خانه> کتاب >1168


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
علامت قبولي توبه
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
جلسه خواستگاري
...

همه شرايط وضو
اثر بيدار ماندن بي...
گرايش دختران آمريك...
چرا فقط بي حجابي! ...
لیست کتب اداره مشا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
دوستي با نامحرم در...
اخلاق پيامبر(2)- م...
شيوه هاي کنترل نفس...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2146

بازدید مقالات:
6792083

بازدید سوالات:
2602916



نكته هاى ناب - جلد چهارم بازديد: 1870

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


 

 

 


نكته هاى ناب - جلد چهارم

گزيده بيانات رهبر فرزانه انقلاب در جمع دانشجويان و دانشگاهيان
(سال هاى 1383 ـ 1368)
تنظيم و نظارت: ··· نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها
معاونت مطالعات راهبردى
تدوين: ··· حسن قدوسى زاده
ناشر: ··· دفتر نشر معارف
نوبت چاپ: ··· يازدهم / پاييز 1390
تيراژ: ··· 5000 جلد
قيمت: ··· 1500 تومان
شابك: ··· 6 - 002 - 531 - 964 ـ 978
«همه حقوق براى ناشر محفوظ است»
مراكز پخش:
1. مديريت پخش دفتر نشر معارف: قم، خيابان شهدا، كوچه 32، پلاك 5، تلفن و نمابر: 7744616
2. فروشگاه شماره 1: قم، خيابان شهداء، روبه روى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن 7735451
3. فروشگاه شماره 2: تهران، خيابان انقلاب، چهار راه كالج، جنب بانك ملت، پلاك 715، تلفن 88911212
نشانى اينترنت: - www.Ketabroom.irپست الكترونيك: info@Ketabroom.ir
 

 


فهرست
فصل اول: فرهنگ و تهاجم فرهنگى
1. فرهنگ يك ملت عبارت است از··· 13
2. تأثير فرهنگ، در آينده يك ملت و يك كشور، با هيچ چيز ديگر قابل مقايسه نيست··· 14
3. فرهنگ، بستر اصلى حركت عمومى، سياسى و علمى كشور است··· 15
4. سه عرصه مهم در فرهنگ كشور··· 16
5. اولين كارى كه سلطه گران در رابطه با فرهنگ كشورهاى تحت سلطه مى كنند··· 19
6. معنا و مفهوم حقيقى تهاجم فرهنگى··· 20
7. اگر با تهاجم فرهنگى هوشمندانه و مدبرانه برخورد نشود، بسيار خطرناك است.··· 21
8. تفاوت هاى تهاجم فرهنگى و تبادل فرهنگى··· 22
9. گرفتار شدن به تفكر و ذائقه ترجمه اى از مصاديق تهاجم فرهنگى و مصيبتى بزرگ است··· 26
10. برترى علمى غربى ها دليل بر اين نيست كه ما عادات فرهنگى و رفتار و آداب معاشرت خود را هم از آن ها ياد بگيريم··· 26
11. وقتى علم بومى نشود و كشور گرفتار عقب ماندگى علمى گردد، پيروى از فرهنگ بيگانه و تبعيت اجبارى از سياست هاى آن ها نيز حتمى است··· 27
12. خطر اشاعه بنيان هاى فرهنگى فاسد و بى بند و بارى از توپ و تفنگ بيشتر است··· 29

فصل دوم: روشنفكرى
13. مقدمه··· 33
14. تولد روشنفكرى در ايران··· 34
15. دوره قاجاريه··· 36
16. دوره رضا خان··· 37
17. از شهريور 20 تا مرداد 32··· 38
18. دوران پس از 28 مرداد 1332··· 39
19. ويژگى هاى روشنفكرى از زبان آل احمد··· 40
20. دوران بعد از پيروزى انقلاب··· 47
21. دوران پس از جنگ تحميلى··· 49
22. خطاى تاريخى جلال آل احمد··· 52

فصل سوم: ارزشهاى دينى
23. معناى تقوا··· 57
24. تقوا، بزرگ ترين سرمايه اى است كه موفقيت دنيا و آخرت جوانان را تضمين مى كند··· 58
25. علم و تقوا، سلاح جذب جوانان به معنويات··· 59
26. توبه وظيفه هميشگى انسان است··· 60
27. به نماز خيلى اهميت بدهيد و سعى كنيد آن را از حالت كسالت آور براى خودتان خارج كنيد··· 60
28. با قرآن اينگونه مواجه شويد··· 61
29. اگر بخواهيم قرآن، بر ذهنيت جامعه حاكم گردد بايد تلاوت قرآن را همگانى كنيم··· 62
30. بايد فهم قرآن در بين مردم رايج شود··· 63
31. قرآن در تمام مسائل زندگى، سخن شفاف،راهگشاو گره بازكن دارد··· 63
32. با نهج البلاغه و صحيفه سجاديه انس بگيريد··· 64
33. دعاى حقيقى يعنى خواستن همراه با اصرار و جديت··· 64
34. معناى صحيح «عافيت طلبى» در دعاها··· 66
35. معناى قضا و قدر و جايگاه اختيار انسان در سرنوشت خويش··· 67
36. ما چگونه مى توانيم از زندگانى حضرت زهرا عليهاالسلام الگو بگيريم؟··· 69
37. نفس اماره و خودخواهى ها عامل ركود و عقب گرد انسان··· 74
38. روح انسانى نه ظلم مى كند، نه ستم را تحمل مى نمايد··· 75
39. شهادت··· 76

فصل چهارم: مسائل سياسى و اجتماعى
40. آزادى و حدود و آداب آن··· 79
41. من با حزب و تحزّب مخالف نيستم··· 80
42. نظارت استصوابى و فلسفه وجودى آن··· 80
43. معناى ولايت مطلقه فقيه اين نيست كه رهبرى هر كار دلش خواست، مى تواند بكند!··· 81
44. نظارت بر مطبوعات يك وظيفه و كار لازم است··· 82
45. سه وظيفه اساسى مطبوعات، آزادى مطبوعات··· 83
46. زير سؤال بردن قوه قضائيه نقطه شروع فساد در كشور است··· 83
47. آقاى مصباح، خلاء شخصيت هايى مثل علامه طباطبايى و شهيد مطهرى را در زمان ما پر مى كنند··· 84
48. اصلاح طلبى انقلابى و اصلاح طلبى آمريكايى··· 85
49. خطرناك تر از تحجر مذهبى، تحجر سياسى است··· 86
50. خشونت قانونى و خشونت غيرقانونى··· 86
51. اشرافيگرى مسؤلان آفت مضاعف است··· 88
52. ديدگاه اسلام و غرب نسبت به زن··· 88
53. اسراف، الگوى زن مسلمان نيست.··· 91
54. انتظارات فرهنگ اسلامى و فرهنگ غربى از زن··· 91
55. حجاب، به معناى منزوى كردن زن نيست··· 92
56. بحث پوشش زن نبايد از هجوم تبليغاتى غرب متأثر باشد··· 92
57. زن با پوشش و حجاب صحيح كرامت خود را حفظ مى كند··· 94
58. دوست ندارم دختر و پسر ما در نوع آرايش و لباس و ... دائم چشمشان به غربى ها باشد··· 95
59. نبايد زنان به سمت تجمل گرايى سوق پيدا كنند··· 95
60. با مُد خيلى موافقم، اما مُدى كه از داخل جوشيده باشد نه مُد غربى··· 96
 

 


مقدمه
مجموعه اى كه با عنوان «نكته هاى ناب» فرا روى شما است، گلچينى دلنشين و جذاب از بيانات رهبر فرزانه انقلاب حضرت آيت اللّه خامنه اى مدظله العالى است كه در طول سالهاى 83ـ68 در جمع دانشجويان، استادان دانشگاه ها، مسئولين شوراى عالى انقلاب فرهنگى و ساير مجامع علمى و دانشگاهى ايراد گرديده است.
هر چند متن كامل بيانات معظم له در جمع دانشجويان و دانشگاهيان، هر ساله در قالب كتابى با عنوان «دانشگاه اسلامى و رسالت دانشجوى مسلمان» به وسيله نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها چاپ شده و در اختيار دانشجويان عزيز قرار گرفته است؛ اما از آنجا كه اين بيانات حاوى مباحثى بسيار ارزشمند و راه گشا براى نسل جوان و به ويژه دانشجويان عزيز دانشگاه ها است، مركز فرهنگى نهاد تصميم گرفت نكات مهم و اساسى اين بيانات را استخراج و پس از تدوين و فصل بندى به صورتى مناسب در اختيار مجامع دانشگاهى و فرهنگى قرار دهد. بدين ترتيب تمام مطالب پس از گزينش و فهرست بندى، در 15 فصل تدوين و در قالب 5 جلد تنظيم گرديد:
جلد اول: دانشگاه، دانشجو، تشكل هاى دانشجويى
جلد دوم: توليد علم و جنبش نرم افزارى، جوانان، هنر و موسيقى
جلد سوم: نظام و انقلاب، استكبار جهانى
جلد چهارم: فرهنگ و تهاجم فرهنگى، روشن فكرى، ارزشهاى دينى و اسلامى، مسائل سياسى و اجتماعى
جلد پنجم: ويژگى هاى فرهنگ و تمدن غربى، نگرش اسلام و غرب نسبت به زن، نگرش اسلام و غرب به خانواده.
اميد است اين مجموعه، راهگشاى دانشجويان، دانشگاهيان و نسل جوان فرهيخته كشور در صحنه هاى دفاع از آرمانهاى عظيم انقلاب اسلامى گردد و مقدمات حضور هر چه بيشتر دين و ارزشهاى الهى در فرآيندهاى علمى و محيط هاى دانشجويى را فراهم آورد و پيگيرى مسئله توليد علم و جنبش نرم افزارى را در دانشگاه ها تسريع بخشد. در پايان وظيفه خود مى دانيم از تلاشهاى خالصانه و چندين ماهه برادر عزيز جناب آقاى دكتر حسن قدوسى زاده، كه تدوين و تنظيم كامل اين مجموعه را به عهده گرفتند تقدير و تشكر كنيم.

نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها
معاونت آموزش و تبليغ
 



فصل اوّل: فرهنگ و تهاجم فرهنگى
1. فرهنگ يك ملت عبارت است از
بين علم و تكنولوژى و تبعات آن، با فرهنگ تفاوت وجود دارد. دو مقوله جداگانه اند. اگر چه خود علم هم جزو شاخه هاى فرهنگ است، اما فرهنگ به معناى خاص براى يك ملت عبارت از ذهنيات و انديشه ها و ايمان ها و باورها و سنت ها و آداب و ذخيره هاى فكرى و ذهنى است، كه از اين جهات، ما نه فقط از دنياى پيشرفته در علم و تكنولوژى، عقب نيستيم، بلكه در بسيارى از جهات از آن ها جلوتر هم هستيم. البته نمى خواهيم مبالغه و اغراق گويى و مطلق گويى كنيم، گر چه در يك چيزهايى از همين شاخه هاى فرهنگ خارجى ها و عمدتا اروپايى ها از ما جلوتر هستند.1

2. تأثير فرهنگ، در آينده يك ملت و يك كشور، با هيچ چيز ديگر قابل مقايسه نيست
بنده اصرار دارم كه در محافل تصميم گير نظام جمهورى اسلامى يك مقوله مورد توجه قرار بگيرد و آن مقوله فرهنگ است.دغدغه فرهنگى و اهتمام به مسئله فرهنگ، يك وقت يك حالت حساسيت شخصى است يك وقت هم ناشى از نگرش به فرهنگ است.حساسيت شخصى و گرايش هاى فردى، آنچنان اهميت و ارزشى ندارند آنچه كه مهم است اين است كه ما ببينيم واقعا فرهنگ چه تاثيرى در سرنوشت كشور دارد و پرداختن به مسئله فرهنگ و حساس بودن بر روى آن، براى آينده اى كه همه ما به آن علاقه منديم و براى آن كار مى كنيم چه قدر مى تواند نقش ايفا كند.
به نظر ما اينگونه است كه بخش عمده فرهنگ، همان عقايد و اخلاقيات يك فرد يا يك جامعه است.رفتارهاى جامعه هم كه جزو فرهنگ عمومى و فرهنگ يك ملت است، برخاسته از همان عقايد است. در واقع عقايد يا اخلاقيات، رفتارهاى انسان را شكل مى دهند و به وجود مى آورند.
خلقيات اجتماعى، رفتارهاى اجتماعى را به وجودمى آورند، بنابر اين درست است كه مقوله فرهنگ در موارد زيادى شامل رفتارها هم مى شود، ليكن اساس و ريشه فرهنگ عبارت است از عقيده و برداشت و تلقى هر انسانى از واقعيات و حقايق عالم و نيز خلقيات فردى و خلقيات اجتماعى و ملى.
بنده چند نمونه از خلقيات اجتماعى و ملى را كه براى يك ملت تعيين كننده است در اين جا عرض مى كنم:مثلا عزم و اراده، غرور ملى، احساس توانايى، احساس قدرت براقدام و عمل و سازندگى، انضباط، نشاط، همكارى و مشاركت.اگر فرض كنيم ملتى همراه با ايمان و عقيده اى كه دارد اين اخلاقيات را هم دارا باشد، خواهيم ديد كه چقدر در رسيدن به اهداف و آرمان هايش به او كمك خواهد كرد.بنابراين به نظر ما مقوله فرهنگ از نظر تاثيرش در آينده يك ملت و يك كشور، با هيچ چيز ديگرى قابل مقايسه نيست، اهميت مقوله فرهنگ از اين جاست.لذا هرآنچه كه موجب دغدغه انسان نسبت به آينده كشور و اهداف و آرمان هاى آن مى شود، همين ها موجب دغدغه در مسائل فرهنگى هم مى شود.
بنابراين دغدغه فرهنگى، ناشى از دغدغه نسبت به انسانيت انسان و نسبت به اهداف والاى انسانى و نسبت به آن چيزهايى است كه حقيقتا مى خواهيم به آن ها دست پيدا كنيم و براى آن ها تلاش مى كنيم و براى آن ها زنده هستيم.بنابراين اگر فرض كنيم در كشور محصولات فرهنگى ناسالمى وجود داشته باشد فكر ناسالم، اخلاق ناسالم، رفتار ناسالم، ابزار فرهنگى ناسالم، رسانه هاى ناسالم، كتاب ناسالم، وسائل هنرى ناسالم كه بتواندبا خرافات و كج انديشى ها و كجروى ها عقايد را سست و مخدوش كند، اين ها فرآورده هاى ضد انسانى اند، مقابله با آن ها بايد با انگيزه دفاع از انسانيت صورت بگيرد و همه بايد در اين زمينه احساس وظيفه كنند.نگاه ما به فرهنگ، اينگونه است.2

3. فرهنگ، بستر اصلى حركت عمومى، سياسى و علمى كشور است
ما فرهنگ را بستر اصلى زندگى انسان مى دانيم؛ نه فقط بستر اصلى درس خواندن و علم آموختن. فرهنگ هر كشور، بستر اصلى حركت عمومى آن كشور است. حركت سياسى و علمى اش هم در بستر فرهنگى است. فرهنگ، يعنى خلقيات و ذاتيات يك جامعه و بومىِ يك ملت؛ تفكراتش، ايمانش، آرمان هايش؛ اين ها تشكيل دهنده مبانى فرهنگ يك كشور است؛ اين هاست كه يك ملت را يا شجاع و غيور و جسور و مستقل مى كند، يا سرافكنده و ذليل و فرودست و خاك نشين و فقير مى كند. فرهنگ، عنصر خيلى مهمى است. ما نمى توانيم از فرهنگ و رشد فرهنگى و پرورش فرهنگى صرف نظر كنيم. فرهنگ هم مثل علم است؛ فرهنگ هم گياه خودرو نيست. همه آنچه شما از نشانه ها و مظاهر فرهنگى در جامعه خودتان و در هر نقطه اى از دنيا مى بينيد، بدون ترديد اين بذر را دستى افشانده است. البته انسان بعضى از دست ها را مى بيند، اما بعضى از دست ها را نمى بيند؛ از داخل خانه، تا درون مدرسه، تا فضاى خيابان، تا راديو و تلويزيون، تا ماهواره، تا تبليغات جهانى، تا اينترنت، و از اين قبيل چيزها. فرهنگ، هدايت و پرورش دادن مى خواهد. بنابراين در دانشگاه ها كارفرهنگى بسيار مهم است.3

4. سه عرصه مهم در فرهنگ كشور
من فرهنگ كشور را در سه عرصه به طور مهم و عام مشاهده مى كنم ...
اول، در عرصه تصميم هاى كلان كشور است؛ يعنى فرهنگ به عنوان جهت دهنده به تصميم هاى كلان كشور حتّى تصميم هاى اقتصادى، سياسى، مديريتى و يا در توليد نقش دارد. وقتى ما مى خواهيم ساختمان بسازيم و شهرسازى كنيم، در واقع با اين كار داريم فرهنگى را ترويج مى كنيم، يا توليد مى كنيم، يا اشاعه مى دهيم. وقتى توليد اقتصادى هم مى كنيم، در واقع داريم از اين طريق فرهنگى را توليد مى كنيم، يا اشاعه مى دهيم، يا اجرا مى كنيم. اگر در سياست خارجى مذاكره اى مى كنيم و تصميمى مى گيريم، عيناً همين معنا وجود دارد.
بنابراين فرهنگ مثل روحى است كه در كالبد همه فعاليت هاى گوناگون كلان كشورى حضور و جريان دارد. فرهنگى كه بايد درتوليد، خدمات، ساختمان سازى، كشاورزى، صنعت، سياست خارجى و تصميمات امنيتى رعايت شود و حدود را معين و جهت را مشخص كند، چيست؟ اين بايد در اين جا معين شود. بنابراين فرهنگ به عنوان جهت دهنده به تصميم هاى كلان كشور است؛ اين در واقع اهميت و بناگذاشتنِ يك مبناى فرهنگى را در اين جا به ما نشان مى دهد.
دوم، فرهنگ به عنوان شكل دهنده به ذهن و رفتار عمومى جامعه است. حركت جامعه بر اساس فرهنگ آن جامعه است. انديشيدن و تصميم گيرى جامعه بر اساس فرهنگى است كه بر ذهن حاكم است. دولت و دستگاه حكومت نمى تواند از اين واقعيتِ به اين اهميت، خود را كنار نگهدارد. وقتى مردم در خانواده و ازدواج و كسب و لباس پوشيدن و حرف زدن و تعامل اجتماعى شان در واقع دارند با يك فرهنگ حركت مى كنند ـ بنده پيش از انقلاب در سخنرانى هايم مثال مى زدم و مى گفتم فرهنگ مثل تورى است كه ماهى ها بدون اين كه خودشان بدانند، در داخل اين تور دارند حركت مى كنند و به سمتى هدايت مى شوند ـ دولت و مجموعه حكومت نمى تواند خود را از اين موضوع بركنار بدارد و بگويد بالاخره فرهنگى وجود دارد و مردم به چيزى فكر مى كنند؛ نه، ما مسئوليت داريم اين فرهنگ را بشناسيم؛ اگر ناصواب است، آن را تصحيح كنيم؛ اگر ضعيف است، آن را تقويت كنيم؛ اگر در آن نفوذى هست دست نفوذى را قطع كنيم. بنابراين فرهنگ به عنوان شكل دهنده به ذهن و رفتار عمومى جامعه هم يكى از ميدان هاى اساسى است.
چيزهايى كه در فرهنگ عمومى ما ضعيف است، يا جايش كم است، يا به قول آقايان احتياج به دوز بالاترى دارد، كدام است؟
يكى از آن ها انضباط است. جامعه ما به انضباط، نهايت نياز را دارد.
ديگرى، اعتمادبه نفس ملى و اعتزاز ملى است؛ يعنى احساس عزت كردن از اين كه من اهل ايرانم. به قول سهراب سپهرى، «اهل كاشانم، روزگارم بد نيست»؛ اين افتخار است. يا در جاى ديگر مى گويد: «من مسلمانم». اعتزاز به ايرانى بودن؛ ما به اين نياز داريم. البته اين با ملى گرايى ناقص ـ همان ناسيوناليسم منفى مطرودى كه ما هميشه آن را رد مى كرديم ـ نبايد اشتباه شود؛ اين ناسيوناليسمِ مثبت است؛ اين ملى گرايى به معناى خوب قضيه است؛ ما به اين احتياج داريم. مورد بعدى، قانون پذيرى است؛ به هم تنه نزدن، از هم جلو نيفتادن، حق همديگر را برنداشتن، توى جيب همديگر دست نكردن؛ اين ها قانون است و ما در جامعه اين ها را لازم داريم.
موضوع ديگر، غيرت ملى است. اگر ببينيم كسى دارد به نحوى از انحاء به مرزهاى فرهنگى يا دينى يا جغرافيايى يا ملى ما تعرض مى كند يا فكر تعرض دارد، بايد خون ما به جوش بيايد و غيرت ما تحريك شود ... .
مقوله بعدى، تدين و دين باورى است؛ دين باورى با همان معناى عام خودش. من اين جا به نظرم به دانشجويان هم اين نكته را گفتم كه هر كس شب بيست و يكم قرآن سرش گرفت و «بك يا الله» گفت، از نظر من او همان دانشجويى است كه من مى گويم متدين و خدايى و مسلمان و حزب اللهى است؛ كارى ندارم از كدام حزب و جناح و تشكيلات است. ما بايد همه را به اين طرف بكشانيم كه شب بيست و يكم ماه رمضان احساس كنند دلشان به سمت مسجد و قرآن مى كشد؛ اين حالت براى كشور ما خيلى لازم است.
موارد ديگر، فرهنگ ازدواج، فرهنگ رانندگى، فرهنگ خانواده، فرهنگ اداره ـ رشوه بگيريم، نگيريم، با رشوه گير چه كار كنيم، كار مردم را چگونه راه بيندازيم ـ و فرهنگ لباس است ... بنده با مُد خيلى موافقم؛ جزو آدم هايى هستم كه به مُد گرايش دارم، اما مُدى كه از داخل جوشيده باشد چون مُد يعنى ابتكار و نوآورى نه چيزى كه از بيرون بيايد. مُد آرايش مو و لباس و حرف زدن ما همه اش دارد از بيرون مى آيد ... .
الگوى مصرف وسائل زندگى مهم است؛ فرش و پرده و چراغمان چه طورى باشد؛ اين ها را نمى شود نديده گرفت. اگر كسى توى بحر اين كارها برود، مى بيند چقدر سرمايه و فكر و همت و هنر دارد صرف اين ها مى شود كه گاهى بسيارى از آن ها بيهوده است. بالاخره جايى بايد موضع خود را درباره اين ها معين كند؛ حتّى اگر بگويد من الان وقت ندارم و اولويتم تعيين لباس ملى نيست. خيلى خوب، معلوم بشود كه ما تا پنج سال يا ده سال اين اولويت را نداريم و مى خواهيم آن را كنار بگذاريم؛ ليكن بالاخره اين انبار مجموعه فرهنگى صاحبى داشته باشد. اين هم فرهنگِ در عرصه دوم است ... .
عرصه سوم، فرهنگ به عنوان سياست هاى كلان آموزشى و علمى دستگاه هاى موظف دولت است؛ يعنى آموزش و پرورش و آموزش عالى و بهداشت و درمان. دستگاه هاى موظف دولت بالاخره بايد سياست هاى كلان آموزشى و علمى شان را از مركزى بگيرند؛ اين مركز، اين شوراست. درست است كه آموزش و پرورش خودش يك مجمع مشورتى دارد، ولى او كار ديگرى مى كند و نزديك به اجراست؛ اما اين دورتر از اجراست؛ كلان تر و وسيع تر نگاه مى كند. وزارت علوم و بهداشت و درمان هم به شدت به اين شورا احتياج دارند ... .
در بحث فرهنگ به عنوان سياست هاى كلان آموزشى و علمى دستگاه هاى موظف دولتى كه عرصه سوم بود يكى از كارهايى كه بايد در اين شورا تصميم گيرى و اجرا شود، نحوه استفاده از مديران و اساتيد وفادار به دين و نظام اسلامى و انقلاب است.4

5. اولين كارى كه سلطه گران در رابطه با فرهنگ كشورهاى تحت سلطه مى كنند
در رابطه با فرهنگ كشورهاى تحت سلطه، اولين كارى كه سلطه گران مى كنند ـ كه از قديم مرسوم بوده است ـ اين است كه فرهنگ اين كشورها را؛ زبانشان، ارزش هايشان، سنت ها و ايمانشان را با تحقير، با فشار، با زور، و در مواقعى به زور شمشير و درآوردن چشم ـ كه در تاريخ مواردى از آن را داريم ـ نابود مى كردند و نمى گذاشتند كه مردم به زبان خودشان تكلم كنند؛ براى اين كه زبان وارداتى را قبول كنند.
وقتى انگليسى ها به شبه قاره هند آمدند، زبان فارسى را كه زبان ديوانى رايج بود، نگذاشتند پابرجا بماند و با گلوله و با فشار گفتند كه حق نداريد فارسى حرف بزنيد؛ فارسى را منسوخ كردند؛ انگليسى را به جايش آوردند. در دوره حكومت سياه پهلوى ها هم باورهاى مذهبى و عمومى و نيروبخش به جامعه؛ ايمان و اعتقادات، را از مردم به تدريج بيرون كشاندند و غيرت زدايى و ايمان زدايى كردند.5

6. معنا و مفهوم حقيقى تهاجم فرهنگى
من كه مى گويم تهاجم فرهنگى، عده اى خيال مى كنند مراد من اين است كه مثلاً پسرى موهايش را تا اين جا بلند كند. خيال مى كنند بنده با موى بلندِ تا اين جا مخالفم. مسئله تهاجم فرهنگى اين نيست. البته بى بندوبارى و فساد هم يكى از شاخه هاى تهاجم فرهنگى است؛ اما تهاجم فرهنگىِ بزرگ تر اين است كه اين ها در طول سال هاى متمادى به مغز ايرانى و باور ايرانى تزريق كردند كه تو نمى توانى؛ بايد دنباله رو غرب و اروپا باشى. نمى گذارند خودمان را باور كنيم. الان شما اگر در علوم انسانى، در علوم طبيعى، در فيزيك و در رياضى و غيره يك نظريه علمى داشته باشيد، چنانچه برخلاف نظريات رايج و نوشته شده دنيا باشد، عده اى مى ايستند و مى گويند حرف شما در اقتصاد، مخالف با نظريه فلانى است؛ حرف شما در روان شناسى، مخالف با نظريه فلانى است.
يعنى آن طورى كه مؤمنين نسبت به قرآن و كلام خدا و وحى الهى اعتقاد دارند، اين ها به نظرات فلان دانشمند اروپايى همان اندازه يا بيشتر اعتقاد دارند! جالب اين جاست كه آن نظريات كهنه و منسوخ مى شود و جايش نظريات جديدى مى آيد؛ اما اين ها همان نظريات پنجاه سال پيش را به عنوان يك متن مقدس و يك دين در دست مى گيرند! ده ها سال است كه نظريات پوپر در زمينه هاى سياسى و اجتماعى كهنه و منسوخ شده و ده ها كتاب عليه نظريات او در اروپا نوشته اند؛ اما در سال هاى اخير آدم هايى پيدا شدند كه با ادعاى فهم فلسفى، شروع كردند به ترويج نظريات پوپر!
سال هاى متمادى است كه نظريات حاكم بر مراكز اقتصادى دنيا منسوخ شده و حرف هاى جديدى به بازار آمده است؛ اما عده اى هنوز وقتى مى خواهند طراحى اقتصادى بكنند، به آن نظرياتِ كهنه قديمى نگاه مى كنند! اين ها دو عيب دارند: يكى اين كه مقلدند، دوم اين كه از تحولات جديد بى خبرند؛ همان متن خارجى را كه براى آن ها تدريس كرده اند، مثل يك كتابِ مقدس در سينه خود نگه داشته اند و امروز به جوان هاى ما مى دهند. كشور ما مهد فلسفه است، اما براى فهم فلسفه به ديگران مراجعه مى كنند!6

7. اگر با تهاجم فرهنگى هوشمندانه و مدبرانه برخورد نشود، بسيار خطرناك است.
متأسفانه وقتى درباره تهاجم فرهنگى و ضرورت رويارويى با آن و نهى از منكر سخن مى گوييم غالبا ذهن مردم ـ به دليل سوابق ذهنى و يا هر چيز ديگر ـ به سمت مصداق هاى كوچك مى رود. كه اين دو نتيجه بد دارد: يكى اينكه يك عده انسان هاى سطحى قضيه را در همان حد منصر مى بينند و نيرويشان را در جهت همان مثال هاى سطحى و كوچك كه هيچ اهميتى ندارد بسيج مى كنند و دوم اينكه هوشمندان و متفكرين جامعه كه مى بينند مسئله در اين حد خلاصه شده،اهميت قضيه از نظرشان كاسته مى شود و اين مايه نگرانى است.
براى مثال ممكن است تهاجم فرهنگى در چهره و پوشش چند نفر زن در خيابان متجلى باشد و اين را كسى مهم نداند. اما قضيه به اينجا منحصر نمى شود. بلكه قضيه اين است كه حقيقتا جبهه وسيعى از سوى دشمن با ابزار مؤثر، خطرناك و كارآمد و با استفاده از علم و تكنولوژى به وجود آمده براى اينكه جمهورى اسلامى را با تهاجم فرهنگى مواجه كنند.
چنين مبارزه اى اگر در مقابلش حركتى انجام نگيرد بلاشك پيروز خواهد بود. به نظر من اگر با اين تهاجم، هوشمندانه و با بهره گيرى از روش هاى درست و مدبرانه مقابله نشود، بسيار خطرناك و نابودكننده است. بايد به اين قضيه رسيد. در اين زمينه بايستى از اعمال سليقه جلوگيرى كرد. اينكه فلان مسئول فلان بخش فرهنگى ما در يك قضيه اى سليقه اى دارد، نبايد ملاك باشد، بلكه بايد خطر را با همان اهميتى كه دارد ديد.7

8. تفاوت هاى تهاجم فرهنگى و تبادل فرهنگى
«تهاجم فرهنگى»، با «تبادل فرهنگى» متفاوت است. تبادل فرهنگى لازم است. هيچ ملتى بى نياز نيست از اين كه در همه زمينه ها، از جمله در زمينه مسائل فرهنگى ـ آن مجموعه مسائلى كه به آن ها نام فرهنگ داده مى شود ـ از ملت هاى ديگر بياموزد. هميشه تاريخ نيز همين بوده است. ملت ها در رفت و آمدهايشان، آداب زندگى را، خُلقيّات را، علم را، لباس پوشيدن را، آداب معاشرت را، زبان را، معارف را و دين را از يكديگر فراگرفته اند. اين، مهم ترين تبادل هاى ملت ها با هم بوده است؛ حتّى مهم تر از تبادل اقتصادى و كالا. بسيار اتّفاق افتاده است كه اين تبادل فرهنگى، به تغيير مذهب يك كشور انجاميده است!
مثلاً در شرق آسيا، بيشترين عاملى كه اسلام را به اين كشورها ـ از جمله به كشور اندونزى، به كشور مالزى و حتى به قسمت هاى مهمى ازشبه قارّه ـ بُرد، دعوت مبلّغين نبود؛ بلكه رفت و آمد آحاد ملت ايران بود. تجّار و سيّاحان ايرانى راه افتادند، رفتند، آمدند و در سايه اين رفت و آمدهاست كه شما مى بينيد ملت بزرگى كه امروز شايد بزرگ ترين ملت اسلامى در آسياست ـ يعنى اندونزى ـ مسلمان شده است. اين اسلام را اوّل بار، نه مبلّغين دينى براى آن ها بردند و نه شمشير و جنگ! اسلام را همين رفت وآمدها برد. خود ملت ما هم، در طول زمان، خيلى چيزها از ملت هاى ديگر آموخته است، و اين، يك روند ضرورى براى تروتازه ماندن معارف و حيات فرهنگى در سرتاسر عالم است. اين، تبادل فرهنگى است و خوب است.
تهاجم فرهنگى اين است كه يك مجموعه ـ سياسى يا اقتصادى ـ براى مقاصد سياسى خود و براى اسيركردن يك ملت، به بنيان هاى فرهنگى آن ملّت هجوم مى برد. چنين مجموعه اى هم چيزهاى تازه اى را وارد آن كشور و آن ملت مى كند؛ امابه زور؛ امّا به قصد جايگزين كردن آن ها با فرهنگ و باورهاى ملى. اين، اسمش تهاجم است.
در تبادل فرهنگى، هدف، باروركردن فرهنگ ملى و كامل كردن آن است. اما در تهاجم فرهنگى، هدف، ريشه كن كردن فرهنگ ملى و ازبين بردن آن است.
در تبادل فرهنگى، آن ملتى كه از ملت هاى ديگر چيزى مى گيرد، مى گردد چيزهاى مطبوع و دلنشين و خوب و مورد علاقه را مى گيرد. فرض بفرماييد، دانش را از آن ها تعليم مى گيرد. فرض كنيد، ملت ايران به اروپا مى رود و مى بيند آن ها مردمى اهل سختكوشى و خطر كردنند. اگر اين را از آن ها ياد بگيرد، خيلى خوب است. به اقصاى شرق آسيا مى رود و مى بيند كه آن ها مردمى هستند داراى وجدان كار، علاقه مند به كار، مشتاق كار. اگر اين را از آن ها ياد بگيرد، خيلى خوب است. به فلان كشور مى رود و مى بيند مردم آن كشور، وقت شناس، داراى نظم و انضباط، داراى محبّت، داراى حسِّ ادب و حسِّ احترامند. اگر ياد بگيرد، اين ها چيزهاى خوبى ست.
در تبادل فرهنگى، قضيه چنين است. ملت فراگيرنده، مى گردد نقاط درست و چيزهايى را كه فرهنگ او را كامل مى كند، از ديگران تعليم مى گيرد. درست مثل انسانى كه ضعيف است و دنبال غذاى مناسبى مى گردد. دوا و غذاى مناسب را مصرف مى كند، تا سالم شود و نقصش از بين برود. در تهاجم فرهنگى، چيزهايى كه به ملت مورد تهاجم مى دهند، چيزهاى خوب نيست، بلكه چيزهاى بد است.
فرض بفرماييد اروپايى ها، وقتى تهاجم فرهنگى را در كشور ما شروع كردند، نيامدند روحيه وقت شناسى شان را، روحيه شجاعت و خطر كردن در مسائل را، يا تجسّس و كنجكاوى علمى را، در ملت ما منتشر كنند و با تبليغات و تحقيقات، سعى كنند ملت ايران، ملتى داراى وجدان كارى يا وجدان علمى شود. اين كارها را كه نمى كنند! مسئله لاابالى گرى جنسى را وارد كشور ما مى كردند.
ملت ما، در طول هزاران سال، ملتى بود داراى مبالات جنسى؛ يعنى رعايت هاى مربوط به زن و مرد و اين در تمام دوران اسلامى بوده است. نه اين كه كسى خطا و تخلّف نمى كرده؛ خطا هميشه هست. در همه دوران ها و در همه زمينه ها، افراد بشر خطا مى كنند. خطا هست؛ اما خطا غير از اين است كه چيزى بشود عرف جامعه!
ملت ما، ملتى بود كه از هرزگى و عيّاشى هاى فراگير و مجالس عيش و طرب و اين چيزها، برى بود. اين كارها مخصوص اشراف و پادشاهان و شاه زاده ها و ملك زاده خانم ها و امثال اين ها بود، كه عيّاشى كنند و شب تا صبح بيدار بمانند. اروپايى ها، ميخانه هايشان در طول مدّت شب وروز و دوران سال و همه تاريخ هميشه روبه راه بود. اين، تاريخ اروپاست. هركس مى خواهد، برود بخواند و ببيند. اين را خواستند وارد كشور ما بكنند و تا آن جا كه توانستند، كردند.
در تهاجم فرهنگى، دشمن مى گردد آن نقطه اى از فرهنگ خود را به اين ملت مى دهد و وارد اين ملت مى كند كه خودش مى خواهد. معلوم است كه دشمن چه مى خواهد! اگر در تبادل فرهنگى، ملتى كه از فرهنگ بيگانه چيزى مى گيرد، تشبيه به آدمى شود كه در كوچه و بازار، غذا و دواى مناسب مى خرد كه مصرف كند؛ در تهاجم فرهنگى، ملتى را كه تحت تهاجم قرار گرفته است، بايد به بيمارى كه افتاده و خودش كارى نمى تواند بكند، تشبيه كنيم. آن وقت دشمن، آمپولى به او تزريق مى كند و معلوم است آمپولى كه دشمن تزريق كند، چيست! اين، فرق دارد با آن دارو و درمانى كه خود شما برويد و آن را با ميل انتخاب و وارد بدنتان كنيد. اين، تهاجم فرهنگى است.
پس، تبادل فرهنگى به انتخاب ماست؛ اما تهاجم فرهنگى به انتخاب دشمن است. تبادل فرهنگى انجام مى دهيم تا كامل شويم؛ يعنى فرهنگ خودى را كامل كنيم. اما تهاجم فرهنگى انجام مى گيرد تا فرهنگ خودى را ريشه كن كند. تبادل فرهنگى از چيزهاى خوب است؛ تهاجم فرهنگى از چيزهاى بد است. تبادل فرهنگى در هنگام قوّت و روزگار توانايى يك ملت انجام مى گيرد؛ ولى تهاجم فرهنگى در دوران ضعف يك ملت است. لذا ديديد كه استعمارگران، در آسيا و آفريقا و امريكاى لاتين، هر جا خواستند وارد شوند، قبل از آن كه سياستمداران و سربازان و قزّاق هايشان وارد شوند، ميسيون هاى مسيحى و هيأت هاى تبشيرى مسيحى شان وارد شدند! سرخپوستان و سياهپوستان را اوّل مسيحى كردند، بعد طناب استعمار به گردنشان انداختند. بعد هم از خانه و كاشانه شان، آواره شان كردند و پدرشان را در آوردند!
در همين ايران ما، به اواخر دوران قاجار نگاه كنيد! ببينيد چقدر كشيش از اروپا راه افتادند و به قصد مسيحى كردن مردم به اين جا آمدند! البته آن ها، مثل دزدناشى كه به كاهدان مى زند، نفهميدند براى ترويج مسيحيّت بايد به كجا بروند. آن ها موفّق نشدند؛ اما قصدشان اين بود. نمى شود گفت كه سرمايه داران و كمپانى ها و غارتگران بين المللى، معتقد به حضرت مسيحند! آن ها چه مى شناسند مسيح كيست؟! در محيط هايى كه يك فرهنگ ملىِ مدافع ـ مدافع حيثيّت خود ـ وجود دارد، كار اوّل اين است كه آن فرهنگ را از آن ها بگيرند. مثل اين كه اگر يك عدّه سرباز بخواهند به يك قلعه مستحكم حمله كنند، كار اوّل اين است كه پاى اين قلعه آب مى اندازند؛ شايد ديوارهايش بريزد. ديوارهاى اين قلعه را، هرطور بتوانند، سست مى كنند. اين، اوّلين كار است. يا اين كه قلعگيان را خواب مى كنند. به قول سعدى كه در آن داستان، در گلستان، مى گويد: «اولين دشمنى كه برتاخت، خواب بود!» خواب، اوّلين دشمنشان بود. چشم هايشان گرم شد و خوابشان برد. بعد از آن كه اين دشمنِ خودى ـ كه خواب باشد ـ از درون خودشان چشم هاى آن ها را بست و دست هايشان لمس شد، دشمن آمد دست هاى اين ها را بست و هر چه خواست، برداشت و بُرد! در تهاجم فرهنگى، اين گونه عمل مى كنند.8

9. گرفتار شدن به تفكر و ذائقه ترجمه اى از مصاديق تهاجم فرهنگى و مصيبتى بزرگ است
تهاجم فرهنگى، مخصوص برخى از پديده هاى ظاهرى و سطحى نيست؛ مسئله اين است كه يك مجموعه فرهنگى در دنيا با تكيه به نفت، حق وتو، سلاح ميكربى و شيميايى، بمب اتمى و قدرت سياسى مى خواهد همه باورها و چارچوب هاى مورد پسند خودش براى ملت ها و كشورهاى ديگر را به آن ها تحميل كند؛ اين است كه يك كشور گاهى به تفكر و ذائقه ترجمه اى دچار مى شود؛ فكر هم كه مى كند، ترجمه اى فكر مى كند و فرآورده هاى فكرى ديگران را مى گيرد؛ البته نه فرآورده هاى دست اول؛ فرآورده هاى دست دوم، نسخ شده، دستمالى شده و از ميدان خارج شده اى را كه آن ها براى يك كشور و يك ملت لازم مى دانند و از راه تبليغاتى به آن ملت تزريق مى كنند و به عنوان فكر نو با آن ملت در ميان مى گذارند. اين براى يك ملت از هر مصيبتى بزرگ تر و سخت تر است.9

10. برترى علمى غربى ها دليل بر اين نيست كه ما عادات فرهنگى و رفتار و آداب معاشرت خود را هم از آن ها ياد بگيريم
عده اى فكر مى كنند چون غربى ها از لحاظ علمى بر ما برترى دارند، پس ما بايد فرهنگ و عقايد و آداب معاشرت و آداب زندگى و روابط اجتماعى و سياسى مان را از آن ها ياد بگيريم؛ اين اشتباه است. اگر استادى در كلاس به شما درس بدهد و خيلى هم استاد خوبى باشد و به او علاقه هم داشته باشيد، آيا حتماً بايد رنگ لباس خود را همان رنگى انتخاب كنيد كه او مى پسندد؟ اگر اين استاد عادت بدى هم داشت، شما بايد اين عادت بد را از او ياد بگيريد؟ فرض كنيد استاد وسط درس گفتن، دستش را در دماغش مى كند؛ شما علم را از او ياد بگيريد، چرا اين كار را از او ياد مى گيريد؟
اروپايى ها كارهاى غلط و خطا و رفتارهاى زشت الى ماشاءاللَّه دارند؛ چرا بايد اين كارها را از آنها ياد بگيريم؟ آن مردِ مجذوبِ مفتونِ دانش غربى ها مى گفت: ما بايد از فرق سر تا نوك پا غربى شويم. چرا؟ ما ايرانى هستيم و بايد ايرانى بمانيم. ما مسلمانيم و بايد مسلمان باشيم. آن ها بيشتر از ما علم دارند؛ خوب، ما مى رويم علمشان را ياد مى گيريم؛ چرا بايد عادات و فرهنگ و رفتار و آداب معاشرت آن ها را ياد بگيريم؛ اين چه منطق غلطى است؟
چون آن ها به دليلى بايد چيزى به نام كراوات دور گردنشان ببندند ـ كه البته ما نمى گوييم شما چرا كراوات مى بنديد؛ كراوات مال آن هاست ـ آيا ما هم بايد از آن ها تقليد كنيم؟ منطق ما براى اين كار چيست؟ چرا ما لباس و رفتار و آداب معاشرت و حرف زدن و حتّى لهجه آن ها را تقليد كنيم؟ من گاهى مى بينم در تلويزيون گزارشگر ما از فلان نقطه دنيا دارد به زبان فارسى گزارش مى دهد و مطلب مربوط به ايران است؛ اما زبان فارسى را طورى حرف مى زند مثل اين كه يك انگليسى دارد به زبان فارسى حرف مى زند! اين، ضعف نفس و احساس حقارت است.10

11. وقتى علم بومى نشود و كشور گرفتار عقب ماندگى علمى گردد، پيروى از فرهنگ بيگانه و تبعيت اجبارى از سياست هاى آن ها نيز حتمى است
وقتى در جامعه اى علم محترم شمرده مى شود كه استعداد و سرچشمه درونى عناصر انسانى كشور جوشان شود و علم بومى گردد. سرمايه گذارى براى علم، بايد با اين هدف باشد؛ و الّا اين كه ديگران فرآورده هاى علمى داشته باشند و فرمول ها و كلماتى را به ما بياموزند و ما بدون اين كه هيچ عمقى از آن به دست بياوريم، آن كلمات را ياد بگيريم، به پيشرفت هيچ كشورى كمك نمى كند؛ نه ما و نه هيچ كشور ديگرى.
در گذشته سرچشمه علم در اين كشور خشك شده بود. از طرق مختلف اين كار صورت مى گرفت: يكى اين بود كه در مقابل هيمنه پيشرفت دانش غربى، اين تصور در كشور ما غليظ شد و مورد تأكيد قرار گرفت كه ايرانى قادر نيست، ايرانى نمى تواند، ايرانى استعداد لازم را براى پيشرفت علمى و صنعتى ندارد. امروز اين حرف به گوش شما بيگانه و ناآشناست؛ اما بدانيد كه در يك دوره طولانى، اين فكر در كشور توليد و ترويج شد؛ گفتند
ايرانى به درد ادبيات مى خورد ـ ادبيات بزم و گل و بلبل و اين طور چيزها ـ آن هم ادبيات به معناى شعر؛ والّا تحقيقات ادبى را هم باز بايد اروپايى ها و مستشرقين اروپايى مى آمدند مى كردند. ايرانى به درد كارهاى جدى و اساسى نمى خورد.
نتيجه فقر علمى، فقر صنعتى شد. نتيجه فقر صنعتى، خرج كردن همه سرمايه ها براى رسيدن به سطح زندگى معمولىِ متعارف دنيايى شد؛ يعنى وارد كردن، صنعت مونتاژ، دائم دنبال ديگران دويدن، نفت و همه سرمايه هاى داخلى را تقديم كردن.
نتيجه ديگرش اين بود كه خيلى از استعدادهاى طبيعى ـ غير از استعدادهاى انسانى ـ در كشور ما متوقف ماند. وقتى مردمى دانشمند نبودند، اهل صنعت نبودند و فناورى و علم نداشتند، از بسيارى از ثروت هاى موجود طبيعى خودشان هم غافل مى مانند. سال هاى متمادى مى گذشت؛ نفت در اين كشور بود، اما كسى نبود كه بداند اين نفت چيست و به چه درد مى خورد! ديگرانى كه پيشرفت كرده بودند، اين ماده را مى شناختند و كاربرد آن را مى دانستند؛ لذا آن ها آمدند آن را كشف و استخراج كردند؛ صاحب آن شدند و به سود خودشان تصرف كردند؛ هم در كشور ما و هم در اغلب كشورهاى نفت خيز دنيا. همه اين ها دنباله عقب ماندگىِ علمى است.
وقتى علم نباشد، صنعت نيست. وقتى صنعت نباشد، بسيارى از ثروت هاى جامعه كشف نمى شود. وقتى صنعت نباشد، همه موجودى براى به دست آوردن صنعت روز خرج مى شود؛ دنباله روى از بيگانه و گرفتنِ ناگزيرِ فرهنگ بيگانه و تبعيت ناگزير از سياست هاى بيگانه هم به دنبالش پديد مى آيد. همه اين ها ناشى از بى علمى است. بنابراين علم بايد در كشور ترويج شود. يكى از كارهاى مهم انقلاب همين بود؛ علم را در داخل كشور ترويج كرد.11

12. خطر اشاعه بنيان هاى فرهنگى فاسد و بى بند و بارى از توپ و تفنگ بيشتر است
بنده بارها گفته بودم كه دشمنان ملت ايران بيش از آنچه به توپ و تفنگ و اين چيزها احتياج داشته باشند، به اشاعه بنيان هاى فرهنگىِ فاسدساز نياز دارند. در خبرها خواندم كه يكى از مسئولان يك مركز مهم سياسى در امريكا گفته به جاى انداختن بمب، دامن هاى كوتاه برايشان بفرستيد! راست مى گويد؛ اگر براى كشورى شهوات جنسى و آميزش بى رويه زن و مرد و دختر و پسر را ترويج كردند و جوان را به راه هايى كشاندند كه غريزه او هم به طور طبيعى متمايل به آن است، ديگر احتياج به استفاده از توپ و تفنگ عليه يك ملت نيست.
فساد، يك ملت را به خودى خود ضايع و باطل مى كند و آينده او را تباه مى سازد. امروز خود آمريكايى ها از آينده خودشان دارند مى ترسند؛ من اين را در بعضى از مقالاتِ روشن بينانشان مى بينم؛ مربوط به الان هم نيست؛ شايد ده پانزده سال است كه اين پديده در امريكا پيدا شده. كسانى از صاحب نظرهاى اين ها نسل امروز امريكا و رشد فساد در آن را مى بينند؛ رواج همجنس بازى، نابودى خانواده، كثرت كودكان خيابان خواب و رشد جنايت كودكان و نوجوانان را مشاهده مى كنند؛ مى دانند كه اين وضعيت حتّى كشورى با تمدن آمريكايى را، با اين همه پيشرفت علمى و فناورى، در آينده اى نه چندان دور به زمين خواهد زد؛ لذا دارند هشدار مى دهند.
از مدت ها پيش توصيه آن ها اين بوده است ـ و حتّى به هاليوود و جاهاى ديگر هم فشار مى آورند ـ كه در تلويزيون ها به جاى نمايش فيلم هاى شهوتناك و خشونت بار، فيلم هاى خانوادگى را نمايش بدهند، كه رمان هايش هم منتشر شده است. حتّى اسم نويسنده ها را هم ذكر كرده اند. البته حركت و مسير آن ها در جهت فساد به نقطه اى رسيده كه قابل پيشگيرى نيست و نمى توانند جلوى اين فساد را بگيرند. ممكن است مختصرى به تأخير بيندازند، اما نمى توانند جلويش را نمى توانند بگيرند. ليكن ما مى توانيم؛ ما هنوز با آن سراشيبى هاى خطرناك خيلى فاصله داريم.12
 

 


فصل دوّم: روشنفكرى
13. مقدمه
در انتخاب بحثى كه امروز براى شما دانشجويان عزيز مطرح مى كنم، خيلى دچار ترديد نشدم. البته سخنان زيادى هست كه ذكر مى شود، و خيلى مناسب است كه با شما جوانان عزيز، به خصوص دانشجويان در ميان گذاشته شود، و به قول معروف : «يك سينه حرف موج زند در دهان ما»، ليكن بحثى كه به نظرم رسيد امروز مطرح كنم، موضوعى است كه بارها در ذهن من گذشته و روى آن فكر و مطالعه كرده ام و به آن اهميت مى دهم.
البته اين بحث، احتمالاً بحث قابل گسترشى است. امروز براى اول بار من اين مسئله را طرح مى كنم، و اگر خود من در جلسات يا نوبت هاى ديگرى كه به اين دانشگاه يا دانشگاه هاى ديگر مى روم، مجال و فرصت بشود، آن را ادامه مى دهم. دانشجويان، به خصوص دانشجويان رشته تاريخ و رشته هاى علوم اجتماعى، مى توانند روى اين قضيه اى كه من مطرح مى كنم، فكر و مطالعه كنند. اين بحث، بحثى درباره مقوله روشنفكرى و روشنفكران در كشور ما است، كه به نظر من مقوله مهمى است.
اين مسئله، مسئله اى است كه اگر من بخواهم روى آن اسم بگذارم، مثلاً خواهم گفت: ارتجاع روشنفكران، يا ارتجاع به روشنفكرى. مى دانيد كه مقوله روشنفكرى، اساساً ضد ارتجاع است. روشنفكرى مقوله اى است كه رو به جلو دارد و به آينده نگاه مى كند؛ يعنى همان مفهومى كه در فارسى آن را از «انتلكتوئل» فرانسه ترجمه كرده اند.
البته كسانى كه اهل فن اين كار و اهل زبانند، مى گويند اين ترجمه، ترجمه درست و دقيقى نيست. حالا هرچه هست، معلوم است كه مقصود چيست. من بعداً مقدارى هم در اين خصوص توضيح مى دهم.
اين هويت پيشرو و آينده نگر، رو به مستقبل دارد و نمى تواند با رجعت و عقبگرد خو بكند؛ اما من پديده اى را مشاهده كردم و مشاهده مى كنم، كه جز اسم گفته شده براى آن، عنوانى پيدا نمى كنم: ارتجاع روشنفكرى، رجعت روشنفكرى.

14. تولد روشنفكرى در ايران
من بارها گفته ام كه روشنفكرى در ايران، بيمار متولد شد. مقوله روشنفكرى، با خصوصياتى كه در عالم تحقق و واقعيت دارد كه در آن، فكر علمى، نگاه به آينده، فرزانگى، هوشمندى، احساس درد در مسائل اجتماعى؛ به خصوص آنچه كه مربوط به فرهنگ است در كشور ما بيمار و ناسالم و معيوب متولد شد. چرا؟ چون كسانى كه روشنفكران اول تاريخ ما هستند، آدم هاى ناسالميند. حالا من چند نفر از اين شخصيت ها و پيشروان روشنفكرى در ايران را اسم مى آورم: ميرزا ملكم خان ارمنى، ميرزا فتحعلى آخوندزاده، حاج سياح محلاتى.
اين كسانى كه اولين نشانه ها و پيام هاى روشنفكرى قرن نوزدهمى اروپا را وارد ايران كردند، به شدت نامطمئن بودند. مثلاً ميرزا ملكم خان كه داعيه روشنفكرى داشت و مى خواست عليه دستگاه استبداد ناصرالدين شاهى روشنگرى بكند، خود او دلال معامله بسيار استعمارى و زيانبار رويتر بود!
مى دانيد كه در بيست سال آخر زندگى ناصرالدين شاه، انحصارات خارجى پدر اين مملكت را درآورد. انگليسى ها مى آمدند انحصارى مى گرفتند انحصار گمركات، انحصار دخانيات، انحصار راه آهن و ... باز روس ها از آن طرف مى آمدند و مى گفتند شما به رقيب ما امتياز اين معامله انحصارى و اين به اصطلاح تجارت را داديد، بايد به ما هم بدهيد؛ به او هم چيزى مى دادند!
بعدها اسم اين را «موازنه مثبت» گذاشتند؛ موازنه بين روس و انگليس در سياست خارجى و ارتباطات اقتصادى؛ منتها بر مبناى مسابقه! يك چيزى به اين قدرت بدهند، ديگرى فردا بگويد چرا به من نداديد؛ اين ها هم بگويند بگير اين هم مال تو! باز او بگويد مال من كم شد، بگويند اين هم مال تو! ايران را داشتند به نفع خاندان سلطنت يعنى همان ناصرالدين شاه و دربارى ها و هر كسى كه بتواند از اين سفره يغما لقمه اى ببرد غارت مى كردند.
اين آقاى روشنفكرى كه به عنوان معروف ترين پيام آور روشنفكرى و روشنگرى در ايران مطرح بود ـ يعنى همين ميرزا ملكم خان ـ خودش دلال قضيه رويتر بود! در همين انحصار معروف تنباكو كه ميرزاى شيرازى، مرجع تقليد وقت آن را تحريم كرد و جلوى اين معامله زيانبار را گرفت ميرزا ملكم خان خودش دلال آن بود!
واقعاً يكى از دلالى هاى عمده ميرزا ملكم ارمنى، همين قضيه رژى بود، كه دربار هم آن را قبول كرد. اين آدم مى خواهد در ايران پيام آور روشنفكرى باشد؛ يعنى مردم را به آينده، به تجدد و نوگرايى دعوت كند؛ ببينيد مردم چه از آب درمى آيند!
من نمى دانم شما چه قدر از تاريخ معاصر اطلاع داريد و چه قدر آن را خوانده ايد. چه قدر خوب است كه شماها در تابستان كه قدرى فراغت پيدا مى كنيد، واقعاً برنامه ريزى كنيد و قدرى از تاريخ معاصر، از جمله همين قضيه تنباكو را مطالعه كنيد. كتاب هايى هم درباره اين موضوع نوشته شده، كه مناسب است آن ها را بخوانيد. البته مطالعه كتاب هاى امين را مى گويم. بعضى ها هستند كه چون پاى روحانيت و دين در ميان است، از عنادى كه با دين دارند، حاضر نيستند به افتخار به اين بزرگى اعتراف كنند و آن را مطرح نمايند.
از يك بُعد ديگر، ميرزا فتحعلى آخوندزاده شبيه ميرزا ملكم خان است. اين آخوندزاده، از خامنه است. من از خامنه اى هاى قديمى و بعضى از خويشاوندان خودمان چيزهاى زيادى نسبت به او شنيده ام و مى دانم. ايشان قبل از انقلاب اكتبر به قفقاز رفت و در روسيه سر سفره تزارها نشست و با كمك تزارها و زير سايه آن ها، به خيال خودش بنا كرد عليه دستگاه استبداد ايران مبارزه كردن! اين مبارزه، مبارزه نامطمئنى بود؛ اين قابل قبول نبود. اولين چيزى را هم كه اين ها هدف قرار مى دادند، به جاى اين كه بيشتر به استبداد و جهات سياسى بپردازند، به دين و اعتقادات مردم و سنت هاى اصيل بومى مى پرداختند، كه آن را بعداً خواهم گفت.
حاج سياح هم يك نمونه سوم است. او شرح حال زندگى خودش را در سفر اروپايى نوشته است. كسى كه اين كتاب را بخواند، شك نمى كند كه در اين كتاب، به صورت سفارش شده اى سعى شده، با هرجايى كه پاى يك روحانى آزاده ى بزرگ در ميان است، برخورد شود؛ عملاً نام او كتمان شود و ماجراى او مطرح نگردد. روشنفكرى در ايران، اين گونه متولد شد.

15. دوره قاجاريه
طبقات بعدى روشنفكرى هم در ايران، طبقات مطمئنى نبودند؛ بيشتر شاهزاده ها و اشراف و اعيان زاده ها بودند. شما شرح حال سه جلدى عبدالله مستوفى را نگاه كنيد، كه خودش آن را نوشته است. خود او هم از همان روشنفكران است؛ ضمناً از اعيان زاده ها و خان زاده هاى دستگاه قاجار است. البته او شخصيت متعادلى است؛ شخصيت منفى به نظر نمى رسد. اگر شما به آن كتاب نگاه كنيد، خواهيد ديد كه آن افرادى كه اولين پرچم ها و پيام هاى روشنفكرى، با آن ها ديده و شنيده و شناخته مى شد، چه كسانى بودند. دوره قاجار به اين ترتيب گذشت؛ يعنى يك روشنفكر وطنى ميهنى بى غرضِ دلسوزِ علاقه مند، در بين مجموعه روشنفكران ايران كمتر ديده شد.

16. دوره رضا خان
بعد دوره رضاخان آمد. در اين دوره، روشنفكران درجه يك كشور، از اساتيد، از نويسندگان، از متفكرانى كه جزو زبدگان روشنفكرى بودند، در خدمت رضاخان قرار گرفتند؛ رضاخانى كه از فرهنگ و معرفت بويى نبرده بود و دفاع اين ها از رضاخان، هيچ وجهى نداشت؛ نه باسواد بود، نه فرهنگى بود، نه ملى بود؛ همه مى دانستند كه سياست هاى انگليسى هاست كه اجرا مى شود. خود روشنفكران مى ديدند كه انگليسى ها رضاخان را آوردند، بركشيدند، به قدرت رساندند، سلطنت او را تقويت كردند، مقدماتش را فراهم كردند، موانعش را نابود كردند و جاده را براى او صاف نمودند. در آن موقع، روشنفكران، ايدئولوگ هاى حكومت كودتايى رضاخانى شدند! هركارى كه او خواست بكند، اين ها ايدئولوژى و زيربناى فكريش را فراهم مى كردند و برايش مجوز درست مى نمودند.
من دوست دارم اين بحث را، نه به عنوان يك مسئول، بلكه به عنوان يك روحانى و يك طلبه، و به عنوان كسى كه تقريباً همه جوانيم را در فضاى روشنفكرى زمان خودم گذرانده ام و با خيلى از اين چهره هاى معروف روشنفكرى ايران، يا از نزديك آشنا بوده ام، يا با آثارشان آشنا بوده ام و درست آن ها را مى شناسم از شاعرشان، نويسنده شان، هنرمندشان مطرح كنم و با شما حرف بزنم.
دلم مى خواهد شما جوانان اين دوره، قدرى فضاى فرهنگ كشورتان را بشناسيد؛ چون شماها جزو قشرهاى روشنفكر هستيد. ببينيد كجا قرار داريد، چه بوده و چه شده، و مى خواهند چه بشود؛ مايلم شما اين نكته را توجه كنيد.

17. از شهريور 20 تا مرداد 32
در دوره بعد از رفتن رضاخان و بعد از شهريور 20 كه حكومت عجيب و غريبى در آن وقت تشكيل شده بود بخشى از روشنفكران در آن موقع به حزب توده پيوستند؛ كه اتفاقاً بعضى از صادق ترين روشنفكران از اين ها بودند كه به حزب توده پيوستند؛ اگرچه به شوروى وابسته بودند. آن وقت، خودشان هم اعتراف داشتند؛ همه شان هم قبول داشتند كه به شوروى وابسته بودند؛ و شوروى ها در ايجاد و پشتيبانى اين ها نقش داشتند، و اين ها مثل ستون پنجم شوروى ها در ايران عمل مى كردند.
شما به خاطرات همين كيانورى و ديگر رؤساى توده اى ها كه در جمهورى اسلامى گير افتادند، نگاه كنيد. خاطرات اين ها چاپ شده است؛ از پنجاه سال قبل، شصت سال قبل صحبت مى كنند. با آن كه اين ها شايد همه حقايق را هم نمى خواستند بگويند، اما كاملاً از گوشه و كنار حرف هايشان مشخص مى شود كه آن روز حقيقت حزب توده چه بود. درعين حال، باز صادق ترين و مخلص ترين روشنفكران در همين مجموعه جمع شده بودند؛ يكى از آن ها خود جلال آل احمد بود، كه من در اين بحث، از حرف هاى او براى شما نقل خواهم كرد. مرحوم جلال آل احمد، جزو حزب توده بود. خليل ملكى و ديگران، اول در حزب توده بودند.
من يادم نيست كه اين حرف را از خودش شنيدم، يا دوستى براى من نقل مى كرد. سال 47 ايشان به مشهد آمده بود. در جلسه اى كه با آن مرحوم بوديم، از اين حرف ها خيلى گذشت. احتمال مى دهم خودم شنيده باشم، احتمال هم مى دهم كسى از او شنيده بود و براى من نقل مى كرد. مى گفت: ما در اتاق هاى حزب توده، مرتب از اين اتاق به آن اتاق جلو رفتيم منظورش اين بود كه مراحل حزبى را طى كرديم به جايى رسيديم، ديديم كه از پشت ديوار صدا مى آيد؛ گفتيم آن جا كجاست، گفتند اين جا مسكو است؛ گفتيم ما نيستيم؛ برگشتيم.
يعنى به مجرد اين كه در سلسله مراتب حزبى احساس كردند كه اين وابسته به خارج است، گفتند كه ما ديگر نيستيم؛ بيرون آمدند، و با خليل ملكى و جماعتى ديگر، نيروى سوم را درست كردند؛ مخلص ها آن جا بودند. اين دوره، تا حدود دوران دكتر مصدق و بعد 28 مرداد 1332 ادامه يافت.

18. دوران پس از 28 مرداد 1332
بعد از 28 مرداد، از لحاظ نشان دادن انگيزه هاى يك روشنفكر در مقابل يك دستگاه فاسد، سكوت عجيبى در فضاى روشنفكرى هست. خيلى از كسانى كه در دهه 20 مورد غضب دستگاه قرار گرفته بودند، در دهه 30 به همكاران مطيع دستگاه تبديل شدند!
آل احمد در كتاب «خدمت و خيانت روشنفكران»، از همين روشنفكرى دهه 30 حرف مى زند. آل احمد اين كتاب را در سال 43 شروع كرده، كه تا سال 47 ادامه داشت. سال 47 كه آل احمد به مشهد آمد، ما ايشان را ديديم. به مناسبتى صحبت از اين كتاب شد، گفت مدتى است به كارى مشغولم؛ بعد فهميديم كه از سال 43 مشغول اين كتاب بوده است.
او از ما در زمينه هاى خاصى مطالبى مى خواست، كه فكر مى كرد ما از آن ها اطلاع داريم. آن جا بود كه ما فهميديم او اين كتاب را دارد مى نويسد. اين كتاب بعد از فوتش منتشر شد. آن كتاب، كتابى نبود كه در رژيم گذشته اجازه پخش داشته باشد؛ كتابِ صددرصد ممنوعى محسوب مى شد و امكان نداشت پخش بشود.
البته در اين جا آل احمد مواضع خيلى خوبى را اتخاذ مى كند؛ اما درعين حال شما مى بينيد كه همين آل احمدِ معتقد به مذهب و معتقد به سنت هاى ايرانى و بومى و شديداً پابند به اين سنت ها، و معتقد به زبان و ادب فارسى، و بيگانه از غرب و دشمن غربزدگى، باز درباره مسائل روشنفكرى، در همان فضاى روشنفكرى غربى فكر كرده، تأمل كرده، حرف زده و قضاوت نموده است. اين كه مى گويم روشنفكرى در ايران بيمار متولد شد، معنايش همين است. تا هرجا هم ادامه پيدا كرده، بيمارى ادامه پيدا كرده است.

19. ويژگى هاى روشنفكرى از زبان آل احمد
حالا اين بيمارى چه بود؛ يعنى كجا بروز مى كرد؟ اين را از زبان آل احمد براى شما ذكر مى كنم. آل احمد در مشخصات روشنفكر مى گويد: يك مشخصات، مشخصات عوامانه روشنفكر است. او مى گويد معناى «عوامانه» اين نيست كه عوام، روشنفكر را اين گونه تصور مى كنند؛ بلكه خود روشنفكر هم گاهى همين طور فكر مى كند.
اين خصوصيات سه تاست: اول، مخالفت با مذهب و دين يعنى روشنفكر لزوماً بايستى با دين مخالف باشد! دوم، علاقه مندى به سنن غربى و اروپارفتگى و اين طور چيزها؛ سوم هم درسخواندگى. اين ديگر برداشت هاى عاميانه از روشنفكرى است؛ مميزات روشنفكر اين است. يعنى اگر كسى متدين شد، چنانچه علامه دهر باشد، اول هنرمند باشد، بزرگ ترين فيلسوف باشد؛ روشنفكر نيست!
بعد مى گويد اين سه خصوصيتى كه برداشت عاميانه و خصوصيات عاميانه روشنفكرى است، در حقيقت ساده شده دو خصوصيت ديگرى است كه با زبان عالمانه يا زبان روشنفكرى مى شودرا بيان كرد. يكى از آن دو خصوصيت، عبارت است از بى اعتنايى به سنت هاى بومى و فرهنگ خودى كه اين ديگر بحث عوامانه نيست؛ اين حتمى است. ديگرى، اعتقاد به جهان بينى علمى، رابطه علمى، دانش و قضا و قدرى نبودن اين ها؛ مثال هايى هم مى زند.
اين در حالى است كه در معناى روشنفكرى ساخته و پرداخته فرنگ كه اين ها آن را از فرنگ گرفتند و آوردند به هيچ وجه اين مفهوم و اين خط و جهت و اين معنا نيست! يعنى چرا بايد يك روشنفكر حتماً به سنت هاى بوميش بى اعتنا باشد؛ علت چيست؟ روشنفكرى، عبارت است از آن حركتى، شغلى، كار و وضعى كه با فعاليت فكر سر و كار دارد.
روشنفكر، كسى است كه بيشتر با مغز خودش كار مى كند، تا با بازويش؛ با اعصاب خودش كار مى كند، تا با عضلاتش؛ اين روشنفكر است. لذا در طبقات روشنفكرى كه سپس در فصل هاى بعدى كتابش ذكر مى كند، از شاعر و نويسنده و متفكر و امثال اين ها شروع مى كند، تا به استاد دانشگاه و دانشجو و دبير و معلم و روزنامه نگار ـ كه آخرين آن ها روزنامه نگار و خبرنگار است ـ مى رسد.
چرا بايد كسى كه با تفكر خودش كار مى كند، لزوماً به سنت هاى زادگاه و كشور و ميهن و تاريخ خودش بيگانه باشد، حتّى با آن ها دشمن باشد، يا بايستى با مذهب مخالف باشد؟ پاسخ اين سؤال در خلال حرف هاى خود اين مرحوم، يا بعضى حرف هاى ديگرى كه در اين زمينه ها زده شده، به دست مى آيد. علت اين است كه آن روزى كه مقوله روشنفكرى مقوله «انتلكتوئل» اول بار در فرانسه به وجود آمد، اوقاتى بود كه ملت فرانسه و اروپا از قرون وسطى خارج شده بودند؛ مذهب كليسايى سياهِ خشنِ خرافى مسيحيت را پشت سر انداخته و طرد كرده بودند. دانشمند را مى كشد، مكتشف و مخترع را محاكمه مى كند، تبعيد مى كند، نابود مى كند، كتاب علمى را از بين مى برد.
اين بديهى است كه يك عده انسان هاى فرزانه پيدا شوند و آن مذهبى كه اين خصوصيت را داشت و از خرافات و حرف هايى كه هيچ انسان خردپسندى آن را قبول نمى كند، پُر بود، به كنارى بيندازند و به كارهاى جديد رو بياورند و دائره المعارف جديد فرانسه را بنويسند و كارهاى بزرگ علمى را شروع كنند.
بديهى است كه اين ها طبيعت كارشان پشت كردن به آن مذهب بود. آن وقت روشنفكر مقلد ايرانى در دوره قاجار، كه اول بار مقوله «انتلكتوئل» را وارد كشور كرد و اسم منورالفكر به آن داد و بعد به «روشنفكر» با همان خصوصيت ضد مذهبش تبديل شد، آن را در مقابل اسلام آورد؛ اسلامى كه منطقى ترين تفكرات، روشن ترين معارف، محكم ترين استدلال ها و شفاف ترين اخلاقيات را داشت؛ اسلامى كه همان وقت در ايران همان كارى را مى كرد، كه روشنفكران غربى مى خواستند در غرب انجام بدهند؛ يعنى در برهه اى از دوران استعمار، روشنفكران غربى، با مردم مناطق استعمارزده غرب همصدا شدند.
مثلاً اگر كشور اسپانيا، كوبا را استعمار كرده بود و ثروت آن جا شكر كوبا را در اختيار گرفته بود، «ژان پل سارتر» فرانسوى از مردم كوبا و از «فيدل كاسترو» و از «چه گوارا»، عليه دولت استعمارى فرانسه دفاع مى كرد و كتاب مى نوشت: «جنگ شكر در كوبا».
به عبارت ديگر، روشنفكر غربى در برهه اى از زمان، با دولت و با نظام حاكم بر خودش، به نفع ملت هاى ضعيف مبارزه مى كرد. اين كار در ايران به وسيله چه كسى انجام مى گرفت؟ به وسيله ميرزاى شيرازى؛ به وسيله ميرزاى آشتيانى در تهران؛ به وسيله سيدعبدالحسين لارى در فارس. اين ها با نفوذ استعمار مبارزه مى كردند؛ اما چه كسى به انعقاد قراردادهاى استعمارى و دخالت استعمار كمك مى كرد؟ ميرزا ملكم خان و امثال او، و بسيارى از رجال قاجار كه جزو روشنفكران بودند. يعنى درست مواضع جابه جا شده بود؛ اما در عين حال مبارزه با دين خرافى مسيحيت در روشنفكرى ايران، جاى خودش را به مبارزه با اسلام داد! بنابراين، يكى از خصوصيات روشنفكر اين شد كه با اسلام، دشمن و مخالف باشد.
البته هنوز هم كه هنوز است، دنباله هاى همان خيل روشنفكران دوره پهلوى، از كتاب نويسشان گرفته، تا شاعرشان، تا محققشان، تا مصححشان، تا بيوگراف نويسشان، گاهى با صراحت همان خط را دنبال مى كنند و از مثل «ميرزا فتحعلى آخوندزاده»اى، آن چنان تجليل مى كنند، مثل اين كه از پيامبرى دارند تجليل مى كنند! براى اين كه ميرزا فتحعلى به بركت ضديتش با دين و مبارزه اش با اسلام، هم رفت سر سفره تزارها نشست و نان آن ها را خورد و كمك آن ها را قبول كرد، و هم بعداً وقتى كه بلشويك ها و كمونيست ها به خامنه ما آمدند، به نام ميرزا فتحعلى آخوندزاده كنسرت راه انداختند!
من خودم چون در آن دوران، كودكى را نگذراندم، آن هايى كه كودكى شان را در آن جا گذرانده بودند و يادشان بود، سال ها پيش اين ماجرا را براى من نقل مى كردند. مى گفتند وقتى در زمان «پيشه ورى» سال 1324 و 1325 تبريز و بخشى از آذربايجان در اختيار نيروهاى پيشكرده شوروى قرار گرفت و اشغال شد و حكومت به اصطلاح محلى تشكيل شد و بعد هم تار و مار گرديدند، در آن وقت بلشويك ها به تبريز آمدند و به خامنه رفتند و كنسرتى به نام ميرزا فتحعلى آخوند زاده راه انداختند!
يعنى يك نفر، هم در حكومت تزارى طرفدار دارد، هم در حكومت بلشويك ها كه حكومت تزارى را برانداخته است! شخصيت مضطرب را مى بينيد؟! نقطه مشترك حكومت تزارى و حكومت كمونيستى چيست؟ ضديت با مذهب، ضديت با اسلام؛ و ايشان منادى ضديت با اسلام بوده است.
البته به نظر ما، در روشنفكرى به معناى حقيقى كلمه، نه ضديت با مذهب هست، و نه ضديت با تعبد؛ يك انسان مى تواند هم روشنفكر باشد؛ به همان معنايى كه همه روشنفكر را تعريف كرده اند ـ كسى كه به آينده نگاه مى كند، كار فكرى مى كند، رو به پيشرفت دارد ـ و هم مى تواند مذهبى باشد، مى تواند متعبد باشد، مى تواند مرحوم دكتر بهشتى باشد، مى تواند شهيد مطهرى باشد، مى تواند بسيارى از شخصيت هاى روشنفكرِ مذهبى كاملاً مؤمن ما باشد، كه ما ديده ايم؛ هيچ لزومى ندارد كه مخالف مذهب باشد.
جالب اين جاست كه وقتى قيد عدم تعبد را جزو قيود حتمى و اصلى روشنفكرى ذكر مى كنند، نتيجه اين مى شود كه علامه طباطبايى، بزرگ ترين فيلسوف زمان ما، كه از فرانسه فلاسفه و شخصيت هاى برجسته اى مثل «هانرى كربن» به اين جا مى آيند و چند سال مى مانند تا از او استفاده كنند، روشنفكر نيست؛ اما مثلاً فلان جوجه شاعرى كه به مبانى مذهب و مبانى سنت و مبانى ايرانيگرى اعتقادى ندارد، و چند صباحى هم در اروپا يا امريكا گذرانده، روشنفكر است؛ و هرچه در اروپا بيشتر مانده باشد، روشنفكرتر است! ببينيد چه تعريف غلط و چه جريان زشت و نامناسبى به نام روشنفكر در ايران ايجاد شده بود.
در جريان مسائل عظيم كشور، روشنفكران با همين خصوصيات حضور داشتند؛ اما در حاشيه. در قضيه 28 مرداد، هيچ مبارزه حقيقى از جانب روشنفكران صورت نگرفت. البته 28 مرداد نسبت به زمان ما، خيلى قديمى و دور از دسترس است؛ ليكن شدت عمل رژيم پهلوى در قضيه 28 مرداد، با روشنفكرانى كه احياناً به دكتر مصدق يا نهضت ملى علاقه اى هم داشتند، كارى كرد كه بكل كنار رفتند و هيچ مبارزه حقيقى از طرف مجموعه روشنفكر صورت نگرفت؛ در حالى كه وظيفه روشنفكرى ايجاب مى كرد كه به نفع مردم و به نفع آينده آن ها وارد ميدان بشوند، شعر بگويند، بنويسند، حرف بزنند و مردم را روشن كنند؛ اما اين كارها انجام نگرفت.
بعد به قضيه پانزده خرداد مى رسيم، كه بزرگ ترين حادثه اى بود كه در قرن حاضر در كشور ما، ميان مردم و رژيم حاكم اتفاق افتاده بود. در پانزده خرداد، سخنرانى امام(رضوان اللّه عليه) در قم و در روز عاشورا، آن چنان ولوله اى ايجاد كرد كه يك شورش عظيم مردمى، بدون هيچ گونه رهبرى مشخصى در تهران، فردا و پس فراى آن روز به راه افتاد. اسنادى هم چاپ شده، كه نشاندهنده مذاكرات هيأت دولت براى مقابله با اين حادثه در همان روزهاست.
شما ببينيد، آن سخنرانى و آن حضور مردم، چه زلزله اى به وجود آورده بود. حركت امام، با قوى ترين شكلى كه ممكن بود انجام بگيرد، انجام گرفت و مردم را به حركت درآورد. بعد هم سربازان رژيم به خيابان ها آمدند و مردم را به گلوله بستند. چند هزار نفر كه البته آمار دقيقش را هرگز ما نتوانستيم بفهميم در اين ماجرا كشته شدند و خون ها ريخته شد.
آل احمد در همين كتاب «خدمت و خيانت روشنفكران» مى گويد:
روشنفكران ايرانى ما ـ به نظرم چنين تعبيرى دارد ـ دست خودشان را با خون پانزده خرداد شستند! يعنى لب تر نكردند! همين روشنفكران معروف؛ همين هايى كه شعر مى گفتند، قصه مى نوشتند، مقاله مى نوشتند، تحليل سياسى مى كردند؛ همين هايى كه داعيه رهبرى مردم را داشتند؛ همين هايى كه عقيده داشتند در هر قضيه از قضاياى اجتماعى، وقتى آن ها در يك روزنامه يا يك مقاله اظهارنظرى مى كنند، همه بايد قبول كنند، اين ها سكوت كردند! اين قدر اين ها از متن مردم دور بودند؛ و اين دورى همچنان ادامه پيدا كرد.
گاهى نشانه هاى خيلى كوچكى از آن ها پيدا مى شد؛ اما وقتى كه دستگاه يك تشر مى زد، برمى گشتند مى رفتند! يكى از نمونه هاى جالبش، آدم معروفى بود، كه چند سالى هست كه فوت شده است؛ حالا نمى خواهم اسمش را بياورم؛ كتابش را مى گويم؛ هر كس فهميد، كه فهميد. اين شخص، قبل از انقلاب نمايشنامه اى نوشته بود به نام: «آ باكلاه، آ بى كلاه». آن وقت ها ما اين نمايشنامه را خوانديم.
او نقش روشنفكر را در اين نمايشنامه مشخص كرده بود. در آن بيان سمبليك، منظور از «آ بى كلاه» انگليسى ها بودند، و منظور از «آ باكلاه» امريكايى ها بودند. در پرده اول، نمايشنامه نشاندهنده دوره نفوذ انگليس ها بود؛ و در پرده دوم، نشاندهنده دوره نفوذ امريكايى ها؛ و در هر دو دوره، قشرهاى مردم به حسب موقعيت خودشان، حركت و تلاش دارند؛ اما روشنفكر كه در آن نمايشنامه، «آقاى بالاى ايوان» نام دارد بكل بركنار مى ماند! مى بيند، احياناً كلمه اى هم مى گويد، اما مطلقاً خطر نمى كند و وارد نمى شود.
اين نمايشنامه را آن آقا نوشت، و من همان وقت در مشهد بعد از نماز براى دانشجويان و براى جوانان صحبت مى كردم. اين كتاب به دست ما رسيد، من گفتم كه خود اين آقاى نويسنده اين كتاب هم، همان «آقاى بالاى ايوان» است؛ در حقيقت خودش را تصوير و توصيف كرده است؛ به كلى بركنار!
بنابراين، بدترين كارى كه ممكن بود يك مجموعه روشنفكرى در ايران بكند، كارهايى بود كه روشنفكران ما در دوره پانزده ساله نهضت اسلامى انجام دادند؛ بكل كنار رفتند! نتيجه هم معلوم شد: مردم مطلقاً از آن ها بريدند. البته تا حدودى، تعداد خيلى معدودى وسط ميدان بودند؛ از جمله خود مرحوم آل احمد بود؛ حتّى شاگردان و دوستان و علاقه مندانش وارد اين ميدان نشدند؛ خيلى دورادور حركتى كردند.
زندان ها از مردم، از روحانيون، از دانشجويان، از طلبه ها، از آحاد مردم، از كارگر، از كاسب پُر بود. تمام طول اين سال هاى متمادى، بيشترين تعداد زندانى ها را، زندانى هاى مربوط به نهضت امام تشكيل مى دادند؛ چون تلاششان، تلاشى بود كه دستگاه را به ستوه مى آورد. اين چهره هاى معروفى كه همه مى شناسيد، زندان رفتند و ساعت هاى متمادى زير شكنجه فرياد كشيدند؛ اما آن آقايان نه!
البته بعضى از اين ها كه به خاطر چيز مختصرى به زندان مى افتادند، تقريباً به فوريت به توبه نامه مى رسيدند! الان در ميان همين چهره هاى معروفى كه مى خواهند عامل ارتجاع روشنفكرى در زمان ما بشوند كه بعد عرض مى كنم كسانى بودند كه در زندان نامه مى نوشتند و التماس و گريه مى كردند! ما اين ها را كاملاً از نزديك مى شناسيم؛ خودشان هم مى دانند كه ما آن ها را مى شناسيم؛ اما جوانان اين ها را نمى شناسند. آن مجموعه آن روز، تا زمان انقلاب نشان دادند كه يك قشر غير قابل اعتماد براى رهبرى فكرى مردمند.
البته يكى، دو سال به انقلاب، حركتى به وجود آمد. اين حركت هم به اين شكل بود كه موج نهضت، با بار معرفتى و اعتقادى خودش، وارد محافل گوناگون شد. خيلى ها بودند كه به اسلام اعتقاد نداشتند؛ اما به بركت نهضت، به اسلام اعتقاد پيدا كردند.
خيلى از دختران بودند كه به حجاب هيچ اعتقادى نداشتند؛ اما در دوران نهضت، بدون اين كه كسى به آن ها حتّى يك كلمه بگويد، خودشان باحجاب شده بودند؛ يعنى نهضت امام، نهضت اسلامى، با گسترش خودش، با اوج خودش، با كربلايى شدن خودش، هرچه بيشتر تلفات مى داد، هرچه بيشتر شهيد مى داد، هرچه بيشتر فدايى مى داد، طرفداران بيشتر و پيام گسترده ترى پيدا مى كرد.
هرچه پيام انقلاب پيش مى رفت، پيام نهضت هم كه همان پيام دين و پايبندى به اصول اسلامى و معارف اسلامى بود گسترش پيدا مى كرد، و البته مجموعه اى را هم شامل شد. اين ها اشخاص مشخصى كه البته من نمى خواهم اسم بياورم وارد ميدان شدند، تا انقلاب شد.

20. دوران بعد از پيروزى انقلاب
بعد از پيروزى انقلاب، روشنفكرى در ايران برنيفتاد روشنفكرى وجود داشت اما در واقع يك روشنفكرى نوين به وجود آمد. در دوره انقلاب، شاعر، نويسنده، منتقد، محقق، كارگردان، سينماگر، نمايشنامه نويس، نقاش، از دو قشر پديد آمد: يكى از عناصرى كه انقلاب اين ها را به وجود آورده بود، و دوم عناصرى كه از دوره قبل بودند و انقلاب اين ها را به كلى قلب ماهيت كرده بود.
براى اولين بار بعد از گذشت تقريباً صد سال از آغاز تحرك روشنفكرى در ايران، روشنفكرى بومى شد. آن كسانى كه در مقوله هاى روشنفكرى فعالترند و در مركز دايره روشنفكرى قرار دارند يعنى نويسندگان و شعرا تا برسد به قشرهاى گوناگون، مثل هنرمندان و نقاشان و ...، اين ها براى اولين بار در اين كشور مثل يك ايرانى فكر كردند، مثل يك مسلمان حرف زدند، محصول روشنفكرى و هنرى و ادبى توليد كردند؛ اين شد يك دوران جديد.
البته مقاومت هايى بود، ليكن حركت عظيم انقلابى، كه همه چيز مقدمه چنين حركتى است ـ اين را شما بدانيد كه هر فكرى، هر قلم زدنى، هر كار كردنى، مقدمه چنين حركتى است؛ مثل حركتى كه در انقلاب براى كشور پديد آمد ـ بزرگ ترين بركات را براى كشور دارد؛ لذا موج حركت خودى و اسلامى و بومى روشنفكرى، با شعبه هاى گوناگونش در كشور، همه چيز را تحت الشعاع قرار داد؛ از آهنگساز گرفته، تا موسيقيدان، تا هنرمند، تا اديب، تا شاعر، اسلامى فكر كردند، اسلامى كار كردند؛ لااقل تلاش كردند كه اين گونه باشند. اين، چيز بسيار نو و مباركى بود؛ و اين ادامه پيدا كرد.
جنگ، ميدانى براى بروز استعدادها در اين زمينه شد. مى دانيد يكى از چيزهايى كه هنر و ادبيات را در هر كشورى به شكوفايى مى رساند، حوادث سخت، از جمله جنگ است. زيباترين رمان ها، بهترين فيلم ها، شايد بلندترين شعرها، در جنگ ها و به مناسبت جنگ ها سروده شده و گفته شده و توليد شده و به وجود آمده است؛ در جنگ ما هم همين طور بود.
ما در جنگ مظلوم بوديم. ما در جنگ ملتى بوديم يكجا مظلوم و مورد ستم. ما كه تجاوزى به كسى نكرده بوديم؛ ما هيچ بهانه اى دست كسى نداده بوديم؛ ما حتّى يك تير هم به داخل مرزهاى عراق پرتاپ نكرده بوديم؛ اما طبيعت انقلاب اين بود كه به ما حمله نظامى بشود.
يكى از رهبران ملى آفريقا، «احمد سكوتره» رئيس جمهور گينه كوناكرى بود. او در دوران رياست جمهورى من، چند بار به ايران آمد. يكى از دفعاتى كه آمد، زمان جنگ بود. گفت از اين جنگى كه بر شما تحميل شده، تعجب نكنيد. هر انقلابى كه عليه دستگاه هاى استعمارى و استكبارى و قدرت هاى متنافذ جهانى باشد، وقتى به وجود بيايد، يكى از اولين كارهايى كه عليه آن مى شود، اين است كه يكى از همسايگانشان را به جانش مى اندازند؛ شما هم مشمول اين قانون كلى شده ايد؛ تعجب نكنيد. او به من گفت: به شما از يك مرز حمله كرده اند؛ اما به من، از پنج جاى مرزم، پنج كشور حمله كرده اند! چون كشور كوچكى است و اطرافش كشورهاى متعددى هست. او هم چون يك فرد انقلابى بود و با يك انقلاب سر كار آمده بود، مورد حمله قرار گرفته بود.
همه مردم در جنگ شركت داشتند. در حادثه جنگ، نقش رهبرى، نقش طراز اول بود. رهبرى با خودش، حضور يكپارچه مردم را آورد. اين بسيج، تشكيل سپاه، تحرك عظيم ارتش، كارهاى فراوانى كه انجام گرفت، كمك مردم، همراهى مردم و ... هم، آن فضايى را كه روشنفكرى براى رشد و شكوفايى خودش لازم داشت، در همان جهت درست تشديد كرد.
البته اين هايى كه مى گويم، مسئله اغلب است نه عمومى استثناهايى دارد. در همان دوران جنگ، نويسنده و داستان نويسى، داستانى درباره جنگ نوشت؛ ليكن داستانى كه ايران را در اين جنگ محكوم مى كند! ببينيد، وقتى كسى حاضر نيست به هيچ قيمتى از مواضع غلط خودش منصرف بشود، اين طورى درمى آيد.
ايرانى كه اهواز و آبادان و خرمشهرش، بدون اراده و بدون اختيار او، مورد هجوم نظامى دشمن قرار گرفته، و جمهورى اسلامى از رهبرى، از دولت، از نيروهاى مسلح و از مردم با همه وجود وارد ميدان شده است، چه ايرادى بايد به اين گرفت؟ اين رمان، اول تا آخر، ايراد به مردم و مسئولان آن منطقه، و تمسخر و اهانت به آن هاست. از اين چيزها، از بعضى از آن قديمى ها صادر شد؛ ليكن روال عمومى اين طورى نبود؛ تا بعد از جنگ و تا بعدها، روال عمومى در جهت صحيح بود.
در عالم حركت روشنفكرى، اين يك پيشرفت و يك ترقى و يك كار منطبق با طبيعت روشنفكرى بود؛ چون روشنفكرى طبيعتش پيشروى است؛ و درستش همين بود كه از آن اشتباه و از آن بيمارى نجات پيدا كند؛ اما در شرايط قبل از انقلاب امكان نداشت؛ شرايط انقلاب اين تحول را ممكن و عملى كرد.

21. دوران پس از جنگ تحميلى
يك كلمه از بحث من باقى مانده؛ و آن يك كلمه، همه آن مطلبى است كه اسم اين بحث به مناسبت آن است. آن يك كلمه اين است: از بعد از جنگ تلاش هايى جدى شروع شده، براى اين كه روشنفكرى ايران را به همان حالت بيمارى قبل از انقلاب برگردانند برگشت به عقب، ارتجاع يعنى باز قهر كردن با مذهب، قهر كردن با بنيان هاى بومى، رو كردن به غرب، دلبستگى و وابستگى بى قيد و شرط به غرب، پذيرفتن هرچه كه از غرب از اروپا، از امريكا مى آيد، بزرگ شمردن هر آنچه كه متعلق به بيگانه است، و حقير شمردن هر آنچه كه مربوط به خودى است؛ كه در باطن خودش، تحقير ملت ايران و تحقير بنيان هايش را همراه دارد؛ من اين را دارم مشاهده مى كنم.
اين ها چه كسانى هستند؟ البته مى شود حدس زد؛ من اين جا ديگر خبر يقينى نمى توانم بگويم. يك عده كسانى هستند كه «لم يؤمنوا بالله طرفة عين». اين ها هرگز نه به اسلام و نه به ايران، ايمانى نياورده اند. آن چند سالى هم كه اين جريانات روشنفكرى الهى، اسلامى، مذهبى، حقيقى، ايرانى هرچه مى خواهيد اسمش را بگذاريد در ايران وجود داشت، اين ها حاضر نشدند حتّى سر بلند كنند! به گوشه اى رفتند، يا به خارج از كشور سفر كردند و معبود خودشان، قبله خودشان، معشوق خودشان را آن جا يافتند.
اين ملت، اين سنت ها، اين تاريخ اين فرهنگ، برايشان اهميتى نداشت؛ طبعاً آينده اين ملت هم برايشان اهميتى ندارد. ممكن است حرف بزنند، ممكن است ادعا بكنند؛ اما گذشته نشان نمى دهد كه اين ها صادقند. اين ها به فكر مردم نيستند؛ به فكر خودشانند.
بعضى ها هم كسانى هستند كه ممكن است تحت تأثير اين ها قرار بگيرند؛ عنوان هاى پُرطمطراق روى ذهن ها اثر بگذارد. بعضى هم احتمالاً نمى توانم يقيناً بگويم كسانى كه اجير باشند. بالاخره يكى از چيزهايى كه راحت در خدمت پول قرار مى گيرد، ادبيات و قلم و هنر و شعر است؛ تعجبى ندارد! ما شعراى بزرگى را داشتيم كه براى فلان پادشاه شعر گفتند و او را ستودند؛ در حالى كه در خور لعن و نفرين بودند.
ما كسان زيادى را داشتيم كه به خاطر پول، به خاطر دنيا، به خاطر شهوات، از بنيان هاى پليد و زشت حمايت كردند؛ در حالى كه بايد از آن ها تبرى مى جستند؛ هيچ بُعدى ندارد. البته عرض كردم كه اين اطلاع نيست؛ اين حدس است. مى خواهند روال را به عقب برگردانند؛ نبايد روشنفكران مسلمان ما اين را اجازه بدهند.
اين كه مى گويم نبايد اجازه بدهند، مقصودم اين نيست كه حالا بلند شوند دعوا كنند؛ نخير، ميدان روشنفكرى، ميدان مشت و امثال اين ها نيست. ميدان فرهنگ و روشنفكرى، ميدان همان فرهنگ است؛ ابزارهايش، ابزارهاى فرهنگى است.
جوانانى كه اهل مقولات روشنفكريند، بايد در ميدان فعال بشوند. جوانان! خودتان را بسازيد. يك ملت اگر بخواهد راه رشد و كمال و پيشرفت را طى بكند، بايد از لحاظ ايمان فكرى، به جاى محكمى متكى باشد. آن ملتى، آن نسلى، آن جوانى كه بخواهد به يك مجموعه هُرهُرى مذهب، بى ايمان، بى اعتقاد به بنيان هاى اخلاقى و دينى و معنوى دل بسپارد و با حرف آن ها پيش برود، زير پايش سست خواهد شد؛ نسل جوان، همانى خواهد شد كه در دوران رژيم پهلوى بود؛ يأس آور، بى فايده، مايل به فساد، آماده براى كجروى. آن وقت براى آن كه كسى آن ها را باز از آن راه، به راه راست حركت بدهد، معونه زيادى لازم است؛ حركتى مثل انقلاب اسلامى لازم است، كه به آسانى در قرنى بلكه قرن هايى در اين كشور پيش نمى آيد.
با همه قوا بايد موجودى فعلى را حفظ كرد. نبايد اجازه بدهند كه يك عده افرادى كه سال هاى متمادى در اين كشور با ابزارهاى روشنفكرى و با ابزارهاى فرهنگى، هيچ خدمتى به اين مردم نتوانستند انجام بدهند ـ حداقلش اين است ـ در هيچ مشكل و مسئله مهمى نتوانستند با اين مردم همراه باشند و به پاى مردم برسند؛ حتّى نتوانستند پابه پاى مردم برسند، چه برسد بخواهند جلودار و پيشرو و رهبر مردم باشند؛ هميشه عقب ماندند، هميشه در انزوا ماندند؛ اين ها مجدداً به اين كشور بيايند و سايه فكر و فرهنگ خودشان را حاكم بكنند.
اين كه مى بينيم در بعضى از مطبوعات و مجلات و منشورات فرهنگى، چيزهايى نشان داده مى شود، دنبال رجعت به گذشته اند؛ دنبال برگشتن به حالت بيمارى روشنفكريند. اين مقوله روز است. اين مقوله بسيار اساسى و مهمى است.

22. خطاى تاريخى جلال آل احمد
البته روشنفكر جماعت وقتى بخواهند در اين زمينه ها حرف بزنند، مى توانند بنشينند ببافند، حرف بزنند، كه آقا نمى شود، روشنفكرى با دين نمى سازد؛ دين اگر به كشورى آمد، همه چيز را تحت الشعاع قرار مى دهد؛ كمااين كه متأسفانه در يك پاورقى، مرحوم آل احمد هم يك جمله اين طورى دارد، كه خطاى تاريخى است. به نظر من، ايشان در اين جا دچار خطاى تاريخى شده است.
مى گويد در زمان صفويه، چون دين، منشيگرى، اديبى و دبيرى، در كنار دستگاه هاى حكومتى قرار گرفت ـ يعنى مثلاً ميرداماد رفت كنار شاه عباس نشست ـ لذا در دوران صفويه، فرهنگ و ادب و فلسفه و هنر تنزل كرد! اين اشتباه است. مثل دوره صفويه، دوره اى در طول ادبيات نيست. مرحوم آل احمد اهل شعر نبوده؛ به نظر من، از روى بى اطلاعى اظهارنظر كرده است.
شعراى مخالف سبك هندى، حرف معروف غلطى را در دهن ها انداختند. سبك هندى، در دوره صفويه رايج شد و تا دوره زنديه و اوايل قاجاريه هم ادامه داشت؛ بعد گروه ديگرى پديد آمدند، كه به آن ها به اصطلاح متجددان و انجمن ادبى اصفهان مى گفتند. اين ها با سبك هندى خيلى مخالف بودند. البته شعرهايشان هرگز به پايه شعراى سبك هندى هم نمى رسد فاصله خيلى زياد است ليكن مخالف بودند.
از آن زمان ترويج شد كه دوره صفويه، دوره انحطاط شعر است! نه، شاعر بزرگى مثل صائب، متعلق به دوران صفويه است. شعرايى مثل كليم، مثل عرفى، مثل طالب آملى، متعلق به دوران صفويه اند. شعرايى كه در همه طول تاريخ شعر، ما نظيرشان را كم داريم، در دوره صفويه بوده اند. نصرآبادى در «تذكره نصرآبادى»، در زمان خودش در اصفهان، نزديك به هزار شاعر را اسم مى آورد و شرح حالشان را مى نويسد. شهرى مثل شهر اصفهان، هزار شاعر! البته شعراى خوب، نه شاعر جفنگ گو! شعرهايشان هست، تذكره نصرآبادى هم موجود است. ما كِى و كجا چنين چيزى داشتيم؟
در فلسفه، ملاصدرا، بزرگ ترين فيلسوف همه تاريخ فلسفه اسلامى، متعلق به زمان صفويه است. ميرداماد، مربوط به زمان صفويه است. فيض كاشانى عارف معروف مربوط به زمان صفويه است. لاهيجى متكلم و فيلسوف معروف متعلق به زمان صفويه است. اين چه حرفى است كه زمان صفويه، دوره انحطاط شعر است؟ نخير، اتفاقاً دوران صفويه، دوران شكوه و اوج ادب و هنر است.
البته ادب به معناى شعر، نه نثر. نثر هم خوب است، اما آن چنان اوجى ندارد. بهترين كاشيكارى ها و بهترين معمارى ها، متعلق به دوران صفويه است. شما در طول تاريخ، مثل مسجد شيخ لطف الله در يك مقوله، مثل ميدان نقش جهان اصفهان در يك مقوله، مثل آن ساختمان ها در مقولات ديگر نمى توانيد پيدا كنيد؛ مگر خيلى كم. اين ها متعلق به دوران صفويه است.
البته صفويه شعرا را به دربار نمى بردند، تا به آن ها پول بدهند؛ ولى واقعاً نمى خواهم از صفويه دفاع هم بكنم. ما با همه شاه ها بديم. شاه بد است. اصلاً شاه نمى تواند خوب باشد. ملوكيت بد است. ملوكيت، به معناى مالكيت است. آن كسى كه خودش را مَلك مى نامد يعنى پادشاه مالكيتى نسبت به مردم و به اصطلاح رعيت خودش براى خود قائل است. در اسلام اصلاً ملوكيت مردود است.
آن روز در نماز جمعه هم گفتم كه خلافت و ولايت، نقطه مقابل ملوكيت است. پادشاهان صفويه هم پادشاه بودند و ما اصلاً نمى توانيم از آن ها دفاع بكنيم؛ اما از لحاظ تاريخى، اين حرف، حرف غلطى است كه ما بگوييم در دوره صفويه، شعر و ادبيات، تنزل و انحطاط پيدا كرده است. من مى بينم كه هنوز هم به تبع همان دوران، در تلويزيون و راديو و اين جا و آن جا، گاهى همين مطالب را مى گويند. نخير، دوران صفويه، دوران انحطاط نيست. بعد از حافظ، هيچ غزلسرايى به عظمت «صائب» نيامده است. بعد از رودكى، هيچ شاعرى به تعداد صائب شعر نگفته است؛ دويست هزار شعر دارد. البته شاعرِ حسابى كه بشود روى شعرش ايستاد و از شعرش دفاع كرد، مورد نظر است؛ والاّ شاعران جفنگ گو هرچه بخواهيد، مى گويند. هيچ شهرى به قدر اصفهان، در خودش شاعر و هنرمند و فاضل و فيلسوف و فقيه نداشته است؛ اين چه حرفى است؟!
على ايّحال، ارتجاع روشنفكرى اين است؛ يعنى برگشتن به دوران بيمارى روشنفكرى؛ برگشتن به دوران بى غمى روشنفكران؛ برگشتن به دوران بى اعتنايى دستگاه روشنفكرى و جريان روشنفكرى به همه سنت هاى اصيل و بومى و تاريخ و فرهنگ اين ملت.
امروز هر كس اين پرچم را بلند كند، مرتجع است؛ ولو اسمش روشنفكر و شاعر و نويسنده و محقق و منتقد باشد. اگر اين پرچم را بلند كرد پرچم بازگشت به روشنفكرى دوران قبل از انقلاب، با همان خصوصيات، و با جهتگيرى ضد مذهبى و ضد سنتى اين مرتجع است؛ اين اسمش ارتجاع روشنفكرى است.
شما دانشجويان، خودتان جزو قشرهاى روشنفكر هستيد؛ روى اين موضوع بايد فكر و كار كنيد. البته من اگر بخواهم در اين زمينه صحبت بكنم، با اين يك ساعتى كه صحبت شد، مطلب تمام نمى شود؛ چون نمونه ها و مثال هاى فراوانى وجود دارد؛ حرف هاى فراوانى در اين زمينه هست؛ انتقادهاى گوناگونى از حرف هاى كسانى كه در اين زمينه ها حرف زده اند، وجود دارد، كه من اگر بخواهم اين ها را بگويم، خيلى طول مى كشد. ان شاءالله ادامه مطلب براى فرصت و مجال ديگرى بماند.14
 

 


فصل سوّم : ارزش هاى دينى و اسلامى
23. معناى تقوا
تقوا يعنى چه؟ معناى تقوا اين نيست كه انسان، خيلى عبادت بكند؛ ممكن است خيلى عبادت كردن، بر تقوا مترتب بشود، اما تقوا آن نيست. معناى تقوا اين است كه انسان در هر كار، از تصميم و عمل خود مراقبت كند؛ فكر كند كه چه مى خواهد عمل كند و پا را مى خواهد كجا بگذارد ـ با مطالعه، با توجه.
يك وقت انسان، مستانه و بى هشانه بدون توجه به اين كه دارد چه كار مى كند، حركت و اقدام مى كند، يا تصميم مى گيرد، يا انجام مى دهد، يا ترك مى كند؛ يك وقت همه اين كارها را با توجه به اين كه دارد چه كار مى كند، انجام مى دهد؛ اين دومى تقواست.
يك وقت شما داريد در جاده اسفالته راه مى رويد، اين يك جور راه رفتن است؛ يك وقت داريد در راهى قدم برمى داريد كه زير پايتان ـ اين طرف، آن طرف ـ در همه جا بوته هاى خار است. وقتى در ميان خارستانى عبور مى كنيد، جورى قدم برمى داريد كه خار به لباس شما نگيرد و ساق پاى شما را آزرده نكند؛ اين تقواست؛ يعنى با دقت، قدم برداشتن.
آدم بى تقوا آن آدمى است كه اگر به او بگويند بيا درباره مسئله وجود، مسئله آفرينش و هدف هستى فكر كن، مى گويد: ولش كن بابا! اين بى تقوايى است.
آدم با تقوا آن كسى است كه وقتى درباره مسئله هدف هستى، مسئله خدا و قيامت، بحث و سؤال مطرح مى شود، به فكر فرو مى رود وانديشه، تا راه درست را پيدا كند؛ در اين باب انديشيدن تقواست. اميرالمؤمنين عليه السلام، تقوا را به آن اسب راهوارى تشبيه مى كنند كه سوار، زمام آن را در دست دارد و از آن استفاده مى كند؛ هر جا مى خواهد، مى تازد و هر جا مى خواهد، آن را نگه مى دارد.
در مقابل تقوا، غفلت و گمراهى است. در تعبير اميرالمؤمنين، خطا در مقابل تقوا گذاشته شده است ـ «خطايا» ـ خطا رفتن انديشه، خطا رفتن زبان، دست، پا، دل و خطا رفتن تصميم و عمل، مثل اسبى است كه راهوار نيست؛ اسب سركش و افسار گسسته اى است كه يك نفر را هم رويش انداخته اند كه اختيار آن را ندارد و آن اسب، خودش او را مى برد. معلوم است كه چنين كسى جان سالمى به در نخواهد برد ... دقت كنيد؛ در كارها، خوب فكر و خوب عمل كنيد. هرگز در انديشيدن به راه هاى درست، تنبلى نكنيد. «ولش»، جزو بدترين كارهاست؛ جزو خطرناك ترين كارها اين «ولش» است. همه چيز را با دقت دنبال كنيد. نسل جوان بايد اين باشد.15

24. تقوا، بزرگ ترين سرمايه اى است كه موفقيت دنيا و آخرت جوانان را تضمين مى كند
گاهى با خود فكر مى كنم جوان كه در بهترين اوقات عمر خود به سر مى برد، اگر بخواهد سرمايه اى را به دست بياورد كه موفقيت دنيايى و آخرتى او را تضمين كند، دنبال چه چيزى بايد باشد؟ سؤال مهمى است. اولاً مورد نظر، موفقيت هاى دنيايى و اخروى است ـ جسم و جان، فكر و دل ـ ثانيا اين سؤال، مخصوص به يك دسته از جوان ها هم نيست.
پاسخى هم كه به ذهن من مى رسد، باز مخصوص يك دسته از جوان ها نيست؛ يعنى اين جور نيست كه فرض كنيم اين پاسخ، مخصوص جوان هاى كاملاً متدين و متعبد است. نه، حتى اگر جوانى را فرض كنيم كه از لحاظ تعبد و تدين، در رتبه خيلى بالايى هم نباشد، باز اين پاسخ درباره او صدق مى كند. حتى اگر فرض كنيم جوانى را كه در برخى عقايد خود مشكلى هم داشته باشد، باز اين پاسخ درباره او صدق مى كند.
جوابى كه من به آن رسيده ام، اين يك كلمه است: «تقوا»! اگر جوان، در دوره جوانى سعى كند تقوا داشته باشد ـ با همان تعريفى كه در فرهنگ دينى و قرآن از تقوا شده است ـ بزرگ ترين سرمايه را هم براى درس، هم براى فعاليت هاى سازندگى، هم براى عزت دنيوى، هم براى به دست آوردن دستاورهاى مادى، هم براى معنويت، اگر اهل معنويت است ـ به دست آورده است. حتى براى آن آفاق بسيار دور و درخشان معنويت هم كه معمولاً آدم هاى متوسط، قدرى از آن آفاق، دور هستند ـ آفاق عرفانى و معنوى و همان چيزهايى كه در كلمات عرفا و بزرگان و اهل عشق معنوى هم به آن ها اشاره شده است ـ تقوا سرمايه است.16

25. علم و تقوا، سلاح جذب جوانان به معنويات
اگر قرار باشد بخواهيد ايمان و ذهن و حركت جوان را به سمتى كه شما در آن هستيد، متوجه كنيد، راهش علم و تقواست؛ چون هر ذهنى در مقابل علم، خاضع مى شود ـ چه بخواهد، چه نخواهد.
خصوصيت دانش اين است كه افراد را در مقابل خودش خاضع مى كند؛ هر چند در ظاهر هم مكابره و عناد بكند، در باطن، خضوع پيدا مى كند. تقوا هم كه سلاح عجيب و عظيمى است كه برندگى آن، حد و حصرى ندارد؛ راه ها را باز و فضا را نورانى مى كند، عنادها را از بين مى برد و دشمنى ها را كم مى كند. تقوا چيز خيلى عجيبى است؛ دوستان را به راه مى اندازد، اصلاً بازار آفرينش را گرم مى كند و حركت به سمت تعالى را ـ كه همه آفرينش در همه حال در اين حركتند ـ گرم و پر جاذبه و زيبا مى كند.17

26. توبه وظيفه هميشگى انسان است
ممكن است كسى بگويد ما كه جوانيم و هنوز عمرى از ما نگذشته كه مثل شماها گناه زيادى كرده باشيم و محتاج توبه باشيم. نه، اين درست نيست؛ توبه وظيفه هميشگى انسان است؛ پاك ترين انسان ها هم بايد توبه كنند.
توبه يعنى برگشت به خدا، برگشت از راه خطا، توجه دادن دل به پروردگار و رو را به طور كامل به خدا كردن. از امام سجاد عليه السلام چه كسى پاكتر؟ شما به صحيفه سجاديه از اول تا آخر نگاه كنيد؛ ببينيد چه حالى، چه سوز و گدازى و چه توبه اى در آن نهفته است؛ «هذا مقام من استحيى لنفسه منك و سخط عليها و رضى عنك». امام سجاد عليه السلام به خداى متعال عرض مى كند: پروردگارا! من بر نفس خودم كه گاهى از فرمان تو سرپيچى كرده، خشمگين ام. از تو راضى ام و به خاطر سرپيچى نفس از تو شرمنده ام. اين راز و نياز و سوز و گداز امام سجاد عليه السلاماست.18

27. به نماز خيلى اهميت بدهيد و سعى كنيد آن را از حالت كسالت آور براى خودتان خارج كنيد
انسان در معرض خطاهاى گوناگونى هست. هر انسانى ـ بزرگ و كوچك و پير و جوان ندارد ـ بالاخره سهوها و اشتباهات و خطاهايى دارد و گناهانى بر او عارض مى شود. انسان اگر بخواهد در جادّه زندگى موفّق شود، نماز مى تواند جبران كننده باشد.
در آيه شريفه قرآن مى فرمايد: «وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَى النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ»19؛ يعنى نماز را در دو سوى روز و پاره هايى از شب بجا آوريد؛ زيرا نيكى ها مى تواند بدى ها را از بين ببرد. نماز نورانيّتى دارد؛ ظلمت ها را از بين مى برد، بدى ها را از بين مى برد و اثر گناهان را از دل مى زدايد. انسان بالاخره ممكن است آلودگى هايى پيدا كند و دست و بالش به خطايى بند شود. اگر به نماز پايبند باشيد، اين نورانيّت شما باقى خواهد ماند و گناه اين فرصت را پيدا نمى كند كه در جان شما نفوذ كند.
من خواهش مى كنم كه به مسئله نماز خيلى جدّى نگاه كنيد. البته همه شما نماز خوانيد؛ منتها سعى كنيد نماز را از حالت كسالت آور براى خودتان خارج كنيد؛ چون اگر نماز را از يك كار همين طور از حفظى و به اصطلاح حالت طوطى وارى خارجش نكنيم، يك چيز كسالت آورى مى شود؛ يعنى آدم بايد بلند شود وضو بگيرد و برود يك كارى را كه نمى داند چيست، انجام دهد. اما اگر معانى اين كلمات را بفهميد، آن وقت خواهيد ديد كه نماز اصلاً كسالت آور نيست؛ بلكه شوق آور است و انسان به سوى نماز مى شتابد. آن وقت «حىّ على الصّلوة» ـ بشتاب به نماز ـ واقعيت پيدا مى كند.20

28. با قرآن اينگونه مواجه شويد
قدم اول [ آشنايى با قرآن]، آشنايى با متن قرآن است؛ از اين بايد عبور كنيد. قدم بعدى، عبارت از مأنوس شدن با قرآن خواندن، است. قرآن خواندن را رها نكنيد. البته اگر كسى بتواند در اين خلال، قرآن را حفظ بكند، چند قدم جلو مى آيد و بقيه كارها براى او آسان مى شود. به هرحال، قدم بعدى عبارت از تأمل در آيات است؛ كه انسان با هر آيه قرآن،مثل سخن سنجيده اى كه كسى با انسان حرف مى زند، مواجه شود. وقتى كه گوينده، سنجيده حرف مى زند، ما مجبور مى شويم دقت كنيم تا حرف او را بفهميم؛ با قرآن، اين جور مواجه بشويم. با شما دارد سنجيده حرف زده مى شود.
وقتى شما قرآن مى خوانيد، اين كلمات، همه پر مغز است. هيچ لزومى هم ندارد هر آيه اى را كه ما نگاه مى كنيم، سعى كنيم اعماقى در آن پيدا كنيم و فرض كنيم كه مثلاً معنايش اين است؛ نه، شما اگر ترجمه آيات را بدانيد ـ ترجمه آيات، حتماً لازم است؛ يعنى اگر كسى بخواهد در آيات تدبر كند، بايد معناى قرآن را بداند، اين يك قدم حتمى است ـ آن وقت با توجه به ترجمه، فرصت تدبر براى شما به وجود مى آيد و مى توانيد در قرآن تدبر كنيد.21

29. اگر بخواهيم قرآن، بر ذهنيت جامعه حاكم گردد بايد تلاوت قرآن را همگانى كنيم
توجه به تلاوت قرآن، يك فلسفه اساسى دارد؛ اين جور نيست كه فقط جنبه هنرى مسئله، مورد توجه قرار گرفته، يا يك سرگرمى باشد. اگر بخواهيم قرآن در فضاى ذهنى جامعه و كشورمان رواج پيدا بكند و مفاهيم قرآن، مفاهيم رايج در ذهن ها و فكرها بشود و عرف قرآن، حاكم بر ذهنيت جامعه گردد ـ كه اين بسيار هم مهم است ـ حتماً احتياج داريم به اين كه افراد جامعه، همه بتوانند قرآن را درست تلاوت كنند و از طريق تلاوت كردن، قدرت تدبر در قرآن را پيدا كنند و با تدبر در قرآن بتوانند به قدر ظرفيتشان به اعماق مفاهيم و معارف قرآنى برسند و سير كنند. خوش خوانان قرآن، پرچم ها و عَلَم هايى هستند كه بقيه افراد را به سمت تلاوت قرآن سوق مى دهند. خوشخوانى و درستخوانى قرآن، اين خصوصيت را دارد.22

30. بايد فهم قرآن در بين مردم رايج شود
بدانيد، تا وقتى كه هر بخش از امت اسلامى ـ مثلاً جامعه ايرانى ـ اكثر اجزايش، يا حداقل بخش بزرگى از اجزاى اين امت نتوانند با مفاهيم قرآن، رابطه مستقيم و روياروى برقرار بكنند، پايه هاى تمدن قرآنى مستحكم نخواهد شد.
بايد فهم قرآن در بين مردم رايج بشود. بايد طورى شود كه هرگاه جوان هاى ما، دخترها، پسرها، پدر و مادرها، كارمند، كاسب، كشاورز و كارگر قشرهاى مختلف درباره مسئله اى از مسائل اجتماعى، سياسى، يا اقتصادى فكر مى كنند، يك معرفت قرآنى كه مستند به آيات قرآن است، در ذهنشان نقش ببندد. ببينيد چقدر مهم است!
هر جامعه اى كه اين جور شد و اكثريت، يا جمعيت عظيمى از آن جامعه به اين حالت در آمدند، آن وقت مى شود اميدوار بود كه بناى شامخ اسلامى در اين جا عميق و راسخ است. ما داريم به اين سمت حركت مى كنيم.23

31. قرآن در تمام مسائل زندگى، سخن شفاف،راهگشاو گره بازكن دارد
مثلاً انسانى كه دچار تنبلى و كم كارى است، وقتى اين آيه معروف قرآن به يادش بيايد كه «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى * وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى»24، و معنايش را بفهمد كه هيچ انسانى جز نتيجه سعى خودش را نخواهد ديد ـ نتيجه سعى خود را حتماً خواهد ديد ـ شما ببينيد چه حركتى در او ايجاد مى كند! چه شوقى در يك انسان بى تفاوت به وجود مى آورد و يك انسان شايق را چطور در ميدان، ثابت قدم مى كند! قرآن در همه مسائل زندگى، سخن گويا، شفاف، راهنما، راهگشا و گره بازكن دارد، كه اگر انسان ها با قرآن انس بگيرند و معناى قرآن را بفهمند، به تدريج اين مفاهيم در ذهن ها مستقر و تبديل به ذهنيت تثبيت شده جامعه خواهد شد.25

32. با نهج البلاغه و صحيفه سجاديه انس بگيريد
عزيزان با نهج البلاغه انس پيدا كنيد. نهج البلاغه، خيلى بيدار كننده و هوشيار كننده و خيلى قابل تدبر است. در جلساتتان، با نهج البلاغه و كلمات اميرالمؤمنين انس پيدا كنيد. اگر خداى متعال توفيق داد و يك قدم جلو رفتيد، آن وقت با صحيفه سجاديه كه على الظاهر فقط كتاب دعاست؛ اما آن هم مثل نهج البلاغه، كتاب درس و كتاب حكمت و كتاب عبرت و كتاب راهنماى زندگى سعادتمندانه انسان است انس بگيريد.26

33. دعاى حقيقى يعنى خواستن همراه با اصرار و جديت
شما مى توانيد با توجه و دعا، زمينه تقديرات خودتان را فراهم كنيد. البته اين به معناى آن نيست كه تلاش در ايجاد سرنوشت، نقش ندارد؛ چرا تلاش، علت است. هيچ معلولى بدون علت، امكان ندارد، منتها جور آوردن علت ها، به نوبه خود باز متكى به علت ديگرى است. دعا زمينه را فراهم و علت ها را جور مى كند. شما به خدا عرض مى كنيد: «يا مسبّب الاسباب»؛ اى كسى كه سبب ها و علت ها را تسبيب مى كنى، سببيت به آن ها مى دهى، آن ها را رديف مى كنى تا اين كار انجام بگيرد.
خداوند مقدمات اختيار و انتخاب را براى انسان فراهم مى كند؛ يا به قول مرحوم علامه طباطبايى (رضوان اللّه عليه)، دعا يكى از علل و اسباب است، مثل بقيه اسباب، مثل بقيه علل مادى و معنوى كه شما مى شناسيد. ما در همه عوارض، همه پديده ها و همه حوادث زندگى، عللى را مشاهده مى كنيم. بعضى از اين علل، مادى است، بعضى معنوى و بعضى انسانى است؛ بعضى خارج از وجود انسان و بعضى مخلوطى از اين ها است.
دعا هم يكى از اين علل است. درخواست از خداى متعال، يكى از اين علل است. لذا به دعا به چشم جدّ نگاه كنيد. حقيقتاً از خداى متعال بخواهيد. دعا هم اين گونه نيست كه انسان، شبيه كسى كه موظفش كرده اند كه اين را بگو، اين طور بگويد؛ مثل شعر، يا سرودى كه آدم دارد مى خواند! همين طور بگويد: خدايا، اين را به من بده، آن را به من بده، ما را بيامرز! اين، دعا نيست؛ اين لقلقه زبان است. دعا يعنى خواستن. از خدا بايد بخواهى. هر چه بيشتر با الحاح و با جدّ و اصرار بخواهيد، احتمال استجابت، بيشتر است. جدّ، لازم است.
بعضى از افراد تعجب مى كنند؛ مى گويند: دعاهاى ما مستجاب نشد! اگر گفته شود شما چه كار كرديد؟ چگونه دعا كرديد؟ مى گويد: آقا در مجلس روضه، اين همه گفت، و ما هم گفتيم «الهى آمين»! اين كه انسان نداند چه دارد مى خواهد، متوجه نباشد كه چه چيزى را و از چه كسى دارد طلب مى كند، و اصلاً طلب جدّى نداشته باشد، اين دعا نيست!
نكته ديگر در اين باب اين است كه خواسته هاى زندگى زيادند؛ اما بعضى خواسته ها حقير و بعضى خواسته ها جليل و عظيم و ارزشمندند. خواسته هاى جليل را پيدا كنيد، خواسته هاى عظيم و با قدر و قيمت را پيدا كنيد. نه اين كه راجع به زندگى معموليتان چيزى نخواهيد؛ چرا، گاهى در همين خواسته هاى زندگى معمولى هم نقطه اى است كه خيلى تعيين كننده است؛ اما بعضى چيزها هم خيلى كوچكند.27

34. معناى صحيح «عافيت طلبى» در دعاها
دعا براى عافيت، مهم است. در روايات دارد كه از معصوم شايد از نبى اكرم صلى الله عليه و آلهسؤال كردند: ما براى چه دعا كنيم؟ فرمودند: براى عافيت. بعضى ها عافيت را بد مى فهمند؛ خيال مى كنند همان «عافيت طلبى» است؛ كه معروف است فلان كس «آدم عافيت طلب» است! عافيت طلبى، يعنى انسان از كارهاى سخت، روى گردان بشود و كُنجى را بگيرد و آن جا زندگى كند.
نه، معناى «عافيت» در دعا اين نيست. «عافيت» در مقابل «ابتلاء» و در مقابل «بلا» است. عافيت از اخلاق بد، عافيت از آن چيزى كه در عرف، به آن «عافيت طلبى» مى گويند؛ يعنى وارد ميدان ها نشدن. اين خودش يك بلا و يك بدبختى است. عافيت از آن، عافيت از گناه، عافيت از تسلط دشمن، عافيت از نفوذ دشمن و عافيت از شهوات نفسانى! همه اين ها «عافيت» است. لذا در دعاهاى سجده آخر مى گوييم: «يا ولى العافية، اسألك العافية، عافية الدنيا والاخرة». دعايى هم امام سجاد عليه السلام در همين صحيفه سجاديه دارند؛ «دعائه فى طلب العافية». اصلاً عافيت از خدا مى خواهد. عافيت، خيلى خوب است.
امام حسين به آن عظمت، مظهر آزادگى و شجاعت و از خودگذشتگى، در دعاى عرفه مى فرمايد: پروردگارا، اگر تو از من راضى باشى، من به هيچ چيز ديگر اهميت نمى دهم، به هيچ مشكلى از مشكلات زندگى اهميت نمى دهم. «فان رضيت عنّى فلا ابالى عن سواك». بعد مى فرمايد: «ولكن عافتيك اوسع لى»؛ اما اگر عافيتت را نصيب من بكنى، و سختى ها و بلاها و دشوارى ها را براى من پيش نياورى، براى من بهتر است! يعنى امام حسين هم، «عافيت» به اين معنا را مى خواهد.28

35. معناى قضا و قدر و جايگاه اختيار انسان در سرنوشت خويش
ما در اسلام و در تعبيرات دينى چيزى داريم به نام تقدير، چيزى داريم به نام قضا، كه روى هم گفته مى شود قضا و قدر. ما به قضا و قدر اعتقاد داريم؛ هم قدر حق است، هم قضا حق است. بعضى ها خيال مى كنند آدم اگر معتقد به قضا و قدر شد، نمى تواند اراده و قدرت انتخاب انسان را مؤثر بداند؛ اين همان بد فهميدنِ معناى قضا و قدر است. نخير، ما كاملاً به قضا و قدر و حق انتخاب انسان معتقديم؛ اين ها مكمل يكديگرند. من در چند جمله، اين را براى شما تبيين مى كنم.
قدر يا تقدير به معناى اندازه گيرى و تعيين اندازه است؛ يعنى قوانين عالم را مشخص كردن، و علت ها و معلول ها و رابطه آن ها را فهميدن. كسى كه زهرى را مى نوشد، تقدير او مردن است. تأثير زهر روى جهاز هاضمه و گردش خون و عوامل حياتى انسان اين است كه او را از بين ببرد و بكُشد. كسى كه از بالاى بلندى خودش را زمين مى اندازد، تقدير او، له شدن و خُرد شدن است. كسى كه از اين جا بلند مى شود و تصميم مى گيرد به سمت قله الوند برود، وقتى حركت كرد، تقدير او رسيدن به قله الوند است. علل و عوامل را خداى متعال به وجود آورده است و بر اين علل و عوامل، معلولات و مسبّباتى را مترتب كرده است.
شما آيا عاملى را كه به نتيجه اى مى رسد، انتخاب مى كنيد يا نمى كنيد؟ اگر انتخاب كرديد، تقديرى كه دنباله اين انتخاب است، مى شود قضا. قضا يعنى حكم؛ يعنى حتم. در معناى قضا حتميت و قطعيت وجود دارد.
يك وقت هست شما انتخاب نمى كنيد؛ فرض بفرماييد سر چند راهى مى رسيد. اطراف همين ميدانى كه اشاره كردم، چند خيابان وجود دارد. تقدير كسى كه از خيابانِ اول حركت كند، اين است كه به فلان نقطه برسد. تقدير كسى كه از خيابان دوم حركت كند، اين است كه به فلان نقطه برسد. تقدير كسى كه از خيابان سوم و چهارم و پنجم و ششم حركت كند، رسيدن به نقاطى است كه اين خيابان ها به آن ها منتهى مى شود. اگر شما تصميم گرفتيد از اين ميدان به هيچكدام از اين خيابان ها نرويد، آيا اين تقديرها درباره شما تحقق پيدا خواهد كرد؟ نه، شما نرسيدن به اين اهداف را انتخاب كرده ايد؛ بنابراين نمى رسيد.
اگر خيابانِ اول را انتخاب كرديد و تصميم گرفتيد و نيرويتان را به كار انداختيد و رفتيد، به آن نتيجه مى رسيد. قضاى شما ـ يعنى حكم حتمى شما ـ اين است كه به آن هدف برسيد. چيزى كه مى تواند هر تقديرى را به قضا تبديل كند، اراده شما است. تقدير، ترسيم شده است؛ اما اين تقدير درباره شما حتميت ندارد؛ اين شما هستيد كه با اراده و همت و اقدامِ خود به آن تقدير حتميت مى دهيد.
نتايج و تبعات اين اقدام را هم بايد قبول و تحمل كنيد. اگر سر دو راهى برسيم، يك راه ما را به منزلگه مقصود مى رساند؛ يك راه هم ما را به باتلاق يا به يك نقطه خطرناك مى رساند؛ اين دو تقدير در مقابل شما است. شما بايد از بين اين دو تقدير، يكى را انتخاب كنيد.
اگر راه اول را انتخاب كرديد و بين راه خسته و منصرف نشديد و اراده تان متزلزل و نيروى بدنتان تمام نشد، قضاى شما اين است كه به آن جا برسيد. اگر به عكس، راه دوم را انتخاب كرديد، در بين راه به خود نيامديد، متنبّه نشديد، توبه نكرديد، از اين راه برنگشتيد و آن را ادامه داديد، البته تقدير شما اين است كه به همان باتلاق و نقطه خطرناك برسيد. اين شماييد كه انتخاب مى كنيد.
نكته دوم كه مى خواهم عرض كنم، اين است: ما در باب گزينش راه تقدير گفتيم انتخاب با شماست ـ در اين شكى نيست ـ اما نقش هدايت و كمك الهى را حتماً بايد در نظر داشت. گاهى شما براى انجام كارى خسته مى شويد، از خداى متعال نيرو مى خواهيد، خدا هم به شما نيرودهد و راه مى افتيد. گاهى در يك انتخاب دچار مشكل مى شويد، از خداى متعال هدايت و دستگيرى مى خواهيد، خدا هم شما را هدايت مى كند. يكى هم هست كه در آن شرايط از خدا نيرو نمى خواهد، نيرو هم گيرش نمى آيد؛ از خدا هدايت نمى خواهد، هدايت هم گيرش نمى آيد. پروردگار عالم به ما فرموده است از من بخواهيد؛ هدايت بخواهيد، كمك بخواهيد، توفيق بخواهيد. اين است كه من بخصوص به جوان ها مى گويم رابطه خود را با خدا مستحكم كنيد و نقش دعا و تضرع را بشناسيد. معناى دعا اين نيست كه شما از خدا بخواهيد و بنشينيد و فكر نكنيد؛ نه، از خدا بخواهيد، تا وقتى حركت مى كنيد، در حركت، شما را كمك كند. از خدا بخواهيد، تا وقتى انتخاب مى كنيد، در انتخابِ درست، شما را كمك كند. از خدا بخواهيد، تا اگر صحنه، صحنه دشوارى است و قابل تشخيص نيست، در تشخيص به شما كمك كند.29

36. ما چگونه مى توانيم از زندگانى حضرت زهرا عليهاالسلام الگو بگيريم؟
الگو را نبايد براى ما معرفى كنند و بگويند كه اين الگوى شما است. اين الگوى قراردادى و تحميلى، الگوى جالبى نمى شود.
الگو را بايد خودمان پيدا كنيم؛ يعنى در افق ديدمان نگاه كنيم و ببينيم از اين همه چهره اى كه در جلوى چشممان مى آيد، كدام را بيشتر مى پسنديم؛ طبعا اين الگوى ما مى شود. من معتقدم كه براى جوان مسلمان، به خصوص مسلمانى كه با زندگى ائمه و خاندان پيامبر و مسلمانان صدر اسلام آشنايى داشته باشد، پيدا كردن الگو مشكل نيست، و الگو هم كم نيست. حالا خود شما خوشبختانه از حضرت زهرا عليهاالسلام اسم آورديد. من در خصوص وجود مقدس فاطمه زهرا عليهاالسلام چند جمله اى بگويم؛ شايد اين سررشته اى در زمينه بقيه ائمه و بزرگان بشود و بتوانيد فكر كنيد.
شما خانمى كه در دوره پيشرفت علمى و صنعتى و تكنولوژى و دنياى بزرگ و تمدن مادى و اين همه پديده هاى جديد زندگى مى كنيد، از الگوى خودتان در مثلاً هزار و چهار صد سال پيش توقع داريد كه در كدام بخش، مشابه وضع كنونى شما را داشته باشد، تا از آن بهره بگيريد. مثلاً فرض كنيد مى خواهيد ببينيد چگونه دانشگاه مى رفته است؟ يا وقتى كه مثلاً در مسائل سياست جهانى فكر مى كرده، چگونه فكر مى كرده است؟ اين ها كه نيست.
يك خصوصيات اصلى در شخصيت هر انسانى هست؛ آن ها را بايستى مشخص كنيد و الگو را در آن ها جستجو نماييد. مثلاً فرض بفرماييد در برخورد با مسائل مربوط به حوادث پيرامونى، انسان چگونه بايد برخورد بكند؟ حالا حوادث پيرامونى، يك وقتى مربوط به دوره اى است كه مترو هست و قطار هست و جت هست و كامپيوتر هست؛ يك وقت مربوط به دوره اى است كه نه، اين چيزها نيست، اما حوادث پيرامونى بالاخره چيزى است كه انسان را هميشه احاطه مى كند.
انسان دو گونه مى تواند با اين قضيه برخورد كند: يكى مسئولانه، يكى بى تفاوت.
مسئولانه هم انواع و اقسام دارد؛ با چه روحيه اى، با چه نوع نگرشى به آينده. آدم بايد اين خطوط اصلى را در آن شخصى كه فكر مى كند الگوى او مى تواند باشد، جستجو كند و از آن ها پيروى نمايد.
من اين موضوع را يك وقت در سخنرانى هم گفته ام. در اين سخنرانى هاى ما هم گاهى حرف هاى خوبى در گوشه كنار هست؛ منتها غالبا دقت نمى شود و همين طور گم مى شود.
ببينيد، مثلاً حضرت زهرا عليهاالسلام در سنين شش سالگى، هفت سالگى بودند، اختلاف وجود دارد؛ چون در تاريخ ولادت آن حضرت، روايات مختلف است كه قضيه شعب ابى طالب پيش آمد. شعب ابى طالب، دوران بسيار سختى در تاريخ صدر اسلام است؛ يعنى دعوت پيامبر شروع شده بود، دعوت را علنى كرده بودند، به تدريج مردم مكه ـ به خصوص جوانان، به خصوص برده ها ـ به حضرت مى گرويدند؛ بزرگان طاغوت ـ مثل همان ابولهب و ابوجهل و ديگران ـ ديدند كه هيچ چاره اى ندارند، جز اين كه پيامبر و همه مجموعه دوروبرش را از مدينه اخراج كنند؛ همين كار را هم كردند.
تعداد زيادى از اين ها را كه ابى طالب هم جزو بزرگان بود ـ و بچه و بزرگ و كوچك مى شدند، همه را از مكه بيرون كردند. اين ها از مكه بيرون رفتند؛ اما كجا بروند؟ تصادفا جناب ابى طالب، در گوشه اى از نزديكى مكه ـ فرضا چند كيلومترى مكه ـ در شكاف كوهى ملكى داشت؛ اسمش «شعب ابى طالب» بود. شعب، يعنى همين شكاف كوه، يك دره كوچك.
ما مشهدى ها به اين طور چيزى «بازه» مى گوييم. اتفاقا اين از آن لغت هاى صحيح دقيق فارسى سره هم هست، كه به لهجه محلى، روستايى ها به آن «بَزَه» مى گويند؛ اما همان اصلش «بازه» است. جناب ابى طالب يك بازه يا يك شعبى داشت؛ گفتند به آن جا برويم.
حالا شما فكرش را بكنيد، در مكه، روزها هواى گرم؛ شب ها بى نهايت سرد بود؛ يعنى وضعيتى غير قابل تحمل. اين ها سه سال در اين بيابان ها زندگى كردند. چه قدر گرسنگى كشيدند، چه قدر سختى كشيدند، چه قدر محنت بردند، خدا مى داند. يكى از دوره هاى سخت پيامبر، آن جا بود. پيامبر اكرم در اين دوران، مسئوليتش فقط مسئوليت رهبرى به معناى اداره يك جمعيت نبود؛ بايد مى توانست از كار خودش پيش اين هايى كه دچار محنت شده اند، دفاع كند.
مى دانيد وقتى كه اوضاع خوب است، كسانى كه دور محور يك رهبرى جمع شده اند، همه از اوضاع راضيند؛ مى گويند خدا پدرش را بيامرزد، ما را به اين وضع خوب آورد. وقتى سختى پيدا مى شود، همه دچار ترديد مى شوند، مى گويند ايشان ما را آوردند؛ ما كه نمى خواستيم به اين وضع دچار بشويم!
البته ايمان هاى قوى مى ايستند؛ اما بالاخره همه سختى ها به دوش پيامبر فشار مى آورد. در همين اثنا، وقتى كه نهايت شدت روحى براى پيامبر بود، جناب ابى طالب كه پشتيبان پيامبر و اميد او بود، و خديجه كبرى كه او هم بزرگ ترين كمك روحى براى پيامبر بود، در ظرف يك هفته از دنيا رفتند؛ حادثه خيلى عجيبى است؛ يعنى پيامبر تنهاى تنها شد.
من نمى دانم شما هيچ وقت رئيس يك مجموعه كارى بوده ايد، تا بدانيد معناى مسئوليت يك مجموعه چيست. در چنين شرايطى، انسان واقعا بيچاره مى شود. در اين شرايط، نقش فاطمه زهرا را ببينيد. آدم تاريخ را كه نگاه مى كند، اين گونه موارد را در گوشه كنارها هم بايد پيدا بكند؛ متأسفانه هيچ فصلى براى اين طور چيزها باز نكرده اند.
فاطمه زهرا مثل يك مادر، مثل يك مشاور، مثل يك پرستار براى پيامبر بوده است. آن جا بوده كه گفتند فاطمه «ام ابيها» مادر پدرش است. اين مربوط به آن وقت است؛ يعنى وقتى كه يك دختر شش ساله، هفت ساله اين طورى بوده است. البته در محيط هاى عربى و در محيط هاى گرم، دختران زودتر رشد جسمى و روحى مى كنند؛ مثلاً به اندازه رشد يك دختر ده، دوازده ساله حالاى ما. اين، احساس مسئوليت است.
آيا اين نمى تواند براى يك جوان الگو باشد، كه نسبت به مسائل پيرامونى خودش زود احساس مسئوليت كند، زود احساس نشاط كند؟ آن سرمايه عظيم نشاطى كه در وجود او هست، اين ها را خرج كند، براى اين كه غبار كدورت و غم را از چهره پدرى كه حالا حدود مثلاً پنجاه سال از سنش مى گذشته و تقريبا پيرمردى شده است، پاك كند. آيا اين نمى تواند براى يك جو.ان الگو باشد؟ اين خيلى مهم است.
نمونه بعد، مسئله همسردارى و شوهردارى است. يك وقت انسان فكر مى كند كه شوهردارى، يعنى انسان در خانه و در آشپزخانه غذا را مرتب كند و اتاق را تر و تميز كند و پتو را پهن كند و مثل قديمى ها تشكچه را بگذارد كه آقا از اداره يا از دكان بيايد.
شوهردارى كه فقط اين نيست. شما ببينيد شوهردارى فاطمه زهرا چگونه بود. در طول دده سالى كه پيامبر در مدينه بودند، حدود نه سالش حضرت زهرا و حضرت اميرالمؤمنين با همديگر زن و شوهر بودند. در اين نه سال، جنگ هاى كوچك و بزرگى ذكر كرده اند ـ حدود شصت جنگ اتفاق افتاده ـ در اغلب آن ها هم اميرالمؤمنين بوده است. حالا شما ببينيد، او خانمى است كه در خانه نشسته و شوهرش مرتب در جبهه است، و اگر در جبهه نباشد، جبهه لنگ مى ماند ـ اين قدر جبهه وابسته به اوست ـ از لحاظ زندگى هم وضع روبه راهى ندارند؛ همان چيزهايى كه شنيده ايم: «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً * إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ»؛30 يعنى حقيقتا زندگى فقيرانه محض داشتند؛ در حالى كه دختر رهبرى هم هست، دختر پيامبر هم هست، يك نوع احساس مسئوليت هم مى كند.
ببينيد انسان چه قدر روحيه قوى مى خواهد داشته باشد، تا بتواند اين شوهر را تجهيز كند؛ دل او را از وسوسه اهل وعيال و گرفتارى هاى زندگى خالى كند؛ به او دلگرمى بدهد؛ بچه ها را به آن خوبى كه او تربيت كرده، تربيت كند. حال شما بگوييد امام حسن و امام حسين، امام بودند و طينت امامت داشتند؛ زينب كه امام نبود. فاطمه زهرا او را در همين مدت نه سال تربيت كرده بود. بعد از پيامبر هم كه ايشان مدت زيادى زنده نماندند.
اين طور خانه دارى، اين طور شوهردارى و اين طور كدبانويى كردند و اين طور محور زندگى فاميل ماندگار در تاريخ قرار گرفتند. آيا اين ها نمى تواند براى يك دخترجوان، يك خانم خانه دار يا مشرف به خانه دارى الگو باشد؟ اين ها خيلى مهم است.
حالا بعد از قضيه وفات پيامبر، آمدن به مسجد، و آن خطبه عجيب را خواندن، خيلى شگفت انگيز است. اصلاً ماها كه اهل سخنرانى و حرف زدن ارتجالى هستيم، مى فهميم كه چه قدر اين سخنان عظيم است. يك دختر هجده ساله، بيست ساله و حداكثر بيست و چهار ساله ـ كه البته سن دقيق آن حضرت مسلم نيست؛ چون تاريخ ولادت آن بزرگوار مسلم نيست و در آن اختلاف است ـ آن هم با آن مصيبت ها و سختى ها به مسجد مى آيد، در مقابل انبوه جمعيت، با حجاب سخنرانى مى كند؛ كه آن سخنرانى، كلمه و كلمه اش در تاريخ مى ماند.
عرب ها به خوش حافظه گرى معروف بودند. يك نفر مى آمد يك قصيده هشتاد بيتى را مى خواند، بعد از اين كه جلسه تمام مى شد، ده نفر مى گرفتند آن را مى نوشتند. اين قصايدى كه مانده، غالبا اين طور مانده است. اشعار در نوادى ـ يعنى آن مراكز اجتماعى ـ خوانده مى شد و ضبط مى گرديد. اين خطبه ها و اين حديث ها، غالبا اين گونه بود. نشستند، نوشتند و حفظ كردند، و اين خطبه ها تا امروز مانده است. كلمات مفت در تاريخ نماند؛ هر حرفى نمى ماند. اين قدر حرف ها زده شده، اين قدر سخنرانى شده، اين قدر مطلب گفته شده، اين قدر شعر گفته شده؛ اما نمانده است و كسى به آن ها اعتنا نمى كند.
آن چيزى كه تاريخ در دل خودش نگه مى دارد و بعد از هزار و چهار صد سال هر انسان كه نگاه مى كند، احساس خضوع مى كند، اين يك عظمت را نشان مى دهد. به نظر من، اين براى يك دختر جوان الگو است.
البته در زمان خودمان هم الگو داريم؛ امام الگوست. اين جوانان بسيجى ما الگو هستند؛ هم كسانى كه شهيد شدند، و هم كسانى كه امروز زنده هستند ... البته انسان هم الگو را با معيارهاى خودش انتخاب مى كند. من خواهش مى كنم هر الگويى كه خواستيد انتخاب بكنيد، معيار «تقوا» را كه توضيح دادم، حتما در نظر داشته باشيد. تقوا چيزى نيست كه بشود از آن گذشت. براى زندگى دنيوى هم تقوا لازم است؛ براى زندگى اخروى هم تقوا لازم است.31

37. نفس اماره و خودخواهى ها عامل ركود و عقب گرد انسان
در درون وجود ما، بزرگ ترين دشمن ما كمين گرفته و آن، نفس امّاره و شهوات و خودخواهى و خودپرستى هاى ما است. هر لحظه اى كه بتوانيم، اين مار گزنده و اين دشمن كشنده را سر جاى خود بنشانيم ولو به طور موقت در آن لحظه، ما موفق و سعادتمند و قادر بر عمل و مقاومت و ايستادگى و جهاد فى سبيل الله هستيم. هر وقتى كه اين دشمن، سر بلند كند و عقل و نيروى معنوى و نفس رحمانى در وجود ما را سركوب كند و تحت تأثير خود قرار بدهد، در آن لحظه، ما در حال سكون و ركود و يا عقبگرديم. سكون، يعنى عقبگرد. اين دو، يكى است.32

38. روح انسانى نه ظلم مى كند، نه ستم را تحمل مى نمايد
مشكل ملت ها، مشكل تسلط و حاكميت كسانى است كه اگرچه لباس انسانى پوشيده اند، اما در باطن، يك حيوان درنده وحشى بى ملاحظه اند. آن كسى كه برايش كشتن هزاران انسان، شيميايى كردن خانواده ها و بچه هاى كوچك، اهميتى ندارد و به راحتى جنايت مى كند، او در ظاهر انسان است، ولى در باطن گرگ است. صورت معنوى و حقيقى او، صورتى كه در قيامت با آن محشور خواهد شد، صورت يك حيوان وحشى است.

اى دريده پوستين يوسفان
گرگ برخيزى از اين خواب گران

اين گونه افراد، آن روزى كه مرگ گريبان آن ها را بگيرد و از خواب گرانِ هذيان آميز زندگى ننگبار خودشان بيدار بشوند، به خودشان كه نگاه مى كنند، خود را گرگ خواهند ديد. آن كسانى هم كه اين وضعيت بد را در دنيا تحمل مى كنند، نسبت به اين همه فاجعه و اين همه جنايت در دنيا بى تفاوت و خونسرد مى مانند و احساس تكليف نمى كنند، آن ها هم از يك ناحيه ديگر اشكال دارند؛ آن ها هم تربيت نفسانى ندارند؛ آن ها هم عشق به زندگى و ترس از مرگ، گريبانشان را گرفته است؛ صورت معنوى آن ها هم، اگر گرگ نيست، موش است؛ اگر درنده نيست، حيوان قابل دريده شدن و خورده شدن است؛ بره است؛ تعبير احترام آميزترش اين است. روح انسانى، نه اجازه مى دهد كسى آن طور جنايت و ستمگرى بكند، نه اجازه مى دهد انسانى اين همه ظلم و ستم را تحمل نمايد.33

39. شهادت
شهادت بدين معنا است كه يك انسان برترين و محبوب ترين سرمايه دنيوى خويش را نثار آرمانى سازد كه معتقد است زنده ماندن و بارور شدن آن به سود بشريت است و اين يكى از زيباترين ارزش هاى انسانى است كه آرمان مطلوب و الهى و آرزوى همه پيامبران خدا است. اين ارزش، در صدر همه نيكى هاى بشرى قرار مى گيرد و در هيچ ترازوى مادى نمى گنجد. پذيرش اين تفكر همان عامل خيره كننده اى است كه به مجاهدان راه حقيقت نيرويى براى باطل ساختن همه محاسبات جبهه خصم مى بخشد و چنانكه به تجربه دانسته شده است دشمن حقيقت را دچار بن بست و عجز و حيرت مى سازد.34
 

 


فصل چهارم : مسائل سياسى و اجتماعى
40. آزادى و حدود و آداب آن
امروز در دانشگاه بحث آزادى خيلى تكرار مى شود. بعضى مى گويند آزادى دادنى نيست، گرفتنى است؛ من مى گويم آزادى، هم دادنى است، هم گرفتنى است، هم آموختنى است.
«آزادى دادنى است» يعنى چه؟ يعنى مسئولان حكومت ها اجازه ندارند حق طبيعى آزادى يعنى آزادى هاى قانونى را از كسى سلب كنند. البته اين لطفى نيست كه حكومت ها مى كنند؛ بايد آزادى را بدهند؛ و اين يك وظيفه و تكليف است. «آزادى گرفتنى است»، يعنى هر انسان آگاه و باشعورى در جامعه بايد با حقِ آزادى و حدود خودش آشنا باشد و آن را مطالبه كند و بخواهد. و اما «آزادى آموختنى است»، يعنى آزادى آداب و فرهنگى دارد كه بايد آن را آموخت. بدون فرهنگ و ادب آزادى، اين نعمت بزرگ براى هيچ كس و هيچ جامعه اى آن چنان كه شايسته است فراهم نخواهد شد. اگر در جامعه ادب آزادى وجود نداشته باشد و افراد چگونگى استفاده از آن را ندانند، مطمئن باشند آزادى را كه براى يك جامعه فعال و كوشا و پيشرو يك ضرورت است از دست خواهند داد و از نظر اسلام اين براى يك جامعه فاجعه است.35

41. من با حزب و تحزّب مخالف نيستم
بعضى ها مى گويند فلانى با حزب و تحزب مخالف است؛ در صورتى كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى، اولين حزب را ما درست كرديم.اگر تحزب به معناى واقعى كلمه وجود داشته باشد، من طرفدار آن هستم؛ منتها من تحزب را اين نمى دانم كه عده اى از داعيه داران سياسى، به دنبال كسب قدرت، دور هم جمع شوند ده نفر، پانزده نفر، بيست نفر و با شعار و ايجاد هيجان و جذابيت هاى دروغين، مردم يا گروههايى از مردم را به اين طرف و آن طرف بكشانند و مرتب دعوا و اختلاف راه بيندازند و براى اين كه بى كار نمانند، يك مسئله كوچك را بزرگ كنند، يك چيز كم اهميت را پراهميت جلوه دهند و روزها و هفته ها درباره اش بحث و تحليل كنند؛ بر اساس آن، دوست و دشمن معين كنند؛ فلان كس، فلان طرفى است، پس دشمن است؛ فلان كس، فلان طرفى است، پس دوست است. بنده اين ها را تحزب نمى دانم؛ اين ها روش هاى غلط سياسى است كه در دنيا هم رايج است.دل ما خوش بوده است كه در ايران اين چيزها رايج نباشد؛ اما متاسفانه بعضى ها به اين چيزها دلبستگى دارند.36

42. نظارت استصوابى و فلسفه وجودى آن
نظارت استصوابى يك قانون است و نبايستى كسى از عمل به قانون گله اى داشته باشد. اين نظارت شوراى نگهبان، طبق قانون و متكى به قانون اساسى است؛ پايه ها و ريشه هايش در قانون اساسى است و در قانون عادى هم همان تأييد شده است و وجود دارد. اين نظارت هم براى شهروندان عادى و معمولى نيست؛ اين براى آن است كه يك آدم ناباب، يك آدم مضر، يك آدم بد، به اين مركزِ حساس وارد نشود.
اين نظارت استصوابى مخصوص مجلس كه نيست؛ در مورد رياست جمهورى هم هست. حالا شما ببينيد يك آدم حرافِ پشت هم اندازى كه از خارج هم حمايت بشود و پول فراوانى هم داشته باشد و خودش را به شكل هاى گوناگونى بيارايد و اين جا بيايد و كانديدا بشود و اكثريتى را هم ببرد و رئيس جمهور بشود، تكليف مملكت چه مى شود؟! نظارت استصوابى براى همين است كه جلوى آدم هايى كه بر طبق قوانين كشور، صلاحيت آمدن به اين منصب حساس را ندارند چه مجلس، چه رياست جمهورى، چه در بقيه جاهايى كه اين نظارت وجود دارد؛ مثل مجلس خبرگان و ديگر جاها گرفته شود و اين ها نتوانند وارد اين مراكز حساس بشوند.37

43. معناى ولايت مطلقه فقيه اين نيست كه رهبرى هر كار دلش خواست، مى تواند بكند!
بعضى ها خيال مى كنند كه اين «ولايت مطلقه فقيه» كه در قانون اساسى آمده، معنايش اين است كه رهبرى مطلق العنان است و هر كار كه دلش بخواهد، مى تواند بكند. معناى ولايت مطلقه اين نيست.
رهبرى بايستى موبه مو قوانين را اجرا كند و به آن ها احترام بگذارد؛ منتها در مواردى اگر مسئولان و دست اندركاران امور بخواهند قانونى را كه معتبر است موبه مو عمل كنند، دچار مشكل مى شوند. قانون بشرى همين طور است. قانون اساسى راه چاره اى را باز كرده و گفته آن جايى كه مسئولان امور در اجراى فلان قانون مالياتى يا سياست خارجى، بازرگانى، صنعتى و دانشگاهى دچار مضيقه مى شوند و هيچ كار نمى توانند بكنند ـ مجلس هم اين طور نيست كه امروز شما چيزى را ببريد و فردا تصويب كنند و به شما جواب دهند ـ رهبرى مرجع است. زمان امام هم همين طور بود.
بنده خودم آن وقت رئيس جمهور بودم و جايى كه مضيقه هايى داشتيم، به امام نامه مى نوشتيم و ايشان اجازه مى دادند. بعد از امام، دولت قبلى و دولت فعلى گاهى راجع به مسائل گوناگون نامه مى نويسند كه در اين جا مضيقه وجود دارد، شما اجازه بدهيد كه اين بخش از قانون نقض شود. رهبرى بررسى و دقت مى كند و اگر احساس كرد كه به ناگزير بايد اين كار را بكند، آن را انجام مى دهد.
جاهايى هم كه به صورت معضل مهم كشورى است، به مجمع تشخيص مصلحت ارجاع مى شود. اين معناى ولايت مطلقه است، والّا رهبر، رئيس جمهور، وزرا و نمايندگان، همه، در مقابل قانون تسليمند و بايد تسليم باشند. قانون اين قدر مهم است كه غالب بر عملكرد من و شما است.38

44. نظارت بر مطبوعات يك وظيفه و كار لازم است
من معتقدم كه نظارت بر مطبوعات، يك وظيفه و يك كار لازم است؛ اين مرّ قانون اساسى و قانون مطبوعات و قانون عادى هم هست. بدون نظارت، يقيناً خواسته ها و مصالح ملى از مطبوعات تأمين نخواهد شد. بعضى ها خيال مى كنند كه افكار عمومى، منطقه آزاد و بى قيد و بندى است كه هر كار خواستند، با آن بكنند! افكار عمومى موش آزمايشگاهى نيست كه هركس هر كار خواست، بتواند با آن بكند. با تحليل هاى غلط و شايعه سازى و تهمت و دروغ، به ايمان و عواطف و باورها و مقدسات مردم آسيب مى زنند؛ اين كه درست نيست؛ بنابر اين نظارت لازم است تا اين كارها نشود؛ اين يك وظيفه است و اگر انجام نگيرد، جاى سؤال دارد كه چرا انجام نمى گيرد.39
 

45. سه وظيفه اساسى مطبوعات، آزادى مطبوعات
براى مطبوعات هم سه وظيفه عمده قائلم: وظيفه نقد و نظارت، وظيفه اطلاع رسانى صادقانه و شفاف، وظيفه طرح و تبادل آراء و افكار در جامعه. معتقدم كه آزادى قلم و بيان حق مسلّم مردم و مطبوعات است؛ در اين هم هيچ ترديدى ندارم و اين جزو اصول مصرحه قانون اساسى است.
معتقدم اگر جامعه اى مطبوعات آزاد و داراى رشد و قلم هاى آزاد و فهميده را از دست بدهد، خيلى چيزهاى ديگر را هم از دست خواهد داد. وجود مطبوعات آزاد، يكى از نشانه هاى رشد يك ملت و حقيقتاً خودش هم مايه رشد است؛ يعنى از يك طرف رشد و آزادگى ملت، آن را به وجود مى آورد؛ از طرف ديگر،آن هم به نوبه خود مى تواند رشد ملت را افزايش بدهد. البته معتقدم در كنار اين ارزش، ارزش ها و حقايق ديگرى هم وجود دارد كه با آزادى مطبوعات و آزادى قلم، آن ارزش ها نبايد پامال بشود. هنر بزرگ اين است كه كسى بتواند هم آزادى را حفظ كند، هم حقيقت را درك كند، هم مطبوعات آزاد داشته باشد، هم آن آسيب ها دامنش را نگيرد؛ بايد اين گونه مشى كرد.40

46. زير سؤال بردن قوه قضائيه نقطه شروع فساد در كشور است
معتقدم زير سؤال بردن قوه قضائيه در يك كشور، نقطه شروع فساد در آن كشور است؛ بنابراين نبايد قوه قضائيه را زير سؤال برد. نه اين كه قوه قضائيه هميشه درست عمل مى كند، يا همه آدم هايش درستند، يا همه كارهايش درست است؛ نه، يقيناً در قوه قضائيه تخلفاتى وجود دارد؛ اخيراً خود قوه قضائيه رئيس دادگاهى را به محاكمه كشيد و الان هم در زندان است؛ بنابراين برخورد مى كنند. يقيناً اگر آن شخص به يك باند سياسى وابسته بود، حالا جنجالش دنيا را گرفته بود؛ اما وقتى وابسته نيستند، سروصدايش بلند نمى شود! قوه قضائيه با فساد در درون خودش قاطع برخورد مى كند.
با اين كه نمى خواهم بگويم كلاً قوه قضائيه بى عيب يا بى اشكال است يا همه آدم هايش خوبند؛ اما همه موظفند پيكره قوه قضائيه را به رسميت بشناسند؛ ملاحظه كنند و آن را زير سؤال نبرند. اگر قوه قضائيه زير سؤال برود، هر مجرمى مى تواند با دستاويزى، از بار مؤاخذه و محاكمه فرار كند؛ ديگر نمى شود كسى را تعقيب كرد؛ بنابراين در مقابل حكم دادگاه همه بايد تسليم باشند.41

47. آقاى مصباح، خلاء شخصيت هايى مثل علامه طباطبايى و شهيد مطهرى را در زمان ما پر مى كنند
امروز بحمدالله نظام اسلامى ما مفتخر است كه شخصيت هاى برجسته علمى و معنوى در آن حضور دارند؛ مثل همين شخصيت عزيز و عظيمى كه بحمدالله اين كار هم از بركات ايشان است ـ جناب آقاى مصباح ـ من ايشان را نزديك به چهل سال است مى شناسم و به ايشان ارادت قلبى دارم؛ فقيه، فيلسوف، متفكر و صاحب نظر در مسائل اساسى اسلام. اگر خداى متعال به نسل كنونى ما اين توفيق را نداد كه از شخصيت هايى مثل مرحوم علامه طباطبايى، يا مرحوم شهيد مطهرى استفاده كنند اما بحمدالله اين شخصيت عزيز و عظيم، خلاء آن عزيزان را در زمان ما پر مى كنند.
من حقيقتاً خدا را حمد و شكر مى كنم كه جامعه ما و به خصوص نسل جوان ما به ايشان خيلى علاقه دارند. بنده از هرجا كه كسب خبر كردم در سرتاسر كشور اطلاع پيدا كردم كه نسل جوان ما به ايشان شديداً علاقمند و معتقد و قدر دانند؛ اين هم نعمت بزرگ خدا و دليل سلامت اين كار است. وقتى انسان با روح و با هدف خدايى وارد ميدان شد، همين جور مى شود.42

48. اصلاح طلبى انقلابى و اصلاح طلبى آمريكايى
امروز يكى از واژه هاى رايج، واژه «اصلاح طلبى» است. من در نماز جمعه هم گفتم، بارها هم تكرار كرده ام؛ بنده معتقدم اصلاح طلبى جزو ذات انقلاب است؛ اصلاً انقلاب، يعنى يك حركت بزرگ و رو به جلو، كه اين حركت هرگز ايستايى ندارد و به طور دائم پيشرونده است؛ اين پيشروندگى يعنى همان اصلاح طلبى.
البته اگر آمريكايى ها بخواهند بيايند به ما درس اصلاح طلبى بدهند و بگويند شما اين كارها را بكنيد تا اصلاح طلب باشيد، بديهى است كه ما قبول نمى كنيم؛ زيرا آن چيزى كه او اصلاح طلبى مى داند، عين ارتجاع به گذشته است.
اگر امروز به جاى حكومت مردمى پُرنشاطِ مستقلِ شجاعِ جمهورى اسلامى در اين كشور، يك حكومت پادشاهى مرتجعانه مطيع غرب بود، اين ها آن را اصلاح طلب مى دانستند. آن گونه اصلاح طلبى براى خودشان خوب است. اگر آن نوع اصلاح طلبى خوب است، بروند براى خودشان عمل كنند.
اصلاح طلبى با معناى درست اين كلمه جزو لاينفك انقلاب است و يك دانشجوى مسلمان نمى تواند اصلاح طلب نباشد. اصلاح طلبى يك پُز سياسى نيست؛ از اين به عنوان يك پُز سياسى و وسيله اى براى جذب دل اين و آن نبايد استفاده كرد؛ از آن براى موجه كردن چهره نبايد استفاده كرد.
اصلاح طلبى، يك تكليف و يك مجاهدت است. دولت و ملت موظفند اصلاح طلب باشند؛ البته اجازه ندهند كه اصلاح طلبى را ديگران براى آن ها تعريف كنند؛ خودشان بايد اصلاح خودشان را بشناسند، جستجو كنند، تشخيص بدهند و تعريف كنند. نقطه مقابلش هم اصلاح طلبى امريكايى و اصلاح طلبى بيگانه پسند است.43

49. خطرناك تر از تحجر مذهبى، تحجر سياسى است
ما وقتى مى گوييم تحجر، فوراً ذهنمان مى رود به تحجر مذهبى؛ بله آن هم يك نوع تحجر است، اما تحجر فقط تحجر مذهبى نيست، بلكه خطرناك تر از آن، تحجر سياسى است؛ تحجرهاى ناشى از شكل بندى تحزب و سازمان هاى سياسى است كه اصلاً امكان فكر كردن به كسى نمى دهند. اگر ده دليل قانع كننده براى حقانيت يك موضع ذكر كنيم، قبول مى كند، اما در عمل طور ديگرى عمل مى كند! چرا؟ چون حزب، ـ آن تشكيلات سياسى بالاى سر ـ مثل پدرخوانده مافيا از او اين گونه خواسته؛ اين را انسان متأسفانه در برخى از گوشه كنارهاى حتّى محيط دانشگاهى مى بيند.44

50. خشونت قانونى و خشونت غيرقانونى
درباره خشونت از دو منظر مى شود نگاه كرد؛ يا به عبارتى اين طور بگوييم، در دو فاز مى شود مسئله خشونت را مورد ملاحظه قرار داد: يك فازِ اخلاقى و حقوقى است، يك فازِ تبليغاتى و جنگ روانى است؛ اين ها را نبايد با هم مخلوط كرد. در زمينه حقوقى و اخلاقى تكليف ما با خشونت معلوم است؛ بارها هم گفته ايم كه هر كس به صورت غير قانونى به حقوق افراد تعدى مى كند و خشونت مى ورزد، محكوم است؛ اسلام هم عقيده اش همين است.
در اسلام حتّى مجازات هايى مثل حد و قصاص و امثال اين ها، براى جلوگيرى از خشونت است. آن كسى كه آدمكشى و دزدى در سرشت اوست، براى اين كه جلوى او را بگيرند، حد و قصاص و مجازاتى معين كرده اند؛ دراين باره هيچ بحثى نيست؛ بنده بارها گفته ام، در نماز جمعه هم گفته ام كه با يكى دانستن معناى خشونت و مجازات اسلامى مخالفم؛ از هر جناحى هم باشد، فرق نمى كند؛ وقتى كار بدى صورت گرفت، نمى شود گفت كه مثلاً فلان جوانِ خوب، يا فلان جوانِ فلان جناح، يا فلان جوان وابسته به فلان جا اين كار را كرده، پس از بدى آن كار يك مقدار كم مى شود؛ نه، وقتى بد است، بد است؛ در اين هيچ بحثى نيست.
اما يك فاز تبليغاتى هم وجود دارد كه يك جنگ روانى عليه انقلاب راه انداخته است. اولين بار چه كسانى اسم خشونت را به عنوان يك نقطه منفى براى كشور ما در دنيا مطرح كردند؟ همان كسانى كه دستشان تا مرفق در خون بيگناهان فرو رفته است يعنى امريكايى ها همان كسانى كه تا حالا هر كسى را مى خواستند، در دنيا غيرقانونى ترور مى كردند؛ اما حالا مى خواهند آن را قانونى كنند! اين ها هستند كه از خشونت دم مى زنند و خشونت را تقبيح مى كنند؛ راديوى صهيونيستى و صهيونيست ها هستند كه راجع به خشونت بحث مى كنند؛ اين ها به صورت مسائل سياسى و تبليغاتى مطرح مى شود؛ چيزى نيست كه انسان بتواند آن را به عنوان يك واقعيت در نظر بگيرد، تا بخواهد درباره آن اظهارنظرى بكند؛ از اين هم نبايد غفلت كرد.
عده اى تشنه قدرتند، يا مريضند و يا سفيه اند؛ لذا همان حرف ها را مجدداً تكرار مى كنند. امام بزرگوار را كه مظهر رحمت و عطوفت بود، به خشونت متهم مى كنند. امام يك انسان عارف و حقيقتاً مظهر رحمت بود؛ مردى كه آن گونه با صلابت انقلاب را پيش مى برد، در مقابل مسائل عاطفى آن قدر دقيق بود ... امام مظهر احساس بود؛ انسانى عطوف، مهربان و به شدت عاطفى بود. يك انسانِ اين طورى را به قساوت متهم كنند؛ چرا؟ چون در زمان او در قضيه عمليات مرصاد حكم قانون نسبت به يك عده محارب و آدمكشِ جنايتكار اجرا شده بود.
عده اى با اين مردم جنگيده بودند، كه مجازات مشخصى هم در قانون دارد، امام هم مرّ قانون را اجرا كرده بود. البته امام كه اين كار را نكرده بود؛ دستگاه هاى مسئول آن موقع انجام داده بودند؛ اما امام را به قساوت متهم مى كردند! الان هم يك عده آدم غافل، يا سفيه، يا بى اطلاع از نقشه دشمن، اين ها را در داخل تكرار مى كنند؛ اين ها واقعاً ظلم است.45

51. اشرافي گرى مسئولان آفت مضاعف است
اشرافي گرى براى يك كشور آفت است؛ اشرافيگرى مسئولان، آفت مضاعف است؛ براى خاطر اين كه اگر اشراف عالم از مال خودشان ـ حالا حلال و حرامش به عهده خودشان ـ خرج مى كنند، از مال خودشان اشرافي گرى مى كنند؛ اما اگر مسئولان اشرافي گرى بكنند، از مال مردم دارند خرج مى كنند؛ مال خودشان كه نيست. اين اشرافي گرى، با احساس عمومى مردم، با نوشتن، با گفتن و با ترويج اين فكر درست خواهد شد؛ اين بايد به يك فرهنگ تبديل بشود؛ كارى نيست كه بشود به صورت دادگاه ويژه و محاكمه و امثال اين ها درستش كرد.46

52. ديدگاه اسلام و غرب نسبت به زن
دنياى استكبارىِ سرشار از جاهليّت، در اشتباه است كه خيال مى كند ارزش و اعتبار زن به اين است كه خود را در چشم مردان آرايش كند تا چشم هاى هرزه به او نگاه كنند و از او تمتّع گيرند و او را تحسين نمايند.
بساط آن چيزى كه امروز به عنوان «آزادى زن» در دنيا و از سوى فرهنگ منحطّ غربى پهن شده است، برپايه اين است كه زن را در معرض ديد مرد قرار دهند تا از او تمتّعات جنسى ببرند. مردان از آن ها لذّت ببرند و زن ها وسيله التذاذ مردان شوند. اين، آزادى زن است؟ كسانى كه در دنياى جاهل و غافل و گمراه تمدّن غربى ادّعا مى كنند طرفدار حقوق بشرند، در حقيقت ستمگران به زن هستند.
زن را به چشم يك انسان والا نگاه كنيد، تا معلوم شود كه تكامل و حق او و آزادى او چيست. زن را به عنوان موجودى كه مى تواند مايه اى براى صلاح جامعه با پرورش انسان هاى والا شود نگاه كنيد، تا معلوم شود كه حقّ زن چيست و آزادى او چگونه است.
زن را به چشم آن عنصر اصلى تشكيل خانواده در نظر بگيريد؛ كه خانواده اگرچه از مرد و زن تشكيل مى شود و هر دو در تشكيل خانواده و موجوديت آن مؤثّرند، اما آسايش فضاى خانواده، آرامش و سكونتى كه در فضاى خانه است، به بركت زن و طبيعت زنانه است. با اين چشم به زن نگاه كنند تا معلوم شود كه او چگونه كمال پيدامى كند و حقوقش در چيست.
از روزى كه اروپايى ها، صنايع جديد را به وجود آوردند ـ در اوايل قرن نوزدهم كه سرمايه داران غربى كارخانه هاى بزرگ را اختراع كرده بودند ـ و احتياج به نيروى كار ارزان و بى توقّع و كم دردسر داشتند، زمزمه «آزادى زن» را بلند كردند؛ براى اين كه زن را از داخل خانواده ها به درون كارخانه ها بكشانند؛ به عنوان يك كارگزار ارزان از او استفاده كنند، جيب هاى خودشان را پركنند و زن را از كرامت و منزلت خود بيندازند.
امروز آنچه كه به عنوان «آزادى زن» در غرب مطرح است، دنباله همان داستان و همان ماجراست. لذا ظلمى كه در فرهنگ غربى به زن شده است و برداشت غلطى كه از زن در آثار فرهنگ و ادبيات غرب وجود دارد، در تمام دوران تاريخ بى سابقه است. در گذشته هم در همه جا به زن ظلم شده است، اما اين ظلمِ عمومى و فراگير و همه جانبه، مخصوص دوران اخير و ناشى از تمدّن غرب است.
زن را به عنوان وسيله التذاذ مردان معرفى كردند و اسمش را «آزادى زن» گذاشتند! درحالى كه به واقع آزادى مردان هرزه براى تمتّع از زن و نه آزادى زن بود. نه فقط در عرصه كار و فعاليت صنعتى و امثال آن، بلكه در عرصه هنر و ادبيّات هم به زن ظلم كردند.
شما امروز، در داستان ها، در رمان ها، در نقّاشى ها، در انواع كارهاى هنرى نگاه كنيد، ببينيد با چه ديدى به زن نگريسته مى شود؟ آيا جنبه هاى مثبت و ارزش هاى والايى كه در زن هست، مورد توجّه قرار مى گيرد؟ آيا آن عواطف رقيق، آن مهربانى و خوى مهرآميزى كه خداى متعال در زن به وديعه گذاشته است ـ خوى مادرى، روحيه نگهدارى از فرزند و تربيت فرزند ـ مورد توجّه است يا جنبه هاى شهوانى و به تعبير آن ها عشقى؟ (كه اين تعبير غلط و نادرستى است. اين شهوت است نه عشق!) زن را اين گونه خواستند پرورش و عادت دهند: به عنوان يك موجود مصرف كننده. مصرف كننده دست و دل باز و كارگر كم توقّع و كم طلب و ارزان.
اسلام اين ها را براى زن ارزش نمى داند. اسلام با كاركردن زن موافق است. نه فقط موافق است، بلكه كار را تا آن جا كه مزاحم با شغل اساسى و مهم ترين شغل او، يعنى تربيت فرزند و حفظ خانواده نباشد، شايد لازم هم مى داند. يك كشور كه نمى تواند از نيروى كار زنان در عرصه هاى مختلف بى نياز باشد! اما اين كار نبايد با كرامت و ارزش معنوى و انسانى زن منافات داشته باشد. نبايد زن را تذليل كنند و او را وادار به تواضع و خضوع نمايند.
تكبر از همه انسان ها مذموم است، مگر از زنان در مقابل مردان نامحرم! زن بايد در مقابل مرد نامحرم متكبّر باشد. «فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ»؛47 در حرف زدن مقابل مرد نبايد حالت خضوع داشته باشد. اين، براى حفظ كرامت زن است. اسلام اين را مى خواهد و اين الگوى زن مسلمان است.

53. اسراف، الگوى زن مسلمان نيست.
من به خانم هاى مسلمان، به خانم هاى جوان و به خانم هاى خانه دار عرض مى كنم: سراغ اين مصرف گرايى كه غرب مثل خوره به جان جوامع دنيا و از جمله جوامع كشورهاى درحال توسعه و كشورهاى رو به پيشرفت و از جمله كشورما انداخته است، نرويد. مصرف بايد در حدّ لازم باشد، نه در حدّ اسراف.
خانم هاى كسانى كه همسرانشان يا خودشان مسؤوليت هايى در بخش هاى مختلف كشور دارند، بايد از لحاظ دورى از اسراف، نسبت به ديگران الگو باشند. بايد براى ديگران درس باشند و نشان دهند كه شأنِ زن مسلمان بالاتر از اين حرف هاست كه اسير زر و زيور و جواهر آلات و از اين قبيل شود. نمى خواهيم بگوييم اين ها حرام است؛ مى خواهيم بگوييم شأن زن مسلمان بالاتر از اين است كه در دورانى كه بسيارى از مردم جامعه ما محتاج كمكند، كسانى بروند پول بدهند طلا بخرند، زينت آلات بخرند، وسائل زندگى رنگارنگ بخرند و در انواع و اقسام روش ها و منش هاى زندگى، اسراف كنند. اسراف، الگوى زن مسلمان نيست.48

54. انتظارات فرهنگ اسلامى و فرهنگ غربى از زن
آنچه را كه ما براى زن عرضه مى كنيم، چيزى است كه هيچ انسان انديشمند با انصافى نمى تواند منكر شود كه «اين براى زن خوب است.» ما زن را به عفّت، به عصمت، به حجاب، به عدم اختلاط و آميزش بى حد و مرز ميان زن و مرد، به حفظ كرامت انسانى، به آرايش نكردن در مقابل مرد بيگانه ـ براى آن كه چشم او لذّت نبرد ـ دعوت مى كنيم. اين بد است؟ اين كرامت زن مسلمان است. اين كرامت زن است. آن هايى كه زن را تشويق مى كنند كه خود را به گونه اى آرايش دهد كه مردان كوچه و بازار به او نگاه كنند و غرايز شهوانى خودشان را ارضا كنند، بايد از خودشان دفاع كنند كه چرا زن را تا اين حد پايين مى آورند و تذليل مى كنند؟! آن ها بايد جواب بدهند.
فرهنگ ما، فرهنگى است كه انسان هاى والا و انديشمند غرب هم آن را مى پسندند و رفتارشان همين طور است. در آن جا هم خانم هاى عفيف و سنگين و متين و زن هايى كه براى خودشان ارزشى قائلند، حاضرنيستند خودشان را براى ارضاى غرايز شهوانى بيگانگان و هرزه چشم ها وسيله اى قرار دهند. فرهنگ منحط غربى، از اين قبيل زياد دارد.49

55. حجاب، به معناى منزوى كردن زن نيست
مسئله حجاب، به معناى منزوى كردن زن نيست. اگر كسى چنين برداشتى از حجاب داشته باشد، برداشتش كاملاً غلط و انحرافى است. مسئله حجاب، به معناى جلوگيرى از اختلاط و آميزش بى قيدوشرط زن و مرد در جامعه است. اين اختلاط، به ضرر جامعه و به ضرر زن و مرد ـ بخصوص به ضرر زن ـ است.50

56. بحث پوشش زن نبايد از هجوم تبليغاتى غرب متأثر باشد
به نظر ما، بحث هايى كه درباب پوشش زن مى شود، بحث هاى خوبى است كه انجام مى گيرد؛ منتها بايد توجه كنيد كه هيچ بحثى در اين زمينه هاى مربوط به پوشش زن، از هجوم تبليغاتى غرب متأثر نباشد؛ اگر متأثر از آن شد، خراب خواهد شد. مثلاً بياييم با خودمان فكر كنيم كه حجاب داشته باشيم، اما چادر نباشد؛ اين فكر غلطى است. نه اين كه من بخواهم بگويم چادر، نوع منحصر است؛ نه.
من مى گويم چادر بهترين نوع حجاب است؛ يك نشانه ملى ماست؛ هيچ اشكالى هم ندارد؛ هيچ منافاتى با هيچ نوع تحركى هم در زن ندارد. اگر واقعاً بناى تحرك و كار اجتماعى و كار سياسى و كار فكرى باشد، لباس رسمى زن مى تواند چادر باشد و ـ همان طور كه عرض كردم ـ چادر بهترين نوع حجاب است.
البته مى توان محجبه بود و چادر هم نداشت؛ منتها همين جا هم بايستى آن مرز را پيدا كرد. بعضى ها از چادر فرار مى كنند، به خاطر اين كه هجوم تبليغاتى غرب دامنگيرشان نشود؛ منتها از چادر كه فرار مى كنند، به آن حجاب واقعى بدون چادر هم رو نمى آورند؛ چون آن را هم غرب مورد تهاجم قرار مى دهد!
شما خيال كرده ايد كه اگر ما چادر را كنار گذاشتيم، فرضاً آن مقنعه كذايى و آن لباس هاى «وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُيُوبِهِنَّ»51 و همان هايى را كه در قرآن هست، درست كرديم، دست از سر ما بر مى دارند؟ نه، آن ها به اين چيزها قانع نيستند؛ آن ها مى خواهند همان فرهنگ منحوس خودشان عيناً اين جا عمل بشود؛ مثل زمان شاه كه عمل مى شد.
در آن زمان، زن اصلاً پوشش و حجابى نداشت؛ حتّى در اين جاها وقتى نوبت به اين كارها مى رسد، بى بندوبارى خيلى بيشتر هم مى شود؛ كمااين كه در زمان شاه، بى بندوبارى يى كه در همين شهر تهران و بعضى ديگر از شهرهاى كشور ما بود، از معمول شهرهاى اروپا بيشتر بود! زن معمولى در اروپا، لباس و پوشش خودش را داشت؛ اما در اين جا آن طورى نبود. آن طور كه ديده بوديم و شنيده بوديم و مى دانستيم و مناظرى كه از آن وقت الان جلوى نظر من هست، انسان واقعاً حيرت مى كند كه چرا بايستى اين گونه بشود؛ كمااين كه در خيلى از كشورهاى متأسفانه عقب مانده مسلمان و غيرمسلمان هم همين طور است. بنابراين، بايد به دقت و با نهايت كنجكاوى و بدون اغماض، مسائل ارزشى را رعايت كرد.52

57. زن با پوشش و حجاب صحيح كرامت خود را حفظ مى كند
تجمل در حد معقول را اسلام هم رد نكرده، اما در حد غير معقول به شكل مسابقه و به شكل چشم و هم چشمى و رقابت و وابسته كردن زن به تجملات از چيزهاى انحرافى و درست در جهت عكس آن هدفى است كه اسلام براى زن ها در نظر دارد، اين پايه و قاعده حركت ما است كه امام ـ رضوان اللّه تعالى عليه ـ روى آن درباره زن تكيه داشتند. به هر حال يكى از كارهايى كه واجب است اين است كه بايد به شدت مبارزه كرد و ما در اين قضيه نه فقط مدافع نيستيم بلكه مهاجم هم هستيم.
يك وقت در يك قضيه اى كسى از من پرسيد شما در مورد اين قضيه چه دفاعى داريد. من گفتم نه اينكه دفاع ندارم، بلكه هجوم دارم و هجوم من هم اين است كه ما از غرب طلبكاريم. اين ما هستيم كه به غرب مى گوييم شما داريد به زن اهانت مى كنيد. شما دروغ مى گوييد كه ما دو جنس را برابر دانستيم. اين يك نوع فريب و ترفند سياسى فرهنگى است. شما با اين روش داريد به زن خيانت مى كنيد.
ما مى گوييم زن با پوشش و حجاب صحيح كرامت خودش را حفظ مى كند و خودش را از آن حدى كه مردان هرزه عالم مى خواهند (كه در همه زمان ها و مكان ها مرد هرزه وجود دارد) بالاتر مى آورد. اينكه قرآن مى فرمايد: «فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِى فِى قَلْبِهِ مَرَضٌ»53 برخورد زن با مرد نبايد برخورد خضوع آميز باشد.
مسائل طبيعى و غريزى بين زن و مرد جاى خودش را دارد و اشكالى هم ندارد. لكن خضوع زن در مقابل مرد همين چيزى است كه امروز در غرب وجود دارد. اين روشى كه امروز زن را در رفت و آمدها جلو مى اندازند كه خانم جلوتر از آقا مى رود اين ظاهر قضيه است، اما باطن قضيه درست عكس اين است.54
58. دوست ندارم دختر و پسر ما در نوع آرايش و لباس و ... دائم چشمشان به غربى ها باشد
من مى خواهم بگويم اگر شما موى سرتان را مى خواهيد آرايش كنيد، اگر مى خواهيد لباس بپوشيد، اگر مى خواهيد سبك راه رفتن را تغيير دهيد، بكنيد؛ اما خودتان انجام دهيد؛ از ديگران ياد نگيريد.
در كشورهاى غربى و بيشتر از همه در امريكا، حدود سه چهار دهه پيش يك مشت جوان بر اثر واخوردگى از شرايط اجتماعى، دچار حركت هايى شدند، كه البته تا امروز هم ادامه دارد. در زمان ما مظهر اين افراد، بيتل ها بودند كه با آرايش عجيب و غريب و با نوعى موسيقى شبيه موسيقى پاپ ـ كه الان در دنيا معمول است ـ ظاهر مى شدند.
بنده بعد از انقلاب به الجزاير رفتم. در خيابان ماشين ما عبور مى كرد. يك وقت ديدم پسر جوانى نصف موى سرش را تراشيده و نصف ديگر را باقى گذاشته است. هرچه من نگاه كردم، ديدم اين آرايش، هيچ زيبايى ندارد. مشخص بود او از كسانى تقليد كرده است. در الجزاير، فشار صنعتى و فشار ابزار توليد و تكنيك بر زندگى مردم اصلاً آنقدر نيست كه يك جوان، احساساتى را پيدا كند كه در امريكا يا انگليس يا در جاى ديگر پيدا مى كرد؛ اما چون ديده بود آن ها انجام داده اند، او هم انجام مى داد. بنده با اين چيزها مخالفم و دوست نمى دارم جوان ما اين طورى حركت كند و دختر و پسرِ ما دائم چشمشان به آن ها باشد.55

59. نبايد زنان به سمت تجمل گرايى سوق پيدا كنند
اين گرايش به تجمل گرايى كه مدت ها بود در جامعه ما يواش يواش كم شده بود، يا در اوايل انقلاب مثلاً خانم ها به تجملات و زر و زيورها اعتنايى نمى كردند، متأسفانه باز اين چيزها ـ آن طور كه شنيده مى شود ـ در جامعه ما دارد رشد مى كند. زنان انديشمند و بافكر و بامعرفت جامعه ما بايد اين را خطر بدانند. نبايد زنان به سمت تجمل گرايى سوق پيدا كنند. البته اين خطر براى مردان هم هست؛ منتها در زنان بيشتر و امكانش زيادتر است. وانگهى در اين قضيه، در موارد بسيارى، مردان تحت تأثير زنانشان قرار مى گيرند. شماها واقعاً بايد با اين قضيه مبارزه كنيد؛ خودتان هم مراقبت نماييد.
من با تظاهر به تجمل و تجمل گرايى در حد معتدلِ كمِ ناگزيرش مخالفتى نمى كنم؛ ليكن اگر بنا شد كه روند افراطى پيدا كند، چيز بسيار مزخرفى است. در لباس، در آرايش، در زر و زيورها و طلا و جواهرات، خانم ها بايستى خيلى اهميت بدهند كه امساك بشود و بى اعتنايى به اين چيزها انجام بگيرد، تا شايد ان شاءاللَّه به درخشندگى ها و زيبايى هاى واقعى تر بيشتر توجه بشود، تا به اين زيبايى هاى ظاهرى.56

60. با مُد خيلى موافقم، اما مُدى كه از داخل جوشيده باشد نه مُد غربى
بنده با مُد خيلى موافقم؛ جزو آدم هايى هستم كه به مُد گرايش دارم، اما مُدى كه از داخل جوشيده باشد چون مُد يعنى ابتكار و نوآورى نه چيزى كه از بيرون بيايد. مُد آرايش مو و لباس و حرف زدن ما همه اش دارد از بيرون مى آيد ... .
الگوى مصرف وسائل زندگى مهم است؛ فرش و پرده و چراغمان چه طورى باشد؛ اين ها را نمى شود نديده گرفت. اگر كسى توى بحر اين كارها برود، مى بيند چقدر سرمايه و فكر و همت و هنر دارد صرف اين ها مى شود كه گاهى بسيارى از آن ها بيهوده است.57
 

 

پی نوشت :

 

1. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار علماء و روحانيون تبريز، 5/5/1372.

2. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار اعضاى شوراى عالى انقلاب فرهنگى، 19/9/1379.

3. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار وزير علوم و رؤساى دانشگاه ها، 17/10/1383.

4. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار اعضاى شوراى عالى انقلاب فرهنگى، 26/9/1381.

5. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار با هيئت علمى و كارشناسان جهاد دانشگاهى، 1/4/1383.

6. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار جوانان، اساتيد، معلمان و دانشجويان دانشگاه هاى استان همدان، 17/4/1383.

7. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار اعضاى شوراى عالى انقلاب فرهنگى، 19/9/1371.

8. بيانات مقام معظم رهبرى در ديدار وزير، معاونين و رؤساى مناطق آموزش و پرورش سراسر كشور، 21/05/1371.

9. بيانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجويان و اساتيد دانشگاه صنعتى امير كبير، 9/12/1379.

10. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار جوانان، اساتيد، معلمان و دانشجويان دانشگاه هاى استان همدان، 17/4/1383.

11. بيانات رهبر معظم انقلاب در پايان سخنان دانشجويان، 10/8/1383.

12. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار وزير علوم و رؤساى دانشگاه ها، 17/10/1383.

13. بيانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجويان دانشگاه تهران، 22/2/1377.

14. بيانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجويان دانشگاه تهران، 22/2/1377.

15. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار با تشكل هاى مختلف دانشجويى دانشگاه هاى تهران، 24/10/1377.

16. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار با تشكل هاى مختلف دانشجويى دانشگاه هاى تهران، 24/10/1377.

17. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار با نمايندگان ولى فقيه در دانشگاه ها، 18/7/1377.

18. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار با دانشجويان دانشگاه شهيد بهشتى، 22/2/1382.

19. سوره هود: آيه 114.

20. بيانات رهبر معظم انقلاب در جلسه پرسش و پاسخ با جوانان، 13/11/1377.

21. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار دانشجويان شركت كننده در مسابقات قرآن، 22/2/1378.

22. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار نخبگان قرآنى دانشجويان و دانش آموزان، 5/8/1378.

23. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار نخبگان قرآنى دانشجويان و دانش آموزان، 5/8/1378.

24. سوره نجم: آيات 40ـ39.

25. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار نخبگان قرآنى دانشجويان و دانش آموزان، 5/8/1378.

26. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار از دانشگاه صنعتى شريف، 1/9/1378.

27. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار تعدادى از دانشجويان تشكل هاى اسلامى در مراسم افطارى، 1/11/1376.

28. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار تعدادى از دانشجويان تشكل هاى اسلامى در مراسم افطارى شب، 1/11/1376.

29. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار جوانان، اساتيد، معلمان و دانشجويان دانشگاه هاى استان همدان، 17/4/1383.

30. سوره انسان: آيه 9ـ8.

31. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار با جوانان به مناسبت هفته جوان، 7/2/1377.

32. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار با مسئولان بنياد شهيد، جمعى از اساتيد و دانشجويان، 24/5/1369.

33. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار با مسئولان بنياد شهيد، جمعى از اساتيد و دانشجويان، 24/5/1369.

34. بيانات رهبر معظم انقلاب به بزرگداشت شهداى دانشجوى دانشگاه تبريز، 15/10/1381.

35. بيانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجويان و اساتيد دانشگاه صنعتى امير كبير، 9/12/1379.

36. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار با جوانان استان اصفهان، 12/8/1380.

37. پاسخ هاى رهبر معظم انقلاب به پرسش هاى دانشجويان در دانشگاه صنعتى شريف، 1/9/1378.

38. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار استادان و دانشجويان قزوين، 26/9/1382.

39. بيانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجويان و اساتيد دانشگاه صنعتى امير كبير، 9/12/1379.

40. بيانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجويان و اساتيد دانشگاه صنعتى امير كبير، 9/12/1379.

41. بيانات رهبر معظم انقلاب در جلسه پرسش و پاسخ دانشجويان دانشگاه صنعتى امير كبير، 9/12/1379.

42. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار دانشجويان و دانش آموزان بسيجى طرح ولايت، 13/6/1378.

43. بيانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجويان و اساتيد دانشگاه صنعتى امير كبير، 9/12/1379.

44. بيانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجويان و اساتيد دانشگاه صنعتى امير كبير، 9/12/1379.

45. بيانات رهبر معظم انقلاب در جمع دانشجويان و اساتيد دانشگاه صنعتى امير كبير، 9/12/1379.

46. پاسخ هاى رهبر معظم انقلاب به پرسش هاى دانشجويان در دانشگاه صنعتى شريف، 1/9/1378.

47. سوره احزاب: آيه 33.

48. سخنرانى در ديدار با گروهى از زنان پزشك سراسر كشور، 26/10/1368.

49. سخنرانى در ديدار با گروهى از زنان پزشك سراسر كشور، 26/10/1368.

50. سخنرانى در ديدار با گروهى از زنان پزشك سراسر كشور، 26/10/1368.

51. سوره نور: آيه 31.

52. بيانات رهبر معظم انقلاب در جلسه حجاب اسلامى به مناسبت ميلاد حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام، 4/10/1370.

53. سوره احزاب: آيه 32.

54. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار اعضاى شوراى مركزى جمعيت زنان، 15/2/1371.

55. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار جوانان، اساتيد، معلمان و دانشجويان دانشگاه هاى استان همدان، 17/4/1383.

56. بيانات رهبر معظم انقلاب در جلسه حجاب اسلامى به مناسبت ميلاد حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام، 4/10/1370.

57. بيانات رهبر معظم انقلاب در ديدار اعضاى شوراى عالى انقلاب فرهنگى 26/9/1381

 

 

 

مطالب مرتبط :

 

نکته های ناب - جلد اول

 

نکته های ناب - جلد دوم

 

نکته های ناب - جلد سوم

 

نکته های ناب - جلد پنجم



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها