برخي از علما نگاهي انتقادي با اشعار مولانا داشته و آن را مغاير با آموزه هاي اسلامي مي پندارند در سخنراني اخير حضرت آيت الله خامنه اي در ديدار با شعرا فرمودند: مثنوي مولانا اصل اصل اصل دين ماست. نظر شما در اين خصوص چيست؟

مولوي شناسي و تحليل شخصيت مولانا به دليل فراز و نشيب هاي معرفتي- اجتماعي شخصيت او بسيار مشكل و آنگاه كه تحليل مجالس سبعه و حتي ديوان شمس تبريزي مقصود باشد مشكل تر خواهد شد لكن در يك جمع بندي كلان و كلي با توجه به آراء بزرگان حكمت و معرفت مولوي از عارفان بزرگ و خود ساخته و وارسته است و اساس مكتب فكري-معرفتي مولانا رجوع به باطن، نظر به وحدت، تهذيب و تزكيه نفس، خلوص و صفا، ترك تعلقات دنيوي، آمادگي براي دريافت اشراقات الهي و لمعات غيبي است و به تعبير علامه جعفري(رضي) عرفان مثبت گرايش و منش مولوي را تشكيل مي داد جعفري، محمد تقي، نقد،تحليل و تفسير مثنوي، ج1، ص24
به گونه اي كه نسبت بسيار احترام آميز و مثبتي از سوي امام با مولوي برقرار بوده است. سروش، عبدالكريم، قصه ارباب معرفت، صص 9-348
َ آري مولانا پس از تحصيل، تحقيق و تدريس و تسلط بر علوم ظاهري و مفهومي با انقلاب دروني و تحول جوهري پس از ديدار با شمس تبريزي وارد عرصه علوم باطني، كشفي و شهودي شده است و با عرفان هم از حيث عملي و عيني انس و الفتي وافر داشت و عرفان را با جان خويش چشيد. تاريخ ادبيات، ج 4، ص 74، ذبيح الله صفا، تاريخ عرفان و عارفان ايراني، ص 501، عبدالرفيع حقيقت(رفيع) و نفحات الانس، ص 14، مولانا عبدالرحمن جامي.
اشعار حكمي-عرفاني و شور و شيدائي عاشقانه اش حكايت از عمق عرفان اسلامي و عرفان عميق ديني او مي نمايد به گونه ايي كه در شش دفتر مثنوي از دو هزار و هشتصد ايه و پانصد حديث استفاده معارض در حوزه هاي فلسفي، عرفاني، اخلاقي و حتي آموزه هاي اجتماعي نموده اند تا در عرفان مثبت او عقل و عشق، درون گرائي و برون گرائي، اخلاق و جامعه گروي توأمان نشان داده شود كه علامه جعفري از جلال الدين محمد بلخي معروف به مولانا با مولوي با چنين شخصيتي عرفاني دفاع كرده اند اگر چه او را مبراي از لغزش هاي نظري و عملي و مصون از خطاء ندانسته اند و ... . نقد و تحليل و تفسير مثنوي، ج 1، صص 30-29 و ج 12، صص 92-22
از سوي ديگر مولوي شخصيتي «وحدت گرا» و قائل به «وحدت وجود» بوده اند كه از جهان بيني عرفاني و منبع فكري و معرفتي اش همانا آيات و احاديث و ذوق سلوكي او سرچشمه گرفته است ولكن هرگز «حلولي» نبوده اندو دور از انصاف است كه با وجود اشعار محكم، شفاف و حكيمانه اش او را «حلولي» قلمداد كنيم در اين زمينه (وحدت وجودي بودن مولوي)ر.ك: نقد و تحليل و تفسير مثنوي، ج 1، صص 306-29، 332-326 و 777-8؛ ج 2، صص 217-207 و 340-337؛ ج 3، صص 106، 179 و 377؛ ج 10، ص 46 و ج 13، ص 564 و 566 و ... چنانچه سروده اند:
گر تو صد سيب و صد ابي بشمريصد نماند يك شود چون بفشري
تا من و توها همه يكجان شوندعاقبت مستغرق جانان شوند

اما در باب تبليغ «تصوف» بايد تصوف را هم از حيث «تاريخي» و ادوار مختلف آن تا دوره مولانا و هم از جهت «معرفتي و محتوايي» مورد سنجش و ارزيابي قرار داد و «عرفان صوفيانه» را در شعاع انديشه و آفاق فكري مولوي مورد بررسي قرار داد تا نظر نهايي را ابراز نمود و بدانيم كه تصوف پس از قرون هشتم و به خصوص دهم دچار خبط و خطا و انحرافاتي شده است و با آموزه هاي اصيل اسلامي و سنت و سيره معصومين(ع) فاصله گرفت به گونه ايي كه امروز بايد بين عرفان علومي و صوفيانه و عرفان اسلامي و تصوف امتيازاتي قائل شد.
به هر حال اصولي كه مولوي در باب تصوف مطرح و تبليغ مي كرد با نوع بينش و نگرش او اصالتا مثبت بود و عرفان او عرفان شور و شعور، عرفان عشق و درد و خلوت و جلوت بوده است اگر چه ممكن است افراط و تفريط هايي در باب تصوف و تمثيلات مربوطه در اشعار مولوي مشاهده نمائيم. به هر تقدير تصوف مولانا ضد شيعي و ضد اسلامي نبوده است چنانكه وحدت وجودي بودنش نيز «حلولي» نبوده است، بايد مولانا را آن چنان كه هست با توجه به فرهنگ خانوادگي، محيط اجتماعي، شرائط زمان و مكان بشناسيم و گرايش هاي افراطي و تفريطي در مطلق كردن او و مطلق ديدنش بصورت مثبت و منفي پرهيز كرد بلكه برخورد «متعادل» داشت به تعبير علامه جعفري: « ... با اين حال از دوران كودكي و جواني و ميانسالي او حركات ضد اخلاق و مخالف روش اسلامي در تواريخ ثبت نشده است ... .» نقد و تحليل و تفسير مثنوي، ج 1، ص 30
نتيجه آنكه:
مولوي در دامن فرهنگ اسلامي پرورش يافت و از متكلمان، حكيمان، مفسران و عارفان مسلماني بود كه اصل را بر طهارت روح و تهذيب نفس و سلوك باطن گذاشت و از توحيد بر مشرب عرفاني يعني «وحدت وجود» دفاع كرد و انديشه و بينش معرفتي او در زمينه ياد شده از «حلول و اتحاد» مصون و مبرا بود و بين قرآن، احاديث، اخلاق و عرفان پل ارتباطي محكمي زد و از پيامبران الهي به خصوص پيامبر اكرم(ص) و امام علي(ع) بسيار تجليل كرده و با چشم بصيرت و ايمان روشن به آن ذوات نوراني مي نگريست به گونه ايي كه سرود:
باز باش اي باب رحمت تا ابدبارگاه ما له كفوا احد
؛ ر.ك: همان، ج 12، ص 18
درباره مذهب و عقيده مولوي گفته اند كه سني حنفي مذهب اشعري مسلك بوده اما آنچه از تتبع احوال و آثار مولانا مخصوصا در نتيجه تأمل , تعمق و مهارت متمادي در مثنوي معلوم شده است اين است كه هر چند خانواده و پدران مولوي ظاهرا سني حنفي بوده اند و خود او نيز در دامن اين مذهب پرورش يافته است لكن به فقه حنفي جمود نداشت بلكه در هر مسأله اي آنچه را كه مطابق اجتهاد خود او بود و بر حسب استنباط و نظر خود با موازين شرعي موافق مي آمده همان را بر مي گزيند خواه مطابق فقه حنفي باشد يا شافعي يا شيعه امامي (مولوي نامه جلال الدين همايي , 39 ج 1)
مولوي در تحقق شخصيت و فعليت نفساني مردي عارف، روشندل و گشاده روح از كاردر آمده بود كه فكري بي اندازه وسيع و حوصله اي بسيار فراخ داشت خامي ها تعصب جاهلي را بر فرض كه در ايام جواني هم داشت در ايام پختگي و سوختگي بكلي پشت سر گذاشته.
سخت گيري و تعصب خامي است تا جنيني كار خون آشامي است
مقام فكر ديد روحاني وي بعد از ملاقات با شمس تبريزي از سطح درس فقه و اصول و اخلاقيات شافعي و حنفي خيلي بالاتر رفته بود كه مي گفت :
آن طرف كه عشق مي افزود درد بوحنيفه و شافعي درسي نكرد
مولانا همه جا عقيده واقعي خود را بدون تقيه و پرده پوشي صريح و آشكار مي گفت و جز در آن مواقع كه نكته ها بسيار دقيق و خارج از فهم عوام و احيانا موجب لغزش اذهان مي شد كه خاموشي و سكوت را پيشه مي گرفت در ديگر مواضع هر جا سخني بر زبان مي آورد عقيده واقعي دروني او بود. از باب مثال آن جا كه در حق خاندان پيامبر علي (ع ) اظهار محبت و ولايت مي كرد و مثلا علي (ع ) ((افتخار هر نبي و هر ولي )) و ((تو ترازوي احد خوي بوده اي )) و ((مولاي مؤمنان مي خواند)) تمام وجود سراسر روحانيتش محبت و ولايت بود و آن جا كه از شمر و يزيد وامثال آن نام مي برد نفرت انزجار از چهره كلام و قيافه سخنش كاملا اشكار نمودار مي شد. (عقايد و افكار مولانا ج 1, 41 جلال الدين همايي).
با اين همه نمي شود به طور قطع در مورد شيعه بودن مولوي حرف زد به خاطر اين كه مولانا نسبت به مذاهب ديگر از جمله گبر, يهود و ترسا و حتي كافر و ملحد نيز به نظر عرفاني مي نگريست بغض و كينه و كراهت و خشم و انزجار عاميانه با هيچ مذهب و ملتي نداشت اصلا مولانا اختلاف مذاهب را سبب اختلاف ديد و نظرگاه مي داند.
از نظر گاه است اي مغز وجود اختلاف مؤمن و گبر و يهود
مولوي در عين اين كه اختلاف مذاهب را سبب اختلاف ديد و نظرگاه مي داند مي گويد كلي مذاهب حق نيست و همه هم باطل نيست پس باطل شمردن با حق شمردن همه مذاهب ناداني و احمقي است وي مي گويد مذهب حق در ميان مذاهب مانند شب قدر است كه در شبها پنهان و مورد شك و ترديد واقع شده است .
اين حقيقت دان نه حقند اين همه ني بكلي گمرهانند اين رمه
زانكه بي حق باطل نايد پديد قلب را ابله ببوي زر خريد
پس مگو جمله خياليست و ضلال بي حقيقت نيست در عالم خيال
حق شب قدر است در شبها نهان تا كند جان هر شبي را امتحان
نه همه شبها بود قدر اي جوان نه همه شبها بود خالي از آن
آن كه گويد جمله حقند احمقي است وانكه گويد جمله باطل او شقي است
و اين كه استاد محمد تقي جعفري احترام خاص به مولانا قائل است درست است چراكه وقت گذاشتن براي اثري چون تحليل و نقد مثنوي نشان از جايگاه ويژه مولانا از ميان صاحبان فكر و انديشه در پيش استادجعفري است و اين اهتمام و علاقه استاد به مثنوي و تواضعي كه ايشان از خود در مقابل مولانا نشان مي دهد به اين معنانيست كه هر چه در مثنوي معنوي آمده ايشان چشم بسته قبول دارد با نظر و مطالعه اجمالي در تفسير و تحليل و نقد مثنوي مي توان دريافت كه در موارد مختلف نظرگاه مولوي را به نقد مي كشد.
و از احترام استاد به مولانا و كتاب مثنوي اين نتيجه را نمي شود گرفت كه مولانا شيعه بوده هر چند كه مولانا نهايت عشق و علاقه اش را در داستانهاي مثنوي معنوي از ائمه (ع ) به تصوير كشيده است . مانند داستان خدو انداختن خصم به روي امير(ع ) و انداختن علي شمشير را از دست .
از علي آموز اخلاص عمل شير حق را دان مطهر از دغل
در غزا بر پهلواني دست يافت زود شمشير برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روي علي افتخار هر نبي و هر ولي
يا در داستاني كه عقيده اش را در حق اهل بيت رسول (ص ) بيان مي كند و امام حسن و امام حسين(ع) را گوشواره عرش رباني مي خواند.
چو ز رويش مرتضي شد در فشان گشت او شير خدا در مرج جان
چون كه سبطين از سرش واقف شدند گوشواره عرش رباني شدند
(دفتر اول مثنوي ) يا در داستان باغبان و تنها كردن صوفي و فقيه و علوي را از همديگر كه در دفتر دوم مثنوي است كه دشمني و كينه آل رسول را در حد كفر و ارتداد مي داند.
هر كه باشد از زنا وز زانيان اين برد ظن در حق ربانيان
آنچه گفت آن باغبان بوالفضول حال او بد دور از اولاد رسول
گرنبودي از نتيجه مرتدان كي چنين گفتي براي خاندان
تاچه كين دارند دايم ديو و غول چون يزيد و شمر با آل رسول

به هر حال مي توان مولانا را از دوستداران و ارادتمندان اهل بيت (ع ) شمرد و اين كه گفته ايد بسياري از كتب شيعه بر مثنوي استوار است چنين نيست چون مبنا در كتب شيعه قرآن و احاديث پيامبر و ائمه (ع ) مي باشد. و اگر در كتابي از اشعار مولانا استفاده مي شود بعنوان استشهاد است و آن هم بيشتر در مسائلي است كه مورد اتفاق مي باشد و مولانا در مثنوي حرف هاي خيلي خوبي دارد كه بسياري از آن در واقع بيان منظوم و حكيمانه سخنان معصومين (ع ) است و استفاده كردن از آن لزوما بدين معنا نيست كه اشعار مولوي مبناي كتب شيعه است بلكه به معناي همراهي مولوي با بسياري از آموزه هاي شيعي است از طرف ديگر اين نيز به معناي آن نيست كه تمام حرف هاي مولوي را بايد پذيرفت زيرا برخي از انديشه هاي وي نيز مبهم و يا دور از تعاليم اهل بيت (ع ) است.
بنابراين در صورتي كه با نگاه نقدي به آموزه هاي مثنوي بنگريم، در آن ناخالصي هايي نيز مشاهده مي كنيم ولي اين كتاب و افكار مولوي داراي اصولي است كه عمدتا مربوط به دريافت عارفانه از اصل توحيد است كه روح و اصل اسلام است و مي توان آن را محور اصلي انديشه او دانست.
نتيجه اينكه نظر نقادانه برخي عالمان ديني به ناخالصي هايي است كه عمدتا در اثر معاشرت با صوفيان و تحت تاثير آنان در منش مولوي ظهور يافته و اگر تعريف و تمجيدي مي شود ناظر به اصول كلي انديشه او كه همان عرفان ناب و توحيدي اسلام است.
در مورد ديدگاه رهبر انقلاب در صورتي كه چنين سخني از ايشان صادر شده باشد، به طور قطع مي دانيم كه منظورشان آلودگي هاي صوفيانه مولوي نبوده است و به طور حتم اشاره ايشان به روح توحيدي حاكم بر انديشه ها و اشعار او است.
اوجهت اطلاع بيشتر از عقائد و افكار مولانا ر.ك: جواد تهراني، عارف و صوفي چه مي گويند، از ص 105 تا 112.

در مورد سوالات احکام، جهت اطلاع از آخرين استفتائات با دفتر مرجع تقليد خود در تماس باشيد
برچسب ها: شعر مولوي    ديدگاه مولوي