اتفاقاتي كه از قبل تولد تا روز قيامت براي انسان و ديگر موجودات مي افتد را توضيح دهيد. لطفا بيشتر توضيح دهيد.


بررسي اتفاقاتي كه قبل از تولد تا روز قيامت براي انسان و ديگر موجودات روي مي دهد ، مساله اي بسيار گسترده و پيچيده كه در قالب چند صفحه قابل گنجانيدن نيست. به هر حال ما تنها به ارائه گلچيني از اين واقع بطور گذرا اكتفا مي كنيم. هر چند بهتر بود سوال خود را بطور مشخص و روشن تر بيان مي كرديد تا ما نيز بهتر مي توانستيم با شما وارد گفتگو شويم.

مطالب قابل طرح در اين مجال :
1- آفرينش جهان
2- عالم ذر و اتفاقات آن عالم
3- آفرينش انسان
4- مراحل تولد انسان‏
5- آفرينش جهان و انسان و ... در نهج البلاغه
6- زندگي انسان
7- مرگ
8- برزخ
9- قيامت

1- آفرينش جهان
جهان از عدم به معناى ناچيز خلق نشده است؛ بلكه آفرينش جهانِ هستى ابتدايى و غيروابسته به هر ماده پيشين است. به عبارت ديگر آفرينش جهان، صرفاً مستند به اراده حق تعالى است و نيازمند ماده پيشينى نيست كه خداوند جهان را از آن پديد آورد؛ برخلاف خلاقيّت و آفرينش بشرى كه چيزى جز تغيير صورت‏ها و تركيب مواد نخستين براى پديد آوردن محصولى نو نيست. بنابراين حتى اگر در فيزيك كيهانى مواد نخستينى فرض شود كه صورت موجود جهان، تابع تغيير آرايش آن مواد است، از نظر فلسفى آن مواد نيز مخلوق و معلول علت هستى بخش (خداوند) مى‏باشد.
امام صادق(ع) درباره آفرينش جهان مى‏فرمايد: «خداوند جهان را از «چيزى» نيافريده است، نه اينكه از «هيچ چيز» و «عدم»، جهان را آفريده باشد».
دقت در عبارت فوق از سويى نمايانگر احاطه علمى و فلسفى امام صادق(ع) و از ديگر سو نشانگر قدرت بى‏پايان و بى‏نيازى خداوند در آفرينش جهان است.
در كتاب الاحتجاج شيخ طبرسى آمده است‏ قال الزنديق لابى عبدالله(ع) من اى شى خلق قال عليه السلام: «لا من شى فقال كيف يحيى من لاشى. قال: ان الاشياء لاتخلوا ان تكون خلقت من شى او من غير شى فان كانت خلقت».: «از امام صادق(ع) پرسيده شد: جهان از چه چيزى آفريده شده است؟ فرمود: از چيزى آفريده نشده است. پرسيده شد: چگونه خداوند از هيچ چيز، زنده مى‏كند. پاسخ داد: موجودات يا از چيزى آفريده مى‏شوند و يا از غير شى‏ء (مادى‏) آفريده مى‏شوند» محمد صالح مازندرانى، شرح اصول كافى، ج 3، ص 300 و 301..
ماجراى آفرينش الهى در قالب يك مثال ساده چنين است: همان‏طور كه يك مهندس ابتدا نقشه ساختمانى را در ذهن خويش مجسّم مى‏كند، سپس آن را به تصوير مى‏كشد و در خارج محقّق مى‏سازد. در آفرينش جهان هستى نيز حضرت حق قبل از آفرينش، به همه تار و پود و خصوصيات نظام هستى علم دارد و چون اراده كند، به معلومات خويش وجود مى‏بخشد و آنها موجود مى‏شوند. لذا قبل از اراده حق اشياء نزد خداوند وجود علمى دارند و بعد از اراده پروردگار، وجود عينى و خارجى پيدا مى‏كنند براى اطلاع بيشتر ر.ك: مبدأ و معاد، آية اللَّه جوادى آملى، مقاله هشتم، نظام احسن جهان هستى..
بنابراين فرق است بين اينكه جهان «از چيزى خلق نشده باشد» و اينكه جهان از «عدم» يا «ناچيز» خلق شده باشد. سخن نخست درست و سخن دوم باطل است و اگر كسى به گونه دوم سخن بگويد، بايد آن را به معناى اول فرا داد.

آفرينش جهان در قرآن
مراحل يا ايام آفرينش جهان در قرآن شش روز دانسته شده كه چهار روز آن مربوط به زمين و تدبير امور آن است. چهار روز نيز مربوط به آسمان‏ها است كه دو روز آن با زمين مشترك است فصلت (41)، آيات 10 و 12.؛ لذا جمعاً شش روز مى‏شود.
منظور از شش روز، شش دوره يا مرحله است؛ نه شش روز از شبانه روزهاى دنيا كه برابر با 24 ساعت است و يا روز در برابر شب كه بخشى از زمان ياد شده است.
مسئله آفرينش جهان در شش روز، در هفت آيه از آيات قرآن اعراف (7)، آيه 54 ؛ يونس (10)، آيه 3 ؛ هود (11)، آيه 7 ؛ فرقان (25)، آيه 59 ؛ سجده (32)، آيه 4 ؛ ق (50)، آيه 38 ؛ حديد (57)، آيه 4. آمده است. در سه مورد علاوه بر آسمان‏ها و زمين، «ما بَيْنَهُما»؛ «آنچه در ميان زمين و آسمان قرار دارد» نيز اضافه شده است. البته پيدايش مجموعه جهان در شش روز معمولى دنياى ما به ظاهر خلاف علم است؛ زيرا علم مى‏گويد: ميلياردها سال طول كشيده تا زمين و آسمان به وضع كنونى در آمده است؛ لكن چنان كه گذشت «يوم» به معناى «يك دوران» نيز به كار مى‏رود؛ خواه اين دوران يك سال باشد يا صد سال يا يك ميليون سال و يا ميلياردها سال و شواهدى اين معنا را اثبات مى‏كند:
1. در قرآن بارها كلمه يوم به معناى مدت طولانى به كار رفته است؛ مانند: «يَوْمِ الْقِيامَةِ»؛ معارج (70)، آيه 4. كه حداقل پنجاه هزار سال طول مى‏كشد.
2. در لغت گاهى «يوم» به مدتى از زمان به هر مقدار باشد اطلاق شده است راغب اصفهانى، مفردات، دفتر نشر الكتاب، ص 553..
3. در روايات «يوم» به معناى دوران آمده است: «الدَّهْرَ يَوْمَانِ يَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ»؛ نهج البلاغه، نامه 72 .؛ «دنيا براى تو دو روز است: روزى به سود تو است و روزى به زيان تو». و «سته ايام» هم به «ستة اوقات» (شش وقت و دوران) تفسير شده است ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، تهران: دارالكتب الاسلاميه، ج 6، ص 201..
4. در گفت و گوى روزمره نيز «يوم» و معادل فارسى آن به معناى دوران به كار مى‏رود. براى مثال مى‏گوييم: روزى زمين گداخته و سوزان بود و روز ديگر سرد شد، در حالى كه دوران گداختگى زمين به ميلياردها سال بالغ مى‏شود.
كليم كاشانى مى‏گويد:
به نامى حيات دو روزى نبود بيش‏آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت‏

يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن‏روز ديگر به كندن دل زين و آن گذشت‏


دوران‏هاى ششگانه‏
از آنچه گذشت نتيجه مى‏گيريم كه خداوند، مجموعه زمين و آسمان را در شش دوران متوالى آفريده است؛ هر چند اين دوره‏ها گاهى به ميليون‏ها يا ميلياردها سال بالغ شده است، و علم امروز مطلبى مخالف اين موضوع بيان نكرده است. اين دوران‏هاى ششگانه احتمالاً به ترتيب ذيل بوده است:
1. روزى كه همه جهان به صورت توده گازى شكلى بوده كه با گردش به دور خود از هم جدا گرديد و كرات را تشكيل داد.
2. اين كرات به تدريج به صورت توده مذاب و نورانى و يا سرد و قابل سكونت در آمدند.
3. روز ديگر منظومه شمسى، تشكيل يافت و زمين از خورشيد جدا شد.
4. روز ديگر زمين سرد و آماده حيات گرديد.
5. سپس گياهان و درختان در زمين آشكار شدند.
6. سرانجام حيوانات و انسان در روى زمين ظاهر گشتند تفسير نمونه، همان، ج 6، صص 200-202، با تلخيص و برخى اضافات..
آنچه در دوران‏هاى ششگانه بيان شد، با آيات قرآن نيز سازگارى دارد؛ از جمله: «او (خدا) در زمين كوه‏هايى قرار داد و بركاتى در آن آفريد و مواد غذايى مختلف آن را مقدر فرمود؛ اينها همه در چهار روز (دوره) بود، درست به اندازه نياز تقاضا كنندگان. سپس اراده آفرينش آسمان فرمود و در حالى كه به صورت دود بود، به آن و به زمين دستور داد به وجود آييد و شكل گيريد؛ خواه از روى اطاعت و خواه اكراه. آنها گفتند: ما از روى طاعت مى‏آييم. در اين هنگام آنها را به صورت هفت آسمان در دو روز (دو دوره) آفريد و آنچه مى‏خواست، در هر آسمانى مقدر فرمود. آسمان پايين را با چراغ‏هايى (ستارگان) زينت بخشيديم و (با شهاب‏ها) از استراق سمع شياطين حفظ كرديم. اين است تقدير خداوند دانا» فصلت (41)، آيات 10-12..
در پايان گفتنى است هر تقسيمى براساس اعتبار خاصى صورت مى‏گيرد. تقسيم ادوار آفرينش به شش دوره در قرآن منافاتى، با تقسيم به دوره‏هايى كمتر يا بيشتر در علوم تجربى براساس اعتباراتى ديگر نيست و در اين صورت، نبايد آيات قرآن را معارض علوم بشرى انگاشت.

2- عالم ذر و اتفاقات آن عالم
در مورد «عالم ذر» در ميان دانشمندان، مفسران، متكلمان و ارباب حديث، گفت و گوهاى زيادى واقع شده است، و اين نشانگر پيچيدگى موضوع (عالم ذر) مى‏باشد. خداى سبحان در قرآن كريم مى‏فرمايد: ... و اذ اخذ ربّك من بنى آدم من ظهورهم ذرّيتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربكم...؛ به خاطر بياور زمانى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم «ذريّه» آنها را برگرفت، آنان را گواه بر خودشان گرفت و از آنها پرسيد: آيا من پروردگار شمانيستم، آنان همگى گفتند: آرى، ما گواهى داديم، اين كار را خداوند به خاطر آن انجام داد كه در روز قيامت نگوييد ما از اين موضوع توحيد و معرفه الله غافل بوديم، (اعراف، آيه 172). حال اين ظهور و بروز (در عالم ذر) كه واقع شده و به چه صورت انجام گرفته است و منظور از عالم ذر چيست؟ 1. محدّثان در پاسخ مى‏گويند: در بعضى از احاديث آمده است: فرزندان آدم تا پايان دنيا به صورت ذرّات كوچكى از پشت آدم خارج شدند و فضا را پر كردند؛ در حالى كه داراى عقل و شعور بودند و قادر بر سخن و تكلم بودند. خداوند آنان را مخاطب قرار داد آيا من پروردگارشما نيستم (الست بربكم)؟ همگى در پاسخ گفتند. آرى (بلى) به اين ترتيب پيمان نخستين بر توحيد گرفته شد». 2. گروهى از مفسران مى‏گويند: منظور از «ذر»، ذرات نخستين وجود انسان (نطفه) از پشت پدران به رحم مادران انتقال يافت و به تدريج در عالم جنين به صورت انسان كاملى درآمد و همان حال خداوند استعدادهايى به او داد كه بتواند حقيقت توحيد را درك كند. از اين روعالم ذر عالم جنين است و سؤال و پاسخ به زبان حال صورت گرفته است. 3. منظور از عالم «ذر» عالم «ارواح» است؛ يعنى، خداوند در آغاز ارواح انسان‏ها را آفريد و مخاطب ساخت و از آنان اقرار بر توحيد گرفت. 4. منظور از «ذر» اجزاى بسيار كوچك نيست؛ بلكه ذر به معناى ذريّه (فرزندان) است؛ خواه كوچك و صغير باشند يا بزرگ و كبير. بنابراين سؤال و جواب در ميان انسان و خداوند، به وسيله پيامبران به زبان «قال» مى‏باشد. 5. سؤال و جواب (در عالم ذر) بين انسان و خداوند، به زبان حال، صورت گرفته است؛ آن هم بعد از بلوغ و كمال و عقل. 6. علاّمه طباطبائى مى‏گويند: موجودات داراى دو نوع وجودند، يك وجود جمعى در نزد خدا ـ كه در قرآن به عنوان ملكوت از آن ياد شده است ـ و ديگر وجودات پراكنده كه با گذشت زمان به تدريج ظاهر مى‏شوند. به اين ترتيت عالم انسانيت دنيوى، مسبوق به عالم انسانيت ديگرى است كه در آن جا هيچ موجودى محجوب از پروردگار نيست و با شهود باطنى او را مشاهده كرده و به واحديت. او اعتراف مى‏كند و سؤال و جواب در عالم «ذر» مربوط به آن جا مى‏شود، (الميزان، ج 8، ص 320 - 333) آيه ميثاق از آياتي است كه مفسران , سؤال هاي زيادي درباره ي آن مطرح كرده اند كه مفسران بيان فرموده اند, به شرح ذيل است : 1. اين ميثاق الهي در چه عالمي انجام گرفته است ؟ 2. اين پيمان , در چه شرايطي واقع شده است ؟ 3. آيا اين عهد به صورت دسته جمعي بوده است , يا تك تك انسان ها حضور داشته اند؟ پيش از آن كه به آراي صاحب نظران اشاره كنيم , لازم است توجه كنيم گرچه نكات مبهم و دقيقي در اين بحث وجود دارد ولي اين آيه به روشني دلالت مي كند كه خدا با فرد فرد انسان ها مواجهه داشته و به آن ها گفته است : «آيا من خداي شما نيستم ؟» آن ها گفته اند: «آري , تويي خداي ما». منشاء ابهام در اين است كه ما خودمان چنين چيزي به خاطر نداريم . برخي از اين مطلب روشن , نتيجه اي جالب گرفته اند و گفته اند كه چنين مكالمه ي حضوري و عذربراندازي كه خطاي در تطبيق را هم نفي مي كند, جز با علم حضوري و شهود قلبي حاصل نمي شود; از اين رو, معرفتي كه در آيه به آن اشاره شده است , معرفتي شخصي خواهد بود, نه شناختي كلي كه با مفاهيم عقلي حاصل مي شود, تفاوت اولي با دومي در اين است كه در اولي شخص خالق و اوصاف آن همچون يگانگي و ربوبيت او مشخص مي گردد ولي در دومي تنها نفس خالق كلي , بدون تشخص معلوم مي شود, (مصباح يزدي , محمدتقي : معارف قرآن , ج 2 - 1, ص 47 - 37) آراي صاحب نظران درباره ي موطن ميثاق به قرار زير است : 1. اين نظريه ي عالم ذر مي گويد كه ارواح انسان ها قبل از تعلق به بدن , به ذرات ريزي تعلق گرفته است . آن ذرات با تعلق ارواح زنده و آگاه شدند. پس از آن , خداوند اين مطلب را ميثاق گرفت . بر اساس نظر اين گروه , آيه ناظر به عالم ذر است ; يعني خداوند از صلب آدم ذرات ريزي را استخراج كرد و با تعلق ارواح به آن ها از آنان عهد و پيمان گرفت . علامه مجلسي و آقا جمال الدين خوانساري به اين نظريه قائلند, (كيهان انديشه , شماره 58, مقاله نگاهي به عالم ذر از محمدحسن قدردان ). نقد: الف . اين نظريه با ظاهر آيه مخالف است ; زيرا آيه مي گويد كه خدا از صلب بني آدم ذريه ي آن ها را اخراج كرد, نه از صلب آدم . ب . نظريه ي فوق مستلزم تناسخ است و تناسخ به حكم عقل باطل است ; زيرا بر اين اساس , تمام انسان ها يك بار به اين جهان گام نهاده اند و پس از يك زندگي كوتاه , از اين جهان رخت بربسته اند و بار ديگر به تدريج به اين جهان بازگشته اند. اين همان تناسخ است , (علامه طباطبايي : تفسير الميزان , ج 8, ص 327 - 325). 3. اگر اين پيمان با آگاهي كامل اخذ شده است , چرا كسي فعلا از اين پيمان خبري ندارد؟, (سبحاني , جعفر: منشور جاويد, ج 2, ص 67). 2. برخي چون زمخشري , بيضاوي , شيخ طوسي , سيد قطب , علامه شرف الدين عاملي و ميرداماد و از معاصرين مانند استاد محمدتقي جعفري و ديگران قائلند كه اين آيه در مقام بيان واقع نيست , بلكه از طريق تمثيل به مسئله ي فطرت اشاره دارد به نظر اين ها منظور آيه اين است كه خداوند با اعطاي نعمت هاي بي شمار و اعطاي عقل به انسان , گويا توقع و انتظار دارد انسان در مقابلش تعظيم كند, و انسان هم طبق ذات و فطرت خود, به اين خطاب مجازي خداوند لبيك گفته است , (ر.ك : كيهان انديشه , همان ). نقد علما: مهم ترين اشكال آن , مخالفت با ظاهر كلام الهي مي باشد; زيرا آيه با كلمه ي »اذ« كه علامت گذشته مي باشد, نازل گرديده است . 3. شيخ مفيد اصل عالم ذر را به صورت حقيقي و تكويني پذيرفته است ; ولي خطاب هاي رد و بدل شده خدا و انسان ها را به نحو حقيقي منكر شده و همه آن ها را به تمثيل و مجاز حمل كرده است , (كيهان انديشه , همان ). نقد علما: انتقادهاي وارد بر نظريه هاي اول و دوم را بر اين نظريه هم وارد دانسته اند. 4. به اعتقاد علم الهدي عالم ذر واقعا بوده است ; لكن تمام ذريه ي آدم در آن عالم حاضر نبوده اند, بلكه اختصاص به اولاد كفار دارد, (غرر الفوائد, سبزواري , ج 1, ص 20, چاپ سنگي ). نقد علما: 1. اين نظريه با ظاهر آيه كه دلالت بر اخذ ميثاق از عموم دارد, مخالف است . 2. اگر تنها ميثاق اولاد مشركين مقصود بود, بايد به نحوي روشن ادا مي گرديد, (منشور جاويد, ج 2, ص 80). 5. استاد جواد آملي معتقد است كه مراد از آيه , بيان واقعيت خارجي است و خداوند متعال به لسان عقل و وحي و با زبان انبيا, از انسان ميثاق گرفته است ; يعني خداوند در برابر درك عقلي و رسالت وحي , از مردم پيمان گرفته است كه معارف دين را بپذيرند. وي در تاييد نظريه ي خود به 5 نكته اشاره مي كند و مي گويد: »اين معنا, تحميلي بر ظاهر آيه مورد بحث نيست ; زيرا براي عقل و وحي , نحوه اي تقدم نسبت به مرحله ي تكليف وجود دارد. لذا ظاهر كلمه »اذ« محفوظ مي ماند. منظور از نحوه ي تقدم , اين است كه اول پيامبران مي آيند و مقدمات پذيرش را فراهم مي كنند; سپس تكليف حادث مي شود.«, (جوادي آملي , عبدالله : فطرت در قرآن , ج 12, ص 137 - 122, مركز نشر اسرا). نقد: اين نظريه به تأويل نزديك تر است تا تفسير; زيرا از اذهان همگان دور است . افزون بر آن , خطاب هاي آيه را طبق اين تفسير, بايد بر مجاز حمل كرد نه حقيقت . علامه طباطبايي هم در نقد نظريه فوق مي گويد: »اگر منظور از اخذ ميثاق , همان زبان وحي باشد, مانند ساير احكام مي فرمود: »به مردم چنين ابلاغ كن «, نه اين كه بگويد: »شما به ياد بياوريد«, (تفسير الميزان , ج 8, ص 334). 6. علامه طباطبايي معتقد است كه مقصود آيه , جنبه ي ملكوتي انسان هاست ; يعني جاي شهود و اشهاد و موطن ميثاق , ملكوت انسان هاست , زيرا با توجه به ظاهر آيه كه فرمود »و اذ اخذ; يعني به ياد بياور«, استفاده مي شود كه اولا, قبل از اين موطن محسوس , موطن نامحسوس ديگري وجود داشته است كه در آن جا ميثاق انجام گرفته است . ثانيا, صحنه ي اخذ ميثاق بر نشئه ي حس و طبيعت مقدم است . ثالثا, چون اين دو موطن با هم متحدند و از هم جدا نيستند, خداوند به انسان ملكي و مادي امر مي كند كه به ياد آن موطن ملكوتي باشند و وقتي به ياد آن موطن باشند, آن را حفظ مي كنند. نقد علما: اين نظريه در ميان علما مورد توجه جدي قرار گرفته است . آنان نظرهاي مختلفي درباره ي آن اظهار كرده اند كه مي توان از استاد جوادي آملي و استاد جعفر سبحاني و شهيد دكتر بهشتي نام برد. براي طولاني نشدن مطلب , مي توانيد به منابع ذيل مراجعه كنيد: جوادي آملي , فطرت در قرآن , ج 12, ص 129 سبحاني : منشور جاويد, ج 2, ص 76 علامه طباطبايي : تفسير الميزان , ج 8, ص 336 - 334 شهيد بهشتي , محمدحسين : خدا از ديدگاه قرآن , ص 48, نشر بعثت و كيهان انديشه , شماره ي 58 بحث درباره عوالم هستي بسيار است و عرفاء و فلاسفه در اين موضوع بسيار سخن گفته اند و تقسيمات متعددي نيز بيان كرده اند اما به طور خلاصه با استفاده از آيات و روايات مي توان سه عالم را اثبات كرد: 1. عالم دنيا كه عالم مادي و تغيير و تحول است. از آن به عالم ملك هم تعبير مي شود. 2. عالم مثال كه عالم برزخ است و احكام عالم مادي را ندارد، اما برخي از ويژگي هاي آن را دارد كه از آن به عالم ملكوت هم تعبير مي شود. 3. عالم مجردات كه عالم جبروت است كه از آن به قيامت هم تعبير مي توان كرد. اما كيفيت خلق اين عوالم به اين گونه است كه خداوند متعال ابتداء مجردات تام را خلق كرد و به واسطه آنها عالم مثال و ملكوت را آفريد و در نهايت عالم مادي و ملك را خلق فرمود.

3- آفرينش انسان

خداوند متعال انسان را آفريد تا خليفة الله باشد ؛ لذا قبل از آفرينش اوّلين فرد انساني ، خطاب به برترين موجودات آن روز ، يعني فرشتگان و برخي جنّهايي كه در صف ملائك قرار گرفته بودند ، فرمود: « من قرار دهنده ي خليفه اي در زمين هستم. فرشتگان گفتند: پروردگارا! آيا كسى را در آن قرار مى‏دهى كه در آن فساد و خونريزى كند؟! در حالي كه ما تسبيح و حمد تو را بجا مى‏آوريم، و تو را تقديس مى‏كنيم. پروردگارت فرمود: من چيزي مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد. » (بقره:30)
امّا آن چه رازي بود كه ملائك از آن بي خبر بودند و خدا از آن آگاه بود؟ از ادامه ي آيات سوره ي بقره چنين فهميده مي شود كه آن امر مجهول و آن راز پنهان ، حقيقت خلافت الهي بوده كه فرشتگان از آن بي خبر بوده اند. در ادامه ي آيات آمده است: « سپس آموخت به آدم اسماء‏ را جملگي. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى‏گوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد!» فرشتگان عرض كردند: «منزّهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم؛ تو دانا و حكيمى.» فرمود: «اى آدم! آنان را از اسمائشان آگاه كن!» هنگامى كه آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من، غيب آسمانها و زمين را مي دانم؟! و نيز مي دانم آنچه را شما آشكار مي كنيد، و آنچه را پنهان مي داشتيد؟»
از اين آيات فهميده مي شود كه حقيقت خليفةالله بودن ، همانا داشتن علم الاسماء مي باشد. البته بايد توجّه داشت كه داشتن علم الاسماء دانستن الفاظ يا معاني اسماء الهي نيست ؛ بلكه مقصود اين است كه كسي مظهر آن اسماء گردد ؛ به اين معني كه حقيقت وجودي تمام آن اسماء را بالفعل در وجود خود داشته باشد. به تعبير ديگر ، خليفة الله كسي است كه همچون آيينه ، كه تمام خصوصيّات انسان را مي نماياند ، اسماء و كمالات حقّ تعالي را بنماياند ؛ و از همين روست كه در زبان فارسي او را نماينده ي خدا مي گويند ؛ چون نماينده يعني آنكه ديگري را مي نماياند. و هم از اين رو بود كه خداوند متعال فرشتگان را امر فرمود كه بر آدم سجده نمايند ؛ چرا كه او آيينه ي خدانما بود و سجده بر او ، سجده بر اسماء الله بود نه سجده بر ماسوي الله.
پس غرض از خلقت آدمي اين است كه در سير صعودي خود ، از پايين ترين رتبه ي وجود ، شروع به حركت تكاملي نموده ، حقيقت و كمال وجودي تك تك موجودات را به دست آورد و به جايي برسد كه از تمام ملائك نيز فراتر رفته جامع جميع كمالات امكاني گردد. بلكه پا فراتر از آن نيز گذاشته به مقام آيينگي تامّ و مقام فنا مي رسد ؛ كه در آنجا بنده خودي در ميان نمي بيند تا سخن از دوگانگي و يگانگي يا امكان و وجوب باشد ؛ آن سان كه صورتِ نقش بسته در آيينه در مقايسه با شخص بيرون از آيينه خودي براي خود نمي بيند. و اين است آن غرض و كمالي كه انسان براي آن آفريده شده و اين است آن مقام عبوديّت و معرفت ؛ و اين است لقاء الله ، كه انسان در خود جز خدا را نبيند ، همان گونه كه صورت نقش بسته در آيينه خودي جز صاحب صورت ندارد ؛ در اين حالت ، تمام وجود شخص مترنّم به اين نغمه مي گردد كه :« گر بشكافند سراپاي من ـــ جز تو نيابند در اعضاي من». اين همان حقيقتي است كه فرشتگان و ابليس از درك آن عاجز بودند و هستند و خواهند بود. لذا خداوند در محاجّه با ابليس فرمود: « يا إِبْليسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ ـــــ اى ابليس! چه چيز مانع تو شد تا بر مخلوقى كه با دو دست خويش او را آفريدم سجده كنى؟! آيا تكبّر كردى يا از برترينها بودى؟! » (ص:75) ؛ مراد از دو دست خدا اسماء جلال و جمال او هستند كه آدم بالفعل ، مظهر جميع آنهاست. ديگر موجودات ، مظهر برخي اسماء الهي هستند ولي انسان بالفعل شده ، مظهر تمام اسماء الهي است. همچنين در حديثي قدسي به انسانهاي بالفعل نشده و غافل از هدف خلقت آدمي فرمود: « يا بن آدم! خلقتُ الأشياءَ كُلّها لِأجلِك ، و خَلقتُك لِأجلي ، و أنت تَفِرّ مِنّي. ــــ اي فرزند آدم ! همه ي اشياء را براي تو آفريدم و تو را براي خويش ساختم ، در حالي كه تو از من فرار مي كني.» (تحرير المواعظ العددية ، ص574 ) ؛ يعني همه چيز جلوه اي از كمالات انسانند و همه در خدمت اويند تا او به كمال نهايي خويش برسد ؛ از عرش برين و جبرئيل امين گرفته تا شيطان رجيم ، خواسته يا ناخواسته ، دست به دست هم داده اند تا زمينه ي رشد و ترقّي آدمي به مقام خليفة اللّهي را فراهم نمايند.
در اين گردونه ي عالم كه انسان مركز گردش آن مي باشد ، گروهي از موجودات ، چون ملائك الهي چون مربّياني هستند كه در حدّ توان خود انسان را مدد مي رسانند تا به بام عالم پا نهاده ، وارد عالم اسماء الهي گردد ؛ و شياطين و دار و دسته ي آنها ، همچون حريفاني قَدَر مي باشند كه انسان در مبارزه با آنها ، استعدادهاي وجودي خود را شكوفا مي كند ؛ لذا جهان مادّي صرفاً ميدان مسابقه است و بس و ميدان مسابقه جاي سبقت گرفتن و به مقصد رسيدن است نه جاي اقامت و خوشي ؛ « فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَميعا ــــ پس در نيكيها بر يكديگر سبقت جوييد! بازگشت همه ي شما، به سوى خداست»(المائدة:48) و فرمود: « وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ ـــ و امّا پيشي گيرندگانِ پيشي گيرندگان ، آنهايند مقرّبان.» (الواقعة:10). آنانكه در اين مسابقه بازنده باشند و به سلامت از خطّ پايان نگذرند« إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ـــ آنها در آن روز از پروردگارشان محجوبند.» امّا آنانكه از خطّ پايان بگذرند ، بهشت را ، كه وصف آن از حد بيرون مي باشد ، جايزه مي برند ؛ و آنها كه نفرات برگزيده باشند به فراتر از بهشت راه يافته در جنّة الاسماء به رحيق مختوم مي رسند كه تنها نوشندگان دانند چيست. اينان چنانند كه « تَعْرِفُ في‏ وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعيمِ ؛ يُسْقَوْنَ مِنْ رَحيقٍ مَخْتُومٍ ؛ خِتامُهُ مِسْكٌ وَ في‏ ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ ؛ وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنيمٍ ــــ در چهره‏هايشان طراوت و نشاط نعمت را مى‏بينى و مى‏شناسى. آنها از شراب زلال و دست ‏نخورده و سربسته‏اى سيراب مى‏شوند ؛ مهرى كه بر آن نهاده شده از مِشك است ؛ و پيشي گيرندگان ، در اين بايد بر يكديگر پيشى گيرند. اين شراب آميخته با«تسنيم» است‏.»(مطففين: 23 ـ 27 ) امّا آنانكه حتّي از برگزيدگان نيز برگزيده ترند ، فراتر از جنةالاسماء به جنّةالذات بار مي يابند و از چشمه ي فنا كه چشمه ي تسنيم باشد سيراب مي گردند ؛ همان چشمه اي كه ذرّه اي از آن در رحيق مختوم ريخته و رحيقيان را مست نموده است ؛« عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُون ـــ چشمه اي كه مقرّبان از آن مي نوشند.» ‏.»(مطففين:28)
در آخر گفتني است كه اين همه گفتار نقش خيالي بيش نيست ؛ كه شنيدن كي بود مانند ديدن. ملائك از درك آنچه قرار است انسان بدان راه يابد عاجزند پس چون حقيري كه به فرض ترقّي وجودي ، مسير كمال را تا سر كوي نيز نرفته است ، چگونه مي تواند آن حقايق را وصف نمايد. فقط همين اندازه مي توان گفت كه ما هم اكنون در ميدان مسابقه اي بس بزرگيم ، و هدف در درجه ي اوّل به سلامت گذشتن از خطّ پايان و در درجه ي دوم جزء نفرات برگزيده شدن و در درجه ي بالاتر ، اوّل شدن و با اهل بيت (ع) همراه شدن است ؛ آن سان كه سلمان فارسي شد و مدال « سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْت » را از دست مبارك رسول الله و امير مومنان و امام صادق (ع) گرفت . و امّا قانون اين مسابقه ، شريعت الهي ؛ و داور آن ، انبياء و ائمه(ع) و داور داوران ، حضرت خاتم الانبياء (ص) مي باشند. «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى‏ هؤُلاءِ شَهيدا ـــــ حالِ آنها چگونه است آن روزى كه از هر امّتى، شاهد و گواهى مى‏آوريم، و تو را نيز بر آنان گواه خواهيم آورد؟ » (النساء:41)

4- مراحل تولد انسان‏

قرآن مي‎فرمايد «اِنّا خَلَقْنَا الْاِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ اَمْشاجٍ نَبْتَليهِ فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً» «نُطْفَه» در لغت به معني آب صاف، يا به معني آب كم است. با پيشرفت علم و گسترش تحقيقات دانشمندان، امروز اين معني به ثبوت رسيده است كه اين قطرات ناچيز مني كه تعبير ديگرش «نطفه» است، از آبهاي متعددي كه غدد مختلف بدن ترشح ميþكنند تركيب شده است، و عمدتاً ترشحات پنج غده دست به دست هم ميþدهند تا مني را بسازند، و آنها عبارتند از دو غده به نام «بيضه» كه در كيسهþهاي تخمي نزديك غده «پروستات» قرار داردند، و ديگري خود غده «پروستات» است، و همچنين غدهþهاي «كوپر» و «ليتره» كه در كنار مجاري ادرار قرار دارند. اين آبهاي پنجگانه با نسبت دقيق و حساب شدهþاي به هم ميþآميزند و ماده حيات آفرين «نطفه» را تشكيل ميþدهند. «دكتر بوكاي» دانشمند فرانسوي، معتقد است تعبير به «امشاج» كه در قرآن وارد شده، اشاره به همين نكته دقيق است كه هنگام نزول آيات قرآن از چشم جهانيان و دانشمندان آن عصر، پوشيده و پنهان بوده است. قابل توجه اينكه در ذيل آيه فوق، ميþفرمايد «ما او را شنوا و بينا قرار داديم» «فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً» يعني نعمت گوش، قبل از نعمت چشم بيان شده است، ممكن است به اين دليل باشد كه به گفته دانشمندان، اولين حس نوزاد كه به كار ميþافتد، همان حس شنوايي است، كه در همان روزهاي اول آماده گرفتن صداها ميþشود، بلكه قبل از آن در عالم جنين نيز فعاليت محدودي دارد، ولي چشم مدتي بعد از آن (شايد دو هفته بعد) آمادگي ديدن پيدا ميþكند، زيرا چشمان بسته در محيط تاريك رحم، هيچþگونه آمادگي براي مشاهده امواج نور را ندارد، و به همين دليل چشم نوزاد، مدتي بعد از تولد نيز بسته است تا تدريجاً به نور عادت كند. گذشته از پردهþهاي سه گانهþاي كه از هر سو، جنين را احاطه كرده (پوست شكم مادر، ساختمان رحم، كيسه مخصوصي كه جنين درون آن قرار دارد) هر جنيني در ميان كيسهþاي كه اطراف داخل آن را آب لزجي فرا گرفته شناور است، و تقريباً در يك حالت بيþوزني بدون اتكاء بر چيزي، در آنجا قرار دارد، و بسياري از ضربهþهايي كه از اطراف بر بدن مادر وارد ميþشود براي او قابل تحمل است، چرا كه در واقع ضربهþها بر همان «كيسه آب» وارد ميþشود، نه مستقيماً بر خود جنين و به تعبير ديگر، آن كيسه و محتواي آن را ميþتوان يك دستگاه ضد ضربه ناميد كه مانند فنرهاي نرم اتومبيل ضربهþهاي سنگين موجها و دستþاندازهاي جاده را خنثي ميþكند، و از اين گذشه نميþگذارد اعضاي بدن جنين روي هم فشار بياورد، زيرا اين فشار براي آن جسم لطيف، مسلماً زيان آورد است. اين نكته نيز شايان اهميت است، كه قرآن مجيد هنگامي كه سلسله مراحل تكاملي جنين را بازگو ميþكند، در آيه 14 سوره مؤمنون ميþفرمايد «ثُمَ خَلَقْنا النُّطفَةَ عَلَقَةً، فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةَ فَخَقَلْنَا المُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً، ثُمَّ اَنْشَأناهُ خَلْقاً آخَرَ، فَتَبارَكَ اللهُ اَحْسَنُ الْخالِقينَ» جالب اين است كه علم جنين شناسي، امروز ثابت كرده كه وقتي جنين مرحله علقه و مضغه را پشت سر گذاشت، تمام سلولهاي آن تبديل به سلولهاي استخواني ميþشود، و بعد از آن تدريجاً عضلات و گوشت روي آن را ميþپوشاند و اين دقيقاً همان چيزي است كه در آيه فوق آمده كه ميþفرمايد «مضغه را تبديل به استخوان ميþكنيم، سپس لباس گوشت بر استخوانها ميþپوشانيم» و اين يكي از معجزات علمي قرآن مجيد است، چرا كه در آن روز چيزي به نام علم «تشريح جنين» وجود نداشت، مخصوصاً در محيط جزيره عربستان كه از سادهþترين مسائل علمي نيز خبري نبود. (سيد قطب، «في ظلال» 6/16) پيام قرآن ج 8، حضرت آيت الله مكارم شيرازي و ساير همكاران به نقل از سايت تبيان

در اين باره مقاله قرآن و رويان شناسي نگاشته حميدرضا شاكرين از مجله حوزه و دانشگاه تقديم مي گردد.
قرآن و رويان شناسي
پيش از ارسطو، رحم زن را چون كشتزاري براي رشد و تكامل مني مرد به حساب مي‏آوردند، سپس ارسطو برآن شد كه جنين از خون حيض پديد مي‏آيد و مني نقشي جز درانعقاد آن ندارد، همان طور كه پنير مايه، موجب انعقاد شير مي‏شود. يكي ديگر از نظريه‏هاي پذيرفته شده تا نيمه قرن هفدهم م. فرضيه‏آفرينش خود به خودي. (Generation Spontaneous) است كه مورد توجه فيزيولوژيست‏هاي برجسته‏اي مانند ويليام هاروي بود.
ديدگاه ديگري كه درقرن هفدهم و هيجدهم حاكميت‏يافت، نظريه تكامل (Evolution) بود كه بعدا عنوان ( Performation) به خود گرفت و كساني چون لايب‏نيتز، هالر و بونه، طرفدار سرسخت آن بودند. در آن موقع اكثر محققان مي‏پنداشتند كه يا يك حيوان به شكل مينياتور (خيلي كوچك) در تخمك وجود دارد كه اسپرماتوزوئيد باعث تحريك رشد آن مي‏شود و يا اينكه زن و مرد در اسپرماتوزئيد مينياتور مي‏شود، (شكل 1)
و با قرار گرفتن اين مينياتور در داخل اوول، رشد شروع مي‏شود. آنها معتقد بودند ميليونها از اين مينياتورها يكي در داخل ديگري (مثل جعبه‏هاي چيني) در داخل تخمدان حوا و يا در بيضه حضرت آدم وجود داشته و موقعي كه آخرين و كوچكترين مينياتور خارج شود نسل بشر پايان مي‏يابد!... بر اساس اين ديدگاه، در روند تكامل جنين، هيچ چيز جديدي به وجود نمي‏آيد و تكامل آن جز به معناي ظهور و شكوفايي آن نيست، همانند گلي كه از غنچه مي‏شكفد و سر برمي‏آورد. نقطه مشترك همه آراي جنين شناختي تا نيمه قرن هيجدهم عدم اعتقاد به ارتباط زيستي (Biologic) جنين به پدر و مادر و مشاركت واقعي آن دو در پيدايش آن مي‏باشد.
پس از اختراع ميكروسكوپ در سال 1677، ليون هوك و هام به وجود اسپرم در مني انسان پي بردند و در قرن هيجدهم سپالانزاني و ولف در پي آزمايش‏هاي بسيار، روشن ساختند كه زن و مرد هر دو در پيدايش جنين نقش آفرينند. «ولف‏» معتقد بود كه جنين به صورت كامل نه در اسپرم وجود دارد و نه در اوول، بلكه در آغاز كاملا بسيط مي‏باشد، سپس به تدريج رشد نموده و داراي اجزا و اعضاي مختلف مي‏شود. درسال 1829 «شليدن‏» (Schleiden) و «شوان‏» ( Schwan) اعلام كردند كه موجودات زنده، مركب از ياخته‏ها مي‏باشند. اين ديدگاه زير بناي تشريح، بافت‏شناسي و رويان شناسي جديد قرار گرفت و در سال 1859 دانشمندان به اين نتيجه رسيدند كه اسپرم و اوول چيزي جز همين ياخته‏هاي حياتي نيستند.
در سال 1875 براي اولين بار «هرتويگ‏» (Hertwig) توانست چگونگي گشنگيري (Fertilization) اسپرم و اوول را مؤثرند و درسال 1883 «وان بندن‏» ( VanBeneden) ثابت كرد كه آن دو در تكوين جنين نقشي برابر دارند.

گذري بر جنين شناسي نوين
جنين شناسان مراحل حيات درون رحمي را به سه دوره تقسيم مي‏كنند: دوره زايگوتيك، دوره جنيني و دوره فيتال.
1- دوره زايگوتيك (Zygotic Period)
هفته اول:
اين مرحله از هنگام گشن‏گيري (Fertilization) آغاز و تا پايان هفته سوم ادامه مي‏يابد. عمل گشنگيري يا لقاح با تركيب سلول «نرينه‏» (Spermatazoa) و «مادينه‏» (Ovum) در رحم صورت مي‏گيرد و به دنبال آن تخم ( Zygote) پديد مي‏آيد. در ميان دويست تا سيصد ميليون اسپرماتوزوئيد پرتاب شده در رحم، تنها يكي براي انجام گشنگيري كافي است و بقيه اسپرماتوزون لقاح كننده را جهت نفوذ بهتر به داخل اووسيت (Ouvsite) كمك مي‏كنند. (شكل 2)

براي آمادگي عمل گشنگيري هسته و سيتوپلاسم نطفه مذكر و مؤنث تغييراتي مي‏كنند. اين تغييرات براي دو منظور است:

1- براي كاهش تعداد كروموزوم سلولهاي جرم به نصف سلولهاي سوماتيك، يعني از 46 به 23 كروموزوم، كاهش كروموزوم براي بقاي گونه (Maintenance of Species) ضروري است.
2- ... سلول جرم ماده كه در ابتدا تقريبا 30 ميكرون قطر دارد به علت افزايش سيتوپلاسم آن بسيار بزرگ مي‏شود و قطر آن به 200 ميكرون مي‏رسد. در مقابل سلول جرم نر تمام سيتوپلاسمش را از دست مي‏دهد و داراي يك دم شده و فوق العاده متحرك مي‏گردد. (شكل 3)

تقسيمات پياپي (Cleavage)
نطفه پس از گشنيده شدن به تقسيمات پياپي ميتوزي مي‏پردازد. با گذشت چهار روز به شكل يك دانه توت در مي‏آيد كه آن را «مرولا» (morulla) مي‏گويند. سپس مانند مايعي از حفره رحمي (Uterus Cavity) به داخل فضاهاي بين سلولها حفره‏اي به نام بلاستولا (Blastocele) پديد مي‏آيد. و مرولا به تدريج‏به صورت دايره‏اي ميان تهي به نام بلاستولا (Blastola) در مي‏آيد. اين عمل يك هفته تمام به طول مي‏انجامد. در اين هنگام، ياخته‏هاي بلاستولا به دو گروه سلولي داخلي (Mass Imner Cell) و توده سلولي خارجي (Mass Outer Cell) تبديل مي‏شود.

هفته دوم و سوم
در اين هفته، تكامل جنين با عمل الصاق و لانه گزيني (Attachment Implanation) آغاز مي‏شود. و سلولهاي خارجي (Trophoblasts) به نفوذ در بين سلولهاي اپيتاليال مخاط رحم مي‏پردازند.
در روز هشتم سلولهاي آمبريوبلاست (Embryoblast Cells) به صورت دو لايه زاينده اندودرمال ( Endodermal) واكتودرمال (Ochtodermal) در آمده و جنين به صورت يك صفحه دو لايه‏اي (Bilaminar Germ Disk) ظاهر مي‏شود. روز نهم در استروماي اندومتري كه تروفوبلاست را احاطه مي‏كند، احتقان و پرخوني مشاهده مي‏شود. نيز غشاء هوزر (Heuser Membrane) تشكيل و با اتصال آن به لبه‏هاي اندودرم پوشش داخلي كيسه زرده اوليه (Primitive yolk Sac or Exo - Coelomic Cavity) را تشكيل مي‏دهند.
در روز يازدهم و دوازدهم خون مادر وارد سيستم لاكونار (Lacunar System) شده و جريان خون رحمي - جفتي ( Uter Placental Circulation) برقرار مي‏گردد. (شكل 3)
در آغاز هفته سوم لايه زاينده مزودرمال (Mesodermal) تشكيل مي‏شود. در روز هيجدهم مجراي نوتوكورد ( Notochord) به كيسه زرده متصل مي‏شود و مجراي موقتي به نام كانال نوروآتريك (Neuro - entric Canal) بين كيسه زرده و حفره آمنيون (Amnion Cavity) پديد مي‏آيد. در خلال هفته سوم، جنين كه در آغاز گرد يا بيضي مي‏نمود تدريجا به صورت گلابي نمايان مي‏شود و در انتهاي آن يكسري مويرگهاي كوچك خملي (Tertiary Villi) پديد مي‏آيد كه با مويرگهاي ساقه اتصالي و مزودرم خارج جنين مرتبط شده و درخلال هفته چهارم با سيستم گردش خون داخل جنين ارتباط برقرار مي‏كند.
«البار» بارزترين ويژگي اين مرحله را پيوند و آويختگي مي‏داند. وي در تبيين اين «آويختگي‏» مي‏گويد: «ياخته‏هاي خارجي داراي ريز خملهاي (Microvilli) متعددي است كه آنها را به سلولهاي اندوتليال (Endothelial cells) مخاطي رحم (Endometrium) متصل مي‏سازد. اين خملها در هم تنيده‏اند. سپس تروفوبلاستها ( Trophoblasts) شروع به چسبيدن و شكستن ياخته‏هاي مخاطي رحم مي‏كنند تا به داخل آن راه يابند... آنگاه تعلق آنها به واسطه سينسيتيو تروفوبلاستها (Syncytiotrophoblasts) كه به خملهاي كوريون (Chorionic Villi) تبديل خواهد شد، آغاز مي‏گردد و درست مانند آويختگي پلاستولا به جدار رحم است. سپس پلاستولا تقسيم به دو توده سلولي خارجي تغذيه كننده: (Trophoblasts) كه وظيفه‏اش چسبيدن به جدار رحم و تغذيه از آن است.
(و شامل 90 درصد ياخته‏هاي پلاستولا مي‏باشد) و توده سلولي داخلي (Inner Cell Mass) مي‏كند (كه 10 درصد مجموع ياخته‏هاي پلاستولاست) و خداوند جنين را از اين توده داخلي مي‏آفريند. آنگاه جنين بواسطه ساقه اتصالي ( Connecting Stalk) به كوريون (Chorion) مرتبط و پيوسته مي‏شود.

در اين مرحله، پيوندها و آويختگيهاي متعددي وجود دارد:
1) آويختگي از طريق ريزخملها (Microvilli)
2) آويختگي به وسيله تروفوبلاستها (Trophoblasts)
3) آويختگي به وسيله خملهاي كوريون (Chorionic Villi)
4) آويختگي بين‏جنين حقيقي و كوريون از طريق ساقه اتصالي (Connecting Stalk) (شكل 4)

2- دوره جنيني (Embryonic Period)
اين دوره از هفته چهارم آغاز و تا آخر هفته هشتم امتداد مي‏يابد. در خلال اين‏مدت تمام دستگاههاي اصلي بدن ساخته مي‏شوند. در مرحله اول اين دوره (روز 20 تا30) قرينه‏وار در دو سوي خط وسط توده‏هاي متراكمي به‏نام سومايت ( Somite) تشكيل مي‏شود و به جنين منظره بندبندي مي‏دهد. (شكل 5)
در خلال همين هفته، لوله قلب اوليه ((Heart Tube) ايجاد و در داخل حفره پريكارد آويزان‏مي‏شود. با پيدايش عروق نافي و زرده‏اي، دستگاه گردش خون خارج جنين تشكيل و با جوانه زدن مداوم، وارد بدن جنين شده و به دستگاه گردش خون داخل جنيني متصل مي‏شود. قوسهاي برانشي، ساختمان واضحي را در سطح خارجي جنين پديد مي‏آورند و دهان اوليه (Stomodeum) ظاهر مي‏شود. نيز صفحه عصبي (Neural Plate) ، ناودان عصبي (Groove Neural) ، لوله عصبي Neural Tube) و صفحه شنوايي (Otic - Placode) و سپس حباب شنوايي (Otic - Vesicle) پديد مي‏آيند.
ماه دوم: در آغاز هفته پنجم دستها و پاها بصورت جوانه‏هاي پارو مانندي ظاهر مي‏شوند. انتهاي تحتاني جوانه‏ها پهن و از قسمت فوقاني متمايز مي‏گردد ولي قسمت فوقاني استوانه‏اي مي‏شود و با ايجاد حلقه تنگي بين اين دو قسمت، مچ پديد مي‏آيد. با پيدايش چهار ناودان شعاع مانند، پنج قسمت ضخيم‏تر در قسمت انتهايي جوانه‏ها مشخص مي‏شود كه بعدا تشكيل دهنده انگشتان خواهد بود. همزمان با تشكيل انگشتان، حلقه تنگتر ديگري ناحيه فوقاني جوانه‏ها را به دو قسمت تقسيم مي‏كند و بدين‏ترتيب بازو، ساعد، ران و ساق مشخص مي‏شوند. (شكل 6)

3- دوره فيتال (Fetal Period)
از ماه سوم تا مرحله تولد را دوران فيتال و جنين را در اين مرحله فتوس (Fetus) مي‏نامند، در اين مرحله بدن رشد سريعتري دارد برخلاف سر، كه رشد كندتري دارد. در آغاز سومين ماه، سر تقريبا نصف طول جنين نشسته را تشكيل مي‏دهد و در آغاز ماه پنجم، يك سوم طول بدن ايستاده و به هنگام تولد حدودا يك چهارم آن است. در خلال سومين ماه، صورت شباهت‏بيشتري به انسان مي‏يابد و در آخرين ماه جنس فتوس قابل تشخيص است و در خلال ماههاي چهارم و پنجم فتوس به سرعت قد مي‏كشد. در نيمه‏هاي حيات درون رحمي تقريبا جنين نصف طول بدن در هنگام تولد (23 سانتيمتر ايستاده و 16سانتيمتر نشسته) را دارد. ولي وزن آن تا پايان ماه‏پنجم به 500 گرم نرسيده است. در اين ماه معمولامادر حركات جنين را حس مي‏كند. در نيمه دوم زندگي درون رحمي، وزن جنين رو به ازدياد نهاده و در دو ماه ونيم آخر به اندازه 50 درصد وزن موقع تولد به آن افزوده مي‏شود، پوست جنين ابتدا به واسطه فقدان بافت همبند و چربي زير جلدي چروكدار مي‏نمايد، ولي در دو ماه آخر پوست كشيده‏شده و حالت عادي به خود مي‏گيرد. در اواخر اين دوره محيط جمجمه از محيط ديگر قسمتهاي بدن‏بزرگتر است و اين يكي از عوامل مهم عبور جنين از مجراي زايمان (مجراي رحمي - مهبلي) است. در هنگام تولد معمولا بيضه‏ها پايين آمده و در كيسه بيضه جايگزين شده‏اند و بند ناف تقريبا در وسط شكم قرار دارد.

ادوار شكل‏گيري جنين در قرآن
برخي از پژوهشگران مانند «البار» مراحل پيدايش و تكامل جنين از ديدگاه قرآن را هفت مرحله دانسته‏اند: 1- نطفه 2- علقه 3- مضغة (مخلقة وغيرمخلقة) 4- عظام 5- لحم 6- تسويه، تصوير و تعديل 7- نفخ روح.
عمده آياتي كه در اين رابطه مورد استفاده قرار مي‏گيرند عبارتند از:
«... انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا» دهر/2
«و.. جعل نسله من سلالة من ماء مهين ثم سواه و نفخ فيه من روحه‏» سجده/8
«خلق الانسان من علق‏» علق/2
«هو الذي خلقكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم يخرجكم طفلا» مؤمن/67
«ايحسب الانسان ان يترك سدي الم يك نطفة من مني يمني ثم كان علقة فخلق فسوي‏» قيامت/38
«يا ايها الناس ان كنتم في ريب من البعث فانا خلقناكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة مخلقة و غيرمخلقة‏» حج/5
«ولقد خلقنا الانسان من سلالة من طين ثم جعلناه‏نطفة في قرار مكين ثم خلقنا النطفة علقة فخلقناالعلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فكسونا العظام لحما ثم انشا ناه خلقا آخر فتبارك الله احسن‏الخالقين‏» مؤمنون/14
اكنون با توجه به اهميت و بحث انگيزي افزونتر، به‏بررسي سه مرحله نخست از ادوار هفتگانه فوق وميزان انطباق و سازگاري آنها با دستاوردهاي علمي‏مي‏پردازيم.

1- نطفه
نطفه در لغت‏به معني «آب اندك‏» مي‏باشد و استعمال آن در «مني‏» از همين روست. اين واژه همچنين در سلول نرينه «اسپرم‏» و «مادينه‏» (تخمك) و يا تركيب آندو (تخم) نيز استعمال مي‏شود. چنانكه از آيه شريفه (...ا لم يك نطفة من مني يمني...) قيامت/38
همين معنا قابل‏استفاده‏است.درترجمه‏هاي‏فارسي‏قرآن از ابتدا تاكنون معمولا اصل اين واژه استفاده شده و معادل‏پارسي‏در برابرش ننهاده‏اند، ولي در ترجمه‏هاي انگليسي قرآن به جاي آن واژه‏هاي زير آمده است:
Sperm Drop (Arbery), Life Germ Shakir, Droped Sperm (H. Palmer),Drop of Seed (Pickthall), Living Germ,Semen.
اختلاف مترجمان در معادل گزيني تا حدودي ناشي از استعمال گوناگون و وجوه مختلف معنايي اين كلمه مي‏باشد.

نطفه امشاج
امشاج جمع مشيج و مشج‏به معناي آميخته ومختلط مي‏باشد.
در رابطه با اينكه مقصود آيه از تركيب نطفه چه مؤلفه‏هايي است، احتمالات گوناگوني وجود دارد كه اهم آنها عبارتنداز:

1- آميختگي و لقاح نطفه زن و مرد. اين نگرش، رايجترين ديدگاه در ميان مفسران پس از نزول وحي تا زمان حاضر بوده است. و كساني مانند طبري، ابن كثير، مراغي، طبرسي و.. آن را پذيرفته‏اند. برخي چون مجاهد در تاييد اين معنا آيه شريفه «...انا خلقناكم من ذكر وانثي...» را گواه گرفته‏اند. در «مسند احمد بن حنبل‏» نيز آمده است كه پيامبر درباره چگونگي آفرينش انسان فرمودند: «من نطفة الرجل و من نطفة‏المراة‏»
2- تركيب نطفه از عناصر و اجزاي گوناگون.

موريس بوكاي در اين زمينه مي‏گويد: مايع منوي از ترشحات مختلفي كه از غدد زير ناشي مي‏شود تشكيل شده است:
الف) بيضه‏ها: ترشح غده تناسلي مرد حاوي اسپرماتوزوئيدهاست، سلولهاي دراز واجد تاژك دراز، و غوطه‏ور در مايعي سرم گونه‏اند.
ب) كيسه‏هاي تخمي: اين اعضا كه مخازن اسپرماتوزوئيدند، نزديك پروستات قرار گرفته و ترشح خاصي بدون عناصر بارور كننده دارند.
ج) پروستات: مايعي ترشح مي‏كند كه به مني، ظاهر خامه‏اي و بوي ويژه‏اش را مي‏دهد.
د) غدد ملحق به مجاري ادرار كه عبارتنداز: غدد كوپر (Cooper) يا غدد مري (Mery) مترشح، مايعي سيال و غدد ليتره (Littre) كه ماده‏اي مخاطي ترشح مي‏كنند. وي سپس مي‏گويد:
«... چگونه مي‏توان از توافق متن قرآني با شناخت علمي‏اي كه از اين پديده‏ها در عصرمان داريم تحت تاثير قرار نگرفت‏».
به نظر مي‏رسد، مقصود از آميختگي نطفه در قرآن مجيد دقيقا روشن نيست، هرچند آيه شريفه «انا خلقناكم من ذكرو انثي‏» احتمال اول را تقويت مي‏كند ولي نافي وجه مقابل آن نيست، از همين رو برخي از مفسرين، مانند صاحب الميزان گونه خاصي از آنها را ترجيح نداده‏اند. نيز احتمال آنكه گونه ديگري از تركيب و آميزش نطفه مراد باشد منتفي نيست. در عين حال، با توجه به جمع بودن كلمه «امشاج‏» به نظر مي‏رسد مقصود قرآن، گونه‏هاي مختلفي از آميختگي است و براين اساس مي‏توان هر دو وجه ذكر شده را با اين آيه منطبق دانست.
به هر حال، آنچه مسلم است دو نكته مي‏باشد: 1- ابداعي بودن اصل اختلاط نطفه در قرآن. بهترين گواه بر اين مطلب تاريخ جنين شناسي است كه نشان مي‏دهد تا قرون اخير مساله آميختگي نطفه به هيچ وجه در ميان دانشمندان مطرح نبوده است.

2- انطباق‏پذيري آن با آخرين ره‏آوردهاي علمي در جنين شناسي.
2- علق / علقة؟
دومين مرحله رشد و تكامل جنين از ديدگاه قرآن، علقة مي‏باشد. اين واژه پنج مرتبه در آيات: (حج 5، مؤمنون 14، غافر 67، قيامت 38) ذكر گرديده است. در يك مورد نيز كلمه «علق‏» آمده است:(علق 2). ليكن در مورد اينكه آيا علق همان علقة است و هر دو بيانگر يك مرحله از ادوار جنيني مي‏باشند يانه، رويكردهاي گوناگوني وجود دارد. از اينرو هريك را جداگانه مورد بررسي قرار خواهيم داد.

علق
علق به معناي: «درآويختن‏»، «دل بستن‏»، «چيز چسبان‏»، «خون‏» و جمع علقة به معناي «زالوي خون مكنده آبزي‏» و «آويزگاه‏» آمده است.
در برخي از ترجمه‏هاي فارسي قرآن، معادلهاي زير را برابر «علق‏» نهاده‏اند:
«خون بسته‏» (مكارم شيرازي)، «آويزك كه همان اسپرماتوزوئيد است‏» (فولادوند)، «خون بسته شده‏» (معزي)، «لخته خوني‏» (آيتي)، «يك نطفه زالووش‏» (بهبودي). در ترجمه‏هاي انگليسي نيز چنين آمده است:
Blood Clot (Arberymere) Clot ofCongealed Blood (Yousuf Ali), Clot (Shakir, Pickthall), Germ Cell (H.Palmer).

صرف نظر از صحت و سقم هريك از ترجمه‏هاي فوق، آنچه در اينجا جالب توجه است اين است كه‏بسياري از برگردانهاي بالا، چنين مي‏نمايد كه‏مترجمان علق را همان علقة يعني مرحله بعد ازانعقاد نطفه دانسته‏اند. ولي در ترجمه فارسي بهبودي و انگليسي پالمر به مرحله اول يعني نطفه نزديكتر است.
مفسران قرآن در گذشته چندان توجهي به مساله اتحاد يا اختلاف معنايي علق و علقة نكرده‏اند و تنها در دهه‏هاي اخير اين مساله مورد بررسي و كاوش قرار گرفته است. در «تفسير الفرقان‏» آمده است:
«علق (نه علقة، زيرا علقه حالت دوم جنين و برآمده از علق مي‏باشد) اسم جنس كرمهاي كوچك چسبنده و جمع آن است. پس علق همان مني است كه بر اثر چسبندگي «به هرچيزي چون لباس، بدن يا جدار رحم مي‏آويزد. و مجموع آن، كه حاوي ميليونها نطفه يعني، اسپرمهاي چسبان است و برخي به بعض ديگر آويخته و تماما به‏جدار رحم مي‏چسبند، علق مي‏باشد...»
شايد بتوان بر جدايي علق از علقة چنين استشهاد نمود كه قرآن در هيچ يك از مواردي كه مراحل مختلف جنين را بيان نموده از واژه «علق‏» استفاده نكرده و همواره كلمه «علقة‏» را به كار برده است، مانند: حج‏5، مؤمنون 14، غافر67، قيامت 38، و در مواردي كه درباره چگونگي تداوم نسل بشر است تنها به ذكر يك مرحله بسنده مي‏كند و همواره همان مرحله نخست، يعني، نطفه را كه مبدا اساسي پيدايش جنين است‏يادآوري مي‏كند و هر بار يكي از وجوه و خصوصيات آن را بر مي‏شمرد. مانند: «الم نخلقكم من ماء مهين‏»، «فجعل نسله من سلالة من ماء مهين‏»،«خلق من ماء دافق...»، «انا خلقنا الانسان من نطفة‏امشاج...» در آيات فوق واژه‏هاي «مهين‏»، «سلالة‏»، «دافق‏» و «امشاج‏» هر يك بيانگر يكي از ويژگيهاي نطفه مي‏باشند. اكنون احتمال آنكه مقصود از «علق‏»، كه در اين آيه به تنهايي ذكر شده است، همان مرحله آغازين تكوين جنين با بيان ويژگي كرم‏سان و زالووش بودنش باشد تا حدودي موجه مي‏نمايد، ليكن در حدي نيست كه بتوان با اطمينان كامل آن را پذيرفته و معناي ديگر را مردود دانست.

علقة
علقة به چند معنا آمده است: «زالوي سرخرنگ آبزي‏»، «زالوي خون مكنده آبزي، پاره لخته خون‏»، «انگل سرخرنگ آبزي كه به بدن مي‏چسبد و از آن خون مي‏مكد...»در ترجمه‏هاي فارسي و انگليسي قرآن معمولا علق و علقة يكسان معني شده است ولي در ترجمه فارسي «بهبودي‏» علقة به معناي «به صورت يك كرم به جدار رحم چسبيده‏» (5:22)، «به صورت كرم چسبان به جدار رحم‏» (14:23)، «به صورت جنين به رحم چسبيده‏» (67:40) آمده است. مفسران قرآن از دير زمان غالبا علقة را به «خون بسته‏» معنا كرده‏اند. در برخي از تفاسير جديد قرآن مانند تفسير طنطاوي، الميزان، نمونه و... اين معنا يافت مي‏شود. برخي از مفسران نيز معناي روشني از آن ارائه نداده و به اين بسنده كرده‏اند كه حالت‏بعدي نطفه است.

تعارض با علم
اكنون اين اشكال رخ مي‏نمايد كه در رويان شناسي نوين با ابزارهاي سنجش دقيق و چشم مسلح، تمام مراحل پيدايش و تكامل جنين مورد بررسي و كاوش قرار گرفته ولي مشاهده نگرديده است كه انسان از مرحله خون بسته عبور كند. لذا برخي تصريح نموده‏اند كه: «انسان هيچگاه از مرحله خون بسته نگذشته است‏».
بنابراين، با توجه به قطعي بودن مساله فوق از نظر علمي از يكسو و يگانگي نازل كننده كتاب مبين، و احاطه مطلقه علمي او به زواياي هستي «ا لا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير»، و صدق و راستي ترديد ناپذير آيات الهي و نيز اينكه كلمه علق وعلقه داراي معاني گوناگوني هستند، به روشني درمي‏يابيم كه ترجمه و تفسير آن به «خون بسته‏» صواب نيست. در مقابل، دو معناي سازگار با ره آوردهاي علمي جديد در برابر اين واژه وجود دارد: زالو، شيئي آويزنده و چسبان. برخي معناي دوم را ترجيح داده و كلمه زالو را كه با شكل ظاهري اسپرم مطابقت دارد براي مرحله اول مناسب ديده‏اند.
موريس بوكاي مي‏گويد: «استقرار تخم در رحم به وسيله رشد ترغابه‏هايي كه دنباله واقعي تخم‏اند به وقوع مي‏پيوندد كه همانند ريشه‏ها در خاك مي‏رويند تا آنچه براي رشد تخم لازم است از جداره عضو برگيرند. اين ترغابه‏ها تخم را به رحم مي‏آويزند. شناخت آنها از زمانهاي جديد است.» وي سپس با اشاره به آيه: «خلق الانسان من علق‏» (علق‏2) مي‏گويد: «چيزي كه آويخته مي‏شود ترجمه كلمه «علق‏» است... كاملا پاسخگوي واقعيتي است كه امروزه به اثبات رسيده است. اين مفهوم در چهار آيه ديگر كه تطورات متوالي از مرحله قطره مني تا پايان را ذكر مي‏كند ياد آوري شده است.» مقصود وي از چهار آيه عبارت است از: (حج 5)، (مؤمنون 14)، (غافر 67)، (قيامت 37 - 38). نيز «البار» مي‏گويد:
«... اساسا علقة به هر چيزي كه بچسبد و بياويزد اطلاق مي‏گردد... علقة نيز چنين عمل مي‏كند زيرا به جدار رحم چسبيده و در آن لانه مي‏گزيند...» بر اساس اين معنا كلمه «علقة‏» معناي وصفي دارد و بيانگر مرحله لانه گزيني نطفه گشنيده شده مي‏باشد. همانطور كه در اول اين مقاله ذكر شد «البار» مهمترين و بارزترين ويژگي اين مرحله تا پايان دوره زايگوتيك را پيوند و آويختگي مي‏داند و كلمه «علقة‏» را دقيقترين توصيف آن مي‏شمارد.
اكنون اين سؤال پديد مي‏آيد كه چرا مترجمان و مفسران قرآن بويژه قدماي آنها علقة را به خون بسته تفسير كرده‏اند، در حالي كه اين مطلب از نظر علمي مردود است ؟ «البار» چنين پاسخ مي‏دهد: «علقة از هر سو با خون لخته گون احاطه شده است...(شكل 7)
آنگاه اگر بدانيم كه حجم علقه در حال آويختن از14 ميليمتر تجاوز نمي‏كند به زودي در مي‏يابيم كه چرا مفسران پيشين تاكيد مي‏ورزيدند كه علقه خون بسته است... آري، علقه با چشم غير مسلح ديدني نبوده، اما از هر سو خون گرداگردش را فرا گرفته است.. بنابراين تفسير علقه به خون بسته ناشي از مشاهده با چشم غير مسلح است...»

3- مضغه
مضغه مشتق از مضغ (جويدن) و به معناي: «پاره گوشت‏»، «مقداري از گوشت‏به قدر يك بار جويدن‏» و «لقمه جويده از گوشت و غير آن‏» است.
در ترجمه‏هاي فارسي قرآن «مضغه‏» چنين ترجمه شده است: «چيزي شبيه گوشت جويده شده‏»، (مكارم شيرازي)، «مضغه‏» (فولادوند)، «گوشت جويده شده‏» (معزي)، «پاره گوشت‏» (الهي قمشه‏اي)، «به صورت يك قطعه گوشت جويده‏» (بهبودي)، «پاره گوشتي‏»، (آيتي). در ترجمه‏هاي انگليسي نيز آمده است:
a Tissue (Arbery), a lump of Flesh (Shakir), a Foetus lump (Yousuf Ali), an embr yonic lump (H. Palmer), a littlelump (Pickthall), Shapeless lumpof flesh.
در تفاسير نيز آمده است: «(ثم من مضغة) وآن پاره گوشت كوچكي است‏بقدري كه جويده شود و تحول يافته علقه مي‏باشد»، «فخلقنا العلقة مضغة) يعني آن را به پاره گوشتي تبديل كرديم.» برخي نيز مضغة را به خون غليظ تفسير نموده‏اند: «واز علقة به مضغه، وآن پاره‏اي از خون غليظ است كه نام و شكل ويژه‏اي ندارد...»، «واز علقة به مضغه، آنگاه كه آن نطفه آويزنده بزرگ شود و به لخته‏اي از خون غليظ مختلط تبديل گردد.» به نظر مي‏رسد تفسير مضغه به خون غليظ نه از نظر لغوي درست است و نه از ديدگاه علمي. ليكن آنچه در ترجمه بهبودي ومكارم آمده است‏با ره‏آوردهاي علمي و يافتي مشاهدات ابتدايي بدون استفاده از ابزارهاي علمي مطابقت دارد.
در بررسي‏هاي علمي معمولا اين مرحله را با تحولاتي كه از هفته چهارم آغاز دوره جنيني (Embryonic Period) و پيدايش سومايتها، تطبيق نموده‏اند.
البار مي‏گويد: ظهور سومايتها با پيدايش قوسهاي حلقي (Pharyngeal Arches) كه در نتيجه شكافهاي ايجاد شده در طبقه خارجي (اكتودرم) و رشد طبقه مياني (مزودرم) پديد آمده است همراه است. درنتيجه اين دگرگونيها پنج جفت از قوسهاي فارينژيل در ناحيه فوقاني جنين (درست زير گرده سر) پديد مي‏آيد.
بنابراين، مضغة يا پاره گوشتي كه دندانها جويده و بيرون انداخته دقيق‏ترين وصف اين مرحله است، زيرا قوسهاي حلقي و سومايت‏ها به جنين دقيقا شكل مضغه را مي‏بخشد. (شكل 8)
به نظر مي‏رسد در اين مرحله قرآن به نكته علمي ويژه‏اي اشاره ندارد و به بيان شكل ظاهري جنين كه به صورت «لقمه جويده‏» مي‏باشد بسنده كرده است. البته اگر مضغة به معناي «گوشت جويده شده‏» باشد خالي از شكل (8)
بيان‏جنس‏جنين‏يعني‏اشتمال‏برموادي‏گوشت‏مانندنيست، در عين حال بايد توجه داشت كه مقصود از گوشت در اينجاغيراز اجرام عضلاني است كه‏پوشش‏استخوانها را تشكيل‏مي‏دهدوقرآن ازآن به‏«لحم‏» تعبير نموده‏است.
با توجه به آنچه گذشت مي‏توان از نكات جنين شناختي قرآن تا مرحله مضغة چنين نتيجه گرفت:
1- قرآن براي اولين بار پرده از آميختگي نطفه انسان برمي‏افكند و اين مطلب هرچند از نظر رويان‏شناسان تا قرن نوزدهم ميلادي پوشيده مانده بود، ولي براي مفسران قرآن بخشي از اين حقيقت‏يعني تركيب نطفه از مني مرد و آب رحم آن روشن و آشكار بوده و در تفاسير خود از آن سخن گفته‏اند.
2- قرآن مجيد براي اولين بار از آويزندگي و (لانه‏گزيني)تخم سخن به ميان آورده ولي اين حقيقت‏بر مفسران و مترجمان قرآن مخفي مانده، تا آنكه در پي دستيابي به ميكروسكوپ و انقلاب در دانش رويان‏شناسي، معناي درستي از مطالب قرآن به دست آمد.
3- در رابطه با مرحله سوم از بيان قرآن مجيد نكته علمي خاصي استفاده نمي‏شود، كما اينكه هيچ تعارضي نيز با رهيافتهاي علمي نوين ندارد، و گفته قرآن با شكل ظاهري جنين انطباق كامل دارد.



5- آفرينش جهان و انسان و ... در نهج البلاغه
آفرينش را آغاز كرد و آفريدگان را به يكبار پديد آورد، بى آنكه انديشه اى به كار برد، يا از آزمايشى سودى بردارد، يا جنبشى پديد آرد يا پتياره اى را به خدمت گمارد. از هر چيز به هنگام بپرداخت، و اجزاى مخالف را با هم سازوار ساخت، و هر طبيعت را اثرى بداد و آن اثر را در ذات آن نهاد. از آن پيش كه بيافريند به آفريدگان دانا بود، و بر آغاز و انجامشان بينا، و با سرشت و چگونگى آنان آشنا.
سپس خداى پاك فضاهاى شكافته و كرانه هاى كافته و هواى به آسمان و زمين راه يافته را پديد آورد، و در آن آبى روان كرد. آبى كه موجهاى آن يكديگر را مى شكست، و هر يك بر ديگرى مى نشست. آب را بر پشت بادى نهاد سخت و زنده و هر پايدارى را در هم شكننده. باد را بفرمود تا آب را باز دارد و فرو سو آمدنش نگذارد و درآن مرز بماند. هواى شكافته در زير باد به جريان، و آب جهنده بر بالاى آن روان. سپس بادى نازا آفريد تا خروشنده را بگرداند و موج دريا را برانگيزاند. باد چنان كه گويى مشكى راپياپى و سخت بوزيد، از برخاستنگاهى دور و ناپديد. باد را بفرمود تا آب مى جنباند يا در فضايى تهى ميراند، سرآب را به پايان آن برد و جنبنده آن را به آرام آن رساند تا آنكه كوهه ها از بر، و كفها بر سر آورد، پس خدا آن كف آسمان موجى از سيلان باز داشته، زبرين سقفى محفوظ، بلند و افراشته بى هيچ ستون بالا رفته و برپا، و بى ميخ و طناب استوار و برجا. پس آسمانها را به ستاره هاى رخشان و كوكبهاى تابان بياراست، و بفرمود تا خورشيد فروزان و ماه تابان، در چرخ گردان و طارم سبك گذران و آسمان پر ستاره روان، به گردش برخاست.
سپس ميان آسمانهاى زبرين را بگشود و از گونه گون فرشتگانش پر نمود: گروهى از آنان در سجده اند و ركوع نمى گزارند، و گروهى در ركوعند و ياراى ايستادن ندارند. گروهى ايستاده و صف ناگسسته، و گروهى بى هيچ ملالت لب ازتسبيح نابسته. نه خواب دارند و نه بى هوشى، نه سستى گيرند و نه فراموشى، و گروهى از آنان امينان وحى اويند، كه كلام خدا را به پيامبرانش مى رسانند، و قضاى الهى را بر مردمان مى رانند، و گروهى نگاهبان بندگان اويند و در بانان درهاى جنان او، و گروهى ازآنان پايهاشان پايدار در زمين است، و گردنهاشان بر گذشته از آسمان برين. تنومندى و ستبريشان از حد برون است، و دوشهاشان براى برداشتن عرش متناسب و موزون. ديده ها از هيبت بر هم و پرها به خود فراهم. در پس حجاب عزت و پرده هاى قدرت مستور و دست نامحرمان از ساحت قدس آنان دور. نه براى پروردگار در وهم خود صورتى انگارند، و نه صفتهاى او را چون صفتهاى آفريدگان پندارند. نه او را در مكانى دانند، و نه وى را همانندى شناسند و بدان اشارت رانند.
صفت آفرينش آدم (ع) پس پاك خداى با عظمت، از زمين گونه گون طبيعت خاكى فراهم كرد، از زمين نرم و ناهموار و از شيرين آن و از نمكزار. بر آن خاك، آب ريخت تا پاك شد، و با ترى محبت اش بياميخت تا چسبناك شد. پس صورتى از آن پديد آورد، با اندامهاى بايسته، و عضوهاى جدا و به يكديگر پيوسته. آن را بخشكانيد تا يك لخت شد و زمانى اش بداشت تا سخت شد، چنان كه اگر بادى بدان مى وزيد بانگش به گوش مى رسيد. پس از دم خود در آن دميد تا به صورت انسانى گرديد: خداوند ذهنها، كه آن ذهنها را به كار گيرد، و انديشه اى كه تصرف او را پذيرد. با دست و پايى در خدمت او و اعضايى در اختيار و قدرت او. با دانشى كه بدان حق را از باطل جدا كردن داند، و مزه ها و بويها و رنگها و ديگر چيزها را شناختن تواند. با طبيعتهاى متضاد و سركش و سرشتهاى با هم خوش، گرم با سرد درآميخته و ترى بر خشكى ريخته و حيرت همه را برانگيخته.
پس، از فرشتگان خواست تا آنچه در عهده دارند ادا كنند و عهدى را كه پذيرفته اند وفا كنند. سجده او را از بن دندان بپذيرند، خود را خوار و او را بزرگ گيرند، و فرمود: (آدم راسجده كنيداى فرشتگان! فرشتگان به سجده افتادند جز شيطان) كه ديده معرفتش از رشك تيره شد و بدبختى بر او چيره، خلقت آتش را ارجمند شمرد و بزرگ مقدار و آفريده از خاك را پست و خوار، پس خدايش مهلت بخشيد كه خشم را سزاوار بود، و كامل شدن بلا و آزمايش را در خور و بكار، و وفاى به وعده را چه كسى كند چون پروردگار! و پروردگار فرمود: (همانا تو از واپس افكندگانى كه تا رسيدن رستاخيز بمانى.)
پس خداى سبحان آدم را در خانه اى آرام داد، جايگاهى در امان و بى بيم، با زندگى فراخ و پر نعيم، و او را از شيطان بترسانيد كه دشمنى است لئيم. اما دشمن او برنمى تافت كه آدم با نيكوكاران در بهشت به سر برد، كوشيد تا او را از راه به در برد. او را بفريفت تا يقين را به گمان فروخت و آتش دو دلى بر و بار عزم او را بسوخت. شادمانى بداد و بيم خريد، فريب خورد و پشيمانى كشيد. سپس خداى سبحان در توبه را به روى او گشاد، و كلمه رحمت بر زبان او نهاد، و به دو وعده بازگشت به جنت داد، و او را بدين سراى فرود آورد كه خانه رنج و امتحان است و زادن فرزندان، و خداى سبحان از فرزندان او پيامبرانى گزيد، و ازآنان به زبان وحى پيمان ستد و هر پيامبرآن را شنيد، كه امانت او نگاه دارد و حكم خدا را به ديگران برساند، و اين هنگامى بود كه بيشتر آفريدگان از فطرت خويش بگرديدند و طومار عهد درنورديدند، حق او را نشناختند و برابراو خدايانى ساختند. شيطانهاآنان را از خداشناسى به گمراهى كشيدند، و پيوندشان را با پرستش خدا بريدند. پس هر چند گاه پيامبرانى فرستاد و به وسيله آنان به بندگان هشدار داد تا حق ميثاق الست بگزارند، و نعمت فراموش كرده را به ياد آرند. با حجت و تبليغ، چراغ معرفتشان را بيفروزند تا به آيتهاى خدا چشم دوزند. از آسمانى بالا برده و زمينى زيرشان گسترده، و آنچه بدان زنده اند و چسان مى ميرند و نا پاينده اند، و بيماريهاى پير كننده و بلاهاى پياپى رسنده، و هيچ گاه نبود كه خدا آفريدگان را بى پيامبر بدارد، يا كتابى در دسترس آنان نگذارد، يا حجتى بر آنان نگمارد، يا از نشان دادن راه راست دريغ دارد. پيامبران كه اندك بودند و مخالفشان بسيار، و در دام شيطان گرفتار، در كار خويش درنماندند و دعوت حق را به مردم رساندند. گاه پيامبر پيشين نام پيامبر پس از خود را شنفته، و گاه وصف پي امبر پسين را به امت خويش گفته.
زمان اين چنين گذرى شد، و روزگار سپرى. پدران رفتند و پسران جاى آنان را گرفتند تا آن كه خداى سبحان محمد (ص) را پيامبرى داد تا دور رسالت را به پايان رساند و وعده حق را به وفا مقرون گرداند، طومار نبوت او به مهر پيامبران ممهور، و نشانه هاى او در كتاب آنان مذكور، و مقدم او بر همه مبارك و موجب سرور، حالى كه مردم زمين هر دسته به كيشى گردن نهاده بودند، و هر گروه پى خواهشى افتاده، و در خدمت آيينى ايستاده، يا خدا را همانند آفريدگان دانسته، يا صفتى كه سزاى او نيست بدو بسته، يا به بتى پيوسته و از خدا گسسته. پروردگار آنان را بدو از گمراهى به رستگارى كشاند و از تاريكى نادانى رهاند.
سپس ديدار خود را براى محمد (ص) گزيد و جوار خويش او را پسنديد و از اين جهانش رهانيد. او را نزد خود برد تا در فردوس اعلى نشيند، و بيش سختى اين جهان نبيند. پس بزرگوارانه او را ديدار ارزانى داشت و او ميراثى كه پيامبران مى نهند براى شما گذاشت، چه آنان امت خويش را وا نگذارند مگر با نشان دادن راهى روشن و نشانه اى معين: كتاب پروردگار در دسترس شماست، حلال و حرام آن پيداست، واجب و مستحب آن هويداست، ناسخ و منسوخش روشن، رخصت و عزيمت آن معين، خاص و عامش معلوم، پند و مثلهايش مفهوم، مطلق و مقيدش پديدار، محكم و متشابهش آشكار، مجمل آن تفسير شده، و نا مفهومش تعبيرشده، از حكمى كه بدانند و انجام دادنى است، و آنچه ندانند و واگذاردنى است، حكمى است وجوب آن در قرآن معين، و نسخ آن در سنت مبرهن، و حكمى كه سنت گويد بايد، و كتاب رخصت دهد كه ترك آن شايد، و حكمى كه در وقتى خاص بر مكلف نوشته است، و چون وقتش سپرى شد تكليف هشته است، و حرامهايى ناهمسان، با كيفرهايى سخت و يا آسان، گناهى بزرگ كه كيفرش آتش آن جهان است، و گناهى خرد كه براى توبه كننده اميد غفران است، يا آنچه مقبول، ميان دشوار و آسان است.
از اين خطبه است كه حج را ياد كرده است زيارت خانه اش را فريضه كرد بر شما مردمان كه قبله اش ساخت براى همگان، و آمدن گاه مسلمانان، تا بدان درآيند چون چارپايان و بدان پناه برند چون كبوتران، و دو نشانه براى دينداران: فروتنى برابر عظمت او، و اعتراف به عزت او، و از آفريدگانش آن را گزيد كه چون دعوت او شنيد در گوش كشيد، و به جان و دل خريد. اينان به راه افتادند، و پا برجاى پاى پيامبران نهادند، و چون فرشتگان گرد عرش بر پاى بندگى ايستادند. بر سودهاى روز بازار عبادت هر دم فزودند، و به هنگام تشريف، مغفرت او را از يكديگر ربودند. خدا كعبه را براى اسلام نشان، و براى پناهندگان خانه امان ساخت، رفتن به سوى خانه را واجب گرداند، و حق آن را بشناساند و بندگان را به زيارت آن خواند كه فرمود: (بر هر كس كه تواند، زيارت خانه واجبى از سوى خداى بى انبازاست، و آن كه سرباز زند خدا از جهانيان بى نياز است.) ( نهج البلاغه / خطبه 1 / ترجمه : دكتر شهيدي)



6-زندگي انسان

الف ـ در باره ي حقيقت زندگي ، تعاريف بسياري گفته شده ، لكن هيچكدام از اين تعاريف مطرح شده ، تعريف حقيقي زندگي نيستند. چرا كه اساساً حيات ، امري وجودي و بسيط بوده غير قابل تعريف مي باشد ؛ همانگونه كه ديگر اوصاف وجود ، همچون وحدت و كثرت ، علم ، ظهور ، شدّت و ضعف و ... ، غير قابل تعريف ، و به تبع خود وجود ، در غايت روشني و وضوح بوده در تمام مراتب هستي حضور دارند.
معمولاً بسياري از امور ، كه تعريفشان مشكل است ، از طريق ضدّشان شناخته مي شوند ؛ امّا حيات ، حتّي ضدّ حقيقي هم ندارد تا با آن شناخته شود ؛ چون هر موجودي به اندازه اي كه از وجود بهره دارد ، به همان اندازه نيز داراي حيات مي باشد. پس اگر برخي از موجودات را در مقايسه با برخي ديگر ، موجود غيرزنده مي نامند ، نوعي نگاه تسامحي است. بنا به يافته هاي برهاني و شهودي حكما و عرفاي اسلامي ، موجوداتي چون سنگ ، هوا ، خورشيد ، ماه و امثال آنها نيز حقيقتاً داراي حيات مي باشند لكن حواسّ بشري قادر به درك چنين حياتي نبوده ، آثار آن را ادراك نمي كنند. در آيات و روايات نيز شواهد بسيار فراواني يافت مي شوند كه دلالت بر زنده بودن جميع موجودات عالم دارند.
اينكه برخي از موجودات ، در زبان عرف ، غير زنده ناميده مي شوند ، در حقيقت ناشي از اين حقيقت است كه اكثر مردم توجّهي به داراي مراتب بودن حيات نداشته و متوجّه نيستند كه « موت » ، نقيض يا ضدّ حيات نيست ؛ بلكه هر مرتبه از حيات ، نسبت به مرتبه ي بالاتر از خود ، موت خوانده مي شود. اگر با دقّت بيشتري به موجودات اطراف خود نظر كنيم ، مي يابيم كه حيات بشري قوي تر از حيات حيواني است ؛ و حيات برخي حيوانات مثل ميمون يا گربه نسبت به حيات برخي ديگر مثل شقايق دريايي قوي تر است ؛ چون حيات حيواني شقايق دريايي به قدري ضعيف است كه ممكن است با حيات گياهي اشتباه شود. همچنين حيات حيوانات نسبت به حيات گياهان داراي قوّت بيشتري است ؛ كما اينكه حيات برخي گياهان مثل گياه حشره خوار نسبت به حيات برخي گياهان ديگر مثل خزه ها و علفهاي بي ريشه ، بسيار قوي تر مي نمايد ؛ چنانكه گويي گياه حشره خوار ، داراي حركت ارادي است. به همين نسبت ، حيات گياهان نيز از جمادات قوي تر مي باشد.
ب ـ انسان يكي از موجودات اين عالم است كه بر خلاف بسياري از مخلوقات ديگر ، مي تواند رتبه ي وجودي خود را به اختيار خود ، تكامل يا تنزّل دهد. مي تواند از رتبه ي وجودي ملائك فراتر رفته دراي حيات ملكي و بلكه حيات الهي باشد و مي تواند در حدّ حيوان تنزّل نموده داراي حيات حيواني گردد. لذا حيات و زندگي انسان تفاوتي واضح با ديگر موجودات دارد. از اين رو ، ترقّي در مراتب حيات ، خواسته يا ناخواسته ، دغدغه اصلي همه ي افراد بشر مي باشد ؛ و همه سعي دارند تا مرتبه ي برتري از حيات را به خود اختصاص دهند. لكن بسياري از افراد بشر ، حقيقت حيات انساني را ، كه رسيدن به خلافت الهي است ، با ظواهر حيات دنيوي اشتباه كرده راه به بيراهه مي برند. « يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ ــــ آنها فقط ظاهرى از زندگى دنيا را مى‏دانند، و از آخرت غافلند.» (الروم:7). اينان اگر چه به ظاهر زنده اند ولي در منطق قرآن كريم از اينها با نام مرده ياد شده ؛ چرا كه اينان زنده به حيوانيّت و مرده در مرتبه ي حيات انساني هستند « أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ وَ ما يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ ـــ مردگانى بى‏جانند، و نمى‏فهمند چه زمانى برانگيخته خواهند شد. » (النحل:21) ؛ در مقابل اينها خداوند از كشته شدگان در راه خدا كه به ظاهر مرده اند با عنوان زندگان يد كرده فرمود: « وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون‏ ــــ هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زنده‏اند، و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند. » (آل‏عمران:169) . فلسفه ي ارسال انبياء (ع) توسّط خداوند متعال نيز همين بوده كه افراد مرده را به سوي حيات طيّبه ي الهي سوق داده از زندگي حيواني رهانيده آنها را زنده به آدميّت نمايد. از اين رو خداوند متعال فرمود: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ ــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مى‏خواند كه شما را زنده مي كند. » (الأنفال:24)
حاصل كلام اينكه:
1ـ وجود مساوي با حيات بوده هر موجودي به اندازه ي رتبه ي وجودي اش زنده است.
2ـ در مورد انسان كه مي تواند رتبه ي وجودي خود را تغيير داده ، حيات خود را تكامل يا تنزّل دهد ، هر مرتبه از حيات ، نسبت به مرتبه ي بالاتر از خود مردگي محسوب مي شود. لذا كفّار ــ كه به تعبير قرآن كريم « إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلاً ـــ آنان نيستند مگر همچون چهارپايان ، بلكه گمراهترند.» ــ در عالم انساني در حكم مرده اند و آنانكه تازه ايمان آورده اند ، در حال زنده شدن مي باشند و آنها كه حقيقتاً عبد خدا شده اند ، به حقيقت زندگان بوده ، در عالم انساني زندگي مي كنند ؛ اگر چه به ظاهر مرده باشند ؛ و اساساً تا كسي از حيات دنيوي نميرد زنده به حيات الهي نمي شود ؛ چه با مرگ عادي يا شهادت و چه با موت اختياري كه از مقامات اولياي الهي است.
3ـ و آنچه انسان را از حيات حيواني رهانيده و به زندگي طيّب الهي مي رساند ، دين حقّ الهي است. لذا دين حقّ ، در حقيقت دستور العمل زندگي انساني و الهي مي باشد.
4ـ برخي ديگر از آيات ناظر به حيات انساني و الهي
« مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ ـــــ هر كس ، در حالى كه مؤمن است ، كار شايسته‏اى انجام دهد ، خواه مرد باشد يا زن ، او را به حياتى پاك زنده مى‏داريم ؛ و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى‏دادند، خواهيم داد. » (النحل:97)
« أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشي‏ بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكافِرينَ ما كانُوا يَعْمَلُون‏ ــــــ آيا كسى كه مرده بود، سپس او را زنده كرديم، و نورى برايش قرار داديم كه با آن در ميان مردم راه برود ، همانند كسى است كه در ظلمتها باشد و از آن خارج نگردد؟! اين گونه براى كافران، اعمال(زشتى) كه انجام مى‏دادند، زينت داده شده (و زيبا جلوه كرده) است. » (الأنعام:122)
« يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قيلَ لَكُمُ انْفِرُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَ رَضيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلاَّ قَليلٌ ـــــ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! چرا هنگامى كه به شما گفته مى‏شود: «به سوى جهاد در راه خدا حركت كنيد!» بر زمين سنگينى مى‏كنيد(و سستى به خرج مى‏دهيد)؟! آيا به زندگى دنيا به جاى آخرت راضى شده‏ايد؟! با اينكه متاع زندگى دنيا ، در برابر آخرت ، جز اندكى نيست.» (التوبة: 38)
« اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ وَ فَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلاَّ مَتاع‏ ـــــ خدا روزى را براى هر كس بخواهد(و شايسته بداند) وسيع ، و براى هر كس بخواهد(و مصلحت بداند،) تنگ قرار مى‏دهد؛ ولى آنها (كافران) به زندگى دنيا ، شاد شدند؛ در حالى كه زندگى دنيا در برابر آخرت، متاع ناچيزى است.» (الرعد:26)
« وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ ـــــ اين زندگى دنيا چيزى جز سرگرمى و بازى نيست ؛ در حالي كه دار آخرت خودِ زندگى است ، اگر مى‏دانستند.» (العنكبوت:64)
« زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنينَ وَ الْقَناطيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآب‏ ـــــ دوست داشتن خواستنى‏ها از زنان و اولاد و اموال فراوان از زر و سيم و اسبان نشاندار و دام‏ها و كشتزاران در چشم مردم آراسته شده است، ولى اينها متاع زود گذر زندگانى دنياست و سر انجام نيكو نزد خداست. » (آل‏عمران:14)
« إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى‏ وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرين‏ ــــ مسلّماً تو نمى‏توانى سخنت را به گوش مردگان (كافران ) برسانى ، و نمى‏توانى كران (كافران) را هنگامى كه روى برمى‏گردانند و پشت مى‏كنند فراخوانى.» (النمل:80)
« أَمْ حَسِبَ الَّذينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَواءً مَحْياهُمْ وَ مَماتُهُمْ ساءَ ما يَحْكُمُون ــــ آيا كسانى كه مرتكب زشتى‏ها شدند پنداشته‏اند كه آنها را مانند كسانى قرار مى‏دهيم كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند حيات و مماتشان يكسان است؟ بد قضاوتى دارند.» (الجاثية:21)
و اميرمومنان فرمود: « ُ مَنْ تَرَكَ إِنْكَارَ الْمُنْكَرِ بِقَلْبِهِ وَ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ فَهُوَ مَيِّتُ الْأَحْيَاء ــــ هر كس ، زشتي و پليدي را با قلب و دست و زبانش انكار نكند ، او مرده ي زندگان است. » (مشكاة الأنوار في غرر الأخبار ،ص52)

7- مرگ

مرگ واقعيتي است كه هر موجودي چه انسان و چه حيوانات بالاخره با ان روبرو مي گردد. مرگ جدايي روح از جسم است , نه نابودي آن .قرآن كريم از مرگ با عنوان «توفّى» ياد كرده است نساء (4 )، آيه 97 ؛ انفال (8 )، آيه 50 ؛ سجده (32 )، آيه 11 ؛ غافر (40 )، آيه 77 ؛ مائده (5 )، آيه 117 ؛ نحل (16 )، آيه 28 و 70 ؛ يونس (10 )، آيه 46 و 104 ؛ رعد (13 )، آيه 40 ؛ زمر (39 )، آيه 42 ؛ محمد(47 )، آيه 27 . . اين واژه در لغت، به معناى «گرفتن چيزى به طور تمام و كمال» است؛ به عبارت ديگر در زبان عربى، هر گاه كسى چيزى را به كمال و تمام و بدون هيچ كم و كاستى دريافت كند، از اين كلمه استفاده مى‏شود فرهنگ بزرگ جامع نوين، مجلد 2 (3 - 4 ) ص 1723 ؛ مفردات راغب، ذيل ماده «وفى» . . قرآن مى‏فرمايد: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمّىً »؛ زمر (39 )، آيه 42 . ؛ «خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامى باز مى‏ستاند، و (-( نيز )-)روحى را كه در (-( موقع )-)خوابش نمرده است، مى‏گيرد . پس آن (-( نفسى‏)-) كه مرگ را بر او واجب كرده، نگه مى‏دارد و آن ديگر (-( نفس‏ها)-) را تا هنگامى معيّن (-( به سوى زندگى دنيا )-)باز پس مى‏فرستد» .
در اين آيه، هم از مرگ و هم از خواب - كه شباهتى به مرگ دارد به «توفى» و سپس به «امساك» تعبير شده است ؛ نه به «قبض» . علاوه بر آنكه موت را وصفى براى روح شمرده است ؛ يعنى، روح به وسيله موت، بدن مادى را ترك كرده و وفات مى‏كند . به بيان ديگر، آنچه از اين آيه و مشابه آن استفاده مى‏شود، آن است كه مرگ، تحويل گرفتن است ؛ يعنى، آدمى هنگام مرگ با تمام شخصيتش - كه همان روح او است در اختيار مأموران الهى قرار مى‏گيرد و آنان انسان را دريافت مى‏كنند . بنابراين، مرگ از ديدگاه اسلام، نيستى و نابودى نيست ؛ بلكه انتقال از عالمى به عالم ديگر بوده و در حقيقت روز مرگ، هنگام بازگشت به خدا و سوق به سوى او است «كلا اذا بلغت التراقى و قيل من راق و ظن انه الفراق و التقت الساق بالساق الى ربك يومئذ المساق » ؛ «نه چنين است» كه او پندارد ؛ (-( زيرا)-) آن گه كه جان ميان گلوگاهش مى‏رسد و گفته مى‏شود: «چاره‏ساز كيست؟» و داند كه همان (-( زمان )-)فراق است و (-( محتضر را )-)ساق به ساق ديگر در پيچد . آن روز است كه به سوى پروردگارت سوق دادن باشد .» قيامت (75 )، آيات 26 و 30 . .
همچنين از آنجايى كه روح از عالم مجردات بوده و از موطن اصلى خود، به نظام مادى و دنياى خاكى هبوط كرده است ؛ با مرگ، به سوى عالمى كه از سنخ عالم روح و موطن اصلى‏اش است، قدم برمى‏دارد .
به بيان دقيق‏تر، انسان ممزوج از يك اصل و يك فرع است . اصل، «روح» و فرع، «بدن» آدمى است . روح كه حقيقت اصلى انسان است، از عالم مجردات بوده و به عالم مادى هبوط كرده است ؛ اما بدن خاكى از عالم طبيعت و ماده بوده و با حقيقت روح - كه از عالم مجردات است بيگانه مى‏باشد . از آنجايى كه انسان از ابتداى خلقتش، روى زمين به سوى خداوند در حركت است «يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه » ؛ «اى انسان! حقا كه تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى و او را ملاقات خواهى كرد .»، انشقاق (84 )، آيه 6 . ؛ با «مرگ» سرفصل خاصى از اين حركت را در سير به سوى خداوند، شروع مى‏كند و براساس آن، ميان روح مجرد و بدن خاكى جدايى مى‏افتد و با مرگ، روح به منزلى از منزل‏هايى كه در مسير حركتش به سوى موطن اصلى و اولى خود وجود دارد، بر مى‏گردد .
امام صادق‏عليه السلام اين حقيقت را چنين توضيح مى‏دهد: «... و به اين ترتيب انسان از دو شأن دنيا و آخرت خلق شده است . هنگامى كه خداوند اين دو شأن را باهم گرد آورد، حيات انسان در زمين مستقر مى‏شود ؛ زيرا حيات از شأن آسمان به شأن دنيا نزول كرده است و هنگامى كه خداوند ميان آن دو شأن مفارقت ايجاد كند، آن مفارقت، «مرگ» است و در آن حال، شأن آخرت به آسمان باز خواهد گشت . بنابراين حيات در زمين و مرگ در آسمان است و اين بدين جهت است كه در هنگام مرگ، ميان روح و جسد (-( مادى‏)-)، تفرقه ايجاد مى‏شود ؛ روح به قدس اولى بازگردانده مى‏شود و جسد در همان زمين باقى مى‏ماند ؛ زيرا كه از شأن دنيا است»؛ «الانسان خلق من شأن الدنيا و شأن الاخرة فاذا جمع اللَّه بينهما صارت حياته فى الارض لانه نزل من شأن السماء الى الدنيا، فاذا فرق اللَّه بينها صارت تلك...»، محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 6، ص 117، ح 4 . .
بنابراين، مرگ «بازگشت فرع به اصل و سرآغاز صعود و عروج روح است ؛ نه انهدام، نابودى و نيستى» .
آنكه مردن پيش چشمش «تهلكه» است‏امر «لا تلقوا» بگيرد او به دست‏

وانكه مردن پيش او شد فتح باب‏«سارعوا» آيد مر او را در خطاب‏

الحذر! اى مرگ بينان بارعواالعجل! اى حشر بينان سارعوا

الصلا! اى لطف بينان افرحواالبلا! اى قهربينان اترحوا

هر كه يوسف ديد جان كردش فدى‏هر كه گرگش ديد برگشت از هدى‏

مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابيات 3434 - 3438 .



8- برزخ
برزخ چيزي است كه ميان دو شيء حايل شود. از اين رو به جهاني كه ميان دنيا و آخرت واقع مي شود برزخ اطلاق مي گردد؛ چنان كه در دو سورة «فرقان»، آية 53 و سورة «الرحمن»، آية 20 بيانگر فاصلة ميان دو درياست. از ديدگاه قرآن و روايات، برزخ و قبر يك چيز است كه گاهي از آن به «عالم قبر» و گاهي از آن به «جهان برزخ» ياد مي شود. قرآن كريم در آياتي از جهان برزخ خبر داده است؛ مانند: 1ـ «حتي إذا جاء أحدهم الموت قال ربّ ارجعون لعلّي أعمل صالحاً فيما تركتُ كلاّ إنّها كلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ إلي يوم يبعثون» مؤمنون/99ـ100 ؛ برخي از تفاسير برزخ را عين ثواب يا عقاب بين دنيا و آخرت دانسته است؛ زيرا امام صادق(ع) فرمود: برزخ همان قبر (در اصطلاح قرآن) است: البرزخ هو القبر وهو الثّواب و العقاب بين الدّنيا و الآخرة والدّليل علي ذلك قول العالم: «والله ما نخاف عليكم إلاّ البرزخ» ؛(نر الثقلين 3/553.) امام صادق(ع) جهان برزخ را فاصلة ميان زمان مردن تا زمان قيام قيامت معرفي كرده است. عمر بن يزيد از آن حضرت(ع) پرسيد: برزخ چيست؟ آن حضرت فرمود: «القبر منذ حين موته إلي يوم القيامة» ؛(همان 3/554) ؛ حق تعالي دربارة بت پرستان زمان حضرت نوح(ع) مي فرمايد: «ممّا خطيئاتهم أُغرقوا فأُدخلوا ناراً» نوح/25 ؛ بر اثر خطا كاري‎ها غرق شدند و به مجرد غرق شدن به آتش وارد شدند. البتّه اين سخن غير از تشريفات فقهي مانند لزوم غسل دادن، حنوط و كفن كردن و نماز خواندن و خاك سپاري و نيز نماز ليلة الدّفن است. اگر ميّت را دفن نكنند نيز برزخ و سؤال و جواب قبر دارد. از اين رو برزخ را قيامت صغرا مي نامند. برزخ قيام و زندگي جديد و جهاني نو است؛ خواه گودالي از گودال‎هاي دوزخ باشد، يا باغي از باغ‎هاي بهشت. پس برزخ معبر و دالان ورودي به قيامت و حشر اكبر است و انسان در ادامة مسير زندگي دنيا وارد جهان برزخ مي شود، كه سراسر آگاهي و حيات است: «النّاس نيام فإذا ماتوا انتبهو»؛ (بحار 4/42) در برزخ حقايق جهان هستي تا حدّي بر او منكشف و از خواب چندين ساله بيدار مي شود و نتيجة كردارش را با شگفتي تمام مي نگرد؛ خواه بدن او بپوسد يا سالم بماند يا بسوزد يا طعمه حيوانات گردد؛ يعني انسانيت انسان كه تمام حقيقت انسان را تشكيل مي دهد وارد جهان برزخ مي شود البته در آن عالم داراي بدن خواهد بود، هر چند بدن آن عالم مناسب با عقيده، اخلاق و اعمال اوست، از يك سو و مناسب با برزخ است، از سوي ديگر. 2ـ «قالوا ربّنا أمتّنا اثنتيْن وأحْييتَنا اثنتين» مؤمن/11 ؛ 3ـ «ولا تقولوا لمن يُقتل في سبيل الله أموات بل أحياءٌ ولكن لا تشعرون» بقره/154 ؛ مفسران اين حيات را برزخي دانسته اند؛ گرچه اختصاصي به آن ندارد. يونس بن ظبيان از حضرت صادق(ع) نقل مي كند: خداوند هر گاه روح مؤمني را قبض كند، روح او را در قالبي همگون قالب دنيوي او قرار مي دهد و هر گاه كسي بر آنان وارد گشت، او را به همان صورتي كه در دنيا داشته است مي شناسند: «يا يونس المؤمن إذا قبضه الله تعالي صيّر روحه في قالب كقالبه في الدّنيا فيأكلون و يشربون، فإذا قدم عليهم القادم عرفوه بتلك الصّورة الّتي كانت في الدنيا» ؛(مجمع البيان 1/434؛ نور الثقلين 1/142) 4ـ «ولا تحسبنّ الّذين قتلوا في سبيل الله أمواتاً بل أحياءٌ عند ربّهم يُرزقون» آل عمران/169 ؛ پيامبر اكرم(ص) ذيل اين آية بياني نزديك به روايت يونس دارد. سپس مي افزايد: جعفر بن ابي طالب را كه در جنگ موته شهيد شد، در حالي مشاهده كردم كه با دو بال همراه فرشتگان در پرواز بود (مجمع البيان 2/883.) بنابراين، شهيدان نخواهند مرد و نمردە وارد بهشت برزخي مي شوند؛ گرچه از لحاظ قوانين حاكم بر طبيعت مي ميرند و مردەاند. 5ـ «ممّا خطيئاتهم أُغرقوا فأُدخلوا ناراً» نوح/25؛ مفسران، اين آتش را همانند آتشي كه در آيه بعد مطرح است، برزخي مي دانند و چنان كه قبلاً گذشت، اين گونه از آتش‎ها در درون آب هم موجود است؛ زيرا مربوط به خود شخص تبه كار است. 6ـ «النّار يُعرضُون عليها غدوّاً وعشيّاً» غافر/46 پيامبر(ص) فرمود: هرگاه يكي از شما از دنيا برود، اگر از اهل بهشت باشد از بهشت، و اگر از اهل آتش باشد از جهنّم هر صبح و شام جايگاهش به او عرضه مي شود؛ و به او گفته مي شود: اين موقف معين، جايگاه توست وقتي در قيامت خداوند تو را مبعوث كرد، به اين جا منتقل مي شوي (بحار 6/275؛ مجمع البيان 8/818.) امام صادق(ع) در تفسير آيه مزبور فرمودەاند: اين رخداد پيش از قيامت است؛ زيرا در قيامت صبح و شام نيست. پس اگر كافران هر صبح و شام معذّب مي شوند معلوم مي شود در برزخ و پيش از قيامت است (مجمع البيان 8/818.) 7ـ «و مَن أعرض عن ذكري فإنّ له معيشةً ضَنكاً ونحشره يومَ القيمة أعمي» طه/124 ؛ ، كه معيشت ضنك را برخي بر برزخ تطبيق كردەاند. 8ـ «يثبّت الله الّذين امنوا بالقول الثّابت في الحيوة الدّنيا و في الاخرة» ابراهيم/27 اين آيه و آيات بعد، بر بهشت برزخي دلالت دارد. 9ـ «والّذين‎هاجروا في سبيل الله ثمّ قُتِلوا أو ماتوا ليَرزقنّهم الله رزقاً حسناً» حج/58 ؛ 10ـ «قيل ادخل الجنّة قال يا ليت قومي يعلمون بما غفَرلي ربّي و جعَلَني من المُكرمين» يس/26ـ27 ؛ [به او گفته شد داخل بهشت شو. گفت: اي كاش قبيله من از اين نعمت بزرگ آگاه بودند كه خدا چگونه در حقّ من مغفرت فرمود و مرا مورد لطف و كرم خود قرار داد. آية الله جوادي آملي،تفسير موضوعي قرآن ج 4 (معاد در قرآن) به نقل از سايت تبيان



9-قيامت

قيامت رستاخيز پس از مرگ است و به صحنه نابودي اين جهان و پديد آيي جهان آخرت قيامت گفته مي شود. قرآن كريم از روز «قيامت» با نام‏هاى گوناگونى ياد مى‏كند و در حقيقت با هر يك از آنها، شعاع و بُعدى از اين مسأله گريزناپذير را مطرح مى‏سازد؛ مانند: «روز قيامت كه به معناى برخاستن است و مقصود آن است كه مردم در برابر پروردگار جهانيان به پا مى‏ايستند».مطففين (83)، آيه 6. «روز جمع كه همه مردم در يك صحنه جمع مى‏شوند».واقعه (56)، آيه 49 و 50. «روز حسرت كه عده‏اى به سبب كفر و عنادورزى خود در حسرت‏اند و برخى به دليل گناهان، آلودگى‏ها و تعلق‏هايى كه داشته‏اند و مانع رسيدن به درجات بالاتر شده است، حسرت مى‏خورند»؛ مريم (19)، آيه 39. «روز ازفة كه به معناى روز بسيار نزديك است»؛غافر (40)، آيه 18. «روز حساب كه به محاسبه اعمال، افكار، عقايد، اوصاف و اخلاق آدمى پرداخته مى‏شود»ص (38)، آيه 26. و... . در اين روز و در آن هنگام، حوادث و وقايع گوناگونى اتفاق مى‏افتد؛ از آن جمله: 1. نظام كنونى عالم دگرگون مى‏شود كه پديد آمدن زلزله عظيم در زمين‏مزمل (73)، آيه 14. شكافته شدن درياها،تكوير (81)، آيه 6. به حركت در آمدن كوه‏هاكهف (18)، آيه 47. و درهم كوبيده شدنشان،حاقه (69)، آيه 14. خاموش گشتن ماه و خورشيد و ستارگان عظيم‏تكوير (81)، آيه 2. و پر از دود و ابر شدن فضاى جهان،فرقان (25)، آيه 25. پاره‏اى از تغيير و تحولات اساسى نظام كاينات و از جمله حوادث آن روز است. 2. همه اسباب و روابط قطع مى‏شود و تمام ارتباطات و تأثيراتى كه موجودات در نظام وجودشان در عالم جسم و جسمانيات و نيز در عالمى كه به دنبال آن مى‏آيد، دارند، به زودى از ميان خواهند رفت و در نتيجه نه شيئى در شى‏ء ديگر تأثير خواهد كرد و نه شيئى از شى‏ء ديگر تأثير خواهد پذيرفت. نه از شيئى نفع خواهند برد، نه از آن، زيانى خواهد رسيد.بقره (2)، آيه 166؛ مؤمنون (23)، آيه 101. 3. حجاب‏ها برطرف گشته و باطن‏ها آشكار مى‏گردد، با از ميان رفتن اسباب، هر گونه حجابى كه اشيا را از يكديگر پنهان مى‏سازد، از بين خواهد رفت و صورت باطن ظاهر و حقايق آشكار مى‏شود.ابراهيم (14)، آيه 21؛ طارق (86)، آيه 9؛ حاقه (69)، آيه 18. 4. ظلمت برطرف گشته و فضا، فضاى نور خواهد شد؛ چرا كه همگى جنبه خلقى خود را از دست داده، جنبه الهى خود را بروز مى‏دهند.زمر (39)، آيه 29؛ عنكبوت (29)، آيه 64. 5. دادگاه عدل الهى تشكيل مى‏شود و اعمال همه بندگان حاضر و نامه‏هاى اعمال توزيع مى‏شود. به حساب همه مردم به دقت رسيدگى و بر اساس عدل درباره ايشان داورى مى‏گردد.اسراء (17)، آيه 49؛ حاقه (69)، آيه 19 - 25؛ يونس (10)، آيه 54؛ نمل (27)، آيه 78. 6. شاهدان بر اعمال انسان شهادت مى‏دهند، فرشتگان، پيامبران و برگزيدگان خدا به عنوان شهود حضور دارند و حتى اعضاىِ بدن انسان گواهى مى‏دهد.بقره (2)، آيه 143؛ آل عمران (3)، آيه 140؛ هود (11)، آيه 18؛ نور (24)، آيه 24؛ يس (36)، آيه 65.
دست و پا بدهد گواهى با بيان بر فساد او به پيش مستعان‏
دست گويد: من چنين دزديده‏ام لب بگويد: من چنين پرسيده‏ام
چشم گويد: غمزه، حرام گوش گويد: چيده‏ام سوءالكلام‏
پس دروغ آمد زسر تا پاى خويش كه دروغش كرد هم اعضاى خويش‏
پس چنان كن فعل كان خود بى‏زبان باشد «اشهد» گفتن و عين بيان
مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ابيات 2212، 2213، 2215، 2216 و 2218. 7. هر كسى به سوى اقامتگاه ابدى خويش رهسپار مى‏شود. پس از آنكه حكم الهى اعلام شد، نيكوكاران و تبه‏كاران از يكديگر جدا مى‏شوند: مؤمنان، رو سفيد، شاد و خندان به سوى بهشت و كافران و منافقان، رو سياه و اندوهگين به سوى دوزخ روانه مى‏گردند.اعراف (7)، آيه 44؛ آل عمران (3)، آيه 106؛ انعام (6)، آيه 124؛ مريم (19)، آيه 85؛ قيامت (75)، آيه 42؛ شورى (42)، آيه 7؛ يس (36)، آيه 59؛ معارج (70)، آيه 44 و ... .

احوال قيامت به طور اختصار عبارتند از:
1. نفخه صور اول: در اين مرحله نظام كنوني از هم فرو مي پاشد و همه مردم مي ميرند قرآن در مورد نفخ صور اول مي فرمايد: « و يوم نفخ في الصور ففزع ...»(نمل/87)
2. نفخ صور دوم: كه ايجاد كننده نظام نويني است و همه مردگان يك باره زنده مي شوند: قرآن كريم در اين باره مي فرمايد: « ثُمَّ نُفِخَ فيهِ أُخْرى‏ فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ»(زمر/68)
خداوند در سوره يس آيات 51 تا 53 به كيفيت حضور مردم در پيشگاه الهي- درنفخ صور دوم- پرداخته است: « وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ اْلأَجْداثِ إِلى‏ رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ ....»
همچنين در موارد ذيل به چگونگي حشر مردم در قيامت اشاره شده است:
الف. نباء/18 ب. قمر/7 ج. عبس/38 و 39 د. حديد/12 د. ق/21 و. مريم/95 ه. اسراء/71
3. مرحله ميزان و سنجش اعمال: از جمله مواقف هواانگيز و هراسناك قيامت مرحله ميزان عمل است. قرآن كريم در اين باره مي فرمايد: « وَ نَضَعُ الْمَوازينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ ... .»(انبياء/47)
همچنين در سوره اعراف آيه 9 و سوره مؤمنون آيات 102 و 103 و سوره قارعه آيه شش به بعد به اين موضوع پرداخته است.
4. مرحله توزيع نامه اعمال: كه انسان در اين لحظه يا احساس پيروزي و سربلندي مي كند يا احساس سرافكندگي و شكست؛ قرآن كريم مي فرمايد: «وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ في عُنُقِهِ و ... .»(اسراء/13و14)
در سوره انشقاق آيات 7 الي12 و سوره حاقه آيات 19 و 27 و سوره كهف آيه 49 و سوره جاثيه آيه 29 به طور مبسوط در مورد اعطاء نامه اعمال به دست انسان سخن گفته شده است.
5. مرحله رسيدگي به حساب: « وَ إِنْ تُبْدُوا ما في أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللّهُ؛ و يكي از اسماء روز قيامت «يوم الحساب» است. در قرآن كريم آيات 65 سوره يس- 22 تا 24 سوره صافات- آيه 10 سوره زمر، آيات 7و 8 سوره انشقاق، آيه 18 سوره رعد، آيه 16 لقمان به اين موضوع پرداخته شده است.
6. مرحله گذار از پل صراط: « وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاّ وارِدُها ....»(مريم/71و72)
در قرآن كريم آيات ذيل به اين موضوع پرداخته شده است:
الف. سوره صافات آيات22و23
ب. سوره نساء آيات 168و 169
7. مرحله ورود به بهشت يا داخل شدن در دوزخ:
در سوره زمر آيات 71 و 72 به طور مبسوط به اين مرحله اشاره شده است.
براي مطالعه بيشتر به كتب:
- معاد از شهيد مطهري
- آموزش عقايد، استاد مصباح يزدي
- معادشناسي، علامه طهراني
- معاد در قرآن(تفسير موضوعي)، جوادي آملي


در مورد سوالات احکام، جهت اطلاع از آخرين استفتائات با دفتر مرجع تقليد خود در تماس باشيد