خطبه كامل غدير(نه حديث من كنت مولاه فهذا علي مولاه)در كدام كتابهاي اهل سنت آمده است؟

لازم است بدانيد كه اين واقعه و خطبه پيامبر اكرم ( صلى الله عليه و آله ) در آن ، مورد اجماع و اتفاق جميع مسلمانان شيعه و سنى است و جايگاه ويژه اى در نصوص دينى و ادبيات و اشعار مسلمانان - اعم از عرب و غير عرب - دارد . در متون اسلامى هيچ روايتى به اندازه اين واقعه به حد فوق تواتر نرسيده است و احدى را ياراى ترديد در آن نيست . در ميان صحابه پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) 110 نفر و از تابعين 89 نفر آن را نقل كرده اند و طبقات راوى آن ، به 360 نفر رسيده است . شاعران بسيارى نيز اين جريان را به نظم آورده اند از جمله :
{J در قرن اول : J}
اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) ، حسان بن ثابت انصارى ، قيس بن سعد بن عباده انصارى ، عمر و بن عاص بن وائل ، محمد بن عبداللَّه حميرى .
{J در قرن دوم : J}
كميت بن زياد ، سيد اسماعيل بن محمد حميرى ، شعيان بن مصعب كوفى .
{J در قرن سوم : J}
ابو تمام حبيب بن اوس طايى ، دعبل بن على بن رزين الخزاعى و در قرون بعد ده ها نفر ديگر . از اهميت اين واقعه ، همان بس كه علامه امينى يازده جلد كتاب ارزشمند « الغدير » را پيرامون اين حادثه به نگارش درآورده است . اكنون اين سؤال رخ مى نمايد كه اگر اين واقعه در ميان همه مسلمين ، اجماعى و مورد اتفاق است ، پس اختلاف در چيست ؟
اساس اختلاف بر سر همان ماهيت و دلالت اين واقعه است : 1 - برادران اهل تسنن اظهار مى دارند كه اين حادثه عظيم تاريخى و سخنان و تأكيدات پيامبر اكرم ( صلى الله عليه و آله ) ، صرفاً به معناى لزوم « محبت و دوستى » حضرت على ( عليه السلام ) است و هيچ دلالتى بر امامت و زمامدارى و لزوم پيروى از ايشان ندارد . دليل آنان نيز آن است كه « ولايت » چند معنا دارد و يكى از معانى آن « دوستى » است . بنابراين تا زمانى كه به اين معنا قابل حمل است ، نمى توان به معانى ديگر آن تمسّك جست . 2 - ديدگاه شيعه اين است كه ماهيت اين حادثه و سخنان پيامبر اكرم ( صلى الله عليه و آله ) ، نصى صريح و قاطع بر امامت و پيشوايى حضرت على ( عليه السلام ) است و قراين و شواهد حالى ، مقالى و مقامى به گونه اى است كه هرگز نمى توان آن را تنها به دوستى و محبت تفسير كرد . البته بايد توجه داشته باشيد كه شيعه ادله بى شمار ديگرى از قرآن و عقل و سنت بر امامت آن حضرت در دست دارد و اين مسأله يكى از آن ادله مى باشد ، در عين حال اين رخداد ، حجتى قاطع و خلل ناپذير است و به هيچ روى نمى توان از آن دست برداشت .
دلايل و قرائنى كه بر صحّت ديدگاه شيعه گواهى مى دهد ، عبارت است :
{J 1 - معناى ولايت : J}
لغت شناسان و كتاب هاى برجسته و ممتاز لغت ، كلمه ولايت را به معناى سرپرستى ، عهده دارى امور ، سلطه ، استيلا ، رهبرى و زمامدارى معنا كرده اند . در اين جا معناى اين كلمه را با برخى از مشتقاتش فقط از كتاب هاى لغت اهل سنت برايتان نقل مى كنيم : - راغب اصفهانى مى نويسد : « وِلايت يعنى ، يارى كردن . و وَلايت يعنى ، زمامدارى و سرپرستى امور و گفته شده است كه وِلايت و وَلايت مانند دِلالت و دَلالت است و حقيقت آن « سرپرستى » است . ولى و مولى نيز در همين معنا به كار مى رود » ،
1
. - ابن اثير مى نويسد : « ولىّ يعنى ، ياور . . . و هر كس امرى را بر عهده گيرد ، مولى و ولىّ آن است » . سپس خودش مى گويد : « و از همين قبيل است حديث « من كنت مولاه فعلى مولاه » . . . و سخن عمر كه به على ( عليه السلام ) گفت : « تو مولاى هر مؤمنى شدى » يعنى ، « ولى مؤمنان گشتى » ،
2
. - صاحب صحاح اللغه مى نويسد : « . . . هر كس سرپرستى امور كسى را به عهده گيرد ولى او است » ،
3
. - صاحب مقاييس مى نويسد : « . . هر كس زمام امر ديگرى را به عهده گيرد « ولىّ او است » ،
4
. اكنون با اين گفته هاى مصرّح ارباب لغت ، چگونه مى توان « من كنت مولاه فعلىّ ( ع ) مولاه » را به « دوستى » صرف معنا كرد و سرپرستى اجتماعى و زمامدارى را از آن جدا ساخت ؟ ! مگر نه اين است كه « ابن اثير » لغت شناس معروف عرب و سنى ، خودش تصريح مى كند كه كلمه « مولى » در روايت « من كنت مولاه فعلىّ مولاه » از زبان پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) و در گفتار عمر در همين معنا به كار رفته است ؟
{J 2 - خطاب تند و قاطع الهى : J}
آيا اگر حادثه غدير صرفاً براى اعلام دوستى حضرت على ( عليه السلام ) بود ، آن قدر اهميت داشت كه خداوند به پيامبرش وحى كند ، كه اگر آن را ابلاغ نكنى ، رسالت الهى را انجام نداده اى ؟ خداوند مى فرمايد : يا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنَّاسِ إِنَّ اَللَّهَ لا يَهْدِى اَلْقَوْمَ اَلْكافِرِينَ 5 : 67 ،
5
. آيا اين اخطار شديد اللحن به خوبى نشان نمى دهد كه مسأله بالاتر از اين حرف ها است ؟ البته محبت اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) جايگاه بسيار بلندى دارد و يكى از نشانه هاى ايمان است ليكن بحث در اين است كه اين خطبه بنا به دلايل ذكر شده ، قطعاً منحصر به « ولايت محبت » نيست .
{J 3 - دلدارى خدايى : J}
در آيه ياد شده ، خداوند پيامبر را دلدارى داده ، مى فرمايد : در راستاى اجراى اين مأموريت ، خداوند تو را در مقابل توطئه هاى مردم محافظت مى كند وَ اَللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنَّاسِ 5 : 67 . آيا اين مسأله نشان نمى دهد كه اين مأموريت ، مسأله مهمى بوده است كه پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) بيم آن داشته كه برخى بر اثر هواهاى نفسانى به مقابله برخاسته و توطئه كنند ؟ آيا فقط با اعلام دوستى حضرت على ( عليه السلام ) جاى چنين خوفى بود ؟
{J 4 - گزينش مكان : J}
آيا اين كه پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) جحفه ( مكان جدا شدن و انشعاب مسافران ) را انتخاب كردند ، تا همگى قبل از انشعاب در سخنرانى آن حضرت حضور داشته باشند و نيز اين كه پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) دستور دادند كسانى كه از آن مكان گذشته بودند برگردند ، و صبر نمودند تا كسانى هم كه عقب مانده بودند ، از راه برسند و . . . نشانه چيست ؟ اين كه دستور دادند كه شاهدان به غايبان اطلاع دهند و اين H نبأ عظيم E را به گوش همگان برسانند ، دلالت بر اين ندارد كه مسأله ، براى امت اسلامى فوق العاده مهم و حياتى است ؟ آيا عاقلانه است كه پيشواى بزرگ مسلمانان در آخرين سخنرانى براى جمعيت باشكوه حج گزاران و در آن گرماى سوزان ، مسافران خسته و كوفته را گرد آورد و با اين تأكيدات ، با آنان سخن بگويد و تنها مقصودش اين باشد كه بگويد : « على را دوست داشته باشيد » ؟ !
{J 5 - نزول آيه اكمال : J}
اين كه پس از اجراى اين مأموريت ، آيه نازل شد كه :
اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ اَلْإِسْلامَ دِيناً 5 : 3 ،
6
. آيا دلالت بر اين ندارد كه مسأله بالاتر از صرف محبت بوده و آيا فقط با دوستى حضرت على ( عليه السلام ) - نه رهبرى و پيشوايى آن حضرت - دين كامل شد و خداوند اسلام را پسنديد ؟ اگر مسأله فقط دوستى و مودّت بود ، كه در اين رابطه قبلاً آيه اى نازل شده و از اين جهت نقصى در دين نبود زيرا آيه : قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّهَ فِى اَلْقُرْبى 42 : 23 ،
7
قبلاً نازل گشته بود . پس نتيجه مى گيريم كه آيه اكمال ، پيام ديگرى را در بر دارد . {J 6 - J}
چرا پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) در آن حادثه ، به مسائل اعتقادى استشهاد نموده و در كنار آنها مسأله ولايت را مطرح كردند ؟ {J 7 - J}
دليل ديگر حديث « ثقلين » است كه پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) فرمود : H انّى تارك فيكم الثقلين : كتاب اللَّه و عترتى . . . E . در اين جا بايد پرسيد : چرا پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) عترت را در كنار قرآن و به عنوان « ثقل اصغر » ذكر نمودند ؟ {J 8 - J}
چرا پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) فرمودند : قرآن و عترت از يكديگر جدا نمى شوند و فرمودند : امت بايد به هر دو چنگ بزنند ؟ آيا صرف دوست داشتن قرآن كافى است يا بايد از آن پيروى كرد و آن را امام و پيشواى خود دانست ؟ وحدت سياق نشان مى دهد كه در مورد اهل بيت ( ع ) ، نيز بايد همين گونه رفتار كرد و آنان را سرمشق ، الگو و پيشواى عملى خود قرار داد . {J 9 - J}
چرا پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) به مسأله ايفاى رسالت و سپس به « اولويت » خود بر مؤمنان انگشت مى گذارد و بلافاصله مسأله ولايت را طرح مى كند ؟ {J 10 - J}
چرا پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) مسأله ولايت را سه يا چهار بار تكرار مى كند ؟ اين همه تأكيد براى چيست ؟ {J 11 - J}
چرا پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) بعد از اين حادثه فرمودند : « اللَّه اكبر بر اكمال دين و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولايت على بعد از من » ؟ نكته مهم در اين جا اين است كه اگر مقصود از « ولايت » محبت باشد ديگر قيد « بعد از من » ، زايد است زيرا محبت حضرت على ( عليه السلام ) مقيد به زمان پس از مرگ پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) نيست و بسيار مسخره است اگر منظور پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) را اين بگيريم كه بعد از رحلت من ، على را دوست بداريد ؟ زيرا محبت على ( عليه السلام ) با حيات پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) قابل جمع است و اين رهبرى امام على ( عليه السلام ) است كه پس از پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) مورد نظر مى باشد زيرا در يك زمان وجود دو پيشوا در عرض هم ممكن نيست . {J 12 - J}
چرا بعد از اين ماجرا ، مردم با حضرت على ( ع ) بيعت كردند ؟ مگر دوستى بيعت دارد ؟ بيعت در لغت به معناى التزام به فرمان بردارى و تبعيت است و حتى ابوبكر و عمر نيز با آن حضرت بيعت كرده و هر يك گفتند : « بخٍّ بخٍّ لك يا على ، اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن » . {J 13 - J}
نكته ديگر آن كه همه حاضران در آن جلسه از خطابه پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) مسأله « امامت و پيشوايى حضرت على ( ع ) » را فهميدند و بلافاصله « حسان بن ثابت انصارى » از پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) اجازه گرفت و اشعارى زيبا سرود كه در يكى از ابيات آن از زبان پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) چنين مى گويد : . . . . . . . . {S قم يا على فانّنى # رضيتك من بعدى اماماً و هادياً S} يعنى : اى على ! برخيز ، خرسندم كه تو امام و هادى بعد از من مى باشى . ذكر اين نكته لازم است كه « تقرير » يعنى ، سكوت و عدم مخالفت پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) در برابر يك سخن يا رفتار در نزد همه مسلمانان - اعم از شيعه و سنى - حجت و جزء سنت است . بنابراين اگر مسأله غدير معنايى غير از امامت داشت ، چرا پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) سخنان « حسان بن ثابت » را تأييد كرده و او را تشويق فرمودند ؟ و چرا ديگران اعتراض نكردند كه منظور پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) « امامت و هدايت » امت نبوده است ؟ 14 - نكته بسيار جالب توجه ديگر ، مسأله « جابر بن نضر » يا « حارث بن النعمان الفهرى » است . در روايت است كه پس از انتشار سخن پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) در غدير خم ، وى نزد پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) آمده و عرض كرد : « اى محمد ! از جانب خدا به ما گفتى شهادت دهيم كه جز خداى يگانه پروردگارى نيست و شهادت دهيم كه تو پيامبر خدايى و نماز بخوانيم و روزه بداريم و حج انجام دهيم و زكات بپردازيم ما نيز همه اينها را از تو پذيرفتيم ليكن به اين حد راضى نگشتى و پسر عمويت را بر ما برترى دادى و گفتى : « هر كه را من مولاى اويم ، اين على مولاى او است » . اكنون بگو كه اين سخن را از پيش خود گفتى ، يا از جانب خدا ؟ پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) فرمودند :
سوگند به آن كه جز او خدايى نيست ، اين مطلب از سوى خداوند است . در اين هنگام او برگشت و به سوى اسب خود شتافت ، در حالى كه مى گفت : خدايا ! اگر آنچه محمد ( صلى الله عليه و آله ) مى گويد حق است ، پس سنگى بر ما ببار ، يا ما را به عذابى دردناك گرفتار كن ! هنوز به اسب خود نرسيده بود كه از طرف خدا ، سنگى بر سرش باريد و او را بر زمين كوبيد و جانش را بگرفت . آن گاه اين آيه نازل شد كه : سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ، لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ، مِنَ اَللَّهِ ذِى اَلْمَعارِجِ 70 : 3 - 1 ،
8
اكنون بايد ديد چه چيزى در سخن پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) نهفته بود كه آن مرد خيره سر را بر آشفته كرد ؟ آيا اگر صرف مسأله محبت و دوستى بود ، اين همه لجبازى و خيره سرى پديد مى آمد ؟ مسلماً مسأله بالاتر از اين بوده است زيرا شخص مزبور از طرفى دلى پر كينه نسبت به حضرت على ( عليه السلام ) داشت و از سوى ديگر ، مى ديد با ولايت آن حضرت ، بايد عمرى تحت فرمان و رهبرى ايشان سپرى كند واز سر بى خردى و كبر و كژانديشى ، مرگ و عذاب را بر ولايت مولاى متقيان و فخر كائنات ترجيح داد . براى آگاهى بيشتر . ك : الغدير - متن عربى - ج 1 ، ص 239 - 246 . {J 15 - J}
نكته مهم ديگر آن كه ، خود اميرالمؤمنين در روز « شورى » براى اثبات امامت خود ، به حادثه غدير استناد كردند . عامربن واثله مى گويد : « در روز شورى با على ( عليه السلام ) كنار درب خانه ايستاده بودم و شنيدم كه اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) خطاب به آنان فرمود : من براى شما دليلى مى آورم كه احدى نمى تواند بر آن خدشه اى وارد كند . سپس فرمود : « اى جماعت ! - آيا در ميان شما كسى هست كه پيش از من به يگانگى خداوند ايمان آورده باشد ؟ گفتند : نه . - آيا در بين شما كسى هست كه برادرى چون جعفر طيّار داشته باشد كه با ملائك پرواز مى كند ؟ گفتند : نه . - آيا كسى از شما غير از من عمويى همچون حمزه - شمشير خدا و شمشير رسول خدا ( ص ) - دارد ؟ گفتند : نه . - آيا غير از من كسى از شما همسرى چون فاطمه ( سلام الله عليها ) دختر پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) و سرور زنان اهل بهشت دارد ؟ گفتند : نه . - آيا كسى از شما فرزندانى مانند حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشت دارد ؟ گفتند : نه . - آيا كسى از شما هست كه ( به دستور قرآن ) پيش از نجواى با پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) صدقه داده باشد ؟ گفتند : نه . - آيا در ميان شما غير از من كسى هست كه پيامبر ( ص ) درباره اش فرموده باشند : E من كنت مولاه فعلىٌ مولاه ، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره ، ليبلّغ الشاهد الغائب H ؟ گفتند : نه . براى آگاهى بيشتر . ك : الغدير ، ج 1 ، ص 159 - 213 . {J 16 - J}
شاهد ديگر آن است كه پس از اعلام ولايت اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) ، پيامبر ( ص ) چنين دعا كردند : E اللهم وال من والاه ، و عاد من عاداه و احبّ من احبه . . . H خدايا ! آنكه على را به ولايت برگزيند تو ولى او باش و آن كه با او به عداوت در آيد ، با او دشمنى كن و دوست بدار آن كه على را دوست دارد . . . » ،
9
( توجه داشته باشيد كه اين قسمت در متن عربى وجود دارد و در ترجمه ارسالى به خوبى ترجمه نشده است ] . اكنون به خوبى روشن مى شود كه اگر مقصود از ولايت ، همان محبت و دوستى باشد ، آن گاه دعاى بعدى پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) كه عرض داشتند : E و احبّ من احبّه H تكرار و لغو خواهد بود . بنابراين وجود هر دو سخن نشان مى دهد كه اينها ، دو موضوع متفاوت مى باشند و ولايت چيزى برتر از صرف محبت است و البته از لوازم ولايت ، محبت و دوستى ولىّ است . مشاهده مى كنيم كه مسلمانان بعد از پيامبر اكرم ( صلى الله عليه و آله ) به فرقه هاى مختلفى تقسيم شدند و هر يك براى خويش طريقه اى را برگزيدند . تعاليم اسلام نيز دستخوش ذوق ها و سليقه ها و نيز تمايلات افراد و حكومت ها گرديد . در اين بين با مراجعه به گفته هاى پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) و نيز قرآن ، به دنبال راه مى گرديم كه در اين جنجال و هياهو بالاخره بايد به چه راهى رفت و تعاليم دين و احكام آن را از چه كسى بايد فرا گرفت ؟ با كمى تحقيق ، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه پيامبر اكرم ( صلى الله عليه و آله ) براى پس از خود ، مردم را در سر در گمى رها نساخته و براى آنان راه و طريقه اى را مشخص كرده است . آن حضرت فرموده اند : « من دو چيز گران بها در بين شما مى گذارم : قرآن و اهل بيت » . با تمسّك به همين كلام نورانى درمى يابيم كه پس از پيامبر بايد به دنبال اهل بيت آن حضرت حركت نمود تا در پيچ و خم افكار و عقايد و راه هاى گوناگون ، اسير گمراهى نشد .
تشيع و تسنن ، از انشعاب هاى فكرى و عملى است كه در داخل اسلام پديدار شده است . از همين رو بايستى ريشه هاى آن را در بطن اسلام جست و جو كرد ، نه بيرون از آن . گفتنى است كه مبانى فكرى تشيع ، مبتنى بر آيات قرآن و روايات است و بدون توجه به آنها ، نمى توان راه به جايى برد . البته نه اين كه راه ديگرى وجود نداشته باشد ولى آنها به نقطه اطمينان بخشى ختم نمى شود . از جمله اين مسائل و ريشه ها ، تحليل تاريخ صدر اسلام و علل منتهى شدن آن به حكومت معاويه ها است . با اندك تأملى در تاريخ صدر اسلام ، اين نكته به ذهن مى آيد كه چرا سيره و سنّت پيامبر اكرم ( ص ) در حكومت و معيشت - كه روش پيامبران بود - مبدّل به يك بنوع اريستوكراسى {L= (Aristocracy) =L} عربى و اشرافيت بى حد و مرز شد . به عبارت ديگر ، خاندان ابوسفيان - كه از سرسخت ترين دشمنان پيامبر خدا ( صلى الله عليه و آله ) و اسلام بودند و تا آخرين سنگر ( فتح مكه ) نيز به دشمنى خود ادامه دادند - چگونه سر از خلافت و حكومت درآوردند و فرزند او معاويه و ديگر وابستگان خاندان اموى ، بر اريكه حكومت بر مسلمانان تكيه كردند . وقتى ريشه اين حوادث را بررسى كنيم ، مى بينيم كه معاويه از جانب عمر به حكومت شام منصوب گرديد و حتى در برابر انتقاداتى كه صحابه به نحوه حكومت او داشتند ، مقاومت كرد و به آنها ترتيب اثر نداد . پس از عمر نيز عثمان - كه توسط شوراى شش نفره به خلافت رسيده بود - به تقويت معاويه همت گماشت و علاوه بر آن ، پايه هاى تسلط بنى اميه را بر سرنوشت اسلام و مسلمانان پى ريزى كرد . پس از عثمان مردم با رشد سياسى و متنبه شدن نسبت به گذشته ها با حضرت على ( عليه السلام ) بيعت كردند ولى اين پايه ها خود را نشان داد و عملاً حكومت حضرت على ( عليه السلام ) را با مشكل روبه رو ساخت و در نهايت نيز با شهادت اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) ، آخرين سنگر مقاوم در برابر جريان انحراف رو به خاموشى نهاد .
بايد توجه داشت كه موضوع خلافت ، تنها در ابعاد سياسى محصور نبود بلكه موجب تغييرات و ايجاد بدعت هاى گسترده اى در ديگر ابعاد از جمله در فقه و مسائل عملى بود . در برابر اين جريان هاى مختلف انحرافى ، تنها حضرت على ( عليه السلام ) و معدود ياران وفادار آن حضرت بودند كه به مقاومت پرداختند و از اساس اسلام حراست كردند . شيعه از همان صدر اسلام ، به كسانى گفته مى شود كه از مكتب اهل بيت ( عليهم السلام ) پيروى مى كردند و مى خواستند خود را از انحرافات پيش آمده ، مصون بدارند . اين گروه ، استمرار اسلام محمدى را در امامت علوى مى دانستند . خلاصه آن كه بررسى تاريخ و تحليل دقيق آن ، مى تواند حقانيت تشيع و مواضع آن را تا حدود زيادى روشن سازد . در پايان اين نكته بايد متذكر شد كه حديث غدير و خطبه غدير دو امر جداى از هم كه داراى دو سند باشد نيست . غدير خم مجموعا جريانى است كه شامل گرد آمدن مسلمانان در برگشت از حجه الوداع پيامبر ( ص ) در مكانى به نام غدير خم و سخنرانى آن حضرت و معرفى على ( ع ) به عنوان جانشين است . اسنادى هم كه مطرح مى شود مربوط به كل جريان است . پس كتب مفصلى در زمينه بحث هاى رجالى و تاريخى مربوط به سند حديث غدير تأليف شده است كه بهترين نمونه آن كتاب « الغدير » تأليف علامه بزرگ شيخ عبد الحسين امينى نجفى رضوان الله عليه است . در اين كتاب ها ، اسامى راويان حديث غدير جمع آورى شده و از نظر رجالى در باره موثق بودن راويان بحث شده و تاريخچه مفصلى از اسناد و راويان حديث غدير تدوين شده و جنبه هاى اعجاب انگيز آن در زمينه هاى اسناد و رجال تبيين گرديده است .
( 1 ) ( المفردات الراغب ، ص 570 )
( 2 ) ( النهايه ، لابن اثير ، ج 5 ، ص 227 )
( 3 ) ( الصحاح فى لغه العرب ، ج 6 ، ص 2528 )
( 4 ) ( معجم مقاييس اللغه ، ج 6 ، ص ص 141 )
( 5 ) ( مائده ، آيه 67 )
( 6 ) ( مائده ، آيه 3 )
( 7 ) ( شورى ، آيه 23 )
( 8 ) ( سوره معارج ، آيات 1 - 3 ) .
( 9 ) ( الغدير ، ج 1 ، ص 11 )



پرسمان را در پیام رسان های ایرانی سروش/ایتا/گپ به نشانی @porseman همراهی کنید

سایت موضوعی قرآن و حدیث سایت موضوعی اهل بیت علیهم السلام سایت موضوعی مهدویت سایت موضوعی سیاسی سایت موضوعی معارف
سایت موضوعی اخلاق سایت موضوعی عرفان های نوظهور سایت موضوعی احکام سایت موضوعی مشاوره سایت موضوعی حقوق زن
سایت موضوعی لبخند سایت موضوعی وهابیت سایت موضوعی ادیان سایت نکات قرآن