خانه> کتاب >1160


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
قرص شب امتحان (تار...
پيامدهاي خودارضايي...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
عجم، دشمن اهل بيت؟...
گناهان كبيره
چشم چراني، آثار و ...
رابطه دختر و پسر
چگونه از ياران اما...
علامت قبولي توبه
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
جلسه خواستگاري
...

چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
لیست کتب اداره مشا...
اثر بيدار ماندن بي...
دفتر 30 پرسش ها و ...
چرا فقط بي حجابي! ...
گرايش دختران آمريك...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دوستي با نامحرم در...
چرا جنگ را ادامه د...
جايگاه و ارزش نماز...
شيوه هاي کنترل نفس...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2176

بازدید مقالات:
7035024

بازدید سوالات:
2613641



خدا خانه دارد بازديد: 3890

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


 

 

 

 

 

 خدا خانه دارد

 

 

 

سرشناسه: شهيدى، فاطمه، 1350 ـ

عنوان و نام پديدآور: خدا خانه دارد / فاطمه شهيدى ؛ تنظيم و نظارت: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، معاونت مطالعات راهبردى - ماهنامه پرسمان.

مشخصات نشر: قم: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، دفتر نشر معارف، 1385.

مشخصات ظاهرى: 135 ص: مصور؛ 5/12 × 5/20 س م.

شابك: 000/16 ريال: 9ـ08ـ8523ـ964ـ978

يادداشت: پشت جلد به انگليسى: Fatemeh Shahidi. God Have Home

يادداشت: كتابنامه به صورت زيرنويس

موضوع: داستان هاى كوتاه فارسى -- قرن 14.

موضوع: داستان هاى مذهبى -- قرن 14.

شناسه افزوده: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، معاونت مطالعات راهبردى.

شناسه افزوده: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، دفتر نشر معارف.

شناسه افزوده: پرسمان [مجله].

رده بندى كنگره:  1385 ـ 4 خ 8765 ه/8130PIR

رده بندى ديويى: 62/3فا8

شماره كتابشناسى ملى: 1376843

تنظيم و نظارت: ···  نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه  ها

معاونت مطالعات راهبردى - ماهنامه پرسمان

مؤلف: ···  فاطمه شهيدى

انتشارات: ···  دفتر نشر معارف

نوبت چاپ: ···  هشتم ـ تابستان 1390

تيراژ: ···  5000 نسخه

قيمت: ···  1600 تومان

شابك: ···  9-08-8523-964-978

«همه حقوق براى ناشر محفوظ است»

مراكز پخش:

قم: بلوار جمهورى اسلامى ـ معاونت مطالعات راهبردى نهاد، تلفن 2904440

قم: (مديريت پخش نشر معارف) خ شهدا، كوچه 32، پلاك 3، تلفن و نمابر: 7744616

فروشگاه 1 قم: خ شهداء، روبه روى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن 7735451

فروشگاه 2 تهران: خ انقلاب، چهار راه كالج، جنب بانك ملت، پ 715، تلفن 88911212

نشانى اينترنت:www.nashremaaref.ir

پست الكترونيك: info@nashremaaref.ir

 

 

فهرست مندرجات

مقدمه ناشر··· 7

مقدمه نويسنده··· 8

وقتى براى موازى بودن راهى نيست··· 10

گريه بر مردى كه نيست··· 18

اويس! من از تو غريب ترم!··· 22

من پادشاه نيستم··· 34

كسى بيرون از قاب··· 42

تكيه بر همين ديوار!··· 48

برگ، برگ، برگ بياوريد!··· 52

حراج گنج··· 60

در گريز از صداى «ب»··· 64

آقاى ساربان جوان!··· 70

قفسم را مى گذارى در بهشت··· 76

تمام دلخوشى من!··· 82

 موسيا! آداب دانان  ديگراند··· 86

خدا، خانه دارد!··· 94

واى اگر فصل پروانه شدن نرسد··· 98

برادر! عيدت مبارك··· 104

بگو دعا نكنند!··· 108

سلام بر روى خداوند··· 112

مسيح من، مسيح تو··· 116

سفر توى يك تابلو··· 126

و من ميان دو پرتگاه زاده شدم··· 130

دولت عشق··· 134

 

 

 

مقدمه ناشر

پرسش حق دانشجو است و پرسمان، نخستين ماهنامه اى بود كه براى مشاوره و پاسخ دهى به نيازهاى فكرى نسل جوان شكل گرفت و استقبال بسيار دانشجويان ما را به تداوم اين راه تشويق كرد.

«كتاب هاى پرسمان» مجموعه اى است كه تلاش دارد صفحات ثابت نويسندگان پرسمان را به صورت مستقل منتشر كند؛ «خدا خانه دارد» اولين دفتر از اين مجموعه است كه مخاطبان پرسمان، پيشتر آن را در صفحه «جرعه» پى مى گرفتند. ضمن سپاس از سركار خانم فاطمه شهيدى، نويسنده محترم اين دفتر، اميد است كه به لطف حضرت حق، دفترهاى بعدى را نيز آماده و منتشر كنيم.

 

مقدمه نويسنده

نوشته هاى اين كتاب، كه شايد در نگاه اول پراكنده به نظر برسند، مطالبى هستند كه در طول سال هاى 79 تا 82 در مناسبت هاى مذهبى مختلف براى مجلات «پرسمان» و «سروش جوان» نوشته شده اند. دوستان زيادى گفتند كه چاپ آن ها به صورت كتاب هم خالى از لطف نيست، اين شد كه بخشى از آن ها در اين كتاب گردآورى گرديد.

بعضى روزها آدم دلتنگ خدا و دوستان خدا مى شود. خدا كند در آن روزها، خواندن نوشته هاى اين كتاب، فقط به عنوان گپ زدن از عشقى مشترك به درد بخورد و حال كسى را بهتر كند.

 

 

 

دهم محرم الحرام: عاشورا

 

وقتى براى موازى بودن راهى نيست

«دو خط موازى، در بى نهايت، در ابديت هم، به هم نمى رسند.»

مرد اين را نمى دانست وقتى تصميمش را گرفت. مى خواست موازى بماند. گفت طورى مى رويم كه به هم نرسيم. براده اى كه در دورهاى دلش پنهان بود خنديد؛ من اما نخنديدم. از پشت پلك تاريخ، مرد را مى پاييدم و دلم مى خواست بتواند موازى بماند. زندگى من به عاقبت تصميم مرد گره خورده بود. تركيب عجيبى بوديم:

من بيرون بودم؛ پشت پلك تاريخ!

مرد وسط صحرا بود؛

و براده در اعماق مرد؛

و يك تصميم ما را به هم مى پيوست.

شانه در پيچ موج ها فرو رفت و نرم تا شانه هاى زن پايين آمد. مرد در آينه به او خنديد. نعلين پوشيد. پرده ى خيمه را بالا زد. صبح صحرا را نفس كشيد. غلامى كه آب مى آورد از كنارش رد شد: «كاروانى را ديدم. همين نزديكى. از نام و نشانشان پرسيدم. حسين بن على و همه ى خانواده و دوستانش بودند كه به كوفه مى رفتند.»

ديدن يك كاروان ديگر، چيز عجيبى نبود. صحرا بزرگ بود؛ به اندازه ى عبور ده ها قافله از كنار هم، اين دل مرد بود كه براى اين عبور بزرگ نبود. چشم هايش سياهى رفت. ناگهان چه بلايى بر سرش آمده بود؟

پسر پيغمبر در كاروانى به كوفه مى رفت. كجاى اين خبر، اين همه او را برآشفته بود؟ هيچ وقت به دشمنان اين طايفه نپيوسته بود؛ ولى باور هم نكرده بود كه در قتل عثمان شريك نبوده اند. بعد از آن كه پيراهن خونى عثمان دلش را چركين كرده بود، نزديك خانواده ى على (علیه السلام) نيامده بود. همان دورها مانده بود. يك قدم پيش و يك قدم پس. بينابين راه! حالا پسر على (علیه السلام) در كاروانى در چند قدمى در حركت بود. چيزى در دلش مثل اسفند آتش ديده جز زد. غلام را صدا زد: «به همه بگو از كاروان حسين دور مى مانيم. از دو راه جدا مى رويم. هر جا هم كه آنها منزل كردند، ما جلوتر يا عقب تر خيمه مى زنيم.»

من و براده مرد را مى ديديم. او از درون، من از بيرون! ولى او هيچ كداممان را نمى ديد. من كه بعدها بودم و براده كه از پيش ترها پنهان بود. مرد نمى ديد كه اين براده است كه چون اسفند آتش ديده جز مى زند و به ديواره هاى سينه اش مى كوبد؛ و نمى ديد كه اين منم كه مشتاقانه مننتظرم او از راه ديگرى به كوفه برود. همه چيز را فراموش كند. بخورد و بگردد و خوش باشد.

زن، رو به روى آينه، شانه به شانه اش ايستاد: «دو سه روزى است در فكرى زهير.»

ـ چيزى نيست.

ـ بعد از اين همه سال مى شود چيزى را از هم پنهان كنيم؟

نمى شد؛ ولى مرد باز سعى كرد.

فانوس را برداشت. دو ستاره از توى آينه، او را تا شب صحرا دنبال كردند. نعلين هاى مرد، در خاك نرم فرو رفتند. غلام كنار آتش چرت مى زد.

ـ نام اين منزل كه امشب مانده ايم چيست پسر؟

ـ زرود؛ آقا!

پشت خيمه ها، تپه هاى كوتاهى بود. بالا رفت. فانوس، پشت تپه را نور پاشيد. خيمه هاى كاروانى آن سوى تپه پيدا بود. شترانشان به فاصله ى يك تپه، از شتران زهير خوابيده بودند. لرزيد. از سرماى شب بيابان بود يا اين سوز سرد از درون ذرات تنش مى وزيد؟ ردايش را دور خودش پيچيد. تند به خيمه برگشت.

سفره پهن و خيمه گرم بود. انگشتان باريك و كشيده ى زن، نان هاى گرد را در سفره مى گذاشتند. كنار سفره نشست. رو به روى زن. لقمه برداشته بود كه صداى مردى از پشت در خيمه آمد: «آقايم حسين، مى خواهد تو را ببيند زهير!» لقمه در دستانش ماند. دور از دهان. طورى لرزيد كه ردا افتاد. از كدام درز خيمه سوز شب بيابان مى آمد؟ مات مانده بود. چشم هاى زن رو به رويش شعله كشيدند. شايد براى اين كه گرمش كنند. صداى زن چون عطر كه بپاشند، روى تن خيمه ريخت: «پسر پيغمبر تو را صدا كرده! تو ترديد مى كنى؟» جمله آن قدر تيز بود كه روح را شقه كند: «پسر پيغمبر تو را صدا كرده! تو ترديد مى كنى؟» نعلين هايش را پوشيد. نيمى از روحش را در گرماى خيمه، پاى سفره، رو به روى زن جا گذاشت، و نيمه ى ديگر را در شب صحرا تا پشت تپه ها با خويش برد.

براده از ميان شقه هاى روح بيرون جسته بود؛ كودكانه بالا و پايين مى پريد؛ دور خودش مى چرخيد؛ و بر نعلين هاى مرد كه به سمت تپه مى رفتند بوسه مى زد.

من نگران بودم. دلم توى خيمه بود. من مى خواستم هنوز به سمت كوفه دو راه باشد. براى رفتن، براى پيوستن، دو كاروان باشد؛ ولى نبود. ديگر نبود. خط موازى به سمت ديگرى قوس پيدا مى كرد.

براده مى خنديد و من مدام مى پرسيدم: «يعنى نمى شد موازى بمانى؟ ... بمانم؟»

زن پشت تپه ها، فانوس را بالا گرفته بود و انتظار مى كشيد. صداى نرم قدم هايى روى سكوت بيابان موج مى انداخت. سايه ى مرد به تصوير واضحى تبديل شد و بعد به خودش. زن خيلى زود فهميد. بعد از اين همه سال نمى شد چيزى را پنهان كرد: «چشم هايش! در چشم هاى مرد، چيزى مثل عشق مى درخشيد.»

بيابان سرد بود. مرد نمى لرزيد. كودكانه از شوق پر بود: «آقا را ديدم! گفتند با ما بيا! اسبم كجاست؟» روى پا بند نبود.

همه ى مردان را صدا زد: «ميخ هاى چادر مرا بكنيد. خيمه ام را ببريد پشت تپه ها، همه آزاديد! برويد به خانه هايتان. من دارم مى روم. آقا صدايم كردند. بله. برويد ديگر. اسب من را هم بياوريد. زن! شمشير مرا نديدى؟» نعلين هايش را پوشيد. زن پرسيد؟ «چيزى جا نگذاشتى؟» نه، هيچ چيز جا نگذاشته بود. همه ى روحش را داشت مى برد. همه ى آن چه داشت را كف دست هايش گرفته بود و مى خواست بدود.

زن دوباره پرسيد: «چيزى جا نگذاشتى؟» زن خودش را مى گفت كه داشت جا مى ماند. توى آن خيمه، وسط صحرا، پشت تپه ها! مرد ايستاد. شانه هاى زن را گرفت. گذاشت عشقى كه در چشم هايش نشانده بودند بپاشد روى صورت زن. چشم هاى زن درخشيد، از همان عشق. مرد گفت: «آزادى! تو را طلاق مى دهم. همه ى مهرت را مى دهم. اين مردان، تو را به قبيله ات باز مى گردانند؛ چون من دارم مى روم.»

زن ردايش را گرفت: «تو بروى همراه پسر پيغمبر و من جا بمانم؟ مى آيم!» راه افتادند. دوباره با هم. شانه به شانه. به هم فكر نمى كردند؛ با هم به او مى انديشيدند. صحرا ساكت بود و فقط صداى چهار قدم مى آمد. زن پرسيد: «وقتى رفتى آقا چه گفتند به تو؟» شايد منتظر شنيدن وعده اى بود. غنيمتى، بهشتى كه به مرد گفته بودند. تارهاى مرد از شوق لرزيدند: «گفتند سرت در راه ما بريده خواهد شد!»

زن در شگفتى نماند. چيزى نپرسيد. زن مى فهميد. عشق را مى فهميد. او بگويد سرت در راه ما بريده خواهد شد. دليل، كافى بود. براى همه چيز؛ براى سر از پا نشناختن؛ براى آن همه بى تابى. دليل، كافى بود.

هر چه گشتم، براده پيدايش نبود. مرد شده بود براده يا براده تمام مرد شده بود؟ نمى دانم. من عزادار راه سوم بودم كه از دست مى رفت. راه خوب بودن و با حسين نبودن. راه با حسين بودن و همه چيز را نباختن. با هر گامى كه آن دو تا برمى داشتند راه سوم بيش تر از دست مى رفت. خط موازى مى رفت كه منطبق شود. من مانده بودم و اين نتيجه ى تلخ كه در عاشورا يا منطبق هستى «اَلاْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِكَ» يا متقاطع! «شايَعَتْ وَ بايَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ». در عاشورا براى موزاى بودن هيچ راهى نيست.

من مانده بودم و اين كه در عاشورا يا اين سو هستى يا آن سو و انتخاب چه سخت مى شود وقتى تو را به خيمه صدا نكرده اند. چيزى نگفته اند كه حال خودت را نفهمى. وقتى قرار باشد با عقلت، عشق را انتخاب كنى، زهير مى شوى. هى بايد پشت تپه ها پنهان شوى. با خودت بجنگى، بلرزى. من مانده بودم و واى!

واى اگر حضرت عشق به خيمه نخواندمان.

واى اگر قطب، براده ى پنهانمان را صدا نزند!

غروب بود. زن غلامش را صدا كرد: «اين كفن را ببر و آقايت زهير را كفن كن.»

چيزى نگذشت. غلام برگشت. غروب بود. غلام گفت: «پسر پيغمبر، كفن نداشت. روى خاك بود. نتوانستم زهير را كفن كنم!»

 

 

گريه بر مردى كه نيست

هفت روز است كه زمين را آفريده اند. هفت روز است كه زمين را شخم مى زنيم. همه ى گندم هاى ممنوعه را كاشتيم و جاودانگى نروييد.

همه ى دانه هاى پنهان در جيب هايمان را كاشتيم و ميوه ى نهال هيچ كدامشان طعم سيب نيمه كاره را نداد. غروب هفتم است. غروبى كه فهميده ايم اين خاك «موات» است و اين زمين مرده استعداد رويش هيچ چيز را ندارد.

امشب، هفتمين شب است. شب نا اميدى از خاك. شب دل بستن به آب! و خبر ساده و كوتاه است: «آب را بسته اند!»

خسته از هفت روز چنگ زدن در خاك، به خيمه مى رسيم. خبر مى رسد و خبر ساده و كوتاه است: «آب را بسته اند!». بى طاقتيم. بى تاب. لب ها ترك خورده. زبان ها به كام چسبيده. يكى مى گويد: «الهه ى آب ها! رحمت!» يكى مى نالد: «خداى درياها! ابر!» كسى مى خواند: «فرشته هاى نزول! باران!» آهسته زير لب مى گوييم: «يا قمر بنى هاشم!»

همه بر مى گردند. ناگهان حيرت زده به ما خيره مى شوند. همه ى آنهايى كه ارتباط اين اسم را با آب نمى دانند! ته كوزه ها را مى تكانيم. مشك ها را مى فشريم. دريغ از قطره اى. شكم هايمان را برهنه مى كنيم. مى چسبانيم به خاكى كه مى گويند روزى خيمه ى سقّا بوده است تا له له مان شايد فروكش كند. ايستاده اند، حيرت زده، خيره به ما، همه ى آنهايى كه ارتباط اين خيمه را با آب نمى دانند!

امشب، هفتمين شب است. شب دل بستن به عشق و خبر ساده و كوتاه است: عشق را، پوچ كرده اند. عشق دروغ شده است. كوچك. در ابعاد و اندامى حقير كه حتّى نمى شود آن را شناخت. شناسنامه دارد و سن و حتّى قيافه.

ما خودمان را چسبانده ايم به خنكاى كف خيمه ى سقّا كه مى گويند عشق را مى شناسد و مى تواند آن را باز آورد. و صدا مى زنيم: «يا ابا فاضل» و حيرت مى كنند همه ى آن ها كه ارتباط اين لقب را با عشق نمى دانند!

امشب هفتمين شب است. ما رسيده ايم، خسته از هفت روز تنهايى و حقارت، پى قهرمان مى گرديم و خبر ساده و كوتاه است: «قهرمانى مرده است». فقط روئين تنان خيالى مانده اند. تهمتنان افسانه اى. پروردگان سيمرغ هاى اساطيرى. دست مى كشيم به عمود خيمه و مى گوئيم: «يا اباالفضل علمدار». مى دانيم چيزى مثل يك عَلَم كه هيچ وقت بر زمين نمانده است، دستمان را مى گيرد. مردى كه افسانه و اساطير نيست.

امشب، شب عجيبى است. شب عطش. هر كف دست كه از آب پر مى كنيم، «ماه بنى هاشم» در آن مى لرزد. آب از لاى انگشتانمان سر مى خورد و فرو مى ريزد. باز كف دستى از آب و آب فرو مى ريزد. كنار نهر، تشنه مانده ايم و آب امشب سر جرعه شدن ندارد. منتظر قدم هاى توست و منتظر تصوير عشق. امشب تنها اميدى كه براى سيراب شدن هست، مشكى است كه بايد پاره شود و آبش بريزد روى خون دست بريده اى و دندانى و چشمى. وگرنه همه ى قهرمانان را آب برده است و هيچ نياورده اند و نمانده اند.

امشب هفتمين شب است. شب عطش. و ما بد جورى به تو نياز داريم .نه به شمعى كه در سقاخانه اى روبه روى تمثالت بگذاريم. نه به سبزى خوردن هاى سفره اى كه لابد سمبل رداى تواند. نه! ما امشب به قامت رشيد خودت نياز داريم! خود خودت! به دست هايت كه باز علم بگيرند. به بازوانت كه تكيه گاه شوند. به گريه ات پيش حسين (علیه السلام)  به اين كه بگويى: «جان برادر ديگر طاقت ندارم بگذار بروم». به رفتنت. به رسيدنت به نهر آب. به كف آب پركردنت. به تصوير عشق ديدنت. به آب خالى كردنت. به مشك پر كردنت. به دست هاى قلم شده. به چشم هاى خون آلود. به مشك تير خورده. به آن كمر كه پيش پاى تو بشكند. ما امشب به همه ى اين ها نيازمنديم. چون امشب، شب عطش است. مشك هاى آب هستند. درياها موج مى زنند ولى امشب، شب عطش است و ما به مشكى نياز داريم كه با دندان گرفته باشند و تير بخورد. قحطى عشق است. بگو به برادر كه عمود خيمه ات را بر ندارد. بگو كه مى خواهيم برويم سر به عمود بگذاريم و تمام دلتنگى هامان را براى قامت «مردى كه نيست» گريه كنيم!

 

 

بيست و هشت صفر: وفات پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) 

 

اويس! من از تو غريب ترم!

خواجه ى انبيا گفت: «در امت من مردى است كه به عدد موى گوسفندان ربيعه و مضر او را در قيامت شفاعت خواهد بود» صحابه گفتند: «اين كه باشد؟» فرمود كه: «بنده اى از بندگان خداى.» گفتند: «ما همه بندگان خداى ـ تعالى ايم. نامش چيست؟» فرمود: «اويس»![1]

قبول! تو از من خيلى عاشق ترى، خيلى پاك تر، باصفاتر. اصلاً همه ى «خيلى ها» مال تو است و فقط يكى سهم من: اويس! من از تو خيلى غريب ترم!

گفتند: «او كجا باشد؟». گفت: «به قرن» گفتند كه: «او تو را ديده است؟» گفت: «به ديده ى ظاهر نه.» گفتند: «عجب! چنين عاشق تو و به خدمت تو نشتافته؟»[2]

در چيزى شبيه هستيم: فاصله. درد مشترك! از «قرن» تو تا او. از «قرن» من تا او. فاصله! فرقى مگر مى كند؟ براى تو از جنس مكان. براى من از جنس زمان. راه دور بود. خيلى. چندين باديه. پر از عشق شده بودى. پر. گفتى: «بروم، شايد از دورها بشود او را ببينم».

چون به مدينه رسيد خواجه ى انبيا به سفرى بيرون رفته بود. صحابه گفتند: «بمان». گفت: «مادرم مرا فرموده نيمى از روز بيش تر نمانم.» پس بسيار گريست و آن گاه بازگشت.

تو رسيدى، رفته بود سفر. من رسيدم، رفته بود سفر. تو نديديش. من نديدمش. و ما فقط تا همين جا همسفر بوديم.

تو رسيدى، رويش نبود، بويش بود. او را نفس كشيدى. نفس كشيدى. من رسيدم. نه رويش بود، نه بويش. نه هيچ چيز ديگرى براى قناعت!

تو رسيدى، حنانه بود[3] براى سر در هم گذاشتن. برفقدان شانه هايش گريستن. من رسيدم، حنانه سنگ شده بود. نامى فقط. و صداى ناله حتى از اعماقش نمى آمد.

تو رسيدى، ستون ها تنه ى نخل بودند. نخل ها، بوى دست مى دادند. تو در آغوش كشيديشان. من آغوش گشودم. لب گذاشتم. سرد بود. ستون سنگى سرد بود و گرماى دست ها در مرمر منجمد، مرده بود. معمارى مدرن! هندسه ى عشق رفته بود. ما فقط تا همين جا همسفر بوديم. بعد از اين داستان من است. تو نيستى. تو با سهمت برگشته اى به خيمه ات. من!

گفتم: «سهم من؟» گفتند: «فقط قال رسول اللّه»! موريانه شدم. افتادم به جان كاغذها. دربه در پى او. سعى كردم. نفهميدم. وقتى خيلى دور باشى همين مى شود ديگر. زبانت هم. يكى بايد مى بود. يكى در اين ميان. بين من و او. يك دست. دست سوم. دست مرا يكى بايد مى رساند و كجا بود آن دست؟ من ته چاه بودم، قبول. او بالا بود. فقط اگر يك ريسمان و كجا بود آن ريسمان؟ من تنها بودم. خيلى تنها.

دلشان سوخت. گفتند: «بهش تصويرى بدهيم». رنج كشيدند. خيلى. كلمه به كلمه از دل تاريخ او را در آوردند. سيره! سنت! با پاره هاى تاريخ او را دوباره ساختند. من بوسيدمش خيلى. خيلى. وقتى هيچ چيز نيست، يك تصوير چه غنيمتى است. مقدس بود. خيلى. شمايل را مى گويم. همان كه به من داده بودند. به درد بوسيدن مى خورد. روى چشم كشيدن. به ديوار زدن. فقط... فقط انگشت هايش دست من را نمى گرفت. جان نداشتند انگار. انگشت ها را مى گويم. نمى شد دست بدهم دستش. نمى شد به او بياويزم. دلم مى گرفت.

حساب كردم. شمردم. تصوير من، فقط ده سال بود. دوباره شمردم. چيزى كم بود. 13 سال از او كم بود. پيامبرى كه به من داده بودند، پيامبر مدينه بود. فقط. مردى مقدس در بالاى اتاقى. شبستان مسجدى. يارانش نشسته اند. دور تا دور. با ادب. كسانى مى آيند. براى دست بوس. عرض ارادت. حرفش را مى برند. سينه به سينه. به جنگ مى رود. فوج فوج مى آيند. شمشيرها دورش. اسب ها پى اش. سواران گرداگرد. فقط يك بار در احد تنها مى شود. كمى بعد درست مى شود. همه چيز پر از ابهت. مجد. عظمت. فتح مى كند. پيش مى رود. اما 13 سال جايى كم بود. اين فقط پيامبر مدينه بود.اويس! من بخشى از او را نداشتم. درد است نه؟ تمام اين سال ها من فقط نيمى از او را داشتم. خودش كه نه. بويش كه نه. صدايش كه نه. تصوير ساخته. آن هم نيمه! كجا هستند؟ پاره هاى آن 13 سال كجا هستند؟ بايد همه را پيش هم بگذارم. من او را مى خواهم. كامل. بايد پاره ها را پيش هم بگذارم:

كعبه در ميان است. دوربت ها دارند مى گردند. همه. سه نفر ايستاده اند. جدا از جمع. خم مى شوند. فقط سه نفر. راست مى شوند. به خاك مى افتند. راست. خم. خاك. فقط سه نفر.

همه بر مى گردند. دايره مى زنند دورشان. حيرت، بعد خنده. از فرط خنده به زانو مى افتند. دست روى دل ها. طعنه مى بارد. از تمام دايره ى آدم ها. سه نفر باز خم مى شوند. كلمه دهان به دهن مى چرخد: «محمد است» و فقط دو نفر پشت سرش: «يك زن و يك كودك». حقيرترين آدم ها در جامعه جاهلى: «زنى و كودكى!» تنها گروندگان به او![4] چه منظره ى مسخره اى است. اين لطيفه جان مى دهد براى خنديدن. براى بازگو كردن در هر مجلسى. براى ريسه رفتن. كلمه آهسته گفته مى شود: «ديوانه!» زمزمه مى شود. مى پيچد و تكرار مى شود. ديوانه! و نه اين كه تهمتى است. باورى است. وقتى چنين عجيب... چيزى جز اين مى توان گفت؟ و مرد، مردى كه ديوانه مى خوانندش خيلى تنها است.

پس چرا چيزى از رنج سترگ اين «دوست داشتنى»، در تصوير من از پيامبرم نيست؟ چرا تصوير پيامبر من فقط نماى «مردى براى دست بوس» است؟ شايد انگشت هاى تمثال من، براى همين، اين همه بى جانند!

در سجده است. از پشت سر نزديك مى شوند. شكنبه و سرگين شترى ناگهان فرو مى ريزد. سر از سجده بر مى دارد. ايستاده اند و مى خندند. هيچ كس نيست. حتى براى دل سوزى. ايستاده اند و مى خندند. دختر كوچكى، دوان دوان! انگشت هاى كوچكى، صورت مرد را پاك مى كنند. مرد دست مى كشد روى انگشت هاى كودكانه: «مادر پدرش!»[5] بغض مظلوم مردى كه امعاء و احشاء شترى از سر و رويش مى ريزد! چه دلم مى خواهد سجده كنم! 

باز هم راه افتاد. مثل هر سال. مثل همه ى نه سال پيش. همين موقع. هر سال. اين راه را رفته بود. رسيد به خانه هاى حاجيان: «... اين آيين من است. كسى نيست بينتان كه بخواهد مرا يارى كند؟ هيچ قبيله اى آيا مرا در پناه مى گيرد تا رسالت هاى خدايى را برسانم؟» حتى سكوت نكردند براى شنيدن. رو حتى برنگرداندند. ده سال بود كه مى آمد اين مجنون! ده سال بود كه همين ها را مى گفت و منتظر مى ايستاد. امسال هم. ايستاده بود، در سكوت. و منتظر بود تا شايد كسى.

پيرمردى نگاهش كرد. دل سوزاند: «پسرم! خويشاوندان و نزديكانت كه تو را بهتر مى شناسند. وقتى آن ها دعوتت را نمى پذيرند، از تو پيروى نمى كنند...»[6]

و ابولهب بود كه در سايه ى ديوار مى خنديد. و ابولهب بود كه پيش از او رسيده بود و داستان برادرزاده ى ساحر! قدم هاى بلند و غمگين مردى كه در سكوت دور مى شود. مردى كه باز خواهد آمد. سال ديگر. همين موقع. كاش مى شد روى اين پاها افتاد!

زجر مى كشند. سنگ هاى گران بر سينه. زنجيرها. شلاق ها. آفتاب. تشنگى. رد مى شود از كوچه. رو مى گرداند تا اشكش را نبينند. چند بار بغض فرو مى دهد. نمى داند چند بار نزديك است بيفتد. نمى داند. چند بار راه عوض مى كند تا شايد نبيند. «برادرانم، اين شكنجه ها را تاب بياوريد. خدا با شما است...»

اگر مى شد روح خون چكانش را عريان كند مى ديدند كه زخمى است به تعداد هرشلاق و مجروح به اندازه ى هر زنجير. وزن تمام سنگ ها روى سينه اش بود. «مردى آمده است كه رنج شما، بر او سخت دشوار است. عزيز عليه ما عنتم!»[7] مگر رنج هاى تك تك ما بر شانه ى او است؟ عزيز عليه!

فقط يك راه باقى بود: «سحر مى داند.» بگوييم: «سحر مى داند». بيرون دروازه ى شهر، كسى سر راه هر حاجى را مى گرفت: «در اين شهر مردى هست كه سحر مى كند. سحر او بين جوان و پدرانش، جدايى مى اندازد. مبادا...»[8] پنبه هايى براى گوش ها! پند. نشسته بود. قرآن مى خواند. دور شدند. از دورها با حيرت نگاهش كردند. پيش رفت. پس رفتند. صدا كرد. پنبه ها را فشردند. دلش گرفت: «آه اگر مى دانستند اين افسون، با آن ها چه مى كند» عجيب ترين ساحر كه به مردم التماس مى كند. مردمى كه طعم مسحور شدن را نمى دانند. اويس! من سال ها است ورد را مى خوانم. انگار نه انگار. تكان نمى خورم. هيچ نمى شوم. كاش خودش مى خواند در گوش هايم. خودش را مى خواهم. حالا انگار كن تمام پنبه هاى ممكن را در گوش هاى من فشرده اند، يعنى صورت معصوم كسى نيست كه مرا وادارد هر چه هست بيرون بريزم و سرا پا گوش، روبه رويش بنشينم؟ 

مرد جلو مى رفت. او پى اش مى آمد. مرد قدم تند مى كرد. او باز مى آمدد. مى آمد و مى گفت. با تمثالى كه پيش من است مرد بايد رسول باشد و او كه دنبال مى رود مريدى! ولى نيست. مرد، مشرك است. و او كه حرف مى زند و پى اش مى آيد، رسول است. رسول مكه! همراهش مى رود. تا كجا؟ تا در خانه. مرد مى رود تو. در را مى بندد و از پنجره نگاه مى كند رسولى را كه با شانه هاى فروافتاده از غم دور مى شود. رسولى كه باز فردا تا در خانه ى ديگرى خواهد رفت.[9]

اويس! من اين پاره را هيچ نمى فهمم. هيچ. در تصوير من، هميشه بايد شرفياب حضور شد. كسى تا در خانه ام، دنبالم، در گوشم... نه. چه مى گويم؟ زبان نسل مرا حتى نمى دانند.

و آن دره و انزواى آن دره! شعب. شيون كودكان گرسنه، رنج پيرمردان خسته و چشمان بيمار ابوطالب. رد مى شود. زنان پوست شترى را لاى دو سنگ آرد مى كنند براى خوردن. سر فرو مى اندازد!

سيزده سال رنج، زجر! زجر، بى نفرين. عذاب اين قوم پشت زمزمه ى يك دعا محبوس مانده است و برنمى آيد. آن دعا كه بايد، بر نمى آيد. اين پيامبر آيا نفرين كردن نمى داند؟

عتاب! آن عجيب ترين عتاب كه خدا بر هيچ پيامبرى نكرد. در هيچ كتاب آسمانى نيامده است: «غم ايمان اين مردم، نزديك است تو را بكشد. فلعلك باخع نفسك[10] گويى حتى او كه مى داند آن چه نمى دانند در شگفت مانده است. و باز هم عتاب! «ما اين آيات را فرو نفرستاديم كه تو اين همه خود را در رنج بيفكنى، لتشقى!»[11] از تحمل گرده هاى مخلوقى، خدا در شگفت مانده است!

تنها نشسته است. زير سايه ى تاكى. خون. خون از پاهايش شره مى كند روى خاك. كبودى ضربه ى سنگى. ورمى روى پيشانى. خاكروبه ها، لاى موهايند. خاكروبه هايى كه از بامى فرو ريخته اند.

خنده ها و ناسزاها در گوش، عربده ى ديوانگانى كه دنبالش مى دويدند. صداى درها كه يكى يكى بسته مى شدند. درز پنجره ها. زنانى كه از لاى درزها مى خنديدند. هلهله ى شادمان كودكان كه كمان هاى تازه شان را امتحان مى كردند. طائف، سرزمين غربت او شده بود. هيچ نشنيدند، حتى يك آيه. هيچ كس. حتى كودكى. چه بايد بكند؟ به مكه باز گردد؟ ابوطالب (علیه السلام)  نيست. خديجه (علیهاالسلام) نيست. و شمشيرها به وسوسه ى خون محمدى دچارند.

بماند. كجا؟ زير سايه ى نگاه هايى كه از دور هم دارند به او مى خندند. آى نفرين! چرا برنمى آيى؟ دست هايش بلند مى شوند. ملايك عذاب صف مى بندند. نفس آسمان حبس مى شود. طوفان، تب دار در گرفتن. دريا منتظر طغيان. كوه آماده ى ذره ذره شدن. و دست ها بلند مى شوند. زمين گوش تيز مى كند و دعا، نفرين نيست. نه! باز هم نيست. دعا، اولين شكايت او است. اولين شكايت او بعد از 13 سال: «اللهم اليك اشكوا: خدايا به تو گله دارم!» از اين مردم؟ از اين ها كه نمى فهمند؟ نه! «خدايا گله دارم از بى رمقى زانوانم: ضعف قوتى!» از اين كه ديگر در من توان برخاستن و در خانه ها را يكى يكى زدن و آيه خواندن نيست. «و قلة حيلتى: چرا ديگر راهى به فكرم نمى رسد؟» و «هوانى الى الناس: از خواريم پيش مردم». زير سايه ى تاك دست ها بلند بود: «الى من تكلنى: مرا به كه وامى گذارى درحالى كه تو پروردگار مستضعفينى. و انت رب المستضعفين!»[12] پيامبر من؟ مستضعف؟ اين عجيب ترين «قال رسول اللهى» است كه مى دانم.

قبول! تو از من خيلى عاشق ترى. پاك تر. اصلاً همه ى «خيلى ها» ما تو است. من فقط از تو خيلى غريب ترم. من! جوان قرن هاى دور از او! نه رويش را دارم، نه بويش را. نه حتى تصوير كامل او را! انگار كن كه من بى راهه اى را رفته ام. حتى تا انتها! كجايند آن رسولانى كه نه سيزده سال، فقط چند سال، براى بازگشتم صبورى كنند؟ كجايند مردانى كه پى ام بيايند؟ كجايند آن ها كه براى باز آمدنم بگريند؟ نفس بزنند، چنان دنبالم بدوند كه رمق زانوانشان تمامى بگيرد، نفس گفت و گويشان ببرد و باز براى آمدنم دعا كنند؟ اويس!من خيلى دورم. كسى ازنسل غريب. نسل گريز پا! كجا است زمزمه ى محبتى كه مرا به «مكتب» باز آورد؟ كى مى رسد آن جمعه كه زمزمه ى محبتى... اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ فَقْدَ نَبِيِّنَا صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ غَيْبَةَ وَلِيِّنَا.[13]

 

 

هفدهم ربيع الاول: تولد پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)

 

من پادشاه نيستم

«من پسر زنى هستم كه با دست هايش از بزها شير مى دوشيد» اين را به عرب بيابانى گفت. عرب بيابانى از هيبت پيامبرى كه همه ى قبايل به او ايمان آورده بودند، لكنت گرفته بود. آمده بود جمله اى بگويد و نتوانسته بود و كلماتش بريده بريده شده بودند. رسول الله (صلی الله علیه وآله)  از جايش بلند شده بود. آمده بود نزديك و ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ تنگ تنگ. آن طور كه تنشان تن هم را لمس كند. در گوشش گفته بود: «من برادر توام»، «اَنَا اَخوكُ» گفته بود فكر مى كنى من كى ام؟ فكر مى كنى پادشاهم؟ نه! من از آن سلطان ها كه خيال مى كنى نيستم.

«من اصلاً پادشاه نيستم» «لَيسَ بَمَلكٍ» من محمدم. پسر همان بيابان هايى هستم كه تو از آن آمده اى. «من پسر زنى هستم كه با دست هايش از بزها شير مى دوشيد.» حتى نگفته بود كه پسر عبدالله و آمنه است. حرف دايه ى صحرانشينش را پيش كشيده بود كه مرد راحت باشد. آخرش هم دست گذاشته بود روى شانه ى او و گفته بود: «هَوِنٌ عليك» «آسان بگير، من برادرتم» مرد بيابانى خنديد و صورت او را بوسيد: «عجب برادرى دارم.»

راستى هم عجب برادرى بود. يك برادر با كارهاى عجيب و غريب؛ مثل دوست هاى خجالتى. از آن ها كه صداشان در نمى آيد. داشت مى رفت مسجد. تو كوچه يك يهودى جلويش را گرفت. گفت: «من از تو طلبكارم، همين الان بايد طلبم را بدهى.» رسول الله (صلی الله علیه وآله) گفت: «اول اين كه از من طلبكار نيستى و همين طورى دارى اين را مى گويى؛ دوم هم اين كه من پول همراهم نيست، بگذار رد شوم.» يهودى گفت: «يك قدم هم نمى گذارم جلو بروى.» رسول الله (صلی الله علیه وآله) گفت: «درست نگاهم كن؛ تو از من طلبكار نيستى.» ولى يهودى همين طور يكى به دو كرد و بعد هم با حضرتش گلاويز شد. كوچه خلوت بود كسى رد نمى شد كه بيايد كمك. مردم ديدند پيامبر براى نماز نرسيد. آمدند پى اش. ديدند يهودى رداى پيغمبر را لوله كرده، دور گردن حضرت پيچانده و طورى مى كشد كه پوست گردن او قرمز شده. تا آمدند كارى كنند از دور بهشان اشاره كرد كه نياييد؛ گفت: «من خودم مى دانم با رفيقم چه بكنم.» رفيقش؟ منظورش همين رفيقى بود كه با ردا او را مى كشاند. چشمشان افتاد در چشم هم. يهودى گفت: «بهت ايمان آوردم، با اين بزرگوارى، تو بى ترديد، پيغمبرى.»

بعضى وقت ها يك جورى با مردم راه مى آمد كه مردم سر به سرش مى گذاشتند. قرآن مى گويد مردمش مى گفتند «زودباور» است. حالا حتى تعبيرشان يك ذره از اين هم تندتر بود؛ فكر مى كردند مثلاً خودشان زرنگ ترند. «وَ يَقوُلونَ هُو أُذُن، قُلْ اُذُنُ خَيْرٌ لَكُمْ»[14] اين «اُذُن» يك معنى اين جورى مى دهد. از آن طرف نامه مى فرستاد به دربار خسرو پرويز و قيصر كه بياييد تسليم من شويد و آب هم تو دلش تكان نمى خورد؛ از اين طرف مردم مى آمدند خانه ى او، ناهار مى ماندند بعد از ناهار هم مى نشستند براى خودشان گپ مى زدند؛ اصلاً هم حواسشان نبود كه اين پيغمبر است و از حرف بيخودى اذيت مى شود. آن وقت نمى گفت به اين ها: «بريد خونه تون». جورى شد كه خدا دخالت كرد و آيه نازل شد: «مردم! اين پيغمبر من دارد اذيت مى شود، خودش حيا مى كند بگويد، من به شما مى گويم» «إِنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنْكُمْ وَ اللّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ»[15]

يك دوست عجيب غريب از آن ها كه توى دوستى حساب كتاب هم نمى كنند. ديده يكى محتاج است تنها ردايش را هم بخشيده، حالا نشسته توى خانه و نمى تواند آن طور بيايد مسجد. خدا است كه دوباره عتابش مى كند «وَلا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْط»[16] «ديگر نگفتم كه همه ى دستت را باز كن، طورى كه براى خودت هيچى نماند» اين چه جور دلى است كه تو دارى؟

دل رهبر جامعه طاقت گريه ى كودكى را ندارد. سر نماز صداى گريه ى بچه مى آيد؛ نماز را تند مى كند، ركوع و سجود كوتاه، سريع تمامش مى كند تا مادر بچه او را بغل كند. به مردم حيرت زده هم مى گويد: «خوب بچه گريه مى كرد ديگر.»

يك دوست عجيب غريب كه آن قدر براى دوست هايش دل مى سوزاند كه نزديك است كار دست خودش بدهد. نزديك است جان از تنش در بيايد. باز خدا است كه بايد موعظه كند «تو قرار بود به گمراهى اين مردم دل بسوزانى، به راهشان بياورى؛ ولى قرار نبود ديگر از فكر اين ها خودت را هلاك كنى» «فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً»[17] تو قرار بود اين ها را بياورى توى راه ولى از قرار هم رفتى آن طرف تر. دارى حرص مى زنى. پيغمبر و حرص؟ حرص مى زنى گمشده ها را برگردانى به راه. «حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤمِنِينَ رَؤفٌ رَحِيمٌ»[18]

عتاب ها فايده اى نداشت؟ جنس دل كه عوض نمى شود. وسط جنگ احد، همان جا كه مردم گلوگاهى را كه سپرده بود مراقبت كنند رها كرده اند، تنهاش گذاشته اند، پيشانى و دندانش را شكسته اند. همان جا توى همان حال دلش شور مى زند كه نكند خدا اين ها را نبخشد. همان جا دست بلند مى كند «قوم مرا هدايت كن، اين ها نمى دانند» عذابشان نكنى «اين ها نمى دانند» «اَللّهُمَّ اهْدِ قوُمى فَاِنَّهُمْ لايَعْلَمُون».

از همه قشنگ تر حال و روز او را على (علیه السلام)  توصيف مى كند. على (علیه السلام)  مى گويد: «رسول الله يك طبيب دوره گرد بود.» دلش نمى آمد كه خيلى با ابهت بنشيند آن بالا، مريض ها شرفياب حضور بشوند. لوازم معالجه اش را برمى داشت راه مى افتاد دور شهر، پى مريض ها. «طَبيبٌ دَوّارٌ بِطّبِه».[19]

چى با خودش برمى داشت؟ يك دستش «مرهم» مى گرفت يك دستش «وَسَم»؛ براى آن ها كه فقط زخم داشتند مرهم مى گذاشت؛ ولى بعضى ها، دمل هاى چركى داشتند، بايد جراحى هم مى كرد؛ «وسم» مال همين كار بود. وسم يعنى داغ هايى كه قديم براى شكافتن استفاده مى كردند؛ جراحى سرپايى.

على (علیه السلام)  مى گويد: «مرهم هايش كارى بودند، اثر داشتند.» «أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ»[20] وسم هايش هم حسابى بودند «وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ»[21].

اول فكر كردم از همه قشنگ تر را على (علیه السلام)  گفته؛ ولى الان يك جمله ى حتى قشنگ تر هم يادم آمد كه درست همين حال را بگويد. آن هم توصيف خدا است از او؛ «يك رسولى آمده سراغتان كه تحمل رنج شما برايش سخت است» «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ»[22] آخرش هم تقصير همين دلش شد كه در آن روايت گفت: «هيچ پيامبرى به اندازه ى من سختى نكشيد.» حساب دو دو تايى اگر بخواهى بكنى نسبت به بقيه ى پيغمبرها خيلى هم اوضاع براى او سخت نبود. در طائف سنگش زدند، در اُحد هم پيشانى و دندانش را شكستند. بقيه هم از اين جور مصيبت ها داشته اند؛ ولى از حساب دو دو تايى كه بزنيم بيرون، اگر حواست به حرف خدا باشد كه «رنج هاى شما، براى او گران تمام مى شود، طاقتش را مى برد» اين جورى اگر چرتكه بيندازى، راستى هم چقدر سختى كشيده! اندازه ى نادانى و غل و زنجيرهايى كه همه ى ما به خودمان بسته ايم اگر بخواهد رنج بكشد، اگر حرص بزند كه ما را به راه بياورد، واقعا هم چه كارش سخت است.

آخرش اين كه خدا داشت تماشايش مى كرد. بعد گفت «چه اخلاق شگرفى دارى» «إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ»[23] انگار كه از دست پخت خودش در شگفت مانده باشد...

 

 

پنجم جمادى الاول: تولد حضرت زينب (علیهاالسلام) 

 

كسى بيرون از قاب

بر ناقه اى عريان نشسته بود و بر تقدير تلخ خويش ناله مى كرد و تازيانه مى خورد. روضه خوان محله مان مى گفت: «زينب ستم كش» و من در ذهنم پيرزنى خميده و فرتوت را مجسم مى كردم كه تنها ضجه كردن و صورتْ خراشيدن مى داند. زنى كه در اوج نبرد، مدام غش مى كند و از حال مى رود. كسى كه بعد از عاشورا چيزى فراتر از يك زن اسير نيست؛ طنابى برگردن، شانه هايى فروافتاده و موج اشك و آه بر چهره؛ اسير! يك زن كاملاً معمولى! با تمام هويت زنانه اش كه ناگهان در ميان يك حادثه غير معمولى قرار مى گيرد.

آدم هاى معمولى با تراژدى هايى هر چند رقت بار محكوم اند كه در تاريخ فراموش شوند. همان طور كه قهرمانان صفحه حوادث روزنامه، به سرعت از ياد مى روند. اين ذهنيت مفلوك از زنى اسير همراه كودكى من مرد؛ آن چنان كه بايد! زينبى كه در جوانى من ساقه كشيد، زن ديگرى بود بى هيچ شباهت به اسير تقديرهاى تلخ. موجودى با قابليت هاى جاودانه ماندن!

عون و جعفر را روى دست گرفته و پيش مى آيد. دو خط خون، رديف جا پاهاى مرد را مى پوشانند. خط خون دو فرزند. حسين (علیه السلام) پيش مى آيد و نگاهش به خيمه زنان است. منتظر كه زينب (علیهاالسلام)  به ناله بيرون بيايد ولى صحرا بدجورى ساكت است. از تمام درزهاى خيمه زنان انگار سكوت مى تراود. نه مويه اى... نه شيونى... نه گلايه اى...هيچ!

كجاست زن؟ كجاست عشق فرزند؟ كجاست مادر با تمام مهر و عاطفه اش؟ اين فرزندان پاره پاره از آن اويند و هيچ صدايى نمى آيد. زن نمى گريد؛ نمى نالد. از خيمه بيرون نمى آيد؛ و نمى گذارد كسى بگريد؛ بنالد.

سكوت... سكوتى كه از جنس صبر حتى نيست؛ از جنس خالص عشق است. دو قربانى او، دو نتيجه هستى او، آن قدر حقيرتر از تمام وسعت عشق اند كه حتى براى ديدنشان بيرون نمى آيد. مبادا حسين (علیه السلام) ...

حس! حسى فراتر، گرم تر و زيباتر از مادر بودن و زن بودن است كه در اين لحظه او در خويش فرو برده است. اين برادر عجيب، آن قدر فراتر از دوست داشتن است كه عشق مادرانه را راحت مى شود پيش پايش سر بريد. آه، فقط خدا مى داند كه اين روزها چقدر ما به هويتى چنين، به روحى چنين، به عشقى كه ما را از اين مرز بندى تنگ برهاند نياز داريم. اين روزها؛ اين روزهاى قحطى!

آدم ها پشت سر هم روى يك مدار ساده مى چرخند. تكرار مى شوند. دور مى زنند. مردها مثل هم، زن ها مثل هم! با هويتى كاملاً تعريف شده. خط كشى شده؛ مصوب و قانونى. همه طبق ماهيت معلومشان رفتار مى كنند:

ـ «مرد است ديگر، حالا يك وقت هم از كوره در مى رود. فحشى، كتكى... همه شان همين اند...»

ـ «بالاخره مرد است. غريزه دارد. يك وقت هم دست از پا خطا مى كند ديگر...»

ـ «زن است ديگر، اگر مدام پاى آينه نباشد و به خودش نرسد كه اسمش زن نمى شود.»

ـ «زن است ديگر، دلش نازك است. خب طاقت خون ديدن ندارد. زود گريه اش در مى آيد...»

ـ «زن است ديگر، عاطفه دارد. بچه اش را دوست دارد. نمى تواند ببيند...»

توجيه ها از فرط تكرار منطق شده اند. همه پشت سر هم روى مرز هويت خط كشى شده راه مى روند. نه پس، نه پيش. بردگى اقتضاى طبيعت!

يادش به خير! قديم ها دلمان مى خواست قالب ها را بشكنيم؛ سيال شويم؛ بيرون بريزيم. از هر چه قالب، هر چه قاب متنفر بوديم. مى دانستيم كه از يك تصوير ثابت بيش تريم... برتريم؛ اما اين روزها، اين روزهاى عجيب. خودمان، خودمان را قاب مى گيريم و مى گذاريم سر طاقچه: «زن» و چه مى پرستيم تصوير ساده اى را كه اراده ما در آفريدنش هيچ نقشى نداشته است.

بعضى هامان هم هنر مى كنند و مى گويند: «نه، ما نمى خواهيم اين باشيم» بعد از خودشان قاب ديگرى مى سازند: «مرد» - چه هنرى! - و هيچ كدام يادمان نمى آيد كه قرار بود...

قحطى، قحطى دست هايى است كه تصوير  خودشان را مى سازند. قحطى دوست داشتنى است كه انتخابش كرده ايم نه كه او به اقتضاى طبيعت، ما را انتخاب كرده است. در اين قحطى كه زن، خودش را مى پرستد، زن بودنش را مى پرستد، زينب چه گم شده غريبى است...

همه عزيزانش را سر بريده اند. تكه تكه كرده اند. سرهايشان را همراهشان آورده اند. كودكان كاروانش را تازيانه زده اند و خودش را. طبق خط كشى ها، الان زن بايد غش كند. بايد تا حد مرگ بى تابى كند. بايد از ترس و غم بى كلام شده باشد.

اما او ايستاده است؛ راست. در دربار يزيد - جايى كه نفس مردها مى برد - و آهسته و بريده بريده نه، بلكه با بلاغتى كه تن تاريخ را مى لرزاند فرياد مى زند: «كد كيدك، واسع سعيك، ناصب جهدك، فو الله لاتمحوا ذكرنا و لاتميت وحينا»[24] هر حقه اى مى خواهى بزن، تمام سعيت را بكن؛ اما يقين داشته باش كه نام ما را محو نمى كنى. آن كه محو و نابود مى شود تو هستى. علامت سؤال رو به رويم ايستاده است؛ كدام اسيريم؟ ما يا زينب؟

 

 

سوم جمادى الثانى: شهادت حضرت زهرا (علیهاالسلام) 

 

تكيه بر همين ديوار!

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پيامبرى باز كرده بود كه هر صبح پيش از مسجد مى آمد كه بگويد: «پدرت فدايت دخترم!».

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پيامبر باز كرده بود كه هر غروب مى آمد كه بگويد: «شادى دلم»، «پاره تنم».

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پيامبرى باز كرده بود كه مى خواست برود سفر و آمده بود زير گلوى او را ببوسد.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پيامبرى باز كرده بود كه پى «كساى يمانى» مى گشت تا در آن آرامش يابد.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى پسرش حسن (علیه السلام) باز كرده بود «جدّت زير كساست، برو نزديك».

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و به حسين (علیه السلام)  خسته از راه آمده، گفته بود «نور چشمم»، «ميوه ى دلم»، «جد و برادرت زير كسايند».

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى على (علیه السلام) باز كرده بود. روى على (علیه السلام)  كه بى تاب مى گفت «بوى برادرم محمد (صلی الله علیه وآله) مى آيد».

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار، يعنى آيا در را روى جبرئيل خودش باز كرده بود؟.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و تنها گليم زير پايش را بخشيده بود.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و گردنبند يادگارى را كف دستهايش دراز كرده بود سمت فقيرى كه از اين همه سخاوت گريه مى كرد.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و پارچه اى كشيده بود روى سرش چون حتى چادرش را بخشيده بود.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و قرص نان را گرفته بود بيرون تا دست هاى مسكينى آن را بقاپد، بعد از گرسنگى روزه ى بى سحرى چشم هايش سياهى رفته بود.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و قرص نان شب بعد را به دستهاى يتيمى سپرده بود. و باز به اسيرى.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و به صورت شرمنده ى زنى كه براى بار دهم سؤالى را مى پرسيد لبخند زده بود.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و در را براى مردش باز كرده بود كه باز با دست خالى از راه مى رسيد و نگفته بود كه چند روز است غذايش را به بچه ها داده و خود نخورده است.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بر همين ديوار و در را روى چشمهاى خيس على باز كرده بود، روى مردى كه جانش و برادرش را از دست داده بود.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بر همين ديوار و شنيده بود همسايه ها بلند، طورى كه بشنود، مى گويند: على! او را ببر جايى دور از شهر، گريه هايش نمى گذارد شب بخوابيم.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بر همين ديوار و به بلال كه ساكت و محزون آن پشت ايستاده بود، گفت: «دوباره اذان بگو، من دلتنگم».

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده به همين ديوار و در را روى على باز كرده بود كه مى آمد تا براى سالهاى طولانى خانه نشين باشد.

ايستاده بود پشت همين در، تكيه داده بود به همين ديوار و گفته بود «نمى گذارم ببريدش».

ايستاده بود درست پشت همين در  تكيه داده بود درست بر همين ديوار كه...!

 

  

بيستم جمادى الثانى: تولد حضرت زهرا (علیهاالسلام) 

 

برگ، برگ، برگ بياوريد!

«فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ»[25]؛

پس چون از آن درخت خوردند، زشتى هايشان برايشان آشكار شد؛ پس بر آن شدند كه از برگ درختان بهشت خود را بپوشانند.

درخت ها، سايه در سايه، چتر در چتر، جوى ها دل در هم، بوته ها سر در سر... و ما رد شديم. مرغ ها، ترانه  در ترانه، رودها زمزمه در زمزمه، بادها هاى در هو... و ما رد شديم. فرشته ها بال در بال، حورى ها دامن در دامن... و ما رد شديم. همه بسته در نطفه اى، نطفه در آدم. دست برديم. ما همه بسته در نطفه اى، نطفه در آدم. سيب يا گندم؟...

رميدن تصويرها، گسستن سايه ها، گريز جوى ها، ترك زمين، تفتيدن خاك، بيابان... رسيديم. هان! اين زمين، بهشت را بلعيده بوديم.

پوشش ها فرو ريخت. تن پوشى كه بخشيده بودند، گرفتند. عريانى! ناگهان فقط ما بوديم و برهنگى. هيچ باقى نبود؛ حتى لايه اى. عريانى بى حد و مرز. از ما فقط سگى مانده بود؛ خوك، مار و روباه و سوراخى نبود. بيابان پناهى نداشت. برگ، برگ، برگ بياوريد! و بزرگى هيچ برگى براى پوشاندن تمامى يك سگ، يك حيوان، كافى نبود.

تو زشت شده بودى. براى توصيفت كلمه نداشتم. كلمه هاى من از جنس بالا بودند. تو هم براى من كلمه نداشتى. فقط فهميدى كه شبيه هيچ چيز بهشت نيستم و فكر كردى اين يعنى زشت. بايد از هم فرار مى كرديم ولى تنهايى بيابان آن قدر وسيع بود كه يك لحظه ترديد كنيم. گفتم: «بيا با هم باشيم!» گفتى: «نيشم مى زنى.» گفتم: «تا بيايم بزنم، تو مرا پاره كرده اى!» به سياهى غليظ روبه رو خيره شدى: «مى شود با هم باشيم؟»

از كتاب فروشى كه زدم بيرون، ديدمت. توى ايستگاه اتوبوس، ايستاده بودى. سرت پايين بود و داشتى با پيش و پس كردن كفش هايت روى آسفالت داغ طرح مى كشيدى. توى اين ميدان شلوغ كه غلظت عبور آدم ها از دود هم بيشتر بود، چطور شناخته بودمت؟ نمى دانم! لابد همان طور كه تو تا سربلند كردى از دور مرا ديدى.

گفتى: «ما دو تا چند وقت است هم را نديده ايم؟» گفتم: «از سيب تا حالا! هنوز هم پى برگ مى گردى؟» تلخ خنديدى: «برگ اندازه من؟» و به عبور آدم هايى كه بين مغازه ها و تاكسى ها لول مى خوردند خيره شدى. گفتى: «هيچى يادشون نيست. انگار نه انگار. روح لخت را با خودشان راه مى برند.» گفتم: «چشم، زود اهلى مى شه. راحت مى شه رامش كرد. به هم عادت كردن.»

صدايت ضعيف شد. زمزمه اى شد كه لاى بغضى گير افتاده باشد: «ولى من هنوز مى بينمش. هنوزم عادت نكرده ام. هيبت لعنتى! پشت هيچى نمى شه قايمش كرد. هر چى مى اندازى روش مى ره كنار.»

گفتم: «منم خسته ام. مى شه كارى كرد؟»

اتوبوس آمده بود. با صف رفتى جلو و از آن جلو داد زدى: «يه چيزايى شنيدم.» دويدم پى ات ولى از پله ها رفته بودى بالا. صبر كردم تا پنجره را باز كردى و سرت را آوردى بيرون. گفتى: «من و تو كه عادت نمى كنيم، بايد بريم دنبال لباس. چيزى كه بپوشاندمان.» گفتم: «نشونى دارى؟» گفتى: «فقط يك اسم.» خواستم باز بپرسم. اتوبوس رفته بود. كتابها را توى دستم فشردم. فقط يك اسم!

زنى كل مى كشيد. دف مى زدند. نواى هلهله مى آمد. آواز هماهنگ زنان. رسيده بودم كنار خانه گلى. پشت داده بودم به ديوار داغى كه هرمش داشت ذره ذره بغض منجمدم را آب مى كرد. با خودم فكر مى كردم كاش تو هم بودى. كاش با كتاب هاى من آشتى مى كردى و مى شد از راه آن كلمه ها تو را هم اين جا آورد.

ناگهان ديدمت كه كنارم ايستاده اى، پشت به همان ديوار. ريز خنديدى: «ما هم او مديم ديگه، هر كى از راه خودش. تو با كتاب هات، ما با عشق. فكر كردى همه چى فرمول داره؟» گفتم: «عروسيه!» گفتى: «جانم فداى داماد بى زره.»

بروبر نگاهت كردم، بعد تازه يادم افتاد. يادم افتاد كه پيامبر پرسيده بود: «چه دارى مهر دخترم كنى؟» او سر پايين انداخته بود: «فقط شمشير و شترى آب كش و زره ام.» و جواب شنيده بود: «شمشيرت براى جنگ لازم است، شترت براى آب آوردن. مى ماند زره!» گفتى: «عشق كه هست، مرد زره مى خواهد چه كار؟» يادم افتاد كه او زره را به كفى عطر عشق فروخته بود. با بغض گفتى: «داماد بى زره، عروس كاسه هاى گلى» و يك آن دست هاى پيامبر را ديدم كه بالا رفتند: «خدايا بركت ده قومى را كه بيش تر ظرف هايش گلين است.» بدنت از شوق مى لرزيد. گفتى: «همين حالا در بزنيم.» زنان شعر مى خواندند:

 «فسرن جاراتى بها انها

 كريمة بنت عظيم الخطر»[26]

گفتم: «وسط عروسى؟! ادب هم بعضى وقت ها چيز خوبى است!» گفتى: «ادب مال تو و پا چوبى ها مثل خودت. من دارم مى ميرم از شرم اين عريانى... از فلاكت برهنگى.» صورتت سرخ شده بود. سرم داد زدى: «ديگه طاقت ندارم. هر شب هزار تصميم، هر صبح همان مى شوم كه بودم. همان سگ. طاقت ندارم. مى فهمى؟»

خواستم بگيرمت، به دو رفته بودى. پيچيده بودى توى كوچه. بعد در يك لحظه هر دو با هم ديديمش. كسى را كه پيش از تو به در رسيده بود. كسى را كه پيش از تو، آن جا ايستاده بود. كسى را كه پيش از تو، در زده بود و منتظر بود. ديديمش كه چيزى را از لاى در گفت. تو مات همان وسط مانده بودى. كسى كل كشيد. همهمه زن ها از خانه بيرون ريخت:

ـ خانم اين يادگارى بود!

ـ اين را براى شب عروسى تان...!

ـ لباس ديگر كه نداريد. همان پيراهن كهنه قبلى؟ مگر مى شود؟

ـ بگذاريد بروم دنبالش، خانم! عروس با لباس كهنه شگون ندارد.

بگذاريد...

من و تو فقط مرد را مى ديديم. زخم عميق عريانى و شرم سال ها نفس كشيدن بى تن پوش را كه آهسته از صورتش محو مى شد. آن دورها دف مى زدند. هلهله مى كردند. مرد لباس را به صورتش چسباند. من و تو طاقت نداشتيم بعد از آن لحظه را ببينيم. من و تو از لرزه هيجان كبود شده بوديم. من و تو، از همه سال هاى پيش، حتى از اولين لحظه، انگار عريان تر شده بوديم. من و تو دست هايمان را حلقه كرديم دور خودمان، دور روحمان، و به خود پيچيديم. مرد از كوچه دور شد. من و تو مثل تكه سنگ هاى سردى روى خاك ولو شديم. درست مثل روز اول. حتى هم ديگر را نمى توانستيم نگاه كنيم. زنان شعر مى خواندند:

«فسرن جاراتى بها انّها

 كريمة بنت عظيم الخطر»

هنوز سنگينى هواى گرفته سالن سمينار توى سرم بود. خواستم از آب سردكن كنار پياده رو يك مشت آب بپاشم به صورتم، صداى تو از پشت از جا پراندم: «خسته نمى شيد شماها! هى حرف، هى سخنرانى. بيا سينه اى بزن، نوحه اى دم بگير.» خنكاى آب، سنگينى هوا را آهسته از صورتم شست. گفتم: «باز ما به هم رسيديم. عجيبه. نه؟» كتيبه بلندى را كه دستت بود باز كردى و سرش را دادى به من: «مال روضه ى فردا شبه، بايد ببنديم بين اين دو تا تير چراغ.» پرسيدم: «هنوز اميدوارى؟» براق شدى تو چشم هام: «ما هر دو تا ديديمش. مردى كه از كوچه رفت، گرفته بود. واقعا گرفته بود.»

اين بار كوچه خلوت بود. صدايى نمى آمد. آهسته ديوار را دور زدم تا خود را به در برسانم. از سه گوش ديوار كه رد شدم تو را ديدم كه پيش از من رسيده بودى. هيچ نگفتيم. هر صدايى، هر حرفى ممكن بود حرير اين خيال را چروك بيندازد. فقط نگاه كرديم در چشم هم ديگر. تقه زديم و عقب رفتيم... نفس ها حبس.. در باز شد.

من مى خواستم بگويم: «گرسنه ام» تو مى خواستى بگويى: «عريانم» من زبان بگيرم: «فقير!» فقط گريستيم. در گاهى خيس شد. در نيمه باز بود. تاول هاى راه طولانى روى پاهايمان تركيده بود. زخم ها سرباز كرده، خون و چرك و خاك راه دراز ريخت روى درگاهى. چه جايى را آلوده كرده بوديم... چه جايى را. از شرم عقب رفتيم.

تو آمدى بگويى: «هيچ درى نمانده كه نزده باشيم». ترسيدى صدايت، صداى حيوانى باشد. من از پشت پرده اى كه در نسيم تاب مى خورد دور مى شدم تا جانورى پيدا نباشد؛ اما زانوانم از گرسنگى طولانى، از خستگى لرزيدند. خواستم بيفتم، چنگ زدم به پرده، تو فكر كردى حتى عوعوى مظلومانه سگى! صدايت را رها كردى تا از حنجره بيرون بريزد و فكر نكردى كه ناله ات شايد شبيه چه باشد.

در نيمه باز بود. در گاهى خيس. ما هر دو خيره مانده بوديم. گفتى: «دارد آويز را از گردن خودش باز مى كند.» آمدم بگويم: «خيالاتى» آويز ازلاى پرده آمد بيرون و در هوا تاب خورد. رشته اى جواهر. چيزى براى آويختن به گردن! يك سرش دست او بود، فقط مانده بود كه ما بپريم و سرديگر را بگيريم.

ما مات، ما مبهوت بوديم. گرسنگى در يك لحظه انگار تمام قوتمان را گرفته بود. فكر كرديم دست اگر پيش ببريم تا بگيريم شايد به جاى دست، سمّ جانورى را ببيند. جلو اگر برويم چرك مى پاشد روى پرده. بو! بو را چه كنيم؟ بوى عفونت زخم هاى عميق عمر! تاب اگر نياورد چه؟ دست اگر پس بكشد؟ اين شد كه همان طور مانديم و هيچ به فكرمان نرسيد اگر شانه به شانه هم بدهيم، قوّت دو شانه، شايد جرئت دست ها بشود.

در نيمه باز است؛ سال ها است. در گاهى خيس است؛ سال ها است. رشته ى آويز از لاى پرده آمده بيرون، در هوا تاب مى خورد. سرش دست او. فقط مانده ما دست پيش ببريم تا سر ديگر. ما هر دو تا آن جا هستيم؛ سال ها است.

تو پشت ديوار پنهاه گرفته اى، رشته را نگاه مى كنى، سينه مى زنى، اشك مى ريزى و نوحه مى خوانى. من نشسته ام همان جا رو به روى در و روزى هزار بار در دفترم مى نويسم: «گردنبند او عريانى را مى پوشاند، فقير را بى نياز مى كند و گرسنه را سير.» فقط مانده ما دست پيش ببريم و سر ديگر را بگيريم. ما دو تا آن جا هستيم و هيچ به فكرمان نمى رسد شانه به شانه هم بدهيم تا قوت دو شانه شايد جرئت دست ها بشود!

 

 

سيزدهم رجب: تولد حضرت على (علیه السلام) 

 

حراج گنج

روى شيشه نوشته «قيمت ها شكسته شد» ما پشت ويترين صف مى كشيم تا شايد كلاهى يا پيراهنى را ارزانتر از آنچه مى ارزد بفروشند. صف مى كشيم و نوبت مى گذاريم. هول مى زنيم. از هر كدام دو تا مى خريم براى روزهاى مبادايى كه گاهى اصلاً نمى آيند.  مردى گنجى را حراج كرده است. گنجى را بى بها مى فروشد. گفته لازم نيست چيزى بدهيد يعنى اگر گفته بود لازم است، ما چيزى در خور اين معامله نداشتيم. گفته فقط ظرف بياوريد. ظرف!

حجمى كه در آن بشود چيزى ريخت. گنجايش گنج. هيچ كس نمى آيد. هيچ كس صف نمى بندد. مرد فرياد مى زند: «كَيْلاً بِغَير ثمنٍ لَوْ كانَ لَهُ وعاء؛ بى بها پيمانه مى كنم اگر كسى را ظرفى باشد»[27] و ظرف نيست و گنجايش گنج در هيچ كس نيست.  ما از كنار اين حراج بزرگ، خيلى ساده مى گذريم و مى دويم سمت جايى كه جورابى را به نصف قيمت معمولش مى فروشند. ظرف هاى ما، اين دل هاى انگشتانه اى است. چى در آن جا مى شود كه او بخواهد بى بها به ما ببخشد؟

ما به اندازه يك پياله گندم عشق هم جا نداريم. كف دستى دانايى اگر در ما بريزند پر مى شويم. سرريز مى كنيم و غرور از چشم ها و زبان هامان بيرون مى تراود. با ما چه كند اين مرد، كه گنجى را حراج كرده است؟

گم شده ايم. سرگردان در كوچه هاى زمين. نشانى در دست، مبهوت به تمام درهاى بسته نگاه مى كنيم. هيچ كدامشان شبيه درى نيستند كه ما گم كرده ايم. شبيه جايى نيستند كه روزى از آن راه افتاديم و حالا دلمان مى خواهد به آن برگرديم. مرد ايستاده كنار ديوار كوچه. ما گيج و سردرگم از كنارش رد مى شويم. دستمان را مى گيرد. يك لحظه چشم در چشم مى شويم. مى گويد: «كجا؟» مى گوييم: «رهامان كن! پى جايى مى گرديم» مى گويد «من بلدِ راهم، پى ام بياييد، مى رسانمتان» مى گوييم «نه، خودمان مى گرديم، خودمان مى يابيم» مى گويد «اين كوچه، زمين است، نشانى شما اصلاً مال اين طرف ها نيست» مكث مى كند. زير لب مى گويد «من به راه هاى آسمان، داناترم تا راه هاى زمين» «فَلانَا بِطُرقِ السماء اَعلَم مِنّى بطُرُقِ الارض».[28] ما مى گوييم «نه، گمشده ما همين جا لابلاى آدم هاى زمين است». از كنارش مى گذريم و باز گم مى شويم. بيشتر از قبل.

مى گويد «پيش از آن كه بروم، سؤالى بپرسيد»[29]. ما مى خنديم «سؤال؟» كى حوصله دارد چيزى بپرسد. ما همه چيز را مى دانيم. ما اين قدر با اين خاك پست هم عيار شده ايم كه همه فراز و فرودهايش را مى شناسيم. همه تپه ها و دره ها را. مرد مى پرسد «مگر همه جهان همين خاك است؟» مى گوييم «براى ما، بله» و تا بخواهد چيزى بگويد مى خنديم. يكى مان به مسخره مى گويد «تو اگر دانايى موهاى سر من را بشمار» و چشم هاى مرد به اشك مى نشيند.

مرد، خبر بزرگ است. نباء عظيم.[30] و ما عادت داريم خبرهاى بزرگ را تكذيب كنيم و دل ببنديم به خبرهاى كوچك. به اين كه امروز چى ارزان شده؟ يا در كدام اداره ميز مى دهند يا... ما خبر بزرگ را تكذيب مى كنيم. على را. نبأ عظيم را باور نمى كنيم و على مجبور مى شود نفرينمان كند. چه نفرينى. خدايا مرا از اينها بگير. از اين بالاتر، نمى شد چيزى گفت. مردمى كه بودن او را نمى فهمند، بايد به نبودنش گرفتار شوند. مى گويد «خدايا من از اينها خسته ام، اينها از من. مرا از اينها بگير»[31] و ما تا ابد، در تاريكى بعد از اين نفرين دست و پا مى زنيم.

 

 

بيست و هفتم رجب: مبعث پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) 

 

در گريز از صداى «ب»

راهش را ياد گرفته ام. همين كه صداى «ب» مى آيد سرم را مى كنم توى لجن. خيلى سخت نيست. جورى سرم گرم مى شود كه بو و گندش را اصلاً نمى فهمم. كرم ها، بچه قورباغه ها، وزغ هاى بزرگ، بقيه ى آن ها كه سرشان را مثل من كرده اند تو. كم كه نيستيم. اهالى مانداب! خيلى زياديم... تا چشم كار مى كند و گوش مى بيند... اهالى مانداب!

خودت كه بهتر مى دانى، از همه ى آن چه آفريده اى عاقل ترم. زرنگ تر! تا حس مى كنم نزديك است كه بگويى «بخوان»، نزديك است كه صدا برسد، كه نسيم بوزد، كه باد بر شانه هاى من فرود آيد، سرم را مى كنم آن تو! زرنگى را سير مى كنى؟ مى دانم كه صدا به آن جا نمى رسد و گرنه كرم ها كرم نمى شدند و اين همه وزغ؟!

مى خواهى بگويى «بخوان» و من پيش از آن كه واژه را تمام كنى، در آغاز كلمه ات مى گريزم. پى ام مى گردى كه مبعوثم كنى و همه ى غارهاى تنهايى از حضورم خالى اند. حرايى نيست كه بشود مرا در آن برانگيخت. عنكبوت هياهو بر سردر همه ى تنهايى هاى من تار تنيده است و من روزها است سال ها است به نام آن كه مرا آفريد هيچ نمى خوانم.

تلفن! حرف مى زنم...ساعت ها. با يكى كه اصلاً برايم مهم نيست چه مى گويد. حتى مهم نيست چه مى گويم. حرف هايى كه نمى خواهيم بزنيم. از هر درى. حرف هايى كه فقط براى نشنيدن صداى «ب» خوب اند.

پيتزا، رستوران، كافه، سوپر... تنوع زياد شده؛ اصلاً همين كه پاى قفسه ها بايستم و همه را ببينم و يكى را انتخاب كنم، خودش كلى از وقت را گرفته. مى شود ليس زدن بستنى و گاز زدن بلال را بيش تر طول داد، جوك هاى بيش ترى گفت. خيلى كارها مى شود كرد. من كه ديگر مثل قديم ها ساده نيستم كه يك جا بنشينم تا آن حزن عميق مثل مه بيايد و روى دلم را بگيرد و بعد... من حالا ديگر خيلى كارها بلدم.

كنار جوى ها و رودها پى نگاه خيره ى من به زلال آب مى گردى تا آن تلنگر بزرگ را به روحم فرود آرى؟ من كه گفتم زرنگ شده ام. كنار رودخانه ها فقط اجاق مى سازم، گوشت كباب مى كنم و به دندان مى كشم. زلال آب؟ «هه! هه!» من واقع گرا شده ام رها از اين حس هاى شاعرانه. منتظرى من با حسرت به كوره راه هاى بى سرانجام نگاه كنم و از شوق رفتن پر شوم تا بگويى كه چى گم كرده ام؟ نه! گذشت آن روزها!

من حالا در ابتداى كوره راه مى ايستم و به بنگاهى محل مى گويم: «چقدر خرج بر مى دارد اگر بخواهم سنگ ها را از اين راه باريك بالا ببرم؟ آن بالا مى خواهم ويلا بسازم!»

منتظرى كه دلم تنگ شود، بغضم بگيرد، اشكم بريزد، سرم را بكوبم به ديوار، بنالم:

من كه ملول گشتمى از نفس فرشتگان

 قال و مقال عالمى مى كشم از براى تو؟

اين كارهاى قديمى ها بود. من اصلاً نمى گذارم دلم تنگ شود. براى چى الكى ناله كنم؟ من خودم شده ام قال و مقال عالم. راحت! ديگر لازم نيست چيزى را بكشم. شدم خودش. شيرجه زدم تويش. تا ته ته! زور است؟ نمى خواهم رنج بكشم. مى دانم كه شنيدن آغاز رنج است. «اى انسان تو رنج مى كشى به سوى من، رنج كشيدنى»[32] پس نمى خواهم بشنوم. همين جا مطلب را روشن كنم: من مى خواهم دانه ى توى خاك باشم و همان جا بگندم. در آمدن از خاك سخت است؛ رنج دارد. به همين دليل من هوس آفتاب و عطش نسيم را در خود كُشته ام. دست از سرم برداريد.

بنده، خودم نگارى شده ام كه نگو و نپرس. هى مى روم مكتب و هى خط مى نويسم. به همه هم مى گويم: «دنيا يعنى همين! مكتب و خط، غمزه و اين چيزها قديمى شده! حالا اگر سير نمى شويد و مرتب حس مى كنيد چيزى كم است لابد كم خط مى نويسيد، بيش تر برويد مكتب! نفس عميق بكشيد، دوش آب سرد بگيريد. سعى كنيد به خرافاتى مثل غمزه و الهام و اين حرف ها فكر نكنيد.»

و باز تو مرا مبعوث مى خواهى! برانگيخته! رسول اقليم كوچك خودم، و باز من مى گريزم. از تمام آن چه مرا به نام تو مى خواند. من مى ترسم. من از لرزش بعد از فرود واژه مى ترسم.

از حرا فرو آمد. به خانه رفت. گفت: «برد بياوريد تا خود را بپوشانم» مى لرزيد، و مى لرزيد، چنان كه بيد در باد. باز صدايش كردى: «اى جامه به خود پيچيده! برخيز!»[33]

من مى ترسم. از لرزش بعد از فرود واژه مى ترسم. از اين كه ديگر نگذارى لاى جامه هاى به خود پيچيده ام بمانم. از اين كه بخواهى برخيزم. من مى خواهم بخوابم. لاى لايه هايم. من از برخاستن مى ترسم.

تو مرا مبعوث مى خواهى. برانگيخته! رسول اقليم كوچك خودم! و من مى گريزم، از تمام آن چه مرا به نام تو مى خواند.

 

 

نيمه شعبان: تولد حضرت مهدى (عج)

  

آقاى ساربان جوان!

يك جور نگرانى مثل خوره افتاده توى ما كه نكند شما به كل ما را فراموش كرده ايد. ببينيد آقا! ما اين جا هستيم! اين جا. قضيه ى ما را يادتان هست؟ يك قرارى بود كه شما جلو برويد و ما پشت سرتان راه بيفتيم و اين حرفها... يادتان هست؟

حتما اين هم خاطرتان هست كه شب رسيديم بيابان؟ از بخت بد شايد مهتاب كه بماند، يك ستاره هم نبود. ابرها چفت هم، ظلماتى درست كرده بودند؛ غليظ، تو در تو. چشم، چشم را نمى ديد. چنگ مى زديم به رداى هم كه يكهو جانمانيم؛ چون گم اگر مى شديم ديگر واويلا بود.

لرز هم گرفته بوديم، چه جور. عين جوجه ى يك روزه كه پر و بال مادرش را پيدا نكند مى لرزيديم. لاكردار، يك سرمايى شده بود؛ انگارى رفتيم سرزمينن يخ بندان. سوز مى زد توى چشم و چال آدم.

هيچ كى هم نبود. رهگذرى، خاركنى، مسافرى... هيچ. فقط باد بود. هى هو مى كشيد و هماورد مى خواست. بوته ى خارها را بلند مى كرد و دير مى جنبيديم مى كوفت توى سر و رويمان. مثل يك زن بيابانى دور خودش مى رقصيد و شن مى پاشيد هوا. شن ريزه لاى دندان ها قرچ قرچ مى كرد.

هى يكى مى افتاد زمين. صف مى ايستاد تا آه و ناله اش را بكند و پا شود. تا يكى ديگر. شما گفتيد: «اين طور كه نمى شود، جلوى پايتان را هم نمى بينيد». راستى هم نمى ديديم. پا كه مى گذاشتيم، اصلاً نمى فهميديم كجا است. خار است، خاك است، سنگ است... ولى شما مثل ما نبوديد... چه جور آدم كف دستش را مى شناسد؟ شما همچين رهوار مى رفتيد كه خيال كن كوره راه ها، شيار كف دستتان هستند. بلد راه بوديد آقا، چه بلدى.

بعدش يك تپه ى ماهورى، چيزى پيدا شد. ما منتظر دستور و حرف شما ديگر نشديم. همان جا وا رفتيم. مثل شله اى ولو شديم. شما هى دور ما چرخ زديد. رفتيد اين ور - آن ور. دلتان شور ما را مى زد. كه ما تا صبح آيا دوام مى آوريم يا نه؟

يادآورى اش البته شرمندگى است، ولى چه مى شود كرد؟ اول زير لبى، بعد كه رويمان باز شد، بلند بلند، شروع كرديم به ايراد بنى اسرائيلى گرفتن. يك چيزهايى شبيه اين كه: «ما را برگردان پيش فرعون، آن جا خوش تر بوديم». «يك چيز بده همين جا بپرستيم، خداى تو خيلى دوره». حتى اشتباه نكنم، آخرش يكى مان درآمد و گفت: «تو و خدايت بريد جلو، كارها را كه كرديد، بياييد دنبال ما».

شما بدتان نيامد كه هيچ، ول كن هم نبوديد. ناز خريديد. وعده داديد... دستمان را كشيديد. دورمان راه رفتيد، تا بلكه ما به «رفتن» رضا بدهيم. يادم نمى آيد يك بار گفته باشيد. «اَكه هى! ساربان يك مشت عليل و ذليل شدم». حتى نشستيد براى پاهاى تاولى مان گريه كرديد، گفتيد: «يك جورى بايد گرمتان كرد.» گفتيد: «اگر بشود كارى كرد جلوتان را ببينيد!»ما فقط گوش مى كرديم. پشت آن تپه، كرخ و مات نشسته بوديم و مثل گنگ ها، شما را ديد مى زديم كه دست سايبان چشم مى كرديد. نگران، افق دور بيابان را مى ديديد و با دلهره مى گفتيد: «اين جا، يخ مى زنيد!» «اين جا، گم مى شويد!» «اين جا، مى ترسيد!» راست هم مى گفتيد، ولى ما ديگر حوصله ى تأييد هم نداشتيم. همه ى جل و پلاسمان را پيچيده بوديم دورمان. فقط چشم هامان پيدا بود. آن هم نيمه باز و خمار. اولش چرت هاى نيمه كاره زديم، بعد ديگر راستى نديديمتان. صداتان البته تا چند وقتى مى آمد توى گوشمان. التماس مى كرديد: «نخوابيد، حالا نه، حالا نه.»

من يكى كه آخرين صدايى كه از گلوتان شنيدم فرياد بود. داد مى كشيديد: «من يك آتش مى بينم». توى همان خمارى با خودم گفتم، لابد شما فكر كرديد ما ساده ايم. به هواى يك آتشى آن دورها چشممان را دوباره باز مى كنيم و از اين سكر كيفورى مى آييم بيرون، ولى نه. ما سنگين خوابيده بوديم. رفيقمان مى گويد: «شما بعد گفتيد مى روم شعله بياورم». گفتيد: «بايد گرمشان كنم». گفتيد: «نور باشد، همه چى درست مى شود». ما لاى خرناسه ها توى دلمان گفتيم: «طفلك ساربان جوان». گفتيم: «چرا دل نمى كنى از ما، بابا راه خودت را برو ديگر.»

صداى پايى نشنيديم كه بفهميم رفتيد به كدام طرف يا چه كار كرديد؟ داشتيم هفت تا پادشاه و هفت تا دولت را خواب مى ديديم. نصفه هاى شب، ولى پريديم. دندان ها از سرما كليد، يك نرمه يخ روى مو و ابروهامان. ديديم نيستيد. پتو، ردا و لباس هاتان را انداختيد روى پاهاى برهنه ى ما و رفتيد. ديديم با دست هايتان دورتادور، تپه هاى شنى درست كرديد كه شغال ها ما را ديرتر ببينند. شتر خودتان را زانو زده، كرده بوديد حائل ما كه نكند طوفان شن بيايد يا گردبادى. حتى تكه نان ها و ته مشك آبتان را هم گذاشته بوديد كنار دستمان.

گفتيم حتماً جايى همين دور و بر هائيد، ولى نبوديد. نه يك قدم، نه ده قدم دورتر. فقط چيزى كه بود، يك رگه ى مهتاب از آن ابرهاى تو در تو زده بود بيرون كه مى شد با همان باريكه ى نور، رد پايتان را پيدا كنيم. چهار دست و پا، وحشت زده افتاديم روى رد. رد پا رفت تا يك بوته ى گزنك، بعد جلوتر، جلوتر و ناگهان قطع شد. ته يك جفت نعلين، آن جا روى خاك بيابان، رفته بود فرو، نعلين هايتان. گفتيم حتماً خواستيد بدويد. نعلين ها را هم كنديد و به دو رفتيد كه شعله را برامان بياوريد، ولى ردى از پاهاى برهنه نبود. هيچى نبود. همه چيز همان جا روى نعلين ها تمام مى شد.

فكر مى كنيد ما الان كجاييم؟ همان بيابان. همان شب. وحشت زده و يخ كرده كنار رد شما كه يك هو تمام شده؛ همين. نشسته ايم اين جا و باريكه اى نور از پشت توده ى ابرها افتاده توى صورتمان.

آقاى ساربان جوان! يعنى ممكن است ما را يادتان رفته باشد؟

 

 

اول رمضان: آغاز مهمانى خدا

 

قفسم را مى گذارى در بهشت

قفسم را مى گذارى در بهشت[34]، تا بوى عطر مبهم دوردستى مستم كند؛ تا تنم را به ديواره ها بكوبم؛ تا تن كبودم درد بگيرد؛ و درد نردبانى است كه آن سويش تو ايستاده اى براى در آغوش كشيدنم؛ اما من آدم متوسطى هستم و بيش از آن چه بايد، خودم را درگير نمى كنم؛ با هيچ چيز. در بهشت هم حسرتم را فقط آه مى كشم. تن نمى كوبم به ديواره ها كه درد، مرا به تو برساند.

قفسم را مى گذارى در بهشت تا تاب خوردن برگ ها، تا سايه هاى بى نقص درختان انبوه ديوانه ام كند؛ تا دست از لاى ميله ها بيرون كنم؛ تا دستم لاى ميله ها زخم شود و زخم، دالانى است كه در پايانش تو ايستاده اى براى در آغوش كشيدنم؛ اما من آدم متوسطى هستم و خود را درگير نمى كنم؛ با هيچ چيز. در بهشت هم هوسم را فقط نگاه مى كنم و دستم را زخمى هيچ آرزويى نمى كنم.

با من چه بايد بكنى كه به ميله هايم، به فضاى تنگم، به ديواره ها، آن چنان مأنوسم كه اگر در بگشايى پر نخواهم زد؟[35] بال هايم چيده نيست. پايم به چيزى بسته نيست كه نيازى به اين همه نيست. در من خاطره ى درخت مرده است. آبى رنگ امسال نيست و واژه آسمان مرا ياد هيچ چيز نمى اندازد. من صحنه را سال ها است ترك كرده ام.

صحنه آماده بود. گفتى تماشاگران بنشينند. رديف رديف، صف به صف تماشاگران نشستند. رقباى من كه پيش از من براى نقش اول انتخابشان كرده بودى و نتوانسته بودند و نكشيده بودند، نشستند. چشم دوختند به صحنه و من پشت پرده چه حالى داشتم.كوه ها سر در هم پچ پچ كنان، درياها دامن در دامن غرش كنان، فرشته ها بال دربال و آسمان آن بالا... نخوت از چشم هايشان مى باريد و هيچ كدام باور نداشتند كه كسى بتواند؛ كه كسى نقش اول باشد. وقتى كه آن ها باخته اند، وقتى كه آن ها كنار رفته اند.

گفتى: «وقتش نزديك است؛ آماده باش!»  گفتم: «نه تنها من، نه فقط آن ها كه آن سويند، تو حتى خودت هم مى دانى كه مى افتم، وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً[36] گفتى: «مى دانم آن چه نمى دانند[37]، آماده باش!» يادم هست گريه مى كردم. شايد براى اولين بار. گفتى: «پرده بالا رفته است.» و من هنوز گريه مى كردم.

كوه گفت: «اين كوچك؟» آسمان گفت: «اين فرودست؟» فرشته ها گفتند: «خون مى ريزد!»[38] و تو حتى خودت گفتى: «اين ستمكار نادان!»[39] و رقباى من همه خنديدند. من ايستاده بودم آن وسط. رو به روى همه ذراتى كه براى من آفريده شده بودند و كنجكاوانه سرك مى كشيدند تا بدانند چرا برترم. ايستاده بودم آن وسط و خيلى ترسيده بودم. خودم حتى نمى دانستم ظالم و خون ريزم، فراموشكار و عجول يا آن چيز ديگرى كه فقط او مى داند. ايستاده بودم تا روح دميده در من را تماشا كنند و شرم روى پيشانى ام عرق مى كرد. شرم نقشى كه مى دانستم توانش در من نيست؛ نمايشى كه مى دانستم كار من نيست. لم نجد له عزما در من تكرار مى شد. هزاران بار! و نمى فهميدم چرا با من چنين مى كند اگر دوستم مى دارد. تماشاى حقارت من و فرو افتادنم آيا لذتى دارد؟ و نيشخندهاى تمسخر بود كه از لب هاى ذرات مى باريد. حتى فكر كردم اين بازى است.[40] فكر كردم من مهره ى بازى شده ام، براى اين كه بخندند، براى اين كه... و نبود و صدايت آمد كه گفت: «بار را بگذاريد»[41].

ناگهان شانه هاى خردم سنگين شد. نفس در سينه هستى حبس بود. لب ها روى نيشخند، همان طور خشك شده بودند و من آن زير، آن پايين، رنجى سترگ را عرق مى ريختم. زانوانم آماده ى تاشدن بودند و فرو افتادن. گفتى: «حالا بيا!» نمايش آغاز شده بود و نقش من ـ نقش اول ـ همين چند گام بود كه بايد بر مى داشتم. حتى ايستادن با آن فشار روى گرده ها ناممكن مى نمود چه برسد به پيش رفتن.

تو گفتى: «بيا» و عجيب بود كه گفتم: «لبيك!» راه افتادم كه بيايم و همان لحظه زانوانم شكست و خاك را لمس كرد و خاك را لمس كردم. ذرات خيره خيره مرا مى پاييدند. نفس در سينه هستى حبس بود. افتاده بودم آيا؟ تمام بود؟ رد شده بودم يا هنوز نمايش دنباله داشت؟ زانوانم را آهسته از خاك جدا كردم. دوباره برخاستم و بار هنوز آن جا بود؛ روى شانه هاى ترد من! عجيب بود؛ تا ايستادم نيشخندها محو شد، نفس ها آزاد شد و ذرات فرياد زدند: «تبارك الله احسن الخالقين!»[42] فريادشان از صداى شكستن استخوان طاقت من زير ثقل بار بيش تر بود.

من گيج بودم. كجاى اين منظره رقت آور اين همه با شكوه بود كه بر چشم ها و لب ها حيرت و تحسين نشسته بود؟ عجيب بود كه تو دوباره گفتى: «بيا!» عجيب بود كه دوباره گفتم: «لبيك!» و باز مثل مورچه اى زير سنگينى نانى بزرگ تر از دهان خودش، افتادم و برخاستم. باز همهمه شد؛ باز گفتند: «تبارك الله!» من لاى همهمه ها صدايت را شنيدم كه به همه شان گفتى «اين بود آنچه مى دانستم.» و گيج تر شدم. افتادنم را مى دانستى يا برخاستنم را؟ نقش اول نمايشت همين بود؟ همين كه با اين كه مى دانم كه مى شكنم بار را بر مى دارم؟ همين كه مى افتم و باز برمى خيزم؟ همين كه با تن نحيفى كه هيچ تناسبى با كوه ندارد مى گويم لبيك؟ همين شكوه رنج سترگ من؟ تماشاچيان هنوز نشسته اند؛ درست همان جا؛ ولى من صحنه را سال ها است ترك كرده ام... گريخته ام. آخرين بارى كه افتادم روى خاك ديگر برنخاستم. تو مدام صدايم مى كنى كه بيايم جلو... كه اين صحنه را تمام كنم؛ ولى من...

رمضان كه مى شود صدايت را بلند مى كنى؛ بلند و بلندتر. من بيش تر و بيش تر پشت پرده پنهان مى شوم. تو هر رمضان قفسم را مى گذارى در بهشت تا هوس كنم، ولى من... چرا رهايم نمى كنى؟ مى خواهم بچرم؟...

من هيچ مولاى كريمى را بربنده زشتكارش صبورتر از توبر خودم نديده ام![43]

 

 

بيست و پنجم شوال: شهادت امام جعفرصادق (علیه السلام) 

 

تمام دلخوشى من!

دوستان خدا، تمام دلخوشى من، به نامهاى شماست. نه از رفتارتان چيزى در من هست، نه از باورهاتان. از آن يقين عميقى كه شما را استوانه هاى زمين مى كند در من اثرى حتى نيست. تمام رابطه ى من با شما به اسمهاتان بند است. به نخ نازك كلمه.من فقط همين را درخودم سراغ دارم كه وقتى اسمهاتان مى آيد جوريم مى شود. يك جورى كه مثل اول عشق است. مثل وقتى است كه از كسى يك خاطره ى خيلى خوب داريد والبته من با همين نخ خيلى خوشم.

وقتى فكرش را مى كنم كه مى شد اسمهاتان را ندانم، مى شد هيچ طوريم نشود. از تكرار واژه ى ـ حسين (علیه السلام)  ـ. مى شد دلم نخواهد بزنم به سر و سينه. وقتى اين فكرها را مى كنم مى گويم: «عجب نخى.»

البته اين وضعى كه من هستم حسودى و ترس دارد. حسودى به آن ها كه شما برايشان فقط يك واژه نيستيد. وقتى بودن و نبودن اسمهاتان اينقدر فرق مى كند پس بود و نبود نورتان و خودتان درون كسى؟ واى چه اتفاقى مى شود؟

ترس هم كه معلوم است دارد. وقتى تمام زندگى معنوى آدم به رشته ى به اين نازكى بند باشد. يك روز، فقط اگر يك روز، اين ريسمان نازك عشق را موريانه اى بپوساند، ما به كجا پرتاب خواهيم شد؟

به ابديت لايزال نيستى؟به ناكجاى بى وجود؟ خلاء مطلق؟

حال من، مثل غارى است كه قبلاً دهانه اى به روشنايى داشته، دهانه اى كه از آن نور و گرما مى ريخته تو و لجن ديواره ها و كپك زمين را مى خشكانده است.

ولى حالا سنگهاى خود ساخته ام تمام مسير عبور نور را بسته اند. شده ام غار بى منفذ. و البته غار بى منفذ كه اسمش غار نيست، شكافى توى زمين است. هيچ كس هم نمى فهمد كه روزى غار بوده، چون حالا مدفون زير سنگهاست. تنها فرقى كه بين من با خاك و سنگ اطرافم مانده، اين است كه پيش از بسته شدن دهانه ى روشناييم، كسى نامهاى شما را انگار در من فرياد كرده است. فرياد كرده «محمد (صلی الله علیه وآله) »، «على (علیه السلام) »، «فاطمه (علیهاالسلام) »، «صادق  (علیه السلام) »، «رضا (علیه السلام) ...». الآن من مسدود شده ام ولى نه كه غار بوده ام هنوز اين نامها در من تكرار مى شود. پژواك اسمها لاى ديواره ها و سنگهام مانده. تنها بارقه ى اميدى كه حالا هست همين است كه رهگذرى از اين جا بگذرد و پژواك اين نامها را از زير صخره ها بشنود، سنگها را بزند كنار و باز مرا به روشنايى برساند.

تمام دلخوشى من، به پژواك نامهاى شماست. چه شيرين است نامهاتان.[44]

 

 

يازدهم ذى القعده: تولد امام رضا (علیه السلام) 

 

موسيا! آداب دانان ديگراند

ديد موسى يك شبانى را به راه

كو همى گفت اى خدا واى اله

...

ما برون را ننگريم و قال را

ما درون را بنگريم و حال را

موسيا! آداب دانان ديگرند

سوخته جان و روانان ديگرند

با هم راه افتاديم. من بودم و شبان. او مى رفت چارق خدا را بدوزد، روغن و شير برايش ببرد، موهايش را شانه كند. من مى رفتم. پابوس حضرت!

گفت: «حالا كدام حرم برويم؟» گفتم: «فرقى با هم ندارند. همه ى اولياى خدا يك نور واحدند».[45] شبان خنديد: «براى تو فرقى نمى كند كجا برويم؟» گفتم: «نه، نبايد بكند.» گفت: «پس چرا به اسم او كه مى رسى، روى چشمت مه مى گيرد؟ فرق نمى كنند كه؟» لال شدم. مچ گرفته بود. گفت: «تو نور واحد و اين حرف ها سرت نمى شود. درس تو هنوز به آن جا نرسيده؛ اين درس كلاس بالايى ها است. درس تو رسيده به نان و نمك! نان و نمك او را خوردى، به او دل بستى. بين او و همه ى ائمه فرق مى گذارى. نمك گير شده اى.»

شناسنامه را از شيشه ى باجه بردم تو: «آقا لطفا يك بليت براى مشهد!»

مى خواستم قبل از اين كه مشرف شوم غسل كنم. مى دانستم جزو آداب است. دوش هتل آب گرم خوبى داشت. ليف و صابون و كيسه هم بود براى سابيدن؛ اما اين شبان نگذاشت. گفت: «فايده ندارد، اين آب ها چرك ما را نمى شويد. اين لجن ها لِرد بسته. اگر بسابى هم نمى رود.» گفتم: «با اين سرو وضع برويم؟» گفت: «اهل بيرون كردن كه نيستند. معصوم هم كه نمى تواند به رجس[46] نگاه كند. مى بينند الان است كه بارگاهشان نجس شود. دستور مى دهند زود بيايند ما را تطهير كنند كه همه جا را به گند نكشيم. تا مى آيند بشويندمان زود نيت مى كنيم: خدايا ما را از پاكيزگان قرار بده[47] و اين مى شود غسل زيارت!» گفتم: «چه زرنگى!» گفت: «كسى براى ملاقات رود غسل مى كند، عاقل؟» شير آب را بستم. يكى در گوشم زيارت جامعه مى خواند: «ولايتتان زيبامان كرد، چرك روحمان را گرفت، جانمان را شست.»[48]

کفش هاى من و پاهاى برهنه ى او، هر دو به صحن رسيديم. گفتم: «تند نرو! بايد اول اذن دخول بخوانيم. اجازه ى ورود بگيريم.» پاهاى عريانش از شوق رفتن لرزيدند. مبهوت نگاهم كرد. گفتم: «من مى خوانم تو تكرار كن:

آيا به من اجازه مى دهيد اى فرشتگان مقيم در اين درگاه؟

آيا به من اجازه مى دهى اى رسول خدا؟

آيا به من اجازه مى دهى اى آقا، اى على بن موسى الرضا؟»[49]

عصايش را به زمين كوفت: «اين جور ادب ها مال اهل مدينه ى خودشان است. همان ها كه هر روز به درسشان مى آيند؛ دستشان را مى بوسند. ما كه اهل شهرشان نيستيم. ما را كه راه نداده اند. ما اهل بيابانيم. دور از آب و آبادى ولايت! ما اعرابى هستيم. بيابان فراق نشين. اعرابى ادب سرش نمى شود.»

اعرابى به مسجد مدينه آمده بود. چون نياز پيدا كرد، همان جا در مسجد ادرار كرد. صحابه برآشفتند. خواستند او را بزنند. پيامبر آن ها را عقب زدند. فرمودند: «با او مدارا كنيد!»[50]

گفت: «با ما مدارا مى كنند! باور كن.» گفتم: «هيچى نگوييم؟ همين طور برويم تو؟» گفت: «فقط سرت را بينداز پايين و برو تو! به زبان بيابان نشينى، اين يعنى اذن دخول!»

سرش را انداخت پايين و با پاهاى برهنه ى از شوق لرزان دويد طرف حرم. خادم كفش دار زد به شانه ام: «نمره ى كفشِ تو بگير. حواست كجاست؟»

گفتم: بيا سلام كنيم.

«سلام بر تو اى حجت خدا در زمين

سلام بر تو اى صديق شهيد

سلام بر تو اى جانشين خوب و نيكو»[51]

شبان ايستاده بود و طورى غريب، به كلماتى كه از دهانم مى آمدند نگاه مى كرد. طورى غريب! طفلكى، نمى فهميد. حرف ها به زبان او نبود. نگاهش كردم تا شايد او هم سلام ها را تكرار كند. هنوز مات بود... در من؟ يا كنارم؟ نمى دانم! دست روى سينه اش گذاشت: «السلام عليك دوست! سيدى مولاى مهربان!»

ايستاديم گوشه ى ديوار آينه اى. گفتم: «حالا بايد زيارت نامه بخوانيم.» رفتم مفاتيح بياورم. با من نيامد. ماند. همان جا پوستينش را انداخت كف زمين. نشست. سرش را گذاشت به ديوار. زل زد به ضريح. مفاتيح در دست هاى من باز بود. گفتم: «بگو سلام بر تو اى نور خدا در تاريكى هاى زمين!».[52] نگفت. ناگهان با لحن زنى غمگين كه كسى اش مرده باشد نوحه كرد: «از آن بالا بالا ما را انداختند پايين![53] آقا. تاريك بود، چه جور. آن پايين را مى گويم. چشم، چشم را نمى ديد. مثل اتاق كه تاريك باشد، نه! مثل شب رودخانه؛ شايد هم مثل رودخانه ى يك شب. غليظ! دست كه مى برديم جلو، دستمان توى تاريكى گير مى كرد. حتى دستمان را هم نمى ديديم.[54] موج هاى تاريكى هرهر مى ريختند روى هم! ترسيده بوديم آقا. چه جور! خالى بود. دور و برمان را مى گويم. هيچى نبود. نه چيزى كه بشود گرفت، نه چيزى كه بشود رويش ايستاد يا بهش تكيه كرد. مثل بيابان لخت؟ نه! تو بيابان اقلاً زير پاى آدم يك چيزى هست؛ ولى آنجا نبود. حتى زير پاهايمان هم خالى بود.

آقا! تنها بوديم. صداى ناله ى هم ديگر را مى شنيديم؛ ولى هر چه دست مى كشيديم هم را پيدا نمى كرديم. دست هايمان را كشيده بوديم جلو، كورمال، كورمال، دور خودمان مى چرخيديم ودنبال چيزى كه نبود مى گشتم.

بعد همانى شد كه خودتان مى دانيد. صداى شما آمد؛ از پشت تاريكى. اول گفتيد: «سلام!» نمى دانيد چه حالى شديم. از وقتى از آن بالا بالا افتاده بوديم كسى بهمان سلام نكرده بود. صدايتان! صدايتان خيلى آشنا بود؛ ولى هر چه فكر كرديم يادمان نيامد كجا قبلاً شنيده بوديم.

گفتيد: «من اين جايم" اين جا تاريك نيست! من فانوس دارم!»[55] آقا دلمان غنج رفت. داد زديم: «كجا؟ كدام طرف؟» گفتيد: «يك قدم جلوتر!» از ذوق جيغ كشيديم. يك پايمان را بلند كرديم كه بگذاريم جلوتر! يك دفعه گيج شديم. ما مدت ها بود داشتيم مى چرخيديم. حالا ديگر يادمان نمى آمد كه اول به كدام جهت آمده بوديم تو قبل از چرخيدن! نه اصلاً يادمان نمى آمد.

پاى بالا رفته را به كدام طرف بايد زمين مى گذاشتيم كه اسمش جلوتر باشد؟ نمى دانستيم. گفتيم شايد دور بعدى معلوم شود. باز چرخيديم.

اين ها همه را يادتان هست كه، خب حالا يك مطلب كوچك: ما هنوز همان جاييم آقا! تو همان حال ها! داريم مى چرخيم تا شايد دور بعد بفهميم. عجيب است؟ نه؟ باورتان نمى شود؟ هستيم ديگر! درست همان جا! فقط فرقى كه كرده، صداى شما يواش تر مى آيد. هر هر موج هاى تاريكى هم بلندتر شده!

خب، من نيامدم اين جا كه داستان را از اول تعريف كنم. مى خواستم بگويم: آقا! ما فانوس نداريم. خب؟ اين جا هم تاريك است. خب؟ حالا شما هى از پشت آن موج ها بگوييد: «بياجلوتر!» عجب بدبختى اى است. آقا ما نمى دانيم شما كدام طرفيد؟ جلوتر كجاست؟

چه وضع گريه دارى داريم. همين طور دستمان روى تن تاريكى است، داريم مى چرخيم. صداى شما مى آيد. يك پاى ما توى هوا است. اشك هايمان مى ريزند وسط دايره اى كه دورش مى چرخيم.

آقا فانوس را بگيريد بالاتر! همين آقا! من اصلاً آمده بودم همين را بگويم: فانوس را بگيريد بالاتر.

پيرزنى كه كنارم بود گفت: «جوان! اگر زيارتت تمام شده مفاتيح را بده من هم بخوانم» تمام شده بود؟ زيارتم؟... زيارتش؟

چمدان را كه توى كوپه گذاشتم ديدم بقچه اش نيست. گشتم همه جا را. توى ايستگاه نبود. قطار سوت كشيد. پريدم توى كوپه. قطار راه افتاد. سرم را چسباندم به شيشه. از گنبد كه رد شديم يادم افتاد كه جا مانده. همان جا. آن گوشه، زل زده به ضريح.

 

 

اول ذى الحجه: آغاز موسم حج

 

خدا، خانه دارد!

فكر كن از اين ديوارها خسته شده باشى، از اين كه مدام سرت مى خورد به محدوده هاى تنگ خودت. به ديوارهايى كه گاهى خشت هايش را خودت آورده اى.

فكر كن دلت هواى آزادى كرده باشد، نه آن آزادى كه فقط مجسمه اى است و به درد سخنرانى و شعار و بيانيّه مى خورد. يك جور آزادى بى حد و حصر، كه بتوانى دست هات را از دو طرف باز بازكنى، سرت را بگيرى بالاى بالا و با هيچ سقفى تصادم نكنى. پاهات، بى وزن، روى سيّالى قرار بگيرند نه زمين سخت و غير قابل گذر. رهاى رها.

نه اصلاً به يك چيز ديگر فكر كن. فكر كن دلت از رنگها گرفته باشد، از رياها، تظاهرها، چهره هاى پشت رنگها. دلت بى رنگى بخواهد، فضاى شفاف يا بى رنگ.

فكر كن يك حال غير منطقى بهت دست داده باشد كه هر استدلالى حوصله ات را سر ببرد. دلت بخواهد مثل بچّه ها پات را بزنى زمين و داد بزنى كه من «اين» را مى خواهم. و منظورت از «اين» خدايى باشد كه همين نزديكى است. يكدفعه ميانه ات با خداى دور استدلاليّون بهم خورده باشد. آن ها به تو مى گويند «عزيزم! ببين! همان طور كه اين پنكه كار مى كند، يعنى نيرويى هست كه اين پره ها را مى چرخاند. پس ببين جهان به اين بزرگى...، پس حتما خدايى...»

فكر كن يك جورهايى حوصله ات از اين حرفها سررفته باشد. دلت بخواهد لمسش كنى. مثل بچه هايى كه دوست دارند برق توى سيم را هم تجربه كنند. دلت هواى خدايى را كرده باشد كه مى شود سرگذاشت روى شانه اش و غربت سالهاى هبوط را گريست. خدايى كه بشود چنگ زد به لباسش و التماس كرد. خدايى كه بغل باز مى كند تا در آغوشت بگيرد. حتى صدايت مى كند «وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ...» خدايى كه مى شود دورش چرخيد و مثل چوپان داستان موسى و شبان بهش گفت «الهى دورت بگردم». بابا زور كه نيست! من الان يك جورى ام كه دلم نمى خواهد خدايم پشت سلسله ى علّت و معلولها، ته يك رشته ى دور و دراز ايستاده باشد. مى خواهم همين كنار باشد. دم دست. نمى خواهم اول به يك عالمه كهكشان و منظومه و آسمان فكر كنم و بعد نتيجه بگيرم كه او بالاى سرهمه شان ايستاده. خدا به آن دورى براى استدلال خوب است. من الان تو حال ضد استدلالم. خوب حالا همه ى اين ها را فكر كردى. حالا فكر كن خدا روى زمين خانه دارد.

خدا روى زمين خانه دارد و خانه اش از جنس ديوار نيست. از جنس فضاى باز است. بيت عتيق. سرزمين آزادى. تجربه ى نوعى رهايى كه هيچ وقت نداشته اى. حتى رهايى از خودت.

خدا روى زمين خانه دارد. يك خانه ى ساده مكعبى. با هندسه اى ساده و عجيب. مى شود سرگذاشت روى شانه هاى سنگى آن خانه و گريست. حس كرد كه صاحب خانه نزديك است. مى شود پرده ى خانه را گرفت، جورى كه انگار دامنش را گرفته اى.

خانه ى بى رنگى، خانه ى آزاد، خانه ى نزديك، بيت الله. حتى حسرتش هم شيرين است.

 

 

اول ذى الحجه: آغاز موسم حج

 

واى اگر فصل پروانه شدن نرسد

فصل اول: خدا حافظى

مى گويم «خدا بخواهد دارم مى روم حج»

مى گويد: «پاى ناودان طلا مرا ياد كن. حتماها! يادت نرود»

گوشى را كه مى گذارم به همه ى تلفن هايى كه از صبح تا حالا كرده ام فكر مى كنم، هر كسى، يك جايى را گفته كه آنجا يادش بيفتم. پاى كوه صفا، منى، مروه، عرفات...

نصف اين آدرس ها را احتمالاً فراموش مى كنم ولى اين برايم جالب است كه هر كدام اين آدمها، احتمالاً همين جايى كه سفارشش را به من كرده اند سيم شان وصل شده و خدا در آن نقطه عنايتش را بر سرشان باريده و از كل حج، اين نقطه ى پر رنگ برايشان به جاى مانده است.

ناگهان، همان جا پاى تلفن به لرزه مى افتم: من اسم كجا را با گريه خواهم برد، سال آينده وقتى دوستى زنگ مى زند تا بگويد خداحافظ؟ آيا لحظه اى، جايى خواهد بود؟ آيا نقطه ى بارشى، براى من هم هست؟

 

فصل دوم: ميقات

اينجا ميقات است. منزل بال بال زدن كبوتر پيش از پرواز.

نغمه اى همه ى ما را برانگيخته است. در صورى دميده اند. و از خاك، ناگهان رها شده ايم: «هاى! بياييد، بچشيد، طعمى غير از طعم خاك،  هم براى چشيدن هست»

ما ناشيانه دهانهايمان را گشوده ايم و نمى دانيم با اين طعم غريب كه روى زبان روحمان مى نشيند چه كنيم؟ بخنديم يا بگرييم؟ ناشيانه و غريب...، مفاتيح را، همه ى آداب را ورق مى زنيم. آى كتابها! آى اوراد مقدس! كمك! ـ ما نمى دانيم اين جور وقتها چه بايد گفت؟ چه بايد كرد؟

ما از آن دورها آمده ايم. ما به دنياى رنگ ها عادت داريم، از اين بى رنگى، از اين همرنگى، گيج شده ايم. اين بعث از خاك، ما را غريب كرده است. هراسان و تُرد و لرزان شده ايم.

اينجا نقطه ى صفر پروانه شدن است. برگهاى توت، ما را فريب دادند و ما همه ى اين سالها پيله تنيديم. پيله، پيله. جورى شد كه از لابلاى لايه ها نمى شد ما را شناخت و حالا اينجائيم، ما شفيره هاى فربه.

واى اگر فصل پروانه شدن نرسد. واى اگر پيله ها ما را خفه كنند. واى اگر تا ابد كرم بمانيم.

اينجا نقطه ى صفر پروانه شدن است. كسى از بيرون كمك مى كند تا تو رها شوى. نه فقط از لباسهايت. از اسارتهايت. از بندها و زنجيرهايت. شادى پوست انداختن در اين بهار، تو را مست مى كند. پروانه كجا بودى؟ چه ديرآمدى؟ تو از اول قرار بود فقط دور اين بام و در بگردى.

 

فصل سوم: لبيك

چطور قرار است بگويم «بله» وقتى در تمام عمرم بر هيچ تصميمى استوار نمانده ام؟ مرا مى گذارد روبروى همه ى ذراتى كه نمى دانند چرا من از آن ها برترم و نمى دانند چرا براى من آفريده شده اند، بعد از من مى خواهد كه روبروى همه شان ـ كوه و دريا و بيابان ـ فرياد بزنم: «بله»، آن هم وقتى كه خودش مى داند من زير اين بار مى شكنم و تاب نمى آورم: «لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»

شايد كل ماجرا همين است. همين گفتن و بار بر دوش گرفتن، تاب آوردن، شكستن و بعد دوباره برخاستن. دوباره «امانت»! اگر همه ى ماجرا اين است،، پس تسليم!

لبيك مى گويم. همانطور كه همه ى پدرانم گفتند. من فرزند همانهايم. فرزند شانه هايى كه تاب آوردند يا تاب نياوردند.

 

فصل چهارم: پيش از طواف

من با چرخيدن خيلى آشنايم. همه ى عمرم را چرخيده ام. دور آدمها! اشياء! دور هر كس و ناكسى! دور خودم! دور خودم! ولى با اين يكى اصلاً آشنا نيستم. دور تو هيچ وقت نگشته ام. اين طور ناگهانى و بى مقدمه: چطور هم قدم فرشتگان عرشت، دورت بگردم؟ چطور در همين چند لحظه مهلت، اين روح دور دور را بياورم نزديك و بگذارمش در مدار؟

حالا گيرم كه نزديك شدم، نزديك دستهاى مهربان تو، با اين قابليت لعنتى چه كار كنم؟

اين كاسه ى كوچك و حقير قابليت من، اندازه ى چند قطره ى باران بيشتر جا ندارد. چه فرقى مى كند زير آبشار ايستاده باشم يا در مسير جويبارى باريك؟ با اين ظرف تنگ و حقير، هر جا بروم آسمانم همين رنگ است. سهم من از بارشهاى عظيم، از آبشارهاى بزرگ، فقط حسرت خواهد بود. اين چه توقعى است كه از من دارى؟

توقع دارى با چند مسئله ى رساله اى، با دو تا سخنرانى روحانى كاروان، بيايم حج ابراهيمى به جاى آورم؟ با چشم بسته! با اين كورى چندين ساله! چطور قرار است نه پا پيش بگذارم و نه پس؟ چطور در مدارى منظم دور تو بچرخم؟

كجايند دستهاى تو؟ اين قابليت، اين ظرفيت حقير انگشتانه اى را از من بگير. مرا به وسعت ميهمان كن.

كجاست كسى كه كورى را در اين مدار بچرخاند؟

كجاست پسر ركن و مقام؟

كجاست پسر صفا و مروه؟

كجاست پسر بطحاء كه اين سرزمين را چون كف دست مى شناسد، بيايد و مسافرى غريب را دريابد؟

كجاست شبانى كه گوسفند جدا افتاده از آبشخور هميشگى، از آب و علف و آغل را به سامان برساند؟

اين گوسفند، نمى داند اينجا كجاست. به ارتفاع عادت ندارد. به دره هاى پست و آغل هاى هميشگى عادت كرده، كجاست آن شبان مهربان؟

كجاست مرد بزرگ؟ شايد دستهايش را برايمان كاسه كند و ظرفى بسازد تا زير باران بگيريم.

 

 

هجدهم ذى الحجه: عيد غدير

 

برادر! عيدت مبارك

غدير بود. رفتيم پيشانى اباذر را ببوسيم و بگوييم: «برادر! عيدت مبارك» پيشانيش از آفتاب ربذه سوخته بود!!

به «ابن سكيت» گفتيم «على». هيچ نگفت، نگاهمان كرد و گريست. زبانش را بريده بودند!!

خواستيم دست هاى ميثم را بگيريم و بگوييم «سپاس خداى را كه ما را از متمسّكين به ولايت اميرالمؤمنين قرار داد» دست هايش را قطع كرده بودند!!

گفتيم: «يك سيدى بيابيم و عيدى بگيريم» سّيدى! كسى از بنى هاشم. جسدهاشان درز لاى ديوارها شده بود و چاه ها از حضور پيكرهاى بى سرشان پر بود! زندانى دخمه هاى تاريك بودند و غل هاى گران بر پا، در كنج زندان ها نماز مى خواندند.

فقط همين نبود كه ميان بيابان بايستد، رفتگان را بخواند كه برگردند و صبر كند تا ماندگان برسند. فقط همين نبود كه منبرى از جهاز شتران بسازد و بالا رود، صدايش كند و دستش را بالا بگيرد، فقط گفتن جمله ى كوتاه «على مولاست» نبود. كار اصلاً اينقدرها ساده نبود. فصل اتمام نعمت، فصل بلوغ رسالت. فصل سختى بود.

بيعت با «على» (علیه السلام)  مصافحه اى ساده نبود. مصافحه با همه ى رنج هايى بود كه براى ايستادن پشت سر اين واژه ى سه حرفى بايد كشيد. ايستادن پشت سر واژه اى سه حرفى كه در حق، سخت گير بود. اين روزها ولى همه چيز آسان شده است. اين روزها «على مولاست» تكه كلامى معمولى و راحت است.

اگر راحت مى شود به همه ى تيرك هاى توى بزرگراه تراكت سال اميرالمؤمنين زد و روى تابلوهاى تبليغاتى با انواع خط ها نوشت «على»!، اگر خيلى راحت و زياد و پشت سر هم مى شود اين كلمه را تكرار كرد و تكرار، حتما جايى از راه را اشتباه آمده ايم. شايد فقط با اسم يا خط بى جان مصافحه كرده ايم وگرنه با او؟!.. كار حتما سخت بود، صبورى بى پايان بر حق، تاب آوردن عتاب هايش حتما سخت بود.

آن «مرد ناشناس» كه ديروز كوزه ى آب زنى را آورد، صورتش را روى آتش تنور گرفته «بچِش! اين عذاب كسى است كه از حال بيوه زنان و يتيمان غافل شده». آن «مرد ناشناس» سر بر ديوار نيمه خرابى در دل شب دارد مى گريد: «آه از اين ره توشه ى كم، آه از راه دراز» و ما بى آن كه بشناسيمش، همين نزديكى ها جايى نشسته ايم و تمرين مى كنيم كه با نامش شعر بگوييم، خط بنويسيم، آواز بخوانيم و حتّى دم بگيريم و از خود بيخود شويم. عجيب است! مرد هنوز هم «مرد ناشناس» است.

 

 

بيست و چهارم ذى الحجّه: روز مباهله

 

بگو دعا نكنند!

گفتى ما بچه هايمان را صدا مى كنيم، شما بچه هايتان را صدا كنيد.

ما زنهايمان را مى آوريم، شما هم زنهايتان را بياوريد.

ما مى آئيم، شما بيائيد.

ما مى ايستيم اينطرف، شما آنطرف.

ما مى گوييم خدا، شما مى گوييد خدا.

ما مى گوييم هر كى راسته، بماند.

شما مى گوييد هر كى ناراسته، عذاب او را بگيرد.

يادت هست اين حرفها را؟ خب اگر يادت هست پس كجايند؟ كجايند بچه هايتان؟

كجايند زنهايتان؟ شما همين قدر هستيد؟ ملّتتان پنج نفره است؟ ما چشمهايمان عوضى مى بيند يا راستى راستى پنج تائيد؟

طرف ما را نگاه كن! تا چشم مى بيند آدم ايستاده. هر چى نصرانى بوده آورديم. فقط چند تا صف پيرمرد داريم، ديگر چه رسد به زن و بچه. حالا اقلاً بگو اين مردمت بيايند جلوتر! بگو بيايند زير آن درخت روبرويى تا همديگر را ببينيم.

اسقف ما مى گويد: ترا به روح عيسى مسيح، بگو آن دو تا بچه دست هايشان را بياورند پايين. بگو آن خانم از زمين بلند شود. بگو آن بلند بالا كه شانه به شانه ات ايستاده، نگاهش را از آسمان بگيرد.

اسقف ما مى گويد: اين هايى كه من صورتهايشان را مى بينم، اگر نفرين كنند، نسل ما از زمين بر مى افتد.

مى گويد: «بگو ما تسليميم».

 

 

آخر ذى الحجه: شب اول محرم

 

سلام بر روى خداوند

آخر ذى الحجه، علم و كتل هاى «تكيه» را بر پا مى كنيم. آب و جارو، آماده كردن ظرفها براى ده شب عزادارى. چند روز مانده به محرم بايد شروع كنيم به تمرين تعزيه اى كه هر ساله از شب اول اجرا مى شود. مشكل هم درست از همين نقطه آغاز مى شود. از همين لحظه ى انتخاب «نقش».

شمشير و لباس و كلاهخودِ سبزها را مى ريزند اينطرف. لباس و ادوات قرمزها را هم آنطرف. منتظر انتخاب. در تعزيه ى كربلا، سياهى لشكر يا نقش هاى ميانى اصلاً وجود ندارد. فقط دو جور نقش: «شبيه حسين و شبيه يزيد».اگر اين نشدى يعنى آن يكى هستى.يك دايره است آن وسط. هم همه ايستاده اند به تماشا دور تا دور.

در تعزيه همه چيز شفاف مى شود. پشت صحنه اى نيست. پشت سبزها هم نمى شود قايم شد. وقتى دلت، وقتى لباس روحت قرمز است نور افكن ها كه كار بيفتد، همه مى بينند چه كاره هستى!

در همه ى تاريخ آدم هاى مثل ما زير آبى رفتند. آن پشت و پستوها قايم شدند. جورى كه درست معلوم نشود اهل كدام هستند تا هم از اين ور بخورند هم از آن ور. بعد يكدفعه يك بيابان بى آب و علف پيدا شد كه معادلات همه را ريخت به هم. جاى قايم شدن نداشت. حالا انگار كن مثل «زهير» هى راه قافله ات را كج كنى و از بيراهه ها بروى تا به كاروان امام حسين (علیه السلام)  برخورد نكنى. بالاخره چى؟ بيابان مگر چقدر جاى فرار دارد؟

بالاخره مى فرستند دنبالت: «زهير! تصميم ات را بگير»

انگار كن بروى لاى سياه يزيد و توى خيمه ها قايم شوى، صدايت مى كنند: «حرّ! تصميم ات را بگير.» بدتر از همه آن شب كه چراغها را خاموش مى كنند و در دل تاريكى مى گويند: «اين شب و اين بيابان، تصميم ات را بگير.»

عاشورا اگر اين «تصميم ات را بگير» را نداشت، خيلى خوب بود.

هر چقدر كه مى خواستند ما گريه مى كرديم و به سر و سينه مى زديم. ضجّه وفغان واندوه. ولى موضوع اين است كه از همان صبح عاشورا كه خورشيد در مى آيد، همه ذرات دور و بر آدم داد مى زنند: «تصميم ات را بگير».

حالا انگار كنيم ما لباس سبز و برقع سبز و همه چى را سبز برداشتيم و ايستاديم اين طرف. چى صدايمان كنند؟ «شبيه حسين»؟

اصل گرفتارى، اصل دروغ، همين جاست. كجاى جان ما شبيه حسين است؟ وقتى كه رنگ روح ما قرمز است، حالا حتى نيمه قرمز (اُمَّةً اَسَرَجَتْ وَاَلْجَمَتْ و تَنَقَّبَتْ!)[56] گيريم لباس سبز بپوشيم، نور افكن ها ما را لو خواهند داد.

در زيارتنامه نوشته: حسين (علیه السلام)  صورت خداوند است، وجهُ اللّه. چه شباهتى بين ما و صورت خداوند است؟ «كريم» هستيم يا «رحيم» يا «عليم» يا دست كم كم اش «رَؤفٌ بالعِباد»؟

ما چه جور سنخيتى با آن روح بزرگ داريم؟اين است كه هر سال اين وقت، «آخر ذى الحجه»، همه مى نشينيم و عزا مى گيريم چه كنيم. دور تا دور صحنه ى دايره اى مى نشينيم و خيره به لباسها، گريه مى كنيم.

تا كى؟ تا هلال ماه محرم در مى آيد. بعد يكهو چيزى يادمان مى آيد يا شايد يادمان مى آورند. به ما مى گويند: «عشق هم خيلى كارها مى كند، اين را يادتان رفته؟» به ما مى گويند: «عشق، آدم را شبيه معشوق مى كند، پارسال كه بهتان گفتيم». به ما مى گويند: «محبت، آخر آخرش به سنخيت مى رسد، به شباهت».

به ما مى گويند: خدا نقاشى اش خيلى خوب است. رنگ روحتان را عوض مى كند. رنگتان مى كند «صِبْغَةَ اللّهِ و مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللهِ صبغةً».[57]

يكهو همه چيز يادمان مى آيد. همان طعم پارسالى مى آيد زير زبانمان. گُر مى گيريم، همان جور كه از عشق گُر مى گيرند. لباس هاى سبز را مى پوشيم. مى رويم روى صحنه و داد مى زنيم: «سلام بر روى خداوند».

 

 

بيست و پنجم دسامبر: تولد حضرت عيسى (علیه السلام) 

 

مسيح من، مسيح تو

ليلت عزيزم!

سلام، كريسمس مبارك. سال هايت چون شاخه هاى كاج سبز، روزهايت چون چراغ هاى روى شاخه رنگى باد!

نمى دانم چندمين كريسمس است كه برايت نامه مى نويسم؛ نامه هايى كه به تو نمى رسند؛ نامه هايى كه تا ژانويه ى بعد روى ميزم مى مانند.

ليلت! شايد اسم و شماره من، در دفتر تلفن تو خط خورده باشد؛ ولى من هنوز هر كريسمس به حرف هاى تو فكر مى كنم. به شب آن ميهمانى زير سايه بيد حياطتان!

يادت هست؟ نشستيم كف حياط. زانوهايمان در حلقه ى دست ها. تكيه داديم به ديوار كوتاه پشت سر و گذاشتيم موهاى بيد دور و برمان برقصند. گفتى: «بيا عشق هايمان را روى يك سفره بريزيم. بعد هر دو با هم لقمه برداريم؛ بى اين كه فكر كنيم اين را تو آورده اى يا من.» گفتم: «قبول!»

تو شروع كردى. با شوق، با اشك، با التهاب از عشق گفتى. از مسيح خودت! آن «مهربان ناصرى»، تمام روح هيجده سالگى ات را تسخير كرده بود. همچنان كه «او»، مرا! من خيره در سايه ى وهم انگيز رقص شاخه ها، تمام سهم تو را از عشق خوردم. بى آن كه سهم خودم را براى تو در سفره بگذارم. بى آن كه حرفى از او بزنم.

گفتى: «پس، بگو!» نتوانستم و نگفتم. تو قهر كردى. سفره را بستى. گرسنه رفتى. من همان جا نشستم. گريستم؛ تا صبح!

ليلت! من سال ها است به نيمه ناتمام آن ميهمانى فكر مى كنم. من سال ها است كه دلم مى خواهد آن حرف ها را تمام كنم؛ ولى باز مى ترسم. درست همان طور كه آن شب ترسيدم. اعتراف مى كنم كه ترسيده بودم.

عزيز، مسيح تو در دست رس بود؛ باور كردنى؛ نزديك. مى شد به او دست كشيد، لمسش كرد؛ ولى مسيح من نبود! كسى اگر خار در چشم هايش باشد و استخوان در گلويش[58]، لمس كردنش آسان نيست؛ هست؟

مسيح من پيغمبرى بود كه با معجزه هم نمى شد باورش كرد. چيزى اگر مى گفتم تو فكر مى كردى تخيل شاعرانه من است و او خيال نبود. به نشانى هاى پايان نامه نگاه كن! به كتاب هايى كه اسم بردم و باور كن او شاعرانه تر از تخيل من است.

ليلت! من امشب براى اين كه باز تورا نزديك حس كنم تمام انجيل را ورق زدم. كلمه به كلمه مسيحت را نفس كشيدم؛ بعد انجيل را بستم. خواستم بخوابم؛ نشد. بالشم آهسته خيس شد. مسيح سخت گير من اين سو ايستاده بود، مسيح سهل گير تو آن سو! و من لابه لاى تصوير دو مرد مى گريستم: حواريان نشسته بودند. مسيحت آب آورد. پاى همه را شست. با مهربانى و لطفى كه تنها از پسر مريم بر مى آمد.[59]

چه دوست داشتنى است ليلت اين مرد! آدم دلش مى خواهد بپرد دستش را ببوسد. كاش من پترس او بودم... لوقاى او... شمعون او.... حوارى او... ولى نيستم. من يوحناى مسيحى هستم كه پاى حوارى نمى شويد... كه دست حوارى مى برد.

مرد را به جرمى آوردند. چشمش به مولا افتاد. از دوستان بود. از آن ها كه هر روز دامن عبايش را مى بوييدند. جُرم، جُرم است. شمشير را بالا برد. دست مرد بر زمين افتاد؛ خون چكان. مرد آن را با دست ديگرش برداشت.

«ابن الكواء» دشمنى است در انتظار فرصت. جلو مى آيد. با نگاهى پر از رحم، پر از دل سوزى مى پرسد: «دستت را كه بريد، مرد؟» مرد كه دست خون چكان خودش را با خويش به خانه مى برد، بريده بريده در ميان گريه مى گويد: «دستم را شجاع مكّى بريد، با وفايى بزرگوار...»

ـ دستت را بريده؛ تو باز به اين نام ها او را مى خوانى؟

ـ چرا نخوانم؟ چرا نگويم شجاع مكّى؟ چرا نگويم بزرگوار با وفا؟

ابن الكواء! عشق او با گوشت و خونم آميخته است.[60]

من يوحناى مسيحى هستم كه دست را مى بُرد، دل را مى بَرد. من به شمشيرش بوسه مى زنم حتى اگر لبه اش زبانم را ببرد؛ ولى انصافا ليلت! اين مرد آيا باور كردنى است؟ از اين حرف هاى عجيب آيا مى شد آن شب براى جان گرسنه ى تو لقمه اى گرفت؟

من آن شب از اين كه چشم هاى تو انكارم كنند ترسيدم. ديدن انكار در چشم هاى دوست زخم بدى است؛ نيست؟ مسيح من، سخت گيرتر از آن بود كه تو حتى باورش كنى. گيرم كه تو از لرزش صادقانه ى صداى من او را باور مى كردى، بعد مى شد آيا هيچ جور جوابت را داد؟

تو اگر نه با لب، با چشم حتما مى پرسيدى چطور مى شود عاشق تيغى بود كه براى بريدن دستت بالا رفته است؟ و من چه بى جواب بودم آن شب و چه عاشق!

و امشب بين تصوير دو مرد چه سرگردانم:

مجسمه در دست هاى مسيح تو بود؛ مجسمه ى كبوترى گلى. در او دميد. كبوتر جان گرفت. پرواز كرد.[61] همه ايمان آوردند. درست همان طور كه يك معجزه بايد باشد. پرواز دادن يك مجسمه! آه! چقدر آدم دلش مى خواهد به اين پيامبر ايمان بياورد.

همام آمد. آدم گلى. گفت: «حرف!» گفت: «تشنه ام.» مسيح من گفت: «برو خوب باش! خدا با خوبان است.» همام گفت: «نه! بيش از اين! من تشنه ام، خوبان كى اند؟ چطورند؟»

مسيح من مى توانست بگويد: «مؤمن اند، نماز مى خوانند، روزه، صدقه، خمس...» مثل همه ى آن چه پيغمبران تاريخ گفته اند؛ ولى نگفت. او كه مثل همه نبود.

گفت: «دنيا آن ها را مى خواهد، نمى خواهندش! اسيرشان مى كند، جانشان را مى دهند تا آزاد شوند.»[62]

گفت: «اگر اجلى كه خدا خواسته نبود، لحظه اى جانشان در كالبد نمى ماند؛ پَر مى كشيد.»

گفت: «خوف مانند چوبى كه مى تراشند آن ها را مى تراشد مردم مى بينندشان. مى گويند آن ها بيمارند و آن ها بيمار نيستند. مى گويند ديوانه اند و آن ها ديوانه ى چيز بزرگى هستند.»[63]

و باز گفت و گفت و گفت. همام چون صاعقه زده اى بيهوش شد.خشك شد!مجسمه شد!... و مرد!

دم مسيح تو، كبوتر گلى را جان داد. دم مسيح من، جان آدم گلى را گرفت. چه شباهتى!

از من نپرس چرا او با انسان چنين مى كند؟ از من نپرس چرا او معلم تكليف هاى سخت، امتحان هاى شاق و جريمه هاى بزرگ است؟ دست روى دلم نگذار. دلم زخم است. زخم تنهايى شاگردى كه زير نگاه غضبناك معلم سخت گيرش، عاشقانه از شوق مى لرزد.

او پنهانى ترين لايه ها را هم زلال مى خواهد. او كوچكى روحم را جريمه مى كند، حتى اگر هزار ركعت نماز همراه آورده باشم. وقتى عيساى انجيل متى نصيحتم مى كند، كودك مى شوم. همه چيز ساده و كودكانه مى شود. مهربانانه بايد همه را دوست بدارم. با يك اعتراف از گناهانم پاك مى شوم؛ شاد مى شوم. مى توانم از شادى برقصم.

روبه روى كتاب خطبه هاى او، ناگهان بزرگ مى شوم. او ناگهان تمام شادى هاى حقير كودكانه را مى گيرد. همه ى سختى هاى شگرف، رنج هاى ژرف و اندوه هاى سترگ را در كوله ام مى ريزد. من بايد از غم خلخالى كه در  دوردست ها از پاى زنى كشيده اند، بميرم.[64] چون مرا بزرگ مى خواهد.

به جاى شادى هاى كودكانه بايد لذت بهجت هاى عميق را بچشم. بايد ديوانه ى امر عظيمى باشم. بايد جانم را بدهم تا دنيا اسيرم نكند. بايد... نمى دانم او؟ او همان امانتى نيست كه كوه ها نكشيدند؟

ليلت! حرف هايم تمام شد. تنها يك راز تلخ مانده است كه اگر نگويم باز آن ميهمانى ناتمام مى ماند.مسيح ما هم مصلوب شد! كاش مى شد اين جمله را همين طور مجهول گذاشت و برايش فاعلى پيدا نكرد؛ اما نمى شود! ما مسيحمان را خودمان مصلوب كرديم. با دست ها و دل هاى خودمان. باورت مى شود؟ ليلت! باورت مى شود؟ من نمى دانم يوحناى او هستم يا يهوداى او؟ اقلاً تو مى دانى كه اگر روز مرگ عيسى بودى، پترس بودى. در دِيْرى دور، سر به ديوار نهاده مى گريستى و اين تنها يهودا بود كه كنار صليب ايستاده بود و نگاه مى كرد.[65] ولى من نمى دانم؛ چون همه بودند. يهودا و يوحنا دست در دست. «محبين غال و مبغضين قال» شانه در شانه. آن ها كه تا مرزهاى پرستش دوستش مى داشتند و آن ها كه خونش را تشنه بودند. همه بوديم. صف در صف ايستاديم و نگاه كرديم. چوب صليبش را از مرغوب ترين چوب تراشيديم. از بهترين ها! براق ترين چوبى كه درختى داشت؛ چون ما دوستش داشتيم، عاشقش بوديم. سكويى از بهترين سنگ براى بالا رفتنش ساختيم. خانقاهى از بهترين نما! نمى توانستم بگويم او را چطور آورديم، اگر خودش در خطبه اى توصيف نكرده بود. او را چون شترى سركش[66] كشيديم تا بالاى سكو! ما دوستش داشتيم. مى خواستيم بالا باشد.

نتوانستيم او را بالا ببريم. قهرمان خندق و خيبر بود. هيزم آورديم. آتش به پا كرديم. از آتش نه، از آن ها كه در آتش مى سوختند ترسيد. قدم برداشت. از سكويمان بالا رفت. هلهله كرديم: «سياست نمى داند!»

صليب آماده بود. او بر سكو بود. پيراهنى از پشم بر تن داشت؛ ردايى. بند شمشير و نعلينش از ليف خرما بود. پيشانى اش چون زانوى شتر پينه داشت.[67] آن بالا ايستاد؛ رو به رويمان؛ چشم در چشم: «مردم، من پندهاى همه ى پيامبران را به شما رساندم. آن چه را بايد گفت، گفتم. با تازيانه ام ادبتان كردم؛ اما پند نگرفتيد. هر جور كه خواستم به پيشتان برانم پيش نرفتيد. به هم نپيوستيد. شما را به خدا! آيا در انتظار پيشوايى غير از من هستيد كه راهتان را هموار كند و شما را به حق برساند؟»[68] و ما در انتظار پيشوايى غير از او نبوديم و فقط او را مى خواستيم؛ او را. بيش از آن كه بايد مى خواستيمش! در چشم هايش خنجرى بود كه وجدانمان را تيغ مى زد. چشم از او گرفتيم. به زمين خيره شديم؛ به خاك. مثل هميشه به خاك!

شمشيرش را از كمرش باز كرديم. گفتيم: «حكميت» نه اين كه فكر كنى شمشير او بر زمين افتاد، نه! ما مردم مقدسى هستيم. آن را روى دست گرفتيم. داديم مرصّع نشان كنند. نگين بزنند تا به ديوار بزنيم. ببوسيم؛ متبرك شويم.

صليب آماده بود. او بى ردا، بى شمشير ايستاده بود. هلهله كرديم: «بجنگ!» او به جاى خالى شمشيرش خيره ماند. زمزمه كرديم: «مى ترسد، جنگ نمى داند.» گفت: «برادران من كه خونشان در صفين ريخته شد زيانى نكردند؛ چون چنين روزى را نديدند تا جام هاى غصه را سر بكشند و از آب گل آلود اين گونه زندگى بنوشند.»[69]

ما هنوز چشممان به خاك بود. سر خم كرده بوديم تا نگاهمان در هم نياميزد. او آن بالا بود؛ بى ردا، بى شمشير. ليلت! اگر اين جمله را كتاب تاريخ ننوشته بود، من غلط مى كردم كه بنويسم. ناگهان دست بر محاسن خود زد. هاى هاى گريست: «كجا رفتند برادران من كه در راه حق جان سپردند؟ كجاست عمار؟ كجاست ابن تيهان؟ كجاست ذوالشهادتين؟ كجايند آدم هاى مثل آن ها كه بر عزم هايشان استوار بمانند؟»[70]

ما بوديم و آن ها نبودند. ما بوديم و حواريين او نبودند. عمار نبود؛ ابن تيهان نبود؛ مالك نبود. همه را پيش از او كشته بوديم. نه اين كه فكر كنى مى خواستيم خيانت كنيم، نه! تنهايى او را مقدس تر مى كردو ما مردم مقدسى بوديم. بعد چشم از چشم هايمان گرفت. نفس راحتى كشيديم. سر بلند كرديم. فكر نكن سرش را خم كرد. نه، بالا را نگاه مى كرد. دعا مى خواند. ما همه گريه كرديم.

مى دانى ليلت! ما دعا خواندنش را دوست داشتيم. كاش فقط دعا مى خواند. كاش چشم هايش خنجر نداشت. كاش ملامت نمى كرد. كلمه به كلمه دعايش را حفظ كرديم تا هر هفته، هر ماه بخوانيم. باور كن ما مردم مؤمنى هستيم.

صليب آماده بود. او آماده بود. ما به تماشا ايستاده بوديم. دست هايش را گشود تا براى آخرين بار به آغوشش بخواندمان: «چيزى بپرسيد پيش از اين كه از دستم بدهيد.»[71]

فكر نكن كه دلمان نمى خواست به آغوشش برويم. مى خواستيم؛ ولى آن جا، در آغوش او، بوى عجيبى مى آمد كه بوى خاك نبود. ما بى بوى خاك نفسمان بند مى آيد. ليلت ما مجبور بوديم. مى فهمى؟ مجبور بوديم.

آغوش او هنوز باز بود. آن بوى عجيب مى آمد. ما همه كبود شده بوديم. خاك مى خواستيم. حالمان را نمى فهميديم. سه دسته شديم: «قاسطين، مارقين، ناكثين». سه ميخ!

ناكثين دست هايش را به صليب كوبيدند. خون فواره زد. از دلش يا دست، نمى دانم. درست نميديدم. تقصير خودش بود. چرا هر وقت ما را مى ديد آغوش مى گشود. ما دوست داشتيم تصوير او را همان طور روى آغوش باز براى خودمان ثابت نگهداريم. براى همين ميخ ها را زديم. مصلوبش كرديم. او را دوست مى داشتيم.

آخ، فكر نكنى مردم حق ناشناسى هستيم. همان لحظه كه با يك دست ميخ سوم را مى زديم، با دست ديگر از او تصوير مى كشيديم؛ شمايلى طلايى. همه بر گردن هايمان آويختيم تا هر روز به لب بگذاريم. ببوسيم شمايلش را؛ نامش را...

تمام شد. همه چيز تمام شد. او مصلوب بود. ماهمهمه كرديم: «الله مولانا على!»

ليلت! نامه اى كه باز روى ميزم تا ژانويه ى بعد مى ماند تمام شد. كاغذم خيس خيس است. راستى باز هم بگويم: «كريسمس مبارك!»

 

 

سفر توى يك تابلو

گفتم: ما خيلى به هم شبيهيم، انگار اصلاً همزاد!

گفت: چرا؟ چون هر دوتامان رنگ آبى را دوست داريم و خورشت قورمه سبزى را؟ يا چون هر دو تا كتابهاى فلانى را مى خوانيم و فيلمهاى بهمان را دوست داريم؟ همين براى شباهت كافى است؟

گفتم: چرا نمى فهمى؟ ما چيزهاى مشتركى را دوست داريم. همين خيلى به هم نزديكمان مى كند؛ درست مى شويم يك زوج ايده آل! وقتى هر دو از يك چيز ذوق كرديم، از يك چيز دلتنگ شديم،... ببين! قدمهاى ما انگار اصلاً براى با هم رفتن آفريده شده اند!

گفت: با هم مى رويم اما به هم نمى رسيم.

گفتم: با كلمه ها بازى نكن. چرا نمى رسيم؟

گفت: كناره هاى اين جاده كه ما انتخاب كرده ايم تا بى نهايت موازى است؛ يك راه يكنواخت صاف. تا انتهايى كه چشم هر دو تامان كار مى كند و نفسمان بند مى آيد مى رويم، همقدم. ولى تا هميشه همراه، همقدم؛ هيچ وقت به هم نمى رسيم.

گفتم: ببخشيد! جاده ديگر دست ما نيست كه دستور بدهيم طبق نظر حضرتعالى درستش كنند.

گفت: چرا نيست؟ وقتى براى من و تو فقط با هم رفتن مهم است نه مقصد و رسيدن، جاده مى شود اين، و گرنه براى بعضى ها... .

گفتم: مى دانستم كه بعضى هايى دركارند كه تو دارى براى جواب «نه» دادن به من اين همه فلسفه مى بافى.

گفت: بعضى «هم قدم ها» مى روند در جاده هايى كه رفته رفته باريك مى شود. اينجورى مى رسند به هم؛ يك روح مى شوند؛ مثل اينكه به اعماق يك تابلوى پرسپكتيو سفر كنى؛ به جايى كه همه ى خطوط همگرا مى شوند.

گفتم: سراغ ندارى از اين تابلوها؟ اگر دارى ما هم مسافريم ها!

گفت: تو اين دنيا فقط يك تابلو هست. در يك سرش همه چيز به هم مى پيوندد، در طرف ديگر همه چيز از هم دور مى شود. بستگى دارد من و تو به كدام سو برويم.

گفتم: حالا مثلاً تو هيچ دوتايى را مى شناسى كه براى «رسيدن» همراه شده باشند؟

شب بود. اولين شب پيش هم بودن. زنان خسته از هلهله ى يك شب طولانى به خانه برمى گشتند. همه ى آنها كه براى بدرقه ى عروس تا درگاه خانه ى داماد آمده بودند، حالا ديگر دور شده بودند. آن همه هياهو و همهمه ى عروسى، ناگهان خوابيده بود؛ همه رفته بودند؛ فقط سكوت بود كه هنوز نرفته بود. آنجا درست بين دوتائيشان نشسته بود و نمى خواست تنهايشان بگذارد.

«به چه فكر مى كنى فاطمه جان؟» صداى على (علیه السلام)  بود كه سكوت را واداشت بگريزد. فاطمه (علیهاالسلام)  به دورها خيره بود، به نورى كه از مهتاب پشت پنجره به درون مى ريخت.

«همانطور كه امشب از خانه ى پدرم به خانه ى شما آمدم يك روز يا يك شب، از خانه ى دنيا به آخرت خواهم رفت» سكوت، چون هاله اى دوتائيشان را بغل مى كند. لاى مهتاب اتاق، هر دو به سفر مى انديشند. به او كه در پايان راه منتظر هر دوشان ايستاده است.

عشق كوچك در لابلاى عشق بزرگ گم مى شود. عشق بزرگ دوباره عشق كوچك را برمى گرداند، دوباره آن را مى گذارد در قلبهاى مسافر. فاطمه (علیهاالسلام) ناگهان به چشمهاى مردش خيره مى شود. هر دو نگاه از شعله هاى عشق پرند: «على!» انگار نمى خواهد جواب دهد تا او دوباره صدايش كند: «على! تو را به خدا! مى آيى امشب را نماز بخوانيم؟ مى آيى با هم تا صبح خدا را بخوانيم؟»

گفت: بعضى «هم قدمها» مى روند در جاده هايى كه آنها را به هم مى رساند، يكيشان مى كند.

 

 

و من ميان دو پرتگاه زاده شدم

و من ميان دو پرتگاه زاده شدم. روى باريك ترين راه ممكن، ميان دو دره. روى پل، پلى به پهناى يك قدم. پلى به اندازه ى عبور يك نفر. پلى. صراط!

و من ميان دو پرتگاه بزرگ شدم. اولين گريه، خنده و اولين قدم! مادرم گفت: «راه بيفت.» گيج نگاهش كردم: «روى اين لبه؟» گفت: «ما همه همين جا راه افتاديم» تا آن جا كه مى ديدم پل بود. تا آن جا كه مى ديدم به همين باريكى و تا آن جا كه مى ديدم دره ها دهان گشوده بودند. دست سردم را گرفت «روى همين لبه بايد خورد، خوابيد، كار كرد، عشق، نفرت، زندگى...»گفت: «قدم بردار.» التماسش كردم: «همراهم بيا، از روبه رو مرا بگير.» چشم هايش خيس بود: «بايد پشت سر بمانم، تقدير تنهايى، جاودانه است.» پا برداشتم و ناگهان خودم ماندم، تقدير جاودانه ى تنهايى و راه كه تا پايان باريك مى ماند... و زندگى ميان دو دره آغاز شد.

دره ها در دو سويم انباشته بود. از آدم هاى بى اندام. مردمانى كه در هر سقوط چيزى از دست داده بودند. آدم هاى بى اندام. بى چشم هايى كه ببينند، بى گوش هايى كه بشنوند، بى دستى براى لمس و بى پايى براى رفتن. روى پل، هر قدم يك انتخاب بود. وقتى خيلى آسان مى شد به انباشت دره ها پيوست، هر قدم انتخاب بود. انتخاب ديدن، شنيدن، لمس كردن، رفتن. آن پايين، پايين تر از داشتن اين ها، زندگى آسان مى گذشت.

كاش لااقل مى شد درجا زد. ايستاد و از هر تصميمى طفره رفت. وقتى قدم برندارم، نه ترس لغزيدن هست، نه خطر پا اشتباه گذاشتن. كاش مى شد در جا زد. اما روى پلى به پهناى يك قدم، ايستادن، افتادن است.

فقط وقتى روى پل مى مانى كه يك پايت روى آن باشد و پاى ديگرت بالا رفته باشد تا جايى جلوتر فرود بيايد. اگر ايستاده اى و فكر مى كنى چه خوب! چه راحت! چه ثباتى! «سلام! به دره ى ما خوش آمدى!» چون آن بالا هميشه رعشه هاى خوف هست، هميشه لرزه هاى شوق! آن بالا اسفندوار بايد جز بزنى. از شوق از خوف، از خوف از شوق!

و من ميان دو پرتگاه راه مى رفتم. مى ترسيدم كم بياورم. آى كسى شوق برساند، شوق! تا بهشت، تا پايان خيلى راه مانده، صبورى كنم؟ خط پايان كه پايان است، اين قدم را بگو چطور بردارم؟ و آن اتفاق عجيب! اتفاق آيا هميشه بايد چيزى باشد كه آن بيرون بيفتد؟ يك سوال كه ناگهان، وقتى اصلاً منتظرش نيستى مى رويد، مگر اتفاق نيست؟ و اتفاق، يك سوال بود و سوال عجيب بود:

بهشت آيا جايى براى ديدن است يا خود ديدن؟ جايى براى شنيدن يا خود شنيدن؟ جايى براى لمس كردن يا خود لمس؟ و بهشت آيا جايى براى رفتن است يا خود رفتن؟ بهشت آيا بعد از اين قدم است يا خود اين قدم؟

مى ترسيدم كم بياورم. مى ترسيدم تا پايان راه صبورى نكنم. پا برداشتم و بهشت ديدن، دورم حرير بست. جوى شد، درخت، سايه، تخت. بهشت شنيدن، آواز خواند و بهشت رفتن! كى دلش مى خواست بماند؟

... روى پل هر قدم، يك انتخاب بود و پل تا ابديت ادامه داشت. فكر كن تو دارى جان مى كنى آن جا، در ورطه ى آن انتخاب ها، در لرزه ى آن قدم ها؛ شوقت را نفس نفس مى زنى؛ پشيمانى هايت را گريه مى كنى. بعد بفهمى بعضى ها دستشان را داده اند به كسى كه بلد راه بوده است و كسى خيلى از راه را نرم، رهوار، بى ترديد، بى التهاب بردتشان، حالت گرفته مى شود. نه؟ بى قانونى! فكر كردى اقلاً ديگر توى اين راه؟... و عشق اين جا قانون است و عشق مجاز است براى يك شبه رفتن. براى نرم و بى ترديد رفتن. فقط مى ماند همين كه دستى را مى گيرى بلد راه باشد. فقط مى ماند همين دست كه يك جورى بايد داد دستشان.

 

 

دولت عشق

گفت: فقيرم.

گفتند: نيستى.

گفت: فقيرم! باور كنيد.

گفتند: نه! نيستى.

گفت: شما از حال و روز من خبر نداريد.

و حال و روزش را تعريف كرد. گفت كه چقدر دستهايش خالى است و چه سختى هايى شب و روز مى كشد. ولى امام هنوز فقط نگاهش مى كردند.

گفت: به خدا قسم كه چيزى ندارم.

گفتند: صد دينار اگر به تو بدهم حاضرى بروى و همه جا بگويى كه از ما متنفرى؟ از ما فرزندان محمد (صلی الله علیه وآله) .

گفت: نه! به خدا قسم نه.

ـ «هزار دينار؟»

ـ نه! به خدا قسم نه.

ـ دهها هزار؟

ـ نه! باز دوستتان خواهم داشت.

ـ گفتند: چطورى مى گويى فقيرى وقتى چيزى دارى كه به اين قيمت گزاف هم نمى فروشى؟ «چطور مى گوئى فقيرى وقتى كالاى عشق به ما در دارايى تو هست؟»[72]

 

 


پی نوشت ها :

[1]. تذكرة الاولياء، عطار نيشابورى، ص 20.

[2]. همان.

[3]. حنانه ستونى بود كه پيش از ساخته شدن منبر، پيامبر به آن تكيه مى دادند و سخن مى گفتند. مى گويند بعد از اين كه پيامبر ديگر به آن تكيه ندادند ستون ناله كرد.

[4]. ترجمه ى تاريخ طبرى، ج 2، ص 211.

[5]. ترجمه ى تاريخ طبرى، ج 1، ص 380.

[6]. الطبقات الكبرى، ج 1، ص 216.

[7]. سوره ى توبه9: آيه ى 128. «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ؛ از جنس شما پيامبرى براى هدايتتان آمده كه پريشانى و فلاكت شما بر او سخت است».

[8]. سيره ى ابن هشام ج 1، ص 270.

[9]. حياة الصحابه، ج 1، ص 66، نقلا عن دلايل النبوة از ابونعيم، ص 101.

[10]- سوره ى كهف18: آيه ى 6 «فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً؛ اى رسول، نزديك است كه اگر امت تو به قرآن ايمان نياورند جان عزيزت را از شدت حزن و تأسف بر آنان از دست بدهى».

[11]. سوره ى طه20: آيه ى 2 «ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى».

[12]. طبقات ابن سعد ج 1، ص 210.

[13]. مفاتيح الجنان، دعاى افتتاح.

[14]. سوره ى توبه 9: آيه ى 61.

[15]. سوره ى احزاب 33: آيه ى 53.

[16]. سوره ى اسراء17: آيه ى 29.

[17]. سوره ى كهف18: آيه 6.

[18]. سوره ى توبه9: آيه ى 128.

[19]. نهج البلاغه، خطبه 108.

[20]- همان.

[21]. همان.

[22]. سوره ى توبه9: آيه ى 128.

[23]. سوره قلم68: آيه ى 4.

[24]. بحارالانوار، جلد 45، ص 135.

[25]. سوره اعراف7: آيه ى 22.

[26]. اى هم قدمان من، او را همراهى كنيد. بزرگوارى را كه دختر رسول بلند مرتبه است. ينابيع المودة، قندوزى.

[27].  نهج البلاغه، خطبه 70.

[28].  نهج البلاغه، خطبه 189.

[29]. نهج البلاغه، خطبه 189.

[30]. سوره ى نباء78: آيه 2. «عَمَّ يَتَساءَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ».

[31]. نهج البلاغه، خطبه 25.

[32]. سوره ى انشقاق84: آيه 6.

[33]. سوره مدثر74: آيه ى 1.

[34]. اى مردم همانا درهاى بهشت در اين ماه باز است؛ خطبه پيامبر (صلی الله علیه وآله)  پيش از ماه رمضان.

[35]. «فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبَابِ بَعْدَ فَتْحِهِ»؛ مفاتيح الجنان، مناجات التائبين.

[36]. سوره ى طه20: آيه ى 115«وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً».

[37]. سوره ى بقره2: آيه ى 30 «إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ».

[38]. سوره ى بقره2: آيه ى 30 «قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ».

[39]. سوره ى احزاب33: آيه ى 72 «إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً».

[40]. سوره ى مؤمنون23: آيه ى 115 «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً».

[41]. سوره ى احزاب33: آيه ى 72 «حَمَلَهَا الْإِنْسانُ».

[42]. سوره ى مؤمنون23: آيه 14«فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ».

[43]. «فَلَمْ أَرَ مَوْلًى  ]مُؤمَّلا  [كَرِيما أَصْبَرَ عَلَى عَبْدٍ لَئِيمٍ مِنْكَ» مفاتيح الجنان، دعاى افتتاح.

[44]. «فَمَا أَحْلَى أَسْمَاءَكُمْ»؛ مفاتيح الجنان، زيارت جامعه كبيره.

[45]. «أَنَّ أَرْوَاحَكُمْ وَ نُورَكُمْ وَ طِينَتَكُمْ وَاحِدَةٌ»؛ مفاتيح الجنان، زيارت جامعه كبيره.

[46]. سوره ى احزاب33: آيه ى 33 «يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ».

[47]. «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِنَ الْمُتَطَهِّرِينَ»؛ مفاتيح الجنان، دعاى هنگام غسل زيارت.

[48]. «وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وِلايَتِكُمْ طِيبا لِخَلْقِنَا  ]لِخُلُقِنَا  [وَ طَهَارَةً لِأَنْفُسِنَا وَ تَزْكِيَةً  ]بَرَكَةً  [لَنَا». مفاتيح الجنان، زيارت جامعه.

[49]. اذن دخول حرم امام رضا (علیه السلام) ، مفاتيح الجنان.

[50]. شرف النبى، باب آداب و اخلاق پيامبر، تأليف ابوسعيد واعظ.

[51]. زيارت امام رضا (علیه السلام) .

[52]. زيارت امام رضا (علیه السلام) .

[53]. سوره ى بقره2: آيه ى 38«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً»؛ گفتيم همگى از بهشت فرود آييد.

[54]. سوره ى نور24: آيه ى 40 «ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها»؛ ظلمت هاى است يكى بر فراز ديگرى، آن گونه كه هر گاه دست خود را خارج كند ممكن نيست آن را ببيند.

[55]. سوره ى نور24: آيه ى 35«مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ»؛ مثل نور خداوند همانند فانوسى است كه در آن چراغى پر فروغ باشد.

[56]. مفاتيح الجنان، زيارت عاشورا.

[57]. سوره ى بقره 2: آيه 138.

[58]. نهج البلاغه، خطبه 3 خطبه شقشقيه. «فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا».

[59]. انجيل يوحنا، شماره 13.

[60]. بحارالانوار، ج 40، ص 282 ـ 281 و تفسير فخر رازى ذيل آيه 9 سوره كهف.

[61]. سوره ى مائده5: آيه ى 110. «وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي».

[62]. نهج البلاغه، خطبه 193.

[63]. همان.

[64]. نهج البلاغه، خطبه 72.

[65]. انجيل لوقا، شماره 22.

[66]. نهج البلاغه، نامه 28.

[67]. نهج البلاغه، خطبه 177.

[68]. همان.

[69]. نهج البلاغه، خطبه 177.

[70]. همان.

[71]. نهج البلاغه، خطبه 189.

[72]. ترجمه آزاد از امالى، ج 7، ص 147: روايت مردى كه به خدمت امام صادق (علیه السلام)  رسيد.

 



نظر شما راجع به اين مقاله

 
  نظرات ساير كاربران

       ناشناس : درود. سپاس از متن بسیار خوبی که گذاستید. دوس دارم این کتابو تو کتابخانه ام داشته باشم. چطور میشه تهیه اش کرد...

       z.jamshidi8... : فوق العاده بود. هر قسمتي رو كه مي خوندم اشكم سرازير مي شد. خانم شهيدي همش از توحيد و برگشتن به فطرت گفته بودند. اولين كتابيه كه از ايشون مي خوندم...

       karimi_11059... : سلام بسیار عالی بود

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها