خانه> کتاب >1162


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
علامت قبولي توبه
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
جلسه خواستگاري
...

همه شرايط وضو
اثر بيدار ماندن بي...
گرايش دختران آمريك...
چرا فقط بي حجابي! ...
لیست کتب اداره مشا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
دوستي با نامحرم در...
اخلاق پيامبر(2)- م...
شيوه هاي کنترل نفس...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2146

بازدید مقالات:
6789030

بازدید سوالات:
2603083



پشت پرده وهابیت بازديد: 2607

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


پشت پرده وهابيت

تهيه و تنظيم:
نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها
معاونت آموزش و تبليغ - اداره مشاوره و پاسخ
تيراژ 3000 جلد
نوبت چاپ اول
تاريخ چاپ زمستان 86
مراكز پخش:
1. قم: معاونت آموزش و تبليغ نهاد، تلفن 2904440
2. قم: خيابان شهدا، كوچه 32، پلاك 3، تلفن و نمابر: 7744616
3. قم: خ شهداء - روبه روى دفتر رهبرى - تلفن 7735451 نمابر 7742757
پست الكترونيك: info@porseman.org



فهرست مطالب
مقدمه 9
وحدت دينى و بحث علمى 11
وهابيت عامل تفرقه امت ها 14
عصر ظهور انديشه هاى ابن تيميه 14
ابن تيميه بنيانگذار تفكر وهابيت 16
عصر ظهور افكار محمد بن عبدالوهاب 18
دولت هاى سعودى 20
دوران اول سعودى ها 20
دوران دوم سعودى ها 20
نگاهى گذرا به زندگى محمد بن عبدالوهاب 21
پشت پرده وهابيت 23
مأموريت ويژه «مستر همفر» 23
سفر به استانبول 24
ارتباط با شيخ 25
بازگشت به لندن 25
سفر به عراق 26
آشنايى با عبدالوهاب 27
ارتباط با عبدالوهاب 28
خواب مستر همفر 28
سفر به اصفهان و شيراز 28
دعوت آشكارا 29
دين محمد بن عبدالوهاب و قدرت محمد بن سعود!! 30
بذر انحراف 30
اسلام آمريكايى 30
نقد تفكرات وهابى 31
جسمانيت خدا 31
خداى وهابيت مى خندد 32
خداى وهابيت از عرش به زير مى آيد 33
خداى وهابيت با چشم قابل رؤيت است 33
خداى وهابيت نمى تواند همه جا باشد 34
خداى وهابيت به صورت نوجوان و مو فرفرى است 34
پيامبر وهابيت در كنار خداى آنان جلوس مى كند 35
خداى وهابيت چهار انگشت بزرگتر از عرش است 35
كرسى در اثر سنگينى خداى وهابيت ناله مى كند 36
وهابيت و تكفير مسلمين 36
فتاوى وهابيون بر ضد شيعه 37
فتواى هيئت عالى افتاى سعودى به كفر شيعه 38
فتواى مفتى وهابى به حرمت دعا براى حزب اللَّه لبنان 38
تراژدى وهابيت 39
1. قتل و غارت در منطقه نجد 39
2. سقط زنان باردار 39
3. كشته شدن مردم رياض بر اثر گرسنگى و تشنگى 39
4. كشتار بى رحمانه شيعيان در كربلا 39
5. قتل عام مردم طائف 41
6. انهدام ميراث فرهنگى و مذهبى 42
7. تخريب زادگاه پيامبرصلى الله عليه وآله 43
8. آتش زدن كتابخانه هاى بزرگ 43
شبهات وهابيت 45
عدالت جميع صحابه 45
جواز توسل 49
تبرك به اشخاص يا اشياء مقدس 53
شفاعت 55
مقايسه شفاعت با توبه 56
شفاعت كنندگان 56
ملائكه 56
شهادت دهندگان به حق 57
انبياء، علماء و شهداء 57
آيا توسل، استغاثه و طلب شفاعت به ميت جايز است؟ 57
آيا تثويب جايز است؟ 59
اختلاف اهل سنت در تثويب 60
حكم متعه در آيات و روايات 61
متعه حج 61
متعه نساء 61
جمع بين الصلاتين 63
آيات نماز 63
روايات نماز 64
ازدواج ام كلثوم با عمر 65
لعن كردن 69
آيا لعن كردن جايز است؟ چه كسانى استحقاق لعن را دارند؟ 69
لعن كنندگان امام على عليه السلام!! 71
آيا لعن و نفرين منافقين اشكال دارد؟!! 72
عشرة مبشرة 73
دلايل مشروعيت تقيّه 77
آيات تقيّه 77
آيا ساختن مسجد و يا ساختمان و زيارتگاه كنار قبور جايز است؟ 79
آيا برپايى جشن ميلاد جايز است؟ 81
امامان شيعه در منابع اهل سنت 85
فضايل امام على عليه السلام 85
جان پيامبرصلى الله عليه وآله 85
برادر رسول خداصلى الله عليه وآله 86
ازدواج با دختر نبى صلى الله عليه وآله 86
على عليه السلام تمام علم را در سينه دارد 87
نزول ليلة المبيت 87
نزول آيه اطعام 87
نزول آيه ولايت 87
فضائل حسن مجتبى عليه السلام 88
فضايل امام سجادعليه السلام 89
فضايل امام باقرعليه السلام 90
فضايل امام صادق عليه السلام 90
تأليفات در رد وهابيت 93



مقدمه
برخى علماى اهل سنت از ديرباز نگاهى نقادانه به فرهنگ شيعى و مكتب اهل بيت عليه السلام داشته اند و همواره سؤالات و شبهاتى را مطرح كرده اند. اين رويكرد با ظهور وهابيت در شبه جزيره عربستان روند سريع تر و شديدترى به خود گرفته است و پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران اين تهاجم به شكل هاى مختلف و از راه هاى گوناگون؛ مانند اينترنت و ماهواره، گسترش بسيار زيادى يافته است.
مجموع اشكالات و شبهاتى كه از ناحيه وهابيت و طرفداران آنها مطرح مى شود، اغلب يا از جهل و نادانى به مكتب و سيره اهل بيت عليهم السلام ناشى مى شود يا از جدى نگرفتن توطئه ها و دست هاى پشت پرده استكبار جهانى در ايجاد اختلاف ميان اهل سنت و شيعيان است.
فرهنگ غنى تشيع، فرهنگى برخاسته از قرآن و اهل بيت عليه السلام است كه در ميان عموم اهل سنت به ويژه جوانان آنان، با استقبال چشمگيرى روبرو شده است. فرهنگى كه از مكتب نورانى اسلام ناب و مطابق با سنت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله سرچشمه گرفته است ؛ به همين دليل وقتى وهابيون متعصب، مى بينند افراد تحصيل كرده، با چند مذاكره علمى با علماى شيعه به مذهب تشيع تشرف پيدا كرده اند، پايه هاى مذهب خود را متزلزل ديده و براى جلوگيرى از اين فروپاشى دست به اشاعه اكاذيب و جعل احاديث و ترويج نسبت هاى ناروا و نابجا به مكتب تشيع زده اند. اين در حالى است كه هرچه بيشتر تلاش مى كنند، كمتر نتيجه مى گيرند.
اينك كه عمره دانشجويى با استقبال روزافزون روبرو شده است و دانشگاه ها به فضاى معنويت نورانى شده است؛ فرصتى است كه دانشگاهيان عزيز به عنوان قشر فرهيخته و تأثيرگذار جامعه، باورهاى اعتقادى خود را بيش از پيش استحكام بخشند و با آشنايى نسبت به فرهنگ و آيين عربستان به عنوان مركز ثقل برخى گروه هاى اهل سنت، پرچم دفاع از مكتب اهل بيت عليه السلام را به اهتزاز درآورند.
در اين راستا نوشتار پيش روى شما توسط محقق محترم، صاحب انديشه و بيان، حجةالاسلام والمسلمين جناب آقاى عليرضا جوادى(زيد عزّه) به رشته تحرير درآمده است.
برآنيم با توفيق خداوند، ادامه اين چنين مجموعه ها را تقديم شما خوبان كنيم.
در پايان از تلاش هاى مخلصانه مؤلف محترم و مجموعه همكاران اداره مشاوره و پاسخ، به خصوص حجةالاسلام والمسلمين صالح قنادى(زيدعزّه) كه در بازخوانى و آماده سازى اين اثر تلاش كرده اند، تشكر و قدردانى مى شود و دوام توفيقات اين عزيزان را در جهت خدمت بيشتر به مكتب اهل بيت عليهم السلام و ارتقاء فرهنگ دينى جامعه - به ويژه دانشگاهيان - از خداوند متعال مسألت داريم.
اللَّه ولى التوفيق
معاون آموزش و تبليغ نهاد
عليرضا مستشارى



وحدت دينى و بحث علمى
اينكه جايگاه وحدت امت اسلامى كجاست؟ حد و مرز آن چقدر است؟ چگونه بايد عمل كرد؟ آيا بايد مباحث اختلافى مطرح شود يا خير؟ مطلب قابل توجهى است كه بايد مورد بررسى و دقت قرار گيرد.
در اينجا به طور مختصر به چند نكته مهم اشاره مى شود:
در اين زمينه تمسك به سيره گفتارى و رفتارى حضرت على عليه السلام مى تواند بهترين درس و الگو براى دنياى امروز و جهان اسلام باشد.
اميرالمؤمنين على عليه السلام از اظهار و مطالبه حق و شكايت از ربايندگان آن خوددارى نكرد و با صراحت حقيقت اسلام را ابراز داشت و بارها مهاجرين و انصار را به غدير و فرمايشات پيامبرصلى الله عليه وآله متذكر مى شد.
آن حضرت، ضمن حفظ وحدت امت اسلام، در خطبه هايش - كه تا قيام قيامت روشنگر خواهد بود - شكايت از غاصبان را اعلام مى كرد. در عين حال ستم مخالفان، موجب نشد آن حضرت راه انزوا را پيش گيرد و از جماعت مسلمين خارج شود. او در جمعه و جماعات شركت مى كرد و از ارشاد خلفاء دريغ نمى كرد، طرف شور و مشورت آنها قرار مى گرفت و آنچه صلاح مسلمين بود را انجام مى داد.
به طور نمونه در جنگ مسلمانان با ايرانيان عمر بن خطاب مايل بود شخصاً شركت كند. اما امام على عليه السلام فرمودند: «تو در مدينه بمانى بهتر است چون دشمن فكر مى كند دوباره از مدينه امداد و كمك مى رسد ولى وقتى در جنگ شركت كنى نيروهاى خود را متمركز مى كنند تا تو را از بين برند و با روحيه قوى ترى به نبرد با مسلمانان مى پردازند»(1).
امام على عليه السلام با اين همه مشورت ها و شركت در جماعت، اما هيچ گونه مقام حكومتى را از هيچ يك از خلفاء قبول نكرد ؛ فرماندهى و استاندارى؛ زيرا پذيرش مقام به معناى صرف نظر كردن از حق مسلم خويش و بسنده كردن و حتى رضايت به وضعيت موجود بود.
اين سيره به معناى دقيق، همان حفظ وحدت همراه با حفظ اصول دينى و رعايت اتحاد امت اسلام مى باشد.
همچنين آن گاه كه ابوسفيان فرصت را مغتنم شمرد و خواست از نارضايتى على عليه السلام استفاده كند و با تظاهر به خيرخواهى پيشنهاد جنگ با ابوبكر را به امام على عليه السلام داد و گفت: «من براى دستيابى تو به حقت، ياريت خواهم كرد». ولى امام على عليه السلام دست رد بر سينه او زد تا وحدت مسلمانان بيش از پيش شكسته نشود و دشمنان سوء استفاده نكنند.
البته حفظ وحدت به طور واقعى و پايدار، راهى بود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله از پيش ترسيم كرده بود.
او كه آينده را مى دانست و فرموده بود: «سَتَفتَرِقُ اُمَّتِى عَلَى ثَلاثٍ وَ سَبعِينَ فِرقَةً» ؛ «امت من بر هفتاد و سه فرقه از هم گسسته مى شود».
تنها راه وحدت ميان امت اسلام و نجات از ظلالت و گمراهى را اين گونه مشخص كرد:
«إنّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَينِ كِتَابَ اللهِ وَ عِترَتِى اهل بَيتِى وَ إنَّهُمَا لَن يفتَرِقَا حَتّى يرِدَا عَلَى الحَوضَ»(2) ؛ «من دو چيز گرانمايه را براى شما (ارث) مى گذارم ؛ كتاب خدا و خاندانم اهل بيت. اين دو هيچگاه از هم جدا نباشند تا اين كه (در قيامت) در كنار حوض (كوثر) بر من آيند».
در روايت ديگرى آمده است:
«فَلا تُقَدِّمُوهَا فَتُهلِكُوا وَ لاتُقَصِّرُوا عَنهُمَا فَتُهلِكُوا وَ لا تُعَلِّمُوهُم فَإنَّهُم أعلَمُ مِنكُم»(3) ؛ «يكى را بر ديگرى مقدم نشماريد كه هلاك مى شويد ؛ و نيز در حق آن دو كوتاهى نكنيد كه باز به هلاكت مى رسيد و در صدد ياد دادن به آنان (اهل بيت) نباشيد كه آنها بيشتر از شما مى دانند».
بعد از رحلت نبى مكرم اسلام صلى الله عليه وآله وقتى امام على عليه السلام با آن همه ظلم و ستم مواجه شد، فرمود:
«وَايمُ اللهِ لَولا مَخَافَةَ الفِرقَةَ بَينَ المُسلِمِينَ ... لَكُنَّا عَلَى غَيرِ مَا كُنَّا بِهِم عَلَيهِ»(4) ؛ «به خدا سوگند! اگر نبود ترس از تفرقه بين مسلمانان .... همانا غير از آنچه بر آن تحميل شديم عمل مى كرديم».
البته حضرت على عليه السلام با همه تلاشى كه در جهت حفظ وحدت ميان مسلمانان داشت؛ اما حفظ وحدت مانع از بيان بسيارى از حقايق نشد.
چنان كه در كتاب هاى اهل سنت آمده است؛ عمر به حضرت على عليه السلام و عباس مى گويد:
«فَلَمَّا تُوُفِّى رَسُولُ اللهِ وَ قَالَ أبُوبَكرِ أنَا وَلى رَسُولِ اللهِ ... فَرَأيتُمَاهُ كاذِباً آثِمَاً غَادِراً خَائِناً ... ثُمَّ تُوُفِّى أبُوبَكرِ فَقُلتُ أنَا وَلِى رَسُولِ اللهِ وَ وَلِى أبى بَكرِ فَرَأيتُمَانِى كاذِباً آثِمَاً غَادِراً خَائِناً»(5) ؛ «وقتى پيامبر خدا رحلت كرد، ابوبكر گفت: من جانشين رسول خدايم ... شما او را دروغگو، گناه كار، طغيانگر و خائن دانستيد... سپس بعد از مرگ ابوبكر من گفتم: من جانشين رسول خدا و ابوبكرم ؛ آنگاه شما مرا دروغگو، گناه كار، طغيانگر و خائن پنداشتيد».
در نتيجه حفظ وحدت با بيان حقيقت منافات ندارد. اما بايد در جاى خود و به دور از سوء استفاده دشمنان انجام شود.

وهابيت عامل تفرقه امت ها
ملت اسلام با رهنمودهاى حيات بخش اسلام توانسته بود با ايجاد پيوند اخوت در سايه كلمه توحيد و توحيد كلمه در برابر تهاجم سنگين «صليبيان» و حمله هاى «مغول» ثابت و استوار بماند ؛ ولى متأسفانه با ظهور و بروز تفكر «ابن تيميه» در «قرن هفتم» و به دنبال آن فرقه «وهابيت»؛ اين وحدت در هم شكست و با اتهام نادرست بدعت، شرك و كفر به مسلمانان شيعه، و نابودى آثار بزرگان دين و كاستن از مقام انبياء و اولياء، خدمت بسيار بزرگى به استعمار شوم غرب و دشمنان ديرينه اسلام شد.

عصر ظهور انديشه هاى ابن تيميه
پيشرفت اسلام در اروپا و شكست «اندلس» براى غرب صليبى تلخ و ناگوار بود ؛ لذا به فكر و انديشه انتقام بود تا اينكه در سال هاى پايانى «قرن پنجم»، فرمان حمله توسط «پاپ»، رهبر كاتوليك هاى شهر رم به «فلسطين» و «بيت المقدس»، قبله اول مسلمانان، صادر شد. صدها هزار مسيحى برافروخته از كينه ديرينه صليبى «قدس» را قتلگاه مسلمانان ساختند و به دنبال آن بود كه جنگ هاى صليبى 200 ساله (از 489 تا 690 ) شكل گرفت و ميليون ها انسان كشته و زخمى شدند.
در همان زمان كه «مصر» و «شام» با «صليبيان» درگير بودند، امت اسلامى با طوفانى سخت تر يعنى حمله «مغول»ها به رهبرى «چنگيز» مواجه شد كه در پى آن ميراث اسلامى و فرهنگى اسلام نابود و به عبارتى غارت گرديد.
در سال 656 توسط «هلاكو»، نواده «چنگيز»، بغداد به خاك و خون كشيده شد و طومار خلافت «عباسى» در هم پيچيده شد.
سپس در سال هاى 657 تا 660 بر سر «حلب» و «موصل» همان آمد كه بر سر «بغداد» آمد.
«ابن اثير» مورخ مشهور اهل سنت مى نويسد: مصائبى كه از سوى مغولان بر مسلمين وارد شد، آن چنان سهمگين بود كه مرا ياراى نوشتن آنها نيست و اى كاش مادرم مرا نمى زاييد(6).
قابل ذكر است كه در طول سلطه «مغول»، فرستادگان مسيحى همواره مى كوشيدند كه با جلب نظر مغولان و همدستى آنان امت اسلام را از دو سو مورد حمله قرار دهند. افزون بر اينكه مادر و همسر «هولاكوخان» مسيحى بودند و سردار بزرگ او نيز در «شامات» مسيحى بود و همچنين «اباقاخان»، فرزند «هولاكو» با دختر امپراطورى روم شرقى ازدواج كرد و با «پاپ» و سلاطين فرانسه و انگليس بر ضد مسلمين متحد شدند و به مصر و شام حمله كردند. بدتر اينكه نوه «هلاكو» به وسوسه وزير يهوديش «سعدالدوله ابهرى» در انديشه تسخير مكه و تبديل آن به بت خانه افتاد و مقدمات اين جنايت را نيز فراهم ساخت ؛ اما خوشبختانه نوه «هلاكو» بيمار شد و «سعدالدوله» نيز به قتل رسيد و اين عمليات اجرا نشد(7).
در يك چنين زمان حساسى كه كشورهاى اسلامى در تب و تاب درگيرى هاى ويرانگر مى سوخت و مسلمانان مورد حمله شرق و غرب بودند، فاجعه اى بزرگتر و مصيبت بار ديگرى رخ داد كه ابعاد تخريب و جنايت آن به مراتب از حمله شرق و غرب بيشتر بود. آن فاجعه ظهور و بروز «ابن تيميه» با يك سرى افكار بسيار خطرناك و تفرقه افكن بود.

ابن تيميه بنيانگذار تفكر وهابيت
«احمد ابن تيميه» در سال 661 ق يعنى پنج سال پس از سقوط «بغداد» در «حران» از توابع «شام» به دنيا آمد و تحصيلات اوليه را در آنجا به پاپان رساند. پس از حمله «مغول» به «شام»، او با خانواده اش به دمشق رفت و در آنجا اقامت گزيد.
در سال 698 به تدريج آثار انحراف در «ابن تيميه» ظاهر شد و شروع به انتشار و تبليغ آن افكار كرد.
به عنوان نمونه در تفسير آيه شريفه «الرَّحمنُ عَلَى العَرشِ استَوَى»(8) ؛ «خداوند بخشنده بر عرش تسلط يافت». در شهر «حماة» 150 كيلومترى «دمشق» جايگاهى براى خداوند، بر فراز آسمان معين كرد تا بر تخت سلطنتش تكيه زند(9).
انتشار افكار «ابن تيميه» در «دمشق» و اطراف آن غوغايى به پا كرد و گروهى از فقها بر ضد او قيام كرده و از «جلال الدين حنفى» قاضى وقت محاكمه او را خواستار شدند ؛ ولى او در دادگاه حاضر نشد.
ابن تيميه» همواره با آراء خلاف خود افكار عمومى را متشنج و معتقدات مردم را جريحه دار كرد تا اينكه در هشتم رجب سال 705 قضات شهر در قصر «نايب السلطنة» حاضر و كتاب الواسطية او را در حضورش قرائت كردند. پس از دو جلسه مناظره با «كمال الدين زملكانى» و اثبات انحراف فكرى و عقيدتى وى، «ابن تيميه» را به مصر تبعيد كردند.
در آنجا نيز به خاطر انتشار افكار انحرافى توسط «ابن محلوف مالكى» قاضى وقت به زندان محكوم شد.
او در تاريخ 23 ربيع الاول سال 707 از زندان آزاد شد ؛ ولى به خاطر پافشارى به نشر عقايد باطل خود قاضى «بدرالدين» او را محاكمه و به خاطر فعاليت در نشر افكار غلط به «اسكندريه» مصر تبعيد كرد.
او در آنجا بود تا اين كه بعد از هشت ماه به «قاهره» برگشت.
«ابن كثير» مى نويسد:
22 رجب سال 720 «ابن تيميه» به «دارالسعاده» احضار شد و قضات و مفتيان مذاهب أربعه ؛ «حنفى»، «مالكى»، «شافعى» و «حنبلى»، او را به خاطر فتاواى خلاف مذاهب اسلامى به زندان محكوم كردند.
زمانه گذشت و بار ديگر او در دوم محرم سال 721 از زندان آزاد شد.
«ابن حجر عسقلانى» مى گويد:
«ابن تيميه» را جهت محاكمه نزد قاضى «مالكى» بردند ؛ اما وى به سوالات قاضى جواب نداد و گفت: «تو با من عداوت دارى» آنگاه قاضى دستور داد او را در قلعه اى زندانى كردند.
پس از مدتى به قاضى خبر رسيد عده اى با «ابن تيميه» رفت و آمد مى كنند.
قاضى گفت: «اگر به خاطر كفرى كه از او ثابت شده كشته نشود، لااقل بايد بر او سخت گرفته شود.»
به همين خاطر دستور داد او را به زندان انفرادى برند و قاضى در شهر دمشق اعلام عمومى كرد: «هر كس عقيده «ابن تيميه» را داشته باشد، خون و مالش حلال مى باشد ؛ خصوصاً حنبلى ها». از اين رو حنبلى ها كه در معرض اتهام بودند، خود را پيروان امام شافعى معرفى كردند(10).
بالاخره او در همان قلعه «دمشق» در زندان انفرادى در سال 728 از دنيا رفت.
با مرگ «ابن تيميه» اگر چه شاگردان او همچون «ابن قيم جوزى» افكار او را پذيرفته بودند ؛ اما به علت مقابله و مخالفت همه مذاهب أربعه، افكار او نيز به دست فراموشى سپرده شد و از اعتقادات او خبرى نبود تا سال 1157 كه شخصى به نام «محمد بن عبدالوهاب» در سرزمين نجد مطرح شد.

عصر ظهور افكار محمد بن عبدالوهاب
در قرن دوازدهم «محمد بن عبدالوهاب» مروج اصلى افكار «وهابيت» مسلمانان را به جرم توسل به انبياء و اولياء الهى، مشرك و بت پرست قلمداد كرد و فتوا به تكفير آنان داد و خونشان را حلال و قتلشان را جايز و اموال آنان را جزء غنائم جنگى به حساب آورد. در نتيجه اين فتوا هزاران مسلمان به خاك و خون كشيده شدند.
طرح مجدد افكار «ابن تيميه» توسط «محمد ابن عبدالوهاب» در بدترين شرايط تاريخى و سياسى صورت گرفت ؛ چرا كه امت اسلام از چهار طرف مورد تهاجم شديد استعمارگران صليبى قرار داشت و بيش از هر زمان ديگر نياز به وحدت داشت.
انگليسى ها بخش عظيمى از «هند» را با زور از چنگ مسلمانان در آورده بودند و با پايان دادن به شوكت امپراطورى مسلمانان «تيمورى» در آرزوى تسخير «پنجاب»، «كابل» و سواحل «خليج فارس» به سر مى بردند. لشگر آنان گام به گام به سمت جنوب و غرب «ايران» پيشروى مى كرد.
از سوى ديگر فرانسوى ها به رهبرى «ناپلئون»، «مصر» و «سوريه» و «فلسطين» را با زور اشغال كردند و اين در حالى بود كه به امپراطورى «عثمانى» كه مسلمانان بودند چنگ و دندان نشان مى دادند و در انديشه نفوذ به «هند» بودند.
روس هاى تزارى كه مدعى جانشين سزارهاى مسيحى «روم شرقى» بودند با حملات مكرر به «ايران» و «عثمانى» مى كوشيد تا قلمرو حكومت خويش را از يك سو تا «قسطنطنيه» و «فلسطين» و از سوى ديگر تا «خليج فارس» گسترش دهند و به همين منظور اشغال نظامى متصرفات «ايران» و «عثمانى» در «اروپا» و «قفقاز» را در صدر برنامه هاى خود قرار داده بودند. آمريكايى ها نيز چشم طمع به كشورهاى شمال آفريقا داشتند و با حمله به شهرهاى «ليبى» و «الجزاير» سعى در رخنه به جهان اسلام داشتند. جنگ «اتريش» و «عثمانى» بر سر «صربستان» و همكارى ناوگان جنگى «هلند» با «انگليس» در محاصره نظامى پايتخت «الجزاير» نيز در همين دوران بحرانى صورت گرفت. در يك چنين فضاى بحرانى «محمد بن عبدالوهاب» بار ديگر افكار مردود «ابن تيميه» شايع كرد و در راستاى كمك به همه دشمنان اسلام، در لباس خودى، بزرگترين ضربه را به امت اسلام زد و مسلمانان را كافر، مشرك و مهدورالدم خواند!!
بر اثر اين نظريه و فتوا هزاران مسلمان به دست خود مسلمانان افراطى كشته شدند!!

دولت هاى سعودى
ترويج افكار باطل «ابن تيميه» توسط «محمد ابن عبدالوهاب» در سرزمين «نجد» با هماهنگى «محمد بن سعود» حاكم «درعيه» در سال 1157 قمرى آغاز شد كه با نبردهاى خونين بر سواحل خليج فارس و تمامى منطقه حجاز سلطه يافت.
دوران اول سعودى ها
خاندان «سعود» به ترتيب يك دوره 75 ساله قدرت را در دست داشتند كه تا سال 1233 قمرى طول كشيد ؛ اين افراد عبارتند از:
1. «محمد بن سعود» حاكم و پيشواى وهابيت بين سال هاى 1157 تا 1179.
2. «عبدالعزيز بن محمد» 1180 تا 1219.
3. «سعود بن عبدالعزيز» 1219 تا 1229.
4. «عبداللَّه بن سعود» 1229 تا 1233 كه در استانبول كشته شد.
با قتل «عبداللَّه بن سعود» به دست ابراهيم پاشاى عثمانى، خاندان سعودى از قدرت ساقط شد و تا حدود 80 سال در عزلت بودند.
دوران دوم سعودى ها
«عبد العزيز بن عبد الرحمن» در سال 1391 از «كويت» به «نجد» آمد و با كمك پيروان مسلك «وهابيت» و با تكيه به كمك هاى بى دريغ انگليسى ها و فرانسوى ها، در مدت 20 سال جنگ و نزاع در تقسيم كشورهاى عربى، قلمرو كشور «عربستان سعودى» را تعيين و سلطنت «آل سعود» را پى ريزى كرد. وى در سال 1373 از دنيا رفت.
تاكنون فرزندان او بر اين كشور حكومت مى كنند كه عبارتند از:
1. ملك «سعود بن عبدالعزيز 1373 تا 1388
2. ملك «فيصل بن عبدالعزيز» 1388 تا 1395 او طرح توسعه حرمين شريفين را داد.
3. ملك «خالدبن عبد العزيز» 1395 تا 1402
4. ملك «فهد بن عبد العزيز» 1402 تا 1426
5. ملك «عبداللَّه بن عبد العزيز» 1426
وى در 74 سالگى حكومت را به دست گرفت و تاكنون (1429) پادشاه عربستان مى باشد.

نگاهى گذرا به زندگى محمد بن عبدالوهاب
محمد بن عبدالوهاب» در سال 1115 قمرى در شهر «عُيينة» از توابع «نجد» در عربستان به دنيا آمد.
فقه حنبلى را در زادگاه خود آموخت و آنگاه براى ادامه تحصيل راهى «مدينه» منوره شد. او در دوران تحصيل مطالبى به زبان مى آورد كه نشانگر انحراف فكرى او بود به طورى كه برخى از اساتيد نسبت به آينده او اظهار نگرانى مى كردند.
در حقيقت او بنيانگذار افكار وهابيت نبود ؛ بلكه قرن ها قبل از او بخشى از اين افكار توسط ديگر كج انديشان حنبلى مانند «ابن تيميه» و شاگردانش مطرح شده بود ؛ ولى به علت مخالفت صريح همه علماى مذاهب اربعه اهل سنت و علماى شيعه، آن افكار به دست فراموشى رفته بود.
مهمترين كارى كه «محمد بن عبد الوهاب» كرد اين بود كه افكار «ابن تيميه» را به صورت يك فرقه و مذهب جديدى در آورد و شكل و قالب خاصى به آن داد كه با تمام مذاهب چهارگانه اهل سنت و مذهب تشيع تفاوت دارد.
دكتر «منير عجلانى» در كتاب خود مى نويسد:
«محمد بن عبد الوهاب» در زمان حيات پدرش جرأت اظهار عقايد خويش را نداشت ؛ ولى پس از آنكه پدرش در سال 1153 درگذشت، مردم را به آيين خود دعوت كرد و افكار خود را اظهار نمود.
وى در آغاز كارش به «بصره» آمد و عقايدش را به طور آشكار، بيان نمود كه با مخالفت شديد بزرگان «بصره» مواجه شد و در نتيجه مردم بر ضد او قيام كرده و او را از شهر بيرون كردند(11).
او سپس به «بغداد»، «كردستان»، «همدان»، «اصفهان» و «قم» سفر كرد و در هر جا با اظهار افكار خود، مردم همگى اعتراض مى كردند و نزديك بود خون او را بريزند ؛ از اين رو به «عُيينه» زادگاه خود بازگشت.
در آنجا با «عثمان بن معمر» حاكم وقت پيمان بست كه هر دو بازوى يكديگر باشند و تحت حمايت «عثمان بن معمر» عقايد خويش را بى پروا اظهار مى كرد ولى طولى نكشيد كه «عثمان بن معمر» به دستور فرمانرواى «احساء» او را از شهر بيرون كرد.
سپس به شهر «دِرعيه» آمد و با «محمد بن سعود» پيمان ننگى بست و بذر حرامى را در بستر تاريخ كاشت؛ «حكومت از آنِ «محمد بن سعود» و تبليغ به دست «محمد بن عبدالوهاب» باشد».
اولين كار «محمد بن عبدالوهاب» ويران كردن زيارتگاه هاى صحابه و اولياء در اطراف «عُيينه» بود از جمله تخريب قبر «زيد بن الخطاب» برادر عمر(12).
اين كار با واكنش شديد مردم و علما مواجه شد و به ناچار او را از شهر بيرون كردند.

 


پشت پرده وهابيت
مأموريت ويژه «مستر همفر»
در اين قسمت به برخى وقايع «پشت پرده وهابيت» اشاره مى شود؛ تا زشتى اين جنايت فرقه اى رسوا شود ؛ جنايتى كه نشأت گرفته از ظلم به خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله است.
«مستر همفر» كه يك مزدور و جاسوس عالى رتبه وزارت مستعمرات انگليس است در سال 1710 ميلادى از سوى وزير مستعمرات كشور انگلستان مسئوليت كمپانى «هند شرقى» را به عهده گرفت و جاسوس اين دولت در كشورهاى اسلامى شد.
اين مأموريت مربوط به زمانى است كه قدرت و شوكت امپراطورى عثمانى رو به ضعف و سستى نهاده بود و دشمنان اسلام در پى آن بودند كه با ويران كردن پايه هاى اعتقادى مسلمانان، ضربه اساسى بر جامعه هاى اسلامى وارد سازند. آنان مى كوشيدند باورهايى كه مسلمانان را بيدار مى ساخت و ميان آنها همدلى و اتحاد ايجاد مى كرد را از ميان بردارند.
در اين گفتار به يادداشت هاى «مسترهمفر» اشاره مى شود؛ كه آلمانى ها در خلال جنگ جهانى دوم به صورت يك مجموعه دنباله دار در مجله «اشپيگل» منتشر كردند. اين مجموعه به نام «اعترافات همفر» به چاپ رسيد و از چهره «امپرياليسم»(13) انگليس پرده برداشته است، در اين اعترافات از ارتباط «مستر همفر» با «محمد بن عبدالوهاب»(14) گفته شده است و چهره واقعى فرقه وهابيت و همسويى اين فرقه با دشمنان اسلام افشا شده است.
«مستر همفر» مى گويد: در سال 1710 ميلادى وزارت مستعمرات من را به كشورهاى مصر، عراق، ايران، حجاز و تركيه فرستاد تا اطلاعات كافى براى ضعيف كردن مسلمانان و چيرگى بيشتر بر آنها را به دست آوريم. همزمان 9 نفر ديگر از بهترين كارمندان وزارت كه فعاليت و نشاط كافى براى تحكيم سلطه بريتانيا به امپراطورى عثمانى و ديگر كشورهاى اسلامى را داشته به مناطق مختلف اعزام كردند؛ پول و اطلاعات كافى و لازم را در اختيار ما قرار دادند. من با هدف ايجاد تفرقه راهى استانبول مركز خلافت اسلامى شدم.


سفر به استانبول
در استانبول با عالم سالخورده اى به نام «احمد اَفَندم» آشنا شدم و من خود را به نام محمد به او معرفى كردم. آن چه براى من جلب توجه كرد اين بود كه او حتى يك بار هم از اصل و نسب من نپرسيد. او مرا «محمد افندى» صدا مى كرد.
من به شيخ گفتم: «در كشورشان ميهمان هستم و پدر و مادر خود را از دست داده ام و براى فرا گرفتن قرآن و سنت به پايتخت اسلام آمده ام.»
شيخ به من بسيار خوش آمد گفت و به دلايل زير احترام به من را لازم دانست. او گفت:
- تو مسلمانى و مسلمانان با هم برادرند.
- تو ميهمانى و پيامبر گفته: ميهمان را نوازش كنيد.
- تو جوينده علم و دانش هستى و اسلام به بزرگداشت جويندگان علم تأكيد مى كند.
- تو در پى كسب امرار معاش هستى و خداوند كاسب را دوست دارد.
من از اين كلمات شگفت زده شدم و گفتم چه خوب بود مسيحيت نيز چنين حقايقى مى داشت.


ارتباط با شيخ
در ابتدا شيخ تعليم قرآن را آغاز كرد.
من در «استانبول» پولى به خادم مسجد مى دادم و پيش او زندگى مى كردم. نام او «مروان افندى» بود.
من هر هفته جمعه ها، زكات پولى كه در طول هفته بدست آورده بودم به استادم شيخ احمد مى پرداختم و در واقع اين رشوه اى بود كه من براى تداوم روابط به او مى دادم تا مرا بهتر آموزش دهد.
استادم از من درخواست كرد با يكى از دخترانش ازدواج كنم ولى من به خاطر موقعيتم نمى توانستم چنين كارى كنم و لذا مجبور شدم به دروغ به او بگويم من قادر به ازدواج نيستم ومانند ديگر مردان توانش را ندارم. من اين بيمارى را بهانه كردم و او نيز قبول كرد.
بازگشت به لندن
زمانه گذشت تا اينكه بالاخره پس از دو سال اقامت در استانبول به دستور وزارت به لندن بازگشتم. من در طول اين مدت هر ماه براى وزارت گزارش مى دادم و كارها و تحولات را براى آنها شرح مى دادم.
«مستر همفر» مى گويد:
وزارت مستعمرات به من گفت: «تو در سفر آينده دو وظيفه مهم دارى:
نقاط ضعف مسلمانان را كه ما مى توانيم از آن طريق به آنها آسيب برسانيم تحقيق كنى و اين اصل پيروزى بر دشمن است. اگر اين نقطه ضعف را يافتى به آن يورش ببر كه در اين صورت تو از موفق ترين مزدورانى و لايق اخذ نشان افتخار».
نتيجه جلسات و گفتگوهاى پى در پى اين شد كه نقاط ضعف مسلمانان تحقيق و تقويت شود و نقاط قوت آنان تضعيف ؛ زيرا اين بهترين راه شكست امت اسلامى است.
 

سفر به عراق
پس از شش ماه اقامت در لندن به شهر بصره در عراق سفر كردم. آنجا شهرى بود عشاير نشين كه دو طايفه اسلامى يعنى شيعه و سنى در آن زندگى مى كردند ؛ البته تعدادى هم مسيحى بودند.
در بصره به مسجدى رفتم كه امامت آن را شخصى از اعراب به نام «عمر طايى» به عهده داشت.
او به هنگام آشنايى و در نخستين ديدار به من شك كرد و از اصل و نسبم جستجو كرد. من با آشنايى دادن شيخ «احمد اَفَندم» در استانبول از اين تنگنا گذشتم و بالاخره توجه او را به خودم جلب كردم ؛ ولى اين فكر، خيالى بيش نبود چون كه شيخ فكر مى كرد من جاسوس تركيه هستم.
از سوى ديگر شيخ، با استاندار بصره كه از طرف سلطان عثمانى بود، اختلاف داشت ؛ لذا من مجبور شدم شيخ «عمر طايى» را ترك كنم.
پس از آن به كاروان سرايى رفتم و از آنجا نيز به دلايلى بيرون شدم تا اينكه به مغازه يك نجارى رفتم و قرار شد در مقابل غذا و مكان و يك دستمزد ناچيز براى او كار كنم.
نام آن نجار «عبدالرضا» بود. او يك شيعه ايرانى از خراسان بود.
در بصره ارتباط شيعه و سنى خيلى طبيعى بود و با يكديگر برادرانه برخورد مى كردند. نقطه مشترك آنها نارضايتى از خليفه عثمانى بود.
 

آشنايى با عبدالوهاب
در مغازه نجارى با جوانى آشنا شدم كه سه زبان فارسى، تركى و عربى را مى دانست و لباس طلاب علوم دينى به تن داشت. نام او «محمد بن عبدالوهاب» بود.
او جوانى بسيار بلند پرواز و تندخو بود و از حكومت عثمانى انتقاد مى كرد ولى به حكومت ايران كارى نداشت.
من نمى دانستم «محمد بن عبدالوهاب» از كجا با «عبدالرضا» آشنا شده بود. اما وجه مشترك آنان نارضايتى از حكومت عثمانى بود.
«محمد بن عبدالوهاب» جوانى بى پروا بود و تعصبى عليه شيعه نداشت و اين برخلاف بيشتر اهل سنت بود. وى براى مذاهب چهارگانه اهل سنت جايگاهى قائل نبود و مى گفت: «خداوند دستورى در اين مورد نداده است.»
اين جوان بلند پرواز براى فهم قرآن و سنت از اجتهاد خود استفاده مى كرد و نظرات بزرگان زمان خود و نيز ائمه مذاهب و حتى ابوبكر و عمر را به نقد مى كشيد.
روزى در ميهمانى در منزل «عبدالرضا» ميان «عبدالوهاب» و يكى از علماى ايرانى به نام شيخ «جواد قمى» بحثى در گرفت. از اين مباحثه سخت شگفت زده شدم ؛ چون «عبدالوهاب» جوان در برابر شيخ پير ايران همچون گنجشكى در دست صياد توان حركت نداشت ؛ ولى همچنان بر حرف خود اصرار مى ورزيد.
با اين حال من گمشده خود را يافتم.
محمد بن عبدالوهاب جوانى بود بلند پرواز، بى پروا، ناراضى از عالمان زمان و مستقل در رأى.
اينها نقاط ضعفى بود كه خيلى مى توانستم از آن استفاده كنم.

ارتباط با عبدالوهاب
«عبدالوهاب» مى گفت من بيشتر از ابوحنيفه مى فهمم و نيز مى گفت كه نصف كتاب «صحيح بخارى» بيهوده است. من نيز ارتباط را با او تقويت كردم و همواره به او تلقين مى كردم كه تو موهبتى بزرگتر از على و عمر هستى و اگر پيامبر الآن زنده بود تو را به جانشينى خود انتخاب مى كرد.
من با او زياد بحث كردم و مرتب به او تلقين مى كردم تو از همه بهتر مى فهمى و عالم ترى(15).
 

خواب مستر همفر
بعد از مدتى يك روز به دروغ خوابى براى او تعريف كردم و او را در صف پيامبر قرار دادم و گفتم: «پيامبر گفت تو هم نام من و وارث دانش من و جانشين من در دنيا و آخرتى و اگر در زمان من زنده بودى تو را جانشين خود مى كردم.»
عبد الوهاب من را قسم داد كه آيا راست مى گويى؟! من نيز قسم ياد كردم.
 

سفر به اصفهان و شيراز
«محمد بن عبدالوهاب» پس از مدتى خواست به استانبول سفر كند ولى من مانع شدم ؛ چون ترسيدم در آنجا عالمان، كژيهاى او را درست كنند به همين دليل به او پيشنهاد كردم به اصفهان سفر كند ؛ زيرا آنها شيعه بودند و نمى توانستند «عبدالوهاب» را تحمل كنند. او به اصفهان و شيراز سفر كرد و نمايندگان وزارت در اصفهان و شيراز نيز كاملاً «عبدالوهاب» را تحت نظر داشته و من نيز به لندن بازگشتم و آنجا جلسات زيادى و برنامه هايى در وزارت مستعمرات داشتيم.
من دوباره به بصره آمدم و از «عبدالرضا» خبردار شدم كه «محمدبن عبدالوهاب» به نجد رفته است، آدرس را گرفتم و به نجد سفر كردم و خود را غلام او معرفى كردم.
 

دعوت آشكارا
دو سال با «محمد بن عبدالوهاب» بودم و زمينه آشكار كردن دعوت را در او فراهم كرديم او در سال 1143 قمرى عزم خود را جزم كرد تا يارانى جمع آورى كند.
من در اطرافش گروهى قوى و نيرومند را جمع كردم و به آنها از طرف وزارت پول مى داديم.
او هر چه بيشتر دعوتش را آشكار مى كرد، دشمنانش بيشتر مى شدند تا جايى كه چندين بار مى خواست از راه خود برگردد ؛ ولى ما مانع مى شديم.
وزارت پس از سال ها كار و زحمت توانست «محمد بن سعود» را هم به سوى ما سوق دهد.
وزارت، شخصى را فرستاد و لزوم همكارى اين دو محمد را «محمدبن عبدالدهاب» و «محمد بن سعود» براى من بيان كرد.

دين محمد بن عبدالوهاب و قدرت محمد بن سعود!!
به اين ترتيب قدرت بزرگى در نزد ما به وجود آمد و نجد را پايتخت حكومت و دين تازه قرار داديم و وزارت، هر دو را با پول كافى تأمين مى كرد.
 

بذر انحراف
وزارت مستعمرات انگلستان به جاسوسى و فريب «همفر» و تلاش خودخواهانه «محمد بن عبدالوهاب» و «محمد بن سعود» بذرى را پاشيدند كه آثار خانمان سوز آن تمام دنياى اسلام را فرا گرفته است و بار ديگر بذر انحراف در بستر خودخواهى ها و رياست طلبى ها كاشته شد.


اسلام آمريكايى
اگر در تاريخ وهابيت دقت شود، همسويى نظريات علماى وهابى با سياست ها و خواسته هاى ابرقدرت هاى غربى و اروپايى كاملاً واضح و روشن مى باشد.
از جمله اين فتاوى مى توان به موارد زير اشاره كرد:
- تكفير مسلمانان و ايجاد تفرقه بين آنها.
- فتوا به تكفير و جهاد ضد شيعيان.


نقد تفكرات وهابى
بنيانگذار فرقه وهابيت «محمد بن عبدالوهاب» است و او پيرو افكار «ابن تيميه» مى باشد. از اين رو به بيان و نقد تفكرات آنان مى پردازيم:
جسمانيت خدا
از مسائلى كه «ابن تيميه» به طور رسمى، به نشر آن همت گماشت، جسمانيت خداوند و اثبات لوازم آن بود ؛ همانند قرار گرفتن بر روى كرسى، خنديدن، راه رفتن و مانند اين هاست.
«ابن تيميه» مى گويد: «و ليس فى كتاب اللَّه و لا سنة رسوله و لاقول أحد من سلف الامة و أئمتها أنه ليس بجسم و أن صفاته ليست اجساماً و اَعراضاً»(16)؛ «نه در كتاب خدا، نه در سنت رسول خدا و نه در گفتار يكى از گذشته امت اسلام و پيشوايان امت وجود ندارد كه خدا جسم نيست و صفاتش جسمى و عرضى نيست».
«والكلام فى وصف اللَّه بالجسم نفياً و اثباتاً بدعة لم يقل احد من سلف الامة و ائمتها ان اللَّه ليس بجسم كما لم يقولوا ان اللَّه جسم»(17) ؛ «نفى و اثبات جسمانيت خداوند بدعت است و هيچ كس جسماينت را نه اثبات كرده و نه رد كرده است».
هيئت عالى افتاى سعودى در پاسخ به سوال از جسمانيت خداوند گفته:
«نظراً الى أن التجسيم لم يرد فى النصوص نفيه و لا اثباته فلا يجوز للمسلم نفيه و لا اثباته لان الصفات توقيفيه»(18).
«با توجه به اين كه تجسيم خداوند در نصوص نه نفى شده است و نه اثبات، مسلمان هم نبايد آن را نفى كند يا اثبات. چون صفات خداوند توقيفى است».
اين جمله با عقايد ديگر «ابن تيميه» كه جهت جسمانيت را اثبات مى كند، تناقض دارد.

خداى وهابيت مى خندد
ابن تيميه» در كتاب «عقيدة الحمويه» مى نويسد:
«خداوند مى خندد و در قيامت با خنده بر بندگان خود تجلى مى كند»(19).
صحيح «بخارى» نيز از «ابو هريره» روايتى از پيامبر نقل مى كند كه:
يكى از صحابه از ميهمانى پذيرايى كرد وقتى نزد پيامبر آمد، حضرت فرمود: «ضَحَكَ اللهُ اللَّيلَةَ»(20)؛ «خداوند (به خاطر مهمانى) ديشب خنديد».
و نيز «بخارى» از «ابوهريره» نقل مى كند كه پيامبر فرمود: «يضحك اللَّه الى رجلين يقتل احدهما الاخر فكلاهما يدخل الجنه»(21)؛ «خداوند بر دو نفرى كه همديگر را مى كشند مى خندد و هر دو وارد بهشت مى شوند».
 

خداى وهابيت از عرش به زير مى آيد
ابن تيميه مى گويد:
«هر شب خداوند به آسمان دنيا فرود مى آيد و مى گويد: آيا كسى هست مرا بخواند و من اجابتش كنم و طالب مغفرتى هست من او را ببخشم و اين كار را تا طلوع فجر انجام مى دهد».
او مى گويد: «فَمَن أنكَرَ النُّزُولَ أو تَاوَلَ فَهُوَ مُبتَدِعٌ ضَالٌّ»(22)؛ «كسى كه نزول (خدا از عرش) را منكر شود يا به تأويل برد بدعت گذارِ گمراه است».
ابن بطوطة در سفرنامه خود مى نويسد:
در مسجد جامع دمشق ديدم ابن تيميه بر فراز منبر مى گفت: «إنَّ اللهَ يَنزِلُ إلَى السَّمَاءِ الدُّنيَا كَنُزُولِى هذَا»؛ «همانان خداوند از آسمان به دنيا نزول مى كند همچنان كه من فرود مى آيم».
سپس از پله هاى منبر پايين آمد.
در پى اين سخنرانى «ابن الزهراء» از فقهاى مالكى اعتراض كرد و اظهارات او را به «ملك ناصر» رسانيد، او دستور داد «ابن تيميه» را زندان كردند و در زندان جان باخت(23).

خداى وهابيت با چشم قابل رؤيت است
ابن تيميه» در كتاب «منهاج السنة النبوية» مى گويد:
عموم منسوبين به اهل سنت بر اثبات رؤيت خداوند اتفاق نظر دارند و اجماع سلف بر اين است كه ذات اقدس را در آخرت با چشم مى توان ديد ولى در دنيا قابل رؤيت نيست(24).
 

خداى وهابيت نمى تواند همه جا باشد
از هيئت عالى افتاى سعودى پرسيدند: از نظر شرعى حكم كسى كه معتقد است خداوند همه جا وجود دارد چيست؟
آنها در پاسخ گفتند:
به عقيده اهل سنت خداوند بالاى عرش قرار دارد و درون اين جهان نيست بلكه خارج از اين عالم است و دليل اين مطلب هم همان نازل شدن قرآن است كه نزول از بالا به پايين است.
آنگاه هيئت عالى افتاء گفتند:
«من اعتقد أن اللَّه فى كل مكان فهو من الحلولية و يزد عليه بما تقدم من الادلة على أن اللَّه فى جهة العلو و أنه مستو على عرشه بائن من خلقه فان انقاد لما دل عليه الكتاب و السنه و الاجماع و الا فهو كافر مرتد عن الاسلام»(25)؛ «كسى كه اعتقاد داشته باشد خداوند در هر مكانى هست، از «حلوليه» خواهد بود. و بر اين مطلب دلايل گذشته اضافه مى شود ؛ دلايل اين كه خداوند در جهت بالاست و بر عرش استيلاء دارد و از مخلوقاتش جداست اگر چنين شخصى نسبت به اين اعتقاد مطيع بود، كه هيچ و گرنه كافر است و مرتد».

خداى وهابيت به صورت نوجوان و مو فرفرى است
«ابو يعلى» استاد «ابن تيميه» از «ابن عباس» نقل مى كند كه پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود:
«رَأيتُ رَبِّى عَزَّوَجَلَّ شَابٌّ أمرَدٌ، جَعدٌ، قُطَطٌ عَلَيهِ حِليَةٌ حَمراءٌ».
«ديدم خدا را در حالى كه جوان، بدون ريش، موهايى بلند و پيچ پيچ داشت و بر شانه او زيور آلات قرمزى بود».
«ابن تيميه» در اثبات اجزاء و اعضاء براى خداوند مى گويد:
«اذا ذكر اللَّه تعالى و ما ورد من هذه الظواهر فى صفاته يقول: الزمونى ما شئتم فانى التزمه الا اللحية و العورة» ؛ «وقتى نام خداوند و صفات او به ميان مى آيد، خداوند مى گويد: آن چه مى خواهيد براى من ملتزم شويد، من هم ملتزم مى شوم ؛ غير از ريش و عورت».

پيامبر وهابيت در كنار خداى آنان جلوس مى كند
«ابن قيم جوزى» از شاگردان «ابن تيميه» مى گويد:
«إن اللَّه يجلس على العرش و يجلس بجنبه سيدنا محمد و هذا هو المقام المحمود»؛ «همانا خداوند بر عرش خود مى نشيند و در كنارش آقاى ما محمد مى نشيند و اين است مقام ستايش شده».

خداى وهابيت چهار انگشت بزرگتر از عرش است
«ابوبكر بن عربى» ذيل آيه شريفه «ألرَّحمنُ عَلَى العَرشِ استَوَى»(26) مى نويسد:
«قالوا: انه جالس عليه متصل به و انه اكبر با ربع اصابع اذ لايصح ان يكون اصغر منه لانه العظيم و لا يكون مثله لانه ليس كمثله شى فهو اكبر من العرش باربع اصابع»(27)؛ «گويند: خداوند بر عرش نشسته و به آن متصل است ؛ اما خداوند چهار انگشت بزرگتر از آنست ؛ چون سزاوار نيست خداوند از تختش كوچكتر باشد ؛ زيرا او بزرگ است و هيچ چيز مثل او نيست».
 

كرسى در اثر سنگينى خداى وهابيت ناله مى كند
سيوطى و طبرانى و ابن مردويه از عمر نقل مى كنند:
«اِنَّ امرأة اَتَتْ النبى فقالتْ ادعُ اللهَ اَنْ يَدخُلَنى الجنةَ فعظَّم الرب تبارك و تعالى و قال: اِنّ كرسيَّه وَسِعَ السمواتِ و الارضَ و ان له اطيطا كاطيط الرحل الجديد اِذا رِكبَ مِنْ ثقله»(28)؛ «زنى خدمت رسول خداصلى الله عليه وآله مى آيد و از پيامبر مى خواهد تا براى او دعا كند كه به بهشت برود و پيامبر در عظمت پروردگار بلند مرتبه مى فرمايد: تخت خدا به وسعت آسمانها و زمين است ؛ همانا براى كرسى ناله اى است مثل ناله بچه شتر، به خاطر سنگينى خدا، زمانى كه سوار بر آن مى شود»!!

وهابيت و تكفير مسلمين
خطرناك ترين چيزى كه «ابن تيميه» آن را بنيان گذارى كرد و افكار عمومى را متشنج ساخت، متهم كردن مسلمانان به كفر و قتل است. او به طور رسمى اعلام كرد كه هركس كنار قبر پيامبر و يا يكى از صالحين بيايد و از آنها حاجتى درخواست كند مشرك است و واجب است او را توبه دهند و اگر توبه نكند، بايد او را كشت.
«مَنْ اَتى اِلى قَبرِ نبى او صالحٍ و يَسأله حاجَته و يَستنْجِده فَهذا شِركً صَريحٌ يَجبْ اَنْ يُستَتابَ صاحِبَه فإنْ تابَ و اِلاَّ قُتِلَ»(29).
«محمد بن عبد الوهاب» نيز همين نظريه را دارد(30).
او معتقد است، مشركين زمان پيامبر از مشركين زمان ما (كسانى كه توسل پيدا مى كنند) عذابشان خفيف تر است.
محمد بن عبدالوهاب در رساله كشف الشبهات بيش از 24 بار مسلمانان را مشرك خوانده و بيش از 25 بار مسلمانان را كافر، بت پرست، مرتد، منافق، منكر توحيد، دشتمن توحيد، اهل باطل، نادان، شياطين و... خوانده است ؛ و نيز گفته كافران نادان و بت پرستان از اين مسلمانان داناترند و شيطان پيشواى آنها و سرسلسله آنهاست.

فتاوى وهابيون بر ضد شيعه
ابن جبرين كه از مفتيان بزرگ سعودى است در پاسخ به اينكه؛ آيا به فقراى شيعه مى شود زكات داد؟ گفت:
طبق نظر علماى اسلامى به كافر نمى شود زكات داد و شيعيان بدون شك به چهار دليل كافرند:
1. آنها به قرآن كريم طعنه زده و مى گويند قرآن تحريف شده و دو سوم قرآن حذف شده است!!
2. به سنت پيامبر و احاديث كتاب مسلم و بخارى طعنه مى زنند و به آن احاديث عمل نمى كنند، چون معتقدند اين روايات از صحابه نقل شده و صحابه كافرند و نيز معتقدند بعد از پيامبر همه صحابه جز على و فرزندان او و تعداد اندكى مانند سلمان و عمار همه كافر و مرتد شدند.
3. شيعيان اهل سنت را كافر دانسته و با آنها نماز نمى خوانند و اگر بخوانند آن را اعاده مى كنند. بلكه آنها معتقد به نجاست اهل سنت هستند و اگر با يكى از اهل سنت مصافحه كنند، دست خود را آب مى كشند!!
4. شيعيان نسبت به على و فرزندان او غلو مى كنند و آنها را به صفاتى كه ويژه خداوند است توصيف مى كنند و مثل خداوند آنها را صدا مى زنند ؛ و اگر به شيعيان كسى زكات بدهد قبول نيست و بايد دوباره بپردازد و كمك به شيعيان كمك به كفر و محارب سنت پيامبر است(31).

فتواى هيئت عالى افتاى سعودى به كفر شيعه
الجماعه الذين من الجعفريه يدعون عليا و الحسن و الحسين و سادتهم فهم مشركون مرتدون عن الاسلام(32).
 

فتواى مفتى وهابى به حرمت دعا براى حزب اللَّه لبنان
شيخ عبداللَّه بن جبرين براى اثبات همسو بودن خود با آمريكا و صهيونيزم فتوا داد. هرگونه پشتيبانى و دفاع از حزب اللَّه جايز نيست و دعا براى پيروزى آنان حرام است و همه اهل سنت بايد از اين حزب بيزارى بجويند و براى مردم بيان كنند كه شيعيان از قديم دشمن اسلام بوده و همواره تلاش مى كردند به اهل سنت ضربه بزنند(33).
آيا اين فتاوا غير از آن است كه يهود و دشمنان اسلام خشنود و راضى مى شوند؟!!
آيا اين فتاوا همسويى اين فرقه با دشمنان اسلام نيست؟!
آيا گروهى كه رضايت دشمنان اسلام را جلب مى كنند، مسلمانند؟!
حال آن كه خداوند سبحان مى فرمايد: «وَلَنْ تَرْضَى عَنْكَ الْيَهُودُ وَلا النَّصَارَى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ»(34)؛ «هرگز يهود و نصارى از تو راضى نخواهند شد، (تا به طور كامل) از مسلك و راه آنان تبعيت كنى».


تراژدى وهابيت
تاريخ شاهد جنايات بسيار فراوان، «عبدالوهاب» و «ابن سعود» بوده و هست.
1. قتل و غارت در منطقه نجد
كشتار فجيع مردم نجد به اتهام شرك و نيز سرزمين نعجان و ترمدا و به آتش كشيدن تمام محصولات منطقه منفوحه و غارت تمام جواهرات و دام هاى آنها، تنها يك نمونه از جنايات وهابيون است.
2. سقط زنان باردار
لشكر عبدالعزيز شبانگاه وارد منطقه حرمه شد و تيراندازى انجام گرفت و تعداد زيادى از زنان باردار سقط جنين كردند و شهر محاصره شد و مردم نه توان مقابله داشتند و نه توان فرار.
3. كشته شدن مردم رياض بر اثر گرسنگى و تشنگى(35)
4. كشتار بى رحمانه شيعيان در كربلا
كشتار وهابيان در عتبات عاليات به راستى لكه ننگى بر پيشانى آنهاست، صلاح الدين مختار كه وهابى است مى نويسد:
در سال 1216 ق امير سعود با لشگرى از مردم نجد و عشاير جنوب و حجاز و غيره به قصد عراق حركت كرد و در ماه ذى القعده به كربلا رسيد و تمام برج و باروى شهر را خراب كرد و بيشتر مردم كوچه و خيابان را به قتل رسانيد و نزديك ظهر با اموال و غنائم زيادى از شهر خارج شد آنگاه خمس اموال غارت شده را «امير سعود» برداشت و بقيه را بين جنگجويان تقسيم كرد(36).
شيخ عثمان نجدى از مورخان وهابى مى نويسد: «وهابيين به طور غافلگيرانه وارد شهر كربلا شدند و بسيارى از اهالى كربلا و مردم كوچه و بازار را كشتند و قبر حسين بن على عليه السلام را خراب كردند و آنچه داخل قبر بود به غارت بردند و هرچه اموال از اسلحه، فرش، طلا بود؛ ربودند و ظهر از كربلا خارج شدند در حالى كه دو هزار نفر را كشته بودند»(37).
برخى مى نويسند: «وهابيان در يك روز بيست هزار نفر را كشتند»(38).
ميرزا ابوطالب اصفهانى در سفرنامه خود مى نويسد:
«هنگام برگشت از لندن، كربلا و نجف را ديدم كه حدود 25 هزار وهابى وارد كربلا شدند و با شعار «اقتلوا المشركين و اذبحوا الكافرين» همه را كشتند و صحن مقدس امام حسين عليه السلام از لاشه مقتولين پر بود و خون از بدن هاى سربريده روان بود»(39).
وهابيان با همان لشگر به طرف نجف رفتند ولى مردم نجف به علت آگاهى از كشتار كربلا، با حفظ آمادگى دفاعى، مقابله كردند البته در مدت 10 سال چندين بار به كربلا و نجف حمله كردند(40).
5. قتل عام مردم طائف
شايد برخى تصور كنند كه وهابيان فقط بلاد شيعه نشين را مورد حمله قرار دادند ؛ ولى با نگاهى به عملكرد وهابيان روشن مى شود كه مناطق سنى نشين از اين حملات در امان نبودند. جميل صدقى زهاوى در حمله وهابيان به طائف مى نويسد:
از زشت ترين كارهاى وهابيان در سال 1217 ق قتل عام مردم طائف است كه بر صغير و كبير رحم نكردند و طفل شيرخوار را بر روى سينه مادرش سر بريدند و جمعى را كه مشغول فراگيرى قرآن بودند كشتند و گروهى را كه در مسجد مشغول نماز بودند به قتل رساندند و كتاب هايى را كه بين آنها قرآن و صحيح بخارى و مسلم بود و نيز ديگر كتب حديث و فقه در كوچه ها ريختند و پايمال كردند، آنگاه وهابيان طى نامه اى علماء مكه را به آيين خود دعوت كردند و علماء و مفتيان مذاهب اربعه كه براى انجام مناسك حج به مكه آمده بودند همگى به كفر وهابيان حكم كردند و به امير مكه واجب دانستند كه با آنها مقابله كند و فتوا به وجوب شركت همه مسلمانان در جنگ با وهابيان دادند و گفتند در صورت كشته شدن، شهيد هستيد(41).
سعود بن عبدالعزيز در سال 1218 ق به هنگام تصرف و تسلط مكه مكرمه بسيارى از دانشمندان اهل سنت را بى دليل به شهادت رساند و بسيارى از اعيان و اشراف را بدون هيچ اتهامى به دار آويخت و هر كس را كه در اعتقادات مذهبى خود ثابت قدم مى ديد به انواع شكنجه ها تهديد مى كرد و آنگاه فرياد مى زد:
«ادخلوا فى دين سعود و تظلوا بظله الممدود» به دين آل سعود داخل شويد و زير سايه پر دوام آن قرار گيريد»!!(42)
6. انهدام ميراث فرهنگى و مذهبى
حفظ تاريخ گذشتگان و صيانت از ميراث فرهنگى - مذهبى نياكان، نشانگر تمدن يك جامعه به شمار مى رود تمدن اسلامى در قرن 4 و 5 به اوج خود رسيد و به شهادت محققان غربى نفوذ اين تمدن از طريق اندلس و جنگ هاى صليبى به اروپا يكى از مهمترين علل شكوفايى به شمار مى رود آثار و ابنيه مربوط به پيامبر و اهل بيت و صحابه و ياران حضرت از ميراث عمومى اين تمدن بزرگ بوده ولى متأسفانه وهابى ها تمام آن ابنيه و آثار اسلامى و ميراث ها را تخريب كردند و به بهانه شرك به خدا و توجه فقط به سوى خدا همه آنها را تخريب كردند. در حالى كه قرآن كريم از اهتمام امت هاى پيشين براى حفظ و صيانت آثار نبوت خبر مى دهد.
«قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ»(43).
«فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ»(44).
جلال الدين سيوطى نقل مى كند: وقتى اين آيه نازل شد فردى برخاست و پرسيد مقصود از اين خانه ها چيست؟ حضرت فرمود: خانه هاى پيامبران، در اين هنگام ابوبكر برخاست و به خانه حضرت على اشاره كرد و گفت: اى پيامبر اين خانه از همين خانه هاست كه خداوند رخصت بر رفعت و منزل آن داده؟ حضرت فرمود: آرى از برترين آنهاست(45).
اين آيات و روايات ديگر نشان مى دهد خانه هاى پيامبران و صالحان از جايگاه خاصى برخوردار است.
در جريان فتوحات سپاه اسلام وقتى به قبور انبياء و فرزندان آنها مى رسيدند دست به تخريب آنها نمى زدند بلكه خادمان آنها را حفظ و ابقا مى كردند.
مسعودى در مروج الذهب، مشخصات قبور ائمه بقيع و اهل بيت عليه السلام را در گذشته، به طور كامل بيان كرده است.(46)
7. تخريب زادگاه پيامبرصلى الله عليه وآله
وهابيون در سال 1218 ق پس از مسلط شدن بر مكه تمام آثار بزرگان دين را تخريب نمودند زادگاه پيامبر و حضرت على و خديجه و حتى ابوبكر را نيز خراب كردند آثار باستانى اطراف خانه خدا و آثار چاه زمزم را تخريب كردند تمام آثار صالحين را نابود كردند و هنگام تخريب طبل مى زند و رقص و آوازه خوانى مى كردند(47).
حتى خانه حضرت خديجه را كه مهبط وحى الهى بود تخريب كرده و به توالت تبديل كرده اند(48).
وهابى ها زادگاه رسول اكرم را ويران كردند و به محل خريد و فروش حيوانات در آوردند كه با تلاش افراد صالح و خيّر به كتابخانه تبديل شد(49).
8. آتش زدن كتابخانه هاى بزرگ
دردناك ترين چيزى كه وهابيت مرتكب شد و ننگ آن براى ابد بر پيشانى آنان باقى است آتش زدن كتابخانه بزرگ المكتبه العربيه بود كه بيش از 60 هزار عنوان كتاب گران قدر و كم نظير و بيش از 40 هزار نسخه خطى منحصر به فرد داشت كه در ميان آنها آثار خطى دوران جاهليت، يهود، كفار قريش، آثار خطى امام على عليه السلام، ابوبكر، عمر، خالدبن وليد، طارق بن زياد و برخى ديگر از صحابه و قرآن خطى عبداللَّه بن مسعود و نيز برخى از سلاح هاى جنگى پيامبر و بت هايى مثل لات و عزى و مناه و هبل و... موجود بود ؛ همه آنها را به بهانه وجود كفريات به آتش كشيده و به خاكستر تبديل كردند(50).
و بالاخره آل سعود با تسلط كامل بر حجاز در سال 1344 با تمام آثار صحابه، قبور شهدا، زادگاه امام حسين عليه السلام و بارگاه عظيم ائمه بقيع، بيت الاحزان و مرقد فاطمه بنت اسد همه را خراب و ويران كردند.

شبهات وهابيت
وهابيت با وجود اين همه اشكال در توحيد و خداشناسى كه زيربناى تمام اعتقادات است، در صدد آن بر آمده است تا با حمله به تفكرات اسلام ناب و شيعه، آنها را در چشم مردم جهان تار و تاريك جلوه دهد ؛ با آن كه اين روند به ضرر خود وهابيت تمام شده است.
به اعتراف كسانى كه مستبصر شده اند، آنها براى تأليف كتب ضد شيعه در منابع شيعه تحقيق مى كنند و نتيجه اى عكس مى گيرند و خودشان به مذهب تشيع رو مى آورند ؛ ره يافتگى «عصام العماد» يك نمونه آشكار و معاصر اين روند رو به رشد و نورانى است و «سيد محمد تيجانى سماوى» نمونه ديگرى از انديشمندان اهل سنت است كه پس از شيعه شدن، بيش از ده جلد كتاب درباره برترى مذهب شيعه به رشته تحرير درآورده است به طورى كه كتاب «آنگاه هدايت شدم» ايشان شهرت جهانى پيدا كرده و به چندين زبان ترجمه شده است.

عدالت جميع صحابه
«عدالت صحابه» يكى از موضوعاتى است كه در هنگام گفت و گو به فراوانى از سوى وهابيون عربستان طرح مى شود؛ بديهى است احترام صحابه پسنديده است اما از تأكيد آنان اين طور به دست مى آيد كه مى خواهند همه صحابه را در يك رديف به شمار آورند!! و در پى اثبات عدالت همگى صحابه هستند!! در حالى كه احترام به همه صحابه غيرمعقول است و از آنجا كه برخى از آنان پيامبرصلى الله عليه وآله را رنجانده اند و حتى توطئه بر عليه آن حضرت داشته اند احترام به همه آنان غيرمشروع است و با آيات بسيارى از قرآن كريم و حتى روايات معتبر اهل سنت سازگارى ندارد.

چند نمونه از آيات
سوره منافقون در شأن گروهى از صحابه پيامبر نازل شده است تا آنجا كه خداوند در آيه 6 اين سوره مى فرمايد:
«سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ»(51)؛ «براى آنها تفاوت نمى كند ؛ خواه برايشان استغفار كنى يا نكنى، هرگز خداوند آنان، را نمى بخشد ؛ زيرا خداوند قوم فاسق را هدايت نمى كند».
«إِنَّ الَّذِينَ جَاءُوا بِالإفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الإثْمِ وَالَّذِى تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ»(52)؛ «مسلماً كسانى كه آن تهمت عظيم را عنوان كردند گروه هايى (متشكل و توطئه گر) از شما بودند ؛ (اما) گمان نكنيد اين (ماجرا) براى شما بد است ؛ بلكه خير شما در آن است. براى هر كسى از آنان كه گناهى كسب كند به عهده خود اوست و از آنان، كسى كه بخش مهم آن را بر عهده داشت عذاب عظيمى براى اوست!»
در اين آيه شريفه، خداوند به گروهى وعده عذاب داده است، كه از صحابه پيامبرند.
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفًا فَلا تُوَلُّوهُمُ الأدْبَارَ»(53)؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ايد: هنگامى كه با انبوه كافران به نبرد روبه رو شويد، به آنها پشت نكنيد و فرار ننماييد».
«وَمَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلا مُتَحَرِّفًا لِقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزًا إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ»؛ «و هر كس در آن هنگام به آنها پشت كند (مگر آن كه) هدفش براى حمله مجدد باشد؛ و يا به قصد پيوستن به گروه هايى (از مجاهدان) بوده باشد. (در غير اين صورت) به غضب خدا گرفتار خواهد شد ؛ و جايگاه او جهنم، و چه بد جايگاهى است!
در اين آيه شريفه خداوند به گروهى از صحابه كه از جنگ فرار مى كردند و حضرت را تنها گذاشتند و جايگاهشان جهنم است؛ اشاره مى كند.

چند نمونه از روايات اهل تسنن
روايت اول
«قالَ رسولُ اللهِ صلى الله عليه وآله: أنَا فَرَطَكُم عَلَى الحَوضِ و سَاُنازِعُ رِجَالاً فَأغلَبُ عَلَيهِم فَلَأقُولَنَّ رَبِّ أصحابى أصحابى فَيُقَالُ إنَّكَ لاتَدرى مَا أحدَثُوا بَعدَك»(54)؛ «پيامبر خدا (درود خدا بر او و اهل بيتش باد)، مى فرمايد: «من زودتر از شما بر حوض كوثر وارد مى شوم ؛ پس بر سر مسئله اى با عده اى به منازعه مى پردازم و پيروز مى شوم. سپس به خداوند متعال مى گويم: پروردگارا همراهانِ من همراه من باشند. ندا مى آيد كه اى پيامبر تو نمى دانى كه بعد از تو چه كرده اند؟!»
روايت دوم
«قالَ رسولُ اللهِ صلى الله عليه وآله: إنَّ فِى أصحَابى إثنَا عَشَرَ مُنَافِقاً ثَمَانِيَّةَ مِنهُم لا يَدخُلُونَ الجَنَّةَ حَتّى يَلِجَ الجَمَلُ فى سَمِّ الخِيَاطِ»(55)؛ «پيامبر اسلام مى فرمايد: همانا در اصحاب من دوازده منافق وجود دارد كه هشت نفر از آنان امكان ورود به بهشت را ندارند مگر اينكه طناب كلفت از سوراخ سوزن عبور كند!» (يعنى محال است).
روايت سوم
«قالَ رسولُ اللهِ صلى الله عليه وآله لاصحابه: انكم ستحرصون على الاماره و ستصير ندامة و حسرة يوم القيامة»(56)؛ «پيامبر مكرم اسلام - كه بهترين دوردها نثار او و خاندانش باد - خطاب به اصحاب مى فرمايد: شما حريص بر امارت و خلافت هستيد و اين باعث ندامت و حسرت شما در قيامت است».
از مجموع اين آيات و روايات و موارد ديگر به خوبى معلوم مى شود كه اعتقاد به عدالت و وثاقت جميع صحابه قطعاً نادرست است.

جواز توسل
«توسل» در لغت به معناى مدد جستن از «وسيله» براى نيل به مقصود است. در نظام هستى و زندگى بشرى استفاده از وسايل، ابزار و سلسله مراتب لازمه موفقيت و پيشرفت است.
در امور علمى نيز معلم و استاد واسطه و وسيله يادگيرى است.
در امور معنوى نيز اولياى الهى واسطه فيض به درگاه خدا هستند. اگرچه خداوند به طور مستقيم مى تواند به بندگانش خير برساند چنان كه به طور مستقيم و با قدرت بى پايان خودش مى تواند درخت را سرسبز كند اما واسطه قرار دادن باران و نور خورشيد، موجب مى شود حداقل سه فايده داشته باشد:
1. هستى براساس نظام مندى شكل بگيرد و هر موجودى نقشى در نظام هستى داشته باشد.
2. مردم به اهميت باران و نور خورشيد پى ببرند.
3. مردم براى بهره مندى بيشتر از باران و نور خورشيد تلاش كنند؛ موانع را برطرف كنند و زمينه استفاده را بيشتر فراهم سازند.
«توسل» به اولياى الهى نيز حداقل اين سه فايده را داراست؛
1. فرشتگان و اولياى الهى واسطه فيض خداوندند؛ و با اين وسائط نظام مندى جهان زيباتر شكل مى گيرد.
2. مردم به مقام و موقعيت اولياى الهى بيش از پيش پى مى برند.
3. مردم براى حاجت هاى مادى، مسائل دينى و معنوى به پيامبرصلى الله عليه وآله و امامان عليه السلام به عنوان اولياى الهى، مراجعه مى كنند و از طاغوت و طاغوتيان بى زارى مى جويند.
بديهى است اين گونه احترام و توسل به اولياى الهى با توحيد و حاكميت مطلق خداوند هيچ گونه منافاتى ندارد. بلكه در هنگام زيارت و توسل مى گوييم:
«خدايا به آبروى اين بزرگان حاجت ما را برآورده كن».
و يا به اين بزرگان مى گوييم: «از خداوند بخواهيد كه حاجت ما را برآورده سازد».
اينك به چند نمونه از آيات قرآن مجيد در اين باره اشاره مى كنيم:
آيه اول
«قَالُوا يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ»(57)؛ «گفتند: پدر! از خدا آمرزش گناهانمان را بخواه، كه ما خطاكار بوديم!»
با توجه به اينكه فرزندان يعقوب خودشان مى توانستند بدون واسطه از خداوند طلب مغفرت كنند ولى چون پدرشان را مقرب درگاه خداوند و نيز دعاى او را به استجابت نزديك تر مى ديدند از ايشان درخواست كردند در حالى كه اگر اين توسل موجب شرك بود، قطعاً حضرت يعقوب عليه السلام آنها را نهى مى كرد.
آيه دوم
«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا»(58).
«و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مى كنند ؛ (و گناه مى كنند) به نزد تو (پيامبر) بيايند و از خدا طلب آمرزش كنند و پيامبر هم براى آنها استغفار كند، خدا را توبه پذير و مهربان مى يابند».
در اين آيه شريفه مى فرمايد كسانى كه ظلم به نفس كرده اند و پيامبر براى آنها استغفار كند خداوند را تواب و رحيم مى يابند ؛ پس درخواست استغفار از پيامبر، دستور قرآن است.
آيه سوم
«أَنِّى أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الأكْمَهَ وَالأبْرَصَ وَأُحْيِى الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ»(59).
«من از گِل چيزى به شكل پرنده خلق مى كنم و در آن مى دمم و به فرمان خدا، پرنده مى شود و (همچنين) به اذن خدا، كور مادرزاد و مبتلايان به برص (پيسى) را شفا مى دهم و مردگان را به اذن خدا زنده مى كنم».
از اين آيه شريفه به خوبى آشكار مى شود؛ نه تنها شفا دادن بلكه زنده كردن مردگان توسط اولياى خدا، امكان پذير است. البته به قدرت و اذن الهى، لذا همگى اين موارد دلالت بر جواز توسل مردم به پيامبر و امامان عليه السلام دارد و درخواست شفاى بيمارانشان از آن معصومان، منافات با توحيد و قدرت خداوند ندارد.
آيه چهارم
«فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ»(60)؛ «آدم از پروردگارش كلماتى دريافت كرد ؛ (و با آنها) توبه كرد ؛ (خداوند توبه او را پذيرفت ؛) چرا كه خداوند بسيار توبه پذير و مهربان است».
«سيوطى» در «دُرالمنثور»، «طبرانى» در «المعجم الصغير»، «حاكم نيشابورى» در «مستدرك صحاح»، «ابن عساكر» در تاريخ خود و «آلوسى» در «تفسير روح المعانى» گفته اند:
«حضرت آدم ؛ خداوند را به حق پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله قسم داد».
از اين روايت به خوبى آشكار مى شود كه توسل تنها به زمان حيات اولياى خدا اختصاص ندارد.
آيه پنجم
«وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِيهِمْ وَمَا كَانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»(61)؛ «تا تو در ميان آنها هستى، خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد و (نيز) تا استغفار مى كنند، خدا عذابشان نمى كند».
وجود پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و استغفار واسطه فيض الهى و نيز باعث دفع عذاب است.

تبرك به اشخاص يا اشياء مقدس
آيه اول
حضرت يوسف عليه السلام به برادارن خود مى فرمايد:
«اذْهَبُوا بِقَمِيصِى هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِى يَأْتِ بَصِيرًا»(62)؛ «اين پيراهنم را ببريد و بر صورت پدرم بياندازيد. بينا خواهد شد».
«فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا»(63)؛ «هنگامى كه بشارت دهنده رسيد، آن (پيراهن) را بر صورت او افكند ؛ ناگهان بينا شد».
از اين آيه شريفه به خوبى آشكار مى شود؛ نه تنها دعاى اولياى الهى تأثيرگذار است بلكه متعلقات آنان نيز شفابخش است و تبرك جستن به آن از شيوه پيامبران است.
آيه دوم
«وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلًّى»(64)؛ «و از مقام ابراهيم محل نماز براى خود انتخاب كنيد».
همه مسجد الحرام محل عبادت است ولى مقام ابراهيم به جهت قدم هاى ايشان اهميت ويژه اى پيدا كرده است و متبرك شده است.
آيات سوم و چهارم
اگر تبرك و تعظيم افراد موجب شرك است ؛ قطعاً سجده كردن در مقابل آنها به طريق اولى حرام است ؛ ولى مى بينيم كه همه ملائكه در مقابل آدم عليه السلام سجده كردند و نيز يعقوب و فرزندانش در مقابل يوسف به سجده افتادند.
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا...»(65)؛ «و هنگامى كه به فرشتگان فرمان داديم: براى آدم سجده و خضوع كنيد ؛ پس آنان سجده كردند...».
«وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدًا»(66)؛ «و پدر و مادر خود را بر تخت نشان و (آنان به شكرانه) بخاطر او (براى خداوند) به سجده افتادند».
پس نتيجه اين مى شود كه هر سجده اى، شرك و كفر نيست.

احاديث
1. طبق روايات شيعه و سنى پيامبر اكرم به حجرالاسود و ركن يمانى تمسك مى جستند.
2. اصحاب براى تبرك به آب وضوى پيامبر اكرم از يكديگر سبقت مى گرفتند(67).
3. حضرت زهراعليها السلام به خاك قبر پيامبر اكرم تبرك مى جستند(68).


شفاعت
بى شك شفاعت از جمله حقايقى است كه مختص ذات پروردگار است:
«قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً»(69)؛ «اى پيامبر در جواب مشركان) بگو: «تمامى شفاعت از آن خداوند است».
طبق آيات قرآن شفاعت ديگران كاذب است و نافذ نيست ؛ مگر اينكه سه شرط زير را دارا باشد:
1. با اجازه و اذن خداوند متعال باشد.
«مَنْ ذَا الَّذِى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلا بِإِذْنِهِ»(70)؛
«كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟!»
2. شفاعت شوندگان نيز صلاحيت شفاعت داشته باشند.
«لا يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضى »(71)؛
«كسى شفاعت نمى كند مگر آنكه مورد رضايت (پروردگار) باشد».

مقايسه شفاعت با توبه
طبق آيات قرآن بهره مندى از شفاعت ويژه افراد و گناهكارانى است كه صلاحيت و قابليت عفو و بخشش را داشته باشند همچنان كه توبه موجب آمرزش گناه مى شود.
به عبارت ديگر گاهى انسان با پشيمانى و تنفر از بدى و بدها صلاحيت عفو و بخشش پيدا مى كند كه به آن «توبه» مى گويند. و گاهى با گرايش و محبت به خوبى و خوب ها صلاحيت و قابليت آمرزش پيدا مى كند كه به آن «شفاعت» مى گويند.
در نتيجه شفاعت خود يك حكم مولوى و قانون الهى هم مانند توبه است و با اذن پروردگار انجام مى شود(72).

شفاعت كنندگان

ملائكه
«وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ فِى السَّمَاوَاتِ لا تُغْنِى شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَرْضَى»(73).
«و چه بسيار فرشتگان آسمان ها كه شفاعت آنها به هيچ وجه نافذ نمى باشد ؛ مگر پس از آن كه خداوند اجازه (شفاعت) دهد براى هر كس كه بخواهد و راضى باشد».
شهادت دهندگان به حق
«وَلا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِ وَهُمْ يَعْلَمُونَ»(74).
«كسانى كه غير خدا را مى خوانند، از براى آنان شفاعتى نيست ؛ مگر آنها كه شهادت به حق داده و بخوبى آگاهند».
با توجه به اين آيه، شاهدان بحق قطعاً شامل پيامبرصلى الله عليه وآله اهل بيت عليه السلام مى شود.
انبياء، علماء و شهداء
«قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وآله: يَشفَعُ يَومَ القِيَامَةِ ألاَنبِيَاءُ ثُمَّ العُلَمَاءُ ثُمَّ الشُّهَدَاءُ»(75)؛ «روز قيامت انبياء، علماء و شهداء شفاعت مى كنند».
«قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وآله: ألشُّفَعَاءُ خَمسَةٌ : ألقُرآنُ وَ الرَّحِمُ وَ الأمَانَةُ وَ نَبيُّكُم وَ اهل بَيتِهِ»(76)؛ «شافعان (روز جزا) پنج مى باشند: قرآن، اقوام، امانت، پيامبرتان و اهل بيتش».

آيا توسل، استغاثه و طلب شفاعت به ميت جايز است؟
آنچه در وجود انسان اصالت دارد، روح انسان است و جسم به منزله قالب و ابزار آن است. از سوى ديگر روح جاودانه است و هيچ گاه نمى ميرد ؛ البته در وسعت وجودى و قدرت و تسلطش مختلف است.
به طور حتم، ارواح انبياء و اولياء از يك وسعت وجودى زيادى برخوردارند و قدرت و تسلطشان بسيار فراتر از روح انسان هاى عادى است. از اين رو براساس آيات قرآن، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله شاهد اعمال امت است و مسلمانان در نماز، پيامبر اسلام را خطاب قرار داده و به ايشان، سلام مى دهند.
«جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً»(77).
شخص شاهد، حتماً حاضر است و گرنه شاهد نيست.
«ألسَّلامُ عَلَيكَ أيُّهَا النَّبيُّ وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَكَاتُهُ»
پس اين ادعا كه استمداد از ميت باطل است، بسيار سست و بى پايه است و اين فكر مناسب كسى كه ايمان به غيبت ندارد. بلكه اين تفكر، طرز تفكر مادى گرايانى است كه جسم را ابتدا و انتهاى انسان مى دانند.
در آيات ديگر مى خوانيم:
«وَلا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَكِنْ لا تَشْعُرُونَ»(78).
«و به آنها كه در راه خدا كشته مى شوند، مرده نگوييد ؛ بلكه آنان زنده اند ؛ ولى شما نمى فهميد».
از ذيل آيه شريفه به خوبى آشكار مى شود كسانى كه اولياى الهى را مرده و بى خبر مى پندارند از شعور بى بهره اند!!
«وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»(79)؛ «(اى پيامبر) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شده اند، مردگانند ؛ بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند».
«وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا»(80)؛ «و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مى كنند ؛ (و گناه مى كنند) به نزد تو (پيامبر) بيايند و از خدا طلب آمرزش كنند و پيامبر هم براى آنها استغفار كند، خدا را توبه پذير و مهربان مى يابند».
«سمهودى» نقل مى كند استغفار پيامبر اختصاص به زمان حيات ظاهرى ايشان ندارد و لذا علما، خواندن اين آيه را نزد قبر پيامبر مستحب مى دانند(81).
و بنا بر برخى روايات احمد حنبل براى غفران و بخشش گناهانش به پيامبر اكرم توسل مى كرد(82).
در جنگ بدر، كشتگان دشمن را در چاه ريخته بودند. در اين حال پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله با آن كشتگان صحبت كردند ؛ عمر اعتراض كرد و گفت: «با اجسادى صحبت مى كنيد كه روح ندارند!؟» حضرت فرمود: «به خدا قسم آنها از شما شنواترند.»(83).

آيا تثويب جايز است؟
«تثويب» همان قراردادن جمله «ألصَّلاةُ خَيرٌ مِنَ النُّومِ» در اذان است.
حكم «تثويب» در منابع معتبر اهل سنت از اين قرار است:
مالك در كتاب معروف خود بنام «الموطأ» نقل مى كند:
«إنَّ المُؤَذِنَ جَاءَ إلَى عُمَرَ بنِ الخَطَابِ يُؤَذِّنَهُ لِصَلاةِ الصُّبحِ فَوَجَدَهُ نَائِمَاً فَقَالَ «ألصَّلاةُ خَيرٌ مِنَ النُّومِ» فَأمَرَهُ أن يَجعَلَهَا فِى نِداءِ الصُّبحِ»(84)؛ «همانا مؤذن نزد عمر بن خطاب آمد تا اذان صبح را سر دهد كه عمر را در خواب ديد. (او را بيدار كرد) و گفت: «نماز بهتر از خواب است.» در اين هنگام عمر به او دستور داد تا (هر روز) در اذان صبح اين جمله را قرار دهد»!!

اختلاف اهل سنت در تثويب
قرطبى از علماى بزرگ اهل سنت گويد:
فقهاى اهل سنت اختلاف كرده اند كه آيا عبارت «ألصَّلاةُ خَيرٌ مِنَ النُّومِ» در اذان صبح گفته شود يا نه؟ جمهور اهل سنت نظر مثبت دارند و بعضى رأى منفى.
سبب اين اختلاف اين بود كه اين جمله در زمان پيامبر گفته نمى شد و عمربن الخطاب آن را اعلام كرد(85).
ابن حزم اندلسى گويد : «الصلاة خير من النوم و لا نقول بهذا ايضاً لانه لم يأت عن رسول اللَّه»(86).

حكم متعه در آيات و روايات
«لا خلاف بين المسلمين فى نزول القران الكريم بالمتعتين (متعة الحج و متعة النساء)»
؛ «هيچ اختلافى بين مسلمانان نسبت به نزول آيات قرآن كريم پيرامون متعه وجود ندارد (چه متعه زنان و چه متعه حج)».

متعه حج
«فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيَامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِى الْحَجِ وَسَبْعَةٍ إِذَا رَجَعْتُمْ»
(87)؛ «هر كس انتهاى عمره را با حج آغاز كند، آن چه از قربانى براى او است، (ذبح كند) و هر كه نيافت، پس سه روز در ايام حج، و هفت روز هنگامى كه باز مى گردند را روزه بدارد».

متعه نساء
«فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً»
(88)؛ «و زنان را كه متعه (ازدواج موقت) مى كنيد، واجب است مهر آنها را بپردازيد».
فى الصحيح البخارى: عن عمران بن حصين فى ذيل هذه الآية الشريفة:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ»(89)؛ «اى ايمان آورندگان! آنچه خداوند براى شما حلال گردانيده را حرام نشمريد».
«قال: نزلت آية المتعة فى كتاب اللَّه ففعلناها مع رسول اللَّه صلى الله عليه وآله ولم ينزل قرآن يحرمه و لم ينه عنها حتى مات، قال رجل برايه ماشاء»(90) ؛ «آيه متعه نازل شد در قرآن كريم و ما هم به همراه پيامبرصلى الله عليه وآله انجام مى داديم و هيچ آيه اى هم در تحريم آن نازل نشد تا اينكه پيامبر رحلت كردند و يك نفر آنچه به نظر خودش مى آمد گفت».
«منظور از آن يك نفر در روايت فوق خليفه دوم است»(91).
2. «ابوسعيد خدرى و جابر قالا تمتعنا الى نصف من خلافة عمر حتى نهى عمر الناس فيها» ؛ «ابوسعيد خدرى و جابر گفتند ما تا نصف زمان خلافت عمر متعه مى كرديم و هيچ كس مخالفت نكرد تا اينكه عمر از آن نهى كرد»(92).
3. «عن جابر يقول كنا نستمتع باالقبضة من التمر و الدقيق الايام على عهد رسول اللَّه و ابى بكر حتى عمر» ؛ «جابر مى گويد ما با مشتى از خرما در زمان پيامبر و ابوبكر متعه مى كرديم تا اينكه عمر از آن نهى كرد»(93).
4. «إن عبداللَّه بن عمر سئل عن متعة الحج فقال: «هى حلال» فقال له السائل: «أنّ اباك قد نهى عنها» فقال: «أرايت أن كان أبى نهى عنها و صنعها رسول اللَّه ؛ امر أبى نتبع ام امر رسول اللَّه؟!» فقال الرجل: «بل امر رسول اللَّه» قال: «قد صنعها رسول اللَّه»(94)؛ «از عبداللَّه بن عمر پيرامون متعه سؤال شد ؛ او گفت: حلال است. سؤال كننده پرسيد: پدرت آن را نهى كرده است. عبداللَّه گفت: اگر ديدى پدر من چيزى را نهى كرد ولى رسول خدا بدان عمل كرده باشد، كدام را تبعيت مى كنى؟ سائل گفت: البته امر پيامبر را ؛ او گفت: پس به تحقيق آن را پيامبر اكرم انجام داده است».

جمع بين الصلاتين
يكى از مباحث اختلافى بين شيعه و سنى اين است كه اهل تسنن اعتقاد به عدم جواز جمع بين الصلاتين دارند. يعنى نمى توان نماز ظهر و عصر يا مغرب و عشاء را بلافاصله پشت سر هم خواند ؛ آنها اعتقاد دارند كه حتماً بايد بين دو نماز در انتظار ماند تا موقع نماز دوم فرا رسد. اما نزد شيعيان اگرچه با فاصله خواندن نمازها پسنديده است. اما به دنبال هم خواندن نيز جايز است و آيات و روايات بر مشروعيت آن دلالت دارد.

آيات نماز
«أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا»
(95)؛ «نماز را از زوال خورشيد (هنگام ظهر) تا نهايى تاريكى شب (نيمه شب) برپا دار و همچنين قرآن فجر (نماز صبح) را ؛ چرا كه قرآن فجر، مشهود (مشهود نظر فرشتگان شب و روز) است».
در تفسير آمده است: «لَقَد فَرَضَ اللهُ تَعَالَى عَلَى عِبَادِهِ فِى اليَومِ خَمسَ صَلَوَاتٍ، أربَعُ مِنهَا مِن دُلُوكِ الشَّمسِ إلَى غَسَقِ اللَّيلِ وَ صَلاةُ الصُّبحِ فَقَد أفرَدَ اللهُ تَعَالَى لَهُ بَقُولُهُ وَ قُرآنَ الفَجرِ».
فخر رازى از علماء بزرگ اهل نيز اذعان دارد كه: مطابق با آيه شريفه براى نمازهاى پنجگانه، سه وقت وجود دارد، يكى وقت زوال، يكى مغرب و يكى هنگام فجر. با اين بيان وقت زوال مشترك بين ظهر و عصر است و غروب مشترك بين مغرب و عشاء، پس جمع بين ظهر و عصر و بين مغرب و عشاء، جايز است(96).

روايات نماز
1. «عن ابن عباس قال: جَمَعَ رَسُولُ اللهِ بَينَ الظُّهرِ وَ العَصرِ وَ المَغرِبِ وَ العِشَاءِ بِالمَدِينَةِ فِى غَيرِ خَوفٍ وَ لا مَطَرٍ» ؛ «ابن عباس گويد: رسول خدا بين نماز ظهر و عصر را جمع كرد و نيز مغرب و عشا را بدون خوف و باران و دليل ديگرى»(97).
2. «مسلم عن سعيد بن جبير عن بن عباس قال: صَلَى رَسُولُ اللهِ الظُّهرَ وَ العَصرَ جَميعاً بِالمَدِينةِ فِى غَيرِ خَوفٍ وَ لا سَفَرٍ قال ابو الزبير: فَسَأَلتُ سَعِيداً لِمَ فَعَلَ ذلِكَ؟ فَقَال سَألتُ ابنَ عَبَاسِ كَمَا سَألتَنِى فقال: أرَادَ أن لا يَحرُجَ أحَدَاً مِن اُمَّتِهِ» ؛ «مسلم از سعيد از ابن عباس نقل مى كند: پيامبر اكرم نماز ظهر و عصر را در مدينه بدون هيچ عذرى جمع كرد (يعنى با هم خواند) ابوزبير مى گويد از سعيد پرسيدم چرا پيامبر چنين كرد گفت من هم از ابن عباس پرسيدم گفت: چون حضرت نمى خواست براى امتش حرج و مشقت ايجاد كند»(98).
از مجموع اين روايات و روايات زياد ديگر روشن مى شود كه پيامبر بدون هيچ عذرى اعم از خوف يا بارندگى يا سفر و همانند آن بين نماز ظهر و عصر ؛ مغرب و عشاء را جمع مى كردند(99).
 

ازدواج ام كلثوم با عمر
يكى از مسائلى كه بين علماى شيعه و سنى مطرح است، ازدواج ام كلثوم، دختر حضرت على عليه السلام با خليفه دوم است.
هدف از طرح اين بحث آن است كه مى خواهند با اثبات اين ازدواج، ادعاى الفت و مهربانى و رابطه صميمى بين حضرت على عليه السلام و عمر را اثبات كنند ؛ ولى غافل از اين كه اولاً از منابع اهل سنت اين مسئله قابل اثبات نيست و ثانياً بر فرض ثبوت، مطلوب و منظور آنها حاصل نمى شود ؛ زيرا پيامبر دختر اباسفيان (ام حبيبه) و دختر ابوبكر و دختر عمر را به ازدواج خود در آورد ؛ آيا هر ازدواج هر چند از باب تقيه يا خوف دال بر ارتباط صميمى است؟
قديمى ترين سندى كه در مورد ازدواج ام كلثوم با عمر ذكر شده، در كتاب «طبقات الكبرى» از «محمد بن سعد» متوفى سال 230 هجرى قمرى مى باشد ؛ عبارت او اين چنين است:
«ام كلثوم بنت على بن ابيطالب و امها فاطمه بنت رسول اللَّه وامها خديجه بنت خويلد... تزوجها عمر بن الخطاب و هى جارية لم تبلغ فلم تزل الى ان قتل و ولدت له، زيد بن عمر و رقية بنت عمر ثم خلف على ام كلثوم بعد عمر عون بن جعفر بن ابيطالب بن عبد المطلب فتوفى عنها ثم خلف عليها اخوه محمد بن جعفر بن ابيطالب فتوفى عنها فخلف عليها اخوه عبداللَّه بى جعفر بن ابيطالب بعد اختها زينب بنت على بن ابيطالب فكانت تقول: انى لاستحيى من اسماء بنت عميس مات و لداها عندى فاتخوف على الثالث فهلكت عنده و لم تلد لاحد منهم» ؛ «ام كلثوم دختر على بن ابيطالب و مادرش فاطمه، دختر پيامبر خدا و مادر او خديجه دختر خويلد... عمر بن الخطاب او را به ازدواج خود در آورد در حالى كه او دخترى نابالغ بود تا اينكه عمر كشته شد و براى عمر يك پسر به نام زيد و يك دختر به نام رقيه آورد، پس از قتل عمر، ام كلثوم با عون بن جعفر بن ابيطالب ازدواج كرد و عون هم از دنيا رفت، پس از او با محمد بن جعفر يعنى برادر عون ازدواج كرد تا اينكه محمد هم مرد، پس از آن با عبداللَّه بن جعفر يعنى برادر محمد و شوهر حضرت زينب ازدواج كرد البته بعد از وفات حضرت زينب. ام كلثوم مداوم مى گفت من از اسماء بنت عميس خجالت مى كشم چون دو پسرش نزد من از دنيا رفتند و بر اين سومى مى ترسم تا اينكه ام كلثوم نزد عبداللَّه از دنيا رفت و براى هيچ كدام از اين سه برادر فرزندى به دنيا نياورد».

اشكالات
1. اين حديث در هيچ يك از صحاح سته و سنن و مسانيد وجود ندارد و اصحاب صحاح و سنن اتفاق و اجماع بر ترك اين حديث دارند.
2. اين حديث در صحيح بخارى و مسلم نيست و طبق قواعد رجالى اهل سنت حديثى كه در صحيحين نباشد، حجت نمى دانند و از اعتبار ساقط مى دانند.
3. سند اين حديث داراى ضعف شديدى است ؛ به خاطر وجود افراد غير موثق در نظر اهل سنت در سلسلة راويان ؛ مثل: احمد بن عبد الجبار، عمرو بن دينار، وكيع بن جراح، هشام بن سعد، ابن ابى مليكه و عطاء الخر اسانى.
4. در روايت آمده است كه ام كلثوم بعد از قتل عمر با عون و بعد از او با محمد، فرزندان جعفربن ابيطالب ازدواج كرده است در حالى كه به گفته همه تواريخ عون و جعفر در جنگ تُستَر در زمان عمر كشته شدند. جنگ تستر در زمان خلافت عمر بود.
5. روايات اضطراب دارد از اين جهت كه آيا اول عون بعد از عمر با او ازدواج كرد يا محمد و آيا اصلاً ام كلثوم با عبداللَّه بن جعفر ازدواج كرده است يا نه؟
طبقات ابن سعد گويد اول عون با او ازدواج كرد و بعد برادرش محمد و در نزد محمد، ام كلثوم از دنيا رفت در حالى كه ابن قتيبه دقيقاً خلاف اين قول را دارد و مى گويد اول محمد، بعد از وى عون و بعد از او عبداللَّه بن جعفر شوهر، حضرت زينب با او ازدواج كرد(100).
6. ازدواج ام كلثوم با عبداللَّه بن جعفر طبق روايات اهل سنت از دو جهت باطل است:
الف. اگر هر دو همزمان در عقد عبداللَّه بن جعفر بودند، «جمع بين الاختين» مى شود ؛ يعنى ازدواج همزمان دو خواهر (زينب و ام كلثوم) پيش مى آيد و اين به اتفاق فريقين حرام است.
ب. طبق شواهد تاريخى ام كلثوم در عهد معاويه از دنيا رفته است و امام حسن و امام حسين عليهما السلام بر جنازه او نماز خوانده اند ؛ در حالى كه حضرت زينب عليها السلام همسر اول عبداللَّه بن جعفر بوده و تا بعد از واقعه كربلا زنده بوده است.
7. اختلاف شديد در روايات اين ازدواج، به نوعى بيانگر كذب بودن اين واقعه است.
به عنوان نمونه در جايى مى گويند: حضرت به خاطر سن كم ام كلثوم مانع اين ازدواج مى شود ؛ گاهى مى گويند: على مى فرموده: دخترانم را براى فرزندان برادرم جعفر قرار داده ام ؛ در برخى روايات ديگر مى گويند: على ام كلثوم را آرايش كرده و براى جلب نظر عمر به سوى او فرستاده است ؛ گاهى هم گويند: عمر حضرت على را تهديد كرده است.
8. مطلبى كه در روايات و تاريخ آمده است، اين است كه عمر همسرى داشت بنام ام كلثوم، دختر جرول الخزاعيه كه مادر عبداللَّه بن عمر است ؛ همچنين در تارخ آمده است كه عمر از ام كلثوم دختر ابوبكر خواستگارى كرده است. (الاغانى ابوالفرج اصفهانى) و اين در واقع نوعى تشابه اسم است.
مجموع اين تضادها و تناقض ها ؛ ضعف ها و اضطراب ها دلالت بر كذب و جعلى بودن اين روايات مى باشد ؛ بلكه اين روايات فقط براى مقابله با فضيلت حضرت على عليه السلام در ازدواج او با حضرت زهراعليها السلام است.
در بين علماى شيعه افرادى همچون شيخ مفيد، شيخ سليمان ماحوزى، شيخ جواد بلاغى، سيد ناصر حسين كهنوى فرزند صاحب عبقات الانوار رساله هايى در انكار اين داستان به طور مفصل و مستند نوشته اند.
اما آنچه در بعضى از روايات شيعه آمده است ؛ مثل روايت امام صادق عليه السلام كه فرمود: «إنَّ ذلِكَ فرج غصبناه» ؛ «همانا آن ازدواج رحمى بود كه از ما غصب و به زور گرفته شد».
بر فرض قبول و صحت اين روايات كه قابل بحث است هيچ الزامى براى خصم در مقابل ما نمى آورد ؛ چون بالاترين چيزى كه اين روايات بيان مى كند تهديد و غضب، عليه حضرت على عليه السلام است.
در نتيجه هيچ فضيلتى براى عمر اثبات نمى شود.

لعن كردن
آيا لعن كردن جايز است؟ چه كسانى استحقاق لعن را دارند؟
به مطالب زير دقت كنيد و خود نتيجه بگيريد:
مطلب اول: در قرآن مى خوانيم:
«إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِى الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُهِينًا»(101)؛ «آنها كه خدا و پيامبرش را آزار مى دهند، خداوند آنان، را از رحمت خود در دنيا و آخرت دور مى سازد، و براى آنها عذاب خوار كننده اى آماده كرده است».
مطلب دوم: در روايات مى خوانيم:
1. قالَ رسولُ اللهِ صلى الله عليه وآله: «فاطِمَةُ بِضعَةٌ مِنّى يُؤذِينى مَا آذاهَا»(102).
فاطمه پاره تن من است ؛ مرا آزار داده آنچه او را بيازارد.
2. قالَ رسولُ اللهِ صلى الله عليه وآله: «إنَّ اللهَ يَغضِبُ لِغَضَبِ فَاطَمةَ و يَرضَى لِرِضَاهَا»(103)؛ «همانا خداوند به خاطر خشم فاطمه، خشمگين مى شود و با رضايتش خشنودى الهى محقق مى شود».
3. قالَ رسولُ اللهِ صلى الله عليه وآله: «مَن آذَى عَلِّياً فَقَد آذَانِى»(104)؛ «هر كس على را بيازارد، همانا مرا آزرده است».
مطلب سوم: در روايات مى خوانيم:
حضرت فاطمه به علت اذيت هاى ابوبكر، بر او خشمگين شد و او را ترك كرد.
«فَوَجَدَت فَاطِمَةُ عَلَى أبِى بَكرِ فَهَجَرَتهُ فَلَم تُكَلِّمهُ حَتّى تُوُفِيَّت فَلَمَّا تُوُفِيَّت دَفَنَهَا زَوجُهَا عَليٌّ لَيلاً وَ لَم يُؤذَن بِهَا أبابَكرِ»(105) ؛ «فاطمه عليها السلام بر ابوبكر غضب كرد و از او كناره گيرى كرد تا از دنيا رفت و براى تشييع جنازه اش هم اجازه حضور ابوبكر را نداد».
اين در حالى است كه از مقامات خليفه خواندن نماز بر ميت بوده است و عدم اجازه حضرت زهراعليها السلام اعلام مخالفت صريح و عدم رضايت ايشان تا آخر عمرشان مى باشد.
آيا اذيت و آزار حضرت على عليه السلام و حضرت زهراعليها السلام اذيت كردن پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نيست و آيا مشمول آيه شريفه فوق نمى شود؟!
آيا اذيت كردن فرزندان حضرت زهراعليها السلام و كشتن و اسارت آنها، اذيت حضرت زهراعليها السلام و حضرت على عليه السلام نيست؟!

لعن كنندگان امام على عليه السلام!!
چرا اعتراض اهل سنت شامل كسى يا كسانى كه لعن به حضرت على عليه السلام را پايه گذارى كردند، نمى شود؟!!
مگر صحيح مسلم تصريح نمى كند كه معاويه بن ابى سفيان به سعد ابن ابى وقاص گفت: «مَا لَكَ لا تَسُبُّ أبَا تُرابٍ»(106)؛ «چرا ابوتراب را ناسزا نمى گويى؟»!!
و ده ها حديث ديگر كه حاكى از اين است كه معاويه سب و لعن به حضرت على عليه السلام را پايه گذارى كرد.
چرا حريز بن عثمان كه على عليه السلام را در صبحگاهان هفتاد مرتبه و در شامگاهان نيز هفتاد مرتبه لعن مى كرد، مورد اعتراض واقع نمى شود؟!
«إنَّهُ كانَ يَلعَنُ عَلياً فى الصَّبَاحِ سَبعينَ مَرَّةٍ و فِى العِشَاءِ سَبعِينَ مَرَّةٍ»(107).
حريز بن عثمان محبوب همه اهل سنت است و از معتبرترين راويان آنهاست و همه صحاح سته غير از مسلم، از او روايت نقل مى كنند به طورى كه احمد بن حنبل در ترجمه او مى گويد: «ثِقَةٌ ثِقَةٌ ثِقَةٌ» و سه مرتبه او را توثيق مى كند(108).
چرا وقتى حريز بن عثمان حديث پيامبرصلى الله عليه وآله در مورد حضرت على عليه السلام تحريف كرد و گفت: «انت منى بمنزله قارون من موسى» به جاى «هارون من موسى».
هيچ كس به او اعتراض نكرد؟! او را طرد نكرد؟! و نگفت اين حرف توهين به بزرگترين صحابى و داماد پيامبر است؟! مگر على جزء صحابه نيست؟!
مگر نه اين است كه طحاوى در كتاب عقيدة الطحاويه مى گويد: «ما هر كس كه صحابه را لعن و جرح كند و بغض او را داشته باشد، ما نيز بغض او را داريم؟!» پس چرا لعن كنندگان و سبّ كنندگان حضرت على عليه السلام كه به اعتراف خود اهل سنت اعلم، افضل، اتقى، افقه و داماد پيامبر و نفس و جان ايشان و باب علم پيامبر و هزاران مدح ديگر است، محبوب و مورد وثوق و احترام اهل سنت هستند؟!

آيا لعن و نفرين منافقين اشكال دارد ؟!!!!
صحيح مسلم نقل مى كند:
قالَ رسولُ اللهِ صلى الله عليه وآله: «إنَّ فِى أصحَابى إثنَا عَشَرَ مُنَافِقاً ثَمَانِيَّةٌ مِنهُم لا يَدخُلُونَ الجَنَّةَ حَتّى يَلِجَ الجَمَلُ فى سَمِّ الخِيَاطِ»(109) ؛ «همانا در اصحاب من دوازده منافق وجود دارد كه هشت نفر از آنان امكان ورود به بهشت را ندارند مگر اينكه شتر [يا طناب كلفت ] از سوراخ سوزن عبور كند». (يعنى محال است)
چرا عمر بن الخطاب مرتب از حذيفة بن يمان كه عالم به اسامى منافقين بود مكرر مى پرسيد: تو را به خدا قسم مى دهم «آيا اسم من جزء آن گروه منافقين هست؟»
چرا هيچگاه حذيفة بن يمان او را تبرئه نكرد؟!
ترس عمر به چه خاطر بود؟!
آيا سب و لعن آن اصحابى كه طبق روايت از اهل جهنم شمرده شده اند، اشكال دارد؟!

عشرة مبشرة
برخى اهل سنت حديثى را از پيامبرصلى الله عليه وآله مطرح مى كنند به عنوان «عشرة مبشرة» كه وعده بهشت به اين ده نفر داده شده است. آيا چنين چيزى واقعيت دارد؟!
جهت پاسخ به اين پرسش نخست متن حديث را نقل مى كنيم؛
«احمد باسناده عن عبدالرحمن بن حميد عن ابيه عن عبدالرحمن بن عوف ان النبى صلى الله عليه وآله قال ابوبكر فى الجنه و عمر فى الجنه و على فى الجنه و عثمان فى الجنه و طلحه فى الجنه و الزبير فى الجنه و عبدالرحمن بن عوف فى الجنه و سعد بن ابى وقاص فى الجنه و سعيد بن زيد فى الجنه و ابوعبيدة بن الجراح فى الجنه»(110).
 

سند روايت
سند روايت عشرة مبشرة به دو نفر مى رسد. «سعيد بن زيد» و «عبدالرحمن بن عوف» و از غير اين دو نفر چنين روايتى نقل نشده است و هر دو نفر آنها از كسانى هستند كه جزو عشرة هستند!!
روايت «عبدالرحمن بن عوف» تنها از طريق «عبدالرحمن بن حميد» از پدرش حميد بن عبدالرحمن زهرى نقل شده؛ اين سند باطل است به جهت اين كه حميد بن عبدالرحمن صحابى نبوده و تابعى بوده و عبدالرحمن بن عوف را درك نكرده بود چون او در سال 105 ه.ق در سن 73 سالگى فوت كرده بنابراين وى متولد سال 32 ه.ق است كه سال وفات عبدالرحمن بن عوف است و يا يك سال پس از آن، به همين جهت «ابن حجر» روايت حميد را از عمر و عثمان منقطع مى داند.
روايت «سعيد بن زيد»، در كوفه و معاصر با معاويه اظهار شده است، سؤال جدى در اينجا اين است كه اگر اين صحابى روايت را از پيامبر شنيده چرا نقل آن را تا زمان معاويه به تأخير انداخته است؟! در حالى كه در زمان هاى قبل يعنى زمان خليفه اول و دوم نياز بيشترى به اين حديث بود.
از سوى ديگر اين روايت را چرا خليفه اول و دوم در اثبات حقانيت و خلافتشان براى ديگران نقل نكرده اند؟!
و از سوى ديگر در اين روايات نامى از هيچ يك از شيعيان و صحابه والامقام مانند سلمان، ابى ذر، عمار و مقداد نيامده، در حالى كه در كتب اهل سنت راجع به اهل بهشت بودن اين بزرگواران روايات متعددى نقل شده است.

متن روايت
در متن اين روايات ابهامات و تأملات فراوانى وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مى شود:
1. چگونه ممكن است همه اين افراد در بهشت باشند، با وجود اختلاف و مخالفت هاى آشكارى كه ميان آن ده نفر در تاريخ ثبت شده است؟! به گونه اى كه طلحه و زبير به جنگ امام على عليه السلام اقدام مى كنند.
2. بسيارى از شخصيت هاى مهاجرين و انصار بر عليه عثمان خروج كردند و برخى قصد جان وى را كردند و برخى به قتل او راضى بودند و پس از قتلش تا سه روز به جسدش بى احترامى كردند و دفن نشد، چگونه مى شود براى كسى كه از سوى پيامبر بشارت داده شده به بهشت، بزرگانى از صحابه چنين رفتارى كنند؟!
چگونه عبدالرحمن بن عوف كه اين روايت به وى نسبت داده شده در روز شورا بر على عليه السلام شمشير مى كشد و مى گويد بيعت كن و الا تو را مى كشيم؟!
و آيا همين عبدالرحمن بن عوف نيست كه پس از شورش مسلمين بر عليه عثمان، به على عليه السلام مى گويد: اگر مايلى شمشيرت را بردار و من شمشيرم را برمى دارم و به سراغ عثمان مى رويم و قسم خورد تا زنده است با عثمان سخن نگويد و از بيعتش با عثمان به خدا پناه برد و وصيت كرد عثمان بر جنازه اش نماز نخواند و عثمان او را به نفاق متهم مى كرد و منافق مى خواند؟ آيا اين مسائل با صحت اين روايت سازگار است؟!(111)
و آيا ابوبكر و عمر كه به بهشت بشارت داده شده بودند همان كسانى نبودند كه حضرت صديقه طاهره عليها السلام عليها از دنيا رفت در حالى كه از آنان ناراحت بود؟!
و آيا عمر روايت عشره مبشره را تصديق مى كرد و باورداشت و با اين حال حذيفه يمانى كه نام هاى منافقان را مى دانست را سوگند مى داد و از او مى پرسيد كه آيا او از آنها هست؟! و آيا رسول خداصلى الله عليه وآله او را در زمره آنها نام برده است؟!(112)
و آيا طلحه و زبير همان دو نفرى نبودند كه در قتل عثمان شركت داشتند و بر او سخت گرفتند و آنچنان بودند كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «... و هما يريد ان الامر لانفسهما و كانا اول من طعن و آخر من اَمَر، حتى اراقا دمه»؛ «طلحه و زبير كمترين كارشان آن بود كه بر عثمان يورش برند و او را برنجانند و ناتوانش سازند، پس مردم را عليه او جمع كردند و راه نفسش را تنگ نمودند و آن دو خلافت را براى خود مى خواستند و آن دو نخستين كسانى بودند كه بر او (عثمان) عيب گرفتند و آخرين كسانى بودند كه امر نمودند تا اينكه خونش را ريختند؟!»
آيا اينها با تصديق اين روايت جمع مى شود؟! منزه است خداوندى كه در بهشت خود ظالم و مظلوم، قاتل و مقتول و خليفه و خروج كنندگان بر او را گرد هم جمع كند، اين چيزى جز دروغ نيست.(113)

دلايل مشروعيت تقيّه
از جمله مباحثى كه مورد اختلاف است، «تقيه» مى باشد. برخى علماى اهل سنت اين اعتقاد قرآنى و عقلى را نوعى نفاق مى دانند ؛ براى روشن شدن بحث به آيات و روايات رجوع مى كنيم:
آيات تقيّه
1. «لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِى شَيْ ءٍ إِلا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ»(114) ؛ «مؤمنين! كافران را به جاى مؤمنان، دوست و سرپرست خويش انتخاب نكنند و هر كس چنين كند، هيچ از خدا (نعمت و عنايتى) حقش نباشد. (و پيوند او به كلى از خدا گسسته مى شود) ؛ مگر آن كه از آنها به صورت تقيه دورى كنيد ؛ باشد كه خداوند شما را از (نافرمانى يا عذاب) خود، برحذر سازد و (بدانيد) بازگشت گاه (شما) به سوى خداست».
در اين آيه شريفه به وضوح و صراحت خداوند مى فرمايد:
«مؤمنين نبايد كفار را براى خود دوست و ولى اتخاذ كنند ؛ مگر از باب تقيه».
2. «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإيمَانِ... فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ»(115) ؛ «كسى كه بعد از ايمان به خداوند كافر شود، عذاب دردناكى براى اوست مگر اينكه او را وادار و مجبور به اين كار كنند در حالى كه قلب او سرشار از ايمان باشد».
آيات فوق اظهار كفر به همراه ايمان قلبى كه همان «تقيه» ناميده مى شود را مشروع مى داند.
اگر كسى اشكال كند كه آيات فوق الذكر پيرامون تقيه در مقابل كافر است نه مسلمان، بايد گفت طبق قانون قطعى تفسيرى «مورد مخصص نيست» ؛ بلكه تقيه براى صيانت از خطر حفظ جان، آبرو و مال است و اين سبب هر كجا كه باشد «تقيه» جايز است ؛ چه در مقابل مسلمان و چه در برابر كافر باشد.

آيا ساختن مسجد و يا ساختمان و زيارتگاه كنار قبور جايز است؟
از آيات قرآن كريم استفاده مى شود كه ساخت بنا و مسجد در محل قبور نه تنها اشكال ندارد ؛ بلكه نوعى تعظيم شعائر الهى است. چنان كه؛ وقتى مردم به عظمت و بزرگى اصحاب كهف پى بردند گفتند:
«فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيَانًا»(116) ؛ «گفتند: بنايى (قبور) بر كنار آنان بسازيد».
خداوند نيز اين عمل را مذمت نكرد.
«قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِدًا»(117)؛ «و آنانى كه از راز آنها با خبر شدند گفتند: «ما مسجدى بر قبور (در كنار مدفن آنها) مى سازيم (تا خاطره آنان فراموش نشود)».
اين عمل را نيز خداوند مذمت نكرد.
در قرآن نيز مى خوانيم: «إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ»(118) ؛ «صفا و مروه از شعائر (و نشانه هاى) خداست».
خداوند صفا و مروه را كه يادآور خاطره سعى هاجر و دين ابراهيمى است، از شعائر قرار داده است و تعظيم و بزرگداشت آن را از نشانه هاى تقوا دانسته است.
به طور حتم قدمگاه و محل زندگى و مرقد شريف پيامبرصلى الله عليه وآله و امامان نيز از مقام حضرت ابراهيم عليه السلام و صفا و مروه كمتر نيست و بزرگداشت آن نمونه كامل تعظيم شعائر الهى خواهد بود.
چنان كه در قرآن مجيد مى خوانيم: «فِى بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ»(119)؛ «در خانه هايى كه خداوند اجازه فرموده تا بالا رود و در آنها نام خدا برده شود و هر صبح و شامگاهى تسبيح او گفته شود».
بديهى است، «ترفيع معنوى» با اهتمام و ساختن جايگاه و «ترفيع ظاهرى» نمايان تر خواهد شد.
چنان كه بعضى از مفسرين اهل سنت «مثل سيوطى» در درالمنثور و ثعلبى در تفسير خودش از انس بن مالك مى گويد:
«وقتى پيامبر اين آيه را خواند ابوبكر گفت: مقصود كدام خانه هاست؟ حضرت اشاره به خانه حضرت على عليه السلام و فاطمه عليها السلام كرد و فرمود: «هذَا مِن أفَاضِلُهَا»(120).
بنابراين خداوند اذن به ساخت بنا و تعمير خانه انبياء و اولياء داده است ؛ بدون اينكه در حال حيات و در حال ممات تفاوت داشته باشد.
هم چنين در قرآن مجيد مى خوانيم: «وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»(121)؛ «و (نيز به ياد آوريد) هنگامى را كه ابراهيم و اسماعيل، پايه هاى خانه (كعبه) را بالا مى آورند (و دعا مى كنند كه) پروردگارا! از ما بپذير كه تو شنوا و دانايى».
اين آيه تصريح به رفعت ظاهرى بيت اللَّه الحرام دارد.
علاوه بر اينكه شواهد تاريخى نيز بر درستى اين گونه بزرگداشت دلالت دارد؛ چنان كه؛ روزى كه اسلام انتشار يافت، قبور پيامبرانى كه مدفن آنها معلوم بود داراى سقف و سايبان و قبه و بارگاه بود، قبور هاجر و اسماعيل در مسجدالحرام و دانيال در شوش و هود و صالح و يونس و ذوالكفل در عراق و ابراهيم و اسحاق و يعقوب و يوسف در بيت المقدس همگى داراى بنا و بارگاه بودند.
ابن تيميه در كتاب الصراط المستقيم مى گويد: در فتح بيت المقدس قبور انبياء داراى بناء بود و تا سال چهارصد هجرى درب آنها بسته بود.
اگر ساخت بناء و بارگاه بر قبور شرك و حرام است، چرا تا زمان ظهور ابن تيميه هيچ كس دستور به تحريم و تخريب نداده است ؟!!! آيا مسلمان تر از ابن تيميه تا آن زمان وجود نداشته است؟(122)

آيا برپايى جشن ميلاد جايز است؟
بايد گفت زمان و ايام به خودى خود تقدس يا مذمت ندارند ؛ بلكه آنها ظرف وقوع حوادث و اتفاقاتى هستند كه آن وقايع موجب تقدس يا نحوست مى شود ؛ از اين رو روز ولادت انبياء به خاطر وجود آنها در آن ظرف زمانى، روزى مهم و مبارك است.
خداوند در شأن حضرت يحيى فرمود: «وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا»(123)؛ «سلام و درود بر او، آن روز كه تولد يافت و آن روز كه مى ميرد و آن روز كه زنده، برانگيخته مى شود».
حضرت عيسى براى روز تولد خودش گفت:
«وَالسَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا»(124)؛ «و سلام بر من در آن روز كه متولد شدم، و آن روز كه مى ميرم و آن روز كه زنده، برانگيخته مى شوم».
سخاوى مى گويد:
«لايزال اهل الاسلام من سائر الاقطار والمدن الكبار يعملون المولد و يتصدقون فى لياليه بانواع الصدقات و يعتنون بقراءه مولده الكريم و يظهر عليهم من بركاته كل فضل عميم»(125)؛ «به طور مداوم و پيوسته مسلمانان در اقصى نقاط بلاد اسلامى مراسم جشن ميلاد برگزار مى كردند و در شب ميلاد بانواع صدقات به ديگران صدقه مى دادند و به خواندن مولودى اهتمام مى ورزيدند و بركات زيادى بر آنها ظاهر مى گرديد».
در سوره مائده مى خوانيم:
«قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنْزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ تَكُونُ لَنَا عِيدًا لأوَّلِنَا وَآخِرِنَا وَآيَةً مِنْكَ»(126) ؛ «عيسى بن مريم عرض كرد: خداوندا! پروردگارا! از آسمان مائده اى بر ما بفرست! تا براى اولين و آخرين ما عيدى باشد و نشان اى از تو».
روز نزول غذاى آسمانى، روز عيد و مبارك است.

نكته پايانى
خداوند در قرآن كريم به پيامبر اعظم صلى الله عليه وآله مى فرمايد:
«وَلَنْ تَرْضَى عَنْكَ الْيَهُودُ وَلا النَّصَارَى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ»(127)؛ «هرگز يهود و نصارى از تو راضى نخواهند شد، (تا به طور كامل) از مسلك و راه آنان تبعيت كنى».
در جهان كنونى، آيا يهود اسرائيلى و آمريكايى كه دشمنان سر سخت اسلام هستند و بارها خود به اين خصومت اذعان كرده اند، از چه كسانى و چه دينى خشنود هستند و آن را حمايت مى كنند؟
فتاوا و آراء علماى كدام دين و فرقه اى با سياست هاى تفرقه انگيز صهيونيسم سازگار و همسو است؟
آيا وهابيت با آن تاريخ و اين اعتقادات و رفتارهاى غير انسانى سنت رسول خدا را برپا كرده است؟!
از سوى ديگر دشمنان قسم خورده اسلام ناب با كدام دين و اعتقادى مبارزه مى كنند؟ با كدام مسلك و راهى سر ناسازگارى و عداوت دارند؟ چرا؟
 


امامان شيعه در منابع اهل سنت
 

فضايل امام على عليه السلام
فضليت حضرت على عليه السلام بارها در كتاب هاى معتبر اهل سنت با صراحت بيان شده است كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
جان پيامبرصلى الله عليه وآله
خداوند حضرت على عليه السلام را در آيه مباهله به عنوان جان پيامبر و نفس ايشان معرفى كرده است ؛ به همين دليل فضيلت حضرت على عليه السلام از انبياء ديگر بيشتر است.
درباره تفسير «أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ» در مصادر و منابع متعددى آمده است؛ در «أَنْفُسَنا» اين آيه پيامبر اكرم و على عليه السلام هستند كه به بعضى اشاره مى كنيم:
صحيح مسلم، ج 7، ص 120 ؛ مسند احمد، ج 1، ص 185 ؛
صحيح ترمذى، ج 5 ص 596 ؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 150 ؛
كشاف زمخشرى، ج 1، ص 234 ؛ تفسير بغوى، ج 1، ص 481 ؛
تفسير طبرى، ج 3 ص 212 ؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 293 ؛
اسدالغابه، ج 4، ص 26 ؛ در المنثور، ج 2، ص 231؛
فتح البارى ؛ شرح بخارى، ص 607.
 

برادر رسول خداصلى الله عليه وآله
او برادر رسول اللَّه صلى الله عليه وآله است. «المواخاة بينه و بين رسول اللَّه من القضايا الثابته».
«قال رسول اللَّه صلى الله عليه وآله انت اخى فى الدنيا و الاخرة».
مدارك :
سنن ترمذى، ج 5، ص 595 ؛ طبقات الكبرى، ج 2، ص 60 ؛
مصابيح السنه، ج 4، ص 173 ؛ سيره ابن هشام، ج 2، ص 109؛
الاستيعاب، ج 3، ص 1089 ؛ البداية و النهاية، ج 7، ص 371 ؛
الصواعق المحرقة، ص 122 ؛ تاريخ الخلفا، ص 159 ؛
المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 16.

ازدواج با دختر نبى صلى الله عليه وآله
پيامبر دخترش را به ازدواج حضرت على عليه السلام درآورد. «...و زوّجه ابنته».
در اين باره آمده است:
«ان اللَّه تعالى هو الذى زوج عليا بفاطمه و امر بذلك النبى حيث قال له: انى قد زوّجتُ فاطمةَ ابنتك مِن على بن ابيطالب فى الملأ الاعلى فزوجها منه فى الارض»؛ «خداوند متعال على عليه السلام را به ازدواج فاطمه عليها السلام آورده است و به پيامبرصلى الله عليه وآله دستور داده است: من دخترت فاطمه را به ازدواج على بن ابيطالب در عالم بالا درآورده ام پس تو نيز او را در زمين به ازدواج على درآور».
گفتنى است؛ ابوبكر و عمر از فاطمه خواستگارى كردند ولى پيامبرصلى الله عليه وآله در پاسخ فرمودند هنوز دستورى به من نرسيده است!!(128).
على عليه السلام تمام علم را در سينه دارد
«وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ»(129).
به شهادت بسيارى از روايات و تفاسير اهل سنت «من عنده علم الكتاب» على بن ابيطالب عليه السلام است.

نزول ليلة المبيت
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ»
(130).
مدح على بن ابيطالب عليه السلام در اين آيه به خاطر بذل جانش در راه پيامبراكرم صلى الله عليه وآله.

نزول آيه اطعام
«وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً»
(131).
اين آيه شريفه نيز در مدح امام على عليه السلام و خانواده ايشان، جهت انفاق غذاى افطار به مسكين و يتيم و اسير نازل شده است.

نزول آيه ولايت
«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»
(132).
اين آيه شريفه نيز در مدح امام على عليه السلام به جهت انفاق انگشتر به فقير در هنگام ركوع نازل شده است.

فضائل حسن مجتبى عليه السلام
1. قال رسول اللَّه صلى الله عليه وآله: «ان الحسن و الحسين سيّدا شباب اهل الجنة»(133)؛ «همانا حسن و حسين عليه السلام سرور جوانان بهشت هستند».
2. «الحسن و الحسين امامان، ان قاما وان قعدا»(134)؛ «حسن و حسين هر دو امامند، قيام كنند و يا صلح كنند».
3. «قول رسول اللَّه للحسين: هذا امام ، ابن امام ، اخو امام ، ابو ائمة تسعة»(135)؛ «گفته پيامبرصلى الله عليه وآله براى امام حسين عليه السلام: اين امام و پسر امام و برادر امام و پدر امامان نهگانه است».
4. «و قد ثبت انه صلى اللَّه عليه و سلم ادخلهما مع ابويهما تحت الكسا و قال اللهم هولاء اَهلُ بيتى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا و انه دعاهما الى المباهلة و فضائلهما كثيرة و هما من اجلاء سادات المؤمنين»(136)؛ «ثابت شده است كه پيامبرصلى الله عليه وآله حسن و حسين عليه السلام را زير عبا (يمانى) برد و گفت: خدايا اينان اهل بيت من هستند پس پليدى را از اينان دور گردان و به طور كامل پاكشان گردان و آن حضرت، امام حسن و امام حسين را براى مباهله با خود برد؛ در هر صورت فضايل اين دو بسيار است و از سروران مؤمنانند».

فضايل امام سجادعليه السلام
«... و امام على بن الحسين فمن كبار التابعين و ساداتهم علما و ديناً»
(137)؛ «امام على بن حسين عليه السلام از بزرگترين تابعين و سروران ايشان از نظر علم و دين است».
«انه كان سيدالعابدين و زين العابدين»(138)؛ «او سيد عبادت كنندگان و زينت عبادت كنندگان بود».
«ان رسول اللَّه قال لجابر .... فان ادركته فاقراءهُ منى السلام»(139)؛ «پيامبرصلى الله عليه وآله به جابر گفت... اگر او را ملاقات كردى سلام مرا به او برسان».
«وكان قد حج هشام بن عبدالملك فاجتهد ان يستلم الحجر فلم يمكنه للازدحام فجاء زين العابدين فوقف الناس له و تنحوا عن الحجر حتى استلمه»(140)؛ «در تاريخ آمده است: هشام بن عبدالملك حج را برگزار مى كرد بسيار تلاش كرد تا خودش را به حجرالاسود برساند اما به جهت ازدحام ممكن نشد. پس زين العابدين آمد و مردم به احترام ايشان كنار ايستادند تا ايشان دست خودش را به حجرالاسود رساند».

فضايل امام باقرعليه السلام
«و كذلك ابوجعفر بن على من خيار اهل العلم و الدين و قيل انما سمى الباقر لانه بقر العلم»
(141)؛ «... از بهترين اهل علم و دين است و باقر ناميده شد به جهت اينكه علم را مى شكافت».
«ان النبى قال لجابر ... يوشك ان تبقى حتى تلقى و لداً لى من الحسين يقال له محمد يبقر العلم بقرا فاذا لقيته فاقراهُ منى السلام»(142) ؛ «پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: همانا پيامبرصلى الله عليه وآله به جابر گفت:... اميد است كه بمانى تا فرزندم از حسين را ملاقات كنى كه به آن محمد گفته مى شود. علم را مى شكافد شكافتنى؛ پس سلام مرا به او برسان».

فضايل امام صادق عليه السلام
«و جعفر الصادق رضى اللَّه عنه من خيار اهل العلم والدين .... و قال عمروبن ابى المقدام : كنت اذا نظرت الى جعفر بن محمد علمت انه من سلالة النبيين»
(143)؛ «امام جعفر صادق عليه السلام از بهترين اهل علم و دين است... هرگاه او را مى ديدم نور خاندان پيامبران را در چهره او مى ديدم».
«قال مالك بن انس، امام اهل السنه : جعفر بن محمد اختلفت اليه زمانا فما كنت اراه الا على احدى ثلاث خصال : اِمّا مُصلٍ و اِمّا صائم و اما يقرأ القران و ما رأيته يحدث اِلاّ عن طهارة»(144)؛ «هرگاه امام صادق را مى ديدم او را يا در حال نماز يا روزه و يا تلاوت قرآن مى ديدم و سخنى از او نشنيدم مگر در حال پاكى و همراه با وضو».
«كان من سادات اهل البيت فقها و علما و فضلا و لقب بالصادق لصدقه و فضله اشهر من ان يذكر و كان مشغولا بالعبادة عن حب الرئاسة»(145)؛ «امام صادق عليه السلام از سروران اهل بيت مى باشد از جهت فقهى و علمى و برترى ها و به صادق لقب گرفت به جهت راستى اش و كمالات او مشهورتر از آن است كه بشمار آيد و در حالى كه از رياست طلبى به دور بود به عبادت اشتغال داشت».
«هذا ابوحنيفه، يفتخر و يقول بافصح لسان : لولا السنتان لهلك النعمان يعنى اللتين جلس فيهما لاخذ العلم من الامام جعفرالصادق»(146) ؛ «ابو حنيفه [امام اهل سنت ]افتخار مى كند و با زبانى رسا اعلام مى دارد: اگر آن دو سال نبود نعمان (ابو حنيفه) هلاك مى شد يعنى دو سالى كه از مجلس امام صادق عليه السلام جهت فراگيرى علم بهره برده است».

تأليفات در رد وهابيت
از بين هزار هزار دلى كه شكسته شد ؛ هزاران بغضى كه در گلو خشكيد ؛ ميليون ها نفرينى كه بر عبدالوهاب و حاميانش داده شد ؛ هزاران سخنرانى كه ضد مسلك وهابيت گفته شد، صدها كتاب و مقاله كه از شيعيان و ديگران بر ضدوهابيت تأليف شد، تنها برخى از كتاب هايى كه علماى اهل سنت در رد محمدبن عبدالوهاب نوشته اند را در اين مختصر ذكر مى كنيم:
1. اظهار العقوق ممن منع التوسل باالنبى و الولى الصدوق، شيخ مشرفى مالكى جزايرى.
2. الاقوال المرضيه فى الرد على الوهابيه، فقه محمد كسم حنفى.
3. الانتصار للاوليا، الابرار، شيخ طاهر سنبل حنفى.
4. الاوراق البغداديه فى الحوادث النجديه، شيخ ابراهيم راوى.
5. البراهين الساطعه، شيخ سلامه عزامى.
6. البصائر لمنكرى التوسل بالمقابر، حمداللَّه اجوى.
7. الحقائق الاسلامه فى الرد على المزاعم الوهابيه، مالك بن شيخ محمود.
8. الحق المبين فى الرد على الوهابين، احمد سعيد سرهندى نقشبندى.
9. الدرر السنيه فى الرد على الوهابيه، احمد زينى دحلان شافعى.
10. الرد على الوهابيه، فقيه عبدالمحسن اشيقرى.
11. الرسالة الرويه على الطائفه الوهابيه، محمد عطاء اللَّه معروف به عطاء.
12. الشواهد الحق فى التوسل بسيد الخلق، شيخ يوسف بنهانى.
13. السيف الهدى فى آياته طريقه، الشيخ النجدى، شيخ عبداللَّه بن عيسى صنعانى (كه به نام هدية العارفين نيز معروف است).
14. الصارم الهدى فى عنق النجدى، شيخ عطاء مكى.
15. الصواعق الالهيه فى الرد على الوهابيه، نوشته برادرش سليمان بن عبدالوهاب.
16. الصواعق و الرعود، شيخ عفيف الدين حنبلى.
17. العقائد الصحيحه فى تريد الوهابيه النجديه، حافظ محمد حسن جان سرهندى.
18. الفتوحات الاسلاميه، شيخ آقاى احمد زينى و حلان مفتى مكه مكرمه.
19. المحنه الوهبيه فى الرد على الوهابيه، شيخ داود بين سليمان بغدادى (رهبر طايفه نقشبندى ها).
20. المدارج السنيه فى رد الوهابيه، شيخ عامر قادرى معلم دارالعلوم فى كراچى.
21. المقالات الوافيه فى الرد على الوهابيه، شيخ حسن خزبك.
22. المنح الاهيه فى طمس الضلاله الوهابيه، ابوالفداء اسماعيل تميمى تونسى.
23. النقول الشرعيه فى الرد على الوهابيه، شيخ مصطفى بن احمد شطى حنبلى.
24. تجريد سيف الجهاد لمدعى الاجتهاد، شيخ عبداللَّه بن عبداللطيف شافعى.
25. تحريض الاغنياء على الاستعانه با الانبياء و الاولياء، شيخ عبدالله بن ابراهيم ميرعينى.
26. تحكم المقلدين عن ادعى تجديد الدين، شيخ محقق محمدبن عبدالرحمن بن عفالق حنبلى.
27. جلال الحق فى كشف احوال اشرار الخلق، شيخ ابراهيم حلمى قادرى اسكندرى.
28. رد على الوهابيه، ابراهيم بن عبدالقادر تونسى مالكى.
29. رد على محمدبن عبدالوهاب، اسماعيل تميمى مالكى شيخ الاسلام تونسى.
30. رسالة فى جواز التوسل، علامه شيخ مهدى وزافى.
31. رسالة مسجعه محكمه، شيخ اصلح كواشى تونسى.
32. سعادة الدارين فى الرد على الوهابيه، ابراهيم بين عثمان مصرى.
33. شفائ السقام فى زياره خيرالانام، قاضى القضاه ابوالحسن على سبكى.
34. غوث العباد ببيان الرشاد، شيخ مصطفى حمامى مصرى.
35. فصل الخطاب فى الرد على محمدبن عبدالوهاب، نوشته برادرش سليمان بن عبدالوهاب.
36. فصل الخطاب فى رد ظلالات ابن عبدالوهاب، احمدبن على بصرى مشهور به قبانى.
37. مصباح الانام و جلاء الظلام فى رد شبه البدعى النجدى، التى اضل العوام سيدعلوى بن احمد حداد.
اينها تعداد كمى بود از كتاب هايى كه در رد وهابيت و محمدبن عبدالوهاب نوشته شده است.



کتابنامه
1) نهج البلاغه، خطبه 144.
2) صحيح مسلم، ج 2، ، ص 238 ؛ مسند احمد حنبل، ج 3، ص 26 و... .
3) المعجم الكبير، ج 5، ص 166 ؛ مجمع الزوائد هيثمى، ج 9، ص 163 ؛ الدار المنثور سيوطى، ج 2، ص 60 ؛ مسند احمد، ج 5، ص 182 و... .
4) شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 307 ؛ ارشاد مفيد، ج 1، ص 45.
5) صحيح مسلم، ج 5، ص 152 ؛ كتاب الجتهاد، باب 15 حكم الفى، حديث 49 ؛ فتح البارى، ج 6، ص 144 ؛ كنزالعمال، ج 7، ص 241.
6) الكامل فى التاريخ، ج 12، ص 358.
7) جهت اطلاع بيشتر ر.ك: وهابيت مبانى فكرى و كارنامه عملى، آية اللَّه سبحانى.
8) طه (20)، آيه 5.
9) العقيده الحمويه، ص 429.
10) الدرر الكامنه، ج 1، ص 47.
11) تاريخ العربية السعودية، ص 88.
12) عنوان المجد فى تاريخ نجد، ص 9 ؛ هذه هى الوهابيه، ص 125 ؛ السلفيه بين اهل السنه و الاماميه، ص 307.
13) امروزه، دائرة المعارف بريتانيكا «امپرياليسم» را چنين تعريف مى كند: «سياستى كه از سوى يك دولت براى سلطه بر مردمى در وراى مرزهاى آن، كه خواستار اين سلطه نيستند، به كار مى ررود.»
گرفته شده از: http://www.shahbazi.org/pages/Imperialism.htm.
اَمپِرياليسم طرفدارى از حكومت امپراتورى. سياستى كه مرام وى بسط نفوذ و قدرت كشور خويش بر كشورهاى ديگر است. 1رژيمى كه بر اثر از ميان رفتن خرده سرمايه دارى داخلى و پديد آمدن تراست ها و كارتل ها دچار تورم توليد و كمبود مواد خام شود و براى بدست آوردن مستعمره و بازار به ديگران تجاوز كند.
گرفته شده از: http://fa.wikipedia.org/wiki
14) بنيانگذار فرقه وهابيت.
15) اين جمله مضمون يادداشت هاى مستر همفر مى باشد.
16) التأسيس فى رد اساس التقديس، ج 1، ص 101.
17) الفتاوى، ج 5، ص 192.
18) فتاوى اللجنه الدائمه للبحوث العلميه و الافتاء، ج 3، ص 227.
19) مجموعة الرسائل الكبرى، رساله يازدهم، ص 451.
20) صحيح بخارى، ج 4، ص 266 ؛ كتاب المناقب، باب مناقب الانصار ؛ صحيح بخارى، ج 3، ص 210 ؛ كتاب الجهاد باب وجوب النفير ؛ صحيح مسلم، ج 6، ص 4 ؛ كتاب الامارة باب بيان الرجلين يقتل احدها الاخر.
21) صحيح بخارى، ج 3، ص 210، كتاب الجهاد باب وجوب النفير ؛ صحيح مسلم، ج 6، ص 40 ؛ كتاب الاماره، باب بيان الرجلين يقتل احدهما الاخر.
22) مجموع الرسائل الكبرى، رساله يازدهم، ص 451.
23) رحلة ابن بطوطة، ص 113.
24) مختصر منهاج السنه، ج 2، ص 240.
25) فتاوى الجنه الدائمه للبحوث العلميه و الافتاء، ج 3، ص 18 - 216.
26) طه (20)، آيه 5 ؛ «و خداوند رحمان بر عرش تسلط يابد».
27) العواصم من القواصم، ص 209.
28) در المنثور، ج 1، ص 328.
29) زيارت القبور و الاستنجاء بالمقبور، ص 156 و نيز: كشف الارتباب، ص 214.
30) كشف الشبهات، ص 58 و نيز مجموع مؤلفات الشيخ محمد بن الوهاب، ج 6، ص 115 ؛ رساله كشف الشبهات.
31) اللؤلؤ المكين من فتاوى، الشيخ ابن جبرين، ص 39.
32) فتاوى اللجنه الدائمه للبحوث العلميه و الافتاء، ج 3، ص 373 شماره 3008.
33) شيخ عبداللَّه بن جبرين، فتواى شماره 15903 تاريخ 21/6/1427.
34) بقره (2)، آيه 120.
35) عنوان المجد فى تاريخ نجد، ص 67 (الف تا د).
36) تاريخ المملكه السعوديه، ج 3، ص 73.
37) عنوان المجد فى تاريخ نجد، ج 1، ص 121 حوادث سال 1216.
38) تاريخچه نقد و بررسى وهابى ها، ص 162.
39) مسير طالبى، ص 408.
40) تاريخ المملكه السعوديه، ج 1، ص 92.
41) سيف الجبر المسلول على الاعداء الفجر الصادق، ص 22 و... .
42) تاريخ وهابيان، ص 40.
43) بقره (2)، آيه 248.
44) نور (24)، آيه 36.
45) در الدرر المنثور، ج 6، ص 203.
46) مروج الذهب، ج 2، ص 288.
47) كشف الارتياب، ص 27.
48) نصيحه لاخواننا علماء نجد، ص 59.
49) همان، ص 60.
50) تاريخ آل سعود، ج 1، ص 158 ؛ كشف الارتياب، ص 55 177 ؛ آل سعود من اين الى اين، ص 47 و... .
51) منافقون (63)، آيه 6.
52) نور (24)، آيه 11.
53) انفال (8) آيات 15 و 16.
54) مسند احمد، ج 2، ص 35.
55) صحيح مسلم، ج 8، ص 122.
56) مسند احمد، ج 3، ص 199.
57) يوسف (12)، آيه 97.
58) نساء (4)، آيه 64.
59) آل عمران (3)، آيه 49.
60) بقره (2)، آيه 37.
61) انفال (8)، آيه 33.
62) يوسف (12)، آيه 93.
63) يوسف (12)، آيه 96.
64) بقره (2)، آيه 125.
65) بقره (2)، آيه 34.
66) يوسف (12)، آيه 100.
67) ر.ك: بخارى، ج 3، ص 255 ؛ ج 4 ص 227 تا، ص 231.
68) ر.ك: سمهودى، وفاء الوفا، ج 2، ص 444 ؛ ارشادالسارى، ج 3، ص 352 ؛ المواهب اللدنيه، ج 3ص 400 ؛ السيره النبويه، ج 2 ص 340.
69) زمر (39)، آيه 44.
70) بقره (2)، آيه 255.
71) انبياء (21)، آيه 28.
72) دور الشفيع ليس اخراج العبد من مولويه المولى و دائره احكامه و جزاءاته بل انما يتمثل دوره فى السعى لنقل العبد من حكم مولوى الى حكم مولوى آخر كالتوبه.
73) نجم (53)، آيه 26.
74) زخرف (43)، آيه 86.
75) سنن ابن ماجه، ج 2، حديث 4313.
76) كنز العمال، ج 1، ص 390.
77) نساء (4)، آيه 41.
78) بقره (2)، آيه 154.
79) آل عمران (3)، آيه 169.
80) نساء (4)، آيه 64.
81) كشف الارتياب، ص 366.
82) رجوع شود به: سنن ابن ماجه، ج 1، ص 356 ؛ مسند احمد حنبل، ج 3، ص 21.
83) فتح البارى، شرح صحيح بخارى، ج 7، ص 301.
84) الموطأ، ج 1، ص 72.
85) بدايه المجتهد، ج 1، ص 106.
86) المحلى، ج 3، ص 161.
87) بقره (2)، آيه 196.
88) نساء (4)، آيه 24.
89) مائده (5)، آيه 87.
90) بخارى، ج 3، ص 104.
91) ابن حجر عسقلانى در فتح البارى شرح بخارى، ج 8، ص 34 ؛ ارشاد السارى، قسطلانى، ج 10، ص 61 ؛ عمدة القارى، ج 18، ص 111.
92) عمدة القارى، ج 8، ص 31.
93) صحيح مسلم، ج 1، ص 623 ؛ مصنف عبد الرزاق، ج 7، ص 499 ؛ مسند احمد حنبل، ج 3، ص 380 و... .
94) صحيح ترمذى، ج 4، ص 38113.
95) اسراء (17)، آيه 78.
96) التفسير الكبير، ج 21، ص 26.
97) صحيح مسلم، ج 2، ص 152، ؛ الموطا مالك، ج 1، ص 144، ؛ صحيح ترمذى، ج 1، ص 354.
98) صحيح، ج 2، ص 151.
99) مراجعه شود به: سنن نسايى، ج 1، ص 290 ؛ حليه الاولياء، ج 3، ص 90 ؛ مصنف عبدالرزاق، ج 2، ص 94 ؛ صحيح بخارى، ج 1 ؛ ص 148 ؛ مسند احمد حنبل، ج 1 ؛ ص 221 و... .
100) المعارف ابن قتيبه، ص 29.
101) احزاب (33)، آيه 57.
102) صحيح مسلم، ج 7، ص 141، باب فضائل فاطمه ؛ صحيح بخارى، ج 4، ص 210، باب مناقب قرابة الرسول ؛ مسند احمد حنبل، ج 4، ص 5 ؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 360.
103) مستدرك حاكم نيشابورى، ج 3ص 153 ؛ الاصابه، ج 8، ص 266 ؛ تهذيب التهذيب، ج 12، ص 392.
104) مسند احمد حنبل، ج 3، ص 483 ؛ صحيح ابن حبان، ج 15، ص 365 ؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 121 ؛ الاصابه، ج 4، ص 534 ؛ اسد الغابه، ج 4، ص 114.
105) صحيح بخارى، ج 5، ص 82 ؛ المغازى صحيح مسلم، ج 5، ص 153 ؛ كتاب الجهاد والسير.
106) صحيح مسلم، حديث 2404.
107) تهذيب التهذيب، ج 2، ص 207.
108) تهذيب التهذيب، ج 2، ص 207.
109) صحيح مسلم، ج 8، ص 122.
110) مسند احمد، ج 1، ص 193 ؛ ترمذى، ج 13، صص 182 و 183.
111) ر.ك: انساب الاشراف، ج 5، ص 57 ؛ العقد الفريد، ج 2، ص 258 و 261 و 272 ؛ تاريخ ابى الفداء، ج 1، ص 166.
112) اين روايت را بيهقى در شعب الايمان، 1، 84، ح 74 ؛ و ابن ابى شيبه در المصنف، 11، 39، ح 10462 نقل كرده اند بنا به آنچه در كنزالعمال، 1، 103 آمده است.
113) ر.ك: الغدير، ج 10، 123 - 128.
114) آل عمران (3)، آيه 28.
115) نحل (16)، آيه 106.
116) كهف (18)، آيه 21.
117) كهف (18)، آيه 21.
118) بقره (2)، آيه 158.
119) نور (24)، آيه 36.
120) ر.ك: تفسير درالمنثور و ثعلبى، ذيل آيه شريفه.
121) بقره (2)، آيه 127.
122) براى اطلاع بيشتر به كتاب طبقات الكبرى ابن سعد، ج 1، ص 360 تا 503 مراجعه شود.
123) مريم (19)، آيه 15.
124) مريم (19)، آيه 33.
125) السيره الحلبيه، ج 1، ص 83.
126) مائده (5)، آيه 114.
127) بقره (2)، آيه 120.
128) رجوع شود به: مجمع الزوائد هيثمى، ج 9، ص 204 ؛ الرياض النضره، ج 2، ص 183 ؛ ذخائر العقبى، ص 29 ؛ الصواعق المحرقه، ص 74 و... .
129) رعد (13)، آيه 43.
130) بقره (2)، آيه 207.
131) انسان (76)، آيه 8-9.
132) مائده (5)، آيه 55.
133) مسند، احمد حنبل، ج 3 ص 3، ؛ صحيح ترمذى، ج 2، ص 306 ؛ صحيح ابن ماجة، فى باب الفضائل ؛ سنن نسايى فى الخصائص، ص 36 ؛ مستدرك حاكم نيشابورى، ج 3، ص 167 ؛ ابن حجر، كتاب الاصابة ؛ ابن اثير در اسد الغابة ؛ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 6، ص 371 ؛ ابونعيم اصفهانى، حليةالاولياء، ج 4، ص 139 ؛ كنز العمال متقى هندى و... .
134) نزهةالمجالس، ج 2، ص 184 ؛ سراج الوهاج فى شرح صحيح مسلم بن الحجاج، فى باب مناقب الاتحاف بحب الاشراف، ص 139.
135) منهاج السنه، ج 4، ص 210.
136) منهاج السنه، ابن تيميه، ج 2، ص 121.
137) منهاج السنه، ابن تيميه، ج 2، ص 122.
138) وفيات الاعيان، ج 2، ص 429 ؛ حلية الاوليا، ج 3، ص 133 ؛ طبقات ابن سعد، ج 5، ص 156 ؛ تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 74 ؛ تهذيب التهذيب، ج 7، ص 304 ؛ طبقات القراء، ج 1، ص 534.
139) الصواعق المحرقه، ص 120.
140) حلية الاولياء، ج 3، ص 139 ؛ تذكرة الخواص، ص 329 ؛ وفيات الاعيان، ج 2، ص 200 ؛ صفوة الصفوة، ج 2، ص 55 ؛ تاريخ ابن كثير، ج 9، ص 108 ؛ مرءاة الجنان يافعى، ج 1، ص 239 ؛ مطالب السول، ص 64 ؛ شذرات الذهب، ج 1، ص 144 ؛ الفصول المهمة ابن صباغ، ص 193 ؛ الصواعق المحرقة، ص 120 و... .
141) منهاج السنه، ج 2، ص 123.
142) خرجه ائمة النسب ؛ تاج العروس، ج 3، ص 55.
143) منهاج السنه، ج 2، ص 130.
144) تهذيب التهذيب، ج 2، ص 89.
145) ثقات ابن حبان و عنه تهذيب التهذيب، ج 2، ص 89 ؛ فيات الاعيان، ج 1، ص 291 ؛ صفوة الصفوة، ج 2، ص 94.
146) مختصر التحفة الاثنا عشرية، ص 8.
 



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها