با توجّه به اينکه خداوند نامحدود است، آيا ما مي توانيم صفات نامحدود او را درک کنيم؟
متکلمان به اين پرسش، پاسخ هاي گوناگوني داده اند، اما از آنجا که سخن علامه طباطبايي در اين ميان، نظري کامل و متقن است، به تحليل ديدگاه ايشان در پاسخ دهي به اين پرسش اساسي، اکتفا مي کنيم:
«عقل بشري، قادر است اوصاف خداوند را دريافته و علاوه بر درک آن، به بررسي آن نيز بپردازد؛ زيرا اگر عقل ما چيزهايي از قبيل علم، قدرت، حيات و... را براي خداي تعالي اثبات مي کند، يا موجودات را مستند به وي مي داند و يا صفات فعلي - از قبيل رحمت، مغفرت، رزق و انعام، هدايت و غير آن - را براي او قائل مي شود؛ همه از اين جهت است که در خود، نمونه اي از آن کمالات را سراغ دارد. نيز از آنجا که معطي کمال، محال است که فاقد آن کمال باشد؛ وجود چنين اوصاف کماليه اي در مخلوقات، نشانه آن است که مبدأ و منشأ اصلي موجودات (خداوند)، داراي آن کمالات است. در عين حال ادعا نمي کنيم که عقل به کنه ذات و صفات خداوند احاطه دارد؛ بلکه اعتراف مي کنيم آنچه را که ما با عقل خود، براي او اثبات و توصيف مي کنيم، غير از آن است که در خداي تعالي است؛ مثلا علمي که ما براي خدا اثبات و او را بدان توصيف مي کنيم -از آنجايي که ما خود محدود هستيم - محدود است؛ در حالي که خداي متعال بزرگ تر و برتر از آن است که حدي، او را در خود محدود سازد. اين مفاهيم، آينه هاي محدودي است که نمي تواند وجود بي کران پروردگار را منعکس سازد. اما اين امر، باعث نمي شود که تشخيص عقل را در اين باره معتبر ندانيم. عقل ما قادر به ادراک صفات هست؛ ولي به اندازه و حد توانايي عقل بشر. انسان در شناخت خداوند سبحان، مثل کسي است که دو دست خويش را به آب دريا نزديک کند و بخواهد از آن بنوشد؛ او فقط مي خواهد خود را سيراب سازد و ابداً مقدار برايش مطرح نيست و نمي تواند بيشتر از اندازه دو دستش از دريا آب بردارد».[ سيدمحمدحسين طباطبايي، مجموعه رسائل، ص 227.]
به عبارت ديگر؛ ما به اندازه فهم و عقل خود، اوصاف خداوند را مي فهميم؛ اما براي آنکه اين مفاهيم نسبت به خداوند متعال، معاني حقيقي و برتر از فهم ما داشته باشد؛ از صفات سلبي استفاده کرده، کمبود فهم خود را نسبت به اوصاف الهي جبران مي کنيم به طوري که وقتي مي گوييم: خدا عالم، قادر و حيّ است هم زمان اضافه مي کنيم: خداوند در وصف نمي گنجد و بزرگ تر از آن است که در چهارديواري اوصاف و محدوديت فهم ما، محصور گردد[ الميزان، ج 8، ص 57 و ج 6، ص 102 - 100؛ مجموعه رسائل، صص 224 - 226؛ اصول فلسفه وروش رئاليسم، ج 5، ص 125 و....]، در نتيجه از يک سو خداوندرا به صفت عليم و رحيم و... ستايش و تحميد مي کنيم و هم زمان علم و رحمت خداوند را از هرگونه محدوديت و نقص منزه و تسبيح مي کنيم و از نتيجه «تحميد» به اضافه «تسبيح» از جهت اعتقادي «توحيد» حاصل مي آيد.
اهميت اين روش آن گاه آشکار مي شود که گروهي از اشاعره صفات خدا را از راه تشبيه به انسان دانسته اند و فقط مسير «تحميد» را رفته اند و گروهي از معتزله راه شناخت صفات خدا را بسته دانسته اند و فقط مسير تسبيح را طي کرده اند ولي اماميه از مسير تحميد و تسبيح بهره مندند و به توحيد راه يافته اند.
نتيجه آنکه: ما از صفات خدا، همان معاني را مي فهميم که از صفات انسان در مي يابيم و چنان که عقل قادر است آن صفات را در مورد انسان درک کند، در باب صفات خداوند متعال نيز قادر به چنين درکي است. منتها به دليل تفاوت درجه در مصداق ميان انسان و خداوند، شائبه نقص در صفات الهي، به وجود مي آيد که ما به کمک صفات سلبي، اين شبهه را از بين مي بريم. بدين وسيله با کمک از صفات ايجابي و سلبي، علاوه بر آنکه دگرگوني در مفهوم ايجاد نمي کنيم؛ بلکه آن را به مصداق حقيقي و واقعي رهنمون مي سازيم و مي گوييم: خداوند موجود است؛ ولي نه وجودي مانند مخلوقات؛ خدا علم دارد، اما نه مثل علم موجودات؛ قدرت دارد، نه از اين قدرت ها؛ حيات دارد، نه از اين حيات ها و....[ نگا: اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5، صص 105 - 110.]


کانال تلگرامی پرسمان: @porseman

سایت موضوعی قرآن و حدیث سایت موضوعی اهل بیت علیهم السلام سایت موضوعی مهدویت سایت موضوعی سیاسی سایت موضوعی معارف
سایت موضوعی اخلاق سایت موضوعی عرفان های نوظهور سایت موضوعی احکام سایت موضوعی مشاوره سایت موضوعی حقوق زن
سایت موضوعی لبخند سایت موضوعی وهابیت سایت موضوعی ادیان سایت نکات قرآن