جستجوي جديد
تاريخ درج: 18\06\85
تعداد بازديد:
1788
سوال :
فرقه تصوف چه فرقه‏اى است؟ توضيح دهيد.
پاسخ : قبل از بيان پاسخ به اين سوال توجه به اين نكته اساسى ضرورى است:
       1- در هر رشته يا سلسله از عرفان اسلامى دو ملاك اصلى بايد باشد تا صحت آن رشته يا سلسله شناخته شود: يكى تقيد به شريعت اسلام و انجام دادن مو به موى قوانين مطهر شرع دوم تقيد به داشتن اجازه راهنمايى و هدايت الهى براى پيروان و مشايخ هر سلسله تا آن كه رشته هر سلسله به معصوم(ع) برسد يعنى تقيد به همان اصل ولايت منصوص. ازاين‏رو هر فرقه‏اى كه يكى از اين دو ملاك را نداشته باشد از جرگه عرفان مورد نظر اسلام خارج است.
       2- برخى گمان مى‏كنند معرفت و عرفان اسلامى درست و دينى است، ولى تصوف و صوفى گرايى نادرست و اضافه بر اسلام است مثلاً مدعى مى‏شوند كه اصل عرفان قرآنى است و در سيره معصومين(ع) وجود داشت ولى آنچه كه صوفيان انجام مى‏دهند چنين نيست. عرفان واژه يا اصطلاحى است كه فرايندى عمومى‏تر و طولانى‏تر را نشان مى‏دهد اما تصوف به مرحله خاصى از عرفان اشاره دارد عرفان به معناى معرفت يا حاصل كردن شناخت است كه اولين مرحله يا گام آن شناخت فقر بنده در برابر استغناى حضرت حق جل جلاله است. عبوديت نيز فقط با اين توجه و شناخت ميسر مى‏شود و آخرين اين مراحل معرفت بالله، و فنا فى‏الله و بقا بالله است، (در اين باب ر.ك: ولايت نامه علامه طباطبايى، ترجمه همايون همتى، امير كبير، تهران). {Sچون قلم در وصف اين مطلب رسيد # هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد S} (مولوى) ولى تصوف مقام «صوف» يا «صفا» است؛ يعنى، صافى شدن از تعلق به ماسوى الله و رذايل نفسانى صوف در اين جا در سه حرف «صبر، وفاء و فنا» تعريف شده است. پس صوفى كسى است كه مقامات عرفانى را سپرى كرده و به مقام صبر، وفا و فنا راه يافته است. به همين دليل، علماء و عرفا تفاوتى صريح ميان عارف و صوفى نگذاشته‏اند، ولى در برابر عارف نمايان و صوفى نماها موضع گرفته‏اند، (جامعه‏شناسى نظرى اسلام، دكتر ح.ا. تنهايى، سخن گستر تهران، 1379 ش، صص 149 و 150 و نيز نگا فصل هفتم تا دهم). {Sصوفى نهاد دام و سر حقه باز كرد # يعنى كه مكر با فلك حقه باز كرد S} ازاين‏رو اهل عرفان، هر گاه با عنوان فرهنگى ياد شوند با عنوان «عرفا» و هرگاه با عنوان اجتماعى‏شان ياد شوند غالباً با عنوان «متصوفه» ياد مى‏شوند، (آشنايى با علوم اسلامى مرتضى مطهرى، مجلد عرفان، ص 186). بر اين اساس عرفان و تصوف حقيقى مراحل پنج گانه‏اى را پشت سر گذاشته است:
      1- مرحله زمينه‏ها كه شامل آموزه‏هاى زير در دين اسلام است:
       الف) ترجيح آخرت بر دنيا
       ب) مبارزه با نفس و هواهاى نفسانى
       ج) اخلاص و توكل،
      پس از رسول اكرم(ص)، حضرت على(ع) را مى‏توان اولين كسى دانست كه در توسعه عرفان و تصوف اسلامى نقش مهمى داشته است و ازاين‏رو تمامى عرفا و صوفيان حقيقى سر سلسله خود را به ايشان مى‏رسانند و خود را وامدار و شاگرد او تلقى مى‏كنند،
(شرح نهج‏البلاغه ابن ابى الحديد تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، دارااحياء التراث العربى بيروت چاپ دوم 1387 ق، ج اول، ص 17). پس از آن حضرت اهل صفه و افرادى چون ابن عباس، سلمان فارسى، ابوذر، بلال و... و پس از ايشان كسانى مانند اويس قرنى، حسن بصرى، سعيدبن جبير و... را مى‏توان نام برد. گفتنى است كه ريشه و عامل اساسى پيدايش تصوف همان زهد و پرهيزگارى است، (جلال الدين همايى تصوف در اسلام ص 61 و 60 به نقل از عرفان نظرى). اين گرايش و بينش مراحل جوانى خود را با شخصيت‏هاى چون رابعه عدويه (متوفى 135 ق) پشت سر گذاشت و با عارفانى چون بايزيد بسطامى (فوت بين 261 و 264 ق) مرحله رشد و رواج خود را طى نمود و با صوفيان حقيقى‏اى چون ابن فارض (م 632 ق) و ابن عربى (560 ق 638 ق) مرحله نظم و كمال خود را به اتنها رساند، (در اين باب ر.ك عرفان نظرى، همان، صص 123 - 183).
       توجه به دو نكته ضرورى است: اول آن كه از قرن دهم به بعد، عرفان شكل ديگرى پيدا مى‏كند و همه يا اغلب اقطاب صوفيه، آن برجستگى علمى و فرهنگى را كه پيشينيان داشته‏اند ندارند شايد بتوان گفت كه تصوف رسمى از اين به بعد، غرق آداب و ظواهر و احياناً بدعت‏هايى چند مى‏شود،
(خدمات متقابل اسلام و ايران مرتضى مطهرى، صدرا، چاپ دوازدهم، 1362 ش ،صص 664 - 665). دوم عده‏اى كه داخل در هيچ يك از سلسله‏هاى تصوف و عرفان نيستند در عرفان نظرى محى الدين‏ابن عربى متخصص مى‏شوند ؛ مثل صدرا المتألهين شيرازى (م 1050 ق) ملامحسن فيض كاشانى (م 1091ق) قاضى سعيد قمى (م 1103 ق)، (عرفان نظرى، همان ص 193). در مقابل اين تصوف و عرفان حقيقى و راستين تصور خاصى از قرن هفتم هجرى در ميان عده‏اى پديدار گشت و موجب به وجود آمدن تصوف غير حقيقى و دروغين گشت اين گروه، فرد را بر جمع برترى داده و او را از جمع جدا مى‏كردند و به خود مشغول مى‏داشتند به او توصيه مى‏كردند كه به اطراف خويش نگاه نكند، چون تمركزش را از انديشه درباره خدا از دست مى‏دهد اين گروه با برداشت افراطى از آيات مذمت دنيا و نيز آياتى كه در تحريض بر زهد و تقوى است، بخش عمده‏اى از فقه را - كه دانش اجتماعى زيستن اسلام است - بى‏اعتبار ساختند. بريدن از خلق خدا، گريز از مسؤوليت‏هاى اجتماعى، فاصله گرفتن از قدرت سياسى جامعه، فرو رفتن در خود با غفلت از اطراف، كمترين آموزه‏هايى بود كه اين طيف بر آن پاى مى‏فشردند اين جريان بستر را براى پديد آمدن «تصوف دروغين» و «خانقاه سازى» و فاصله گرفتن از مسجد فراهم ساخت، (در اين باب نگا: مقالات تاريخى، رسول جعفريان، الهادى قم، چاپ اول، زمستان 1375 ش، ج اول 7 صص -260 272، شرح بر مقامات اربعين، سيد محمد دامادى، دانشگاه تهران چاپ دوم، بهار 1375 ش، صص 288 - 282).
      برخى از اين گروه پيامبر و مردم عصر بعثت را چنان وا نموده‏اند كه گويى پيغمبر(ص) شخص درويشى بوده است كه در خانقاهى در مكه مى‏نشستند و براى درويش‏هاى ديگر درس تصوف مى‏داده است. تصويرى كه اينان از قرآن و شخصيت پيامبر(ص) و حضرت على(ع) عرضه كرده‏اند تحريف عمدى در تعليمات اسلامى نبوده بلكه ريشه در نگرش يكسويه به دين و آموزه‏هاى آن بوده است چنين نگاهى به دين بى اعتنايى مطلق به دنيا و به فكر خود بودن را تقويت مى‏كرد و بى اعتنايى توأم با ترحم را نسبت به مردم افتاده در چاه طبيعت به دنبال مى‏آورد.
 

تا چه حد از پاسخ داده شده قانع شده ايد ؟ ()
 





اين سوال براي چند درصد افراد مطرح است ؟ ()
 



     








كليه حقوق اين سايت متعلق به نشريه الكترونيكي پرسمان مي باشد (نقل مطلب با ذكر منبع بلامانع است).