خانه> کتاب >1154


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
نظرات مقاله «پيامد...
احضار روح با نعلبك...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
علامت قبولي توبه
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
جلسه خواستگاري
...

همه شرايط وضو
گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
دفتر 30 پرسش ها و ...
لیست کتب اداره مشا...
ايميل هايي از شيطا...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
اخلاق پيامبر(2)- م...
خاطره اي جالب از ز...
موي بلند و وضو
شيوه هاي کنترل نفس...
دوستي با نامحرم در...
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2116

بازدید مقالات:
6607968

بازدید سوالات:
2592152



هماى سعادت بازديد: 1704

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


 

 

 

 

هماى سعادت
آيين دوستى و رفاقت از نظر اسلام

مؤلف: عليرضا مستشارى
حروف چينى: اميرحسين عليزاده
شابك: 7 ـ 188 ـ 531 ـ 964 ـ 978
نوبت چاپ: اول ـ بهار 88
ناشر: دفتر نشر معارف
تيراژ: 5000 نسخه
قيمت: 1300 تومان
همه حقوق محفوظ است
مراكز پخش
1. قم: بلوار امين ـ بلوار جمهورى ـ معاونت آموزش و تبليغ، تلفن: 2904440
2. مديريت پخش نشر معارف: قم: خيابان شهدا، كوچه 32، پلاك 3، تلفن و نمابر: 7744616
3. فروشگاه شماره 1: قم، خيابان شهدا، روبروى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن: 7735451
4. فروشگاه شماره 2: تهران، خيابان انقلاب، چهارراه كالج، پلاك 791، تلفن: 88911212، نمابر: 88809386
نشانى اينترنت:WWW.nashremaaref.ir
پست الكترونيك: info@nashremaaref.ir
 

 


فهرست
مقدمه··· 7
فصل اول: اهميت دوست··· 9
اهميت دوست··· 11
فصل دوم: چه كسانى را دوست خويش قرار دهيم؟··· 15
1. كسى كه به ياد خدا باشد و هدفش تنها رسيدن به او باشد؛··· 17
2. عاقل باشد؛··· 20
3ـ5. خيانت كار، ستم كار و سخن چين نباشد؛··· 24
6. آن چه براى خود مى پسندد، براى تو نيز بپسندد و آن چه را كه براى خويش نمى خواهد، براى تو نيز نخواهد؛··· 26
7. قطع كننده رحم نباشد؛··· 28
8. عيب جو نباشد؛··· 31
فصل سوم: لزوم امتحان نمودن دوستان و چگونگى آن ··· 35
1. ثبات دوستى در حال بى نيازى و فقر؛··· 40
2. بدگويى نكردن به هنگام عصبانيت؛··· 42
3. اهميت دادن به نماز؛··· 44
4. نيكى در هنگام سختى؛··· 48
5. حفظ دوستى در هر حال؛··· 50
6. احسان به هنگام قدرت؛··· 51
فصل چهارم: اقسام دوستان··· 55
اقسام دوستان··· 57
فصل پنجم: دوستى و روابط دختر و پسر··· 61
ديباچه··· 63
1. نگاه برون دينى به روابط دختر و پسر؛··· 66
2. روابط دختر و پسر از نگاه درون دينى··· 77
3. طهارت و پاكى يوسف··· 84
فصل ششم: معاشرت با دوستان ··· 85
1. بر نداشتن پرده حيا و شرم؛··· 87
6. بى توجهى به سخن چينان؛··· 93
7. حسد نورزيدن؛··· 95
8. ريزبين نبودن؛··· 97
9. مدارا؛··· 98
10. عفو و گذشت؛··· 101
11. تواضع و فروتنى؛··· 105
12. پرهيز از بدگمانى؛··· 108
13. مهرورزى؛··· 109
14. رعايت حقوق دوستان؛··· 112
فصل هفتم: معيار خوب بودن··· 123
معيار خوب بودن··· 119
 


مقدمه
از آن جا كه آدمى در اصل خلقت خويش، موجودى اجتماعى است، از اوان كودكى تا كهنسالى، نيازمند مونسى مهربان است؛ تا زندگى را با او و به دور از تنهايى، به شيرينى بگذراند.
اين نياز در مقاطع سنى مختلف، متفاوت است؛ حتى خردسالان نيز از اين امر مستثنا نيستند. كودكان رابطه خود با دوستانشان را در حد يك هم بازى مى دانند. نوجوانان به عنوان مونس و همراز، به اين مسئله مى نگرند و جوانان علاوه بر انس و محبت، متوجه يارى وفادار و مشاورى امين هستند.
بزرگ سالان نيز از نظر روحى و موقعيت اجتماعى، به اشخاصى جهت معاشرت و مشاركت در برخى از امور، محتاجند و از اين زاويه، به مسئله رفاقت نگاه مى كنند.
به هر حال، در اصل اهميت و نياز انسان به دوست، ترديدى وجود ندارد؛ آن چه مهم است، توجه به چند مطلب زير است:
1. بدون شك آدمى نسبت به دوستان خود، اثرپذير و اثرگذار است و اين مسئله تا حدى است كه آينده يك شخص، متأثر از دوستان و نوع معاشرتش با آنها خواهد بود.
2. اين تأثير و تأثر، بسيارى از اوقات، ناخودآگاه است و حتى گاهى بدون توجه، آنان از رنگ، بو و اخلاق و رفتار يكديگر متأثر مى شوند.
3. انتخاب دوست و معاشرت با او، از مسائلى است كه نياز به تعّلم و آموزش و استفاده از تجربه هاى افراد عالم و خيرانديش دارد.
4. خداى مهربان به عنوان خالق بشر و اولياى الهى به عنوان رهبران راه سعادت انسان، نسبت به اين مسئله حساس هستند و از همين رو، تعاليم و راهنمايى هاى بسيارى در خصوص اين موضوع بيان فرموده اند.
همچنين دانشمندان بسيارى نيز از نگاه روان شناختى و جامعه شناختى به اين مسئله پرداخته اند و همين مطلب، موجب تأليفاتى متنوع در اين موضوع شده است.
ما با توجه به نكات ذكر شده، سعى كرديم با استفاده از قرآن كريم و روايات معصومين عليهم السلام ابعاد مختلف دوستى و رفاقت را مورد بحث و بررسى قرار دهيم؛ بنابراين، تمامى عنوان ها و موضوعات مورد بحث، از آيات قرآن و احاديث معصومين عليهم السلام گرفته شده اند و اين امر، وجه امتياز اين نوشتار با تأليفات موجود در اين موضوع است.
باشد تا با شاگردى در مكتب وحى، هماى سعادت و رستگارى در دنيا و آخرت، بر شانه هاى ما، خصوصا جوانان و نوجوانان عزيز قرار گيرد.

مؤلف
 


فصل اول :اهميت دوست
چرا انسان تنها زندگى نمى كند؟ چرا هر شخصى در گوشه اى به تنهايى مشغول امور خويش نيست؟ چرا زندگى در قالب خانواده و روستا و شهر، صورت مى گيرد؟ چرا همبستگى و وابستگى ميان بشر، روز به روز فزون تر و معاشرت و همكارى هاى متقابل، پررنگ تر مى شود؟ پاسخ روشن است؛ انسان موجودى است اجتماعى و طبيعت زندگى اجتماعى، اقتضا دارد كه آدمى با ساير افراد بشر، همزيستى داشته باشد؛ تا علاوه بر رفع نيازمندى هاى گروهى و فردى خويش، بتواند از طريق معاشرت با ديگران، نشاط روحى و معنوى خود را حفظ كند و در نتيجه، انسانى متعادل و مثبت در جامعه باشد.
تمام انبياى بزرگ الهى، سعى در تقويت هر چه بيشتر معاشرت هاى صحيح و مشروع بشر داشته اند و در اين امر مهم، جامع ترين و مترقى ترين قوانين از سوى اسلام ارائه شده؛ به طورى كه در عبادت هاى فردى نيز توجه به جمع فراموش نگرديده است. در نمازهاى واجب روزانه چندين بار در سوره حمد مى خوانيم: «إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعِينُ * اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ * صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالِّينَ»؛ «تنها تو را مى پرستيم [نه مى پرستم] و تنها از تو يارى مى جوييم. خدايا! ما را به راه راست، هدايت فرما».
در اين آيات، تمامى ضماير به صورت جمع آمده و در آرزوى رسيدن به راه خوب، طريق گروه و جمعى را كه خداوند به آنها نعمت داده است، خواستاريم و از گروه و جماعتى كه خداوند بر آنها غضب فرموده و گمراهند، فرار مى كنيم.
علاوه بر اين، خداوند، زكات، خمس، امر به معروف و نهى از منكر، حج و... را كه از اعمال و عبادت هاى جمعى هستند، واجب كرده است. همه اينها دليل اين است كه انسان بايد با ديگران معاشرت و همزيستى داشته باشد و در اجتماع و كنار ديگران زندگى كند.
بايد توجه داشت كه در هر سن و شرايطى، گونه اين معاشرت ها فرق دارد. در اين كه انسان ها در بيشتر موارد و شرايط، نياز به دوست و يا دوستان دارند، شكى نيست؛ ولى نياز جوان يا نوجوانى كه در اوان بلوغ به سر مى برد، با نياز شخصى كه داراى همسر و فرزندانى است و مشغول تجارت است، يكسان نيست. نحوه معاشرت و افراد مورد نياز در معاشرت، براى هر گروه سنى و كارى، متفاوت است و با توجه به وضعيت سنى، تحصيلى، تجرد يا تأهل، موقعيت شغلى و مكانى و... بايد شيوه معاشرت و اشخاص مورد نظر، مشخص شوند.
از آن جا كه نمى توانيم به تنهايى به فعاليت هاى فردى و اجتماعى به نحو مطلوب ادامه دهيم، ناگزير به انتخاب دوست هستيم.

بباشيد با يكدگر هم سراى
نبايد كه باشيد از هم جداى1

اين انتخاب، حادثه اى مهم و سرنوشت ساز در زندگى آدمى است. شخصيت و هويت او، دنيا و آخرت او و پيشرفت يا انحطاط او، بستگى به اين انتخاب دارد.
قرآن مى فرمايد:
«وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً * يا وَيْلَتى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلاً * لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِي وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولاً»2
«روزى كه مردم ظالم و پست، دستِ حسرت را به دندان گرفته، گويند: اى كاش من در دنيا با رسول حق، راه دوستى و طاعت پيش مى گرفتم! واى بر من، اى كاش كه فلان مرد [كافر و رفيق فاسق] را دوست نمى گرفتم! رفاقت او مرا از پيروى قرآن و رسول حق محروم ساخت؛ بعد از آن كه [ياد حق] به سراغ من آمده بود و شيطان هميشه خوار كننده انسان است».
به راستى رفيق بد، موجب حسرت انسان؛ حتى در آخرت و باعث پشيمانى و ضرر دائمى و جبران ناپذير است؛ چنان كه رسول حق صلى الله عليه و آله فرمود: «انسان بر دين دوستش مى باشد؛ پس بنگريد كه شخص با چه كسى دوست است».3
از حضرت سليمان عليه السلام، چنين نقل شده است:
«درباره شخص، هيچ گونه قضاوتى نكنيد؛ مگر وقتى كه دوستانش را شناختيد؛ به درستى كه انسان از نزديكانش شناخته مى شود».4
مگر مى شود انسانى صالح و درستكار، با فردى فاجر و مفسد، سر دوستى و رفاقت داشته باشد؟ مسلما شيشه با سنگ و آب با آتش، سازگارى ندارد و به همين علت، قضاوت هاى مردم نيز تحت تأثير معاشرت هاى انسان قرار مى گيرد. از اين رو، نبايد با كسانى كه از نظر دينى و اخلاقى تناسبى با انسان ندارند، رفت و آمد و رفاقت كرد.
حضرت على عليه السلام مى فرمايد: «كُلُّ امْرءٍ يَميلُ اِلى مِثْلِهِ5؛ هر انسانى تمايل به مثل خودش پيدا مى كند».
همچنين مى فرمايد: «انسان پست، تبعيت نمى كند؛ مگر از مانند خويش و تمايل ندارد؛ مگر به امثال خود»6. در ارجمندى دوست همين بس كه انسان ها در دوزخ ـ قبل از اين كه به ياد خويشاوندان و بستگان خود باشند ـ به فكر دوستان مددكار مى افتند و حسرت مى خورند كه در اين موقعيتِ مشكل، چرا دوستانى حمايت كننده ندارند؛ «فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ * وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ»7؛ «در اين روز سخت، نه شفيعى داريم كه شفاعتمان كند و نه دوستى كه از ما حمايت نمايد».
 


فصل دوم : چه كسانى را دوست خويش قرار دهيم؟
1. كسى كه به ياد خدا باشد و هدفش تنها رسيدن به او باشد.
2. عاقل باشد.
3. خيانت كار نباشد.
4. ستم كار نباشد.
5. سخن چين نباشد.
6. آنچه را كه براى خود مى پسندد، براى تو نيز بپسندد.
7. قاطع رحم نباشد.
8. عيب جو نباشد.

پس از روشن شدن اهميت دوست و دوستى، اين بحث مطرح مى شود كه چه كسانى را دوست خويش قرار دهيم و با چه اشخاصى دوستى نكنيم؟
از نظر آيات قرآن كريم و روايات معصومين عليه السلام، شخصى صلاحيت دوستى را دارد كه اوصاف و ويژگى هاى زير را داشته باشد:

1. كسى كه به ياد خدا باشد و هدفش تنها رسيدن به او باشد؛
قرآن كريم مى فرمايد: «وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدوَةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ»؛8 «هميشه خويش را با كمال شكيبايى به محبت و دوستى كسانى كه صبح و شام خدا را مى خوانند و هدفشان رضاى اوست، وادار كن».
اگر شخص نسبت به ولىّ نعمت و آفريدگار خود، بى وفا باشد و او را فراموش و اهدافى غير از رضاى او دنبال كند، نمى تواند براى دوستى قابل اعتماد باشد.
هر اندازه كه به او احسان و خوبى كنيم، به يقين به حد نعمت هايى كه خداوند به او داده، نمى رسد! اصولاً اگر انسان در مقابل خداى خويش وفادار نباشد، قابل اعتماد براى هيچ كارى نيست؛ چه رسد جهت دوستى و رفاقتى كه اهميتى خاص دارد.
كسى كه به ياد خداست، از خيانت، غيبت، تهمت، دروغ و هر گناهى كه پيامد سوء آن به طور مستقيم يا غيرمستقيم به دوست مى رسد، پرهيز مى كند. مسئله ياد خدا به اندازه اى مهم است كه در قرآن، بارها به انسان هاى مؤمن امر شده كه از يادِ او غافل نشوند. در قرآن آمده است: «اى كسانى كه ايمان آورديد! هرگز اموال دنيا و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نگردانند كه غفلت كنندگان از خداوند، در گروه زيانكارانند».9
همچنين در وصف صالحان مى فرمايد:
«آنان كسانى اند كه كسب و تجارت، آنان را از ياد خدا غافل نمى گرداند».10
يكى از خواسته هاى الهى از بندگان، ياد هميشگى و فراوان خدا در زندگى است. بسيارى از مستحبات و واجبات، از نظر كمّى مورد نظر پروردگار نيستند؛ بلكه كيفيت آنها مطلوب است؛ ولى در ذكر خداوند، علاوه بر كيفيت خوب، امر به زيادى آن نيز شده است؛
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللّهَ ذِكْراً كَثِيراً»؛11
«اى كسانى كه ايمان آورديد! خدا را بسيار ياد كنيد».
قرآن، كتاب هدايت و انسان سازى است و برنامه هاى آن بيشتر در جهت تعالى و پيشرفت صحيح انسان هاست و اين مقدار اهتمام نسبت به ذكر الهى، نشان گر اهميت آن در رشد و رستگارى آدميان است.
از اين رو، عمل به آن، همواركننده راه سعادت و كاميابى و تضمين كننده حيات هميشگى در آخرت است.
در روايتى آمده است: هنگامى كه از حضرت عيسى عليه السلام سؤال شد با چه كسانى معاشرت كنيم، فرمود: «مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللّهَ رُؤيَتُه و يَزيدُ فى عَمَلِكم مَنْطِقُه و يُرَغِّبَكُمُ فى الاخرة عملُه»12؛
«با كسانى معاشرت كنيد كه هر گاه آنان را مى بينيد، خدا را به ياد آوريد و منطق و عقلشان، موجب زيادى عمل شما و عمل آنان، موجب رغبتتان به آخرت گردد».
ذكر، يعنى خدا را حاضر وناظر بر اعمال دانستن و باور به آگاهى و علم او نسبت به اعمال و گفته ها و قصدهاى بندگان. حال مگر مى شود انسانى به اين فيض بزرگ دست يازد و در رفاقت و دوستى، خيانت ورزد و رعايت امانت نكند؟
ياد خدا، كليد رستگارى و نشاط روح و غذاى معنوى است. ذكر الهى، رهايى از تنهايى ها و غربت ها و باعث فرار شيطان و به بند كشيده شدن هواهاى نفسانى است. ياد خدا، انسان را از هر گناه و نفاق و بدى باز مى دارد و در اطمينان دل و صفاى نفس و پاكى از گناه، نقش اصلى دارد. كسى كه به ياد خداست، خداوند هم به ياد اوست و هر كس كه پروردگار عالم به ياد او باشد، وى را از لغزش ها و خطاهاى گوناگون، حفظ كرده، در تمامى امور دنيا و آخرت، يارى مى كند.
پس نخستين شرط دوست، آن است كه غافل از ياد خدا نبوده و هميشه به ياد آفريدگار جهان باشد و دوستى با او نيز انسان را از خداوند، دور نگرداند. در اين جا يادآورى يك مطلب ضرورى است و آن اين كه مهم ترين ياد خداوند، «نماز» است؛ «وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي»13 و ممكن نيست كسى با ترك نماز، به ياد خداوند باشد. بنابراين، خواندن نماز، جايگاهى مهم در ذكر الهى و در نتيجه، شايستگى دوست دارد.

2. عاقل باشد؛
امام على عليه السلام فرمود: «اكْثَرُ الصَّوابِ وَ الّصلاح فى صُحْبَةِ اُولىِ النُّهى وَ الاَْلْباب؛14 بيشترين درستى و خوبى ها، در همراهى و دوستى با صاحبان عقل و درايت است».
همچنين در وصيت به امام حسن عليه السلام فرمود:
«اى پسرم! از دوستى با شخص احمق بپرهيز؛ زيرا اگر احمق اراده كند كه نفعى به تو رساند، ضرر خواهد رساند»15.
آرى، دوستى و هم نشينى با انسان هاى نادان و احمق، چيزى جز عذاب نيست و باعث قرار گرفتن انسان در سختى و تنگناست.
در داستان زيبايى از مولوى، دوستى شخص نادان، چنين تبيين شده است:

اژدهايى خرس را در مى كشيد
شير مردى رفت و فريادش رسيد16
خرس چون فرياد كرد از اژدهاشيرمردى كرد از چنگالش رها17
خرس هم از اژدها چون وارهيدوان كرم زان مرد مردانه بديد
چون سگ اصحاب كهف آن خرس زارشد ملازم در پى آن بردبار
آن مسلمان سر نهاد از خستگىخرس حارس گشت از دلبستگى
آن يكى بگذشت و گفتش حال چيستاى برادر مر ترا اين خرس كيست؟
قصه واگفت و حديث اژدهاگفت بر خرس منه دل ابلها
دوستى ابله، بهتر از دشمنى استاو به هر حيله كه دانى راندنى است18
گفت مهر ابلهان، عشوه دل استاين حسودى من از مهرش به است19
هين بيا با من بران اين خرس راخرس را مگزين، مهل همجنس را20
تا بخسبى در پناه عاقلىدر جوار دوستى صاحبدلى21
آن مسلمان ترك ابله كرد و تفتزير لب لاحول گويان باز رفت22
شخص خفت و خرس ميراندى مگسوز ستيز آمد مگس زود باز پس
چند بارش راند از روى جوانآن مگس زود باز مى آمد دوان
خشمگين شد با مگس خرس و برفتبر گرفت از كوه، سنگى سخت زفت
سنگ آورد و مگس را ديد بازبر رخ خفته گرفته جاى ناز
بر گرفت آن آسياب سنگ و بزدبر مگس تا آن مگس واپس خزد
سنگ روى خفته را خشخاش كرد اين مثل بر جمله عالم فاش كرد
مهر ابله، مهر خرس آمد يقينكين او مهرست و مهر اوست كين23

فردوسى شاعر بزرگ فارسى زبان نيز درباره اين موضوع، چنين سروده است:

چو دانا ترا دشمن جان بود
به از دوست مردى كه نادان بود24
كه ناخوش بود دوستى با كسىكه مايه ندارد ز دانش بسى25
ز نادان نيابى جز از بترىنگر سوى بى دانشان ننگرى26

انسان در اثر معاشرت با اشخاص سبك مغز و بى عقل، به تدريج، خلق و خوى و منطق آنها را فرا مى گيرد؛ اما اگر مدتى با شخصى دانا و با درايت، رفت و آمد كند، موجب فزونى خرد و تقويت عقل او مى شود.
امام على عليه السلام فرمود: «لا تَصْحَبِ المائِقَ فاِنّه يُزَيِّنُ لك فِعْلَه و يُوَّدُ ان تكون مثله؛27 با انسانى كه عقلش ضعيف است، رفاقت مكن؛ زيرا او عمل زشت خويش را براى تو زيبا جلوه مى دهد و ممكن است تو هم مثل او شوى».

گِلى خوشبوى در حمام روزى
رسيد از دست محبوبى به دستم
بدو گفتم كه مشكى يا عبيرى
كه از بوى دلاويز تو مستم
بگفتا من گِلى ناچيز بودم
و ليكن مدتى با گُل نشستم
كمال همنشين در من اثر كرد
وگرنه من همان خاكم كه هستم28

3ـ5. خيانت كار، ستم كار و سخن چين نباشد؛
امام صادق عليه السلام فرمود: «اِحْذَرْ مِنَ النّاسِ ثَلاثَة: اَلخائِنُ وَ الظَّلوُمُ وَ النَّمامُ لاِنَّ مَنْ خانَ لكَ خانَك و مَنْ ظَلَمَ لَكَ سَيَظْلِمُكَ وَ مَنْ نمَّ اليكَ سَيَنُمُّ عليك؛29
از سه گروه بر حذر باش؛ شخص خيانت كار، ظالم و سخن چين؛ زيرا كسى كه به نفع تو به ديگران خيانت كند، روزى به خودت نيز خيانت مى كند و شخصى كه به جانبدارى از تو، حق ديگران را پايمال و عادت به ظلم پيدا كند، سرانجام به تو نيز ظلم خواهد كرد و انسان سخن چين، همان طور كه گفتار ديگران را پهلوى تو مى آورد، سخن تو را نيز نزد ديگران خواهد برد». اين صفات نكوهيده و زشت، داراى عواقب بد و ناپسندى هستند؛ چنان كه امام صادق عليه السلام فرمود: رسول خدا درباره خيانت فرموده است: «كسى كه در دنيا به امانتى خيانت كند و آن را به صاحبش رد ننمايد و بميرد، مسلمان نمرده است و در حالى خداوند را ملاقات مى كند كه آن ذات مقدس، بر او غضبناك است و كسى كه با علم به خيانت، آن را خريدارى كند، او نيز مثل آن خائن است».30
در قرآن شريف نيز درباره ظالمان، چنين مى خوانيم:
«خداوند، قوم ستم كار را هيچ گاه هدايت نمى كند».31
«خداوند، ظالمان را دوست ندارد».32
«خداوند، ظالمان را رستگار نمى گرداند».33
«به درستى كه ستم كاران، سخت در شقاوت و دور از نجات مى باشند».34
«ستم كاران، در گمراهى آشكار به سر مى برند»35.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «الظُّلمُ اُمُّ الرَّذائِل؛36
ستم كارى، مادر همه بدى هاست».
درباره سخن چين نيز در قرآن آمده است:
«وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاّفٍ مَهِينٍ * هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمِيمٍ»؛37
«از كسانى كه زياد قسم مى خورند و دروغگويند و همواره سخن چينى مى كنند، اطاعت مكن».
آرى، كسى كه حرف ديگران را پيش ما مى آورد، به يقين حرف ما را نيز نزد ديگران خواهد برد.
حضرت على عليه السلام فرمود: «ايّاكُم وَ النَّمائِم فاِنّها تُورِثُ الضَّغائن38؛
از سخن چين ها دور باشيد؛ به درستى كه سخن چينى، كدورت ها را به دنبال خواهد آورد».

ميان دو كس جنگ چون آتش است
سخن چين بدبخت هيزم كش است
كنند اين و آن خوش دگر باره دل
وى اندر ميان كوربخت و خجل
ميان دو تن آتش افروختن
نه عقلست و خود در ميان سوختن39

فردوسى نيز چنين سروده است:

سخن چين و دو روى و بيكار مرد
دل هشياران كند پر ز درد40
سخن چين و بى دانش و چاره گرنبايد كه يابد به پيشت گذر41

6. آن چه براى خود مى پسندد، براى تو نيز بپسندد و آن چه را كه براى خويش نمى خواهد، براى تو نيز نخواهد؛
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «لا خَيْر لك فى صُحْبة مَنْ لا يرى لك مثْلَ الذَّى يَرى لنفسه؛42
در مصاحبت و دوستى كسى كه آن چه را براى خود مى خواهد، براى تو نخواهد، هيچ خير و فايده اى نيست».
امام صادق عليه السلام نيز فرمود:
«دوست بايد طورى باشد كه زينت تو را زينت خود بداند و عيب و ننگت را مايه سرشكستگى خويش به حساب آورد»43.
روشن است كه انسان، هيچ گاه بد خويش را نمى خواهد و هميشه در صدد پيشرفت و ترقى مادى و معنوى است و به همين جهت، نمى خواهد اسرارش فاش و آبرويش ريخته شود و يا به او بى احترامى و بى توجهى گردد. هيچ انسان عاقلى، تدبيرى نمى انديشد كه خود را در جامعه به عقب براند و مسير تعالى و ترقى خويش را سد نمايد يا نمى خواهد نسبت هايى را به او دهند كه مبّرا از آنهاست و يا عيب هايى كه در وجودش نهفته اند، ذكر شوند. حال اگر همين حالت را نسبت به ديگران داشته باشد و دوستان خود را مانند خويش شمرده و غمخوار آنان باشد، واقعا شايستگى رفاقت را دارد و از جمله خوبان و درست كاران، به حساب خواهد آمد.

خويشتن را خيرخواهى، خيرخواه خلق باش
زان كه هرگز بد نباشد نفس نيك انديش را
آدميت، رحم بر بيچارگان آوردَن است
كادمى را تن بلرزد، چون ببيند ريش را
راستى كردند و فرمودند مردان خداى
اى فقيه! اول نصيحت گوى نفس خويش را
آن چه نفس خويش را خواهى حرامت سعديا
گر نخواهى همچنان بيگانه را و خويش را44

حال عده اى وجود دارند كه نه تنها خيرخواه ديگران نيستند، بلكه طالب شر و بد فرجامى آنانند و هميشه در پى رنجاندن و اذيت و آزار دوستان و آشنايان خويش هستند كه به طور جدى بايد از آنها دورى كرد.

تو كه نوشم نه اى، نيشم چرايى؟
تو كه يارم نه اى، پيشم چرايى؟
تو كه مرهم نه اى، زخم دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايى؟45

7. قطع كننده رحم نباشد؛
يكى ديگر از شرايط كسى كه مى خواهيم او را به دوستى برگزينيم، اين است كه با بستگان و آشنايان خود قطع رابطه نكرده باشد؛ زيرا شخصى كه با نزديكان خود نتواند معاشرت سالم و همزيستى صحيح داشته باشد، چگونه مى توان انتظار داشت با غير فاميل و غريبه ها، صميمانه رفاقت كند؟
امام باقر عليه السلام فرمود:
«پدرم، امام سجاد [ عليه السلام] مرا نصيحت فرمود كه اى پسرم! از رفاقت با كسانى كه قطع رحم مى كنند، بپرهيز؛ زيرا من آنها را در قرآن شريف سه بار مورد لعن و نفرين پروردگار يافتم».46
دليل عدم درستى رفاقت با اين اشخاص، طبق بيان اين روايت، آن است كه «آنها در قرآن كريم مورد لعن خداوند قرار گرفته اند». بنابراين، از اين دليل فهميده مى شود كسانى كه خداوند از آنها راضى نباشد، صلاحيت رفاقت را ندارند. اينان مورد مكر و كيد الهى واقع مى شوند و چه بسا معاشران با آنها نيز دچار معضلات و مشكلاتى گردند و از رحمت خاص پروردگار، محروم شوند.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: «بر قومى كه در ميان آنها قاطع رحم وجود داشته باشد، رحمت نازل نمى شود».47
اسلام ارزش فراوانى براى خويشاوندان قائل شده، نه تنها اجازه قطع رابطه با آنها را نداده، بلكه دستور فرموده كه اگر آنان به تو بدى كرده، رفت و آمدشان را قطع نمودند؛ تو به آنها نيكى كن و از سركشى به آنان غفلت نكن.
يكى از معيارهاى خوبى يك مسلمان از نظر اسلام، اين است كه اگر بستگانش با وى سرِ ناسازگارى داشتند، او نيكى و مهربانى كند و به هيچ وجه، اقدام به عملى مانند كردار آنان ننمايد.
تمام حقوقى كه انسان بايد نسبت به دوستان خود ادا نمايد؛ ابتدا بايد آنها را نسبت به بستگان خود عملى سازد.
در احاديث اسلامى وارد شده كه اگر انسان به ديگران صدقه و بخششى نمايد ـ در حالى كه در ميان بستگانش كسانى وجود داشته باشند كه محتاجند ـ صدقه وى به ديگران مورد قبول خداوند قرار نخواهد گرفت.48
خوش رويى و مهربانى، عيادت و زيارت، مدارا كردن و صميميت، آزار نرساندن و تواضع و گذشت، ابتدا براى بستگان و خويشان است، به خصوص اگر آنان هم كيش و هم مذهب انسان بوده، اهل گناهان آشكار نباشند. البته در بعضى از موارد نيكى به بستگان ـ حتى در صورت مسلمان نبودن آنها ـ لازم است؛ مانند نيكى به پدر و مادر و برادران و خواهران و بستگانِ درجه اول انسان.
فرزند، هيچ گونه مجوزى براى قطع رابطه با پدر و مادر خويش ندارد و مأمور به احسان و نيكى نسبت به آنان است. اويس قرنى به علت احترامى كه به مادر غيرمسلمان خود گذاشت، با وجود اين كه موفق به زيارت رسول خدا صلى الله عليه و آله نشد، آن حضرت او را يكى از دوستان خود خواند و از وى تمجيد نمود.
اين كه در جامعه مشاهده مى شود فرزندان نسبت به پدر و مادر خود بى مهرى مى كنند و يا برادران و خواهران با كوچك ترين بهانه اى، دست از يكديگر كشيده، هر كسى راه خويش را رفته، ديگرى را وا مى نهد، از سستى ايمان و عدم آگاهى آنان نسبت به موازين شرعى است.
خداوند براى تشويق مسلمانان به صله رحم، آثار و بركاتى را بر اين عمل خير قرار داده و ارزش زيادى براى آن قائل شده است.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: «صله رحم، شهرها را آباد و اعمال خوب را زياد مى كند؛ گر چه اهل آن شهر انسان هاى خوبى نباشند».49
همچنين فرمود: «صله رحم، حسابِ روز قيامت را آسان كرده، از مرگ بد، جلوگيرى مى كند».50
امام باقر عليه السلام نيز فرمود:
«صله رحم عمل ها را پاكيزه مى گرداند و اموال را فراوان و گرفتارى ها را دور و مرگ را به تأخير مى اندازد».51
با وجود اين همه اهميت، اگر كسى به اين دستور الهى عمل نكرد و به تمام سفارش هاى بزرگان دين پشت پا زد، آيا مى توان مطمئن بود كه به حقوق دوستى و رفاقتش با ما پابرجا بوده، آنها را مراعات كند و دوستى صميمى و يكدل، خيرخواه و مشكل گشا باشد؟
مسلما جواب منفى است و او شايستگى هيچ گونه رفاقت و دوستى را ندارد. او كسى است كه پروردگارش از وى ناراضى و خشمگين است و از رسيدن خيرات و بركات به او جلوگيرى مى كند و ما نبايد با چنين شخصى دوستى كنيم.

8. عيب جو نباشد؛
امام على عليه السلام فرمود: «ايّاكَ وَ مُعاشرةُ مُتَتَبِّعى عُيوُبَ النّاسِ فاِنَّه لَمْ يَسْلِمْ مُصاحبُهُم مِنهُم؛52
از رفاقت و نشست و برخاست با كسانى كه عيب جو هستند و هميشه به دنبال نقاط ضعف ديگران مى باشند، پرهيز كن؛ زيرا دوست چنين اشخاصى، از ضرر آنان سالم نمى ماند و خود نيز طعمه عيب جويى هاى آنان خواهد گشت».

تو عيب كسان هيچ گونه مجوى
كه عيب آورد بر تو بر عيب جوى53
نگه دار تا مردم عيب جوىنجويد به نزديك تو آبروى54

بى ترديد، هيچ انسانى به دور از تمامى عيب و نقص ها نيست و هر شخصى به اقتضاى موقعيت خاص خانوادگى، شغلى و اجتماعى خويش، داراى عيب هايى است كه بايد در صدد اصلاح آنها برآيد و كمك دوستان دلسوز و يكرنگ، مى تواند در اين مسئله بسيار مؤثر باشد. حال اگر انسان با كسانى دوست باشد كه به جاى پند و اندرز خيرخواهانه، هميشه در پى سرزنش و بدگويى او هستند، نه تنها كمكى به اصلاح رفتارش نمى شود، بلكه اثرهاى بدِ مختلفى بر روحيه او وارد مى شود.
دوست خوب، كسى است كه كاستى ها را به همراه خوبى ها ببيند و در مجموع، قضاوت عادلانه اى انجام دهد و با تشويق انسان به جهت دارا بودن نكات قوت، وى را قوى دل ساخته، اطمينان خاطر ببخشد و به طور غيرمستقيم، نقاط ضعف اخلاقى او را گوشزد نمايد و از ابراز هر گونه نقص در حضور ديگران، خوددارى ورزد و بيش از آن كه در ضعف هاى ديگران دقت كند، در فكر اصلاح خويش باشد و خويشتن را برتر از ديگران نداند.
حضرت على عليه السلام يكى از دلايل عدم استجابت دعاها را اين گونه بيان مى فرمايد:
«اِنّكم جُعِلْتم عُيُوبَ النّاسِ نَصْبَ اَعْيُنِكم وَ عُيُوبَكم وَراءَ ظُهُورِكم، تَلُومُوَن مَنْ اَنْتم اَحَقُّ بِالُّلؤْمِ مِنْه؛55
شما عيب هاى ديگران را مقابل چشم خويش قرار داده ايد و عيب هاى خود را پشت سرتان. معايب مردم را مى بينيد؛ ولى نواقص خود را نه. كسانى را ملامت و سرزنش مى كنيد كه خود شما سزاوارتر به سرزنش نسبت به آنها مى باشيد».

مكن عيب خلق اى خردمند فاش!
به عيب خود از خلق مشغول باش56

امام باقر عليه السلام فرمود: «نزديك ترين حالت بنده به كفر، اين است كه با شخصى پيمان دوستى و برادرى بسته باشد و لغزش ها و خطاهاى او را شمارش كند كه روزى او را به سبب آنها سرزنش نمايد».57
امام صادق عليه السلام فرمود: «لغزش هاى مؤمنين را جست وجو نكنيد؛ زيرا هر كس لغزش هاى برادرش را جست وجو كند، خداوند، خطاهايش را دنبال مى كند و هر كس كه خداوند لغزش هايش را دنبال كند، رسوايش مى سازد؛ گر چه در درون خانه اش باشد».58
بنابراين، رابطه خوب و متقابل دو نفر با يكديگر، نياز به چشم پوشى هايى دارد كه بدون آنها، راه و رسم دوستى پيموده نمى شود و پيمان محبت و صميميت بين آنها بسته نمى شود. پس بايد بكوشيم خود را از عيب جويى هاى بى مورد دور سازيم و از خداوند بخواهيم كه به سوى دوستانى خالص، رهنمودمان سازد.
خصوصيات ديگرى نيز از نظر اسلام درباره صفات دوستان اهميت دارد؛ ولى از آن جا كه در اين نوشتار بنا بر اختصار است، از بيان آنها خوددارى مى كنيم.
به بعضى از اين صفات، به صورت فهرست، در بحث حقوق دوستان نسبت به يكديگر، اشاره خواهيم كرد.
 

 

فصل سوم : لزوم امتحان نمودن دوستان و چگونگى آن
1. در حال بى نيازى و فقر انسان، دوستى او عوض نشود.
2. به هنگام عصبانيت، بدگويى نكند.
3. اهل اهميت دادن به نماز باشد.
4. اهل نيكى در هنگام سختى و راحتى انسان باشد.
5. هنگام زوال توانايى انسان، دوستى اش از بين نرود.
6. هنگام به قدرت رسيدن، از احسان به دوستانش خوددارى نكند.
 

لزوم امتحان نمودن دوستان
حال كه روشن شد چه كسانى را براى دوستى خويش انتخاب كنيم، اين پرسش پيش مى آيد كه آيا با يك قضاوت عجولانه و سطحى، مى توان بر وجود آن خصوصيات در شخص مورد نظر پى برد؟
چه بسيار كسانى كه ظاهرى آراسته و پسنديده دارند؛ در حالى كه با معاشرت و يا امتحان هاى مختلف، روشن مى شود كه واقعيت امر چيزى غير از ظاهر آن است.
همان گونه كه تبادل اجناس و رفت و آمد افراد ميان كشورهاى دور و نزديك، بسيار سهل و سريع گرديده و جهان بر اثر پيشرفت هاى علمى و صنعتى، از نظر ارتباطات به يك دهكده كوچك مبدل شده است، فرهنگ هاى مختلف نيز از كشورهاى ديگر به راحتى قابل نفوذ است؛ در حالى كه فرهنگ هاى وارداتى، اختلافات و تفاوت هاى چشم گيرى با فرهنگ اصيل اسلام دارند.
از ديدگاه غيراسلامى، هر گونه زور و تزوير و فريب ديگران ـ در راستاى رسيدن به اهداف دنيوى و مادى ـ نوعى زرنگى و زيركى محسوب مى شود.
دنيا و دنياطلبى براى خيلى از افراد، به صورت آرمان و آرزويى بزرگ و هدفى مهم درآمده و از عاطفه و محبت و ايثار و فداكارى، چيزى جز شعار و ظاهرى بى محتوا باقى نمانده است. تمامى اينها با فرهنگ اسلام، ناسازگار است و هيچ گونه پيوندى بين آن و آموزه هاى دينى وجود ندارد.
در اين زمان، آداب و رسوم غلط و ناشايست با تبليغات رسانه هاى گروهى به جوامع مختلف القا مى شوند و حتى اجناس وارداتى، گاهى پيام هايى ضداخلاقى و مبتذل دارند! آنان از هر فرصتى جهت صدور و حاكميت فرهنگ خويش استفاده مى كنند. كسانى نيز در جامعه و كشور ما هستند كه به جهت سيراب نبودن از فرهنگ اصيل اسلام و دور ماندن از اصالت هاى انسانى و اخلاقى، از اين گونه تبليغات، به شدت تأثير مى پذيرند.
پس زمان، زمانى نيست كه به هر كس بتوان اعتماد كرد و با اطمينان كامل او را محرم اسرار خويش ساخت.
پس چه بايد كرد؟
حضرت على عليه السلام فرمود: «لا تَثِقْ بِالصّدّيقِ قَبلَ الْخُبْرَة؛59
قبل از امتحان دوست، اطمينان كامل به وى ننما».
همچنين امام صادق عليه السلام فرمود:
«اگر زمان زندگى انسان، زمان جور و ظلم است و اهل آن، اهل خيانت و بى وفايى و عهد شكنى هستند، اطمينان كامل به هر شخصى، از عجز و بى عرضگى انسان است».60
به همين جهت است كه حضرت على عليه السلام فرموده است:
«با دوستت به طور كامل دوستى و محبت نما؛ اما صددرصد اطمينان پيدا مكن و با او به عدالت و خوبى رفتار كن؛ ولى تمام اسرارت را با وى در ميان مگذار».61
البته مى دانيم كه دشوارى ها تا وقتى است كه هنوز انسان رفيق خويش را با شيوه هاى گوناگون، نيازموده باشد؛ اما رفيقى كه از امتحان ها با موفقيت بيرون آمده باشد، برادر و پشتيبان انسان خواهد بود.

امورى كه در اسلام توصيه شده دوست خويش را به آنها بيازماييم، عبارتند از:
1. ثبات دوستى در حال بى نيازى و فقر؛
امام باقر عليه السلام فرمود:
«بِئْسَ الاَخ اَخٌ يَرْعاكَ غَنيّا وَ يَقْطَعُكَ فَقيرا؛62
بدترين دوست، كسى است كه تو را به هنگام بى نيازى ات حفظ كند و به وقت تنگ دستى، رها سازد».
برخى اشخاص فقط انسان را به جهت طمع هاى شخصى و زر و سيم مى خواهند!

اين دغل دوستان كه مى بينى
مگسانند گرد شيرينى63

از قول لقمان حكيم، چنين نقل شده است:
«لا تعرفُ اخاك اِلاّ عِندَ حاجَتِكَ اِلَيْه؛64
دوستت را نمى شناسى؛ مگر هنگامى كه به وى نيازى داشته باشى». اين دوست، اگر درصدد رفع نياز تو برآمد و شانه تهى نكرد، دوستى واقعى است.
چه بسيار اشخاصى كه به هنگام نيازمندى دوست خويش، با وجود امكانات و توانايى، گامى در جهت رفع نياز او بر نمى دارند و از هر گونه كمكى دريغ مى ورزند. لافِ دوستى اينان، چيزى جز دورويى و دغل نيست؛ زيرا برآوردن نياز برادر مسلمان، يكى از وظايف انسان است و در اسلام به عنوان يكى از سجاياى اخلاقى بسيار مهم، شمرده شده است.
رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين باره فرمود:
«مَنْ اَصْبَحَ و لَمْ يَهْتَمَّ بامُورِ الْمسلمين فَلَيسَ بمُسلمٍ؛65
كسى كه صبح كند و در فكر رفع مشكلات و برآوردن نياز مسلمانان نباشد، مسلمان نيست».
امام صادق عليه السلام نيز فرمود:
«كسى كه برادر مؤمنش از روى تنگ دستى، چيزى را از وى بخواهد و او با وجودِ توانايى، از برآوردن نياز او امتناع ورزد [در حالى كه مى تواند از جانب خود يا ديگران آن نياز را برآورده كند] خداوند در روز قيامت او را در حالى محشور مى گرداند كه دست هايش را برگردنش بسته، به اين حال او را وا مى نهد؛ تا از حساب تمامى خلق فارغ گردد».66
پس مسلمان واقعى، نسبت به تنگ دستى و فقر ديگران، بى تفاوت نيست و حتى اگر از وى كارى ساخته نباشد، با وساطت نزد اشخاص توانا، در رفع نياز آنان، اهتمام مى ورزد.
به راستى چه آزمايش دقيق و حكيمانه اى است! چطور مى توان كسى را به دوستى خويش برگزيد و از وى انتظار بذل تمامى نيكى ها را داشت، در حالى كه او در مقابل كوچك ترين نياز مادى انسان، شانه خالى مى كند؟
انسان در زندگى پرفراز و نشيب خود، با مشكلات و ناهموارى هايى روبه رو است كه به تنهايى، قادر به حل آنها نيست و اين دوست است كه در اين موقعيت به كمك و يارى رفيق خود مى شتابد و او را از پريشانى و درماندگى رهايى مى بخشد و همان گونه كه در شادى ها و توانايى ها، با وى شريك و همدم است، در اين هنگام نيز همراه اوست و وى را تنها نمى گذارد.

دوست مشمار آن كه در نعمت زند
لاف يارى و برادر خواندگى
دوست آن باشد كه گيرد دست دوست
در پريشان حالى و درماندگى67


2. بدگويى نكردن به هنگام عصبانيت؛
امام صادق عليه السلام فرمود:
«مَنْ غَضِبَ عليكَ مِنْ اِخْوانِك ثلاث مرّاتٍ فلَم يَقُل فيك مكروُها فَأَعِدْهُ لِنَفْسك؛68 دوستى كه سه بار از تو عصبانى شد، ولى بدگويى تو را نكرد و كلام ناسزا از دهانش خارج نشد، او را براى خود نگه دار».
آرى، بر اثر معاشرت زياد، امكان اين كه انسان گاهى از دوست خويش، ناراحت و دلگير شود، وجود دارد و اگر بنا باشد هنگام خشم و ناراحتى، هر سخنى بگويد و به فكر تأثير بد آن بر رابطه صميمى بين خود و دوستش نباشد، اين شخص، شايستگى دوستى ندارد و ادعاى دوستى او نادرست است.
مؤمن، كسى است كه توانايى غلبه بر خشم و غضب خود را داشته باشد و با اندك ناملايمتى، از كوره به در نرفته، صبرش لبريز نگردد.

لاف سرپنجگى و دعوى مردى بگذار
عاجز نفس فرومايه، چه مردى چه زنى
گرت از دست بر آيد دهنى شيرين كن
مردى آن نيست كه مشتى بزنى بر دهنى69

امام صادق عليه السلام فرمود:
«اگر مى خواهى صحت دوستى رفيقت را بسنجى، يك بار نسبت به او خشمگين شو؛ اگر صبر كرد و دوستى خويش را با تو برهم نزد، پس او دوست واقعى توست».70

بلى مرد آن كس است از روى تحقيق
كه چون خشم آيدش، باطل نگويد71

دوست واقعى، با مشاهده يك تندى، تمام مرزهاى ميان خود و رفيقش را از بين نمى برد و آشكار و پنهان، به بدگويى او نمى پردازد؛ چه رسد به اين كه بخواهد ناسزا گفته، حرف هاى بد از وى صادر گردد.
اصولاً اين گونه عكس العمل هاى سريع و بدون تأمل، دليل بر كم ظرفيتى انسان و عدم تربيت صحيح اوست.

تو خود را چو كودك ادب كن به چوب
به گرز گران، مغز مردم مكوب
وجود تو شهرى است پر نيك و بد
تو سلطان و دستور دانا خرد72

3. اهميت دادن به نماز؛
امام صادق عليه السلام فرمود:
«اِمْتَحِنوُا شيعَتَنا عِندَ مَواقيتِ الصَّلاةِ كَيفَ مُحافِظتُهُمْ عليها؛73
شيعيان ما را هنگام اوقات نماز امتحان كنيد كه چگونه بر اقامه نماز، مواظبند و نسبت به آن، اهتمام دارند».
واجبات اسلام همه در يك سطح نيستند و از لحاظ اهميت، با هم تفاوت دارند. بعضى از آنها در مرتبه اى والاتر و مهم تر از بقيه تكاليف هستند و با ترك آنها، ساير اعمال نيز تباه شده، اثر خويش را از دست مى دهند و يا كم اثر مى گردند.
يكى از وظايف مهم، نماز است كه حكم ستون و پايه دين را دارد و مصلحت آن، از هر فريضه اى بيشتر است.
انسان فرزانه و خردورز، هيچ گاه نسبت به نمازهاى واجب، سستى نشان نمى دهد؛ زيرا مى داند كه نماز، سبب نزديكى به خداست74 و انسان را از فحشا و منكرات باز مى دارد.75
دوستى كه نماز را با شرايط و آداب آن مى خواند، رغبتى براى غيبت، تهمت و دروغ ندارد؛ بلكه از آنها بى زار است؛ چون مى داند كه نمازش به شرط رعايت تقوا، مورد قبول خداوند قرار مى گيرد؛ «اِنّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقين»؛76
«به درستى كه خداوند، اعمال را فقط از افراد پرهيزكار مى پذيرد». نماز، ياد خداست77 و انسانى كه غافل از خداى خويش نيست و هدفى جز 0رضاى او ندارد، به هيچ وجه، عملى انجام نمى دهد كه موجب ناخشنودى پروردگار باشد و در نتيجه، در روابط خود با ديگران، تقوا را رعايت نموده و سعى مى كند حقوق دوستان را رعايت كند.
خداوند به ما اجازه نداده با كسانى كه نسبت به دستورات دينى ـ به خصوص نماز ـ بى اهميت هستند، دوست باشيم. قرآن مى فرمايد:
«اى اهل ايمان! با آن گروه از اهل كتاب و كافران كه دين شما را به بازيچه گرفتند، دوستى نكنيد».78
همچنين در ادامه مى فرمايد:
«وَ اِذا نادَيْتُم اِلَى الصّلاة اِتّخَدوها هُزُوا وَ لَعِبا، ذلك باَنّهم قومٌ لا يَعْقِلون»79؛
«زمانى كه شما نداى نماز بلند مى كنيد، آن را به مسخره و بازى مى گيرند؛ زيرا آن قوم، مردمى نادان و بى خردند».
در اين آيات، بعد از آن كه مى فرمايد: «آنان دين شما را به مسخره گرفته اند»، توضيح مى دهد كه بازى گرفتنِ دين، همان كوچك شمردن نماز و استهزاى آن است و اين، جاى شگفتى ندارد؛ زيرا نماز، ستون دين است؛ يعنى طبقه اول ساختمان دين، نماز است. روزه، خمس، زكات، حج و...، همه و همه طبقات فوقانى اين ساختمان مى باشند. اگر طبقه اول نباشد، هيچ گاه طبقات بعدى شكل نخواهد گرفت.
نماز، امانت الهى است و كسى كه به اين امانت خيانت ورزد، به ما نيز وفا نخواهد كرد.

وامش مده آن كه بى نماز است
گر چه دهنش زفاقه باز است
كو فرض خداى نمى گزارد
از قرض تو نيز غم ندارد80
 

شخصى كه به نماز اهميت نمى دهد، مبتلا به دردها و مرض هايى است كه چه بسا بسيارى از آنها مُسرى بوده، ما را نيز مبتلا مى سازد و عقل سليم حكم مى كند از شخصى كه بيمارى مسرى دارد، تا زمانى كه خودش را درمان نكرده، دورى كنيم. رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«كسى كه نماز را سبك بشمرد، خداوند او را به پانزده بلا مبتلا مى گرداند؛
1. بركت را از عمر و روزى اش بر مى دارد.
2. بر هيچ يك از اعمال خيرش پاداش نمى دهد.
3. دعايش را مستجاب نمى كند.
4. از دعاى خوبان نيز بهره اى نمى برد.
5. خوار مى ميرد.
6. گرسنه مى ميرد.
7. تشنه مى ميرد.
8. خداوند مَلَكى را مأمور او مى كند كه وى را در قبر شكنجه دهد.
9. قبرش را تنگ مى گرداند.
10. قبرش را تاريك مى گرداند.
11. خداوند مَلَكى را مأمور او مى سازد تا در قيامت، وى را بر روى صورت بكشاند و مردم وى را نظاره كنند.
12. از او به سختى حساب مى كشد.
13. به ديده رحمت به وى نمى نگرد.
14. او را پاك نمى گرداند.
15. براى او عذابى دردناك، آماده مى سازد».81
هر يك از اين بلاها كافى است تا سعادت هميشگى انسان را به شقاوت و بدبختى تبديل كند و با وجود يكى از اين بلاها نيز آدمى بايد دست از سبك شمردن نماز بردارد و خود را در سلك مؤمنان واقعى درآورد.
از آيات و روايات فراوانى استفاده مى شود كه نماز، «ميزان سنجش» اعمال است؛ «و انّها لَكَبيرَةٌ اِلاّ عَلىَ الْخاشِعين»؛82
«به درستى كه نماز بر مردمان سخت است؛ مگر بر كسانى كه در برابر خداوند، خاضع و خاشع گشته اند».
بنابراين، كسى كه اهل نماز نيست، در برابر خداوند، گردن كش است و دوستى با وى، چيزى جز ضرر و زيان نيست و در نتيجه، يكى از بهترين چيزهايى كه مى توان دوست خود را با آن آزمود، نماز است. اگر كسى به هيچ قيمتى، راضى به ترك و يا تأخير بدون عذر نماز خود نشد و آن را بر ساير كارهاى خويش مقدم داشت و احكام و شرايط آن را رعايت كرد، داراى يكى از مهم ترين معيارهاى دوستى است و رفاقت با او، به صلاح انسان خواهد بود.

4. نيكى در هنگام سختى؛
حضرت على عليه السلام فرمود:
«فىِ الشِّدةِ يُخْتَبر الصّديّق؛83
در سختى ها، دوستان امتحان مى شوند».
كسى كه در سختى ها و مشكلات، به ياد برادران دينى خود باشد و فقط رفيق دوران خوشى نباشد، اميد آن مى رود كه با ما نيز چنين رفتار كند.
زندگى انسان، با مشكلات و ناهموارى هاى فراوانى همراه است كه بايد با آنها مبارزه كرد و تسليم شدن در مقابل آنها، به معناى پذيرفتن خوارى و تن دادن به شكست است.
براى رفع اين گونه موانع، بايد ياور و كمك رسان خالصى داشت؛ تا صادقانه آدمى را يارى كند و به هنگام سختى، وى را تنها نگذارد و از هيچ گونه كمكى دريغ نورزد.
يكى از عوامل پيروزى و سرافرازى مسلمانان صدر اسلام، در برابر فشارها و گرفتارى ها، نيكى و دستگيرى نسبت به يكديگر بود. اگر نيكى خديجه كبرى عليهاالسلام نبود، مسلمانان در همان سال هاى اول بعثت، بر اثر محاصره اقتصادى و تبعيد به شعب ابى طالب، از بين مى رفتند.
چنين نبود كه او فقط در راحتى ها و شادى ها، شريك پيامبر صلى الله عليه و آله و ياور مسلمين باشد؛ بلكه وى در سخت ترين شرايط، از تمامى امكانات خويش براى كمك به رسول خدا صلى الله عليه و آله بهره گرفت. اين فداكارى ها، سبب شد تا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تا آخر عمر خويش، زحمات و خدمات خديجه را فراموش نكرده، پيوسته از او به نيكى ياد كند.
اگر فداكارى و ايثار مسلمين مدينه نبود، پيامبر صلى الله عليه و آله و مهاجران، نمى توانستند در آن ديار غربت و با كمترين امكانات، دين اسلام را گسترش دهند؛ ولى انصار مى دانستند كه در سختى ها، بايد فداكارى كنند و از بذل مال و جان دريغ نكنند. آنها تمام دارايى خود را با مهاجران و رانده شدگان از مكه تقسيم كردند و كوچك ترين منّتى بر آنان نگذاشتند و اين هماهنگى و همدلى بود كه منجر به فتح مكه و شكستن تمامى بت ها گرديد.
انسان، دوستان خويش را فقط براى راحتى هاى زندگى و كاميابى ها نمى خواهد. اگر رفافت واقعى باشد، بايد اين ادعا در سختى ها به اثبات برسد و ما كه مى خواهيم اشخاصى را جهت دوستى برگزينيم، بايد آنان را در چنين مواقعى، امتحان و آزمايش كنيم.
البته قبل از هر گونه انتظار از ديگران، بايد خود به اين خصلت هاى پسنديده، مزيّن باشيم و اگر توقعى از ديگران داريم، بايد خود نيز خوب بوده و از فداكارى و يارى رساندن به ديگران، دريغ نورزيم.

جوانى پاكباز و پاك رو بود
كه با پاكيزه رويى، در گرو بود
چنين خواندم كه در درياى اعظم
به گردابى درافتادند با هم
چو ملاّح آمدش تا دست گيرد
مبادا كاندرين حالت بميرد
همى گفت از ميان موج و تشوير
مرا بگذار و دست يار من گير84

5. حفظ دوستى در هر حال؛
دوستى برخى از افراد با ديگران، به جهت قدرت و مقامى است كه آنان دارند و به فكر رفع مشكلات احتمالى خود، به وسيله آن شخص مى باشند. اينان در واقع در پى آبادانى و تعمير دنياى خويش هستند؛ تا در پيشامدها، گره مشكل خود را توسط اشخاص پرنفوذ باز كنند. بنابراين، تا وقتى كه انسان داراى قدرت و مقامى است، با وى سرِ دوستى و رفاقت دارند و به محض زوال قدرت او، با وى آن چنان غريبه اند كه انگار كسى را به اين نام و نشان نمى شناخته اند!
اين گونه افراد، همان منفعت طلبانى هستند كه به چيزى جز سود خويش نمى انديشند و چه بسا در صورت از بين رفتن قدرت آدمى، دشمن وى شده، پشت پا به تمامى ادعاهاى دوستانه گذشته خود مى زنند!
حضرت على عليه السلام فرمود:
«عِنْدَ زَوالِ الْقُدرَة يَتَبَّينُ الصّديقُ مِنَ الْعَدُّو؛85
هنگام از بين رفتن قدرت انسان، دوست از دشمن شناخته مى شود».
آنان كه دوستى شان واقعى و حقيقى است، در هنگام ناتوانى مالى، اجتماعى و سياسى، بر پيمان دوستى خويش ايستاده اند و اين موقعيت را زمان يارى رسانى به دوست خود مى دانند و از هيچ كمكى مضايقه نمى كنند.
حضرت على عليه السلام فرمود:
«مردم شناخته نمى شوند؛ مگر به امتحان؛ پس فاميل و فرزندانت را در هنگام نبودنت و دوستت را در موقع مصيبتت، امتحان كن».86
از بين رفتن توانايى هاى انسان، نوعى مصيبت به حساب مى آيد؛ زيرا شخص مصيبت زده، محتاج كمك دوستان است و درستى ادعاى دوستى، در اين زمان، معلوم مى گردد و در غير اين صورت، آنان رفيق واقعى نيستند؛ بلكه دوستان ظاهرى و سودجويى هستند كه به هيچ وجه، قابل اعتماد جهت رفاقت صادقانه و حقيقى، نمى باشند.
آنان تا هنگامى كه موقعيت اجتماعى انسان محفوظ است، گرد آدمى مى چرخند و به محض زوال آن، بيگانه اى بيش نيستند!

6. احسان به هنگام قدرت؛
حضرت على عليه السلام فرمود:
«اَلْقُدرَةُ تُظْهِرُ محمودَ الْخِصال وَ مَذْموُمَها87؛
قدرت، اخلاق پسنديده و نكوهيده انسان را ظاهر مى گرداند».
آرى، تا قبل از توانايى، خصلت هاى انسان معلوم نمى شوند و در پشت پرده باقى مى مانند. كسى كه از وى كارى ساخته نيست و گشايش هيچ مشكلى از مشكلات مسلمانان به او مربوط نباشد، چگونه قابل شناخت است؟
آيا او جوانمرد است يا خير؛ بخيل است يا سخاوتمند؛ خيرخواه مردمان است يا نه و...، اينها پرسش هايى هستند كه پاسخ آنها هنگامى روشن خواهد شد كه آن شخص، داراى قدرت و رياست گردد و توانايى اين گونه احسان ها را داشته باشد.
متأسفانه خيلى از اشخاص، ظرفيت به قدرت رسيدن را ندارند و به جاى استفاده درست و صحيح از آن، خود و ديگران را از بركت هاى خداپسندانه اين نعمت محروم مى سازند.
قارون، پسرعموى موسى عليه السلام از جمله ايمان آورندگان به موسى عليه السلام بود. قدرت مالى وى به حدى بود كه مى توانست تمام مشكلات مادى قوم موسى را برطرف ساخته، آنان را از فقر و درماندگى رهايى بخشد؛ ولى حتى از پرداخت زكات مال خويش خوددارى مى ورزيد و از بيم آن كه از وى مالى بستانند، به ستيز و مخالفت با پيامبر خدا پرداخت.
فرعون نيز داراى رياستى مهم و گسترده بود؛ ولى به جاى اين كه از اين سلطنت در جهت حمايت از مستضعفان، بى پناهان و درماندگان استفاده كند، بر آنان ظلم مى كرد و هر لحظه بر سركشى و طغيان خويش مى افزود؛ تا جايى كه ادعاى خدايى نمود و با خالق واقعى خود به مبارزه پرداخت!
برخى از پادشاهان براى حفظ قدرت خود، حتى از كشتن برادران و بستگان نزديك خويش دريغ نمى كردند؛ اما از نظر اسلام، اگر انسان به مرتبه اى از مراتب توانايى رسيد، نبايد بگذارد دوستان و برادران دينى او دستشان را در مقابل غريبه ها دراز كنند.
حضرت على عليه السلام فرمود:
«ما سادَ مَن احْتاجَ اِخْوانُهُ الى غِيرِه؛88
به آقايى و بزرگى حقيقى نرسيده، كسى كه برادرانش در نيازهاى خود به غير او مراجعه كنند».
متأسفانه گاهى عمل انسان به گونه اى است كه دوستان و نزديكان وى از او قطع اميد كرده، ترجيح مى دهند كه نيازمندى هاى خود را از غريبه ها بخواهند!
بنابراين، يكى از راه هايى كه به وسيله آن مى توان دوستان را آزمود، اين است كه آنان به هنگام قدرت، از احسان به دوستان و نزديكان خويش خوددارى نكنند.
 


فصل چهارم  : اقسام دوستان
در بخش گذشته راجع به آزمودن دوستان و چگونگى آن سخن گفتيم. اينك بعد از آزمون خواهيم فهميد همه كسانى كه آنان را دوست خويش مى انگاشتيم، يكسان و يك نوع نبوده، داراى اقسامى مى باشند.
امام باقر عليه السلام فرمود:
«روزى مردى از اهالى بصره از اميرمؤمنان عليه السلام درباره اقسام دوستان سؤال كرد؛ حضرت فرمود: «دوستان، دو دسته اند؛ اخوان الثقة و اخوان المكاشرة؛ اما دوستان ثقه، كسانى اند كه مانند دست و بال و اهل و عشيره و مال، براى رفيق خود هستند [از هيچ ايثار و فداكارى در راه دوست، خوددارى نمى كنند].
پس هر گاه چنين دوستى را يافتى، از بذل مال و قدرت برايش دريغ نورز؛ با دوستانش، دوست و با دشمنانش، دشمن باش؛ اسرار و عيب هايش را فاش نكن و خوبى هايش را اظهار كن.
بدان چنين دوستانى، از ياقوت سرخ كمياب ترند؛ اما دوستان «مكاشَرة»، كسانى اند كه غير از لذت زودگذر دنيا، نبايد انتظار ديگرى از آنها داشته باشى؛ البته دوستى خويش را با آنها نيز قطع نكن و همان اندازه كه آن ها خوش رويى و شيرين زبانى برايت انجام دادند، تو نيز همان قدر برايشان انجام ده».89
آرى، اين نتيجه ارزنده، بر اثر امتحان هاى مختلف به دست مى آيد و انسان بايد در زندگى خود، دوستانش را بشناسد و همه را به يك ديد ننگرد و از هر كس، انتظارى مناسب حال او داشته باشد.
امام صادق عليه السلام فرمود:
«دوستان، سه دسته اند؛ گروهى مانند غذايى اند كه هميشه به آن نياز هست، اينان، عاقلانند و گروهى مانند درد و بيمارى اند؛ اينان، احمقانند و گروهى مانند دوا و دارو مى باشند؛ پس اينان، برگزيدگان و خالصانند».90
اگر انسان در تمام عمر خويش در صدد يافتن رفيقان عاقل و خالص باشد، ضرر نكرده است؛ زيرا يك دوست خوب، مى تواند سرنوشت آدمى را در دنيا و آخرت تغيير داده، موجب سعادت وى گردد.
يك ساعت در جوار عاقلى بودن، بهتر از عمرى معاشرت با احمقان و دنياپرستان است. البته دوست خوب، منحصر در انسان ها نيست؛ بلكه كتاب مفيد، فيلم آموزنده و مناسب، هنر اصيل و ارزشى، راديو و تلويزيون سالم ـ هر يك به سهم خود ـ مى توانند در پُر كردن اين خَلأ، نقش به سزايى داشته باشند و همان گونه كه دوستان به چند گروه تقسيم مى شوند، ابزار و اسباب ارتباطى نيز اين چنين هستند و ضرر اقسام بد آنها كمتر از زيان رفيق بد نيست و سود استفاده صحيح از آنها نيز از خوبى رفيقان شفيق و صميمى، كمتر نمى باشد.

چه توان گفت در لطافت دوست
هر چه گويم، از آن لطيف تر است91

بنابراين، بايد كوشيد كه دل به هر كس و هر چيز نداد و با هر چيز اُنس و الفت بى دليل و بى فايده نداشت؛ زيرا همين دوستى ها در سرنوشت دنيا و آخرت ما تأثير دارند.
در نتيجه، اگر از ابتدا درباره دوستان خويش تحقيق كنيم و آزمايش هاى متعدد انجام دهيم، بهتر از آن است كه در آينده، رابطه خود را با آنها قطع كرده، در دل ها، بذر كينه و خشم بكاريم.

سعدى آسان است با هر كس گرفتن دوستى
ليك چون پيوند شد، خود باز كردن مشكل است92
 

 


فصل پنجم : دوستى و روابط دختر و پسر
1. نگاه برون دينى به روابط دختر و پسر
2. روابط دختر و پسر از نگاه درون دينى

ديباچه
بين دو جنس مرد و زن، كشش ها و جاذبه هاى فراوان و فوق العاده قوى اى وجود دارد و اگر اين جاذبه ها نبود، هيچ گاه كانون خانواده در زندگى انسان، شكل نمى گرفت؛ هيچ مردى در شبانه روز براى آسايش و رضايت همسرش، در محيط هاى سخت كارى، زحمت نمى كشيد و زنان نيز به انجام امور سخت و طاقت فرساى خانه و خانواده راضى نبودند.
اصولاً زندگى مشترك طولانى مدت بين دو انسانى كه داراى تربيت متفاوت و خصوصيات و سليقه هاى مختلف هستند، چگونه ممكن است؟ اگر آن جاذبه معجزه آسا نبود، چه بسا نظام احسن جهان، دچار از هم گسيختگى مى شد و ايثار و عشق براى بشر كه فرزند خاك است و از افلاك بى خبر، واژه اى كاملاً ناشناخته بود و گرمى از زندگى، رخت برمى بست. خلق اين كشش، يكى از هنرهاى خالق حكيم است؛ اما در طول تاريخ، همواره شاهد رفتارها و واكنش هايى يك سويه، همراه با افراط از طرفى و تفريط از جانب ديگر، در مواجهه با اين موضوع بوده ايم. بعضى با عينكى كاملاً سياه بين و گروهى ديگر با ديدگاهى صددرصد موافق، به رابطه بين دختر و پسر نگريسته اند.
ما در اين بحث از دو زاويه به اين مسئله مى پردازيم؛ نگاه برون دينى و نگاه دينى.
در بحث برون دينى، از نظر روان شناختى و جامعه شناختى به اين موضوع پرداخته مى شود و از بيان ديدگاه دينى، خوددارى مى نماييم. بنابراين، اگر كسى معتقد به دين يا آيين خاصى هم نباشد، مشمول اين موضوع خواهد بود.
از اين ديدگاه، رابطه و دوستى پسر و دختر، داراى فوايد و ضررهايى است كه به بررسى آنها پرداخته، بعد از بيان فوايد و ضررها، قضاوت را به خوانندگان واگذار مى كنيم.
در اين جا لازم است قبل از ذكر فايده ها و ضررهاى دوستى دو جنس مخالف، مقصود خود را از موضوع مورد بحث در اين نوشتار، بيان كنيم.
مقصود از اين دوستى، رابطه اى است كه در آن، خود رابطه هدف است و مقدمه چيز ديگرى نيست؛ يعنى دو طرف فقط مى خواهند با هم دوست باشند و با هم معاشرت كنند. بنابراين، معاشرت هاى فاميلى، كارى، استاد و شاگردى، خواستگارى و مواردى از اين قبيل، از موضوع بحث ما خارج است.
در بحث دينى نيز به بررسى موضوع و حكم مسئله از ديدگاه آيات و روايات معصومين عليهم السلام خواهيم پرداخت.
لازم به ذكر است اين فصل به عنوان مقاله اى مستقل نگاشته و به زيور طبع آراسته گرديده است؛ ولى به جهت ارتباط آن با موضوع كتاب هماى سعادت، تصميم بر آن شد به فصول اين كتاب الحاق گردد. در نتيجه، اگر مختصر تفاوتى از لحاظ قلم و نوع ورود به مطالب اين فصل و ديگر فصل هاى كتاب احساس مى شود، بدين جهت مى باشد.
1. نگاه برون دينى به روابط دختر و پسر؛
الف) فايده هاى رابطه با جنس مخالف
1. لذت بردن؛
از آن جا كه در اين رابطه، جنسيت طرفين، موضوعيت دارد و نگاه آن دو به هم، نگاه جنسيتى است و از نظر سن هم دو طرف در اوج غريزه و نياز قرار دارند، اين گونه رفاقت ها، داراى لذت فراوانى است و به همين علت است كه اگر افراد با هم جنس خودشان درباره موضوعى، نيم ساعت سخن بگويند و به نتيجه برسند، سخن پيرامون همان موضوع با جنس مخالف، گاهى تا دو ساعت نيز به طول مى انجامد و طرفين، احساس خستگى نمى كنند.
به راستى چرا مسيرى را كه انسان رمق و حال پياده رفتن آن را ندارد، وقتى در اين مسير با رفيق غير هم جنسش همراه مى شود، به راحتى آن را مى پيمايد و احساس خستگى نمى كند؛ به طورى كه گاهى طرفين چندين بار آن مسير را با يكديگر طى مى كنند و سپس برمى گردند و با وجود چند ساعت پياده روى، هنوز احساس انرژى مى كنند؟ اين، همان لذت و جاذبه اى است كه در اين معاشرت و دوستى، وجود دارد.
سخن گفتن، نگاه كردن و همه حركات در اين گونه معاشرت ها، رنگ و بويى خاص دارند و از مجموع آنها، دو طرف، احساس لذت مى كنند.
در اين بخش نمى خواهيم بگوييم كه اين لذت از نظر شرعى، چه حكمى دارد؛ زيرا همان گونه كه گفتيم، ما از نگاه برون دينى به مسئله پرداخته ايم و اگر چه اين دوستى در بعضى از مراحل حرام است، اما با اين وجود، نمى توان منكر اصل لذت آن بود؛ لذتى كه گاهى به حدى مى رسد كه طرفين را مدهوش و از خود بى خود نموده، در عالمى رؤيايى فرو مى برد.
2. عاطفى شدن روحيه؛
كسانى كه با جنس مخالف ارتباط دارند، روحيه آنها مقدارى لطيف مى گردد و به تعبير ديگر، در هم آميختگى روحيه زن و مرد، موجب مى شود كه هر كدام از روحيه جنس مخالف، متأثر شوند و به نوعى تعادل برسند كه نتيجه آن، مهربانى است.
3. شناخت بيشتر نسبت به جنس مخالف؛
اين شناخت گر چه با مطالعه نيز به دست مى آيد، ولى كسى كه از نزديك با جنس مخالف ارتباط داشته باشد، بهتر مى تواند روحيات او را درك و لمس كند. اين كه مى گويند: مردان، مريخى اند و زنان، ونوسى و هر يك داراى خصوصيت ها، روحيات و خصلت هاى مخصوص به خود مى باشند، از نزديك، درك مى شود و ديگر نيازى به قضاوت از راه دور يا تن دادن به داورى هاى ديگران نيست.
4. آراستگى ظاهر؛
كسانى كه در محيطى مختلط به فعاليت اجتماعى، كارى يا درسى مشغول هستند، بيشتر به زيبايى و پاكيزگى خويش اهميت مى دهند؛ مثلاً وقتى به خوابگاه پسران مى رويد، اغلب با افرادى داراى موهاى شانه نشده و لباس هايى ژوليده و نامرتب، مواجه مى شويد و اگر همان افراد را در دانشكده اى مختلط مشاهده كنيد، اوضاع، شكل ديگرى دارد؛ شانه، ژل، ادكلن و واكس كفش ها از آن شخص، جوانى آراسته و مرتب ساخته است.
5. نظم؛
در محيط هايى كه خانم ها و آقايان همراه يكديگر به فعاليت هاى مختلف مشغولند و به نوعى با هم ارتباط دارند، در مقايسه با محيط هاى كارى مخصوص يك جنس، نظم بيشترى مشاهده مى شود و اكثر افراد، بدون تأخير و غيبت، بر سر كار خود حاضر مى شوند؛ به عنوان مثال، اگر براى كارى، مثل گرفتن جزوه درسى، با يكديگر قرار بگذارند، حتما سر ساعت و طبق قرار، حاضر مى شوند؛ در حالى كه اگر با هم جنس خود قرار داشته باشند، امكان تأخير يا حتى فراموشى اصل مسئله وجود دارد.
6. عادى شدن؛
اين مسئله گر چه به طور مطلق و كلى قابل پذيرش نيست، ولى به صورت نسبى قابل قبول است.
اشخاصى كه به هيچ وجه با جنس مخالف ارتباطى نداشته اند، در صورت برخورد با جنس مخالف، ممكن است زودتر از ديگران، وسوسه شوند يا دچار فريفتگى و يا اشتباه گردند؛ مثلاً در محيطى كه كاملاً مردانه است، با ورود يك خانم، بيشتر افراد، دست و پاى خود را گم كرده، نمى دانند چطور بايد با او برخورد كنند يا وقتى مردى وارد يك محيط زنانه مى شود، عكس العمل و برخورد خانم ها، طبيعى نيست و دليل آن نيز عادى نبودن اين مسئله براى آنان است.
به همين جهت، در محيطى كه خانم ها و آقايان با يكديگر مشغول فعاليت و كار هستند، هر كدام از دو جنس، به حضور افراد جنس ديگر، عادت كرده، تا حدى عادى برخورد مى كنند.

ب) ضررهاى رابطه با جنس مخالف
1. عاشق شدن؛
انسان، به ويژه در سن جوانى به گونه اى است كه جنس مخالف، براى او جاذبه دارد و اگر ارتباط پيوسته بين پسر و دخترى برقرار باشد، بعد از مدتى، به يكديگر علاقه مند مى شوند و اگر اين ارتباط و دوستى ادامه يابد، از حد علاقه نيز گذشته، شيفته و عاشق يكديگر مى گردند؛ تا حدى كه معايب يكديگر را نمى بينند.
اين عشق و علاقه، فقط به جهت ارتباط حاصل مى شود و منشأ آن، غريزه جنسى است و به دور از ملاك ها و معيارهاى منطقى، عقلايى و عرفى مى باشد و به همين جهت، آن را به عنوان ضرر مطرح كرديم.
بيشتر جوانانى كه اين گونه عاشق مى شوند، علاوه بر اين كه از جهت سن، شغل و موقعيت خانوادگى، داراى شرايط ازدواج نيستند، شناخت كاملى از طرف مقابل و خانواده او نيز ندارند.
عقل مى گويد: اين وابستگى، به مصلحت نيست و تمام انرژى و نشاط جوان را مى گيرد؛ به طورى كه جوان از فعاليت هاى درسى و اجتماعى، بازمى ماند و مبتلا به نوعى افسردگى و كسالت مى شود.
در عين حال، دل، راضى به حكم عقل نيست و روزبه روز، مايل به روابط بيشتر و نزديك تر است و به جاى اين كه به عواقب آن توجه كند، در پى رسيدن به خواسته هاى نفسانى است و در اين جاست كه تعارض عقل و دل كه از آن به تعارض عقل و عشق نيز تعبير مى شود، رخ مى دهد. در اين نوع علاقه و ارتباط، حتى گاهى احساس معنويت به جوان دست مى دهد كه ممكن است به جهت لطافت روح باشد؛ ولى نبايد ترديد داشت كه حتى اين احساس نيز منشاء غريزى و شهوانى دارد.
بايد توجه كرد كه ما در اين بحث، درصدد نشان دادن تصويرى مخّرب از مطلق عشق نيستيم؛ بلكه اين نوع از عشق، با اين شرايط و در اين سن را مضر مى دانيم.
ممكن است شخصى معتقد باشد كه او با وجود ارتباط هاى پيوسته با جنس مخالف، دچار اين نوع عشق و تبعات آن نمى شود و دليل اين ادعا را عادى شدن مسئله بيان كند؛ اما نبايد غافل شد كه با وجود امكان عادى شدن اين گونه روابط براى برخى اشخاص، باز هم آنان به فردى برخورد خواهند كرد كه برايشان عادى نبوده، داراى جاذبه و كشش باشد و در نتيجه، عادى شدن اين مسئله، نسبى است و به صورت مطلق، قابل پذيرش نيست و همواره كسانى خواهند بود كه از ديگران ممتاز بوده، در نظر انسان، جلوه هاى ويژه اى داشته باشند.
بنابراين، كسى كه به دنبال رابطه و دوستى با جنس مخالف باشد، به ويژه در سن نوجوانى و جوانى، به يقين، دچار چنين آسيبى مى گردد. اين مشكل، به حدى مهم است كه روان شناسان از آن با عنوان ناهنجارى روحى كه نوعى بيمارى است، ياد مى كنند و معتقدند به جاى واژه عشق و عاشقى، بايد از تعبير هوس و شهوت استفاده كرد.
اين ناهنجارى، هوسى است كه بر اثر ارتباطى كاملاً احساسى و ناشى از عواطف و غرايز دختر و پسر شكل گرفته و نگاه دو طرف به يكديگر، قطعا نگاه جنسى است و هدف آن، فقط خود رابطه است كه بيشتر از طريق ديدارها و تلفن هاى مخفيانه صورت مى پذيرد. اين ناهنجارى با ضعف اراده، تشويش خاطر، نگرانى، افسردگى و غصه هاى طولانى مدت، همراه است و جوان را از واقعيات زندگى دور كرده، به عالم تخيّل و مستى فرو مى برد و مسلّم است كه انتظار نشاط، سرزندگى، ترقى در تحصيل و روابط اجتماعى فعّال و مفيد از اين شخص، انتظارى بيهوده است و حتى خود او هم توقع دارد كه ديگران به عنوان يك بيمار با او برخورد كنند.
جالب اين جاست كه اين همه علاقه و خمارى پى درپى، به خاطر ارتباط با شخصى است كه نه خانواده اش را به خوبى مى شناسد و نه حتى خود او را و نه پسر و دختر با فرهنگ يكديگر آشنا هستند و نه شرايط كفو بودن و هم شأنى لحاظ شده، نه خانواده ها از اين مسئله خبر دارند و حتى اگر اين مسائل هم نبود، باز موانع متعددى بر سر راه ازدواج آنها وجود داشت و هيچ امكانى براى تبديل اين فراق به وصال، قابل تصور نبود و دختر و پسر خودشان نيز معترف به اين امورند؛ ولى در واقع، در تعارض عقل و هوس كه از آن به عقل و عشق تعبير مى شود، مى سوزند.
اگر اين امور، تعقل و تصور شوند، مى توان تصديق كرد كه اين نوع عشق، ضررى است كه موجب به هم خوردن آرامش روحى مى گردد و اين كه برخى مى گويند: ارتباط، باعث آرامش است، صحيح نيست.
اين نوع عشق، مجازى نيست؛ تا پلى براى رسيدن به حقيقت باشد؛ بلكه تنها ثمره آن، دل مشغولى و از بين رفتن تمركز هواس و حتى افت تحصيلى است و با عشق هاى حلال و عقلايى كه اغلب از راه هاى متعارف، اخلاقى و شرعى حاصل مى شوند، كاملاً متفاوت است.
2. تقويت حرص و خواسته هاى جنسى؛
در اين گونه ارتباط ها، هر يك از دو طرف، ابتدا به حداقل ها راضى و خشنود هستند و شايد هدفى جز نگاه كردن و سخن گفتن با يكديگر ندارند؛ ولى هنگامى كه رفاقت و معاشرت حاصل شد، ديگر به اين حّد قانع نيستند و خواهان ارتباط بيشتر مى شوند؛ به شكلى كه قدم به قدم و مرحله به مرحله، خواسته هاى طرفين فزونى يافته، ارتباط پيشين را به هيچ وجه كافى و ارضاكننده به حساب نمى آورند.
حال اين سؤال پيش مى آيد كه تا كجا مى توان اين وضع را ادامه داد و تا چه اندازه مصلحت است كه اثرات مخرّب آن را بر اعصاب تحمّل كرد؟ خواسته هاى جنسى انسان، تمام شدنى و محدود نمى باشند و شخص، هيچ گاه به ارتباط با يك فرد، قناعت نمى كند و مايل به گسترش اين گونه ارتباط ها با افراد گوناگون است و اگر كسى تصور كند كه در اين مسئله، سير و اشباع مى شود، سخت در اشتباه است.
با كنترل غريزه، مى توان آن را از لجام گسيختگى رهانيد و مقدارى آن را مهار كرد؛ ولى اين غريزه، هيچ گاه ساكت و خاموش نمى شود.
3. عدم رضايت نسبت به همسر خود در آينده؛
ارتباط هاى غير متعارفى كه در چارچوب فرهنگ دينى و اجتماعى ما نباشند، از آن جا كه در طول زمان با افراد مختلف، متعدد و متنوع صورت مى پذيرند، موجب مى شوند كه چنين شخصى در زندگى آينده خود، دچار مشكل شده، زندگى اش سرد و عارى از نشاط گردد و كانون خانواده كه بايد محلى امن براى آرامش زن و مرد و فرزندان دلبند آنان باشد، گاهى از هم فرو مى پاشد و يا تبديل به محيطى تلخ، سرد و تنش زا مى شود.
زندگى كسانى كه به اقتضاى شغل خود، ارتباط هاى وسيع و صميمى با جنس مخالف دارند، مانند بازى گران و هنرپيشگان، شاهد اين مدعاست.
دليل اين رويداد تلخ، چند مسئله است؛ اول اين كه جوّ بدبينى نسبت به همسر و به طور كلى جنس مخالف، در ذهن هر يك از طرفين شكل گرفته است و گاهى در ذهنشان خطور مى كند كه مبادا همسر من نيز در گذشته يا زمان حال، داراى چنين ارتباط هاى مخفيانه اى باشد و يا با خود مى گويند: كسى كه به اين راحتى و بدون اطلاع خانواده و عزيزترين نزديكان خود با من طرح دوستى ريخت و نسبت به مسائل شرعى نيز تقيّدى نداشت، شايد در دوران همسرى با من نيز چنين كارى را انجام دهد! رفته رفته اين گونه ذهنيت ها تبديل به سوءظن هاى گسترده اى مى شود كه سايه شوم آن بر زندگى سايه افكنده، باعث مى شود خانه و زندگى به زندانى غيرقابل تحمّل تبديل شود. خانه و خانواده اى كه بايد كانون مهر و محبت و آرامش و گرمى باشد و هر يك از زن و مرد، در سختى هاى طاقت فرساى زندگى، به آن پناه آورند و دل گرمى شان به آن آشيانه باشد و با پشتوانه آن، در مقابل ناملايمات و دشوارى ها، چون سرو، ايستادگى و مقاومت نمايند.
دليل دوم اين رويداد تلخ، عدم توانايى در ابراز محبت خالص و صميمى نسبت به همسر، در اين گونه افراد است. كسى كه تا به حال به جهت ارتباط هاى خود با جنس مخالف، مجبور به انواع ابراز محبت به افراد مختلف بوده، در قبال همسر آينده خود، آن چنان عاجز خواهد بود كه همسرش به راحتى ،تصنّعى بودن ابراز محبت او را درك مى كند.
اين مسئله، درست عكس تصور برخى افراد است كه اين ارتباط ها را نوعى آموزش براى دوران زناشويى خود مى دانند؛ زيرا محبت و ابراز آن، بيش از آن كه وابسته به تكنيك هاى رنگارنگ باشد، مربوط به دل و قلب و عمق وجود انسان هاست. محبت، هنگامى كه از دل برمى خيزد، بر دل مى نشيند و كسى كه دل او خانه افراد ديگرى شده و مدت ها مشغول هوا و هوس هاى غيرموجّه بوده، چگونه مى تواند طورى عشق بورزد كه انگار تا به حال به كسى چنين علاقه اى نداشته است؟
نوع خلقت انسان اجازه اين گونه بازى گرى را به او نمى دهد. ادعاى يادگيرى و آموزش ابراز محبت، مانند ادعاى عادى بودن اين گونه روابط يا ادعاى شناخت جنس مخالف، ادعايى غيرواقعى است.
شناخت واقعى افراد در اين موارد، چگونه ممكن است؛ در حالى كه تمام تلاش دو طرف در اين گونه روابط، بر مخفى نمودن واقعيات اخلاق و كردار خويش استوار است؟ آنان، حقيقت خلق و خوى خويش را وارونه جلوه مى دهند؛ به گونه اى كه به طور كلى، چهره واقعى آنها در پشت ظاهرسازى ها و نمايش هاى مختلف، گُم مى شود.
علم و تجربه به ما مى گويد: اگر كسى به اين گونه روابط، عادت كرد، نه تنها اين مسئله برايش عادى نمى شود، بلكه او به اين مسئله عادت مى كند؛ عادتى كه ترك آن، بسيار مشكل است و هيچ همسرى در آينده، تحمل آن را نخواهد داشت.
4. خطر به دام افتادگى؛
يكى ديگر از ضررهاى روابط دختر و پسر، خطر به دام افتادن در نقشه هاى شوم شيّادان و بى رحمان نسبت به عِرض و آبرو و عفت افراد است.
نمى خواهيم بگوييم كه در همه موارد، اين اتفاق خواهد افتاد؛ ولى احتمال آن در همه ارتباط ها وجود دارد. اگر دختر بداند كه اين شخص عضو گروه هاى فاسد، فريب كار و شبكه هاى قاچاق زنان و دختران است، هرگز با او دوست نمى شود. در همه اين گروه ها و باندها، طرح دوستى به شكلى طبيعى و در قالبى محبت آميز و فريبنده صورت مى گيرد؛ به طورى كه سرانجام، جوان ساده، سر از خانه هاى تيمى و محيط هاى خطرناك درمى آورد؛ مكانى كه براى فرار، راهى در آن وجود ندارد. در آن جا همه سراب ها به يك باره خشك و تبديل به جهنمى سوزان مى گردند؛ جهنمى كه بيش از آن كه گوشت و پوست دختر جوان را بسوزاند، دل او را مى سوزاند؛ دلى كه با ساده انديشى، تصور مى كرد علاقه مند شخصى با وفا و بامحبت شده است؛ كه داراى همه خوبى ها است و اگر فراق آنها تبديل به وصال گردد، حتما به معناى خوشبختى تمام عيار خواهد بود؛ اما زهى تأسف و اندوه كه همه بافته ها، رشته شده و راهى براى بازگشت و جبران، نمانده است.
اين مسئله، مخصوص دختران نيست؛ بلكه پسران جوان و بى تجربه نيز در بسيارى از مواقع، گرفتار چنين دام هايى مى شوند.
آنان با بى توجهى و بدون قصد ازدواج، به ورته اى گام مى نهند كه آن را سرشار از لذت و سرمستى مى بينند؛ ولى بعد از مدتى، شرايطى پيش مى آيد كه دختر ناچار است بگويد: اگر با من ازدواج نكنى، آبرويت را مى برم و همه چيز را فاش خواهم كرد.
در اين شرايط، معمولاً پسرها چاره اى جز تن دادن به ازدواج ندارند؛ ازدواجى كه از سر ترس و زبونى است؛ ازدواجى كه در آن، طرف مقابل، هيچ يك از ملاك هاى يك همسر شايسته را ندارد.
ما از اين واقعه با عنوان، «به دام افتادگى» پسران تعبير مى كنيم كه خوش بينانه ترين فرض قابل تصور براى به دام افتادن آنان است؛ زيرا فرضى است كه دوست دختر آنان، عضو باندهاى منحرف و خطرناك و نيز مبتلا به بيمارى هاى جنسى نباشد و فقط به خاطر حفظ منافع و آبروى خود، اقدام به وارد نمودن چنين فشارى نمايد. در غير اين صورت، مسئله صورت هاى ديگرى نيز پيدا خواهد كرد.
5. افزايش هزينه زندگى؛
اين مسئله گر چه به اهميت ضررهاى گذشته نيست، ولى ذكر آن، خالى از لطف نمى باشد؛ زيرا براى پسر و دخترى كه دانشجو و محصل هستند و درآمد خاصى ندارند، خريدن هديه هاى جشن تولد و رفتن به بعضى تفريح گاه ها، پرداخت قبض هاى تلفن همراه و ديگر هزينه ها، نوعى فشار روحى است كه رفته رفته موجب از بين رفتن عزت نفس، خودباورى و نشاط روحى آنان مى شود. اگر آنان چنين ارتباطى نداشتند، مى توانستند به لباسى ساده تر و زندگى اى كم هزينه تر، اكتفا كنند.
حاصل كلام؛
ما تا كنون از نظر روان شناسى و جامعه شناختى، فوايد و ضررهاى رابطه دختر و پسر را بيان نموديم؛ اكنون قضاوت را به جوانان واگذار مى كنيم. بر هر جوان عاقل و طالب كمال، لازم است كه اين فوايد و ضررها را با يكديگر مقايسه كند و هر راهى را كه بهتر و مفيدتر يافت، آن را برگزيند.

2. روابط دختر و پسر از نگاه درون دينى
رابطه چه به معناى نگاه كردن باشد و چه به معناى حرف زدن دختر و پسر با يكديگر و چه به معناى ديگر معاشرت هاى اجتماعى باشد، حكم آن در قرآن كريم و روايات معصومين عليهم السلام، بيان شده است.
قبل از بيان اين حكم، لازم است بدانيم كه مسئله دوستى دختر و پسر، بر خلاف تصور برخى افراد كه گمان مى كنند اين موضوع محصول شرايط زمان فعلى ماست، از ديرزمان با همين عنوان، مطرح بوده است.
قرآن شريف در وصف مردان شايسته و به عنوان يكى از ملاك هاى مهم براى گزينش شوهر آينده، به بانوان سفارش مى كند: مردانى مناسب همسرى اند كه پنهانى و به صورت نامشروع، با زنان، دوستى و رابطه نداشته باشند؛ «وَ لا مُتَّخِذِي أَخْدانٍ»93؛ «كسانى كه دوست دختر، اختيار نكرده باشند».
همچنين به مردان سفارش مى كند: زنانى شايسته همسرى هستند كه به صورت پنهانى، با مردان رابطه دوستى نداشته باشند؛ «وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ»94؛ «كسانى كه دوست پسر اختيار نكرده باشند».
بنابراين در زمانى كه ارتباطات، ماهواره، اينترنت و انواع تلفن و پيامك و محيط هاى كار و تحصيل مختلط وجود نداشت، باز هم اين مسئله داراى موضوعيت و مورد ابتلاى انسان ها، به ويژه جوانان بوده و اين، حاكى از كشش و جاذبه اى فوق العاده قوى بين دو جنس مرد و زن است.
به همين جهت، اسلام علاوه بر بيان حكم اين موضوع، توصيه هاى خردمندانه و مفيدى نيز در اين باره ارائه كرده است.

الف) نگاه به نامحرم
قرآن كريم مى فرمايد: «قُلْ لِلْمُومِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ»95؛ «اى پيامبر! به مردان مؤمن بگو: در مقابل زنان، غضّ بصر داشته باشند؛ يعنى نگاه خويش را از تيزى انداخته، به نامحرم، خيره نشوند و به تعبير علامه شهيد، مرتضى مطهرى، نگاه خريدارانه نسبت به زنان نداشته باشند.
همچنين به زنان چنين توصيه مى فرمايد: «وَ قُلْ لِلْمُومِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ»96؛
«اى پيامبر! به زنان مؤمن بگو كه آنها نيز در قبال مردان، غضّ بصر داشته باشند.
خداوند حكيم، امر به مطلق چشم بستن نمى فرمايد؛ بلكه آن چه حائز اهميت است، خيره نگاه نكردن و خوددارى از نگاه هاى وسوسه انگيز و مسموم است كه از آن به چشم چرانى تعبير مى شود.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
«النظر الى محاسن النساء سهم من سهام ابليس فمن تركه اذاقه اللّه طعم عبادة تسّره»97؛
«نگاه وسوسه آلود به زيبايى زنان، تيرى از تيرهاى شيطان است؛ كه اگر كسى آن را ترك كند، خداوند طعم بندگى را به او مى چشاند به گونه اى كه دلشاد گردد».
جالب اين است كه خالق بشر بعد از اعلام وجوب كنترل نگاه و حفظ قوه شهوت، در آيه 30 سوره نور مى فرمايد:
«ذلِكَ أَزْكى لَهُمْ»؛ «اين كنترل، براى انسان ها پاكيزه تر است».
پاكيزگى مطلق كه در اين آيه شريفه ذكر شده، شامل طهارت روح، صلابت در عمل و سلامت فكر از هر گونه اضطراب و سوءظن و تشويش خاطر و عمل ناپسند است و در واقع، راهكار پيش گيرى از ابتلا به ضررهاى ذكر شده را خداوند، در يك كلمه بيان مى فرمايد و آن، كنترل نگاه است. اگر از همان ابتدا چشم انسان از نگاه هاى مسموم حفظ گردد، مشكلات، يكى پس از ديگرى پيش نخواهند آمد.

ب) سخن گفتن با نامحرم
سخن گفتن زن و مرد با يكديگر، آزاد است؛ تا هنگامى كه مفسده اى براى طرفين نداشته باشد. اين مفسده، همان طور كه ممكن است از محتواى سخن حاصل گردد ـ مثل اين كه سخنان آنان غيرمتعارف و وسوسه انگيز باشد ـ ممكن است از كيفيت سخن نيز حاصل شود؛ يعنى با كرشمه و ناز سخن بگويند.
قران خطاب به زنان مى فرمايد:
«فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ»؛98
«زنان هنگام سخن گفتن با نامحرم، نبايد صداى خود را نازك كنند (كه كنايه از ناز و عشوه است) زيرا كسانى كه در قلبشان وسوسه و مرض روحى وجود دارد، به طمع مى افتند».

ج) مطلق روابط اجتماعى با نامحرم
در آيات 23 تا 28 سوره قصص، خداوند، داستان حضرت موسى عليه السلام و دختران شعيب را چنين نقل مى فرمايد:
«وَ لَمّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النّاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ قالَ ما خَطْبُكُما قالَتا لا نَسْقِي حَتّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ * فَسَقى لَهُما ثُمَّ تَوَلّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ* فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا...»99؛
«و آن گاه كه موسى بر سر آب مدين رسيد، گروهى از مردم را ديد كه گوسفندان خود را آب مى دهند و در نزديكى آنان، دو زن را يافت كه دورى مى گزينند. به آن دو گفت: كارتان چيست و چه مى كنيد؟ گفتند: روش ما اين است كه گوسفندان را آب نمى دهيم؛ تا چوپانان از آبشخور در آيند و گوسفندان خود را از آن خارج سازند. پدرمان پيرى سال خورده است و خود نمى تواند گوسفندانمان را به اين جا بياورد. آن گاه موسى، گوسفندانشان را آب داد؛ سپس از آبشخور به سوى سايه رفت و گفت: پروردگارا! من به هر خيرى كه به سويم بفرستى، سخت نيازمندم؛ سپس يكى از آن دو زن، در حالى كه با نهايت حيا و عفت گام بر مى داشت، نزد موسى آمد و به وى گفت: پدرم تو را فرا مى خواند؛ تا مزد آب دادنت به گوسفندان را به تو بپردازد. موسى نزد شعيب رفت. او از حال و كارش پرسيد و هنگامى كه وى داستان خود را حكايت كرد، شعيب گفت: هراسى به خود راه مده كه از دسترس آن مردم ستم پيشه، دور شده و نجات يافته اى».
در اين آيات، راه هاى روابط سالم، بيان شده كه عبارتند از:
1. رابطه نبايد براى صرف رابطه و لذت غريزى باشد؛ بلكه اگر به اقتضاى يك فعاليت اجتماعى و عملى جائز باشد، اشكال ندارد؛
«فَسَقى لَهُما».
2. نگاه به نامحرم، بايد به دور از هوا و هوس باشد؛
«وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النّاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ» در اين آيه، براى ديدن مردم و دختران، از واژه وَجَدَ استفاده شده، يعنى همان طور كه مردم را ديد، آنها را نيز ديد و ديدن آنها، چشم چرانى نبود؛ بلكه «برخورد نمودن» بود.
3. زنان در فعاليت اجتماعى، نبايد با مردان مختلط شوند؛
«لا نَسْقِي حَتّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ»، «وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ».
4. سخن گفتن با نامحرم، اشكال ندارد؛ ولى در سخن گفتن، دو طرف، بايد مراعات اختصار و متانت را بنمايند؛
«قالَ ما خَطْبُكُما قالَتا لا نَسْقِي حَتّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ».
5. فعاليت اجتماعى زنان اشكال ندارد؛ اما تا حد امكان، بايد كارهاى مردانه و زنانه از يكديگر تفكيك شوند؛ مگر در موارد ضرورت؛
«وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ».
6. مكان ارتباط، نبايد خلوت و خصوصى باشد؛
«وَ لَمّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ».
7. زنان در هنگام حضور در منظر نامحرم، بايد با كمال حياء حاضر شوند و پوشش و نوع راه رفتن و برخوردها، نبايد جلب توجه كند؛
«تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ».
8. طرفين، ارتباط را از خانواده خويش مخفى نكنند و سعى كنند آنها از اين گونه مسائل مطلع شوند و حتى پدر مى تواند محرم اين گونه امور باشد؛ «قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ».
9. اگر جوانى نيازمند تشكيل خانواده و ازدواج است، به جاى روابط ناسالم و گناه، بر خدا توكل كند و رابطه خويش را با او نزديك نمايد؛
«ثُمَّ تَوَلّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ».
10. انسان از رابطه اى كه هيچ گونه امكان ازدواج در آن نيست، بايد پرهيز كند؛ زيرا هيچ گاه نمى تواند آن را تحت چارچوب هاى ارزشى شرع و عرف درآورد؛ «إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ».

نكته: حال اگر كسى لاابالى بود و به هرزگى پرداخت و راه هاى روابط سالم را رعايت نكرد، بايد بداند كه يكى از سنت هاى خداوند در عالم وجود، سنت مقابله به مثل است.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
«اِنْ اَرَدْتَ اَنْ يَكْثُرَ خَيرَ اهلِ بَيْتِكَ فَاِيّاكَ وَ الزِّنا، كَما تُدينُ تُدان؛
اگر مى خواهى كه به خانواده ات خير زياد برسد، از روابط نامشروع، پرهيز كن؛ زيرا همان گونه كه عمل مى كنيد، با شما عمل مى شود».100
خداوند، مهربان است؛ ولى نسبت به احكام خويش، غيور مى باشد و كسانى را كه عمدا احكام او را سبك بشمرند و مورد بى توجهى قرار دهند، در سراى آخرت، مورد خشم و غضب خويش قرار مى دهد و آنان در دنيا نيز زندگى شيرين و خوبى نخواهند داشت. قرآن مى فرمايد:
«مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً»101؛
«كسى كه از ياد من دورى كند، به درستى كه زندگى وى، تلخ و سخت خواهد بود».
كسى كه حلال و حرام هاى خداوند را رعايت نكند و به خواست و هواهاى نفسانى خود، هر كارى را بخواهد، انجام دهد، خالق حكيم، او را به سختى مى اندازد و درگرداب هاى مهيب و دشوار، وى را به حال خود واگذار مى كند و با دلى ناآرام، تنهايش مى گذارد.
يكى از سختى هاى دنيا، براى جوانى كه ارتباط هاى غيرشرعى دارد، احساس گناه است؛ احساسى كه در تار و پود وجود او تنيده مى شود و او را به عذاب وجدان مبتلا مى سازد؛ تا حدى كه از لذت هاى زودگذر روابط، چيزى جز تلخى، افسردگى و بى نشاطى، برايش باقى نمى ماند.

3. طهارت و پاكى يوسف
به همين جهت، وقتى يوسف همه اين ضررها و رنج ها را در يك كفه ترازوى عقل خود گذاشت و لذت و خوش گذرانى زودگذر غير شرعى را در كفه ديگر، آن يكى را به حدى سنگين تر ديد كه هيچ ميلى به گناه پيدا نكرد و در مقابل، زليخا هنر استفاده از عقل، اين ميزان و ترازوى الهى را نداشت.
آرى، زندگى با اين همه فراز و نشيب و مشكلات، فقط در صورتى شيرين و قابل تحمل است كه آدمى داراى پشتوانه اى محكم و قابل اعتماد باشد. كسى كه بر خداوند توكل كرده، از گناه دورى گزيند، خالق حكيم و مهربان كه صاحب قدرت مطلق است، هيچ گاه وى را تنها نمى گذارد و مزد كسى را كه به خاطر او، غرايز خود را كنترل كند، حتما خواهد داد؛ زيرا خداوند در نظام اداره جهان، داراى سنت هايى است و يكى از آن سنت ها، توجه خاص به كسانى است كه با وى معامله نموده، لذت هاى حرام را ترك و به خاطر او، حريم احكام الهى را رعايت كنند. خداوند به اين گونه افراد، به بهترين وجه، پاداش خواهد داد و دست يابى به همسرى خوب و شايسته و فرزندانى صالح در دنيا، يكى از اين پاداش هاست.
 

 


فصل ششم : معاشرت با دوستان
1. پرده حيا و شرم را بين خود و دوستان از بين نبريم.
2. بيش از حد با دوست خويش شوخى نكنيم.
3. ستيز و جدال در گفت وگوهاى بين خود و دوستان نداشته باشيم.
4. فخرفروشى با دوست خود نكنيم.
5. شر و بدى به دوست خود نرسانيم.
6. به گفتار سخن چينان گوش فرا ندهيم.
7. نسبت به دوستان خويش حسادت نورزيم.
8. ريزبين نباشيم.
9. با دوستان خود مدارا و نرمى داشته باشيم.
10. نسبت به دوستان خود، عفو و گذشت داشته باشيم.
11. با دوستان خويش متواضع باشيم.
12. نسبت به دوستان خود، بدگمانى و سوءظن نداشته باشيم.
13. نسبت به دوستان خود مهربان باشيم.
14. حقوق دوستان را رعايت كنيم.

بعد از اين كه آدمى دوستان خويش را آزمود و عده اى از آنان را بر طريق درست يافت، نوبت به اين مى رسد كه چگونه با اين دوستان حقيقى معاشرت و آنان را حفظ كند؟
از ديدگاه احاديث شريف امامان معصوم عليهم السلام براى اين منظور، بايد مواردى را رعايت كرد كه پاره اى از آنها عبارتند از:

1. بر نداشتن پرده حيا و شرم؛
انسان همواره در برخورد با نزديك ترين اشخاص، حيا و شرم را محفوظ دارد و از برداشتن تمامى پرده ها ميان خود و دوستان، به شدت پرهيز كند.
يگانگى، الفت و صميميت، هيچ منافاتى با حفظ پرده حيا ندارد.
امام كاظم عليه السلام فرمود:
«لا تَذْهب الحِشْمَةَ بينَكَ و بَينَ اخيكَ وَ اَبْقِ مِنْها؛102
پرده شرم و حيا را بين خود و برادر دينى ات از بين مبر و هميشه مقدارى از آن را حفظ كن».
در غير اين صورت، دوستى انسان، پايدار نخواهد بود و چه بسا انسان، شخصى را كه با زحمت فراوان، جهت دوستى يافته است، با كوچك ترين غفلتى، از دست بدهد.

سنگى به چند سال، شود لعل پاره اى
زنهار تا به يك نفسش نشكنى به سنگ103

2. پرهيز از شوخى زياد.
3. دورى از ستيز و جدال در گفت و گو.
4. عدم فخرفروشى با دوست.
5. نرساندن شرّ و بدى.
امام كاظم عليه السلام فرمود:
«اِنْ اَرَدْتَ اَنْ يَصْفوُلَكَ ودُّ اخْيكَ فلاتُمازِحَنَّه و لا تُمارِيَنَّه وَ لا تُبا هِيَنَّه وَ لا تُشارَنَّه؛104
اگر مى خواهى دوستى خود را با برادر دينى ات حفظ كنى، چهار مسئله را رعايت كن؛ از شوخى زياد، جدال در كلام، فخرفروشى و شرّ رساندن به دوستت، بپرهيز».
منظور از مزاح در اين روايت، شوخى هاى بيش از حد و غيرمناسب با مقام و حال مخاطب است و گرنه، اصل مسئله خوش اخلاقى و حتى شوخ طبعى، مورد ستايش معصومين عليهم السلام قرار گرفته است.
اگر شوخى با دوستان به اندازه معمول و متعارف و با رعايت حالِ آنها و زمان مناسب باشد، نه تنها زشت و ناپسند نيست، بلكه عملى نيك و پسنديده است.
همين رفتار پسنديده و خوب، اگر بى جا و بيش از حد و بدون رعايت شرايط صورت گيرد، مى تواند دوستى ها را بر هم زده، اساس محبت بين اشخاص را لرزان سازد.
در شوخى ها به طور جدى بايد از استهزاى دوستان پرهيز كرد و كوچك ترين لطمه اى به آبروى افراد وارد نكرد؛ زيرا بى احترامى به مسلمانان، در هر قالب و شكلى، حرام و سبب ناخشنودى پروردگار است. گاهى شكل، قيافه و اندام افراد، موضوع شوخى قرار مى گيرد و با عيب جويى از جسم فرد، سعى در خوشحال كردن ديگران مى شود كه اين، از نظر شرع مقدس اسلام، جايز نيست.
البته خُلق و خو و خميرمايه انسان ها با يكديگر مختلف است؛ برخى اشخاص در هنرنمايى، داراى ذوقى سرشار هستند و در مقابل، گروهى در كارهاى ديگر استعداد دارند.
بنابراين، كسى كه ذوق شوخى كردن را در خود نمى بيند، بايد از اين كار بپرهيزد؛ زيرا هر كارى، داراى رموز و شگردهايى است كه اگر انسان آنها را به كار نبندد، نتيجه مطلوبى نخواهد گرفت؛ هر چند قصد خير داشته باشد.
يكى از نتايج اين رفتار، رنجش دوستان از انسان است كه در بعضى موارد، جبران نشدنى است و موجب كدورت مى شود.
درباره جدال نيز امام هادى عليه السلام فرمود:
«جدال و ستيز در كلام، دوستى قديمى را از بين مى برد و پيمان هاى محكم را سست مى كند و كمترين ضررش اين است كه در ستيز، يكى از طرفين غالب مى شود و غالب شدن هر يك، سبب جدايى است».105
امام على عليه السلام نيز فرمود:
«ثَمَرةُ الْمِراءِ الشَّحْناء؛106
نتيجه جدال و ستيز، كينه توزى و دشمنى است».
به همين جهت در احاديث، سفارش زيادى بر ترك جدال و ستيز شده است؛ حتى اگر شخصى بر حق باشد.107
انسان مى تواند اثبات ادعاى خويش را به زمانى مناسب واگذارد و در جلسه اى كه بحث و گفت وگو به كشمكش و رفتار غيردوستانه تبديل مى گردد، سكوت كند و منتظر فراهم آمدن فرصتى مفيد و خوب شود.
اصولاً فهماندن و يا فهميدن بعضى از مطالب، نياز به گذشت زمان دارد و با يك جلسه تبادل نظر، نتيجه مثبت گرفته نخواهد شد و اصرار بر حرف و ادعاى خويش، چيزى جز دشمنى به ارمغان نخواهد آورد.

در زشتى فخرفروشى و مباهات بر ديگران، همين بس كه حضرت على عليه السلام فرمود:
«لا حُمْقَ أَعْظَمُ مِنَ الْفَخْرِ؛108
هيچ حماقتى بزرگ تر از فخرفروشى بر ديگران نيست».
از نظر اسلام، آن چه موجب نزديكى انسان به خداوند است، تقوا و عمل نيك و پرهيز از محرمات است؛109 اما اين كه اجداد و حسب و نَسَب من كيست، مال و ثروتم تا چه حدى است، رياست و مقامم اين چنين است و...، هيچ يك از ديدگاه اسلام، امتيازى براى انسان محسوب نمى شود و خود انسان بايد بداند كيست و اعمال و كردار و گفتارش چگونه است.
بنابراين، سزاوار نيست دوست خود را با فخرفروشى و مباهات، آزرده خاطر كنيم؛ به ويژه بر سر چيزهايى كه شرافت و فضيلتى براى انسان محسوب نمى شوند.
فخرفروشى بر ديگران، نشانه فرومايگى و پستى انسان و بيان گر كمبودها و نارسايى هاى وجود اوست؛ يعنى وى مى كوشد با افتخار نمودن بر چيزهايى كه مربوط به شرافت حقيقى اش نيست، كمبود شخصيت خود را جبران كند. بسيارى از افراد پست و تبه كار، داراى اجداد و بستگانى وارسته بوده و هستند (مانند پسر نوح و همسر لوط) و در مقابل، اشخاصى درست كار و بزرگوار هستند كه از هيچ گونه حسب و نسب عالى برخوردار نبوده و عمل و كردار خود آنها است كه آنان را به آن مقام والا در پيشگاه خداوند رسانيده است. آرى، چه بسيار سرمايه داران و قدرتمندانى كه پول و زور آنها، سبب انحطاط و انحرافشان شده و آنان را در ژرفاى درياى پستى، غرق نموده است و چه بسيار غلامان و كنيزان پاكدامن و نيكوپيشه اى كه تنها افتخار آنها در دوران زندگى شان، همان كردار نيك و انسانى آنها بوده است و به همان جهت، به سعادت رسيده اند.
قنبر، غلام اميرالمؤمنين عليه السلام، بلال سياه حبشى، اذان گوى پيامبر صلى الله عليه و آله و نرجس، مادر بزرگوار امام عصر عليه السلام از كسانى بودند كه افتخار آنها، چيزى جز كردار نيكو و خداپسندانه نبود و امروز آرمان و آرزوى هر مسلمانى است كه اينان را الگوى خود قرار دهد و از شفاعتشان در آخرت، برخوردار گردد.
درباره شرّ رساندن به ديگران، حضرت على عليه السلام فرمود:
«فاعِلُ الشِّر شَرٌ مِنْهُ؛110
انجام دهنده كار بد، از خود آن، بدتر است».
انسانى كه با سرشت نيكو آفريده شده و بايد با تمام وجود، كارهاى پسنديده انجام دهد، گاهى به جايى مى رسد كه چيزى جز بدى از وى صادر نمى شود و هميشه در انديشه زيان رسانى به ديگران مى باشد.
اين رذيله تا مرز بدى رساندن به دوستان نزديك نيز پيش مى رود و اگر با آن مبارزه نشود و انسان، نفس خويش را تهذيب نكند، اين رفتار بد، جزء خُلق و خوى وى گشته، سرچشمه بسيارى از رذايل اخلاقى خواهد شد.
چنين شخصى نه تنها سزاى عمل خود را در دنيا خواهد ديد، بلكه از عذاب پروردگار در آخرت نيز ايمن نخواهد بود.

چه گفتند دانندگان خرد
كه هر كس كه بد كرد، كيفر برد
سراسر ز ديدار من دور باد
بدى را تن ديو رنجور باد111

يكى ديگر از پيامدهاى مردم آزارى، اين است كه تمامى دوستان خوب، از دور انسان پراكنده مى شوند و آدمى، تنها و بدون دوست باقى مى ماند.

تو با دوست يك دل شو و يك سخن
كه خود بيخ دشمن بر آيد ز بُن
نپندارم اين زشت نامى نكوست
بخشنودى دشمن، آزار دوست112

6. بى توجهى به سخن چينان؛
عده اى هستند كه از صميميت دو شخص، رنج برده، طاقت ديدن دوستى ها را ندارند. آنان با جابه جا نمودن حرف ها و نقل آنها از اين شخص به شخص ديگر، سعى دارند رابطه خوب بين دو دوست را از بين برده، رفاقتشان را بر هم زنند. معمولاً اين افراد با تعريف و تمجيد از شخصى، محبتش را جلب مى كنند و بعد با مهارت تمام و در قالب خيرخواهى و دوستى، از رفيق وى بدگويى مى كنند و با تحريك احساسات او، مى كوشند تا وى سخنى ناروا درباره دوست خود بگويد و بعد آن سخن را براى دوست او نقل كنند و با تكرار اين عمل و دگرگون كردن حقيقت سخنان، ميان اين دو دوست، اختلاف و تفرقه ايجاد مى كنند.

نديدم ز غماز سرگشته تر
نگون طالع و بخت برگشته تر
ز نادانى و تيره رايى كه اوست
خلاف افكند در ميان دو دوست
كنند اين و آن خوش دگر باره دل
وى اندر ميان كور بخت و خجل
ميان دو كس آتش افروختن
نه عقلست و خود در ميان سوختن113

حضرت على عليه السلام فرمود: «مَنْ اَطاعَ الواشى ضَيَّعَ الصّديقَ؛114
كسى كه از سخن چين اطاعت كند و حرف هايش را قبول كند، رفيق خود را از دست مى دهد».
ظاهر اين گونه افراد، با باطنشان متفاوت است و گفتار آنها، با كردارشان يكى نيست. از ظاهر كلام آنها خيرخواهى فهميده مى شود؛ ولى واقعيت سخنان آنها، خراب كردن رابطه هاى دوستى ميان رفيقان است.
از اين رو، بايد از نزديك شدن به اين گونه افراد و پذيرفتن حرف هاى آنان، پرهيز كرد و از مبتلا شدن به اين مرض روحى و روانى، جلوگيرى كرد.

نگر تا ز كردار بد گوهرت
چه آرد جهان آفرين بر سرت
زمانه ز بد، دامن اندر كشد
مكافات بد را بد آيد پديد
تو بنديش هشيار و بگشاى گوش
سخن از خردمند مردم نيوش115

آرى، كسى كه خداوند به وى نعمت همراهى با دوستان نيك سيرت و صميمى عنايت فرموده، در معاشرت با آنها، بايد به اين نكته توجه كند كه جز از افراد مؤمن و صالح، حرفى درباره رفيق خود نپذيرد و بر اثر گفتار سخن چينان منافق، از رفيق خود نرنجد و موجب آزردگى خاطر خويش و دوستان نشود.
7. حسد نورزيدن؛
حضرت على عليه السلام فرمود: «حَسَدُ الصّديقِ مِنْ سُقْمِ المَوَدَّةِ؛116
حسادت نسبت به دوستان، موجب از بين رفتن محبت ها و دوستى هاست».
خداوند به هر انسانى، به تناسب قابليت ها و استعدادهايش، نعمت هايى عطا فرموده است؛ به طورى كه هيچ شخصى، محروم از فيض پروردگار عالم نيست؛ اما در عين حال نبايد انتظار داشت كه ما از تمامى آن چه ديگران دارند، برخوردار باشيم. شايد صلاح ما در اين بوده كه آن نعمت را نداشته و در عوض، صاحب نعمت هاى ديگرى باشيم.
پس نبايد به ديگران حسد ورزيد و از اين كه آنان داراى موقعيت و امكانات خاصى هستند، ناراحت بود.
ما بايد هميشه از اين كه دوستانمان داراى خصوصيات نيكو و نعمت هاى گوناگون هستند، خوشحال باشيم و از هر گونه كسالت و ناراحتى، بپرهيزيم.
اگر حالتى در انسان وجود داشت كه مايل بود او نيز داراى نعمت ها و خوبى هاى ديگران باشد، تا زمانى كه از برخوردارى هاى ديگران احساس ناراحتى و دلتنگى نكند، بد نيست و در روايات، از اين حالت به «غبطه» تعبير شده است كه بر خلاف حسد، امر پسنديده اى است؛ اما متأسفانه گاهى انسان از اين كه ديگرى داراى نعمتى است، ناراحت و حتى كار به جايى مى رسد كه در صدد از بين بردن نعمت او بر مى آيد و آسايش خود را در نديدن خوشى و امكانات ديگران مى بيند.
از نظر اسلام، اين خصلت يكى از بدترين و مذموم ترين صفات به شمار مى رود و در قرآن كريم به انسان ها دستور داده شده كه از شّر حسودان، به خدا پناه برند.117
حضرت على عليه السلام مى فرمايد: «بِئْسَ الّرفيق الْحَسُود؛118
بدترين دوستان، حسودان مى باشند».
اگر انسان سر دوستى با ديگران دارد، چرا بايد از اين كه آنان داراى نعمتى هستند، ناراحت شود و خداى ناخواسته، سعى در از بين بردن آن نعمت داشته باشد؟
مگر دوستان به منزله برادران يكديگر نمى باشند و در پيروزى و شكست، مشترك نيستند؟
مگر آنان نمى خواهند در تمامى سختى ها و مشكلات، ياور يكديگر باشند و از هر كمكى به دوست خويش، دريغ نورزند؟
پس چرا آرزوى ناكامى براى دوست خويش دارند؟
اگر مى خواهيم نزد انسان ها عزيز بوده، محبتشان را جلب كنيم، بايد از حسادت نسبت به آنها بپرهيزيم و خيرخواه بندگان خدا باشيم.
اگر مى خواهيم سعادتمان به خطر نيفتد و تبديل به انسانى پست و گنه كار نگرديم، بايد با حسد و هواهاى نفسانى مبارزه كنيم.
آن چه سبب شد شيطان از درگاه الهى رانده شود و مورد غضب او قرار گيرد و انجام دهنده گناهان بى شمارى گردد، حسادت وى نسبت به آدم بود.
حسادت، نوعى نارضايتى نسبت به كارها و تدابير خداوند است و ناشى از ضعف عقل حسود مى باشد؛ زيرا مبارزه با نعمتى كه مخلوقات خداوند دارند، در واقع، مبارزه با خداوند است.
نتيجه آن كه سرنوشتى مانند شيطان، در انتظار شخص حسود است و انسان حسود، در دنيا هم هيچ گاه داراى آرامش و سلامت كامل نيست و هميشه در رنج و ناراحتى به سر مى برد. او از دوستى انسان هاى خوب و درست كار، محروم است و آنها را از دست مى دهد. حسادت به دوستان و برادران دينى، از آداب صحيح معاشرت اسلامى به دور است و سبب مى شود كه آنان در كنار انسان، احساس ناامنى و بى اعتمادى كرده، مصلحت خويش را در قطع رابطه با چنين شخصى ببينند.

8. ريزبين نبودن؛
سجاياى اخلاقى دوست خوب، بيش از رذايل اوست؛ ولى يافتن شخصى كه داراى هيچ ضعفى نباشد و از هر جهت كامل باشد، دشوار است.
وظيفه ما اين است كه رفيق خود را نسبت به خوبى هايش، تشويق كرده، با ظرافت، وى را از نقاط ضعفش آگاه سازيم؛ اما نبايد زياد در زندگى و خلق و خوى ديگران وارد شويم و تمامى اعمال و كردارشان را زير ذره بين بگذاريم. اين عمل، موجب كينه و بدبينى نسبت به دوستان مى شود و نتيجه اى جز از دست دادن آنها در پى ندارد.
حضرت على عليه السلام فرمود: «مَنْ حاسَبَ الاِْخْوانَ عَلى كُلِّ ذَنْبٍ قَلَّ اَصْدِقائُه؛119
كسى كه تمامى لغزش هاى دوستانش را محاسبه كند، دوستانش كم مى شوند».
همچنين امام صادق عليه السلام فرمود: «لا تَفَتّش النّاسَ عَنْ اَدْيانِهِم فَتَبْقى بِلا صديقٍ؛120
تمامى خصوصيات مردم را جست وجو ننما؛ زيرا بر اثر اين كار، بدون دوست باقى خواهى ماند».
اگر انسان در معاشرت هاى خود بيش از حد ريز بين و كنجكاو باشد، بالاخره عيب هايى از آنان خواهد يافت كه موجب بدبينى و قطع رابطه اش با آنان مى شود.
امام صادق عليه السلام فرمود: «شخصى كه دوست نشود مگر با كسى كه هيچ عيبى در او نيست، دوستانش كم مى شوند».121

9. مدارا؛
انسان هاى بى عيب در جهان بسيار اندكند و خود ما نيز داراى معايبى مى باشيم.
اگر مى خواهيم دوستانمان را از دست نداده، تنها نمانيم، بايد با آنها مدارا و سازگارى داشته باشيم. اگر گاهى از آنان ناملايمتى ديديم، آن را بزرگ نكرده، سخت گيرى بى مورد نكنيم.
مدارا، همان ميانه روى در تمامى امور است.
قرآن كريم مى فرمايد: «وَ يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ»؛122
«اى پيامبر! از تو سؤال مى كنند چه چيزى را انفاق نمايند؟
بگو: ميانه روى را».
آرى، اخلاق خوب و پسنديده، ثوابش از هر صدقه اى بيشتر است. شخص ميانه رو و متعادل، از نظر آداب و رفتار اجتماعى، در دنيا كمتر دچار تنگنا و اختلافات و در نتيجه سختى در زندگى مى شود و نه تنها پيچ و خم و مشكلات زندگى او را متحير و مغلوب نمى سازد، بلكه راه براى حيات سالم چنين آدمى هموار است.
قضاوت ها و پيشنهادهايش را مى پذيرند و به نظراتش به ديده احترام مى نگرند و او را در ميان خود عزيز مى شمرند.
اگر سازگارى رسول خدا صلى الله عليه و آله با جاهل هاى آن زمان نبود، امروزه شاهد بيش از يك ميليارد مسلمان در جهان نبوديم و دين آسمانى او به عنوان مترقى ترين آيين آسمانى شمرده نمى شد. اينك ما پيرو همان مرد الهى هستيم و او اسوه و الگوى ما در تمامى ابعاد زندگى است؛
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّهَ وَ الْيَوْمَ الآْخِرَ»؛123
«به درستى كه رسول خدا براى شما، الگو و سرمشق نيكويى است؛ البته براى كسى كه به خداوند و روز قيامت اميد داشته باشد».
اگر انسان خود را به دست حوادث روزگار سپرد و در جهت پيشرفت و تعالى خويش و همراهى با سيره رسول خدا صلى الله عليه و آله گام برنداشت و همرنگى با جماعت نادان را بهانه عدم اميد خود به خدا و روز قيامت قرار داد، مسلما پيامبر اسلام براى وى الگو نمى باشد.
الگوى چنين فردى، صاحبان زر و زور و تزويرند. او تابع و پيرو كسانى است كه در خدمت بى دينى و بدكردارى بوده و از نعمت اخلاق اسلامى محرومند.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«اَمَرَنى رَبّى بِمُداراة النّاسِ كَما اَمَرَنى بِاَداءِ الْفَرائِض؛124
«خداوند مرا امر فرمود كه با مردم، سازگارى و مدارا داشته باشم؛ همان گونه كه به انجام واجبات امر فرمود».
هر مقدار دوست خالص تر و صميمى تر باشد، نياز كمترى به مدارا با اوست؛ ولى در هر حال گمان نمى رود دوستى باشد كه صددرصد موافق خصوصيات اخلاقى ما باشد و حتى اندك نيازى به مدارا با وى نباشد. پس بايسته است جهت حفظ دوستان، با آنان سر ناسازگارى، تندى و مخالفت هاى بى مورد نداشته باشيم.
امامان ما نيز در كارها و فعاليت هاى اجتماعى، براى حفظ اصل اسلام، انعطاف هاى عجيبى را از خود نشان مى دادند كه قبول حكميّت توسط حضرت امير عليه السلام در جنگ صفين و دستور بازگشت از جنگ به مالك اشتر، از اين قبيل است.

10. عفو و گذشت؛
همان گونه كه در اسلام براى انسان ها حقوقى معين شده ـ مانند مالكيت، ارث، مهريه، حق تقدم، حق مؤجر و مستأجر، حق والدين، حق اولاد و فرزندان ـ به آنان نيز توصيه شده كه در اين امور، بدون انعطاف نباشند؛ حتى در قرآن براى گذشت از حق شخصى، وعده پاداش داده شده است؛ زيرا گاهى با چشم پوشى از حق خويش، بذر محبت و عاطفه ميان دو شخص يا دو گروه پاشيده مى شود.
اصولاً معناى عفو و گذشت، همين است كه انسان بر حق باشد و از نظر شرع و قانون، بتواند حق خود را از ديگرى بازپس گيرد و با اين وجود، از آن صرف نظر كرده، گذشت نمايد. قرآن كريم مى فرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللّهُ لَكُمْ»؛
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه در مجلسى كه جا تنگ است، به شما گفته مى شود به ديگران جا بدهيد، اين كار را انجام دهيد و جاى را بر ديگران فراخ داريد؛ تا خداوند نيز بر شما آسان گيرد».125
در حالى كه وقتى ما زودتر از ديگران در مكانى عمومى نشسته ايم، حق تقدم با ماست و از نظر قانون شريعت، هيچ كس نمى تواند ما را از جاى خود بلند كند؛ ولى آيا هميشه بايد از حق خود استفاده كنيم؟
مسلما پاسخ منفى است؛ زيرا گاهى لازم است آدمى جهت استحكام روابط اجتماعى خود با ديگران و رواج آداب اسلامى ـ نظير گذشت و ايثار ـ از حق شخصى خود بگذرد.
خداوند به زنانى كه كارشان با شوهران خويش به جدايى كشيده، مى فرمايد:
«وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ»؛126
«اگر از حق مهريه خود بگذريد، اين گذشت، به تقوا نزديك تر است و بزرگوارى را ميان خود فراموش نكنيد».
مهريه از حقوق مسلم زن است؛ ولى چه بسا گذشت از مهريه خويش، باعث بروز محبت در دل مرد شود و اين خود مانع جدايى هميشگى بين آنها گردد.
آرى، اسلام دين انسان سازى و تربيت است و در همين آيه، درس هاى فراوانى را به ما مى آموزد كه برخى عبارتند از:
1. خداوند به زن و مردى كه اختلافشان تا سرحد جدايى است، سفارش مى كند كه بزرگوارى را در ميان خود فراموش نكنند.
2. گذشت را يكى از مصاديق بزرگوارى مى داند.
3. وقتى انسان ها در برابر دشمن و طرف مقابل خويش، سفارش به بزرگوارى شده اند، تكليف و وظيفه آنها با دوستان و رفيقان بسيار روشن است.

تو با خلق سهلى كن اى نيك بخت
كه فردا نگيرد خدا بر تو سخت127

«روزى مردى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از خادم هاى خويش شكايت كرد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: آنها را ببخش؛ تا قلب هايشان اصلاح گردد. آن مرد گفت: اى پيامبر گرامى! آنان در بدى متفاوت هستند [كنايه از اين كه بعضى از آنها قابل بخشش نيستند]. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: همه را ببخش».128
حال چه كسانى براى بخشش و گذشت، سزاوارتر از دوستان و نزديكان انسان مى باشند؟
آيا به محض صدور خطايى از دوست خوب، بايد رابطه را با وى قطع كرد و خود را از نعمت دوستى با او محروم ساخت؟
برادران يوسف عليه السلام در اوان كودكى، او را به چاه تاريك انداختند. كاروانى او را يافت و به بردگى فروخت. همسر پادشاه مصر او را خريد و از خدماتش سال ها استفاده كرد؛ سپس يوسف عليه السلام دچار حيله و مكر زليخا شد و بى گناه سال هاى درازى را در زندان به سر برد.
بهار جوانى وى به تيرگى، افسردگى و رنج فراوان گذشت؛ تا اين كه قضا و قدر الهى او را به پادشاهى مصر رساند و بر اثر تدبير وى در خشك سالى و قحطى، مردم مصر به آسودگى زندگى كرده، از گندم هاى انبار شده استفاده كردند.
يعقوب، پدر يوسف عليه السلام و يازده برادرش در كنعان به سر مى بردند. آنان در اين دوران به سختى به مصر آمدند؛ تا شايد طعامى از پادشاه آن سامان (يوسف عليه السلام) بستانند.
پرده دار به يوسف عليه السلام خبر داد كه ده مرد اكنون بيرون در، اجازه حضور مى خواهند و ظاهرا غريبه اند.
يوسف اذن ورود داد و چون پرده بالا رفت، خود را در برابر برادران خويش يافت!
اينها همان برادرانى هستند كه بر كشتنش پيمان بستند و در آزردنش هم داستان شدند. اينان ميان او و پدرش جدايى انداختند و چشمش را گريان و دلش را مجروح ساختند!!
اكنون دست روزگار و تقدير پروردگار، ايشان را به سوى او رانده و به حضورش آورده است. يوسف عليه السلام آنان را به خوبى شناخت؛ اما ايشان او را نشناختند.
بعد از قضاياى مفصّل، يوسف عليه السلام خود را به آنان معرفى كرد. اين پيشامد رنگ چهره برادران را تغيير داد و طوفانى عظيم در احساساتشان برانگيخت و زبانشان را به لكنت انداخت و آرزو كردند كه زمين ايشان را فرو مى بلعيد يا صاعقه اى برايشان نازل مى شد؛ اما يوسف عليه السلام بزرگوارتر از آن بود كه كار بد آنها را به بدى مكافات كند. از اين رو، بى درنگ گفت: «لا تَثْريبَ عَلَيكُم الْيَوم يَغْفِرُ اللّهُ لكم»؛129
«امروز هيچ گونه سرزنش و توبيخى بر شما نيست؛ خدا شما را مى آمرزد»؛ سپس بيشتر از همه آرد و گندم به آنها داد و پول آنان را نيز در ميان بار شترانشان پنهان ساخت».130
حال آيا جفاى دوستان ما، از آن ظلمى كه برادران يوسف عليه السلام در سن كودكى به وى روا داشتند، افزون تر و غير قابل بخشش تر است؟
خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:
«بايد مؤمنان هميشه بلندهمت بوده، با خلق خدا، عفو و گذشت پيشه كنند و از بدى ها درگذرند. آيا دوست نمى داريد كه خداوند هم در حق شما مغفرت و احسان فرمايد».131

11. تواضع و فروتنى؛
يكى از مسائلى كه در معاشرت ميان انسان ها بايد رعايت شود، تواضع و فروتنى است.
تواضع، ضد تكبر است؛ يعنى انسان براى نفس خويش، هيچ مزيتى بر ديگران قائل نباشد و خود را بزرگ تر و برتر از آنان نداند.
در اهميت تواضع همين بس كه خداوند در قرآن كريم خطاب به پيامبر اسلام مى فرمايد:
«وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُومِنِينَ»؛132
«اى پيامبر! بال هاى عطوفت و مهربانى خود را مانند پرندگان براى مؤمنان بگستران».
پيامبرى كه برترين مخلوقات است، در قبال مؤمنان، امر به تواضع و خفض جناح مى شود. خفض جناح، گستردن بال مرغ براى در بر گرفتن جوجه هاى خود است و اين عمل، يكى از مصاديق تواضع و فروتنى مى باشد.
آن حضرت براى خويش هيچ گونه برترى بر ديگران قائل نبود و در ميان آنان زندگى مى كرد و كارهاى خود را بر ديگران تحميل نمى كرد؛ با فقير و غنى، يكسان برخورد مى كرد و در تقدم بر سلام، بين كوچك و بزرگ، سياه و سفيد و عبد و حرّ، فرق نمى گذاشت. او خود را دانا و دانشمند و ديگران را جاهل و نادان به حساب نمى آورد و ضمن مشورت با مؤمنان، به نظرهاى آنان احترام مى گذاشت.

به دولت كسانى سرافروختند
كه تاج تكبر بينداختند133

از اين رو است كه هيچ كس نمى تواند كرامات اخلاقى رسول خدا صلى الله عليه و آله را انكار كند و همه كسانى كه مدتى يا حتى لحظاتى با وى معاشر و همراه بودند، او را دوست داشته، به وى عشق مى ورزيدند.
ما نيز اگر مى خواهيم در ميان مردم باشيم و دوستانى براى خويش برگزينيم، دوستان خويش را نبايد با تكبر و تبختر از خود رانده، زندگى را بر خود و ديگران تلخ كنيم.
از امام سجاد عليه السلام چنين نقل شده است: «مسلمين را به منزله اهل بيت خود فرض نما؛ بزرگ آنان را به جاى پدر خود و كوچكشان را به عوض فرزندان خويش و هم سن هاى آنان را به منزله برادرانت بدان [در اين صورت] به كدام يك از اينان ظلم روا مى دارى؟
هر گاه شيطان به تو القا كرد كه براى تو، فضل و برترى اى نسبت به شخص مسلمانى هست، نگاه كن؛ اگر بزرگ تر از توست، پس با خود بگو كه او در عمل صالح و ايمان، بر من تقدم دارد؛ پس او از من بهتر است. اگر كوچك تر از توست، پس با خود بگو كه من در گناه و معصيت، بر او تقدم دارم؛ پس او از من بهتر است و اگر با يكديگر هم سن هستيد، با خود بگو كه من به گناهان خود يقين و علم دارم و به گناهان او شك و هرگز يقين خود را با شكّم از بين نمى برم و اگر ديدى كه مسلمين تو را ارج مى نهند و بزرگ مى پندارند، با خود بگو كه اين از فضل و بزرگوارى آنان است.
اگر ديدى كه به تو جفا مى كنند و سخت مى گيرند، بگو كه اين، به سبب گناهى است كه به تازگى مرتكب آن شده ام.
به درستى كه اگر تو اين گونه بينديشى، زندگى را بر خود آسان گرفته اى و دوستانت زياد مى شوند».134
به راستى هيچ تربيتى نيكوتر از تربيت اسلامى نيست. اگر آدميان به دستورات اسلام عمل كنند، كدورت ها و بدى ها از جامعه رخت برخواهد بست و جاى خود را به دوستى ها و صميميت ها خواهد داد.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«ما تَواضَعَ اَحَدٌ اِلاّ رَفَعَهُ اللّهُ؛135
هيچ كسى فروتنى و تواضع در مقابل ديگران نكرده، مگر آن كه خداوند منزلت وى را بلند و رفيع گردانيد».
اگر هميشه در سلام بر دوستمان تقدم داشته باشيم، به هنگام ورود او مقابلش برخاسته، وى را در جاى خويش بنشانيم، در سخن گفتن از وى سبقت نگيريم و در انظار ديگران، وى را بزرگ شمرده، احترامش كنيم، نشان مى دهيم كه از شخصيت والايى برخورداريم و در اين صورت، رشته دوستى روز به روز محكم تر و خيمه محبت، استوارتر مى گردد.

بزرگان نكردند در خود نگاه
خدا بينى از خويشتن بين مخواه
بزرگى به ناموس و گفتار نيست
بلندى به دعوى و پندار نيست
تواضع سر رفعت افرازدت
تكبر به خاك اندر اندازدت
به گردن فتد سركش تندخوى
بلنديت بايد بلندى مجوى136

12. پرهيز از بدگمانى؛
حضرت على عليه السلام فرمود:
«مراقب باش كه سوءظن بر تو غلبه نكند؛ به درستى كه بدگمانى، هيچ رفاقتى را بين تو و دوستت باقى نمى گذارد».137
در اسلام به شدت از گمان هاى بيهوده و بى اساس نهى گرديده، از انسان ها خواسته شده تا زمانى كه به مسئله اى يقين و علم ندارند، درباره آن قضاوت نكنند؛ زيرا عمل به ظّن و گمان، رابطه بين آدميان را دچار تشويش و سستى كرده، اعتماد را در جامعه از بين مى برد.
حضرت على عليه السلام فرمود:
«سُوءُ الظّن يُفْسِدُ الأمُوُرَ و يُبْعِثُ عَلَى الشُّروُرِ؛138
گمان بد، كارها را فاسد كرده و انسان را به كارهاى زشت وا مى دارد».
در حديثى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله چنين آمده است:
«كسى كه به برادر خود سوءظن داشته باشد، به تحقيق، به خداوند بدى كرده است؛ زيرا خداوند فرمود: «اِجْتَنِبُوا كثيرا مِنَ الظّن»؛ از بسيارى از گمان هاى بى اساس دورى كنيد».139
وقتى كه سخن يا عملى را از دوست خويش مشاهده كرديم، نبايد آن را بر بدى و سوءقصد وى حمل كنيم و نبايد ديگران را بدون دليل و مدرك، متهم به كارهاى زشت نماييم؛ حتى اگر ظاهر آن عمل چنين باشد.
پيشوايان دينى از ما خواسته اند كه كارهاى برادران مسلمان خود را به بهترين وجه حمل نماييم از هر گونه بدگمانى، تا قبل از مرحله علم، بپرهيزيم.140
در غير اين صورت، هميشه از ديگران و گفتار و كردارشان وحشت داشته، چنين خواهيم پنداشت كه هر عملى كه آنها انجام مى دهند، بر ضد ما مى باشد و اين از صفات منافقان است؛ چنان كه قرآن كريم در وصف منافقان مى فرمايد:
«آنان مانند چوبى خشك بر ديوارند كه هر صدايى بشنوند، بر زيان خويش پندارند».141
بدگمانى نسبت به تمامى مردم، ممنوع و مذموم است؛ چه رسد به دوستانى كه آنان را قبلاً امتحان كرده و براى رفاقت با خود برگزيده ايم.

13. مهرورزى؛
يكى ديگر از چيزهايى كه دوستى را پايدار نموده و از جدايى ها جلوگيرى مى كند، مهر و محبت ورزيدن به دوستان است.
خداوند در مدح پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
«وَ لَوْ كُنْتَ فَظّا غَليظَ الْقَلْب لاَ انْفَضُّوا مِنْ حَولِك»؛142
«اگر تندخو و سخت دل بودى، مردم از گردت متفرق مى شدند».
مهر و محبت رسول خدا صلى الله عليه و آله بود كه مردمان را گروه گروه به وى علاقه مند مى كرد و به دين اسلام متمايل مى ساخت.

دلى ديرم خريدار محبت
كزو گرم است بازار محبت
لباسى بافتم بر قامت دل
ز پود محنت و تار محبت 143

امام باقر عليه السلام فرمود:
«هنگامى كه در روز قيامت همه مردم جمع شوند، منادى بانگ برآورد كه همسايگان خدا كجايند؟ پس عده اى از مردم بلند مى شوند و مى گويند: ما هستيم. ملائكه از آنان استقبال كرده، به آنان مى گويند: مگر عمل شما در دنيا چه بود كه امروز همسايه خدا شده ايد؟ آنان پاسخ مى دهند: ما در راه خدا ديگران را دوست مى داشتيم؛ بذل و بخشش مى كرديم و به زيارت و ديدن دوستان مى رفتيم؛ پس از جانب خداوند ندا مى آيد كه اينان راست مى گويند؛ راه را بر آنان باز گذاريد؛ تا در جوار من در بهشت، جاودانه باشند».144
آرى، انسان خردورز، هيچ وقت با تندخويى و ترش رويى، ديگران را از گرد خويش پراكنده نمى سازد و در ميان اين همه آدم، تنها و بى كس نمى ماند.

هنر ور چنين زندگانى كند
جفا بيند و مهربانى كند145

بايد در جامعه طورى زندگى كنيم كه مردم از وجود ما خوشحال و راضى باشند و در نبودمان، احساس دلتنگى و ناراحتى كنند. بايد دل ديگران را به دست آورده، از هر كارى كه موجب رنجش دوستان و نزديكان مى شود، خوددارى كنيم.
مردم، بندگان خدايند و خداوند، مخلوقات خويش را دوست دارد؛ پس محبت به بندگان او، مهربانى به خداوند است و كسى كه نسبت به ذات پاك الهى مهربان باشد، اميد رستگارى اش فراوان است.

حاصل نشود رضاى سلطان
تا خاطر بندگان نجويى
خواهى كه خداى بر تو بخشد
با خلق خداى كن نكويى146

يكى از رمزهاى موفقيت تمامى پيامبران الهى، عطوفت و مهربانى آنان نسبت به قوم خويش بود و سرآمد آنان، شخص خاتم الانبيا صلى الله عليه و آله است.
عده اى از كافران و جاهلان، بچه ها را تحريك مى كردند كه خار و خاشاك پشت در خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله بريزند و هنگام عبور وى، با سنگ وچوب وى را دنبال كرده، پيامبر رحمت را مسخره كنند.
بر اثر اين اذيت ها، ساق پاى مبارك زخمى مى گرديد؛ دندان مباركش مى شكست و گاهى با بدنى رنجور و زخمى، به كوه و غار حرا پناه مى برد؛ تا شايد از مردم آزارى عرب هاى جاهل در امان مانده، جان سالم به در برد.
وقتى حضرت على عليه السلام با خديجه كبرى براى پانسمان زخم هاى پيامبر صلى الله عليه و آله به كوه مى رفتند، او را در حال مناجات با خداوند مى يافتند كه مى گويد: خدايا! آنان را عذاب نكن. آنها قوم من هستند و از روى نادانى، اين اعمال را انجام مى دهند.

به نرمى ز دشمن توان كرد دوست
چو با دوست تندى كنى، دشمن اوست147
اگر تند باشى به يك بار و تيزجهان از تو گيرند راه گريز
نه كوتاه دستى و بيچارگىنه زجر و تطاول به يك بارگى148

14. رعايت حقوق دوستان؛
در پايان اين فصل به طور خلاصه به بيان حقوق دوستان نسبت به يكديگر مى پردازيم كه رعايت آنها در موقعيت هاى مناسب، سهم به سزايى در تحكيم دوستى ها و روش صحيح معاشرت ها دارد.
«حضرت على عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده است: هر مسلمانى سى حق بر گردن برادر دينى خود دارد كه آن برادر، بايد آنها را ادا كند و يا آن برادر مسلمان از آنها گذشت و عفو نمايد. اين حقوق عبارتند از:
1. از خطاهاى او در گذرد و مقابله به مثل نكند. (يَغْفِرُ زَلَّتَه).
2. در گرفتارى، تسليتش داده، جبران اشكش را بنمايد. (و يَرْحَمُ عَبْرَتَه).
3. هر امرى را كه از اظهارش حيا و شرم دارد، فاش نسازد (و يَسْتُرُ عَوْرَتَه).
4. لغزشش را ناديده انگارد (و يُقيِلُ عَثْرتَهَ).
5. اگر برادرش از بدى خود معذرت خواهى كرد، بپذيرد (و يَقْبَلُ مَعْذِرَتَه).
6. اگر كسى غيبت برادر دينى او را كرد، از وى دفاع كند (و يَرِدُ غَيْبَتَه).
7. در خطاها دست از نصيحت دوستش برندارد (و يُديمُ نَصيحَتَه).
8. دوستى اش را با وى حفظ كند و او را اذيت نكند (و يَحْفِظُ خُلَّتَه).
9. عهدهاى بين خود و او را نقض نكند (و يَرْعى ذمّتَهَ).
10. اگر مريض شد، به عيادتش برود (و يَعُودُ مَرَضَه).
11. اگر او يا بستگانش از دنيا رفتند، به تشييع جنازه آنها برود (و يَشْهَدُ مَيّتَه).
12. اگر او را به ميهمانى دعوت كرد، بپذيرد (و يُجيبُ دَعْوَتَه).
13. اگر به وى هديه اى داد، قبول كند (و يَقْبلُ هِديَّته).
14. اگر به او هديه اى داد و اكرامى كرد، جبران نمايد (و يُكافى صِلَتَه).
15. اگر به او نعمتى ارزانى داشت، با زبان و عمل تشكر كند (و يَشكر نعْمَتَه).
16. در مقابل ظالم ها از وى جانبدارى كرده و كمكش نمايد (و يَحْسُنُ نُصْرَتَه).
17. نسبت به همسرش به ديده گناه و خيانت ننگرد و او را از خيانت ديگران نيز حفظ كند (و يَحْفِظُ حَليلَتَه).
18. نياز او را برآورده سازد؛ حتى اگر از وى تقاضايى نكرده باشد (و يَقْضى حاجَتَه).
19. اگر از وى تقاضايى كرد، در برآوردن خواسته او بكوشد (و يستَنْجِحُ مَسْأَلَتَه).
20. اگر عطسه كرد، به او يَرْحَمُكَ اللّه بگويد (و يُسمّت عَطْسَتَه).
21. او را به گم شده اش راهنمايى كند (و يُرشِدُ ضَالَّتَه).
22. سلام وى را به خوبى پاسخ دهد (و يَرِدُ سَلامَه).
23. كلام وى را پاكيزه دارد (و يُطيبُ كَلامَه)149.
24. در مقابل نيكى او، به وى نيكى كند (و يَبِرُّ انعامَه).
25. قسم هاى او را تصديق و قبول كند (و َ يُصَّدِقُ اَقْسامَه).
26. دوستان وى را دوست داشته، با آنان دشمنى نكند (و يُوالى وَليَّه و لا يُعاديه).
27. او را چه در حالى كه ظلم مى كند و چه در حالى كه به او ستم مى شود، يارى كند (و َينْصُره ظالما و مظلوما)150.
28. بين دشمنان، او را رها نكند و خوارش نگرداند (و لا يُسَلِّمُهُ و لا يَخْذُلُه).
29. هر چيزى از خوبى ها را كه براى خود دوست مى دارد، براى او نيز دوست بدارد (و يُحِبُّ لَهُ مِنَ الخَيرِ ما يُحِبُّ لِنَفْسِهِ).
30. هر چيزى از بدى ها را كه براى خود نمى پسندد، براى او نيز روا مدارد (و يُكْرِه لَهُ مِنَ الشَرِّ ما يُكْرِهُ لِنَفْسِه)151.

بيا تا قدر يكديگر بدانيم
كه تا ناگه ز يكديگر نمانيم
كريمان جان فداى دوست كردند
سگى بگذار، آخر مردمانيم152
 

 


فصل هفتم  : معيار خوب بودن
براى خيلى از انسان ها اين پرسش مطرح است كه «خوب» چه كسى است و ملاك و معيار اين خوبى چيست؟
از نظر برخى از مكتب ها و اديان غيرالهى، خوب كسى است كه از همه پول دارتر و زورمندتر و داراى خويشان و بستگان و قبيله و امكانات فراوان باشد يا اين كه خدمت وى از نظر علمى و اختراعات و اكتشافات، از ديگران بيشتر باشد. گروهى نيز كسانى را خوب مى دانند كه تا آخر عمر ازدواج نكنند و از دنيا و هر آن چه كه در آن است، بهره اى نگرفته، عمر خود را در كنج عزلت و انزوا بگذرانند.
بنابراين، برخى سرمايه دارى را ملاك خوبى مى دانند و بعضى ديگر قدرت و زور را و گروهى خدمت به مردم را و دسته اى ديگر، زيادى قوم و عشيره يا عزلت و انزوا و فقر را و...
راستى كدام يك از اين معيارها صحيح است و مى توان آن را ملاك واقعى خوبى ها دانست؟
قبل از پاسخ و قضاوت درست، بايد گفت كه خالق هر موجودى، آگاه تر از ديگران، نسبت به خير و شرّ اوست؛ از اين رو، بايد ديد كه از نظر خداوند، معيار خوبى يك جوان، بلكه يك انسان، چيست؟
از بسيارى از آيات شريفه قرآن كريم و روايات معصومين عليه السلام فهميده مى شود كه ملاك خوبى يك انسان، «تقوا»ست.
قرآن كريم مى فرمايد:
«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقكُمْ»؛153
«به درستى كه گرامى ترين شما نزد خداوند، باتقواترين شماست».
امام صادق عليه السلام نيز در پاسخ از حقيقت و تفسير تقوا فرمود:
«اَنْ لا يَفْقُدَكَ اللّهُ حيثُ اَمَركَ و لا يَراكَ حيثُ نَهاكَ؛154
تقوا آن است كه خداوند تو را در مكان و زمانى كه مورد رضاى اوست و به آن امر نموده، غايب نبيند و در جاهايى كه مورد نهى و غضب اوست، حاضر نيابد».
اين مسئله، با وجود ظاهر ساده اش، داراى اسرار نهفته و مهمى است؛ زيرا خداى متعال، هيچ گاه بى جهت چيزى را مورد امر و نهى خويش قرار نمى دهد.
به يقين، واجبات داراى مصلحت هايى هستند كه به دست آوردن آنها براى هر انسان طالب كمال، لازم و ضرورى است و محرمات، مفسده هايى دارند كه پرهيز از آنها، راهى به سوى سعادت، دنيا و آخرت است. انسان باتقوا، براى تمامى اين تكاليف، ارزش قائل است و به هيچ قيمتى راضى به انجام محرمات الهى و يا ترك واجبات نيست و اين اهتمام، او را داراى سجاياى اخلاقى و مجمع خوبى هاى انسانى مى گرداند.
انسان با تقوا، حسود، سخن چين، كينه توز و لج باز نيست؛ از خيانت به مال و جان و آبروى مردم، پرهيز مى كند؛ اهل ظلم، ستم و نفاق نيست؛ از زبان و چشم و گوشش محافظت مى كند و از تكبر و خودپسندى و آزار مردم، گريزان است.
او كه به خداى خويش وفادار است، نسبت به خلق خدا نيز بى وفايى و تزوير روا نمى دارد و خيرخواه انسان هاست و از هر گونه شر و بدى، مصون و محفوظ است و ديگران نيز در كنار وى، با آسودگى و اطمينان خاطر، زندگى مى كنند.
به همين جهت، قرآن كريم تمام ارزش ها را در تقوا دانسته، آن را مهم ترين مسئله در زندگى انسان ها شمرده است.
«اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقين»؛155
«به درستى كه فقط اعمال متقين مورد قبول خداوند قرار خواهد گرفت».
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«خداى شما يكى است؛ پدرتان يكى است؛ دينتان يكى است؛ پيامبرتان يكى است و هيچ برترى براى عرب بر عجم و يا عجم بر عرب و سرخ پوست بر سياه پوست يا سياه پوست بر سرخ پوست، وجود ندارد؛ مگر به يك چيز و آن تقواست».156
همچنين خداوند، هدايت گرى قرآن را مخصوص تقواپيشگان قرار داده، مى فرمايد:
«هيچ گونه ترديدى در اين كتاب نيست و آن، هدايت كننده متقين است».157
پس معيار خوبى يك انسان، تمايل او به زينت هاى دنيا و مدُگرايى هاى مبتذل و افتادن در دامان منحرفان و بيگانگى از فرهنگ اسلامى نيست.
قرآن شريف مى فرمايد:
«نيكوكارى اين نيست كه روى به جانب مشرق و يا مغرب كنيد؛ بلكه نيكوكار كسى است كه به خداى عالم و روز قيامت و فرشتگان و كتاب آسمانى و پيامبران، ايمان آورد و دارايى و ثروت خود را در راه دوستى با خدا، به خويشاوندان، يتيمان، فقيران، رهگذران و مستحقين واقعى بدهد و همت خود را در آزاد كردن دربندان و اسيران صرف كند و نماز را به پا دارد و زكات مال به مستحق رساند و با هر كه عهد بسته، به موقع، به عهد خود وفا كند و در كارزار و سختى ها، صبور و شكيبا باشد و به وقت رنج و تعصب، استقامت پيشه كند. كسانى كه با اين اوصاف آراسته اند، آنها در حقيقت، راستگويان عالم و متقين و پرهيزكارانند».158
حضرت على عليه السلام در خطبه اى159 اوصاف متقين را بيان فرموده كه براى حسن ختام اين بخش و روشن شدن خصلت هاى با تقوايان و پرهيزكاران، بخش هايى از آن را ذكر مى كنيم. باشد تا ما نيز با سعى و تلاش در راه خدا، داراى چنان اوصافى گرديم؛ اوصافى كه واقعا معيار خوبى يك جوان و يك دوست واقعى است.
اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود:
«متقين كسانى اند كه، گفتارشان از روى راستى است و بر وفق رضايت و خشنودى خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله سخن مى گويند. پوشاكشان ميانه روى و عدم افراط و تفريط است.
رفتارشان، فروتنى است؛ زيرا خداوند در قرآن فرمود: «از روى تكبر بر روى زمين راه مرو كه تو هرگز نمى توانى زمين را بشكافى و هرگز از جهت بلندى، به كوه ها نمى رسى».
از آن چه كه خداوند برايشان روا نداشته، چشم پوشيده اند.
به علمى كه آنان را سود رساند، گوش فرا داشته اند.
در سختى و گرفتارى چنانند كه ديگران در آسايش و خوشى هستند.
[كنايه از اين كه به قضاى الهى راضى اند و به آن چه خدا خواسته، خشنودند و آسايش و گرفتارى، براى آنها يكسان است].
اگر نبود اجل و مدتى كه خداوند در دنيا براى ايشان تعيين فرمود، از شوق ثواب و بيم عذاب، چشم بر هم زدنى، جان در بدنشان قرار نمى گرفت.
خداوند در نظر آنان بزرگ است و غير او هر چه هست، در ديده آنها كوچك. يقين و باورشان به بهشت، مانند باور كسانى است كه آن را ديده اند و در آن به خوشى به سر مى برند.
ايمانشان به آتش، همچون ايمان كسانى است كه آن را ديده اند و در آن گرفتار عذابند.
دل هايشان اندوهناك است.
همه از آزارشان ايمن هستند.
بدن هايشان بر اثر عبادت و بندگى خدا، لاغر و خواسته هايشان در دنيا، اندك است.
نفس هايشان با عفت و پاك است.
چند روز كوتاه دنيا را در شكيبايى به سر مى برند و در پى آن، آسايش هميشگى را در مى يابند. اين كردار، تجارتى است پر فايده كه پروردگار براى آنها فراهم نموده است.
دنيا به آنان رو مى آورد؛ ولى ايشان از آن رو مى گردانند و آنها را اسير و گرفتار نموده، ولى آنها جانشان را فدا كرده، خود را از آن رهانيده اند.
چون شب شود، بر پا ايستاده، آيات قرآن را با تأمل و انديشه مى خوانند و با خواندن و تدبر در آن، خود را اندوهگين ساخته، به وسيله آن، به درمانِ درد خويش مى پردازند.
هر گاه به آيه اى برخورند كه به شوق مى آورد و اميدوارى در آن است، به آن طمع مى نمايند و با شوق، به آن نظر مى كنند؛ مثل اين كه پاداشى كه آيه از آن خبر مى دهد، در برابر چشم ايشان است و آن را مى بينند.
هر گاه به آيه اى برخورند كه در آن ترس و بيم است، گوش دلشان را به آن مى گشايند؛ چنان كه گويا شيون و فرياد اهل دوزخ در بيخ گوش هايشان است.
در پيشگاه الهى، براى ركوع، قد خود را خم مى كنند و براى سجود، پيشانى ها و زانوها و اطراف قدم هايشان را بر روى زمين مى گسترانند. از خداوند، آزادى خويش را از عذاب رستاخيز، درخواست مى كنند.
چون روز شود، بردبار و دانا و نيكو كردار و پرهيزگارند.
ترس از خدا، اندامشان را لاغر كرده است؛ مانند باريكى تيرهايى كه تراشيده مى شوند. بيننده مى پندارد كه آنها بيمارند؛ در حالى كه بيمارى ندارند؛ بلكه بر اثر انديشه امر بزرگ قيامت، آنان طور ديگرى هستند.
از كردار اندكشان، خشنود نمى شوند و بسيار را هم زياد نمى دانند. پس خود را به گمان تقصير، متهم مى سازند و از كردار خويش، هراسانند.
هر گاه يكى از آنان ستايش شود، از آن چه كه درباره او گفته شده، مى ترسد و مى گويد: من از ديگرى به خود داناترم و پروردگارم نسبت به من داناتر از من است.
بار خدايا! آن چه كه مى گويند و موجب خودپسندى است، بر من مگير و مرا برتر از آن چه مى پندارند، بگردان و گناهان مرا كه نمى دانند، ببخش.
نشانه يك پرهيزكار، آن است كه مى بينى در امر دين تواناست.
در نرمى و خوش خويى، دورانديش و در ايمان، با يقين و در طلب علم، حريص و در بردبارى، دانا و در توانگرى، ميانه رو و در بندگى و عبادت، فروتن است و در فقر و نيازمندى، آراسته جلوه مى كند؛ تا كسى بر تنگدستى او آگاه نشود... مى بخشايد كسى را كه به او ستم كرده است.
احسان مى كند به كسى كه او را محروم كرده است.
مى پيوندد با آنان كه از او جدا گرديده اند؛ در حالى كه از دشنام دادن و سخن زشت، دور و گفتارش، هموار است.
كار نكوهيده از وى ديده نشده و كار پسنديده اش، هويداست.
خير او، پيشاپيش و بديش، دورانداخته شده و... .
... كسى را كه دشمن دارد، بر او ستم نمى كند و آن را كه دوست دارد، درباره او گناه نمى كند.
به حق اقرار مى كند؛ پيش از آن كه بر او گواه آرند.
آن چه به او بسپارند، تباه نمى سازد.
آن چه به يادش آورند، فراموش نمى كند.
كسى را به لقب هاى زشت نمى خواند و به همسايه، زيان نمى رساند.
به پيشامدهاى ناگوارى كه براى مردم رخ مى دهد، شادى نمى كند.
در راه باطل و نادرست، قدم ننهاده، از جاده حق، بيرون نمى رود.
اگر خاموش نشست، خاموشى اش او را اندوهگين نمى گرداند و اگر بخندد، آواز خنده اش، بلند نمى شود و...»160.
حال آيا ممكن است غير از اين رهنمودها، معيارى براى خوب بودن وجود داشته باشد و آيا جوانى كه در اين كلاس درس خوانده باشد، هرگز به دامان ناهنجارى هاى اخلاقى و فرهنگى خواهد افتاد و به دوستان و نزديكان خويش، خيانت خواهد كرد؟
البته كسب اين اوصاف، يك روزه ممكن نيست و نياز به تمرين و پشتكار فراوان دارد؛ حتى شايد نتوان كسى را يافت كه داراى تمام اين خصوصيات باشد و به همه آنها عمل كند؛ ولى مى دانيم كه اين خطبه، جهت ذكر الگو و سرمشق، ايراد شده است؛ پس بايد خط مشى و راه ما، طبق آن تنظيم گردد؛ هر چند كه توانايى رسيدن به همه آنها را نداشته باشيم. از اين رو، معيار خوبى هر كس، نزديك تر بودنش، به اين الگوست و نبايد انتظار بيش از حد داشته باشيم كه موجب دل سردى و افسردگى و يأس آدمى شود.
 

 

 

 

پی نوشت :

 

1. فردوسى، شاهنامه، ج 1، ص 290؛ به نقل از دكتر احمد رنجبر، جاذبه هاى فكرى فردوسى.
 

2. فرقان 25، آيات 27-28.

3. «المرء عَلى دين خليله فلينظر احدكم من يخالل»؛ مجلسى، بحار الانوار، ج 74، ص192.

4. «لا تَحكموا على رجلٍ بشى ء حتّى تَنْظُروُا الى مَنْ يُصاحِب، فانما يَعرفُ الرّجُل باشَكالِهِ وَ اَقْرانه»؛ بحارالانوار، ج 71، ص 188.

5. غررالحكم و دررالكلم، حرف كاف لفظ كل.

6. غررالحكم، حرف الف.

7. شعرا 26، آيه 101.

8. كهف 18، آيه 28.

9. منافقون 63، آيه 9.

10. نور 24، آيه 37.

11. احزاب 33، آيه 41.

12. بحارالانوار، ج 77، ص 147.

13. طه 20، آيه 15.

14. غررالحكم، حرف الف.

15. بحارالانوار، ج 74، ص 198.

16. مولوى، مثنوى معنوى، دفتر دوم، بيت 1932.
 

17. همان، بيت 1970.

18. همان، بيت 2010-2015.

19. همان، بيت 2017

20. همان، بيت 2018.

21. همان، بيت 2029.

22. همان، بيت 2064.

23. همان، بيت 2124 ـ 2130.

24. شاهنامه، ج 8، ص 118؛ به نقل از جاذبه هاى فكرى فردوسى.
 

25. همان، ج 6، ص 78.

26. همان، ج 7، ص 203.

27. بحارالانوار، ج 74، ص 199.

28. كليات سعدى، انتشارات اميركبير، تهران 1363، ص 30.
 

29. بحارالانوار، ج 78، ص 230.

30. الحُر العاملى، وسائل الشيعة، ج 13، ص 225.

31. بقره 2، آيه 258.

32. آل عمران 3، آيه 57.

33. انعام 6، آيه 21.

34. حج 22، آيه 53.

35. لقمان 31، آيه 11.

36. غررالحكم، حرف الف.

37. قلم 68، آيه 10ـ11.

38. بحارالانوار، ج 71، ص 293.

39. كليات سعدى، ص 174.
 

40. شاهنامه، ج 8، ص 309.
 

41. همان، ج 7، ص 203.

42. بحارالانوار، ج 74، ص 198.

43. همان، ج 78، ص 249.

44. كليات سعدى، ص 785.
 

45. ديوان باباطاهر.
 

46. الحويزى، تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 45.

47. رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 4، ص 89.

48. قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله: «لا صَدَقَهَ وَ ذُو رَحِمٍ مُحتاج»؛ بحارالانوار، ج 96، ص 47.

49. بحارالانوار، ج 74، ص 94.

50. همان، ج 74، ص 94.

51. همان، ج 74، ص 111.

52. غررالحكم، باب الف.

53. شاهنامه، ج 7، ص 189.
 

54. همان، ج 1، ص 204.

55. تفسير اثنى عشرى، ج 1، ص 340؛ به نقل از دعائم الدين.

56. كليات سعدى، ص 346.
 

57. كلينى، اصول كافى، ج 2، باب من طلب عثرات المؤمنين و عوراتهم، حديث 1.

58. همان، حديث 5.

59. غررالحكم، حرف لام، لفظ «لا».

60. بحارالانوار، ج 78، ص 239.

61. غررالحكم، حرف الف.

62. غررالحكم، حرف لام، لفظ «لا».

63. كليات سعدى.
 

64. بحارالانوار، ج 74، ص 178.

65. اصول كافى، ج 2، ص 163.

66. بحارالانوار، ج 74، ص 287.

67. كليات سعدى، ص 52.
 

68. بحارالانوار، ج 78، ص 251.

69. كليات سعدى، ص 95.
 

70. بحارالانوار، ج 78، ص 239.

71. كليات سعدى، ص 66.
 

72. همان، ص 342.
 

73. شيخ عباس قمى، سفينه البحار، ج 2، ص 44.

74. قال على عليه السلام: «الصّلوةُ قُربانُ كلّ تقى»؛ بحارالانوار، ج 10، ص 99.

75. «انّ الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر»؛ عنكبوت 29، آيه 45.

76. مائده 5، آيه 27.

77. «اَقِمِ الصَّلوةَ لِذِكرى»؛ طه 20، آيه 15.

78. مائده 5، آيه 57.

79. همان، آيه 58.

80. كليات سعدى، گلستان، ص 184.
 

81. سفينه البحار، ج 2، ص 44.

82. همان.

83. غررالحكم، حرف فاء، لفظ «فى».

84. كليات سعدى، ص 146.
 

85. غررالحكم، حرف عين، لفظ «عند».

86. بحارالانوار، ج 78، ص 10.

87. غررالحكم، حرف الف.

88. همان.

89. بحارالانوار، ج 74، ص 281 و ج 78، ص 42.

90. همان، ج 78، ص 238.

91. كليات سعدى، ص 436.
 

92. همان، ص 439.
 

93. مائده 5، آيه 5.

94. نساء 4، آيه 25.

95. نور 24، آيه 30.

96. همان، آيه 31.

97. سفينة البحار، ج 2، ص 596.

98. احزاب 33، آيه 31.

99. قصص 28، آيه 23-25.

100. شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 14، ص 370.

101. طه 20، آيه 124.

102. بحارالانوار، ج 71، ص 286.

103. كليات سعدى، ص 182.
 

104. بحارالانوار، ج 78، ص 291.

105. همان، ص 369.

106. غرر الحكم، حرف ث.

107. بحارالانوار، ج 2، ص 138.

108. غررالحكم، حرف لام، لفظ «لا».

109. «انّ اكرمكم عنداللّه اَتْقكُم»؛ حجرات 49 آيه 13.

110. نهج البلاغه، حكمت 32.

111. شاهنامه، ج 1، ص 111.
 

112. كليات سعدى، ص 388.
 

113. همان، ص 354.
 

114. بحارالانوار، ج 73، ص 160.

115. شاهنامه، ج 5، ص 158.
 

116. نهج البلاغه، حكمت 218.

117. قل اعوذُ بربّ الفَلَق * من شرّ ما خلق... و مِن شرّ حاسدٍ اذا حَسَد؛ سوره فلق.

118. غررالحكم، حرف باء لفظ، بئس.

119. همان، حرف ميم، لفظ «مَنْ».

120. بحارالانوار، ج 78، ص 253.

121. همان، ص 278.

122. بقره 2، آيه 219.

123. احزاب 33، آيه 21.

124. ميزان الحكمه، ج 3، ص 238.

125. مجادله 58، آيه 10.

126. بقره 2، آيه 237.

127. كليات سعدى، ص 262.
 

128. ميزان الحكمه، ج 6، ص 371-372.

129. يوسف 12، آيه 92.

130. صدرالدين بلاغى، قصص قرآن، ص 86؛ با تغيير و تلخيص.

131. نور 24، آيه 22.

132. شعرا 26، آيه 215.

133. كليات سعدى، ص 309.
 

134. بحارالانوار، ج 74، ص 156.

135. همان، ج 75، ص 120.

136. كليات سعدى، ص 298.
 

137. بحارالانوار، ج 77، ص 207.

138. غررالحكم، حرف سين، لفظ «سوء».

139. ميزان الحكمه، ج 5، ص 625.

140. بحارالانوار، ج 75، ص 196.

141. منافقون 63، آيه 3.

142. آل عمران 3، آيه 159.

143. باباطاهر.
 

144. بحارالانوار، ج 71، ص 393.

145. كليات سعدى، ص 307.
 

146. همان، ص 56.
 

147. همان، ص 35.
 

148. همان، ص 344.

149. كنايه از اين كه با نرمى و خوش رويى، جوابش را داده يا اين كه در وسط كلام او سخن نگويد.

150. كمك وى در حال ظلم او، به اين صورت است كه او را از ستم كردن باز دارد و يارى اش در حال مظلوم بودنش به اين شكل است كه وى را در گرفتن حقش كمك كند.

151. وسائل الشيعه، ج 8، ص 550، ح 24.

152. مثنوى معنوى.
 

153. حجرات 49، آيه 13.

154. بحارالانوار، ج 70، ص 285.

155. مائده 5، آيه 27.

156. ميزان الحكمه، ج 10، ص 628.

157. بقره 2، آيه 1.

158. همان، آيه 176.

159. خطبه همام.

160. نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، خطبه 184.
 



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها