خانه> کتاب >1146


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
قرص شب امتحان (تار...
پيامدهاي خودارضايي...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
عجم، دشمن اهل بيت؟...
گناهان كبيره
چشم چراني، آثار و ...
رابطه دختر و پسر
چگونه از ياران اما...
علامت قبولي توبه
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
جلسه خواستگاري
...

چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
لیست کتب اداره مشا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
گرايش دختران آمريك...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دوستي با نامحرم در...
چرا جنگ را ادامه د...
جايگاه و ارزش نماز...
شيوه هاي کنترل نفس...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2177

بازدید مقالات:
7041716

بازدید سوالات:
2613880



فرات حیات بازديد: 2536

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


 

 

 

فرات حيات

تدوين و تنظيم:نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها
حروف چينى و صفحه آرايى: واحد رايانه معاونت آموزش و تبليغ
ناشر: دفتر نشر معارف
چاپ دوم: پاييز 1386
شمارگان: 10000 جلد
قيمت: 800 تومان
شابك: 9-005-531-964
همه حقوق براى ناشر محفوظ است.
مراكز پخش
1. قم: بلوار امين ـ بلوار جمهورى ـ معاونت آموزش و تبليغ، تلفن 2917727
2. مديريت پخش نشر معارف: قم: خيابان شهدا، كوچه 32، پلاك، پلاك 3، تلفن و نمابر: 7744616
3. فروشگاه شماره 1: قم، خيابان شهدا، روبروى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن: 7735451
4. فروشگاه شماره 2: تهران، خيابان انقلاب، چهارراه كالج، پلاك 791، تلفن: 8911212 نمابر: 8809386
نشانى اينترنت:WWW.nashremaaref.com
پست الكترونيك: info@nashremaaref.com

 

 

فهرست
بخش اول: گزيده اى از سخنان حضرت امام خمينى قدس سره
گزيده اى از سخنان حضرت امام خمينى قدس سره··· 10
بخش دوم: بيانات مقام معظم رهبرى
بيانات مقام معظم رهبرى··· 15
نقش خواص و عوام در شكل گيرى نهضت عاشورا··· 16
جهاد و شرايط آن··· 16
عبرت گرفتن از تاريخ عاشورا··· 18
ويژگى هاى كلى خواص و عوام··· 20
ويژگى هاى عوام··· 23
ويژگى هاى خواص··· 24
آغاز انحراف خواص در تاريخ اسلام··· 26
امام حسن عليه السلام مشكل ترين راه را انتخاب كرد··· 28
عظمت و مقام امام حسين عليه السلام··· 29
نامه هاى كوفيان به امام حسين عليه السلام··· 31
نمونه اى از تصميمات خواص در عصر ما··· 36
بخش سوم: رساله اى از علامه طباطبايى قدس سره درباره نهضت سيد الشهداء عليه السلام
تاريك ترين روزگار در تاريخ اسلام··· 40
درگذشت معاويه و خلافت يزيد··· 42
زندگى ننگين نه، مرگ سرخ آرى··· 43
امام به وظيفه خود اشاره مى كند··· 44
اختلاف روش امام در مدت قيام خود··· 44
بخش چهارم: پرسش ها و پاسخ ها
احتمال ضرر و امر به معروف و نهى از منكر··· 50
پرسش 1. از شرايط وجوب امر به معروف و نهى از منكر «عدم وجود مفسده در انكار» است يعنى در انجام آن گمان ورود ضرر به شخص عامل و مسلمان ديگرى وجود نداشته باشد؛ بنابراين در صورتى كه به طور عقلائى گمان ضرر برود، (مفسده در انكار وجود داشته باشد) وجوب امر به معروف و نهى از منكر بدون شك ساقط مى شود و در اين مسأله بين فقها اختلافى وجود ندارد. منظور از ضرر، اعم از ضرر جانى، مالى و آبرويى است. بدون شك امام حسين عليه السلامنه تنها احتمال عقلائى مى دادند كه در اثر قيام عليه حكومت يزيد، ضررى متوجه خود و بستگان و يارانشان خواهد شد بلكه مطابق روايات متعددى مى دانستند كه به شهادت خواهند رسيد. پس چگونه با وجود اين علم و لا اقل گمان به ضرر، با استناد به فريضه امر به معروف و نهى از منكر عليه حكومت يزيد قيام كردند؟··· 50
پرسش2. چرا امام حسين عليه السلام در زمان معاويه اقدام به قيام نكرد؟··· 56
پرسش3. چرا امام حسين عليه السلام در آغاز حركت، از مدينه به مكّه رفت؟··· 61
پرسش 4. چرا امام حسين عليه السلام حجّ خود را نيمه تمام گذاشت و از مكّه در آستانه شروع اعمال حجّ خارج شد؟··· 63
پرسش 5. آيا امام عليه السلام از دشمن براى خود درخواست آب كرد؟··· 65
پرسش 6. آيا يزيد توبه كرد و آيا اصولاً توبه چنين شخصى پذيرفته مى شود؟··· 66
پرسش 7. چرا امام حسين عليه السلام با اينكه مى دانست به شهادت مى رسد، خانواده خود را به همراه برد؟ جايگاه و نقش زنان در انقلاب عاشورايى حسين عليه السلام چه بود؟··· 72
پرسش 8. آيا عزادارى براى امام حسين عليه السلام، در زمان امامان عليهم السلام سابقه دارد؟··· 79
پرسش 9. آيا مراسم عزادارى از دوران صفويه رواج يافت؟··· 82
پرسش 10. آيا شيوه هاى عزادارى كه در زمان صدر اسلام وجود نداشته است، يك نوع بدعت گذارى در دين نيست؟··· 84
پرسش 11. چرا عزادارى ساير امامان عليهم السلام، مانند عزادارى امام حسين عليه السلام نيست؟··· 85
پرسش 12. فلسفه سياه پوشى در ايام عزادارى چيست؟··· 86
پرسش 13. آيا سياه پوشى در ميان ملل ديگر رايج است؟ آيا سياه پوشى از سوى عباسيان يا اعراب پس از اسلام به ايران منتقل شده است و در تمدن ايران چنين چيزى وجود ندارد؟··· 88
پرسش 14. وجود رواياتى كه ثواب عزادارى براى امام حسين عليه السلام را بى حد و مرز ذكر مى كند تا چه اندازه صحيح است؟··· 92
پرسش 14. گريه در فرهنگ شيعى چه جايگاهى دارد كه اين همه بر آن تأكيد شده است؟··· 94
پرسش 15. آيا صرف گريه كردن و عزادارى براى امام حسين عليه السلام براى افرادى كه دچار روزمرگى و معاصى هستند، مى تواند سودمند باشد؟··· 104
پرسش 16. چرا در فرهنگ شيعه، هميشه حزن، اندوه و عزادارى حاكم است؟··· 104
پرسش 17. شادى و نشاط، چه نسبتى با دين دارد؟ آيا دين شادابى را تقويت مى كند يا سبب ركود و خمود آن است؟··· 105
پرسش 18. اگر قبول داريم كه حضرت سيدالشهداء با شهادت خويش به مقام فنا ـ كه بالاترين مرحله سلوك است ـ رسيده اند، ديگر اشك ريختن براى او چه معنا دارد؟··· 114
پرسش 19. معناى «ثارالله» چيست؟ آيا اطلاق اين كلمه به امام حسين عليه السلام، ريشه قرآنى و روايى دارد؟··· 115
پرسش 20. تعارض آموزه هاى دينى با يافته هاى علمى در پوشيدن لباس سياه و سياه پوش كردن تكايا و محافل چه توجيهى دارد؟ يافته هاى علمى حكايت از تأثير مثبت لباس هاى روشن، در نشاط و شادى و ارتقاى فعاليت هاى انسانى و تأثير منفى لباس سياه در اين امور دارد كه با سنت رايج دينى در محافل مذهبى در تعارض است! به اين تعارض چگونه پاسخ مى دهيد؟··· 118
پرسش 21. شرايط شفاعت چيست؟ چه كسانى در روز قيامت مورد شفاعت قرار مى گيرند و چه كسانى شفاعت شامل آنان نمى شود؟··· 121
پرسش 22. شفاعت امامان چه ضرورت دارد؟ اصلاً چه نيازى به شفاعت هست؟ مگر خداوند نمى تواند به طور مستقيم بندگان خود را بيامرزد؟··· 125
پرسش 23. آيا اعتقاد به شفاعت، موجب جرأت افراد بر گناه و شانه خالى كردن از مسؤوليت نمى شود؟··· 128
پرسش 24. آيا شفاعت، عدالت خدا را زير سؤال نمى برد و به زبان امروزى «پارتى بازى» نيست؟··· 129
پرسش 25. چرا بعضى اوقات با دعا و يا توسّل به ائمه عليهم السلام، جواب مثبت نمى گيريم؟··· 131



بخش اول

گزيده اى از بيانات امام خمينى قدس سره
درباره عزادارى و اهميت آن

1. فلسفه گريه و عزادارى براى سيدالشهدا چيست؟
2. آيا امام حسين به گريه ما احتياج دارند و آيا گريه ما آن حضرت نفعى دارد؟
3. چگونه ممكن است يك قطره اشك آن همه ثواب داشته باشد؟
4. اين گريه ها باعث شده كه برخى ما را ملت گريه بنامند چرا آن را كم نمى كنيد؟!

ما تا ابد هم اگر براى سيدالشهداء گريه بكنيم، براى سيدالشهداء نفعى ندارد، براى ما نفع دارد، همين نفع دنيائيش را شما حساب كنيد آخرتش سر جاى خودش. همين نفع دنيائيش را حساب كنيد همين جهت روانى مطلب را كه قلوب را چطور به هم متصل مى كند.1
شما انگيزه اين گريه و اين اجتماع در مجالس روضه را خيال نكنيد كه فقط اين است كه گريه كنيم براى سيدالشهداء، نه سيد الشهداء احتياج به اين گريه ها دارد و نه اين گريه خودش فى نفسه يك كارى از آن مى آيد، لكن اين مجلس ها مردم را همچو مجتمع مى كند و يك وجه مى دهند، سى و پنج ميليون جمعيت در دو ماه محرم و خصوص دهه عاشورا يك وجه، طرف يك راه مى روند. بى خود بعضى از ائمه ما نمى فرمايند كه براى من در منابر روضه بخوانند. بيخود نمى گويند ائمه ما به اينكه هر كس كه بگريد، بگرياند يا صورت گريه، گريه كردن به خودش بگيرد اجرش فلان و فلان است. مسأله، مسأله گريه نيست، مسأله مسأله تباكى نيست، مسأله، مسأله سياسى است كه ائمه ما با همان ديد الهى كه داشتند، مى خواستند كه اين ملت ها را به هم بسيج كنند و يكپارچه كنند، از راه هاى مختلف، اينها را يكپارچه كنند تا آسيب پذير نباشند.2
حضرت باقر عليه السلام وقتى كه مى خواستند فوت كنند وصيت كردند كه ده سال ظاهرا كه در مِنا اجير كنند كسى را، كسانى را كه براى من گريه كنند. اين چه مبارزه اى است؟! حضرت باقر احتياج به گريه داشت؟! حضرت باقر مى خواست چه كند گريه را؟! آنوقت هم در مِنا چرا؟ ايام حج و منا. اين همين نقطه اساسى، سياسى، روانى، انسانى است كه ده سال در آنجا گريه كنند. خوب مردم مى آيند مى گويند چه خبر است چيست؟ مى گويند اين طور بود، اين توجه مى دهد نفوس مردم را به اين مكتب و ظالم را منهدم مى كند و مظلوم را قوى مى كند. ما جوان ها داديم، كربلا جوان ها داده، ما اين را بايد حفظش كنيم. اين نمى شود اينطور باشد، شما خيال بكنيد گريه است، خير گريه نيست، يك مسأله سياسى، روانى، اجتماعى است. اگر قضيه گريه است تباكيش ديگر چيست؟ تباكى مى خواهد؟ تباكى ديگر يك چيزى شد؟ اصلاً حضرت سيدالشهداء چه احتياج به گريه دارد؟ ائمه اينقدر اصرار كردند به اينكه مجمع داشته باشيد، گريه بكنيد، چه بكنيد، براى اينكه اين حفظ مى كند كيان مذهب ما را.3
عمق ارزش مجلس هاى عزادارى، كم معلوم شده است و شايد پيش بعضى هيچ معلوم نشده است. اينكه در روايات ما براى يك قطره اشك براى مظلوم كربلا آنقدر ارزش قائلند، حتى براى تباكى (به صورت گريه درآمدن) ارزش قائلند،4 نه از باب اين است كه سيد مظلومان احتياج به اين كار دارد و نه اين است كه فقط براى ثواب بردن شما و مسلمين شما باشد. گر چه همه ثواب ها هست، لكن چرا اين ثواب براى اين مجالس عزا آنقدر عظيم قرار داده شده است و چرا خداوند تبارك و تعالى براى اشك و حتى يك قطره اشك و حتى تباكى، انقدر ثواب داده است؟ كم كم اين مسأله از ديد سياسى اش معلوم مى شود و ان شاءاللّه بعدها بيشتر معلوم مى شود. اينكه براى عزادارى، براى مجالس عزا، براى نوحه خوانى، براى اينها اين همه ثواب داده شده است. علاوه بر آن امور عباديش و روحانيش، يك مسأله مهم سياسى در كار بوده است. آن روزى كه اين روايات صادر شده است روزى بوده است كه فرقه ناجيه (شيعه) مبتلا بودند به حكومت اموى و بيشتر عباسى، و يك جمعيت بسيار كمى، يك اقليت كمى در مقابل قدرتهاى بزرگ. در آنوقت براى سازمان دادن به فعاليت سياسى اين اقليت، يك راهى درست كردند كه اين راه، خودش سازمانده است و آن، نقل ازمنابع وحى، به اينكه براى اين مجالس اينقدر عظمت هست و براى اين اشك ها آنقدر، در حول و بر اين اشك ها و عزادارى ها شيعيان با اقليت آن وقت اجتماع مى كردند و شايد بسيارى از آنها هم نمى دانستند مطلب چه هست، ولى مطلب، سازماندهى به يك گروه اقليت در مقابل آن اكثريت ها است، در مقابل حكومت هايى كه پيش مى آمدند و بناى بر اين داشتند كه اساس اسلام را از بين ببرند، اساس روحانيت را از بين ببرند، آن چيزى كه در ما قبل آنها، آنها را مى ترساند، اين مجالس عزا و اين دستجات بود.5
شايد غربزده ها به ما مى گويند كه ملت گريه و شادى، خودى ها نمى توانند تحمل كنند كه يك قطره اشك مقابل چقدر ثواب است. يك مجلس عزا چقدر ثواب دارد، نتوانند هضم كنند. نتوانند هضم كنند آن چيزهايى را كه براى ادعيه ذكر شده است و آن ثوابهايى كه براى دو سطر دعا ذكر شده است، نمى توانند اين را ادراك كنند و هضم كنند. جهت سياسى اين دعاها و اين توجه به خدا و توجه همه مردم را به يك نكته، اين است كه يك ملت را بسيج مى كند براى يك مقصد اسلامى. مجلس عزا نه براى اين است كه گريه بكنند براى سيدالشهداء و اجر ببرند. البته اين هم هست. وديگران را اجر اخروى نصيب كند، بلكه مهم، آن جنبه سياسى است كه ائمه ما در صدر اسلام نقشه اش را كشيده اند كه تا آخر باشد و آن، اين اجتماع تحت يك بيرق، اجتماع تحت يك ايده و هيچ چيز نمى تواند اين كار را به مقدارى كه عزاى حضرت سيد الشهداء در او تأثير دارد، تأثير بكند.6
ساير مردم، اينهايى كه مسجد مى آيند، منبر را گوش مى كنند، مطالب را گوش مى كنند، همچو كه به روضه مى رسند، رد مى شوند و مى روند. اين از باب اين است كه ملتفت نيستند چه هست، ان روضه است كه اين محراب، كه اين منبر راحفظ كرده، اگر آن روضه نبود، اين منبر هم نبود، اين مطلب هم نبود، آن حفظ كرده. ما بايد به شهيدمان گريه كنيم، فرياد كنيم، مردم را بيدار كنيم. البته يك مطلبى هم كه بين همه ما بايد باشد اين است كه اين نكته را به مردم بفهمانيم كه همه اش قضيه اين نيست كه مى خواهيم ثواب ببريم، قضيه اين است كه ما مى خواهيم پيشرفت كنيم. سيدالشهداء هم كه كشته شد، نه اينكه رفتند يك ثوابى ببرند. ثواب براى او خيلى مطرح نبود، آن طور رفت كه اين مكتب را نجاتش بدهد، اسلام را پيشرفت بدهد، اسلام را زنده كند. شما هم كه داريد نوحه خوانى مى كنيد مردم را به گريه وادار مى كنيد، مردم هم كه گريه مى كنند همه روى اين مقصد باشد كه اين اسلام را مى خواهيم با همين هياهو حفظش كنيم. با اين هياهو با اين گريه، با اين نوحه خوانى، با اين شعرخوانى، با اين نثرخوانى ما مى خواهيم اين مكتب را حفظ كنيم چنانچه تا حالا هم حفظ شده. بايد اين نكته هم به مردم گفته بشود، تذكر داده بشود كه آقا قضيه روضه خوانى قضيه اين نيست كه من يك چيزى بگويم و يكى هم گريه كند. قضيه اين است كه با گريه حفظ شده است اين، با گريه اين حفظ شده. حتى تباكى! هم ثواب دارد، خوب تباكى چرا ثواب دارد؟ براى اينكه تباكى كمك مى كند به اين مكتب.7
و اگر چنانچه واقعا بفهمند و بفمانند كه مسأله چه هست و اين عزادارى براى چه هست و اين گريه براى چه اينقدر ارج پيدا كرده است و اجر پيش خدا دارد، آنوقت ما را ملت گريه نمى گويند، ما را ملت حماسه مى خوانند. اگر بفهمند آنها كه حضرت سجاد عليه السلام كه همه چيزش را در كربلا از دست داد و در يك حكومتى بود كه قدرت بر همه چيز داشت. اين ادعيه اى كه از او باقى مانده است چه كرده است و چطور مى تواند تجهيز بكند، به ما نمى گفتند كه ادعيه براى چيست. اگر روشنفكران ما فهميده باشند كه اين مجالس و اين دعاها و اين ذكرها و اين مجالس مصيبت جنبه سياسى و اجتماعى اش چيست، نمى گويند كه براى چه اين كار را بكنيم.8
اين مطلبى كه الان القاء كرده اند به جوان هاى ما كه تا كى گريه و تا كى روضه و اينها، بياييد تظاهر كنيم، اينها نمى فهمند روضه چيست و اين اساس تا حالا (چطور) نگه داشته شده است. اين را نمى دانند و نمى شود هم بهشان بفمانند.
اينها نمى فهمند كه اين روضه و اين گريه آدم ساز است، انسان را درست مى كند اين مجالس روضه، اين مجالس عزاى سيدالشهداء و آن تبليغات بر ضد ظلم. اين تبليغ بر ضد طاغوت است. بيان ظلمى كه به مظلوم شده تا آخر بايد باشد.9


بخش دوم

نقش خواص و عوام در شكل گيرى
نهضت عاشورا

بيانات مقام معظم رهبرى
در جمع فرماندهان لشكر 27 حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم، 2/3/75.

جهاد و شرايط آن
اللّهمّ سَدِّد ألْسِنَتَنا بالصَّوابِ والحِكمَة. يكى از چيزهاى برجسته در فرهنگ اسلامى ـ كه البته مصداق هاى بارزى هم بيش تر در تاريخ صدر اسلام و كم تر در طول زمان دارد ـ عبارت است از فرهنگ رزمندگى و جهاد. جهاد هم فقط جهاد در ميدان جنگ نيست. هر چيزى كه هم تلاش باشد، هم در مقابله با دشمن، اين جهاد است. درست توجه بفرماييد: بعضى ممكن است يك كارى را انجام بدهند، زحمت هم بكشند، بگويند ما داريم جهاد مى كنيم. نه، يك شرط جهاد اين است كه در مقابله با دشمن باشد. البته يك وقت در ميدان جنگ مسلحانه است؛ اين جهاد رزمى است. يك وقت در ميدان سياست است؛ اين جهاد سياسى است. يك وقت در ميدان فرهنگ است؛ اين جهاد فرهنگى است. يك وقت در ميدان سازندگى است؛ اين جهاد سازندگى است و البته ميدان هاى ديگرى هم هست. شرط اول اين است كه تلاش در آن باشد، كوشش باشد و شرط دوم اين كه در مقابل دشمن باشد.
در فرهنگ اسلامى، اين چيز برجسته اى است كه نمونه هايى هم در ميدان هاى مختلف دارد. امروز هم، از وقتى كه نداى مقابله با رژيم منحوس پهلوى از حلقوم امام(رضوان اللّه عليه) و همكاران ايشان، در آن روز، در سال 1341 بيرون آمد؛ اين جهاد شروع شد. قبل از آن هم بود؛ اما پراكنده بود، كم بود، كم اهميت بود. از وقتى اين مبارزه شروع شد، اهميت پيدا كرد تا به پيروزى اين جهاد رسيد كه پيروزى انقلاب بود. بعد از آن هم تا امروز، دايما در اين كشور جهاد بوده است. چون ما دشمن داريم و چون دشمنان ما، از لحاظ نيروى مادى قوى هستند؛ چون اطراف و جوانب ما را ـ از همه جهت ـ دشمن ها گرفته اند و جدا در صدد دشمنى هستند، در قضيه دشمنى با ايران اسلامى هم شوخى نمى كنند؛ چون مى خواهند از هر راهى كه شد ضربه بزنند.
پس در ايران اسلامى، هر كسى كه به نحوى در مقابل اين دشمن ـ كه از اطراف، تيرهاى زهرآگين را به پيكر اين انقلاب و اين كشور اسلامى نشانه رفته است ـ تلاشى بكند؛ اين، جهاد فى سبيل اللّه كرده است و بحمداللّه شعله جهاد بوده است و هست و خواهد بود.
البته يكى از اين جهادها هم، جهاد فكرى است. يعنى چون ممكن است دشمن ما را غافل كند و فكر ما را منحرف و دچار خطا و اشتباه كند، هر كسى كه در راه روشنگرى فكر مردم، تلاش كند، از انحرافى جلوگيرى كند، از يك سوء فهمى مانع بشود، چون در مقابله با دشمن است، جهاد است. شايد امروز، جهاد مهمى هم محسوب مى شود.
پس عزيزان من، امروز كشور ما كانون جهاد است. از اين جهت هيچ نگرانى نداريم. مملكت، مملكت جهاد فى سبيل اللّه است. از اين جهت من كه بيش تر سنگينى بارم اين است كه نگاه كنم، ببينم كجا اين شعله جهاد دارد فروكش مى كند و به كمك پروردگار نگذارم؛ كجا اشتباه كارى مى شود، جلو آن را بگيرم كه مسؤوليت اصلى من اين چيزها است.
من از وجود جهاد در وضع كنونى كشور، نگران نيستم. اين را شما بدانيد. منتها در قرآن چيزى هست كه ما را به فكر مى اندازد! قرآن به ما مى گويد كه شما نگاه كنيد و از گذشته تاريخ درس بگيريد. حالا ممكن است بعضى ها بنشينند فلسفه بافى كنند كه گذشته براى امروز، نمى تواند سرمشق باشد. اين حرف ها را بعضى ها مى گويند. مى خواهند اين ها را با شيوه هاى فلسفى ـ به خيال خودشان ـ درست كنند، نمى توانند! كارى به كار آن ها نداريم.

عبرت گرفتن از تاريخ عاشورا
قرآن، صادقِ مصدَّق است و ما را به عبرت گرفتن از تاريخ دعوت ميكند. عبرت گرفتن از تاريخ، يعنى همين نگرانى كه من الان عرض كردم. چون در تاريخ چيزى هست كه اگر بخواهيم از آن عبرت بگيريم، بايد دغدغه داشته باشيم. اين دغدغه، مربوط به آينده است. چرا؟ و اين دغدغه براى چيست؟ مگر چه اتفاقى افتاده است؟
اتفاقى كه افتاده است در صدر اسلام است. من يك وقتى گفتم كه جا دارد اگر ملت اسلام فكر كند كه چرا پنجاه سال بعد از وفات پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم، كار كشور اسلامى به جايى رسيده باشد كه همين مردم مسلمان، از وزيرشان، اميرشان، سردارشان، عالمشان، قاضى شان و قارى شان، در كوفه و كربلا جمع بشوند و جگر گوشه همين پيغمبر را با آن وضع فجيع، به خاك و خون بكشند!؟
آدم بايد به فكر فرو برود كه چرا اين طورى شد؟ من دو سه سال پيش، اين را در يك صحبتى مطرح كردم، به عنوان عبرت هاى عاشورا؛ البته درس هاى عاشورا جداست، درس شجاعت، درس ايثار و امثال آن. مهم تر از درسهاى عاشورا، عبرت هاى عاشورا است. من اين را قبلاً گفته ام. كار به جايى برسد كه جلو چشم مردم، حرم پيغمبر را در كوچه و بازار بياورند و به اين ها تهمت خارجى بزنند!
معناى خارجى اين نيست كه اين ها از كشورِ خارج آمدند؛ خارجى به معناى امروز به كار نمى رود. خارجى يعنى جزو خوارج، يعنى خروج كننده. در اسلام يك فرهنگى است كه اگر كسى عليه امام عادل خروج و قيام بكند، لعنت خدا و رسول و مؤمنين، عليه چنين كسى است. خارجى يعنى اين، يعنى كسى كه عليه امام عادلى خروج مى كند.
لذا همه مردم مسلمان آن روز، از خارجى ها ـ از خروج كننده ها ـ بدشان مى آمد. «مَنْ خَرَجَ على إمامٍ عادِلٍ فَدَمُهُ هَدَرٌ» در اسلام كسى كه خروج كند، قيام كند عليه يك امام عادل، خون او هدر است؛ اسلامى كه اين قدر به خون مردم اهميت مى دهد.
اين ها آمدند پسر پيغمبر، پسر فاطمه زهرا، پسر اميرالمؤمنين عليه السلام را به عنوان خروج كننده بر امام عادل ـ كه آن امام عادل، يزيد بن معاويه است ـ معرفى كردند و كارشان گرفت! آن ها كه دستگاه حكومت ظالمند دلشان هر چه مى خواهد مى گويند. چرا مردم باور كنند!؟ چرا مردم ساكت بمانند!؟
آن چيزى كه من را دچار دغدغه مى كند، اين جاى قضيه است، ملتفتيد؟! من مى گويم چه شد كه كار به اين جا رسيد؟ چرا امت اسلامى كه آن قدر نسبت به جزئيات احكام اسلامى و آيات قرآنى دقت داشت، در يك چنين قضيه واضحى، اين قدر دچار غفلت و سستى و سهل انگارى بشود كه چنين فاجعه يى به وجود بيايد؟! اين مسأله، انسان را نگران مى كند. مگر ما از جامعه زمان پيغمبر و اميرالمؤمنين قرص تر و محكم تريم؟ چه كار كنيم كه آن طورى نشود؟
البته آن سؤالى كه ما گفتيم چه شد، كسى جواب نداده است؛ جوابش پيش خودم هست. كسى در اين مورد صحبت نكرده است. اين را عرض مى كنم، صحبت هايى شده است، اما كافى و وافى نيست من امروز مختصرى در اين باره صحبت مى كنم. البته نسبت به اصل قضيه، كوتاه خواهد بود. من سررشته مطلب را به دست ذهن شما مى سپارم تا شما خودتان روى اين قضيه فكر كنيد. كسانى كه اهل انديشه هستند، اهل مطالعه هستند، دنبال اين رشته بروند. كسانى كه اهل كار و عملند، دنبال اين بروند كه چگونه مى شود جلوى اين را گرفت؟
اگر امروز من و شما جلو اين قضيه را نگيريم ـ ممكن است پنجاه سال ديگر، ممكن است پنج سال ديگر، ممكن است ده سال ديگر ـ يك وقت ديديد جامعه اسلامى ما هم، كارش به آن جا رسيد! تعجب نكنيد. مگر چشمان تيزى تا اعماق را ببيند، نگهبان امينى راه را نشان بدهد، مردم صاحب فكرى كار را هدايت كنند و اراده هاى محكمى پشتوانه اين حركت باشد.
البته آن وقت خاكريز محكمى خواهد بود؛ دژ محكمى خواهد بود؛ كسى نخواهد توانست نفوذ بكند. و الاّ اگر رها كرديم، باز همان وضعيت پيش مى آيد! آن وقت همه اين خون ها هدر خواهد رفت.
در آن عهد، كار به جايى رسيد كه پسر و نوه كسانى كه در جنگ بدر، به دست اميرالمؤمنين و حمزه و بقيه سرداران اسلام، به درك رفته بودند؛ پسر همان افراد، نوه همان افراد، جاى پيغمبر نشست و سر جگرگوشه پيغمبر را جلو خود گذاشت و با چوب خيزران به لب و دندان او زد و گفت:
ليتَ أشياخي بِبَدرٍ شَهِدوا
جَزَعَ الخَزْرَجِ مِن وَقْعِ الأسَل
يعنى كشته هاى ما در جنگ بدر بلند شوند؛ ببينند كه ما با كشنده هاشان چه كار كرديم. اين طورى شد! اين جاست كه قرآن مى گويد عبرت بگيريد. اين جاست كه مى گويد: «قُل سيرُوا فِى الارْضِ»11 در سرزمين تاريخ سير كنيد، ببينيد چه اتفاقى افتاده است؛ خودتان را بر حذر بداريد. من براى اين كه اين معنا، ان شاءاللّه در فرهنگ كنونى كشور ما، به وسيله انسان هاى صاحب رأى و نظر و فكر حركت بكند و راه بيفتد، امروز يك مختصرى براى شما صحبت مى كنم.

ويژگى هاى كلى خواص و عوام
ببينيد عزيزان من، به جماعت بشرى كه نگاه كنيد، در هر جامعه يى، در هر شهرى، در هر كشورى، مردم با يك ديد با يك برش، به دو قسم تقسيم مى شوند. يك قسم كسانى كه از روى فكر و فهميدگى و آگاهى و تصميم گيرى كار مى كنند؛ يك راهى را مى شناسند و دنبال آن راه حركت مى كنند، خوب و بدش را كار نداريم ـ يك قسم اين ها هستند ـ اسم اين ها را خواص بگذاريم.
يك قسم هم كسانى هستند كه نه، دنبال اين نيستند كه ببينند چه راهى درست است، چه حركتى صحيح است؛ بفهمند؛ بسنجند؛ تحليل كنند، درك كنند. مى بينند كه جوّ اين طورى است، دنبال آن جو حركت مى كنند. اسم اين را بگذاريم عوام. پس جامعه را مى شود به خواص و عوام تقسيم كرد.
حالا دقت كنيد؛ من نكته اى را درباره اين خواص و عوام بگويم كه اشتباه نشود. خواص چه كسانى هستند؟ آيا قشر خاصى هستند؟ نه، در بين اين هايى كه ما مى گوييم «خواص»، آدم هاى باسواد هم هست، آدم هاى بى سواد هم هست. گاهى كسى بى سواد است؛ اما جزو خواص است؛ مى فهمد كه چه كار مى كند. از روى تصميم گيرى و تشخيص عمل مى كند، ولو درس نخوانده و مدرسه نرفته است؛ مدرك ندارد، لباس روحانى ندارد، اما مى فهمد كه قضيه چيست.
در دوران انقلاب ـ يعنى پيش از پيروزى انقلاب ـ من در ايرانشهر تبعيد بودم. از يك شهرى از نزديكى هاى ما، چند نفر بودند كه يكى از آنان راننده بود. آدم هاى اهل فرهنگ و معرفت نبودند. به حسب ظاهر به اين ها عامى مى گفتند، اما جزو خواص بودند. اين ها مرتب در ايرانشهر، ديدنِ ما مى آمدند و قضيه مذاكرات خودشان را با روحانى شهرشان مى گفتند. آن روحانى شهر هم آدم خوبى بود؛ منتها عوام بود! ملاحظه مى كنيد؛ راننده كمپرسى جزو خواص بود، آن روحانى محترم پيشنماز جزو عوام بود.
مثلاً آن روحانى مى گفت: چرا وقتى كه اسم پيغمبر مى آيد، يك صلوات مى فرستيد، اسم اين آقا كه مى آيد، سه صلوات مى فرستيد؟ نمى فهميد! آن راننده به او جواب مى داد، مى گفت: آن روزى كه ديگر مبارزه يى نداشته باشيم؛ اسلام بر همه جا فايق بشود، انقلاب پيروز بشود، ما همان سه صلوات را هم نمى فرستيم. يك صلوات را هم نمى فرستيم. امروز اين سه صلوات، مبارزه است. او (راننده) مى فهميد ولى او (روحانى) نمى فهميد! توجه كنيد.
اين مثال را زدم براى اين كه بدانيد خواص كه مى گوييم، معناى آن يك لباس خاص نيست. ممكن است مرد باشد، ممكن است زن باشد، ممكن است تحصيل كرده باشد، ممكن است تحصيل نكرده باشد، ممكن است ثروتمند باشد، ممكن است فقير باشد، ممكن است يك انسانى در دستگاه هاى دولتى باشد، ممكن است جزو مخالفين دستگاه هاى دولتى طاغوت باشد. خواص كه مى گوييم، از خوب و بد آن ـ البته خواص را باز هم تقسيم خواهيم كرد.
خواص، يعنى كسانى كه وقتى عملى انجام مى دهند، موضع گيرى مى كنند، راهى را انتخاب مى كنند، از روى فكر و تحليل است. مى فهمند و تصميم مى گيرند و عمل مى كنند؛ اين ها خواصند.
نقطه مقابلش هم عوام است. عوام يعنى كسانى كه وقتى جوّ به يك سمتى مى رود، اين ها هم مى روند، تحليلى ندارند. يك وقت مردم مى گويند زنده باد، اين هم نگاه مى كند مى گويد زنده باد. يك وقتى مردم مى گويند مرده باد، او هم نگاه مى كند، مى گويد مرده باد. يك وقت جوّ اين گونه است، اين جا مى آيد؛ يك وقت جو آن طور است، آن جا مى آيد.
فرض بفرماييد يك وقت حضرت مسلم وارد كوفه مى شود، مى گويند پسر عموى امام حسين آمد، خاندان بنى هاشم آمدند، ببينيد اين ها مى خواهند قيام كنند، مى خواهند خروج كنند؛ تحريك مى شود، مى رود دور و برِ حضرت مسلم؛ هجده هزار بيعت كننده با حضرت مسلم مى شوند. بعد از پنج شش ساعت، رؤساى قبايل داخل كوفه مى آيند و به مردم مى گويند: آقا چه كار مى كنيد؟! با چه كسى مى جنگيد؟ از چه كسى دفاع مى كنيد؟ پدرتان را درمى آورند؛ اين ها اول به خانه هاشان مى روند؛ بعدا كه سربازهاى ابن زياد دور خانه طوعه را مى گيرند كه مسلم را دستگير كنند، همين افراد مى آيند و باز عليه مسلم بنا مى كنند جنگيدن. اين عوام است، از روى فكرى نيست، از روى يك تشخيصى نيست، از روى يك تحليل درستى نيست. هر طور كه جوّ بود، حركت مى كنند.
پس در هر جامعه، خواصى داريم و عوامى. عوام را كنار بگذاريد، سراغ خواص بياييم. طبعا، خواص دو جبهه هستند؛ خواص جبهه حق و خواص جبهه باطل. مگر اين طور نيست؟ عده يى اهل فكر و فرهنگ و معرفتند، براى جبهه حق كار مى كنند. فهميده اند كه حق با اين طرف است، حق را شناخته اند؛ براى حق حركت مى كنند؛ كار مى كنند. بالاخره حق را هم مى شناسند؛ اهل تشخيصند.
اين ها يك دسته اند. يك دسته هم نقطه مقابل حقند، ضد حقند، اگر باز به صدر اسلام برويم، يك عده اصحاب اميرالمؤمنين و امام حسين و بنى هاشمند، يك عده هم اصحاب معاويه اند.
در بين آن ها هم خواص بودند. آدم هاى با فكر، آدم هاى عاقل، آدم هاى زرنگ، طرفدار بنى اميه، آن ها هم خواصند، آن ها هم خواص دارند. پس خواص هم در يك جامعه دوگونه شد: خواص طرفدار حق و خواص طرفدار باطل. شما از خواص طرفدار باطل چه توقع داريد؟ توقع داريد كه بنشيند عليه حق و عليه شما برنامه ريزى كند. بايد با او بجنگيد؛ با خواص طرفدار باطل بايد جنگيد. اين كه محل كلام نيست.
سراغ خواص طرفدار حق مى آييم. حالا من همين طور كه براى شما حرف مى زنم، شما خودتان ببينيد كجاييد. اين كه مى گوييم سررشته فكر، يعنى تاريخ را با قصه اشتباه نكنيم. تاريخ، يعنى شرح حال ما؛ منتها در يك صحنه ديگر.
خوش تر آن باشد كه وصف دلبران
گفته آيد در حديث ديگران
تاريخ، يعنى من و شما، يعنى همين هايى كه امروز اين جا هستيم. پس اگر ما شرح تاريخ را مى گوييم، هر كدام از ما بايد نگاه كنيم ببينيم كجاى اين داستانيم، كدام قسمت قرار گرفته ايم. بعدا ببينيم آن كسى كه مثل ما در اين قسمت قرار گرفته بود، آن روز چگونه عمل كرد كه ضربه خورد؛ ما آن گونه عمل نكنيم.
مثل اين كه شما در كلاس آموزش تاكتيك، مثلاً جبهه دشمن فرضى را مشخص مى كنيد، جبهه خودى فرضى را هم مشخص مى كنيد؛ بعدا تاكتيك غلط جبهه خودى را نگاه مى كنيد، مى بينيد كه تاكتيسين خودى، در اين جا اين اشتباه را كرده است. پس شما وقتى مى خواهيد تاكتيك طراحى كنيد، بايد آن اشتباه را نكنيد؛ يا تاكتيك درست بود، فرمانده يا بى سيم چى يا توپچى يا قاصد يا سرباز ساده در جبهه خودى اين اشتباه را كرد؛ مى فهميد كه شما بايد اين اشتباه را نكنيد. تاريخ اين طورى است. حالا شما در اين صحنه يى كه من از صدر اسلام مى گويم، خودتان را پيدا كنيد.

ويژگى هاى عوام
يك عده عوامند؛ تصميم گيرى ندارند. به شانس عوام بستگى دارد؛ اگر تصادفا در زمانى قرار گرفتند كه امامى سر كار است ـ مثل امام اميرالمؤمنين عليه السلام يا مثل امام راحل ما، كه اين ها را به سمت بهشت مى برد؛ خوب، اين هم به ضرب دست خوبان، رانده خواهد شد و ان شاءاللّه به بهشت مى رود.
اگر اتفاقا طورى شد كه در زمانى قرار گرفت كه «وجَعَلْنا هُمْ أئمَّةً يَدْعُونَ إلى النّارِ»12؛ «ألَم تَرَ إلى الَّذينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّه كُفْرا وَأحَلُّوا قَوْمَهُم دارَ البَوارِ * جَهَنَّم يَصْلَونَها و بئسَ القَرارُ»13؛ اگر در يك چنين زمانى قرار گرفت، به سمت جهنم خواهد رفت.
پس بايد مواظب باشيد جزو عوام نباشيد. نمى گوييم جزو عوام نباشيد، يعنى بايد حتما برويد تحصيلات عاليه بكنيد. نه، گفتم كه معناى عوام، اين نيست. اى بسا كسانى كه تحصيلات عاليه هم كردند و جزو عوامند، اى بسا كسانى كه تحصيلات دينى هم كردند و جزو عوامند، اى بسا كسانى كه فقيرند يا غنى اند و جزو عوامند. عوام بودن، دست من و شماست.
بايد مواظب باشيم عوام نباشيم، يعنى هر كارى مى كنيم، از روى بصيرت باشد. آن كسى كه از روى بصيرت كار نمى كند، عوام است. لذا مى بينيد قرآن، درباره پيغمبر مى فرمايد: «اُدْعُوا إلى اللّه على بَصيرةٍ أنا وَ منِ اتَّبَعَنِى»14يعنى من و پيروانم با بصيرت عمل ميكنيم و دعوت مى كنيم و پيش مى رويم. پس اول ببينيد جزو آن گروه عواميد يا نه؟ اگر جزو گروه عواميد، به سرعت خودتان را از گروه عوام خارج كنيد. سعى كنيد قدرت تحليل پيدا كنيد، تشخيص بدهيد، معرفت پيدا كنيد.

ويژگى هاى خواص
در گروه خواص هم ببينيم ما جزو خواصِ طرفدارِ حقيم يا خواصِ طرفدارِ باطل؟ قضيه اين جا روشن است. خواص جامعه ما، جزو خواص طرفدار حقند، ترديدى در اين نيست؛ براى خاطر اين كه به قرآن، به سنت، به عترت، به راه خدا، به ارزش هاى اسلامى، دعوت مى كنند. امروز جمهورى اسلامى اين است. پس حساب خواص طرفدار باطل جدا شد. فعلاً به آن ها كارى نداريم. آمديم سراغ خواص طرفدار حق؛ همه مشكل قضيه، از اين جا به بعد است.
عزيزان من، خواص طرفدار حق، دو دسته اند؛ يك دسته كسانى هستند كه در مقابله با دنيا، با زندگى، با مقام، با شهوت، با پول، با لذت، با راحتى، با نام، موافقند. يك دسته موافق نيستند.
همه اين ها چيزهاى خوبى است. همه اين ها زيبايى هاى زندگى است. «مَتاعُ الحَيوة الدّنيا» متاع يعنى بهره، اين ها بهره هاى همين زندگى دنيوى است. اين كه در قرآن مى فرمايد: «مَتاعُ الحَيوةِ الدُنيا»15 معنايش اين نيست كه اين متاع بد است. نه، متاع است؛ خدا براى شما آفريده است. منتها اگر شما در مقابل اين ها ـ اين متاع و بهره هاى زندگى ـ خداى ناكرده، آن قدر مجذوب شديد كه آن جايى كه پاى تكليف سخت به ميان آمد، نتوانستيد از اين ها دست برداريد، اين مى شود يك طور؛ و اگر نه، از اين متاع بهره هم مى بريد، اما آن جايى كه پاى امتحان سخت پيش مى آيد، مى توانيد از اين ها به راحتى دست برداريد، اين مى شود يك طور ديگر.
پس ما خواص طرفدار حق را باز به دو قسم تقسيم مى كنيم؛ ببينيد اين چيزها فكر لازم دارد، وقت و مطالعه لازم دارد، همين طورى نمى شود انسان جامعه و نظام و انقلاب را بيمه كند. بايد مطالعه كند، دقت كند، فكر كند. در هر جامعه، اين دو قسم آدم، دو قسم خواص طرفدار حق، وجود دارد.
اگر آن قسمِ خوبِ خواصِ طرفدارِ حق ـ يعنى آن كسانى كه مى توانند آن قوتى كه لازم باشد، از اين متاع دنيا دست بردارند ـ بيش تر باشند، هيچ وقت جامعه اسلامى دچار حالت دوران امام حسين عليه السلام نخواهد شد؛ مطمئن باشيد. تا ابد بيمه بيمه است. اما اگر اين ها كم باشند و آن دسته خواصِ ديگر زياد باشند ـ يعنى آن هايى كه به دنيا دل سپرده اند؛ حق را هم مى شناسند، طرفدار حقند؛ در عين حال در مقابل دنيا پايشان مى لرزد!
دنيا يعنى چه؟ يعنى پول، خانه، شهوت، مقام، اسم و شهرت، پست و مسؤوليت و يعنى جان، اگر كسانى كه براى جانشان راه خدا را ترك مى كنند؛ آن جايى كه بايد حق بگويند، نمى گويند؛ چون جانشان به خطر مى افتد يا براى مقامشان يا براى شغلشان يا براى پولشان يا براى محبت به اولادشان، براى محبت به خانواده شان، براى محبت به نزديكان و دوستانشان، راه خدا را رها مى كنند؛ اگر عده اين ها زياد بود ـ آن وقت واويلاست! آن وقت حسين بن على ها، به مسلخ كربلا خواهند رفت؛ به قتلگاه كشيده خواهند شد! يزيدها سر كار مى آيند و بنى اميه بر كشورى كه پيغمبر به وجود آورده بود هزار ماه حكومت خواهد كرد و امامت به سلطنت تبديل خواهد شد!
جامعه اسلامى، جامعه امامت است؛ يعنى امام در رأس جامعه است. انسانى كه قدرت دارد؛ اما مردم از روى ايمان و دل از او تبعيت مى كنند؛ پيشواى مردم است. اما سلطان و پادشاه، آن كسى است كه با قهر و غلبه بر مردم حكم مى راند. مردم دوستش ندارند، مردم قبولش ندارند، مردم به او اعتقاد ندارند ـ البته مردمى كه سرشان به تنشان بيرزد ـ در عين حال با قهر و غلبه بر مردم حكومت مى كند.
بنى اميه، امامت را در اسلام به سلطنت، به پادشاهى تبديل كردند و هزار ماه ـ يعنى نود سال ـ در اين دولت بزرگ اسلامى حكومت كردند. تازه، بناى كجى كه پايه گذارى شده بود، آن چنان بود كه بعد از آن عليه بنى اميه انقلاب شد و بنى اميه رفتند، بنى عباس آمدند كه شش قرن ـ يعنى ششصد سال ـ در دنياى اسلام، به عنوان خليفه و جانشينان پيغمبر حكومت كردند!
بنى عباس كه خلفايشان يا به تعبير بهتر پادشاهانشان، اهل شرب خمر، فساد و فحشا و خباثت و ثروت و اشرافى گرى و هزار فسق و فجور بودند ـ مثل بقيه سلاطين عالم ـ مسجد هم مى رفتند، براى مردم نماز مى خواندند و مردم از روى ناچارى يا از روى اعتقاد غلط ـ ناچارى هم به آن معنا نبود ـ پشت سرشان نماز هم مى خواندند! اعتقاد مردم را خراب كرده بودند!
وقتى كه خواص طرفدار حق در يك جامعه ـ يا اكثريت قاطعشان ـ آن چنان مى شوند كه دنياى خودشان برايشان اهميت پيدا مى كند؛ از ترس جان، از ترس از دست دادن مال و از دست دادن مقام و پست، از ترس منفور شدن و تنها ماندن، حاضر مى شوند حاكميت باطل را قبول بكنند و در مقابل باطل نمى ايستند و از حق طرفدارى نمى كنند و جانشان را به خطر نمى اندازند ـ وقتى اين طور شد ـ اولش با شهادت حسين بن على عليه السلام با آن وضع، آغاز مى شود، آخرش هم به بنى اميه و شاخه مروانى و بنى عباس، و بعد از بنى عباس هم سلسله سلاطين در دنياى اسلام تا امروز مى رسد!
امروز هم شما به دنياى اسلام نگاه كنيد؛ به كشورهاى مختلف اسلامى، به آن جايى كه خانه خدا و مدينه در آن است، نگاه كنيد؛ ببينيد چه فسّاق و فجّارى در رأس قدرت و حكومتند! دارند حكومت مى كنند! بقيه جاها را هم با آن جا قياس كنيد. لذا شما در زيارت عاشورا مى گوييد: «اللهمّ العَن أوّلَ ظالمٍ ظَلَمَ حقَّ محمدٍ و آلِ محمد» در درجه اول، گذارندگان خشت اول را لعنت مى كنيم. حق هم همين است.
خوب، يك مقدارى به تحليل حادثه عبرت انگيز عاشورا نزديك شديم، حالا سراغ تاريخ برويم ـ اين مقدمه را شنيديد.

آغاز انحراف خواص در تاريخ اسلام
دوران لغزيدن خواصِ طرفدارِ حق، از حدود شش ـ هفت سال، هفت ـ هشت سال بعد از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم شروع شد. اصلاً به مسأله خلافت كار ندارم ـ مسأله خلافت جداست. كار به اين جريان دارم.
اين جريان، جريان بسيار خطرناكى است! همه قضايا، از هفت هشت سال بعد از رحلت پيغمبر شروع شد. اولش هم از اين جا شروع شد كه گفتند: نمى شود كه سابقه دارهاى اسلام ـ كسانى كه جنگ هاى زمان پيغمبر را كردند، صحابه و ياران پيغمبر ـ با مردم ديگر يكسان باشند! اين ها بايد يك امتيازاتى داشته باشند! به اين ها امتيازات داده شد ـ امتيازات مالى از بيت المال ـ اين، خشت اول بود. حركت هاى انحرافى اين طورى است؛ از نقطه كمى آغاز مى شود، بعدا همين طور هر قدمى، قدم بعدى را سرعت بيش ترى مى بخشد.
انحراف ها از همين جا شروع شد تا به دوران عثمان رسيد ـ اواسط دوران عثمان ـ در دوران خليفه سوم، وضعيت اين گونه شد كه برجستگان صحابه پيغمبر، جزو بزرگ ترين سرمايه دارهاى زمان خودشان شدند! توجه مى كنيد! يعنى همين صحابه عالى مقام كه اسم هايشان معروف است ـ طلحه، زبير، سعد بن ابى وقّاص و امثال آن ها ـ اين بزرگان كه هر كدامشان يك كتاب قطور سابقه افتخارات در بدر و حنين و احد و جاهاى ديگر داشتند؛ اين ها جزو سرمايه دارهاى درجه اول اسلام شدند!
وقتى كه يكى از آن ها مُرد مى خواستند طلاهايى كه از او مانده بود، بين ورثه تقسيم كنند. اين طلاها را كه آب كرده و شمش كرده بودند، با تبر بنا كردند به شكستن ـ مثل هيزم كه شما با تبر مى شكنيد ـ ببينيد چقدر طلاست كه با تبر مى شكنند! در صورتى كه طلا را با سنگ مثقال مى كشند. اين ها را تاريخ ضبط كرده است! اين ها حرف هايى هم نيست كه بگوييم شيعه در كتاب هايش نوشته، نخير، اين ها حرف هايى است كه همه نوشته اند. مقدار درهم و دينارى كه از اين ها به جا مى ماند، افسانه وار بود!
همين وضعيت، مسايل دوران اميرالمؤمنين عليه السلام را به بار آورد؛ يعنى در دوران اميرالمؤمنين عليه السلام چون براى يك عده، مقام اهميت پيدا كرد، با على عليه السلام در افتادند. حالا 25 سال هم از رحلت پيغمبر گذشته است و خيلى از خطاها و اشتباهات شروع شده است. نفس اميرالمؤمنين عليه السلام، نفس پيغمبر صلى الله عليه و آله وسلم است.
اگر اين 25 سال فاصله نشده بود، اميرالمؤمنين عليه السلام براى ساختن آن جامعه، هيچ مشكلى نداشت. اما اميرالمؤمنين با اين چنين جامعه يى مواجه شد. جامعه يى كه «فَيَتَّخِذوا مالَ اللّه دُوَلاً و عِبادَاللّه خَوَلاً و دينَ اللّه دَخَلاً بَيْنَهُم»16. جامعه يى كه ارزش ها در آن، تحت الشعاع دنيادارى قرار گرفته است. اين جامعه يى است كه وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام مى خواهد مردم را به جهاد ببرد، برايش آن همه مشكلات و دردسر دارد.
اكثر خواص دوران اميرالمؤمنين عليه السلام ـ خواص طرفدار حق يعنى كسانى كه حق را مى شناختند ـ كسانى بودند كه دنيا را بر آخرت ترجيح مى دادند. نتيجه اين شد كه اميرالمؤمنين عليه السلام مجبور شد سه جنگ راه بيندازد! عمرِ چهار سال و نه ماه حكومت خود را دايما در اين جنگ ها بگذراند! آخرش هم به دست يكى از آن آدم هاى خبيث، به شهادت برسد؟
خون اميرالمؤمنين عليه السلام، به قدر خون امام حسين با ارزش است. شما در زيارت وارث مى خوانيد: «السَّلامُ عليك يا ثارَاللّه وابنَ ثارِهِ»؛ يعنى خداى متعال، صاحب خون امام حسين عليه السلام است و صاحب خون پدر او، يعنى اميرالمؤمنين عليه السلام است. اين تعبير براى هيچ كسِ ديگر نيامده است.
بديهى است هر خونى كه بر زمين ريخته مى شود، يك صاحبى دارد ـ صاحبان خون ـ كسى كه كشته مى شود؛ پدرش صاحب خون است؛ فرزند او صاحب خون است؛ برادر او صاحب خون است؛ عرب، اين را ثار مى گويد. آن خون خواهى، آن مالكيت حقّ دم ـ حق خون ـ را «ثار» مى گويد.
ثار امام حسين عليه السلام، مال خداست يعنى حق خون امام حسين عليه السلام، متعلق به خودِ خداست، و هم چنين اميرالمؤمنين عليه السلام؛ صاحب خون اين دو نفر، ذات مقدس پروردگار است. اميرالمؤمنين عليه السلام به خاطر همين وضعيت، به شهادت رسيد و بعد امام حسن عليه السلام آمد.

امام حسن عليه السلام مشكل ترين راه را انتخاب كرد
در همين وضعيت بود كه امام حسن عليه السلام نتوانست بيش از شش ماه دوام بياورد. او را تنهاى تنها گذاشتند. امام حسن مجتبى عليه السلام ديد كه اگر الان با همين عده كم برود با معاويه بجنگد و شهيد بشود، آن قدر انحطاط اخلاقى در ميان جامعه اسلامى، در ميان همين خواص، زياد است كه حتى دنبال خون او را هم نخواهند گرفت! تبليغات معاويه، پول معاويه، زرنگى هاى معاويه، همه را تصرف خواهد كرد. مردم بعد از يك دو سالى كه بگذرد مى گويند اصلاً امام حسن بى جا كرد در مقابل معاويه قد علم كرد! امام حسن ديد خونش هدر خواهد رفت؛ لذا با همه سختى ها ساخت و خودش را به ميدان شهادت نينداخت.
مى دانيد گاهى شهيد شدن آسان تر از زنده ماندن است. اين طورى است. آدم هاى اهل معنا، اهل حكمت و دقت، خوب درك مى كنند. گاهى زنده ماندن و زندگى كردن و در يك محيطى تلاش كردن، به مراتب مشكل تر از كشته شدن و شهيد شدن و به لقاى خدا پيوستن است. امام حسن عليه السلام، اين راه مشكل را انتخاب كرد. وضع آن زمان اين بوده است! خواص تسليم بودند! حاضر نبودند حركتى بكنند! لذا وقتى يزيد بر سر كار آمد و يزيد كسى بود كه مى شد با او جنگيد و كسى كه در جنگ با يزيد كشته مى شد ـ چون وضع يزيد خيلى خراب بود ـ خونش پايمال نمى شد، براى همين امام حسين عليه السلام قيام كرد.

عظمت و مقام امام حسين عليه السلام
وضع دوران يزيد طورى بود كه قيام، تنها انتخاب بود؛ برخلاف دوران امام حسن مجتبى عليه السلام كه دو انتخاب وجود داشت؛ شهيد شدن و زنده ماندن، و زنده ماندن، ثوابش و اثرش و زحمتش، بيش تر از كشته شدن بود. لذا امام حسن عليه السلام، اين سخت تر را انتخاب كرد. در زمان امام حسين عليه السلام اين طورى نبود؛ يك انتخاب بيش تر نبود. زنده ماندن، يعنى قيام نكردن، معنا نداشت. بايد قيام مى كرد، حالا به حكومت رسيد كه رسيد، نرسيد و كشته هم شد كه شد؛ بايد راه را نشان مى داد؛ پرچم را بر سر راه مى كوبيد كه معلوم باشد آن وقتى كه وضعيت آن طورى بشود، حركت بايد اين طورى باشد. لذا امام حسين قيام كرد.
خوب، وقتى امام حسين قيام كرد ـ با آن عظمتى كه امام حسين عليه السلام در جامعه اسلام داشت ـ خيلى از همين خواص پيش امام حسين عليه السلام نيامدند كه كمك كنند! ببينيد به وسيله اين خواص در يك جامعه، چقدر وضعيت خراب مى شود! به وسيله خواصى كه حاضرند دنياى خودشان را به راحتى بر سرنوشت دنياى اسلامى در قرن هاى آينده ترجيح بدهند! با اين كه امام حسين خيلى بزرگ بود، خيلى معروف بود.
من در قضاياى قيام امام حسين و همان حركت از مدينه و اين ها نگاه مى كردم؛ خوب، شبِ قبل آن روزى كه امام حسين عليه السلام از مدينه بيرون آمد، عبداللّه بن زبير بيرون آمده بود. در واقع هر دو، يك وضعيت داشتند؛ اما امام حسين عليه السلام كجا، عبداللّه بن زبير كجا! امام حسين عليه السلام، حرف زدنش، مقابله اش، مخاطبه اش، طورى بود كه همان حاكم آن روز مدينه ـ كه وليد باشد ـ جرأت نمى كرد با امام حسين درشت صحبت بكند. مروان يك كلمه گفت؛ حضرت آن چنان تشرى به مروان زد كه سر جايش نشست!
همين افراد رفتند، دور خانه عبداللّه بن زبير را محاصره كردند. برادرش را فرستاد؛ گفت كه اجازه بدهيد من حالا به دارالخلافه نيايم. به او اهانت كردند؛ گفتند: پدرت را در مى آوريم؛ مردك بايد بيرون بيايى؛ اگر نيايى، تو را مى كشيم و چه مى كنيم؛ تا اين كه عبداللّه بن زبير به التماس افتاد. گفت: پس اجازه بدهيد حالا برادرم را بفرستم! فردا خودم بيايم. يكى گفت: خيلى خوب، امشب را به او مهلت بدهيم!
عبداللّه بن زبير، كه او هم يك شخصيتى بود، وضعيتش اين قدر با امام حسين فرق داشت! كسى جرأت نمى كرد چنين رفتارى با امام حسين عليه السلام داشته باشد. به خاطر حرمتش، به خاطر عظمتش، به خاطر شخصيتش، به خاطر قدرت روحى اش كسى جرأت نمى كرد آن طور صحبت بكند. بعدا هم در راه مكه، هر كسى كه به امام حسين رسيد و صحبتى با آن بزرگوار كرد، خطابش به آن حضرت «جُعِلْتُ فِداكْ» است، قربانت گردم؛ پدرم به قربانت، مادرم به قربانت، «عَمّى و خالى فِداك»؛ عمو و دايى ام به قربانت. با امام حسين عليه السلام اين گونه حرف مى زدند. شخصيت امام حسين عليه السلام در جامعه اسلامى، اين طور برجسته و ممتاز است.
عبداللّه بن مطيع، در مكه پيش امام حسين عليه السلام آمد؛ عرض كرد: «يابنَ رَسولِ اللّه، إن قُتِلْتَ لَنُسْتَرَقَنَّ بَعْدَك؛ يعنى اگر تو قيام كنى و كشته بشوى، بعد از تو اين افرادى كه بر سر كار حكومت هستند، ما را به بردگى خواهند گرفت». امروز به احترام تو، از ترس تو و به هيبت توست كه اين ها راه عادى خودشان را مى روند!
عظمت مقام امام حسين عليه السلام اين گونه است. اين امام حسين، با اين عظمت، كه ابن عباس در مقابلش خضوع مى كند، عبداللّه بن جعفر خضوع مى كند، عبداللّه بن زبير ـ با اين كه از حضرت خوشش نمى آيد ـ در مقابلش خضوع مى كند، بزرگان و همه خواص اهل حق؛ اين ها خواص جبهه حقند؛ يعنى طرف حكومت نيستند، طرف بنى اميه نيستند، طرف باطل نيستند؛ حتى در بين آنان شيعيان زيادى هستند كه اميرالمؤمنين عليه السلام را قبول دارند؛ او را خليفه اول مى دانند؛ همه اين ها، وقتى با شدت عمل دستگاه حاكم مواجه مى شوند، مى بينند بناست كه جانشان، سلامتى شان، راحتى شان، مقامشان، پولشان، به خطر بيفتد؛ همه پس مى زنند! اين ها كه پس زدند؛ عوام مردم هم به آن طرف رو مى كنند.

نامه هاى كوفيان به امام حسين عليه السلام
اگر اسامى كسانى را كه از كوفه، به امام حسين عليه السلام نامه نوشتند و دعوت كردند، نگاه كنيد، اين هايى كه نامه نوشتند، همه جزو آن طبقه خواصند؛ طبقه زبدگان و برجستگانند. نامه ها هم زياد است. از كوفه، صدها صفحه نامه و شايد چندين خورجين يا بسته بزرگ نامه آمد. غالبا بزرگان و اعيان و شخصيت هاى برجسته و نام و نشان دارها و همين خواص، اين نامه ها را نوشتند!
منتها لحن نامه ها را نگاه كنيد؛ معلوم مى شود كه در بين خواص طرفدار حق، چه كسانى جزو آن دسته اى هستند كه حاضرند دينشان را قربانى دنياشان بكنند و چه كسانى هستند كه حاضرند دنياشان را قربانى دين بكنند. از خودِ نامه ها هم مى شود فهميد، و چون كسانى كه حاضرند دينشان را قربانى دنيا بكنند، بيشترند، نتيجه آن در كوفه، شهادت مسلم بن عقيل مى شود و بعد هم از همان شهر كوفه يى كه هجده هزار نفر آمدند با مسلم بن عقيل بيعت كردند، جمعيتى حدود بيست هزار يا سى هزار يا بيشتر، بلند مى شوند و به جنگ امام حسين عليه السلام در كربلا مى آيند.
يعنى حركت خواص، به دنبال خود، حركت عوام را مى آورد. نمى دانم عظمت اين حقيقت كه براى هميشه گريبان انسان هاى هوشمند را مى گيرد، براى ما درست روشن مى شود يا نه؟
شما ماجراى كوفه را لابد شنيده ايد. به امام حسين عليه السلام نامه نوشتند؛ حضرت هم مسلم بن عقيل را فرستاد؛ گفت: من او را مى فرستم، اگر به من خبر داد كه وضع خوب است، من هم خواهم آمد. مسلم بن عقيل هم به كوفه تشريف برد؛ منزل بزرگان شيعه وارد شد؛ نامه حضرت را خواند. گروه گروه مردم آمدند. همه اظهار ارادت كردند.
فرماندار كوفه هم كسى به نام نُعمان بن بشير بود؛ آدم بسيار ضعيف و ملايمى بود. گفت: تا كسى با من نجنگد، من جنگ نمى كنم. با مسلم بن عقيل مقابله نكرد. مردم ديدند ميدان «باز» است. آمدند و با حضرت شروع كردند به بيعت كردن.
دو سه نفر از خواص باطل ـ طرفداران بنى اميه ـ به يزيد نامه نوشتند كه اگر ميخواهى كوفه را داشته باشى، يك آدم حسابى به اين جا بفرست. اين نُعمان بن بشير نمى تواند در مقابل مسلم بن عقيل مقاومت كند. او هم به عبيداللّه بن زياد ـ كه فرماندار بصره بود ـ حكم داد كه ـ به قول امروز، با حفظ سمت ـ علاوه بر بصره، كوفه هم تحت حكومت تو باشد و عبيداللّه بن زياد، يكسره از بصره تا كوفه تاخت. در قضيه آمدن او هم، نقش خواص معلوم مى شود، كه اگر ديدم مجالى هست، ممكن است بخشى از آن جا هم عرض بكنم.
عبيداللّه بن زياد به كوفه رسيد، در حالى كه شب بود. عوام كوفه ـ مردم معمولى كوفه، از همان قبيل عوامى ها كه قادر به تحليل نبودند ـ تا ديدند يك نفرى صورتش را بسته و با اسب و تجهيزات آمد، خيال كردند امام حسين است! راحت رفتند گفتند: «السَّلامُ عليك يابنَ رسول اللّه!» خاصيت آدم عامى اين است!
آدمى كه اهل تحليل نيست، منتظر تحقيق نمى شود، تا ديد يك نفرى با اسب و تجهيزات وارد شده، بدون اين كه يك كلمه حرف با او زده باشند، يكى مى گويد اين امام حسين است، همه مى گويند امام حسين، امام حسين، امام حسين! بنا مى كنند به او سلام كردن و احترام كردن! صبر كنيد ببينيد او كيست!
او هم اعتنايى به مردم نكرد! به دارالاماره رفت؛ خودش را معرفى كرد و رفت داخل. از همان جا مبارزه را با جريان مسلم بن عقيل آغاز كرد و اساس كار او عبارت بود از اين كه طرفداران مسلم بن عقيل را با اشدّ فشار مورد تهديد و شكنجه قرار بدهد؛ يعنى هانى بن عُروه را با غدر و حيله آورد؛ سر و روى هانى را مجروح كرد؛ بعدا عده اى اطراف قصر جمع شدند؛ به دروغ و حيله مردم را متفرق كرد؛ كه اين جا هم، همان خواص بد ـ خواص به اصطلاح طرفدارِ حقى كه حق را هم شناختند؛ تشخيص دادند، اما دنيايشان را ترجيح مى دهند ـ نقش دارند.
بعدا كه حضرت مسلم با جمعيت زيادى، راه افتادند ـ در تاريخ ابن اثير، نوشته است ـ به نظرم سى هزار دور و بر حضرت مسلم آمدند، چهار هزار نفر از مردم، فقط اطراف خانه او با شمشير، به نفع مسلم بن عقيل ايستاده بودند ـ اين ها مربوط به روز نهم ذيحجه است ـ كارى كه ابن زياد كرد؛ يك عده از همين خواص را بين مردم فرستاد كه مردم را بترسانند ـ مادرها و پدرها را ـ تا بگويند با چه كسى مى جنگيد؟ چرا مى جنگيد؟ برگرديد، پدرتان را درمى آورند؛ اين ها يزيدند؛ اين ها ابن زيادند، اين ها بنى اميه اند و اين ها چه دارند، پول دارند، شمشير دارند، تازيانه دارند ولى آن ها چيزى ندارند! مردم را ترساندند؛ به مرور همه متفرق شدند!
آخر شب ـ وقت نماز عشا ـ هيچ كس همراه حضرت مسلم نبود! هيچ كس! و ابن زياد، پيغام داد كه همه بايد براى نماز عشا به مسجد كوفه بيايند؛ نماز را با من به جماعت بخوانند! تاريخ مى نويسد: براى نماز عشا پشت سر ابن زياد، مسجد كوفه پر از جمعيت شد!
خوب، چرا چنين شد؟! من كه نگاه مى كنم، مى بينم خواص مقصرند! همين خواص طرفدار حق مقصرند. بعضى از اين خواص طرفدار حق، در نهايتِ بدى عمل كردند! مثل شُريحِ قاضى! شُريحِ قاضى كه جزو بنى اميه نبود. كسى بود كه مى فهميد حق با كيست! مى فهميد كه اوضاع از چه قرار است!
وقتى هانى بن عُروة را به زندان انداختند و سر و رويش را مجروح كردند؛ سربازان و افراد قبيله اش اطراف قصر عبيداللّه بن زياد را گرفتند. ابن زياد ترسيد! آن ها مى گفتند كه هانى را كشتيد. ابن زياد به شُريحِ قاضى گفت: برو ببين هانى زنده است؛ برو به اين ها بگو زنده است.
شريح آمد، ديد كه هانى بن عُروه زنده است، اما مجروح است. هانى بن عُروه گفت: اى مسلمان ها، اين چه وضعى است! (خطاب به شُريح) پس قوم من چه شدند؟ مردند؟! چرا سراغ من نيامدند؟! چرا نمى آيند مرا از اين جا نجات بدهند؟! شُريح قاضى گفت: مى خواستم بروم و اين حرف هاى هانى را به همين كسانى كه اطراف دارالاماره را گرفته اند بگويم، اما افسوس كه جاسوس عبيداللّه، آن جا ايستاده بود! جرأت نكردم! جرأت نكردم يعنى چه؟! يعنى همين كه ما مى گوييم: «ترجيح دنيا بر دين».
شايد اگر شُريح، همين يك كار را انجام مى داد، تاريخ عوض مى شد. اگر شُريح مى رفت به مردم مى گفت كه هانى زنده است، اما در زندان است و عبيداللّه قصد دارد او را بكشد ـ هنوز عبيداللّه قدرت نگرفته بود ـ آن ها مى ريختند و هانى را نجات مى دادند. با نجات هانى، قدرت پيدا مى كردند، روحيه پيدا مى كردند؛ اطراف دارالاماره مى آمدند؛ عبيداللّه را مى گرفتند، يا مى كشتند، يا مى فرستادند مى رفت! كوفه، مال امام حسين عليه السلام مى شد و اصلاً واقعه كربلا اتفاق نمى افتاد!
اگر واقعه كربلا اتفاق نمى افتاد؛ يعنى امام حسين عليه السلام به حكومت مى رسيد و اگر اين حكومت شش ماه هم طول مى كشيد ـ ممكن بود بيش تر هم طول بكشد ـ براى تاريخ بركات زيادى داشت.
يك وقت يك حركت بجا، تاريخ را نجات مى دهد. گاهى يك حركت نابجا كه ناشى از ترس و ضعف و دنياطلبى و حرص به زنده ماندن است، تاريخ را در ورطه گمراهى مى غلطاند. آقا، چرا شما وقتى ديدى كه هانى اين طورى است، شهادت حق ندادى؟! نقش خواص، خواص ترجيح دهنده دنيا بر دين، اين است.
وقتى كه عبيداللّه بن زياد، به رؤساى قبايل كوفه گفت برويد مردم را از اطراف مسلم متفرق كنيد، اگر نرويد پدرتان را درمى آورم، چرا اين ها از عبيداللّه بن زياد قبول كردند؟ همه اين ها كه اموى نبودند، از شام نيامده بودند. بعضى از همين افراد، جزو نويسنده هاى نامه به امام حسين عليه السلام بودند؛ مثل شَبَث بن رِبْعى كه به امام حسين عليه السلام نامه نوشته و دعوت كرده بود! خودش جزو كسانى است كه وقتى عبيداللّه گفت برويد مردم را از دور او متفرق كنيد، اين هم آمد و مردم را با ترساندن و با تهديد و تطميع، از اطراف مسلم متفرق كرد! چرا اين كار را كردند؟
اگر امثال شَبَث بن رِبْعى، در يك لحظه حساس از خدا مى ترسيدند ـ به جاى اين كه از ابن زياد بترسند ـ تاريخ عوض مى شد! آن ها آمدند مردم را متفرق كردند. عوام متفرق شدند، ولى چرا آن خواص مؤمنى كه اطراف مسلم بودند، متفرق شدند! در بين آن ها كسان خوبى بودند؛ افراد حسابى بودند.
بعدا بعضى از آنان در كربلا آمدند شهيد شدند؛ اما اين جا اشتباه كردند. البته آن هايى كه در كربلا شهيد شدند، كفاره اشتباهشان داده شد؛ با آن ها بحثى نداريم، اسمشان را هم نمى آوريم. اما از اين ها كسانى بودند كه به كربلا هم نيامدند! نتوانستند بيايند؛ توفيق پيدا نكردند! بعدا مجبور شدند جزو توّابين بشوند!
وقتى امام حسين كشته شد؛ وقتى فرزند پيغمبر از دست رفت؛ وقتى فاجعه اتفاق افتاد؛ وقتى حركت تاريخ به سمت سراشيب آغاز شد، ديگر چه فايده؟ به همين دليل تعداد توابين در تاريخ، چند برابر عده شهداى كربلاست. شهداى كربلا، همه در يك روز كشته شدند؛ توابين هم همه در يك روز كشته شدند.
اما شما ببينيد اثرى كه توابين در تاريخ گذاشتند، يك هزارم اثرى كه شهداى كربلا گذاشتند نيست! براى خاطر اين كه اين ها در وقت خود نيامدند؛ كار را در لحظه خود انجام ندادند؛ دير تصميم گرفتند؛ دير تشخيص دادند. چرا مسلم بن عقيل را تنها گذاشتيد؟! ديديد كه اين نماينده امام آمده بود؛ با وى بيعت هم كرده بوديد؛ او را هم كه قبول داشتيد ـ عوام را كارى ندارم؛ به خواص مى گويم ـ شما چرا شب كه شد، مسلم را تنها گذاشتيد كه به خانه طوعه پناه ببرد؟!
اگر خواص، مسلم را تنها نمى گذاشتند؛ مثلاً صد نفر مى شدند؛ اين صد نفر اطراف مسلم را مى گرفتند؛ به خانه يكى از آنها مى آمدند و مى ايستادند؛ دفاع مى كردند. مسلم تنها هم كه بود، وقتى مى خواستند او را دستگير كنند، چندين ساعت طول كشيد! چندين بار حمله كردند؛ مسلم به تنهايى همه سربازان ابن زياد را ـ همان عده اى كه آمده بودند ـ پس زد. اگر صد نفر مرد با او بودند، مگر مى توانستند او را بگيرند؟! مردم باز هم اطرافشان جمع مى شدند.
پس خواص، اين جا كوتاهى كردند كه نرفتند اطراف مسلم را بگيرند. ببينيد، از هر طرف حركت مى كنيد، به خواص مى رسيد. تصميم گيرى خواص در وقت لازم؛ تشخيص خواص در وقت لازم؛ گذشتِ خواص از دنيا در لحظه لازم؛ اقدام خواص براى خدا در لحظه لازم؛ اين هاست كه تاريخ را نجات مى دهد، ارزش ها را نجات مى دهد، ارزش ها را حفظ مى كند. بايد در لحظه لازم، حركت لازم را انجام داد. اگر وقت گذشت؛ ديگر فايده ندارد.

نمونه اى از تصميمات خواص در عصر ما
در الجزاير، بعد از انتخاباتى كه حزب جبهه اسلامى در الجزاير بردند ـ در انتخابات برنده شدند ـ با تحريك آمريكا و ديگران، حكومت نظامى سر كار آمد؛ آن روزِ اولى كه حكومت اسلامى سر كار آمد هيچ قدرتى نداشت! اگر آن روز ـ من به آنان پيغام دادم ـ مسؤولين جبهه اسلامى در الجزاير، همان ساعت هاى اول كه هنوز حكومت نظامى عُرضه يى نداشت، كارى نمى توانست بكند، مردم را به خيابان ها كشانده بودند، حكومت نظامى از بين مى رفت. حكومت تشكيل مى دادند و امروز در الجزاير، حكومت اسلامى سر كار بود. نكردند! در وقت خودش بايد تصميم مى گرفتند؛ نگرفتند، يك عده ترسيدند، يك عده ضعف پيدا كردند، يك عده اختلاف كردند، يك عده گفتند ما رييس، او رييس، اين رييس!
عصر روز بيست و يكم بهمن ماه سال 57 در تهران، اعلام حكومت نظامى شد، امام به مردم فرمود: مردم به خيابان ها بروند! اگر امام آن لحظه اين تصميم را نمى گرفت، امروز هنوز محمدرضا در اين مملكت بر سر كار بود! با حكومت نظامى مى آمدند؛ مردم در خانه هاشان مى ماندند؛ اول امام، بعد مدرسه رفاه، بعد بقيه جاها را قتل عام مى كردند، نابود مى كردند! يك پانصدهزار نفر را در تهران مى كشتند، قضيه تمام مى شد! مثل اين كه در اندونزى يك ميليون نفر را كشتند؛ تمام شد. امروز هم آن آقا سر كار است و خيلى شخصيت آبرومند و محترمى هم هست، آب هم از آب تكان نخورد؟ امام در لحظه لازم، تصميم لازم را گرفت.
اگر خواص، در هنگام خودش، كارى را كه لازم است، تشخيص دادند و عمل كردند، تاريخ نجات پيدا مى كند و حسين بن على ها به كربلاها كشانده نمى شوند. اگر خواص، بد فهميدند، دير فهميدند يا فهميدند و با هم اختلاف كردند ـ مثل آقايان افغان ها ـ اگر در رأس كار، افراد حسابى بودند، اما طبقه خواص منتشر در جامعه، جواب ندادند. يكى گفت ما امروز كار داريم. يكى گفت جنگ تمام شد، بگذاريد سراغ كارمان برويم، برويم كاسبى كنيم، چند سال همه آلاف و الوف جمع كردند، ما در جبهه ها گشتيم، از اين جبهه به آن جبهه، گاهى غرب، گاهى جنوب، بس است ديگر؛ اگر اين گونه عمل كردند، معلوم است كه در تاريخ، كربلاها تكرار خواهد شد!
خداى متعال وعده داده است كه اگر كسى خدا را نصرت كند، خدا او را نصرت خواهد كرد. اگر كسى براى خدا حركت و تلاش بكند، پيروزى نصيب خواهد شد؛ نه اين كه به هر يك نفرى پيروزى مى دهند. بلكه وقتى مجموعه يى حركت مى كند؛ البته شهادت ها هست، سختى ها هست، رنج ها هست؛ اما پيروزى هم هست. «وَلَيَنْصُرَنَّ اللّه مَن يَنْصُرُهُ»17 نمى فرمايد كه نصرت مى دهيم، خون هم از دماغ كسى نمى آيد. نه خير، «فَيَقْتُلونَ و يُقْتَلُونَ»18؛ مى كشند و كشته مى شوند؛ اما پيروزى به دست مى آورند. اين سنت الهى است.
وقتى كه از خون ترسيديم؛ از آبرو ترسيديم؛ از پول ترسيديم؛ به خاطر خانواده ترسيديم؛ به خاطر دوستان ترسيديم؛ به خاطر راحتى و عيش خودمان ترسيديم؛ به خاطر پيدا كردن كاسبى، براى پيدا كردن يك خانه داراى يك اتاق بيشتر از خانه قبلى، وقتى به خاطر اين چيزها حركت كرديم؛ بله، معلوم است ده نفر مثل امام حسين هم كه بيايند و سر راه بيايند و سر راه قرار بگيرند، همه شهيد خواهند شد. همه از بين خواهند رفت؛ كما اين كه اميرالمؤمنين عليه السلامشهيد شد؛ كما اين كه امام حسين عليه السلامشهيد شد. خواص، خواص، طبقه خواص!
عزيزان من، ببينيد شما كجاييد. اگر جزو خواصيد ـ كه البته هستيد ـ پس حواستان باشد. عرض ما فقط اين است. البته اين حرفى كه ما زديم، اين مطلبى كه مى گوييم، خلاصه مطلب است. در دو بخش بايد روى اين مطلب كار بشود؛ يكى بخش تاريخى قضيه است كه اگر من وقت داشتم، خودم كار مى كردم. متأسفانه من ديگر وقت ندارم، بايد بگردند، نمونه هايى را كه در تاريخ فراوان است پيدا كنند و ذكر كنند كه خواص كجاها بايد عمل مى كردند و عمل نكردند، اسم اين خواص چيست؟ چه كسانى هستند؟ اگر الان مجال بود و خودم و شما خسته نمى شديد و ممكن بود يك ساعتى در زمينه همين موضوعات و اشخاصش براى شما صحبت بكنم؛ در ذهنم هست.
بخش ديگرى كه بايد كار بشود، تطبيق با وضع هر زمان است؛ نه فقط زمان ما. در هر زمان، طبقه خواص، چگونه بايد عمل بكنند كه به وظيفه شان عمل كرده باشند؟ اين كه گفتيم اسير دنيا نشوند، يك كلمه است، چگونه اسير دنيا نشوند؟ مثال ها و مصداق هايش چيست؟ عزيزان من، حركت در راه خدا، هميشه مخالف دارد. اگر يك نفر از همين خواصى كه گفتيم؛ بخواهد كار خوب انجام بدهد؛ كارى را كه بايد انجام بدهد ـ اگر بخواهد انجام دهد ـ ممكن است چهار نفر ديگر از همين خواص پيدا بشوند، بگويند آقا مگر تو بى كارى؟ مگر ديوانه يى؟ مگر زن و بچه ندارى؟ چرا دنبال اين طور كارها مى روى؟ كما اين كه در دوره مبارزه مى گفتند. خواص بايد بايستند؛ يكى از لوازم مجاهدت خواص، همين است كه در مقابل حرف ها و ملامت ها بايستند. بديهى است مخالفين تخطئه مى كنند؛ بد مى گويند؛ تهمت مى زنند.


بخش سوم

رساله اى از علامه طباطبايى قدس سره
درباره نهضت سيد الشهداء عليه السلام

تاريك ترين روزگار در تاريخ اسلام
با يك سير اجمالى در وضع عمومى آن روزگار، مى توان نسبت به تصميم و اقدام سيدالشهداء عليه السلامروشن شد؛ تيره ترين و تاريك ترين روزگارى كه در جريان تاريخ اسلام به خانواده رسالت و شيعيان شان گذشته، دوره حكومت بيست ساله معاويه بود. معاويه پس از آنكه خلافت اسلامى را به هر نيرنگ بود به دست آورد و فرمانرواى بى قيد و شرط كشور پهناور اسلامى شد، همه نيروى شگرف خود را صرف تحكيم و تقويت فرمان روايى خود و نابود ساختن اهل بيت عليهم السلام مى نمود، نه تنها در اينكه آنان را نابود كند، بلكه مى خواست نام آنان را از زبان مردم و نشان آنان را از ياد مردم محو كند.
جماعتى از صحابه پيغمبر صلى الله عليه و آله را كه مورد احترام و اعتماد مردم بودند از هر راه بود با خود همراه و با ساختن احاديث به نفع صحابه و ضرر اهل بيت به كار انداخت. و به دستور او در منابر سر تا سر بلاد اسلامى به اميرالمؤمنين عليه السلام(مانند يك فريضه دينى) سبّ و لعن مى شد.
به وسيله ايادى خود مانند «زياد بن ابيه» و «سمرة بين جندب» و «بسر بن ارطاة» و امثال ايشان هر جا از دوستان اهل بيت عليهم السلام سراغ مى كرد به زندگيش خاتمه مى داد و دراين راهها از زر، زور، تطميع، ترغيب، و تهديد تا آخرين حد توانايى استفاده مى كرد. در چنين محيطى طبعاً كار به اينجا مى كشد كه عامه مردم از بردن نام على و آل على نفرت كنند و كسانى كه از دوستى اهل بيت عليهم السلام رگى در دل دارند از ترس جان و مال و عرض خود هر گونه رابطه خود را با اهل بيت عليهم السلام قطع كنند.
واقع امر را از اينجا مى توان به دست آورد كه امامت سيدالشهداء عليه السلام تقريباً ده سال طول كشيد كه در همه اين مدت «جز چند ماه آخر» معاصر معاويه بود، در طول اين مدت از آن حضرت كه امام وقت و مُبيّن معارف و احكام دين بود در تمام فقه اسلامى حتى يك حديث نقل نشده است (منظور روايتى است كه مردم از آن حضرت نقل كرده باشند كه شاهد مراجعه و اقبال مردم است نه روايتى كه از داخل خاندان آن حضرت مانند ائمه بعدى رسيده باشد). و از اينجا معلوم مى شود كه آن روز، درب خانه اهل بيت عليهم السلام به كلى بسته شده، و اقبال مردم به حد صفر رسيده بوده است.
اختناق و فشار روزافزون كه محيط اسلامى را فراگرفته بود، به امام حسن عليه السلاماجازه ادامه جنگ يا قيام عليه معاويه را نداد و كمترين فائده اى هم نداشت. زيرا اولاً معاويه از وى بيعت گرفته بود و با وجود بيعت، كسى با وى همراهى نمى كرد.
ثانياً معاويه خود را يكى از صحابه بزرگ پيغمبر صلى الله عليه و آله و كاتب وحى و مورد اعتماد و دست راست سه نفر از خلفاى راشدين به مردم شناسانيده بود و نام «خال المؤمنين» را به عنوان لقبى مقدس بر خود گذاشته بود.
ثالثاً با نيرنگ مخصوص به خودش به آسانى مى توانست امام حسن عليه السلامرا به دست كسان خودش بكشد و بعد به خون خواهى وى برخيزد و از قاتلين وى انتقام بكشد و مجلس عزا نيز برايش بر پاكند و عزادار شود!
معاويه وضع زندگى امام حسن عليه السلام را به جائى كشانيده بود كه كمترين امنيتى حتى در داخل خانه شخصى خودش نداشت، و بالاخره نيز وقتى كه مى خواست براى يزيد از مردم، بيعت بگيرد آن حضرت را به دست همسر خودش مسموم كرده و شهيد ساخت.
همان سيدالشهداء عليه السلام كه پس از درگذشت معاويه بى درنگ عليه يزيد قيام كرد و خود و كسان خود حتى بچه شيرخواره خود را در اين راه فدا كرد، در همه مدت امامت خود كه معاصر معاويه بود به اين فداكارى نيز قادر نشد؛ زيرا در برابر نيرنگهاى ظاهراً حق به جانب معاويه و بيعتى كه از وى گرفته شده بود قيام و شهادت او كمترين اثرى نداشت. اين بود خلاصه وضع ناگوارى كه معاويه در محيط اسلامى به وجود آورد و درب خانه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را به كلى بسته، اهل بيت را از هر گونه اثر و خاصيتى انداخت.

درگذشت معاويه و خلافت يزيد
آخرين ضربت كارى معاويه كه به پيكر اسلام و مسلمين وارد ساخت اين بود كه خلافت اسلامى را به سلطنت موروثى تبديل نمود و پسر خود يزيد را به جاى خود نشانيد، در حالى كه يزيد هيچ گونه شخصيت دينى «حتى به طور تزوير و تظاهر» نداشت وهمه وقت خود را علناً با ساز و نواز و باده گسارى و شاهد بازى و ميمون رقصانى مى گذرانيد، و احترامى به مقررات دينى نمى گذاشت و گذشته از همه اينها اعتقادى به دين و آئين نداشت چنانكه وقتى اسيران اهل بيت و سرهاى شهداى كربلا را وارد دمشق مى كردند و به تماشاى آنها بيرون آمده بود بانك كلاغى به گوشش رسيد گفت:
نعب الغراب فقلت صح اولاتصح
فقد اقتضيت من الرسول ديونى19
و همچنين هنگامى كه اسيران اهل بيت و سر مقدس سيدالشهداء را به حضورش آوردند ابياتى سرود كه يكى از آنها اين بيت بود:
لعبت هاشم بالملك فلا
خبر جاء و لا وحى نزل
زمامدارى يزيد كه توأم با ادامه سياست معاويه بود تكليف اسلام و مسلمين را روشن كرد و از جمله وضع رابطه اهل بيت رسالت را با مسلمانان و شيعيانشان (كه مى بايست به دست فراموشى مطلق سپرده شود و بس) معلوم مى ساخت. در چنين شرائطى، يگانه وسيله و مؤثرترين عامل براى قطعيت يافتن سقوط اهل بيت و درهم ريختن بنيان حق و حقيقت اين بود كه سيدالشهداء عليه السلام با يزيد بيعت كند و او را خليفه و جانشين مفترض الطاعه پيغمبر بشناسد.
سيدالشهداء عليه السلام نظر به پيشوايى و رهبرى واقعى كه داشت نمى توانست با يزيد بيعت كند و چنين قدم مؤثرى در پايمال ساختن دين و آئين بردارد و تكليفى جز امتناع از بيعت نداشت و خدا نيز جز اين از وى نمى خواست.
از آن طرف امتناع از بيعت اثرى تلخ و ناگوار داشت؛ زيرا قدرت هولناك و مقاومت ناپذير وقت؛ با تمام هستى خود بيعت مى خواست «بيعت مى خواست يا سر» و به هيچ چيز ديگر قانع نبود، و از اين رو كشته شدن امام عليه السلام در صورت امتناع از بيعت، قطعى و لازم لاينفك امتناع بود.
سيدالشهداء عليه السلام نظر به رعايت مصلحت اسلام و مسلمين تصميم قطعى بر امتناع از بيعت و كشته شدن گرفت و بى محابا مرگ را به زندگى ترجيح داد و تكليف خدايى وى نيز امتناع از بيعت و كشته شدن بود.
و اين است معنى آنچه در برخى از روايات وارد است كه رسول خدا در خواب به او فرمود: خدا مى خواهد ترا كشته ببيند و نيز آن حضرت به بعضى از كسانى كه از نهضت او را منع مى كردند فرمود: خدا مى خواهد مرا كشته ببيند. و به هر حال، مراد، مشيت تشريعى است نه مشيت تكوينى؛ زيرا چنانكه سابقاً بيان كرديم مشيت تكوينى خدا تأثيرى در اراده و فعل ندارد.

زندگى ننگين نه، مرگ سرخ آرى
آرى سيدالشهداء عليه السلام تصميم بر امتناع از بيعت «و در نتيجه» كشته شدن گرفت و مرگ را به زندگى ترجيح داد و جريان حوادث نيز استوارى نظر آن حضرت را به ثبوت رسانيد؛ زيرا شهادت وى با آن وضع دلخراش، مظلوميت و حقانيت اهل بيت را مسجل ساخت و پس از شهادت تا دوازده سال نهضتها و خونريزيها ادامه يافت و پس از آن همان خانه اى كه در زمان حيات آن حضرت كسى درب آن را نمى شناخت با مختصر آرايشى كه در زمان امام پنجم به وجود آمد شيعه از اطراف و اكناف مانند سيل به در همان خانه مى ريختند و روز به روز به آمار شيعيان اهل بيت افزود و حقانيت و نورانيت شان در هر گوشه و كنار جهان به تابش و تلالؤ پرداخت و پيشتاز اين ميدان سيدالشهداء عليه السلام بود.
اكنون مقايسه وضع خاندان رسالت واقبال مردم به آنان در زمان حيات آن حضرت، با وضعى كه پس از شهادت وى در مدت چهارده قرن پيش آمده و سال به سال تازه تر و عميقتر مى شود اصابت نظر آن حضرت را آفتابى مى كند و بيتى كه آن حضرت «بنا به بعضى از روايات» انشاد فرموده اشاره به همين معنى است:
و ما ان طبنا جبن ولكن
منايانا و دولت آخرينا
و به همين نظر بود كه معاويه به يزيد اكيداً وصيت كرده بود كه اگر حسين بن على عليهماالسلاماز بيعت با وى خوددارى كند او را به حال خود رها كند و هيچ گونه متعرض وى نشود. معاويه نه از راه اخلاق و محبت اين وصيت را مى كرد، بلكه مى دانست كه حسين بن على عليهماالسلام بيعت كننده نيست و اگر به دست يزيد كشته شود اهل بيت، مارك مظلوميت به خود مى گيرند و اين براى سلطنت اموى خطرناك و براى اهل بيت بهترين وسيله تبليغ و پيشرفت است.

امام به وظيفه خود اشاره مى كند
سيدالشهداء عليه السلام به وظيفه خدائى خود كه امتناع از بيعت بود آشنا بود و بهتر از همه به قدرت بى كران و مقاوت ناپذير بنى اميه و روحيه يزيد پى برده و مى دانست كه لازم لاينفك خوددارى از بيعت، كشته شدن اوست و انجام وظيفه خدائى، شهادت را در بردارد، و اين معنى را در مقامات مختلف با تعبيرات گوناگون بيان مى فرمود. در مجلس حاكم مدينه كه از وى بيعت مى خواست فرمود: «مثل من با مثل يزيد بيعت نمى كند». هنگامى كه شبانه از مدينه بيرون مى رفت از جدش رسول اكرم صلى الله عليه و آله نقل فرمود كه در خواب به وى فرموده: خدا خواسته «يعنى به عنوان تكليف» كه كشته شوى.
در خطبه اى كه هنگام حركت از مكه خواند و در پاسخ كسانى كه مى خواستند آن حضرت را از حركت به سوى عراق منصرف سازند همان مطلب را تكرار فرمود.
در پاسخ يكى از شخصيتهاى اعراب كه در راه اصرار داشت كه آن حضرت از رفتن به كوفه منصرف شود و گرنه قطعاً كشته خواهد شد فرمود: «اين رأى بر من پوشيده نيست ولى اينان از من دست بردار نيستند و هر جا باشم مرا خواهند كشت».

اختلاف روش امام در مدت قيام خود
البته مراد از اينكه مى گوييم مقصد امام عليه السلام از قيام خود شهادت بود و خدا شهادت او را خواسته بود اين نيست كه خدا از وى خواسته بود كه از بيعت يزيد خوددارى نمايد آنگاه دست روى دست گذاشته به كسان يزيد اطلاع دهد كه بياييد مرا بكشيد! و بدين طريق خنده دار وظيفه خود را انجام دهد و نام قيام روى آن بگذارد، بلكه وظيفه امام عليه السلاماين بود كه عليه خلافت شوم يزيد قيام كرده از بيعت با او امتناع ورزد و امتناع خود را كه به شهادت منتهى خواهد شد، از هر راه ممكن به پايان رساند.
از اينجا است كه مى بينيم روش امام عليه السلام در خلال مدت قيام به حسب اختلاف اوضاع و احوال مختلف بوده است. در آغازكار كه تحت فشار حاكم مدينه قرار گرفت شبانه از مدينه حركت كرده به مكه - كه حرم خدا و مأمن دينى بود - پناهنده شد و چند ماهى در مكه در حال پناهندگى گذرانيد.
در مكه تحت مراقبت سرّى مأمورين آگاهى خلافت بود تا تصميم گرفته شد توسط گروهى اعزامى در موسم حج كشته شود و از طرف ديگر سيل نامه از جانب عراق به سوى آن حضرت در صدها و هزارهانامه وعده يارى و نصرت داده، او را به عراق دعوت كردند و در آخرين نامه كه صريحاً به عنوان اتمام حجت «چنانكه بعضى از مورخين نوشته اند» از اهل كوفه رسيد، آن حضرت تصميم به حركت و قيام خونين گرفت. اول به عنوان اتمام حجت نماينده خود را فرستاد و پس از چندى نامه مسلم مبنى بر مساعد بودن اوضاع نسبت به قيام، به آن حضرت رسيد.
امام عليه السلام به ملاحظه دو عامل كه گفته شد يعنى ورود مأمورين سرى شام به منظور كشتن يا گرفتن وى و حفظ حرمت خانه خدا و مهيا بودن عراق براى قيام به سوى كوفه رهسپار شد، سپس در اثناء راه كه خبر قتل فجيع مسلم وهانى رسيد روش قيام و جنگ تهاجمى را به قيام دفاعى تبديل فرموده، به تصفيه جماعت خود پرداخت و تنها كسانى را كه تا آخرين قطره خون از يارى وى دست بردار نبودند نگهداشته و رهسپار مصرع خود شد.

پرسش و پاسخ: علم امام عليه السلام چيست و تا چه حدى مى باشد؟ آيا امام علم به مرگ خود دارد كه چگونه و به چه طريق كشته خواهد شد؟ حتى علم به ساعت و شب يا روز مرگ خود دارد؟
امام عليه السلام به موجب اخبار كثيره، مقامى از قرب دارد كه هر چه را بخواهد به اذن خدا مى تواند بداند و از آن جمله است علم به تفصيل مرگ و شهادت خود، با جميع جزئيات آن. و اين مسئله هيچگونه محذورى از راه عقل ندارد و از راه شرع نيز رواياتى است كه هر يك از ائمه لوحى از جانب خدا دارد كه وظايف خاصه وى در آن ثبت شده است و در عين حال به حفظ ظواهر حال و راه و رسم زندگى مأموريت دارند.
و از اينجا پاسخ شبهه اى كه گاهى وارد مى كنند روشن مى شود و آن اين است كه اقدام نمودن به خطر قطعى عقلائى نيست، يعنى انسان به كارى كه مى داند خطر قطعى و خاصه خطر جانى قطعى براى وى دارد به حكم عقل خود هرگز اقدام نمى كند، پس چگونه متصور است امام عليه السلام كه اعقل عقلاء است به كارى كه مى داند مرگ و شهادت او را در بردارد اقدام كند؟ اصولاً انسان به كارى كه خطر قطعى او را مى داند به اختيار خود اقدام نمى كند. علاوه بر اين امام عليه السلام چگونه مى تواند راضى شود كه خود را به اختيار خود به دهان مرگ و نابودى اندازد و عالم انسانيت را از بركات وجود خود محروم سازد؟
پاسخ: اين كه گفته شده است ورود اختيارى به خطر قطعى و معلوم، عقلانى نيست. براى اينست كه غالباً انسان هر كارى را براى بهره بردارى خود انجام مى دهد و در نتيجه كارى را كه مستلزم از بين رفتن و نابودى خود اوست انجام نمى دهد، ولى اگر انجام گرفتن كار را مهمتر از بقاى زندگى خود تشخيص دهد، حتماً دست به كار زده، از نابودى خودش باك نخواهد داشت و براى اثبات اين مطلب از نهضتها و انقلاب ها، صدها مثال مى توان پيدا كرد.
شاهد زنده اين مطلب واقعه كربلا و نهضت حسينى عليه السلام است، حالا فرض كنيد اقدام سيدالشهداء عليه السلام و شهادت ايشان اختيارى نبود، ولى اقدام هر يك از شهداء كربلا به مرگ قطعى كه هيچ ترديد نيست كه آنان چند ساعت زنده ماندن امام عليه السلام را به زنده ماندن خود ترجيح مى دادند و مهمتر مى دانستند و لذا يكى پس از ديگرى خود را به دهان مرگ انداختند و كشته شدند.
و از اينجا روشن مى شود كه آنچه در شبهه گفته شد (اصولاً انسان به كارى كه آن را خطر قطعى مى داند به اختيار خود اقدام نمى كند) سخنى است بى پايه.
خداى متعال در كلام خود در وصف حال فرعون و فرعونيان مى فرمايد: «وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ»20 معجزات و دعوت موسى عليه السلام را انكار كردند در حالى كه يقين به صحت و حقانيت آنها داشتند، آنان به نص قرآن كريم به هلاكت قطعى خود در صورت كفر و انكار يقين داشتند، ولى با اين همه اقدام كردند.
وهم روشن مى شود كه آنچه در شبهه گفته شده كه «امام عليه السلام چگونه راضى مى شود كه خود را اختياراً تسليم مرگ كند و عالم انسانيت را از بركات وجود خود محروم سازد؟» گفتارى است بى سر و ته، زيرا چنانچه اشاره شد امام عليه السلام اهميت شهادت خود را نسبت به ادامه زندگى خود مى دانست و ترجيح مى داد يك نفر شيعه بلكه يك نفر مسلمان بلكه يك نفر انسان باشعور و با هوش نبايد از آثار حيرت انگيز شهادت حسينى در عالم اسلام و بالاخص در جهان تشيع در اين مدت چهارده قرن(تقريباً) غفلت ورزد.
در سرتاسر فقه پهناور اسلامى كه به موجب حديث متواتر ثقلين، معلم مسائل آن، خاندان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آلهمى باشد، از حضرت سيد الشهداء عليه السلام حديثى منقول نيست.21
آرى از بعض دانشمندان نقل كردند كه يك حديث پيدا كرده است. اين است محصول ده سال امامت حضرت سيدالشهداء عليه السلام؟! و از اين جا معلوم مى شود كه در اثر وضعى كه حكومت بيست ساله معاويه به وجود آورده بود خاندان پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در چه وضع ناگوارى قرار داشتند و اعراض عامه مردم از آن حضرت به چه حد بوده و چه روزگار تاريكى مى گذرانيده اند.
حالا بهره اين زندگى چند ساله امام عليه السلام را با آثار حيرت انگيز و زنده هزار و سيصد ساله (تقريباً) شهادت امام عليه السلام كه در جهان اسلام به ظهور و بروز پيوسته مقايسه كنيد تا صحت و سقم اين شبهه كه (چرا امام عليه السلام با استقبال شهادت خود عالم اسلام را از بركات وجودى خود محروم مى سازد، معلوم شود).
علاوه بر آنچه گذشت اگر اين شبهه اى داشته باشد، پيش از آنكه مثلاً به سيدالشهداء عليه السلام وارد شود، به تقدير خداوندى وارد است كه چرا خداى تعالى براى امامى كه دنيا بايد از زندگيش بهره مند شود، شهادت مقدر فرمود و خون پاكش به زمين ريخته شد؟
آيا اين شبهه (در صورتى كه پاسخ گذشته را ندانيم يا نپسنديم) پاسخى جز اين دارد كه بگوييم خداى تعالى حكيم على الاطلاق است و كار بى حكمت و مصلحت نمى كند؟ تقدير شهادت امام عليه السلام نيز مانند ساير تقديرات او خالى از حكمت نيست اگر چه ما حكمت و مصلحت آنرا ندانيم.
حالا در صورتى كه شبهه را متوجه امام عليه السلام كنند باز هم اين پاسخ جارى است، زيرا امام عليه السلام مظهر حكومت خدا است و هرگز كار بى حكمت و مصلحت نمى كند.



بخش چهارم

پرسش ها و پاسخ هاى ويژه محرم

احتمال ضرر و امر به معروف و نهى از منكر
پرسش 1. از شرايط وجوب امر به معروف و نهى از منكر «عدم وجود مفسده در انكار» است يعنى در انجام آن گمان ورود ضرر به شخص عامل و يا مسلمان ديگرى وجود نداشته باشد؛ بنابراين در صورتى كه به طور عقلائى گمان ضرر برود، (مفسده در انكار وجود داشته باشد) وجوب امر به معروف و نهى از منكر بدون شك ساقط مى شود و در اين مسأله بين فقها اختلافى وجود ندارد. منظور از ضرر، اعم از ضرر جانى، مالى و آبرويى است. بدون شك امام حسين عليه السلام نه تنها احتمال عقلائى مى دادند كه در اثر قيام عليه حكومت يزيد، ضررى متوجه خود و بستگان و يارانشان خواهد شد بلكه مطابق روايات متعددى مى دانستند كه به شهادت خواهند رسيد. پس چگونه با وجود اين علم و لا اقل گمان به ضرر، با استناد به فريضه امر به معروف و نهى از منكر عليه حكومت يزيد قيام كردند؟
پيش از پرداختن به پاسخ اين سؤال بايد خاطرنشان كرد كه عملكرد امام حسين عليه السلام به عنوان سنت معصوم عليه السلام خود يكى از منابع فقه مى باشد بنابراين نبايد كار امام عليه السلام را با موازين فقهى تطبيق نمود بلكه بايد موازين فقهى را با كار امام عليه السلام تطبيق كرد. در اين مطلب، شكى نيست لكن مقصود ما از سؤال فوق، بررسى رابطه علمى فعل امام حسين عليه السلام با روايات صادره از ديگر ائمه معصومين عليه السلام در خصوص موضوع امر به معروف و نهى از منكر مى باشد، بدين معنى كه مى خواهيم ببينيم اين دو دسته از ادله در خصوص موضوع مورد نظر با يكديگر تعارض دارند يا خير؟
الف: بعضى از صاحب نظران به اين سؤال چنين پاسخ داده اند كه در فريضه امر به معروف و نهى از منكر بايد دو چيز را در نظر گرفت: 1 - موقعيت شخص عاصى، 2 - موقعيت امر به معروف و نهى از منكر كننده. اگر شخص عاصى در موقعيتى قرار دارد كه عمل او براى ديگران سرمشق و الگو مى باشد و گناه او موجب پيدايش بدعتى در امر دين مى گردد و از طرف ديگر امر به معروف و نهى از منكر كننده نيز شخصيت برجسته اى در ميان دينداران دارد و جزء اولياء و پاسداران دين مى باشد، بر وى واجب خواهد بود براى جلوگيرى از ورود بدعت در دين قيام كند هر چند كه اين قيام منجر به ضرر مالى و جانى براى وى گردد.
اصولاً بسيارى از بزرگان دين بر همين اساس مال و جان خود و نزديكان خود را در راه دفاع از كيان و موجوديت اسلام و ولايت و جلوگيرى از پيدايش خط انحرافى و التقاطى فدا كردند؛ بزرگانى همچون ميثم تمارها، حجربن عدى ها و ابوذرها. سيره پيامبران بزرگ الهى نيز چنين بوده است و اگر غير از اين بوده چه بسا هيچ يك از اديان الهى بر روى زمين استقرار نمى يافت. حضرت ابراهيم عليه السلام به مبارزه با بت پرستى پرداخت و در مقابل قدرت عظيم طاغوت زمان خويش هيچ واهمه اى به خود راه نداد و نه تنها از اموال و آسايش خانواده خود در اين راه گذشت بلكه جان خود را نيز در طَبَق اخلاص گذاشت و فرو افتادن در آتش نمرود را بر دست برداشتن از تبليغ توحيد، ترجيح داد.
حضرت يحيى عليه السلام كه خود صاحب شريعت نبود در مقابل طاغوت زمان خويش با يك ازدواج نامشروع به مخالفت برخاست و تا آنجا به اين مبارزه ادامه داد كه جان خود را فدا نمود و سربريده اش در ميان طشتى در مقابل آن طاغوت قرار گرفت.
امام حسين عليه السلام نيز به عنوان جانشين بر حق رسول خدا صلى الله عليه و آله و شخصى كه بسيارى از ديده ها در جهان اسلام به سوى او متوجه بود نيز بر همين اساس وظيفه خود را قيام در برابر طاغوت اموى دانست چرا كه او علناً مرتكب منكر مى شد و معروف را ترك مى كرد و بدعت در دين مى گذاشت.22
بر طبق اين پاسخ شرط عدم وجود مفسده در انكار مربوط به مردم عادى است و ناظر به موارد خاص و استثنايى نمى باشد. منظور از موارد خاص جايى است كه موقعيت شخص عاصى و شخص امر به معروف و نهى از منكر كننده به گونه اى باشد كه گناه عاصى، سرمشق ديگران واقع شده و موجب پيدايش بدعتى در دين گردد و از طرف ديگر امر به معروف و نهى از منكر كننده جزء اولياء و پاسداران دين باشد، به صورتى كه سكوت او در برابر شخص عاصى به معناى تأييد شرعى وى تلقى گردد و باعث بدعت در دين شود.
اما در مورد عامه مردم همچنان شرط عدم وجود مفسده در انكار به قوت خود باقى است و لذا وظيفه آنان در برابر طاغوت هاى بدعت گذار غير از وظيفه پيشوايان و بزرگان دين در اين خصوص مى باشد.23
ب: پاسخ ديگرى كه به سؤال مورد بحث مى توان داد اين است كه شرط عدم وجود مفسده در انكار تا جايى اعتبار دارد كه ترك انكار مفسده بزرگترى نداشته باشد چرا كه اگر امر به معروف و نهى از منكر براى عامل به آن مشتمل بر مفسده باشد و از طرف ديگر ترك امر به معروف و نهى از منكر داراى مفسده بزرگترى باشد، بدون شك ازباب قاعده تقديم اَهّم بر مهم و دفع افسد به فاسد، بايد مفسده كوچكتر را پذيرفت تا از مفسده بزرگتر خلاصى يافت.
بر اين اساس اگر مسأله حفظ كيان دين در ميان باشد به گونه اى كه ترك امر به معروف و نهى از منكر موجب بدعت در دين يا از بين رفتن اصل واقعى دين گردد، در اين صورت از باب وجوب حفظ اهم بايد هر مهمى را فداى آن كرد، حتى اگر اين مهم نفس نفيس و شريف معصوم عليه السلام باشد تا چه رسد به ديگر انسان ها.
بر طبق اين بيان، هر شخصى اعم از مردم عادى و بزرگان دين وظيفه دارد كه هرگاه كيان دين را در خطر ديد به امر به معروف و نهى از منكر بپردازد هر چند كه انجام اين فريضه الهى براى او ضررهاى مالى و جانى و آبرويى داشته باشد چرا كه هر ضررى در مقابل حفظ دين كم اهميت است.
در تأييد اين ديدگاه مى توان به جملاتى از امام حسين عليه السلام استناد نمود كه نشان مى دهد آن حضرت، قيام عليه حكومت اموى را وظيفه خاص خود نمى دانسته بلكه آن را تكليف هر مسلمانى مى دانسته اند. از جمله اين موارد، يكى از خطبه هايى است كه امام حسين عليه السلام در مقابل سپاهيان حرّ ايراد فرموده خطاب به آنان گفت:
«ايها الناس، ان رسول الله صلى الله عليه و آله قال من رأى سلطاناً جائراً... فلم يغيّر عليه بفعل و لا قول كان حقاً على الله ان يدخله مدخله...».24
خطاب «ايها الناس» و استشهاد به كلام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه به طور مطلق فرموده است:
«مَن رأى سلطاناً جائراً...» بر عموميت تكليف قيام در برابر حكومت يزيد و عدم اختصاص آن به امام عليه السلام و اولياى دين دلالت مى كند. همچنين امام عليه السلام پس از آن كه در دوم محرم الحرام سال 61 هجرى وارد سرزمين كربلا شد خطبه اى ايراد نمود و در ضمن آن فرمود:
«الا ترون الى الحق لا يعمل به و الى الباطل لا يتناهى عنه ليرغب المؤن فى لقاء الله...».
در اين عبارت امام عليه السلام با آوردن كلمه «المومن» به صورت مطلق مى فرمايد: در چنين وضعيتى كه به حق عمل نمى شود و از باطل خوددارى نمى گردد شايسته است كه انسان مؤن (نه فقط اولياء و بزرگان دين) فداكارى و جانبازى كند و خواستار ديدار پروردگارش (و درك فيض شهادت در راه او) باشد.
دعوت امام عليه السلام از افراد مختلف براى اينكه با او همراه شوند و در قيام عليه حكومت يزيد شركت داشته باشند نيز مويد اين مطلب است كه امام حسين عليه السلام قيام عليه طاغوت اموى را وظيفه همگان مى دانست نه تكليف اختصاصى خود و اولياء دين، خصوصاً اينكه برخى از كسانى كه امام عليه السلام آنان را به سوى خود فرا خواند نه تنها جزو بزرگان دين نبودند بلكه داراى سوء سابقه نيز بودند همچون عبيدالله بن حرّ جعفى كه از هواداران عثمان بود و پس از كشته شدن وى به نزد معاويه رفت و در جنگ صفين در صف لشكريان معاويه با على عليه السلام جنگيد؛ علاوه بر اين كه سابقه غارتگرى و راهزنى نيز داشت.25
امام حسين عليه السلام خود به ملاقات عبيدالله رفت و در ضمن سخنانى به او فرمود: «تو گناهان زيادى مرتكب شده اى، آيا مى خواهى توبه كنى وا ز آن گناهان پاك گردى؛ انّ عليك ذنوباً كثيرة فهل لك من توبة تمحو بها ذنوبك؟»26
بدين ترتيب به نظر مى رسد كه ديدگاه دوم در پاسخ سؤال مورد بحث قوى تر بوده با ظواهر ادله و روايات سازگارتر مى باشد. اگر چه ممكن است بتوان از حيث نتيجه عملى بين هر دو ديدگاه جمع كرد، به اين بيان كه يكى از شرايط امر به معروف و نهى از منكر، احتمال تأثير امر و نهى در شخصى است كه مورد امر و نهى قرار مى گيرد. در اين مورد بين فقهاى شيعه اختلاف نظرى ديده نشده27 و براى اثبات آن به دلايلى تمسك كرده اند، مانند روايت مسعدة بن صدقه كه مى گويد از امام صادق عليه السلام شنيدم كه درمورد معناى حديث نبوى «انّ افضل الجهاد كلمة عدل عند امام جائر» فرمود: «هذا على ان يأمره بعد معرفته و هو مع ذلك يقبل منه و الّا فلا.»28 حديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ناظر به صورتى است كه امر به معروف و نهى از منكر كننده، عدالت را بشناسد و حاكم جائرى كه مورد امر و نهى قرار مى گيرد، حق را بپذيرد».
بر اين اساس ممكن است گفته شود وقتى حاكم ستمگرى همچون يزيد بر جامعه اسلامى سلطه دارد حاكمى كه به حق عمل نمى كند و از باطل خوددارى نمى نمايد (الا ترون الى الحق لا يعمل به و الى الباطل لا يتناهى عنه)، حاكمى كه در جهت از بين بردن سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و زنده كردن بدعت گام بر مى دارد (فانّ السنة قد اميتت و البدعة قد احييت)، مردم عادى اطمينان پيدا مى كنند كه امر و نهى آنان در برابر چنين حاكمى بى تأثير خواهد بود و بلكه علاوه بر آن، ضررهاى جانى و مالى نيز براى خود آنان خواهد داشت و بدين ترتيب به دليل فقدان يكى از شرايط وجوب امر به معروف و نهى از منكر، اين واجب الهى از عهده آنها ساقط مى باشد.
اما در مورد اولياء و بزرگان دين وضعيت به اين صورت نيست زيرا به دليل پايگاهى كه اين قبيل افراد در ميان مردم دارند و الگو بودن آنان براى مردم، بدون شك قيامشان عليه حاكمان ستمگر بى تأثير نخواهد بود و مى توان اطمينان به تأثير گذارى آن در وضعيت جامعه اسلامى پيدا كرد و در بدترين شرايط كمتر از اين نخواهد بود كه امر به معروف و نهى از منكر آنان احتمال تأثير دارد و همين اندازه براى تحقق شرط وجوب امر به معروف ونهى از منكر كافى است.
نتيجه آنكه اگر چه امر به معروف و نهى از منكر وظيفه تمامى مسلمانان است نه فقط بزرگان دين امّا در برابر حاكمان ستمگرى همچون يزيد كه بر عدم پذيرش حق و عمل كردن به باطل اصرار مى ورزند، يكى از شرايط وجوب امر به معروف و نهى از منكر كه احتمال تأثير مى باشد، براى عامه مردم حاصل نمى گردد لذا اين وظيفه در شرايط مزبور ازعهده آنان ساقط خواهد بود ولى از آنجا كه در مورد اولياء و بزرگان دين، اين شرط محقق است لذا از اين جهت، وجوب امر به معروف و نهى از منكر بر عهده آنان ثابت بوده و ساقط نمى باشد.
بر اين اساس از نظر عملى ديدگاه اول و دوم در پاسخ سؤال مورد نظر به يكديگر نزديك مى شوند(اگر چه از حيث نظرى و عملى همچنان با يكديگر فرق دارند) چرا كه در شرايطى همچون شرايط زمانى امام حسين عليه السلام در برابر حكومت يزيد، غالباً فقط اولياء و بزرگان دين هستند كه احتمال تأثير در امر به معروف و نهى از منكر آنان وجود دارد در حالى كه براى عامه مردم به طور معمول اين شرط تحقق ندارد و لذا امر و نهى بر آنان واجب نمى باشد.29

عدم قيام در زمان معاويه
پرسش2. چرا امام حسين عليه السلام در زمان معاويه اقدام به قيام نكرد؟
امام حسين عليه السلام در دوران يازده ساله امامت خود (49 ـ 60 ق) هم زمان با حكومت معاويه، تنش هاى فراوانى با او داشت كه مواردى از آن را مى توانيم در نامه هاى امام حسين عليه السلام، مشاهده كنيم. امام عليه السلام در اين نامه ها گوشه هايى از جنايات معاويه (همانند كشتن بزرگان شيعه همچون حجر بن عدى و عمرو بن حمق) را متذكّر شده و حكومت معاويه بر مسلمانان را بزرگ ترين فتنه دانسته است30 و بدين ترتيب مشروعيت حكومت او را زير سؤال برده است. آن حضرت برترين عمل را جهاد در مقابل معاويه دانسته و ترك آن را موجب استغفار از درگاه الهى مى داند.31
اما اينكه چرا امام عليه السلام در مقابل معاويه اقدام به قيام نكرد، ريشه در امورى دارد كه تنها برخى از آنها را مى توانيم در عبارات امام عليه السلام ببينيم و براى دستيابى به علل ديگر، ناچار بايد به تحليل هاى تاريخى روى آوريم:
يك. وجود صلحنامه
امام عليه السلام در يكى از جواب هاى خود به نامه هاى معاويه، خود را پايبند به صلح نامه معاويه با امام حسن عليه السلام معرفى كرده و اتهام نقض آن را از خود به دور دانسته است.32
اما سؤال اينجا است كه مگر معاويه پس از ورود به كوفه و در حالى كه هنوز جوهر صلح نامه خشكيده نشده بود، آن را زير پا نگذاشت و خود را غير ملتزم به آن معرفى نكرد؟33 پس چگونه امام حسين عليه السلام خود را پايبند به صلحنامه اى مى داند كه در همان آغاز از سوى طرف مقابل، بى اعتبار معرفى شده است؟
جواب اين پرسش را مى توان از مناظر گوناگونى ارائه كرد:
1. اگر در عبارات معاويه دقت كنيم، در عبارت نقل شده از او صريحا نقض صلح نامه فهميده نمى شود، بلكه مى گويد: «انى كنت منيّت الحسن اشياء و اعطيته اشياء»؛ يعنى، «من به [امام ]حسن عليه السلام چيزهايى را وعده دادم.» كه ممكن است اين امور وعده داده شده خارج از مفاد صلح نامه باشد كه معاويه خود را به آنها پايبند نمى داند. بنابراين خود را ناقض اصل صلح نامه به حساب نمى آورد و يا لااقل مى تواند ادّعاى عدم نقض از سوى خود را توجيه كند.
2. بايد ميان شخصيت سياسى معاويه و امام حسين عليه السلام تفاوت اساسى قائل شد، همچنان كه اين تفاوت ميان شخصيت سياسى معاويه و امام على عليه السلام وجود داشت.
معاويه اصولاً عنصرى سياسى كار بود كه حاضر است در راه رسيدن به اهداف خود، هر ننگ و نيرنگى را به كار بَرَد؛ چنان كه نمونه هاى فراوانى از اين نيرنگ ها را مى توانيم در زمان درگيرى او با امام على عليه السلام مشاهده كنيم. بهانه قرار دادن خون عثمان، تحريك طلحه و زبير، قرآن بر سر نيزه كردن در جنگ صفين و شبيخون به شهرهاى تحت تسلّط حضرت على عليه السلام به منظور فشار بر حكومت علوى و ... تنها اندكى از آن موارد است. اما در مقابل، امام حسين عليه السلام عنصرى ارزشى، مكتبى و اصولى است كه حاضر نيست از هر وسيله اى براى پيروزى و موفقيت ظاهرى خود استفاده كند؛ چنان كه حضرت على عليه السلام با جمله «و لن اطلب النصر بالجور»34 (من هرگز حاضر نيستم با جور و ستم به پيروزى دست يابم) به اين اصول گرايى خود اشاره مى كند.
بنابراين طبيعى است كه امام عليه السلام نتواند تعهدى را كه برادرش امام حسن عليه السلام به معاويه داده است ـ حتى با وجود نقض معاويه ـ پايمال كند.
3. بايد شرايط آن زمان را در نظر گرفت و به پيامدهاى عدم تعهد امام عليه السلام به صلح نامه دقّت كرد. معاويه در آن زمان حاكم بلا منازع جامعه اسلامى بود كه گستره حكومت او سر تا سر مملكت اسلامى ـ از شام گرفته تا عراق و حجاز و يمن ـ را در بر مى گرفت و در هر گوشه، عوامل او به شدّت از سياست هاى او تبليغ و دفاع مى كردند.
او كه در زمان درگيرى اش با امام على عليه السلام، توانست كوتاهى هاى خود را در يارى رساندن به عثمان در فتنه منجر به قتل او، پنهان كرده؛ بلكه براى شاميان خود را تنها منتقم خون عثمان به حساب آورده، بديهى است كه در اين زمان ـ كه هيچ قدرتى در مقابل او وجود ندارد ـ به راحتى مى تواند در صورت عدم پايبندى امام حسين عليه السلام به صلح نامه، او را در سرتاسر مملكت اسلامى به عنوان عنصرى سست پيمان، خارجى و ناقض عهد معرّفى كند و افكار عمومى جامعه را عليه امام عليه السلام شكل دهد. در اين ميان آنچه به گوش جامعه نخواهد رسيد، فريادهاى امام عليه السلام و ياران او است كه تلاش ناموفّقى در معرفى معاويه به عنوان اولين طرف ناقض عهد دارند.

دو. موقعيت معاويه
شخصيت معاويه در نزد مردمان آن زمان و به ويژه شاميان، به گونه اى مثبت تلقى مى شد كه همين امر قيام عليه او را مشكل مى ساخت؛ زيرا آنان او را به عنوان صحابى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، كاتب وحى و برادر همسر پيامبر صلى الله عليه و آله مى شناختند و به نظر آنان، معاويه نقش فراوانى در رواج اسلام در منطقه شامات و به ويژه دمشق داشته است.
همچنين تجربه حكومت دارى او و افزونى سنّش بر امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام، دو عامل ديگرى بود كه خود در نامه هايش به امام حسن عليه السلام به عنوان عواملى براى اثبات بيشتر شايستگى اش مطرح مى كرد35 و طبيعتا مى توانست در مقابله با امام حسين عليه السلام، مانور بيشترى روى آنها بدهد.

سه. سياست مدارى معاويه
پس از انعقاد قرارداد صلح گرچه معاويه از هر فرصتى براى ضربه زدن به بنى هاشم ـ به ويژه خاندان علوى ـ استفاه مى كرد و در اين راه حتى تا مسموم كردن و به شهادت رساندن امام حسن عليه السلام پيش رفت؛36 اما در ظاهر چنين وانمود مى كرد كه به بهترين وجه ممكن، با اين خاندان ـ به ويژه شخص امام حسين عليه السلام ـ مدارا مى كند و حرمت آنان را پاس مى دارد. در اين راستا مى توانيم ارسال هداياى فراوان ماهانه و سالانه از سوى معاويه براى شخصيت هايى چون امام حسن عليه السلام، امام حسين عليه السلام و عبداللّه بن جعفر را شاهد بياوريم. آنان با توجّه به اينكه خود را در بيت المال ذى حق مى دانستند و نيز به جهت آنكه موارد مصرف مناسبى براى خرج آن سراغ داشتند، اين هدايا را مى پذيرفتند.37
اين مدارا تا آنجا بود كه در آستانه مرگ به فرزندش يزيد، سفارش امام عليه السلام را نموده و ضمن پيش بينى قيام او، از يزيد خواست كه او را به قتل نرساند.38
علّت در پيش گرفتن اين سياست روشن بود؛ زيرا معاويه با انعقاد صلح با امام حسن عليه السلام، حكومت خود را از بحران مشروعيت نجات داد و در بين مردم به عنوان خليفه مشروع، خود را معرفى كرده و نمى خواست با آغشته كردن دست خود به خون امام عليه السلام، در جامعه اسلامى چهره اى منفور از خود به جا گذارد. بر عكس سعى داشت تا با هر چه نزديك تر نشان دادن خود به اين خاندان، چهره اى وجيه براى خود فراهم آورد. علاوه بر آنكه به خيال خود با اين سياست، آنان را وامدار خود كرده و از هر اقدام احتمالى آنان پيشگيرى مى كند؛ چنان كه در يكى از بخشش هاى كلان خود به امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام، در مقام منّت گذارى بر آن دو گفت: اين اموال را بگيريد و بدانيد كه من پسر هند هستم و به خداوند سوگند كه هيچ كس قبل از من به شما چنين هدايايى نداده و بعد از من نيز چنين نخواهد شد».
امام حسين عليه السلام براى آنكه نشان دهد كه اين بخشش ها نمى تواند قابل منّت گذارى باشد، در جواب فرمود: «به خداوند سوگند كه نه قبل از تو و نه بعد از تو هيچ كس نمى تواند چنين بخششى را به دو مردى داشته باشد كه با شرافت تر و با فضيلت تر از ما دو برادر باشد».39
همچنين از سوى ديگر معاويه مى دانست كه در پيش گرفتن سياست خشونت، نتيجه عكس خواهد داد؛ زيرا توجه مردم را به اين خاندان بيشتر جلب خواهد كرد و در دراز مدّت موجبات نفرت آنها از حكومت معاويه را فراهم خواهد آورد و به طور طبيعى ياورانى را به دور اين شخصيت ها جمع خواهد كرد. مهم تر اينكه معاويه در آن زمان، از ناحيه امام حسين عليه السلام ـ با توجه به شرايط زمانه ـ احتمال خطر جدّى نمى ديد و سعى داشت تا با در پيش گرفتن اين سياست، ريشه هاى خطر را براى دراز مدت بخشكاند. در نقطه مقابل امام حسين عليه السلام از هر فرصتى براى زير سؤال بردن حكومت معاويه، بهره مى گرفت. نمونه آشكار آن نگاشتن نامه به معاويه و يادآور شدن جنايات و بدعت هاى او40 و نيز مقابله شديد با ولايت عهدى يزيد بود.41 البته امام عليه السلام خود به خوبى مى دانست كه در صورت قيام عليه معاويه ـ به ويژه با توجه به اين سياست هاى معاويه ـ افكار عمومى او را يارى نكرده و با توجه به ابزارهاى تبليغاتى حكومت، حق را به معاويه خواهند داد.

چهار. شرايط زمانه
هرچند عدّه اى از كوفيان بلافاصله پس از شهادت امام حسن عليه السلام، به امام حسين عليه السلام نامه نگاشته و ضمن عرض تسليت به او، خود را منتظر فرمان امام عليه السلام معرفى كردند؛42 اما آن حضرت مى دانست كه با توجّه به عواملى همچون ثبات و استحكام قدرت مركزى در شام، تسلّط كامل باند اموى بر شهر كوفه، سابقه عملكرد سوء كوفيان در برخورد با امام على عليه السلام و امام حسن عليه السلام، چهره به ظاهر وجيه معاويه در بيشتر نقاط مملكت اسلامى و ... در صورت قيام احتمال موفقيت در حدّ نزديك صفر خواهد بود و چنين قيامى به جز هدر دادن نيروهاى اندك، معرفى شدن به عنوان ياغى و خروج كننده بر حكومت به ظاهر اسلامى و شكست و كشته شدن خود نتيجه اى در بر نخواهد داشت.
در حالى كه در هنگام قيام عليه حكومت يزيد، شرايط زمانه كاملاً بر عكس اين شرايط بود.

هجرت به مكّه
پرسش3. چرا امام حسين عليه السلام در آغاز حركت، از مدينه به مكّه رفت؟
علّت خروج امام حسين عليه السلام از مدينه آن بود كه يزيد در نامه خود به وليد بن عتبه (فرماندار مدينه) خواسته بود كه حتما از چند نفر مخالف خود ـ كه يكى از آنها امام حسين عليه السلام بود ـ بيعت گرفته شود و بدون بيعت رها نشوند.43
وليد گرچه با خوى مسالمت جويانه خود حاضر به آغشته كردن دست خود به خون امام حسين عليه السلام نبود؛44 اما در مدينه افراد باند اموى ـ به ويژه مروان بن حكم كه وليد در موارد سخت و از جمله اين مورد با او مشورت مى كرد ـ او را به شدّت تحت فشار قرار مى دادند تا خون امام عليه السلام را بريزد؛ چنان كه در همان آغاز وصول نامه، وقتى وليد با مروان مشورت كرد، مروان گفت: نظر من آن است كه در همين لحظه به دنبال اين چند نفر فرستاده و آنان را ملزم به بيعت و اطاعت از يزيد كنى و اگر مخالفت كردند، قبل از آنكه از مرگ معاويه مطلع شوند، سرهاى آنها را از تن جدا كنى؛ زيرا اگر آنان از مرگ معاويه با خبر شوند، هر كدام به طرفى رفته و اظهار مخالفت كرده و مردم را به سوى خود دعوت مى كنند.45
بنابراين، امام حسين عليه السلام با توجه به نامناسب بودن شرايط مدينه براى اظهار مخالفت علنى و قيام و نيز در خطر بودن جان خود در اين شهر بدون امكان حركتى مؤثر، تصميم به ترك آن گرفت و از آيه اى كه در هنگام خروج از مدينه قرائت كرد، اين نكته ـ كه ترك اين شهر به علّت عدم احساس امنيت بوده است ـ آشكار مى شود.
بنا به نوشته ابو مخنف اباعبداللّه عليه السلام در شب 27 يا 28 رجب همراه با خاندان خود ـ در حالى كه آيه اى را كه قرآن از زبان موسى عليه السلامدر هنگام خروج از مصر به علّت عدم احساس امنيّت نقل مى كند ـ تلاوت كرد:46
«فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِى مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ»47؛ «موسى از شهر خارج شد، در حالى كه ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه اى عرض كرد: پروردگارا! مرا از اين قوم ظالم نجات بده».
انتخاب مكّه، در حالى بود كه هنوز مردمان شهرهاى مختلف از مرگ معاويه مطلع نشده بودند و تلاش هاى جدى مخالفان براى اظهار مخالفت با يزيد آغاز نشده بود و هنوز امام حسين عليه السلامدعوتى از شهرهاى ديگر و از جمله كوفه نداشت. بنابراين امام عليه السلام بايد مكانى را براى هجرت خود انتخاب مى كرد كه اوّلاً بتواند آزادانه و در كمال امنيّت در آنجا ديدگاه هاى خود را ابراز كند. ثانيا بتواند آنجا را محلّى براى انتقال ديدگاه هاى خود به سرتاسر مملكت اسلامى قرار دهد.
شهر مكّه هر دو ويژگى را داشت؛ زيرا طبق آيه صريح قرآن «وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً»48 حرم امن الهى بود و نيز با توجه به وجود كعبه در اين شهر و سرازير شدن مسلمانان از سرتاسر مملكت اسلامى براى انجام اعمال عمره و حجّ، امام حسين عليه السلام به خوبى مى توانست با گروه هاى مختلف ديدار كرده و علّت مخالفت خود با دستگاه اموى و يزيد را براى آنها تبيين كند و نيز گوشه هايى از معارف اسلامى را براى آنها بيان نمايد. در ضمن با گروه هاى مخلتف شهرهاى اسلامى ـ از جمله كوفه و بصره ـ49 در ارتباط باشد.
امام عليه السلام شب جمعه سوم شعبان سال 60 ق وارد مكّه شد و تا هشتم ذى حجه همان سال، در اين شهر به فعاليت مشغول بود.50
 

خروج از مكّه
پرسش 4. چرا امام حسين عليه السلام حجّ خود را نيمه تمام گذاشت و از مكّه در آستانه شروع اعمال حجّ خارج شد؟
قبل از آنكه به تحليل تاريخى اين پرسش بپردازيم، بايد اين نكته را متذكر شويم كه از ديدگاه فقهى، اين سخن مشهور كه امام حسين عليه السلام حجّ خود را نيمه تمام گذاشت، سخن نادرستى است؛ زيرا امام عليه السلام در روز هشتم ذى حجه «يوم الترويه» از مكّه خارج شد.51 در حالى كه اعمال حجّ ـ كه با احرام در مكّه و وقوف در عرفات شروع مى شود ـ از شب نهم ذى حجه آغاز مى شود. بنابراين، امام عليه السلام اصولاً وارد اعمال حج نشده بود، تا آن را نيمه تمام گذارد.
بله، مسلما آن حضرت در هنگام ورود به مكّه، عمره مفرده انجام داده و چه بسا در طول اقامت چند ماهه خود در مكّه و احتمالاً در فاصله هاى مختلف، اقدام به انجام اعمال عمره كرده بود. اما انجام اعمال عمره مفرده، به معناى ورود در اعمال حجّ نمى شود. در برخى از روايات تنها از انجام عمره مفرده از سوى امام عليه السلام سخن به ميان آمده است.52
از نقطه نظر تاريخى بالاخره اين پرسش باقى است كه با وجود آنكه يكى از علل انتخاب مكّه، داشتن فرصت مناسب براى تبليغ ديدگاه خود بود؛ چرا در اين شرايط زمانى ويژه ـ كه اوج حضور حاجيان از سرتاسر نقاط مختلف در مكّه، عرفات و منا است و بهترين فرصت تبليغى براى آن حضرت فراهم آمده است ـ نابهنگام و به صورت ناگهانى مكّه را ترك كرد؟ به طور خلاصه مى توانيم علل اين تصميم ناگهانى را چنين ذكر كنيم:

يك. احتمال خطر جانى
از برخى عبارات امام حسين عليه السلام ـ كه در مقابل ديدگاه شخصيت هاى مختلفى كه با بيرون رفتن آن حضرت از مكّه و حركت به سوى كوفه مخالف بودند، ابراز شده ـ چنين بر مى آيد كه امام عليه السلام ماندن بيشتر در مكّه را مساوى با بروز خطر جانى براى خود مى دانست؛ چنان كه در جواب ابن عباس مى فرمايد: «كشته شدن در مكانى ديگر براى من دوست داشتنى تر از كشته شدن در مكّه است».53
در پاسخ عبداللّه بن زبير نيز فرمود: «به خداوند سوگند! اگر يك وجب خارج از مكّه كشته شوم، براى من دوست داشتنى تر است تا آنكه به اندازه يك وجب در داخل مكّه كشته شوم. به خداوند سوگند! اگر من به لانه اى از لانه جانوران پناه برم، مرا از آن بيرون خواهند كشيد تا آنچه را از من مى خواهند، به دست آورند».54
امام عليه السلام در برخورد با برادر خود محمد حنفيه، به صراحت سخن از قصد ترور يزيد در محدوده حرم امن الهى نسبت به جان خود سخن به ميان آورد.55 بالاخره در بعضى از متون به صراحت سخن از اين مطلب به ميان آمده كه يزيد، عده اى را همراه با سلاح هاى فراوان براى ترور امام حسين عليه السلام در مكّه فرستاده بود.56

دو. شكسته نشدن حرمت حَرَم
در ادامه برخى از عبارات پيش گفته، تذكّر اين نكته از سوى امام حسين عليه السلام وجود داشت كه نمى خواهد حرمت حرم امن الهى، با ريخته شدن خون او در آن شكسته شود؛ گرچه در اين ميان گناه بزرگ از آن قاتلان و جنايتكاران اموى باشد.
آن حضرت اين مطلب را در برخورد با عبداللّه بن زبير و به گونه تعريض آميز نسبت به او ـ كه بعدها در مكّه موضع گرفته و لشكريان يزيد حرمت حرم را خواهند شكست ـ به صراحت بيان مى دارد. ايشان در جواب ابن زبير مى فرمايد:
«اِنَّ ابى حدثنى ان لها كبشا به تستحلّ حرمتها فما احبّ ان اكون انا ذالك الكبش»57؛ «پدرم (على عليه السلام) براى من نقل كرد كه در مكّه قوچى است كه به وسيله آن حرمت شهر شكسته مى شود و من دوست ندارم كه مصداق آن قوچ باشم».

درخواست آب
پرسش 5. آيا امام عليه السلام از دشمن براى خود درخواست آب كرد؟
در نيمروز اوّل عاشورا با آنكه تشنگى به شدّت به امام عليه السلام، ياران و خانواده اش فشار مى آورد؛ اما در هيچ يك از منابع معتبر، گزارشى وجود ندارد كه مضمون آن درخواست آب از سوى امام عليه السلام از دشمن باشد.
اصولاً در هيچ يك از اين منابع به محوريت و اهميّت مسأله عطش ـ چنان كه در بين منابع متأخر و برخى مداحان مشهور شد ـ برخورد نمى كنيم. جالب آنكه با مطالعه دقيق رجزها و اشعار حماسى امام عليه السلام و يارانش در معركه نبرد، هيچ گونه اشاره اى به مسأله تشنگى و فشار آن نمى بينيم.
بالعكس آنچه در اين اشعار و نيز كلمات و عبارات امام عليه السلام در روز عاشورا مى بينيم، سراسر حكايت از عزّت، حماسه و سربلندى دارد. به عنوان مثال كافى است اشاره كنيم كه اين عبارت مشهور در بحبوحه نبرد روز عاشورا از امام حسين عليه السلام صادر شده است:
«اَلا و ان الدعى بن الدعى قد ركزنى بين اثنتين بين السلّة و الذلّة و هيهات منا الذلّة يابى اللّه ذالك لنا و رسوله و المؤمنون و حجورٌ طابت و طهرت و انوفٌ حميّة و نفوسٌ ابيّة من ان نؤثر طاعة اللئام على مصارع الكرام»58؛ «آگاه باشيد كه زنازاده پسر زنازاده (ابن زياد) مرا بين دو چيز مخير ساخته است: يا با شمشير كشيده آماده جنگ شوم يا لباس ذلّت بپوشم و با يزيد بيعت كنم؛ ولى ذلّت از ما بسيار دور است و خدا و رسول خدا و مؤمنان و پرورده شدگان دامن هاى پاك و اشخاص با حميّت و مردان با غيرت، چنين كارى را بر ما روا نمى دانند كه ذلّت اطاعت از مردم پست را بر كشته شدن با عزّت ترجيح دهيم».
در برخى مجالس و محافل عزادارى، محور عزّت و حماسه و سربلندى در اين نهضت كم رنگ تر شده و در عوض رقّت و عطوفت بر امام عليه السلام به عنوان محور اصلى مورد توجه قرار گرفته است. عده اى به منظور هر چه رقيق تر نشان دادن صحنه كربلا، برخى از گزارش هاى غيرواقعى افزوده اند و در برخى از موارد، چهره اى ذليلانه از امام عليه السلام به نمايش گذاشته اند.
به عنوان مثال در بعضى از اين گزارش هاى دروغين، چنين آمده است: «امام عليه السلام به نزد عمر بن سعد رفته و از او سه درخواست كرد كه درخواست دوم امام عليه السلام چنين بود: «اسقونى شربة من الماء فقد نشفت كبدى من الظماء»59؛ «مرا مقدارى آب بنوشانيد كه جگرم از تشنگى مى سوزد». ابن سعد نيز وقيحانه اين درخواست را رد مى كند.
آرى گرچه اين گزارش ها در آوردن اشك حتى از سنگ كارساز است؛ اما از سوى ديگر بر چهره عزّتمندانه امام حسين عليه السلام و عاشورا خدشه وارد مى كند. و شيعيان فرهيخته را در تحليل ها با چالش هاى اساسى روبه رو مى سازد. بدين ترتيب با بهانه دادن به دست دشمنان، كارى ترين ضربات بر عزت مدارى شيعه وارد مى شود.60

توبه يزيد
پرسش 6. آيا يزيد توبه كرد و آيا اصولاً توبه چنين شخصى پذيرفته مى شود؟
اين پرسش به دو بخش تاريخى و كلامى تقسيم مى شود. بخش دوّم پرسش متوقف است بر پاسخ به پرسش هايى، همچون امكان توفيق چنين شخصى با اين جنايات عظيم بر توبه، واقعى يا ظاهرى بودن توبه او، استثنا يا عدم استثنا از آيات و رواياتى كه به گونه اى عموم پذيرش توبه را مى رساند و ... اما همه اين پرسش ها هنگامى پديد مى آيد كه از نظر تاريخى اثبات شود كه يزيد از جنايت خود پشيمان شده و به نحوى در صدد جبران آن برآمده و از درگاه الهى طلب مغفرت كرده است. امّا اگر پاسخ پرسش تاريخى منفى باشد، نوبت به بخش دوم پرسش نخواهد رسيد.
در طول تاريخ اسلام، گرچه اكثر قريب به اتفاق مورخان، محدثان و ديگر دانشمندان اسلامى، يزيد را به عنوان فردى جنايتكار شناخته و او را در جنايات خود ـ بويژه پديد آوردن حادثه عاشورا مقصّر دانسته و تخطئه كرده اند ـ اما در اين ميان كسانى مانند غزالى نيز وجود داشته اند كه در احياء العلوم، سخن از نهى از لعنت يزيد به علّت امكان توبه او به ميان آورده اند!
سخن غزالى ـ به رغم شخصيت عظيم او، در جهان اسلام ـ مقبوليت نيافت و در همان زمان، بزرگان معاصر او همانند ابن جوزى (597 ق) با اين نظريه به شدت برخورد كردند و حتى كتابى مستقل با عنوان «الرد على المتعصب العنيد» را پديد آوردند.
اما در طول تاريخ، گاه گاهى زمزمه هاى تكرار گونه اين گفتار، از سوى برخى از خاورشناسان همانند «لامنس يهودى» در مقالات دايرة المعارف اسلام (چاپ اوّل) ديده مى شود. اخيرا نيز در برخى از محافل اسلامى اين سخن و شبهه به گونه ديگر بيان مى شود كه همه اينها اهميت بحث تاريخى درباره اين شبهه را روشن مى سازد. عمده مطالبى كه از نظر تاريخى براى توبه يزيد آورده مى شود، مطالب زير است:
1. ابن قتيبه در كتاب الامامة و السياسة61 چنين آورده است: پس از رخ دادن حوادثى در بارگاه يزيد چنان شد كه «فبكى يزيد حتى كادت نفسه تفيض»؛ يعنى، يزيد چنان گريه كرد كه نزديك بود، روح از بدنش پرواز كند.
2. پس از ورود سرها و اسراى كربلا به كاخ يزيد، او را حالت تأثر گرفته و اين جنايت شنيع را به ابن زياد نسبت داده و چنين گفت: «لعن اللّه ابن مرجانه لقد بَغَّضَنى الى المسلمين و زرع لى فى قلوبهم البغضاء»62؛ يعنى، خداوند پسر مرجانه (عبيداللّه بن زياد) را لعنت كند كه مرا نزد مسلمانان مبغوض و منفور كرد و در دل هاى آنان كينه مرا كاشت!
در عبارت ديگر منسوب به يزيد، او خود را شخصيتى حليم در مقابل مخالفت هاى امام عليه السلاممعرفى كرده كه با كشته شدن امام عليه السلامبه جهت نسبت امام عليه السلام با پيامبر صلى الله عليه و آله موافق نبود و اين عمل را مستقيما به ابن زياد نسبت مى دهد.63
3. يزيد هنگامى كه كاروان كربلاييان را به سمت مدينه رهسپار مى كند، خطاب به امام سجاد عليه السلام مى گويد:
«لعن اللّه ابن مرجانه، اما و اللّه لو انى صاحبه ما سألنى خصلة ابدا الا اعطيته اياها و لدفعت الحتف عنه بكل ما استطعت و لو بهلاك بعض ولدى»64؛ يعنى، خداوند ابن مرجانه را لعنت كند! به خداوند سوگند اگر من در مقابل حسين عليه السلام بودم، او هر خواسته اى داشت اجابت مى كردم و به هر طريق ممكن، مرگ را از او مى راندم؛ حتى اگر اين كار منجر به مرگ فرزندانم مى گشت!
اگر بخواهيم همه اين عبارات را بپذيريم و در اسناد آنها خدشه روا نداريم، چند نكته را مى توانيم از آنها به دست آوريم.
الف. مقصّر اصلى در جريان كربلا ابن زياد بوده و يزيد هيچ فرمانى مبنى بر كشتن امام عليه السلام و يا حتى سخت گيرى نسبت به او نداشته است!
ب. يزيد از اين عمل ابن زياد خشمگين شده و او را لعنت مى كند!
ج. يزيد از كشته شدن امام عليه السلام اظهار تأسف شديد مى كند!
درباره نكته اول خوشبختانه اسناد تاريخى به جاى مانده به خوبى دروغين بودن ادعاى يزيد را اثبات مى كند؛ زيرا در گزارش هاى تاريخى چنين آمده كه يزيد به محض رسيدن به حكومت و به رغم سفارش هاى پدر خود، در اولين نامه خطاب به وليد بن عتبه فرماندار مدينه چنين نگاشت:
«... اذا اتاك كتابى هذا فاحضر الحسين بن على و عبداللّه بن الزبير فخذهما بالبيعة لى فان امتنعا فاضرب اعناقهما و ابعث لى برؤسهما65؛ يعنى، هنگامى كه نامه من به دستت رسيد، حسين و ابن زبير را احضار كرده و از آن دو براى من بيعت بگير و اگر نپذيرفتند گردن آن دو را زده و سرهايشان را به نزد من بفرست».
همچنين در بعضى از نقل ها چنين آمده است: يزيد هنگام حضور امام عليه السلام در مكّه، عده اى را مخفيانه به حجّ فرستاده بود تا در حين اعمال حج در كنار كعبه، امام عليه السلام را به قتل برسانند؛66 چنان كه ابن عباس نيز در نامه خود به يزيد به اين مطلب اشاره مى كند.67 همچنين در گزارش هاى تاريخى آمده است: هنگام حركت امام عليه السلام به سمت عراق، يزيد به ابن زياد نامه نگاشته و از او خواست تا در مقابل امام عليه السلام با شدت عمل تمام بايستد.68 بعدها ابن زياد نيز به فرمان داشتن از يزيد مبنى بر كشتن امام حسين عليه السلام اعتراف مى كند.69
عبداللّه بن عباس نيز در نامه اى به يزيد، صراحتا او را قاتل امام حسين عليه السلام و جوانان بنى عبدالمطلب دانسته و با عبارت هاى زير او را توبيخ مى كند: «انت قتلت الحسين بن على عليه السلام و لا تحسبن لا ابا لك نسيتُ قتلك حسينا و فتيان بنى عبدالمطّلب»70؛ يعنى، مپندار كه من كشتنت حسين عليه السلام و جوانان بنى عبدالمطلب را فراموش كرده ام!
اين مطلب در آن زمان به گونه اى روشن بود كه حتى بعدها فرزند او، معاوية بن يزيد نيز بر بالاى منبر مسجد جامع دمشق، پدر خود را اين چنين مورد توبيخ قرار مى دهد: «... و قد قتل عترة الرسول و ...»71. به طور خلاصه شواهد تاريخى مبنى بر كشته شدن امام عليه السلام به دستور يزيد، به گونه اى است كه جاى انكار را براى تحليل گر منصف باقى نمى گذارد.72
اما درباره نكته دوم (خشمگين شدن يزيد از جنايت ابن زياد) بايد بگوييم كه شواهد تاريخى گوياى آن است كه يزيد در آغاز از شنيدن خبر شهادت امام حسين عليه السلام خوشحال شد و ابن زياد را مورد تشويق قرار داد! سبط ابن جوزى سخن از تشويق فراوان يزيد نسبت به ابن زياد، فرستادن هداياى گران قيمت براى او، شب نشينى هاى همراه با شرب خمر با او و برخورد با او به عنوان يكى از اعضاى خانواده خود سخن به ميان آورده است. وى اشعارى را از يزيد نقل كرده كه به صراحت رضايت و قدردانى او از ابن زياد را در مورد كشتن امام عليه السلام بيان مى دارد!73
همچنين تاريخ گوياى آن است كه يزيد هيچ اقدامى مبنى بر عزل ابن زياد از عراق نكرد؛ بلكه پس از رخ دادن قيام ابن زبير در سال 63 ق، از ابن زياد خواست تا به جنگ او برود.74
بنابراين خشمگينى او از ابن زياد را بايد عملى ظاهرى دانست كه تحت تأثير واژگونه شدن شرايط با سخنرانى هاى حضرت زينب عليهاالسلام و امام سجاد عليه السلام و در واكنش فرافكنانه انجام پذيرفته است تا منفوريت و مبغوضيتى را كه از اين جنايت براى او حاصل آمده، به گونه اى بزدايد.
اما نكته سوم (اظهار تأسف يزيد از كشته شدن امام عليه السلام) نيز بر خلاف شواهد تاريخى است؛ زيرا تاريخ گوياى آن است كه با ورود سرها و اسيران به دمشق و مجلس يزيد، او ابراز شادمانى كرده و با چوب بر دندان هاى سر امام عليه السلام مى زد!75 همچنين اشعارى مى خواند كه شعف او از انتقام گيرى بنى اميه از بنى هاشم در جنگ بدر را نشان مى داد76 كه در آن جنگ، جد مادرى او «عتبه»، دايى اش «وليد» و تعدادى ديگر از بزرگان قريش به دست ياران پيامبر صلى الله عليه و آله به قتل رسيده بودند.
در همين اشعار اساسا به تكذيب نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله پرداخته و آن را دستاويزى براى رسيدن به حكومت دانسته است:
لعبت هاشم بالملك فلا
خبر جاء و لا وحىٌ نزل77
«بنى هاشم با حكومت بازى كردند و هيچ خبرى از آسمان نيامد و هيچ وحيى نازل نشد».
بله، چنانچه اشاره شد، اظهار تأسف او هنگامى بود كه اوضاع را دگرگونه و اظهار شادمانى بيشتر را مواجه با عكس العمل احتمالى مردم مى ديد.
در پايان اين بحث ذكر دو نكته لازم است:
يكم. چنان كه از عبارات يزيد آشكار مى شود، اظهار تأسّف او صرفا يك اظهار تأسّف سياسى است و در آن هيچ عبارتى كه ناشى از توبه، استغفار و بازگشت به درگاه الهى باشد، ديده نمى شود! بنابراين، اين عمل نيز بايد در ظرف سياسى خود مورد ارزيابى قرار گيرد و به مسأله توبه ربط داده نشود تا آن گاه به سراغ جواز لعن او در صورت توبه او برويم.
دوّم. اگر بپذيريم يزيد واقعا توبه نموده است، بايد آثار آن را در اعمال بعدى او مشاهده كنيم؛ در حالى كه تاريخ ضدّ آن را نشان مى دهد؛ زيرا يزيد پس از واقعه عاشورا و در دو سال باقى مانده حكومت ننگين خود، دست به دو جنايت عظيم ديگر زد:
1. قتل عام مردم مدينه و مباح كردن آن سرزمين براى سپاهيان خود به مدت سه روز، كشتن بسيارى از صحابه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ساكن در اين شهر كه در تاريخ به «واقعه حرّه» مشهور شده است.78
2. فرمان حمله به مكه كه سپاهيان او با منجنيق به اين شهر حمله برده و حرمت خانه كعبه را شكستند و آن را با آتش پرتاب شده از منجنيق ها سوزانيدند.79
بنابراين از نظر تاريخ اين نكته مسلّم است كه نه تنها هيچ نشانه اى دلالت بر توبه يزيد وجود ندارد؛ بلكه تمام نشانه ها ناشى از عدم توبه او است؛ بنابراين همچنان جواز لعنت او نزد قاطبه مسلمانان پابرجا مى باشد.

جايگاه زنان
پرسش 7. چرا امام حسين عليه السلام با اينكه مى دانست به شهادت مى رسد، خانواده خود را به همراه برد؟ جايگاه و نقش زنان در انقلاب عاشورايى حسين عليه السلام چه بود؟
نهضت امام حسين عليه السلام دو چهره داشت و بر اساس هر يك از آنها، يك تقسيم كار صورت گرفت: يكى فداكارى و جانبازى و «شهادت» و ديگرى «ابلاغ پيام». البته ابلاغ پيام جز با فداكارى ها و زحمات طاقت فرسا ممكن نبود. جايگاه و نقش اصلى زنان در عمل به وظيفه دوم، تبلور يافت. گرچه زنان در تربيت رزمندگان، تهييج آنان و ساير اقدامات پشتيبانى نقش ايفاء كردند؛ اما وظيفه اصلى آنان، «پيام رسانى» بود.
براى بحث راجع به نقش زنان در تبليغ نهضت حسينى و اسلام، ابتدا دو مقدمه را بايد بيان كرد. يكى اينكه طبق روايات، تمام كارهاى سيدالشهدا عليه السلام روى حساب بوده است و علت اينكه به رغم آگاهى از خطرات سفر، اهل بيت را همراه خود به سوى كوفه برد، اين بود كه به واسطه الهامى كه از عالم معنا به اباعبدالله عليه السلام شد و پيامبر صلى الله عليه و آله در عالم رؤيا به ايشان فرمود: «اِن الله شاء اَن يراهنّ سبايا»؛80 حضرت فهميد كه اسارت اينها مورد رضاى حق است؛ يعنى، حضرت مصلحت تشخيص داد كه اهل بيت خود را همراه ببرد. در حقيقت امام عليه السلام با اين كار، مبلغان خود را به شهرهاى مختلف و حتى به قلب حكومت دشمن فرستاد و پيام خود را به گوش همگان رساند.
مطلب دوّم بحثى درباره نقش زن در تاريخ است، هيچ كس منكر نقش زن در طول تاريخ نيست و لااقل نقش غيرمستقيم زن را همه قبول دارند؛ بدين صورت كه زن، مرد را مى سازد و مرد تاريخ را و نقشى كه زن در ساختن مرد دارد، بيشتر از نقشى است كه مرد در ساختن تاريخ دارد. به طور كلى، زنان، از نظر نقش داشتن يا نداشتن در طول تاريخ، به سه دسته تقسيم مى شوند:
الف. زنانى كه مثل شى ء گران بها، اما بدون نقش بودند؛ مثل بسيارى كه زن براى آنها يك شى ء ـ نه شخص ـ گران بها بوده كه بايد در حريم خود محفوظ بماند و به دليل همان گران بهايى اش بر مرد اثر مى گذاشت. مى توان گفت: سازنده چنين جوامعى تنها جنس مذكر بوده است.
ب. در بعضى از جوامع، زن از حالت شى ء بودن خارج شده، وارد اجتماع مى شود؛ اما حريم خود را گم مى كند و چون در همه جا حضور مى يابد، ارزش خود را از دست مى دهد و بى ارزش مى شود! زن در اين جوامع «شخص» است؛ اما شخصى بى ارزش. از نظر رشد برخى استعدادهاى انسانى ـ از قبيل علم، اراده، شخصيت اجتماعى، حضور در مشاغل مختلف و ... ـ به او شخصيت مى دهند و از شى ء بودن خارجش مى سازند؛ ولى از طرف ديگر، ارزش او را براى مرد از بين مى برند. از طبيعت زن اين است كه براى مرد گران بها باشد وا گر اين را از او بگيرند، روحيه او متلاشى مى شود. سازنده اين جوامع گرچه مذكر ـ مؤنث است، اما زن، كالاى ارزان است؛ بدون اينكه در نظر هيچ مردى عزت و احترام لايق يك زن را داشته باشد!
ج. از نظر اسلام، زن بايد ارزشمند باشد؛ يعنى، از طرفى شخصيت روحى و معنوى و كمالات انسانى، ـ مثل علم، هنر، اراده قوى، شجاعت، خلاقيت و حتى فضايل معنوى ـ را در سطح عالى داشته باشد و از طرف ديگر مبتذل نباشد. قرآن كريم نيز به زنان چنين ارزشى داده است؛ مثلاً حوا را در كنار آدم مخاطب قرار داده، از هر دو مى خواهد كه به آن درخت نزديك نشوند.81 ساره نيز مانند ابراهيم خليل عليه السلامفرشته ها را مى بيند و با آنان صحبت مى كند. مريم عليهاالسلام از خداوند رزق و روزى هايى مى گيرد كه زكريا در تعجب فرو مى رود و فاطمه زهرا عليهاالسلام كوثر (خيركثير) خوانده مى شود.
در تاريخ اسلام، بهترين نمونه چنين زنى حضرت زهرا عليهاالسلام است. او كه خوشحال مى شود تنها كارهاى داخل منزل از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله به او واگذار شده، در مسجد، چنان خطبه اى مى خواند كه امثال بوعلى نيز قادر به چنين انشايى در مسائل توحيدى نمى باشند. اما در عين حال، آن حضرت خطبه خويش را از پشت پرده مى خواند؛ يعنى، در عين حفظ حريم خود با مردان، نشان مى دهد كه يك زن چقدر مى تواند مؤثر در جامعه باشد.
با اين دو مقدمه بايد گفت: كه تاريخ كربلا، يك تاريخ مذكر ـ مؤنث است؛ يعنى، زن و مرد هر دو در آن نقش دارند؛ ولى هر يك در مدار خودش و بدون خارج شدن از حريم خود.
نقش مردان در حادثه عاشورا روشن است؛ اما نقش زنان به خصوص با حضرت زينب عليهاالسلام از عصر عاشورا به بعد تجلّى پيدا مى كند و تمام كارها از اين پس به او واگذار مى شود. او در مقابل پيكر مطهر امام، كارى مى كند كه دوست و دشمن به گريه در مى آيند و در واقع اولين مجلس عزادارى امام حسين عليه السلامرا برپا مى كند. از امام سجاد عليه السلام و ديگر زنان و كودكان، پرستارى مى كند و در مقابل دروازه كوفه با خطبه خود، شجاعت على عليه السلام و حياى فاطمه عليهاالسلام را در هم مى آميزد و خطابه هاى عالى علوى را به ياد مردم مى آورد و مردم كوفه را نسبت به كارى كه انجام داده بودند، متنبه مى سازد. اين است زنى كه اسلام مى خواهد. شخصيت رشد يافته اجتماعى در عين حيا و عفت و رعايت حريم.82
با توجه به آنچه گفته شد، همراهى خانواده امام حسين عليه السلام در نهضت عاشورا از چند جهت حائز اهميت است؛
1. زنان و كودكان توانايى تبليغ و پيام رسانى را دارند.
2. علاوه بر توانايى تبليغ، دشمنان نيز از مقابله با آنان عاجزند؛ زيرا بايد حريم آنان را حفظ كنند و در صورت آسيب رسانى به زنان و كودكان، عواطف همگان جريحه دار مى شود و نزد افكار عمومى در طول تاريخ محكوم خواهند شد. چنان كه در واقعه كربلا دشمنان حتى نزد خانواده هاى خود، سرافكنده شدند.
ديگر آنكه از نگاه عرفانى، امام حسين عليه السلام تمام هستى خود و اطرافيان خود را بدون هرگونه كاستى، در طبق اخلاص گذاشت و به درگاه خداوند آورد. ثمره چنين اخلاصى آن شد كه نهضت عاشورا در طول و عرض تاريخ، براى مسلمانان و غير مسلمانان، تأثيرگذار باشد و در قيامت نيز به درجه اى برسند كه همگان غبطه آن را بخورند. براى توضيح بيشتر در اين باره، چند نكته قابل ذكر است:

يك. پيام رسانى
تكليف اجتماعى در آيين اسلام، ويژه مردان نيست؛ بلكه زنان متعهد و مسلمان نيز در برابر جريان حق و باطل و مسأله ولايت و رهبرى، وظيفه دارند و بايد از رهبرى حق، دفاع و پيروى كنند و از حكومت هاى فساد و مسؤولان نالايق، انتقاد نمايند و در صحنه هاى گوناگون اجتماعى، حضورى مؤثر داشته باشند.
در تداوم مسيرى كه حضرت زهرا عليهاالسلام در حمايت از امام معصوم عليه السلام و افشاگرى عليه رويه هاى ناسالم زمامداران داشت؛ زنان به خصوص حضرت زينب عليهاالسلام نيز در نهضت كربلا دوشادوش امام حسين عليه السلام مشاركت داشتند.
هر قيام و نهضتى، عمدتاً از دو بخش «خون» و «پيام» تشكيل مى گردد. مقصود از بخش «خون»، مبارزات خونين و قيام مسلحانه است كه مستلزم كشتن و كشته شدن و جانبازى در راه آرمان مقدس است. مقصود از بخش «پيام» نيز، رساندن و ابلاغ خواسته هاى انقلاب و بيان آرمان ها و اهداف آن است.
با بررسى قيام مقدس امام حسين عليه السلام، اين دو بخش كاملاً در آن به چشم مى خورد؛ زيرا انقلاب امام حسين عليه السلام تا عصر عاشورا مظهر بخش اول، يعنى (بخش خون و شهادت)، بود و رهبرى و پرچم دارى نيز بر عهده خود ايشان قرار داشت. پس از آن، بخش دوم به پرچم دارى امام سجاد عليه السلام و حضرت زينب عليهاالسلام آغاز گرديد. آنان با سخنان آتشين خود، پيام انقلاب و شهادت سرخ حضرت سيدالشهدا و يارانش را به آگاهى افكار عمومى رسانيدند و طبل رسوايى حكومت پليد اموى را به صدا درآوردند.
با توجه به تبليغات بسيار گسترده و دامنه دارى كه حكومت اموى از زمان معاويه، عليه اهل بيت عليهم السلام ـ به ويژه در منطقه شام به راه انداخته بود ـ بى شك اگر بازماندگان امام حسين عليه السلامبه افشاگرى و بيدارسازى نمى پرداختند، دشمنان اسلام و مزدوران قدرت هاى وقت، نهضت بزرگ و جاويدان آن حضرت را در طول تاريخ، كم ارزش و چهره آن را وارونه نشان مى دادند؛ همچنان كه برخى در تهمتى درباره امام حسن عليه السلام گفتند: «بر اثر ذات الريه و سل از دنيا رفت».
اما تبليغات گسترده بازماندگان حضرت سيدالشهدا عليه السلام در دوران اسارت ـ كه كينه توزى سفيهانه يزيد چنين فرصتى را براى آنان پيش آورده بود ـ اجازه چنين تحريف و جنايتى را به دشمنان نداد. ضرورت حضور و نقش بازماندگان عاشورا، با بررسى و مطالعه در حكومت امويان بر شام، بيش از پيش روشن مى شود.

دو. خنثى سازى تبليغات بنى اميه
شام از آن روز كه به تصرف مسلمانان درآمد، تحت سيطره فرمان روايانى چون خالد پسر وليد و معاويه پسر ابوسفيان قرار گرفت. مردم اين سرزمين، نه سخن پيامبر صلى الله عليه و آله را دريافته بودند و نه روش اصحاب او را مى دانستند و نه اسلام را دست كم آن گونه كه در مدينه رواج داشت، مى شناختند؛ البته 113 تن از صحابه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يا در فتح اين سرزمين شركت داشتند، و يا به تدريج در آنجا سكونت گزيده بودند؛ ولى بررسى زندگى نامه اين افراد نيز روشن مى كند كه جز چند تن، بقيه آنان براى مدت كمى محضر پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله را درك كرده و جز يك يا چند حديث، روايت نكرده بودند.
گذشته از آن، بيشتر اين افراد در طول خلافت عمر و عثمان تا آغاز حكومت معاويه، وفات كردند و در زمان قيام امام حسين عليه السلامتنها يازده تن از آنان زنده بوده و در شام به سر مى بردند.
اينان مردمانى در سنين هفتاد تا هشتاد سال بودند كه گوشه نشينى را بر آميختن با توده ترجيح داده و در عامه مردم نفوذى نداشتند. و در نتيجه نسل جوان آن روز، از اسلام حقيقى چيزى نمى دانستند و شايد در نظر آنان، اسلام هم حكومتى بود مانند حكومت كسانى كه پيش از ورود اسلام بر آن سرزمين فرمان مى راندند! و تجمّل دربار معاويه، حيف و ميل اموال عمومى، ساختن كاخ هاى بزرگ و تبعيد و زندانى كردن و كشتن مخالفان، براى آنان امرى طبيعى بود؛ زيرا چنين نظامى نيم قرن پيش از آن سابقه داشت و به يقين كسانى بودند كه مى پنداشتند آنچه در مدينه عصر پيامبر گذشته، نيز اين چنين بوده است.83
معاويه حدود 42 سال در شام حكومت كرد و در اين مدت نسبتاً طولانى، مردم شام را به گونه اى پرورش داد كه فاقد بصيرت و آگاهى دينى باشند و در برابر اراده و خواست او، بى چون و چرا تسليم شوند.84 معاويه در طى اين مدت، نه تنها از نظر نظامى و سياسى مردم شام را تحت سلطه خود قرار داد كه از نظر فكرى و مذهبى نيز مردم آن منطقه را كور و كر و گمراه بار آورد تا آنچه او به اسم تعليمات اسلام به آنان عرضه مى كند، بى هيچ اعتراضى بپذيرند.
حكومت پليد بنى اميه با تبليغات زهرآگين و كينه توزانه، خاندان پاك پيامبر را در نظر مردم شام منفور جلوه داد و در مقابل، بنى اميه را خويشان رسول خدا و نزديك ترين افراد به او معرفى كرده؛ به طورى كه پس از پيروزى قيام عباسيان و استقرار حكومت ابوالعباس سفّاح، ده تن از امراى شام نزد وى رفتند و همه سوگند خوردند كه ما تا زمان قتل مروان آخرين (خليفه اموى)، نمى دانستيم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله جز بنى اميه خويشاوندى داشت كه از او ارث ببرند، تا آنكه شما امير شديد.85
بنابراين، جاى شگفتى نيست اگر در مقاتل مى خوانيم: به هنگام آمدن اسيران كربلا به دمشق، مردى در برابر امام زين العابدين عليه السلام ايستاد و گفت: سپاس خدايى را كه شما را كشت و نابود ساخت و مردمان را از شرّتان آسوده كرد! حضرت كمى صبر كرد تا شامى هر چه در دل داشت بيرون ريخت؛ سپس با تلاوت آياتى مانند:
«إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً».86 فرمود: اين آيات در حق ما نازل شده است. پس از آن بود كه مرد فهميد آنچه درباره اين اسيران شنيده، درست نيست. آنان خارجى نيستند؛ بلكه فرزندان پيامبر هستند؛ و از آنچه گفته بود، پشيمان شد و توبه كرد.87
بنابراين با حركت منزل به منزل خاندان امام حسين عليه السلام و خطبه ها و روشنگرى هاى امام سجاد عليه السلام و حضرت زينب عليهاالسلام، تحريفات چندين دهه بنى اميه ـ حتى در «شام» به عنوان مركز خلافت دشمنان ـ خنثى شد.

سه. افشاى چهره ظالمان
بُعد ديگر علت حضور خانواده امام حسين عليه السلام، نشان دادن چهره سفّاك، بى رحم و غيرانسانى يزيد و حكومت وى بود. يكى از عوامل مؤثر در پذيرش پيام از سوى مردم و رساتر بودن تبليغات از سوى پيام آوران، عنصر مظلوميت است. از اين رو برخى از جناح ها، گروه ها و احزاب سياسى هنگام تبليغات براى نفوذ بيشتر در اذهان مردم و افكار عمومى، مظلوم نمايى مى كنند؛ چون انسان، فطرتا از ظلم و ظالم بيزار و متنفر است، همچنان كه مظلوم، محبوب و حداقل مورد عواطف و احساسات مثبت مردم است.
در حادثه كربلا، نه مظلوم نمايى؛ بلكه حقيقت مظلوميت با فداكارى اهل بيت آميخته شد و آنان پيام سالار شهيدان و اصحاب را با عالى ترين صورت به همه مردم ابلاغ كردند؛ به گونه اى كه امروز نيز صداى آنان، در وجدان بشريت به گوش مى رسد.
خردسالان و زنان، كه نه سلاح جنگى داشتند و نه توان رزم؛ ولى با قساوت بارترين شكل ممكن مورد ضرب و شتم و هتك حرمت و آزردگى عواطف و احساسات قرار گرفتند. طفل شش ماهه با لب هاى تشنه در كنار شط فرات جان داد؛ دخترك خردسال كنار پيكر خونين و قطعه قطعه پدر كتك خورد؛ خيمه هاى آنان به آتش كشيده شد و ... اين عوامل در ابلاغ پيام و افشاى ماهيت حكومت يزيد كمتر، از آن شهادت و جانبازى اصحاب نبود. همين «صداى العطش» طفلان امام حسين و قنداقه خونين على اصغر عليه السلام است كه آن شمشيرزدن ها و خون هاى ريخته شده را زنده نگه داشته است.
امام سجاد عليه السلام در شام همين كه خواست دستگاه بنى اميه را رسوا كند، فرمود: پدرم امام حسين عليه السلام را به نحو مُثله و قطعه قطعه كردن، شهيد كردند. همچون پرنده اى در قفس، پر و بال او را شكستند تا جان داد.
اينجا اگر امام سجاد عليه السلام مى فرمود: «پدرم را شهيد كردند»، در چشم مردم شام ـ كه شناخت عميقى نسبت به اهل بيت نداشتند ـ خيلى مهم نبود؛ زيرا مى گفتند: «در جنگ، افرادى كشته مى شوند و يكى از آنان امام حسين بوده است».
امام سجاد عليه السلام فرمود: بر فرض قصد كشتن داريد؛ اما چرا اين گونه كشتيد؟ چرا مثل پرنده بدنش را پاره پاره كرديد؟ چرا كنار نهر آب، او را تشنه كشتيد؟ چرا او را دفن نكرديد؟ چرا به خيمه هاى او حمله كرديد؟ چرا كودك او را شهيد كرديد؟ اين كلمات به قدرى در نزد افراد غيرقابل خدشه بود كه شام را طوفانى كرد و يك جنبش فكرى و فرهنگى، عليه رژيم اموى به راه انداخت.
نكته پايانى آنكه، يزيد مى خواست با كشتن مردان و به اسارت كشيدن خاندان اهل بيت، همه حركت ها را در نطفه خفه كند؛ به طورى كه همگان از چنين سرنوشتى ترسان و بيمناك باشند و خود بر اريكه قدرت تكيه بزند. اما قيام با عزت امام حسين عليه السلامو پيام رسانى افشاگرانه و مظلومانه خاندان او، هسته هاى ظلم ستيزى را براى خونخواهى امام حسين عليه السلام و از بين بردن بنى اميه در نقاط مختلف سرزمين هاى اسلامى به وجود آورد.

پيشينه عزادارى
پرسش 8. آيا عزادارى براى امام حسين عليه السلام، در زمان امامان عليهم السلام سابقه دارد؟
بلى، در اينجا تنها به ذكر نمونه هاى اندكى از آنچه كه در تاريخ نقل شده، بسنده مى كنيم:
1. عزادارى بنى هاشم در ماتم سيدالشهدا؛ از امام صادق عليه السلام روايت شده است: «پس از حادثه عاشورا هيچ بانويى از بانوان بنى هاشم، سرمه نكشيد و خضاب ننمود و از خانه هيچ يك از بنى هاشم دودى كه نشانه پختن غذا باشد، بلند نشد تا آنكه ابن زياد به هلاكت رسيد. ما پس از فاجعه خونين عاشورا پيوسته اشك بر چشم داشته ايم»88.
2. عزادارى امام سجاد عليه السلام؛ حزن امام سجاد عليه السلام بر آن حضرت به صورتى بود كه دوران زندگى او، همراه با اشك بود. عمده اشك آن حضرت بر مصايب سيدالشهداء عليه السلام بود و آنچه بر عموها، برادران، عموزاده ها، عمه ها و خواهرانش گذشته بود تا آنجا كه وقتى آب مى آوردند تا حضرت ميل كند، اشك مبارك شان جارى مى شد و مى فرمود: چگونه بياشامم در حالى كه پسر پيامبر را تشنه كشتند؟!89 و مى فرمودند: «هرگاه شهادت اولاد فاطمه زهرا عليهاالسلام را به ياد مى آورم گريه ام مى گيرد».90
امام صادق عليه السلام به زراره فرمود: «جدم على بن الحسين عليه السلام هرگاه حسين بن على عليه السلام را به ياد مى آورد، آن قدر اشك مى ريخت كه محاسن شريفش پر از اشك مى شد و بر گريه او حاضران گريه مى كردند».91
3. عزادارى امام محمد باقر عليه السلام؛ امام باقر عليه السلام در روز عاشورا براى امام حسين عليه السلام مجلس عزا برپا مى كرد و بر مصايب آن حضرت گريه مى كردند. در يكى از مجالس عزا، با حضور امام باقر عليه السلام كميت شعر مى خواند، وقتى به اينجا رسيد كه: «قتيل بالطف ...»، امام باقر عليه السلام گريه زياد كرده، فرمودند: «اى كميت! اگر سرمايه اى داشتيم در پاداش اين شعرت به تو مى بخشيديم؛ اما پاداش تو همان دعايى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره حسان بن ثابت فرمودند كه همواره به جهت دفاع از ما اهل بيت عليهم السلام، مورد تأييد روح القدس خواهى بود».92
4. عزادارى امام صادق عليه السلام؛ امام موسى كاظم عليه السلام مى فرمايد: «چون ماه محرم فرا مى رسيد، ديگر پدرم خندان نبود؛ بلكه اندوه از چهره اش نمايان مى شد و اشك بر گونه اش جارى بود، تا آنكه روز دهم محرم فرا مى رسيد. در اين روز مصيبت و اندوه امام به نهايت مى رسيد. پيوسته مى گريست و مى فرمود: امروز، روزى است كه جدم حسين بن على عليه السلام به شهادت رسيد».93
5. عزادارى امام موسى كاظم عليه السلام؛ از امام رضا عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «چون ماه محرم فرا مى رسيد، كسى پدرم را خندان نمى ديد و اين وضع ادامه داشت تا روز عاشورا: در اين روز پدرم را اندوه و حزن و مصيبت فرا مى گرفت و مى گريست و مى گفت: در چنين روزى حسين را كه درود خدا بر او باد، كشتند».94
6. عزادارى امام رضا عليه السلام؛ گريه امام رضا عليه السلام در حدى بود كه فرمودند: «همانا روز مصيبت امام حسين عليه السلام، پلك چشمان ما را مجروح نموده و اشك ما را جارى ساخته است».95
دعبل خدمت حضرت رضا عليه السلام آمد. آن حضرت درباره شعر و گريه بر سيدالشهدا عليه السلام كلماتى چند فرمودند؛ از جمله اينكه: «اى دعبل! كسى كه بر مصايب جدم حسين عليه السلام گريه كند، خداوند گناهان او را مى آمرزد. آنگاه حضرت بين حاضران و خانواده خود پرده اى زدند تا بر مصايب امام حسين عليه السلام اشك بريزند».
سپس به دعبل فرمودند: «براى امام حسين عليه السلام مرثيه بخوان، كه تا زنده اى تو ناصر و مادح ما هستى، تا قدرت دارى از نصرت ما كوتاهى مكن». دعبل در حالتى كه اشك از چشمانش مى ريخت، قرائت كرد:
أفاطم لوخلت الحسين مجد لا
و قد مات عطشانا بشط فرات
صداى گريه امام رضا عليه السلام و اهل بيت آن حضرت بلند شد.96
7. عزادارى امام زمان(عج)؛ بنابر روايات، امام زمان(عج) در زمان غيبت و ظهور بر شهادت جدّشان گريه مى كنند. آن حضرت خطاب به جد بزرگوارشان سيدالشهدا عليه السلام مى فرمايند:
«فلئن اخرتنى الدهور و عاقنى عن نصرك المقدور، و لم اكن لمن حاربك محاربا و لمن نصب لك العداوة مناصبا فلاَنْدُبنّك صباحا و مساء و لابكين لك بدل الدموع دما، حسرة عليك و تأسفا على ما دهاك»97؛ «اگر روزگار مرا به تأخير انداخت و دور ماندم از يارى تو و نبودم تا با دشمنان تو جنگ كنم و با بدخواهان تو پيكار نمايم؛ هم اكنون هر صبح و شام بر شما اشك مى ريزم و به جاى اشك در مصيبت شما خون از ديده مى بارم و آه حسرت از دل پر درد بر اين ماجرا مى كشم».
در سوگ تو با سوز درون مى گريم
از نيل و فرات و شط، فزون مى گريم
گر چشمه چشم من، بخشكد تا حشر
از ديده به جاى اشك، خون مى گريم98

سابقه عزادارى
پرسش 9. آيا مراسم عزادارى از دوران صفويه رواج يافت؟
عزادارى بر امام حسين عليه السلام از زمان شهادت او بوده است؛ ولى تا زمان آل بويه (در سال 352ق) اين عزادارى مخفى بود. قبل از قرن چهارم، عزادارى براى امام حسين عليه السلام، علنى نبود و نهانى در خانه ها انجام مى گرفت؛ اما در نيمه دوم قرن چهارم، سوگوارى در روز عاشورا آشكار و در كوچه و بازار انجام مى يافت. عموم مورخان اسلامى ـ مخصوصا مورخانى كه وقايع را به ترتيب سنواتى نوشته اند؛ از قبيل ابن الجوزى در كتاب منتظم و ابن اثير در كتاب الكامل و ابن كثير در كتاب البداية و النهاية و يافعى در مرآت الجنان و ذهبى و ديگران ـ در ضمن ذكر وقايع سال 352 و سال هاى بعد از آن، كيفيت عزادارى شيعه را در روز عاشورا نوشته اند.
از جمله ابن الجوزى گفته است: در سال 352 معزالدوله ديلمى، دستور داد مردم در روز عاشورا جمع شوند و اظهار حزن كنند. در اين روز بازارها بسته شد، خريد و فروش موقوف گرديد، قصابان گوسفند ذبح نكردند، هريسه پزها، هريسه (حليم) نپختند، مردم آب ننوشيدند، در بازارها خيمه به پا كردند و به رسم عزادارى بر آنها پلاس آويختند، زنان به سر و روى خود مى زدند و بر حسين عليه السلام ندبه مى كردند.99
به قول همدانى: در اين روز، زنان، موى پريشان در حالى كه [به رسم عزادارى ]صورت هاى خود را سياه كرده بودند، در كوچه ها به راه افتادند و براى عزاى امام حسين عليه السلام سيلى به صورت خود مى زدند100
بنا بر گفته شافعى: اين نخستين روزى بود كه براى شهيدان كربلا سوگوارى مى شد.101 ابن كثير در ضمن وقايع سال 352 گفته است: كه اهل تسنن قدرت منع شيعه را از اين اعمال نداشتند؛ زيرا شماره شيعه بسيار و نيروى حكومت نيز با ايشان بود.
از سال 352 تا اواسط قرن پنجم ـ كه آل بويه از ميان رفتند ـ، در بيشتر سال ها مراسم عاشورا به ترتيب مزبور، كم و بيش انجام مى گرفت و اگر عاشورا با عيد نوروز يا مهرگان مصادف مى گرديد، انجام مراسم عيد را به تأخير مى انداختند.102
در همين سال ها كه فاطميّه و اسماعيليّه، تازه مصر را به تصرف آورده و شهر قاهره را بنا نهاده بودند، مراسم عاشورا در مصر انجام مى يافت. بنا بر نوشته مقريزى: در روز عاشوراى 363، جمعى از شيعه مطابق معمول خود (از اين جمله معلوم مى شد كه مراسم مزبور در سال هاى قبل نيز معمول بوده است)، به مشهد كلثوم، و نفيسه (از فرزندان امام حسن عليه السلام) رفتند و در آن دو مكان، شروع به نوحه گرى و گريه بر امام حسين عليه السلام كردند. مراسم عاشورا در زمان فاطميان هر سال برپا مى شد: بازارها را مى بستند و مردم دسته جمعى در حالى كه با هم ابياتى در مصيبت كربلا مى خواندند و نوحه گرى مى كردند؛ به مسجد جامع قاهره مى رفتند.103
بعد از آن به دليل در انزوا قرار گرفتن تشيع، مراسم عزادارى خيلى علنى نبود، هر چند وضعيت بهتر از قبل زمان آل بويه بود. آنچه از بعضى منابع به دست مى آيد ـ خصوصا كتاب روضة الشهداء كاشفى ـ قبل از زمان صفويه نيز مجالس سوگوارى براى اباعبدالله عليه السلام برپا مى شده است.104 پس از صفويه به دليل ترويج تشيع، عزادارى شكل عام و علنى ترى به خود گرفت.

بدعت در شيوه عزادارى
پرسش 10. آيا شيوه هاى عزادارى كه در زمان صدر اسلام وجود نداشته است، يك نوع بدعت گذارى در دين نيست؟
يكم. بايد توجه كرد كه شيوه هاى عزادارى، غير از ماهيت عزادارى است. در واقع عزادارى يك اصلى است كه به گونه هاى متفاوت و در شكل هاى مختلف، ظهور مى كند؛ بنابراين آنها صرفا يك ابزارند نه بيشتر.
دوم. ابزار و اظهار ماهيت بايد با محتواى عزادارى و مغز پيام متناسب باشد؛ به صورتى كه بتواند با بهترين، شيواترين، نافذترين و نافع ترين وجهى، پيام و درس و آموزه را به ديگران منتقل كند. به بيان ديگر، بايد لباسى باشد كه به قامت آن راست آيد؛ نه كوچك تر و نه بزرگتر. اگر كوچك باشد، كه همه پيام را پوشش نمى دهد و اگر بزرگ تر باشد، ذهن مخاطب را منحرف مى كند و او را از اصل فهم حقيقت باز مى دارد.
سوّم. مى توان براى ابلاغ محتواى پيام، از ابزارهايى كه در فرهنگ و تمدن ملل گوناگون وجود دارد سود جست و آنها را به خدمت گرفت؛ چنان كه اسلام زبان اردو را در هند به خدمت گرفت و آن را ابزارى براى صدور اسلام به شبه قاره قرار داد. يا فلسفه را از يونان گرفت و آن را در خدمت آموزه هاى وحيانى گذاشت و ... .
چهارم. اسلام به آداب و رسوم ملل تا زمانى كه با آموزه هاى اصلى و گوهر اسلام در تضاد و تهافت نباشد، احترام گذاشته و هيچ منعى نسبت به آنها روا نمى دارد؛ مثلاً اسلام هيچ گاه براى زبان و رنگ لباس و كيفيت غذاى ملل مختلف، فنون، صنايع و علوم ـ مادامى كه با روح اسلام منافات نداشته باشد ـ محدوديتى قائل نيست.
با توجه به آنچه گفته شد، از ديدگاه اسلام «عزادارى و سوگوارى» اهل بيت عليهم السلام، مى تواند در قالب ها، فرم ها و ابزارى كه در ميان ملل و اقوام مختلف مرسوم بوده، محقق شود و به شيوه هاى گوناگون تجلّى يابد.اين تا زمانى است كه قالب ها؛ شكل ها، شيوه ها و گونه ها، به اصل پيام و محتوا لطمه وارد نسازد؛ بلكه به بهترين نحو پيام را در ذهن و جان مخاطب جاى دهد. ازاين رو استفاده از شيوه هاى عزادارى كه در زمان صدر اسلام نبوده (مانند زنجيرزنى، سينه زنى، تعزيه و ...) نه تنها بدعت در دين نيست؛ بلكه مددكار اسلام بوده و مى تواند در حد خود، شعارهاى عاشورا و اهل بيت عليهم السلام را به گوش انسان معاصر رسانده و قلب او را به سمت باور بدان ها سوق دهد.
در هر حال تأكيد مى كنيم كه اين ها تنها ابزارند نه بيشتر و بايد همواره جنبه ابزارى آنها حفظ شود؛ نه آن كه خداى ناكرده ابزار بر جان مسأله فائق آيد! ابزار تنها پلى براى گذشتن و رسيدن به بن و مايه مطلب است و هيچ گاه هدف اولى نمى باشد. آنچه گاهى مشاهده مى شود، متأسفانه همين قصه تلخ است كه عده اى از روى نادانى، به ظاهر بيش از باطن اهميت مى دهند و اصل موضوع را مغفول مى گذارند.

عزادارى براى ساير امامان
پرسش 11. چرا عزادارى ساير امامان عليهم السلام، مانند عزادارى امام حسين عليه السلام نيست؟
اين به دليل گستره كمى و كيفى واقعه عاشورا است. وضعيت خاص جهان اسلام و مسلمانان، حالات حاكمان مسلمان و ظلم هاى فراوان آنان، در بند كشيده شدن انسانيت و آزادى، تحقير امت اسلامى، سلب امنيت، تشديد ظلم عليه شيعيان، فراموشى آموزه هايى چون امر به معروف و نهى از منكر، شيوع بدعت ها و ورود آنها به دين، اخلال در وحدت مسلمانان، فراموشى اخلاق اسلامى و انسانى و ... از يك سو و موقعيت ويژه اباعبدالله عليه السلام از جهت مظلوميت و تنهايى، كيفيت برخورد مسلمانان به ظاهر دوست با حضرت، نوع جنگ و برخورد فيزيكى با آن حضرت و اصحاب و اهل و عيالش، آموزه ها و درس هاى تربيتى، اجتماعى، سياسى، فرهنگى و دينى به خصوص امام حسين عليه السلاماز سوى ديگر؛105 همه و همه شكل خاصى به اين حادثه داده است كه ابعاد گوناگون، پيچيده و ژرف آن، موضوعات و مسائل فراوانى را براى تحقيق و پژوهش فراروى محققان قرار داده است و اين با توجه به وجود هزاران كتابى است كه تاكنون در زمينه اين رويداد، به نگارش درآمده است.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله امام على عليه السلام، حضرت زهرا عليهاالسلام، امام حسن مجتبى عليه السلام و معصومان پس از اباعبدالله عليه السلام؛ به دليل همين ويژگى هاى خاص و منحصر به فرد قصه كربلا، اين همه بر احياى ياد كرد آن در قالب عزادارى تأكيد فرموده اند.106
به هر روى نفس حوادث عاشورا و ابعاد گوناگون آن، آن را واقعه اى بى نظير در تاريخ ساخته است؛ چنان كه امام صادق عليه السلامفرمود: «لا يوم كيومك يا اباعبدالله»107 و روشن است كه نكوداشت هر واقعه اى، به گستردگى آن بستگى دارد و چون حادثه عاشورا چنين است، عزادارى آن نيز كما و كيفا با عزادارى براى واقعه هاى ديگر قابل مقايسه نيست.

سياه پوشى
پرسش 12. فلسفه سياه پوشى در ايام عزادارى چيست؟
رنگ سياه از جهات گوناگون، آثار و خواص مختلف دارد و به اعتبار هر يك از اين خواص، در مورد يا مواردى خاص، فرد يا گروهى مخصوص براى منظور ويژه خويش از آن بهره مى گيرند. رنگ سياه از جهتى رنگ پوشش است؛ يعنى، رنگ تيره سبب استتار و اختفا مى گردد و گاه براى چنين امرى به كار گرفته مى شود.108
رنگ سياه از جهت ديگر، رنگ هيبت و تشخص است و ازاين رو، لباس رسمى شخصيت ها نوعا سياه يا سرمه اى سير است، و در نقل هاى تاريخى موارد فراوانى را مى توان يافت كه براى نشان دادن هيبت و تشخص فرد، گروه، حكومت يا مسأله اى از اين رنگ استفاده مى شده است.109
يكى ديگر از خواص و آثار رنگ سياه، آن است كه اين رنگ به صورت طبيعى، رنگى حزن آور و دلگير و مناسب عزا و ماتم است. از همين رو، بسيارى از مردم جهان، از اين رنگ به عنوان اظهار غم و اندوه از مرگ دوستان و عزيزان خود سود مى جويند.
امّا بايد توجه داشت كه انتخاب رنگ سياه در ايام سوگوارى ـ علاوه بر نكته فوق ـ علتى منطقى ـ عاطفى نيز دارد و آن عبارت است از اين حقيقت كه كسى كه در ماتم عزيزان خويش، جامه سياه مى پوشد و در و ديوار را سياهپوش مى كند، با اين عمل مى خواهد بگويد و بفهماند كه: «تو، مايه روشنى چشم من و در حكم فروغ ديدگان من بودى و دفن پيكر تو در دل خاك بسان افول ماه و خورشيد در چاه مغرب، سينه حيات و زندگى را در چشمم تيره و تار ساخته و زمين و زمان را در سياهى و ظلمت فرو برده است».
چنان كه حضرت زهرا عليهاالسلام در روز هشتم رحلت حضرت رسول صلى الله عليه و آلهبر سر قبر آن حضرت رفت و فرياد برآورد: «يا ابتاه انقطعت بك الدنيا بانوارها و زوت زهرتها و كانت ببهجتك زاهرة فقد اسودَّ نهارها، فصار يحكى حنادسها رطبها و يابسها ... و الأسى لازمنا ...»110؛ «اى پدر! تو رفتى و با رفتن تو، دنيا روشنى هاى خويش را از ما برگرفت و نعمت و خوشى اش را از ما دريغ كرد. جهان، به حسن و جمال تو، روشن و درخشان بود [ولى اكنون با رفتن تو] روز روشن آن سياه گشته و تر و خشكش حكايت از شب هاى بس تاريك دارد ... و حزن و اندوه، همواره، ملازم ما است ...».
بى مهر رخت، روز مرا نور نمانده است
و ز عمر، مرا جز شب ديجور نمانده است
بنابراين، سياه پوشى، به دليل رمز و رازى كه در اين رنگ نهفته است؛ به عنوان يك رسم طبيعى و سنت منطقى نشان حزن و اندوه دارد و پيروان اهل بيت عليهم السلام در ايام عزادارى، لباس سياه بر تن مى كنند؛ زيرا لباس سياه، نشانه عشق و دوستى به ساحت آنان، اعلام جانبدارى از سرور آزادگان، در جبهه ستيز حق و باطل و اظهار تيره شدن آفاق حيات معنوى است.111
لباس مشكين در عزادارى امامان نور عليهم السلام ـ خصوصا سالار شهيدان ـ جسمى تيره، ولى جانى روشن دارد. در ظاهر سياه است ولى در باطن سپيد و چه خوش گفته است شيخ محمود شبسترى در گلشن راز:
سياهى گر بدانى نور ذات است
به تاريكى درون، آب حيات است
چه مى گويم، كه هست اين نكته باريك
شب روشن ميان روز تاريك

سابقه سياه پوش
پرسش 13. آيا سياه پوشى در ميان ملل ديگر رايج است؟ آيا سياه پوشى از سوى عباسيان يا اعراب پس از اسلام به ايران منتقل شده است و در تمدن ايران چنين چيزى وجود ندارد؟
يكم. سياه پوشى، سنت منطقى بشر، در طول تاريخ بوده است؛ از ايران باستان گرفته تا يونان و اعراب جاهليت.
دوم. سياه پوشى از سوى عباسيان يا اعراب پس از اسلام، به ايران منتقل نشده؛ بلكه از دير باز اين سلوك عملى و ظاهرى در فرهنگ و تمدن ملت ايران ريشه داشته است. توجه به نكات ذيل اين دو مسأله را روشن مى كند:

1. سابقه سياه پوشى
شواهد فراوان تاريخى و ادبى، بيانگر اين حقيقت است كه بسيارى از ملل و اقوام جهان، از دير زمان، در ايام عزا سياه مى پوشيده اند. به دليل مجال اندك به ذكر چند نمونه از ايران، يونان باستان و اعراب اشاره مى شود.
الف. ايران باستان؛ شواهد فراوانى در متون كهن ايرانى وجود دارد كه سياه پوشى را نشان ماتم و اندوه قلمداد كرده است. شاهنامه فردوسى ـ كه بيانگر فرهنگ و تمدن كهن ايران است ـ پر است از مواردى كه جامه سياه را نمود عزا و غم تلقى كرده است.
در خصوص زمانى كه رستم به دست برادرش شغاد، ناجوانمردانه كشته شد، فردوسى مى سرايد:
به يك سال در سيستان سوگ بود
همه جامه هاشان، سياه و كبود
در عصر ساسانيان نيز، هنگامى كه بهرام گور درگذشت وليعهدش يزدگرد، چنين كرد:
چهل روز سوگ پدر داشت راه
بپوشيد لشگر كبود و سياه
فريدون هم كه از جهان درگذشت، نواده و جانشين وى چنين كرد:
منوچهر، يك هفته با درد بود
دو چشمش پر از آب و رخ زرد بود
سپاهش همه كرده جامه سياه
توان گشته شاه و غريوان سپاه
و اين سياه پوشى تا هم اكنون در ايران رايج است.112
ب . يونان باستان؛ در اساطير يونان باستان، آمده است: زمانى كه تيتس از قتل پاتروكلوس به دست هكتور، شديدا اندوهگين شد؛ به نشانه عزا، سياه ترين جامه هايش را پوشيد.
اين امر نشانگر آن است كه قدمت رسم سياه پوشى در يونان، به عصر هومر بازمى گردد. در ميان عبرانيان (يهوديان قديم) نيز رسم آن بود كه در عزاى بستگان خويش، سرها را مى تراشيدند و بر آن خاكستر مى پاشيدند و لباس شان در اين گونه مواقع، سياه رنگ يا نزديك به آن بود.113
بستانى در دائرة المعارف خود، رنگ سياه را براى عزا در تمدن اروپاى قرن هاى اخير، به عنوان مناسب ترين رنگ گزارش كرده، مى نويسد: طول دوران عزادارى ـ بر حسب درجه نزديكى به مرده ـ از يك هفته تا يك سال طول مى كشد و بيوه زنان، دست كم تا يك سال عزا مى گيرند و در اين مدت لباس هاى آنان سياه رنگ و خالى از هرگونه نقش و نگار و زيورآلات است.114
ج . اعراب؛ تاريخ، شعر، لغت و سيره نشان مى دهد كه اعراب ـ از مصر و شامات گرفته تا عراق و حجاز ـ رنگ سياه را رنگ عزا شناخته اند.
زمخشرى (اديب و مفسّر قرن ششم) مى نويسد: يكى از اديبان گويد: راهبى سياه پوش را ديدم و بدو گفتم: چرا سياه پوشيده اى؟ گفت: عرب زمانى كه كسى از آنها مى ميرد، چه مى پوشد؟ گفتم سياه مى پوشد، گفت من نيز در عزاى گناهان سياه پوشيده ام.115
در كتاب هاى تاريخى، گزارش شده است: كه عرب، در مواقع مصيبت، جامه خويش به رنگ سياه مى كرد116. در عصر پيامبر صلى الله عليه و آلهپس از پايان جنگ بدر ـ كه هفتاد تن از مشركان و قريش به دست مسلمين به خاك هلاكت افتادند ـ زنان مكه در سوگ كشتگان خويش، جامه سياه پوشيده اند.117
اين شواهد تاريخى و ادبى، نشان مى دهد كه رنگ سياه از دير باز در ميان بسيارى از ملل و اقوام نشان عزا و اندوه بوده است و اين امر اختصاص به ايران يا دوران اسلام نداشته است؛ بلكه اعراب پيش از اسلام، ايرانيان و يونانيان باستان نيز به رسم عزا، جامه سياه يا كبود مى پوشيده اند.118

2. سياه پوشى در ميان اهل بيت عليهم السلام
گزارش هاى مستند بيانگر اين حقيقت است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام نيز مهر تأييد بر اين سنت منطقى و رسم طبيعى گذاشته و خود در مقام عمل، در عزاى عزيزان خويش سياه پوشيده اند.
به روايت ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، امام حسن عليه السلام در سوگ اميرمؤمنان على عليه السلام، جامه هاى سياه بر تن كرد و با همين جامه به ميان مردم آمد و براى آنان خطبه خواند.119
بنابر حديثى كه اكثر محدثان آن را نقل كرده اند، امام باقر عليه السلام فرمودند: زنان بنى هاشم در سوگ ابا عبد الله عليه السلام جامه سياه بر تن كردند: «لما قتل الحسين بن على عليه السلاملبس نساء بنى هاشم السواد و المسوح و كن لاتشتكين من حر و لابرد و كان على بن الحسين عليه السلاميعمل لهن الطعام للمأتم120؛ زمانى كه امام حسين بن على عليه السلامبه شهادت رسيد، زنان بنى هاشم لباس هاى سياه و جامه هاى خشن مويين پوشيدند و از گرما و سرما شكايت نمى كردند. [پدرم ]على بن الحسين به علت [اشتغال آنان به ]مراسم عزادارى، براى شان غذا درست مى كرد».

3. فلسفه سپاه پوشى عباسيان
عباسيان، كه در طول قيام، داعيه خون خواهى شهيدان اهل بيت را داشته اند و زمانى كه به قدرت رسيدند، دولت خود را دولت آل محمد صلى الله عليه و آله و ادامه خلافت على ابن ابى طالب عليه السلام قلمداد كردند و نخست وزير خويش ابوسلمه خلال را وزير آل محمد صلى الله عليه و آله و سردار مشهورشان ابومسلم خراسانى را امين يا امير آل محمد صلى الله عليه و آله ناميدند.
لباس سياه در تداوم سياه پوشى ماتم و اندوه فقدان عزّت پيامبر و مصايبى كه بر اهل بيت عليهم السلام رفته بود، انتخاب كردند؛121 نه آنكه آنان سياه پوشى را در ايران و بلاد اسلامى، پايه گذارى كنند؛ زيرا سياه پوشى در عزاى از دست رفتگان، منش طبيعى و رايج بود؛ خصوصا سياه پوشى در عزاى شهيدان اهل بيت عليهم السلام.
بنى عباس به بهانه خون خواهى شهيدان مظلوم كربلا و زيد و يحيى، پرچم سياه و سياه پوشى را به عنوان ابراز و اعلام عزاى شهيداى اهل بيت برگزيدند و با اين ترفند، دوستداران اهل بيت عليهم السلام را به دور خود گردآوردند براى آن كه اين تبليغ ظاهرى را در اذهان مردم زنده نگه دارند؛ پس از به قدرت رسيدن، در ظاهر سياهى پرچم و لباس را شعار هميشگى خويش ساختند122.
به دليل همين فريبندگى ظاهرى بود كه امام صادق عليه السلام و ديگر ائمه عليهم السلام به رنگ و لباس سياه تعريضاتى داشتند؛ يعنى، مخالفت امام در اين موارد، ناظر به سياه پوشى رسمى و خاصى بود كه از سوى بنى عباس تحميل شده و نماد بستگى و اطاعت از حكومت جائرانه آنان بوده است؛ نه سياه پوشى بر اهل عزا و ماتم بر سوگ از دست رفتگان و خصوصا مصايب اهل بيت عليهم السلام.123

ثواب عزادارى
پرسش 14. وجود رواياتى كه ثواب عزادارى براى امام حسين عليه السلامرا بى حد و مرز ذكر مى كند تا چه اندازه صحيح است؟
عزادارى براى سالار شهيدان، آقا اباعبدالله الحسين عليه السلام از بزرگ ترين اسباب تقرب به خداوند و داراى اجر و ثواب فراوان مى باشد. روايات بسيارى در اين خصوص در كتاب هاى معتبر وارد شده كه در ميان آنها، احاديث داراى اعتبار كافى و قابل اعتماد نيز فراوان است.
در اين مورد چند نكته اساسى را بايد در نظر گرفت:
1. اين گونه روايات نيز مشتمل بر صحيح و سقيم هستند.
2. مقصود از روايت هايى كه آثار خاصى را براى بعضى از اعمال ذكر كرده اند، اين نيست كه فلان عمل «علت تامه» آن اثر است؛ بلكه مقصود اقتضاى اثر است. «علت تامه» مجموع علل مؤر بر يك چيز با رفع تمام موانع است. تأثير چنين علتى بر معلول، حتمى و ضرورى است و به هيچ وجه تخلّف بردار نيست. در حالى كه «مقتضى»، يكى از شرايط مؤر بر يك پديده است كه در صورت نبود موانع، مى تواند اثر كند؛ ولى اگر مانعى بر سر راه آن قرار گيرد، توان تأثير ندارد. چنين چيزى در جهان ماديات و اسباب و مسببات طبيعى نيز هست؛ مثلاً اگر گفته مى شود: «آتش سبب احتراق چوب است»، به نحو مقتضى است؛ يعنى، تا ديگر شرايط مانند وجود اكسيژن پديدار نشود و موانع بر طرف نگردد، عمل احتراق صورت نخواهد گرفت.
بنابر اين اگر كسى چوب ترى را در آتش اندازد و با گذشت چند دقيقه، از احتراق خبرى نباشد، نبايد در آن گزاره ترديد كند؛ بلكه بايد جست و جو كند كه آيا آن گزاره مشروط به شرايطى نيز هست يا نه؟ و آيا مانعى براى تأثير آتش در چوب وجود دارد يا خير؟ آن گاه خواهد ديد كه اين گزاره ـ ضمن دارا بودن ارزش صدق ـ مشروط به شرايط متعددى است؛ از قبيل وجود اكسيژن و نبود موانعى چون رطوبت در چوب، تناسب ميزان حرارت آتش با مقدار مقاومت چوب و ... ليكن اگر تمام شرايط و رفع موانع مفروض پديد آمد؛ يعنى، علت تامه محقق شد، حتماً چوب آتش خواهد گرفت و تخلّف آن، به معناى كذب گزارؤ ياد شده است. تأثير اين اعمال نيز به نحو «جزءالعلّه» و «مقتضى» است و همواره باديگر شرايط عمل مى كند.
اما اينكه آن شرايط دقيقاً چيست؟ سهم هر يك تا چه اندازه است؟ آيا تأثير اين عمل و هر شرط ديگرى، در همه موارد يكسان است؟ يا ممكن است در موردى نقش اصلى ترى را ايفا كند و در جاى ديگرعامل ديگر؟ مكانيسم تأثير چگونه است؟ آيا ديگر ابزارها را در اثرگذارى تقويت مى كند يا خود مستقيماً اثر مى گذارد؟ اينها و ده ها سؤل ديگر، مسائلى است كه ريشه عقلى و فكرى بشر هنوز در حدى نيست كه بتواند به طور كاملاً دقيق، به آنها پاسخ دهد و يكى از خدمات بزرگ پيامبران به بشر، آگاه سازى وى از وجود چنين عاملى است كه عقل به تنهايى قادر به شناخت آن نيست.
آنچه به طور كلى مى توان با ژرف كاوى فلسفى و تحقيق در نصوص دينى دريافت، اين است كه: دايره عليت، منحصر به علل و معلولات مادى نيست؛ بلكه علل طبيعى مقهور ماوراى طبيعت هستند.
3. گستره كمى و كيفى ثواب هايى كه بر گريه، عزادارى و زيارت امام حسين عليه السلام ذكر شده است، تعجبى ندارد؛ زيرا در مقابل آن همه ايثار، شجاعت، توكل، رضا، مردانگى، آزادگى و ... و بالاتر مصايبى كه آن حضرت متحمل شدند، اين همه ثواب جا دارد. توجه و دقت در داستان ذيل، اين مطلب را روشن تر مى سازد.
علامه بحرالعلوم به سامرا مى رفت، در راه به مسأله گريه بر امام حسين عليه السلام ـ كه باعث آمرزش گناهان مى شود ـ فكر مى كرد. عربى بر مركبى سوار، مقابلش رسيد و سلام كرد و پرسيد: جناب سيد، شما را متفكر مى بينم؟ اگر مسأله علمى است بفرماييد، شايد من هم چيزى بگويم.
بحرالعلوم فرمود: در اين فكر بودم كه چگونه مى شود حق تعالى اين همه ثواب به زائران و گريه كنندگان حضرت سيدالشهدا عليه السلام مى دهد؛ مانند آن كه: «هر قدمى كه زائر برمى دارد، ثواب يك حج و يك عمره در نامه عملش نوشته مى شود، و براى يك قطره اشك تمام گناهان صغيره و كبيره اش آمرزيده مى شود؟»
آن سوار عرب فرمود: تعجب مكن! من براى شما مثل مى آورم تا مشكلت حل گردد. سلطانى در شكارگاه از همراهانش دورافتاده بود. در آن بيابان وارد خيمه اى شد و پيرزنى را با پسرش در گوشه خيمه ديد. آنان بزى داشتند كه زندگى شان از شير آن بز تأمين مى شود و غير از آن چيز ديگرى نداشتند. آن پيرزن، بز را براى سلطان ذبح كرد و طعامى حاضر كرد. او سلطان را نمى شناخت و فقط براى اكرام مهمان، اين عمل را انجام داد. سلطان شب را آنجا ماند و روز بعد در ديدار عمومى، واقعه ديشب خود را نقل نمود و گفت: من در شكارگاه از غلامان دور افتادم و در حالى كه شديدا تشنه و گرسنه شده بودم و هوا به شدت گرم بود، به خيمه آن پيرزن رفتم، او مرا نمى شناخت و در همان حال سرمايه او و پسرش بزى بود كه از شير آن، زندگى را مى گذراندند. آن را كشتند و براى من غذا آماده كردند. حال در عوض اين محبت، به اين پيرزن و پسرش چه بدهم و چگونه تلافى كنم؟
يكى از وزيران گفت: صد گوسفند به او بدهيد، ديگرى گفت: صد گوسفند و صد اشرفى به او بدهيد، ديگرى گفت: فلان مزرعه را به ايشان بدهيد.
سلطان گفت: هر چه بدهم كم است. اگر سلطنت و تاج و تختم را بدهم، مكافات به مثل كرده ام. چون آنها هر چه داشتند به من دادند، من هم بايد هر چه دارم به آنان بدهم.
حضرت سيدالشهدا عليه السلام هر چه داشت از مال، اهل و عيال، پسر، برادر، فرزند و سر و پيكر، همه و همه را در راه خدا داد. حال اگر خداوند بر زائران و گريه كنندگان آن حضرت، آن همه اجر و پاداش و ثواب بدهد، نبايد تعجب نمود. اين را فرمود و از نظر سيد بحرالعلوم غايب شد.124

گريه و عزادارى
پرسش 14. گريه در فرهنگ شيعى چه جايگاهى دارد كه اين همه بر آن تأكيد شده است؟
ابتدا بايد به اين نكته توجّه كرد كه در جهان هستى، بسيارى مطالب از اسرار است و انسان ها از آنها بى خبرند. برخى نيز تنها به ظواهر پديده ها توجّه دارند و فهم خويش را در همان نمود، محدود مى كنند و هيچ گاه نمى انديشند كه در وراى امر ظاهرى، امرى مهم تر و عظيم تر نهفته است.
گريه نيز از جمله همين امور است. بسيارى تخيّل مى كنند كه گريه صرفا امرى است حكايتگر و نشان دهنده تألّم و عواطف آدمى. برخى نيز كودكانه گريه را به باد استهزا گرفته، آن را نشانه اى از ارتجاع تلقى مى كنند. عده اى ديگر منتقدانه مى گويند: گريه جز خمودى، چيز ديگرى به ارمغان نمى آورد و حال آن كه دنياى امروز، دنياى تحرّك و نشاط است و انسان جديد طالب شادى است؛ نه تشنه آب چشم.
اميدواريم با توضيحى مختصر از ابعاد گوناگون اين پديده، ديدگاه تشيع در خصوص حقيقت و جايگاه گريه مشخص شود.

الف. انواع گريه
گريه انواع و اقسامى دارد كه مهم ترين آن با شرحى مختصر چنين است125:
1. گريه ترس و هراس: اين نوع گريه غالبا در اطفال وجود دارد و در واقع كودك با اين وسيله، ترس خويش را نمايان مى كند.
2. گريه جلب ترحّم: خود بر دو قسم است: «طبيعى» كه بسيار مؤثر و برانگيزاننده است؛ مانند گريه كودكى كه پدر و مادر خويش را از دست داده است. «تصنعى»؛ كه در ظاهر به ديگران مى خواهد بباوراند كه ناراحت و اندوهگين است.
3. گريه غم و اندوه: اين گريه انعكاسى از ظلمتى كه فضاى درون را فرا گرفته ابراز مى كند. جنبه مثبت اين نوع گريه تنها تخليه درون است و به همين جهت است كه پس از آن، آدمى كمى احساس آرامش مى كند.
4. گريه شوق و شادى: اين نوع گريه ناشى از رقّت قلبى است كه غالبا پس از دوره اى از يأس و نااميدى درباره موضوعى نمودار مى گردد.
5. گريه تقوا و رشد روحانى: اين نوع گريه مختص مردان و زنان الهى است و بيان سوز درون و ابراز عجز و پشيمانى، پريشانى، توبه و عشق به معبود است. اين گريه، موجب پالايش روح و زمينه ساز قرب به خداوند است.
گريه تقوا و پرهيزگارى، همان اشكى است كه اگر از سوز دل، بر گونه ها جارى گردد؛ توجه حضرت حق را به بنده خود جلب كرده، بستر رحم و فضل او را فراهم مى سازد.

تا نگريد ابر، كى خندد چمن
تا نگريد طفل، كى جوشد لبن
طفل يك روزه همى داند طريق
كه بگريم تا رسد دايه شفيق
تو نمى دانى كه دايه دايگان
كم دهد بى گريه شير او را رايگان
گفت: فليبكوا كثيرا گوش دار
تا بريزد شير فضل كردگار126

براى اين گريه عواملى شمارش كرده اند:
5ـ1. ندامت از گناهان؛ گاهى اشك مردان الهى، به دليل پشيمانى از گناهى است كه مرتكب شده اند. اين اشك باعث مى شود كه آدمى از عمل زشت خود پشيمان گشته، عزم خود را بر ترك افعال ناپسند تقويت كند، چنان كه امام على عليه السلام مى فرمايد: «خوشا كسى كه به فرمانبردارى پروردگار روى آرد و بر گناه خود بگريد»127.
ورنمى تانى به كعبه لطف پر
عرضه كن بيچارگى بر چاره گر
زارى و گريه قوى سرمايه اى است
رحمت كلى قوى تر دايه اى است
دايه و مادر بهانه جو بود
تا كه كى آن طفل او گريان شود
طفل حاجات شما را آفريد
تا بناليد و شود شيرش پديد
گفت: ادعو الله بى زارى مباش
تا بجوشد شيرهاى مهرهاش128
5ـ2. احساس ابهام در بازگشت نهايى به سوى خدا؛ مشتاقان كوى الهى هميشه خود را در خطر مى بينند و نگران از آن كه آينده چه خواهد شد؟ و آنان چگونه به منزل مقصود بار خواهند يافت و با چه كيفيتى در محضر پروردگار حاضر خواهند شد؟! آيا تا رسيدن به معبود ازلى، از خدعه هاى نفس و مكر شيطان در امان اند؟ اين نگرانى و احساس ابهام در رجعت به سوى خداوند، موجب گريه آنان مى شود.
فرازهايى از مناجات امام سجاد عليه السلام حكايتگر اين عامل است: «و مالى لا ابكى ولا ادرى الى مايكون مصيرى و ارى نفسى تخادعنى و ايامى تخاتلنى و قد خفقت عند رأسى اجنحة الموت فما لا ابكى، ابكى لخروج نفسى، ابكى لظلمة قبرى ابكى لضيق لحدى ...»129.
5ـ3. شوق و محبت؛ دوستداران حقيقى پروردگار، از آنجا كه تنها محبوب را او مى دانند، گاهى از شوق و نشاط لقاى او مى گريند و زمانى از هجران او در شكوه اند. چنين گريه اى هم از فراق يار است و هم از شوق ديدار او.
ز دو ديده خون فشانم زغمت شب جدايى
چه كنم كه هست اينها گل خير آشنايى130
5ـ4. خشيت؛ ترسى مبتنى بر بينش و فهم است و هنگامى كه مردان و زنان الهى، عظمت خداوند را درك مى كنند ـ البته به قدر فهمشان ـ خوف از حضرتش پيدا كرده، اين ترس موجب گريستن آنان مى شود. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «هر چشمى در روز قيامت گريان است، مگر چشمى كه از محارم خدا اجتناب كند و چشمى كه شب را در طاعت خدا بيدار باشد و چشمى كه در دل شب از خشيت خدا گريه كند».131
5ـ5. فقدان دوستان حقيقى؛ از آنجا كه از ديدگاه آيات قرآن و روايات، محبوبان الهى در شمار دوستان حقيقى به شمار مى آيند و محبت به آنها، محبت به خدا است132؛ در صورت فقدان ظاهرى چنين محبوبانى، مردان الهى گريان اند و گريه آنها در واقع به دليل هجرانى است كه در مراتب پايين تر از محبوب ازلى و انسان هاى كامل، براى آنان پيش آمده است.
اين محبت از محبت ها جداست
حبّ محبوب خدا حبّ خداست
گريه ائمه عليهم السلام بر يكديگر، گريه رسول اكرم صلى الله عليه و آله بر از دست دادن حمزه و همسر خود و ... همه ريشه در چنين گريه اى دارد.133
5ـ6. نداشتن فضايل و اوصاف راستين؛ گاهى اشك مردان الهى بر نبود اوصافى است كه بايد در وجودشان تجلى مى يافت و اين گريه در هنگام انديشه در داشته هاى انسان هاى برتر و راه طى كرده ها و فقدان آن در گريه كننده؛ شدت مى گيرد و موجب آن مى شود كه آدمى در نيل به آن اوصاف كوشش كند.
به كنج ميكده گريان و سرفكنده شدم
چرا كه شرم همى آيدم زحاصل خويش134
فرازى از دعاى امام سجاد نيز حكايتگر اين عامل است: «واعنى بالبكاء على نفسى فقد افنيت با التسويف والآمال عمرى»135.

ب. گريه ارزشى
هر چند در خصوص انواع گريه هاى ديگر، منعى وارد نشده است؛ ولى آنچه كه در آموزه هاى قرآنى و روايى بر آن تأكيد شده است؛ همان گريه تقوا و رشد روحانى است. گريه اى كه در اين سوى پرده، «سوز دل» و در آن سوى پرده «آرامش، لذت، ابتهاج و كرامت» است.136 اين سو، «غم و پريشانى دل» است و آن طرف، «ابتهاج، شراب طهور و لذت شهود».137
شاد از غم شو كه غم دام لقاست
اندر اين ره سوى پستى ارتقاست
غم يكى گنجست و رنج تو چوكان
ليك كى درگيرد اين در كودكان138
اين طرف گريه روحانى، گريه كردن است و در همان حال آن سوى قضيه، به حضرت معبود نزديك شدن.139
حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل
ديده دريا كنم از اشك ود ر او غوطه خورم

از ديدگاه قرآن و روايات اين گريه، داراى خصايص ذيل است:
يكم. منشأ آن فهم و شعور است؛ گريه رشد روحانى ـ باتمام عواملش ـ از فهم و شعور سرچشمه مى گيرد و از روى تقليد و گمان جارى نمى شود.
گريه پرجهل و پرتقليد و ظن
نيست همچون گريه آن مؤتمن
تو قياس گريه بر گريه مساز
هست زين گريه بدان راه دراز140

قرآن مى فرمايد: «اى رسول ما! به امت بگو: شما به اين كتاب ايمان بياوريد يا نياوريد (مرا يكسان است) به درستى كه به آنان كه پيش از اين به مقام علم و دانش رسيدند، هرگاه اين آيات برايشان تلاوت شود همه با كمال خضوع و فروتنى سر طاعت بر حكم آن فرود آورند و گويند: پروردگار ما! پاك و منزّه است. البته وعده خداى ما محقّق واقع خواهد شد و آنها با چشم گريان همه سر به خاك عبوديت نهاده و پيوسته بر خوف و ترسشان از خدا مى افزايد».141
از اين آيات به روشنى استفاده مى شود كه: هر كس از علم بالا، فهم بالا و معرفت بالا بهره مند باشد؛ با شنيدن آيات قرآن به حقايق پى مى برد و در اين حال در محضر ربوبى، صورت بر خاك مى نهد و با سوز دل اشك مى ريزد به اميد آن كه به اشك چشم او نظرى شود و عنايتى به سراغ وى آيد. بنابراين آن كه نمى فهمد، نه سوزى در دل دارد و نه اشكى در چشم.
آب در جوزان نمى گيرد قرار
زانك آن جو نيست تشنه و آب خوار142

مثلاً شخصى كه نمى فهمد حقيقت گناه چيست و گناه چه تأثير سويى در روح آدمى مى گذارد؛ به راحتى معصيت مى كند و همين معاصى موجب قساوت قلب او شده و قلب قسى، هيچ گاه سوز دل ندارد تا اشكى داشته باشد. از اين رو در روايات وارد شده كه: خشكى چشم به دليل قساوت قلب است143 و قساوت قلب تنها به واسطه كثرت گناهان ايجاد مى شود144 و مع الاسف اين بدبختى نيز ريشه در جهل و عدم معرفت دارد.
تا نداند خويش را مجرم عنيد
آب از چشمش كجا داند دويد145

دوم. گريه سرمايه جهاد اكبر است؛ در جنگ با دشمن درونى، اسلحه انسان آه و گريه است؛ چنان كه حضرت على عليه السلام در دعاى شريف كميل فرموده است: «و سلاحه البكاء». خداوند اين اسلحه كارآمد را به همه داده است؛ ولى افسوس كه قدر و منزلت آن را نمى شناسيم.
سوم. گريه از انعام و تفضلات الهى است؛ خداوند متعال مى فرمايد: «آنان كسانى از پيامبران بودند كه خداوند برايشان نعمت ارزانى داشت: از فرزندان آدم بودند و از كسانى كه همراه نوح بر كشتى سوار كرديم و از فرزندان ابراهيم و اسرائيل و از كسانى كه آنان را هدايت نموديم و برگزيديم و هرگاه آيات خداى رحمان برايشان خوانده مى شد، سجده كنان و گريان به خاك مى افتادند»146.
خداوند در اين آيه، سوز دل و گريه را از خصوصيات بارز پيامبران ـ كه تعليم دهندگان عارفان واقعى اند ـ مى شمارد.
سوز دل، اشك روان، آه سحر
اين همه از نظر لطف شما مى بينم147

چهارم. گريه از علايم الهى بودن عبد است؛ خداوند متعال مى فرمايد: «و چون آياتى كه به رسول فرستاده شد بشنوند، از ديدگان آنان اشك جارى مى شود؛ زيرا حقانيت آنچه بر رسول نازل شده شناخته، گويند: بارالها! ما به رسول تو محمد و كتابت قرآن ايمان آورديم، ما را در زمره گواهان صديق او بنويس»148.
پنجم. باطنش خنده و شادى است؛ گريه ارزشى از جمله اسرار الهى است كه در اين سوى پرده، سوز و آتش است؛ ولى در آن سوى پرده، شادى، ابتهاج، لذت و لقا است.149
آتشى را شكل آبى داده اند
واندر آتش چشمه اى بگشاده اند150
اين طرف غم و پريشانى دل و اشك ديده ها است و آن طرف شادى دل.

غبار غم برود، حال به شود حافظ
تو آب ديده ازين رهگذر دريغ مدار

ج. گريه ارزشى در روايات
منزلت گريه ارزشى ـ كه همان گريه رشد و تقواى روحانى است ـ از پاره اى روايات، از جمله احاديث ذيل روشن مى شود:
1. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «نزديك ترين حالت بنده نسبت به پروردگار عزّوجل، حالتى است كه او در سجده با گريه است».151
2. امام باقر عليه السلام مى فرمايد: «هيچ قطره اى نيست كه نزد خداى عزوجل محبوب تر باشد از قطره اشك در ظلمت شب كه از خوف خدا باشد و غير از جانب او منظورى نباشد».152
3. «واعوذ بك من قلب لايخشع و من عين لاتدمع؛ پناه مى برم به تو از قلبى كه خاشع و چشمى كه اشك بار نباشد».153
4. «واعنى بالبكاء على نفسى؛ و مرا به گريه به حال خود يارى كن».154
5. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «اگر اشك چشمى نداشتى براى گريستن، حالت تباكى و حزن و اندوه داشته باش».155
چو نالان آيدت آب روان پيش
مدد بخشش زآب ديده خويش

عزادارى و گناه كردن
پرسش 15. آيا صرف گريه كردن و عزادارى براى امام حسين عليه السلام براى افرادى كه دچار روزمرگى و معاصى هستند، مى تواند سودمند باشد؟
با توجّه به حقيقت «شفاعت» پاسخ به اين پرسش روشن مى شود. در برخى روايات، مواردى ذكر شده كه موجب مى گردد انسان ها از گناهان، آلودگى ها، تعلّقات و وابستگى ها پاك گردند.
براساس روايات سرّ اين شفاعت ـ كه يكى از مصاديق آن گريه بر اهل بيت و خصوصا امام حسين عليه السلام بوده و هم گناهكاران را فرا مى گيرد و هم غيرگناهكاران را ـ برقرارى رابطه خاص ميان انسان و معصومان عليهم السلام است؛
يعنى، هر انسانى كه با انسانى در زندگى دنيوى در ارتباط روحى بوده، هر دو در يك راه بودند، هم فكرند، هم سليقه، هم عقيده و هم روش بودند، با هم آشنا بوده و به يكديگر معرفت داشتند؛ نسبت به يكديگر محبت و مودت داشتند واز نظر واقعيت يك رابطه تكوينى ميان اين دو انسان برقرار است.
بنابراين هر شخصى كه به معصومان عليهم السلام معتقد بوده و مطيع آنان باشد و حتى المقدور به گفته هايشان عمل كند، فكرش، فكر آنان و عقيده اش، عقيده آنان يا دست كم مشابه آنان باشد و بر اين اساس به ايشان محبت و معرفت داشته باشد؛ اين همه، بيانگر آن است كه ميان او و معصومان عليهم السلام رابطه اى هست؛ يعنى، رابطه درونى ميان وجود او و وجود معصومان در عالم ارواح و عالم باطن برقرار است. هر چه سنخيت او با معصومان عليهم السلامبيشتر باشد، اين ارتباط به همان اندازه قوى تر خواهد بود. هر چه كامل تر باشد، رابطه اش بيشتر و هر چه ناقص تر باشد رابطه اش كم و كمتر خواهد بود.
وقتى اين رابطه تكوينى و واقعى پديد آمد؛ موجب مى شود تا وحدتى ميان او و معصومان ايجاد شود و اين وحدت نتيجه خود را در قيامت به اين صورت نشان مى دهد كه معصومان عليهم السلام وى را ـ كه يا گناهكار و آلوده است يا دلبسته و وابسته به غير خدا ـ با جذبه خاص خود براساس وحدت و ارتباط تكوينى كه با آنها پيدا كرده است، به سوى بالا كشيده و در رسيدن به جايگاه بهشتى و لقاى حق و نجات از عذاب ها و رنج ها يارى مى دهند.
با توجه به سرّ شفاعت، درخواهيم يافت كه در آدمى، بايد آمادگى لازم و كشش به سوى خدا وجود داشته باشد تا با ضميمه شفاعت آنان، از گناه و تعلّق رهايى يابد و اين آمادگى تنها در پرتو هم رنگى با روح آنان ميسر مى شود؛ يعنى، اين نوع شفاعت، تنها به افرادى تعلق مى گيرد كه مؤمن بوده، عمل صالح داشته باشند و خداوند تا حدى از ايشان راضى بوده و آنان مطيع اوامر الهى و معصومان و پيرو راستين آنان باشند و خيلى طاغى و عاصى نباشند.156
بنابراين هر كسى، مشمول چنين شفاعتى نيست و هر كس با صرف گريه بر اباعبدالله عليه السلام راهى بهشت نمى شود و گناهانش بخشوده نمى گردد تا هر خلافى را مرتكب شود و با صرف محبت و رابطه و گريه، بپندارد كه از عذاب ها، فشارها، ترس ها و اضطراب ها نجات خواهد يافت. هر چند محبت حقيقى، انسان را از انجام گناه و دلبستگى ها ـ تا حد امكان ـ بازمى دارد؛ ولى شرايطى براى اين نوع شفاعت وجود دارد و آن، راضى بودن حضرت حق از انسان، ايمان و عمل صالح است.
امام صادق عليه السلام در نامه اى كه به اصحابش نوشت اين مهم را متذكر گرديد: «بدانيد حقيقت آن است كه هيچ كس از خلق خداوند، انسان را از خداوند بى نياز نمى كند، نه ملك مقرب نه نبى مرسل و نه غير از اينها؛ پس هر كه مسرور [و شاد است كه ]شفاعت شفاعت كنندگان براى او سودمند است، بايد [صبر كند] و از خدا بخواهد كه از او راضى شود»157.
پس بايد آلودگى ها، گناه ها، تعلق ها در حدى باشد كه خدا از انسان ناراضى نباشد؛ چرا كه اگر خداوند از آدمى خشنود نباشد، ديگر اين نوع شفاعت، شامل حال او نخواهد شد. اگر انسان با خاطر جمع گناه كند و پشيمان نباشد و ضجّه نكشد و حتى به اين فكر نيفتد كه چرا از آن گناه خلاص نمى شود و صرفا در مجالس امام حسين عليه السلام اشكى بريزد؛ از مواردى است كه خداوند از او راضى نبوده و در نتيجه مشمول شفاعت امام حسين عليه السلام نمى شود.
اما اگر در عين آلودگى و گناه ندامتى و ضجّه اى دارد، تأمل و تفكرى در خلاصى از آنها دارد، كوشش مى كند خود را هم رنگ او در عقيده، فكر و عمل سازد و ... چون در سرّ وجودش تنفرى به گناه و آلودگى داشته و يك نوع ابتهاج و لذت به هم رنگى با اباعبدالله عليه السلام؛ ممكن است اشك و عزادارى او، براى محو گناهانش سودمند افتد.
به هر حال اگر خواهان شفاعت حضرت حسين عليه السلام هستيم، بايد به او محبت ورزيده، با عقايد، افكار، اوصاف، اعمال، خصلت ها و اخلاق او موافقت كرده و مخالفت نكنيم و مهم تر آن كه از حضرت حق ـ كه در حقيقت شافع اصلى است ـ بخواهيم كه از ما راضى شود تا در پرتو خشنودى او، از شفاعت امام حسين عليه السلام بهره مند گرديم.
اى خدا! آن كن كه از تو مى سزد
كه ز هر سوراخ مارم مى گزد
جان سنگين دارم و دل آهنين
ورنه خون گشتى در اين رنج و حنين
وقت تنگ آمد مرا و يك نفس
پادشاهى كن مرا فريادرس
گر مرا اين بار ستارى كنى
توبه كردم من ز هرناكردنى
توبه ام بپذير اين بار دگر
تا ببندم بهر توبه صد كمر
من اگر اين بار تقصيرى كنم
پس دگر مشنو دعا و گفتنم158

جايگاه غم در فرهنگ شيعه
پرسش 16. چرا در فرهنگ شيعه، هميشه حزن، اندوه و عزادارى حاكم است؟
يكم. البته در فرهنگ شيعه اعياد بزرگى وجود دارد مانند روز تولد چهارده معصوم، عيد سعيد غدير خم، عيد قربان، عيد فطر، مبعث و ... همه روزهاى شادمانى و سرور است.
دوم. اگر ملتزمان به فرهنگ شيعى، سرور و شادمانى خود را به صورت عزادارى علنى نمى كنند، اشكال از فرهنگ نيست؛ بلكه پيروان فرهنگ، اين كوتاهى را كرده اند.
سوّم. در فرهنگ اسلامى، به همان اندازه كه به سوگوارى بر اهل بيت عليهم السلام تأكيد شده است، به سرور و شادمانى نيز توصيه شده است و حتى در كلمات و جملات گوناگونى، به شادمان كردن ديگران امر شده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله به شادمان كردن فرزندان يتيم مؤمن، كودكان و مؤمنان دستور داده اند. آن حضرت در حديث زيبايى فرموده اند: «كسى كه مؤمنى را شادمان كند، مرا شادمان كرده است و هر كه مرا شادمان كند، خداوند را شاد كرده است»159.
چهارم. يكى از دلايل غالب بودن عزادارى بر سرور و شادمانى در فرهنگ شيعى، ظلمى است كه به اهل بيت عليهم السلام رفته است، ظلمى كه نمى توان در تاريخ، برابرى براى آن پيدا نمود. ازاين رو، بديهى است كه در حد ظلم عظيمى كه بر امامان معصوم رفته است؛ ياد كرد مظلوميت آنان در قالب سوگوارى، مرثيه و روضه خوانى گسترده تر از شادمانى باشد و در اين ميان از آنجا كه ظلمى كه به سيدالشهدا عليه السلامشده، از ظلم هاى ديگر به امامان عليهم السلام برتر و عميق تر بود، ذكر مصايب آن حضرت بيشتر و فراگيرتر است.

نسبت شادى و نشاط در دين
پرسش 17. شادى و نشاط، چه نسبتى با دين دارد؟ آيا دين شادابى را تقويت مى كند يا سبب ركود و خمود آن است؟
با توجه به منابع دينى، يعنى قرآن و سيره پيشوايان معصوم، دين اسلام موافق نشاط و شادى بوده، علاوه برآن كه آدمى را از تنبلى رهانده و سرزنده مى سازد؛ البته؛ اين شادى، افراطى و تفريطى نبوده، بلكه درچارچوب نگاه تعديلى قابل رهيابى است.

1. اسلام و نيازهاى اساسى انسان؛
بهترين آيين ها، آيينى است كه با طبيعت آدمى و سازمان آفرينش او سازگار بوده، نيازمندى هاى طبيعى و فطرى اش را برآورد؛ در غير اين صورت، نه قابل عمل است و نه مى تواند آدمى را خوشبخت و سعادت مند سازد. تعاليم اسلام به دليل توجه به اين نيازها و متناسب بودنش با فطرت آدمى است160 كه توانست از محدوديت جزيرة العرب خارج گشته، جهان اسلام را در اقصى نقاط دنيا شكل دهد.
به گفته علامه طباطبايى، اسلام، نه انسان را از نيروها، غرايز و خواسته هايش محروم مى كند و نه همه توجه را به تقويت جنبه هاى مادى معطوف مى دارد؛ نه او را از جهانى كه در آن زندگى مى كند، جدا مى سازد و نه او را بى نياز از دين و شريعت به حساب مى آورد و اين سه زاويه، مثلثى را ترسيم كرده كه انسان در محدوده آن كمال مقصود خود را به دست مى آورد و به سعادت ابدى مى رسد و اگر يكى از اين زاويه ها باز شود و ناديده تلقى گردد، انسان را دچار سقوط مى كند و از اوج انسانيت به ورطه هلاكتش مى كشاند.161

2. شادى و نشاط يك ضرورت و نياز؛
از شادى تعاريف گوناگونى شده است، مانند «احساس مثبتى كه از حس ارضاى پيروزى به دست مى آيد»؛162 «مجموع لذت هاى منهاى درد»163 «حالتى كه در فرآيند نيل به علاقه ها در آدمى به وجود مى آيد»164 اين پديده هر چند از زواياى گوناگونى تعريف و تشريح شده است، ولى به اتفاق انديشمندان يك ضرورت و نياز اساسى انسان به شمار مى آيد؛ چه كسى را مى توان يافت كه مدعى باشد نيازمند به شادى نيست؟ اصلاً اساس جهان هستى و پديده هاى آن به گونه اى طراحى شده اند كه در آدمى شادى ايجاد كنند. بهار با طراوت، صبح پر لطافت، طبيعت با ظرافت، آبشارهاى زيبا، گل هاى رنگارنگ، ديدار دوستان، ازدواج و پيوند دو انسان و...، همه شادى آور و مسرّت بخش است. از آن جا كه شادى، ناكامى، نااميدى، ترس و نگرانى را از انسان دور مى سازد، روان شناسان به ايجاد و تثبيت آن در انسان دستور اكيد داده اند و اين همه حكايت گر اين حقيقت است كه شادى نياز اساسى و ضرورى مى باشد.165
همان بهتر كه دائم شاد باشيم
زهر درد و غمى آزاد باشيم
به خوش رويى و خوش خويى در ايام
همى روتا شوى خوش دل در انجام
اگر خوش دل شوى در شادمانى
بماند شادمانى، جاودانى166

3. عوامل شادى و نشاط؛
با كندوكاو در نظريات و گفته هاى دانشمندان و متون معتبر، مى توان موارد ذيل را در زمره عوامل بر شمرد كه حالت شادى و نشاط را در انسان پديد مى آورند: 1. ايمان. 2. رضايت و تحمل. 3. پرهيز از گناه. 4. مبارزه با نگرانى. 5. تبسم و خنده. 6. مزاح و شوخى. 7. بوى خوش. 8. خود آرايى. 9. پوشيدن لباس هاى روشن. 1. حضور در مجالس شادى. 11. ورزش. 12. اميد به زندگى. 13. كار و تلاش. 14. سير و سفر. 15. تفريح. 16. تلاوت قرآن. 17. تفكر در آفريده هاى خداوند. 18. صدقه دادن. 19. نگاه كردن به سبزه ها و...167
چهار چيز هر آزاده را زِ غم بخرد
تن درست و خوىِ نيك و نام نيك و خرد
هر آن كه ايزدش اين چهار روزى كرد
سزد كه شاد زِيَد شادمان و غم نخورد168

4. اسلام و شادى؛
اسلام با توجه به نيازهاى اساسى انسان، شادى، نشاط را تحسين و تأييد كرده است. قرآن كه يكى از بهترين و مستحكم ترين منابع اسلام به شمار مى رود، زندگى با نشاط و شادى را نعمت و رحمت خدا تلقى فرموده، زندگى هميشه توأم با گريه و زارى و ناله را خلاف رحمت و نعمت خداوند دانسته است.
گواه اين مطلب آيه قرآن است كه مى فرمايد: «فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلاً وَ لْيَبْكُوا كَثِيراً»؛169 «بايد كم بخندند و زياد بگريند». شأن نزول اين آيه، اين بود كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله دستور صادر كرده بودند كه بايد تمام نيروهاى قابل براى شركت در مبارزه عليه كفار و مشركين كه به سرزمين اسلام هجوم آورده بودند، بسيج شوند. عده اى با بهانه هاى مختلف از شركت در اين لشكر كشى خود دارى كرده بودند و از فرمان خدا و پيغمبر صلى الله عليه و آله تخلف كرده بودند؛ خداوند در قرآن به آنها وعده عذاب مى دهد و به دنبال آن مى فرمايد: [اين گروه نافرمان ]از اين پس كم بخندند و زياد بگريند».
واضح است كه نفرين به صورت كيفر و مجازاتى است كه همواره بر خلاف طبيعت و فطرت آدمى او را دچار عذاب و رنج مى سازد. اين كه خداوند آرزوى كم خنديدن و زياد گريستن براى نافرمانان مى كند، حكايت از اين حقيقت دارد كه خنده به عنوان يكى از عوامل نشاط، امر طبيعى و فطرى است كه خداوند مى خواهد به عنوان كيفر، نافرمانان از اين امر محروم باشند.170
توصيفات قرآن در خصوص بهشت نيز حاكى از اين واقعيت است كه اسلام بر نشاط و شادى مُهر تاييد نهاده است؛ زيرا باغ هاى زيبا، آب هاى زلال و روان، زيباترين بسترها، نرم ترين و چشم گيرترين پارچه ها، برترين ديدنى ها171 و... كه قرآن در وصف بهشت ترسيم مى كند، همه جزء عوامل نشاط و شادى به شمار مى روند و خداوند متعال براى شادكردن انسان ها بهشت را اين چنين قرار داده است.
قرآن در فراز ديگرى، برخى عوامل شادى و نشاط را مخصوص مؤمنان دانسته است؛ «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ»؛172 «بگو (در برابر كسانى كه بسيارى از مواهب زندگى را تحريم مى كردند) اى پيغمبر چه كسى زينت و آرايش و زيبايى هايى را كه خداوند از درون طبيعت براى بندگانش بيرون كشيده، حرام كرده است. بگو اين مواهب پاك و اين زيبايى ها براى مردم با ايمان در همين زندگى دنيا و در زندگانى جاويد آخرت قرار داده شده است. با اين تفاوت كه در اين دنيا، زيبايى ها به زشتى ها آميخته است؛ شادى ها به غم آلوده و آميخته است؛ ولى در دنياى ديگر و در روز رستاخيز، اين زيبايى ها و اين مواهب پاك، براى مردم با ايمان به صورت خالص وجود دارد»173.
اين آيه به خوبى بيان گر اين حقيقت است كه اسلام به بهره مند شدن از زيبايى ها و مواهب زندگى كه در زمره عوامل نشاط آورند، اهميت مى دهد و آن را زيبنده دين داران و مؤمنان مى داند.
از زبان معصومان عليهم السلام نيز ـ كه مترجمان حقيقى وحى اند ـ مى خوانيم:
1. رسول اكرم صلى الله عليه و آله: «مؤمن شوخ و شاداب است».174
2. حضرت على عليه السلام: «شادمانى، گشايش خاطر مى آورد»؛175 «اوقات شادى، غنيمت است»؛176 «هركس شادى اش اند ك باشد، آسايش او در مرگ خواهد بود»177.
3. امام صادق عليه السلام: «هيچ مؤمنى نيست كه شوخى در طبع او نباشد»؛178 «شوخ طبعى بخشى از حسن خلق است».179
4. امام رضا عليه السلام: كوشش كنيد اوقات شما چهار زمان باشد؛ وقتى براى عبادت و خلوت با خدا، زمانى براى تأمين معاش، وسعتى براى معاشرت با برادران مورد اعتماد و كسانى كه شما را به عيب هايتان واقف مى سازند و در باطن به شما خلوص و صفا دارند و وقتى را هم به تفريحات و لذايذ خود اختصاص دهيد و از شادى ساعت هاى تفريح، نيروى لازم براى عمل به وظايف وقت هاى ديگر را تأمين كنيد».180 در سيره معصومان، عنصر شادى آن چنان اهميت دارد كه علاوه بر تأييد آن به بسترسازى، زمينه سازى و ايجاد آن نيز توصيه شده است.181
پاره اى از احاديث، علاوه بر دستورهاى كلى درباره اهميت شادى و نشاط، دستورالعمل هاى خاصى نيز براى حفظ و پرورش اين حالت مانند، پياده روى، سواركارى، شنا در آب، نگاه كردن به سبزه ها، خوردن و نوشيدن، مسواك كردن، شوخى، خنده و...182 بيان مى دارند.
چو شادى بكاهد، بكاهد روان
خُرد گردد اندر ميان، ناتوان183

5. مرز شادى و نشاط؛
براساس هدف و فرجام زندگى، شادى و نشاط از ديدگاه اسلام داراى حد و مرز مى باشد. محتوا و قالب شادى و نشاط و عوامل آن نبايد با روح توحيدى و انسانى كه دين اسلام مطرح كرده است، در تضاد و تنافى باشد؛ زيرا هر پديده اى كه انسان را از آرمان و غايت اصلى خويش دور سازد، به هيچ وجه مقبول اسلام نخواهد بود.
بنابراين پديده شادى و نشاط و عوامل آن به عنوان يك نياز اساسى و ضرورى تا حدى روا و مجاز مى باشد كه علاوه بر آن كه مانع نيل انسان به هدف اصلى اش نگردد، بلكه در رسيدن به آن مددكار وى باشد؛ از اين رو بسيارى از انديشمندان مسلمان معتقدند: از آن جا كه انسان در انجام هر رفتار ارادى، انگيزه و هدفى را پى مى گيرد184 شادى و نشاط به عنوان يك رفتار، از اين قاعده مستثنا نبوده، هدف و انگيزه اى در آن دنبال مى شود.
در اين پديده، اگر انگيزه و هدف، حق و در راستاى هدف اصلى زندگى آدمى باشد، اين پديده حق، مفيد و سودمند خواهد بود و اگر انگيزه و هدف باطل در آن نهفته باشد و در برابر هدف اساسى زندگى انسان باشد، اين پديده، باطل و مضر خواهد بود؛ بنابراين مى توان مرز شادى و نشاط را انگيزه و هدف آن دانست.
مزاح و شوخى كه يكى از عوامل برجسته شادى است، اگر به سبك سرى، بى شرمى و گستاخى بياميزد، «هزل» ناميده مى شود كه در اسلام مطرود است و اگر به تحقير و بدگويى و ناسزا آميخته گردد، آن را «هجو» مى خوانند و اين نيز در اسلام نهى شده است185 و اگر شوخى از حد خارج شود و به بيهودگى يا زياده روى بينجامد، باز از نظر اسلام عملى ناپسند خواهد بود؛ همان طور كه اميرمؤمنان على عليه السلاممى فرمايد: «هر كس بسيار شوخى كند، وقار و سنگينى او كم مى شود».186
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «زياد شوخى كردن، آبرو را مى برد».187
خنده و تبسم كه از عوامل ديگر نشاط و شادى است، بايد صادقانه بوده، شخصيت آدمى را لكه دار نسازد. خنده از نظر اسلام، آن گاه مؤثر و مفيد ا ست كه به شخصيت ديگران لطمه وارد نياورد. خنده، با انگيزه آزردن، اهانت و تحقير ديگرى، حكم حرمت آزار شخص مؤمن را دارد و به شدت نكوهيد شده و حرام است. وقتى براى مؤمن، احترامى برتر از كعبه را بر شمرده اند، به خوبى روشن مى شود كه اهانت و تحقير او، چه اندازه نكوهيده است.188
قالب هاى نشاط و شادى و عوامل آن نيز بايد در شأن مقام انسان و آرمان هاى والاى او باشد؛ زيرا گاهى محتوايى مفيد، در قالبى نامناسب نتيجه اثرگذارى را معكوس خواهد كرد و به همين دليل در روايات، «قهقهه» از شيطان تلقى شده189 و «تبسم» بهترين خنده دانسته شده است.190 زمان و مكان نشاط و شادى نيز بايد با آن متناسب باشد؛ زيرا اگر اين تناسب برقرار نباشد، بسيار ناپسند و زشت خواهد بود. مزاح و بذله گويى در مراسم سوگوارى و مكان هاى مقدس ناپسند است191 و در خصوص مكان و زمان خنده از رسول اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است: «كسى كه بر جنازه اى بخندد، خداوند در روز قيامت پيش چشم همه، به او اهانت مى كند و دعايش اجابت نمى شود و كسى كه در گورستان بخندد، باز مى گردد، در حاليكه سختى بزرگى همانند كوه اُحد، براى اوست».192
از آن چه در اين فراز گفته شد، مشخص مى گردد كه پاره اى از روايات كه به صورت مطلق يا مقيد، شادى و عوامل آن را نكوهش كرده اند، ناظر به شادى، نشاط و عواملى است كه از مرز و حدود شادى خوشايند از ديدگاه اسلام پا فراتر نهاده اند به افراط و تفريط در غلتيده اند. اسلام اصل شادى و عوامل آن را ناپسند نشمرده است، بلكه آن را تأييد و توصيه كرده است.

6. چند نكته؛
الف) زندگى پُر از قطع و وصل ها، شادى و رنج ها، نشاط و غم ها، اميد و شكست ها و... است در جهانى كه ما زندگى مى كنيم، شادى و رنج با يكديگر آميخته است. زندگى نمى تواند سراسر با شادى و سرور همراه باشد، ناملايمات در عرصه زندگى، امرى گريزناپذير مى باشد؛ به گفته رودكى:
خداىِ عرش، جهان را چنين نهاد نهاد
كه گاه مردم، شادان و گه بُوَد ناشاد

ب) پاره اى از روايات كه مؤمن را غمگين و اندوهناك معرفى كرده اند، ناظر به حزن درونى است كه نتيجه آگاهى اجتماعى و تعلق جمعى فرد است و نه پريشان حالى و پراكندگى خاطر كه منافى با نشاط و شادى است. در واقع اين نوع اندوه، ريشه در توجه به احوال ديگران و حس همدردى انسانى دارد؛193
آن گونه كه سعدى از آن چنين ياد مى كند:
بنى آدم اعضاى يك پيكرند
كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

ج) برخى از عوامل شادى، نشاط جسمانى را كه اثرغير مستقيمى نيز بر نشاط روحى دارد، براى انسان به ارمغان مى آورد و پاره اى از عوامل شادى به صورت مستقيم، بر نشاط روح اثر مى گذارند.
عواملى چون تلاوت قران، تفكر در آفريده هاى خداوند، ايمان و تقويت آن، صدقه دادن و پرهيز از گناه، از جمله عواملى اند كه زمينه هاى روانى و روحى شادى را فراهم مى آورند و عواملى چون، تغذيه مناسب، ورزش، بوى خوش، خودآرايى، پوشيدن لباس هاى روشن، پياده روى و نگاه كردن به سبزه ها از آن دست عواملى اند كه زمينه هاى مادى و جسمانى نشاط را فراهم مى آورند؛ هر چند كه پس از برخوردارى از نشاط جسمانى، شادى روحى نيز نصيب انسان مى شود.


د) پاره اى از عارفان مسلمان كه روحيه اى درون گرا دارند ـ نشاط و شادى را در درونِ جان آدميان جست وجو مى كنند. اينان شادى حاصل از وصال معنوى محبوب را برتر از شادى هاى جسمانى و بيرونى مى دانند. سالكان معنوى، اندوه و غم را به منزله مقام و درجه اى از تجربه هاى عرفانى مى دانند و ازاين رو، گاه، شادى و نشاط را فداى چنين غمى مى كردند و معتقدند از طريق حزن است كه مى توان به شادى دست يازيد.
كه را ديدى توان در جمله عالم
كه يك دم شادمانى يافت بى غم194
به اعتقاد اين گروه، شادى هاى اين سويى و دنيوى، همچون خود دنيا دوايى ندارند و همواره قرين غم بوده است.
شادى بى غم در اين بازار نيست
گنج بى مار وگل بى خار نيست
راه لذت از درن است نزبرون
ابلهى دان جستن از قصر و حصون195
از آن جا كه عارفان پيرو مكتب عشقند، معتقدند آن چه شادى و زندگى مى آفريند، عشق پاك است.
مرده بدم، زنده شدم، گريه بدم، خندم شدم
دولت عشق آمد و من، دولت پاينده شدم
از توام اى شهر قمر، در من و در خود بنگر
كز اثر خنده تو، گلشن خنده شدم196
مهم اين نكته است كه عارفان نيز در جست وجوى شادى مطلق و كاملند و به دليل ظرفيت وجودى خاص خويش؛ براى دست يابى به آن نشاط راستين از غم استقبال مى كنند؛ ولى هرگز براى ديگران آرزوى اندوه نمى كنند؛ علاوه بر آن كه در برابر غم، در ظاهر مراقبند كه ديگران از حزن آنان آگاه نشوند.197

چرا اشك ريختن
پرسش 18. اگر قبول داريم كه حضرت سيدالشهداء با شهادت خويش به مقام فنا ـ كه بالاترين مرحله سلوك است ـ رسيده اند، ديگر اشك ريختن براى او چه معنا دارد؟
اين سخن از دو جهت ناصواب است: نخست آن كه حكمت گريه بر اباعبدالله عليه السلام تنها به جهت قربانى شدن، مظلوميت و به اسارت درآمدن خانواده ايشان نبود؛ ثانيا امامان عليهم السلام پس از حضرت حسين عليه السلام ـ كه در مقام حق اليقين بودند و هيچ غيبى از آنان مستور نبود ـ علاوه بر توصيه به گريه بر اباعبدالله عليه السلام، خود نيز بر اين واقعه مى گريستند و مجالس سوگوارى برپا داشته و به ديگران نيز توصيه مى كردند. آيا آنان از حكمت ها و باطن ماجراى كربلا بى اطلاع بودند؟ به نظر مى رسد گريه بر اباعبدالله عليه السلام، حكمت هاى ديگرى نيز دارد، كه امامان اين گونه آن را به پيروان خود آموزش مى دادند.
به بيان ديگر، حماسه عاشورا، يك رخداد دو پهلويى است و اگر اين جريان را از يك سو بررسى كنيم، به اين نتيجه مى رسيم كه امام حسين عليه السلام شهيد شد و فرزندانش كشته شده و اهل و عشيره اش به اسارت درآمدند و يزيد بن معاويه پيروز و غالب گشت. اگر گريه بر اباعبدالله عليه السلام، از اين ديد تحليل شود، اين اشك و آه صرفا بروز يك عاطفه انسانى است بر اين كه فردى مورد شكنجه بدنى و روحى قرار گرفت و به طرز ناگوارى به قتل رسيد.
از اين زاويه، گريه صرفا يك درد دل و همدردى با صاحبان درد است. اين گريه با گريه بر كشته شدگان حلبچه يا هيروشيما تفاوتى ندارد، تنها تفاوت در شدت درد و روش كشته شدن است.
امّا اگر واقعه عاشورا را از زوايه ديگرى بررسى كنيم، مى بينيم كه در آنجا پيروزى از آنِ امام حسين عليه السلام است و اين يزيد و كارگزاران او هستند كه شكست خوردند. در واقع از اين نگاه، واقعه عاشورا پيروزى صفات حسنه در درجه اعلاى خود، بر صفات رذيله در درجه ادناى خود بود.
در اين صورت گريه با اين ديدگاه، ديگر گريه بر اساس عاطفه نخواهد بود و صرفا يك تراژدى و هم دردى و هم سويى با صاحبان درد از روى احساسات نيست، تا بگوييم آن حضرت كه به مقام فنا نايل شد، ديگر گريه براى او چه حكمتى دارد؟

خون بهاى خدا
پرسش 19. معناى «ثارالله» چيست؟ آيا اطلاق اين كلمه به امام حسين عليه السلام، ريشه قرآنى و روايى دارد؟
«ثار» از ريشه «ثَأر» و «ثُؤرة» به معناى انتقام و خونخواهى و نيز به معناى خون آمده است.198
1. براى «ثارالله» معانى و وجوه مختلفى ذكر شده كه هر يك تفسير خاص خود را مى طلبد. در مجموع به اين معنا است كه: خداوند، ولىّ دم آن حضرت است و خود او خون آن بزرگوار را از دشمنانش طلب مى كند؛ چرا كه ريختن خون سيدالشهدا در كربلا، تجاوز به حريم و حرمت الهى و طرف شدن با خداوند است. به طور كلى از آن جهت كه اهل بيت عليهم السلام«آل الله» هستند، شهادت اين امامان، ريخته شدن خونِ متعلق به خداوند است.199
اگر چه اين واژه در قرآن نيامده است؛ ليكن مى توان آن را با آيات قرآنى اين گونه توجيه نمود. خداوند مى فرمايد: «مَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطَنًا»200؛ «آن كس كه مظلوم كشته شده، براى ولى اش سلطه (و حق قصاص) قرار داديم».
هر كسى (صرف نظر از مسلك و مذهبش)، اگر مظلومانه كشته شود، اولياى دم او، حق خون خواهى دارند و از آنجا كه اهل بيت عليهم السلام ـ به ويژه امام حسين عليه السلام ـ مظلومانه و در راه ايمان و حق و خداوند كشته شده اند و جان به جان آفرين تسليم كرده اند، در واقع «ولىّ دم» و خونخواه آنان، خود خداوند است.
بنابراين «ثارالله» به اين معنا است كه خون بهاى امام حسين عليه السلام، متعلق به خدا است و او كسى است كه خون بهاى امام حسين عليه السلام را خواهد گرفت. اين واژه حاكى از شدت همبستگى و پيوند سيدالشهدا عليه السلام با خداوند است كه شهادتش همچون ريخته شدن خونى از قبيله خدا مى ماند كه جز با انتقام گيرى و خون خواهى خدا، تقاص نخواهد شد.201
2. اگر «ثار» به معناى خون باشد، قطعا مراد از «ثارالله» معناى حقيقى نيست؛ بلكه يك نوع تشبيه، كنايه و مجاز است. چون مسلّم است كه خدا موجودى مادى نيست تا داراى جسم و خون باشد؛ پس اين تعبير از باب تشبيه معقول به محسوس است؛ يعنى، همان گونه كه نقش خون در بدن آدمى نقش حياتى است، وجود مقدس امام حسين عليه السلام نسبت به دين خدا چنين نقشى دارد و احياى اسلام با نهضت عاشورا بوده است.
3. شايد بتوان در اين باره با نگاه عرفانى مستند به روايات نيز به نتيجه اى نورانى دست يافت. از امام على عليه السلام نيز به «اسدالله الغالب» و «يدالله» تعبير شده است و در حديث «قرب نوافل» از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است كه خداوند فرمود:
«ما تحبب الى عبدى بشى ء احب الىّ مما افترضته عليه و انه ليتحبب الىّ بالنافله حتى احبه فاذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به و لسانه الذى ينطق به و يده التى يبطش بها و رجله التى يمشى بها اذا دعانى احببته و اذا سألتنى اعطيته»؛202 «بنده من به چيزى دوست داشتنى تر از واجبات، نزد من اظهار دوستى نمى كند و همانا او با نوافل نيز به سوى من اظهار دوستى مى كند. آن گاه كه او را دوست بدارم گوش او مى شوم كه با آن مى شنود و ديده او مى شوم كه با آن مى بيند و زبان او مى شوم كه با آن سخن مى گويد و دست او مى شوم كه با آن ضربه مى زند و پاى او مى شوم كه با آن راه مى رود. اگر به درگاه من دعا كند، او را دوست خواهم داشت و اگر از من درخواست كند به او عطا مى كنم».
از اين روايت به خوبى آشكار مى شود كه اولياى خداوند، «خليفه» او بر روى زمين و مظهر افعال الهى اند. خداوند جسم نيست، اما آنچه را كه اراده مى كند انجام بدهد، از طريق دست اولياى خود به ظهور مى رساند و كمكى را كه مى خواهد به سوى بنده اى بفرستد، با پاى اولياى خود مى رساند. و خونى را كه مى خواهد از سوى خود براى احياى دين خودش ريخته شود، از طريق شهادت اولياى خودش ظاهر مى سازد. از اين رو همان طور كه دست امام على عليه السلام دست قدرت خدا و «يدالله» است؛ خون امام حسين عليه السلام نيز خون خدا و «ثارالله» است.
از اين رو در زيارت عاشورا مى خوانيم: «السَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللّهِ وَ ابْنَ ثارِهِ وَ الوِتْرَ المَوْتُورِ»؛ «سلام بر تو اى خون خدا و فرزند خون او! سلام بر تو اى يگانه دوران!» همان گونه كه مرحوم ابن قولويه در زيارت هفدهم و بيست و سوم امام حسين عليه السلام اين فقره را نقل مى كند: «وَ اِنَّكَ ثارُ اللّهِ فِى الأَرضِ وَ الدَّمُ الَّذى لا يُدرِكُ تَرَتَهُ أَحَدٌ مِن أَهلِ الأَرضِ وَ لا يُدرِكُهُ اِلاَّ اللّهُ وَحدَهُ».203
همان گونه كه نقش خون در بدن آدمى نقش حياتى است و بود و نبودش، مرگ و زندگى او را رقم مى زند، وجود مقدّس امام على و امام حسين عليه السلام نزد خدا و در دين او چنين نقشى دارند كه اگر آن حضرت نبود، اسلام نبود و اگر حسين عليه السلام نبود، اسلام و تشيّع نبود.
آرى! تا ياد و نام سيّدالشّهدا عليه السلام زنده و بر سر زبان ها است، تا عشق حسين عليه السلام در دل ها مى تپد، تا آتش محبت و ولايت او در قلوب انسان ها مشتعل است، تا فرياد «يا حسين» بر بلنداى آسمان ها و زمين طنين انداز است؛ نام و ياد خدا زنده و پايدار است؛ چون او همه هستى خود را در راه خدا انفاق و ايثار كرد، سيماى ننگين رياكاران و تحريف گران زمان را آشكار نمود و نقاب از چهره زشت آنها برداشت و اسلام ناب نبوى و علوى را بر مردم نماياند. خون او شرافت «ثارالله» را گرفت.

«لباس سياه» مكروه يا مستحب!
پرسش 20. تعارض آموزه هاى دينى با يافته هاى علمى در پوشيدن لباس سياه و سياه پوش كردن تكايا و محافل چه توجيهى دارد؟ يافته هاى علمى حكايت از تأثير مثبت لباس هاى روشن، در نشاط و شادى و ارتقاى فعاليت هاى انسانى و تأثير منفى لباس سياه در اين امور دارد كه با سنت رايج دينى در محافل مذهبى در تعارض است! به اين تعارض چگونه پاسخ مى دهيد؟
تكيه عمده و اساسى اين سؤال و ابهام ذهنى، تعارض يافته هاى علمى با آموزه هاى دينى در پوشيدن لباس سياه و سياه پوش كردن است. در مقام جواب و زدودن ابهام، اولين گام آن است كه آيا چنين تعارضى واقعيت دارد و آيا يافته هاى علمى، پوشيدن لباس سياه را به صورت كلى و در تمام حالات و موقعيت يك پوشش نامناسب مى شمارد؟
واقعيت آن است كه چنين تعارضى، بين يافته هاى علمى و روان شناسى با آموزه هاى دينى به چشم نمى خورد ممكن است بعضى بگويند: اين دو مرزهاى مطلقى است كه در پشت آنها ديگر زندگى وجود ندارد و حيات متوقف مى شود و رنگ سياه به معناى انهدام، نيستى و پوچى است و نفى ديگر رنگ ها مى باشد!204 در حالى كه اين نظريه، تنها گوشه اى از يافته هاى روان شناسى است.
ياد آورى اين نكته لازم است كه پذيرش «تأثير رنگ ها» به اين معنا نيست كه رنگ ها در انسان تأثيرى شديد دارند و سريع بر جهت گيرى ذهنى و رفتارى افراد مؤثر واقع مى شوند؛ مثلاً اگر رنگ آبى تأثير تسكينى و آرامش بخشى دارد، نمى توان از آن به عنوان يك داروى مسكن براى تسكين سريع استفاده كرد و يا از رنگ قرمز در ايجاد تحريك سريع بهره جست؛ بلكه تأثير پذيرفته شده رنگ ها، يك تأثير جزئى است كه در مدت زمان طولانى فرصت بروز پيدا مى كند.
گوشه اى ديگر يافته هاى روان شناسى، نشانگر اين حقيقت است كه آن گاه رنگ سياه، مفهوم نيستى و پوچى و پايان يافتن را تداعى مى كند كه به عنوان انتخاب اول و يا يكى از سه انتخاب اول باشد؛ يعنى، در تمام حالات، اولين رنگ انتخاب شده و يا يكى از سه رنگ انتخابى اول براى زندگى (اعم از لباس ...) باشد و اگر رنگ سياه در رتبه هشتم قرار بگيرد؛ يعنى، آخرين رنگ انتخابى در زندگى، رنگ سياه باشد و در موقعيت هاى نادر و استثنايى استفاده شود، يك تمايل طبيعى بهنجار را نمايش مى دهد و نشان دهنده مهار اعمال و تصميم فرد بر كنترل اوضاع205 و نشان دهنده مهار اعمال و تصميمات فرد در زمانى است كه بروز اضطراب قطعى است. محروميت از چيزى و يا از دست دادن شخصى و ياموقعيتى، انسان را در لبه يك تعارض غير قابل انكار قرار مى دهد و در اين حالت، وى براى به دست آوردن موقعيت قبلى و كنترل اوضاع، دست به اقدامات كنترلى مى زند.
پوشيدن لباس سياه، حكايت از تدبير انسان در چنين موقعيتى دارد؛ يعنى، از اقدامات مناسب، طبيعى و بهنجارى است كه موجب مى شود انسان بتواند بر اوضاع كنترل داشته باشد؛ زيرا نوعى سكون، سكوت و كاهش تحريك را در پى دارد.206
بنابر اين از ديدگاه علمى، پوشيدن لباس سياه و استفاده از رنگ سياه ـ حتى در غير پوشش ـ هميشه نامناسب نمى نمايد و به معناى رسيدن به پايان زندگى و خط پايان عمر و تسليم شدن نيست و تأثير منفى و تخريب روانى در پى ندارد. از اين رو پوشيدن لباس سياه در عزا دارى ها و براى شخص مصيبت زده اى كه احساس غمگينى مى كند، يك نوع تسكين است و او را در اضطراب ناشى از فقدان شخص محبوب، به سمت سكوت و سكون دعوت مى كند و افزون بر اين موجب هم سو ساختن احساسات درونى با فضاى بيرون و باعث آرامش مى گردد.207
شخص غم زده درآغاز قطع دل بستگى، اگر در فضاى شادى آفرين قرار بگيرد؛ بين حالت درونى خود و وضعيت خارجى، تعارضى مشاهده مى كند و اين هرگز به نفع او نيست. از اين رو بايد به سمت هم سويى و هماهنگ ساختن درون و برون برآيد و انتخاب رنگ سياه در اين موقعيت هاى نادر و استثنايى زندگى (در رتبه هشتم)، چنين تأثيرى دارد. اين رنگ، اگر در رتبه هشتم و انتخاب پايانى قرار بگيرد، بر خلاف رنگ سفيد، سكوت و سكون و عدم ايجاد هر گونه تحريك روانى و جسمانى و كاهش ساير فعاليت ها و كندى و منفى را در پى دارد208. اينها براى انسان مبتلا به رنج فراق و فرو رفته در ورطه قطع دلبستگى مفيد است و به او آرامش و سكون مى بخشد.
پس از ديدگاه علمى، رنگ سياه تأثيرى منفى و نامناسب بر روان و روح آدمى ندارد و در مصايب، كاهش دهنده آلام مى باشد و اين گونه نيست كه علم آن را كاملا طرد مى كند؛ ولى سنت هاى دينى به آن اهميت داده و دينداران را به استفاده از آن توصيه كند!
از جهت ديگر، درباره تعارض موهوم آموزه هاى دينى، بايد بررسى كرد كه آيا اسلام براى هميشه و در تمام حالات رنگ سياه را توصيه مى كند و به تعبير روان شناختى، براى اولين انتخاب ها يا سه انتخاب اول؟! چرا رنگ سياه را برمى گزيند و مسلمانان را نيز به اين انتخاب دعوت مى نمايد؟
بايد گفت كه نگاه آغازين اسلام به رنگ سياه، يك نگاه منفى است و هرگز آن را در حالات عادى و زمينه هاى روزمره زندگى، به عنوان يك رنگ برنمى گزيند و آن را رنگ شيطان و فرعون و نماد طغيان گرى، ظلم و ظلمت معرفى مى كند و مى فرمايد: «لباس سياه نپوشيد كه لباس فرعون است».209
رنگ برگزيده و انتخاب اول اسلام، رنگ سفيد است كه امام باقر عليه السلام مى فرمايد: «هيچ لباسى بهتر از لباس سفيد نيست».210 بعد از رنگ سفيد، رنگ هاى زرد و سبز از طرف اولياى دين توصيه شده و رنگ هاى برگزيده اسلام است. از نظر اسلام، رنگ زندگى، حيات، حركت و تلاش رنگ سفيد است و آرامش بعد از تلاش و كوشش در رنگ سياه (شب) مى باشد. رنگ سياه (همان رنگ شب)، موجب آرامش مى شود و انسان را از خستگى و رنج روز ـ كه در پى تلاش و كوشش به آن دچار گشته است ـ پناه مى دهد و آرام مى سازد.211
خداوند نيز در قرآن، سياهى شب را مايه آرامش و روشنايى روز را زمينه تلاش ذكر كرده است.212
رنگ سياه در مكتب اهل بيت عليهم السلام، فقط و فقط در مصايب و سوگوارى ها مورد استفاده قرار گرفته است؛ يعنى، يك انتخاب نادر و استثنايى بوده است و نه انتخابى هميشگى. بنابر نقل ابن ابى الحديد، امام حسن عليه السلام در سوگ اميرالمؤمنان على عليه السلام جامه سياه برتن كرد و با همين جامه به ميان مردم آمد و براى آنان خطبه خواند.213 درنگاه ابتدايى رنگ سياه، يك رنگ مكروه و ناپسند تلقى مى شود. در نماز، پوشيدن لباس سياه مكروه است.214
رنگ سياه در رتبه هشتم و آخرين انتخاب قرار مى گيرد؛ آن هم از اين جهت كه به واسطه تأثير روانى آن، موجب سكوت و سكون و آرامش گشته، شخص مضطرب را از مصيبت و حزن به يك آرامش روانى مى رساند و ياحداقل در اين زمينه بسيار تأثير دارد.

شرايط شفاعت شوندگان
پرسش 21. شرايط شفاعت چيست؟ چه كسانى در روز قيامت مورد شفاعت قرار مى گيرند و چه كسانى شفاعت شامل آنان نمى شود؟
شفاعت اولياى الهى در روز قيامت براى گنه كاران، بدون حساب نيست؛ بلكه متوقف بر شرايطى است كه در همين دنيا بايد آن را به دست آورد. در آيات و روايات، براى هيچ فرد يا گروهى تضمين نشده است كه حتما مورد شفاعت قرار مى گيرند؛ بلكه صفات و ويژگى هاى كلى كسانى كه از اين نعمت بهره مند و يا محروم اند، بيان شده است. بر اساس آيات و روايات، شرايط شمول شفاعت نسبت به بنده گنه كار، عبارت است از:

يك. رضايت خداوند:
1ـ1. رضايت از شفيع
شفيعان واسطه فيض خدا هستند. به همين جهت شرط اصلى و اساسى شفاعت، اين است كه مورد رضايت و پسند خداوند باشد. شفيعان كسانى اند كه خداوند آنان را براى اين كار پسنديده و به آنان اجازه شفاعت داده است. قرآن كريم مى فرمايد: «در آن روز، شفاعت كسى سودمند نيست، مگر آن كسى كه خداى رحمان به او اجازه دهد».215
1ـ2. رضايت از شفاعت شونده
شفاعت شوندگان بايد مورد رضايت و پسند خداوند باشند؛ يعنى، شفاعت در حق كسانى مؤثر خواهد بود كه در دنيا در مسير اطاعت، بندگى و رضايت خداوند قرار داشتند. قرآن كريم مى فرمايد: «و [ شفيعان ]شفاعت نمى كنند، مگر براى كسى كه مورد رضايت و پسند خداوند باشد».216
در حقيقت شفاعت تجلّى اراده و خواست خداوند، مبنى بر بخشش و آمرزش بندگانى است كه در دنيا عقيده و عملشان مورد رضايت خداوند بوده است؛ هرچند دچار خطا و لغزش نيز شده اند. شفاعت، پاداشى در حق آنان است.

دو. حفظ اصل ايمان
كسانى مورد شفاعت قرار مى گيرند كه به سبب گناهان، اصل ايمانشان به خطر نيفتاده باشد. به همين جهت، در منابع دينى آمده است: كافر، مشرك و منافق در روز قيامت مورد شفاعت قرار نمى گيرند.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است: «شفاعت براى ترديدكنندگان، مشركان و كافران نيست؛ بلكه براى مؤمنان يكتاپرست است».217

سه. عمل به دستورات دينى
گنه كارانى مورد شفاعت قرار مى گيرند كه مطيع دستورات خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و اولياى دين باشند؛ يعنى، درست بر خلاف آنچه كه برخى گمان مى كنند كه وعده به شفاعت، موجب تشويق افراد به ارتكاب گناه و سرباز زدن از مسؤوليت مى شود! در منابع دينى شرط شفاعت، عمل به دستورات دين و اطاعت از خدا و رسول و امامان معصوم عليهم السلام ذكر شده است. كسى كه روش عملى او اطاعت از خدا و عمل به وظايف و مسؤوليت هاى دينى بوده؛ لكن گاهى هم دچار لغزش و خطا شده است، شايستگى دريافت رحمت الهى را در آخرت خواهد داشت.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «هركس دوست دارد شفاعت در مورد او سودمند واقع شود، بايد در صدد جلب رضايت خداوند برآيد. بدانيد هيچ كس رضايت خداوند را جلب نخواهد كرد؛ مگر با اطاعت از خدا و پيامبر و اولياى الهى از آل محمد صلى الله عليه و آله».218 اين روايت ضمن بيان شرط اساسى شفاعت (رضايت خداوند)، راه جلب خشنودى او را عمل به دستورات دين دانسته است.
از ديدگاه قرآن كريم، علت اينكه شفاعت به حال برخى از اهل دوزخ سودى نمى بخشد، عدم پايبندى آنان به احكام و وظايف دينى است: «از اهل دوزخ سؤال مى كنند: چه چيزى شما را جهنمى كرد؟ گويند: ما از نمازگزاران نبوديم و بينوا را اطعام نمى كرديم، و با اهل باطل، همراه و هم صدا بوديم، و روز پاداش را دروغ مى انگاشتيم، تا اينكه مرگ ما فرا رسيد. پس شفاعت شافعان به حال آنان سودى نمى بخشد».219
اهميت عمل به احكام و وظايف دينى، به حدى است كه در مواردى، حتى سبك شمردن و اهميت ندادن به آن، موجب محروميت از شفاعت مى شود. رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است: «شفاعت من به كسى كه نمازش را سبك بشمارد، نمى رسد».220
چهار. رابطه معنوى شفاعت شونده و شفيعان
كسانى مورد شفاعت قرار مى گيرند كه در دنيا ارتباط روحى و معنوى خاصى بين آنان و شافعان برقرار شده باشد. كسانى كه نسبت به اولياى الهى محبت و مودّت دارند و در دنيا تحت جذبه هدايت گرى آنان قرار گرفته و هم فكر، هم عقيده و همراه ايشان بوده اند. به درجه اى از وحدت و سنخيت روحى با آنان رسيده اند، در آخرت نيز مورد شفاعت آنان قرار مى گيرند.
در حقيقت، يكى از حكمت هايى كه سبب شده خداوند اولياى الهى را در روز رستاخيز، واسطه و شفيع در فيض مغفرت و بخشش خود، به اين افراد قرار دهد، همين رابطه معنوى و سنخيتى است كه در دنيا ميان آنان برقرار بوده است. در روايات گوناگونى بر محبت و دوستى پيامبر اكرم و امامان معصوم تأكيد شده است221؛ زيرا اين محبت موجب تقويت رابطه معنوى و سنخيت روحى با آنان مى شود. وحدت و سنخيت دو روح، به يگانگى عقايد، اوصاف، روش ها و عمل ها است. محبت حقيقى، محب را شيفته محبوب كرده و موجب همگونگى در عقايد، اخلاق و سليقه ها مى شود. محبت و مودّت حقيقى نسبت به پيامبر اكرم و امامان عليهم السلام، از ارتكاب گناه مى كاهد و مانع از دلبستگى ها و وابستگى هاى كاذب مى شود.
بر اين اساس «محبت اولياى الهى»، يكى از شرايط شفاعت آنان است تا در پرتو آن محبت، از مغفرت، رحمت و لطف الهى بهره مند گردد.222 در منابع دينى آمده است:
ـ «عالم براى كسانى كه با هدايت او ره يافته اند، شفاعت مى كند».223
ـ «امامان معصوم عليهم السلام براى شيعيان و پيروان خود شفاعت مى كنند».224
ـ «كسانى كه حلقه ارتباط و اتصال به اولياى الهى را گسسته و ولايت امامان را نپذيرفته اند، مورد شفاعت آنان قرار نمى گيرند».225
به همين جهت در روايات آمده است: كسى كه ذريه و فرزندان رسول اكرم را آزار دهد، مورد شفاعت آن حضرت نخواهد بود: «به خدا سوگند! براى كسانى كه فرزندان و ذريه ام را آزار كرده باشند، شفاعت نمى كنم»226.

محرومان از شفاعت:
كافران، دشمنان خاندان رسالت، آزاردهندگان فرزندان و ذريه رسول اكرم و كسانى كه رشته محبت و پيوند روحى با شفاعت كنندگان را در دنيا گسسته اند، مورد شفاعت آنان قرار نمى گيرند. منكران شفاعت و سبك شمارندگان نماز نيز از ديگر محرومان از شفاعت اند. رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «شفاعت من در روز قيامت حق است، پس كسى كه به آن ايمان نداشته باشد، مورد شفاعتم نخواهد بود»227 و «شفاعت من براى گنه كاران است، مگر شرك و گناه ظلم».228
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «كسى كه نماز را سبك بشمارد، شفاعت ما هرگز شامل حالش نمى شود».229

فلسفه شفاعت
پرسش 22. شفاعت امامان چه ضرورت دارد؟ اصلاً چه نيازى به شفاعت هست؟ مگر خداوند نمى تواند به طور مستقيم بندگان خود را بيامرزد؟
يك. حكمت شفاعت
نخست بايد دانست از ويژگى هاى انسان آن است كه اگر نافرمانى كند، به طور طبيعى احساس جدايى مى كند؛ هر چند راه توبه باز است و به طور مستقيم مى تواند از خداوند آمرزش بخواهد. بسيارى از افراد از نافرمانى خود، شرمنده بوده و از توبه شكستن احساس نااميدى مى كنند؛ لذا از آنجا كه تمام افعال خداوند بر اساس حكمت و مصلحت استوار است، گشودن باب شفاعت به روى گنه كاران ـ با شرايط خاص ـ بر همين اساس است. بعضى از حكمت ها در زمينه شفاعت عبارت است از:
1ـ1. روزنه اميد
اعتقاد به شفاعت، پديد آورنده روزنه اميد در دل گنه كاران است. به هر حال هر انسانى در طول زندگى خود، گرفتار گناهان و لغزش هايى مى شود. اعتقاد به شفاعت، سبب مى شود كه فرد گنه كار اميدوار باشد كه گناهان براى او سرنوشت قطعى و غير قابل تغيير رقم نزده است و او مى تواند با جلب رضايت خداوند، از طريق اجتناب از گناه و عمل به دستورات او و هم سنخ شدن با اولياى الهى، درِ رحمت و مغفرت الهى را تا روز قيامت به روى خود باز نگه دارد و از شفاعت آنان بهره مند گردد. اگر انسان گنه كار معتقد باشد كه گناهان گذشته او يا لغزش هاى احتمالى، براى او سرنوشت قطعى نامطلوبى پديد مى آورد و به هيچ وسيله اى نمى توان آن را تغيير داد؛ ممكن است دچار يأس و نااميدى شده و روز به روز بار گناه خود را سنگين تر كند و چنين بينديشد: ديگر چه سود كه نيمه باقى مانده عمرم را با رنج طاعت همراه سازم و از لذت گناهان چشم بپوشم.
شفاعت، درى از رحمت الهى است كه به سوى انسان گشوده شده تا او را از خطر يأس و نا اميدى، نجات دهد و به آينده اميدوار سازد.
1ـ2. تشويق به انجام وظايف
نويد به شفاعت و قرار دادن شروطى براى آن، سبب مى شود انسان تلاش و سعى خود را در جهت تحصيل آنها به كار بندد؛ زيرا شفاعت تنها شامل حال كسانى مى شود كه در دنيا با انجام دادن وظايف و دستورات الهى، رشته پيوند خود را با خدا و اولياى الهى، محكم كنند؛ يعنى، بر خلاف گمان عده اى ـ كه اعتقاد به شفاعت را موجب جرأت افراد بر گناه و سر باز زدن از مسؤوليت مى دانند ـ شفاعت عاملى انگيزاننده در جهت عمل به وظايف و ترك گناهان و ايجاد رابطه با خدا و اولياى الهى است.
1ـ3. شفاعت پاداش صالحان
در بيان يكى از حكمت هاى شفاعت آمده است: «شفاعت هديه و جايزه اى است براى كسانى كه عقيده و عمل آنان در دنيا، مورد رضايت خداوند بوده است».230 اين سخن با توجه به شرايط شفاعت روشن تر مى شود؛ زيرا ميان كسى كه توشه اى جز مخالفت، عصيان و كفر نسبت به خداوند ندارد، فرق است با كسى كه سعى و تلاش او در جهت جلب رضايت خدا و حركت در مسير او بوده، لكن گاهى هم دچار خطا و لغزش شده است. شفاعت هديه و جايزه اى به چنين انسان هايى است تا به سبب عقيده و عمل نيك آنها، لغزش ها و گناهانشان بخشوده شود.

دو. حكمت وساطت اولياى خدا
گزينش بندگان صالح به عنوان سبب و واسطه فيض، بر اساس حكمت و مصالحى است:
2ـ1. بزرگداشت اولياى الهى
برگزيدن اولياى الهى به عنوان واسطه هاى فيض مغفرت، در حقيقت نوعى تكريم و تجليل از كسانى است كه تمام عمر خود را در مسير عبوديت و بندگى حضرت حق و جلب رضاى او به كار بسته اند. به همين جهت هر كس در درگاه الهى مقرب تر باشد، از شفاعت بيشترى برخوردار خواهد بود.
همه مؤمنان، شهيدان، عالمان ربانى، اوصيا، ملائكه، امامان معصوم و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شفاعت مى كنند؛ لكن ميزان شفاعت شان يكسان نيست. امام باقر عليه السلام در مورد شفاعت مؤمنان مى فرمايد: «مؤمن به اندازه عمل خود شفاعت مى كند: براى دو نفر، يا خانواده اش و يا قومش».231 پس تكريم اولياى الهى به ميزان درجه عبوديت و بندگى آنان است؛ هر اندازه شفيعان از مرتبه بالاترى از قرب برخوردار باشند، ميزان شفاعت و تكريم آنان بيشتر است.
2ـ2. اثر سازنده در هدايت مردم
قرار دادن اسوه هاى هدايت ـ پيامبران، اوصيا، عالمان و شهيدان ـ به عنوان شفيعان روز رستاخيز، موجب مى شود كه آنان هر چه بيشتر در كانون توجه و اقبال مردم قرار گيرند. مشروط كردن شفاعت به وجود رابطه معنوى و هم سنخى عقيدتى و عملى ميان شفيعان و شفاعت شوندگان، موجب الگوگيرى از ايشان است و نقش تربيتى مهمى را در سعادت و رستگارى انسان ها دارد.
در روايات نيز بر محبت پيامبر اكرم و امامان معصوم عليه السلام و نقش آن در شفاعت، تأكيد شده است؛ زيرا محبت و پيوند عاطفى، سبب شيفتگى و همگونگى با آنان در عقايد و راه و روش عملى است.
2ـ3. تجلى رابطه دنيوى
همان گونه كه اعمال در آخرت تجسّم مى يابد، روابط نيز مجسم خواهد شد. شفاعت اولياى الهى، در حقيقت جلوه گرى رابطه معنوى و هم سنخى روحى شفيعان و شفاعت شوندگان است. اينان كسانى اند كه در زندگى دنيوى، تحت جذبه هدايت گرى اولياى الهى قرار گرفته و با آنان در مسير اطاعت و بندگى خداوند، هم عقيده و همراه بوده و به درجه اى از همراهى و همرازى با آنان رسيده اند.

شفاعت و گناه كار
پرسش 23. آيا اعتقاد به شفاعت، موجب جرأت افراد بر گناه و شانه خالى كردن از مسؤوليت نمى شود؟
شناخت حقيقت «شفاعت» و شرايط و ويژگى هاى آن، آشكار مى سازد كه اعتقاد به شفاعت، نه تنها موجب جرأت بر گناه و شانه خالى كردن از بار مسؤوليت نمى گردد؛ بلكه به عكس موجب ترغيب و تشويق به اجتناب از گناه و عمل به دستورات و وظايف دينى است. به همين جهت توجه به چند نكته بايسته است:
يكم. از آنجا كه شفاعت، منوط به تحقق شرايطى است، اعتقاد به شفاعت، انسان را بر مى انگيزد تا با به دست آوردن آنها، صلاحيت و قابليت «شفاعت شدن» را پيدا كند. از اين رو شفاعت تنها شامل حال كسانى مى شود كه از طريق ايمان و عمل و دورى از گناه، به درجه اى از هم سنخى با شفيعان برسند.
نقش عمل به دستورات و وظايف دينى، در شمول شفاعت به حدى است كه در مواردى ـ حتى سبك شمردن و اهميت ندادن به برخى از احكام الهى ـ موجب محروم شدن از شفاعت مى شود.232
در حقيقت اعتقاد به شفاعت، نه تنها موجب جرأت بر گناه نمى شود؛ بلكه عاملى سازنده در جهت ترغيب و تشويق به انجام دادن وظايف و اجتناب از گناهان است.
دوّم. با توجه به شرايط شفاعت، به هيچ فرد يا گروهى به طور مشخص در اين باره تضمين داده نشده است. لذا ترديد در شفاعت، سبب مى شود كه اشخاص و گروه ها، همواره در حالت سازنده خوف و رجا بمانند.
«رجا» به باز بودن روزنه نجات و اينكه گناهان، سرنوشت قطعى و غير قابل تغيير براى او رقم نزده است و خوف از اينكه آيا شرايط شفاعت (مانند رضايت خداوند) را توانسته ام تحصيل كنم يا نه. اين حالت مانع مى شود كه شخص با آسودگى و بى تفاوتى مرتكب گناه گردد و او را به سوى وظايف و اجتناب از گناه سوق مى دهد.
سوّم. يكى از ويژگى هاى مسأله شفاعت، ابهام آن از نظر زمان وقوع شفاعت است. با توجه به مرحله ها و گذرگاه هاى گوناگون و طولانى پس از مرگ، شفاعت ممكن است پس از ديدن وحشت ها و سختى هاى برزخ و گذرگاه هاى قيامت، شامل حال بندگان شود و ممكن است حتى پس از تحمل مدت ها عذاب، قابليت شفاعت پيدا شود. ابهام در زمان وقوع شفاعت نيز، عاملى در جهت بازدارندگى از ارتكاب گناه است. شفاعت حكم دارو و درمان را دارد؛ همان طور كه امكان درمان، هيچ عاقلى را تشويق به مبتلا كردن خود به بيمارى نمى كند؛ شفاعت نيز ترغيب به گرفتار شدن در دشوارى هاى گناه را نمى كند؛ بلكه تنها به گرفتاران، اميد بخشيده و راه نجات را نشان مى دهد.

شفاعت و عدل الهى
پرسش 24. آيا شفاعت، عدالت خدا را زير سؤال نمى برد و به زبان امروزى «پارتى بازى» نيست؟
بررسى همه جانبه و نگاه به تمام ابعاد مسأله شفاعت ما را به حقايقى رهنمون مى كند كه پاسخ سؤال را به خوبى تبيين مى كند. بدين جهت توجه به نكات ذيل، ضرورى و بايسته است:

يك. استحقاق شفاعت
شفاعت يكى از مظاهر رحمت گسترده الهى است و به اراده خدا و رضايت او، شفيعان اجازه شفاعت دارند؛ يعنى، بر خلاف پارتى بازى است كه شخص مجرم واسطه اى پيدا مى كند و از طريق پول و قدرت، او را وادار مى كند تا بر قاضى و حاكم تأثير بگذارد. در شفاعت، همه چيز تنها و تنها برخاسته از اراده حكيمانه خداوند است و او به شفيع اجازه مى دهد تا بر اساس اراده و خواست الهى، در مورد برخى بندگان ـ كه استحقاق عفو الهى را دارند ـ شفاعت كنند.
شفاعت اولياى الهى، بى حساب و گزاف نيست. تأمّل و درنگ در شرايط شفاعت و شفاعت شوندگان، آشكار مى سازد كه شفاعت در حقيقت، پاداش و جايزه الهى به كسانى است كه در دنيا اهل ايمان و عمل صالح بوده اند؛ يعنى، بر خلاف پارتى بازى ـ كه امرى ناروا و ناحق است و بر پايه استحقاق افراد نيست ـ شفاعت بر مبناى استحقاق و قابليت افراد استوار است. آنان اين قابليت را به واسطه عقيده و عمل خويش در دنيا، تحصيل كرده اند.

دو. قانون شفاعت
شفاعت قانونى حكيمانه و بر اساس رحمت و فضل الهى است و مقدم بر قانون كيفر و عذاب مجرمان است.
به عنوان مثال در قوانين كشورها، طبق يك ماده قانونى، كسى كه مرتكب جرم خاصى شود، بايد پنج سال زندانى بكشد و طبق ماده قانونى ديگر هر مجرمى كه واجد شرايط عفو باشد، قبل از تحمل دوره كامل حبس، مورد عفو قرار گرفته و آزاد مى شود.
عفو چنين مجرمى، نه تبعيض است و نه نقض قانون؛ بلكه بر اساس قانون ديگرى است كه مقدم و حاكم بر قانون اوليه كيفر مجرمان و برخاسته از قابليت شخص مجرم است.

سه. عدم تبعيض در شفاعت
خداوند با هيچ كس رابطه قوم و خويشى ندارد و بين بندگان در امكان بهره مندى از قانون شفاعت، تبعيضى قائل نمى شود.
هر انسانى قادر است با تحصيل شرايط، از شفاعت بهره مند شود و خود را در معرض بخشش و عفو اخروى قرار دهد؛ يعنى، شفاعت، قانونى عام و فراگير و با اعلام قبلى است؛ بر خلاف پارتى بازى كه به صورت گزينشى، فردى، غيرفراگير و نامبتنى بر پايه استحقاق است.

شرايط توسّل
پرسش 25. چرا بعضى اوقات با دعا و يا توسّل به ائمه:، جواب مثبت نمى گيريم؟
توسّل به امامان معصوم عليهم السلام و دعا و درخواست از درگاه خداوند، هر چند سبب مى شود كه انسان به بعضى از خواسته هاى خود نايل شود؛ امّا به معناى آن نيست كه هر خواسته اى با دعا و توسّل برآورده گردد؛ بلكه دعا و توسّل نيز امرى قانون مند است و شرايط و موانعى دارد؛ از جمله:
1. بايد با كمال اعتقاد و اخلاص در نيت صورت بگيرد؛ چرا كه عطاياى الهى به اندازه نيّت خالصانه، سرازير مى شود. حضرت على عليه السلام مى فرمايد: «ان العطيّة على قدر النيّة»؛ «بخشش الهى به اندازه [ اخلاص در ]نيّت است».233
2. خواسته و حاجت انسان، بايد معقول و مشروع باشد.
3. دعا و توسّل بايد در كنار به كارگيرى اسباب و عوامل طبيعى داراى نقش در برآمدن حاجت باشد.
4. از شرايط بسيار مهم و مؤثر در استجابت دعا و توسّل، ايمان و عمل صالح است. طبيعى است، كسى كه پيمان خويش را در برابر خداوند شكسته است؛ نبايد انتظار داشته باشد هر خواسته اى را به سرعت اجابت يافته ببيند.
5. گاهى زمان مناسب براى تحقق مطلوب و خواسته شخص، فرا نرسيده است. در چنين حالتى با طول كشيدن زمان اجابت، در شخص حالت انابه و تضرع به درگاه الهى ايجاد مى شود و رابطه معنوى و عاطفى اش با امامان عليهم السلام طول مى كشد و در نتيجه ارتباط او با خدا محكم تر مى شود.
در حقيقت، خود توفيق بر دعا و توسّل، اوج عبوديت و بندگى و نشانه لطف و عنايت حضرت حق به انسان است و الطاف و رحمت هاى بزرگ ترى را به دنبال دارد؛ مولانا سروده است:
آن يكى الله مى گفتى شبى
تا كه شيرين مى شد از ذكرش لبى
گفت شيطان: آخر اى بسيار گو!
اين همه «الله» را «لبيك» كو؟
مى نيايد يك جواب از پيش تخت
چند «الله» مى زنى با روى سخت
او شكسته دل شد و بنهاد سر
ديد در خواب او خضر اندر خضر
گفت: «هين» از ذكر چون وامانده اى
چون پشيمانى از آن كش خوانده اى؟
گفت: لبيكم نمى آيد جواب
زآن همى ترسم كه باشم ردّ باب
گفت: آن «الله» تو «لبيك» ماست
و آن نياز و سوز و دردت پيكِ ماست
ترس و عشق تو كمند لطف ماست
زير هر يا ربّ تو لبيك هاست234
6. گاهى برآورده شدن حاجت شخص، به مصلحت و نفع وى نيست و صلاح او در عدم استجابت آن است: «عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»235؛ «بسا چيزى را خوش نمى داريد و حال آنكه براى شما خوب است و بسا چيزى را دوست مى داريد و آن براى شما بد است؛ خدا مى داند و شما نمى دانيد».
در چنين حالتى به ظاهر حاجت شخص برآورده نمى شود؛ امّا اين به نفع و صلاح او است و در واقع دعاى او ـ كه درخواست خير و مصلحت خود است ـ به گونه اى پنهان و ناآشكار برآورده مى شود. در هر صورت خداوند، به جهت دعا و توسّل انسان، اجر عظيمى به او عطا مى كند و وى از نعمت ارتباط و تقرب به خدا و امامان عليهم السلام بهره مند مى شود. به هر حال انسان نبايد از دعا و توسّل مأيوس گردد؛ زيرا هيچ گاه باب رحمت الهى به سوى كسى بسته نيست. چه حاجت برآورده شود و چه بنابر مصلحت شخص، در ظاهر برآورده نشود؛ چرا كه اين گونه بر نيامدن حاجت، در واقع برآمدنى پنهانى است. از طرفى خود دعا و توسلِ انسان، لبيك و اجابت الهى است.


 

 

پی نوشت ها:


1. 29/8/58.

2. 14/8/59.

3. 29/8/58.

4. از حضرت حسين عليه السلام روايت شده است كه فرمود: هيچ بنده اى براى ما اشكى نريزد مگر آنكه خداوند به سبب آن، او را روزگارى در بهشت فرود آورد. بحار، ج 44، ص 279.

5. 30/3/61.

6. 30/3/61.

7. 17/4/58.

8. 30/3/61.

9.4/7/58.

10. بيانات مقام معظم رهبرى مدظله العالى، در جمع فرماندهان لشكر 27 حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم، 2/3/75.

11 ـ انعام 6 آيه 11 ؛ نمل(27) آيه 69 ؛ عنكبوت (29) آيه 20 ؛ روم(30) آيه 42.

12 ـ قصص28 آيه 41 .

13 ـ ابراهيم14 آيات 28 ـ 29 .

14 ـ يوسف 12 آيه 108 .

15 ـ آل عمران3 آيه 14 .

16 ـ ر.ك: نهج البلاغه، نامه 62 .

17 ـ حج22 آيه 40 .

18 ـ توبه9 آيه 111 .

19. به نقل آلوسى در جزء 26 تفسير روح المعانى ص 66 از تاريخ ابن الوردى و كتاب وافى الوفيات.
 

20. سوره نمل، آيه 14.

21. از حضرت سيدالشهداء عليه السلام رواياتى در مسائل فقهى از طرق شيعه نقل شده است، ولى آنهارواياتى است كه به روايات ائمه ديگر مانند حضرت صادق و حضرت موسى بن جعفر و حضرت رضا عليه السلام رسيده «عن الصادق عن ابيه عن آبائه عن على عليه السلام و عن النبى صلى الله عليه و آلهمثلا» و آنچه ما نفى كرديم روايتى است كه غير امام از آن حضرت نقل كرده باشد كه دليل مراجعه مردم باشد.

22. ر.ك: محمد صادق نجمى، سخنان حسين بن على عليه السلام از مدينه تا كربلا، ص132 - 131، چاپ انتشارات اسلامى، قم، ص74.

23. ناصر مكارم شيرازى، القواعد الفقهيه، ج1، ص 437؛ مدرسة الامام على ابن ابى طالب عليه السلام، قم 1416.

24. تاريخ طبرى، ج 7، ص 300؛ كامل ابن اثير، ج 3، ص 280.

25. ر.ك: تاريخ طبرى، ج 7، ص 168؛ محمد صادق نجمى، سخنان حسين بن على عليه السلام، ص 140.

26. تاريخ طبرى، ج 7، ص 306؛ كامل ابن اثير، ج 3، ص 282.

27. جواهر الكلام، ج 21، ص 367.

28. وسائل الشيعه، ابواب الامر و النهى، باب 2، حديث1.

29. البته در چنين شرايطى اگر شخص امر به معروف و نهى از منكر كننده ديگران را به يارى خود دعوت كند بر آنان لازم خواهد بود كه به ياريش بشتابند زيرا به فرموده پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله«من سمع رجلاً ينادى يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم» اصول الكافى، ج 2، ص 164، حديث 5.

30. الامامة و السياسة، ج 1، ص 180: «و انى لا اعلم لها [للامة] فتنة اعظم من امارتك عليها».

31. همان: «و انى واللّه ما اعرف افضل من جهادك فان افعل فانه قربة الى ربّى و ان لم افعله فأستغفر اللّه لدينى». در بحارالانوار ج 44، ص 213، «استغفراللّه لذنبى» آمده است.

32. موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام، ص 239: «و معاذ اللّه ان انقض عهدا عهده اليك اخى الحسن عليه السلام».

33. الارشاد، مفيد، ص 355: «الا و انى كنت منيّت الحسن أشياء و اعطيته اشياء و جميعها تحت قدمىَّ لا أفى بشى ء منها له».

34. نهج البلاغه، خطبه 126.

35. مقاتل الطالبيين، ص 40: «... و لكن قد علمت انى اطول منك ولاية و اقدم منك لهذه الامّة تجربة و اكبر منك سنّا ... فادخل فى طاعتى».

36. الارشاد، ص 357.

37. موسوعة كلمات الامام الحسين عليه السلام، ص 209 و 210.

38. الاخبار الطوال، ص 227؛ تجارب الامم، ج 2، ص 39.

39. تاريخ ابن عساكر، ترجمة الامام الحسين عليه السلام، ص 7، ح 5.

40. بحارالانوار، ج 44، ص 212.

41. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 228؛ الامامة و السياسة، ج 1، ص 186.

42. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 228.

43. وقعة الطف، ص 75: «اما بعد فخذ حسينا و عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن الزبير بالبيعة اخذا شديدا ليست فيه رخصة حتى يبايعوا و السلام».

44. ابن اعتم، الفتوح، ج 5، ص 12؛ وقعة الطف، ص 81.

45. وقعة الطف، ص 77.

46. همان، ص 85 و 86.

47. قصص 28، آيه 21.

48. آل عمران 3، آيه 97.

49. وقعة الطف، صص 103 ـ 107.

50. همان، ص 88: «فاقبل اهلها يختلفون اليه و يأتونه و من كان بها من المعتمرين و اهل الآفاق».

51. همان، ص 147.

52. عن الصادق عليه السلام: «... ان الحسين بن على عليه السلام خرج يوم التروية الى العراق و كان معتمرا». ر.ك. وسائل الشيعه، ج 1، ص 246، كتاب حج، باب 7، ابواب العمرة ج 2 و 3.

53. ابن كثير، البداية و النهاية، ج 8، ص 159.

54. وقعة الطف، ص 152.

55. سيد بن طاووس، لهوف، ص 82.

56. همان. به غلط در اين متن فرمانده آنان «عمر بن سعد بن ابى وقاص» ذكر شده كه در متون ديگر به عمرو بن سعيد بن عاص تصحيح شده است.

57. ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 546.

58. الهوف، ص 123 و 124.

59. طريحى، المنتخب، ص 439.

60. به جهت آگاهى بيشتر از نفس عزت طلبى در نهضت امام عليه السلام و چگونگى چالش آن با اين روايت هاى دروغين و كيفيت متن و سند اين روايات ر.ك: مقاله «عزت طلبى در نهضت امام حسين عليه السلام»، نعمت اللّه صفرى فروشانى، مندرج در مجله حكومت اسلامى، ش 26، ص 79 ـ 116.

61. ج 2، ص 8.

62. سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص 256.

63. الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 578.

64. همان.

65. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 241.

66. لهوف، ص 82.

67. تذكرة الخواص، ص 275؛ «و انسيت انفاذ اعوانك الى حرم اللّه لتقتل الحسين عليه السلام» و نيز ر.ك: تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 249.

68. ابن عبدريه، العقد الفريد، ج 5، ص 130؛ سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 165.

69. تجارب الامم، ج 2، ص 77: «كتب يزيد الى عبيداللّه بن زياد ان اغز ابن الزبير فَقال: و اللّه لا اجمعها للفاسق ابدا اقتل ابن رسول اللّه و اغزوا ابن زبير».

70. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 248.

71. همان، ج 2، ص 254.

72. براى آگاهى بيشتر ر.ك: الركب الحسينى فى الشام و منه الى المدينة المنورة، ج 6، از مجموعه مع الركب الحسينى من المدينة الى المدينه، ج 6، ص 54ـ61.

73. تذكرة الخواص، 29.

74. تجارب الامم، ج 2، ص 77.

75. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 245.

76. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 280.

77. مقتل خوارزمى، ج 2، ص 58؛ تذكرة الخواص، ص 261.
 

78. الكامل، ابن اثير، ج 2، ص 593.

79. همان، ص 602.

80. بحارالانوار، ج 44، ص 364.

81. درباره اين فكر غلط مسيحيت كه آدم مرد اصالت دارد و حوا (زن) تبعيّت، و مبارزه قرآن با اين تفكر، استاد مطهرى مفصل بحث كرده است. ر. ك: حماسه حسينى، ج 1، صص 406ـ404.

82. حماسه حسينى، ج 1، صص 411ـ397 و ج 2، صص 236ـ231.

83. شهيدى، سيد جعفر، قيام امام حسين عليه السلام، ص 185.

84. آيتى، محمد ابراهيم، بررسى تاريخ عاشورا، ص 47.

85. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 159.

86. احزاب 33: آيه 33 «بى شك خداوند مى خواهد هرگونه پليدى را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك سازد، پاك ساختنى».

87. اخطب خوارزمى، مقتل الحسين عليه السلام، ج 2، ص 61؛ اللهوف، ص 74.

88. نگا: امام حسن و امام حسين عليهماالسلام، ص 145.

89. بحارالانوار، ج 44، ص 145.

90. خصال، ج 1، ص 131.

91. بحارالانوار، ج 45، ص 207.

92. مصباح المتهجد، ص 713.

93. امام حسن و امام حسين عليهماالسلام، ص 143.

94. حسين، نفس مطمئنة، ص 56.

95. بحارالانوار، ج 44، ص 284.

96. همان، ج 45، ص 257.

97. بحارالانوار، ج 101، ص 320.

98. مصطفى آرنگ به نقل از اشك حسينى، سرمايه شيعه، ص 66.
 

99. المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم، ج 7، ص 15.

100. تكملة تاريخ الطبى، ص 183.

101. مرآت الجنان، ج 3، ص 247. مقصود عزادارى به طور علنى است.

102. النجوم الزاهرة فى ملوك مصر و قاهرة، ج 4،ص 218.

103. الخطط، مقريزى، 2/289. و نيز ر.ك: النجوم الزاهرة، ج 4؛ ص 126، بخش وقايع سال 366؛ اتعاظ الحنفاء، مقريزى، ج 2،ص 67 به نقل از: سياهپوشى در سوگ ائمه نور، صص 161ـ162.

104. در اين خصوص نگا: مقالات تاريخى، رسول جعفريان، ج اوّل، صفحات 183 ـ 185، 201ـ206.

105. در اين خصوص نگا: حسين، نفس مطمئنه، صص 5 ـ 18.

106. نگا: بحارالانوار، ج 44، ص 223، 243، 244، 245، 281، 282، 289، 291، 293 و ... .

107. شيخ صدوق، امالى، ص 77.

108. نگا: يادداشت هايى در زمينه فرهنگ و تاريخ، صص 272ـ273.

109. ابن اثير يكى از مورخان برجسته مى نويسد: ابومسلم خراسانى روزى خطبه خواند. مردى برخاست و پرسيد: اين علامت سياه كه بر تو مى بينم، چيست؟ گفت: ابوزبير از جابر بن عبدالله انصارى روايت كرده است كه گفت: پيغمبر صلى الله عليه و آله هنگام فتح مكه عمامه سياهى بر سر داشت و اين لباس هيبت و لباس دولت است. ترجمه الكامل، ج 9، ص 114.

110. بحارالانوار، ج 43، صص 174 ـ 180.

111. نگا: سياهپوشى در سوگ ائمه نور، صص 31 ـ 53.

112. نگا: معجم البلدان، حموى، ج 3، ص 452 و تاريخ گيلان و ديلمستان، ص 223.

113. دائرة المعارف، ج 6، ص 710 ـ 722.

114.
115. ربيع الابرار و نصوص الاخبار، ج 3، ص 747.

116. اخبار الدولة العباسية، ص 247.

117. السيرة النبوية، ج 3، صص 10 ـ 11.

118. نگا: تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج 2، ص 127.

119. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 16، ص 22.

120. بحارالانوار، ج 45، ص 188 و وسائل الشيعه، ج 2، ص 890.

121. شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 172.

122. اخبار الدولة العباسية، صص 230ـ232 و 242.

123. نگا: سياهپوشى در سوگ ائمه نور، صص 195 ـ 200، 129ـ155، 76 و 77.

124. العبقرى الحسان، ج 1، ص 199، به نقل از اشك حسينى، سرمايه شيعه، ص 36 و 37.

125. در اين خصوص نگا: تفسير و نقد و تحليل مثنوى، ج 2، دفتر 2، صص 263 ـ 272.

126. مثنوى، ج 3، دفتر 5.
 

127. نهج البلاغه، خ 176، ص 185.

128. مثنوى، ج 1، دفتر 2.
 

129. مفاتيح الجنان، دعاى ابوحمزه ثمالى.

130. حافظ.
 

131. اصول كافى، ج 2، كتاب الدعاء، باب البكاء.

132. نگا: دوست شناسى و دشمن شناسى در قرآن، فصل 3.

133. نگا: السيرة الحلبيه، ج 2، ص 247؛ بحارالانوار، ج 36، ص 349، ج 43، ص 238، ج 28، ص 37، ج 22، ص 484، همان، ج 82، ص 104، همان، ج 42، ص 283 و ص 288 و ... .

134. حافظ.
 

135. دعاى ابوحمزه ثمالى.

136. اصول كافى، ج 2، كتاب الدعاء، باب البكاء.

137. بحارالانوار، ج 73، ص 157.

138. مثنوى، ج 2، دفتر 3.
 

139. اصول كافى، همانجا.

140. مثنوى، ج 3، دفتر 5.
 

141. اسراء 17، آيه 107 ـ 109.

142. مثنوى، ج 1، دفتر 2.
 

143. ميزان الحكمة، ج 1، ص 455، روايت 1845.

144. همان، ح 1846.

145. مثنوى، ج 3، دفتر 5.
 

146. مريم 19، آيه 58.

147. حافظ.
 

148. مائده 5، آيه 83.

149. مقالات، ج 3، ص 379.

150. مثنوى، ج 3، دفتر 5.
 

151. اصول كافى، همانجا.

152. همان.

153. مفاتيح الجنان، دعاى بعد از زيارت اميرالمؤمنين.

154. دعاى ابوحمزه ثمالى.

155. مرآه العقول، ج 12، ص 56.

156. در اين خصوص نگا: تجسم عمل و شفاعت، صص 106 ـ 116.

157. بحارالانوار، ج 8، ص 53.

158. مثنوى، دفتر 5، ابيات 2267 - 2262.
 

159. نگا: منتخب ميزان الحكمه، ص 249.

160. «فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق».

161. علامه طباطبايى، الميزان، ج 16، ص 203.

162. انگيزش و هيجان، ص 367.

163. روانشناسى شادى، ص 42 و 172.

164. جلوه هاى شادى در فرهنگ و شريعت، ص 47.

165. روان شناسى شادى، روان شناسى كمال، راز شاد زيستن و....

166. ناصر خسرو.
 

167. شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة، ج 5، باب ملابس؛ شيخ طوسى، امالى، ح 45؛ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 71، ص 95؛ آيين زندگى، ص 34.

168. رودكى.
 

169. توبه 9، آيه 82.

170. گفتارها، ج 2، ص 225 ـ 226.

171. ر.ك: سوره الرحمن، واقعه ويس.

172. اعراف 7، آيه 32.

173. گفتارها، ج2، ص227ـ228.

174. بحرانى، تحف العقول، ص49.

175. آمدى، غررالحكم، ح2023.

176. همان، ح1084.

177. بحارالانوار، ج78، ص12.

178. كلينى، اصول كافى، ج2، ص663.

179. همان.

180. بحارالانوار، ج75، ص321.

181. كافى، ج2، ص192.

182. وسائل الشيعه، ج12، ص112، بحارالانوار، ج16، ص298؛ حسين نورى، مستدرك الوسائل، ج8، ص418.

183. فرودسى.
 

184. اخلاق اسلامى، ص98ـ99؛ اخلاق الهى، ج5، ص238.

185. يكى از صحابيان از رسول خدا پرسيد: «آيا اگر با دوستان خود شوخى كنيم و بخنديم، اشكالى دارد؟ حضرت فرمود: اگر سخن ناشايستى در ميان نباشد، اشكالى ندارد كافى، ج2، ص663 ن تحف العقول، ص323.

186. غررالحكم، ص222.

187. كافى، ج2، ص665.

188. اخلاق الهى، ج5، ص256ـ257.

189. كافى، ج2، ص664.

190. غررالحكم، ص222.

191. اخلاق الهى، ج5، ص258ـ259.

192. همان.

193. كافى، ج2، ص163؛ وسائل الشيعه، ج20، ص213.

194. شبسترى.
 

195. مولوى.
 

196. همان.
 

197. اميرمؤمنان، على عليه السلام در توصيف عارفانه مى فرمايد: «زاهدان، در دنيا اگر چه بخندند، قلبشان مى گريد و اگر چه شاد باشند، اندوهشان شديد است نهج البلاغه، خطبه 113؛ ر.ك: شرح مقامات اربعين، ص260ـ262..

198. ر.ك: الطريحى، مجمع البحرين، ج 1، ص 237، معين، محمد، فرهنگ فارسى، ج 1، ص 1185، مفردات راغب، ص 81.

199. محدثى، جواد، درسهايى از زيارات عاشورا، ص 14، عزيزى تهرانى، اصغر؛ شرح زيارت عاشورا، ص 35.

200. اسراء 17، آيه 33.

201. ر.ك. فرهنگ عاشورا، واژه «ثار».

202. محاسن برقى، ج 1، ص 291.

203. كامل الزيارات، ص 368 و ص 406.

204. ماكس لوچه، ترجمه منيره روانى پور، 1368.

205. همان.

206. اكبر زاده، 1374.

207. رمضان زاده، 1371.

208. اكبر زاده، 1374.

209. بحارالانوار، ج 83، ص 248.

210. همان، ج 78، ص 330؛ رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 8، ص 472.

211. نذير الحمدان، 2002.

212. قصص 28، آيه 73؛ اسراء (17)، آيه 17؛ فرقان 25، آيه 47؛ يونس (10)، آيه 67.

213. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج16، ص22.

214. طريقه دار، 1380.

215. طه 20، آيه 109.

216. انبياء 21، آيه 28.

217. ميزان الحكمه، ج 4، ص 1472، ح 9482.

218. بحار الانوار، ج 75، ص 220.

219. مدثر 74، آيات 48 ـ 42.

220. ميزان الحكمه، ج 4، ص 1472، ح 9485.

221. بحارالانوار، ج 27، ص 158، ح 3؛ كنز العمال، ج 14، ص 399، ح 39057.

222. ر.ك: محمد شجاعى، تجسم عمل و شفاعت، ص 106.

223. ميزان الحكمه، ج 4، ص 1475، ح 9506.

224. همان، ح 9504 و 9505؛ بحارالانوار، ج 8، ص 43، ح 34، 42، 43 و ص 36 و 37.

225. بحار الانوار، ج 8، ص 736، ح 9.

226. امالى صدوق، ص 370؛ بحارالانوار، ج 93، ص 218، ح 4.

227. ميزان الحكمه، ج 4، ص 1472، ح 9487؛ كنز العمال، ج 14، ص 399، ح 39059.

228. ميزان الحكمه، ج 4، ص 1472، ح 9484.

229. همان، ح 9486.

230. بحار الانوار، ج 8، ص 40، ح 22 و 23.

231. ميزان الحكمه، ج 4، ص 1476، ح 9523.

232. ميزان الحكمه، ج 4، ص 1472، ح 9486؛ كافى، ج 3، ص 270.

233. نهج البلاغه، نامه 31.

234. مثنوى، دفتر سوم.


235. بقره 2، آيه 216.

236. العبقرى الحسان، ج 1، ص 199، به نقل از اشك حسينى، سرمايه شيعه، ص 36 و 37.

237. ر.ك: الطريحى، مجمع البحرين، ج 1، ص 237، معين، محمد، فرهنگ فارسى، ج 1، ص 1185، مفردات راغب، ص 81.

238. محدثى، جواد، درسهايى از زيارات عاشورا، ص 14، عزيزى تهرانى، اصغر؛ شرح زيارت عاشورا، ص 35.

239. اسراء 17، آيه 33.

240. ر.ك. فرهنگ عاشورا، واژه «ثار».

241. محاسن برقى، ج 1، ص 291.

242. كامل الزيارات، ص 368 و ص 406.

 



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها