خانه> کتاب >1141


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
نظرات مقاله «پيامد...
احضار روح با نعلبك...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
جلسه خواستگاري
...

گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
لیست کتب اداره مشا...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
اخلاق پيامبر(2)- م...
خاطره اي جالب از ز...
موي بلند و وضو
اخلاق پيامبر - توص...
شيوه هاي کنترل نفس...
امام خميني(ره) و غ...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2088

بازدید مقالات:
6473077

بازدید سوالات:
2583922



هم حسینی بود هم بهشتی بازديد: 1912

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


 

 

 

 

 هم حسينى بود هم بهشتى

 گلگشتى در زندگانى و خاطرات شهيد دكتر آيت اللّه سيد محمد حسينى بهشتى

سرشناسه: آقايى، مهدى، 1358.
عنوان و نام پديدآور: هم حسينى بود هم بهشتى: گلگشتى در زندگانى و خاطرات شهيد دكتر آيت اللّه سيد محمد حسينى بهشتى / مهدى آقايى.
مشخصات نشر: قم؛ نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، دفتر نشر معارف، 1388.
مشخصات ظاهرى: 108 ص.
شابك: 000/10 ريال: 2-224-531-964-978
وضعيت فهرست نويسى: فيپا
يادداشت: واژه نامه
يادداشت: كتابنامه
موضوع: بهشتى، محمد، 1307-1360
موضوع: شهيدان ـ ايران ـ بازماندگان ـ خاطرات.
موضوع: ايران ـ تاريخ ـ انقلاب اسلامى، 1357.
شناسه افزوده: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، دفتر نشر معارف.
رده بندى كنگره: 1388 7/9/ب1668DSR
رده بندى ديويى: 084092/955
شماره كتابشناسى ملى: 1856043
تنظيم و نظارت: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها
معاونت مطالعات راهبردى
صفحه آرايى: اميرحسين عليزاده
ناشر: دفتر نشر معارف
تيراژ: 5000 نسخه
نوبت چاپ: سوم ـ تابستان 1390
شابك: 2-224-531-964-978
قيمت: 1000 تومان
«همه حقوق براى ناشر محفوظ است»
مراكز پخش:
1. مديريت پخش دفتر نشر معارف: قم، خيابان شهدا، كوچه 32، پلاك 5، تلفن و نمابر: 7744616
2. فروشگاه شماره 1: قم، خيابان شهداء، روبه روى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن 7735451
3. فروشگاه شماره 2: تهران، خيابان انقلاب، چهار راه كالج، جنب بانك ملت، پ 715، تلفن 88911212
نشانى اينترنت: www.Ketabroom.ir
پست الكترونيك: info@Ketabroom.ir



فهرست مندرجات

مقدمه··· 11
مثلاً سال شمار زندگى··· 13
1. تازه اول راهه··· 16
2. قانون است ديگر··· 16
3. مگر دست تنهايى مى شد··· 17
4. يكى يكى، پست سر هم··· 18
5. يك وظيفه، يك رزم··· 18
6. سخنران: سيد محمد حسينى··· 19
7. معنى ديگر··· 21
8. بايد بريم بميريم··· 22
9. رفتن به مسافرت··· 23
10. پياده پياده··· 23
11. ترجمه قرآن براى شما··· 24
12. زمانى هم آزاد گذاشته بود··· 24
13. اصلاً من بهايى ام··· 25
14. بزرگ ترين گناه من··· 26
15. بگذاريد بروند··· 27
16. دين اسلام، جهانى است··· 29
17. فكر كرديم شعبده بازى مى كنين!··· 30
18. ليست بلند بالا··· 31
19. وسواس يا حساسيت··· 31
20. خالى از لطف نيست··· 32
21. دروس اسلامى آلمانى··· 33
22. ذبح شرعى··· 34
23. فاتحه مى خوانند··· 34
24. ساعت 30:4··· 35
25. هفتگى؛ ماهانه، موسمى··· 37
26. علوم روز مخصوص شب ها!··· 37
27. خروجى يك برنامه··· 38
28. آمده ام معالجه شوم··· 39
29. تجديد عهد··· 41
30 حمله كن هستم··· 42
31. سيد سنى!··· 43
32. از آن آخوندها نيستم··· 44
33. عطر ياس··· 44
34. انتظار رييس··· 45
35. مجتهد بود··· 45
36. مجبور بوديم برويم پارك··· 47
37. دل شير مى خواست··· 47
38. فردا صبح ساعت 10··· 48
39. در پى كسانى برويد...··· 49
40. حتى يك بار هم··· 49
41. اندرونى··· 50
42. مرز زندگى··· 52
43. اول مى رفت··· 52
44. كار قرآنى··· 53
45. خيلى رسمى و با احترام··· 53
46. آپارتمان 5/37 مترى··· 54
47. دليل قانع كننده ساواك!··· 54
48. حتى رجوى··· 55
49. سه هزار شيلينگ··· 56
50. صحيح نيست!··· 56
51. گلوگير نباشد··· 57
52. يك جمله اگر بنويسيد··· 58
53. شما فكر مى كنيد...··· 59
54. ضرورت زندگى انسان··· 60
55. كتابخانه شهرضا··· 61
56. جلسات بحث ولايت··· 61
57. بايد سرپيچى كرد··· 62
58. راه چاره··· 63
59. صرف روحانى بودن··· 64
60. محاكمه علنى··· 64
61. لذت محاكمه بهشتى··· 65
62. گروه سوم··· 65
63. قضاوت با مخاطبان··· 66
64. آلت دست··· 67
65. يك طلبه··· 69
66. راننده اتوبوس و مسافرانش··· 70
67. خيانت هاى بهشتى!··· 71
68. بقيه را بذار به عهده خودش··· 71
69. به اندازه اين مسواك··· 72
70. اعتراض فورى··· 73
71. نقطه قوت··· 74
72. فقط از آينده بگوييم··· 75
73. در حضور خودم بگويند··· 76
74. كار بهشتيه!··· 77
75. دو دليل داشت··· 77
76. بهشتى بازيگر!··· 79
77. پيشانى ام را بوسيد··· 80
78. نمى توانم ساكت باشم··· 81
79. يك روز با قبا··· 83
80. خلاء قدرت··· 83
81. گلچينى از بوستان معطر كلام شهيد··· 85
82. چشمان نافذ و پر فروغشان··· 99
83. به درد بخور براى جامعه··· 101

مقدمه
خيلى ها فقط پشيمان اند، افسوس مى خورند، خيلى ها هم دوست دارند باز هم برايشان تكرار شود، مى خواهند باز هم آن چهره آسمانى، با نگاهى كه در افق، در آن دوردست ها به آسمان گره خورده است و كمتر زمينى است؛ به آنها نگاه كند.
اگر گوش شنوايى باشد، هنوز هم آوايش به گوش مى رسد هنوز هم از ما مى خواهد تا «عاشق شويم» و دليل مى آورد كه: «زندگى به عشق است، مسلمان عاشق است، عاشق خداست». صداى محكم و پرصلابت مردى كه «راست قامت جاودانه تاريخ خواهد ماند» چه روح نواز است! صداى مردى كه از خدمت مى گفت؛ مردى كه عقيده داشت: «ما شيفتگان خدمتيم نه تشنگان قدرت» هنوز بعضى ها دنبال آن اقتدار مى گردند، دوست دارند دوباره او بگويد: «به آمريكا بگوييد از ايران عصبانى باش و از اين عصبانيت بمير». اما چه سود؟! كه او بهاى بهشت را پرداخت، او خود بر اين مرام بود كه: «بهشت را به بها مى دهند نه به بهانه». اكنون در آن سوى آسمان ها، ما را مى نگرد.

در مطلع فجر، كوس انكار زدند
رسوايى خويش را چنين جار زدند
فرمان چو رسيد، شحنه هاى شب مست
هفتاد و دو منصور به يك دار زدند

* * *
 

مثلاً سال شمار زندگى
محله لنبان اصفهان زادگاه فرزندى شد كه هم «حسينى» بود هم «بهشتى».
سيدمحمد، چهار بهار از عمرش گذشته بود كه به مكتب خانه مى رفت. اما خيلى سريع رشد كرد و فقط 12 سال داشت كه دانش آموز دبيرستان سعدى شد. كم كم شوق واشتياق مدرسه علميه صدر وجودش را گرفت. و حالا سيدمحمد كه فقط 14 سالش بود، شده بود طلبه علوم دينى. چهار سال چه زود گذشت و سيد تشنه علم به درياى حوزه قم پانهاد. البته كه درس كلاسيكش را هم از ياد نبرد. سال 27 ديپلم ادبى گرفت و سال 30 هم در رشته فلسفه از دانشگاه تهران، ليسانس. سيّد در همين حال، فعاليت فرهنگى و مطبوعاتى هم داشت. جالب آن كه اولين مقاله منتشر شده اش «حكومت در اسلام» بود كه در «مكتب تشيع» به چاپ رسيد.
خودش را براى اعزام به خارج آماده مى كرد يعنى مى خواست از بورس اعزام به خارج استفاده كند كه يك حادثه نظرش را عوض كرد. ماند همين جا و رفت سراغ آموزش و پرورش. حالا ديگر سيد، دبير شده بود. يك روحانى كه زبان انگليسى تدريس مى كرد! مدرسه دين و دانش به سبك جديد براى دانش آموزان قمى و مدرسه علميه حقّانى براى طلاب از طرح هايى بود كه سيّد را به هدفش نزديك مى كرد. آخر سيد با دوستانش نشسته بودند در مورد مشكلات جامعه دنبال چاره مى گشتند.
تدريس و تأسيس مدرسه مانع تحصيلات نبود. سال 39، سيد از پايان نامه دكتراى خود در رشته فلسفه با عنوان «خدا در قرآن» دفاع كرد.
شروع مبارزات براى خيلى از شاگردان امام«ره» فصل جديد زندگى است. سيّد هم كه از مهره هاى اصلى به حساب مى آمد تا اينكه از سال 44 تا 49 مبارزات را در ايران دنبال نكرد. مركز اسلامى هامبورگ، مديريت سيّد را در اين سال ها تجربه مى كرد. دقّت كنيد مركز اسلامى هامبورگ نه مسجد ايرانيان. اين هم ابتكار او بود تا بقيّه مسلمانان هم به اين صفوف بپيوندند. بعد هم كه برگشت دوباره رفت سراغ آموزش و پرورش. اما اين دفعه، تأليف كتاب هاى دينى. مبارزات كه اوج گرفت امام هم به فرانسه رفته بودند، سيّد كه به پاريس رفت، فرمان تشكيل شوراى انقلاب را از امام گرفت.
انقلاب كه پيروز شد ديگر خيلى ها مى دانند، مجلس خبرگان قانون اساسى را با چه درايتى اداره مى كرد، دبير كل حزب جمهورى اسلامى بود و به فرمان امام، رئيس ديوان عالى كشور شد. آخرين برگ دفتر زندگانى اش اين بود كه: «بهشتى مظلوم زيست، مظلوم مرد و خار چشم دشمنان بود».

1. تازه اول راهه
مدام سفارشم مى كرد كه نكنه خداى ناكرده فراموشم بشه: نماز اول وقت و قرائت قرآن رو. دوران حمل بود، اين طورى برام خيلى سخت شده بود. از طرفى خواب بابا، از طرفى هم سفارش هاى آقا سيد!
سيّد محمد كه به دنيا اومد، نفس راحتى كشيدم، ولى خيلى زود فهميدم، تازه اول راهه! تا از شير بگيرمش، 9 بار قرآن را ختم كردم.

2. قانون است ديگر
آن روز، روز اعلام نتيجه بود، نتيجه آزمون ورودى! سيّد محمد، فقط شش سال داشت. براى ورود به دبستان ثروت امتحان داده بود. وقتى آقاى مدير آمد سيد را صدا زد و گفت: احسنت! سيّدمحمد! با اين هوش و معلومات بايد دانش آموز كلاس ششم بشوى! اما چه مى شود كرد، سنت كم است قانون است ديگر، نمى شود.

3. مگر دست تنهايى مى شد
«يكبار در سن 16 سالگى به روستايى رفتم؛ آنجا در دهه محرم و صفر، منبر مى رفتم. در يكى از سفرها از ظلم كدخدا صحبت شد؛ كه هم كدخدا بود و هم ارباب. به جوان هاى روستا گفتم: كه چرا بايد اين بر شما حكومت كند و زور بگويد؟ گفتند: سرنيزه ژاندارم از او حمايت مى كند؛ گفتم: اين كدخدا را بايد برداريم، حالا اگر او را برداريم، كدخداى خوب داريد؟ گفتند: بله، آقا سيدجعفر، آدم خوبى است و ما همه او را قبول داريم. ما دست به كار شديم تا كدخدا و ارباب را از ده بتارانيم؛ ولى مگر دست تنهايى مى شد؟ جوانان روستا را برضد او بسيج كرديم، ولى كافى نبود پشت او در شهر به فرماندارى محكم بود. در شهر تلاش كرديم يك وسيله اى پيدا كنيم كه فرماندار از كدخدا حمايت نكند. آن وقت كدخدا را جاكن كرديم و سيدجعفر را كدخدا نموديم».

4. يكى يكى، پست سر هم
بعضى وقت ها، بايد آدم تجربه كنه، تا بفهمه.
جريان مسافرت ما هم جالبه! راننده كه هر كارى مى خواست كرد، گوشش بدهكار كسى نبود. با رفقا، قرار گذاشتيم، يكى يكى، پشت سر هم، اعتراض كنيم. من شروع كردم، بعدش رفيقم و بعدش اون يكى. كم كم صداى مردم هم در اومد. راننده هم كه ديد چاره اى نيست، تسليم شد.
حالا مى شد فهميد كه «يد الله مع الجماعه» يعنى چى؟!

5. يك وظيفه، يك رزم
«من اين كار (تأليف كتابهاى دينى) را به عنوان يك وظيفه، يك رزم، بر استادى دانشگاه ترجيح دادم. ما اين كار را كرديم و تاكتيكى هم به كار برديم، تاكتيك اين بود كه چون معمول بود كتاب ها را براى مرحله نهايى، لااقل به شوراى عالى آموزش و پرورش مى دهند، ما براى آن كه به آنجا نرسد، قرار گذاشتيم كه كتاب را دير براى چاپ بدهيم كه ديگر فرصت دادن به ديگران، براى اظهار نظر نمانده باشد... درست پس از اينكه آخرين كتاب را براى چاپ داده بوديم، دستگاه جهنمى ساواك، با خبر شد كه ما چه كار كرده ايم... كارشناسانشان اين كتاب ها را نگاه كردند، كتاب تعليمات دينى اول راهنمايى را، زير قسمت اعظمش خط قرمز كشيدند كه اينها ضدملى و ضدميهنى است و بايد حذف شود».

6. سخنران: سيد محمد حسينى
براى جشن 17 ربيع الاول اعلاميه را چاپ كرديم. نوشتيم:
سخنران: سيدمحمد بهشتى (ايشان روحانى مسن و امام جماعت مسجد جوبشاه بودند).
مدرسه چهارباغ كيپ تا كيپ پر از جمعيت بود. استاندار و مسئولان ساواك هم آمده بودند. ما هم بى سر و صدا و بدون اينكه كسى متوجه بشه، از در كوچك مدرسه، ايشان را آورديم براى سخنرانى. نمى دانيد چه سخنرانى بود!
شروع كردند، گفتند: «شما مسئولان كه معتقدين روحانى نبايد توى سياست دخالت بكنه و بره سراغ جوون ها كه به فساد كشيده شدن، يادتون هست وقتى مالاريا شايع شد همه بسيج شدند مالاريا را از بين ببرند. اما يه عده گفتند بايد ريشه رو خشكوند. ريشه باتلاق هاى آلوده اس. منم الآن مى خوام بگم بايد ريشه فساد جوون ها رو خشكوند. باتلاق ها را شما درست مى كنين. كاباره مى سازين، اجازه مى دين، مستشاراى آمريكايى بيان تو اين مملكت هركارى دوست دارن، بكنن».
بعدازظهر از طرف ساواك رفته بودن در خونه آقا. در كه زده بودن، گفته بودن از ساواك اومديم. آقا گفته بود: من الآن كار دارم، قرار ملاقات دارم، اگه كارى دارن، اول بايد وعده بذارن بعد بيان!
همينطور 5/1 ساعت معطل شدند، بعد هم آقا خودشون تشريف بردن ساواك و...

7. معنى ديگر
شنيدنى هاى اون جلسه به همين مورد ختم نمى شه. اين يك قسمت از سخنرانى را بخوانيد تا بعد درباره اش بيشتر حرف بزنيم: «كودكى كه امروز به دنيا آمده پيام آور است و پيام آور فرموده انقلاب را با رساندن پيام خدا و پيام فطرت پذير آغاز كنيد و ادامه بدهيد، اما هر وقت دشمنان خدا و دشمنان انسانيت سر راهتان ايستادند و خواستند نداى حق شما را در گلو خفه كنند، آرام ننشينيد، سلاح به دست بگيريد و با آنها بجنگيد».
فكرش را بكنيد، توى يك جلسه استاندار و رئيس ساواك هم باشند بعد حرف از انقلاب به ميان بيايد، تازه سخنران بدون توجه به برگه يادداشت، موضوع را هم عوض نكنه. نتيجه چى مى شه؟!
سيّد را كه خواسته بودند توى شهربانى، به رئيس گفته بود: «شما كه حرف هاى مرا كامل نشنيده ايد و داريد اين صحبت ها را مى كنيد؟! چه اشتباهى! فعلاً بگذاريد آنهايى را كه آنجا نگفتم اينجا برايتان بگويم». و بعد كلاس درس شروع مى شود. ابهت سيّد، همه را مى گيرد. حرفهايش كه تمام مى شود رئيس شهربانى مى گويد: اگر روحانيون با اين شيوه با مسائل برخورد كنند، اين براى ما يك معنى ديگرى پيدا خواهد كرد.

8. بايد بريم بميريم
رو كردم به ايشون و گفتم: آقا فكر نمى كنين توى اين جلسه عمومى ممكنه مأموراى ساواك هم باشن. شايد صحيح نباشه اينقده صريح صحبت بكنين!
رو كرد به من و گفت: اگه ما اين حرف ها رو نگيم بايد بريم بميريم.
 

9. رفتن به مسافرت
مثل وقتى كه مى خواستن برن مسافرت. انگار نه انگار. خيلى راحت رفتن يه حوله، يه مسواك و يه خمير دندون با خودشون برداشتن و بعد هم با مأموراى ساواك رفتن. اين اولين دستگيرى پدرم بود.

10. پياده پياده
از حال و هواى ساواك ازشون پرسيدم. گفتن: يكى اينكه چون لباسى به اندازه قد و قامت من نداشتن، مجبور شدن من رو با همون لباس هاى خودم زندونى كنن. ديگه اينكه از غذايى كه آوردن من فقط نونش رو خوردم و يه مقدارى هم آب و ديگه هيچى. وقتى رفتيم براى بازجويى ديدم اينا تو كاراى من پياده پياده ان. هيچى از كاراى من سر در نياورده بودن.

11. ترجمه قرآن براى شما
جلسه، جلسه علمى بود. اعضاء همه اهل فضل بودند. موضوع هم ترجمه سوره حمد بود. دكتر نظرات همه را گرفت. نوبت به عليرضاى سه ساله همه كه رسيد، گفت: خب، نظر شما چيه؟ و عليرضا جواب داد و اشكالى را مطرح كرد. دكتر هم گفت: آفرين! اشكال تو به اين ترجمه، وارده. در واقع قراره ما براى شما، قرآن رو ترجمه كنيم.

12. زمانى هم آزاد گذاشته بود
بى خود نيست همه اش توصيه مى كنند نظم داشته باشيد، برنامه ريزى كنيد تا همه كارها را برسيد. خودتان قضاوت كنيد:
تقسيم وقت روزانه اش حرف نداشت:
سه ساعت كتاب مى خواند؛
يك ساعت و نيم زبان آلمانى تا توى هامبورگ مشكلى نداشته باشد.
دنباله تحقيقاتش را گرفته بود. كتاب ها و مقاله هاى فلسفى جديدى كه منتشر مى شد، مى خواند. فرصت خوبى بود كه بتواند اصل كتاب ها را ببيند.
چهار ساعت و نيم با كسانى كه مى آمدند و كار داشتند ديدار مى كرد. پرونده هاى قبلى را مى خواند. نامه ها را جواب مى داد و از اين كارها.
يك ساعت هم در شهر مى گشت تا همه جا را ياد بگيرد.
زمانى هم آزاد گذاشته بود كه فكر كند، فقط فكر كند كه چه كار تازه اى مى تواند بكند.

13. اصلاً من بهايى ام
داشتيم سر رفتن به مسجد بحث مى كرديم كه آقا رسيدند خيلى شاد و پر نشاط. سلام و احوالپرسى كه كردند، جريان نيومدن دوستم به مسجد را به ايشون گفتم. گفتم مى گه مگه ديوونه ام بيام مسجد! كه آقا بهش گفتند: پس با اين حساب تكليف ما روشن شد!
رفيقم ادامه داد: اصلاً من بهايى ام!
ما را باش. خيلى جا خورديم. منتظر بوديم، ببينيم آقا چيكار مى كنن؟! كه رو كردند به دوستم و گفتن: به به! چقدر خوبه آدم صريح و صادق عقيده شو بگه! بعد هم ادامه دادند ما اگه بميريم ازمون نمى پرسند چقدر تعصب داشتى؟ ازمون مى پرسند چقدر تحقيق كرده بودى؟ راستى بگو ببينم: بهايى چه جور دينيه؟ يه وقت ديدى ما هم متوجه اشتباهمون شديم و اومديم بهايى شديم! گفت: ببينيد تو دين بهايى تك همسريه، ولى مسلمونا چى؟ چند تا زن مى گيرن!
اينجا بود كه آقا مشكل رفيقم رو فهميدند كه چيه، خيلى قشنگ براش مسئله را حل كردند. فقط يك ربع ساعت وقت مى خواست! حالا ديگه اونم شده بود يه مسجدى پر و پا قرص.

14. بزرگ ترين گناه من
همين كارهاى سيد بود كه حسادت بعضى ها را برانگيخته بود، بعضى ها هم كه چشم ديدنش رو نداشتند. از زبان خود شهيد جريان را بشنويد: «اين بزرگترين گناه من است و همه اين شايعه سازى ها و دروغ پردازى ها از همان موقع ريشه مى گيرد. چون كينه شديدى عليه من به وجود آمده بود؛ چرا كه من موفق مى شدم در آن جلسات بزرگ دانشجويى [مباحثى را] مطرح كنم، چون تا آن موقع مجامع دانشجويى تقريبا مونوپل گروههاى فكرى ديگر بود. انحصارى آنها بود و اينها گناهى بزرگ بود، نابخشودنى، كه تا آخر زندگى من بخشوده نخواهد شد».

15. بگذاريد بروند
دود سيگار هوا را پر كرده بود. پنجره ها را كه باز مى كردند، سرد مى شد، وقتى هم كه مى بستند، دود اذيت مى كرد. دخترها و پسرها دور ميزهاى گردى كنار هم نشسته بودند و مشروب مى خوردند؛ آمده بودند براى مناظره. وقت مغرب بود. سيد كه آمد گفت: اول بايد نمازم را بخوانم. حصيرش را انداخت و اللّه اكبر گفت. بعد بحث شروع شد. سئوال ها زياد بود. بعضى هاش فقط براى مسخره بازى بود يك نفر بلند شد و همين جور مسلسل وار سئوال مى كرد، اصلاً دنبال جواب نبود سئوالاتش هم كه ته كشيد، گذاشت رفت. يكى ديگه بلند شد و گفت: شنيده ام توى بهشت جوى عسل هست. تكليف من كه عسل دوست ندارم، چيه؟ سيد هم خنديد و گفت: اول بايد ببينيم شما رو تو بهشت راه مى دن يا نه؟! بعد هم منظم و مرتب جوابش رو داد.
جلسه كه تمام شد، آمدند پايين سوار ماشين شوند، هنوز دورش را گرفته بودند و سئوال مى پرسيدند بچه ها سوار ماشين شده بودند. او بين جمعيت ايستاده بود كه يكى با چاقو بهش حمله كرد. دانشجوها گرفتندش. بچه ها هول كرده بودند. مى خواستند از ماشين پياده شوند اما پدر اشاره كرد كه آرام باشند و بمانند. دانشجوها دنبال تلفن مى گشتند كه به پليس خبر دهند. نگذاشت. گفت: ايشان حالشان خوب نبوده ولشان كنيد، بگذاريد بروند.

16. دين اسلام، جهانى است
اگر اهل دقت و مطالعه باشيد اين را تصديق خواهيد كرد كه «هيچ حكم اسلامى نيست كه نتوان آن را توجيه عقلانى كرد» شده بود جزء شاخصه هاى مهم انديشه هاى دكتر. ببينيد خيلى عجيب نيست. اينكه سيد مى آيد براى حكم تحريم ربا يك توجيه عقلانى مى آورد؛ موضوعى كه خيلى ها معتقد بودند اين حكم، از احكامى است كه بايد تعبدا پذيرفت و موضع، موضع لاادرى است. يا شايد شنيده باشيد كه زمانى استخاره هاى سيد اعجاب انگيز بوده ولى از يك تاريخى به بعد ديگر قطع مى شود و دليل كار را پس از اصرار افراد مى گويد كه: اين كار اراده و اتكاء به عقل را تضعيف مى كند!
علت اين رفتارش هم در ارائه دين، واضح است. او معتقد است، دين اسلام، جهانى است پس بايد با زبان عقل فطرى آن را بيان كرد.

17. فكر كرديم شعبده بازى مى كنين!
جريان نماز اول وقت كه خاطرتان هست. برنامه هميشگى اش شده بود. حتى توى مسافرت يك بار توى سفر وقت نماز ظهر كه شده بود، ماشين رو كنار يك پاركينگ نگه مى داره و پياده مى شه، نماز مى خونه. مردم هم هاج و واج دورش جمع مى شن. تا حالا اين حركات عجيب رو از كسى نديده بودن! پليس را خبر مى كنن پليس بعد از نماز مى ره سراغ سيد و مى خواد از كارهاى سيد سر در بياره. سِرّ كارهاش رو ازش مى پرسه. جواب مى شنوه كه من مسلمانم و اينهم يكى از عبادت هايى است كه بايد انجام بديم و بعد مى پرسه: چطور شما كه با مذهب ها و مردم مختلف سروكار دارين، اين را نمى دانين؟! مأمور پليس هم عذرخواهى مى كنه و مى گه: ما فكر كرديم شما دارين شعبده بازى مى كنين!
 

18. ليست بلند بالا
شُكه شده بودم. خيلى تعجب كرده بودم. اين طوريش رو نديده بودم.
من مسئول سرويس مدرسه رفاه بودم. همكاراى مدرسه، ماشين شون كه خراب مى شد، مى سپردنش به من. اما خراب شدن ماشين دكتر يه جور ديگه بود!
ماشين خراب با يك ليست بلند بالا! مثلاً در سرعت 75 كيلومترى جلوى سمت راست ماشين فلان صدا را داد و يا اين كه قبلاً در هر صد كيلومتر مصرف بنزين ماشين، اين قدر بود و حالا تغيير كرده و...

19. وسواس يا حساسيت
اين قطعه را سيد در نامه اى كه تاريخ زير آن، اعداد 3/3/44 است، نوشته:
«در من يك وسواس يا لااقل حساسيت نسبت به شرك و ريا هست كه منشأ اساسى وسوسه من در نماز هم همان است. من در به كار بردن كلمات تشكر مى خواهم مراقبت كنم كه از حد تشكر تجاوز نكند و به حد حمد نرسد چون قبيح است. روزى چند بار به درگاه خدا مى گم خدايا حمد مختص توست و بايد زبان به حمد ديگران نگشايم».

20. خالى از لطف نيست
سنت پرسش و پاسخ بعد از سخنرانى را هم او گذاشته بود. خيلى وقت ها مطالب جالبى مطرح مى شد. خواندن اين چند سؤال و جواب هم خالى از لطف نيست:
ـ ما در آلمان، شرايط ازدواج دايم نداريم. با اين وجود مى توانيم، دختران آلمانى را صيغه كنيم؟
ـ بله. فقط شرط دارد.
ـ چه شرطى؟
ـ به شرطى كه به صيغه كردن معتاد نشويد. چون اعتياد خيلى بدى است.
ـ منظورتان چيست؟
شما كه بهتر از من منظورم را مى فهميد (شليك خنده) دخترهاى اين جا خيلى راحت در اختيار افراد قرار مى گيرند، به خصوص براى شما كه مو سياه هستيد، قضيه برايشان جذابيت خاصى دارد (شليك خنده) اعتياد يعنى اين كه امروز با سركار خانم مونيكا فردا با خانم آنگلينا هفته بعد با ماريانا و ...

21. دروس اسلامى آلمانى
تأليف كتاب تعليمات دينى فقط به ايران محدود نمى شد. توى آلمان هم كه بودند تلاش كرده بودند تا دروس دينى اسلامى به عنوان دروس رسمى توى تركيب درس هاى دانش آموزاى آلمانى باشد. اين كار را توى هامبورگ انجام داده بودند.
 

22. ذبح شرعى
اونجا توى هامبورگ براى مسلمونا، پيداكردن گوشتى كه ذبح شرعى شده باشد، يه مشكل بزرگ بود اما...
آقا هماهنگ كرده بودند با شهردارى و بايه قصاب. هفته اى چندبار مى اومد همون قصابى و شروع مى كرد به ذبح شرعى. تا اينكه سروصداى بعضى از روستايى ها هم در اومد. براى اونا هم آقا فكرى كردن. سفارش ها رو مى گرفتن و گوشت ها رو ليست مى كردن.
كم كم بقيه مردم غيرمسلمان هم شده بودند مشترى اين فروشگاه. مى گفتند گوشت اين فروشگاه زمان بيشترى سالم مى مونه!

23. فاتحه مى خوانند
سه نفرى بوديم. من، دكتر و محمد رضا، فرزند ارشد دكتر. داشتيم نزديكى هاى قبرستان قدم مى زديم. دو تا سگ هم اونجا پرسه زدند. اشاره كردم به سگ ها و گفتم: اين دو تا هم دارن مى رن سر قبر ماركس، فاتحه بخونن.
كه دكتر رو كرد به من و گفت: اگه با افكار ماركس مخالفيم نبايد بهش توهين كنم. ادب در كلام لازمه. چه فرد، كافر باشه، چه مسلمون!

24. ساعت 4:30
ـ معلم ما گفته كه از شما راجع به اسلام، چند تا سئوال بپرسم. كى خدمت برسم؟
ـ كى از مدرسه مى آيى؟
ـ ساعت 4:15 بعد از ظهر
ـ ساعت 4:30 خوبه؟ اگه خوبه بيا مسجد.
ـ باشه آقا!
چراغ قرمز كه سبز شد، هر كارى كردم ماشين روشن نشد. با هل ماشين را برديم كنار خيابان. كاپوت ماشين را زدم بالا تا ببينم مشكل كجاست كه آقا آمد بيرون و گفت:
ـ چقدر وقت ديگه درست مى شه؟
ـ نمى دونم. هنوز نفهميدم مشكل كجاست.
بعد از چند دقيقه
ـ فهميديد؟
ـ براى چى سئوال مى كنين؟
ـ آخه من ساعت 4:05 توى مسجد قرار دارم، بايد برسم.
ـ جريان پسر آقاى جدا را مى گين؟ نگران نباشيد! بچه ده دوازده ساله وقتى اومد اونجا ديد شما نيستين شروع مى كنه به بازى. براش فرقى نمى كنه 4:05 برين يا 5:05
ـ نه، من با اين بچه ساعت 4:05 قرار گذاشتم و بايد سر ساعت توى مسجد باشم چه اون بياد چه اون نياد.
آخر سر هم تاكسى گرفتند تا خودشون رو سر ساعت به مسجد برسونن.

25. هفتگى؛ ماهانه، موسمى
برنامه هاى مسجد هامبورگ به اين ترتيب بود:
جلسات هفتگى: شب جمعه نماز جماعت، قرائت قرآن، تفسير و بحث به زبان فارسى. ظهر جمعه نماز جمعه و خطبه به زبان آلمانى. عصر سه شنبه بحث در يك دايره كوچك دانشجويى به زبان عربى
جلسات ماهانه: در اولين چهارشنبه هر ماه جلسه اى براى دانش آموزان دبيرستان مسلمان به زبان آلمانى، در سومين شنبه هر ماه جلسه اى درباره اسلام براى عموم به زبان آلمانى.
جلسات موسمى: (به مناسبتهاى مذهبى) به زبان فارسى و با خطابه عيد به زبان هاى عربى، آلمانى، فارسى و تركى

26. علوم روز مخصوص شب ها!
دبيرستان دين و دانش و مدرسه حقانى كه يادتان هست. سيد به اينها قانع نشده بود. قرار بود روز به روز جلوتر برود. موقع آن رسيده بود كه طلبه ها هم به روز شوند. طلبه ها آمده بودند، ثبت نام كرده بودند تا شب ها بيايند دبيرستان دين و دانش. علوم حوزوى مخصوص روزها و علوم روز مخصوص شب ها !
زبان انگليسى، فيزيك، شيمى، جامعه شناسى، روان شناسى و تاريخ علم مفاد درسى دورانه شبانه طلبه ها بود.
اينكه «چگونه علم در يونان بود و بعد به رم رفت و از آن جا به بيزانس راه پيدا كرد و در دنيا گسترش يافت و مسلمانان از آن زبان ها به عربى ترجمه اش كردند و ...» موضوع اصلى درس تاريخ علم بود كه خود سيد آن را درس مى داد.

27. خروجى يك برنامه
برنامه كه آماده شد، سيد آمد و آن را ارائه كرد. مفصل و جامع بود. قرار بود خروجى برنامه يك عده محقق باشد كه كارشان فلسفه و معارف قرآن است.
برنامه طورى تنظيم شده بود كه بايد هر كس به شرط آن كه در هر ساعت كار 60 دقيقه كامل كار بكند، روزى 10 ساعت فعاليت داشته باشد.
بعضى ها برايشان خيلى سخت بود. مى گفتند: عجب حرف هايى! اين كار كه عملاً امكان پذير نيست! مگر مى شود؟! روزى ده ساعت؟!
و شروع كردند به منفى بافى، كه ديديم سيد برآشفت، لحن صدايش تغيير كرد. ناراحت شده بود. رو كرد به آن ها و گفت: «چگونه خود را مسئول نجات اين مردم رنجديده و غم ديده مى دانيد و معتقديد كه اسلام مى تواند ناجى اين قوم باشد و حاضر نيستيد از عمر جوان و نشاط جوانى خويش بهره ببريد! ده ساعت كار كه چيزى نيست. منظم شويد، بيش از ده ساعت مى توانيد كار كنيد».

28. آمده ام معالجه شوم
اسفند 45 براى سيد، خاطره انگيز بود. از هامبورگ عازم جده شده بود. آمده بود براى حج تمتع. جده كه رسيدند، رفتند همراه يك كاروان شدند. رئيس كاروان آمده بود پيش سيد و كلى داشت بازار داغى راه مى انداخت كه ما توى اين كاروان چه كارها كه نمى كنيم. اين كاروان اِلهِ اين كاروان بِلهِ. هرچه بخواهيد در اختيارتان مى گذاريم كه سيد نه گذاشت نه برداشت. بعد به رئيس كاروان گفت: «من آمده ام حج كه اگر بيمارى امتيازطلبى داشته باشم، معالجه شوم. شما مى گوييد ما مى توانيم در اين سفر امتيازات چنين و چنان درست كنيم؟ بزرگترين محبت شما اين است كه براى ما امتياز قائل نشوى». اما وقتى مى ديد بعضى از روحانى ها چطور زيارت مى رفتند و اجازه مى دادند كه عده اى برايشان راه باز كنند تا «آقا» بفرمايد، تأسف مى خورد. مى گفت: «برجستگى يك عالم در اين است كه در حج مثل بقيه باشد». حتى زمان دعاى عرفه اش را هم گذاشت تا جواب يك عده را بدهد، تا برايشان از فلسفه حج بگويد بعد هم مى گفت: «اين صحبت ها به جاى چند دعايى است كه مى خواستم بخوانم. اينها هم دعاست. اينها هم ياد خداست».

29. تجديد عهد
بگذاريد باز هم از زيارت سيد بگوييم. از زيارت تابستانى مشهدش. مشهد كه مى رسيدند، اول مى رفتند زيارت. دم در حرم مى ايستاد، به ضريح نگاه مى كرد، سلام مى داد و نماز زيارت مى خواند. اغلب مردم را كه مى ديدى خيلى تلاش مى كردند دستى به ضريح بگيرند، اما سيد اعتقاد داشت: «زيارت يك ديدار است و يك تجديد عهد. شما براى ديدن كسى كه به عنوان الگوى زندگى تان پذيرفته ايد از شهر و ديارتان بلند مى شويد و حركت مى كنيد. بايد ببينيد در اين ديدار چه چيزى را مى خواهيد بگيريد و اصلاً چرا او را الگوى خودتان گرفته ايد؟ به اين دليل كه او يك شيوه متعالى در زندگى خود داشته و شما به عنوان زيارت مى آييد تا به او بگوييد من شيوه و راه و روش شما را قبول دارم و آمده ام يك بار ديگر با شما تجديد عهد كنم كه در ادامه زندگى اين شيوه را تا آنجا كه مى توانم پياده كنم. زيارت مقبول، آن است كه اين شيوه زندگى و رفتار امام در رفتار زائر او واقعا وجود داشته باشد يا به وجود آيد، يعنى اگر حضرت رضا را قبول دارد، عشق به محرومان، عشق به طاعت و عبادت پروردگار و... را در حد توان درخود داشته باشد».

30. حمله كن هستم
توى تبريز بود كه با دكتر با هم رفتيم براى بچه هاى گروه خريد كنيم. سفارش ها كه آماده مى شد، مغازه دار همونطور با لهجه آذرى ازمون پرسيد: شما حمله دار (مسئول كاروان حج) هستيد؟
دكتر هم جواب داد: نه من حمله كن هستم!
طرف فكر كرد حرف خوبى نزده، گفت: منظور بدى نداشتم! قصد جسارت نداشتم! و جواب شنيد: نه برادر! من به شما حمله نمى كنم. به دشمنان اسلام حمله مى كنم. البته حمله دار هم نيستم.
 

31. سيد سنى!
اصرار داشت ثابت كنه كه سيد سنيه! گفتم: مرد حسابى اين ديگه چه حرفيه كه مى زنى؟! گفت: قبول ندارى، مى ريم پشت سرش نماز. خودت با گوشاى خودت بشنوى كه توى اذان، «اشهد ان عليا ولى اللّه» را نمى گه.
گفتم: قبوله.
قبل از نماز رفتم جلو و قضيه را براشون تعريف كردم. منتظر بودم به رفيقم ثابت كنم كه اشتباه مى كند كه...
اذان را كه شروع كردند، از اتفاق، همون روز، اون جمله را نگفتند. خيلى ناراحت شدم. بعد از نماز بى معطلى رفتم سراغشون.
گفتم: آقا چرا اين كارو كردين؟!
گفت: ببين وقتى تو گفتى، پيش خودم گفتم من همه وجودم به حجت بودن حضرت گواهى مى ده. اگه الآن بگم به خاطر اون آقاست! پس چرا چيزى كه اصلاً گفتنش بايد به شرط رجا باشه به خاطر اون بگم؟ مى خواد اون خوشش بياد، مى خواد بدش بياد.

32. از آن آخوندها نيستم
«توجه داشته باشيد من از آن آخوندهايى نيستم كه فقط حافظ لباس خود باشد كه مبادا با انجام دادن بعضى كارها به لباس او صدمه اى وارد شود لذا دور بعضى از كارها را خط بكشيد. من اگر پيش بيايد و ببينم وظيفه من است، عبا و عمامه را در مى آورم و يك چهارپايه را در سينما مى گذارم و روى آن چهارپايه مى ايستم و مردم را ارشاد مى كنم. اگر اين كار را كردم يك وقت به من ايراد نگيريد كه فلانى، خلاف عرف رفتار نكن. من فقط دنبال تشخيص وظيفه شرعى ام هستم».

33. عطر ياس
پدرم تقريبا هر روز نظافت و حمام مى كردند و لباسهايشان را مرتب به خشك شويى مى دادند. هميشه عطر ياس مى زدند و خوشبو بودند. در آخرين بار هم كه جسد مطهرشان را ديدم بوى عطر ياس آن به مشام مى رسيد. در خانه كارهاى خودشان را خودشان انجام مى دادند. كفش شان را واكس مى زدند.

34. انتظار رييس
رييس منتظر قارى شده بود. جلسه حزب ديرتر شروع شد تا قارى نوجوان هم خودش رو برسونه. تازه وقتى هم اومد، بهشتى تمام قد جلوش بلند شد و مثل مردا باهاش دست داد. برق شادى تو چشماى قارى رو به راحتى مى شد ديد.

35. مجتهد بود
البته هر كسى آدم اين كارها نيست. خيلى دل و جرأت مى خواهد. اما روحيه سيد اين طور بود. فقط به چيزى معتقد بود كه اسلامى مى ديدش. مجتهد بود. تشخيص مى داد. گرچه بعضى از رفتارهايش خلاف عرف بود! اما از سنت شكنى نمى ترسيد. از اين مى ترسيد كه اين پيرايه ها، يك روزى وارد اسلام شود. بماند كه بعضى ها حتى هم لباسى هايش، به خاطر همين رفتارش دل خوشى از سيد نداشتند:
ساعت مچى شماطه دار داشت كه زنگ مى زد. رنگش هم زرد بود. در آن دوران راديو داشت. مخفى هم نمى كرد. با همان لباس روحانى، رانندگى مى كرد. كفش كه مى خريد، سراغ نعلين نمى رفت. كفش هايش پشت بسته بود. سرش را هم زير نمى انداخت كه راه برود. بالا مى گرفت. لباس هايش را هم مرتب مى داد خشكشويى.
اين ها رفتار عادى روزمره اش بود. اعتقادات دينى ديگرى هم داشت. استخاره با قرآن به سبك معمول را نمى پذيرفت. مى گفت تحقيق كرده ايم، چنين چيزى توى اسلام نيست! وقتى پاى وحدت به ميان مى آمد، از بعضى از مستحبات - مثل اشهد ان عليا ولى اللّه اذان - هم مى گذشت و ...

36. مجبور بوديم برويم پارك
تازه از مستأجرى راحت شده بوديم و مثلاً شده بوديم صاحبخانه كه...
آقا گفتند چون هنوز براى دبيرستان، محل خوبى پيدا نشده، اجالتا كلاس هاى دبيرستان دين و دانش، توى همين خانه برپا مى شود.
توى همين خانه كوچك بود كه بنا بود جلسات مختلف برگزار شود. بعضى وقتها مجبور بوديم برويم پارك تا جلسات توى خانه تشكيل شود.

37. دل شير مى خواست
اعلاميه به دست هر كسى مى رسيد، تحسينش مى كرد. نه، اصلاً تعجب مى كرد. خيلى ها حاضر نشده بودند امضاش كنند. ترس برشون داشته بود. اما اسم سيّد مى درخشيد. اول از همه بود. دل شير مى خواست برگه مجلس ترحيم اونم براى حاج آقا مصطفى را امضاء كنى.

38. فردا صبح ساعت 10
قرار بود با آقا و خانواده بريم پارك كه...
زنگ در خونه صدا كرد آقاى باهنر پشت در بود. گفت: به آقا بگين چند تا از رفقا دور هم جمع شده اند، در مورد مسائل نهضت صحبت مى كنند، گفتيم شما را هم خبر كنيم.
ما را بگو، وا رفتيم. كلى برنامه ريزى كرده بوديم. يعنى مى خواستيم بريم پارك. اما ديديم آقا، تقويمشان را درآوردند و رو به آقاى باهنر كردند و گفتند: آره، فردا صبح ساعت 10 خوبه!
آقا مى گم رفقا جمع شدند منتظر شما هستند.
من كه با شما وعده نكرده بودم. تازه من به خانم و بچه ها قول دادم، ببرمشون پارك. همين كه گفتم: فردا صبح ساعت 10

39. در پى كسانى برويد...
اين فقط گوشه اى از آن تدبير است. مى خواهد جواب فرزندش را بدهد. سيدمحمدرضا پرسيده: در زندگى به دنبال چه اشخاصى بايد حركت كنيم و دكتر پاسخ مى دهد: «در پى كسانى برويد كه هرچه به جنبه هاى خصوصى تر زندگى آنها نزديكتر مى شويد، تجلى ايمان را بيشتر بياييد».

40. حتى يك بار هم
بگذاريد كلام ايشان را بدون دخل و تصرف برايتان نقل كنم. اين چند جمله عين كلام همسر سيد شهيد است: «من خصوصيتى را كه از ايشان در مدت 29 سال زندگى ديدم، ملايمت و صبر بود. ايشان به قدرى صبر و ملايمت و متانت به خرج مى داد كه انسان را خجالت زده مى كرد. در سرتاسر زندگى اين مرد مبارز و باتقوا يك مورد حتى عصبانيت بى مورد به ياد ندارم. ايشان در كارهاى خانه به من كمك مى كردند و خريد لوازم مورد نياز، رسيدگى به باغچه ها و گاهى شستن ظروف آشپزخانه از جمله كارهايى بود كه ايشان در منزل انجام مى دادند، به درس بچه ها رسيدگى جدى مى كردند. از وضع درسى و مشكلاتشان مى پرسيدند و به آنها كمك مى كردند... به بچه ها پول به عنوان قرض الحسنه مى داد و از حقوق ماهيانه آنها كه معادل دو برابر سنشان بود كم مى كرد... در مدت 29 سال زندگى مشترك، ايشان حتى يكبار هم به من تو نگفتند... آن ساعتى كه ايشان به ما تعلق داشت واقعا ما از همنشينى ايشان لذت مى برديم».

41. اندرونى
گر چه وقتى از انسان هاى بزرگ حرف به ميان مى آيد، سخن از بيرونى آقاست. كمتر حرف اندرونى زده مى شود. جالب آن كه خيلى وقت ها همان اندرونى هم درس آموز است. باور نداريد، بخوانيد: (خاطرات همسر شهيد است)
در خانه صندوق قرض الحسنه اى درست و بچه ها را تشويق كرده بود كه در آن پولى بگذارند و بعد هم روى حساب و كتاب دقيقى وام بدهند. دفترچه هاى كوچكى را هم براى پرداخت اقساط درست كرده و به بچه ها داده بود. عليرضا هم مسئول دريافت و پرداخت بود. كتابخانه خانه هم حساب و كتاب داشت. و كسانى كه خواستند از آن استفاده كنند، كارت عضويت داشتند و كتاب هايى هم كه به امانت داده مى شدند، در دفترى ثبت مى شد.
مراكز تفريحى بيرون از خانه معمولاً جو سالمى نداشتند، براى همين، او تا جايى كه امكان داشت، وسايل تفريح بچه ها را در خانه فراهم مى كرد. مثلاً آپارات نمايش فيلم هشت ميلى مترى خريده بود كه بچه ها در خانه فيلم تماشا كنند يا براى پسرها وسايل نجارى خريده بود. در زير زمين خانه هم برايشان ميز پينگ پنگ گذاشته بود. نوارهاى متعدد قرآن، ماشين تايپ، دوچرخه و موتورسيكلت و خلاصه هر چه را كه در وسعش بود براى بچه ها مى خريد كه خيلى نيازمند رفتن به مراكز تفريحى نباشند. جمعه ها را هم كه كلاً به آن ها اختصاص مى داد.
او هر ماه ده در صد حقوقش را به من (همسرش) مى داد و مى گفت: خانم! اين غير مخارج خانه است و به شما تعلق دارد. هر جور كه دوست داريد، خرج كنيد.

42. مرز زندگى
خانم خانه رفته بود فرش خريده بود البته با ارث پدرى خودش. وقتى آمده بود خانه، به خانم گفته بود: شما آزاديد، اين حق شماست ولى مرز زندگى من طلبگى است. خانم هم كه طاقت ناراحتى آقا را نداشت، خودش رفت فرش را فروخت.

43. اول مى رفت
كار هر روزش بود. وقتى مى اومد خونه اول مى رفت سراغ خانم خونه. مى گفت: سلام! خسته نباشيد. زحمت كشيديد.
مى گفت: همش تو خونه نمون. افسرده مى شى. از خونه بيرون برو.

44. كار قرآنى
آمده بود پيش بهشتى و گفته بود مى خواد از وقت خونه بزنه و كار قرآنى بكنه. كه با تعجب شنيد: همين كه به خانواده مى رسى ، كار قرآنى مى كنى. مى خواهى از عملت بزنى؟

45. خيلى رسمى و با احترام
اول كه اومد خونه برادرش، حس كرد بى موقع اومده. آخه سيد محمد، عبا و عمامه و عطر رو آماده كرد و اين يعنى داره مى ره مهمونى . مى خواست برگرده كه برادر گفت: اين برنامه مرتب منه. امشب قراره برم ديدن عليرضا. مى رفت اتاق بچه ها، خيلى رسمى و با احترام. اون شب پسر ميزبان پدر بود.
 

46. آپارتمان 5/37 مترى
رفته بود اتريش خانه دامادش. ازش پرسيده بود: خونه تون چند متره؟ و جواب شنيد بود كه: سى چهل مترى مى شه. جواب داده بود: اين كه اختلافش 10 متره. بعد به دخترش گفته بود متر را بيارين و شروع كرده بود به متر كردن خونه. 5/37 متر. و گفت: حالا اگه توى ايران ازم پرسيدند كه خونه دامادتون چند متره؟ مى گم اونا توى آپارتمان 5/37 مترى زندگى مى كنن. اگه بگم سى چهل متر مى تونن تا نود متر هم حساب كنن.

47. دليل قانع كننده ساواك!
تو را به خدا، دليل قانع كننده ساواك چقدر محكم است! بى خود نيست خود سيد مى گويد كه ساواك در مورد من پياده پياده بود. اين قطعه كه با هم مى خوانيم، قسمتى از يك سند ساواك است. سند شماره 86/21 مورخه 11/1/1347: «آقاى محمد حسينى بهشتى نماينده مذهبى ايران در هامبورگ كتابى به نام صداى اسلام در اروپا (نماز) نوشته... كه در صفحه 20 آن درباره جمله بسم اللّه مى نويسد در جامعه مسلمانان هر ساختمان يا مؤسسه جديد فقط بايد به نام خدا افتتاح شود و افتتاح آن به نام هيچ كس جايز نيست و در جاى ديگر مى نويسد مداحان خود فروخته كم كم آنها را در جامعه به صورت بت هاى مغرور خودكامه و خطرناكى در مى آورند كه خود آگاه يا ناخودآگاه انتظار دارند مردم به حد پرستش به آنها احترام گذارند و از آرا و فرمان هايشان بى چون و چرا تبعيت كنند.

48. حتى رجوى
- فلانى، دعا كن خداوند به من وقت دهد و اگر چنين شود من حتى رجوى را هم آدم خواهم كرد.
- مطمئنيد؟!
- من توده اى هايى را نماز شب خوان كرده ام كه امثال رجوى از هيچ نظر به گرد آن ها نمى رسند.

49. سه هزار شيلينگ
دانشجوى اتريش بود. دستش تنگ بود. سپرده بود به آقاى بهشتى بگن اگه مى شه كمكى بهش بكنن. وقتى گفته بودند طرف اهل مبارزه است، سيد هم گفته بود ماهانه چهارصد شيلينگ (كه البته پول كمى بود) بهش بدهيد. طرف هم وقتى شنيد ناراحت شد، گفت اون رو هم نمى خوام. بعدا به دكتر گفته بودند كه طرف، دانشجوست و سيد گفته بود: شما گفتى كه اهل مبارزه است. ديدم براى كسى كه فقط اين كار را انجام مى دهد، چهارصد شيلينگ كافى است. حالا كه مى گويى دانشجوست، ماهانه به او سه هزار شيلينگ بده.

50. صحيح نيست!
از جلسه جامعه روحانيت آمده بود خانه. خيلى خسته بود. گفت: اين شيوه كار به هيچ وجه صحيح نيست. كارها بيش از حد به من بستگى پيدا كرده و اين به صلاح هيچ كس نيست.

51. گلوگير نباشد
روزنامه جمهورى اسلامى تازه راه افتاده بود. بعضى ها معتقد بودند حالا كه روزنامه دست ماست، نبايد حتى يك كلمه اش غير اعتقادى باشد. از خبرگزارى هاى آسوشيتدپرس و ... هم اصلاً نبايد چيزى نقل كنيم و ... .
رفته بوديم خدمت دكتر. ديدگاهش براى همه جالب بود. او معتقد بود حرف ما جنس غليظى دارد. بايد اول كار، تا مقدارى كه گلوگير نباشد، رقيق كنيم. البته كه نبايد دچار ابتذال بشويم. بلكه بايد مسيرى را برويم كه هم به اصالت پيام اصرار ورزيده باشيم هم به طراوت و جذابيت قالب.
هنوز آن جملات شيرين توى گوش ماست كه مى گفت: «خون اين مردم با هنر عجين شده است. آيا مى توان با شعر قهر كرد و راهى ديگر به دل جماعت خواننده، باز نمود؟ آيا مى توان حافظ را فراموش كرد و سخنى از عرفان زد؟ آيا مى توان نوحه خوانى را كنار زد و ياد عاشورا را زنده كرد؟»

52. يك جمله اگر بنويسيد
آمده بود دنبال حقش. چيز اضافى و زيادى نمى خواست. خواست حقش را بگيرد. متوسل شده بود به دكتر. پيش خودش فكر كرده بود كه لابد سيد به خاطر رابطه نسبى هم كه شده يك جمله مى نويسد. همان يك خط كه سيد مى نوشت، خيلى كار را جلو مى انداخت كه ...
شروع كرد به التماس و گفت يك جمله اگر بنويسيد حق ما را به ما مى دهند و جمعى از نگرانى در مى آيند. سيد هم خيلى آرام، شروع كرد به احوال پرسى. يك يك اقوام اصفهان را نام برد و جوياى احوال شد. بعد هم گفت: «اميدوارم حق شما بازستانده شود ولى از آن روز كه امام مرا براى شوراى انقلاب مأموريت دادند، با خدا عهدى كرده ام كه شما باعث نشويد آن عهد را بشكنم. با خدا پيمان بستم كه هيچ گاه به عنوان يك مسئول و مقام جمهورى اسلامى سخنى مبنى بر توصيه و يا نوشته اى بدين منظور نگفته و ننويسم حتى اگر به حقانيت مورد، مؤمن باشم. نوشتن اين نامه حتى براى شما[ى] مورد علاقه من، پيمان شكنى است. و روح و دل مرا متزلزل مى سازد. ارزش انسان به عهد و پيمانش است. به اراده و تصميم اش».

53. شما فكر مى كنيد...
بابا كه اومد خونه و ديد لامپ را عوض كردم از اين كه ديد دارم مرد مى شم، خيلى خوشحال شد و تشكر كرد. اما وقتى بهش گفتم كه لامپ رو از تعاونى دادگسترى آوردن، از ناراحتى صورتش سرخ شد. رفت سراغ چراغ. خاموشش كرد، لامپ رو هم باز كرد و گفت: شما فكر مى كنيد پدرتان، بعد از انقلاب با قبل از انقلاب تفاوت كرده كه گفته ايد برايتان لامپ بياورند.

54. ضرورت زندگى انسان
موضوع مصاحبه با دكتر، ورزش بود! قرار بود از يك عالم دينى كه دنيا ديده هم هست، درباره ورزش پرسيده شود. و او از چند جهت ورزش را ضرورت زندگى انسان دانست:
يكى از نظر بهداشت. بسيارى از بيمارى ها ناشى از اين است كه [افراد] حركات بدنى كافى ندارند.
يكى ديگر قدرت نفس است. بسيارى از ورزش ها همراه است با برخورد با كارهاى سخت.
يكى مسئله حسن استفاده از ساعت فراغت است.
يكى از نظر تربيت انسانها براى كار دسته جمعى.

55. كتابخانه شهرضا
قرار بود بروم سراغ دكتر. گفته بود من شما را ده دقيقه ببينم. تعجب نكنيد، از اين وقت ها را ديگران هم تجربه كرده اند. مثل زمان ملاقات با آقاى قرائتى؛ 55 دقيقه، نه يك دقيقه كم، نه يك دقيقه بيش! داشتم جملات را مرور مى كردم كه وقتى مى روم پيش سيد، به راحتى بتوانم اجازه بگيرم تا راهى شهرضا شوم.
مخلص كلام آن ده دقيقه سيد اين بود: شهرضا كه رفتى، يك سرى هم به كتابخانه شهر بزن. خيلى دوست دارم بدانم چقدر كتاب توى كتابخانه هست؟ چقدر مراجعه كننده دارد؟ چقدر مردم به كتابخانه سر مى زنند؟ چه كتابهايى نياز است؟ دوست دارم، شما اطلاعات مرا تكميل كنيد.

56. جلسات بحث ولايت
هم دورانديشى مى خواست هم ظرافت!
اين كار را دكتر از سال 52 شروع كرده بود. مى گفت: بايد طرح داشته باشيم. مى گفت: بايد بنشينيم، برنامه ريزى كنيم كه اگر روزى حكومت به دست ما مسلمان ها افتاد، بايد چه بكينم؟
اين كار هم توى تهران راه افتاده بود هم توى قم.
اسمش را هم دكتر گذاشت: جلسات بحث ولايت. تا حساسيت ساواك را هم برنيانگيزد.

57. بايد سرپيچى كرد
وقتى چراغ قرمز اول رو رد كرد، بهشتى خيلى خودش رو نگه داشت چيزى نگفت. چراغ قرمز دوم بود كه ديگه صداش در اومد و گفت: اگه از اينم بگذرى، ديگه نمى شه پشت سرت نماز خوند.
تكرار گناه صغيره ...
اما طرف با يه قيافه حق به جانب گفت: اما اينا قانوناى طاغوته، بايد سرپيچى كرد! بهشتى با ناراحتى دست گذاشت روى داشبورد و محكم گفت: اين ها قوانين انسانيه، عين انسانيت ...

58. راه چاره
خيلى پيشنهاد مى شد. هر كسى حرفى مى زد. يكى مى گفت فلانى باب اين كار است، ديگرى مى گفت آن ديگرى به درد اين مسئوليت مى خورد و ...
بالاخره بنا بود انتخاب كنند. دنبال راه چاره مى گشتند. چه طور شد انتخاب كرد؟ آخر ملاك بايد چه چيزى باشد؟
گره كار به دست سيد باز مى شد. دكتر اعتقاد داشت: شما كه از فلانى تعريف مى كنيد، حاضريد پانصد هزار تومان بدهيد كه از عهده هزينه كردن درست آن بر آيد؟ و وقتى جواب مى شنيد كه نه! مطمئن نيستيم. مى گفت: شما در يك قضيه مالى ـ همان پانصد هزار تومان ـ به فلانى اعتماد نداريد، چطور حاضريد به او يك مسئوليت اجتماعى بدهيد؟!
 

59. صرف روحانى بودن
ـ يعنى شما هم معتقديد روحانى مى تونه بره؟
ـ منظورتون كجاست؟
ـ بره، بشه عضو شورا شهر.
ـ چرا كه نه؟ ولى شرط داره.
ـ شرطش چيه؟
ـ اين كه علم اون رو داشته باشه. تكيه اش به علوم حوزوى نباشه. صرف روحانى بودن به فرد صلاحيت ورود به هر كارى نمى ده.

60. محاكمه علنى
تخلف دو تا قاضى ثابت شده بود. گفت: بايد علنى محاكمه بشن تا همه بدونن نظام اسلامى اهل تساهل با مسئول خاطى نيست.
هر دو تا محاكمه شدند؛ علنى.

61. لذت محاكمه بهشتى
از جهاد سازندگى رفته بوديم پيش دكتر. شكايت مى كرديم از نبودن پول و اعتبار. دكتر هم كاغذى برداشت و رويش نوشت: «فلان مقدار پول به جهاد بدهيد كارش لنگ است». من كه هاج و واج مانده بودم گفتم: آقاى دكتر! اين ها را همين طور مى نويسيد، دردسر مى شود. و جواب شنيدم: «بگذار كار مملكت پيش برود، جوان ها ساخته شوند. بهشتى را به اين جرم روزى محاكمه كنند، آن هم لذت دارد!»

62. گروه سوم
خودش مى گفت: توى اين جريان، سه دسته افراد وجود دارند: يك عده مصّرند به ديگران بقبولانند كه شريعتى آدم كافر بى دينى بوده است كه بويى از اسلام نبرده؛ يك عده از آن طرف مى افتند؛ مى گويند اصلاً عين اسلام است. اصلاً ما بهتر از او نداريم. يك انقلابى به تمام معنا؛ معلم شهيد انقلاب بايد ناميدش. اما سيد مى گفت گروه سوم كه من هم از آن هايم، بهتر مى انديشند. مى گويند آقاى شريعتى زحماتى كشيده، تحقيقاتى انجام داده و سخنرانى ها و تلاش هاى علمى فراوانى داشته و كتاب هايى نوشته و در اين كتاب ها نكات ارزنده و نيكويى ديده مى شود. كه بايد از آن ها استفاده كرد. اما مطالبى هم هست كه بايد نقد منصفانه شود.
گاه گاهى، نظرات ديگرش را هم ابراز مى كرد. معتقد بود اين كه شريعتىِ كوير را مطرح مى كنند؛ خيلى جالب نيست. مى گفت شما شريعتىِ پدر، مادر، ما متهميم، شريعتىِ حسين وارث آدم يا شريعتىِ فاطمه، فاطمه است را بيشتر مطرح كنيد.

63. قضاوت با مخاطبان
نگران بودم. مسئوليت مناظره تلويزيونى با من بود. قرار بود سيد با دو تا ماركسيست بحث كند. سيد را كه ديدم گفتم نگرانم و شنيدم كه: «نگران چه؟» پاسخ دادم: نگران اين كه شما به جاى پرسش و پاسخ هاى سياسى، فضاى مناظره را به سمت و سوى گفت و گوهاى علمى و ارشادى سوق دهيد. قصد من، منكوب كردن سياسى طرف مقابل است براى مخاطبان تلويزيونى! در حالى كه حضرتعالى اجازه دهيد تا مناظره به صورت بسيار آزاد و از جايگاه نقد نظرى و علمى پيش برود و اين دو نفر تا مى توانند سوء استفاده كنند.
جوابم را با تبسم داد: «در تلويزيون، هم من حق دارم و آزادم سخن بگويم و هم آن ها. شما برنامه كشتى گيرى ورزشى آزاد كه طراحى نكرده ايد، آن برنامه ورزشى روش و عنوان خاص خود را دارد. اين جا مى خواهيم افكار مطرح گردد، آزاد و بدون دغدغه، قضاوت با مخاطبان است و ديدن حقيقت بدون هر گونه پيرايه اصل است. آگاهى و آزادى، كشف حقيقت مى كند، نگران نباشيد.»

64. آلت دست
شايد تعجب كنيد. چون اين جريان مربوط به شهيد رجايى است. چرا بايد توى اين مجموعه باشد؟! كمى حوصله كنيد:
رفتم سراغ دايى. خيلى دلگير شده بودم. مردم را كه مى ديدم، مدام بهم گوشه كنايه مى زدند؛ مسخره ام مى كردند. اين ها را به دايى گفتم و گفتم كه بهم مى گويند: تو هم با اون دايى ات؟ شده آلت دست بهشتى!
كه ديدم گل از گل دايى شكفت. خيلى راحت و آرام گفت: من افتخار مى كنم امثال آقاى دكتر بهشتى روى من تأثير بگذارند گرچه من مستقل ام. بعد هم ادامه داد: اگر قنبر از بودن با حضرت على(ع) ناراحت بوده و احساس شرمندگى مى كرده، رجايى هم از اين كه آلت دست بهشتى باشه، ناراحته!
بماند كه اين رابطه دو طرفه بود. سيد هم آقاى رجايى - همان كه اسم رمزش را گذاشته بود اميدوار- را خيلى قبول داشت. آن قدر كه حتى پشت سرش نماز هم خوانده بود.

65. يك طلبه
اينكه بهشتى مظلوم است اينكه دنبال آن بودند تا شخصيت او قبل از شخص اش ترور شود اينكه او آماج تهمت ها بود تا حدودى با اين جملات خودش مشخص مى شود. گرچه او از پاسخ دادن به بسيارى از آنها ابا داشت اما اين جملات سند خوبى است گرچه بسيار دردناك است:
«انتقاد اگر داريد بكنيد ولى راست بگوييد؛ چرا اينقدر درباره خانه من درباره ماشين من كه سوار مى شوم درباره همسر من مى گفتند، همسر آلمانى دارد. من اصلاً سيگار نمى كشم، گفتند زير سيگاريش طلاست. گفته بودند اين با ماشين كه از در خانه اش وارد مى شوى؛ بايد يك ربع ساعت راه بروى تا به ساختمان برسى، اين دروغها را تا كى مردم باور مى كنند. تنها افتخار من اين است كه يك طلبه هستم كه هر چه از دستم برآيد به اين انقلاب خدمت بكنم... هر روز شايع مى كنند كه بهشتى در خانه عَلَم نشسته در صورتيكه اين خانه سال هاى سال است مال من بوده... از اندوخته چهل ميليون تومانى من در بانك اسلامى و از ثروت شصت و اندى ميليونى من در شركت هاى ساختمانى سخن مى گويند».

66. راننده اتوبوس و مسافرانش
جريان راننده اتوبوس و مسافرانش براى ميهمانان آقاى بهشتى شنيدنى بود. براى ما هم خالى از لطف نيست كه از زبان خود سيد بشنويم: «چند مدت قبل يك نفر راننده اتوبوس كه همسايه ما بود در اتوبوس مشاهده مى كند كه عده اى مخالف و موافق دارند بر سر خانه من بحث مى كنند كه انقلاب شده تا فلانى برود در خانه عَلَم بنشيند. راننده به آنها اعتراض مى كند و مى گويد الآن ثابت مى كنم كه شما دروغ مى گوييد و با اتوبوس و مسافران مى آيد در كوچه ما و پاسداران جلوى آنان را مى گيرند و آنان متوجه اعمال ننگين خود مى شوند».

67. خيانت هاى بهشتى!
شده بود كار هر روز سيد. از اون چهارراه مى رفت. فقط به خاطر اون نوجوون. نوجوونى كه هر روز، روزنامه مجاهدين خلق رو مى گرفت دستش و بلند مى گفت: «خيانت هاى بهشت!، خيانت هاى بهشتى!» و بهشتى مى گفت: چه نوجوان باهمتى! چقدر در مسير خود جدى است!

68. بقيه را بذار به عهده خودش
شما را به خدا، يك لحظه فكرش را بكنيد به يكى نه تنها وصله سوء استفاده مالى بچسبانند مدام سعى كنند از جنبه هاى ديگرى هم چهره اش را خراب كنند بگويند فرصت طلب، انحصارطلب، راسپوتين انقلاب، عامل قتل طالقانى و... اما او دم در نياورد. چه صبرى مى خواهد! به قول خودش اين نهايت اخلاص است: «مرگ با بد نامى!». اين را بشنويد:
وقتى به ايشان مى گفتيم: آخه شما برين يه بار توى تلويزيون و از خودتون دفاع بكنين. بگين كه خونه تون يه طبقه اس. بگين كه...
رو كرد به من و گفت: عزيزم خدا تو قرآنش وعده داده كه «إِنَّ اللّهَ يُدافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا» وظيفه ما فقط اينه كه با ايمان باشيم، بقيه را بذار به عهده خودش.

69. به اندازه اين مسواك
بعد از انقلاب كه قيمت زمين هاى بالا شهر و پايين شهر تهران تقريبا يكسان شده بود، يه روز رفتم خدمت ايشان. درباره شون شايعه خيلى درست كرده بودند. به شون گفتم: شما بياين اين خونه قلهك رو بفروشين. برين جنوب شهر تا شايعات هم خود به خود از بين بره.
همينطور كه داشتن مسواك مى زدند، گفتند: فلانى اين مسواك چقدر مى ارزه؟!
گفتم: هيچى
گفتند: به خدا قسم تمام دنيا براى من به اندازه اين مسواك ارزش نداره. من اگه اين كارو بكنم يه نوع فريب كاريه! مردم بايد من رو همينطور كه هستم بپذيرن، نه بيشتر، نه كمتر.

70. اعتراض فورى
بعضى خاطرات اگر بازنويسى نشه شايد خواندنى تر باشه. بگذاريد اين خاطره بدون بازنويسى تقديم شود. قبل از اينكه خاطره را بخوانيد، فقط تذكر مى دهم خيلى از شايعه سازى ها عليه سيد، از سوى بنى صدر صورت مى گرفت و اين هم خاطره : «از بين همه خاطرات، يك خاطره را كه حاكى از روح بلند و ايمان قوى و حق طلبى و حق گويى او بود، هرگز فراموش نمى كنم. روزى يكى از دوستان ايشان در حضورش درباره بنى صدر مطالب انتقادآميزى مى گفت كه خلاف واقع بود. شهيد بهشتى فورا به او اعتراض كرد و گفت: اين مطلب را من مى دانم به اين صورت كه شما مى گوييد نيست. اين خاطره از اين جهت كه حاكى از اخلاق اسلامى متبلور شهيد بهشتى بوده و در هيچ حال از حق نمى گذشت اهميت دارد».

71. نقطه قوت
قراربود براى صدا وسيما، مدير عامل تعيين شود. شوراى سرپرستى چند نفر را به عنوان نامزد تصدى اين پست معرفى كرد. نوبت به يكى رسيد كه قبلاً نماينده دادستانى در لانه جاسوسى آمريكا بود.
ـ اين فرد به رغم مديريت و لياقت، نقطه ضعفى داشت. او وقتى در لانه جاسوسى بود، علاقه زيادى داشت تا براى شما و امثال شما سند پيدا كند. از كجا معلوم فردا در اين مسئوليت نيز همان رويه را دنبال نكند؟
ـ اين نه تنها نقطه ضعف نيست بلكه نقطه قوت مى باشد. جوانى جست وجوگر و بيدار دل مى خواهد بداند كه بهشتى مسئول در جمهورى اسلامى چه كاره است؟ از كجا آمده است؟ و چه مى خواهد بكند؟

72. فقط از آينده بگوييم
همه ساعتها را نگاه مى كردند، يك ربعى از وقت جلسه گذشته بود ولى دكتر نيامده بود! براى همه عجيب بود. سابقه نداشت.
وقتى دكتر آمد، از همان جلوى در، سلام كرد و شروع كرد به معذرت خواهى.
بعد هم علت تأخير را توضيح داد:
داشتم مى آمدم كه گفتند: آقاى محمد منتظرى آمده، شما را ببيند. ديدم اگر نبينمش، فكر مى كند نمى خواسته ام كه ببينمش.
گفتم: بگوييد بيايد.
محمد منتظرى هم بعدها تعريف كرده بود: وقتى دكتر را ديدم، با وجود اين كه درباره او، تبليغات سوئى كرده بودم، ولى به گرمى از من استقبال كرد، مرا بغل كرد و بوسيد و در گوشم گفت: همه آن چه در گذشته، بين ما بوده را فراموش كن. حالا مى خواهيم فقط از آينده بگوييم. و هر چه كردم كه از كارهاى گذشته ام و علت آنها بگويم و عذرخواهى كنم، نگذاشت.
جالب اين كه اين آخرين تأخير دكتر هم بود.

73. در حضور خودم بگويند
براى مراسم شهيد بهشتى رفته بودم بافق. اصرار كردند كه برم اونجا سخنرانى. گفتم چقدر اصرار مى كنين!
گفتن: ما يه خاطره جالب از شهيد بهشتى داريم.
يه روز ايشون اومده بودن توى اين مسجد. مسجد پر از مردم حزب اللهى بود. منافقين هم كه فهميده بودن، ايشون مى آن با مينى بوس، خودشون رو رسونده بودن به مسجد، اما نتونسته بودن بيان تو.
سخنرانى كه تموم شد...
از ايشون خواستيم تا از در پشت برن بيرون كه شعارهاى منافقان، ايشون رو اذيت نكنه! ولى ايشون كاملاً جدى گفتن: نه اينها اين همه راه براى همين آمده اند كه عليه من شعار بدهند، بگذاريد چند «مرگ بر بهشتى» هم در حضور من بگويند.

74. كار بهشتيه!
رفته بود اهواز. جوان آمده بود براى حلاليت طلبيدن. مى گفت برق ها را كه قطع مى كردند مى گفتند كار بهشتيه! بدبين شده بودم. الآن كه ديدمتان ... اشك مى ريخت. حلاليت مى خواست.

75. دو دليل داشت
اين جور جاهاست كه جوهره آدم، خودش را نشان مى دهد. همين گردنه هاست كه فرق بهشتى و ديگرى مشخص مى شود:
خودشان مرور مى كردند. روزنامه هايى كه دستشان بود هر كدام لااقل يك مقاله را عليه او نوشته بودند. خيلى دلگير شدم. گفتم: آقا! الآن كه شما هم رسانه ارتباط جمعى داريد، پس يك كارى بكنيد. شما هم دفاع كنيد، مقاله اى، مطلبى، چيزى. آخر همين طور سكوت مى كنيد، آن ها هم پر روتر مى شوند. مى دانيد چه جوابى شنيدم؟ دو دليل داشت براى سكوتش:
اول اينكه وقتى كه ما داريم حيف است صرف پاسخ به اين مسايل بشود و مهم تر از اين است كه براى اين كارها هزينه شود.
ديگر آن كه من معتقد هستم انسان نبايد كارى را به خاطر ديگران يا به قصد القاى آنان انجام بدهد. آن كسى كه بايد ببيند مى بيند و ما چه زنده باشيم و چه مرده، يك روز مردم به حقيقت پى خواهند برد و خواهند فهميد بهشتى چه كاره بوده و چه كاره نبوده است.

76. بهشتى بازيگر!
با وجود اين كه بنى صدر معتقد بود بهشتى يك بازيگر است! اما ...
هر وقت توى خانه حتى، حرف از بنى صدر پيش مى آمد، هنوز لب از لب باز نكرده بوديم كه بابا مى گفت: مثل اين كه ديگه حرفاتون تموم شده! اگه حرفى از خودتون ندارين بزنين، بذارين من به كارم برسم. شما هم برين سراغ كاراى خودتون.
اين تقيد او تا جايى بود كه حتى پيش امام هم درد دل نمى كرد. اين تعبير خود امام است كه مى گفت: بهشتى خيلى حفظ الغيب مى كرد!
تازه به اين جا هم متوقف نمى شود! غائله 14 اسفند 59 كه خيلى معروف است. خيلى ها از دست بنى صدر عصبانى شده بودند. بعد از آن واقعه، جلسه حزب كه تشكيل شده بود، آقاى بهشتى از همه زودتر آمده بود؛ روى صندلى دم در نشسته بود و مى گفت: مى خواهم شما را به نكته اى كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود توجه بدهم. با اين كه طرف ما بنى صدر است و بنى صدر هم معاويه نيست ولى بايد بدانيم كه مولا و مقتداى ما در مورد امثال معاويه فرموده است كسى را كه به ديگرى توهين كند، دوست ندارم.

77. پيشانى ام را بوسيد
«امروز تكليف ما سكوت است، سكوت است، سكوت است». اين را سيد توى سخنرانى مسجد بازار گفته بود. من هم كه جوان بودم و قضيه كارهاى بنى صدر را مى دانستم، رفتم پيش سيد. خيلى عصبانى بودم. خون، خونم را مى خورد. شروع كردم به داد و بيداد. مى گفتم كه بنى صدر دارد به اين انقلاب خيانت مى كند و مملكت را به باد مى دهد. شما مى گوييد بايد سكوت كنيم؟!
يك ربع ساعت داشتم همين طور حرف مى زدم. وقتى احساس كرد حرفم تمام شد، بلند شد، پيشانى ام را بوسيد و گفت: تا موقعى كه جوانان پر شورى مثل شما داريم، مطمئن باشيد، انقلاب ما هيچ لطمه اى و صدمه اى نخواهد ديد!
78. نمى توانم ساكت باشم
يكى دو روزى مى شد كه بنى صدر فرارى شده بود. مى خواستيم ازش سر نخى پيدا كنيم. رفتيم سراغ خانمش. قرار بازداشت صادر شد. سيد كه شنيد ما زن بنى صدر را دستگير كرده ايم؛ خيلى ناراحت شد. گوشى تلفن را برداشت و شماره دادستان كل كشور را گرفت:
ـ شما مى دانيد همسر بنى صدر را دستگير كرده اند؟
ـ نه نمى دانستم.
ـ حالا من گفتم. آن لحظه اى كه شنيدم مى خواستم فرمان آزادى اش را بدهم، ولى اين چون در اختيارات دادستان كل بود بهتر ديدم اين كار توسط شما انجام بگيرد.
ـ حالا چرا آزادش كنيم؟ بگيريم ببينيم چه گناهى كرده؟
ـ آقا! شما مى دانيد كه ما با همسر بنى صدر مشكلى نداريم. و ايشان هيچ تخلفى مرتكب نشده. بنابراين هر ثانيه اى كه بماند، گناهش بر گردن جمهورى اسلامى است.
ـ من تحقيق مى كنم و بعد خدمت شما عرض مى كنم.
بعد از تحقيق:
ـ آقا! حق با شماست، ولى من ايشان را آزاد نمى كنم.
ـ چرا؟!
ـ اگر او را آزاد كنم، فردا همه نهادها و گروه ها سندهايى مى آورند مى گويند مثلاً مشكل داشته است.
ما قصاص قبل از جنايت بكنيم؟ به حكم تصورات خودمان به آدمى ظلم كنيم؟ با شما موافق نيستم. با وجود اين كه اين خلاف است و من نبايد در مسئوليت شما دخالت كنم، اما چون شاهد يك ظلم آشكارم، نمى توانم ساكت باشم. رأسا و با اختيارات رييس ديوانعالى كشور او را آزاد مى كنم. از اين كه در كار شما دخالت كنم، عذر مى خواهم، ولى اين كار را به مسئوليت خودم انجام مى دهم.

79. يك روز با قبا
روز هفت تير شده بود، برخلاف هر روز لباده نپوشيدند صبح غسل شهادت كردند. يه خداحافظى گرم هم با بچه ها.
چقدر الآن دلتنگ قنوتش شديم دلتنگ اون «الهى و سيدى و مولاى تفضل على من الائك و نعمائك ولاتكلنى إلى احدٍ مِن خلقك» گفتنش.
در محفل عاشقان فرزانه مست
مى گشت سبوى كربلا دست به دست
ناگاه ز خيل ناكثان دستى پست
افتاد و دو پيمانه به يك سنگ شكست

80. خلاء قدرت
خوشتر آن باشد كه سر دلبران
گفته آيد در حديث ديگران
«الفضل ما شهدت به الاعداء» اين را ديگر از زبان راديو بى.بى.سى بشنويد. اين چند جمله مربوط به برنامه جام جهان نماى اول، برنامه شبانگاهى 8/4/1360 است:
«آيت اللّه دكتر سيد محمد حسينى بهشتى، رهبر حزب جمهورى اسلامى، رييس ديوانعالى كشور و عضو شوراى رياست جمهورى، مردى خوش لباس، با چهره اى گيرا و پر ابهت بود. گر چه او با ديدى نو به مسايل زمان مى نگريست، اما در عمل سياستگرى را پيشه ساخته و هرگز كلمه اى بى جا بر زبان نمى آورد و در ميان روحانيت ايران، او از معدود كسانى بود كه به نظم و سازمان، اعتقاد داشت.
بهشتى به عنوان يك نويسنده اسلامى در مسائلى از قبيل «مفهوم دولت در اسلام» و نيز «نقش روحانيت در رابطه اسلام با مكتب هاى فكرى جديد» مطالب فراوانى نوشته است. سال هاى اقامت او در آلمان غربى، به عنوان رهبر جامعه مسلمانان هامبورگ، از موضوعات بحث برانگيز او به ويژه پس از انقلاب بوده است.
قدرت سازماندهى دكتر بهشتى در ايجاد حزب جمهورى اسلامى، تسلط بر قدرت از طريق مجلس و سازمان دادن سپاه پاسداران و جهاد سازندگى به خوبى آشكار شد.
مرگ بهشتى، خلاء قدرتى در تمام دستگاه ها يى كه تحت كنترل او بود، به وجود مى آورد و مشكل است بتوان در ميان روحانيت حاكم، كسى را يافت كه بتواند تمام نقش هاى او را عهده دار شود.»

81. گلچينى از بوستان معطر كلام شهيد
اين هم گلچينى از بوستان معطر كلام شهيد:
* يكى از نقشهاى قلب در انسان، اين است كه بازتاب انديشه ها را روى عواطف و اميال انسان، به سرعت نشان مى دهد.
* هر انسانى يك كتاب سر بسته است كه اوراق اين كتاب با اوراق كتاب انسان ديگر تفاوت بسيارى دارد.
* «هادى» بايد خودمهار باشد. هر انسانى بايد خودمهار باشد. هادى بايد خودمهارتر باشد. و اين خودمهارى با تلقين درست نمى شود، با تمرين درست مى شود.
* بالاترين خدمت به جامعه انسانها و محكم ترين و استوارترين پايه براى بهتر زندگى كردن انسانها اين است كه انديشيدن را به آنها بياموزيم.
* هر انسانى يك كتاب است كه از او فقط يك نسخه تهيه شده، مطالعه اين يك نسخه و اين يك كتاب، شما را از مطالعه دقيق انسان ديگر كه كتاب ديگرى است، بى نياز نمى كند.
* اى انسانى كه هميشه آن قدر سيرى كه اصلاً گرسنگى را درك نمى كنى، تو انسان نيستى.
* هر انسانى اگر بپرسد كه من براى چه به دنيا آمده ام؟ مى گويم: براى تلاش پر نبرد و پر رنج در راه تكامل خويشتن و انسانيت.
* آزادى از ديدگاه اسلام، در درجه اول آزاد شدن انسان از بندگى است.
* انسان را فقط از يك راه مى شود قالبى ساخت و آن از راه سلب آزادى هاست بايد همه آزاديها را از انسان گرفت تا انسان قالبى ساخت. و سلب آزادى از انسان يعنى سلب انسانيت انسان، يعنى گرفتن اصالت از انسان.
* به مردم ايران فرصت بدهيد تا آگاهانه و آزادانه خود را بر مبناى معيارهاى اسلامى بسازند اين خود سازى را به مردم تحميل نكنيد، به مردم ما كمك بكنيد، آگاهى بدهيد، زمينه را براى رشد اسلامى آنها بدهيد ولى به مردم هيچ چيز را تحميل نكنيد. انسان بالفطره خواهان آزاديست، مى خواهيد خودسازى داشته باشد، اما خودش، خودش را بسازد. مبادا بر خلاف دستور قرآن، مسلمان بودن و مسلمان زيستن را به مردم تحميل كنيد، آنها بر عليه شما طغيان خواهند كرد.
* اسلام آزادى انسان را به عنوان نقطه قوت آفرينش انسان مى شناسد و انسان گوهر تابناك هستى است، بدان جهت كه آزاد و آگاه آفريده شده است.
* برادر! خواهر! آن روز كه تو بخواهى بگويى من ديگر خاطرم جمع شده، مملكت، رهبران و مسئولان مسلمان مؤمن آگاه و متعهد پيدا كرده، خودشان وظايف خودشان را البته مى شناسند و عمل كنند! آن روز، روز انحطاط و ارتجاع و سير قهقرايى در انقلاب ماست و خدا كند، چنين روزى هرگز در جامعه ما پيش نيايد، بنابراين ما بايد هميشه با يكديگر انديشيده و عمل نماييم.
* جامعه انقلابى واقعى كه در آن انقلاب فرهنگى، عميقا روى داده باشد، جامعه اى است كه در آن رهبران، رهروان، و مردم همه از هم مى آموزند، همه خلاقيت دارند، همه ابتكار دارند.
فرهنگ جامعه ما، فرهنگ حركت، پويايى، آگاهى و قهرمانى است.
* ما در انقلاب فهميديم كه رزميدن يك كمال است و ترسيدن از رزم يك نقص است، ما درك كرديم كه خدا اين قوه غضبيه و خشم را داده تا ما هميشه قهر و خشم انقلابى داشته باشيم.
* يك بسيجى در حالى كه مشغول خوردن يك خرما بود فرمان بسيج پيغمبر را شنيد، فورا خرما را از دهانش بيرون انداخت و به سمت بسيج رفت. از او پرسيدند چرا خرما را از دهانت انداختى؟ گفت: من ديگر خرما را مى خواهم چه كار؟ مى روم به سمت نعمت جاودانه بهشت. اين نتيجه اعتقاد قلبى به پاداش جاودانه آخرت است.
* به دنبال آن آرمان متعالى برويم كه غنيمت ما در جهاد، رضاى خدا و سعادت جاودانه در طول بى نهايت هستى باشد.
* در اسلام، عالى ترين محك ايمان، جهاد است.
* صلح شرافتمندانه را تنها با نبرد قهرمانانه مى توان به دست آورد.
* ما در زير بار سختى ها و مشكلات و دشوارى ها قد خم نمى كنيم. ما راست قامتان جاودانه تاريخ خواهيم ماند، تنها موقعى سر پا نيستيم كه كشته شويم و يا زخم بخوريم و بر خاك بيفتيم و اِلاّ هيچ قدرتى پشت ما را نمى تواند خم كند.
* شهادت در راه آرمان الهى، معشوق ماست. آيا شنيده اى عاشقى را از معشوق بترسانند؟
* من، ذره اى در عمرم از مرگ نترسيدم و تعجب مى كنم كه يك مسلمانى از مرگ بترسد.
* اى شهيدان به خون خفته و اى شهيدان به خدا پيوسته تاريخ، رزمندگان با سعادت انقلاب اسلامى ايران، اى تيزپروازان ميدان هاى شهادت اين روزگاران، اين سعادت و خوشبختى بر شما خوش و خرم و مبارك باد.
* اى خانواده هايى كه توانسته ايد شهيد بدهيد با حفظ ارزشها، شهيد بدهيد و شكيبا باشيد، شهيد بدهيد و قوى دل باشيد، شهيد بدهيد و كوچك و بزرگتان سرفراز جامعه بياييد و برويد و رفت و آمدتان و گردن فرازيتان روح بيشترى در جامعه ما و هم قطاران شهيدان (دوست ندارم بگويم از دست رفته) مى گويم شهيدان به دست آمده تان بدمد. چون ما آن ها را به دست آورده ايم. اينها افتخارات براى يك جامعه هستند. افتخارات را مگر آدم از دست دهد؟ تعبير به جايى نيست از دست دادن، غلط است، ما آن را به دست آورده ايم ما خودمان هم روزى به دست مى آييم كه شهيد باشيم و شهيد بشويم.
* يك ملت انقلابى معمولاً حرف آخر خود را همان اول مى زند.
* بگذاريد مردم در برابر هر چيزى كه بر خلاف موازين اسلامى مى بينند، حساس بمانند.
* اسلام به ما آموخته است كه نسبت به دشمنان دروغ نگوييم، تهمت و افترا نزنيم و فحش ندهيم.
* تشكل انحصار طلب و انحصار انديش از جانب هر فرد و هر گروه و هر جمع باشد، شيطانى از آب در مى آيد.
* انتقاد از خويشتن را جزء برنامه هاى خود قرار دهيد.
* من برخورد تلخ صادقانه را به برخورد شيرين منافقانه ترجيح مى دهم.
* ما تشنگان خدمتيم نه شيفتگان قدرت.
* جاذبه در حد اعلا و دافعه در حداقل ضرورت.
* من هر لحظه منتظرم كه تيرى بر قلبم بنشيند يا ديوارى بر سرم خراب شود.
* از نظر ما حزب جمهورى اسلامى، يك معبد است و كار در اين تشكيلات عبادت، لذا بايد همه معيارهاى اسلامى را در همه حال رعايت كنيم، اگر اين طور نشد، اينجا به جاى اين كه معبد باشد، لانه شيطان خواهد بود.
* رابطه روحانى و مردم مثل رابطه ماهى است و آب. روحانى با مردم و در ميان مردم زنده است.
* هرگز ساعتى را نگذرانده ام كه در آن نشسته باشم و بگويم خوب، كارها الحمد لله تمام شد. تاريخ اسلام و تاريخ انقلاب دنيا، براى ما روشن مى كند كه دشمنان حق و عدل، هيچ وقت آرام نخواهند گرفت.
* بايد با صراحت عرض كنم كه يكى از آفت هاى حيات اجتماعى ما رواج دعوت زبانى و قلمى و كساد بازار دعوت عملى است.
* يك نويسنده بايد وقتى نوشته اى را به جامعه عرضه كند كه به صحت و اتقان مطلب اطمينان حاصل كند، شايد بايد پنج هزار كلمه خواند تا فقط پنج كلمه نوشت.
* پايان هر سخنرانى، آغاز سخنرانى است و پايان هر كار فرهنگى، اول كار فرهنگى؛ ما هنوز در اول راهيم.
* اسلام زيباست و هنر براى بيان زيبايى، چرا دشمنان خدا از اين حربه استفاده مى كنند ولى دوستان خدا براى ارائه مفاهيم اسلامى از هنر استفاده نمى كنند؟
* اى آمريكا از ما عصبانى باش و از اين عصبانيت بمير.
* يكى از مصيبت هاى عصر ما اين است كه اشخاص كم كم دارند جانشين ارزش ها مى شوند. اين خطرناك است. انقلاب ما، انقلاب ارزش هاست.
* هر حزب و گروه را به مسابقه دعوت مى كنيم، مسابقه بر سر قدرت؟! هرگز. مسابقه بر سر تقديم بهترين خدمت به مردم، فاستبقواالخيرات.
* هر وقت ديديد خط مديريت مملكت دارد به سمت سرباران حكومت حركت مى كند، به سمت تافته هاى جدابافته، پر توقع، پر افاده و بيكار و بى ثمر و جداى از مردم، حركت مى كند بدانيد كه انقلاب منحرف شده.
* ما توده اى هستيم زيرا با توده هستيم.
* شهيد قلب تاريخ است؛ هم چنان كه قلب به رگ هاى خشك اندام، خون، حيات و زندگى مى دهد، جامعه اى كه رو به مردن رود، جامعه اى كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش، از دست داده اند و جامعه اى كه به مرگ تدريجى گرفتار است، جامعه اى كه احساس مسئوليت را از ياد برده است و جامعه اى كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است و تاريخى كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است. شهيد همچون قلبى، به اندام هاى خشك مرده بى رمق اين جامعه، خون خويش را مى رساند و بزرگ ترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل، ايمان جديد به خويشتن را مى بخشد. شهيد حاضر است و هميشه جاويد؛ كى غايب است؟
* هنر تعالى بخش، هنرى كه كمك كند به انسان تا از زباله دان زندگى منحصر در مصرف اوج بگيرد، بالا بيايد و معراج انسانيت را با سرعت بيشتر در نوردد. اين هنر، هنر اسلامى است.
* هر كس خط دارد، دشمن دارد.
* در زمينه رعايت معيارهاى اسلامى، سازش مصلحت جويانه را حرام مى دانم.
* پاسخ قطعى به مسايل روز، يكى ديگر از عوامل موفقيت نهضت است. رسول اكرم از اول تا آخر نهضت، هميشه به سئوالات، جواب قطعى، قانع كننده و روشن مى داد و اين جزو عوامل موفقيت نهضت اسلام است.
* اگر بخواهيد با فردى يا جمعى صد در صد اشتراك داشته باشيد در واقع در پى مريد و تابع پرورى هستيد.
* انسان جانور و جاندارى است انديشمند، تحليلگر، خلاق، نوانديش، نوآفرين. اين ها هم يك و دو: مختار.
* فرموده ايد چه عواملى ما را از كسب ايمان باز مى دارد؟ خودپرستى، هواپرستى، هوس كيشى.
* استعلا، برترى جويى، اين ها دشمنان بزرگ درون ما هستند.
* واى كه آمادگى هايمان و خودسازى هايمان در حد ظرفيت جامعه مان نيست.
* شرط اساسى موفقيت يك ايده جديد و پيشرفت آن، هماهنگى با شرايط زمان و مكان است؛ هماهنگى حلّال و تبيين كننده نه هماهنگى تسليم كننده.
* تشيع راستين براى نظام سياسى اسلام چه عنوان گويايى را انتخاب كرده است: «نظام امت و امامت» از اين امت و امامت چه بر مى خيزد؟ مديريت جامعه. بنابراين آيا نظام پادشاهى اسلامى مى توانيم داشته باشيم؟ هرگز! چون در آن جا تعيين و تحميل است.
* اين قانون اساسى درست مثل دستگاه گردش خون است.
* آن چه ما در اسلام برايمان اصالت دارد روحانيت نيست بلكه عالم عامل متعهد مسئول است. يكى از ويژگى هاى عالم متعهد مسئول اين است كه رياست طلب نيست.
* نظام جديد اجتماعى ايران نظامى اسلامى است، نظامى است مردمى و اومانيستى نه ملى و ناسيوناليستى، آن هم اومانيسم اسلامى كه انسان دوست است نه انسان پرست.
* جامعه اسلامى جامعه اى است كه تداوم انقلاب در آن پايان زمانى ندارد.
* واى بر آن انقلاب و انقلابى كه در بامداد پيروزى بخواهد به محيط آرام و آسايش دهنده انقلاب پيروز شده، دل ببندد و با شهادت و مبارزه و پيكار خداحافظى كند.
* زندگى انسان، پيش از هر چيز، فروغ و شور و گرماى عشق مى خواهد. زندگى بدون شور و گرماى عشق مزه و معنى ندارد.
* اگر براى انسان تا پايان زندگى و حتى در لحظه مرگ، عشقى باشد كه براى او ادامه دارد نه عشقى كه با آن وداع مى كند، كدام عشق است؟ عشق به خدا، عشق به حق.
* در تمام اصول قانون اساسى آينده بايد همواره تكيه روى اين اصل به چشم بخورد: نقش بنيادى تقوا در رشد انسان.
* تقوا يعنى ضد غفلت و بى خبرى؛ ذكر، ياد. تقوا يعنى من انسان همواره خود را در حضور خدا مى يابم و با ياد خدا زنده ام.
* مگر زندگى انسان و حيات انسان بدون ذوق و هنر ممكن است انسانى باشد؟
* صنعت و آگاهى و تجربه و فن از هر جا بيايد ما آن را اول مسلمانش مى كنيم و بعد به تصرف خويشتن در جامعه خويشتن درش مى آوريم.
* آن ها كه خداترسند، آن ها كه مهار خويشتن را دارند، آن ها بايد حكومت كنند.
* همين كه زن براى خدا و از روى آگاهى بتواند بخش عظيمى از جامعه را در ميدان خانه و خانواده، خوب اداره كند، اين جهاد است.
* برخورد آراء و افكار، نيازى به استفاده از چماق ندارد.
* اى انسان، تو سازنده تاريخ و آينده هستى، تو قيامتت را هم خودت مى سازى، حتى بهشت و دوزخ به دست خود تو ساخته شود.

82. چشمان نافذ و پر فروغشان
ساعت 8:30 صبح 8 تير ماه در اتاق كوچك بيرونى امام به محضرشان مشرف شديم. حال و هوا و منظره اين جلسه را هم الساعه نمى توانم توصيف كنم. پيرمردى هشتاد و چند ساله را در نظر بياوريد كه از عارضه قلبى رنج مى برد و تحت محافظت شديد اطبا است. و گفته اند كه كوچكترين ناراحتى و شوك روحى ممكن است، قلبش را از كار باز دارد. قلبى كه اگر از كار بيفتد، به دنبالش هزاران قلب ديگر از كار خواهد افتاد. ميليون ها مستضعف از غصه دق خواهند كرد و ميليون ها مستكبر هم از شادى خواهند رقصيد. آينده انقلابى عظيم تهديد مى شد و ثمره خون هزاران شهيد به خطر مى افتاد.
با اين ملاحظات، ما براى انتقال خبر شهادت كسانى كه بى شك در قلب و دل رئوف امام، جايشان كمتر از فرزندان صلبى اش نيست، مشكل داشتيم.
اين يك سوى سكه است و سوى ديگر آن اين است كه همه اميد ما هم همين جاست. اگر مشكلات را اين جا حل نكنيم، جاى ديگرى نداريم. نگوييد خدا و خدا همين امام را وسيله قرار داده است و غير از همين رهبر، كس ديگرى را نداريم كه درد دلمان را به او بگوييم و غير از همين اتاقك جاى ديگرى نبود كه به آن پناه ببريم. خود ايشان هم از پيش خيلى چيزها را مطلع شده بودند و مى دانستند كه ما از ايشان بيشتر احتياج به دلدارى و تسليت و تقويت و هدايت داريم و به همين دليل خيلى زود ما را پذيرفتند.
نگاه هاى مهربانانه و توجهات عطوفانه از چشمان نافذ و پر فروغشان كه در سيماى نورانى و چهره زرد و تكيده شان به ما مى افكندند، روحبخش و اميد آفرين بود، تا چه رسد به كلمات محكم و پرمعنا و لحن گيرايشان كه از ميان لب هاى خشك شده ولى زيبايشان مى گرفتيم. ما تسليت گفتيم و ايشان ما را دلدارى دادند و با ذكر حادثه و لطيفه اى از تاريخ قديم حوزه نجف اشرف در يك بليه عمومى و اشاره به سرنوشت انبياء و اولياء و الطاف و هدايت الهى، به ما آرامش و اعتماد به نفس بيشترى دادند.

83. به درد بخور براى جامعه
آخرين برگ از اين نوشتار كلام مقتداى سيد شهيد، امام(ره) است كه با هم مى خوانيم: «... اشخاصى بودند كه آن قدرى كه من از آنها مى شناسم از ابرار بوده اند از اشخاص متعهد بوده اند كه در رأس آنها مرحوم شهيد بهشتى است. ايشان را من بيست سال بيشتر مى شناختم. مراتب فضل ايشان و مراتب تفكر ايشان و مراتب تعهد ايشان بر من معلوم بود. و آنچه كه من راجع به ايشان متأثر هستم، شهادت ايشان در مقابل او ناچيز است و آن مظلوميت ايشان در اين كشور بود. مخالفين انقلاب، افرادى [را] كه بيشتر متعهدند، مؤثرتر در انقلاب اند، آنها را بيشتر مورد هدف قرار داده اند. ايشان مورد هدف اجانب و وابستگان به آنها در طول زندگى بود. تهمت ها، تهمت هاى ناگوار به ايشان مى زدند! از آقاى بهشتى اينها مى خواستند موجود ستمكار ديكتاتور معرفى كنند، در صورتى كه من بيش از بيست سال ايشان را مى شناختم و برخلاف آنچه اين بى انصاف ها در سرتاسر كشور تبليغ كردند و مرگ بر بهشتى گفتند، من او را يك فرد متعهد، مجتهد، متدين، علاقمند به ملت، علاقمند به اسلام و به درد بخور براى جامعه خودمان مى دانستم».



منابع و مأخذ:
1. رجايى، غلامعلى؛ سيره شهيد دكتر بهشتى؛ نشر شاهد؛ چاپ دوم؛ 1383؛ تهران
2. وفا؛ افسانه؛ زندگى سيدمحمد حسينى بهشتى؛ روايت فتح؛ چاپ اول؛ 1385؛ تهران
3. مظفرى، اكبر؛ جفاى دوستان بهشتى زيرآوار اتهام ها؛ شاكر؛ چاپ اول؛ 1385؛ قم
4. كردى، على؛ زندگى و مبارزات شهيد آيت اللّه بهشتى؛ مركز اسناد انقلاب اسلامى؛ چاپ اول؛ 1385؛ تهران
5. ميزبانى، مهناز؛ شيفته خدمت، نگاهى به زندگى بهشتى؛ مركز اسناد انقلاب اسلامى؛ چاپ اول؛1381
6. طاهرنيا، ناصر؛ شهيدبهشتى؛ مدرسه؛ چاپ اول؛ 1380؛ تهران
7. مرادى، فرشته؛ سيد محمد حسينى بهشتى: نگاهى به زندگى و مبارزات شهيد دكتر بهشتى؛ فرانديش؛ چاپ اول؛ 1385؛ تهران
8. بنياد نشر آثار و انديشه هاى شهيد آيت اللّه دكتر بهشتى؛ بازشناسى يك انديشه: يادنامه بيستمين سال شهادت آيت اللّه دكتر بهشتى؛ بقعه؛ چاپ اول؛ 1380؛ تهران
9. بهشتى، محمد؛ سه گونه اسلام؛ بقعه؛ چاپ اول؛ 1386؛ تهران
10. بهشتى، محمد؛ مبانى نظرى قانون اساسى؛ بقعه؛ چاپ سوم؛ 1380؛ تهران
8 مجموعه شعر سرچشمه خونين؛ انتشارات سوره مهر؛ چاپ اول؛ 1375؛ تهران
11. هاشمى، ياسر؛ هاشمى رفسنجانى كارنامه خاطرات 1360 عبور از بحران؛ انتشارات همشهرى؛ چاپ هشتم؛ 1378؛ تهران
12. ماهنامه شاهد ياران؛ دوره جديد؛ شماره 8؛ تيرماه 1385؛ تهران
13. بهشت خوبى ها، ويژه نامه هفتم تير، سالگرد شهادت مرحوم آيت اللّه بهشتى؛ ضميمه روزنامه اصفهان زيبا؛ 1387
14. جاودانگان، ويژه نامه هفتم تير، سالگرد شهادت مرحوم آيت اللّه بهشتى؛ ضميمه روزنامه اصفهان زيبا؛ 1388
15. روزنامه هاى جمهورى اسلامى، ش 8086؛ ش 8369؛ اطلاعات، ش 24226؛ ش 23945؛ ش 24503؛ همشهرى، ش 4303؛ اصفهان زيبا، ش 179
16. لوح فشرده چند رسانه اى شيفته خدمت؛ نشر شاهد؛ تهران
17. لوح فشرده امت مظلوم؛ گروه فرهنگى آرمان؛ مشهد
ليست منشورات كتاب فروشى معاونت آموزش و تبليغ

رديف . موضوع . نام كتاب . كد
1 خدا شناسى پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(1)1
2 فرجام شناسى پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(2)2
3 راهنماشناسى پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(3)3
4 امام شناسى پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(4)4
5 قرآن شناسى پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(5)5
6 دين شناسى پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(6)6
7 برگزيده، احكام اخلاق و مشاوره پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(7)7
8 حكومت دينى پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(8)8
9 ويژه ماه مبارك رمضان پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(9)9
10 احكام خمس پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(10)10
11 عرفان و عشق پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(11)11
12 اديان و مذاهب پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(12)12
13 ويژه محرم پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(13)13
14 شفاعت و توسل پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(14)14
15 دين و سياست، ولايت فقيه پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(15)15
16 رساله دانشجويى پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(16)16
17 احكام روزه پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(17)17
18 نگاه و پوشش پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(18)18
19 احكام تقليد و بلوغ پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(19)19
20 توصيه ها، پرسش ها و پاسخ ها پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(20)20
21 احكام ازدواج پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(21)21
22 احكام موسيقى پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(22)22
23 مجلس خبرگان رهبرى پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(23)23
24 پيامبر اعظم، سيره و تاريخ پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(24)24
25 روابط دختر و پسر پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(25)25
26 راز آفرينش پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(26)26
27 مهدويت پيش از ظهور پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(27)27
28 مهدويت پس از ظهور پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(28)28
29 اختلالات رفتارى پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(29)29
30 احكام غسل وضو و تيمم پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(30)30
31 اهل سنت واقعى پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى(31)31
32 سيره عملى، اخلاقى، عرفانى امام سيره آفتاب50
33 تشكلهاى دانشجويى نكته هاى ناب جلد(1)51
34 هنر و موسيقى توليد علم نكته هاى ناب جلد(2)52
35 استكبار جهانى نكته هاى ناب جلد(3)53
36 روشنفكرى، مسائل سياسى نكته هاى ناب جلد(4)54
37 هولوكاست دروغ مقدس غرب 55
38 زندگى نامه حضرت معصومه(س) كوثر كوير 56
39 خدا خانه دارد 57
40 سلوك دانشجويى 58
41 مى شكنم در شكن زلف يار 60
42 گلچين توصيه هاى اخلاقى عرفانى تعدادى ازعرفا بوى باران61
43 پيامبر اعظم پاسخ ها و پيام ها 67
44 گزيده كتاب 13 در مورد محرم فرات حيات 72
45 توصيه ها، پرسشها و پاسخها ـ 731
46 توصيه ها، پرسشها و پاسخها ـ 742
47 فرهنگ و تمدن غربى نكته هاى ناب جلد(5)76
48 جهاد با نقس در محضر روح الله 84
49 هنر رضايت از زندگى 85
50 پژوهشى در سند زيارت عاشورا 86
51 وصيت حضرت على(ع) به امام حسن(ع) به پسرم87
52 ويژه دهه محرم نهضت تفسيرى88
53 پرس و جو ـ 5 (خدا) 89
54 پرس و جو ـ 6(پيامبرى) 90
55 پرس و جو ـ 7(امامت) 91
56 پرس و جو ـ 8(قرآن) 92
57 پرس و جو ـ 9(حكمت احكام) 93
58 مراحل عرفان 94
59 معماى يوزارسيف 95
60 چرا دين، چرا اسلام، چرا تشيع 97
61 قلمرو دل 98
62 آيين دوستى و رفاقت از نظر اسلام هماى سعادت99
63 (شرح حديث منزلت) منزلت بى مانند 100
64 اصطلاحات سياسى فرهنگى 2763
65 حضور قلب در نماز در محضر روح الله 2764


شماره حساب 0105623950006 سيباى بانك ملى به نام كتابفروشى فرهنگ و انديشه
تلفن: 2917727ـ0251 ـ 2110412 ـ 2110651 فاكس: 2908816 ـ 0251
تاييده فاكس: 2110688ـ0251
آدرس اينترنتى كتابفروشى: moc.ebetakom.www
آدرس: قم بلوار امين، بلوار جمهورى اسلامى، جنب مركز تحقيقات كامپيوترى علوم اسلامى،
كتابفروشى فرهنگ و انديشه ـ 2917727 ـ 0251

 



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها