خانه> کتاب >1163


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
جلسه خواستگاري
...

گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
جايگاه و ارزش نماز...
لیست کتب اداره مشا...
چرا جنگ را ادامه د...
اخلاق پيامبر(2)- م...
خاطره اي جالب از ز...
موي بلند و وضو
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي

آمار سایت


تعداد مقالات:
2072

بازدید مقالات:
6404245

بازدید سوالات:
2579962



سلوک دانشجویی بازديد: 1912

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


 

 

 

سلوك دانشجويى

جواد محدثى
تنظيم و نظارت: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها
معاونت آموزش و تبليغ ـ ماهنامه پرسمان
مؤلف: جواد محدثى
حروف چينى: واحد رايانه معاونت آموزش و تبليغ
نوبت چاپ: چهارم ـ پاييز 86
شابك: 5-49-8523-964
ناشر: دفتر نشر معارف
تيراژ: 5000 نسخه
قيمت: 500 تومان
همه حقوق محفوظ است
****
مراكز پخش
1. قم: بلوار امين ـ بلوار جمهورى ـ معاونت آموزش و تبليغ، تلفن 2904440
2. مديريت پخش نشر معارف: قم: خيابان شهدا، كوچه 32، پلاك، پلاك 3، تلفن و نمابر: 7744616
3. فروشگاه شماره 1: قم، خيابان شهدا، روبروى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن: 7735451
4. فروشگاه شماره 2: تهران، خيابان انقلاب، چهارراه كالج، پلاك 791، تلفن: 8911212 نمابر: 8809386
نشانى اينترنت:WWW.nashremaaref.com
پست الكترونيك: info@nashremaaref.com


فهرست مندرجات
با شما...··· 7
گام اول··· 9
حق معلمى، وظيفه شاگردى··· 15
علم كافى نيست!··· 21
منطقه ممنوعه··· 29
به رنگ و بوى گل··· 35
با اين ريشه بيگانه نباشيم··· 43
خانه تكانى دل··· 50
رفاقت با كتاب، انس با مطالعه··· 55
شريك زندگى··· 63
نمى دانم؛ خلاص!··· 69
بهار عمر، تابستان زندگى··· 75
هنرِ گوش دادن··· 83
 


مقدمه ناشر
پرسش حق دانشجو است و پرسمان، نخستين ماهنامه اى بود كه براى مشاوره و پاسخ دهى به نيازهاى فكرى نسل جوان شكل گرفت و استقبال بسيار دانشجويان ما را به تداوم اين راه تشويق كرد.
كتاب هاى پرسمان مجموعه اى است كه تلاش دارد صفحات ثابت نويسندگان پرسمان را به صورت مستقل منتشر كند؛ سلوك دانشجويى دومين دفتر از اين مجموعه است كه مخاطبان پرسمان، پيشتر آن را در صفحه گام به گام پى مى گرفتند. ضمن سپاس از حجه الاسلام و المسلمين جواد محدثى، نويسنده محترم اين دفتر، اميد است كه به لطف حضرت حق، دفترهاى بعدى را نيز آماده و منتشر كنيم.
مدير مسئول پرسمان


با شما...
دانستن اين نكته كه راز كاميابى در تجربه علم آموزى چيست و در طول عمر تحصيلى، اين راه را چگونه و با چه كسى و به چه سمت و سويى بايد پيمود، مهم است.
در هر كارى، از جمله در آموختن دانش و رسيدن به قله هاى معرفت و در كنار آن، «كمال اخلاقى» و «تهذيب نفس»، نيازمند آشنايى با رمز و رازها و شيوه ها و عوامل موفقيتيم. پس سلوك دانشجويى هم آگاهى از هدف ها، آفت ها، روش ها، علل ناكامى يا سرخوردگى و عوامل رشد و پيشرفت را مى طلبد.
آنچه مى خوا نيد، مجموعه نوشته هايى در اين زمينه هاست كه مورد ابتلا و كاربرد هر كسى است كه گام در مسير آموختن دانش نهاده و در مراكز علمى حضور مى يابد و سر سفره دانش اساتيد مى نشيند.
اين مباحث، پيشتر در 12 شماره در ماهنامه دانشجويى«پرسمان» نشر يافته است و به دليل مفيد بودن آن براى عموم علم آموزان (چه دانشگاهى چه حوزوى) به نشر يكجاى آن به صورت كتاب حاضر اقدام مى شود.
باشد كه در اين راه و در پيمودن اين مسير، ما را سود بخشد و راه بنمايد.
قم ـ جوادمحدثى
آبان 1382


گام اول
«گام اوّل» تعيين كننده است.
گام هاى بعدى، معمولاً تداوم نخستين گام است، همچون خشت ها و آجرهاى بعدى كه روى «خشت اوّل» نهاده مى شود و اگر اين بنيان، «كج» نهاده شود، «تا ثريّا مى رود ديوار، كج».
دوره دانشجويى، پيمودن يك «راه» است. اين كه به كجا منتهى مى شود و پايانش چيست، بستگى به همان گام هاى اوليه «كسب علم» دارد؛ يعنى اين كه: چه مى خوانيم؟ با چه انگيزه دانش مى جوييم؟ استادمان كيست؟ هم اتاق مان چگونه آدمى است؟ زمانمان را چگونه مى گذرانيم؟ چگونه درس مى خوانيم؟ جدّى ياسر سرى؟ سطحى يا عميق؟ نگاهمان به دانش چيست، نگاه ابزارى است يا نگاه هدفى؟
نتيجه كار، اگر براى دانشجويان مختلف متفاوت است، در سايه همين تفاوت ها در چگونه و چراهاى درس خواندن است.
راستى... در اين راه «آنچه بايد داشت» چيست و «آنچه نبايد داشت» كدام است؟
از آن همه موضوع كه اشاره شد، اندكى به همين نكته مى پردازيم.
«غرور»، «تكبّر» و «حسد»، سه نمونه از «نبايد داشت» هاست. غرور در دو مرحله ممكن است به سراغمان آيد: يكى قبل از يادگيرى، ديگرى پس از آموختن. تكبّر نيز چنين است و در اين دو مرحله اگر پاپيچ دانش آموختن ما شود، به عنوان يك «آفت» راه ما را پرخطر مى سازد، يا به بيراهه مى كشد.
غرور و تكبّر در مرحله پيش از آموختن، «مانع فهم» مى شود. آنكه مغرور و متكبّر است، خود را تافته جدا بافته مى پندارد، از اين رو «پرسيدن» ـ كه اعتراف ضمنى به ندانستن است ـ براى او دشوار است. از طرفى مى دانيم كه پرسش، «كليد گنجينه دانش» است. اين حكمتى است كه اولياى دين ما فرموده اند: «العلم خزائن و مفتاحها السؤال: دانش، همچون خزينه هايى است كه سؤال، كليد گشودن آنهاست.» كسى كه خود برتربينى و غرور داشته باشد، اين «درِ دانايى» را به روى خود مى بندد و از دانستن محروم مى شود.
«تواضع» و فروتنى در يادگيرى و پرسيدن و فهميدن، نقشى مهم در ارتقاى علمى دارد. انسان متكبّر، همچون زمينى بلند است كه در آبيارى هرگز آب بر آن سوار نمى شود، در نتيجه از اين مايه حيات محروم مى ماند. از اين رو گفته اند:
افتادگى آموز، اگر طالب فيضى
هرگز نخورد آب، زمينى كه بلند است
در مرحله پس از آموختن نيز، غرور سبب مى شود كه دانشمند خود را برتر از ديگران پندارد و به مردم به چشم حقارت بنگرد و آنان را آدم به شمار نياورد، به آنان بى اعتنايى كند، فخر بفروشد، خودرا «داناى كلّ» پنداشته، از سؤال و آموختن و ارتقاى رتبه دانش باز بماند و در جا بزند. از اين آفت گاهى با عنوانِ «غرور علمى» ياد مى شود.
نبايد داشتِ سوم، «حسد» بود. سفره دانش گسترده است و زمينه رشد براى همه فراهم. ترقّى و تعالى علمى كسى، نه عرصه را بر ديگرى تنگ مى سازد، نه مجال رشد را از او مى گيرد. پس چرا رقابت هاى ناسالم وتخريب ديگران؟ چرا ناراحت شدن از اوج گيرى علمى ديگرى؟ چرا كتمان دانش از ديگران و حسد ورزى نسبت به آنان؟ و چرا «بخل علمى»؟
يا فايده گير آنچه ندانى زدگر كس
يا فايده ده آنچه بدانى دگرى را
اين كه مى گويند «تهذيب نفس»، رتبه اى بالاتر و مقدم تر بر «آموزش علم» دارد از همين جاست، چرا كه اگر جان پاك و بستر سالم و زمينه تهذيب شده و پيراسته نباشد، همين دانش كه عامل امتياز انسان هاست، سبب ركود و ضدّ ارزش مى شود.
آن گاه، علم و دانايى به جاى آن كه «قاتق نان» باشد، «قاتل جان» مى گردد و به جاى «درمان» بودن، «درد» مى آفريند و به جاى «نوش»، «نيش» مى شود. «نجات» كه نمى دهد، «گرفتار» هم مى كند. بار را سبك كه نمى كند، سنگين تر هم مى سازد و به جاى «بال» بودن، «وبال» مى شود!
از آنچه گذشت، بخشى از «داشتنى»ها هم خود به خود روشن مى شود.
مثلاً: «تواضع در فراگيرى» در اين راه، يك سرمايه است و ضرورت، كه بايد داشت و آن را حفظ كرد.
«ادب» در برابر استاد و خضوع در پيشگاه آن كه «حق معلمى» بر ما دارد، يك ارزش اساسى است.
مغرور نشدن به دانسته ها و حرمت نهادن به ديگران و خود را گم نكردن به خاطر مسلّط شدن به مشتى اصطلاحات علمى و واژه هاى دهان پركن نيز، از همين «بايسته»ها است.
نظم و برنامه ريزى و استفاده بهينه از فرصت هاى شتابان وگذران، يكى ديگر از اين «آنچه بايد داشت» هاست. آميختن علم به عمل و دانش به عرفان و معنويت هم يكى از همين گهرهاى گرانمايه است. برجسته ترين چهره هاى علمى جامعه ما و تاريخ اسلام و تشيّع، با آن همه دانش و فكر و آثارى كه داشته اند، هرگز خود را از حريم سايه سار عبادت، تضرع، تهجد، نوافل، توسل، اشك و زيارت كنار نكشيده و بى نياز نديده اند.
علامه طباطبايى، مؤلف بزرگوار تفيسر الميزان، روزه مى گرفت و افطار روزه را بوسه بر ضريح كريمه اهل بيت حضرت معصومه عليهاالسلام قرار مى داد، آنگاه لب و دهان به خوردن غذا مى گشود.
فيلسوف بزرگ و نامدار «ملاصدرا» كه مدتى هم در يكى از بخشهاى اطراف قم به نام «كهك» مى زيست، هر گاه با يك مشكل علمى مواجه مى شد، به زيارت حرم حضرت معصومه عليهاالسلام مى آمد و نمازى و توسل و دعايى، آنگاه مشكلش حل مى شد.
اين دو نمونه، براى اين كه در كنار علم، بايد «بُعد معنوى» و «ارتباط ولايى» و زلال بودن روح و عبوديت عالِم و خشوعِ دانشمندان و ادبِ اديب فرزانه، مكمّل دانش باشد و سيراب كننده عطش جان دانش جو.
بارى...«گام نخست» بسيار مهم است.
باشد كه ورود به دانشگاه، نخستين گامهاى پربركت دانش و دين و علم و عمل باشد.
جوياى علم، بايد چشمى گشوده به آفاق داشته باشد و دلى مشتاق فهميدن و اندوختن و جانى آراسته به خشوع و خشيت.
ببينيم دانش، ما را به كجا مى بَرد؟!


حق معلمى، وظيفه شاگردى
نه تنها در «راه رفتن»، كسانى دست ما را گرفته و پابه پا برده اند تا به ما «شيوه راه رفتن» آموخته اند، از اين گونه كسان در مسير آموختن «دانش» نيز بسيار بوده اند و هستند. از اين رو به گردن ما «حق» پيدا مى كنند.
حق شناسى، قدرشناسى، نعمت شناسى و شناختِ «ولى نعمت» از نشانه هاى رشد فكرى و معرفت و بصيرت است.
نخستين آموزگار ما «خداوند» است، كه آن چه را نمى دانسته ايم، به ما آموخته است: «علّم الانسانَ ما لَم يعلَم».1
پيامبران، گروه ديگرى از معلمان بشريت اند.
فلسفه بعثت آنان، «تعليم» و «تزكيه» انسان هاست. اين نيز نكته اى است كه از صريح قرآن بر مى آيد: «يُزَكّيهم و يُعلّمُهُم الكتابَ و الحكمة».2
پس ما، هم مديون خداييم، هم پيامبران، چرا كه به گردن ما «حق تعليم» دارند.
پدر و مادر نيز، در مرحله اى ديگر آموزگار مايند،
معلمان ما هم، از نخستين سال هايى كه «الفبا» يمان آموخته اند، تا واپسين فرصت ها و مجال هايى كه ما توفيق فراگيرى از آنان داشته ايم و داريم و آنان بى منت، سفره دانش خويش را در برابرمان گشوده اند و ما را ميهمان علم خود ساخته اند، از «صاحبان حق»اند و ما مكلف به حق شناسى و اداى وظيفه. و همه اين ها نشانه «بلوغ انسانى» ماست.
وقتى چنين است، «فروتنى» در برابر كسى كه بر ما حق آموزش دارد، يك وظيفه مى شود، و عمل به اين وظيفه، يك منش انسانى و كمال اخلاقى.
چه زيباست رفتار سرشار از ادب آنان كه وقتى به مراحل بالاى دانش و تخصّص مى رسند، باز هم «حق استاد» را از ياد نمى برند و خودشان در هر موقعيت و شرايطى باشند و استاد سابقشان در هر وضعى باشد، «احترام» را از ياد نمى برند و مايه كسر شأن خود به شمار نمى آورند.
اين، آموزه بزرگ حضرت رسالت است، آنجا كه هم به شاگردان دستور مى دهد نسبت به معلم خود تواضع داشته باشند، هم استادان را فرمان مى دهد كه در برابر شاگردان خود رفتارى فروتنانه داشته باشند:
«تواضَعوا لِمَن تَعَلَّمُونَ منه و تواضَعوا لِمَن تُعَلِّمونَه...».3
اين روش و منش را، در همه فرهيختگان و فرزانگان مى يابيد، آنان كه علم، ايشان را به «آدميّت» رسانده است و هر چه بيشتر دانسته اند، متواضع تر شده اند و هر چه بار علمى شان سنگين تر شده، فروتنى و خضوعشان افزايش يافته است، مثل شاخه هاى پرميوه و ساقه هاى پربار!
وقتى كسى به ما «ديد» و «بينش» داده و بال پروازمان بخشيده و براى پيمودن راه، تجهيزمان كرده و در مسير زندگى، «هادى» ما گشته است، حق عظيمى بر ما پيدا كرده است.
ما موفقيت خويش را مديون چه كسانيم؟ آيا آنان را مى شناسيم؟ در برابرشان چه نوع رفتارى داريم؟ اگر آنان رادر جمعى ببينيم، مراتب ادب و ارادت خود را در حضور جمع، ابراز مى كنيم؟
اينجاست كه «ميزان شعور» و «سطح معرفت» روشن مى شود.
اين هم يك شاخص است. معيار كه هميشه نمرات و معدّل ها نيست!
در سخنان راهگشان حضرت على عليه السلام، تابلوهاى زيبا و درخشان فراوانى وجود دارد.
يكى از آن ها اين سخن است:
«قُم مِن مجلِسِك لِأبيكَ و مُعلِّمِك، وَ اِنْ كنتَ اميرا»،4
به احترام پدرت و معلمت از جاى برخيز، هر چند كه «امير» باشى!
يعنى فرمانروايى نبايد انسان را چنان از خود غافل و از پدر و معلم مغرور سازد كه وظيفه ادب و تواضع و خاكسارى را در مقابلشان از ياد ببرد.
تنها شاگردان ابتدايى نيستند كه با فرمانِ «برپا»ى مبصر كلاس، به احترام معلم بايد برخيزند ،دانشجو و طلبه و استاد هم نسبت به معلم خود (در هر مرتبه اى كه باشد و باشند) بايد چنين رفتار كنند.
موقعيت علمى و قدرت و رياست، نبايد مانع انجام وظيفه و رعايت ادب و خضوع شود و مقام و منصب و رتبه و ا عتبار نبايد آدم را كور و كر سازد.
اين دليل عظمت روح و خودساختگى معنوى و رهايى از غرور و تكبر است. در غير اين صورت، سطح دانش بالا رفته، ولى سطح ارزش پايين آمده است.
گويند: يكى از استادان در جلسه اى شركت كرد كه سخنران آن، يكى از شاگردان قديمش بود. سخنران نه در ورود به جلسه، نه در هنگام سخن، توجهى به استاد خود نكرد و بى اعتنا سخن گفت و هنگام خروج از مجلس كه به ضرورت با استاد قديم خود رو يا روى شد، پرسيد: استاد! كجاييد؟ چه مى كنيد؟ گفت: مثل گذشته مشغول تربيتِ گاو هستم!...
ادب شاگرد در برابر استاد، در نوع نگاهش، سؤالش، جوابش، نشست و برخاستش، ورود و خروجش، گوش دادن ودرس خواندنش و حفظ حرمت استادش آشكار مى شود.
مرحوم شهيد ثانى در كتاب «مُنية المريد»، از جمله آداب شاگرد نسبت به استاد را عبارت مى داند از: ارج نهادن به استاد، تواضع در برابر او، يادكرد محترمانه از وى، سپاسگزارى از ارشاداتِ استاد، تحمل جفا و تندى او، آمادگى روحى و ذهنى براى درس، جلوس مؤدّبانه در محضر او، مراقبت از حركات و حالات خود در حضور استاد، تنظيم و تلطيف صدا و گفتار، ناديده انگاشتن لغزش هاى گفتارى او، تمركز حواس و استماع دقيق، عدم تكرار سؤال هاى فرساينده، سؤال به موقع، شهامت در اعتراف به عدم درك مطلب علمى و... بسيارى نكات و آداب ديگر. و مى افزايد:«اظهار خاكسارى در برابر استاد، خود نوعى عزت و سرافرازى است. خضوع شاگرد در برابر استاد، افتخارى است براى او و تواضعش موجب رفعت و بلند پايگى او مى گردد. حفظ حريم استاد و بزرگداشت مقام او، همچون شهد و شيرينى عسل، گوارا و لذت بخش است...».5
اين گونه است كه علم آموختن، ارزش مى يابد و دانشجو مقرّب و معزّز مى شود و سايه رحمت الهى و بال فرشتگان، بر سرش مى گسترد.


علم كافى نيست!
درست است كه «سؤال»، كليد گنجينه دانش است،
ولى...سؤالى كه به قصد فهميدن و شناخت باشد، نه دست انداختن طرف يا آزمودن ميزان علم او.
و درست است كه بحث و گفتگو، مادر حقيقت است و حق، فرزندى است كه از بحث و گفتگو زاده مى شود (الحقيقة بنتُ البحث)، امّا بحثى كه براى روشن شدن مطلب باشد، نه اثباتِ حقانيّتِ «من»، يا به كرسى نشاندنِ حرف خويش.
بحث علمى خوب است، امّا جدال علمى ناپسند.
آن به روشن شدن حقيقت كمك مى كند و اين به خاطر ردّ پاى «تفوّق طلبى»، ره به جايى نمى برد.
نطق و منطق، براى بيان خواسته ها و تبيين ديدگاه هاست، نه براى دروغ بافى و لاف زنى و تحريف. علم و دانش نيز، وسيله مباحثه و گفتگويى است كه به حق رهنمون شود، نه براى خودنمايى و تظاهر و فضل فروشى. اگر از دانش و معلومات خويش، چنين بهره اى ببريم، كاربرد نادرست و سوء استفاده از يك ابزار فكرى است.
بى جهت نيست كه اخلاقيّون، «جدل» را يكى از آفات علم به حساب آورده اند، چرا كه آميخته به لجاجت مى شود و به نتيجه مطلوب نمى رساند. وقتى كسى نه به قصد فهميدن و فهماندن، بلكه با هدفِ شكست شخص مقابل و حاكم ساختن خويش، وارد بحثى مى شود، هدف اصلى علم، گم مى شود، چرا كه با زور و تحميل، كسى پذيراى حرفى نخواهد شد.
دلايل قوى بايد و معنوى
نه رگهاى گردن به حجّت قوى
اين آفت، هم در مباحث اعتقادى پديد مى آيد، هم در مجادلات سياسى، هم در بحث هاى علمى و فلسفى. از اين رو بايد ريشه يابى كرد كه چه عاملى انگيزه كشيده شدن انسان به جرّ و بحث هاى كلامى، فلسفى، سياسى و علمى است؟ حقيقت جويى؟ يا تفوّق طلبى؟
در روايت است كه مردى به حسين بن على عليه السلام پيشنهاد داد كه بنشين تا درباره دين، بحث و مناظره كنيم. امام كه گويا از روحيّه جدل گرايى و مناظره خودنمايانه يا غير حق طلبانه او آگاه بود، فرمود:
«يا هذا، اَنا بصيرٌ بدينى، مكشوفٌ عَلىّ هُداىَ، فاِنْ كنتَ جاهلاً بدينكَ فاذَهبْ فَاطلُبْهُ...»6
فلانى! من نسبت به دين خودم بصيرت و آگاهى دارم و هدايت و بر حق بودن من برايم روشن و يقينى است، تو اگر دين خودت را نمى دانى برو و آن را بجوى!
حضرت، براى جلوگيرى از آفات اين گونه مجادلات بى ثمر، چنين توضيح فرمود:
مرا با مجادله و ممارات چه كار؟ شيطان گاهى كسى را وسوسه مى كند و بيخ گوش او مى گويد: برو و درباره مسائل دينى با مردم مناظره كن، تا خيال نكنند تو ناتوان يا نادانى.
در ادامه، به آثار سوء و پيامدهاى خصومت آفرين و دشمنى زاى مجادله مى پردازد و ريشه نفسانى و شيطانى آن را فاش مى سازد.
كشمكش و جرّ و بحث هاى بى ثمر كه نامش «جدال» و «مراء» است، گاهى ميان استاد و شاگرد است، گاهى ميان دو همدرس و همكلاس است، گاهى بين افراد خانواده يا جمع هاى دوستانه است، يا بين طرفداران دو تفكّر، دو گرايش، دو طيف اجتماعى، دو مذهب دينى، دو تيم ورزشى و دو جناح سياسى است. در همه اين موارد، اگر انگيزه بحث كننده، حقيقت يابى نباشد، هرگز از اين برزخ بى انتها به «دنياى باور» نمى رسند.
هدف آموختن علم و تجهيز شدن به دانش چيست؟ برترى جويى علمى برديگران، يا سيراب شدن از چشمه زلال معرفت؟
پيشواى صادق، امام ششم«ع» فرمود:
هر كس دانش بجويد وعلم آموزد، تا به وسيله آن با دانشمندان به تفاخر بپردازد، يا با سفيهان نابخرد به مجادله مشغول شود تا توجّه ها را به سوى خودش جلب كند، جايگاهش را در دوزخ، فراهم سازد.7 يعنى اين گونه علم آموزى و دانشجويى، نه تنها نجات آور نيست، كه به آتش سوزان تبديل مى شود.
گفتيم كه سؤال، كليد گنج دانش است.
پس بايد پرسيد، بحث كرد، كاوش نمود، به مباحثه پرداخت، ريشه يابى و تعمّق كرد، استدلال آورد، برهان خواست و تا رسيدن به منزلگاه «معرفت يقينى» از پاى ننشست. امّا اين، با جرّ و بحث بيهوده و خود خواهانه و برترى جويانه فرق دارد.
قرآن كريم، به «جدال احسن» فرمان مى دهد،8 ولى جدال احسن وقتى تحقّق مى يابد كه انسان بيش از «خود» به «حق» بها دهد و بيش از نظرات و ديدگاه هاى خويش، به «حقايق علمى» ارزش قائل شود و در مباحثات علمى، «صداقت» داشته باشد.
اين ره كه پر از وسوسه شيطانى است
جز با قدم صدق، نمى گردد طى
پس، گاهى اگر حرف شما حق هم باشد، وقتى احساس كرديد طرف شما به جدل و نزاع پرداخته است، شما كوتاه بياييد، تاكشمكش، كش پيدا نكند.
گاهى بايد باسكوت، به ميدان يك لجوج و ستيزه جو رفت، چرا كه حرف در مقابل حرف، آتش لجاجت را تيزتر مى كند. چه زيبا گفته است صائب تبريزى:
نيست درمان مردم كج بحث را جز خامشى
ماهىِ لب بسته، خون در دل كند قلاّب را
اگر به سلامت روح و تزكيه جان هم عنايت باشد، بايد از چنين مجادلات كه ريشه نفسانى دارد پرهيز كرد، چون دل را تيره مى سازد و قلب را از پذيرش حق، فرارى مى دهد.
اگر رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم فرموده است:
«اَوْرَع الناسِ مَنْ تَركَ المِراءَ و اِنْ كانَ مُحِقّا»،9 اشاره به همين حقيقت است يعنى پرهيزكارترين مردم كسى است كه جدل را ترك كند، هر چند حق با او باشد.
اگر پرس و جو و گفتگو به نيّت كشف حقيقت باشد و پاسخ گفتن هم به قصد كمك به اين هدف باشد، جايى براى نزاع و خصومت نمى ماند. آنچه به عنوانِ «بحث طلبگى» در محيط هاى حوزوى و مراكز علمى مطرح است، نوعى از همين «جدال احسن» است كه قرآن بر آن تأكيد مى كند.
امام امت قدس سره الشريف، در بيان شيرين و لطيفى به اين نكته چنين اشاره فرموده است:
«... دو تا طلبه وقتى كه با هم مى نشينند و صحبت مى كنند، گاهى مى رسد به فرياد، اين فرياد مى زند سر او، او فرياد مى زند سر او براى مطلب؛ امّا همه به دنبال اينند كه حق را پيدا كنند. بعد هم كه مباحثه تمام شد، دو تا رفيق هستند، مى روند با هم مى نشينند و چاى مى خورند. اين جور اشكال، اشكال سازنده است، اشكال مدرسه اى، اشكال طلبگى، اشكال سازنده است.»10
امّا متأسفانه همه جا و همه بحث ها و مناظره ها چنين نيست و صحنه بحث و گفتگو گاهى با ميدان جنگ و رينگ بوكس اشتباه گرفته مى شود و مناظره كننده، مثل يك «گلادياتور» در «ميدان جدل» به جان حريف مى افتد و او را خرد مى كند، بى آن كه تلاشى براى يافتن حق يا زدودن باطل صورت گيرد.
تاريخ بشر، پر از كشمكش هاى بيهوده و بى رويّه و ناسالم است كه منشأ فتنه هاى بسيارى گشته است و «جنگهاى فرقه اى» ريشه در همين گونه جدل هاى ناخالص و آلوده به اغراض حيوانى و نفسانى دارد.
ورود به ميدان «بحث آزاد»، هم تسلّط كافى لازم دارد، هم جنبه و ظرفيت مناسب. بحث كننده، بايد سخندان و قوى باشد، نه بافنده و پشت هم انداز.
ظرفيت لازم داشته باشد، نه كم عمق و بى جنبه، ونقد آراء را با نقد شخصيّت ها خلط نكند و به جاى بحث منطقى و مستدل، انتقام جويى نكند.
خدا نكند كه جدل و ستيزه جويى به صورت عادت در آيد.
كلام را با سخنى ژرف و زيبا از امام ششم عليه السلام به پايان مى بريم، كه فرمود:
كسى كه خودش را به مراء و جدال عادت دهد، اين كار، خوى او مى گردد!11
خدا كند كه مجهّز شدن به «دانش»، دريچه حكمت و معرفت را به روى دانشجو بگشايد، نه پرتگاهِ تفوّق طلبى و جدل و ستيزه را.


منطقه ممنوعه
نه مثل بسيارى از كاسبان، كه كالايشان وسيله «كسب درآمد» است، و نه مثل بنگاه داران، كه پيوسته در انديشه «درآمد»، به كارچاق كنى مى پردازند، دانشجو و فرهنگى و طالب علم و جوياى معرفت، سرمايه اى دارد فراتر از «كالاى مادّى» و هدفى دارد برتر از پول درآوردن و به افقى مى انديشد، زيباتر از «نقدانديشى» و «فرصت طلبى» و «ثروت اندوزى».
علم، چراغى است كه هستى را روشن مى سازد. خيمه روشنايى جهان بر عمود دانش و معرفت و بصيرت استوار است.
حيف نيست كه درون صاحب دانش، تيره باشد؟!
دانشمندى كه از «روشندلى» بى بهره باشد، بادام بى مغز و گردوى پوك است.
اگر در كالبد علم، روح بصيرت و معرفت نباشد، و اگر صاحب دانش، از عاطفه و ايمان تهى باشد، به چيزى در حدّ «ابزار صنعتى» تنزّل يافته است، يا يك ماشين حساب، يا رايانه اى حسابگر!
هيهات كه فرزانگان بِخْرد و دانا كه ارزش خود و دانش را مى دانند، به اين تن در دهند و خودرا اين گونه ارزان بفروشند و حرّاج كنند، آن هم زير قيمتِ واقعى. مگر آن كه از قيمت انسانى بى خبر باشند و نرخ بازار كمال وارزش علم در دستشان نباشد!
هرگز مباد كه «نفس»، بر سر«عقل»، كلاه بگذارد.
به هرحال، دانش بخشى از شخصيّت انسانى ما را مى سازد، نه همه آن را. از اين رو، همه بها را در «قيمت گذارى انسان» نبايد به علم داد، يعنى دانش و معلومات، حرف اول و اصلى را نمى زند.
«ايمان و عمل» مكمّل علم به شمار مى آيند. اگر «باور» نسبت به خدا و آخرت و روز حساب و كيفر و پاداش و بهشت و جهنم و محكمه الهى و داورى خدا نسبت به عملكردها ضعيف باشد يا اصلاً نباشد، علم به تنهايى قدرت نجات انسان را از اموج متلاطم و رساندن به ساحل امن ندارد. نمى بينيد كه چگونه آتش، دامن دانش روز را گرفته و «انسانيت» در شعله اش مى سوزد؟
پس «تقويت بعد ايمانى» را در كنار آموختن علم و تخصص بايد در دستور كار قرار داد، چون مهم و حياتى است.
«يقين»، يك گوهر كمياب و قيمتى است، مثل كيميا، مسِ وجود را طلا مى كند.
ظرف دلها اگر با ايمان و يقين پرشود، محل نزول بركات الهى مى شود و چنين قلبى هم وسعت مى يابد، هم قدرت، هم حكمت و هم نورانيّت.
اما... اگر دل، انبارى از شبهه ها، هوس ها، بى قيدى ها، بى اعتقادى ها، ناباورى ها باشد، پايگاه و جايگاه شيطان خواهد شد و «معلومات» به تنهايى نمى تواند بادبانى باشد كه زورق شكسته و طوفان زده وجود ما را از گرداب ها برهاند و به ديدار ساحل برساند.
سهم خود شما هم در بذر پاشى ايمان در مزرعه دل، مهم و مؤثر است.
چه كسى بايد نفوس شما را تزكيه كند و تعقل شما را بالا ببرد و وسعت ديد و عمق بينش شما را افزايش دهد؟ خودتان يا ديگران؟
اگر خودتان به فكر نباشيد و اگر كسب «گوهر باور» براى خود شما يك عشق برتر و يك هدف اصلى نباشد، از ديگران كارى ساخته نيست.
كتاب و مطالعه، يكى از ابزار و راههاى تجهيز خويش به اين «ديد» و «بصيرت» است. چه اندازه با كتابخوانى مأنوس و با كتاب، همدميد؟
دانش و ايمان مثل دو بال براى يك پرواز است. يكى پشتوانه است، ديگرى چاشنىِ تأثير گذارنده و پيش برنده.
و چه زيباست كلام شهيد مطهرى12 كه: «علم، وجود انسان را به صورت افقى گسترش مى دهد و ايمان به شكل عمودى بالا مى برد، علم طبيعت ساز است و ايمان انسان ساز. علم زيبايى عقل است و ايمان، زيبايى احساس. علم، ابزار مى سازد و ايمان مقصد. علم، سرعت مى دهد و ايمان، جهت....»
روشن تر بگوييم: مشكل امروز ما، ضعفِ اطلاعات مذهبى و معلومات دينى نيست، آن چه خطر ساز گشته، «ضعف ايمان» است، نه ضعف علم. «ايمان مذهبى» وقتى سست باشد و آخرت و حساب و كتاب و بهشت و جهنم، در چهار چوب محاسبات بشر جايى نداشته باشد، يا در حاشيه قرار گرفته باشد، خيلى راحت سر«وجدان» كلاه گذاشته مى شود و انسان «مسخ» مى گردد و در حد يك كالا و ابزار تنزّل مى يابد و در چشم اندازش جز«منافع شخصى» و «سود مادّى» قرار نمى گيرد.
رهايى از تعلقات مادى يك ارزش است.
پايه را «پول» قرار ندادن هم يك اصل است.
وقتى آيين و مرام كسى تنها «سود» و «ثروت» بود، به هر قيمتى واز هر راهى و به قيمت از دست دادن هر چيزى، فاجعه به بار مى آيد. مال، مى تواند به عنوان يك لغزشگاه، سر راه انسان كمين كند.
چه چيزى مى تواند انسان را از ورود به «منطقه ممنوع» در قلمرو مسائل اقتصادى و پول و برخوردارى و در آمد، نگاه دارد؟ علم يا ايمان؟ مگر نه اين كه شيادان باچراغ دانش و تخصص، گزيده تر كالاها را به يغما مى برند؟
كسى كه بتواند زنجيره اى از «فضايل اخلاقى» را در جان خويش پديد آورد و چراغ فطرت را روشن نگاه دارد و «انسان» بودن خود را از ياد نبرد و به يك دستگاهِ «پول درآور» تبديل نشود، نفس وسوسه گر نمى تواند به «قلعه قلب» او لشكركشى كند و «پايگاه وجود» او را كه مى تواند جلوه گاه امر و فرمان خدا باشد به تسخير شيطان درآورد.
وقتى مى توان مزرعه اى صلاح خيز شد، چرا بايد كويرى توان سوز گشت؟
و...وقتى مى توان «امير» شد، چرا بايد «اسير» ماند؟
راستى كه علم به تنهايى كافى نيست!


به رنگ و بوى گل
در «راه زندگى»، نيازمند همراهيم.
دوستان، مى توانند بعضى از همراهان ما باشند و «دوستى» مى تواند كمكى براى بهتر پيمودن اين مسير باشد، چه در زمينه دانشجويى و علم آموزى، چه زندگى و معيشت، چه بُعد فكرى، روحى و اخلاقى.
آنان كه نمى توانند با كسى «طرح دوستى» بريزند و ديگران دوست ندارند با آنان همدم و همنشين و همراه شوند، اغلب به نقطه ضعف ها و خصلت هاى اخلاقى ايشان برمى گردد كه عامل گريز يانفرت يا جذب نشدن ديگران است. شايد نوع رفتار و اخلاق خوب يابد، يكى از اين عوامل باشد.
از قديم گفته اند كه دكانِ عسل فروش بداخلاق، خلوت و بى مشترى است و دكانِ سركه فروش خوش اخلاق، پرمشترى. يعنى فقط نوع كالاى مورد عرضه نيست كه عامل جذب يا دفع است، بلكه كيفيت عرضه و نوع برخورد و اخلاق هم موثر است.
چه قدر شيرين است اين سخن حكيمانه مولا على عليه السلام كه فرمود:
«اَعجزُ الناسِ مَن عَجَزَ عَن اكتسابِ الإخوانِ وَ اَعْجَزُ مِنهُ مَنْ ضَيَّعَ مَنْ ظَفِرَبهِ مِنهم؛ ناتوان ترين مردم كسى است كه از دوست يابى ناتوان باشد و ناتوان تر از او كسى است كه دوستانش رانتواند نگه دارد.»13
و چقدر زيبا سعدى اين مفهوم را چنين بازگو كرده است كه: «دوستى را كه به عمرى فرا چنگ آرند، نشايد كه به يك دم بيازارند.»14
پس، هم يافتن دوست و داشتن روحيه جمعى و همكارى و همراهى و همدلى و همدردى مهم است و يك «هنر» محسوب مى شود، هم حفظ دوستان و دوستى ها و تحكيم رابطه ها و تقويت پيوندها. به خصوص، دوستان خوب و با كمال دوران دانشجويى را نبايد به اين سادگى فراموش كرد و از دست داد.
اين هم از حرف هاى كهنه و در عين حال نو و به روز است كه دوستى با هر كس نشايد و دوستى با بدان نبايد و دوستى هاى بر سر هوس نپايد و اين كه دوستِ خوب و بد داريم و:
همنشين تو از تو به بايد
تا تو را عقل و دين بيفزايد
ضرورى است كه «دوست» را از «دوست نما» بشناسيم و از آنان كه اهل تملّق و ريا و دورويى و نقش بازى كردن و چاپلوسى و اهل بردنِ دل و دين اند، بپرهيزيم و به دوستى تكيه و اعتماد كنيم كه بتواند تكيه گاه ما باشد، نه آن كه خودش هم بى ريشه و پوك و سست و بسته به جاى ديگر باشد!
دوست، همدم تنهايى هاى انسانى و شريك غم ها و شادى هاى او و بازوى يارى رسان در نيازمندى ها و تكيه گاهى مناسب در مشكلات و گرفتارى ها و مشاورى خيرخواه در لحظاتِ ترديد و ابهام است، و در واقع، يك «سرمايه معنوى» است، نامش دوست.
و اگر چنين نبود، دوست نيست، رهزنى در نقاب دوست است.
چه كسى شايسته عنوان قشنگ و دوست داشتنىِ «دوست» است؟
چه ملاك هايى مى تواند مورد نظر در انتخاب دوست يا ادامه يك دوستى باشد؟
چه بخواهيم چه نخواهيم، از دوستان و همنشينانمان رنگ و اثر مى پذيريم و خصلتهاى ما به شكل خُلق و خوى آنان در مى آيد، گاهى هم (البته اگر ما قوى تر و اثرگذارتر باشيم) مى توانيم خصلت هاى دوستان خود را تغيير دهيم.
باز هم يك حرف قديمى، امّا هميشه تازه:
تو اول بگو با كيان زيستى
پس آنگه بگويم كه تو كيستى
اين، يعنى اين كه معيار ديگران در قضاوت نسبت به ما، دوستانمانند،
يعنى اين كه خوبى و بدى و صلاح و فساد ما را از دوستان و معاشرانمان مى شناسند،
سخنى زيبا از پيامبر خوبى ها و زيبايى ها، حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم:
مَثَلِ همنشين خوب و شايسته، مثل عطّار است، كه اگر از عطر خودش هم به تو ندهد، ولى از بوى خوش او به تو مى رسد و معطّر مى شوى. و مثل همنشين بد، همچون كوره آهنگرى است، كه اگر لباس تو را هم نسوزاند و جرقه هاى آتش بر جامه ات نيفتد، بوى كوره و دود و دم آهنگرى تو را هم مى گيرد.15
و چه خوب اين نكته حكيمانه در كلام سعدى و در شعر «گِلى خوشبوى در حمام، روزى...» انعكاس يافته و گِل ناچيز، در اثر همنشينى با گُل، خوشبو مى شود و ديگران را از بوى دلاويز خويش سرمست مى كند و سبب آن را هم مصاحبت چند روزه با گُل معرفى مى كند.
تمثيل زيباى ديگرى در اثر گذارى دوست يا تأثيرپذيرى از دوست، كلام مولا على«ع» است كه مى فرمايد:
«همنشينى با نيكان، براى انسان نيكى به همراه مى آورد، مثل بادى كه بر بوستان معطر مى گذرد، با خودش بوى خوش به همراه مى برد. همنشينى با بدان، براى انسان شرّ و بدى مى آورد، مثل بادى كه بر لجنزار و فضاى متعفّن مى گذرد، با خودش عفونت و بوى بد مى برد.»16
شگفت از برخى ساده لوحان است كه مغرورانه مى پندارند خود ساخته اند و خطر از آنان گذشته و اگر با هر كس و هر گروه و جمعى رفاقت و همنشينى كنند، رنگ نمى گيرند. شايد هم از تعبير«ساده لوح» برآشوبند و برنجند، ولى رنجش آنان واقعيت را تغيير نمى دهد.
چه بسيار كسانى كه به قصد نجاتِ غريق رفته اند، اما خودشان طعمه امواج شده اند. چه بسيار كسانى كه به قصد اصلاح يك معتاد، جلو رفته اند، ولى خودشان هم دچار اعتياد شده اند.
وسوسه هاى ابليس، بسيار رنگارنگ و جذاب است.
بعضى هم دوست دارند هر چيز را «تجربه» كنند و گاهى همين تجربه ها آنان را از هستى ساقط مى كند و گرفتار ندامت جبران ناپذير مى شوند. مگر مى شود «زهر» را خورد، به انگيزه اين كه «ببينيم چه مى شود»؟
نگاه به اطراف و دوروبرى ها سازنده و مفيد است، ارزيابى دوستان هم لازم.
يك دم به خود آ و ببين چه كسى؟
به كه بسته دل و به كه همنفسى؟
حال كه از «دوستى» گفتيم و از دوستان، چند نكته سودمند هم از سالكان و رهپويان و راهنمايان بشنويم و بخوانيم:
ـ از هر چيز تازه اش را انتخاب كن و از دوست، قديمى اش را.
ـ از نشانه هاى بزرگوارى انسان، حفظ دوستان قديمى است.
ـ دوست خود را زياد عتاب و سرزنش نكنيد، كه «كينه» مى آورد.
ـ دوست واقعى كسى است كه عيب دوست خود را در نهان و به خود او بگويد، نه آشكارا و نزد ديگران.
ـ خداوند، تداوم دوستى ها را دوست دارد، پس بر دوستى هاى خود استمرار بخشيد.
ـ محبت و دوستى خود را بى جا و بى مورد مصرف نكنيد، كه اين گونه دوستى ها در معرض گسستن است.
ـ حق دوستان خود را به بهانه دوستى و رفاقت، ضايع نكنيد.
ـ افراد را بيازماييد، آن گاه از آنان دوست برگزينيد.
ـ حسن خلق، موجب افزايش دوستان مى شود و بداخلاقى انسان را تنها مى سازد.
ـ با فرومايگان دوست نشويد، چون بر خوشيها و نعمت هاى شما حسد مى ورزند و در گرفتارى ها زبان به ملامت مى گشايند.
ـ همنشينى و دوستى با احمق، عذاب روح است.
ـ از دوستى با كسى كه فكرش خوب، ولى عملش بد است بپرهيز، چرا كه انسان را با همنشين مى شناسند.
ـ كسى كه به فرومايگان و شروران و بدان نزديك شود، مورد اتّهام قرار مى گيرد.
همه اين نكته هاى نغز و رهنمودهاى كاربردى، از سخنان امام سالكان، حضرت على عليه السلام است.
بارى...ناگفته نماند كه همه اين دوستى ها و رفاقت ها وقتى ارزشمند است و قابل تحسين و تقديس، كه مبناى صحيح و عقلايى و دينى داشته باشد و آلوده به گناه و بيرون از دايره آيين وحى و رضاى خدا نباشد و تا هست، چنين باد!


با اين ريشه بيگانه نباشيم
اگر كسى ما را«وابسته» و «طُفيلى» معرفى كند بدمان مى آيد. درست هم هست، چون استقلال و شخصيت و هويت، ارزشى دوست داشتنى است و نشان مى دهد كه ريشه ما به جايى وصل است و همان «جا»، هويت ما راشكل مى دهد و به ما اعتبار مى بخشد.
اما يادمان نرود كه زمانه ما «عصر طوفان ها» ست و جريان هاى قوى و پيدا و پنهان كه گاهى يك نسل، يك تاريخ، يك جامعه و يك فرهنگ را در هم مى پيچد و با خود مى برد، از شرق گرفته تا غرب، از جريان هاى سياسى گرفته تاگرايش هاى فلسفى، فكرى، توفان هايى در «جغرافياى انديشه ها» و در دشت باورها و اذهان مى وزد و بسيارى از قرار و مدارها را در هم مى ريزد.
«موج هاى سهمگين مى خيزد از دريا
بادهاى سخت و سنگين مى وزد در راه
«كوه» اگر باشى،توانى ماند،
روى در روى هزاران موج
سينه اندر سينه هر باد، هر طوفان
«كاه» اگر باشى چه؟مى دانى؟
خرمنى را در مسير بادها بنگر،
آنچه مانَد، «گندم» است و آنچه بادش مى ربايد، «كاه»!17
اين «گندم»، همان هويت وفكر و باور و شخصيت فرهنگى و«خودى» است كه در چنين توفان ها، مى ماند و سود مى بخشد و نگه مى دارد. و «كاه»، بى هويّت ها و بى شخصيت هايى اند كه نه باورهاى روشن و ريشه دار دارند، نه با ريشه هاى فرهنگى خويش آشنايند، نه برخوردار از اعتماد به نفس و احساس شخصيت و عظمت در رابطه با سنن و آداب خويشند، نتيجه اش هم ملعبه پنجه بادها گشتن و به اين سو و آن سو در نوسان و چرخش بودن است.
چگونه مى توان به اين ريشه ها رسيد؟
و چگونه مى توان اين ريشه هارا تقويت كرد؟
واقعيت اين است كه هر قوم و جامعه اى، به انديشه ها و معارف مكتبى خويش مى نازند، همچنين به شخصيّت هاى علمى و ادبى و هنرى، يابه تمدّن باستانى و پيشينه كشور و ميهن شان، يا به فرهنگ و آثار و كتب و كتابخانه ها و ميراث هاى علمى نسل هاى گذشته كه به دست آنان رسيده و مايه سربلندى و اعتبارشان گشته است.
اينهاست ريشه هاى هر ملّت، كه هر چه عميق تر، كهن تر و قوى تر و بى آفت تر باشد، دير پايى و صلابت آن ملّت و نستوهى و استوارى آن قوم، تضمين شده تر است.
بعضى ها با مفاخر و مآثر و پيشينه فرهنگ غنى خويش آشنا و مرتبط اند، در نتيجه نسبت به آن، پاى بند و وفادار و حسّاس.
بعضى هم يا از آن «بى خبر» ند، يا به آن «غيرمعتقد»ند، يا برترى و اصالت آن را نسبت به آثار و فرهنگ و شخصيت ها و انديشه هاى «بيگانه» نشناخته اند.
اينان، روشن است كه خيلى زود، رنگ مى بازند و رنگ فرهنگ بيگانه را به خود مى گيرند و بازيچه مى شوند، آنان هم طبيعى است كه غيرتمندانه و آگاهانه بر سر آنچه كه دارند پافشارى كنند و بايستند و به آن افتخار كنندو «آنچه خود داشت، زبيگانه تمنا» نكنند!
دانشجو با ورود جدّى تر به عرصه دانش و فرهنگ و انديشه، بر سر اين چند راهى ها قرار مى گيردو گاهى نسنجيده انتخابى مى كند كه «آينده» او را براى هميشه تاريك مى سازد.
بازنگرى عميق به «فرهنگ خودى»، سبب مصونيت و مقاومت در برابر اين هجوم ها و توفان هاست.
چه كسانى «مجذوب»، يا «مرعوب» يا «منكوب» يك فرهنگ مهاجم مى شوند؟
آنان كه ضعيف باشند. اين ضعف، به احساس بى ريشگى و احساس حقارت بر مى گردد. در مقابل، آن كوه بلند مغرور و باصلابت كه ايستادگى اش ضرب المثل مى شود، كسى است كه «احساس ريشه» مى كند و «اعتماد به نفس» دارد و فرهنگ خود و مكتب الهى و مترقى خويش را ارزشمند، پايا، پوياو پاسخگو مى شناسد.
مكتبى كه ريشه در وحى و رسالت دارد، چنين است و اين توانايى و سرشارى را دارد. اگر ما به ريشه هاى اين گنجينه دست نيافته باشيم و ارزش «آنچه داريم» را نشناخته باشيم. اين مشكل ماست، نه مكتب و مذهب.
اگر فهرستى از نام چهره هاى عظيم و نورانى بزرگان مكتب و مفاخر ملّى فراهم آيد، چندين جلد كتاب مى شود.
اگر آثار تأليفى انديشمندان برجسته مسلمان را در طول قرن هاى گذشته يكجا گردآورى كنند، كتابخانه اى بس عظيم خواهد شد. اين «اگر» تحقق يافته است. كافى است به كتابخانه هاى بزرگ سرى بزنيد. از ديدن اين همه آثار، كه هر كدام مايه فخر و مباهات است، احساس قشنگ و اعتماد بخشى به انسان دست مى دهد.
بسيارى از نوابغ و فرزانگان علمى وادبى ما،در غرب و درميان غير مسلمانان ولى اهل مطالعه، آشناتر و معروف ترند. دريغ از ما كه گاهى كمتر از آنان، مى شناسيمشان و با آثار و انديشه هاى آن چهره هاى پر جاذبه، بيگانه ايم.
كسانى چون حافظ و مولانا، حكيم عمر خيام و بوعلى سينا، خواجه نصير و زكريّاى رازى، ابوريحان بيرونى و جابر بن حيّان، ملاّ صدرا وفارابى، ميرداماد و شيخ بهايى، سيد جمال الدين، امام خمينى قدس سره، علامه طباطبايى، پرفسور حسابى و استاد جعفرى و... در جهان غرب، شناخته شده اند و درباره آنها صدها كتاب تأليف شده است.
همه اينها يعنى چه؟... يعنى ريشه هاى فرهنگى استوار و غنى و افتخاراتى بى نظير و ستودنى.
وقتى يك جوان مسلمان دانشجو، آن قدر افتخارات مكتبى و سرمايه هاى علمى داردكه مى تواند در سطح جهان، به مسلمانى و به ايرانى بودن خويش مباهات كند، چرا اين همه «بيگانگى از خويش»؟ جوان امروزى در جهان اسلام، نهال بى ريشه اى نيست كه در مقابل توفان هاى فكرى و جريان هاى فرهنگى وارداتى، خود را ببازد، بلرزد، خم شود، كنده شود و بر باد برود! مگر اينكه اين ريشه ها را نشناسد، يا آنها را قطع كرده باشد.
بگذار روشن تر بگويم: تناورترين درخت كهنسال «باغ معارف بشرى» در سرزمين ما، در كوهپايه هاى مكتب و فرهنگ دينى ما، از دامن نوابغ شرقى و تفكّر اسلامى روييده و سر برآورده است.
ما، اكنون در سايه سار آن آرميده ايم و از ميوه ها و ثمراتش كه بسى شيرين است، بهره مى گيريم.
چرا از خود درخت و ريشه هايش غافل باشيم؟
آيا اگر كسى قداست «كعبه» و حرمت «مدينه» و الهام بخشى «كربلا» را بشناسد، آيا دلباخته «پاريس و لندن» و مفتون «مسكو» و «واشنگتن» و مجذوب «ژاپن» و «سوئد» مى شود؟ منظور، معمارى و ساختمان و صنعت و تكنولوژى نيست، محتواى فرهنگى و غناى انديشه است.
از خاك پربركتِ «ايمان»، شجره طيبّه اى مى رويد كه ريشه در خاك دارد و شاخه در آسمان، و سايه و ميوه اش نيز گسترده است و سالم و شيرين.
با اين ريشه و شاخه و ثمر، بيگانه نباشيم!...


خانه تكانى دل
سال تقويمى مى گذرد،
اما سال تحصيلى ادامه دارد.
حتى اگر در روزهاى آغازين بهار، درس ها و كلاس ها تعطيل باشد، هرگز «انديشه» و «معرفت» و «دانش» تعطيل نيست.
اين، روشى براى «مبارك» ساختن سال نوست، يعنى بركت آفرينى در عمر و زمان و فرصت هاى زندگى.
حال، تا اينجاى كار را پيش آمده ايم.
شايد اگر دقت و برنامه ريزى بهترى داشتيم، مى توانستيم زمان را امتداد بخشيم و فرصت هاى درسى و آموزشى را بيشتر و بهتر برويانيم و بشكوفانيم.
كارمندى تعطيل بردار است، اما دانش پژوهى هرگز.
«مياساى زآموختن يك زمان...»
آغاز سال نو را به خيلى ها «تبريك» مى گوييم، خيلى ها هم به ما تبريك مى گويند. مفهوم اين «تبريك» چيست؟ يعنى خير و بركت يافتن سال و ماه و عمر و زندگى و نيرو و تلاش.
خيلى ها پول دارند، اما پولهايشان بى بركت است.
خيلى ها اولاد دارند، اما خيرى از فرزندانشان نمى بينند.
خيلى ها درس مى خوانند، اما تحصيلاتشان به كار خودشان و جامعه نمى آيد.
خيلى ها تلاش مى كنند، اما همان جاى نخستين اند.
خيلى ها زحمت مى كشند، اما همچنان دستشان از «بهره زحمات» خالى است و كوشش هاى مستمر آنان بيهوده و بى ثمر مى شود. اينها همان «بى بركتى» در زندگى و دانش و دارايى است.
چه كنيم كه سال جديد برايمان «بركت» داشته باشد و تبريك گفتن ها و شنيدن ها مفهوم و مصداق پيدا كند؟
آينده، در گرو گذشته ما و تلاش كنونى ماست.
آنچه خجستگى روزها و سال هاى آتيه را براى ما رقم مى زند، تصميم هاى جدى، اراده هاى استوار، برنامه ريزى هاى حساب شده، پيگيرى هاى دقيق، محاسبه ها و مراقبت هاى ويژه است.
ما مسؤل عمر، زمان، فرصت ها و استعدادهاى خويشيم.
هرگز مباد كه گذشته ما به اميد «آينده» و آينده ما به حسرت «گذشته» سپرى شود و عمرما بين اين گذشته پر حسرت و آينده رؤايى تقسيم شود و هيچ خورده نياورد!
اين تقسيم، هيچ جالب و زيبا نيست.
زمان، امانتى در دست ماست. هم مى توان اين عنصر پربها را سوزاند و دود كرد، هم مى توان آن را سرسبز و با طراوت ساخت. تعيين كننده اين دو وضع هم نحوه عمل ماست.
بايد از هر دقيقه قرنى ساخت
قرن را در دقيقه گنجانيد
يا كه با شيوه مهار زمان
جبر را هم به زير بال كشيد
هر چه هست در اين «مهار زمان» نهفته است. اگر قدرت آن را داشته باشيم، هم دقيقه هاى ما استمرار و وسعت مى يابد و سرشار مى شود، هم قرنى را مى توانيم در دقيقه اى بگنجانيم و لحظه لحظه عمر خود را غنى سازيم، آرى، غنى سازى زمان!
بارى... در سال نو، همه چيز نو مى شود. ما چرا نو نشويم؟
تقويم ها عوض مى شود، خانه ها گردگيرى مى شود، ديدارها تازه مى گردد، طراوت را در چهره طبيعت تماشا مى كنيم، دشت و دمن عطر جانبخش و رايحه بهارى را نثار و ايثار مى كند، ما كه نبايد كمتر از درخت و صحرا باشيم!
اگر ما هم عوض شديم، اگر اخلاق ما هم نوتر و بهارترى شد، پابه پاى بهار، آمده ايم.
در سال جديد، هم دفتر عمر ما ورق مى خورد، هم تقويم سال جديد را مى گشاييم. چه خوب است كه در برگ برگ اين دفتر و كتاب، با ايمان و عمل، با خوبى ها و تلاش ها، با صداقت ها و مهرورزى هاى صادقانه، خطوطى از «هنر انسان زيستن» بنگاريم و نقشى از «رشد» ترسيم كنيم.
«عيد» در بيرون از وجود ما حضور دارد،
در وجود خود هم عيدى پديد آوريم و به «خانه تكانى دل» بپردازيم.
چه زيباست كه در كنار «تحويل سال»، شاهد«تحول حال» هم باشيم، چه نيكوست كه «امروز» ما بهتر از ديروز و «فردا»ى ما بهتر و روشن تر از امروز و «فرجام» كار ما بهتر از «آغاز» آن و «آخرت» ما بهتر و آبادتر از «دنيا»ى ما باشد.
و... اين، شدنى است، تنها «خواستن» مى خواهد. ما در كجاى زمان ايستاده ايم؟ از چه قلّه و فرازى به حيات مى نگريم؟ چه افقى پيش چشم ماست؟
يك حرفِ كاملاً جدّى:
عده اى سال گذشته، در همين ايّام، بودند و امروز نيستند، يعنى از نعمت «وجود» بهره مند بودند و امروز محروم اند. اين، يعنى فرصت ها را پايانى است و مهلت ها را بايد مغتنم شمرد و «پاس فرصت ها» را نبايد خراب كرد.
بگذشت زمان، دست به كارى نزدى
برگردن لحظه ها مهارى نزدى
صد توپ زدى، تمام را كردى «اوت»
صد «پاس» گرفته، آبشارى نزدى!
و اگر در طليعه سال نو و سپرى شدن سال گذشته اين حرف را نزنيم و به اين حقيقت كه در آينه «تحويل سال» ديده مى شود ننگريم، پس كى و كجا و چگونه؟
و... بالاخره، يك حرف جدّى ديگر:
اينكه عمر مى گذرد و سال، نو مى شود، چنان نيست كه بر سن و عمر ما افزوده شود، بلكه از آن كاسته مى شود. مثل سيگار كه هر چه بكشند كوتاهتر مى شود، ما هم هر چه بيشتر عمر مى كنيم، از عمرمان كاسته مى شود و به «خط پايان» نزديك تر مى شويم.
البته نبايد با جوانان اينگونه حرف زد، ولى چه مى توان كرد؟ فرصت ها به شتاب ابرهاى آسمان مى گذرد. بايد ديد چه كاشته ايم و چه برداشت خواهيم كرد؟!
پروين اعتصامى، مى گويد:
گوهر وقت بدين خيرگى از دست مده
آخر، اين درّ گرانمايه بهايى دارد
دوران تحصيل، بهار عمرماست.
تعطيلات را هم چون ايام تحصيل، پربار و سرشار سازيم. اين است بركت عمر!


رفاقت با كتاب، انس با مطالعه
يكى از كمبود«كتاب» مى نالد، ديگرى از كمبود «مطالعه».
گاهى كتاب و كتابخانه موجود و دم دست است، اما اشتياق مطالعه و انگيزه كتابخوانى نيست.
گاهى هم شوق خواندن هست، اما يا نمى دانيم« چه بخوانيم؟»، يا آن چه را مى خواهيم، نمى يابيم، يا كتاب گران است و دسترسى به آن، مشكل.
به هرحال، «مطالعه» خوراك روح و فكر انسان است و «كتاب»، سفره اى است كه غذاهاى گوناگون را در اختيار خوانندگان مى گذارد.اگر اشتهاى ما كور شده باشد، كتابها چه تقصيرى دارند؟ پس نبايد ضعف ها را هميشه به گردن ديگران و مسؤولان فرهنگى انداخت.
گاهى بى رغبتى به مطالعه، مى تواند عامل بسيارى از نارساييهاى فكرى و ضعف بينش و سطحى نگرى در مسايل مربوط به انديشه و جامعه باشد.
«نويسندگان»، به صورت توليدكنندگان فراورده هاى فكرى، يا به عنوان عوامل تهيّه و توزيع و عرضه، سهم و نقش دارند، نقشى كه گاهى بنيادين و سرنوشت ساز است.
دانشجو، بايد «جوياى دانش» باشد، هميشه، همه جا و در هر شرايط.بايد با كتاب، دوست شد، انس گرفت، در سفر و حضر آن را همراه داشت و خستگى هاى روحى و عدم نشاط را با آن درمان كرد و مطالعه را گامى براى جلوگيرى از هدر رفتن فرصت ها دانست .خوشبختانه «كتاب و مطالعه»، با همه گسترش و تنوّعى كه در رسانه ها و امكانات ارتباطى و اطلاع رسانى و فيلم و فرستنده و رايانه و ماهواره و... پديد آمده، جايگاه خود را دارد و «كتابخوانى» بخش عمده اى از اوقات بسيارى را به خود اختصاص مى دهد.
به كتاب، بايد به ديد يك «داروى روح و فكر» نگريست.
كتابخانه، كمتر از داروخانه نيست. تأثير مطالعه بر فكر و اخلاق و ديدگاهها و زندگى انسان نيز، ناچيزتر از قرص و كپسول و گياهان دارويى و مراقبت هاى بهداشتى نيست.كمبود مطالعه، در هر شخص و جامعه اى كه باشد، يك عارضه نامطلوب است كه بايد با آن مقابله كرد و به درمانش پرداخت و افراد بى خيال را به «عارضه» بودن آن توجه داد.
اين توجه و اين نياز، در حيات دانشجويى، هم ضرورى تر و هم مشهودتر است.
وقتى كتاب، درمان روح است و مطالعه هم غذاى فكر و جان، در گزينش اين دارو و نسخه گرفتن از پزشكان انديشه(نويسندگان و صاحبان فكر و قلم) بايد دقيق بود، زيرا عوارض مطالعات نادرست و كتابخوانى غلط، يا خواندن كتاب هاى مضر و بيهوده و فرصت كش، بيش از غذاى مسموم است و بيشتر لغزشها، معلول كم اطلاعى يا خواندن آثار سست و ضعيف يا انحرافى است، يا پذيرش القاءات و انديشه هاى بى بنياد و مغالطه آميز برخى از اهل قلم.
پس چندان ناروا نيست اگر از طريق مطالعه، به نوعى«كتاب درمانى» روى آوريم و بيمارى هايى همچون يأس و نوميدى، افسردگى، جهل، شك، بيخبرى، ضعف بينش، كاستى هاى اخلاقى، گمراهى هاى سياسى و انحرافات اعتقادى را با مطالعه آثار متقن و سودمند و جذاب، درمان كنيم و ناتوانى خويش را در عرصه انديشه، با خواندن آثار غنى جبران كنيم و توانا شويم.
از هر كس هم عذر «اهل مطالعه نيستم» پذيرفته باشد، از دانشجو پذيرفته نيست، چرا كه تار و پود حيات دانشجويى، با علم و كتاب و استاد و بحث و مطالعه و پرسش و كاوش آميخته است و خواندن، جزو خميرمايه زندگى جوانان ما در اين مقطع از تحصيلات و زندگى و عمر است.
از ديگرسو، براى انبوه كتاب هاى بى شمار و جديد و خواندنى هم بايد فكرى كرد و چاره اى انديشيد، چون قطعاً به خواندن همه خواندنى ها نمى رسيم. چه راهى مى ماند؟ جز انتخاب و بهْ گزينى و اولويت بندى؟! اين نوعى به بهره ورى رساندن ساعات عمر و «مديريت زمان» است. بدون اين گزينش و مديريت، ظرفيت ذهنى ما از آنچه كه ضرورى و مفيد و اولويت دار نيست پر مى شود و جا و زمينه و فرصت براى «اولويت هاى مطالعاتى» باقى نمى ماند.
از همين جا، لزوم بهره گيرى از متد و روش آشكار مى شود، چون مطالعه روشمند، بازدهى بيشترى دارد و كتابخوانى بدون اصول و ضوابط و روش درست، ضايعات فكرى و وقتى پيش مى آورد و... چه بسيار انسان ها كه از بيهودگى آنچه در گذشته خوانده اند، يا نادرست بودن روش كار كتابخوانى، گله مندند و متأسف. ولى، حسرت مشكلى را حل نمى كند.
به جاى آنكه كتاب، شمار را غافلگير كند و وقت شما را در سلطه خويش بگيرد، «قدرت انتخاب» را از دست ندهيد، مطالعه «فعال» داشته باشيد نه «انفعالى»، گزينشى عمل كنيد نه از دم و كيلويى!
وقتى در هر كارى، داشتن روش، مسير، برنامه و طرح، كارساز و مفيد است،چرا در مطالعه نباشد؟ سير مطالعاتى و طرح مطالعاتى و راهنماى كتابخوانى و مشاوره درباره اينكه چه بايد خواند و چگونه و چه مقدار و درباره كدام موضوع و... نشانه ارزش شناسى درباره عمر و جوانى و نعمت فرصت و فراغت است.
روشمندى، در هر كارى از جمله مطالعه، ما را به بيشترين دستاورد با كمترين تلاش و هزينه و وقت مى رساند، يعنى نوعى پيموندن راه «ميان بر» است. حتماً در اين زمينه، كتاب هاى مستقلى را كه نگاشته شده و حاصل دانش و تجربه پيش كسوتان است،بخوانيد.
در مطالعه، «كميّت» و مقدار، نبايد برتر از «كيفيت» تلقى شود. زياد خواندن مهم نيست، خوب و عميق خواندن و خوب فهميدن و نيكو به كار بستن مهم است.
به هر حال، «كمبود وقت» را كه خيلى ها از آن مى نالند،مى توان با نظم در كتابخوانى و تنظيم وقت مطالعه و جلوگيرى از هدر رفتن لحظات و فرصت ها حل كرد.
اگر كسى ارزش سرمايه عمر را بداند و غافل نشود كه اين مجال ها و ميدان ها، شايد ديگر هرگز به دست نيايد، اينگونه در خرج كردن سرمايه زمان و عمر، ولخرجى و ريخت و پاش نمى كند و حسابگرانه مى كوشد تا اين سرمايه را به سودرسانى برساند و از دست و دل بازى پرهيز مى كند.
اما چند نكته قابل توجه:
آنچه را مى خوانيد، با ديگران به بحث بگذاريد،
از مطالعاتتان حتماً يادداشت برداريد،
مطالعه موضوعى را بر «پراكنده خوانى» ترجيح دهيد،
موارد مبهم و نيازمند به سؤال را هنگام مطالعه، يادداشت كنيد،
هنگام خواندن، تمركز فكرى خود را حفظ كنيد و كنترلى بر ذهن خويش داشته باشيد،
كتاب هاى خوب و ضرورى را كه بايد حتماً خواند، از اساتيد هر فن و كارشناسان هر موضوع بپرسيد و اگر خيلى خوب و مفيد است، به يك بار خواندن آن اكتفا نكنيد،
درباره آنچه مى خوانيد، عميقاً بينديشيد و در ذهن خود آنها را حلاجى و بررسى كنيد،
مطالعات خويش را براى ديگران بازگو كنيد، تا هم در ذهن خودتان بيشتر رسوخ كند و از يادتان نرود، هم به ديگران نيز از محصول مطالعات خود،بهره برسانيد،
با كتاب، دوست باشيد و اوقات فراغت خود را با كتابخوانى پرنشاط و سرشار كنيد،
با خريد كتاب هاى خوب،نياز روح و فكر خودتان را (مثل نياز شكم) برطرف سازيد،
كتاب هاى خوب و اثر گذار يا پر مطلب و غنى را به دوستانتان هم معرفى كنيد،
از «محتكران كتاب» نباشيد و كتاب را به ديگران هم امانت بدهيد، تا خانه و اتاق شما يك «كتابخانه امانى» گردد،
اگر پول خريد كتاب نداريد، از كتابخانه يا از دوستان و آشنايان، امانت بگيريد و پس از خواندن و يادداشت بردارى، به همان صورت اوليه (سالم و تميز) به صاحبش برگردانيد.
بارى... رفاقت با كتاب،انس با مطالعه!


شريك زندگى
كاميابى در آموختن دانش، «فراغت دل» و «آسودگى خاطر» مى خواهد.
وقتى ذهن پريشان باشد و دل ناآرام و بى قرار، نه مى توان درسى خواند، و نه خوانده ها در ياد مى ماند.
از اين رو، گاهى در برخى افراد، «ازدواج» و «انتخاب همسر»، به آرامش خاطر مى انجامد و از تشتّت انديشه و آشفتگى روح مى كاهد و زمينه براى پرداختن جدى تر به كسب دانش و پيمودن راه زندگى فراهم مى سازد.
البته برخى هم، پريشان فكرتر مى شوند و دچار دردسرها و مشكلات!... كه بماند.
پس بايد به اين مقوله، نگاهى جدى و خردمندانه داشت و انتخابى آگاهانه كرد، تا از مشكلات بكاهد، نه آن كه مشكلى بر مشكلات بيفزايد!
ازدواج، يك «برنامه» است كه نياز به فكر، تدبير، آينده نگرى، واقع بينى و هدفدارى دارد. آنان كه بى هدف و نقشه ازدواج مى كنند، يا «غافلگير» مى شوند، بار ندامت خواهند كشيد.
* * *
ازدواج، گزينش «شريك زندگى» براى يك عمر زيستن است. همچنان كه بعضى، دوست يا خانه يا شغل يا رشته تحصيلى را به صورت اتفاقى و تصادفى برمى گزينند و بعداً دچار عواقب سوء آن مى شوند، برخى هم بدون شناختِ قبلى، بدون بررسى عواقب و نتايج، بدون ملاحظه مسائل جنبى و حاشيه اى دست به ازدواج مى زنند و چه اشتباهى بزرگتر از اين!
انتخاب شريك زندگى، معيار و ملاك مى خواهد، معيارى بس حساس تر و دقيق تر از آنچه مثلاً در خريدن يك عينك و كيف، يا ماشين و موبايل، يا كفش و پيراهن لازم است.
معيار شما براى «همسر مطلوب» چيست؟
گاهى عشق و علاقه، «چشم بصيرت» را از ديدنِ واضح ترين چيزها و آشكارترين عيب ها و كاستى ها غافل مى سازد.
«جمال» اگر معيارى است، «كمال» معيار برترى است.
اگر وضع اقتصادى و ميزان درآمد يك ملاك است، سلامت اخلاقى و اعتبار خانوادگى و فرهنگ و آداب صحيح، ملاك مهم ترى است.
اگر شريك زندگى انسان، فردى خوش اخلاق، فهميده، نجيب، پاك، با صداقت، صبور، مؤّب، با فرهنگ، خدا ترس، وظيفه شناس، عاقل، شريف، متعهد و سازگار باشد، به مراتب در به وجود آوردن يك «زندگى معقول» و «خانواده پايدار» نقش بيشترى دارد، تا آن كه فقط زيبايى و ثروت و شهرت و خانه و خودرو معيار گزينش باشد.
* * *
شناخت خصلت هاى شايسته و بايسته در شريك زندگى، به يك نگاه و وعده و لبخند و تلفن و... به دست نمى آيد. تجربه و آگاهى و شناخت و مشورت و بررسى شرايط و اخلاق خانوادگى و نجابت دودمان و اصل و تبار فاميل لازم دارد.
گاهى ممكن است «جلوه ظاهرى»، انسان را از «چهره باطنى» افراد، غافل سازد و گاهى تعريف و تمجيدهاى ديگران، راه تعقل و تشخيص را مى بندد و آدمى را در باتلاقِ «جمال بى كمال» مى افكند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: «زيبا رويانى كه فاقد دين و كمالند (خضراء دِمَن) به گل زيبايى مى مانند كه در مزبله و خاكروبه روييده اند، از آنان پرهيز كنيد.»
اين يك معيار مهم از زبان پيام آور كمال و پاكى و امانت است و چه سخن سودمند و كاربردى و مهمى!
دادگاه هاى خانواده و محكمه هاى طلاق، گواه ناپايدارى ازدواج هايى است كه جنبه تجارى دارد، يا عشق هاى اتوبوسى و شناخت هاى تلفنى و آشنايى هايى كه از رهگذر پارتى ها و جشن ها و... به دست مى آيد، كه عميق و واقعى نيست، بلكه سطحى و هوس آلود و ناقص است.
به اين سؤل اساسى بسيار بايد انديشيد و جواب آن را دقيق و روشن و صحيح به دست آورد:
همسر ايده آل كيست؟
خصوصيات يك زن يا شوهر خوب كدام است؟
با كدام معيار، بايد سراغ انتخاب «شريك زندگى» رفت، يا به درخواست و پيشنهاد يك ازدواج، «آرى» گفت؟ آرى گفتنى كه بار سنگين يك عمر را بر دوش انسان مى گذارد!
* * *
«اگر كسى سراغ شما آمد كه اخلاق و ديانت او را مى پسنديد، با او ازدواج كنيد، وگرنه دچار فتنه در روى زمين و فساد بزرگ مى شويد.»
اين، مضمون كلام حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم است.
درستى اين سخن را هم تجربه و مشاهداتِ روزمرّه در جامعه، نشان مى دهد. وقتى معيارهاى غلط و هوس هاى زودگذر و شناخت هاى ناقص يا انگيزه هاى مادى و سود جويانه، در اين مسأله مهم نقش اصلى را ايفا كند، كار به همان جا مى كشد كه شاهديم و افزايش آمار طلاق، گواه آن است.
زيبايى و جمال، يك نقطه قوت و مثبت است و مى تواند يك ملاك به شمار آيد، اما در صورتى كه با پاكدامنى، نجابت و تقوا در تعارض قرار نگيرد.
با غفلت از اصالت خانوادگى و تربيت و اخلاق پدر و مادر و عفافِ خود دختر، هيچ تضمينى براى پيدايش بنيان استوار يك خانواده و كانون صلح و صفا و آبرومندى نيست.
سنت هاى دينى و ملى را نبايد ناديده گرفت.
به صلاح ديد و مصلحت شناسى والدين و افراد دلسوز هم نبايد بى اعتنايى كرد.
فرهنگ خودى ما، به اصول خوبى آميخته وبر پايه هاى متينى استوار است، به شرط آن كه آن را در مقابل فرهنگ بيگانه و وارداتى قرار ندهيم و به «آنچه خود داريم» به ديده حقارت نگاه نكنيم و كنار نگذاريم!
سستى بنيان خانواده ها را بيش تر در ميان كسانى مى توان يافت كه به اصول مكتبى و ارزش هاى فرهنگ خودى بى اعتنا يا از آن ها بى خبر و بيگانه يا گريزان باشند.
* * *
بارى... ازدواج، تنها در آمدن از «تنهايى» نيست،
بلكه رسيدن به «همدلى» و «همراهى» و «همروحى» است.
چه كسى گفته كه بايد محبّت را حراج كرد و به قيمت مفت يا ارزان، آن را نثار اين و آن كرد و خانه دل را به ملكيّت يا اجاره كسى داد كه «حريم دل» را پاس نمى دارد و دلدار مناسبى نيست؟
خانه را اگر خالى نگه داريم، بهتر از آن است كه آن را به يك ناشناس، دزد، كج دست، آدم عوضى و نا لايق اجاره دهيم.
ازدواج، سپردن«خانه دل» به يك «شريك مادام العمر» است.
در انتخاب اين شريك، بيشتر دقت كنيم.


نمى دانم؛ خلاص!
پايه قرار دادنِ «دانسته ها» براى كشف و ره بردن به «ندانسته ها»، روز به روز بر رشد علمى انسان مى افزايد.
آنچه به عنوان يك «مانع»، اين راه را مى بندد، «غرور» نسبت به دانسته ها و «كبر» نسبت به پرسيدن و آگاه شدن است.
«احساس بى نيازى»، نه تنها در قلمرو ثروت، بلكه در گستره دانش هم فسادآور است و شخص را به «طغيان» و «حرمان» مى كشد.
اين كه گفته اند: علوم بشرى با اين همه رشد و شكوفايى، تنها توانسته خراشى كوچك بر ديواره عظيم مجهولات بيندازد، سخن درستى است و قبول آن، «غرور شكن» است.
و اين كه گفته اند: نهايت علم و دانايى انسان آن است كه به اين نتيجه برسد كه چيزى نمى داند، اين نيز گامى در «كبرزدايى» از دل است.
گفتنِ «نمى دانم»، از سپرهاى حفاظتى انسان در برابر كبر و غرور علمى است. آنان كه فاقد اين سپر و جوشنِ ضدّ غرورند، زود آسيب مى بينند و براى حفظ وجهه موهوم و پرستيژ خيالى، به حرف هاى بى مدرك و سخنان خام و نپخته روى مى آورند، حتى از بافتن دروغ هاى بزرگ نيز پروا نمى كنند.
اين سخن نغز از «ابن مسعود»، صحابى بزرگوار رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلمنقل شده است كه: «ديوانه كسى است كه درباره هر چه از او بپرسند، نظر و فتوا دهد. «نمى دانم» سپرِ انسانِ داناست».18
اگر پيرو مكتب امام صادق«ع» هم باشيم، اين كلام از آن حضرت است:«اِذا سُئل الرَّجُلُ مِنكم عمّا لا يَعْلَمُ، فَلْيَقُلْ: لا اَدْرى؛19 اگر از يكى از شما چيزى پرسيدند كه نمى داند، بگويد: نمى دانم».
اين آموزه و عمل به اين توصيه، «شجاعت» مى خواهد. هر كس طاقت و تابِ تحمّلِ بار سنگين «نمى دانم» را ندارد.
اين نكته از علاّمه طباطبايى كه از چهره هاى پرفروغِ دانش فلسفه وعرفان و تفسير است، شنيدنى است.
يكى از شاگردان وى در خاطراتش از استاد، مى گويد:
«در طول سى سال كه افتخار درك محضر ايشان را داشتم، هرگز كلمه «من» از ايشان نشنيدم. در عوض، عبارتِ «نمى دانم» را بارها در پاسخ سؤلات، از ايشان شنيده ام، همان عبارتى كه افراد كم مايه، از گفتن آن عار دارند، ولى اين درياى پرتلاطم علم و حكمت، از فرط تواضع و فروتنى به آسانى مى گفت. جالب اين جاست كه به دنبال آن، پاسخ سؤل را به صورتِ احتمال و با عبارتِ «به نظر مى رسد» بيان مى كرد.»20
اين گونه مردان خود ساخته، الگوى سلوك علمى اند، آنان كه «علم»، مغرورشان نمى سازد و تواضع علمى زينت بخش حيات علمى آنان است.
كسى كه فكر كند همه چيز را مى داند و قادر به تحليل همه چيز است و در همه زمينه ها آگاهى دارد و در هر موضوعى اظهار نظر مى كند و روى نظرها و ديدگاه هايش نيز جزميّت نشان مى دهد و هيچ گونه انعطاف پذير نيست، علاوه بر آن كه بى ظرفيتى خويش را مى شناساند، از رشد و ارتقاء به درجات بالاتر هم محروم مى ماند.
علم زدگان مغرور، همه هستى را با متراژ دانسته هاى خويش محاسبه مى كنند. تنها چيزى را مى پذيرند كه در محدوده تنگ و در فضاى علمى ذهنشان بگنجد. ناچار، بسيارى از حقايق عالم را تنها به اين سبب كه در محاسبات علمى آنان نمى گنجد، ردّ مى كنند.
غرور علمى، گاهى فرد را به رد و انكار روشن ترين حقايق و بديهى ترين واقعيات مى كشاند. عناد و لجاجت در بحث و زير بار «حق» نرفتن در مناظرات و گفت وگوها، ريشه در همين غرور دارد. از اين رو، به توجيه يك خطا و اشتباه مى پردازند، چون كه شهامت پذيرش حق و اعتراف به ضعف آگاهى ندارند.
سال هاى نخست ورود به محيط هاى دانش(چه در مقطع ابتدايى، چه دانشگاه) همراه با اين «غرور» است. اگر هر چه دانش بيش تر شد، تواضع هم افزوده گشت و به موازات ارتقاء سطح علمى، براى دانشجو روشن گشت كه چيزى نمى داند و دانسته هايش بسيار بسيار ناچيز است، اين را مى توان شاهدى بر «مسير درست» در علم آموزى دانست.
بارى، گفتنِ «نمى دانم»، هم نشانه شجاعت است، هم دليل خود ساخته بودن.
وقتى چيزى را نمى دانيم، بى جهت آسمان و ريسمان به هم نبافيم و ديگران را هم به اشتباه نيندازيم و اطلاعات غلط ندهيم و به «بافندگى» نپردازيم، كه چنين بافته هايى بسيار پوسيده است و زود از هم وا مى رود.
فروتنى، زمينه ساز رشد علمى و معنوى است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وسلم فرموده است:«تواضَعوا لِمَن تَعَلَّمُونَ مِنه، و تواضَعُوا لِمَنْ تُعَلِّمونه؛21 تواضع، هم نسبت به استادى داشته باشيد كه از او دانش مى آموزيد، هم نسبت به شاگردى كه به او علم مى آموزيد».
اين فروتنى، در پاسخ به سؤل ديگران هم خود را نشان مى دهد، آن هم با گفتنِ «نمى دانم».
چه بسيار كسانى كه از جواب هاى بى حساب و بدون تأمّل خويش، پشيمان شده اند. جواب گفتنِ بى درنگ هم، نوعى خودخواهى و غرور است...«مزن بى تأمّل به گفتار، دم».
نه انسان، داناى همه چيز است، نه بى نياز از پرسيدن. اعتراف به جهل، نوعى كمال اخلاقى است.
كسى كه از گفتنِ«لا أدرى» شرم دارد، اما بدون شرم، حرف هاى حساب نكرده و نادرست مى گويد، گرفتار نوعى احساس كاذب شخصيت و دچار غرورى است كه گاهى صاحبش را با مغز بر زمين مى كوبد.
كدام يك شرم آورتر است؟ گفتنِ «نمى دانم»، يا دروغ بافى و نظر دادن درباره مباحثى كه از حوزه علم و تخصص انسان بيرون است؟
دريغا كه گاهى شيطان، چگونه از انسان سوارى مى كشد و او را به «مردم فريبى»، يا حتى «خود فريبى» سوق مى دهد.
از حضرت على عليه السلام روايت شده است: هر گاه از كسى سؤلى شد، درباره چيزى كه نمى داند، از گفتنِ «نمى دانم» شرم نكند.22
اين گام سلوك را از ياد نبريم.
اين، عصايى است كه در مسير طولانى علم آموزى، به شدّت به آن محتاجيم و بدون آن، زمين مى خوريم.


بهار عمر، تابستان زندگى
يك سال تحصيلى، با فصول چهارگانه اش، با روزهاى تحصيل و تعطيلش، با ايام امتحان و فصل استراحت و مسافرتش، الگويى براى «چهار فصل زندگى» است.
ايام تحصيل را برخى به بازيگوشى و كارهاى جنبى و اشتغالات كم اهميت مى پردازند. در نتيجه، سنگينى بار امتحان بر دوش هاى آن ها، به ستوهشان مى آورد.
اما آنان كه هر زمان، كار همان زمان را خوب انجام داده اند، مشكل كمترى دارند.
محصول باغ «دانشجويى»، چيدن ميوه هاى موفقيت در فصل برداشت است.
دانش، بذرى است كه در مزرعه دل افشانده مى شود و با آب همّت و تلاش و نور اميد و عشق، رشد مى كند و به برگ و بار مى نشيند.
***
به مَثَل، عمر ما نيز چهار فصل دارد.
«جوانى»، بهار عمر ماست، پرطراوت و شاداب، زيبا و جذاب، با نشاط و شكوفا.
اين بهار، تابستانى هم در پى دارد، فصل گرما و رسيدن و پختگى و ثمردهى و بلوغ زندگى.
روزى هم پاييز عمر و خزان زندگى خواهد رسيد. برف پيرى هم در فصل زمستان عمرمان بر ارتفاعات سر و صورتمان خواهد نشست و چهره زمستانى ما تماشايى خواهد بود.
در بوستان عمر، ما هم «كِشت» و «برداشت» داريم. روزى «صيفى جات» زندگى مان قابل استفاده خود و بهره رسانى به ديگران خواهد بود.
حافظ مى گويد:
بر لب جوى نشين و گذر عمر ببين
كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس
روزهاى اول سال تحصيلى، به سرعت به پايان سال مى انجامد، ايام تعطيلات آغاز مى شود و باز هم به زودى، ايام ديگرى همراه با ثبت نام و كلاس جديد و درس جديد و استاد جديد و كتاب جديد.
اين روند، همچنان ادامه دارد.
البته بايد بيش از «مدرك»، به «درك» انديشيد.
اگر هدف از آموختن دانش، كمال و انسانيت و فهم باشد، پس هيچ وقت «فارغ التحصيل» نخواهيم شد، چرا كه: راه، بس طولانى و سربالاست و همتى مى خواهد بس بزرگ، تا رسيدن به «قله».
***
تابستان است و سفر و ديدار و تعطيلى و رفع خستگى.
چه كسى مى تواند از اين «فرصت»، بهره و لذّت ببرد؟ آن كه روزهاى تحصيل خود را به خوبى راه سپرده و از خط پايانِ «امتحان» گذر كرده و امتياز «قبولى» گرفته و وجدانش راحت و اعصابش آرام است. پس مى تواند اين فرصت را مغتنم شمارد. اما آن كه هنوز از «شهريور زندگى» نگذشته است، دلهره و نگرانى آن امتحان راحتش نمى گذارد.
تابستان عمر ما چگونه خواهد بود؟
دلهره مشروط شدن، نصيب چه كسى مى شود؟
تداوم نشاط بهارى در تابستانِ زندگى چگونه به دست مى آيد؟
سفرِ آخر تعطيلات، به چه كسانى خوش خواهد گذشت؟ و اساسا «راه آينده» و «آينده راه» را چگونه مى بينيم؟
دوست نداريم كه خزان زده پاييزى شويم. هميشه بهارى بودن، آرزوى ماست. اما پيش شرط آن، آشنايى با فنونِ «زراعت وجود» و به ثمر رساندن نهال عمر و به برگ و بار نشاندن درخت استعداد در باغ زندگى است.
پس آفت ها و آسيب ها را هم بايد بشناسيم.
هم علم و تحصيلات ما، آفاتى دارد، هم جوانى و شادابىِ اين فصل از عمر، هم شهرت و نام و آوازه، هم ثروت و مكنت و دارايى، هم قدرت و توانايى.
اگر «آفت شناس» نباشيم، مزرعه عمرمان را كرم هاى ساقه خوار و حشرات موذى و ملخ هاى غارتگر و شته هاى هستى سوز، از بين خواهند برد. هميشه جوان نيستيم و هميشه در بهار نيستيم.
كسى از روى پند و عبرت آموزى، به يكى از همين آفت زدگان مى گويد:
در فصل لاله ريز و گل افشان،
در رهگذار باد نشستى
آواى غم گرفته خود را
در گوش بادِ باديه خواندى
پاييز هم گذشت،
اما تو از «خزان» نگذشتى!...
* * *
بارى... تجربه درسى سال گذشته، مى تواند الگويى براى سال هاى بعد باشد. فراز و نشيب هاى مقطعى كه پشت سرگذاشتى، «آينه»اى است كه مى توان «آينده» را هم در آن به تماشا نشست.
يك نكته مهم، و آن اين كه:
كسى كه كار امروز را به فردا مى افكند، كار فردا را هم به پس فردا خواهد انداخت.
كسى كه ايام هفته را به اميد«جمعه» سپرى مى كند و جمعه را به انتظار ايام تعطيل، و ايام تعطيل امسال را ـ اگر هدر رفت ـ به اميد تعطيلى هاى آينده، او هميشه دچار حسرت است و يك عمر، گرفتار باختن!
اشكال كار كجاست كه تعطيلات نوروز و ميان ترم و جمعه ها و تابستان ها به پايان مى رسد، بى آن كه بعضى ها به كارها و برنامه هايشان برسند و هميشه عقب ماندگى دارند و در حسرت پيدا شدنِ يك فرصت عالى!؟
شايد اگر نظم و برنامه ريزى و تقيّد به انجام هر كارى در جاى خود و زمان خود و تقسيم اوقات و اهم و مهم كردن امور در كار باشد، از ميزان اين حسرت ها و عقب ماندن ها كاسته شود.
«تابستان هم گذشت!...» اين حرفِ چه كسى است، كه باتأسف و آه، بر زبان مى آورد؟ و آيا مى شود جلوى آن را گرفت؟ هنوز دير نشده است. جلوى ضرر را از هر جا كه بگيرند، نفع است.
تابستان در حال گذر است، مثل نوارى در حال عبور! تا در لحظه لحظه هاى آن چه ضبط كنيم، تا در مرحله «بازشنوايى» اين نوار، دچار حسرت و غصه نشويم!
* * *
و... بالاخره، رسيدن به قلّه، نفس گير است و دشوار،
افتادن به درّه، راحت است و بى رنج، چرا كه آن راه، «سربالايى» است و اين راه، «سرازيرى».
پيمودن قله هاى دانش و كمال و ادب و فرزانگى، همّت مى خواهد.
اين همّت در «جوان» اگر نباشد، پس در كيست؟
عرصه هاى رشد، فراوان است و ميدان براى دويدن مهيّاست.
بايد صبور بود و مقاوم، بايد «شرح صدر» داشت و ظرفيت و اراده، بايد در مقابل توفان ها و امواج ايستاد، چه امواج مصيبت ها، چه امواج و توفان حوادث و ناكامى ها و شكست ها.
اميد ما به نسل جوان و با ايمان امروز، اميد به رود پر تب و تابى است كه در بستر تاريخ معاصر در جريان است و اميد به چكه چكه آبى است كه از پنجه هاى زمانه فرو مى چكد.
چنين نيست كه همه راه ها به «نمى شود» ختم گردد و همه كوچه ها «بن بست» باشد.
مى توان هميشه «بهارى» زيست و «خزان» نداشت،
اگر «اميد» را احياگر جانمان سازيم و به خودمان «ايمان» بياوريم.
تعطيلات هم مى گذرد، مثل ايام تحصيل.
هنوز «اولين»هاى زيادى پيش رو داريم، پس خود را آماده نگاه داريم.


هنرِ گوش دادن
معبر دانش هاى ما، گونه گون است.
آن چه مى آموزيم، يا از راه «نگاه و چشم» است، يا از مسير«گوش و شنيدن»، يا اعضاى ديگر. دريافت هاى شهودى و اشراقى هم، مرحله اى و نوعى جداست.
مى پرسيم و جواب مى گيريم.
مى شنويم و مى آموزيم.
اگر «شنوايى» نداشته باشيم، آموختن براى ما هر چند ناممكن نمى شود، اما بسيار دشوار مى گردد. پس «نعمت شنوايى»، به عنوان يكى از معبرهاى فهميدن و آموختن، بسيار مهم است و توجه به آن، حالت «سپاس» پيش مى آورد و تصورِ «نبودِ» آن، كافى است كه به اهميت و ارزش «بودِ» آن پى ببريم.
به اين هشدار، توجه كنيد:
«بگو، اگر خداوند، شنوايى و ديدگان شما را بگيرد، اگر بر دل هاى شما مُهر بزند، كدام معبود ديگرى است كه آن را به شما باز پس دهد؟»23
اين كلام خدايى است كه چشم و گوش و زبان و دل و عقل داده است و ما را در برابر اين داده ها مسؤول مى شناسد.
شكرانه اين نعمت، بهره گيرى خدا پسندانه از آن است. كم نيستند كسانى كه از اين نعمت غافلند، يا راه استفاده بهينه از آن را نمى دانند. در يكى از دعاها خواسته ما از خداوند اين است كه پروردگارا، ما را از گوش ها و چشم ها و نيروهايمان بهره مند بگردان: «اللهم مَتِّعنا بِاَسماعِنا و ابصارِنا و قُوَّتِنا».24
دانش، گنجينه اى است كه با پرسيدن به عنوان يك كليد، مى توان به آن دست يافت و نقش گوش و شنوايى و سمع و استماع در اين ميان مهم است.
در برخورد با دانايان و هنگام حضور در «مجلس علم» و «محضر عالم»، گشودن اين دريچه دانش ضرورى است، يعنى كمتر حرف زدن و بيش تر شنيدن! به قول «بابا افضل كاشى»:
كم گوى و بجز مصلحت خويش مگو
وز هر چه نپرسدت كسى، پيش مگو
گوش تو دو دادند و زبان تو يكى
يعنى كه دو بشنو و يكى بيش مگو
اين از يك سو، از سوى ديگر گوش داشتن و نشنيدن و چشم داشتن و نديدن و دل داشتن و اهل فهم و بصيرت نگشتن، پرتگاهى است كه برخى دچار آن مى شوند و از بهره ورى از داشته هايشان، محروم!
به تعبير زيباى اميرمؤمنان عليه السلام:
«... لا كُلُّ ذى سَمعٍ بسميعٍ، و لا كُلُّ ناظرٍ مُبصِرٌ!؛25 نه هر كه گوش دارد، شنواست و نه هر كه مى نگرد، بينا!»
گوش دادن يك ضرورت است و «خوب گوش كردن» يك هنر، چرا كه بيش تر بهره ها را از اين رهگذر مى توان به دست آورد و اغلب خسارت ها هم به خاطر خوب گوش نكردن و بهره نبردن از شنيده ها و گوش كردن هاى غافلانه و سهل انگارانه است. «نيوشا» به كسى مى گويند كه آن چه را مى شنود، ـ چه پند باشد، چه دانش، چه تجارب تاريخى و... ـ خوب بشنود و با توجه گوش دهد و گوش هوش او باز باشد.
در يكى از توصيه هاى حضرت امير عليه السلام چنين آمده است:
«عوِّد اُذُنكَ حُسْنَ الاستِماعِ؛ گوش خود را به «خوب شنيدن» عادت بده!»
روشن است كه اگر «دل»، هنگام شنيدن و آموختن غافل باشد، گيرندگى و نيوشايى گوش اندك خواهد بود.
همين است راز فرانگرفتن درس و نفهميدن مطالب علمى و از ياد رفتن شنيده هاى كلاس درس يا سخنرانى هاى گويندگان، چرا كه گوش به سمت و سوى سخنِ گوينده است، اما دل در جاى ديگر است.
اگر دقت در شنيدن و عنايت در گوش دادن باشد، هم بهتر مى فهميم و هم فهميده ها دقيق تر و ماندگارتر در ذهن مى ماند.
«تمركز فكر»، نقشى مهم در بهره ورى از شنيدن دارد.
بايد كوشيد تا هنگام گوش دادن، خاطرى جمع و دلى آسوده و فكرى تمركز يافته داشت و از تشتت فكرى و حواس پرتى جلوگيرى كرد.
البته عشق و علاقه به موضوع و شيفتگى به گوينده نيز، سهمى عمده در تمركز و توجه و فهم دارد. استاد و گوينده هم اگر در شنونده و شاگرد، شوق و رغبت و اهتمام و «حسن استماع» ببيند، بر سرشوق مى آيد و رغبت گفتن و انگيزه براى درس دادن بيش تر خواهد داشت.
آن چه اين بهره ورى را مى افزايد، به كارگيرى شنيده ها و آموخته است. حتما تجربه كرده ايد كه اگر شنيده ها را براى ديگران «بازگو» كنيد، هم براى خودتان روشن تر مى شود، هم بهتر در يادتان مى ماند، ديگران هم از اين رهگذر به نوا مى رسند و علم، گسترش مى يابد.
از اين رو، شنيدن را بايد از حالتِ «يك بار مصرف» در آورد و با تكرار آن، بيش تر بهره مند شد.
توصيه اى از عالم بزرگ شيعه، مرحوم شهيد ثانى در اين زمينه راهگشاست. وى در كتابِ «مُنية المريد» مى نويسد:
«آن گاه كه دانشجو به خواندن درس در حضور استاد سرگرم مى گردد، نبايد دچار دل مشغولى و ملال خاطر و ضعف و چُرت زدن و گرسنگى و تشنگى و شتابزدگى و احساس درد و اضطراب و نگرانى و امثال حالاتى باشد كه با وجود آن ها، تحقيق و كاوش هاى علمى براى او دشوار گردد[بايد دانشجو در چنين حالاتى از خواندن درس خوددارى كند، چون ممكن است اين حالات باعث تنفّر وگريز او از درس و تحقيق شود...]»26
جوهر اين توصيه، همان «تمركز ذهن» هنگام آموختن هاى شنيدارى و گوش دادن به درس و بحث است.
گاهى بى توجهى به گفتار ديگرى، نوعى تكبر و خودخواهى و خود بزرگ بينى را مى رساند، آنان كه دچار نوعى غفلت و غرور علمى مى شوند، گاهى خودرا بى نياز از گوش دادن مى شمارند و بى اعتنا به سخنان مى شوند. اين، علاوه بر محروم ساختن شنونده از كلام گوينده و استاد، بى حرمتى به او و بى تعهدى نسبت به ادب اجتماعى و رفتار بزرگوارانه است. در همين زمينه هم كلام شهيد ثانى جالب است:
«اگر استاد، ضمن بيان مطلب، حكمت ها و نكات دقيقى را بازگو نمايد و يا در توضيح مسأله اى به داستان و يا شعرى تمثّل جويد و شاگرد نيز به اين حكمت ها و نكات و داستان و شعر، آشنايى قبلى داشته باشد [نبايد خودرا از اين گونه شواهد، بى نياز جلوه دهد و از استاد، روى برگرداند، بلكه ]بايد به عنوان يك فرد ناآگاه و خالى الذّهن، با تمام دقت به گفتار استاد گوش فرا دهد و چنين وانمود كند كه باعطش شديد و علاقه وافرى خواهان چنان مطالبى است...»27
گفتنى درباره شنيدن و گوش دادن بسيار است و آموزه هاى دينى در روايات معصومين، فراوان و متنوع. به اميد آن كه از نعمت شنوايى بيش ترين بهره را بگيريم و به «هنرِ گوش دادن» آراسته باشيم.
 

 

 

کتابنامه

1. سوره علق، آيه5.

2. سوره جمعه، آيه 2.

3. نهج الفصاحه، سخن 1185.

4. غررالحكم، ج 2، ص 191.

5. آداب تعليم و تعلم در اسلام، ص 324.

6. بحارلانوار، ج 2، ص 135.

7. اصول كافى، ج 1، ص 47.

8. نحل16:124(وجادلهم بالّتى هى احسن).

9. بحارالانوار، ج 70، ص 127.

10. صحيفه نور، ج 17، ص 97.

11. «مَنْ عَوَّدَ نَفْسَهُ المِراءَ صارَ دَيْدَنَهُ»؛ غررالحكم چاپ دانشگاه، ج 7، ص 364.

12. در كتاب «انسان و ايمان».

13. نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت 11.

14. گلستان سعدى، باب هشتم.

15. ميزان الحكمة، ج 9، ص 50.

16. غررالحكم، ج4، ص 202 و 205.

17. برگ و بار، ص 250.

18. محجة البيضاء، ج1، ص146.

19. همان، ص147.

20. يادنامه علامه طباطبايى نشريه، شماره 47حزب جمهورى، ص61.

21. نهج الفصاحه، كلام 1185.

22. غررالحكم، ج6، ص277.

23. سوره انعام6: آيه46.

24. بحارالانوار، ج2، ص63.

25. نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 87.

26. آداب تعليم و تعلم در اسلام، سيدمحمدباقر حجتى، ص334.

27. همان، ص348.
 



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها