خانه> کتاب >1139


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
قرص شب امتحان (تار...
پيامدهاي خودارضايي...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
عجم، دشمن اهل بيت؟...
گناهان كبيره
چگونه از ياران اما...
چشم چراني، آثار و ...
علامت قبولي توبه
رابطه دختر و پسر
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
اخلاق پيامبر (4) -...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
جلسه خواستگاري
...

چه كنم گناه نكنم؟!
لیست کتب اداره مشا...
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
دفتر 30 پرسش ها و ...
اثر بيدار ماندن بي...
گرايش دختران آمريك...
چرا فقط بي حجابي! ...
دوستي با نامحرم در...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
شيوه هاي کنترل نفس...
چرا جنگ را ادامه د...
جايگاه و ارزش نماز...
اخلاق پيامبر(2)- م...
خاطره اي جالب از ز...
موي بلند و وضو
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2190

بازدید مقالات:
7239855

بازدید سوالات:
2622310



آش رشته دانشجویی بازديد: 3048

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


                    

 

 

 

 

 

آش رشته دانشجويى

 

 

تنظيم و نظارت: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها

معاونت آموزش و تبليغ ـ ماهنامه پرسمان

مؤلف: ناصف اصفهانى

حروف  چينى و صفحه آرايى: اميرحسين عليزاده

نوبت چاپ: چهارم ـ زمستان 88

شابك: 3-042-531-964

ناشر:  دفتر نشر معارف

تيراژ:  3000 نسخه

قيمت: 700 تومان

همه حقوق محفوظ است

****

مراكز پخش

1. قم: بلوار امين ـ بلوار جمهورى ـ معاونت آموزش و تبليغ تلفن 2904440

2. قم: خيابان شهدا، كوچه 32، پلاك 5، تلفن و نمابر: 7744616

3. تهران: خيابان انقلاب، چهارراه كالج، پلاك 791، تلفن: 8911212 نمابر: 8809386

نشانى اينترنت:WWW.nashremaaref.com

پست الكترونيك: info@nashremaaref.com

 

 

فهرست مندرجات

مقدمه ناشر··· 6

مقدمه نويسنده··· 7

آبدارچى نما··· 9

يك بلوات صلند!··· 13

ترم دويّمى··· 19

استاد فرشته··· 25

آش رشته دانشجويى··· 31

تحقيق دانشجويى··· 37

دوشيزه خواجه شمس الدين بغدادى!··· 45

ازدواج فهرستى··· 61

صفاى دانشجويى··· 65

كتاب سال دانشجويى··· 73

جهت اطلاع!··· 83

قاليچه حضرت سليمان(ع)··· 87

آهاى پسر بيا بشين سرجات!··· 95

يخ رضاخانى··· 99

 

 

مقدمه ناشر

پرسش حق دانشجو است و پرسمان، نخستين ماهنامه اى بود كه براى مشاوره و پاسخ دهى به نيازهاى فكرى نسل جوان شكل گرفت و استقبال بسيار خوب دانشجويان ما را به تداوم اين راه تشويق كرد.

«كتاب هاى پرسمان» مجموعه اى است كه تلاش دارد صفحات ثابت نويسندگان پرسمان را به صورت مستقل منتشر كند؛ «آش رشته دانشجويى» سومين دفتر از اين مجموعه است كه مخاطبان پرسمان، پيشتر آن را در صفحه «خاطره» پى مى گرفتند. مطالب طنزگونه اين صفحه، يكى از تأثيرگذارترين و جذاب ترين صفحات پرسمان بود. ضمن سپاس از جناب آقاى ناصف اصفهانى (اين نام مستعار است) نويسنده محترم اين دفتر، اميد است به لطف حضرت حق، دفترهاى بعدى را نيز آماده و منتشر كنيم.

 

مدير مسئول پرسمان

 

 

مقدمه نويسنده

«آش رشته دانشجويى»، مجموعه خاطراتى از دوره دانشجويى از مقطع كارشناسى تا دكتراست كه براى نويسنده و برخى از دوستانش اتفاق افتاده و به صورت طنز، بازآفرينى شده است و از آن جا كه در اين مجموعه، همه نوع خاطره اى يافت مى شود، نام «آش رشته دانشجويى» برازنده آن شده است. مجموعه اين خاطرات، قبلاً در مجله پرسمان چاپ شده و با كمى استقبال از سوى خوانندگان، مواجه شده است.

در لابه لاى برخى از خاطرات اين مجموعه، سعى شده تا ضمن ترسيمى از حال و هواى دانشجويى، با بيانى طنز به برخى از واقعيات تلخ، با لعابى شيرين اشاره شود تا بلكه چاره انديشان را به فكر چاره اى بيندازد. در بيان اين خاطرات، سعى فراوان شد تا حتماً بوى سياسى و سياسى گرى از آن دور شود و الاّ نويسنده، خاطرات فراوانى داشت كه به نحوى مرتبط با مسائل سياسى مى شد؛ خاطراتى كه در برخى از موارد، از طنز بيشترى نسبت به آنچه آورده شده برخوردار بود.

نام هاى افراد و نيز نام نويسنده در اين مطالب، مستعار هستند. درباره نويسنده بايد گفت كه انتخاب نام مستعار تنها به جهت آن بوده كه نويسنده داراى قلمى جدى نيز هست و به دليل عدم خلط آن دو، ناچار به انتخاب مستعار شده است.

 

ناصف اصفهانى

 

 

 

آبدارچى نما

نخستين روز تحصيل دانشجويى ام بود. به زور از پدرم چند هزار تومان پول بى زبان گرفته بودم و با آن كيف سامسونت زيبايى خريده، در حالى كه تيپ زده بودم، وارد دانشكده شدم. كم و بيش دانشجويان ترم اولى و به قول معروف صفر كيلومترها را مى ديدم كه ظاهرى مانند من داشتند. در همان آغاز مجبور شدم به آموزش دانشكده مراجعه كنم و مسؤولان آن جا مرا براى پاره اى اصلاحات در انتخاب واحدها به اتاق گروه ارجاع دادند.

اتاق گروه پر از دانشجويان ريز و درشت بود كه بر سر مدير گروه ريخته بودند. من مانده بودم كه حالا با اين شلوغى چطور نوبت به من مى رسد؟

كار من اين بود كه از مدير گروه بخواهم با استاد «زركام» صحبت كند تا او نام مرا در ليست كلاسش وارد كند؛ اما هر چه بيش تر منتظر ماندم، كم تر نتيجه گرفتم. در همين بين مشاهده كردم دو نفر با ظاهر معمولى و لباس هاى ساده در حالى كه كيف هاى معمولى جلوى پايشان است، با هم درباره مباحث مهم و تخصصى رشته صحبت مى كنند. من از سويى تعجب كرده بودم و از سوى ديگر، خوشحال بودم و با خودم مى گفتم: «عجب دانشكده جالبى است، حتى آبدارچى هاى آن هم از مباحث تخصصى رشته خبر دارند و درباره آن بحث مى كنند.»

فكر كردم آن ها آبدارچى هاى آن طبقه اند كه در حال استراحت به سر مى برند؛فقط تعجب مى كردم چرا كيف هايى مانند كيف هاى بچه دبيرستانى جلوى پاى آن ها است. در همين حال، يكى از آن ها كه حيرت و سردرگمى مرا ديد، با لحنى مؤدب پرسيد: آقاجان، كار شما چيست؟ من كه از لحن مؤدبانه او خوشم آمده بود، جواب دادم: با مدير گروه كار دارم. او دوباره پرسيد! خوب كارتان چيست؟ من جواب دادم مربوط به خود مدير گروه مى شود. او گفت: كارتان را بگوييد، شايد بتوانيم شما را راهنمايى كنيم؟ من در حالى كه كمى دلخور شده بودم و نمى خواستم بيش از اين با اين آبدارچى ها همكلام بشوم، جواب دادم: «خيلى ممنون.» بعد با خودم گفتم، «شما برويد چايى تان را بدهيد، بى خود اين جا نشسته ايد و حرف هاى صدمن يك غاز مى زنيد و در كار بزرگان! (منظور خودم بود) دخالت مى كنيد.

به هر حال، در آن هنگام نتوانستم با مدير گروه، صحبت كنم. همان روز ظهر وقتى سرش خلوت شد، پيش او رفتم و او يادداش كرد كه با استاد زركام صحبت كند. فرداى آن روز با استاد زركام كلاس داشتم. در حالى كه همه بچه ها سر كلاس نشسته بودند، باكمال تعجب ديدم همان آبدارچى ديروزى كه با من همكلام شده بود با كيف رنگ و رو رفته اش به كلاس آمد؛ بچه ها به احترام او برخاستند؛ مستقيم سمت تابلو رفت و شروع به پاك كردن آن كرد. من كه هنوز دوزارى ام نيفتاده بود، فكر كردم رسم اين دانشكده است كه قبل از استاد آبدارچى سر كلاس مى آيد و تابلو را براى استاد پاك مى كند. اما از بچه ها تعجب مى كردم كه چقدر مؤدب شده اند و همگى براى احترام به آبدارچى زحمت از جا برخاستن به خود مى دهند.

نا باورانه ديدم آن آبدارچى پس از پاك كردن تابلو رو به بچه ها ايستاد و گفت: «به نام خدا. من زركام هستم و اين ترم در خدمت شما تدريس اين درس را برعهده دارم و...

استاد از خود و روش كلاسدارى اش سخن مى گفت؛ ولى من از صحبت هايش، چيزى نمى فهميدم؛در فكر رفتار متكبرانه ديروزم بودم. البته صدهزار مرتبه خدا را شكر كردم جملاتى را كه مغرورانه با خودم زمزمه كرده بودم، به زبان نياوردم.

 

 

يك بلوات صلند!

در دوره دبيرستان هميشه از كنفرانس دادن سر كلاس واهمه داشتم و هر بار با لطائف الحيل از دست آموزگارانى كه تشويق و يا حتى اجبار به كنفرانس دادن مى كردند، مى گريختم. حتى يك بار كه دبير فلسفه به اجبار نامم را در رديف كنفرانس دهندگان ثبت كرد، يك روز مانده به كنفرانس ـ وقتى هيچ راهى را براى فرار نديدم ـ بليتى تهيه كردم و به بهانه زيارت يك هفته به مشهد رفتم تا به قول خودم آب ها از آسياب بيفتد و موضوع فراموش شود. بار ديگر قصد داشتم براى فرار از سخنرانى اجبارى، راهى جبهه شوم كه ترس مرا منصرف كرد و بالاخره هر طور بود راه ديگرى پيدا كردم.

خودم هم از اين ضعف آگاه بودم و هميشه انديشه مبارزه با آن را در سر مى پروراندم؛ اما به هيچ گونه نمى توانستم بر آن فائق آيم تا آن كه، در يكى از نخستين روزهاى ورودم به دانشگاه، حاج آقا جعفرى نسب، استاد درس معارف به كلاس آمد و پس از توضيح اجمالى محتواى درس خود در طول ترم، به اين نكته اشاره كرد كه دانشجويان بايد خود بخشى از زحمت ارائه دروس را متحمل شوند و براى هر دانشجوى داوطلب كنفرانس، نمره اى ويژه در نظر مى گيرد. آنگاه در حالى كه انتظار داشت اين تطميع كار ساز شده باشد، از داوطلبان خواست دست خود را بالا كنند. انتظار بيهوده بود. در يك لحظه به ذهنم آمد مثل اين كه همه افراد كلاس مثل من از كنفرانس واهمه دارند.

حاج آقا از رو نرفت و با سماجت بيش تر درخواست خود را مطرح كرد؛ اما مثل اين كه آب در هاون مى كوفت. اگر سنگ دست خود را بالا مى كرد، آن دانشجويان نيز چنين مى كردند. حاج آقا خيلى زود فهميد مشكل بچه ها ناشى از ترس است و در اين باره سخن گفت. او به كلامى از مولا على(ع) استناد كرد كه:«اذاهِبْتَ امراً فقع فيه فانَّ شدة توقيه اعظم مما تخاف منه؛ هنگامى كه از چيزى مى ترسى، خود را در آن بيفكن؛ زيرا گاه ترسيدن از چيزى، از خود آن سخت تر است». اين سخن مانند اكسير بود و ماهيت روباه مزاج مرا به شير تبديل كرد، هنوز حاج آقا از ترجمه آن فارغ نشده بود كه من دست خود را به عنوان داوطلب بلند كردم.

حاج آقا كه بالاخره بعد از نيم ساعت سخنرانى توانسته بود يك مشترى براى خود دست و پا كند، بسيار خوشحال شد؛ فوراً نام مرا پرسيد و آن را در دفترش ثبت كرد و بحث فطرت را براى ارائه در هفته آينده به عهده من گذاشت.

بالاخره تصميم خودم را گرفته بودم. بايد هر چه زودتر بر اين نقص خودم كه تا آن زمان فكر مى كردم تنها نقطه ضعفم به شمار مى آيد، فائق مى آمدم. پس از پايان كلاس تا چهار روز با تلاش فراوان در جمع كردن مطالب برآمدم و آن را دسته بندى كردم تا به خيال خود جالب ترين كنفرانس روى زمين را ارائه دهم. طبق برنامه ريزى ام دو سه روز باقى مانده به روش سخنرانى كردن اختصاص داشت. بدين منظور يك آينه 20 سانتى تهيه كردم و وقتى هم اتاقى هايم در اتاق نبودند، با شور و هيجان وتكان دادن دست و سر و پا - ببخشيد يادم آمد كه ديگر پاهايم را تكان نمى دادم - در برابر آن به ايراد سخنرانى مى پرداختم؛ بدون آن كه كوچك ترين توجهى به اطرافم داشته باشم. در نخستين تمرين، با اعتراض ساكنان اتاق هاى بغلى كه خيال مى كردند ديوانه شده ام روبه رو شدم و در مرتبه دوم باصداى كوبيدن در توسط نگهبان ساختمان به خود آمدم.

شبى كه بنا بود فرداى آن سخنرانى كنم، در پوست خود نمى گنجيدم. همه اش در فكر فردا بودم كه به خيال خود دست همه سخنرانان ماهر را از پشت مى بستم و همه دانشجويان و نيز استاد را شگفت زده مى كردم. با اين افكار چند ساعتى از اين پهلو به آن پهلو غلتيدم و نتوانستم بيش از چند دقيقه چشم بر هم بگذارم. صبح هنگام، بدون آن كه متوجه آثار بى خوابى خود باشم، با شور و شوق كلاسور را برداشته، به سمت كلاس راه افتادم. بالاخره لحظات انتظار به پايان رسيد و استاد به كلاس آمد. پس از چند دقيقه صحبت هاى مقدماتى از من خواست جلوى تابلو بروم و صحبت خود را شروع كنم. من هم با گام هاى استوار پيش رفته، در مقابل بچه ها قرار گرفتم. وقتى سربلند كردم و خواستم صحبت را شروع كنم، ناگاه متوجه سى، چهل جفت چشم ذكور و اناث شدم كه به من زل زده بودند واز سر تا پايم را به دقت ورانداز مى كردند. من كه تا حال با چنين صحنه اى روبه رو نشده بودم، كمى هول بَرَم داشت؛ اما هر طور بود برخود مسلط شدم و چنين آغاز سخن كردم: «بسم الله الرحيم». حس مى كردم چيزى كم دارد، اما نمى دانستم چه چيز. دوباره تكرار كردم. باز هم همان صورت بود. اين جا بود كه نيش هاى بچه ها شل شد. براى بار سوم تكرار كردم. باز هم نفهميدم چه چيزى را جا مى گذارم. صداى شليك خنده بچه ها به گوشم رسيد، دست و پايم را گم كردم؛ اما حاج آقا به فريادم رسيد و گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم». هنوز از رو نرفته بودم، خواستم به سبك و سياق سخنرانى هاى آن زمان و نيز خود حاج آقا، سخنرانى را با حمد و ثناى خداوند شروع كنم. از اين رو، ادامه دادم: «الحمد الله رب العالمين.» اما چشمتان روز بد نبيند، وقتى به خود آمدم كه ديدم دارم مى خوانم: «صراط الذين انعمت عليهم...» بله به جاى حمد و ثنا، داشتم سوره حمد را مى خواندم. بچه ها از خنده روده بر شده بودند. حاج آقا سعى فراوان داشت خود را كنترل كند؛ اما لبخندى مليح بر لبانش نقش بسته بود. كلاس از كنترل خارج شده بود. اما من هنوز مقاومت مى كردم و در حالى كه صدايم مى لرزيد، خواستم به شيوه سخنرانان با دستور ختم يك صلوات بر كلاس مسلط شوم. به همين جهت، با صدايى نيمه آمرانه گفتم: براى سلامتى ارواح پاك شهدا يك بَلَوات صُلَند (صلوات بلند) ختم كنيد. باز هم شليك خنده بود كه به گوشم رسيد. من كه ديگر عصبانى شده بودم، خشمگينانه به بچه ها گفتم: چرا اين قدر مى خنديد؟ فكر مى كنيد سخنرانى كردن كار ساده اى است. خير، اين طور نيست. حتى من شنيده ام يك آقايى مى خواست سخنرانى كند، وقتى نگاهش به جمعيت افتاد، همان جا غش كرد.

اين تندى نتوانست خنده بچه ها را كنترل كند و حتى بر شدت خنده آن ها افزود. در ميان اين همهمه و خنده صداى دوستم مرادى به گوشم رسيد كه مى گفت: خُب، پس تو هم تاغش نكردى و زحمت نعش كشى را بر دوش ما نينداختى بيا سرجايت بنشين.

اول خواستم ناراحت شوم؛ اما ناگاه به خود آمدم و ديدم اين منطقى ترين سخنى است كه تا آن زمان شنيده ام و ادامه سخن با اين وضعيت ديگر امكان پذير نيست. راستش اين نكته به ذهنم آمد كه راستى راستى ممكن است با اين وضع من هم غش يا حتى سكته كنم. از اين رو، بلافاصله اين سخن شوخى او را پذيرفتم و باسرعت به جاى خودم برگشتم.

بچه ها كه تا چند دقيقه بعد مى خنديدند، متوجه عكس العمل من نشدند و وقتى به خود آمدند، بسيار تعجب كردند. ظاهراً انتظار داشتند من همين طور ادامه بدهم و فرصت بيش ترى براى تفريح آنان فراهم آورم. حتى تنى چند از آن ها اعتراض كردند و گفتند: «تو كه خوب داشتى مى فرمودى، چرا نشستى؟!» «داشتيم بهره مند مى شديم» يا «اى بابا ما را از فيوضات خود محروم نكن» و يا «بابا تازه داشتيم حال مى كرديم».

در اين وانفسا كه دوست داشتم زمين دهان باز كند و مرا ببلعد، حاج آقا بود كه به فريادم رسيد؛ با ظرافت خاصى كلاس را ساكت كرد و ضمن تعريف از شهامت من و يادآورى اين كه هيچ يك از دانشجويان داوطلب سخنرانى نشده بود و شايد اگر يكى از آن ها به جاى من بود، افتضاح بيش ترى به بار مى آورد، شروع به باز سازى من كرد و راهكارهايى را براى تسلط بر خود در چنين مواقعى بيان داشت.

صحبت هاى حاج آقا چنان مؤر افتاد كه من در پايان كلاس از او خواستم اجازه دهد هفته ديگر بحث خود را پيگيرى كنم. هفته بعد با درس آموزى از شكست سنگين هفته گذشته و با به كار بستن نكات حاج آقا، براى نخستين بار در عمرم توانستم كنفرانس موفقى داشته باشم. شيرينى آن، چنان در دهانم مزه كرد كه بعدها در بيش تر كلاس ها داوطلب اين كار مى شدم. و چنان شد كه ـ بدون آن كه بخواهم به شيوه فيلم هاى سينمايى ايرانى پايان خوشى براى داستانم ترسيم كنم ـ در سال هاى بعد به صورت يكى از موفق ترين سخنرانان دانشكده و حتى دانشگاه در آمدم و هم اكنون يكى از موفق ترين استادان همان دانشكده باشيوه درسى عالى ـ البته اين جايش كمى غلو شد ـ هستم و بخش مهمى از اين موفقيت را مرهون سخن به ظاهر شوخى ولى در واقع منطقى دوستم مرادى و جدى گرفتن و عمل كردن به آن مى دانم.

 

پى نوشت:

1. نهج البلاغه، حكمت شماره175.(ترجمه محمد دشتى)

 

 

ترم دويّمى

ترم دوم دانشجويى ام بود. هم اتاقى ام ترم قبل تسويه گرفته بود و منتظر هم اتاقى جديد بودم. با كمى تحقيق و تفحص از دفتر خوابگاه، متوجه شده بودم كه هم اتاقى جديدم يك دانشجوى دوره دكتراست. با آن كه دانشجويان دوره دكترا، خوابگاه جداگانه اى داشتند و به قول دانشجويان، در خوابگاه از مابهتران و با امكانات بهتر به سر مى بردند، اما ظاهراً به علت تعمير بخشى از خوابگاه، آنها دچار كمبود جا شده بودند.

سرانجام انتظار به سررسيد و عصر يكى از روزها كه در حال مطالعه به سر مى بردم، جوانى سى و چند ساله را ديدم كه با قيافه اى ساده و آرام، همراه با يك كيف مسافرتى در اتاق را زد و اجازه ورود خواست. قيافه او آن قدر ساده بود كه اگر او را در خيابان مى ديدى، فكر نمى كردى او حتى مدرك سوم راهنمايى را هم داشته باشد.

بعد از كمى خوش و بش، براى او چاى دم كردم و براى آن كه محبتش را جلب كنم و هندوانه زير بغلش بگذارم، همواره با لفظ آقاى دكتر او را مخاطب قرار مى دادم؛ بدون آن كه از نام او پرسش كنم. در آغاز او شرمنده مى شد و براى من توضيح مى داد كه من فقط دانشجوى ترم اول دكترا هستم و نه دكتر؛ اما گوش من بدهكار اين شكسته نفسى ها نبود.

دانشجويى خوش مشرب و اهل گفت وگو بود. در همان جلسه اول از همه جا باهم صحبت كرديم تا آن كه گفت و گو به مباحث فقه سياسى كشيده شد و در اين جابود كه با هم اختلاف نظر پيدا كرديم.

من كه ترم دوم حقوق بودم و به قول خودم مطالعاتى در فقه سياسى داشتم و در اين زمينه خود را صاحب نظر مى دانستم، به راحتى زير بار نظر ديگران نمى رفتم؛ به خصوص اين كه كتابهاى زيادى درباره اين موضوع در قفسه كتاب هايم داشتم.

بحث ما بالا گرفت و من سعى داشتم با لفاظى و حاشيه روى توانايى خودم را به رخ بكشم و حتى گاهى اشاره به قفسه كتابهايم مى كردم و مى گفتم: آقاى دكتر! من درباره اين مسئله اين تعداد كتاب خوانده ام؛ اما بفهمى نفهمى درك مى كردم كه او به طور اصولى و بنيانى بحث مى كند و هر مسئله اى را كه من پيش مى كشم، او ريشه ها و لوازم و پيامدهاى آن را به صورت منطقى بيان مى كند. اما به هر حال، غرورم اجازه نمى داد كه تسليم شوم.

سرانجام بحث به جاهاى باريك كشيده شد و من كه اصرار او را بر گفته خودش ديدم، با تندى خطاب به او گفتم: آقاى دكتر! تو اين مباحث را درست نمى فهمى؛ من رشته ام حقوق است و كتاب هاى زيادى در اين باره خوانده ام و به هر حال ديدگاه هايم محكم تر از شماست كه رشته تان به اين مباحث ربطى ندارد و مطالعه چندانى هم در اين زمينه نداريد.

با اين صحبت تند من، او كمى سكوت كرد و سپس با لبخندى مليح گفت: خوب، حالا چه فكرى براى شام بكنيم؟

من اين سخن را نشانه شكست او دانستم و در خود احساس غرور بيشترى كردم.

در روزهاى بعد نيز چند بار ديگر درباره اين مسائل بحث كرديم و در هر بار به خيال خودم با شليك تير «تو نمى فهمى» من پيروز ميدان مى شدم و كم كم داشتم فكر مى كردم كه شخصيت بزرگى شده ام كه مى توانم در مباحث بر يك دانشجوى دكترا پيروز شوم.

براى اين كه اين توانايى خودم را به رخ ديگران بكشم و در ميان خوابگاه، شخصيتى براى خودم دست و پا كنم، يك روز عصر، تنى چند از بچه هاى اتاق هاى همسايه را به صرف چاى به اتاق كوچك خودمان دعوت كردم و در حالى كه هفت هشت نفرى دورتادور اتاق نشسته، مشغول صرف چاى بودند، بحث را شروع كردم؛ در حالى كه مى دانستم همه دانشجويان ميهمان به لحاظ جوّ رايج آن زمان موافق ديدگاههاى من هستند. با شروع بحث و لفاظى هاى من، صداى احسنت و آفرين بود كه از بچه ها بلند مى شد؛ اما وقتى آقاى دكتر شروع به صحبت كرد و به صورت اصولى و ريشه اى وارد بحث شد، احساس كردم كه بچه ها به نظريات او تمايل پيدا كرده اند.

من كم كم داشتم داغ مى شدم و به جاى آن كه استدلال هاى خود را محكم تر كنم، صدايم را بلندتر مى كردم؛ اما آقاى دكتر بامتانت به مقابله با من برمى خاست. هر چه او مستدل تر صحبت مى كرد، من بيشتر عصبانى مى شدم و سعى داشتم با به رخ كشيدن كتابهايم و بردن نام تنى چند از مشهوران رشته مورد بحث، حرف خودرا به كرسى بنشانم. دكتر با متانت مى گفت: عزيزم! خودت چه نظرى دارى و چگونه آن را اثبات مى كنى؟ داشتم جلوى بچه ها كنف مى شدم و آقاى دكتر به هيچ وجه كوتاه نمى آمد تا اين كه ناگاه به فكرم رسيد كه از ترفند هميشگى استفاده كنم و باگفتن آقاى دكتر تو نمى فهمى، حريف را از ميدان به در كنم و مثل هميشه پيروز از ميدان به درآيم. به همين جهت رو به او كرده، گفتم: آقاى دكتر! به هر حال پشتوانه ديدگاه من، اين همه كتاب است ـ به خصوص كتابهاى آقاى فلان كه در اين زمينه خيلى ريشه اى به مباحث پرداخته است ـ و تو در اين زمينه، اطلاعات چندانى ندارى.

اين بار برخلاف انتظار، آقاى دكتر ساكت نشد و از من پرسيد: «تو راستى راستى همه كتاب هاى آقاى فلان را در اين زمينه خوانده اى؟»

من باغرور جواب دادم: بله. آقاى دكتر پرسيد: آيا همه مطالب آن را فهميده اى؟ جواب دادم: «پس چى؛ من رشته حقوق هستم».

آقاى دكتر از من خواست كه يكى از كتاب هاى آقاى فلان را بياورم و من از او پرسيدم: آقاى دكتر! مى خواهى از من امتحان بگيرى؟او جواب داد: خير، كار ديگرى دارم.

وقتى كتاب را به دست او دادم، او صفحه مشخصى از كتاب را آورد كه در آن صفحه نويسنده مطلبى را از محققى به نام رضا صنوبرى نقل مى كرد.او دست روى اين نام گذاشت و گفت: او را مى شناسى؟ جواب دادم: «خير؛ اما مى دانم در اين بحث نظريات پخته اى دارد؛ گرچه مخالف نظريات نويسنده كتاب است».

او همين طور دو سه مورد ديگر نام اين نويسنده ناشناس را به من نشان داد و گفت: پس او را نمى شناسى؟ من گفتم: خير. بچه ها از اين سؤال و جواب در حيرت فرو رفته بودند و نمى دانستند كه منظور آقاى دكتر چيست و خودم هم نمى دانستم. با خود فكر مى كردم كه آيا بايد اين نويسنده را بشناسم؛ اين چه ربطى به بحث ما دارد؟

در اين هنگام آقاى دكتر يك كارت دانشجويى از جيبش بيرون آورد و به من گفت: نام روى اين كارت را بخوان! من نام را خواندم و بدون توجه به عكس روى كارت، با تعجب از آقاى دكتر پرسيدم: آقاى دكتر! كارت آقاى رضا صنوبرى پيش شما چه مى كند؟ آيا با هم دوست هستيد؟ آقاى دكتر اشاره اى به عكس كرد و گفت: عكس را خوب نگاه كن!

بچه ها متوجه موضوع شدند؛ اما من هنوز متوجه نشده بودم؛ از اين رو با تعجب گفتم: آقاى دكتر! اين عكس خيلى شبيه شماست؛ رضا صنوبرى برادر شماست؛ بابا زودتر مى گفتى.

با اين سخن، بچه ها همگى خنديدند كه بعد فهميدم به نفهمى من مى خندند.

آقاى دكتر هم خنديد و گفت: باز هم دقت كن و من با دقت متوجه شدم كه كارت متعلق به خود آقاى دكتر است. از خودم تعجب كردم كه تا آن زمان نام او را نپرسيده بودم و اين جا بود كه از گفتن جملات تو نمى فهمى در طول اين مدت پشيمان شده، از او عذرخواهى كردم و از لحاظ اخلاقى و از جهت علمى شيفته او گشتم.

از آن به بعد، فرصت را غنيمت شمرده، اشكال هايم را مانند يك شاگرد حرف گوش كن از او مى پرسيدم و او باگشاده رويى جواب مى داد و به صورت ريشه اى مباحث را براى من بيان مى كرد و من تازه متوجه شدم كه تا آن هنگام مطالب را سطحى مى خواندم و به عمق آنها پى نمى بردم. گاهى سؤالات به ظاهر مسخره اى هم مى كردم؛ اما آقاى دكتر بدون آن كه بخندد، به من جواب مى داد. يك روز از او پرسيدم: آقاى دكتر! كلمه «ثَقِّه» (با تشديد قاف) به چه معناست كه اين قدر در اين كتاب تكرار شده است؟

دكتر باتعجب گفت: نشنيده ام؛ شايد «سقز» باشد كه نام شهرى است كه البته ربطى به مباحث اين كتاب ندارد. من گفتم: نه، با «ث» (سه نقطه) است و بعد عبارت را به او نشان دادم. او با لبخندى مليح گفت: اين كلمه «ثِقَه» (بدون تشديد) و به معناى فرد مورد اطمينان و راستگو مى باشد كه در هنگام بررسى سند روايات فقهى زياد به كار مى رود.

 

  

استاد فرشته

آن روز صبح، خبر مثل توپ در دانشكده تركيد و همه را متأثر كرد. استاد فرشته، شب گذشته سكته كرده بود و هم اكنون در بيمارستان تحت مراقبت هاى ويژه قرار داشت.

استاد فرشته 65 ساله بود و على رغم ظاهر خشكش، در دل همه دانشجويان جاى داشت؛ زيرا استادى دل سوز، بى ريا، متواضع، بى ادعا و مهم تر از همه بسيار باسواد بود.

يادم مى آيد كه ابتدا هنگام انتخاب واحد در يكى از ترم هاى دوره كارشناسى، نام او را در روى بُرد ديدم و تصور كردم كه خانم است. از اين رو بسيار تعجب كردم كه دراين دانشكده از خانمى براى تدريس استفاده مى كنند. راستش به علّت كنجكاوى درسش را انتخاب كردم و در اولين روز برپايى كلاس ها، وقتى كمى دير به كلاس وارد شدم، استادى را با عينك ذره بينى و سيبيل هاى قيطانى مشاهده كردم و به تصور آن كه اشتباه آمده ام، فوراً از كلاس خارج شدم؛ اما پس از پرس و جو فهميدم كه كلاس همين است و فرشته فاميلى استاد است نه نام او؛ در حالى كه كمى از انتخاب خود دل خور شده بودم، وارد كلاس شدم و نشستم. بر خلاف اساتيد ديگر، استاد رو به من كرده، احوالپرسى كرد؛ سپس در حالى كه نگاهى به ساعتش مى انداخت، گفت: «خيلى ببخشيد! الآن ربع ساعت از كلاس گذشته و ما هر چه منتظر جناب عالى شديم، تشريف نياورديد؛ از اين رو به ناچار درس را شروع كرديم».

من كه فكر مى كردم استاد جدى مى گويد، گفتم: «خواهش مى كنم؛ اختيار داريد»؛ اما با خنده بچه ها فهميدم كه استاد خواسته شوخى كند و نظم را به من يادآور شود و بعدها متوجه شدم كه استاد معمولاً با دير آمدگان - كه البتّه در سر كلاس هاى او به ندرت وجود داشت - چنين رفتار مى كرد.

از اين دست شوخى هاى حكمت آميز، در كلاس هاى استاد بسيار وجود داشت. برخى اوقات كه با حرارت پيرامون موضوعى بحث مى كرد، يك مرتبه صداى خود را پايين مى آورد و با نرمى و ملايمت مى گفت: آقاى...در آن گوشه خوابيده يا درحالت چرت است؛ بهتر است من آهسته تر صحبت كنم تا بيدار نشود.

گاهى كه مى خواست منابع متعددى پيرامون موضوع معرفى كند، مى گفت: اگر خداى ناكرده خواستيد درباره اين موضوع تحقيق كنيد، مى توانيد به اين منابع مراجعه كنيد. جالب آن بود كه خود معمولاً هنگام شوخى هايش نمى خنديد؛ بلكه از بالاى شيشه هاى ته استكانى عينكش با نگاهى تيزتر به بچه ها مى نگريست و به درس ادامه مى داد.

در كارشناسى، شناخت من از استاد در همين حد بود؛ اما در كارشناسى ارشد و دكترا بود كه فهميدم استاد دريايى از علم است و با اين حال، چنان متواضعانه رفتار مى كرد كه هر كس او را نمى شناخت، از نگهبان دانشكده تشخيصش نمى داد.

در دوره كارشناسى ارشد بود كه با جنبه هاى ديگرى از محاسن استاد، همچون شجاعت، تعهد و صداقت وى آشنا شدم و آن طور كه شنيده بودم استاد زندگى بسيار ساده اى دارد؛ گفته مى شد كه او آپارتمانى صد مترى در مجتمع مسكونى استادان دارد كه هنوز مشغول پرداخت وام هاى آن مى باشد و دوستان مى گفتند كه علّت تدريس او در اين سن و سال بازنشستگى، علاوه بر علاقه او به درس و دانشجو، همين نيازهاى مادى مى باشد. برخى معتقد بودند كه يكى از عواملى كه باعث شد تا استاد پيشرفت مادى نداشته باشد، همين روحيه آزادمنشى و شجاعت او بود؛ با اين كه گفته مى شد تعداد زيادى از استادان همين دانشكده و نيز تعدادى از مسئولان مملكتى شاگرد او بوده اند. خوب به ياد دارم كه روزى از باب كنجكاوى، در جلسه دفاعيه دكتراى يكى از مسئولان ميانى كشور شركت كرده بودم. در آن جا استاد سِمَت استاد داور را داشت و در حالى كه پس از معرفى پايان نامه توسط دانشجو، استاد راهنما و مشاور به تمجيد و تعريف از دانشجو و كار او پرداختند، استاد با بيان اشكالات اساسى و بدون ملاحظه مقام و مسئوليت دانشجو گفت: «من اصلاً اين پايان نامه را در حد كارشناسى ارشد هم نمى دانم؛ چه رسد به دكترا و از اساتيد راهنما و مشاور و تعريف و تمجيد آنان بسيار تعجب مى كنم».

همين صفات و ويژگى ها بود كه دانشجو را شيفته استاد مى كرد. به هر حال با شنيدن خبر سكته استاد، همواره پى جوى احوال وى بوديم تا اين كه بعد از چند هفته، استاد از بيمارستان به منزل منتقل شد و حال او، رو به بهبودى بود و از سوى دكتر معالج او نيز اجازه ملاقات داده شد.

روزى با تنى چند از دوستان، پس از گرفتن نشانى استاد، رهسپار منزل وى شديم. از ماشين هاى مدل بالاى پارك شده در كنار بلوك محل سكونت استاد حدس زديم كه استاد، ميهمانان بلند پايه اى دارد و با اين خيال كه ممكن است استاد، ما را تحويل نگيرد، بعضى پيشنهاد بازگشت دادند؛ اما من كه با روحيات استاد به خوبى آشنا بودم، اصرار به رفتن داشتم.

حدس ما درست بود. استاد ميهمانانى داشت كه بعدها فهميديم در معاونت برخى از وزارت خانه هاى فرهنگى، علمى و نيز برخى ديگر از مراكز فرهنگى بزرگ بودند. با ورود ما به اتاق، استاد با آن ضعف، تمام قد بلند شد و به استقبال ما آمد و ما را به گرمى در آغوش گرفت. من با زيركى از طرز نگاه ميهمانان سابق فهميدم كه چنين برخورد گرمى با آنها نداشته است. بعد از نشستن و كمى گفت و گو متوجه شديم كه آن ميهمانان تنها به منظور عيادت نيامده اند؛ بلكه مى خواهند با استاد درباره برپايى نكوداشتى از استاد به توافق برسند كه استاد با شوخى گفت: «شما فكر مى كنيد كه تاريخ مصرف من گذشته و من در حال كشتى با جناب عزرائيل هستم كه چنين پيشنهادى مى كنيد؛ زهى خيال باطل؛ من تازه در اول جوانى هستم و حالاحالاها قصد دارم زنده بمانم». وقتى باز با اصرار آنها مواجه شد، گفت: «آقا اصلاً اين نكوداشت ها شگون ندارد و آن گاه چندتن از شخصيت هاى بزرگ را يادآور شد كه پس از برگزارى نكوداشت، به فاصله چند ماه تا چند سال از دنيا رفتند».

آنها دست بردار نبودند و لابد پيش خود فكر مى كردند كه اين سكته، اعلام خطر جدى است و بر خلاف شوخى استاد، او ديگر ماندنى نيست و به همين زودى غزل خداحافظى را خواهد خواند.

من از لابه لاى صحبت هاى آنها دريافتم كه طرح برگزارى نكوداشت در سطح كلان تر، مورد بررسى قرار گرفته و تصويب شده است و موافقت استاد مسلّم فرض شده است و اينها كه ساليانى در نزد استاد تلمذ كرده اند، بعد از آن كه پس از فارغ التحصيلى اصلاً سراغى از استاد نگرفته بودند، حالا فقط به جهت اعلام به استاد به نزد او آمده اند و اصلاً تصوّر نمى كردند كه استاد با اين طرح مخالفت كند. سرانجام پس از اصرار فراوان آنها، استاد پرسيد: «خوب اين نكوداشت قرار است چگونه برگزار شود»؟ آنها كه فكر مى كردند استاد راضى شده، با آب و تاب توضيح دادند كه ما در آغاز فراخوانى خواهيم داشت و مقالاتى از شاگردان شما از داخل و خارج كشور دريافت خواهيم داشت و آنها را در مجموعه اى منتشر خواهيم كرد و بعد در جلسه نكوداشت تعدادى از آن مقالات قرائت خواهد شد و تنى چند از سخنرانان به بررسى شخصيت و آثار شما خواهند پرداخت و نيز يادآور شدند كه قراراست در افتتاحيه جلسه، يكى از مسئولان بلندپايه - كه او هم ارادتى به شما دارد - سخنرانى كند و به معرفى ابعاد وجودى جناب عالى بپردازد و در اختتاميه هم شما سخنرانى كنيد و ضمن تشكر از ميهمانان و بر گزار كنندگان، ديدگاه هاى خود را بيان كنيد.

پس از اين توضيح مشروح، استاد پرسيد، خوب هزينه اين نكوداشت را چه مقدار پيش بينى مى كنيد؟

آنها با افتخار گفتند: فعلاً با توجه به ميهمانان خارجى و نيز مقالات، صد ميليون تومان تصويب شده كه به احتمال زياد همين مقدار به عنوان متمّم در برنامه ريزى دقيق تر اضافه خواهد شد.

در اين جا بود كه استاد براى پايان دادن به اصرار آنها به بيان داستانى پرداخته، ضمن جواب منفى، در عين ظرافت، اشاره به گوشه هايى از گلايه هاى خود از آنان و نيز ديگر شاگردان سابق خود كرد و گفت: «شما تنها با شنيدن صداى زنگوله مرگ بر در خانه من، به سراغم آمده ايد».

آن گاه استاد به ذكر داستان پرداخت و گفت: «چندين سال پيش در يكى از روزنامه ها خواندم كه در يكى از شهرهاى اروپايى، شهردار و تعدادى از مسئولان بلند پايه نزد استاد پير و برجسته شهر - كه در جوانى استاد آنان بود - رفتند و به او خبر دادند كه مى خواهند مجسمه اى از استاد ساخته، در ميدان بزرگ شهر نصب كنند. استاد كه وضع ظاهرى خانه او حكايت از نهايت فقر و تنگدستى اش داشت، از شاگردان خود پرسيد: خوب اين مجسه عالى، چقدر خرج بر مى دارد؟ آنها با نهايت افتخار جواب دادند: حدود يك ميليون دلار. استاد با ظرافت گفت: من خودم حاضرم نصف اين مقدار را از شما بگيرم و تا آخر عمر به صورت شبانه روزى در ميدان شهر بايستم».

با شنيدن اين داستان، همگى به جز استاد خنديديم و ميهمانان كه منظور استاد را به خوبى دريافت كرده بودند، متوجه شدند كه اصرار فايده اى ندارد و پس از چند دقيقه با دل خورى منزل را ترك كردند.

 

  

آش رشته دانشجويى

صبح هاى جمعه، خوابگاه حال و هواى خاص خود را داشت. جمعه تنها روز هفته بود كه از ناهار و شام سلف سرويس كوى دانشگاه خبرى نبود. به همين خاطر، دانشجويان پس از بيدار شدن از خواب كه معمولاً از 9 صبح زودتر نبود و نيز بعد از صرف يك صبحانه سمبليك، عزاى ناهار را داشتند. اما از طرف ديگر همين مسأله يعنى تدارك ناهار، شور و هيجان خاصى به كل خوابگاه و به ويژه آشپزخانه هاى واحدها كه روزهاى قبل فقط وظيفه دم كردن چاى را به عهده داشتند، مى بخشيد.

از ساعت 11 به بعد بود كه مى ديدى دانشجويان هر كدام به تناسب، قابلمه به دست يا ماهى تابه بر سر به آشپزخانه وارد مى شدند و بر سر اشغال شعله هاى اجاق ها كه طبيعتا كفاف همه آن ها را نمى داد، با هم بگو مگو (البته دوستانه) داشتند. ساعت 12 از بوهاى غذاهاى مختلف پيچيده در آشپزخانه، بوهاى جديد و نو ظهورى به مشام همگان مى رسيد و اگر سرى درون قابلمه ها و ماهى تابه ها مى زدى، متوجه مى شدى كه غذا پختنشان هم مثل درس خواندنشان كه فقط براى پاس كردن واحد بود، تنها به جهت رهايى از غرغرهاى شكمشان بود و اين كه به هر حال با پُر كردن آن، خاموشش سازند.

البته ناگفته نماند كه بعضى ها دورانديشى و ذكاوت خاصى داشتند و بهره هاى والاترى مى بردند. نظريه آن ها اين بود كه از اين روز بايد حداكثر استفاده را به منظور آمادگى براى دوره تأهل در اين دور و زمان بُرد كه معمولاً عروس خانم ها به ويژه اگر دانشجو بوده باشند، در روزها و بلكه ماه هاى اوليه ازدواج دوران كارآموزى آشپزى را در خانه شوهر مى گذرانند و طبيعتا به استاد ماهرى نياز دارند و الاّ يا بايد از گرسنگى بميرى و يا شكنجه هاى طاقت فرساى اين دوره كارآموزى را به هر طريق به جان بخرى.

در آن زمان من و مهدوى در يك اتاق 8 ـ7 مترى در قسمت قديم كوى دانشگاه كه گفته مى شد براى سربازان آمريكايى در جنگ جهانى دوم ساخته بودند، هم اتاق بوديم. در گوشه اى از اتاق تخت هاى دو طبقه قرار داشت و در گوشه اى ديگر كتاب ها، دفترها، لباس ها، قورى و استكان و ظروف هر يك به تناسب حال، جا خوش كرده بودند.

بنايمان بر آن بود كه براى تخفيف عذاب روزهاى جمعه، هر جمعه تهيه غذا با يك نفر باشد. آن روز نوبت من بود. از اين رو، پس از صرف صبحانه از مهدوى پرسيدم: امروز چى ميل داريد براى ناهار؟

ايشان هم فرمودند: راستش امروز هوس ماكارونى كرده ام. راستش من هم مدت زيادى بود كه هوس ماكارونى كرده بودم؛ به خصوص ماكارونى هايى كه مادرم مى پخت. اما از شما چه پنهان جرأت اظهار آن را نداشتم؛ چرا كه نه خودم طريق پختن آن را مى دانستم و نه به مهدوى اطمينان داشتم.

اما در آن هنگام خود را از تا نينداختم و در جواب مهدوى گفتم: اى به چشم! برايت ماكارونى اى بپزم كه انگشت هايت را با آن بخورى.

هنوز حرفم تمام نشده بود كه چند نفرى از اتاق هاى بغلى به منظور صرف چاى و داشتن گپى مختصر و همچنين تبادل نظر پيرامون غذا وارد اتاق شدند و وقتى متوجه شدند كه ما امروز بناى ماكارونى پختن داريم، خود را از طرف خودشان دعوت كردند. حالا من مانده بودم و تهيه ماكارونى براى 8 ـ7 نفر؛ غذايى كه تا حال آن را نپخته بودم؛ از طرف ديگر با خالى بندى خود را استاد ماهر اين فن معرفى كرده بودم. به هر حال، خودم را سريعا به فروشگاه كوى رساندم و يك بسته ماكارونى و يك بسته گوشت ماكارونى(سويا) خريدم و وقتى به اتاق رسيدم، متوجه شدم ميهمان هاى ناخوانده كه خيالشان از بابت ناهار راحت شده، آماده رفتن به نماز جمعه اند.

پس از آن كه آن ها از اتاق بيرون رفتند و مهدوى هم رفت تا به دوستانش سرى بزند، من از فرصت استفاده كرده، در اتاق را قفل كردم و خودم را در حالت خلسه و تمركز فرو بردم تا يادم بيايد كه آن زمان ها مادرم چگونه ماكارونى مى پخت. افق هاى مبهم كم كم شفاف شد و من بااين تمركز توانستم مراحل پختن را به گمان خودم به خوبى به ياد آورم.

سريعا قابلمه را پر از آب كرده و روى اجاق گذاشتم و از طرف ديگر، شروع به تَف دادن سوياها با پياز و رُب كردم. در ضمن يك سيب زمينى بزرگ هم پوست كندم و آن را خرد كردم و همراه با سويا تَف دادم. پس از گرم شدن آب قابلمه، ماكارونى را خرد كرده، در آن ريختم. وقتى آب قابلمه تمام شد، سوياى تف داده شده را داخل قابلمه ريختم و آن را با ماكارونى مخلوط كردم و سپس در قابلمه را در دمى كه صفحه روزنامه اى بود، پيچيدم و به خيال خود آن را دم گذاشتم. بله، آشپزها حتما متوجه شده اند كه در اين جا يك مرحله را فراموش كرده و يا اصلاً به ياد نياورده بودم و آن اين كه بعد از پختن و نرم شدن ماكارونى در قابلمه بايد آن را زير آب سرد آبكش مى كردم تا دانه هاى ماكارونى به هم نچسبد.

ساعت كمى از دوازده گذشته بود كه بوى دل انگيز غذا طاقت از مهدوى ربود و او را واداشت تا در قابلمه را برداشته، به آن ناخنكى بزند. اما چشمتان روز بد نبيند باصحنه عجيبى مواجه شد. ماكارونى به گلوله هاى كلافى تبديل شده بود؛ تكه هاى گوشت قرمز شده همانند ساچمه هايى به آن ها چسبيده بود و شكل هايى را درست كرده بودند كه آدم نمى دانست آن ها را به چه تشبيه كند.

وقتى اين خبر ناگوار را كه تصورش را هم نمى كردم، شنيدم، دوتايى قابلمه را به درون اتاق آورديم و مثل آدم هاى مصيبت زده، دور آن عزا گرفتيم. البته نه به خاطر شكم هاى خودمان، بلكه از جهت ميهمان هايى كه حدود نيم ساعت ديگر گرسنه وتشنه از راه مى رسيدند.

حال با آن ها چه كنيم؟ آيا سريعا املتى فراهم كنيم يا آن كه با چند ساندويچ از آن ها عذر بخواهيم و يا... .

در اين هنگام، ناگاه فكرى به خاطرم رسيد كه اجراى آن ريسك داشت، اما به هر حال به تجربه اش مى ارزيد. سريعا خود را به فروشگاه كوى رساندم و يك قوطى كنسرو لوبيا، يك قوطى كنسرو نخود فرنگى و يك بسته سبزى بسته بندى شده آماده، به صورت نسيه خريدم. آن ها را در آشپزخانه گذاشتم و به طرف اتاق رفتم و قابلمه را برداشته، روى اجاق قرار دادم و يك پارچ كوچك آب روى ماكارونى ها ريختم؛ در حالى كه به فريادهاى مهدوى كه داد مى كشيد، چه مى كنى؟ بى توجهى نشان مى دادم. آن گاه قوطى كنسروها را باز كرده، درون قابلمه ريختم. پس از آن نوبت سبزى بود. آن را پس از مقدارى كوبيدن، به منظور باز شدن يخش، داخل قابلمه ريختم و شروع به هم زدن محتويات قابلمه كردم. بله، درست حدس زديد. ماكارونى ما به آش رشته تبديل شده بود. جايتان خالى بود. بوى مطبوع ناشى از سبزى چنان درون آشپزخانه راه افتاده بود كه صاحبان قابلمه هاى ديگر را هم به هوس مى انداخت. ناخنكى هم به آن زدم و ديدم انصافا خوشمزه شده است. اين جا بود كه حالت اضطرابم برطرف شد و نفسى به راحتى كشيدم.

حالا ديگر همه چيز آماده شده بود. فقط عنوان غذا فرق كرده بود؛ مثل آن كه يك روز به جاى استاد فيزيك، استاد آمار سركلاس بيايد. كم كم سروكله ميهمان هاى ناخوانده پيدا شد و جالب آن بود كه همراه خودشان دو نفر از همشهرى هاشان را كه در نماز جمعه ملاقات كرده بودند، به سفره ما دعوت كرده بودند.

بالاخره سفره چيده شد و سهم هر يك را در كاسه اش كه به جاى بشقاب از آن استفاده مى كرديم، ريختيم. وقتى باتعجب آن ها روبه رو شديم، مهدوى گفت: برنامه را براى آن كه «سورپريزى» براى شما باشد، عوض كرديم. جايتان خالى، وقتى قاشق ها با دهان هاى آن ها آشنا شد، صداى احسنت و آفرين و به به و چه چه بود كه نثار من مى شد و هر يك به زبانى اين حقير را شرمنده خود مى ساخت.

يكى مى گفت: تا حالا مادرم هم چنين غذايى درست نكرده بود. ديگرى مى گفت: پسر تو چرا دانشجو شدى، باور كن آشپزى خيلى درآمدش بيش تر است. سومى مى گفت: حيف از اين همه استعداد! من حتما فردا تو را به مسئول آشپزخانه كوى معرفى مى كنم. چهارمى مى گفت: من حتما تو را براى آشپزى عروسى ام دعوت مى كنم. پنجمى مى گفت: پسر تو اصلاً آشپز به دنيا آمده اى. در ميان اين همه شور و احساسات، بين من و مهدوى نگاه هاى معنى دارى ردّ و بدل مى شد و لبخندهايى كه بيش تر شبيه پوزخند بود، برلبانمان نقش مى بست؛ اما هنوز از شرمندگى اين همه تحسين سربلند نكرده بودم كه ناگاه يكى از ميهمانان ناخوانده تر كه همراه بچه ها آمده بود، از من پرسيد: راستى، چرا در اين آش رشته خوشمزه شما اين قدر گوشت و سيب زمينى وجود دارد؟ اين سؤالى بود كه خودم هم فكرى براى جوابش نكرده بودم.

اما دوستان هر كدام جوابى دادند و جوابى كه ظاهرا مقبول واقع شد، آن بود كه «ناصف مى خواسته توانايى نوآورى و ابتكار خود را به نمايش گذارد و بانظريه پردازى هاى جديد، نوعى پيش رفته از آش رشته را به همگان عرضه كند كه حقيقتا عنوان «آش رشته دانشجويى» بر آن برازنده خواهد بود.»

 

 

تحقيق دانشجويى

آغاز ترم سوم دانشجويى بود كه براى اولين بار استاد «مجاورى» را سركلاس ديدم. معروف بود كه او استادى محقق و پژوهش گر است و در كلاس هايش، به تحقيق دانشجويى اهميت زيادى مى دهد و سعى دارد تا دانشجويان را پژوهش گر بار بياورد.

او در آغاز كلاس، به معرفى اجمالى خود و نيز روش تدريس و سپس روش امتحان گرفتنش پرداخت و از جمله گفت: نمره برگه امتحانى بيست است و تحقيق و كنفرانس به صورت داوطلبانه است و تا چهار نمره جا دارد كه به نمره برگه اضافه شود.

پس از آن، گونه اى ديگر از نمره دادن را مطرح كرد كه تا آن زمان نشنيده بودم و برايم بسيار جالب بود. او گفت: اگر كسى بتواند كنفرانسى عالى و تحقيقى خوب بنويسيد، از امتحان معاف خواهد شد و من نمره بيست به او خواهم داد. حال اگر كسى داوطلب اين گزينه است، خود را معرفى كند.

من خيلى وسوسه شدم كه دستم را بلند كنم؛ به خصوص با توجه به اين كه شنيده بودم، استاد سؤالات سختى را در امتحان مطرح مى كند و كمتر كسى مى تواند بيش از نمره پانزده از برگه امتحانى بگيرد.

سرانجام برترديد خودغلبه كردم و دستم را بالا بردم.

استاد كه بعدها شنيدم اين طرح را در كلاس هاى مختلفش مطرح كرده بود و تاكنون داوطلبى براى آن پيدا نشده بود، بسيار خوشحال شد و چند موضوع را مطرح كرد تا من يكى از آن ها را انتخاب كنم و من هم يكى را انتخاب كردم.

راستش من تا آن زمان، تحقيق درست و حسابى انجام نداده بودم؛ تنها در دوره دبيرستان به اسم تحقيق، مطالبى را از كتاب هاى مختلف كپى بردارى و به دبير ارائه مى كردم و اين كار را در اين جا، نمى توانستم انجام بدهم.

پس از پايان كلاس، به سراغ استاد رفتم و از او پرسيدم: تحقيق خوب به نظر شما، داراى چه شرايطى بايد باشد؟

او جواب داد: اول آن كه از روش تحقيق علمى بهره بگيرد. دوم آن كه داراى خلاقيت و نوآورى باشد. سوم آن كه از منابع معتبر بهره بگيرد و چهارم آن كه از جهت نگارش، به زبان معيار فارسى نگاشته شده باشد و... .

استاد همين طور داشت رديف مى كرد و من كه تازه اين حرف ها را مى شنيدم، گيج شده بودم و خودم را لعنت مى كردم كه چرا اين طرح را پذيرفته ام. مى خواستم انصراف خودم را اعلام كنم؛ اما غرورم اجازه نمى داد. تازه فهميدم كه چرا هيچ كس اين طرح استاد را نمى پذيرفت و چرا وقتى من اعلام آمادگى كردم، چشم هاى بچه ها نزديك بود از حدقه در آيد.

به هر حال، راهى براى عقب نشينى نداشتم و بايد اين تحقيق را ارائه مى دادم. من نه روش تحقيق علمى را مى دانستم و نه با موضوع آشنا بودم؛ تا چه برسد به آن كه بتوانم در آن موضوع نوآورى داشته باشم و... .

به هر ترتيب، از فرداى آن روز شروع به مطالعه كردم و هر كتاب و مجله و روزنامه اى را كه احتمال مى دادم درباره آن موضوع مطالبى داشته باشد، زيرو رو كردم؛ اما توفيق چندانى حاصل نشد.

حتى به كتابخانه هاى بزرگى مانند كتابخانه مجلس، كتابخانه مركزى دانشگاه و... نيز سر زدم. همه جا كتابداران در آغاز به تصور اين كه محققى ژرف نگر و عالى مقامم، مرا تحويل مى گرفتند؛ اما بعد كه كمى با آن ها صحبت مى كردم، مى فهميدند كه چيزى در چنته ندارم. يادم مى آيد يك روز از يكى از كتابداران پرسيدم: آرشِيُوى (آرشيو) مجلات شما كجاست؟ و بار ديگر پرسيدم: آيا درباره فَرَويد كتابى داريد؟ او تا چند دقيقه فكر مى كرد كه فَرَويد كيست و بعد فهميد كه همان فِروُيد معروف است كه من، نام او را اشتباه گفته ام.

هر چه بيشتر مى گشتم، نااميدى ام افزون تر مى شد تا اين كه يك روز با بى حوصله گى به كتابخانه محله مان رفتم تا با ورق زدن روزنامه ها و مجلات كمى سرحال بيايم.

برروى ميز، مجله اى غير معروف نظرم را جلب كرد؛ آن را برداشتم و به ورق زدن آن پرداختم كه ناگاه به مقاله اى برخوردم كه عنوان آن عيناً موضوع تحقيق من بود و نويسنده آن، فردى غير معروف به نام على نمازى بود.

با حرص و ولع شروع به مطالعه مقاله كردم و هر چه بيشتر پيش مى رفتم، به آن بيشتر علاقه مند مى شدم. مقاله را كه به پايان بردم، با خود گفتم اين مقاله همه شرايطى را كه استاد مجاورى براى يك تحقيق خوب برشمرد، دارا مى باشد.

چند تكه كاغذ برداشتم تا از مقاله فيش بردارى كنم؛ اما پس از مدتى با خودم گفتم: اين مجله كه مشهور نيست و على نمازى بدبخت و بيچاره را هم كه كسى نمى شناسد؛ به ويژه بعيد است كه استاد مجاورى با آن همه اشتغالات، اصلاً نام اين مجله و اين نويسنده به گوشش خورده باشد؛ پس چرا زحمت فيش بردارى را بر خود تحميل كنم؟ همين مقاله چاپى را خطّى مى كنم و به استاد تحويل مى دهم. با همين فكر، مقاله را رونويسى كردم؛ سپس آن را طلق و شيرازه كرده، در حالى كه با خط خوش در صفحه اول مقاله، نام موضوع، استاد و محقق را ـ كه خودم بودم ـ نگاشته بودم، آن را سر كلاس بردم و به استاد مجاورى تحويل دادم. استاد تورقى كرد و در حالى كه ناگاه برقى در چشمانش درخشيد، آن را به من پس داد و گفت: مقاله خيلى خوبى است؛ بگير آن را خوب مطالعه كن و هفته آينده آن را كنفرانس بده.

مقاله را تحويل گرفتم و تا هفته آينده، چند بار آن را مطالعه و تمرين كردم تا بتوانم به خوبى از عهده كنفرانس آن برآيم. در اين ميان فرصتى شد تا به كتابخانه ها سرى بزنم و جلد و مشخصات بعضى از كتاب هايى را كه به عنوان پاورقى و منابع در مقاله آمده بود، ببينم تا استاد باور كند كه مقاله راخودم نوشته ام. در همين بازنگرى بود كه خدا را شكر كردم كه استاد مقاله را بدون مطالعه دقيق به من بازگردانده است؛ زيرا اگر آن را مطالعه مى كرد، بسيار مايه آبروريزى مى شد؛ زيرا در چند جاى متن مقاله، على نمازى به كتاب ها و مقالات ديگر خود ارجاع مى داد. مثلاً در جايى نوشته بود: من اين مسئله را مكرراً در كلاس هايم براى دانشجويان توضيح داده ام. و من هم از بس ذوق زده شده بودم، به آن توجه نكرده بودم. همچنين در مواردى چنين انگاشته بود كه من در فلان سفرم اين موضوع را عميق تر دريافته و... .

به هر حال، من همه اين موارد را لاك گرفتم و در بعضى از موارد ناچار شدم يك صفحه را دوباره بازنويسى كنم.

هفته بعد با آمادگى كامل سركلاس رفتم و كنفرانسى بسيار عالى از نوشته هاى مقاله ارائه دادم. در هنگام ارائه، به وضوح مى ديدم كه بچه ها چشم هايشان چهار تا شده و از اين همه علم و معلومات و تحقيقات بنده در بهت و حيرت فرورفته بودند و لابد با خود مى انديشيدند كه چه حيف شد كه تا حال قدر فلانى را نشناختيم.

در پايان ارائه، از بس خوششان آمده بود تا چند دقيقه صداى كف زدن هاى آن ها قطع نمى شد و آفرين و احسنت بود كه از گوشه و كنار به گوش مى رسيد. پس از آن كه سكوت برقرار شد، همگى انتظار داشتند كه استاد مجاورى نيز لب به تحسين بگشايد و بى درنگ نمره بيستى براى من منظور كند و حتى مى شنيدم كه بعضى آهسته خطاب به من مى گفتند: خوش به حالت كه بيست را گرفتى و از شرّ امتحان خلاص شدى. اما بر خلاف انتظار، چهره استاد درهم بود و هيچ كس فكر نمى كرد كه اين ناراحتى، مربوط به مقاله من باشد.

پس از لحظاتى كه سكوتى سنگين بركلاس حكمفرما شده بود، استاد به كلام آمد و تنها همين چند جمله را گفت: «مقاله بسيار خوبى بود؛ انصافاً محقق آن زحمت فراوانى كشيده است و آقاى ناصف هم خيلى خوب آن را ارائه كرد. من از آقاى ناصف خواهش مى كنم كه حالا كه راه افتاده، براى تقويت هر چه بيشتر خود موضوعى ديگر را انتخاب كند و مقاله اى ديگر نيز بنويسد تا بعد فكرى براى نمره او بكنم».

من كه داغ بودم، در آن هنگام متوجه نشدم كه استاد چه ظريفانه ميان محقق و ارائه كننده، تفاوت گذاشته است.

راستش از صحبت هاى استاد و عدم استقبال پرشور او كمى ناراحت شدم؛ اما به روى خود نياوردم و پيشنهاد او را براى نگاش مقاله اى ديگر با موضوعى كه مشخص كرده بود، پذيرفتم.

بعد از آن استاد شروع به تدريس كرد و در ضمن تدريس، به صورتى ماهرانه بدون آن كه هيچ كس تصور كنايه اى بودن صحبت هاى او را بكند، بحث را به مقوله «سرقت ادبى» و رواج آن و زشتى هاى اين كار كشانيد و مثال هايى زد كه چگونه بعضى بخشى يا تمام مطالب يك نويسنده را سرقت كرده، به نام خود آن را به چاپ مى رسانند.

صحبت هاى استادبه گونه اى ظريفانه بود كه حتى خود من هم تصور نمى كردم كه به من كنايه مى زند.

عصر همان روز به كتابخانه محله مان رفتم و از كتابدار تمام شماره هاى آن مجله غير معروف را خواستم. در حين جست و جو، مشاهده كردم كه آقاى على نمازى باز هم مقاله اى در يكى از شماره ها با همان عنوان موضوع تحقيق من دارد.

خوشحال شدم و شروع به رونويسى آن كردم؛ در حالى كه مواظب بودم كه مواردى را كه نمازى به كتاب ها، مقالات، كنفرانس ها، سفرها و كلاس هاى خود اشاره مى كند، حذف كنم و در همان حال دائماً به حال او غصه مى خوردم كه چرا كسى او را نمى شناسد. همان روز مقاله را تماماً پاك نويس كردم؛ اما صلاح ندانستم آن را به زودى به استاد تحويل دهم؛ زيرا احتمال مى دادم كه دستم رو شود.

چند روز بعد براى كارى به اتاق گروه رفته بودم. برروى ميز كوچك وسط اتاق، چشمم به نامه اى افتاد كه تا مدتى مرا در بهت و حيرت فرو برد. نامه از دفتر همان مجلّه غير معروف بود كه پشت آن نوشته بود: دانشگاه... دانشكده... برسد به دست استاد على نمازى. با خود گفتم: عجب! على نمازى استاد همين دانشكده و در همين گروه است؛ پس چگونه نام او تا به حال در دانشكده به گوشم نخورده است؟

با كمى اضطراب و واهمه روبه يكى از اساتيد گروه كردم و از او پرسيدم: اين استاد على نمازى كيست؟ او جواب داد: او همان استاد مجاورى خودمان است كه با نام مستعار، با اين مجله همكارى دارد.

از اين جواب، اتاق دور سرم چرخ خورد. خودم را روى صندلى انداختم و سرم را گرفتم. كسى نفهميد چرا اين طور شدم. با كمى آب قند، حال خودم را پيدا كردم و از اتاق بيرون رفتم.

فرداى آن روز كه حالم بهتر شده بود، تصميم گرفتم به جبران سرقتى كه از على نمازى يا همان استاد مجاورى كرده بودم و به جهت قدرشناسى از رفتار كريمانه استاد كه آبروى مرا نبرده بود، تحقيقى جدى پيرامون موضوع دوم انجام دهم و با تلاش و كوشش زيادى كه كردم، موفق شدم و توانستم مقاله اى با قلم خودم نوشته، با بيان خودم آن را در كلاس ارائه دهم. حتى به جايى رسيده بودم كه مى توانستم نظريات على نمازى را مطرح كرده، آنها را به نقد بكشم و چه زيبا شكفته مى شد، گونه هاى استاد مجاورى، وقتى كه سركلاس نام على نمازى را مى آوردم و به بيان ديدگاه هاى او پرداخته، گاهى به نقد آن ها مى پرداختم.

اين بار چهره استاد پس از ارائه مقاله، بسيار بشاش بود و استاد بسيار از من تعريف كرد و مرا تحسين نمود و با دست و دلبازى، نمره بيست را براى من منظور كرد.

اما هيچ يك از دانشجويان متوجه نشد كه علت تفاوت برخورد استاد با من، در اين دو ارائه چه بود.

 

 

دوشيزه خواجه شمس الدين بغدادى!

مدتى بود كه در خوابگاه و در اتاق هاى مختلف، مباحثى همانند عرفان سرخ پوستى، حلقه هاى صوفيانه، حركات يوگا، عرفان هندى و سرانجام احضار ارواح اوج گرفته بود؛ به گونه اى كه كمتر اتاقى را مى توانستى پيدا كنى كه به قول خودشان از اين گونه مباحث معنوى در آن مطرح نباشد.

كم كم دامنه اين مباحث، به اتاق كوچك پنج نفرى ما هم رسيد و در اين ميان، سعيدى از همه داغ تر بود. بعدها از لابه لاى مطالب او فهميدم كه مدتى است كه در مجالس مختلف اين چنينى شركت مى كند و در اين راه، داراى تجارب فراوانى شده است.

سعيدى كم كم توانست سه نفر ديگر از هم اتاقى هايمان را مشتاق اين مباحث كند و حتى پاى آنها را به مجالس خودشان نيز بكشاند.

كار به جايى رسيد كه در هنگام بحث، من يك طرف و آن چهار نفر در مقابل، با هم مى بحثيديم و خب طبيعى بود كه طبق قوانين دموكراسى هم كه شده، غلبه با آنان باشد و همه تلاش مذبوحانه من براى آن كه به ريشه يابى اين رويكرد جوانان پرداخته، عواملى همچون سرخوردگى جوانان و به ويژه قشر دانشجو را مطرح كرده، به اثبات بيراهه رفتن آنها بپردازم، ناكام مى ماند و جالب آن كه همگى آنها بر اين نكته متفق بودند كه من حيران و سرگردان شده، آنها تازه راه را يافته اند. آنان به هيچ وجه حاضر نبودند از يافته هاى خود كوتاه بيايند و جالب تر آن بود كه آنها به حال من غصه مى خوردند و سعى مى كردند تا به هر طريق شده، مرا نيز به راه آورند و از ضلالت، نجات دهند و به اصطلاح خودشان هدايتم كنند.

من كه تنها مانده بودم، چاره را در سكوت مى ديدم؛ اما اين دفعه آنها دست بردار نبودند و هر شب پس از آن كه به اصطلاح خودشان از مجلس حالشان باز مى گشتند، با آب و تاب فراوان، اتفاقات مجلس را نقل كرده، با اصرار از من مى خواستند كه لااقل در يكى از اين مجالس شركت كنم تا به چشم، حقايق و واقعيات را ببينم.

اصرار آنان آن قدر ادامه داشت تا من از رو رفتم و براى رو كم كنى هم كه شده، موافقت خودم را براى حضور در يكى از مجالس آنها اعلام كردم. اين جا بود كه آنها فريادى از شادى كشيدند و پس از چند دقيقه در ميان خودشان به بحث پرداختند كه مرا به كدام يك از مجالس خود ببرند كه با حال ترين آنها باشد تا هيچ راه انكار و شك و شبهه اى برايم باقى نماند.

در حال گفت وگو بودند كه ناگاه منصورى انگار كه كشف مهمى كرده باشد، رو به بقيه كرد و گفت: بچه ها! راستى يادتان هست كه در جلسه پريشب، مجرى برنامه اعلام كرد كه در يكى دو هفته آينده، بناست جناب مهندس... كه متخصص ترين فرد در ايران در كار احضار ارواح است، به شهرستان ما بيايد و در آن جا به احضار ارواح بپردازد؛ پس بسيار بجاست كه «ناصف» را به آن مجلس ببريم.

اين پيشنهاد به سرعت مورد تأييد بقيه قرار گرفت؛ اما مشكل آن بود كه آن مجلس بنا بود محرمانه برگزار شود و مخصوص كسانى باشد كه در طول سال در مجلس آنان شركت كرده، تا حدودى محرم اسرار شده باشند؛ از اين رو، بردن من تازه وارد به آن مجلس، اصلاً امكان پذير نبود.

اين جا بود كه همگى آنان دمغ شدند؛ اما پس از لحظاتى تفكر، سعيدى كه كهنه كار اين مجلس بود، گفت: «بچه ها من با دست اندركاران آن مجلس رفيق هستم؛ بنابراين مى روم پيش آنها و بناى تعريف كردن از «ناصف» را مى گذارم و پيازداغ آن را هم زياد مى كنم تا شايد بتوانم اجازه ورود او را بگيرم».

فردا شب بود كه سعيدى با خوشحالى وارد اتاق شد و انگار كه موفق به فتح آسمان ها شده باشد، گفت: ناصف! مژده، مژده كه بالاخره توانستم اجازه ورودت را بگيرم و سپس با شوخى ادامه داد: «پاشو از همين الآن به درون سازى مشغول شو؛ بلكه تا هفته آينده، لايق حضور در آن مجلس باشكوه باشى؛ مجلسى كه من با اين كه چند سال است در اين كارم، تا به حال، يك بار بيشتر آن را به چشم خودم نديده ام».

در اين مدت، آنها بيشتر از من در هيجان بودند و همگى بر اين باور بودند كه پس از حضور من در آن مجلس، اتاق ما يك دست خواهد شد و بحث و جدل از آن رخت برخواهد بست.

شب موعود فرا رسيد و طبق قرار، من آماده شدم تا با دوستان به مجلس آنها بروم و چون كمى دير شده بود، ناچار شديم تا تاكسى دربستى گرفته، خود را سريعاً به خانه اى كه نشانى آن را سعيدى در دست داشت، برسانيم. با اين تذكر كه فقط سعيدى نشانى خانه را مى دانست و تا آن وقت، آن را براى ديگران نگفته بود. ظاهراً اين هم از پنهان كارى هايى بود كه از بالا به او دستور داده بودند.

خانه در يكى از محلات اعيان نشين واقع شده، بسيار مجلل و شيك بود و من تا به حال نظير آن را نديده بودم؛ البته منظورم داخل آن بود و الاّ از بيرون، چنين خانه هايى به ويژه در سال هاى اخير فراوان ديده بودم.

مجلس در زيرزمين خانه كه تالارى وسيع داشت، برگزار شده بود. در سمت جنوبى آن صحنه اى همچون سن تئاتر درست كرده بودند و در آن جا تريبونى بود و سخنرانى مشغول صحبت كردن بود.

با آن كه تالار، مزين به لوسترهاى زيبايى بود و مهتابى هاى آويزان فراوانى در سرتاسر آن به چشم مى خورد، اما براى آن كه حالى به آن داده باشند، در سرتاسر تالار فقط چراغ خواب هاى قرمز رنگ را روشن كرده بودند و نور آبى رنگى را به روى سن تابانده بودند كه در مجموع صحنه اى بسيار باحال را به نمايش مى گذاشت.

مجلس مملو از جمعيت دختر و پسر و تك و توكى افراد مسن بود كه كنار هم نشسته بودند. چون دير رسيده بوديم، چاره اى جز نشستن در انتهاى مجلس نداشتيم. پس از مدت كوتاهى كه نشستيم، متوجه شدم كه صداى سخنران زير است و آن وقت بود كه تازه متوجه شدم سخنران زن است. وقتى از سعيدى نام او را پرسيدم، او گفت: «وى  خانم دكتر... است كه متخصص ماوراشناسى از دانشكده... دانشگاه... مى باشد». من ديگر چيزى نگفتم و سعى كردم با دقت به حرف هاى سخنران گوش دهم.

خانم سخنران داشت از عالم ماورا و فرشتگان و اجنّه صحبت مى كرد و از چگونگى ارتباط ميان فرشتگان و جنّيان و ارتباط هر دوى آنها با انسان و از وجود همزاد جنى براى هر فرد بشر صحبت مى كرد و مى گفت: «همزاد شما كسى است كه همزمان با شما به دنيا مى آيد. پدر و مادرى همانند پدر و مادر شما دارد و نام او همنام شما مى باشد؛ طريقه زندگى او همانند شما مى باشد و با همه حوادث خوب و بدى كه شما با آن مواجه مى شويد، روبه رو مى شود و سرانجام همزمان با شما مى ميرد و تنها تفاوت او با شما اين است كه شما بشريد و او جن».

سپس به چگونگى ارتباط و سرايت حالات از يك طرف به طرف ديگر پرداخت و در اين جا، پاى فرشتگان را به ميان آورد و آنها را واسطه و پادوى بين عالم بشر و عالم جنيان معرفى كرد.

پس از آن به بحث چگونگى تسلط بر همزاد پرداخته، راه هايى را به عنوان راه هاى عملى معرفى كرد و در هر مورد هم شاهدى آورد و بهترين راه را نوعى رشوه دهى به فرشته رابط دانست و چگونگى آن را با بيان زيباى خود معرفى كرد...».

من كه به قول بچه ها كمى سرم داخل كتاب و قرآن بود و مطالبى درباره عالم ماورا مطالعه كرده بودم، به خوبى مى دانستم كه همه مطالب دكتر، چرند و پرند است. بنابراين، سعى كردم تا رو به سعيدى كه در كنارم نشسته بود، كرده، با نيشخند و تمسخر به او بگويم: «آيا واقعاً همه مجالس اين طورى است و در آنها اين چرنديات گفته مى شود»؟ اما چشمتان روز بد نبيند؛ وقتى نگاهم به سعيدى افتاد، ديدم با چشمانى باز و دهانى گشاد شده، انگار كه سرتاسر بدنش گوش شده، محو سخنان سخنران گشته است؛ به گونه اى كه به هيچ وجه متوجه من نشد.

از سعيدى نااميد شدم و نگاهى به اطراف خود و جمعيت افكندم و با كمال تعجب مشاهده كردم كه تقريباً تمام افراد مجلس، حالتى شبيه سعيدى و بلكه شديدتر دارند. تصور كنيد مجلس مملو از دختران، پسران، زنان و مردانى است كه انگار چوب كبريت هايى بين لبان و پلك هاى آنها گذاشته بودند و گويى همگى هيپنوتيزم شده، در اين دنيا نمى باشند. در اين برآورد دقيق از جمعيت بود كه بسيارى از دختر و پسرهاى دانشجويى را كه در محيط دانشكده و دانشگاه مى ديدم، شناختم و از اين كه بعضى از آنها مريد اين گونه مجالس شده بودند، تعجب كردم.

هر طورى بود، صحبت هاى سخنران را تحمل كردم و با پايان سخنان او، آهى از خوشحالى كشيدم؛ انگار كه از قفسى آزاد شده بودم.

بعد از صحبت هاى خانم دكتر، مجرى برنامه روى سن رفت و ضمن تمجيد فراوان از خانم دكتر و صحبت هاى سحرگون و زيبايش، به معرفى جناب مهندس... پرداخت و تقريباً تمام توصيفاتى را كه سعيدى از قبل براى من درباره مهندس گفته بود، بيان كرد و از او خواست كه به روى صحنه آمده، همگان را با صحبت هاى جالب و شيرينش بهره مند كند و وعده داد كه پس از پايان سخنرانى كوتاه جناب مهندس، همگى با يكى از بديع ترين صحنه هاى ماورايى روبه رو شده، شمّه اى از هنر ايشان را كه احضار ارواح است، مشاهده خواهند كرد.

من از فرصت بين دو سخنرانى استفاده كردم و از سعيدى خواستم كه به جلو برويم؛ گر چه سعيدى در آغاز راضى نمى شد، اما هر جور بود، او را راضى كرده، توانستيم خود را به صف اول جمعيت برسانيم و در آن جا به زور جايى براى خود پيدا كنيم.

مهندس... پشت تريبون قرار گرفت و شروع به صحبت درباره عالم ارواح و چگونگى ارتباط آن با دنياى زندگان و محل زندگى آنان در عالم خود و روابط درونى آنها با يكديگر كرد و سپس به بحث پيرامون حلول آنها در بدن برخى از زندگان اشاره كرده، وعده داد كه نمونه عملى آن را در اين مجلس نشان دهد و به اين نكته نيز اشاره كرد كه كسانى كه داراى صفاى نفس باشند، مى توانند با تكرار اوراد و اذكارى، بدن خود را لايق حلول روح نمايند و اصطلاحاً به چنين اشخاصى در علم شريف احضار ارواح، «مديوم» گفته مى شود.

سپس گفت: «وقتى روحى در بدن مديوم حلول مى كند، مديوم، هويت خود را از دست داده، هويت آن روح را به دست مى آورد و مى تواند همه حوادث و اتفاقاتى را كه بر آن روح گذشته، به ياد آورد و اگر آن روح در قرن ها پيش مى زيسته، مديوم نيز به آن زمان رفته، حالت يكى از مردمان آن زمان را كاملاً پيدا خواهد كرد».

جناب مهندس پس از سخنرانى خود كه نسبت به سخنرانى خانم دكتر، بسيار كوتاه بود، از پشت تريبون پايين آمده، در جلوى صف اول، پشت به جمعيت نشست و خوشبختانه من كاملاً در نزديكى او قرار گرفتم. او در حالى كه ميكروفن سيار را در دست خود گرفته بود، از دست اندركاران مجلس خواست كه تمامى چراغ خواب هاى قرمز رنگ تالار را خاموش كرده، تنها نور آبى رنگ صحنه را باقى گذارند و آن گاه شروع به خواندن اذكار و اورادى كرد و از جمعيت خواست كه آنها را تكرار كنند و در حالى كه مرتب سر خود را به حالت دوارى مى چرخاند، آن اوراد را زمزمه مى كرد. گاهى صداى خود را بالا مى آورد و گاهى به صورت نجوا ذكر مى گفت تا آن كه پس از حدود ربع ساعت، ناگاه مجرى جلسه آهسته به او نزديك شد و در گوش او چيزى گفت كه چون من خيلى به او نزديك بودم و با تمام حواس مراقب او بودم، متوجه شدم كه نام افرادى را برد و به او گفت كه آنها «مديوم» شده اند. اين صحنه به گونه اى بود كه هيچ كس ديگر - حتى سعيدى كه در كنارم نشسته بود - متوجه آن نشد. مهندس در حالى كه سعى مى كرد خود را بى توجه نشان دهد، به تكرار اوراد ادامه داد و ناگاه پس از چند دقيقه، ذكر گفتن را متوقف كرد و در حالى كه سعى مى كرد خود را هيجان زده نشان دهد، با حالتى خاص خطاب به جمعيت گفت: از آن عالم به من خبر داده اند كه خوشبختانه افرادى از اهل اين مجلس اين لياقت را داشته اند كه مديوم واقع شوند و سپس نام پنج نفر را برد كه با كمال تعجب همگى آنها از ميان خانم ها بودند.

اين خبر جمعيت را در بهت و حيرت فرو برد و ارتباط جناب مهندس با عالم ارواح را براى آنان هر چه بيشتر ثابت كرد؛ زيرا آنان مثل من نمى دانستند كه اين جناب مجرى بود كه مديوم شدن اين دختركان را كه جناب مهندس قبلاً هيچ شناختى از آنها نداشت، به او اعلام كرده است.

آن گاه جناب مهندس در حالى كه مجرى او را به طور نامحسوسى راهنمايى مى كرد، به بالاى سر تك تك مديوم ها رفته، به طرز خاصى و با زبان مخصوصى از آنها خواست كه به روى صحنه بيايند. وقتى همگى در روى صحنه قرار گرفتند، از آنها خواست كه دراز بكشند؛ سپس به بالاى سر اولى رفته، از او خواست كه خود را معرفى كند؛ در حالى كه ميكروفن سيار را نزديك دهان او گرفته بود، آن دختر با حالتى خواب آلود گفت: من ابو رازى زكريا (ابوزكريا رازى) هستم.

مهندس با شنيدن اين پاسخ، خود را متعجب نشان داده، گفت: تو كاملاً مديوم نشده اى؛ برخيز و به ميان جمعيت برو.

سپس از دومى خواست تا خود را معرفى كند و او خود را ابوحميد ابوالخير (ابوسعيد ابوالخير) معرفى كرد. مهندس از او نيز خواست به ميان جمعيت برود؛ زيرا كاملاً مديوم نشده است.

به همين ترتيب دخترك سومى و چهارمى هم خود را خواجه ناصرالدين طوسى (خواجه نصيرالدين طوسى) و محى الدين اعرابى (محى الدين عربى) معرفى كردند و به دستور جناب مهندس از حالت خلسه به هوش آمده، به پايين صحنه رانده شدند.

حالا نوبت به پنجمى رسيده بود. جناب مهندس در حالى بر بالين او رفت كه نفس هاى تمام جمعيت در درون سينه ها حبس شده بود و هيچ صدايى از آن جمعيت انبوه به گوش نمى رسيد و انگار كه آن جمعيت مرده بودند.

مهندس از پنجمى پرسيد: تو كيستى؟ او جواب داد: خواجه شمس الدين بغدادى. نفهميدم كه جناب مهندس چگونه با اين جواب دريافت كه آن دخترك واقعاً مديوم شده است؛ در حالى كه با اين سؤال لاينحل روبه رو شده بودم، صداى مهندس را مى شنيدم كه مى گفت: در اين مديوم، روح خواجه شمس الدين بغدادى كه از دانشمندان قرن هشتم و ساكن در بغداد بود، حلول كرده است. حضار توجه داشته باشند كه او اكنون واقعاً يك مرد است. بنابراين، بر خانم هاى مجلس نامحرم است و آنها حق هيچ گونه تماس با او را ندارند. ضمناً بايد بگويم او هر زبانى را مى فهمد؛ اما فقط توانايى تكلم به زبان عربى را دارد.

سپس رو به جمعيت كرده، گفت: از آن جا كه او مرد مهذب و وارسته اى بوده، از عالم ديگر به مجلس ما حاضر شده است. حضار مى توانند با او خود را متبرك كنند.

هنوز سخن مهندس تمام نشده بود كه جمعيت به خصوص پسركان جوان خود را به روى صحنه رسانيده، قصد تبرك جويى خود را اعلام كردند؛ به گونه اى كه نزديك بود مجلس از هم پاشيده شود؛ اما مجرى كه نشان مى داد، بسيار مسلط بوده، تجربه برگزارى چنين مجالسى را دارد، خيلى زود بر اوضاع مسلط شد و از جمعيت خواست كه براى تبرك، صف تشكيل دهند و متذكر شد كه هر فرد بيش از چند ثانيه نمى تواند متبرك شود.

ناگفته پيداست كه صفى طولانى تشكيل شد و من هم از روى كنجكاوى خود را داخل صف جاى دادم و وقتى به نزديك مديوم رسيدم، مشاهده كردم كه چگونه پسركان جوان دست به پاها و دست هاى مديوم كشيده، به اصطلاح، خود را متبرك مى كنند.

صحنه اى كه از حالت آن دخترك خوابيده پديد آمده بود، بسيار مهيج بود و قصد تبرك جويان را بيشتر تقويت مى كرد. روسرى كنار رفته، مانتوى دكمه باز شده، شلوار لى و... تنها گوشه هايى از آن صحنه وصف ناپذير بود كه البته ناچارم بگويم كه من گر چه در داخل صف قرار گرفته بودم، اما حاضرم سوگند ياد كنم كه هيچ گونه تبركى نجستم و فقط كارى كه كردم اين بود كه در چهره دخترك دقت كرده تا شايد او را بشناسم و خوشبختانه موفق به اين كار شدم و فهميدم كه او همان دختركى است كه در درس... كه با استاد... گرفته بوديم، بسيار با استاد كلنجار مى رفت و او را سؤال پيچ مى كرد.

پس از پايان مراسم تبرك جويى، جناب مهندس جمعيت را دعوت به سكوت كرده، خود به بالاى سر دخترك رفته، سؤالاتى از او به فارسى مى كرد و دخترك با عربى شكسته بسته جواب مى داد و مهندس آنها را براى جمعيت ترجمه مى كرد.

نكته جالب آن بود كه دخترك در هر پاسخ، يكى دو كلمه بيشتر نمى گفت؛ اما جناب مهندس در هنگام ترجمه، گاهى تا چند پاراگراف بيان مى كرد. جالب تر آن كه هيچ يك از آن جمعيت انبوه متوجه اين نكته نبودند كه تناسب بين متن و ترجمه رعايت نمى شود.

سؤالاتى كه مهندس مى پرسيد بيشتر پيرامون خويشان مرده خود بود و از خواجه شمس الدين مى پرسيد كه آيا او آنها را ملاقات كرده است يا خير؟

وقتى با خوشحالى جواب مثبت او را مى شنيد، از حال و روز تك تك آنها در عالم ارواح مى پرسيد و جواب هاى او را كه همگى دلالت بر جايگاه رفيع خويشان مهندس در آن عالم مى كرد، براى جمعيت با آب و تاب بيان مى كرد و در ضمن گوشه هايى از شرح حال اموات خود را به گوش جمعيت مى چپانيد.

پس از اين مرحله، مهندس رو به جمعيت كرده، به آنها اين نويد را داد كه آنها هم مى توانند با مديوم، يعنى خواجه شمس الدين بغدادى ارتباط برقرار كرده، هر سؤالى دارند بپرسند؛ اما بلافاصله گفت: چون جمعيت زياد است، داوطلبان دست بالا كنند تا پنج نفر را انتخاب كنيم و وقتى تقريباً همه جمعيت خود را داوطلب نشان دادند، جناب مهندس با راهنمايى مجرى، پنج نفر را كه همگى آنها از ميان جنس ذكور بودند، انتخاب كرده، آنها به نوبت به بالين خواجه آمده، سؤالات خود را مطرح كرده، خواجه به عربى به آنها جواب مى داد. در همه موارد، اين جناب مهندس بود كه جواب ها را ترجمه كرده، در ظاهر با اخبار غيبى كه از خواجه دريافت مى كرد، اعجاب داوطلبان را برمى انگيخت؛ به گونه اى كه پس از هر پاسخ، آنها مى گفتند: كاملاً درست است.

هر پنج نفر پاسخ خود را دريافت كرده، براى آنان و ديگر حضار مجلس هنر اعجازگون جناب مهندس اثبات شد و مجلس در حال ختم شدن بود كه من ناگاه خود را به نزديك مهندس رسانيدم و با حالت زارى و تضرع گفتم: جناب مهندس! من تا قبل از اين جلسه به كار شماها شك داشتم و بلكه اين گونه امور را انكار مى كردم و در حالى كه به سعيدى اشاره مى كردم، ادامه دادم: اين آقاى سعيدى بهترين شاهد گفته هاى من است كه آقاى مجرى به خوبى او را مى شناسد.

با توجه به اين كه به سعيدى و آقاى مجرى آدرس داده بودم، جناب مهندس كه در آغاز كمى وحشت زده شده بود، آرام گرفت و از من خواست ادامه دهم و من ادامه دادم: «اما جناب آقاى مهندس! هنوز مقدارى شك در وجودم باقى مانده است و مى خواهم خود چند سؤال از خواجه بپرسم تا يقين كامل در من حاصل شود».

گفته هاى من با تأييد كامل سعيدى مواجه شد و همين مسئله باعث شد تا جناب مهندس چنين تصور كند كه اين هم بخشى از برنامه طراحى شده توسط مجرى است تا به اصطلاح، يقين افراد كامل شود. از اين رو، بدون تأمل به درخواست من پاسخ مثبت داده، اصلاً اشارات مجرى را كه از او مى خواست تا درخواست مرا قبول نكند، متوجه نشد.

من بلافاصله از فرصت استفاده كرده، خود را به بالاى سر مديوم، يعنى خواجه رسانيدم و در آغاز به او سلام كرده، او با لهجه عربى جواب داد؛ سپس از او پرسيدم: آيا تو واقعاً خواجه شمس الدين هستى؟ او جواب داد: نعم. از او پرسيدم: آيا تو در قرن هشتم مى زيسته اى؟ او باز پاسخ مثبت داد.

سپس از او پرسيدم: آيا تو در بغداد زندگى مى كردى؟ او باز پاسخ مثبت داد. تا اين جا جناب مهندس با خيال راحت به اين مكالمه گوش مى داد و به نظر مى رسيد كه خيال مجرى هم تا حدى آسوده شده است. نفس در سينه جمعيت حبس شده بود و ظاهراً از همه خوشحال تر، سعيدى بود كه فكر مى كرد من به يقين كامل نزديك شده ام و مديوم هم فكر مى كرد كه برنامه به صورت عادى پيش مى رود.

در اين هنگام ناگاه من از خواجه پرسيدم: راستى جناب خواجه شمس الدين بغدادى! شما در كدام محله بغداد زندگى مى كردى؟ در اين حال متوجه شدم كه ناگاه چشم هاى خواجه به هم خورده، كمى از حالت خلسه بيرون آمده، پس از لحظاتى سكوت گفت: لا يفهم؛ يعنى مى خواست بگويد سؤال را نفهميده ام؛ اما به اشتباه به جاى لا افهم، لا يفهم گفت.

من بدون تأمل ادامه دادم: خليفه عباسى بغداد در قرن هشتم و در زمان زندگانى تو چه كسى بود؟ او باز جواب داد: لا يفهم؛ در حالى كه اگر كمترين آشنايى با تاريخ داشت، مى دانست كه بغداد در قرن هفتم به دست مغولان سقوط كرد و آن زمان، زمان حكومت ايلخانيان بود. من كه كاملاً شارژ شده بودم، سلسله وار سؤالات خود را ادامه دادم و از نام شاگردان، استادان، تخصص هاى او، كتاب هايش و حتى زن و بچه هايش مى پرسيدم و او مكرر پاسخ مى داد: لا يفهم.

اين جا بود كه من كمى خود را عصبانى نشان داده، سر به گوش او نزديك كرده گفتم: «اى دخترك دروغ گو! پاشو و از اين مسخره بازى ها دست بردار». ناگاه او برخاست و نشست و با لحنى توبيخ آلود به من توپيد و گفت: «آقا چرا توهين مى كنى»؟ من بلافاصله از فرصت استفاده كرده، گفتم: «پس تو يعنى خواجه شمس الدين به فارسى هم مى توانى صحبت كنى» و او بلافاصله جواب داد: لا، لا، لا و به سرعت به حالت پيشين روى زمين دراز كشيد.

دخترك را رها كرده، رو به جناب مهندس كردم و گفتم: چگونه به خود اجازه مى دهيد با مشتى مطالب بيهوده و پوچ، اين جوانان ساده دل را منحرف كنيد؟ آيا شما در مقابل عمر و جوانى اينان احساس مسئوليت نمى كنيد؟

اين جا بود كه بحث ميان من و او شروع شد و در حالى كه تنها در ميان آن جمعيت انبوه، تك و توكى طرفدارى هايى از من مى كردند، اكثريت جمعيت حق را به جناب مهندس مى دادند. بحث ما به درازا كشيد و در حالى كه حوصله همه سر رفته بود، مهندس آخرين جمله خود را گفت و بحث را خاتمه داد. او گفت: «تو فردى بسيار شكاك و راه گم كرده هستى و تنها چاره آن است كه به مجلس خصوصى ما بيايى تا خود شخصاً مديوم واقع شوى و به حقانيت ما پى ببرى». من كه كاملاً به دروغ گويى آنان اعتقاد داشتم، اين پيشنهاد را پذيرفتم؛ با اين اميد كه در مجلس خصوصى، اندك افراد حاضر را متقاعد به دروغ گويى مهندس كنم.

وعده ديدار در مجلس خصوصى مشخص شد و ما از هم خداحافظى كرده، به سمت خوابگاه راه افتاديم. در حالى كه تنها يك نفر از هم اتاقى هايم حق را به من مى داد، ديگران به شدت با برخورد من مخالف بودند. اين سعيدى بود كه اگر به او كارد مى زدى، خونش در نمى آمد و مرتب مانند پيرزنان ناله و نفرين به خود مى كرد و مى گفت: «تو آبروى چند ساله مرا بردى. كاش پايم مى شكست و تو را به اين مجلس نمى آوردم. كاش زبانم لال مى شد و با تو بحث نمى كردم كه عاقبتش به اين جا بكشد. اى بى انصاف! چه طور تو فكر آبروى مرا نكردى و...».

پس از گذشت چند روز، در حالى كه يك يا دو روز بيشتر به زمان ديدار نرسيده بود، ناگاه به صورت اتفاقى آن دخترك مديوم، يعنى خواجه شمس الدين بغدادى را در فضاى باز دانشكده مشاهده كردم؛ با عجله خود را به او رسانيده، سلام كردم و پس از مقدارى دل جويى به او گفتم: «تو خود به خوبى مى دانى كه من حقيقت را فهميده ام؛ خواهش مى كنم خودت راست و پوست كنده، ماجراى به دام افتادنت را بگو». او كه كمى از قيافه من كه ته ريشى داشتم، ترسيده بود و از كلمه به دام افتادن، يكّه خورده بود، خيلى زود خود را باخت و ماجرا را از سير تا پياز تعريف كرد و بخش مهمى از شگردهاى محفل گردانان اين گونه مجالس را بيان كرد كه همگى تأييد مواضع من بود.

در پايان او از من پرسيد: راستى وعده ديدارتان چه زمانى است؟ و وقتى فهميد زمان آن نزديك است، از من خواست تا آن را لغو كنم و من با غرور گفتم: چرا لغو كنم؛ بگذار آنها را رسوا كنم. او گفت: تو نمى توانى؟ من گفتم: چرا نمى توانم؛ مگر چه كم دارم؟

او كه به نظر مى رسيد از سادگى من حوصله اش سر رفته است، با كمى عصبانيت گفت: پسرك ساده! مى دانى اگر به مجلس خصوصى آنها بروى، با تو چه مى كنند؟ حداقل آن است كه صحنه هايى غيراخلاقى فراهم كرده، از تو فيلم مى گيرند و از آن به عنوان حق سكوت استفاده كرده، سپس از تو مى خواهند تا به هر سازى كه آنها مى زنند، برقصى و تو ديگر كاملاً در اختيار آنها هستى. اتفاقاً از مدت هاست كه به دنبال سوژه اى مثل تو كه كمى سواد و موقعيت داشته باشد و سابقه مخالفت با آنان را نيز در پرونده خود داشته باشد، مى گردند تا به اين وسيله، بهترين ابزار تبليغات را براى خود فراهم كنند.

 از شنيدن اين سخنان سرم سوت كشيد و گرچه كاملاً مطمئن نبودم كه آيا دخترك راست مى گويد، اما شرط احتياط را لازم دانستم و قرارمان را لغو كردم؛ البته آقاى مهندس بسيار خشمناك شده؛ اما نفهميد كه اين ضربه آخرى را از كجا خورده است.

 

 

ازدواج فهرستى

با تيمورى از اول دبيرستان همكلاس بودم و اين همكلاسى، در دوره دانشگاه و در مقطع كارشناسى و كارشناسى ارشد نيز ادامه داشت. خيلى به هم علاقه مند بوديم؛ اما روحيه و اخلاقمان، 180 درجه با هم تفاوت داشت. او آدمى منظم و انعطاف ناپذير بود؛ در حالى كه من دانشجويى مشنگ، بارى به هر جهت و اهل تسامح بودم. نمى دانم چطور ما با هم صميمى بوديم. هميشه انعطاف ناپذيرى او كار دستش مى داد و به همين جهت، غير از من كسى حوصله وتحمل او را نداشت. در دوره دانشجويى، اين سخت گيرى در مسئله ازدواجش بيشتر خودش را نشان داد. در حالى كه طبق معمول آن زمان، همه ما در اواسط دوره كارشناسى ازدواج كرده بوديم، تيمورى هنوز بى همسر مانده بود. نه اين كه دنبال ازدواج نباشد؛ بلكه اتفاقا قبل از همه ما، تصميم ازدواج گرفته بود؛ اما شرايطى براى همسر آينده اش در نظر گرفته بود كه كمتر دخترى با آن شرايط پيدا مى شد.

هرگاه درباره اين شرايط بحث مى شد، او يك كاغذ بزرگ از جيبش بيرون مى آورد؛ كاغذى كه در آن، يك فهرست چهل تايى از شرايط همسر ايده آلش در آن نوشته شده بود. از موى سر گرفته تا اندازه پيشانى، شكل بينى، لوزى نبودن لب ها، رنگ چشم، رنگ گونه و... همه در آن ثبت شده بود. در اين فهرست، حتى شرايطى مانند تك فرزند بودن، پدر ثروتمند داشتن و بفهمى نفهمى لب گور بودن پدر زن آينده نيز گنجانيده شده بود.

تيمورى مى گفت: تنها همسرى با اين شرايط چهل گانه مى تواند مرا خوشبخت كند. جالب آن بود كه بسيارى از اين شرايط، سليقه خودش نبود و اطرافيان و خويشانش به او القا و بلكه تحميل كرده بودند و او هم با تصور اين كه واقعا بايد همسر آينده اش اين طور باشد، پذيرفته بود و فهرست خود را بدين گونه تكميل كرده بود؛ در حالى كه در آغاز، فهرست او بيش از هفت يا هشت شرط نداشت.

او به قول خودش، با اين فهرست، به اندازه دو دور تسبيح، به خواستگارى رفته بود. خواستگارى كردن او هم عادى نبود و بيشتر شبيه لشگركشى بود؛ زيرا او طبق رسم خانوادگى اش، هنگام خواستگارى از پدر و مادر و خواهر و برادر گرفته تا عمه و عمو و دايى و خاله را به همراه خود مى بُرد و همين ها بودند كه مدام فهرست او را چاق تر مى كردند.

يادم مى آيد كه يك روز، او با حالتى ناراحت پيش من آمد و گفت: به خواستگارى فلان دختر رفتيم و همه شرايط فهرست را ـ كه تا آن زمان بيست شرط بود ـ داشت و همه پسنديدند؛ اما تنها عمه پيرم نپسنديد و گفت: همسر تو بايد داراى فلان شرط نيز باشد كه نيست و بدين ترتيب، شرط بيست و يكم به فهرست او اضافه شد.

دوره كارشناسى ارشد، داشت تمام مى شد و هنوز همسر ايده آل تيمورى پيدا نشده بود. كم كم بچه ها داشتند لفظ «پيره پسر» را ـ كه در آن زمان براى پسران مجرد بين 25 تا 30 ساله به كار مى رفت ـ براى او به كار مى بردند.

دوره كارشناسى ارشد هم تمام شد و تيمورى هنوز بى همسر مانده بود. هنگام جشن فارغ التحصيلى، يكى از سفارش هايى كه بيشتر بچه ها به او داشتند، اين بود كه پيره پسر! سعى كن حتما تا قبل از سى سالگى همسر ايده آلت را پيدا كنى؛ چون اگر به سى سالگى رسيدى، آن وقت عاقل مى شوى و تا آخر عمر بى همسر مى مانى.

سال ها بعد از فارغ التحصيلى، او را نديدم. تا اين كه يك روز اتفاقى او را در خيابان ديدم. قيافه اخمويش، اخموتر شده و چشمهايش از بى خوابى، پُف كرده بود. خوشحال شدم و پيش رفتم و همديگر را در بغل گرفتيم. او مرا به اداره محل كارش ـ كه در همان نزديكى بود ـ برد. با هم از هر درى سخن رانديم تا اين كه ناگاه ياد ازدواجش افتادم و پرسيدم: تيمورى! راستى ازدواج كردى؟ در حالى كه انتظار نداشتم كه جواب مثبت بشنوم، شنيدم كه گفت: آرى. با تعجب پرسيدم: با همان فهرست چهل شرطى؟

جواب داد: آرى.

در حالى كه داشتم از تعجب شاخ در مى آوردم، پرسيدم: يعنى همسرى كه انتخاب كردى، داراى همه آن شرايط چهل گانه بود؟

باز هم جواب داد: آرى.

نفسى به راحتى كشيدم و خنده اى كردم و در حالى كه دست به شانه او مى زدم، گفتم: پس پيره پسر! تو الان خوشبخت ترين مرد دنيا هستى؛ اما بر خلاف انتظار، چهره اش در هم كشيده شد و گفت: دست روى دلم نگذار كه خيلى بدبختم.

با تعجب پرسيدم: چرا؟ همسر تو كه همه شرايط را دارد.

او با ناراحتى جواب داد: آرى؛ ولى يادم رفته بود كه يك شرط چهل و يكمى را اضافه كنم.

پرسيدم: چه شرطى؟

جواب داد: اين كه در خواب، خروپُف نكند؛ زيرا اكنون زندگى ام تباه شده است. شب ها از خروپُف او نمى توانم بخوابم و روزها با اين چشم هاى پُف كرده و با چشمان خواب آلود سر كار حاضر مى شوم و انگشت نماى همگان شده ام.

 

 

صفاى دانشجويى

من، آقا جلال، سيد حسن و محمد، چهار بچه محل بوديم كه از دوران دبيرستان، اهالى محل به ما به عنوان «چهار جون جونى» را داده بودند.

بچه هاى محل مى گفتند: اگر دنبال محمد يا آقا جلال بگردى، كافى است بدانى سيد حسن كجاست وخلاصه اگر آدرس يك نفرشان را داشته باشى، در حقيقت نشانى هرچهار نفر را دارى.

جالب آن بود كه ما چهار نفر، علاوه بر اشتراك در عقايد، در سلايق هم ديدگاه هاى مشتركى داشتيم و حتى شكل ظاهرى ما هم شبيه يكديگر بود.

در سال 63هر چهار نفر در كنكور شركت كرديم و طبق برنامه ريزى قبلى هر چهار نفر در يك رشته و يك دانشگاه پذيرفته شديم و براى آن كه لحظه اى ازهم جدا نباشيم، به هر ترتيب بود اتاقى چهار نفره پيدا كرده، در آن، جا خوش كرديم.

دوران، دوران جنگ و حاكميت ارزش ها بود. هر چهار نفر باهم درس مى خوانديم. جبهه مى رفتيم، مرخصى مى آمديم و...اگر يكى مجروح مى شد، ديگران مثل پروانه در بيمارستان و خانه به دور او مى چرخيدند.

از نظر اقتصادى نيز يگانه بوديم واگر يكى از ما پولى داشت، مثل آن بود كه متعلق به همه ما بود. در آن زمان، روايتى از امام صادق(ع) به اين مضمون شنيده بوديم كه در صورتى مى توانى خودت را رفيق ديگرى بدانى كه او دست در جيب تو بكند، پولى را بردارد، خرج نيازش كند و بعد آن پول را به جيب تو برگرداند؛ بدون آن كه تو متوجه شوى و ما سعى در عمل به اين روايت داشتيم.

يادم مى آيد يك روز با عجله لباس هايم را پوشيدم و سوار تاكسى شدم؛ اما هنگام پرداخت كرايه هر چه در جيبم گشتم، پولى پيدا نكردم و سر انجام با شرمندگى پياده شدم كه البته راننده تاكسى هم بزرگوارى نشان داد؛ بعد متوجه شدم كه آن روز صبح زود، آقا جلال جيب مرا براى رفتن به حمام خالى كرده است.

روزى ديگر با عجله صبحانه خوردم و خود را براى رفتن به سر وعده اى كه با يكى از دوستان داشتم، آماده كردم، اماهرچه دنبال كت و شلوارم گشتم، آن را نيافتم و سرانجام به دست نوشته اى از سيد حسن كه بالاى آيينه نصب شده بود، برخورد كردم كه در آن نوشته بود: آقا ناصف! مى دانم اين آخرين جايى است كه به آن سر مى زنى؛ زيرا كمتر ديده ام خودت را در آينه نگاه كنى؛ به هر حال من كت و شلوارم را به خشك شويى دادم و چاره اى جز استفاده از كت و شلوار تو نديدم.

من هم براى اينكه به سر وعده برسم، چاره اى نديدم جز آن كه كت و شلوار محمد را بپوشم كه البته به علت چاق تر بودن او، برايم گشاد بودند؛ به گونه اى كه دوستم به من گفت: پسر اين كت و شلوار دونفره است؛ چرا تو به تنهايى آن را پوشيده اى.

خاطرات فراوان ديگرى درباره استفاده از كفش، كيف، كلاه و پيراهن يكديگر داشتيم كه خود يك كتاب مى شود.

با اين وجود، بايد به خوبى احساس كنيد كه غمناك ترين لحظه براى ما چهار نفر، هنگامى بود كه نتايج آزمون ناپيوسته كارشناسى ارشد اعلام شد و هيچ يك از ما پذيرفته نشده بوديم ؛ زيرا مى دانستيم اين آغاز جدايى ما مى باشد. سرانجام بعد از چند ماه پرسه زدن، هركدام شغلى پيدا كرديم و در اين ميان، فقط شغل من مرتبط با كارهاى فرهنگى بود.

اوايل، هفته اى يك بار همديگر را مى ديديم و كم كم دو ماه يك بار و بعدها در سال دوسه مرتبه دور هم جمع مى شديم و در اين جلسات به خوبى حس مى كرديم كه به تدريج از هرجهت از يكديگر دور مى شويم و با آن كه از نظر اقتصادى، وضع هر سه نفر آنها ازمن بهتر بود، اما همه آنها به شغل من غبطه مى خوردند و مى گفتند: ناصف! قدر خودت را بدان كه سالم ترين شغل را دارى و وقتى از آنها توضيح مى خواستم، مى گفتند: «هم احساس مى كنى از نظر علمى و معنوى در حال پيشرفت هستى و هم در محيط سالمى نفس مى كشى؛ محيطى كه تصور نمى كنى اطرافيانت انسان هاى متقلبى هستند كه هميشه منتظر فرصت هستند تا به تو ضربه بزنند».

راستش من نمى توانستم درك كنم كه آنها در چه محيطى به سر مى برند؛ ولى هر چه بود، از كار خودم راضى بودم و تنها آرزويم در آن زمان، فراهم شدن امكان ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر بود.

اتفاقاً چند سال بعد به اين آرزو رسيدم و در مقطع كارشناسى ارشد همان دانشگاه پذيرفته شدم و مجبور شدم در هفته دو سه روزى را به تهران بروم و در خوابگاه ساكن شوم.

خودمانيم؛ تجرد بعد از تأهل، مزه خاصى داشت و چه صفايى داشت، اين كه در هفته دو سه روزى را بدون دغدغه زن و فرزند و هزينه زندگى و اجاره خانه و...به سر برى؛ آن هم در ميان دانشجويانى كه اغلب كم سن و سال بودند و هنوز وارد اجتماع نشده، صفا و صميميت خاصى داشتند كه منحصر به همان محيط هاى دانشجويى بود. من گر چه به علت ترك تحصيل چند ساله، باآنها اختلاف سنى داشتم؛ به گونه اى كه حتى بعضى از آن ها به شوخى يا جدى مرا با عنوان پدر، بابا ياحاج آقا صدا مى كردند؛ اما خيلى زود با آنها انس گرفتم و به ياد دوران خوش گذشته توانستم باآن ها بسيار صميمى باشم؛ گر چه به مقدار صميمتى نبود كه با آقا جلال، سيد حسن و محمد داشتيم؛ زيرا زمانه عوض شده بود و تفاوت سنى نيز اجازه چنين صميميتى را نمى داد؛ زيرا در بعضى از محافل از آن نوع رابطه ها و اخلاق معاشرت با عنوان اخلاق پنجاه و هفتى (اوايل انقلاب) ياد مى كردند و آنها را زير سؤال برده، مسخره مى كردند.

ترم سوم تحصيلم بود كه ناگاه با مشكل بزرگ اقتصادى برخورد كردم و علت آن اشتداد بيمارى قلبى (گشاد شدن دريچه قلب) فرزند خرد سالم بود كه مجبور شدم او را در بيمارستان خصوصى بسترى كنم.

به هر ترتيب بود توانستم از طريق وام هاى قرض الحسنه و خويشان، بخشى از هزينه را تأمين كنم؛ اما مقدار نياز بسيار بيشتر از مقدار فراهم شده بود.

در حالى كه از همه جا قطع اميد كرده بودم، ناگاه جرقه اى در ذهنم درخشيد و آن اين كه از افراد باند «چهار جون جونى» كمك بگيرم ؛ به ويژه آن كه هريك از آنها داراى وضع اقتصادى بسيار عالى بودند و به اصطلاح پولشان از پارو بالا مى رفت و در ضمن هريك از آنها هم تا به حال چند مرتبه با كنايه و صراحت به من گفته بودند كه اگر نيازى داشتى،باما تماس بگير؛ اما مناعت طبع من اجازه چنين كارى را نداده بود. اما بيمارى فرزند ديگر چيزى نبود كه مناعت طبع و قناعت سرش بشود.

تصميم خودم را گرفتم و اول با موبايل آقا جلال تماس گرفتم؛ زيرا او در كار آزاد بود و وضعش از بقيه بهتر بود. علاوه بر آن، در گذشته بيشتر با هم حالت صميمى داشتيم و حتى در دوران دانشجويى من چند بار كتاب هايم را فروخته بودم تا بتوانم به او كمك كنم.

از تماس من به ظاهر خيلى خوشحال شد و گفت: من الآن با خانواده در كيش در هتل...هستم؛ اما وقتى من با هزار شرمندگى غرضم از تماس نابهنگام را مطرح كردم، ناگاه حالت او در پشت موبايل تغيير كرده، من من كنان گفت: ناصف! راستش تا هفته پيش وضعم خيلى خوب بود؛ اماتازگى پروژه اى برداشته ام كه خيلى سنگين است و حتى مجبورم فرش زير پا و طلاهاى عيال را بفروشم؛ خيلى خيلى شرمنده ام.

عرق سردى بر پيشانى ام نشست و نمى دانم با خداحافظى يا بدون خداحافظى تماس را قطع كردم و چند دقيقه اى سرم را ميان دستانم گرفتم. بعد كه كمى حالم به جا آمد، با سيد حسن كه در بازار، مغازه پر رونقى داشت، تماس گرفتم؛ بر خلاف انتظار جواب او هم مقدارى نا اميد كننده بود. او گفت: مدتى است وضع بازار خراب شده، چك هايم با زحمت فراوان پاس مى شود و الآن هم وضعم به قدرى خراب است كه فكر مى كنم مجبور باشم پژوى خانم را بفروشم و باهر بدبختى هست همگى به همان يك ماشين خودم اكتفا كنيم؛ اما حالا چون بعد از عمرى از من تقاضايى كرده اى، يك سرى به حساب هايم مى زنم، تا ببينم آيا مى شود كارى كرد يا خير؟ بعد از نيم ساعت تلفن زنگ زد سيد حسن با خوشحالى گفت: پسر! خيلى خوش شانسى؛ با بانك تماس گرفتم و ديدم در يكى از حسابهايم، يك دويست هزار تومانى موجود است و سپس پرسيد: خوب، چه وقت مى توانى آن را پس بدهى؟ من كه انتظار چنين سؤالى را نداشتم، گفتم شايد تا سه چهار ماه ديگر و بعد او گفت: خب، فردا با يك چك دويست هزار تومانى به همان تاريخى كه مى توانى پس بدهى، بيا در مغازه و پول را بگير.

من در حالى كه خيلى عصبانى بودم، با يك تشكر خشك تلفن را قطع كردم؛ چون نه مبلغ قابل اعتنا بود و نه شرطى كه گذاشته بود، قابل انتظار.

خيلى نا اميد شده بودم و ترديد فراوان داشتم كه آيا به سومى هم زنگ بزنم يا خير؟احتمال زياد مى دادم كه او هم مثل دو تاى ديگر باشد؛ اما اين بار نه به انگيزه درخواست پول، بلكه به انگيزه امتحان و اتمام حجت به محمد كه چند ماهى بود به سِمَت مدير عاملى شركتى دولتى منصوب شده بود، زنگ زدم.

او بر خلاف انتظار با خوش رويى تمام گفت: چرا نتوانم كمك كنم؛ البته كه مى توانم و از شانس خوب تو الان هشت صد هزار تومان در حسابم دارم كه آن را به تو قرض مى دهم و بعد از كمى مكث گفت: تو هم كه ان شاء الله مى توانى آن را تا دو هفته ديگر برگردانى؛ چون بعد از چند ماه كه مسافرت نداشته ايم با خانم بچه ها مى خواهيم به مسافرت برويم.

گر چه از برخورد او كمى خوشحال شدم، اما زمان باز پرداخت، زمانى نبود كه من بتوانم تعهد آن را قبول كنم و از اين يكى هم نااميد شدم.

آن هفته به علت مشكل تهيه پول نتوانستم به تهران بروم و در كلاس ها شركت كنم.

پس از چند روز كه غيبت من محسوس شده بود، زنگ هاى بچه هاى دانشجو، لحظه اى قطع نمى شد. آنها كه مشكل مرا شنيدند، بسيار اظهار تأسف كردند و به من دلدارى دادند.

هفته بعد هم در تكاپو براى تهيه پول به كلاس نرفتم و از همه جا نااميد شده بودم. عصر پنج شنبه در خانه نشسته و درفكرى عميق فرو رفته بودم و نمى دانستم از چه غمگين بودم؛ آيا از تهيه نشدن پول ويا از تغيير ارزش ها.

در اين هنگام ناگاه زنگ در به صدا درآمد و من كه در آن هنگام انتظار هيچ كس را نداشتم، از خانمم پرسيدم: چه كسى مى تواند باشد؟ او هم اظهار بى اطلاعى كرد.

برخاسته، در را باز كردم و با كمال تعجب پنج شش تن از دوستان دانشجويى خوابگاهى را مشاهده كردم. همسرم اول خيال كرد كه آنها ازشاگردانم هستند؛ اما بعد برايش توضيح دادم كه آنها همكلاسى هاى من هستند كه تعجب كرد. به هر حال با خوشحالى بيش از حد از آنها استقبال كردم و آنهارا به درون خانه آوردم و از صفا و وفا و صميميت آنها تشكر كردم كه در اين زمان كه كسى يادى ازمن نكرده، زحمت مسافرت از تهران به شهرستان رابه منظور دلدارى من بر خود تحميل كرده اند.

بعد از كمى صحبت متوجه شدم كه تشريف فرمايى آنها چيزى بيش از حد دلدارى است و با كمال ناباورى متوجه شدم كه آنها بعد از شنيدن مشكل من به شدت در تكاپو افتاده، به هر جان كندنى بوده توانسته بودند مقدارنياز مرا كه طبيعتاً براى آنها بسيار سنگين بوده تهيه كنند. بعدها متوجه شدم كه حتى يكى از آنها با فروش طلاهاى خواهر و مادر خود، بخشى را تأمين كرده و ديگرى با اصرار از پدرش خواسته بود تا قطعه زمينى را كه براى آينده او كنار گذاشته، بفروشد. سومى به هر زحمت، وامى گرفته و چهارمى از دامادشان قرض گرفته بودو...

بعدها شنيدم كه مسرورى، دوستى كه ظاهراً به علت شرمندگى به خانه ما نيامده بود، با شنيدن مشكل من به چند بيمارستان مراجعه كرده بود تا كليه اش را بفروشد؛ اما به او جواب منفى داده بودند.

به هر حال با ديدن اين همه لطف و صفا، اشك در چشمانم حلقه زد و بى اختيار به ياد اين بيت افتادم:

خدا گر ز حكمت ببندد درى

ز رحمت گشايد در ديگرى

خطاب به بچه ها گفتم: قربان صفايتان و بلكه قربان صفاى دانشجويى. خدا ان شاءالله اين صفاى دانشجويى را از ما نگيرد و ذره اى از آن را به اجتماع منتقل كند.

نمى دانم بچه ها اين بخش از سخنان مرا خوب درك كردند يا خير؟

 

 

كتاب سال دانشجويى

آن روز از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيدم. از صبح ساعت ده كه خبر به دستم رسيده بود تا ظهر، تقريباً همه دوستان دوران دانشجويى ام را خبر كرده بودم. خبر از اين قرار بود كه كتاب من كه با عنوان... چاپ شده بود، از سوى جهاد دانشگاهى به عنوان كتاب سال دانشجويى معرفى شده بود و چند روز بعد بايد در مراسم، شركت و جايزه نفيس خود را دريافت مى كردم.

شايد بتوان گفت كه اين خبر باعث شد تا همه خستگى هايى كه در طول نگارش و بعد از آن در طول چاپ و پس از آن در مرحله توزيع و پخش متحمل شده بودم، از تنم به در برود. از همين رو تا شب، ده ها بار روح نياكان دست اندركاران مراسم را با نثار فاتحه شاد كردم.

سه سال براى نگارش كتاب زحمت كشيده بودم و براى به دست آوردن منابع، از رايانه گرفته تا پخش پايان نامه هاى دانشگاه، كمك گرفته بودم و بارها با نگاه هاى «فقيه اندر سفيه» كارمندان بخش هاى مختلفى كه به آنها مراجعه مى كردم، مواجه شده بودم كه لابد در دل خود مى گفتند:

اين هم يك نوع خل بازى و ديوانگى است و بارها مى شنيدم كه آنان زير لب خدا را شكر مى كردند كه آنها را عاقل و سالم آفريده است.

يادم مى آيد كه چندين بار كتاب دارهاى كتابخانه هاى مختلف مرا با زور از كتابخانه بيرون مى انداختند؛ زيرا با آن كه از اول صبح تا آخر وقت، در كتابخانه به مطالعه و فيش بردارى مشغول بودم، باز هم حاضر به بيرون رفتن از كتابخانه نبودم و با التماس از آنها مى خواستم تا چند دقيقه بيشتر بمانم و وقتى آنها پيروز مى شدند، در خيالم كتابخانه اى را براى پژوهش گران آينده تأسيس مى كردم كه شبانه روزى بود و كارمندان آن با خوش رويى، پژوهش گران را پذيرا شده، به عنوان شخصيت هاى بزرگ به آنها مى نگريستند.

به هر جان كندنى بود، كتاب را به اتمام رسانيده، آن را براى چاپ نزد ناشرهاى مختلف بردم؛ اما هر كدام از آنها به بهانه اى مرا دست به سر مى كردند.

يكى مى گفت: اين كتاب حتى تا زمان ظهور هم سرمايه اش را بر نمى گرداند؛ چرا كه كتابى تخصصى است و طالبان آن بسيار اندكند.

ديگرى با طعنه مى گفت: تو با اين استعداد حيف نيست كه وقت و عمر خود را درباره اين موضوعات تلف كنى و سومى مى گفت: اگر بتوانى كتابى كمك آموزشى بنويسى، قول مى دهم كه برايت چاپ كنم.

جالب آن بود كه بعضى از آنها جواب منفى را همان آغاز نمى دادند؛ بلكه نسخه تايپ شده را مى گرفتند تا آن را مطالعه و ارزيابى كنند و بعد جواب دهند.

يكى از مأيوس كننده ترين جواب ها، جواب يك ناشر غيرخصوصى بود كه كه كتاب هاى تخصصى چاپ مى كرد و براى ضرر آن، يارانه اى هم دريافت مى كرد. مسئول اين انتشارات، پس از پى گيرى هاى مكرر من، آب پاكى را روى دستم ريخت و گفت: از نوشته ات بسيار خوشم آمد؛ واقعاً محققانه كار كرده اى؛ اما حيف كه فعلاً اوضاع اقتصادى انتشارات مناسب نيست و ما در اين موقعيت ناچاريم كه در صدد چاپ كتاب هاى تجارى باشيم. ناشرى دولتى نيز پس از سه ماه معطلى، جواب داد: چون ما كتابى را با عنوان مشابه كتاب شما در دستور چاپ داريم، فعلاً از چاپ كتاب شما معذوريم.

سرانجام پس از اين در و آن در زدن و بعد از مشورت با اساتيد و متخصصان فن، تنها راه چاره را در اين ديدم كه خود به انتشار كتاب بپردازم. از اين رو با هزار مصيبت و مراجعه به قرض الحسنه ها و دوستان، پولى فراهم كرده، به انتشار كتاب پرداختم. روزى كه جلدهاى كتابم از چاپخانه بيرون آمد، حالت پدرى را داشتم كه پس از چندين سال نابارورى، چشمش به قدوم اولين فرزندش روشن شود؛ اما اين خوشحالى ديرى نپاييد؛ زيرا به هر ترتيبى بود، بايد كتاب ها را آب مى كردم تا بتوانم بخشى از قرض هايم را ادا كنم. اين جا بود كه به شبكه هاى مختلف توزيع مراجعه كردم؛ اما وقتى با درخواست هاى چهل و پنجاه درصدى پشت جلد كتاب به عنوان حق توزيع مواجه شدم، سرم سوت كشيد؛ به خصوص وقتى كه آنها به علت تخصصى بودن كتاب، حتى حاضر نبودند چك شش ماهه بدهند. اين جا بود كه باز چاره اى نديدم جز اين كه خودم كتاب را توزيع كنم. از فردا صبح كارم اين شده بود كه نسخه هاى كتاب را بار موتور گازى فكسنى ام مى كردم و به كتاب فروشى هاى مختلف مراجعه مى كردم و خود را نه به عنوان مؤلف، بلكه به عنوان يك پادوى انتشاراتى معرفى مى كردم و از آنها مى خواستم تا نسخه هايى از كتاب را بخرند كه بزرگوارانه ترين جواب آنها اين بود كه فعلاً چند نسخه را اين جا امانت بگذاريد تا بعد از فروش و كسر حدود سى درصد به عنوان حق فروش، پول آن را بازگردانيم. تا هنگام شنيدن خبر برگزيده شدن كتاب، تنها موفق به فروش صد نسخه از كتابم شده بودم؛ در حالى كه دو برابر اين مقدار را به دوستان، اساتيد و خويشاوندان هديه داده بودم. بيچاره پدر و مادرم كه با ديدن نام من روى جلد كتاب، فكر مى كردند كه فرزندشان داراى اعتبار، پول و ثروت شده است.

آن روز تا شب، تمام مشكلات گذشته جلوى چشمم رژه مى رفتند و در خيال خودم همه ناشران و كسانى را كه به من و كتابم با ديده تحقير مى نگريستند، مجسم مى كردم كه از رفتار خود به شدت پشيمان شده، در به در به دنبال من بودند تا به من تبريك گفته، معذرت خواهى كنند و ناشرانى را مى ديدم كه با حالت التماس روى پاى من افتاده، با عجز و لابه از من مى خواستند تا كتابم را براى تجديد چاپ به آنها بدهم و اين من بودم كه در همان حالت خيال، ناز مى كردم و با جواب «تا ببينم» آنها را با هزار زحمت از روى پاهاى خود جدا مى كردم كه اين جدا كردن حتى در حالت خيال، برايم مشكل بود.

كمى از اين خيالات دور شدم و به اين فكر افتادم كه حالا جايزه نفيس آنها چه مى تواند باشد و اين جا بود كه دوباره در درياى خيال غوطه ور شدم.

با خود گفتم: جايزه آنها حتماً به مقدارى هست كه علاوه بر پرداخت قرض هاى كتاب قبلى، مقدارى از آن را براى چاپ كتاب بعدى ام سرمايه گذارى كنم و پيش خود چنين استدلال مى كردم كه طبق كارت دعوتى كه ارسال شده است، پشتوانه اجراى اين مراسم باشكوه، سه وزارت خانه بزرگ تحقيقات و فناورى، فرهنگ و ارشاد، بهداشت و آموزش پزشكى و سازمان بزرگ جهاد دانشگاهى است كه هر يك حتى اگر بودجه كمى هم گذاشته باشند، جايزه مهم و با ارزشى خواهد بود؛ به ويژه كه در اوايل سال شنيده بودم كه دولت قصد دارد امسال به پژوهش اهميتى جدى بدهد و به همين منظور، بودجه پژوهش را چند صد درصد سال گذشته بالا برده است.

نكته اى كه بيشتر بارقه اميد را در دلم زنده مى كرد، آن بود كه چند شب قبل، تلويزيون مراسمى را پخش كرده بود كه در آن از ده ورزشكار جوان برگزيده كشورى در رشته هاى مختلف تقدير شد و در پايان مجرى برنامه اعلام كرد كه به هر يك از اين عزيزان، جايزه اى معادل هفت ميليون تومان داده مى شود و علاوه بر آن به قهرمان قهرمانان، بيست و پنج ميليون تومان پرداخت مى شود.

من با خود مى گفتم: اگر بنا باشد از اين قهرمانان جسمى اين گونه تقدير شود، حتماً از قهرمانان فكرى كه حتماً بنده هم يكى از آنها هستم!! اگر نگوييم دو برابر، حداقل به اندازه آنها تقدير خواهد شد؛ به ويژه آن كه متوليان كشور خود از نيروهاى فرهنگى بوده، به خوبى به ارزش و اهميت اين قهرمانان و نيز مشكلات آنها آشنايى دارند و حتماً امسال كه بناى اهميت دهى بيشتر به مقوله پژوهش را دارند، مقدارى از بودجه را هم در اين راه صرف خواهند كرد.

با اين خيالات و اوهام، روزهاى خوش انتظار را سپرى كردم و به هر ترتيب بود، خود را در روز موعود و زودتر از ساعت مقرر به جلسه همايش و تقدير رساندم و با اشتياق فراوان به سخن رانى ها و بيانات بزرگان جلسه گوش دادم و براى اجراى مراسم تقديم جوايز لحظه شمارى مى كردم. نكته اى كه بيشتر باعث خوشحالى من شد و اميد مرا براى دريافت جايزه اى بزرگ، صد چندان كرد، آن بود كه در ميان سخن رانان جلسه، علاوه بر مسئولان برخى از دانشگاه ها و برگزاركنندگان مراسم، رئيس محترم مجلس نيز قرار داشت. شايد بتوان گفت كه شاه بيت سخن رانى هاى همه سخن رانان و به ويژه رياست محترم مجلس، آن بود كه چرا وضعيت پژوهش در جامعه ما اين چنين دچار افت شده است و چه راه كارها و برنامه ريزى هايى براى ارتقاى آن بايد به اجرا گذاشت.

رئيس مجلس به اين نكته ظريف اشاره كرد كه چرا جوانان ما هيچ گاه جوانان پژوهش گر و محقق را به عنوان الگوى خود انتخاب نمى كنند و براى يافتن الگو، بيشتر به سراغ بازى كنان و بازى گران مى روند؟

اين سؤالى بود كه چندين سال ذهن مرا هم به خود مشغول كرده بود و هنوز هيچ جوابى براى آن پيدا نكرده بودم و منتظر بودم كه سخن ران، خود جواب آن را بدهد؛ اما ايشان فقط به طرح سؤال اكتفا كرد.

سرانجام مراسم به پايان خود نزديك شد و نوبت به اهداى جوايز رسيد و من كه دل توى دلم نبود، با ذوق زدگى فراوان با شنيدن نامم روى صحنه رفتم و در حالى كه با تك تك مسئولان حاضر دست دادم، لوح تقدير و جايزه خود را از دست رئيس مجلس گرفتم؛ در حالى كه همانند عاشقى به وصال رسيده سر از پا نمى شناختم.

اولين ضربه به خوشحالى ام زمانى بود كه به دور از چشم اطرافيان، جعبه كوچك حاوى جايزه را باز كردم كه در كمال ناباورى در آن بيش از يك سكه چيزى نيافتم؛ حتى چندين بار جعبه را وارسى كرده، تكان دادم، اما تلاشم كاملاً بيهوده بود.

در حالى كه نزديك بود از ناراحتى سكته كنم، ناگاه نگاهم به نامه اى در گوشه لوح تقدير افتاد؛ كمى حالم به جا آمد و با خود گفتم كه حتماً در اين نامه حواله پرايد يا سمندى وجود دارد كه تقدير شايسته اى از امثال اين جانب به حساب مى آيد؛ البته من قصد سوار شدن بر آن اتومبيل هاى گران قيمت را نداشتم؛ بلكه بر آن بودم تا در اولين فرصت آنها را به فروش رسانده، با پول آنها قرض هاى خود را ادا كنم و مقدارى از آن را هم براى تعمير موتور گازى ام هزينه كنم؛ باز كردن نامه همان و بر باد رفتن همه اميدها و خوش خيالى هايم همان.

محتواى نامه از سوى يكى از انتشارات غير خصوصى تنظيم شده بود كه در آن بن كتابى قرار داشت كه با ارائه آن به شعبه هاى آن انتشارات تا سقف 25 هزار تومان خريد، به مقدار 25 درصد به خريدار تخفيف مى دادند.

پس از آن، نااميدانه و در حالى كه توجه اطرافيانم را نيز جلب كرده بودم، به وارسى دقيق اطراف لوح تقدير پرداختم تا شايد در گوشه اى از آن چيزى خوشحال كننده بيابم؛ اما همه تلاش هاى مذبوحانه ام با شكست مواجه شد و غير از لوح تقدير و سكه بهار آزادى و آن بن كذايى، چيز ديگرى نيافتم و بالاخره با حالت بسيار اندوهناك جلسه را ترك كرده، به منزل باز گشتم.

همه اينها يك طرف و تلفن هاى جور و واجورى كه شب هنگام تا دير وقت ادامه داشت، يك طرف؛ چرا كه تلويزيون در بخش هاى مختلف خبرى خود و با توجه به حضور رئيس محترم مجلس، به خوبى خبر مراسم را پوشش داده بود و از شانس خوب يا بد من در همه بخش ها، صحنه دريافت جايزه و حتى خوانده شدن نامم، پخش شده بود.

تلفن هاى تبريك خويشان و دوستان بسيار خوشحال كننده بود؛ اما وقتى آنها جرأت مى كردند و از مقدار چند ميليونى جايزه سؤال مى كردند و جواب مرا مى شنيدند، آنها هم مثل من وا مى رفتند كه خيلى دوست داشتم در آن طرف خط مى بودم و قيافه هاى تماشايى آنها را مى ديدم. خوش خيال تر از من، طلب كارانم بودند كه با ديدن مراسم، انگار بوى گوشت كباب به مشامشان خورده بود؛ آنان پس از تبريك گفتن، چه در لفافه كنايه و چه با صراحت، چنين مى گفتند: خوب حالا با اين جايزه اى كه به دستت آمده، علاوه بر آن كه طلب هاى خود را پس مى دهى، مى توانى مقدارى هم به ما وام بدهى و مصيبت اين جا بود كه بيان مقدار واقعى جايزه از سوى من، تنها به عنوان دروغى براى فرار از اداى بدهى، تلقى مى شد و اين بود كه با اخم و ناراحتى، تلفن را قطع مى كردند.

آنان حق هم داشتند كه با ديدن آن مراسم باشكوه از تلويزيون، سخن مرا دروغ بپندارند. سرانجام آن شب هنگامى كه در رختخواب دچار بى خوابى شده بودم، نمى دانستم از به دست آوردن اين موقعيت ممتاز كه از اين به بعد سرى در ميان سران پيدا مى كنم، خوشحال باشم يا ناراحت؟

راستى شما اگر جاى من بوديد، چه حالى داشتيد؟

از همه اينها گذشته، به عنوان يك پژوهش گر كه هميشه سمج وار به دنبال پاسخ سؤالات خود است، از يك مطلب خوشحال شدم و آن اين كه بالاخره به پاسخى براى پرسش چندين ساله خود كه اتفاقاً پرسش رياست محترم مجلس نيز بود، رسيده بودم؛ پاسخى كه شايد ارزش چندين پروژه تحقيقاتى را داشت.

با يافتن اين پاسخ بود كه آن شب مانند ديگران به خوابى خوش فرو رفتم و تا صبح، خواب هاى خوش ديدم؛ به گونه اى كه آرزو مى كردم مانند ديگران (برخى مسئولان) هيچ گاه از خواب بيدار نشوم.

 

 

جهت اطلاع!

نمرديم و اثر طنز را ديديم!

زمانى كه طنز «كتاب سال دانشجويى» را مى نوشتم، هرگز در فكر تأثير آن نبودم؛ بلكه براى دل خوشى خودم و فوقش نوعى انتقاد مى نوشتم. نااميدى ام بيشتر از آن جهت بود كه پيش تر به نوعى ديگر، مقاله اى با عنوان «دو نوع تجليل متفاوت» كه به بررسى مقايسه اى تجليل از ورزشكاران محترم و پژوهش گران بيچاره مى پرداخت، نگاشته بودم و براى چند روزنامه كثيرالانتشار و مجله مرتبط فرستاده بودم؛ اما حتى از چاپ آنها باخبر نشدم. به هر حال، اين داستان طنز كه در شماره 25 مجله وزين پرسمان چاپ شد، اثر گذاشت و آن هم در حد ده ها ميليون تومان.

بله، جريان از اين قرار بود كه امسال در مراسم برگزارى كتاب سال دانشجويى، مسئله ناچيز بودن جوايز نسبت به سطوح علمى آثار، بارها از سوى مسئولان محترم همچون رئيس محترم جهاد دانشگاهى و مسئول محترم نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها مطرح شد و اشاره اى به مجله پرسمان و طنز مندرج در آن شده بود و بالاخره رگ غيرت مسئولان به جوش آمد و يك حج عمره و يك سكه به جوايز همه برندگان اضافه شده بود. خوش به حالشان و نوش جانشان و البته صد تشكر از مسئولان محترم در اين جا، جاى دارد؛ اما اى كاش اين لطف و مرحمت شامل سابقين نيز مى شد و يا لااقل اى كاش نصيبى هم به نويسنده طنز مى رسيد. با تذكر اين نكته كه لااقل مسئول محترم نهاد مى تواند آدرس اين جانب را به دست آورد و جايزه اضافى را برايم پست كند (راستى كه چه خوش خيالم). اگر هم نرسد، چاره اى ندارم جز آن كه بخوانم:

ديگران كاشتند و ما خورديم

ما بكاريم و ديگران بخورند

اميدوارم كه نوع جوايز امسال براى اين مراسم معتبر، نهادينه شود و بلكه سال هاى آينده، سطح جوايز رو به ترقى رود. شايد ما هم در سال هاى آينده، كتابى چاپ كرديم و برنده شديم.

در پايان ضمن تبريك به برندگان امسال، از آنها مى خواهم كه هنگام تشرف به سفر معنوى عمره، در مرحله اول، اين جانب و در مرحله بعد مسئولان پرسمان و در مرحله سوم مسئولان برگزارى كتاب سال دانشجويى را از دعاى خير خود فراموش ننمايند.

 

 

قاليچه حضرت سليمان (ع)

ساعت 2 بعد از ظهر بود كه خسته و كوفته به خانه رسيدم. همان دم در نامه اى را ديدم كه يك مرتبه دلم فرور ريخت. نامه از دانشكده... دانشگاه... بود كه در امتحان دكتراى آن شركت كرده بودم. شك نداشتم كه ابلاغ مردودى ام است؛ چرا كه در آن زمان معمولاً براى مردودى ها نامه مى فرستادند. با عجله و با ترس و لرز نامه را گشودم؛ اما در كمال ناباورى مشاهده كردم محتواى آن اعلام قبولى مرحله كتبى و دعوت براى مصاحبه است.

در آغاز خيلى خوشحال شدم؛ به گونه اى كه نمى دانستم از خوشحالى چكار كنم؛ اما كمى كه گذشت، خوشحالى ام رنگ و روى خود را از دست داد و كم كم تبديل به ناراحتى شد و حتى ناراحتى ام از خوشحالى افزون تر گشت؛ به طورى كه با خود گفتم: كاش اين نامه اعلام مردودى ام بود. علت اين ناراحتى، بدآوردن پيوسته من در مصاحبه ها بود؛ زيرا هم كمى خجالتى بودم و هم به طور ناخودآگاه در جلسه مصاحبه هول مى شدم و گاهى چرت و پرت هايى مى بافتم كه خودم هم بعدا خنده ام مى گرفت. يادم مى آيد، وقتى براى اولين بار پس از فراغت از كارشناسى ارشد در جلسه مصاحبه مؤسسه اى شركت كرده بودم، پرسيدند: حضرت جبرئيل(س) چه كسى بود؟ با آن كه قبلاً اطلاعات زيادى درباره او داشتم، فقط توانستم بگويم يكى از بزرگان بود. در جلسه اى ديگر، وقتى از چگونگى تيمم از من پرسيدند، آن را با طهارت گرفتن (استنجا) اشتباه گرفتم. ضمن آن كه از چنين سؤالى تعجب كرده بودم، مشغول توضيح دادن بودم كه از پوزخندهاى مصاحبه گران فهميدم دسته گل به آب داده ام. در مصاحبه اى ديگر، پس از پايان يافتن چنان هول شده بودم كه هنگام خروج به جاى در ورودى در كمد اتاق مصاحبه گران را باز كردم و در حالى كه از ديدن محتويات اسرارآميز آن مانند پتو و بالش و فلاسك و ظروف ناهارخورى تعجب مى كردم، با خود گفتم حال چطور از اين ها به خارج از اتاق راه پيدا كنم. تنها شليك خنده پشت سرم مرا متوجه اشتباه بزرگم كرد. آرى، به همين علت در جاهايى كه شرط ورود به آن مصاحبه بود، نتوانسته بودم، قبول شوم.

داشتم با خودم كلنجار مى رفتم كه چطور از اين سد عظيم عبور كنم و شوهرى كه پيدا شده از دست ندهم؛ چون در آن زمان مى گفتند: فوق ليسانس مانند دختر شوهر داده نشده است كه هر كس به پدر و مادر دختر مى رسد، مى گويد دخترت را شوهر ندادى. واقعا سخن درستى بود؛ چون در اين چند سالى كه فوق ليسانسم را گرفته بودم، شايد بيش از هزار بار با اين پرسش مواجه شدم كه دكترا شركت نكردى و يا دكترا قبول نشدى؟

يك هفته تا زمان مصاحبه وقت بود و اين يك هفته به اندازه يك قرن بر من گذشت. نمى دانستم آيا مصاحبه علمى است و يا فقط صرف شناسايى و اگر علمى است، چه چيزهايى بايد بخوانم. مشكل مهم تر من آن بود كه من دوره كارشناسى ارشد را در اين دانشگاه و دانشكده نگذرانده بودم و با استادان آن هيچ آشنايى نداشتم. در آن زمان چنان شايع بود كه هر دانشگاهى مايل است دانشجويان كارشناسى ارشد خودش را براى دكترا بپذيرد و مى گفتند: مصاحبه در حقيقت نوعى غربال است تا دانشجويان دانشگاه هاى ديگر كه در كتبى موفق شده اند، از دور خارج شوند. در اواسط هفته، ناگهان فكرى به ذهنم خطور كرد و آن اين كه مقالات و نوشته هاى چاپ شده و چاپ نشده اى را كه در اين چند سال فراغت از تحصيل نوشته ام، با خود به جلسه مصاحبه ببرم؛ چرا كه شنيده بودم، بعضى از استادان از دانشجويان پژوهشگر خوششان مى آيد. در ضمن ممكن بود همين نوشته ها مباحث جلسه مصاحبه را به سمت خود سوق دهد و آن ها را از پرسيدن سؤالات علمى منصرف كند. با همين فكر شروع به جمع آورى آن ها كردم. به تدريج دريافتم آثارم در كيف مدرسه ام جا نمى گيرد. به ناچار يك كيف مسافرتى تهيه كردم.

ساعت 9 صبح روز دوشنبه نوبت مصاحبه بود و ساعت 5/8 صبح من هن هن كنان خود را از پله هاى چهار طبقه ساختمان بالا كشيدم. از صبح زود كه از شهرستان به تهران رسيده بودم، براى حمل كيف پر از نوشته زحمت زيادى متحمل شده بودم و با خود فكر مى كردم حمل اين چند ساعته آن ها خيلى بيش تر از نوشتن چند مسأله زحمت مى برد.

ساعت 9 صبح بود كه استادان وارد جلسه شدند. ما كه منتظر اذن دخول بوديم، وقتى شنيديم تازه بناست جلسه دفاعيه يكى از پايان نامه هاى كارشناسى ارشد برگزار شود، يكه خورديم. اما به هر حال از فرصت استفاده كرديم ودر همان پشت در شروع به شناسايى حريفان نموديم. نتيجه اين شناسايى گامى ديگر بود كه مرا به نااميدى مطلق نزديك تر ساخت؛ چرا كه متوجه شدم ما شش نفريم و ظرفيت 5 نفر است و تنها من كارشناسى ارشد اين دانشكده را ندارم. ضمن آن كه آن ها افرادى نسبتا قوى اند و حتى بعضى از آن ها در امتيازات جنبى مثل سهميه رزمندگى نسبت به من اولويت دارند؛ اما نكته اى كه كمى مرا خوشحال ساخت اين بود كه هيچ يك از آن ها اهل تحقيق و نوشتن نبودند.

بالاخره جلسه دفاعيه تمام شد و ما را به نوبت به درون فراخواندند. دو سه نفرى كه جلوى من بودند، خيلى زود و با چهره هايى بشاش از جلسه خارج شدند و وقتى مى پرسيديم چه چيزهايى پرسيدند، جواب مى دادند: جلسه فرماليته است. بالاخره دبير جلسه اسم مرا خواند و من كيف به دست وارد شدم. وقتى نگاهم در گوش تا گوش جلسه به چهره هاى ناشناخته و پر ابهت استادان افتاد، خود را گم كردم و به جاى سلام با صداى بلند گفتم: «يا الله». در آن زمان نفهميدم چرا اشتباه كردم؛ اما بعدها متوجه شدم عكس اين اشتباه را در جايى ديگر نيز مرتكب شده ام ـ و آن نماز جماعت مسجدمان بود. وقتى رسيده بودم امام در ركوع بود و مسجد پر از جمعيت. من براى آن كه به ركوع برسم از همان ته مسجد، به جاى «يا الله»، فرياد كشيدم «سلام عليكم». اين مسأله باعث خنده تنى چند از نمازگزاران آشنا و بطلان نمازشان شد ـ خوشبختانه در اين جا اين اشتباه مورد توجه استادان محترم قرار نگرفت و آن ها به برگه هاى روبه روى خود كه ظاهرا برگه هاى ارزيابى دانشجوى قبلى بود، خيره شده بودند.

پس از چند لحظه، يكى يكى از روى برگه ها سر برداشته، به من توجه كردند و در همان نگاه اول نتوانستند تعجب خود را پنهان كنند. بالاخره يكى از آن ها پرسيد: شما؟

من كه هول شده بودم، جاى اسم و فاميل خودم را برعكس گفتم و با صدايى لرزان جواب دادم: «اصفهان ناصفى».

ظاهرا باتوجه به ليستى كه داشتند، متوجه شدند من چه اشتباهى كرده ام و فقط با پوزخندى مختصر از آن عبور كردند.

پس از معارفه اى مختصر، سيل سؤالات علمى به سوى من سرازير شد؛ سؤال هايى كه من از جواب دادن به بيش تر آن ها برنمى آمدم. البته نه به جهت ضعف علمى بلكه به جهت ابهت جلسه مصاحبه كه مرا گرفته بود. حتى وقتى استاد زبان جلسه، از من پرسيد: theology يعنى چه؟ با آن كه تا آن زمان چند متن تخصصى زبان پيرامون كلام خوانده بودم و اين كلمه از بديهى ترين لغت هاى آن متون بود، نتوانستم جواب بدهم. پس از حدود بيست دقيقه يكى از استادان كه ظاهرا رئيس جلسه بود، گفت: مى توانيد تشريف ببريد. من با نااميدى كامل كيف را از جا بلند كردم و به سمت در راه افتادم. در اين هنگام، يكى از استادان متوجه سنگينى كيف شد و به شوخى پرسيد: بااين كيف آهن حمل مى كنى؟

من كه تا آن زمان از محتويات كيف و فلسفه حمل آن غافل شده بودم، برقى در چشمانم درخشيد و جواب دادم: نوشته هاى بنده است. با شنيدن اين جواب، آن ها حساس شده و از من دعوت كردند تا بنشينم و توضيح دهم. من با خوشحالى در كيف را باز كرده، يكى يكى نوشته هاى خودم را معرفى كردم.

پس از اتمام معرفى يكى از استادان به من گفت: خوب نكته ديگرى ندارى بگويى.

من كه دراين چند دقيقه سر حال آمده بودم و ضمنا ابهت جلسه هم شكسته شده بود، كمى پررو شدم و جواب دادم: نكته اى ندارم، فقط دوست دارم لطيفه اى تعريف كنم. در حقيقت لطيفه اى يادم آمده بود كه باآن مى خواستم فلسفه تشكيل جلسه مصاحبه را به نقد بكشم.

استادان هم كه خسته شده بودند، از اين پيشنهاد استقبال كردند و گفتند: بفرما.

من لطيفه اى را كه قبلاً شنيده بودم، كمى دستكارى كردم و چنين باز گفتم:

يك روز يك اصفهانى و يك تهرانى و يك شيرازى سوار هواپيما مى شوند و هواپيماى آن ها در آستانه سقوط قرار مى گيرد. در اين هنگام ناگاه حضرت سليمان(ع) باقاليچه اش سر مى رسد و مى گويد: من حاضرم شما را نجات بدهم؛ اما به اين شرط كه به سؤالاتم پاسخ صحيح بدهيد. آن ها قبول مى كنند. آن گاه از تهرانى مى پرسد: مركز استان تهران كجاست؟ او جواب مى دهد: شهر تهران و سوار قاليچه مى شود. از شيرازى مى پرسد: مركز استان فارس كجاست؟ و او جواب مى دهد شيراز و سوار مى شود.

اما وقتى نوبت به اصفهانى مى رسد، از او مى پرسد: در قرن گذشته زلزله اى در شمال آفريقا اتفاق افتاد، به من بگو اين زلزله در كدام كشور بود؟ دقيقا چه سال و چه ماه و چه روز و چه ساعت و دقيقه و ثانيه بود و چه تعداد در آن كشته شدند و اسامى كشته شدگان را يكى يكى نام ببر.

اصفهانى كه با شنيدن سؤالات همسفرهايش به هيچ وجه انتظار چنين سؤالى نداشت، باعصبانيت روبه حضرت سليمان(ع) كرد و با اشاره به كوچكى قاليچه گفت: بابا اگه جا ندارى درست بوگو(بگو) جا ندارم، ديگه اين مسأله هاى عجيب و غريب چى چى اس كُ (كه) مى پرسى؟

باشنيدن اين لطيفه تقريبا همه حاضران كمى خنديدند. پس از چند لحظه يكى از آن كه بعدها فهميدم مدير گروه است، گفت: بالاخره يه جايى برايت پيدا مى كنيم.

در اولين جلسه ترم، همين استاد در جلسه درس خود به من گفت: ديدى بالاخره يك جايى برايت پيدا كرديم.

تنها پس از گذشت چند ماه بود كه من متوجه شدم اين مدير با انصاف چقدر با آموزش دانشگاه نامه نگارى كرده تا توانسته است موافقت آن ها را براى افزايش ظرفيت از پنج نفر به شش نفر بگيرد.

  

 

آهاى پسر بيا بشين سرجات!

معمول بود كه براى دانشجويان دكترى، در ترم دوم تحصيلشان، تدريس مى گذاشتند. آن روز هم روز اول تدريس من بود.

در همان حال و هواى دانشجويى، بدون آن كه بخواهم ژست استادى بگيرم و لباس استاد مآبانه بپوشم، با كيف زوار در رفته خود به كلاس رفتم. هنوز دو سه نفرى بيش تر نيامده بودند. كيف را باز كرده، كتابى درآوردم و مشغول مطالعه شدم.

كمى بعد، از سروصدا و شوخى هاى هنجار و ناهنجار دانشجويان، فهميدم كلاس تقريبا تكميل شده است. كيفم را برداشتم و پشت تريبون قرار گرفتم. اما انگار نه انگار، هيچ كس به من توجهى نداشت. چند تقه به تريبون زدم.

دانشجويان به قيافه من كه ماشاءالله هزار ماشاءالله ـ بزنم به تخته ـ در آن زمان هنوز جوان مانده و كم تر از سن و سالم نشان مى داد، نگاه كردند و تا چند لحظه سخن نگفتند. اما پس از آن، يكى از دانشجويان كه بفهمى نفهمى مقدارى چاق بود و صورت تپل مپلى داشت، با صداى زمخت خود گفت: «آهاى پسر، فرمايش!»

من كه تا آن زمان دانشجويى به آن چاقى نديده بودم، كمى جا خوردم و با لكنت گفتم: مى مى خواهم درس بدهم.

اين جا بود كه شليك خنده كلاس را منفجر كرد. عده اى شروع به تحسين كردند كه: «خيلى باحالى، شوخى بامزه اى بود.»

من كه كمى اعتماد به نفس پيدا كرده بودم، با صداى محكم ترى گفتم: «دوستان عزيز! من استاد اين درس...»

هنوز جمله ام تمام نشده بود كه بار ديگر خنده كلاس را فراگرفت.

دانشجويان در حال خنده مرتب به هم مى گفتند: «بچه ها مى گه من استادم». آخه استاد با اين قيافه و كت و شلوار باستانى و كيف سلمانى؟!

اما من سماجت كرده، بار ديگر تكرار كردم: «من استادم».

اين بار خنده ها كم تر و پرخاش ها بيش تر شد. يكى مى گفت: شوخى نكن. ديگرى مى گفت: حال ما را گرفتى، بس است. سومى مى گفت: بله، استادى؛ اما استاد سلمانى. چهارمى فرياد زد: بابا اين قدر مزه نپران. پنجمى گفت: اگر تو استادى، پس من پروفسورم. در اين ميان، آن دانشجوى چاق از آخر كلاس كه به لُژْ معروف بود و محل اسقرار خواب آلوده ها و شيطنت بازها و خاله زنك ها شمرده مى شد، از جا بلند شد و در حالى كه سمت من مى آمد، با صدايى آمرانه گفت: آهاى پسر، بيا بشين سرجات!

من از شنيدن صداى گام هاى محكم او جاخوردم و با خودگفتم : الآن است كه مى آيد و با سيلى و اُردنگى از كلاس بيرونم مى اندازد.

اما در همين حال صداى يكى ديگر از دانشجويان به فريادم رسيد. او گفت: اگر استادى، پس درست را بده. با اين پيشنهاد، دانشجوى چاق سرجاى خود در وسط كلاس ميخكوب شد. من از فرصت استفاده كرده، ماژيك برداشتم و درس را آغاز كردم. چنان حرارت و هيجان داشتم كه تا نيم ساعت بعد متوجه نشدم همه دانشجويان دهانشان از تعجب باز مانده و آن دانشجوى چاق همچنان در وسط كلاس ايستاده است، در اين هنگام، توجهم به او جلب شد. ديدم گونه هايش مانند لبو قرمز شده، عرق از سرورويش مى ريزد. دلم به حالش سوخت. گفتم: عزيزم، برو سرجايت بنشين.

او كه انگار تازه به هوش آمده بود، يكه خورد و در حالى كه سر به زير افكنده بود، به صندلى اش بازگشت.

در پايان كلاس، دانشجويان دورم را گرفته، هر كدام با زبانى معذرت خواهى مى كردند. در همان هنگام، مى شنيدم كه يكى آهسته مى گفت: خوب شد فحش و ناسزا نداديم. ديگرى مى گفت: من را بگو كه مى خواستم اين استاد لاغر مردنى را بزنم.

در پايان ترم، دانشجويان آن كلاس به بهترين دوستان من تبديل شدند.

تنها كسى كه در پايان ترم از درس من نمره 20 گرفت، همان دانشجوى چاق بود؛ بدون آن كه در نمره دادن ذره اى ملاحظه هيكلش رابكنم. اين را هم بگويم كه براى ترم بعدى يك دست كت و شلوار نو و يك كيف شيك تهيه كردم.

 

 

يخ رضاخانى

همين طور كه با بى حالى داشتم اخبار تكرارى تلويزيون را مشاهده مى كردم، ناگاه خبرى اعلام شد؛ بى اختيار از جا جستم و نه چهارچشمى، بلكه چهل چشمى به تلويزيون خيره شدم.

خبر اعلام شده براى من بسيار سرنوشت ساز بود؛ به گونه اى كه مى توانست، مسير زندگى ام را عوض كند.

خبر از اين قرار بود كه هيئت محترم دولت، به منظور پيشبرد پژوهش هاى دانشجويان، براى هر پايان نامه دكترا تا حد هشت ميليون تومان اختصاص داده است.

هشت ميليون تومان رقم كمى نبود كه بتوان از آن چشم پوشى كرد؛ به خصوص براى اين جانب كه با هزار مشكل روبه رو بودم و مشكلاتم تا به جايى رسيده بود كه قيد پايان نامه نوشتن را زده بودم و كم كم داشتم نسبت به گرفتن مدرك دكترا بى خيال مى شدم.

آن شب از فكر هشت ميليون تومان تا صبح به اين طرف و آن طرف غلطيدم و لحظه اى خواب به چشمم نيامد و مدام براى آن نقشه مى كشيدم و چاه و چاله پر مى كردم.

بى خوابى و حال خوشم به گونه اى بود كه ساعتى پس از نيمه شب، به ذوق آمده، با حالت معنوى و عرفانى، وضويى مشد گرفتم و بدون آن كه بخواهم ريا كنم، نماز شبى آن چنانى خواندم كه در تمام عمرم چنان نماز شبى نخوانده بودم (و شايد هم اصلاً تا آن موقع نماز شب نخوانده بودم) و در قنوت آخر نماز، به جان همه مسئولان وزارت علوم، از وزير گرفته تا آبدارچى وزارت خانه دعا كردم و از فكر مترقى آنها كه اين چنين به تحكيم بنيادهاى پژوهشى مى پردازند، تقدير كردم. فردا صبح زود پس از صرف صبحانه اى مختصر، به سمت دانشكده راه افتادم تا به خيال خود هشت ميليون يا لااقل بخشى از آن را تحويل بگيرم و چنان زود به دانشكده رسيدم كه حتى آبدارچى ها هنوز نيامده بودند. بالاخره چند ساعتى منتظر ماندم تا مسئولان دانشكده و از جمله مدير گروه پيدايشان شد. خودم را با عجله به مدير گروه رساندم و خبر را به او دادم و او هم كه خبر را قبلاً شنيده بود، بلافاصله با رئيس دانشكده تماس گرفت. جواب رئيس اولين آب سردى بود كه بر روى آتش عجله من ريخته شد. جواب اين بود: بله، من هم شنيدم؛ اما هنوز چيزى به ما ابلاغ نشده است. تا يك ماه بعد تقريباً كار هر روز من اين شده بود كه يا با سرزدن به دانشكده و يا با تماس تلفنى، پى گير ماجرا شوم؛ اما دريغ از شنيدن جمله «ابلاغ شد».

پس از آن، دوباره به بى خيالى فرو رفتم و دوباره قيد نوشتن پايان نامه را زدم؛ اما پس از گذشت چند ماه ناگاه زنگ تلفن به صدا در آمد و در آن سوى خط، اين صداى خوشايند منشى محترم گروه بود (لازم به تذكر است كه منشى گروه از جنس مذكر است) كه مى گفت: بالاخره دستورالعمل پرداخت هشت ميليون تومان از سوى وزارت خانه به دانشگاه و از آن جا به دانشكده، ابلاغ شده است و به من تكليف كرد كه هر چه سريع تر براى آگاهى از چند و چون ماجرا خودم را به دانشكده برسانم و من هم از خدا خواسته، نفهميدم كه چگونه لباس پوشيده، مسير خانه تا دانشكده را طى كردم.

در اتاق گروه دانشكده، ضمن استقبال پرشور از اين جانب (كه البته بعداً علت آن را فهميدم) مرا متوجه اين نكته كردند كه اين دستورالعمل شامل همه دانشجويان نمى شود و داراى شرايطى است كه خوشبختانه پس از بررسى شرايط دريافتم كه اين جانب همه آنها را واجد هستم؛ شرايطى مثل اين كه ورودى سال 80 به بعد باشد؛ امتحان جامع خود را تا فلان تاريخ داده باشد و تنها يك شرط باقى مانده بود و آن هم تصويب موضوع پايان نامه بود كه بايد، به گونه اى داراى اثر كاربردى باشد. به هر حال، همان جا با مشورت مدير گروه و ديگر اساتيد، چند موضوع را مطرح كرده، پيرامون آن بحث كرديم و بالاخره يكى از آن موضوعات انتخاب شد و بنا شد تا دو هفته بعد، طرح تفصيلى آن را به گروه ارائه دهم.

اين دو هفته تنها كار من مطالعه پيرامون موضوع بود تا بتوانم به بهترين وجه، طرحى مناسب نوشته، هشت ميليون تومان را قاپ بزنم.

سرانجام اين دو هفته هم به پايان رسيد و طرح خوشگل خودم را به صورت تايپ شده به گروه ارائه كردم و گروه ضمن تشويق فراوان، قول داد كه در اسرع وقت به آن رسيدگى كند.

ظهر هنگام هنوز پايم را از دانشكده بيرون نگذاشته بودم كه خبردار شدم گروه طرحم را بدون هيچ كم و كاستى تصويب كرده، آن را براى مقامات بالاتر فرستاده است.

پس از اين عجله كارى، دوباره به مدت چند ماه كار من شده بود انتظار شنيدن و سماق مكيدن و جالب آن بود كه عيال و بچه ها كه خبر را شنيده بودند، انگار بوى كباب به مشامشان رسيده بود و مدام براى اين هشت ميليون تومان بيچاره من كه خودم قبلاً چاه و چاله هاى آن را به صورت نقشه مهندسى دقيقاً ترسيم كرده بودم، نقشه فوق مهندسى مى كشيدند. از دوچرخه و عروسك گرفته تا كابينت آشپزخانه، پرده خانه، ميز و صندلى براى آشپزخانه و احياناً خريد دست بند طلا، نقشه هاى جديدى بود كه براى اين پول زبان بسته كشيده مى شد و هر چه مدت انتظار طولانى تر مى شد، نقشه ها نيز زيادتر مى گشت؛ تا جايى كه من كم كم از فكر چاه و چاله هاى سابق بيرون آمده، به اين نقشه هاى جديد مى انديشيدم.

سرانجام، پس از ماه ها انتظار و در حالى كه خود را براى برپايى مراسم جشن اولين سالگرد شنيدن آن خبر كذايى آماده مى كردم، دوباره زنگ تلفن به صدا در آمد و دوباره صداى خوشايند منشى محترم گروه را شنيدم كه با خوشحالى خبر رسيدن پول را مى داد و من در حالى كه از ذوق سر از پا نمى شناختم، از منشى سؤال كردم: آيا همه هشت ميليون را يك جا به صورت پيش پرداخت مى دهند يا آن را در طى دو قسط چهار ميليون تومانى پرداخت مى كنند؟

منشى در حالى كه سعى مى كرد در پشت تلفن خنده خود را كنترل كند، جواب داد: نه اين خبرها نيست؛ از اين هشت ميليونى كه به دانشكده رسيده است، مقدار 60 درصد آن را دانشكده براى خرج هاى جانبى خود بر مى دارد و 40 درصد باقيمانده به دانشكده و گروه تحويل داده مى شود كه از آن مقدار، گروه از ده تا سى درصد آن را به دانشجو مى دهد و گروه براى پايان نامه شما مقدار پانصد هزار تومان تصويب كرده است كه شما بايد در فلان بانك حساب باز كنيد تا حدود چهل پنجاه روز ديگر پول به حساب شما واريز شود.

با شنيدن اين خبر، سرم سوت كشيد و نفهميدم چگونه مكالمه را قطع كردم. آخر هشت ميليون كجا و پانصد هزار تومان كجا!

اين پول كه به زور به خرج تايپ پايان نامه و ترسيم نقشه هاى آن مى رسد و حتى نمى شود با آن يك چاله ده سانتيمترى را پر كرد. بى اختيار روى زمين افتادم و از حال رفتم و وقتى عيال سراسيمه به بالينم آمد و پرسيد چه شد؟ تنها توانستم بگويم كه هشت ميليون تومان تبديل به يخ رضاخان شد و روز بعد وقتى كه كمى حالم جا آمد، ماجرا را پرسيد و من آن را برايش تعريف كردم. در پايان و در حالى كه تمام خواب و خيال هاى خود را بر باد فنا مى ديد، با حالتى اندوهناك پرسيد، راستى «يخ رضاخان» كه ديروز مى گفتى، چه ماجرايى دارد؟ من هم با آب و تاب برايش شرح دادم كه در زمان رضاخان پهلوى عده اى از نظاميان فرودست از كمبود حقوق و مواجب خود نزد او شكايت بردند. رضاخان براى آن كه چگونگى صورت مسئله را به آنها بفهماند، دستور داد در روزى معين در پادگان آماده باشند. در آن روز، رضاخان به جاى آن كه سخنرانى كند، قالب يخى را به فردى كه سر ستون ايستاده بود، داد و دستور داد تا آن را دست به دست كرده تا به فرد آخر ستون برسد و اين قالب بزرگ يخ وقتى به نفر آخر ستون طولانى رسيد، تنها به صورت يك تكه ناچيز كه در دست جاى مى گرفت، در آمده بود.

آن گاه رضاخان رو به آنها كرده، گفت: وقتى من بودجه را ابلاغ مى كنم، به صورت آن قالب بزرگ يخ است؛ اما تا بيايد به شما برسد، به شكل آن تكه كوچك در مى آيد كه البته باز جاى شكرش باقى است. من اين داستان را ساليان قبل شنيده بودم؛ اما هيچ گاه به مغزم خطور نمى كرد كه روزى براى خودم مصداق پيدا كند.

و الان تنها اميدواريم آن است كه اين نوشته قبل از واريز شدن پانصد هزار تومان به حسابم، چاپ نشود تا مبادا خداى ناكرده، در آن تأثير گذاشته، آن را كوچك تر كند يا اصلاً چيزى بدهكار شوم.

راستى شما فكر مى كنيد كه بالاخره اين پانصد هزار تومان، بدون كم و كاست به دستم خواهد رسيد؟ سوال ديگر اين است كه دانشگاه و دانشكده و گروهى كه بودجه مصوب دولتى دارند، با اين هفت ميليون و پانصد هزار تومان امثال من دانشجوى فلك زده بيچاره، مى خواهند چه كنند و تا حال بدون اين پول چه مى كرده اند؟

 



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها