خانه> کتاب >1151


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
نظرات مقاله «پيامد...
احضار روح با نعلبك...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
علامت قبولي توبه
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
جلسه خواستگاري
...

همه شرايط وضو
گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
دفتر 30 پرسش ها و ...
لیست کتب اداره مشا...
ايميل هايي از شيطا...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
اخلاق پيامبر(2)- م...
خاطره اي جالب از ز...
موي بلند و وضو
شيوه هاي کنترل نفس...
دوستي با نامحرم در...
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2116

بازدید مقالات:
6607939

بازدید سوالات:
2592151



گفتم ، گفت بازديد: 1895

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


 

 

 

گفتم، گفت

جواد محدثى
سرشناسه: محدثى، جواد، 1332.
عوان و نام پديدآور: گفتم، گفت / مؤلف، جواد محدثى؛

 تنظيم و نظارت نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها معاونت آموزش و تبليغ.
مشخصات نشر: قم، نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها، دفتر نشر معارف، 1388.
مشخصات ظاهرى: 86 ص.
فروست: كتاب هاى پرسمان؛ دفتر هشتم.
شابك: 700 تومان، 978-964-531-232-7
وضعيت فهرست نويسى: فيپا.
موضوع: خودسازى (اسلام).
موضوع: خودشناسى ـ جنبه هاى مذهبى ـ اسلام.
موضوع: خدا و انسان (اسلام).
شناسه افزوده: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها، دفتر نشر معارف.
رده بندى كنگره: 1388 7 گ 3 م/250BP.
رده بندى ديويى: 63/297.
شماره كتابشناسى ملى: 1864352.
تنظيم و نظارت: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها
معاونت آموزش و تبليغ
صفحه آرايى: اميرحسين عليزاده
شابك: 7 ـ 232 ـ 531 ـ 964 ـ 978
نوبت چاپ: اول ـ زمستان 88
ناشر: دفتر نشر معارف
تيراژ: 5000 نسخه
قيمت: 700 تومان
همه حقوق محفوظ است
مراكز پخش
1. قم: بلوار امين ـ بلوار جمهورى ـ معاونت آموزش و تبليغ، تلفن 2904440
3. فروشگاه شماره 1: قم، خيابان شهدا، روبروى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن: 7735451
4. فروشگاه شماره 2: تهران، خيابان انقلاب، چهارراه كالج، پلاك 791، تلفن: 88911212 نمابر: 88809386
نشانى اينترنت:WWW.nashremaaref.ir
پست الكترونيك: info@nashremaaref.ir


فهرست
رابطه عشق و عرفان··· 9
كوتوله هاى انسانى··· 17
اى برادر سيرت زيبا بيار!··· 27
رابطه درون و برون··· 37
سرمشق بهار··· 47
مسابقات ارزشى··· 55
ميهمان يا ميزبان؟··· 65
زيارت حرمين، خود را يافتن و خود را گم كردن··· 73


مقدمه ناشر
پرسش حق دانشجو است و پرسمان، نخستين ماهنامه اى بود كه براى مشاوره و پاسخ دهى به نيازهاى فكرى نسل جوان شكل گرفت و استقبال بسيار خوب دانشجويان، ما را به تداوم اين راه تشويق كرد.
كتاب هاى پرسمان مجموعه اى است كه تلاش دارد صفحات ثابت نويسندگان پرسمان را به صورت مستقل منتشر كند؛ گفتم، گفت هشتمين دفتر از اين مجموعه است كه مخاطبان پرسمان، پيشتر آن را در صفحهگام به گام پى مى گرفتند. ضمن سپاس از حجه الاسلام و المسلمين جواد محدثى، نويسنده محترم اين دفتر، اميد است كه به لطف حضرت حق، دفترهاى بعدى را نيز آماده و منتشر كنيم.
مدير مسئول پرسمان


مقدمه نويسنده:
رسيدن به «خودآگاهى»، خواسته هر انسان كمال طلب است.
«معرفت»، راه را روشن و هدف را تعيين مى كند. آنگاه، پاى اراده لازم است، تا به سوى «هدف» راه پيمود و با موانع جنگيد و عقبه ها را پشت سر گذاشت و به مقصد رسيد. آنچه در قالب «گفتم، گفت» در اين اثر مطالعه مى كنيد، قدم به قدم ابهام هاى ذهنى را مى زدايد و افق روشن ترى ترسيم مى كند، تا در سايه خودشناسى و خودسازى، به «هدف زندگى» نزديك تر شويم.
گفتار نخست «رابطه عشق و عرفان» نقش عشق و محبت و معرفت را در عمل آفرينى و انگيزه پرورى نشان مى دهد.
«كوتوله هاى انسانى»، موضوع خودشناسى و رسيدن به بلوغ انسانى را طرح مى كند.
«اى برادر سيرت زيبا بيار»، بحثى درباره جمال و زيبايى است و نقبى به سوى «جمال برين» و زيبايى هاى فراتر از ماديات و حسن ظاهر مى زند.
در گفتار «رابطه درون و برون»، ارتباط دو جانبه حالات درونى و بيرونى انسان مطرح است و اينكه چگونه فضاى بيرونى، بر حالات باطنى ما انسان ها اثر مى گذارد.
«سرمشق بهار» درس هايى را كه از تحول طبيعت در آغاز سال مى توان گرفت ترسيم مى كند و مرورى بر كارنامه عمر و حاصل زندگى است.
«مسابقات ورزشى»، مفاهيم معنوى و اخلاقى و تربيتى را، با استفاده از اصطلاحات و موضوعات ورزش بيان مى كند.
«ميهمان يا ميزبان؟»، نگاهى دارد به ضيافت معنوى بر سر سفره «ماه رمضان» و آثار سازندگى هاى روزه در اين ماه نورانى و خدايى.
در بخش «زيارت حرمين»، هم حكمت ها، درس ها، سازندگى ها، معارفى را كه در زيارت خانه خدا و حج و ديدار كعبه و مدينه النبى نهفته است، بازگو مى كند.
به جز گفتار اخير، همه مطالب ديگر پيشتر در مجله «پرسمان» (سال 1384) در چند شماره به چاپ رسيده است.
اميد است كه نشر اين مجموعه، گامى در راستاى ارتقاى معرفت دينى باشد و در سلوك معنوى و تهذيب نفس و خودسازى جوانان، مؤثر باشد.
قم. جواد محدثى ـ 1388 ش.


رابطه عشق و عرفان
عشق مقدم است يا شناخت؟
به تعبير ديگر اول دوست مى داريم، بعداً مى شناسيم، يا اول معرفت و شناخت به دست مى آوريم، بعد از آن علاقه و محبت پيدا مى شود؟
پرسشى بود كه به ظاهر ساده مى آمد، اما به دليل اينكه هر دو نمونه را خبر داشتم، برايم مبهم بود.
گفتم: من فكر مى كنم اگر علاقه مند باشيم، ما را به دنبال شناخت مى كشد.
گفت: تا نشناسيم، چگونه علاقه پيدا مى شود؟
گفتم: گاهى از فضاى عمومى، از جوّ، از عادت، از روح جمعى، نمى دانم از راه هاى ديگر، شوق و علاقه نسبت به چيزى پيدا مى شود. اين كشش، ما را درگير با يك موضوع يا شخص يا حادثه مى كند. سراغش مى رويم. نزديك تر كه مى شويم تازه چيزهاى تازه اى مى بينيم و مى فهميم كه علاقه ما بيشتر مى شود.
گفت: شايد هم عميق تر و ريشه دارتر مى شود.
گفتم: شايد هم از ابهام به وضوح مى رسد و خطوط و چارچوب آن محبت، روشن تر ترسيم مى شود.
گفت: بگذار من هم دليل خودم را بگويم. ما چرا به چيزى يا كسى محبت پيدا مى كنيم؟ رمز جاذبه اشياء براى ما در چيست؟ آيا غير از اين است كه در آن «مورد محبت»، نشانه هايى از كمال، جمال، خوبى، جامعيت، سودمندى، جاودانگى و خير مى بينيم و به آن علاقه مند مى شويم؟ فطرت ما به سوى آنچه خوب و زيبا و خير باشد كشيده مى شود. اين را مى گويند «قانون جذب و انجذاب».
گفتم: مثلاً ما به پدر و مادر محبت داريم، يا والدين به فرزندانشان دلبستگى دارند. در آنها چه ديده اند كه شيفته شده اند؟
گفت: مگر والدين، تأمين كننده نيازهاى عاطفى و روحى فرزندان نيستند؟ مگر پدران و مادران تداوم وجود خود را در «آينه فرزندان» نمى بينند؟ چه خيرى و جاذبه اى زيباتر از اين؟
گفتم: ولى من فكر مى كنم اين محبت در نهاد آنان وجود دارد. در سايه اين عشق، به هم نزديك مى شوند و به خوبى ها، فايده ها و زيبايى هايى يكديگر پى مى برند.
گفت: آيا شده است شما به كسى كه نمى شناسيد، علاقمند باشيد؟ يا براى رفتن به شهر و كشورى كه هيچ اطلاعى از آن نداريد، مشتاق باشيد؟
گفتم: نه، دليلى ندارد كه دل به چيزى بسپارم كه از آن هيچ نمى دانم؟
گفت: داريم به هم نزديك مى شويم. گاهى از كنار كسى رد مى شوى كه او را نمى شناسى، يا در كنار كسى مى نشينى كه صرفاً به عنوان يك فرد برايت مطرح است و از افكار، روحيات، سوابق، ويژگى ها، موقعيت اجتماعى و جايگاه خاص او اطلاعى ندارى. برخوردت هم عادى است و بى احساس. اما همين كه بدانى آن كه در كنارت نشسته يا از برابرت گذشته، فلان دانشمند، فلان هنرمند، فلان قهرمان، فلان ايثارگر و فلان نيكوكار است، احساس مى كنى به طرف او كشيده مى شوى و علاقه پيدا مى كنى، حس احترام در تو جوانه مى زند، دوست دارى با او هم سخن شوى، يا او هم تو را بشناسد و با تو گرم بگيرد. اين حس از كى پيدا مى شود؟ از همان زمان كه نسبت به او شناخت پيدا مى كنى.
گفتم: اين را قبول دارم. يك بار در يك مسافرت، با كسى كه در صندلى كنار من نشسته بود، آشنا شدم و تصادفى فهميدم كه او يكى از استادان معروف و مهم است. خيلى خوشحال شدم. قبلاً چيزهايى درباره او شنيده بودم، اما در طول چند ساعت همسفرى و با حرف هايى كه با هم زديم و خاطراتى كه گفت، اطلاعاتم درباره او چند برابر شد و علاقه ام هم به او به همين نسبت افزايش يافت.
گفت: پس در اين ميان يك چيز به صورت «قاعده» روشن مى شود و آن اينكه اگر بخواهيم علاقه ما به چيزى يا كسى يا موضوعى بيشتر شود، راهش افزايش آگاهى نسبت به آن است.
گفتم: من از خيلى وقت پيش مى شنيدم كه عشق به خدا چنين و چنان است و دوست داشتم كه من نيز مثل بعضى از عارفان و وارستگان، خدا را دوست داشته باشم و مزه اين دوستى را بچشم و ثمره آن را در زندگى ام حس كنم. راستى، راه پيدا كردن اين علاقه چيست؟ چرا بعضى ها احساس محبت نسبت به او ندارند؟
گفت: اين بى علاقگى ها به خاطر بى معرفتى يا كم معرفتى است. هر چه خدا را، جلال و جمال او را، نعمت هاى او را، احسان هايى كه به تو كرده و خوبى هايى كه در حق تو انجام داده بشناسى، بيشتر دوستش خواهى داشت. اتفاقاً اين موضوع، در گفت وگويى كه ميان خداوند و يكى از پيامبرانش بوده است، به صراحت مطرح شده است.
گفتم: يعنى اينكه چطور مى شود عاشق خدا شد و او را دوست داشت؟
گفت: آرى. خداوند روزى به حضرت داود وحى كرد كه: اى داود: مرا دوست بدار و مردم را هم دوستدار من ساز. داود پيامبر به خداوند عرض كرد: خودم به تو محبت و علاقه دارم. مردم را چگونه به تو علاقمند سازم؟ خدا فرمود: نعمت هاى مرا براى آنان يادآورى كن. وقتى بدانند چه نعمت هايى از سوى من به آنان عطا شده است، مرا دوست خواهند داشت.
گفتم: خوب، از اين محبت چه چيزى عايدمان مى شود؟
گفت: محبت، اطاعت مى آورد و دوستى به همراهى منتهى مى شود.
گفتم: كمى بيشتر توضيح بده. مى خواهم فرق انسان هايى را كه خدا دوست هستند، با آنان كه خدا را نمى شناسند يا دوست ندارند نيز بدانم.
گفت: تا حالا شده كه كسى را زياد دوست داشته باشى و خاطرش برايت عزيز باشد؟
گفتم: بله، خيلى هم شده.
گفت: آيا شده به خاطر دوستت و علاقه اى كه به او دارى، برنامه خودت را تغيير دهى يا از آنچه دلت مى خواهد صرف نظر كنى؟
گفتم: آرى، اين هم برايم پيش آمده است.
گفت: اين از آثار عشق و محبت است. يعنى محبت و علاقه، انسان را از «خود» بيرون مى آورد و بسته به ديگرى مى سازد. وقتى عشق باشد، حاضر نيستى حرفى بر خلاف نظر معشوقت بزنى يا كارى بر خلاف رضايت او انجام دهى. حاضرى هر سختى را بر خود هموار سازى تا او از تو نرنجد. اين مقتضاى محبت است، البته اگر علاقه، واقعى باشد نه شعار و ادعا.
گفتم: فكر مى كنم شعر معروف باباطاهر عريان هم به همين نكته اشاره دارد كه مى گويد:
يكى درد و يكى درمان پسندد
يكى وصل و يكى هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
گفت: الحق كه به جا گفتى. يعنى باباطاهر به جا و زيبا گفته است. وقتى محبوب و جانان ما خدا باشد و او را به خاطر اين همه احساس و نيكى و لطف كه به ما داشته و دارد، دوست بداريم، به خاطر اين دوستى حاضر نيستيم بر خلاف گفته و خواسته اش عمل كنيم. اگر مى گوييم ما عاشق خداييم، ولى نافرمانى هم مى كنيم، معلوم مى شود عشق ما واقعى نيست. اين است كه گفتم: محبت، اطاعت مى آورد و دوستى به همراهى مى كشاند.
گفتم: اگر اشتباه نكنم، شنيده ام در شعرى كه عربى و منسوب به امام صادق عليه السلام است، مضمونى اين چنين آمده است كه: اظهار علاقه و دوستى به خدا مى كنى، در عين حال مرتكب معصيت مى شوى؟ به جانم سوگند كه اين كار، كار شگفتى است. اگر دوستى تو واقعى باشد، از او اطاعت مى كنى، چرا كه دوستدار، هميشه مطيع دوست خويش است.
گفت: همين طور است. كلام شيواى حضرت صادق نيز به همين نكته اشاره دارد. شايد رمز اين كه اجر و مزد زحمات و رسالت پيامبر خدا در قرآن، «مودت اهل بيت» قرار داده شده است، براى تأثيرگذارى همين محبت در زندگى محبين خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله است. اگر عشق به اهل بيت عليهم السلام هم واقعى باشد نه شعارى، اين علاقه به همراهى و همرنگى مى كشاند. آن وقت كسى كه مدعى عشق حسينى است، نمى تواند بى نماز باشد، چون حسين بن على براى نماز كشته شد و مدعى ولايت على نمى تواند حق كشى و ظلم داشته باشد، چون مولايش على، مظهر عدالت و حق بود. مگر مى شود خانمى عاشق زهرا عليهاالسلام باشد و حجابش را مراعات نكند؟!
گفتم: و اگر اين محبت باشد، عاشق اهل بيت عليهم السلام پيوسته به ياد آنان است، در سوگشان غمگين و در شادى آنان شاد است، يعنى نبضش با نبض آن خاندان مى زند، به زيارتشان مى رود و ياد و نام آنان را گرامى مى دارد و چون آنان را مى شناسد، دلبسته و خاطرخواه آنان مى شود.
گفت: آه... كه دوباره رفتى سر مطلب اول، يعنى رابطه محبت و معرفت و اينكه كدام يك در ديگرى تأثير مى گذارد و كدام يك مقدم است.
گفتم: بالاخره معلوم شد كدام يك مقدم است؟
گفت: نتيجه اين همه حرف و حديث، اين شد كه اين دو در يكديگر و بر يكديگر تأثير متقابل دارند. هم معرفت، محبت مى آورد، هم محبت و عشق، انسان را به معرفت و شناخت بيشتر و بهتر و عميق تر مى رساند.


كوتوله هاى انسانى
شناسنامه اش را در آورد و نشانم داد، تا در مقابل سؤال من كه «شما كيستيد؟» جوابى مستند ارائه كرده باشد.
گفتم: منظورم «خود شناسنامه اى» نبود؛ خواستم بپرسم كه تا چه حد خودت را مى شناسى تا به من معرفى كنى؟
گفت: اگر منظورت شناخت خودم از لحاظ فيزيكى و طبيعى است، چيزهايى درباره خودم مى دانم. شغل و وضعيت تحصيلى و زادگاه و سطح معلومات و امثال اينها را مى توانم بيان كنم. يا اين كه نشانى خانه و محل كارم، تعداد برادران و خواهرانم، سن و سال خودم و ميزان حقوق و درآمدم را هم مى توانم بگويم.
گفتم: آيا تو فقط همين هايى؟
گفت: يعنى چه؟
گفتم: يعنى از «خود»ت فقط همين ها را مى شناسى؟
گفت: نه، بيش از اين. مثلاً مى دانم وزن و قدم چه قدر است؛ درجه حرارت بدن، فشار خون و گروه خونم را هم مى دانم؛ تعداد استخوان هاى ريز و درشت اندامم را هم مى دانم، اين كه چند كيلو خون و چه مقدار آب در بدنم هست و اين كه طول رگ هاى بدنم چه قدر است و وزن مغزم چه مقدار است و نحوه كار دستگاه گوارش، دستگاه تنفس، قلب و دستگاه گردش خون، سلسله اعصاب، ماهيچه ها و غضروف ها، پيچيدگى سيستم دستگاه بينايى و شنوايى، ظرافت دستگاه كليه و كبد و غده هاى گوناگون بدن و ترشحات آنها و نقش زبان و دندان و لب و پلك و ابرو و بينى و... اينها را هم خوانده ام و مى دانم. ديگر مى خواهى از خودم چه بدانم؟
گفتم: آنچه گفتى، يا به «خود طبيعى» مربوط مى باشد، يا به «خود صنفى و اجتماعى». اينها همه وجود و حقيقت و هويّت تو را نشان نمى دهد.
گفت: درست است. من يك سرى افكار، انديشه ها و احساسات هم دارم كه آنها هم بخشى از وجود من است.
گفتم: پس وقتى مى پرسم «تو كيستى»؟ در جواب، نبايد تنها به اطلاعات شناسنامه اى بپردازى و به معلومات و مشخصاتى كه تو را به عنوان يك فرد، از ديگر افراد جامعه ممتاز و مشخص مى كند اكتفا كنى؛ توجه به انديشه، روحيات و جهان درون هم هست. اما علاوه بر همه اينها من از يك «خود» ديگر مى پرسم؛ «خود انسانى» كه مهم تر از آن دو «خود» ديگر است.
گفت: بيشتر راهنمايى كن.
گفتم: ببين؛ از اين همه موجوداتى كه در جهان بيكران و گسترده وجود دارد، هيچ چيز «بيهوده» و «بى هدف» خلق نشده است و هر چيزى به كارى مى آيد و براى منظورى در جهان هستى وجود يافته است. حالا، شايد ما علت پيدايش بعضى از موجودات را ندانيم و نقشى را كه در مجموعه هستى دارند، نشناسيم؛ ولى هيچ چيز بى جهت و بى هدف نيست.
گفت: در تأييد حرف شما، يك بار به دستگاه هاى به كار رفته در موتور اتومبيلم نگاه مى كردم و برايم سؤال بود كه اين همه لوله و سيم و پيچ و مهره و وسايل و ابزار گوناگون و در هم و برهم براى چيست؟ و آيا اصلاً نيازى به اين اندازه شلوغ كارى در موتور هست؟ تا اين كه يك بار به علت روشن نشدن ماشين، به مكانيك رجوع كردم؛ يك بار به علت مصرف زياد بنزين، يك بار به خاطر كار نكردن بخارى اتومبيل، يك بار براى از كار افتادن برف پاك كن، يك بار جهت كم كردن روغن و... در هر بار مى ديدم كه مكانيك بخشى از موتور را مورد دستكارى و تعمير و تعويض قرار مى دهد كه برايم جديد بود. برايم روشن شد كه همه اين وسايل و دستگاه ها براى هدف خاصى تعبيه شده و هيچ كدام بى جهت روى ماشين نصب نشده است.
گفتم: مثال خوبى زدى. در دستگاه بدن ما هم شبيه اين برنامه، بلكه به مراتب پيچيده تر و مجهزتر به كار رفته است؛ ولى ما اغلب از نقش و كاركرد آنها بى خبريم. همين كه مريض مى شويم، كمى به نقش آنها واقف مى شويم. هر بار كه كسى بيمار مى شود و اين بيمارى يا به دستگاه گوارش مربوط مى شود، يا به قلب، يا تنگى نفس، يا درد مفاصل، يا سردرد و تهوّع، يا تب و فشار خون، يا قند و سوء هاضمه، يا بيمارى هاى پوستى، ريزش مو، درد دندان، لاغرى، بى اشتهايى، چاقى و وزن اضافه و... گوشه اى از سيستم پيچيده بدن برايش حساسيت و اهميت پيدا مى كند و متوجه مى شود كه چه اسرار و رموزى در خلقت بدنى او وجود دارد.
گفت: بعد درونى و روحى انسان هم همين شگفتى ها را دارد و حالات درونى، نيروهاى باطنى، قوه توهم و تخيل، حافظه، مغز و فكر، مهر و علاقه، كينه و نفرت، خشم و غضب، خواب و بيدارى، احساس سيرى و گرسنگى، حس خستگى يا نشاط، خودخواهى و غرور، علاقه به وطن و زادگاه، كشش به سوى جنس مخالف و عاطفه نسبت به فرزند، هر يك از اينها هم گوشه اى از «ساختار روحى» ما را تشكيل مى دهد و همه هم لازم است و در جايى به كار مى آيد و به درد مى خورد.
گفتم: يك انسان در مجموعه عالم خلقت، چه جايگاهى دارد؟
گفت: «آن ذرّه كه در حساب نايد، ماييم».
گفتم: از يك جهت درست است؛ يعنى در اين جهان بى انتها و هزاران كهكشان و سحابى و اين همه موجودات شگفت و ريز و درشت و دنياى پر رمز و راز گسترده، ما اصلاً به حساب نمى آييم. به همان اندازه كه كره با عظمت زمين، در برابر جهان هستى و منظومه شمسى و عوالم بالا، مثل يك نقطه در يك زمين بزرگ فوتبال است، انسان هم نسبت به مجموعه عالم، مثل سر سوزن در مقابل اقيانوس هاى عظيم است؛ اما همين انسان، بسيار مهم و با عظمت است. به تعبير امام خمينى، «انسان، فهرست كائنات است».
گفت: جهانى است بنشسته در گوشه اى.
گفتم: به قول هاتف اصفهانى: دل هر ذره را كه بشكافى، آفتابيش در ميان بينى.
گفت: شنيده ام اين شعر، مضمون يك حديث است.
گفتم: در شعرى كه منسوب به حضرت على عليه السلام است، آمده است: «اتزعم انّك جرم صغير...؛ آيا مى پندارى كه تو جرم و چيز كوچكى هستى، در حالى كه جهان بزرگ تر در درون توست»!
گفت: مترلينگ گفته است: اشخاص بزرگ و نامى به كوه مى مانند؛ هر چه به ايشان نزديك تر شوى، عظمت و ابهت آنان بر تو بيشتر معلوم مى گردد.
گفتم: مثل اين كه وارد مشاعره شده ايم. حرف اصلى و بحث اولى يادمان رفت.
گفت: صحبت از اين بود كه ما يك «خود انسانى» داريم و بايد آن را هم بشناسيم.
گفتم: آفرين، خوب يادت مانده. در ميان اين همه موجودات، يكى هم انسان است. هر چيزى نقشى و جايگاهى در دستگاه عظيم آفرينش دارد. مثل پيچ و مهره و عقربه و رقاصك و فنر و... كه در يك ساعت هستند و هر كدام نقشى ايفا مى كنند، كار ما به عنوان يك «انسان» در مجموعه بزرگ و پيچيده جهان هستى چيست؟ ما به چه كار مى آييم؟ نقش ما چيست؟ ما در كجاى اين عالم قرار داريم و چه مى كنيم و چه بايد بكنيم. اين يعنى همان شناختِ «خود انسانى».
گفت: شاعر مى گويد:
اندكى در خود نگر تا كيستى؟
از كجايى، در كجايى، چيستى؟
گفتم: هيچ مى دانى اين شعر، برگرفته از يك حديث است؟ حديثى مشهور؟
گفت: چه جالب! نه، نمى دانستم.
گفتم: از يكى از امامان ما نقل شده است كه: «رحمت خدا بر آن كسى است كه بداند از كجاست و در كجاست و به كجا مى رود؛ رحم اللّه امرءً عرفِ من اَين و فى اَين و الى اَين».
گفت: متأسفانه خيلى ها به اين مسئله توجه ندارند و اين نكته اصلاً برايشان مسئله و موضوع نيست تا درباره آن فكر كنند؛ چه رسد به اين كه جواب درست آن را پيدا كنند.
گفتم: و... تا چه رسد به اين كه زندگى شان در مسير و مدار رسيدن به آن جواب باشد!
گفت: شما به چنين افرادى كه زندگى مى كنند، اما نمى دانند چرا، چه اسمى مى گذاريد؟
گفتم: نابالغ!
گفت: نابالغ كه مناسب نيست؛ چون اينها اغلب به سن بلوغ هم مى رسند، ازدواج هم مى كنند و گاهى حتى صاحب فرزند و نوه و نتيجه هم مى شوند.
گفتم: مگر نه اين كه بلوغ يعنى رسيدن و نابالغ يعنى كسى كه نرسيده و هنوز خام و نارس است. خوب، گاهى رسيدن به سن تكليف و پانزده سالگى است؛ گاهى رسيدن به مرحله رشد اجتماعى و صنفى است؛ گاهى هم رسيدن به مرحله رشد انسانى. كسى كه عمرى را طى كند ولى هنوز نداند كه از كجاست و در كجاست، اگر نابالغ نيست، پس چيست؟
گفت: پس شما بلوغ را هم سه قسم مى دانيد، مثل همان «خود»!
گفتم: دقيقاً همين طور است؛ كسى كه از نظر سنى و رشد جسمى به مرحله اى مى رسد، مى گويند بالغ شده، كسى كه از نظر اجتماعى، كسب و كار، معاشرت و ارتباطات به حدى از رشد رسيده، او هم به بلوغ صنفى و اجتماعى رسيده است. يك بلوغ هم داريد كه «بلوغ انسانى» است كه ربطى به سن و سال، پول، اعتبار، روابط اجتماعى، زرنگى، كار و كسب و سود و سرمايه ندارد. به فهم و شعور و درك جايگاه انسان در نظام هستى بستگى دارد.
گفت: پس ما در جهان كوتوله ها و نابالغين زندگى مى كنيم.
گفتم: از كجا كه ما هم جزو همان ها نباشيم؟! كسى كه فلسفه حيات را نشناسد و مسير سير كمالى خود را نفهمد و در آن مسير گام بر ندارد، نابالغ است؛ هر چند هشتاد سال عمر كند و ده ها نوه و نتيجه داشته باشد و كلى دوست و آشنا و اعتبار و پس انداز!
گفت: خيلى جالب است! نابالغ هاى هشتاد ساله! و دنياى كوتوله هاى انسانى!
گفتم: البته آن طرف قضيه را هم بايد ديد. خيلى ها هم در سن جوانى و نوجوانى، خود را شناخته اند و يك شبه ره صد ساله را پيموده اند. خودشناسى، رسيدن به اين بلوغ انسانى و «خود انسانى» است.
گفت: جواب آن سؤال اول كه «تو كيستى؟» خيلى دشوار است.
گفتم: و البته خيلى هم سودمند است. بى جهت نيست كه در احاديث آمده است كه «خودشناسى» سودمندترين شناخت هاست.
 


اى برادر سيرت زيبا بيار!
مدت ها بود كه با هم درباره «زيبايى» بحث مى كرديم، گاهى هم به نقطه نظرهاى «مشترك» مى رسيديم.
پرسيد: به نظر تو «زيبايى» چه تعريفى دارد؟
گفتم: زيبايى حسى يا عقلى؟
گفت: مگر زيبايى عقلى هم داريم؟
گفتم: تا دلت بخواهد! ولى ابتدا درباره همين زيبايى حسى به نتيجه اى برسيم، بعد به مقوله هاى ديگر بپردازيم.
گفت: من فكر مى كنم هر چيزى كه چشم و گوش ما را ارضا كند، زيباست.
گفتم: پس زيبايى را با لذت يكى مى دانى؟
گفت: تقريباً. زيبا چيزى است كه انسان را به طرف خود جذب كند؛ آنچه به ما لذت ببخشد، همين طور است.
گفتم: با اين حساب، نمى توان براى زيبايى تعريفى كرد و نمى شود چيزى نزد همه زيبا باشد، چون يكى از تماشاى طبيعت لذت مى برد، يكى از شنيدن موسيقى. براى يكى غذاى خوشمزه لذت بخش است، براى ديگرى مهرورزى به ديگران، يكى از ورزش لذت مى برد، يكى از دعا و نيايش، يكى از احسان و نيكى به ديگران و ديگرى از دزدى و غارت. حتى در زمينه چهره و قيافه نيز، يكى صورت سبزه را مى پسندد، ديگرى سفيد را، يكى لب نازك را زيبا مى داند، ديگرى لب كلفت را، مثل آفريقايى ها. پس تنها لذت بخش بودن، معيار زيبايى نيست.
گفت: پس تو چه تعريفى از زيبايى دارى؟
گفتم: زيبايى از چيزهايى است كه درك مى شود؛ اما به توصيف نمى آيد.
گفت: مگر مى شود؟ وقتى آدم چيزى را درك مى كند، بايد بتواند آن را وصف كند.
گفتم: حتماً بعضى آدم ها و قيافه ها را ديده اى كه بانمك اند؛ يعنى مليح اند. آيا مى توانى ملاحت را تعريف كنى؟ مى توانى بگويى يك قيافه اگر چه طور باشد بانمك است؟
فكر كرد و فكر... ولى جوابى نداشت كه بدهد.
گفتم: درك زيبايى حسى است، البته در زيبايى هاى محسوس، ولى غير قابل توصيف است. همين قدر مى توان گفت كه انسان به سمت و سوى جمال كشيده مى شود. زيبايى با فطرت انسان همخوانى دارد. اگر فطرت انسان يك حقيقت است، پس زيبايى هم بهره اى از حقيقت دارد. اگر زيبايى. از ويژگى هاى خدا و اوصاف اوست، پس جمال، بُعدى الهى دارد.
گفت: حديثى مشهور است كه خدا زيباست و زيبايى را دوست دارد.
گفتم: درست است. «ان اللّه جميل يحب الجمال». ولى جمال الهى غير از زيبايى مادى است، يعنى كلاً اوصافى كه براى خدا مى گوييم، با همان اوصاف وقتى به ديگران نسبت مى دهيم، در ماهيت و جوهره تفاوت دارد.
گفت: كمى مصداقى تر بحث كنيم. مثلاً وقتى يك نقاشى يا چهره يا صدا يا منظره را زيبا مى دانيم، يعنى چه؟ حتماً در زيبا و غير زيبا ويژگى هايى متفاوت است كه آنها را از هم متمايز مى سازد؟
گفتم: بله، در خط يك خطاط يا نقاشى يك هنرمند يا صدا و آواز يك خواننده، نوعى ظرافت، پختگى، هماهنگى، دقت، تناسب و نظم ديده مى شود و همين ها اثر هنرى را زيبا مى سازد. پس مى توان توازن و تعادل و هماهنگى و نظم را از زيرساخت هاى «جمال» دانست. در يك قيافه، اگر بين چشم و ابرو و بينى تناسب نباشد، زيبايى پديد نمى آيد. در اوج و فرود و آغاز و انجام يك صدا و آواز، اگر هماهنگى نباشد، زيبا نيست. چرا جهان را زيبا مى دانيم؟ چون اين نظم و دقت و ظرافت در همه جاى آن ديده مى شود. اگر گفته اند:
جهان چون خد و خال و چشم و ابروست
كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
به خاطر همين توازن و تناسب است.
گفت: پاى فطرت را به ميان كشيدى. فطرت چه نقشى در شناخت جمال يا پديد آمدن زيبايى دارد؟
گفتم: فطرت، گاهى تناسب بعضى چيزها را با خودش در مى يابد، آن وقت آن چيز مى شود زيبا. پس آفرينش زيبايى، كمى هم به مراعات حد و حدود فطرت بستگى دارد. فطرت را خدا سرشته است. خدا هم زيباست. آنچه هم همسو با فطرت باشد زيبا مى شود.
گفت: وارد مقوله هاى غير حسى شدى.
گفتم: نمى شود وارد نشد، چون يك حقيقت است. اصلاً يك سؤال: آيا از دورويى خوشت مى آيد يا نفرت دارى؟ نفاق، زشت است يا زيبا؟
گفت: روشن است كه زشت است و نفرت انگيز.
گفتم: دروغ هم همين طور است، خيانت هم همين طور، بخل هم زشت است، فريب هم نازيباست. چون در همه اينها نوعى تعارض با فطرت وجود دارد. كسى كه قيافه قشنگ و لباس شيك و ظاهر آراسته اى دارد؛ اما باطنش پليد و پرفتنه و كينه آلود است، زشت است. به قول شاعر «اى بس آلوده، كه پاكيزه ردايى دارد».
گفت: و به قول شاعر:
تن آدمى شريف است به جان آدميت
نه همين لباس زيباست، نشان آدميت
گفتم: اين غزل هاى زيباى سعدى است و خيلى خوب گفته است. اشاره او به همان «جمال برتر» و زيبايى غير مادى است.
گفت: بالاخره نفهميدم جمال نامحسوس و زيبايى غير حسى يعنى چه.
گفتم: يك مثال مى زنم. يكى چهره زيبايى دارد؛ اما خيلى خودخواه و مغرور و متكبر است. يا يكى خيلى پول دار است؛ اما حاضر نيست حتى يك ريال به ديگرى بدهد. از سويى يكى هست كه چهره خندان زيبايى ندارد؛ ولى بسيار باصفا و خاكى و متواضع است، يا با اين كه وضع مالى اش توپ نيست، ولى از روحيه ايثار و گذشت برخوردار است. كدام يك در نظر فطرت زيباتر است؟
گفت: معلوم است، آن كم پول ايثارگر و آن خاكى و باصفا، ولى با چهره معمولى برايم جالب تر از آن ديگرى است. اين آدم است و آن آدم نما!
گفتم: پس تواضع، صفا، ايثار، بخشندگى و امثال اين صفات، هم زيبايند، هم در هر كه باشد، زيباست. اين همان زيبايى عقلى و جمال معنوى است. اتفاقاً در سخنان پيشوايان ما به اين نكته تصريح شده است. حضرت على عليه السلامپاكدامنى را زينت فقر و سپاسگزارى را زينت ثروتمندى مى داند. حتى در سخنى تصريح كرده است كه: «خوش سيمايى، جمال ظاهر است و خوش فكرى جمال باطن». (حسن الصورة جمالٌ ظاهرٌ و حسن العقلِ جمالٌ باطن).
گفت: بحث، كمى سنگين شد.
گفتم: سنگين نشد، فقط يك حديث به عربى خواندم.
گفت: وقتى ما عربى ندانيم، حرف ها برايمان دست انداز پيدا مى كند.
گفتم: به هر حال، از چهره زيبا چه سود، اگر دل آلوده باشد و چهره باطن زشت شود؟ اين همان بحث «صورت» و «سيرت» است. باز به قول شاعر:
صورت زيبا، نيايد هيچ كار
اى برادر، سيرت زيبا بيار
گفت: تو چهره زندگى را زيبا مى بينى يا زشت؟
گفتم: اين بسته به عينكى است كه به چشم زده باشيم. از پشت عينك تيره، جهان را هم تيره مى بينيم. عينك اگر روشن باشد، سيماى زندگى و دنيا را هم روشن و زيبا خواهيم ديد.
گفت: من هم مى خواهم شعرى بخوانم.
گفتم: بخوان.
گفت:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
گفتم: اين يعنى نگاه و زاويه ديدى «جمال شناسانه». اين نگاه زيبابين و پراميد كجا، و نگاه يأس آلود پوچ گرا و نيهيليست كجا!
گفت: خوانده ام كه روزى حضرت عيسى عليه السلام با حواريون خود از راهى مى رفتند. با لاشه يك سگ مرده برخورد كردند. آنان گفتند: چه بوى بد و متعفنى دارد. عيسى عليه السلام فرمود: چه دندان هاى سفيدى دارد.
گفتم: اين يعنى ديدن نيمه پر ليوان، نه نيمه خالى. نگاه بايد زيباشناس و زيبابين باشد. به گفته يك دانشمند: سعى كن عظمت در نگاه تو باشد، نه در آن چه بدان مى نگرى. و من مى گويم: سعى كن از پشت عينك «جمال بين» و «زيبانگر» به هستى و زندگى نگاه كنى.
گفت: يعنى مى خواهى بگويى دين، نگاهى زيباشناسانه به زندگى دارد؟
گفتم: البته. وقتى دين ما مى گويد: لذت هاى حلال و طيبات را براى اهل ايمان آفريده اند، وقتى پيامبر ما هميشه معطر و آراسته بود و نظافت را جزء دين مى دانست، وقتى در حديث قدسى آمده است كه خداوند انسان آراسته را دوست دارد و از ژوليده بيزار است، وقتى شانه كردن موى سر و صورت مستحب است، وقتى توصيه شده، قرآن را با صداى زيبا بخوانيد، وقتى خط زيبا كليد رزق به شمار آمده است، وقتى تميزى، خوش بويى، خوش رويى، خوش خويى، خوش گويى و خوش رفتارى سفارش دين است، وقتى مزاح و شوخى البته در حد اعتدال و دور از استهزاء، از اخلاق مؤمن است. وقتى شاد كردن يك نفر عبادت است، وقتى پيامبران و امامان همه از خوش سيماترين افراد بوده اند، وقتى در دَوَران امر بين دو پيش نماز، آنكه چهره اش زيباتر و قرائتش نكوتر است، ترجيح دارد و... بسيارى از اين نمونه ها، آيا جاى ترديد مى ماند كه نگاه دين، نگاه زيباشناسانه و جمال گرايانه است؟!
گفت: من تا حالا خيال مى كردم اين گونه مقولات مربوط به زيبايى، ربطى به اسلام ندارد و در دين چنين نگرشى نيست.
گفتم:
سال ها دل طلب جام جم از ما مى كرد
آن چه خود داشت، ز بيگانه تمنا مى كرد
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدگان لب دريا مى كرد


رابطه درون و برون
وقتى نگاهش به يك ماشين شيك و گران قيمت، يا خانه مجلل مى افتاد، سعى مى كرد چشمش را ببندد و نگاهش به آن خيره نشود.
گفتم: چرا اين كار را مى كنى؟ نگاه چه اشكالى دارد؟
گفت:
ز دست ديده و دل هر دو فرياد
هر آنچه ديده بيند، دل كند ياد
گفتم: شنيده ام روزى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وارد خانه شد و ديد يكى از همسرانش پرده نو و قشنگى بر در آويخته است، فرمود: آن را از جلوى چشمم دور كن. مى ترسم ديدن آن، محبت دنيا را در دلم پديد آورد.
گفت: درست است. اين انسان، موجود پيچيده و عجيبى است. گاهى از راه چشم و گاهى از طريق گوش، درونش دست خوش تلاطم مى شود؛ يعنى چشم و گوش، دو پنجره ورودى به دنياى درون انسان است. خيلى وقت ها ديدن و شنيدن ما را تحت تأثير قرار مى دهد. ديدنى هاى خوب و شنيدنى هاى مفيد، بر ما اثر مثبت مى گذارد و اگر بد و زيانبار باشد، اثرگذارى اش منفى است.
گفتم: پس بايد «خود سانسورى» كرد و ديدن و شنيدن بعضى چيزها را بر خود «تحريم» كرد.
گفت: دقيقاً همين طور است. چرا شنيدن غيبت، مثل غيبت كردن حرام است؟ چون با شنيدن، ما نسبت به يك مسلمان بدبين و دل چركين مى شويم و صفاى دل ما نسبت به او از بين مى رود و شايد تا آخر عمر هم دل ما صاف نشود.
گفتم: جالب است كه در سيره پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، اين نكته نيز آمده است كه حضرت به يارانش مى فرمود: كسى پيش من از اصحابم بدگويى نكند و از آنها براى من مطلب و نكته و... نقل نكند؛ زيرا مى خواهم وقتى پيش اصحابم بيايم، دلم نسبت به آنان صاف و بى كدورت باشد.
گفت: اين يعنى «فيلترگذارى» بر آن چه از راه گوش و چشم مى خواهد وارد قلب ما شود. اين يعنى «مميّزى» در ورودى هاى ذهن و دل و اجازه ندادن به اين كه دل و مغز، شهر هِرتى شود كه هر چيزى بدون مجوز و اجازه و ويزا بخواهد وارد آنها شود و هر تأثيرى كه بخواهد بگذارد.
گفتم: مگر مى شود در دل را بست؟
گفت: بله، مى شود؛ دست خود انسان است. به يكى از بزرگان گفتند: از كجا به اين مقام بلند عرفانى رسيدى؟
گفت: «دربان دلم بودم»؛ يعنى آن چه به صلاح و مصلحت عقل و فكر و روحم نبود، نمى گذاشتم وارد دلم شود. خانه دل را در اختيار بيگانه و غارتگر و دزد و اجنبى نمى گذاشتم.
گفتم: داشتيد از تأثير بيرون بر درون مى گفتيد.
گفت: البته اين تأثير، دو جانبه و متقابل است. يعنى درون هم بر بيرون اثر مى گذارد.
گفتم: چطور؟ مثالى بزنيد.
گفت: مثال زياد است. شما وقتى بترسيد، رنگتان سفيد مى شود و وقتى خجالت بكشيد، سرخ مى شويد. ترس و خجالت، دو حالت درونى است؛ اما اثرش بر رنگ چهره نمايان مى شود.
گفتم: رنگ رخساره خبر مى دهد از سِرّ ضمير.
گفت: شجاعت و ترس، حتى در لحن انسان هم اثر مى گذارد. شك و يقين هم همين طور. كسى كه يقين دارد، طورى حرف مى زند كه با حرف زدن فرد مردد و دودل متفاوت است. پس شك و يقين و ترس و شجاعت كه حالت درونى انسان است، بر ظاهر و برون او اثر مى گذارد.
گفتم: اگر اين «تأثير متقابل درون و برون» حتمى و جدى است، پس مى توان با عوض كردن شرايط درونى يا بيرونى افراد، حالات خاصى را در آنان ايجاد كرد؛ يعنى مى توان از اين نكته، در بحث تربيت، سازندگى و فرهنگ سازى بهره گرفت.
گفت: چرا كه نه؟ ساده زيستى، روحيه سالم ترى به انسان مى دهد تا زندگى اشرافى و با تجمل. از آن طرف هم، زندگى عريض و طويل و تجملاتى و لوكس هم روحيه انسان را به وادى هاى ديگرى مى كشد. كاخ نشينى، به تدريج خوى انسان را هم به سمت و سوى اخلاق كاخ نشينان سوق مى دهد. در مورد لباس، آن قدر در تعاليم دين ما نكته وجود دارد كه نگو و نپرس. چرا پوشيدن لباس خيلى بلند، بد است؟ چون نوعى غرور و تكبر مى آورد. در آداب و سنن جاهليت نوشته اند كه بعضى ها دامن لباسشان آن قدر بلند بود كه نوكرى از عقب سر، آن بلندى دامن را در سبدى مى نهاد و در پى ارباب مى آمد تا لباسش به زمين كشيده نشود. چرا براى مردان، پوشيدن لباس ابريشمى يا زينت به طلا حرام است؟ چون اين گونه آرايش ها، مخصوص بانوان است و اسلام نمى خواهد مردان خصلت زنانه پيدا كنند و به ديبا و طلا خود را زينت كنند. زينت مرد، چيز ديگرى است!
گفتم: آنان كه خيلى به دكور قيافه و ظاهرشان مى رسند، از دكور درونى خود غافل مى شوند.
گفت: شايد هم براى جبران كاستى هاى درون، خودآرايى بيرونى مى كنند؛ و الاّ اگر كسى روح بلند، غنى و سرشار داشته باشد، در خود كمبودى احساس نمى كند كه بخواهد با تجمل در زندگى و ماشين و مبلمان و تيپ زدن و... آن را جبران كند.
گفتم: از استفاده تربيتى از تأثير بيرون بر درون بگوييد.
گفت: آيا حضور در مسجد و ميخانه يكى است؟ نه؛ فضاى يك حرم و مسجد تأثيرى بر انسان مى گذارد كه فضاى يك قمارخانه، ميكده و كاباره، ضد آن اثر را مى گذارد. پس «فضا» در مسائل تربيتى مهم است. شهرى كه در ايام ولادت يا شهادت معصومين، آذين بندى يا سياه پوش مى شود، با شهرى كه چنين ايامى با روزهاى ديگر تغييرى در چهره نمى يابد، بر مردم آن شهر هم اثرگذار است.
گفتم: من بارها از ديدن يك پرچم مشكى بر سردر خانه اى در ايام عزا، احساس ويژه اى يافته ام. يا همين كه ديده ام بر سردر يك خانه در يك ميلاد و جشن، يك ريسه و چراغ روشن است، بر صاحبان آن خانه يا مغازه آفرين گفته ام.
گفت: مسلماً بر افراد خود آن خانه و مغازه هم اثرگذار است؛ يعنى هم نشان مى دهد كه آنان با اين مناسبت، رابطه مستحكم دارند؛ هم اين احساس همبستگى تقويت مى شود.
گفتم: در احاديث ما آمده است كه شيعيان ما در حزن و غم ما اندوهناكند و در شادى ما خوشحالند.
گفت: اصلاً تأكيد و سفارش ائمه عليهم السلام است كه روزهاى عيد شما با روزهاى ديگرتان فرق كند. درباره عيد غدير، توصيه شده كه جشن بگيريد؛ شادى كنيد؛ لباس هاى خوب بپوشيد؛ صله رحم كنيد؛ به يكديگر تحفه و هديه بدهيد و غذاى خوب تهيه كنيد تا معلوم شود كه امروز با روزهاى ديگر فرق دارد. نسبت به ايام سوگوارى هم همين توصيه ها براى تعظيم شعائر شده است.
گفتم: صحبت از عزادارى شد، مسئله «تباكى» يادم آمد. مى گويند هم گريه بر امام حسين عليه السلام ثواب دارد، هم تباكى؛ يعنى خود را به صورت گريان در آوردن. اين چه تأثيرى دارد؟
گفت: تا به حال، براى تسليت گويى به خانه يا مجلس ترحيم يك نفر رفته اى؟ وقتى ديگران داغدارند و لباس مشكى پوشيده اند و در غم فقدان عزيزشان به سوگ نشسته اند، اگر كسى پيش آنان برود و شروع كند به جوك گفتن و مزه پرانى، چه قدر زشت است؟! معمولاً سعى مى كنند براى اين كه خود را در غم صاحب عزا شريك جلوه دهند، حالت حزن و اندوه بگيرند و اگر صاحبان عزا اشك مى ريزند، لااقل ديگران قيافه غم آلود به خود بگيرند تا در اين حد هم همدردى كرده باشند. «تباكى» براى امام حسين عليه السلام در مجلس عزاى آن حضرت، به همين معناست و نوعى همراهى و هم روحى و همدردى با گريه كنان است و چه بسا همين تباكى، به بكاء و گريه هم منتهى شود و اين همان تأثير بيرون در درون است.
گفتم: من زياد ديده ام وقتى كسى به يك زيارت گاه مى رود، هنگام بيرون آمدن، حالتى نيكو و پسنديده دارد و در خود احساس سبكى و لذت روحى مى كند. اين تأثير از كجا نشأت مى گيرد؟
گفت: البته عوامل زيادى در اين مسئله نقش دارند؛ اما همين فضا و زمينه بيرونى كه اشاره شد، بى اثر نيست. از اين نكته مى توان اين بهره را برد كه براى تلطيف روحيه و آرامش روانى و يافتن حس معنوى، بچه ها را هر چه بيشتر به اين مكان ها برد و در اين فضاها قرار داد. البته تفريح سالم، ورزش، سفر و اردو جاى خود را دارد؛ اما از تأمين نيازهاى روحى و خلأهاى معنوى آنان نبايد غافل شد.
گفتم: در نماز جماعت، فكر نمى كنيد همين «حس اجتماعى» به عنوان تأثير بيرون بر درون وجود دارد؟
گفت: بالاتر از اين، حس ذوب شدن فرد در جمع، از دستاوردهاى حضور در نماز جماعت و نيايش دسته جمعى است.
گفتم: حضور در مسجد هم كه اين همه ثواب دارد، لابد به خاطر اثرات مثبت آن است؟
گفت: ببين! فضاى مسجد، بر انسان نمازگزار مؤثر است. حضور در نماز جماعت، انسان را جمعى بار مى آورد. تأكيد بر حضور در صف اول جماعت، الهام بخش پيشاهنگى و پيشگامى است. توصيه به مرتب بودن صف هاى نماز، انسجام درونى مى آورد. تأكيد بر اين كه هنگام نماز، به محل سجود نگاه كنيد، براى ايجاد تمركز فكرى و حضور قلب است. مكروه بودن نماز در مقابل يك تصوير يا پنجره باز يا در مسير تردد افراد، براى اين است كه اينها توجه به خدا و حضور قلب را از بين مى برد. اينكه مستحب است انسان در نماز، لباس تميز بپوشد، عطر بزند، سر و صورت خود را شانه بزند، قبل از نماز مسواك بزند و... همه براى ايجاد آن روحيه مناسب نيايش است. در همه اينها مى توان گفت كه از «عوامل بيرونى» بهره گرفته شده تا «حالت درونى» برخوردار از حضور، توجه، ياد و نيايش باشد.
گفتم: پس مى توان گفت بسيارى يا همه مستحبات و مكروهات نماز، تأمين كننده اين حالت در نماز است.
گفت: البته اين اثر را دارد؛ ولى مهم تر آن است كه «موتور» از درون روشن باشد؛ نه آن كه با هُل دادن روشن شود.
گفتم: منظورت را خوب نفهميدم.
گفت: مگر نه اين كه نماز، «ذكر» است؟
گفتم: چرا؛ نماز ياد خداست.
گفت: اگر دلى در نماز متوجه باشد، خود به خود حركات دست و اندام و نوع ايستادن و نگاه و اداى نماز و... بر اساس همان «توجه» تنظيم مى شود. اين همان «حضور قلب» است. اگر در نمازهايمان آن طور كه بايد باشيم، نيستيم، براى ضعف اين موتور است. چه فايده، اگر رويمان به قبله باشد، اما روى دلمان متوجه جاى ديگر باشد؟


سرمشق بهار
قرار است باز هم «سال نو» ميهمان خانه هاى ما شود و زندگى هاى ما را «نو» كند؛ خواستم فرا رسيدن نوروز را تبريك بگويم.
گفت: امسال، نوروز، عطر و بوى ديگرى همراه دارد؛ غير از عطر گل ها و شكوفه ها.
گفتم: تا اندازه اى كه مى بينم و حس مى كنم، اين عطر، از كربلا و اربعين است و بوى جابربن عبدالله و عطيه را دارد.
گفت: درست است. دستان پر بركت بهار، با شانه اميد و ايمان، گيسوى ايام را شانه مى زند و بر سر و روى ايام فروردين و تعطيلات نوروزى، شكوفه مودت اهل بيت عليهم السلام مى نشاند و تقارن نوروز و اربعين، ما را به همدلى با خاندان رسالت فرا مى خواند.
گفتم: آن هم بهارى از نوع ديگر است. اگر ره آورد بهار، نو شدن، رشد، بالندگى و طراوت است، طراوت روح و جان هم در سايه عشق ورزى با بهترين انسان هاى عالم هستى و زبده هاى آفرينش است.
گفت: به شرطى كه با اين «بهار معنوى» همنوا شويم.
گفتم: ولى بهار، راز و رمز ديگرى دارد؛ نوعى حيات مجدد و رستاخيز در همين دنياست.
شاعر معاصرى مى گويد:
تقرير اديبانه برهان معاد است
فصلى كه نسيم از پى اسفند گشوده است
بهار، نوعى نفس كشيدن طبيعت و رها شدن از چنگال زمستان بى رحمى است كه حلقوم گياهان را مى فشارد و حيات و نشاط را از آنان مى گيرد.
گفت: اگر زمستان نباشد، قدر بهار هم دانسته نمى شود.
گفتم: اما من بهار را بيشتر دوست دارم و براى آمدنش، لحظه شمارى مى كنم.
گفت: دوست داشتن من و تو مهم و معيار نيست؛ مهم، نقشى است كه در نظام هستى و طبيعت، هر يك از چهارفصل بر عهده دارند و بدون هر كدام، نقش ديگرى كامل نيست؛ البته قبول دارم كه چهره بهارىِ طبيعت، دوست داشتنى تر و چشم نوازتر است.
گفتم: فكر مى كنم پيام بهار، نو شدن، پوست انداختن، طراوت يافتن و تولد جديد است. اگر بخواهيم بهارى شويم، بايد ما هم «رويش» داشته باشيم؛ رويشى انتخابى!
گفت: براى آمدن بهار چه كرده اى؟
گفتم: طبق رسم، خانه و زندگى و وسايل را تميز كرده ايم و گرد و غبار از چهره آنها زدوده ايم.
گفت: با «خانه دل» چه كرده اى؟ آيا دل را هم خانه تكانى كرده اى و گوشه كنارهاى پيدا و پنهان آن را از تارهاى عنكبوت و غبار كهنگى تميز كرده اى؟ اگر واقعاً شوق روييدن و ذوق نو شدن داشته باشى، نمى توانى نسبت به خانه دل، بى تفاوت باشى.
گفتم: بزرگان يادمان داده اند كه هنگام «تحويل سال»، به فكر «تحول سال» هم باشيم.
گفت: اگر با عوض شدن تقويم، اخلاق ما عوض نشود و با نو شدن سال، ما هم نو نشويم، پيام بهار را نگرفته ايم. حيف نيست كه سال عوض شود، ولى ما عوض نشويم و سال نو شود، ولى ما نو نشويم؟
گفتم: چگونه مى توان نو شد و به خانه تكانى دل پرداخت.
گفت: با مقايسه و محاسبه؛ مقايسه امسالمان با سال گذشته؛ مقايسه «آن چه هستيم» با «آن چه بايد باشيم»؛ محاسبه اين كه اكنون كجاييم و پارسال كجا بوديم و سال آينده كجا بايد باشيم؟
اندكى در خود نگر تا كيستى
از كجايى، در كجايى، چيستى؟
گفتم: آن چه در آغاز سال به وضوح به ذهن انسان خطور مى كند، «گذشت زمان» است.
عمر، خيلى زود مى گذرد. عيد پارسال را وقتى به ياد مى آورم، گويى همين ديروز بود. راستى كه چه شتابان مى گذرد اين قافله عمر!
گفت: نكته شگفت اين كه با سپرى شدن هر سال، خيال مى كنيم يك سال بر عمر ما افزوده شده است؛ در حالى كه به واقع، يك سال از عمر ما كم شده است؛ مثل سيگار كه هر چه بكشند، كوتاه تر مى شود، عمر ما هم هر چه درازتر مى شود، كوتاه تر مى شود؛ يعنى قدم به قدم و نفس به نفس، به پايان خط نزديك تر مى شويم.
گفتم: صائب تبريزى در مورد كوتاهى و بلندى عمر، شعرى دارد كه بسيار ظريف و آموزنده است؛ وى مى گويد:
غافل كند از كوتهى عمر شكايت
شب در نظر مردم بيدار، بلند است
گفت: سعدى هم مى گويد:
درازاى شب از مژگان من پرس
كه يك دم خواب بر چشمم نرفته است
گفتم: مهم تر از طول عمر، عرض و عمق عمر است. بعضى عمرها گر چه بلند و دراز هم باشند، ولى نه عمق دارند و نه پهنا.
گفت: عمر بى بركت، يعنى همين. ما سرمايه اى از دست مى دهيم؛ ولى در مقابل، چيز ارزشمندى به دست نمى آوريم. حال ما، حال يك بازرگان است كه سرمايه اش همين فرصت و عمر است. بعضى ها در اين داد و ستد با زمان، سود مى برند و بعضى زيان مى كنند.
گفتم: مى توان نحوه سپرى كردن عمر را به كِشت و كار در «مزرعه عمر» هم تشبيه كرد؛ هر چه بكاريم، همان را برداشت مى كنيم. واى بر ما، اگر «جوانى» را كه موسم بذرافشانى در اين مزرعه و زمين حاصل خيز است، به غفلت بگذرانيم و در پايان كار و هنگام برداشت محصول، ببينيم كه نه بذرى افشانده ايم، نه نهالى كاشته ايم و نه اميد چيدن ميوه و برداشت خرمن بايد داشته باشيم.
گفت: تو از سالى كه پشت سر گذاشتى، راضى هستى؟
گفتم: راضى كه نه؛ چون اگر انسان راضى باشد، درجا مى زند.
گفت: رضايت نسبى هم اگر باشد، قابل قبول است. بعضى ها سراسر زيان و خسارت به بار مى آورند و هنگام محاسبه مى بينند كه دستشان خالى است و سرمايه را هم باخته اند.
گفتم: ما تلاشمان را مى كنيم كه چوب حراج به عمرمان نزنيم؛ بذر فرصت ها را در شوره زار، نپاشيم؛ نهال تلاش را در سنگستان سخت، نكاريم؛ كالاى دل و جان را زير قيمت، نفروشيم؛ اما تا چه حد در اين راه موفقيم، بسته به قضاوت ديگران است.
گفت: در كلمات مولايمان در نهج البلاغه خوانده ام كه «اى انسان! تو را جز بهشت، بهايى نيست؛ مبادا خود را به كمتر از آن بفروشى كه زيان مى كنى».
گفتم: سخن ديگرى از آن حضرت در همين مايه ها چنين است: «بد تجارتى است اين كه دنيا را بهاى خودت بدانى و پاداش خدايى را با آن عوض كنى».1
گفت: همين كه كسى تا اندازه اى متوجه باشد، گام مهمى است. بعضى ها خيلى ساده، عمر خود را خرج مى كنند، «زر» مى دهند و «خرمهره» مى گيرند.
گفتم: هنگام عوض شدن سال، مثل اين است كه «كارنامه اعمال» ما را به دستمان دهند. تعطيلات نوروزى، فرصتى براى بازخوانى اين «پرونده» است. در اين مطالعه است كه به كاستى ها، عيب ها و غفلت هايمان پى مى بريم و ميزان سود و زيان خويش را به دست مى آوريم.
گفت: و... بعدش چه؟
گفتم: بعدش تصميم بر اين كه امسالمان پربارتر از سال گذشته و كم خطاتر از پارسال باشد.
گفت: چرا كم خطاتر؟
گفتم: بى خطا كه نمى توانيم؛ انسان جايزالخطاست. همين كه بكوشيم از ميزان لغزش ها و ساعات غفلت بكاهيم، روزى به وضعيت مطلوب ترى خواهيم رسيد.
گفت: سخن پايانى را تو مى گويى يا من بگويم؟
گفتم: خوشتر آن است كه از تو بشنوم.
گفت: بكوشيم كه در نوروز، روزى نو داشته باشيم؛ هماهنگ با طبيعت گام برداريم و ما هم نو شويم؛ با خود و خدا آشتى كنيم؛ عمر را تاراج ندهيم؛ به باختن و خسارت تن ندهيم و سرانجام، «بهارى» شويم.
ـ من چه داشتم كه بگويم؟ اين شعر از خاطرم گذشت:
روزى كه در آن نكرده اى كار
آن روز ز عمر خويش مشمار


مسابقات ارزشى
بحث ورزش داغ بود؛ حريفان سرگرم و تماشاچيان در هيجان.
گفتم: ورزش باستانى را بيشتر دوست دارى يا ورزش روز را؟
گفت: اگر آتش غيرت و دود همتى هم هست، در «باستانى كاران»، بيشتر است.
گفتم: علت؟
گفت: آنان ريشه دارترند؛ وِرد زبانشان «ياعلى» است؛ «مولى» دارند و كباده عشق «اهل بيت» را به سينه مى كشند و... .
گفتم: امروزى ها كارهاى عجيب ترى مى كنند؛ قله «اورست» را فتح مى كنند، و رشته كوه «هيماليا» را زير پا مى گذارند.
گفت: فتح «قله انسانيت» مهم تر است و دشوارتر! به نظر من، «گود زورخانه»، خيلى رفيع تر از «سكوى افتخار» است.
گفتم: اگر دنيا يك ميدان وسيع مسابقه باشد، كدام ورزشكاران برنده اند؟
گفت: آنان كه «قله آزادگى» را فتح مى كنند؛ آنان كه بر «شكم شهوت» مشت مى زنند؛ آنان كه نفس خود را «خاك» مى كنند؛ به باشگاه تقوا و عفاف مى روند؛ بار سنگين مسئوليت را بلند مى كنند و براى زيبايى «اندام روح» تمرين مى كنند.
گفتم: من به «تربيت بدنى» علاقه مندم.
گفت:
آن نيست شجاعت كه گلو چاك كنى
مردانگى آن جاست كه دل پاك كنى
وقتى كه به «باشگاه تقوا» رفتى
اى كاش! حريف نفس را خاك كنى
گفتم: دويدن را هم دوست دارم؛ كاش ميدان بزرگ ترى بود تا... .
گفت: اين همه مى دوى، به جايى هم مى رسى؟ «تربيت جان» چه طور؛ به آن هم علاقه اى دارى؟
گفتم: خود دويدن، يك ورزش است؛ «تا كجا»، خيلى مهم نيست.
گفت: در مسير طولانى دنيا تا آخرت، به شدت نيازمند «دو استقامت» هستيم؛ بدون آن، از رقيبان عقب مى مانيم و از فينال محروم مى شويم.
گفتم: مگر همه آنها كه مى دوند، مى رسند؟
گفت: نكته همين جاست؛ خيلى ها مى دوند؛ ولى نمى رسند!
گفتم: اين بند بازها، عجب آدم هايى اند! ما روى زمين صاف نمى توانيم درست راه برويم؛ ولى آنها... .
گفت: مهم، موفقيت در دور پايانى مسابقه است. گاهى حرفه اى ترين بندبازان هم نمى توانند از «صراط» بگذرند.
گفتم: عبور از صراط هم تمرين مى خواهد. كسى كه تمرين داشته باشد، چه فرقى مى كند كه طناب و بند باشد يا پل صراط؟
گفت: براى شناگر هم چه فرقى مى كند كه رودخانه باشد يا استخر يا دريا؛ اصل، قدرت «عبور» است.
گفتم: دنياى ما، مثل يك استخر است؛ هم جاى كم عمق دارد و هم جاى عميق؛ ولى خيلى ها در «استخر دنيا» غرق مى شوند! چرا در رودخانه زندگى و درياى حيات، خيلى ها را «موج» با خود مى برد؟
گفت: چون به هشدارهاى «نجات غريق»، توجه نمى كنند و در گوش جانشان «پنبه غفلت» فرو كرده اند.
گفتم: به نظر تو، عامل موفقيت در اين شنا چيست و چه طور مى توان به «ساحل بيدارى» رسيد؟
گفت: ابتدا بايد «اندام روح» را با حركات عبادى گرم كرد. كسى كه بتواند طول و عرض عمر شصت - هفتاد ساله را با موفقيت طى كند، لايق جايزه است. امواج فتنه و فساد، تا به حال خيلى ها را غرق كرده است و به اعماق نابودى برده است.
گفتم: لحظه شيرين مسابقات، وقت جايزه است؛ آيا تا به حال، مدال گرفته اى؟
گفت: آرى، ولى با زحمت و تلاش زياد.
گفتم: طلا، نقره يا...؟
گفت: هيچ كدام؛ من «مدال شرف» گرفته ام.
گفتم: داور كه بود؛ در كدام مسابقه بود و با كدام تماشاچى؟
گفت: واقعش اين است كه معتقدم صحنه زندگى، مسابقه اى است كه با «ماهواره هاى ملكوت» براى آسمانيان «رله» مى شود. روزى هم در قيامت، براى داورى نهايى و اهداى جوايز به نفرات برتر، پخش مجدد خواهد شد؛ البته عده اى «توبيخ نامه» دريافت مى كنند و خود افراد هم در اين بازبينى، جزو بينندگانند.
گفتم: عجب مسابقه دشوارى!
گفت: بله، دست يافتن به عنوان قهرمانى در اين مسابقات، با آن داورهاى ويژه و دقيق، واقعاً دشوار است.
گفتم: با دوپينگ كنندگان چه مى كنند؟
گفت: تا زنده اند، مسئله اى نيست؛ اما با مرگ، براى هميشه از دور رقابت ها و صحنه امتيازات حذف مى شوند.
گفتم: نتيجه اش چند بر چند است؟
گفت: «اى كاش» بر «افسوس» و «حسرت» بر «غفلت».
گفتم: مثل دريافت جايزه، لحظه گل زدن هم هيجانى و پرشور است و بازى بدون گل هم بى جاذبه است.
گفت: زندگى بى گل، از آن هم بى جاذبه تر است.
گفتم: «گل» زندگى به چيست؟
گفت: عمر ما يك ميدان مسابقه است؛ فرصت هايى كه ما پيدا مى كنيم، هر كدام مثل يك «پاس» است. بى عرضگى ماست اگر نتوانيم گل بزنيم.
گفتم: پس با اين حساب، ما خيلى پاس خراب كرده ايم و نتوانسته ايم گلى بزنيم؛ حيف از آن همه پاس قشنگ و فرصت هاى طلايى!
گفت: درست است. هدر دادن عمر، بدتر از خراب كردن پاس است. به ما خيلى پاس مى دهند؛ ولى ما «آبشارزن» نيستيم و پاس ها را خراب مى كنيم. هدر دادن هر نعمت، خراب كردن يك پاس است.
بگذشت زمان، دست به كارى نزدى
بر گردن لحظه ها مهارى نزدى
صد توپ زدى، تمام را كردى «اوت»
صد پاس گرفته، آبشارى نزدى!
گفتم: رفتى تو واليبال... .
گفت: بازى، بازى است؛ ديگر چه فرقى مى كند؟ آن جا گل مى زنند و اين جا آبشار. عمده، خراب كردن پاس هاست كه داريم.
گفتم: دنيا، واقعاً بازيچه است.
گفت: ولى زندگى، بازى نيست؛ اگر هم بازى باشد، يك «بازى جدى» است.
گفتم: آيا تا به حال به خودت باخته اى؟
گفت: تو چى؟ آيا تا به حال، از خودت برده اى؟
گفتم: من اغلب، حريف خودم نمى شوم؛ زورم به خودم نمى رسد و مى بازم.
گفت: اخلاص، يك بُرد است. «فاتح، كسى است كه عكس العمل خود را به كسى نشان نمى دهد و پيوسته آن را در آلبوم خدا مخفى مى كند». ريا، يك باخت رسواست.
گفتم: مدت هاست كه در حسرت يك پيروزى هستم. اين هم شد زندگى؛ همه اش باختن و باختن و باختن.
گفت: مدال گرفتن پيشكش؛ باختن به «نفس»، شرمندگى دارد. بعضى ها يك «عادت» را نمى توانند ترك كنند و با اين همه اسارت، ادعاى آزادى هم دارند.
گفتم: بعضى ها هم با يك مدال، دچار غرور مى شوند و با يك «عنوان»، خودشان را گم مى كنند.
گفت: اين هم نوعى از باختن است. بعضى به خودشان مى بازند و بعضى خودشان را مى بازند.
گفتم: نمى دانم چرا بعضى ورزشكاران، خشن و سنگ دل مى شوند؟
گفت: اگر ورزشكار بودند، اين طور نمى شدند. قهرمان، كسى است كه پهلوانى را با عاطفه بياميزد و چشمه اشك او نخشكد.
گفتم: قهرمانى را مى شناسم كه در برابر اشك يتيمى، به راحتى «ميرزا كوچك» مى شود.
گفت: او «آقا بزرگ» است. اينان در كوچكى هم بزرگند... گاهى بايد براى بزرگ شدن، كوچك شد و براى بالا رفتن، پايين آمد. اين، يكى از فنون قهرمان شدن در مسابقات ارزشى است. «پورياى ولى» را تواضع و خصلت هاى مردمى، بزرگ كرد.
گفتم: در گروه ورزشى خودتان چه كاره اى؟
گفت: دروازه بان دلم.
گفتم: اين هم شد كار؟ برو تو خط حمله.
گفت: فكرم از دروازه مطمئن نيست. دلم يك دروازه است؛ اگر كنترل نكنم، مى بينى كه پى در پى گل مى خورم.
گفتم: مثلاً چه گلى؟
گفت: گل گناه، گل هوس، گل غرور، گل دوستى هاى حساب نشده و گل غفلت از آينده و آخرت.
گفتم: چطور است جمع شويم و با «تيم ابليس» مسابقه بدهيم و شكستش بدهيم؟
گفت: به شرط آن كه خودم دروازه بان باشم؛ چون مى دانم كه از چه زاويه اى «توپ گناه» را به طرف دروازه دل ها شوت مى كنند.
گفتم: قبول، ولى از كجا اين تجربه را كسب كرده اى؟
گفت: زاويه حمله ابليس، «غفلت» است و غرور. وقتى چراغ «ياد» خاموش مى شود، غرور به دشمن «گرا» مى دهد و آن گاه گل گناه، دروازه دل را مى گشايد. شيطان، حريفِ قدَرَى است و نبايد آن را دست كم گرفت.
گفتم: پس تو «خط دفاع» را بيشتر دوست دارى؟
گفت: آدم اگر دفاع خوبى نداشته باشد، مهاجم خوبى هم نمى شود.
گفتم: ديگر كدام زاويه را بايد مراقب بود؟
گفت:
خواهى نخورى ز تيم ابليس شكست
بايد به دفاع از دل و ديده نشست
چون شوت شود به سوى دل، توپ گناه
دروازه دل، به روى آن بايد بست
گفتم: دروازه بانى هم عجب لذتى دارد!
گفت: به شرط آن كه گل نخورى و حمله شيطان را دفع كنى. «جهاد نفس»، به همين جهت، بالاترين مبارزه هاست.


ميهمان يا ميزبان؟
دم در زمان نشسته بود، چشم دوخته به آينده.
گفتم: براى پذيرايى از ميهمان، چه آماده كرده اى؟
گفت: كدام ميهمان؟
گفتم: همين ميهمانى كه چند روز ديگر از راه مى رسد؛ با كلى سوغات و ارمغان كه همراه دارد.
گفت: نمى دانم از كدام ميهمان سخن مى گويى؟
گفتم: پس همين است كه آماده نيستى؛ چون منتظرش نيستى! منظورم ماه رمضان است؛ همين كه چند روز ديگر از راه مى رسد و با خودش رحمت و مغفرت مى آورد و ميهمان خانه هاى ماست تا يك ماه تمام. شايد هم ما ميهمان آن باشيم!
گفت: وضع ميهمان و صاحب خانه فرق مى كند. بالاخره ما ميهمانيم يا ميزبان؟
گفتم: هر دو. از اينكه ماه رمضان مدت يك ماه وارد خانه ها، مساجد، ادارات، مدارس و... مى شود، پس ما ميزبانيم. البته نحوه برخورد ما با آن هم نشان مى دهد كه از آمدنش خوشحاليم يا ناراحت.
گفت: بعضى ها دنبال بهانه مى گردند تا به نحوى از زير بار روزه فرار كنند. حتى گاهى دنبال فتاوايى مى گردند كه به نحوى به آنان اجازه دهد تا روزه نگيرند.
گفتم: آنان مثل كسانى اند كه از آمدن ميهمان فرارى اند. مخفى مى شوند؛ در را باز نمى كنند؛ روى خوش نشان نمى دهند؛ پذيرايى خوب انجام نمى دهند؛ اخم و تخم مى كنند تا ميهمان را هر چه زودتر بدرقه كنند؛ اما بعضى هم هستند كه خودشان ميهمان دعوت مى كنند؛ تدارك مى بينند؛ خانه را مرتب مى سازند؛ غذا و ميوه و وسايل پذيرايى آماده مى كنند؛ دم در مى نشينند و چشم به راهند و منتظر.
گفت: به هر حال، ما ميهمانيم يا ميزبان؟
گفتم: به يك معنا هم ميهمانيم و ميزبان، خداست. در ماه رمضان همه ما ميهمان ضيافت خداييم. پيامبرمان هم فرمود: ماه خدا دارد مى آيد؛ ماهى كه شما به «ضيافت خدا» دعوت شده ايد و در اين ماه از اهل كرامت به شمار آمده ايد.
گفت: اين چه ميهمانى و ضيافتى است كه پذيرايى آن، «امساك» و نخوردن و نياشاميدن است؟
گفتم: ميهمانى از «نوع ديگر» است.
گفت: پس لابد پذيرايى اش هم «از نوع ديگر» است.
گفتم: دقيقاً همين طور است. خوردن، غذاى جسم است و امساك، غذاى جان.
حرف سعدى را ياد دارى كه گفته است:
اندرون از طعام خالى دار
تا در آن نور معرفت بينى
هميشه كه سفره، سفره مادى نيست تا ميهمان هم به فكر پر كردن شكم از خوردنى ها و آشاميدنى ها باشد.
گفت: در ضيافت هاى معمولى، بدن رشد مى كند و تغذيه جسمى به سلامت تن مى انجامد. در پذيرايى با امساك، چه بهره اى مى بريم؟
گفتم: همه ساله، برنامه هاى راديو و تلويزيون، هنگام افطار، اشعارى از مولانا پخش مى كند كه جواب توست. زمزمه دلنشين غروب هاى رمضان را به ياد آور كه طنين اين آواز روح بخش، بر گوش جان مى نشيند كه:
اين دهان بستى، دهانى باز شد
كو خورنده لقمه هاى راز شد
لب فرو بند از طعام و از شراب
سوى خوان آسمانى كن شتاب
گر تو اين انبان، زِ نان خالى كنى
پر ز گوهرهاى اجلالى كنى
چند خوردى چرب و شيرين از طعام
امتحان كن چند روزى از صيام
چند شب ها خواب را گشتى اسير
يك شبى بيدار شو، دولت بگير
گفت: عجب! چه مضامين بلندى! من تا كنون به معناى اين اشعار دقت نكرده بودم و فقط از آهنگ و آواز آن لذت مى بردم.
گفتم: هميشه ما اين طوريم؛ يعنى گاهى ظاهر، ما را از باطن غافل مى سازد. گاهى اسير الفاظ مى شويم و از محتوا غفلت مى كنيم. گاهى آواز نمى گذارد شعر را بفهميم. وقتى امساك مى كنيم، طعم گرسنگى را مى چشيم و بر خواسته هاى نفس خود، «نه» مى گوييم و از آنچه حلال است نيز، به خاطر فرمان خدا پرهيز مى كنيم، چشمه هاى ديگرى از درون ما مى جوشد و روحمان تغذيه اى دارد، از «نوع ديگر». اين كه گفته اند: «آب كم جو، تشنگى آور به دست، تا بجوشد آبت از بالا و پست»، بيان ديگرى از همين حقيقت است.
گفت: آيا ما هم به اين ميهمانى دعوت شده ايم، يا ضيافت، ويژه است؟
گفتم: دعوت كه عمومى است. هلال رمضان كه در افق ديده مى شود، كارت دعوتى است كه به همه نشان داده مى شود.
«هلال، پيك خداست،
خبر ز آمدن فصل تازه اى دارد،
به جمع خلوتيان حضور، مژده دهيد
كه خوان سبز ضيافت، گشوده در رمضان
خبر دهيد به مستان باده سحرى
شبانه چهره جان را
به آب ديده بشويند و پاكدل گردند...».
گفت: تو كه خود را دعوت شده به اين بزم و ميهمانى مى دانى، چه احساسى دارى؟
گفتم: احساس همراهى و همخونى با همه موحدان عالم، در طول تاريخ.
گفت: چطور اين حس به تو دست مى دهد؟
گفتم: آيه اى از قرآن مى گويد: «روزه براى شما واجب شده، همچنان كه بر امت هاى پيشين واجب شده بود».2 يعنى اين برنامه اى مخصوص ما مسلمان ها هم نيست. در هر دوره، هر دينى و هر پيامبرى كه از سوى خداوند بوده و شريعت و مذهبى براى مردم آورده، روزه، يكى از برنامه هاى او بوده است. پس من كه روزه مى گيرم، گويا همپاى همه پيامبران، امامان، صالحان و عارفان در طول تاريخ، اين راه نورانى را مى پيمايم.
گفت: بالاخره معلوم شد كه ميهمانيم يا ميزبان؟
گفتم: هم ميهمان خداييم، بر سر اين سفره «ضيافت الله»؛ هم سعى مى كنيم ميزبان خوب و مشتاقى باشيم براى «ماه رمضان» كه ميهمان يك ماهه خانه هاى ماست.
و چه خوب است هم ميهمان بودن، هم ميزبان بودن!


زيارت حرمين
خود را يافتن و خود را گم كردن

1

عده اى در كاروان، تصميم گرفته بودند به غار حرا بروند. اعلام كرده بودند هر كه مايل است، سر ساعت سه بعد از نيمه شب، جلوى هتل باشد.
گفت: دلم مى خواهد بروم؛ اما مى گويند راهش خيلى سخت است.
گفتم: آن طورها هم كه گفته اند نيست؛ ولى بالاخره يك كوهنوردى است.
گفت: مگر تو قبلاً رفته اى؟
گفتم: آرى، دو بار. واقعاً لذت بخش و به يادماندنى است.
گفت: چه لذتى؟ جز خستگى راه و كوفتگى عضلات و تماشاى يك كوه و غار، چه چيزى دارد؟
گفتم: وقتى عشق باشد، راه هاى طولانى براى انسان، كوتاه مى شود و كارهاى سخت، آسان. به علاوه، آيا حضور در جايى كه پيامبر خدا آن جا عبادت مى كرده، در همان جا به رسالت مبعوث شده و جبرئيل، آيات سوره «اقرأ» را به قلب او نازل كرده است، لذت ندارد؟
گفت: غارش چگونه است؟ بزرگ است؟ تاريك است؟
گفتم: در واقع، غار كه نيست؛ بالاى «جبل النور»، جايى كه چند تخته سنگ بزرگ، سر بر دوش يكديگر نهاده اند، پناهگاهى به اندازه يكى دو نفر پديد آمده كه نقطه اى است رو به كعبه و شب ها از آن بالا، مسجدالحرام را كه غرق در نور است، مى توان ديد.
گفت: آن بالا مسجد ساخته اند؟
گفتم: نه، شايد بتوان گفت تنها جاى دست نخورده اى كه از زمان پيامبر خدا تا كنون باقى مانده، همان جاست.
گفت: مى ترسم وسط راه بمانم و نتوانم تا قله بيايم.
گفتم: كمتر از پيرمردان و پيرزنان سال خورده نيستى كه نفس زنان و با شوق، سينه كش كوه را بالا مى روند؛ تنها به عشق اين كه در محل عبادت و بعثت پيامبر، دو ركعت نماز بخوانند؛ نمازى عاشقانه. شايد تنها جايى باشد كه مردم به صف مى ايستند تا به نوبت در آن جا نماز بگزارند.
2
احساس خود را از نخستين لحظه اى كه وارد مسجدالحرام شد و نگاهش به كعبه افتاد، بيان مى كرد.
گفت: در ذهن خودم، تصور ديگرى از كعبه داشتم. از نزديك كه ديدم، آن تصورات قبلى به كلى عوض شد.
گفتم: اين حالت، در برخورد با افراد هم هست. انسان، دورادور درباره ديگران تصور و ذهنيتى خاص دارد؛ اما در برخورد از نزديك، ديدگاهش عوض مى شود.
گفت: كعبه، با آن كه ساده بود، ولى مرا گرفت. لحظاتى متحير و مبهوت شده بودم.
گفتم: خانه خدا خيلى راز و رمز دارد. كعبه در عين سادگى، عظمت دارد و در عين كوچكى، بزرگ است.
گفت: كسانى را در مسجدالحرام مى ديدم كه به كعبه، نگاه مى كردند و اشك مى ريختند. نمى دانم براى چه؟
گفتم: بعضى گرفتار برق گرفتگى مى شوند. كعبه هم برق دارد؛ اما برق معنويت. برق آن، انسان را در اولين ديدار مى گيرد. در نگاه هاى بعدى هم مثل يك مغناطيس و آهن ربا، دل ها را جذب مى كند.
گفت: ديشب مدتى در محوطه روبه روى ناودان طلا نشسته بودم. از نگاه، خسته و سير نمى شدم.
گفتم: از طبقه بالا، خيلى تماشايى تر و لذت بخش تر است. گردابى از آدم هاى سفيدپوش را مى بينى كه دور كعبه در چرخشند. نگاه به كعبه، خودش عبادت است و ثواب دارد.
گفت: مثل بناهاى تاريخى، جاذبه و گيرايى خاصى دارد.
گفتم: كعبه و مسجدالحرام، يك تاريخ مجسم و يادگار توحيد است و مجاهدت هاى موحدان تاريخ در راه يكتاپرستى و مبارزه با شرك و به همين جهت، قبله عبادت قرار گرفته است.
3
از خواب كه بلند شد، آفتاب از پنجره به اتاق مى تابيد.
گفت: پس چرا مرا بيدار نكرديد؟ قرار بود من هم با آنان بروم.
گفتم: چند بار صدايت كردند، بلند نشدى. هر بار كه صدايت مى كردند، فقط مى گفتى: «ها».
گفت: نگفتم صدا كنند؛ گفتم بيدارم كنند.
خوابم سنگين است.
گفتم: كسى كه شوق نماز در مسجدالحرام را داشته باشد، بايد از خوابش بزند. تو كمبود خواب هاى ايرانت را مى خواهى اين جا جبران كنى!
گفت: خيلى دلم مى خواهد با آنان بروم؛ ولى اين خواب لعنتى، مرا به زمين چسبانده است. هى مى گويم الان بلند مى شوم؛ يك وقت مى بينيم آنها رفته اند و من مانده ام.
گفتم: تا به حال اصلاً صبح ها به مسجدالحرام نرفته اى؟
گفت: نه، هنوز موفق نشده ام.
گفتم: كسى كه لذت حضور سحرگاهان در بيت الله را بچشد، صبح ها خود به خود، خواب از چشمش مى پرد و به موقع، بيدار مى شود. عشق، تنبل ها را هم زرنگ مى كند.
گفت: آخر، خواب طرف صبح، خيلى شرين است.
گفتم:
خواب نوشينِ بامدادِ رحيل
باز دارد پياده را زسبيل
4
گفت: نمى دانم چرا اصلاً حال بيرون آمدن و حرم رفتن ندارم.
گفتم: حال، با شكم خالى، بيشتر و بهتر به دست مى آيد.
گفت: اين چند لقمه حلال را هم نمى توانى ببينى كه با لذت از گلويم پايين مى رود؟
گفتم: من نگفتم نخور؛ ولى اگر دنبال حال هستى، بايد از شكم بارگى و پرخورى بپرهيزى.
گفت: آخر حيف است؛ اين همه غذاهاى خوب و ميوه و موز و نوشابه و... .
گفتم: حيف تويى و فرصت هاى ناياب اين اماكن و زيارت گاه ها. اگر بتوانى هر سه وعده نمازهايت را در حرم بخوانى، چه بهتر.
گفت: راه دور است و نفس تنگ.
گفتم:
آن كه در راه طلب، خسته نگردد هرگز
پاى پرآبله و باديه پيماى من است
گفت: حالا مى گويى چه كنم؟
گفتم: سبك بار باش تا تحرك بيشترى داشته باشى. همين كه به ياد آورى كه فرصت هاى اين جا تمام مى شود و بعداً خيال خواهى كرد كه خواب ديده اى و حسرت خواهى خورد، در تو انگيزه ايجاد مى كند. در حال پوشيدن كفش بود تا خود را به نماز مسجدالحرام برساند.
5
گفت: برويم آخرين توشه خود را از مسجدالحرام برداريم.
گفتم: نكند عازمى؟
گفت: آرى، فرصت به پايان رسيد و طواف وداع، فرصتى است كه باز هم حرف دل خود را با خداى كريم در ميان بگذارم.
گفتم: خوب است. مسجدالحرام هم نسبت به روزهاى گذشته، خلوت تر شده و در آرامش بهترى مى توان طواف كرد و دعا خوانده، پشت مقام ابراهيم به نماز ايستاد.
گفت: در آن روزهاى شلوغ، عده اى فقط حواسشان به اين بود كه وقتى به خط سياه روى زمين كه مقابل حجرالاسود است مى رسند، دور بعد را شروع كنند و...
گفتم: عده اى پوست را چسبيده اند و از مغز غافلند؛ چه در طواف و چه در اصل حج. عده اى هم در طواف، چنان حال دارند و اشك مى ريزند كه انسان به حالشان غبطه مى خورد.
گفت: من كه نمى توانم دل بكنم. اگر دست خودم بود، حالا حالاها مى ماندم.
گفتم: از خدا بخواه دوباره قسمتت كند و آخرين حج تو نباشد. نوبت اول، انسان ناآشناست؛ در نوبت هاى بعد، تازه مى فهمد كه اين جا كجاست و چگونه بايد حج بيايد و چه برداشتى داشته باشد.
6
دنبال فتوايى مى گشت كه بتواند طبق آن، از تراشيدن سر در روز عيد قربان معاف شود و به نحوى، ريال هاى خود را خرج قربانى در منى نكند.
گفتم: باز هم فرار از تكليف؟ اين چندمين بار است كه در اين سفر دنبال بهانه اى.
گفت: شايد كسى نخواهد بى ريخت شود! چطور چند ماه تحمل كنم تا دوباره موهاى سرم بلند شود؟
گفتم: از كجا كه فلسفه تراشيدن سر، همين رهايى از وابستگى نباشد؟
گفت: كدام وابستگى؟ من آن قدر در زندگى فداكارى و گذشت داشته ام كه نشان مى دهد وابسته نيستم.
گفتم: كسى كه نتواند از موى سرش بگذرد، وابسته است. كسى كه از مويش نگذرد، از سرش مى گذرد؟ هرگز!
گفت: من كه اين همه پول خرج كرده ام، چطور مى توانم وابسته باشم؟
گفتم: اسماعيل هر كس، چيزى است كه بايد آن را فدا كند. حضرت ابراهيم، پسر جوانش را به قربان گاه برد؛ امام حسين هفتاد و دو قربانى در كربلا فداى رضاى خدا كرد؛ من و تو، چه چيز را به خاطر خدا فدا مى كنيم؟
گفت: گفتم كه اين همه پول خرج كردم و... .
گفتم: باز هم مى گويد پول، پول. بعضى ها حاضرند پول بدهند؛ ولى جان يا آبرو نمى دهند. براى بعضى، محبت زن و فرزند، عامل وابستگى است؛ براى بعضى ديگر، پز و قيافه و براى بعضى، مد و لباس. بايد ديد بت انسان چيست تا آن را بشكند و اسماعيل انسان چيست تا آن را فدا كند.
7
از رمى جمرات برگشته بود؛ خسته و تشنه؛ ولى با احساس پيروزى.
گفت: اين حج هم چقدر شبيه قيامت است!
گفتم: مثلاً كجايش؟
گفت: همه جا و همه چيزش. از لحظه احرام پوشيدن كه مثل كفن است تا كوچ به طرف عرفات كه مثل برخاستن مردگان از گورها و حضور در صحراى محشر است تا مشعر كه همه در آن بيابان پخشند.
گفتم: مشعرالحرام به نظرم شباهت بيشترى دارد. نه چادر و امكانات منى و عرفات را دارد، نه منطقه، بين مردم كشورها و مناطق مختلف، تقسيم بندى شده است. همه به صورت مخلوط و هر كدام در عالم خود؛ به ويژه سنگ جمع كردن ها، واقعاً عجب محشرى بود مشعر! هر كس به فكر خودش!
گفت: اگر يك ذره غفلت مى كردى، گم مى شدى. ديگر ميان آن همه جمعيت، پيدا كردن همراهان، كار مشكلى است. من خودم هم يك بار در عرفات و يك بار در مشعر گم شدم.
گفتم: بعضى ها گم مى شوند؛ بعضى ها هم خود را گم مى كنند. خيلى ها به ويژه در عرفات، خود را پيدا مى كنند. حالتى كه براى حاجيان در اين بيابان پيدا مى شود، نوعى خوديابى است؛ به شرط آن كه خود بازيافته را دوباره گم نكنيم.
گفت: از اين ديدگاه، حج، هم خود را يافتن است؛ هم خود را گم كردن؛ يعنى خود را در ميان اين همه مخلوقات، گم كردن و فانى شدن و خود را نديدن و خودبينى را زير خاك هاى منى و عرفات، خاك كردن.
گفتم: وقتى گم شدى، چطور كاروانت را پيدا كردى؟
گفت: در عرفات كه امدادگران راهنمايى كردند؛ ولى در مشعر، اين خبرها نبود. آن قدر گشتم تا از پا افتادم. در آخرين لحظاتِ نزديك به نااميدى بود كه دوستان را پيدا كردم.
گفتم: اميدوارم در قيامت هم با امداد محبت و ولايت اهل بيت و آل محمد عليهم السلام راه بهشت را پيدا كنيم و در آن غوغاى محشر، گم نشويم.
8
گفت: خوب، اگر همديگر را نديديم، خداحافظ.
گفتم: كجا؟ ايران يا مدينه؟
گفت: ايرانِ چى؟ مدينه، مگر تو مدينه رفته اى؟
گفتم: آرى، سهم مدينه ما سپرى شده؛ ولى كاش مى شد دوباره مدينه مى آمديم. صفاى مدينه و قبور اهل بيت، چيز ديگرى است.
گفت: ان شاءاللّه ما امشب عازم مدينه ايم. اگر راهنمايى و توصيه اى دارى، دريغ نكن.
گفتم: معمولاً در مدينه، فاصله خانه ها و هتل ها تا حرم، نزديك تر از اين جاست. اگر بتوانى هر سه وعده نماز را و اگر نشد، نماز صبح و مغرب را حتماً در مسجدالنبى باش. نمى دانى چه صفايى دارد كه آدم كنار قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله نغمه اذان را بشنود يا در تشهدش بگويد: «اشهد ان محمداً عبده و رسوله».
گفت: مى گويند روزى دو بار درِ بقيع را باز مى كنند و مى توان نزديك قبور ائمه رفت و زيارت نامه خواند.
گفتم: درست است؛ اما متأسفانه خانم ها از زيارت بقيع محرومند. اشك ها و ناله هايشان در پشت ديوار بقيع و محوطه مقابل بقيع است.
گفت: اين جا غير از مسجدالحرام و قبرستان ابوطالب، جاى ديدنى نداشت. البته بعضى ها هم به غار حرا رفتند.
گفتم: البته اگر انسان، تاريخ را بداند، جا به جاى همين مكه هم ديدنى است. خيلى از مسجدها، تنگه ها، كوه ها و وادى هايش خاطراتى دارند. محوطه اطراف مسجدالحرام، صحنه بسيارى از حوادث بوده؛ ولى دريغ از يك نشانه و علامت و تابلو.
گفت: در مدينه معمولاً كجاها مى روند؟
گفتم: غير از حرم حضرت رسول كه مشتمل بر قبر آن حضرت و خانه على و فاطمه عليهم السلام است، صفه، ستون هاى خاص و تاريخى، منبر و محراب مسجد پيامبر، قبرستان بقيع، مساجد سبعه، مسجد قبا، مسجد ذوقبلتين، مشربه ام ابرهيم، مسجد اجابه، مسجد غمامه، مسجد ابوذر و جاهاى ديگر.
گفت: ان شاءاللّه خدا توفيق زيارت اين مكان هاى مقدس را به ما بدهد.
گفتم: در مدينه انسان احساس انس و نزديكى بيشترى با اهل بيت عليهم السلام دارد و دل ها زود مى شكند. در بقيع ما را هم ياد كن.
9
گفت: خيلى نگرانم حاجى.
گفتم: از چه؟ حادثه اى پيش آمده؟
گفت: نه، از اين كه خداى نكرده نتوانم از عهده اش برآيم. مسئوليتش سنگين است. تنها اين نيست كه يك كلمه حاجى به اسم آدم اضافه مى شود؛ هزار و يك جور توقع و انتظار است. تا آدم كمترين خطايى كند، مى گويند: حاجى تو چرا؟ تو كه كعبه را بوسيده اى و بيت خدا را زيارت كرده اى... .
گفتم: تكليف انسان سخت تر مى شود؛ ولى يك توفيق جبرى هم براى خوب شدن و خوب و پاك ماندن است. همين اندازه هم كه انسان به خاطر ملاحظه مردم، خودش را كنترل كند، خوب است.
گفت: در ايران، مردم به حاجى به چشم ديگرى نگاه مى كنند. انتظار دارند كسى كه به حج رفته، محرم شده، طواف كرده، قربانى كرده و در عرفات اشك ريخته، آمرزيده شده و بايد با گذشته اش فرق كند.
گفتم: درست است، انتظار بجايى است. اگر حج، اين تحول را در زائر ايجاد نكرده باشد كه بى فايده است!
گفت: دلم شور مى زند. از خودم مطمئن نيستم.
گفتم: اين وسوسه شيطانى است. به خدا توكل كن. چه افتخارى بالاتر از اين كه انسان، به خاطر اين سفر معنوى، مورد اعتماد و حسن ظن مردم قرار گيرد. خود اين سفر، آدم را كنترل مى كند. گفتم كه يك «توفيق جبرى» براى ترك گناه مى آورد.
گفت: دعايى، وردى، ذكرى چيزى نمى دانى كه بخوانم تا اين حالت و وضعيت خوب در من باقى بماند؟
گفتم: بالاتر از هر دعا و ذكر، تصميم خود توست. كسى كه لذت قرب به خدا را بچشد، راضى نمى شود كه از خدا فاصله بگيرد.
اگر لذتِ تركِ لذت بدانى
دگر لذت نفس، لذت نخوانى
گفت: خدا كند بتوانم پاك بمانم.
گفتم: خدا كه مى خواهد. خودت هم بايد بخواهى.
10
اذان مغرب را مى گفتند و مردم شتابان به سوى مسجدالنبى در حركت بودند. هنوز پشت ديوار بقيع نشسته بود و زيارت مى خواند.
گفتم: حاجى، به نماز نمى رسى ها!
گفت: طورى نيست، همين جا مى خوانم.
گفتم: فكر نمى كنى با اين كار، بهانه به دست اينها بدهى كه بر ضد ما تبليغ و ايجاد بدبينى كنند؟ اينها همين طورى هم براى ما كلى حرف در مى آورند؛ چه رسد كه بهانه اى هم پيدا كنند.
گفت: آخر نماز كنار بقيع، بيشتر به دلم مى چسبد.
گفتم: كار دين كه دل بخواهى نيست. تازه اگر ثواب هم بخواهى، در مسجد پيامبر است. آن جا هر ركعت نماز، برابر است با ده هزار ركعت. حيف است كه اين همه ثواب را از دست بدهى. عشق و حال با ائمه بقيع را بگذار براى فردا صبح كه در بقيع باز مى شود.
گفت: آخه...
گفتم: آخه ندارد... و دستش را گرفتم و در سيل زائران، به سوى مرقد حضرت رسول روان شديم تا به فيض نماز جماعت در مسجدالنبى برسيم.
 

 

 

 

کتابنامه


1. نهج البلاغه، خطبه 32.

2. بقره، آيه 183.

 



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها