ديدگاه داوکينز در نفي خدا از طريق تکامل زيستي و نقد آن چيست؟
ريچارد داوکينز استاد «رفتارشناسي حيوانات» در يکي از دانشگاه هاي انگليس است. او برآن است تا با دلايلي احتمالي وجود خدا را تا حد زيادي ناممکن بنماياند. عمده دلايل وي در اين زمينه به شرح زير است:
دليل اول: اصل انتخاب طبيعي
داوکينز در کتاب "ساعت سازکور"[ The Blind Watchmaker.] ادعا مي کند که بر اساس نظريه تکامل[ Evolution.] داروين پيدايش گونه هاي مختلف زيستي از جمله انسان توسط خالقي هوشمند، مانند خدا طراحي نشده، بلکه همه برآمده از "اصل انتخاب طبيعي" است. او بر اين مسئله تأکيد مي ورزد که در گذشته مواجهه با دنياي شگفت انگيز زيستندگان، بشر را بر سر يک دو راهي قرار مي داد: پيدايش تصادفي، يا طراحي آفريننده اي دانا و توانا! ليکن چون تصادف نامعقول و محال به نظر مي رسيد تنها راه معقول توجيه جهان آفرينش الهي بود. به نظر وي داروين با قرار دادن اصل انتخاب طبيعي، دوگانه[ Dualism.] خدا يا تصادف را بر هم زد و نشان داد که تنوع زيستي مي تواند از طريق انتخاب طبيعي، بدون دخالت خالق حکيم پديد آيد و در عين حال تصادفي هم نباشد.
در گام دوم، داوکينز مدعي است براي اين احتمال که «تمامي زندگي به واسطه فرآيند بي برنامه تکامل دارويني به وجود آمده است»، هيچ گونه انتقاد غيرقابل ردي نداريم. پس اين درست است که تمامي زندگي به واسطه فرآيند بي برنامه تکامل دارويني به وجود آمده است.
نقد
در اين باره اشکالات چندي وجود دارد از جمله:
1.فارغ از اينکه اصل انتخاب طبيعي داروين از منظر زيست شناختي درست يا نادرست و ثابت شده يا ثابت نشده باشد؛ بايد ديد که اين اصل از نظر فلسفي مغاير با اصل خداباوري است يا نه؟ واقع اين است که اصل مزبور هيچ گونه دلالتي بر نفي وجود خدا ندارد، بلکه بر عکس همان نتيجه اي را مي دهد که خداباوران مطرح مي کنند. براي روشن تر شدن مطلب اين سوال مطرح مي شود که آيا اصل انتخاب طبيعي اصلح در تنازع بقا، يک قانون حاکم در نظام طبيعت و به تعبير ديگر انتخاب طبيعت است، يا هيچ گونه قانوني در اين زمينه وجود ندارد و انتخاب اصلح کاملاً به صورت تصادفي رخ مي نمايد؟
الف. بنا بر گزينه نخست طبيعت قانونمند و هدفدار است و يکي از قوانين آن انتخاب اصلح در تنازع بقا است. گويي در طبيعت نوعي شعور مرموز و حرکتي غربال گرانه به سوي هدفي تکاملي نهفته است. آن گاه اين سؤال مطرح مي شود که همين قانونمندي طبيعت تصادفي است يا تابع حکمت و اراده حکيمانه خالق دانا و توانا. فرض نخست محال است و همان تصادفي است که داوکينز نيز از پذيرش آن مي گريخت و مطلب دوم همان سخن خداباوران است.
در اين رابطه شايان توجه است که استناد قانونمندي طبيعت به خداوند به معناي آن نيست که جهان چيزي است و قانون آن چيز ديگر. به عبارت ديگر اين گونه نيست که ابتدا خداوند مواد جهان را بيافريند و سپس قانوني را براي آن وضع کند؛ بلکه همان آفرينش نخستين و اراده اولي الهي به اين تعلق گرفته که ماده را با ويژگي هاي ديناميکي و پويا و نظام پذير به گونه اي ايجاد کند که در روندي تدريجي از آن جهاني شگفت و زيبا آن گونه که مشاهده مي کنيم پديد آيد. بنابراين اگر کسي مدعي شود که نظام شگفت جهان ذاتي آن است هيچ منافاتي با الهي بودن آن ندارد.
ب. بنابر گزينه دوم بقاي اصلح امري کاملا تصادفي و بي برنامه است، اما تصادفي که همواره تکرار مي شود و دقيقاً مسيري خطي و رو به جلو، نظام وار و تکاملي را مي پيمايد. در اينجا مجدداً با اشکالاتي از جمله اشکال محال بودن تصادف روبرو مي شود.
به عبارت ديگر اصل انتخاب طبيعي، نه مي تواند اصل هدفمندي و شعور و انتخاب آگاهانه را نفي کند و نه مي تواند دوگانه خدا يا تصادف را از ميان بردارد و گزينه سومي را جانشين سازد؛ زيرا در هر فرضي با همين دوگانه برخورد کرده و به حکم عدم امکان تصادف بايد به وجود خالق حکيم اعتراف کند.
شهيد مطهرى در اين باره مي فرمايد: "خود داروين در جاهاى مختلفى از کتابش و در گوشه و کنار حرف هايش اعتراف مى کند که بالأخره بايد به عامل مجهولى براى پيدايش اين تغييرات معتقد شد؛ يعنى مى گويد همه اين عواملى که من ذکر مى کنم باز هم معما را حل نمى کند. حتى مى گويد که به من اعتراض کرده اند که تو براى «انتخاب طبيعى» مانند يک قوه فعاله ماوراءالطبيعى نظر مى دهى؛ چون او آنجا که مى گويد «طبيعت، اصلح را انتخاب مى کند» از حدودى که «خود به خود انتخاب مى شود» بيشتر است و اصلاً او نشان مى دهد که مثل اينکه طبيعت خودش به سوى انتخاب مى رود؛ يعنى همان توجه به هدف و همان که الهيون مى گويند «اصل توجه به غايت»[ شهيدمطهرى، مجموعه آثار، ج 4، ص 221.].
2. اينکه داوکينز مدعي است در برابر احتمال "پيدايش تمامي زندگي به واسطه فرآيند بي برنامه تکامل دارويني" هيچ گونه انتقاد غيرقابل ردي نداريم؛ ادعايي گزاف است و چنان که گذشت اين نظريه خود دلالت بر وجود نوعي برنامه و هدف در روند تکامل دارد و بدون آن گرفتار مشکل تصادف مي شود.
3. بر فرض همه انتقادات بر تئوري تکامل زيستي داروين و دلالتش بر بي برنامگي و ناهدفمندي روند تکامل قابل رد باشد؛ باز نمي توان آن را ثابت شده انگاشت و پاسخ به انتقادات را دليل بر صحت نظريه قلمداد کرد. الوين پلانتينگا در اين باره مي نويسد: صورت منطقي استدلال داوکينز اين گونه است:
الف. براي احتمال «p» هيچ گونه انتقاد غيرقابل ردي نداريم، پس:
ب. «p» صادق است.
ليکن روشن است که نمي توان با رد انتقادات عليه يک چيز آن را به عنوان امر واقع (fact) اثبات کرد[ www.christianitytoday.com.].
4. برخي دانشمندان برآنند که براي به وجود آمدن حيات ذي شعور، بسياري ثابت هاي فيزيکي مثل نيروي گرانش و درجه حرارت مي بايست در بازه هاي بسيار محدودي قرار بگيرند. براساس ديدگاه خداباورانه اين هماهنگي توجيه مي شود زيرا موجودي عاقل (خداوند) تصميم به چنين کاري گرفته است و به وجود آمدن چنين شرايط نادري براساس صدفه و شانس بسيار ناممکن است.
داوکينز در جواب اين مطلب مي گويد که جهان هاي بسيار و بي شماري وجود دارد و از اين رو ممکن است در تعدادي از آنها شرايط حيات حاصل شود و در تعداد بي شماري اين شرايط به وجود نيايد.
در جواب گفتني است اينکه جهان هاي بسياري وجود دارند که شرايط حيات را ندارند دليلي بر آن نيست که در جهان ما شرايط حيات به صورت خود به خودي فراهم شود زيرا به وجود آمدن شرايط حيات در جهان ما به رغم اين مطلب باز هم بسيار اندک است. به عبارت ديگر به وجود آمدن يا نيامدن حيات در يک جهان ارتباطي با عدم يا وجود شرايط حيات در جهان ديگر ندارد و اين دو به لحاظ احتمال وقوع اموري مستقل از هم اند. مشکل اصلي داوکينز طبيعت باوري او است. طبيعت باوري دلالت دارد بر اينکه تکامل بدون برنامه است. و از اينجا مي توان نتيجه گرفت که نمي توان به لحاظ عقلي هم طبيعت باوري و هم نظريه تکامل را پذيرفت. بنابراين طبيعت باوري با يکي از آموزه هاي اصلي علم معاصر تضاد دارد[ همان.].
دليل دوم: پيچيدگي خدا
داوکينز در فصل چهارم کتاب "پندار خدا"[ The God Delusion] به بوئينگ 747 فرِد هويل، اشاره مي کند که گفته بود: "احتمال ايجاد [تصادفي] حيات بر زمين، بيش از اين احتمال نيست که تندبادي بر يک انبار اوراقي بوزد و از آن قراضه ها يک بوئينگ747 بسازد!" او از اين مثال استفاده مي کند که تبيين پيچيدگي هاي جهان از طريق خدا مشکلي را حل نمي کند، زيرا همين مسئله در مورد خدا مطرح مي شود و بي پاسخ مي ماند و به عبارت ديگر خدا مانند سازنده آن بوئينگ است که چگونگي پيدايش او ساده تر از آن نيست. از اين رو مي گويد اگر کسي به عنوان خدا با آن همه قدرت و دانايي وجود داشته باشد، بايد بسيار پيچيده[ Complex.] باشد، به ويژه آن که او مبدع هستي است و هرگاه چيزي، چيز ديگري را طراحي و ابداع کند، دست کم بايد به اندازه محصول خود پيچيدگي و اطلاعات داشته باشد. از ديگر سو بين پيچيدگي و اطلاعات با احتمال وجود نسبت معکوس است؛ يعني هر اندازه چيزي پيچيده تر باشد احتمال وجود داشتنش کمتر است. پس تقريباً با اطمينان مي توان گفت خدا وجود ندارد.
نقد
داوکينز خدا بودگي را مساوي با پيچيدگي و احتمال وجودش را بسيار اندک مي انگارد. در اين باره چند نکته در خور توجه است:
1. مراد از پيچيدگي چيست؟ او در «ساعت ساز کور» مي گويد امري پيچيده است که داراي اجزايي باشد و آن اجزا به گونه اي در کنار هم سازمان يافته باشند، به طوري که احتمال سازمان يافتن آنها تنها به واسطه شانس بسيار کم باشد. ليکن خداوند حقيقتي فرامادي است، نه مادي و بنابراين اصلاً اجزا ندارد. بر اين اساس پيچيدگي فقط در ماديات معني دارد و کاربست اين تعابير در مورد حقايق فرامادي، به ويژه خداوند که بسيط علي الاطلاق است کاملاً نابجا و ناسخته است.
2. مدعاي داوکينز مبني بر رابطه معکوس بين پيچيدگي و اطلاعات با احتمال وجود، نه قاعده اي عقلي و فلسفي است و نه اصلي علمي و تجربي[ اين گمانه بر اصل عدم در هستي مبتني است و از منظر حکمت متعاليه اشکالاتي بر آن وارد است که اين مختصر را مجال بررسي آن نمي باشد.]. اگر چنين باشد اين همه ارگان هاي پيچيده و جهاني با اين همه پيچيدگي نبايد وجود مي داشت.
3. اين گمان داوکينز که بر اساس آفرينش گرايي جهان از طريق خدا تبيين مي شود، اما همين مسئله در مورد خدا تکرار شده و بدون پاسخ مي ماند سخني نادرست است. خداباوران با استناد به ادله فلسفي ديگري ملاک هاي نياز به علت و تبيين را بررسي کرده و ثابت مي کنند که او واجب الوجود و مبيَّن بالذات است و در او ضوابط و معيارهاي معلوليت وجود ندارد تا سخن از چرايي وجود او رود[ اين مسئله در پرسش شماره 11 بررسي خواهد شد.].
4. الوين پلانتينگا معتقد است: "داوکينز در استدلال هاي خود ماترياليسم را مفروض مي گيرد و از اين رو است که مي گويد هرچه ميزان اطلاعات و آگاهي موجودي بيشتر باشد امکان وجودش کمتر مي شود. زيرا وقتي فرض کنيم آخرين ذرات جهان ذرات بنيادي مادي هستند، توجيه وجود موجودي که به همه چيز آگاه است تنها براساس علل مادي بسيار ناممکن مي شود. ولي نمي توان با فرض ماترياليسم، خداباوري را نفي کرد، براساس الهيات کلاسيک خداوند واجب الوجود است و در تمامي جهان هاي ممکن وجود دارد. بنابراين احتمال وجود خدا يک و احتمال عدم وجودش صفر است. بنابراين وقتي داوکينز مي گويد وجود خدا غيرمحتمل است بايد استدلالي ارائه کند مبني بر اينکه موجود واجبي با ويژگي هاي خداوند وجود ندارد. ظاهراً داوکينز اصلاً نمي داند که مي بايست چنين استدلالي ارائه کند".[ همان.]


کانال تلگرامی پرسمان: @porseman

سایت موضوعی قرآن و حدیث سایت موضوعی اهل بیت علیهم السلام سایت موضوعی مهدویت سایت موضوعی سیاسی سایت موضوعی معارف
سایت موضوعی اخلاق سایت موضوعی عرفان های نوظهور سایت موضوعی احکام سایت موضوعی مشاوره سایت موضوعی حقوق زن
سایت موضوعی لبخند سایت موضوعی وهابیت سایت موضوعی ادیان سایت نکات قرآن