خانه> کتاب >1169


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
جلسه خواستگاري
...

گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
جايگاه و ارزش نماز...
لیست کتب اداره مشا...
چرا جنگ را ادامه د...
اخلاق پيامبر(2)- م...
خاطره اي جالب از ز...
موي بلند و وضو
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي

آمار سایت


تعداد مقالات:
2072

بازدید مقالات:
6404269

بازدید سوالات:
2579963



مى شكنم در شكن زلف يار بازديد: 4014

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


 

 

 

 

مى شكنم در شكن زلف يار
 

كتابهاى پرسمان ـ دفتر چهارم
تنظيم و نظارت: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها
معاونت امور دفاتر، اساتيد و مبلغان ـ ماهنامه پرسمان
مؤلف: حسين سروقامت
حروف چينى و صفحه آرايى: اميرحسين عليزاده
نوبت چاپ: نهم ـ پاييز 89
شابك: 7ـ054ـ531ـ964
ناشر: دفتر نشر معارف
تيراژ: 10000 نسخه
قيمت: 3200 تومان
همه حقوق محفوظ است
****
مراكز پخش
1. قم: بلوار امين ـ بلوار جمهورى ـ معاونت آموزش و تبليغ، تلفن 2904440
2. مديريت پخش نشر معارف: قم: خيابان شهدا، كوچه 32، پلاك 3، تلفن و نمابر: 7744616
3. فروشگاه شماره 1: قم، خيابان شهدا، روبروى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن: 7735451
4. فروشگاه شماره 2: تهران، خيابان انقلاب، چهارراه كالج، پلاك 791، تلفن: 88911212 نمابر: 88809386
نشانى اينترنت:www.nashremaaref.ir
پست الكترونيك: info@nashremaaref.ir



فهرست مندرجات
گره زلف يار··· 11
ملكه دبى··· 17
كاروان لندن··· 25
به كجا چنين شتابان!··· 31
نام سومين تن··· 37
مى رود از سينه ها در سينه ها...··· 43
فقط يك قدم!··· 49
پدر، مادر، ما متهميم!··· 55
ما را به ميزبانى صياد الفتى است...··· 61
اعتراض··· 69
آن سلام شرم آگين!··· 75
«آن» زن سرگردان روس··· 81
جوانه اى كه هرگز چاپ نشد!··· 87
مرغ باغ ملكوت··· 93
ردّ پاى كوچولوها··· 101
سادگان بى نقاب،··· 109
نقابداران زيرك··· 109
يك حرف بس است!··· 115
اى پير، كه مجموع پريشانى مايى!··· 121
دهكده جهانى··· 127
جوانمرد سيلى خورده··· 135
اسير بى رهايى!··· 141
اين چه طلسمى است كه نتوان شكست؟··· 149
چه تمايز عجيبى!··· 157
بچه هاى دانشكده··· 163
برده دارى··· 169
مى شكنم در شكن زلف يار··· 177
حيف از تو كه ارباب وفا را نشناسى!··· 185
از «البرز» تا «گيم نازيوم»··· 191
اين چه كار است اى خداى شهر و ده!··· 197
تو را من چشم در راهم!··· 205
نشانى جان خود را مى دانيد؟··· 211
خنده دندان نما··· 217
رمز اين كوتاه زمان حضور!··· 239
لمس زمين··· 247
مديريت از نوع دوم!··· 253
ساحل زيباى بمبئى··· 257
امان از مشكل بى مشكلى!··· 263
مديريت ژاپنى··· 269
عزم آن دارم كه امشب مستِ مست...··· 276
برگ گلى، در هياهوى باد!··· 281



مقدمه ناشر
پرسش حق دانشجوست و پرسمان، نخستين ماهنامه اى بود كه براى مشاوره و پاسخ دهى به نيازهاى فكرى نسل جوان شكل گرفت و استقبال بسيار دانشجويان ما را به تداوم اين راه تشويق كرد.
«كتاب هاى پرسمان» مجموعه اى است كه تلاش دارد صفحات ثابت نويسندگان پرسمان را به صورت مستقل منتشر كند؛ «مى شكنم در شكن زلف يار» چهارمين دفتر از اين مجموعه است كه مخاطبان پرسمان، پيشتر آن را در صفحه «جوانه» پى مى گرفتند. مطالب اين صفحه، يكى از تأثيرگذارترين و جذاب ترين صفحات پرسمان بود. ضمن سپاس از جناب آقاى حسين سروقامت، نويسنده محترم اين دفتر، اميد است كه به لطف حضرت حق، دفترهاى بعدى را نيز آماده و منتشر كنيم.

معاونت آموزش و تبليغ



مقدمه نويسنده
بسم اللّه الرحمن الرحيم
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن1
مى گويند نويسنده اى بزرگ و نام آشنا را دعوت كردند تا براى علاقمندان به نويسندگى سخنرانى كند. او با يك پرسش آغاز كرد: كداميك از شما دوست دارد نويسنده اى كار آمد و زبر دست شود؟
همه دست بلند كردند...
و آنگاه خود ساده ترين پاسخ ممكن را مطرح كرد: پس چرا اينجا نشسته ايد؟ برويد و بنويسيد! آنچه شما در اين كتاب مى خوانيد نيز روزى، روزگارى با نوشتن آغاز شده است. به قلم كسى كه ابدا ادعاى نويسندگى ندارد. اما سرى پر شور و دلى پر دغدغه چرا.
اين نوشته ها سپس از جوانه هايى سربرآوردند، كه مى روييدند و بالنده مى شدند.
به عشق جوانانى كه در درون هر كدامشان دنيايى شگفت و پر رمز و راز نهفته است!
صاحب اين قلم مى خواست از كنار هر چيزى با سرعت عبور نكند. قدرى بايستد و تأمل كند و خوب آن را ببيند. و آنگاه آنچه را ديده با تلنگرى كه گاهى نياز زندگى روزمره ماست، توأم ساخته، به ياران و دوستان خويش تقديم كند.
او دوست داشت كسى كه اينها را مى خواند نيز اندكى مكث نموده، خودش و جامعه اطرافش را برانداز كند.
صاحب اين قلم آرزو داشت نوشته هاى او گاهى از يك تصميم سربرآورند، گاهى احساس پاكى را زنده كنند، گاهى قطره اشكى از ديده اى فرو ريزند، گاهى رنجديده اى را به فكر فرو برند و گاهى خم عشقى را بجوشانند و به شراب مهر مبدل سازند.
صاحب اين قلم نمى داند در اين كار توفيقى داشته يا نه، اما دوست دارد آنچه را حافظ ادعا كرده است، براى يك بار هم كه شده تجربه كند:
عشق ورزيدن و ديده نيالودن به بد ديدن!
بگذريم؛
از همه كسانى كه فرصت رويش را به اين جوانه ها دادند سپاسگزارم؛ در مجله پرسمان و در كتاب حاضر.
به ويژه سروران مكرم حجت الاسلام فقيهى معاونت محترم آموزش و تبليغ نهاد و حجت الاسلام پورامينى سردبير وقت ماهنامه پرسمان.
آنچه كاستى است ببخشاييد و تذكر دهيد و اين اندك را چون رانِ ملخى كه مورى نزد سليمان برد، پذيرا باشيد.

حسين سروقامت
تهران ـ تابستان 1385




گره زلف يار
سال 1381، شامگاه يك پنجشنبه تابستانى.
تهران، خيابان آفريقا، يك پاساژ باحال سانتى مانتال.
«لطفا حجاب اسلامى را رعايت فرماييد.»
دختركان جوان، لاك زده و مانيكور كرده، با هفت قلم آرايش و موهاى افشان به ده ها مغازه برمى خورند كه اين تابلو بر روى در ورودى آنها ـ جايى كه همه آن را ببينند ـ نصب شده است.
توجهى به اين نوشته كنند؟ اصلاً!
اندكى از اين زلف پريشان در پس روسرى حريرآساى خويش پنهان كنند؟ ابدا!
اگر اينان چنين كنند، تكليف آنان چه مى شود؟ آنان كه آمده اند براى گره گشايى از زلف يار!
معاشران گره از زلف يار بازكنيد
شبى خوش است بدين قصه اش دراز كنيد
بگذريم... براى غربت حافظ همين بس. همين كه شب خوش قصه او شامگاه يك پنجشنبه تابستانى باشد در يك پاساژ با حال سانتى مانتال!
***
بگويى اندكى ناشادمانى و رنج، يا شكوه و گلايه در زواياى رخسارش پيدا باشد، هرگز!
تازه از فرانسه برگشته بود. مى خنديد و مى گفت مهد دموكراسى، تحمل يك متر روسرى را نداشت. نتوانستند حضور چند دختر محجبه را در مدارس خود بپذيرند... چه راحت حكم به اخراج ما كردند.
گفتم چرا مى خندى؟ گفت چرا نخندم! بر سر عقيده ام ماندم تا آخر! اين جالب نيست؟
گفتم همه اين حرف ها به خاطر يك متر روسرى است؟ جوابى كه داد از سن و سالش خيلى پخته تر بود. زيركانه و هوشمندانه!
نه! اين بهانه است. آنها حجاب را نه فرهنگ مى دانند، نه تمدن، نه اصالت و نه هويت!...صرفا اعتقادى فردى كه محدوديت و انحصار در دل آن است.
مى دانيد، زن غربى خيلى بخشنده است. همه را از خوان پر نعمت خويش بهره مند مى كند؛ اما خود هميشه سرگردان و تشنه است!
گفتم تشنه چه چيز؟
گفت تشنه اينكه به او بنگرند، طالبش شوند و پى اش را بگيرند. همه همت زن غربى اين است كه از كاروان مُد عقب نماند و هر روز جلوه اى تازه كند. او اسير و در بند خويش است... و در اين اسارت، سرخوش. او هرگز به رهايى فكر هم نمى كند، چون آزاد است و رها... اما در قفس!
زن غربى نمى داند كيست!
ـ نداند، چرا با تو و حجاب تو سرستيز دارند؟
با تعجب نگاهم كرد و گفت: اين حكايت همان پسرى است كه هر چه معلمش به او گفت بگو «الف»؛ نگفت. پرسيد چرا؟ گفت «الف» اول راه است. اگر گفتم، مى گويى بگو «ب».. اين رشته سردراز دارد.
آنها همه مى دانند اگر زنى محجوب شد، ديگر در كوچه و خيابان از لوازم آرايشى كه آنها مى سازند، استفاده نمى كند. ديگر لخت و عور مبلّغ كالاهاى آنان نمى شود. ديگر با مردان بيگانه به دريا نمى رود. ديگر نمى تواند در هر مجلس و محفلى شركت كند، بزند و برقصد...!
باز هم فكر مى كنيد همه اين حرف ها به خاطر يك متر روسرى است؟
***
درِ اتاق رئيس «مؤسسه اسلامى نيويورك» را گشود و داخل شد. آنگاه بى مقدمه گفت آقا من مى خواهم مسلمان شوم!
مرد سرش را از روى كاغذ برداشت. چشمش به دختر جوانى افتاد كه چيزى از وجاهت و جمال كم نداشت.
گفت بايد بروى تحقيق كنى. دين چيزى نيست كه امروز آن را بپذيرى و فردا رهايش كنى.
قبول كرد و رفت. مدتى بعد آمد. مرد راضى نشد... باز هم بايد تحقيق و مطالعه كنى. آنقدر رفت و آمد كه ديگر صبرش لبريز شد. فريادى كشيد و گفت: «به خدا اگر مسلمانم نكنيد، مى روم وسط سالن، داد مى زنم و مى گويم يكى به فرياد من برسد.»
...مرد فهميد اين دختر جوان در عزم خود جدى است.
چيزى به ميلاد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم نمانده بود. آماده اش كردند كه در اين روز مهم طى مراسمى به دين مبين اسلام مشرف شود.
جشنى به پا كردند و در ضمن مراسم اعلام شد كه امروز يك ميهمان تازه داريم، يك مسلمان جديد!... و او از جا برخاست.
كسى از بين مردم صدا زد لابد اين دختر خانم هم عاشق يك پسر مسلمان شده و خيال كرده دين اسلام جاده صاف كن عشق اوست! چه اسلامى؟ همه حرف است!
(نخود اين آش شد. نمى دانم چه سرّى است كه بعضى ها دوست دارند نخود هر آشى بشوند.)
ـ نه، نه... اشتباه نكنيد. اين خانم نه عاشق شده و نه با چشم بسته به اين راه آمده. او مدت هاست تحقيق كرده و با بصيرت دين ما را پذيرفته است. چيزهايى از اسلام مى داند كه شايد هيچ كدام از شما ندانيد! كدام يك از شما مفهوم «بداء» را مى دانيد؟ همه نگاه كردند به هم. مسلمانان نيويورك و مسئله اعتقادى بداء؟
اما او از اين مفهوم و دهها مورد نظير آن كاملاً مطلع است.
بگذريم. او در آن مجلس مسلمان شد و براى اولين بار حجاب را پذيرفت.
خانواده مسيحى دختر كه با يك پديده جديد مواجه شده بودند، شروع به آزار و اذيت او كردند و روز به روز بر سخت گيرى و فشار خويش افزودند.
دختر مانده بود چه كند! باز راه مؤسسه اسلامى نيويورك را درپيش گرفت و مسئولان اين مركز را در جريان كار خود قرار داد. آنان نيز با برخى از علماى ايران تماس گرفتند و مطلب را با آنان در ميان گذاشتند. در نهايت، كار به اينجا رسيد كه اگر خطر جانى او را تهديد مى كند، اجازه دارد روسرى خود را بردارد.
گوش كنيد!
شاه بيت اين غزل اينجاست؛
دختر پرسيد اگر من روسرى خود را برندارم و در راه حفظ حجابم كشته شوم، آيا شهيد محسوب مى شوم؟
پاسخ شنيد: آرى.
و او با صلابت و استوارى گفت: «والله قسم! روسرى خود را برنمى دارم؛ هر چند در راه حفظ حجابم، جانم را از دست بدهم.»
***
آن چه خوانديد، سه پلان از يك ماجراست.
پلان اول، حكايت ماهيانى كه در آب زندگى مى كنند؛ همه عمر در آب غوطه ورند؛ اما مرتب از هم مى پرسند: آب كو؟
پلان دوم، حكايت ماهى دور افتاده از آبى است كه آنقدر تن به شن هاى ساحل مى زند تا بالاخره راهى به دريا باز كند.
...و پلان سوم، حكايت ماهى گداخته اى است كه هُرم گرماى خشكى نفسش را بريده، حسرت آب بردلش مانده، اما راه دريا را از دل خويش مى جويد!
بازگرديم به خيابان آفريقا، آن پاساژ با حال سانتى مانتال. بى اعتنايى دختران جوان به آن تابلو و قهقهه هاى مستانه!
شست وشويى كن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد زتو، اين دير خراب، آلوده



ملكه دبى
فكرش را بكنيد كسى در يك مهمانى دوستانه شركت كند و بى اختيار مسير زندگى و سرنوشت خويش را از يك سو به سوى ديگر بكشاند!
به اميد ديدارى صميمى قدم به خانه دوستى بگذارد و همان بشود آغاز يك راه پر پيچ و خم! راهى بى كرانه!
***
در آن مهمانى كه آن تاجر پولدار ايرانى برگزار كرده بود، همه با خانواده آمده بودند، و او تنها!
ضيافتى با شكوه از تُجّار متموّل دبى! همه خود را و خانواده هاى خود را به هم معرفى مى كردند؛ اما به او كه مى رسيدند، در مى ماند چه بگويد.
ـ من هنوز ازدواج نكرده ام.
همه تعجب كردند؛ اما او آثار اين ناباورى را در چهره همسر انگليسى صاحب خانه بيشتر ديد.
- پس شما هنوز مجرديد!
- بله.
آن ضيافت گذشت و روز بعد زنگ تلفن او به صدا در آمد. همسر رفيق خويش را از لهجه اش شناخت.
يك زن انگليسى بخواهد فارسى حرف بزند، مشخص است! نه؟
شايد تعجب كنيد كه من براى چه با شما تماس گرفته ام. ما انگليسى ها آدم هاى بى تعارفى هستيم؛ شفاف و صريح اللهجه.
درست است كه من مسيحى ام، اما عاشق معنويتم. عاشق صداقت و راستى و يكرنگى. اين عطش در روح من موج مى زد كه با اين دوست ايرانى شما آشنا شدم. فكر مى كردم به همه رؤياهاى خود رسيده ام؛ اما حالا مى فهمم واقعا ضرر كرده ام. او آدمى لاابالى است و من از اول هم چنين كسى را به عنوان شوهر نمى خواستم!
حالا مى دانيد براى چه به شما زنگ زده ام؟
(اگر برق مى گرفت او را، چنين از جا نمى جست.)
- من ديشب عاشق اخلاق شما، ديانت و معنويت شما شدم. نجابت شما مثال زدنى است. من در ازدواج خود شكست خورده ام. از اين مرد هم فرزندى ندارم. كارهايى مى كند كه شرم مى كنم حتى به شما كه دوستش هستيد، بگويم! مى خواهم با شوهرم به هم بزنم و اگر شما مايل باشيد با شما ازدواج كنم. البته به شما حق مى دهم كه بخواهيد راجع به اين ماجرا خوب فكر كنيد.
بخصوص اينكه من همسر رفيق شما هستم!...
چند روز مى گذرد. در اين روزها او خواب و خوراك ندارد. با هر زنگ تلفنى بند دلش پاره مى شود. ازدواج با يك زن مسيحى انگليسى، براى او كه در ميان دوستانش به خوبى و تدين شهره است! خدايا اين چه سرنوشتى است؟!
گاهى با خود مى گويد حق اين نان و نمك چه مى شود؟ رفيق من نمى گويد تو يك شب به خانه من آمدى و زنم را از دستم گرفتى!
چرا اين زن تماس نمى گيرد تا من به او بگويم آخر تو مسيحى هستى! من مى خواهم همسرم مسلمان باشد. تو متأهلى و از همه مهم تر اينكه در كابين رفيق منى!
چرا، عزيز دلم! تماس هم مى گيرد. كمى ديرتر! شايد به قدرى كه تو بتوانى فكر كنى و حرف هايت را با او بزنى. او نيز گفته هايت را بشنود و هيچ نگويد تا شش ماه بعد!
***
شش ماه زمان مناسبى است براى اينكه حادثه اى را از ذهن انسان ببرد و بر آن گرد فراموشى بپاشد!
شش ماه وقت خوبى است براى اينكه انسان خيال كند همه چيز مرده و ديگر هيچگاه نيز زنده نخواهد شد!
اما شش ماه حقاً وقت كمى است براى اينكه انسان لهجه انگليسى يك زن عاشق را فراموش كند.
... و او وقتى گوشى تلفن را برداشت، با ردّ و بدل شدن اولين كلمات اين معنا را فهميد.
- آقا! من وقتى به شما زنگ زده ام كه همه چيز ميان من و رفيق شما تمام شده. بين دو نفر كه روحشان به هم تعلق ندارد. اصلاً چيزى نيست كه بخواهد تمام شود. زندگى با او منجلابى بود كه هر روز مرا بيشتر در خود فرو مى برد. منجلابى از گناه و عصيان، بى اندك حضورى از خدا!
همان روزها از او طلاق گرفتم و حال آمده ام بگويم من هستم، ديگر خود مى دانيد!
با شنيدن دوباره آن صدا، انگار تمام وجودش از رمق خالى شد. حالت كسى را داشت كه در ميان امواج متلاطم دريا، برتخته پاره اى رها شده باشد.
راه به جايى نداشت. نمى دانست چرا؛ اما كششى در خويش نيز نسبت به او احساس مى كرد... حالا كه ديگر همسر رفيق او نبود!
اما چگونه؟ نمى دانست اين ماجرا ريشه در باورهاى اين زن و اعتقادات او دارد يا تاكتيكى است!
نمى دانست يك زن انگليسى بر فرض كه مسلمان هم بشود، همسر مناسبى براى او هست يا نه!
نمى دانست... واقعا نمى دانست!
زن در دبى شغل مناسبى داشت. نيازى به ثروت او هم نداشت. حتى خودش به تنهايى مى توانست تا آخر عمر گليم خود را از آب بكشد. پس اين اصرار براى چه؟
- تو كه شش ماه صبر كرده اى، شش ماه ديگر هم صبر كن. در اين مدت آداب مسلمانى را بياموز؛ كتاب هاى ما را مطالعه كن؛ اگر به دين و مذهب ما علاقمند شدى، مسلمان شو! تا ببينيم چه مى شود.
دردسرتان ندهم. شش ماه بررسى براى عقيده مندى زن به اسلام كافى بود. قرار شد او به انگلستان برود و خانواده خويش را راضى كند. آنگاه در وقت مقررى هر دو به لبنان بيايند. در آن جا، زن، مسلمان شده، صيغه عقد به دست يكى از عالمان دينى لبنان جارى شود. پس از آن هم به دبى برگردند و زندگى مشترك خويش را آغاز كنند... با هم عهد كردند رفيقى كه اين زن، زمانى همسر او بوده، هيچگاه از اين امر مطلع نگردد.
اين آغاز يك دين جديد براى زن و يك زندگى مشترك براى آن دو بود. آنان چهل سال با هم زندگى كردند. فرزندانى خوب و پاكيزه حاصل اين پيوند مبارك بود.
گاهى زندگى آدم ها مثل خودشان غريب است! نه؟
او خواب است. چهل سال است كه خواب است. حالا كه از مزار همسرش بر مى گردد، گويا زنگ بيدارى را در گوشش نواخته اند! حال كه ديگر گرد پيرى بر سر و رويش نشسته است، مرغ خيال را در بستر زمان پرواز مى دهد و چهل سال پيش را در ذهن خود مجسم مى كند كه به آن عالم لبنانى زنگ زده بود كه من نمى دانم او كيست! خوب محكش بزن. اگر در دين خود محكم نيست، اگر عشق او از پى رنگى است... مبادا براى من عقدش كنى!
پلك هايش را كه بر هم مى زند، اشك از ديدگانش سرازير مى شود.
زهى خيال باطل! اين زنِ بعدها مسلمان شده، گوى سبقت را از صدها مسلمانِ از مادر مسلمان زاده ربوده است! راه او راه عشق بود و... راهى است راه عشق كه هيچش كرانه نيست. او حالا از خواب بيدار شده؛ چهل سال است اين زن لحظه به لحظه به خدا نزديك تر شده، لحظه به لحظه اوج گرفته.
چهل سال است پاك زندگى كرده!
آهاى مؤمن! يادت نيست اولين بارى كه او را به زيارت حضرت رضا عليه السلام بردى، چه عاشقانه اشك مى ريخت و با امام نجوا مى كرد؟ جز او كس ديگرى را اينجور ديده بودى؟
اصلاً او به اين دنيا تعلق داشت؟ تو كه مسلمان مادام العمر بودى، به قدر او خدا در رگ و پى ات جريان داشت؟
به قدر او خداشناس بودى؟
غرق در اين افكار است كه به خانه مى رسد. جاى خالى او را برنمى تابد.
اندكى بعد، تلفن زنگ مى زند. او خود گوشى را بر مى دارد. صداى مضطرب علويه مكرمه، دختر يكى از مراجع تقليد را مى شناسد. در زمان حيات، همسرش با او انسى داشت.
ـ حاجى! از خانم چه خبر؟
(از اين سؤال تعجب مى كند!)
ـ همين حالا از مزارش بر مى گردم. بانوى خانه ام رفت!
اشك و شوق در هم مى آميزد و صداى اين زن را مى لرزاند... حاجى! من كه از مرگ همسرت خبر نداشتم. اما مى خواهم مژده اى به شما بدهم. الان در عالم رؤيا ديدم كه در نجف اشرف هستم. تمام بازار نجف تعطيل است. سر تا سر! مى پرسم امروز عاشورا است؟ بيست و يكم رمضان است؟ چه اتفاقى افتاده كه بازار نجف را بسته اند؟
مى گويند ملكه اى را از دبى آورده اند!
مى گويم ملكه هاى دبى كه قدر و منزلت معنوى ندارند.
مى گويند اين با همه فرق مى كند.
مى پرسم اسم او چيست؟
مى گويند خانم حاج قنبر!
...
***
زندگى صحنه زيباى هنرمندى ماست...
هر كسى نغمه خود خوانَد و از صحنه رود.
صحنه پيوسته به جاست؛
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد!



كاروان لندن
اين يكى كت و شلوار مشكى پوشيده، شال عزا به گردن انداخته، ديگ هم مى زند...
آن يكى لباس مجلسى پوشيده، روسرى سياهى به سر افكنده، برنج آبكش مى كند.
اينجا رسم است كه مردم با لباس پلوخورى پاى ديگ و اجاق حاضر شوند؟ خدا داناست!
مهمان بود؛ اما نتوانست تعجب خويش را از ديدن اين صحنه پنهان كند. تازه از ايران رسيده بود و رسم و رسوم اينجا، انگلستان، كه روزى بريتانياى كبيرش مى گفتند را نمى دانست!
هنگامى بر تعجبش افزوده شد كه فهميد اين دو، زن و شوهرند. هر دو پزشك؛ مرد متخصص قلب و عروق، زن فوق تخصص زنان و زايمان!
... و اين گونه خالص و بى ريا در مجلس حسينى عرق مى ريزند و كار مى كنند.
او خيال مى كرد امام حسين عليه السلام و تاسوعا و عاشورا و ديگ و اسپند و عَلَم و كُتَل مخصوص ايران است؛ اما حالا مى ديد، نه!
هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو
كبر و ناز و حاجب و دربان بدين درگاه نيست
چند روزى كه گذشت، چيزهاى تازه ترى فهميد. حكايتى داشتند اين زن و مرد. فهميد هر دو اصالتا اهل لندن هستند. هر دو مسيحى بوده اند. مرد زودتر از زن اسلام را پذيرفته و او همسر خويش را مسلمان كرده است!
غصه خورد؛ گريه كرد؛ غبطه خورد... عمرى مسلمانيم. دستگيرى از ديگران، پيشكش؛ مردم را از راه دين خدا به در نكنيم!
اين آدم در سرزمين كفر، خودش مسلمان مى شود، دست همسرش را هم مى گيرد.
خب... آمده اند به جمع ما، خوش آمده اند. اين همه ارادت و شور و ايمان از كجا؟
تازه مسلمانان خارج كشور همه اين طورند؟ نه! قطعا نه!
گفت پا از گليم خود درازتر مى كنيم و مسير اين چشمه را مى گيريم تا دريا.
و به جست وجوى دريا رفت.
رمز و راز اين ماجرا چيست؟ چيزهايى ديده اند كه ما نديده ايم يا عنايت خاصى شامل حالشان شده است؟
از اين دغدغه ها و دل مشغولى ها با بعضى سخن گفت. سيگنالى دريافت كرد... العاقل يكفيه الاشاره:
همه اين آتش ها (آتش عشق بناميدش كه مى سوزد و مى سوزاند. زير سر زن است و او فهميد كه بايد از اين ناحيه وارد شود. روزى مجالى يافت. روزى كه قدرى كارها سبك تر شده بود. خانم دكتر گوشه اى نشسته بود به فكر. موقعيت را مناسب يافت. رفت و رمز اين عشق را پرسيد:
تازه مسلمان و مملكت كفر و اين همه شور و اشتياق...؟ باور كنم كه همه چيز عادى است؟
ـ نه، باور نكن. وضعيت من كاملاً اسپشيال است (مى خواست بگويد ويژه، زبانش نگشت.) من وقتى مسلمان شدم، همه چيز اين دين را پذيرفتم. به خصوص اينكه به شوهرم خيلى اطمينان داشتم و مى دانستم بى جهت به دين ديگرى رو نمى آورد!
نماز و روزه و حج و جهاد و... همه را پذيرفتم. اما هر چه كردم، نتوانستم دلم را مجاب كنم كه بپذيرد واپسين منجى اين دين، صدها سال عمر كند و سرانجام در هيئت جوانى زيبا كه هيچ اثرى از كهولت و پيرى ندارد، ظهور كند...
بالاخره ما پزشك هستيم و دستمان در كار است. نه؟
گفت: چرا.
ـ دل را هم كه نمى شود به پذيرش چيزى وادار كرد. نه؟
ـ درست است.
سر در گريبان فرو برد و قدرى ساكت شد. برقى در چشمانش درخشيد. بار ديگر كه لب به سخن گشود، مخاطبش فهميد كه او از تمام وجود حرف مى زند و زبانش سفير اعضا و جوارح اوست!
... تا ايام حج رسيد و ما هم رهسپار شديم. شايد شما حج را به اندازه ما قدر ندانيد. فكر كن تازه مسلمانى بخواهد با شكوه ترين مظاهر اين دين را به تماشا بنشيند. چقدر زيباست!
وقتى اولين بار خانه كعبه را ديدم، چنان زير و رو شدم كه در سراسر عمرم سابقه نداشت. تمام وجودم مى لرزيد. اختيار اشكم دست خودم نبود. مى گريستم و مى گريستم...
[چه رمز آلود و شگفت است آفرينش اشك! از دل سوخته برمى خيزد و بر دل سوخته التيام مى بخشد. هم درد است و هم درمان!]
ـ اشك هايش را پاك مى كند ـ تا روز عرفه شد و رفتيم صحراى عرفات. گويا قيامت برپا شده بود و مردم در صحراى محشر پراكنده بودند.
رفتم آبى به سر و صورت خود بزنم و نفسى تازه كنم كه كاروانم را گم كردم. هُرم گرما چون تازيانه اى بر بدنم فرود مى آمد و من تاب آن همه گرما را نداشتم. هر چه بيشتر جست وجو مى كردم، كمتر مى يافتم. با جمعيت از اين سو به آن سو مى رفتم. همچون قطره اى كه در بيابانى برهوت، دريا را مى جويد.
كسى زبانم را نمى فهميد. از دور چادرهايى مى ديدم شبيه به چادرهاى «كاروان لندن.» با سرعت پيش مى رفتم. نزديك كه مى شدم، مى ديدم نه، اشتباه كرده ام. ساعت ها به اين در و آن در مى زدم. گرسنگى و تشنگى رنجم مى داد. چنين وضعيتى اراده و اختيار را هم از من سلب كرده بود. واقعا نمى دانستم چه مى كنم؟
ديگر آفتاب سوزان هم داشت كم كم سرزمين عرفات را ترك مى كرد كه گوشه اى نشستم و هاى هاى شروع كردم به گريستن... خدايا من چه كنم؟ به كه پناه ببرم؟
نمى دانم اين كارِ اشك بود يا آن فريادِ عميق ژرفاى دل... كه ديدم جوانى خوش سيما به سويم مى آيد. اشتباه نمى كردم. او جمعيت را كنار مى زد و به سوى من مى آمد. چهره اش چنان جذاب و دلربا بود كه تمام غم خود را فراموش كردم. وقتى به من رسيد با جملاتى شمرده و لهجه فصيح انگليسى شروع كرد با من سخن گفتن.
فكر كن! من يك همزبان پيدا كرده بودم.
از آنچه بر من گذشته بود، با او گفتم. گفت: بيا من قافله ات را به تو نشان دهم.
كمكم كرد و در آن سيل جمعيت به يارى ام شتافت.
قدرى كه پيش رفتيم، تابلوى «كاروان لندن» مرا در جاى خود ميخكوب كرد.
خدايا چه مى بينم؟ چشمانم را ماليدم...
اشتباه نمى كردم. اين كاروان من بود. با تمام وجود از او قدردانى كردم. وقت خدا حافظى رسيد. او مكثى كرد و گفت: سلام شوهرت را برسان.
بى اختيار گفتم: بگويم چه كسى سلام رساند؟
گفت آن واپسين منجى كه تو در راز و رمز عمر بلند او مانده اى!
من همانم كه تو سرگشته كوى اويى!
پلكى به هم نزده بودم كه او رفت و من هر چه جست وجو كردم، ديگر نيافتمش.
از آن سال، ايام عاشورا ، روز عرفه، نيمه شعبان و يا هر روز و ساعت ديگرى كه رنگ و بوى او را بدهد، من و همسرم، پروانه وار، گرد اين شمع و چراغ مى گرديم!
آيا او بار ديگر مى آيد؟!
[بايد مى بودى و مى ديدى كه سراسر وجودش مى گفت: آن روى خوب يوسف كنعانم آرزوست.]



به كجا چنين شتابان!
گاهى سعادت يا شقاوت، درِ خانه ما را مى زند. گاهى نه؛ مى آيد و كنج خانه مان لانه مى كند.
بعضى اوقات، آغوش مى گشاييم و اين يا آن را در بر مى گيريم، گاهى هم نه؛ دست رد به سينه شان مى زنيم.
نمى دانم ما از كدامين قبيله ايم!
نمى دانم با كه خويشيم و از كه مى گريزيم؟! اما مى دانم با مسافر اين قبيله احساس غريبى نمى كنيم.
مسافر اين قبيله كيست؟ من كمى دير با او آشنا شدم. هر چه بيشتر مى گشتم، كمتر اثرى از او مى يافتم. تا يكى از شما به يارى ام شتافت و نامه هاى او را برايم فرستاد. دستش بى درد!
مسافر اين قبيله، خود را با نامه اى شناساند و هنوز جواب نامه خويش را دريافت نكرده بود كه...
***
سى ام آذر سال 1365؛
عقربه هاى ساعت، دو و سى و پنج دقيقه بعدازظهر را نشان مى دهند. نوجوانى هفده ساله، همسفر تندبادى دهشتناك در كوره راهى پر فراز و نشيب، گوشه خانه اى نشسته و براى مجله مورد علاقه خود نامه مى نويسد. مدت هاست مى خواهد با كسى حرف بزند؛ درددل كند و از مشكل بزرگى كه بر سر راهش قرار گرفته، ديگران را خبر كند.
شايد گوش شنوايى نيافته يا خيال كرده خود به تنهايى مى تواند بر اين دشوارى فائق آيد؛ اما سرانجام چه؟ بالاخره چاره چيست؟ هواى بارانىِ آن روز، روح لطيف او را هم به بازى مى گيرد و آن بغض مانده در گلو را واژه واژه، بر صفحه سفيد كاغذ مى تركاند.
او از خودش آغاز مى كند؛ از اينكه در خانواده اى مرفه و ثروتمند زندگى مى كند. از پدر و مادرى مى گويد كه هر دو پزشك هستند و از صبح على الطلوع تا پاسى از شب، بيرون خانه! پدر و مادرى بى قيد، لاابالى و بى اهميت به تربيت تنها فرزند خويش!
او از تنهايى ها، غربت ها و بى كسى خود مى گويد... و چاره اى كه والدين براى حل اين معضل انديشيده اند كه در حقيقت، آغاز مشكل اوست.
«مشكل اصلى من از حدود يك سال پيش شروع شد. پدر و مادرم به دليل اينكه من تنها فرزند خانواده هستم و ضمناً وضع مادى شان هم خوب است، دختر خاله ام را كه در خانواده اى متوسط زندگى مى كند و همسن خود من است، به سرپرستى قبول كردند. از آن تاريخ به بعد، خانه آرام و ساكت ما كه در طول روز، كسى جز من در آن زندگى نمى كرد، تبديل به محل زندگى پسرى شد با دخترى كه به مراتب از شيطان حرفه اى تر است!»
بگذاريد فكر و خيال من به سمت و سوى ديگرى نرود. بگذاريد نگويم كه شايد در ميان جوانان و نوجوانان ما كسانى باشند كه همين جا [حتى بى مطالعه ادامه اين ماجرا] به من نهيب بزنند كه: صبر كن! تند نرو؛ مگه چه اتفاقى افتاده؟ آسمون كه به زمين نيومده!
براى بعضى ممكن است آسمان به زمين نيامده باشد؛ اما براى او كه خسته از دردى جانكاه، در جاده اى چنين پرپيچ و خم، نفس نفس زنان مى رود، تصور اين كه مبادا بلغزد، كابوسى وحشتناك است:
«حدود 10 ساعت از روز را با دختر خاله ام در خانه تنها هستيم. او يك لحظه مرا تنها نمى گذارد و دائماً در سرم فكر گناه مى اندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه مى كند. البته من پسرى نيستم كه اسير خواهش و حرف هاى او شوم و هميشه سعى مى كنم خودم را از او دور كنم؛ ولى او مانند شيطانى است كه سر راه هر انسانى ظاهر مى شود و او را به قعر جهنم پرتاب مى كند و براى همين است كه من از او احتراز مى كنم؛ ولى او دست از سر من برنمى دارد.»
تا نوجوان و جوان نباشيد، تا صداى گروپ گروپ قلب خود را در مقابل غمزه اى و كرشمه اى نشنيده باشيد، تا پس از شنيدن صداى نازكى، ميزان الحراره اى بر تن داغ خود ننهاده، گرماى ناخودآگاه آن را حس نكرده باشيد، مگر مى توانيد بفهميد كه ده ساعت تنهايى با دخترى كه كَتِ شيطان را از پشت بسته، يعنى چه؛ آن هم با شرايطى كه او دارد:
«البته فكر مى كنم همه اين بدبختى ها به خاطر اين است كه من مقدارى زيبا هستم. فكر مى كنم اگر اين موهاى طلايى و پوست روشن را نداشتم، حتماً اين مشكل سرم نمى آمد.»
او در اين نامه، چهار بار به صراحت تقاضاى كمك مى كند و از مخاطبان خويش در آن مجله، عاجزانه مى خواهد كه نگذارند برادرشان پاكى خود را از دست بدهد. بعد هم نامه را امضا مى كند و به نشانى مجله مى فرستد. دست اندركاران آن مجله، پس از دو هفته، پاسخ بسيار كوتاهى را به آدرس دبيرستان محل تحصيل اين نوجوان مى فرستند:
برادر گرامى...
با سلام. حتماً موضوع را با خانواده خود در ميان بگذاريد؛ زيرا آگاهى خانواده تان مى تواند براى شما موثر باشد.
موفق باشيد
و چند روز بعد، پاسخى دريافت مى كنند به انضمام نامه اى ديگر:
مجله محترم...
با سلام، برادر امير... در تاريخ 5/10/65 در عمليات كربلاى چهار به شهادت رسيده اند. نامه شهيد ضميمه مى شود.
رئيس دبيرستان
16/10/65
من امروز احساس دست اندركاران آن مجله را پس از رسيدن خبر شهادت امير و نامه دومش درك مى كنم. نامه اى كه قرار بود اساساً وقتى به دست آنان برسد كه او پر كشيده باشد! در لابلاى سطر به سطر نامه دوم، دنبال چيزى مى گرديم. هم من و هم مخاطبان آن روز امير در آن مجله:
آيا سرانجام او توانست لجام آن اسب سركش را بگيرد و نلغزد؟ آيا توانست با نفس خويش بجنگد و آن را زمين بزند؟ بخشى از نامه او، پاسخ اين پرسش است:
«من مى روم؛ اما بگذار اين دختر فاسد بماند. من فقط خوشحالم كه حالا كه عازم جبهه هستم، هيچ گناه كبيره اى ندارم و براى گناهان ريز و درشت ديگرم از خداوند طلب مغفرت مى كنم.»
نه هر كه چهره برافروخت، دلبرى داند
نه هر كه آينه سازد، سكندرى داند
نه هر كه طرف كله، كج نهاد و تند نشست
كلاهدارى و آيين سرورى داند
مدار نقطه بينش، ز خال توست مرا
كه قدر گوهر يكدانه، گوهرى داند
تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن
كه خواجه خود روش بنده پرورى داند



نام سومين تن
ماند در تحير!
از آن سه تن، دو تن را برگزيده بود و در انتخاب سومى مانده بود.
فهرست بلند بالايى را كه تهيه كرده بود، دوباره مرور كرد. از بالا به پايين... از پايين به بالا!
شاهين اقبال بر شانه چه كسى بايد مى نشست؟ اين سؤالى بود كه او خود نيز پاسخش را نمى دانست. چرتكه اى انداخت در ذهن خويش؛ هر اولويتى مهره اى چوبى بود كه به سود كسى اين سو و آن سو مى شد. راستى چرتكه ديده ايد؟
سرانجام رسيد به يك انتخاب؛ نام سومين تن!
انتخاب آن دو تن كش و قوسى نداشت. نام اين سومى را به دلش انداختند. چگونگى اش را فهميد، چرايى اش را نه! مى گوييد فلانى چه مى گويد؟!
اندكى صبر كنيد. همه چيز را برايتان خواهم گفت.
***
بيست و دوم بهمن سال 79 بود. سرپرست بعثه رهبرى و رئيس حجاج ايرانى براى شركت در يك همايش بين المللى رفته بود به جمهورى آذربايجان.
رايزن فرهنگى كشورمان از فرصت پيش آمده، حُسن استفاده را كرد و اجازه خواست سه نفر از شخصيت هاى علمى ـ مذهبى اين كشور، مهمان آن سال بعثه رهبرى در مراسم حج باشند.
با اين تقاضا موافقت شد و انتخاب اين افراد به عهده رايزن فرهنگى قرار گرفت.
دوتن را برگزيد و در انتخاب سومى ماند!
اشتياق او در انتخاب خويش، كمتر از كسانى نبود كه در آن سال مهمان خانه خدا بودند.
ناگهان برقى در ذهنش جهيد. گفتم كه؛ نام اين سومى را به دلش انداختند!
علىِ...، دانشجوى رشته زبان انگليسى و عربى دانشگاه خزر باكو! پژوهشگرى باهوش، متدين، فعال و علاقمند به علوم اسلامى... و از همه مهم تر غيرتمند در تبليغ مكتب اهل بيت.
بار ديگر به اين انتخاب فكر مى كند. خاطره مناظره هاى او را با وهابيان از ذهن مى گذراند و بى اختيار، حميت او را در دفاع از عقيده خويش در دل مى ستايد.
هر چه بيشتر مى انديشد، در تصميم خود بر انتخاب او مُصرتر مى شود.
او را مى خواند و از اين دعوت ويژه با او سخن مى گويد. مگر انسان در طول زندگى چند بار اين گونه دعوت مى شود؟
از زبان خودش بشنويد:
على آقا! خوش آمدى.
من از بدو آشنايى ام با شما، ديدارهاى متعددى با شما داشته ام و هميشه از اين همراهى و مصاحبت احساس لذت و مسرت كرده ام؛ اما امروز مى خواهم مژده اى به شما بدهم.
(على آقا سر به زير مى افكند، قلبش به شدت مى تپد و بى آنكه كلمه اى بر زبان براند، اشتياق خويش را به شنيدن اين مژده از برق چشمانش مى فهماند.)
ـ من مى خواهم از طرف بعثه رهبرى جمهورى اسلامى ايران، شما را براى انجام مناسك حج امسال دعوت كنم. شما امسال مهمان ويژه كاروان ايرانى ها هستيد.
خبر تازه اى نبود. شوكه نشد و آمادگى خويش را تنها با قطرات اشكى كه با سوز و گداز بر گونه ريخت اعلام نمود.
گذاشت سير گريه كند. آنگاه مجال داد كه حكايت رازى ناگفته را با او باز گويد:
«در شام مبارك نيمه رمضان، ميلاد با بركت امام مجتبى عليه السلام، حضرت على عليه السلام خودشان مرا براى حج امسال دعوت كردند.»
گريه اش شديدتر شد و اندكى كه گذشت، به هق هق افتاد.
دعوت كننده نمى داند چه كند! عنان كار را به دست خود او مى سپارد كه از دعوت مولاى خويش بگويد:
روز چهاردهم ماه مبارك رمضان بود. بعد از نماز ظهر با عده اى از وهابيان بحثمان شد. آنان مطالبى مى پرسيدند و من پاسخ مى دادم. قدرى هم از فضايل امام على عليه السلام با آنان گفتم. يكى از آنها خيلى عصبانى شد و سرم داد كشيد...
تو اين همه از غيرت على مى گويى؛ پس چگونه بود كه همسرش را پيش چشمش...
دنيا دور سرم چرخيد. گويا تمام بدنم گُر گرفت. ناخودآگاه عقب عقب رفتم و از شدت ناراحتى سرم را به ديوار تكيه دادم. احساس مى كردم تاب و توان از كالبدم ربوده اند...
«شما هرچه مى خواهيد بگوييد. او تا آخرين نفس مولاى من است.»
از دانشگاه خارج شدم. قدرى قدم زدم. حالم بهتر نشد. به خانه رفتم و خود را سرگرم كارهاى مختلف كردم، باز تسكين نيافتم. اذان گفتند؛ بر سر سفره افطار نشستم؛ لقمه اى از گلويم پايين نرفت. نمازم را خواندم و با دلِ شكسته به بستر رفته، خوابيدم.
در خواب پنجره اى ديدم گشوده به رويم! دو شخص بزرگوار خطابم كردند: بيا برويم. گفتم كجا؟ من نمى توانم بيايم. گفتند بيا برويم. قدمى برداشتم و ناگهان خود را در نجف اشرف، ميان صحن و سراى على بن ابيطالب عليه السلام ديدم. روبه رويم كسى ايستاده بود؛ چون كوهى از وقار. اشاره كرد: ناراحت نباش، همه چيز درست مى شود. قرآن زياد بخوان.
اين كلمات چنان اثر عميقى بر جان من گذاشت كه احساس كردم جز از زبان مولايم على عليه السلام نيست. به جمال جميل حضرتش خيره شدم. پارچه سبزى آوردند، بر زمين گذاشتند و با دست مبارك چهار جمله بر آن نگاشتند: «لااله الا اللّه، محمد رسول اللّه، على ولى اللّه، انت اخى.» از آن كلمات شهادتين مى گذرم. اين جمله آخر كه: تو برادر منى، كوهى از اشتياق به جانم ريخت.
همان پارچه سبز را به من داده، فرمود: اين پارچه را به سرت ببند. من آن را گرفتم. نگاه ديگرى كرده فرمودند: «در حج امسال هم مهمان من هستى!»
من از آنروز در انتظار اجابت اين دعوتم!
...
به ذره گر نظر لطف بوتراب كند
به آسمان رود و كار آفتاب كند
حالا فقط او نمى گريد. اشك اين هم به گونه جارى است.
نمى دانم! شما بگوييد...
بر اول مظلوم عالم، ديگر چه كسانى گريه مى كنند؟



مى رود از سينه ها در سينه ها...
هر هفته از شهر خويش مى آيد به تهران. چند روزى در تهران است و آخر هفته باز مى گردد به شهرش!
اين كار مدام اوست. هر هفته چند روزى در سفر و چند روزى در حضر!
تهران كه هست، شب ها در مؤسسه اى اسكان دارد كه ميان او و رئيس آن مؤسسه، رفاقتى ديرينه است. از آن مؤسسه نيز جز با اتاقى كه استراحتگاه اوست، كارى ندارد.
روزها سرش به كارش گرم است و دم دمه هاى غروب كه هوا رو به تاريكى مى گذارد، راهى آن مؤسسه مى شود و مستقيم راه آن اتاق را مى گيرد. صبح ها هم از همان جا مى زند بيرون و باز روز از نو، روزى از نو!
... اما مدتى است چيزى مثل خوره به جانش افتاده، او را به خود مشغول كرده و دست از سرش بر نمى دارد.
هر چه هست به اين اتاق مربوط است؛ محل استقرار او در تهران.
كار نفس گير روزانه و ترافيك و دود و دم تهران چنان او را خسته و كوفته مى كند كه شام شب از گلويش پايين نرفته، او را به بستر مى كشاند. گويا يك وزنه چند كيلويى را به پلك چشمش بسته اند. چنان است كه به جاى خواب، بى هوش مى شود.
اما اين خواب سنگين چندان نمى پايد و او با وحشت و اضطراب از جا مى پرد.
حكايت عجيبى است! هر شب كابوسى و هر شب وحشتى بيش از پيش!
يك شب زلزله مى آيد و او را در ميان تلى از خاك مدفون مى كند. شب ديگر تصادف مى كند و نعش بى جانش را از لابه لاى تكه پاره هاى خودرو بيرون مى كشند. يك شب ارواح خبيثه سراغش مى آيند و آزارش مى كنند. شب ديگر از آتشى كه به جانش افتاده، از اين سو به آن سو مى دود...
هر دم از اين باغ برى مى رسد
تازه تر از تازه ترى مى رسد
اگر در شب هاى سكونتش در شهر خويش نيز اين بساط بود، مى دانست هر چه هست به او مربوط است؛ اما اين فقط هنگامى است كه در آن اتاق استراحت مى كند.
استراحت كه چه بگويم!
هنوز حساسيت او به قدر كافى برانگيخته نشده كه احساس مى كند نه! كار بيش از اين حرف ها بيخ دارد!
***
يك شب كه مى آيد تهران، پسرش را هم با خود مى آورد. او مهمان پدر است و هر دو مهمان آن مؤسسه؛ در همان اتاق؛ نيمه هاى دل شب، پدر از فرياد پسر از خواب مى جهد! هر دو آشفته و مضطرب! كند و كاوى از چند و چون ماجرا مى كند؛ مى بيند ردّ پاى همان كابوس است و همان وحشت.
پسر كه از ماجرا خبر ندارد، قدرى آب مى نوشد و عرق نشسته بر پيشانى را پاك مى كند و سعى مى كند دوباره بخوابد؛ اما چيزى نمى گذرد كه باز از كابوسى وحشتناك، خواب خويش وا مى نهد و از جاى خود بر مى جهد!
پدر كه مبتلاى اين ماجراست، بستر او را به جاى ديگر مى برد و قدرى تسكينش مى دهد.
از آن اتاق كه بيرون مى رود، تا صبح آسوده مى خوابد و صدايش در نمى آيد!
اين باز تلنگرى است بر آن پدر كه نكند در اين اتاق رمزى است نهفته و رازى است ناگفته!
دم بر نمى آورد و مى گذارد و مى گذرد.
***
اما اين زن براى استراحت به اين اتاق نيامده! با اين مؤسسه كارى داشته و براى ساعاتى به اين اتاق راهنمايى اش كرده اند.
گوشه اى مى نشيند و به كارش مى پردازد. اطرافش را از كتاب هايى كه بايد پيرامون آنها تحقيق كند، پر كرده و گاهگاهى كه از كار خسته مى شود، تكيه اى به پشتى زده و اندكى چشم ها را بر هم مى گذارد تا رفع خستگى نمايد.
در آن چند ساعتى كه آن جاست، يك بار خسته از كار، به پشتى تكيه مى كند. چشم هايش گرم مى شود. همان طور، نشسته، چند دقيقه اى چرتى مى زند.
آن چرت كوتاه همان و آن ناقوس وحشت همان!
اين ماجرا كه همچون حلقه هاى زنجيرى به هم گره مى خورد، ساكن گاه و بيگاه آن اتاق را وا مى دارد كه سر و گوشى آب دهد. شايد زير اين كاسه نيم كاسه اى نهان باشد!
پيش رئيس مؤسسه مى رود و شرح ماجرا با او باز مى گويد. او خيره و مبهوت نگاهش مى كند و در ذهن خويش به نقادى سخنانش مى پردازد. مى خواهد با يك حساب سرانگشتى، از اين حرف ها و سخن ها به چيزى پى ببرد!
ببينيد شما از حرف هاى او كليدى براى حل اين معنا پيدا مى كنيد؟
«اين ساختمان قبلاً براى يك فرد يهودى بود. وقتى براى ديدن آن آمديم، خودش با ما همراه شد و تك تك اتاق ها و حتى گوشه و كنار آن را نشانمان داد. اما به اين اتاق كه رسيد گفت اين هم مثل بقيه اتاق هاست و حاضر نشد در آن را باز كند و ما داخل آن را ببينيم.
ما تا پيش از تخليه كامل اين ساختمان، از درون اين اتاق خبر نداشتيم.
بعدها شنيديم كه او بى بهره از سرمايه عفت، از اين اتاق براى عيش و عشرت و خوشگذرانى خود استفاده مى كرده. حتى شنيديم كه فضاى اين اطاق را جورى مرتب كرده بود كه به هرزگى و بى عفتى دامن بزند!
اينجا را كه فروخت، به فلان جا نقل مكان كرد و از قرار معلوم باندى از افراد فاسد و هرزه را دور خود جمع كرده و بر اسب مراد خود مى تازد.»
***
كيست كه نداند؟
مى رود از سينه ها در سينه ها
از ره پنهان صلاح و كينه ها
اگر كشاورزى روزى به دور از چشم ديگران در دل زمين خويش بذرى نهان مى كند، ديرى نمى پايد كه اين بذر، عيان و آشكار سر بر مى آورد و خود را مى نماياند.
اگر چنين است، آيا بذر گناهى كه هر صبح و شام در فضايى آلوده كاشته مى شود، هرگز نمى رويد و سر بر نمى آورد؟
و باز اگر چنين است، آيا آتش عصيانى كه در زير تلى از خاكستر مرده مدفون شده، ديگر زبانه نخواهد كشيد؟



فقط يك قدم!
حاج آقا؛ سلام!
من از شما خواهش مى كنم نامه مرا بخوانيد و جز خواندن اين نامه انتظار ديگرى از شما ندارم. حاج آقا! از اينكه وقت شما را مى گيرم، مرا ببخشيد.
من بچه ملايرم. دانشجوى ورودى همين ترم. هنوز هم با دانشگاه چندان آشنا نشده ام. جريانى براى من اتّفاق افتاده كه دوست دارم براى شما تعريف كنم.
حدود يك سال پيش در محله ما و در همسايگى ما خانواده اى بودند كه خدا تنها يك دختر به آنها داده بود. پدر خانواده عمرش را به شما داد و مادر هم پس از مدتى زن يك مرد نهاوندى شد و از ملاير رفت نهاوند.
اين دختر كه حدود هجده سال از عمرش مى گذشت در ملاير به دايى هايش سپرده شد. دايى ها آدم هاى بى مسئوليتى بودند و توجهى به اين دختر جوان نداشتند.
او رها شد در كوچه و خيابان. دخترى بى سر و سامان بدون سرپرست دُرست و حسابى! من مدتى او را زير نظر داشتم. مى ديدم كه جوان هاى محله چطور سر راهش را مى گيرند، ده ها متلك بارش مى كنند و مزاحمش مى شوند. با خود گفتم: «فلانى، غيرتت كو؟ جوانمردى ات كجاست؟»
دلم مى خواست او را از اين وضع نجات بدهم؛ اما راهش را نمى دانستم. خيلى فكر كردم تا بالاخره تصميم گرفتم با او ازدواج كنم در حالى كه آه در بساط نداشتم. نه پول و پله اى در كار بود، نه خانه و زندگى مرتبى...
او هم نه ثروتى داشت كه به آن دل ببندم و نه زيبايى و وجاهتى كه چشمم را پر كند. هيچ! خدا شاهد است فقط و فقط قصدم نجات او بود.
با پدر و مادرم موضوع را مطرح كردم. به شدت با آن مخالفت كردند؛ اما من كه سرنوشت اين دختر را تباه مى ديدم، نمى توانستم دست روى دست بگذارم و به سادگى از اين ماجرا بگذرم؛ هر چند آنان طردم كنند.
در يك محله مخروبه شهر يك زير پله اى اجاره كردم به ماهى هشتصد تومان. او را عقد كردم و بى هيچ تشريفاتى بردم به خانه بخت!
نه كسى ازدواج ما را تبريك گفت و نه كسى سر به خانه ما زد...
چيزى نگذشت كه همسرم به شدت مريض شد و من در رشته مهندسى... با بالاترين رتبه قبول شدم. دغدغه ورود به دانشگاه همراه شد با بيمارى اين زن مظلوم كه گوشه خانه افتاده بود و من پولى براى مداوايش نداشتم. به هر كه مى شناختم رو انداختم تا توانستم دويست و پنجاه هزار تومان فراهم كرده، صرف درمان همسرم كنم. الان چند روزى است كه به دانشگاه آمده ام و اسم نويسى و انتخاب واحد كرده ام...
اما فكر بيمارى غريب كه عنوان همسرى مرا به يدك مى كشد و صدها كيلومتر با من فاصله دارد، لحظه اى رهايم نمى كند. قرض و بدهى گلويم را فشرده و كلاس هاى درس دارند شروع مى شوند. من چه كنم؟
او روحانى آن دانشگاه بود و مشاور دانشجويان. چند بار اين نامه را از اول تا آخر خواند و گريست. بعد هم آن دانشجو را فراخواند. او گفت و اشك ريخت؛ اين شنيد و گريه كرد. چه مى توانست بكند؟ خودش هم متوجه نشد؛ اما انگار جمله اى را در دهانش گذاشتند. رو كرد به آن جوان و با قاطعيت به او گفت: «پسر! برو و با من در تماس باش. من قول مى دم كه خدا كار تو را جور كنه. تو صد در صد سعادتمند مى شى!»
جوان دانشجو برخاست و رفت و آن روحانى دلسوز را با كوهى از غم و اندوه تنها گذاشت. هر چند فكر مى كرد راه به جايى نمى برد، دلش براى جوان مى سوخت. چطور مى شد اين همه مشكل را حل كرد؟ از لحظه اى كه جوان دانشجو در اتاق را آهسته بست و رفت تا لحظه اى كه صداى زنگ تلفن در فضا طنين افكند، حتى يك ساعت هم نگذشت.
معاون دانشجويى دانشگاه بود. روحانى مشاور صداى او را مى شناخت. سلام و عليك و تعارفات لازم كردند و بعد:
- حاج آقا! يه دانشجويى كه مشكل حاد ازدواج داشته باشه، سراغ ندارين؟
- چطور مگه؟ خِيره!
- چند دقيقه پيش از وزارت زنگ زدن كه يه سيصد تومنى هست، مى خوان به دانشجويى بدن كه تازه ازدواج كرده و واقعاً به اين پول نياز داشته باشه.
- حالا نمى شد اين پول رو شيش تا پنجاه تومنش كنين. مشكل شيش نفر حل بشه؟
- نه حاج آقا؛ بانى اش گفته فقط به يه نفر داده بشه!
- مهندس! يه تُك پا بلند مى شى بيايى اينجا؟
دقايقى بعد، معاون دانشجويى دانشگاه در اتاق روحانى مشاور بود. به او گفت اين نامه رو بخون. من از طرف خدا به اين جوون قول داده ام كه مشكلش حل بشه!
... و دقايقى پس از آن، مهندس نامه اى نوشت و به دست جوان دانشجو داد تا به تهران برود و چك سيصد هزار تومانى را تحويل بگيرد.
***
آخر ترم يكديگر را ديدند. توى سلف! جلو آمد و گفت:
حاج آقا! سيصد هزار تومنو گرفتم؛ دويست و پنجاه تاشو دادم بابت بدهى ام. با پنجاه هزار تومانش هم دستى به سرو روى زندگى ام كشيدم. زنم كاملاً خوب شد و مادر و پدرم هم ما رو قبول كردن و توى خونه خودشون راهمون دادن.
مادرم اگر دخترشو نبينه باكى نيست؛ اما از اين عروسش نمى تونه جدا بشه!
منم دارم درسمو مى خونم و امروز به لطف خدا هيچ مشكلى ندارم....
حاج آقا فقط يك نكته باقى مونده!
شما چطور اون جور قرص و محكم گفتين كه خدا همه مشكلات منو حل مى كنه؟!
پاسخش لبخندى بود توأم با رضايتمندى.
فقط چند جمله به او گفت:
«جوون! خدا با مرام تر از اونه كه يك قدم براى بنده اش بردارى و اون ده قدم براى تو برنداره! اين تازه يك قدم بود؛ منتظر نُه تا قدم ديگرش باش!»



پدر، مادر، ما متهميم!
من در صحنه زندگى با دوى ماراتن بيشتر موافقم تا دوى سرعت؛
بگذريم كه بعضى ها اصلاً اهل دويدن نيستند.
زندگى بى سعى و تلاش، به استراحت مدام و يكنواخت بيمارى مى ماند كه تنها زخم بسترى بر كمر به يادگار از او باقى است. كوشش بى حساب نفس گير نيز به فرسودگى زودهنگام جسم و جان مى انجامد كه نه حكمت موافق آن است، نه مصلحت! راه همان است كه آن شاعر شيرين سخن گفته و چنان درّ ناب سفته است:
رهرو آن نيست كه گه تند و گه آهسته رود
رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود
اين قاعده كلى زندگى است... با همه اجزاى آن، به ويژه درباره عنصر دين كه با روح و جان آدمى آميخته است.
من اينها را مى دانستم؛ اما آن مادر كه زنگ زد و آن حرف ها را كه گفت، ايمانم به اين مفاهيم بيشتر شد. بنازم به حكمت خدا؛ در اين تهران به اين بزرگى، اين زن را آنقدر مى گرداند تا سرو كارش با همچو منى بيفتد و از آن ماجرا، جوانه اى برويد سبز و پر طراوت و اين بشود پلى براى اتصال من و شما.
دلسوزى و نگرانى در كلامش موج مى زد. مگر اقتضاى مادر و فرزندى جز اين است؟
- آقا! تو را به خدا به دادم برسين. ما يه خونواده صد در صد مذهبى هستيم. چه وقت ها كه دخترم نيمه هاى دل شب، كنار من ايستاده و نماز شب خونده. چه شب هاى جمعه اى كه پا به پاى من دعاى كميل خونده. چه روزها كه با من به نماز جماعت اومده... اما حالا پاك داره بى دين مى شه. مى گه ديگه از اسلام خوشم نمى آد! چيكار كنم آقا؟ يه راهى پيش پاى ما بذارين.
گفتم من بايد با دختر شما تنها صحبت كنم. قرارى گذاشتيم مادر و دختر آمدند. مادر، پشت در اتاق نشست و من و دختر ساعتى با يكديگر گفت وگو كرديم.
***
نوزده ساله بود. با مانتويى بر تن و شالى مشكى بر سر. دبيرستان را به پايان برده بود و در آموزشگاهى درس مى خواند. دخترى جوان از جرگه عظيم پشت كنكورى ها! آنقدر دل پرى داشت كه منتظر مقدمه چينى من نشد:
- آقا من يه جوونم، اينو قبول ندارين؟
- چرا.
- من دوست دارم از خودم استقلال داشته باشم؛ اما توى خونه ما همه چى زوركيه! دعاى كميل زوركى، نماز جمعه زوركى، نماز شب زوركى... اينم شد زندگى؟
از خونه ما تا آموزشگاه، يه مسير مستقيمه. اما مادرم هر روز عين بچه كوچيكا منو برمى داره، تا كنار درِ آموزشگاه مى بره. موقع برگشت هم خودش مى آد و برم مى گردونه... آقا! دخترهاى ديگه مسخره ام مى كنن. مى گن مگه تو بچه اى كه مادرت از اين ور به اون ور دنبالت راه مى افته! اصلاً خونواده من يه عقايدى دارن عجيب و غريب! دو سال پيش يه پارچه خلعتى كه تن مرده ها مى كنن، به من پوشوندن! فكر مى كنين براى چى؟ براى اينكه ترس من از مرگ بريزه!... يا مثلاً چند روز پيش با دوستم رفتيم پاساژ نزديك خونه مون و يه شيشه عطر خريديم. اگه بدونين مادر و پدرم چيكار كردن! مرتب نشستن و گفتن خريد با بزرگترهاست، تو هنوز كوچكتر از اونى كه بخواى خودت تصميم بگيرى! كاش فقط همين بود. چرا راه دور برويم؟ همين حجاب منو مى بينين؟ من با مانتو روسرى راحت ترم. يه دونه موى سر من پيداست؟ اما پدرم مى گه تو با اين وضع حجابت، ننگ فاميل ما هستى!
... مى خوام برم كلاس، مى گن صبر كن استخاره كنيم؛ اگه خوب اومد برو، بد اومد نرو! مى خوام برم خونه عمه ام... همين طور! آخه آقا اين چه اسلاميه؟!
من منگ بودم. اسلام با فطرت انسان آميخته است. كسى كه با چنين دينى قهر كند، گويا با طبيعت و فطرت خود قهر كرده است؛ اما اين دختر نه از اسلام بدش مى آمد و نه از دين قهر كرده بود؛ بلكه رفتار افراطى پدر و مادرش او را از اسلام فرارى داده بود. سن كم و ارتباط محدودش با ديگران نيز باعث شده بود رفتار آنان را عين دين تلقى كند.
من بايد دو كار مى كردم: يكى آن كه چهره اى واقعى و بى پيرايه از دين را در معرض ديدگان او بگذارم؛ ديگر آنكه او را متقاعد كنم كه جوان نبايد به هر حال از حيطه فكر و مشورت پدر و مادر كناره گيرد... و اين كار در مورد چنين دخترى سخت بود و دشوار. اما من از اينجا آغاز كردم:
- نماز جماعت، دعاى كميل و نماز شب، همه جزء مستحباتند. اگر كسى در طول عمر خود هم موفق به انجام آنها نشود، جهنمى نيست! اسلام نيز دينى است فطرى، هماهنگ با تمايلات، غرايز و گرايش هاى انسانى؛ آكنده از اميد، نشاط و سرزندگى!
در اين مكتب، ترس از مرگ چه مفهومى دارد؟ كاش ياد مرگ در زندگى جوان جاى ترس از مرگ را مى گرفت... و آيا كسى كه يك عمر، پاكيزه زندگى كرده، از مرگ مى ترسد؟ ما در حقيقت از اعمال بد خود مى ترسيم! جوان حق دارد مستقل باشد، فكر كند، تصميم بگيرد و با دوستان خود رفت و آمد كند؛ اما نبايد از مشورت و هم فكرى با ديگران، به خصوص پدر و مادرش كه دل سوزترين آدم ها براى اويند، غفلت كند. اين حد از حجاب نيز در پوشش يك زن مسلمان حداقل لازم است. نمى گويم بهتر از اين حجابى نيست؛ مى گويم چنين حجابى، از تو ننگ فاميل نمى سازد! استخاره نيز بعد از مشورت است. اگر كسى با مشورت راه خود را يافت، نيازى به استخاره ندارد. جايى استخاره مى كنند كه تحير وجود دارد؛ انسان بر سر دوراهى مانده و هيچ راهى جز انتخاب ندارد و در واقع مجبور به چنين انتخابى است. چنين جايى استخاره معنى پيدا مى كند. نوعى دعا و تضرع و دخالت خدا در جهت گيرى عقل آدمى.
***
قدرى كه حرف زدم، گفتم: باز هم به نظر شما اسلام دينى است خشك و عبوس، با چهره اى زشت و كريه؟
اندكى تأمل كرد و گفت: اگر اين اسلام است، نه! اما خانواده ام چيز ديگرى مى گويند.
من اين مادر و پدر را انسان هاى دلسوزى مى دانم؛ اما روش آنها را نمى پسندم. ياد سخن زيبايى از بزرگى مى افتم كه مى گفت: اسلام يك چيز است، مسلمان چيز ديگر! اسلام دينى جذاب، پويا، زيبا و تحسين برانگيز است. رفتار مسلمانان هر چه مى خواهد، باشد.
بياييد اين دو را با يكديگر اشتباه نگيريم!



ما را به ميزبانى صياد، الفتى است...
خدايا! زير اين آسمان كبود، و اين گنبد دوّار، آيا كسى مثل من...
اگر اين فكر مثل جرقه اى به ذهنش نزده بود، شايد هيچگاه آن راز فاش نمى شد و قطعا من هم امروز آن را براى شما حكايت نمى كردم.
... از سادات بزرگوار نجف بود. دلى به وطن خويش داشت.
در جوار حرم على ابن ابيطالب عليه السلام كدام دل است كه آرام و قرار نگيرد! آن هم دل بى قرار كسى همچو او كه سال ها كبوتر آن حرم بود.
عصرها مى آمد در صحن اميرمؤمنان عليه السلام مى نشست و براى مردم استخاره مى گرفت. سر كه از قرآن بر مى داشت، نيت طرف را هم مى گفت. عجيب بود در استخاره و همين امر او را شهره خاص و عام كرده بود.
اما فهميد كه بعضى ها كمر به قتل او بسته اند. مهاجرت كرد به ايران.
آمد به شهر قم و چند سالى هم در آن جا زندگى كرد. آدم با حقيقت و اهل معنايى بود.
چند سال پيش، جمعه اول ماه مبارك رمضان به دوستى گفت مى خواهم بيايم تهران... او گفت آقا صبر كنيد من مى آيم به قم!
نگاه معنادارى به او كرد و گفت ممكن است ديگر مرا نبينى!
همين هم شد. سه روز بعد سكته كرد و چيزى نگذشت كه:
رفت به دار فنا، حجة الاسلام ما!
به همان دوست سپرد اگر مقدور بود در حرم حضرت معصومه عليهاالسلام دفنم كنيد. اگر نشد، ديگر هيچ جاى دنيا برايم تفاوتى نمى كند.
آن چه مى خواست، شد. امروز او در جوار بزرگانى ديگر در حرم حضرت معصومه عليهاالسلام آرميده است...
سيد عبدالكريم كشميرى!
***
مريدان چيزى گفته بودند، نمى دانم!
دور و برش را گرفته بودند، نمى دانم!
همين قدر مى دانم كه در آن غروب گرم نجف، در ميان صحن حياط مرقد امام عدالت، على بن ابيطالب عليه السلام يك لحظه از ذهنش گذشت كه خدايا زير اين آسمان كبود، آيا كسى مثل من استخاره مى گيرد؟!
خيال است ديگر! چه مى شود كرد؟
در همان لحظه يك زن عرب پاپتى در مقابلش مكثى كرد و با لحنى عتاب آلود گفت: سيد! جمع كن اين بساط استخاره را! نگاه تندى به او كرد و گفت برو... او هم رفت.
او رفت و اين ماند در تحير كه خدايا! چطور اين زن در همان آنى كه من اين تصور را كردم ظاهر شد و فكر مرا چنين خواند و مشوش كرد؟
از جا برخاست و از اين سو به آن سو آن زن عرب بدوى را جست وجو كرد. ديد عجب! همكار خود اوست. جلوى يكى از حجره هاى داخل صحن نشسته و استخاره مى گيرد. زن هاى ديگر هم دور و برش مى لولند.
پيش رفت و ايستاد و مدتى محو تماشاى كار او شد. ديد هر كه مى آيد و استخاره مى خواهد، چهار آنه از او مى ستاند. (آنه پول خرد عراقى است) آنگاه يك قبضه از تسبيح را مى گيرد و چيزى به طرف مى گويد.
با خود گفت من هم امتحانى كنم. ببينم در آن لحظه، احساس يا ذهن مرا خوانده است يا نه! گفتم يك استخاره هم براى من بگير. گفت چهار آنه بريز. دست در جيب كردم، چهار آنه به او دادم و در انتظار پاسخ ايستادم.
دانه هاى تسبيح را كه شمرد، با تعجب سر برآورد و با لهجه غليظ عراقى گفت: سيدنا! تمتحينى؛ مى خواهى مرا امتحان كنى؟!
تنم لرزيد. خدايا اين با يك تسبيح گِلى از كجا فهميد؟
گفتم در اين ماجرا سرّى است و من بايد آن را بفهمم.
گوشه اى از صحن ايستادم تا كارش تمام شد. بلند شد و از درِ صحن زد بيرون؛ من هم دنبالش رفتم. پيچيد توى كوچه پس كوچه هاى شهر؛ من هم رفتم. يك دفعه ايستاد، نگاهى به پشت سر انداخت و مرا ديد. مكث كردم تا جلو آمد. گفت سيد! چرا دنبال من مى آيى؟ گفتم بايد رمز كار خود را به من بگويى. گفت نمى گويم. اصرار كردم، حاضر نشد. قسمش دادم.
سر در گريبان فرو برد و قدرى تأمل كرد... مثل كسى كه تكليف خود را نداند! واقعا مانده بود كه بگويد يا نگويد.
عاقبت گفت و گشود درِ آن گنج نهان را:
سال ها پيش شوهرى داشتم و فرزندانى! زندگى بدى نداشتيم؛ مى ساختيم.
روزى شوهرم از در آمد و خنده خنده گفت: فلانى! من ديگه تو رو نمى خوام! چيز غريبى نبود. خيلى ها را ديده بودم كه پس از سال ها زندگى زن و بچه را رها كرده بودند و رفته بودند سراغ زن ديگر!
گفتم چرا؟ گفت عاشق يه دختره شدم. گفتم خب عيبى نداره. من هم مى مونم كُلفَتى شماها را به عهده مى گيرم! گفت باشه.
دانستم حرفش حرف است. كارى را كه بگويد، مى كند. من هم در آن لحظه به چيزى جز حفظ آن زندگى فكر نمى كردم؛ ولو به قيمت كلفتى هووى جديدم!
او رفت و همسر تازه اش را عقد كرد و آورد در همان خانه. من هم كار مى كردم. پخت و پز و شست وشوى رخت و لباس و... مدتى هم اينجور گذشت. سخت بود اما مى گذشت!
اى روزگار! [سرى تكان مى دهد و نگاهش را به دور دست مى دوزد...]
يك روز ديگر از راه رسيد و گفت: من پول ندارم خرجى تو و بچه ها رو بدم. بايد از اينجا بريد. اشك در چشمانم حلقه زد. گفتم من زن تو هستم. اين ها بچه هاى تواند. ما كجا رو داريم بريم؟ من با سه تا بچه قدو نيم قد چه كنم؟ از كجا خرجى بيارم؟
حرف توى گوشش نمى رفت بى غيرت!
ما را از خانه انداخت بيرون؛ آواره خيابان ها. نه سر پناهى داشتم، نه پولى كه چيزى براى بچه ها تهيه كنم. آواره و علاف!
سوار ماشين شدم آمدم كربلا و راه حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام را گرفتم. بچه ها را گوشه اى از صحن نشاندم و پناه بردم به غيرت الله، قمر بنى هاشم عليه السلام!
بغض راه گلويم را بسته بود. مى خواستم فرياد بزنم؛ اما صدايم در نمى آمد. درمانده و مستأصل بودم؛ اما وقتى پنجره هاى ضريح را لابه لاى انگشتان خود گرفتم و فهميدم سراغ چه كسى آمده ام، يك دفعه بغضم تركيد. گريه كه چه بگويم، ضجّه مى زدم:
آقا! عباس! تو غيرت عربى. راضى هستى من به هر كارى تن بدهم؟ سه تا بچه گرسنه توى صحن حرم تو نشسته اند.
اشك... اشك... و باز هم اشك!
چنان گريه كردم كه وقتى پيش بچه هايم آمدم، خيره خيره مرا نگاه مى كردند و از اين حالت من در تعجب بودند.
كنار صحن خوابم برد. در عالم رؤيا حضرت ابوالفضل عليه السلام را ديدم كه با مهربانى تسبيحى به دست من داد و گفت با اين تسبيح استخاره بگير و براى هر استخاره چهار آنه بگير!
گفتم آقا من استخاره بلد نيستم. من تا حالا استخاره نگرفته ام.
گفت تو يك قبضه تسبيح را بگير، ما بغل گوش تو مى گوييم كه چه بگويى!
از خواب پريدم ديدم همان تسبيح در مشت من است. غرق در افكار خويش بودم كه زنى از راه رسيد.
ـ شما استخاره مى گيرى؟
ـ بله
ـ يكى هم براى من بگير!
ـ چهار آنه بريز.
... سيد! چند سال است من با اين تسبيح دارم زندگى مى كنم. خانه گرفته ام، سر و سامانى پيدا كرده ام...
***
بگذريم. بالاخره از قديم گفته اند:
گر بود در ماتمى صد نوحه گر
آه صاحب درد را باشد اثر
حالا يك قدم از اين ماجرا فاصله بگير.
با من بيا به دشت كربلا، پيش بچه هاى تشنه؛ كام هاى عطشان.
ببين تو را به حق خدا، حق ندارند ملتمسانه به بابا بگويند:
آب، ماكى ز عدو مى خواهيم
ما در اين دشت، عمو مى خواهيم
گر نشد آب ميسر گردد
به عمو گو به حرم برگردد



اعتراض
شما هم اگر يادداشت هاى روزانه كنفوسيوس را ورق بزنيد، شايد به اين جمله برخورد كنيد كه:
«به تعليم و تربيت آكادميك بسنده كردن، وقت تلف كردن است. بزرگان هر جامعه اى بايد با رفتار خويش مردم را تربيت كنند...»
او چرا اينچنين گفته بود، بماند. بياييد ساعتى با اين مهندس پير همراه شويم.
نه؛ لازم نيست ژست كنفوسيوسى به خود بگيريد تا حرف مرا بفهميد. حرف من حرف ساده اى است. زلال و روان مثل دل و جان آدم هاى مصفّا!
يك جعبه شيرينى دستش گرفت و از دم درِ مؤسسه تعارف كرد تا رسيد به اتاق مدير مسئول. ايام عيد بود و او دلخوش از اينكه كام آدم ها را شيرين مى كند.
چه ساده مى توان لبخندى بر لبى نشاند!
آنروزها مؤسسه اطلاعات روبروى شركت مترو بود و او نيز مهندس اين شركت.
عشقش كشيده بود آنروز شادى خود را با بر و بچه هاى روزنامه نگار تقسيم كند.
آمد از در اتاق مدير مسئول بيرون برود كه صداى او، از حركت بازش داشت و برگشت.
روزنامه نگارها و مطبوعاتى ها را ديده ايد؟ سوژه برايشان حرف اول را مى زند. اين هم يك سوژه بود، خدا مى داند. من كه در كوچه پس كوچه ذهن او نبودم.
هر چه بود تعارفش كرد بنشيند و مهندس نشست. شايد هم صرفا يك گپ دوستانه بود.
نمى خواست زحمت او را بى پاسخ گذاشته باشد. قدرى با هم حرف زدند. از هر درى سخنى!
فهميد مهندس است و همان روبرو كار مى كند. فهميد از قضاى روزگار سر و كارش به اينجا افتاده؛ اما نفهميد بالاخره اين كتاب را به او بدهد يا ندهد!
يكى دو بسته كتاب «فضيلت هاى فراموش شده» - خاطرات مرحوم راشد از پدرش ملا عباس تربتى ـ را كه در همان مؤسسه چاپ شده بود، گوشه اتاقش گذارده بود و هر مهمانى كه مى آمد، يكى را به او هديه مى داد. اما در اينكه اين كتاب به درد اين آقا بخورد، واقعا ترديد داشت.
شايد با خودش مى گفت: مهندس مترو را چه كار با ملاعباس تربتى؟!
شايد هم مى گفت: فضيلت هاى فراموش شده را بايد به ياد همه آورد؛ مهندس و غيرمهندس ندارد!
سرانجام دل را به دريا زد و پرسيد: مهندس، شما راشد را مى شناختى؟
(گفت اگر توى اين حال و هواها باشد، كتاب را به او مى دهم و الاّ نه.)
گل از گلش شكفته شد. لبخندى زد و گفت: مى شناسم كه هيچ، خاطره اى هم از او دارم.
گل بود به سبزه نيز آراسته شد!
چه جالب؛ من مى خواستم كتابى از مرحوم راشد را به شما هديه كنم.
مهندس كتاب را گرفت و ورقى زد. چند بار از اوّل به آخر، از آخر به اوّل. به عكس مرحوم راشد كه رسيد، ماند. مدتى به آن خيره شد. به عكس ملا عباس تربتى همچنين. از چنين پدرى، بايد چنين پسرى!
از سويى مى خواست سكوت كند و با سكوتش حرفى بزند.
حرف و گفت و صوت را بر هم زنم
تا كه بى اين هر سه، با تو دم زنم
از سويى ديگر دلش نمى آمد، اين سخن را نگويد.
سر برداشت و گفت: من پيش از انقلاب كارمند شهردارى بودم. در پروژه هاى شهرسازى دستى داشتم. آنروزها پشت مجلس شوراى ملى وقت (ميدان بهارستان) خيابانى نبود. شهردارى مقدمات كار را چيده بود كه خانه هاى مردم را بر اساس متراژ آنها خريداى كند و قيمت آنها را بپردازد و آنگاه پس از تخريب، خيابانى را پشت مجلس احداث نمايد. (خيابانى كه امروزه به نام «شهيد رضى» معروف است).
متراژ خانه ها معلوم شد. قيمت گذارى ها صورت گرفت و به صاحبان خانه ها نامه اى نوشته شد كه اينجا جزء محدوده ساخت و ساز شهردارى است و ما تصميم گرفته ايم خانه هاى شما را به قيمت هاى مصوب بخريم. اگر اعتراضى داريد، ظرف يك ماه به شهردارى مراجعه كنيد.
خانه ها بيش از قيمت واقعى ارزش گذارى شده بود. مى خواستيم كسى احساس نكند شهردارى كلاه سر او گذاشته است. همه آمدند پول هايشان را گرفتند و هيچكس به قيمت پيشنهادى اعتراضى نكرد، الاّ يك نفر و آن هم مرحوم راشد!
خانه راشد در همان محدوده بود. اعتراضيه اى نوشت و فرستاد شهردارى كه من با قيمت شما نسبت به خانه ام موافق نيستم. براى دست اندركاران اين پروژه اين كار مثل توپ صدا كرد. يك اعتراض از ميان اين همه جمعيت، آن هم از جانب يك روحانى.
ما در ميان خود مهندسى غيرمسلمان داشتيم كه احساس مى كرديم از اين جريان خيلى خوشحال است. اين حكايت شده بود نُقل مجلس او؛ هر جا مى نشست، آن را تعريف مى كرد و مى گفت سمبل هاى معنوى شما مسلمانان اينها هستند!
زمانى را مقرر كرديم كه راشد بيايد، اعتراض خود را عنوان كند و قيمت پيشنهادى خود را هم بگويد. آن مهندس يهودى گفت من جلسه را اداره مى كنم.
در وقت مقرر راشد آمد و همان مهندس غيرمسلمان با تمسخر و طعنه به او گفت: آقا، شما چه اعتراضى داريد؟ هيچ بنگاهى چنين قيمتى روى خانه شما مى گذاشت؟
مرحوم راشد مدارك مربوط به ملك خويش را روى ميز گذاشت و گفت: من فلان تاريخ اين خانه را به فلان قيمت خريده ام، از قرار هر متر...
در طول اين مدت قيمت ملك اينقدر ترقى كرده؛ اما از خانه من هم فلان قدر مستهلك شده!
ارزشى كه شما بر اين خانه من گذارده ايد، بيش از قيمت واقعى است و من به بخش اضافى آن اعتراض دارم! ملك من اينقدر كه شما قيمت گذارى كرده ايد، نمى ارزد!
همه هاج و واج يكديگر را نگاه مى كرديم. واقعا اين آدم اين همه وقت صرف كرده كه بگويد به من پول كمترى بدهيد؟
نگاه ها به سوى مهندس غيرمسلمان چرخيد. اين ارزش گذارى واقعى، ارزش واقعى اين آدم را بالا نمى برد؟ به لكنت افتاد: آقا! شما واقعا اين حرف...
اگر اين سمبل معنوى شما مسلمانان است، چرا من مسلمان نباشم؟
بى آنكه كوچك ترين مكثى كند گفت:
بايد چه كنم؟
ساده است. دو جمله شهادتين و يك عمر رفتار خوب!
اين يعنى مسلمانى! اين يعنى ارزش گذارى واقعى بر خود!
... و او مسلمان شد. در همان مجلس!
بازگرديم به يادداشت هاى روزانه كنفوسيوس:
بزرگان هر جامعه اى بايد با رفتار خويش، مردم را تربيت كنند...
بزرگان هر جامعه اى!
نه با حرف، با رفتار خويش!



آن سلام شرم آگين!
هر جا مى نشست، بدين كار مباهات مى كرد.
نعمت مجاورت چه نعمتى است! آن هم مجاورت چنين عزيز دلربايى!
مى گفت بهشت ما همين دنياست. ما را باروضه رضوان چه كار؟
حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم
جمال حور نجويم، دوان به سوى تو باشم
صبح به صبح كه از خانه بيرون مى آمد، چشمش به گنبد و گلدسته او مى افتاد. گوشه اى مى ايستاد، آهى مى كشيد و يك سلام مى داد.
سلامى چو بوى خوش آشنايى...
گاهى هم چند قطره اشك همسفر آن سلام گرم مى كرد. كربلايى بودن كم نعمتى نيست. سلام و نجواى همه روز هم!
تا روزى فرا رسيد كه پاك نبود؛ مى رفت براى غسل. رسيد به جاى هميشگى. دستى بر سينه نهاد و آمد بگويد السلام...، خجالت كشيد، شرمش شد. نهيبى به خود زد كه حيا نمى كنى؟ با مولايت در اين حال حرف مى زنى؟
نمى دانست چه كند. سرى كج كرد و آهسته سلامى گفت. بعد هم از ته دل زمزمه كرد: آقا! ما رسم غلامى خويش به جا آورديم. خودت ببخش! پس از آن هم تند گذشت و رفت.
آن مرد سال ها بعد از دنيا رفت و چيزى نگذشت كه به خواب كسى آمد. پرسيد: هان! از آنچه كردى، چيزى هم به كار تو آمد؟ گفت: آرى؛ آن سلام شرم آگين...كه من به حسابش نياوردم و او به حسابش آورد.
***
شب از نيمه گذشته بود. نور كمرنگى از پنجره اغلب اتاق ها ساطع بود. آنروزها تهران شهر بزرگى نبود. مردم آن نيز در آن چهار محله قديمى با هم صميمى تر و عياق تر بودند.
شب هاى احيا كه مى شد، بيشتر مردم از شب تا اذان صبح بيدار بودند و به عبادت و راز و نياز باخدا مشغول! خصوصا آن شب كه شب بيست و يكم رمضان بود و به قول مردم همان دوره، شب قتل! صداى مناجات از برخى خانه ها به گوش مى رسيد. ماه رمضان محله هاى جنوب شهر حال و هواى ديگرى داشت.
در آن ساعت شب مراسم احياى مساجد هم تمام شده بود و هنوز تك و توكى از مردمى كه تا ساعتى پيش قرآن بر سرگرفته بودند، در تاريكى كوى و برزن به سمت خانه هاى خود در حركت بودند. سياهى شب و زوزه سگ ها و سوز سرما در هم آميخته بود. آن پيرمرد فرتوت كه دست روزگار تنها پوست و استخوانى از او باقى گذارده بود نيز كوچه هاى تاريك محله چاله ميدان را آهسته پشت سر مى گذارد. محله اى كه هنوز برخى مردان و زنان كهنسال، خاطرات دلنشين آن را در ذهن دارند.
سيد، روضه خوان و واعظ آن محله بود. عبا را بر سركشيده بود و مى رفت به سوى خانه؛ احدى در آن كوچه اى كه او مى گذشت ديده نمى شد. شايد اندكى ترس هم به دل پيرمرد افتاد.
سر كه بلند كرد، شبحى را ديد كه در آن سياهى شب به او نزديك مى شد. عادى راه نمى رفت. در عرض كوچه تلوتلو مى خورد. وقتى پيش تر آمد، زير نور ماه چهره اش نيز مشخص تر شد. مردى هيكل دار، باكت و شلوارى مشكى و سبيلى از بناگوش در رفته؛ مست و لايعقل!
آن پيرمرد روضه خوان خيلى تأسف خورد. آخر در چنين شب هاى مقدسى لات و لوت ها و داش مشتى ها و عرق خورها نيز حرمت نگه مى داشتند و شراب نمى خوردند؛ اما اين مرد بى اعتنا به شب قتل مست كرده و در خيابان پرسه مى زند:
ـ سيد! يه... يه روضه وا... واسه من مى خونى؟
پيرمرد سر تكان داد و گفت: لا اله الاالله، نصفه شبى چه گرفتارى شديم.
ـ يه روضه بخون، سيد!
ترس برش داشت. اگر چاقو مى كشيد و توى شكم او فرو مى برد، اين وقت شب چه كسى به دادش مى رسيد؟
شروع كرد به بهانه تراشى؛
ـ توى كوچه كه جاى روضه خوندن نيست. بيا بريم مسجد، روضه هم برات مى خونم، بابا!
ـ نه سيد، همين جا...يه روضه حضرت عباس بخون.
نگاهى به اطراف انداخت ببيند كسى از دور مى آيد يا نه. پرنده پر نمى زد. كوچه و خيابان سوت و كور. انگار همه جا گرد مرگ پاشيده اند.
ـ آخه امشب، شب شهادت حضرت على يه. تو روضه حضرت عباس از من مى خواى؟
مرد مست دور سيد چرخيد. بوى الكل پيرمرد را آزار مى داد.
ـ خدايا اين ديگه چه بساطى يه؟
ـ آره. فقط روضه حضرت عباس. مى خونى يا نه پيرمرد؟
دنبال بهانه اى ديگر گشت.
ـ آخه پدر جان، روضه خون بايد منبر داشته باشه. روى منبر بنشينه و روضه بخونه. من اينجا منبر ندارم، يه صندلى هم ندارم!
مرد مست نشست روى زمين، حالت سجده به خود گرفت و كمرش را منبر پيرمرد ساخت.
ـ بيا، اين هم منبر، ديگه چى مى گى؟
سيد ديد چه كند، نشست پشت كمر مست و شروع كرد روضه خواندن. اين روضه مى خواند و او اشك مى ريخت.
چنان اشك مى ريخت كه گريه او را هم درآورد. منبر پيرمرد مى لرزيد!
در اين گير و دار، چند نفرى هم از راه رسيده، دور سيد را گرفتند.
اين با صفا مى خواند و او با صفا مى گريست. همان روضه اى را كه او خواسته بود؛ روضه حضرت عباس عليه السلام.
روضه كه تمام شد، مرد مست از جا برخاست، راه خود را گرفت و رفت.
پيرمرد نيز راهى خانه خود شد، در حالى كه لحظه اى از فكر او و كار او فارغ نمى شد.
چه روضه اى شد! نيمه شب توى كوچه و خيابان، بر كمر يك مرد مست.
چه اشكى هم مى ريخت!
***
آن سيد نورانى ديگر به خواب كسى نيامد تا ماجراى يك عمل پذيرفته شده را بازگو كند.
كار مقبول او در مقابل چشمش بود. در مقابل چشم همه.
عمل پذيرفته شده او گردن كلفت آن محله بود. دائم الخمرى كه زن اولش به خاطره همين كارها از او طلاق گرفته و رفته بود.
مرد مست از راه رفته بازگشت و ديگر گرد شراب نگشت. براى هميشه!
من نمى دانم چرا او چنين كرد و چرا همه چيز را كنار گذاشت!
نفس گرم سيدى نورانى به او خورد...
اثر كارى بود كه هيچكس آن را به حساب نياورد...
يا براى او هنوز يك سيم متصل باقى مانده بود!
هر چه بود خدا داناست.



«آن» زن سرگردان روس
به مجنون گفتند: كيست اين ليلى كه به اميد وصلش سر به كوه و بيايان گذاشته اى؟ از او زيباتر نديده اى؟!
گفت: كوزه شكسته اى كه حاوى عسل است، پيش من خوب تر از جام بلورينى است كه از زهر سرشار باشد. ليلى گوهرى دارد در درون خويش كه من عاشق آنم. ليلى با همه خوبى اش «نمى» است از آن «يم.»
عالمى پيچيده در اين عالمت
يك نَمى آمد پديد از آن يمت
ما آدم ها، از زنمان گرفته تا مردمان، جورى خلق شده ايم كه دوست داريم جلوه كنيم و خود را بنمايانيم. بويژه اگر جوان باشيم و در مقابلمان، كسى از جنس مخالفمان. شلوار چسبان جين، موهاى روغن زده، سيگار كنار لب، آرايش تند، ساعت ها ايستادن مقابل آيينه و موهاى افشان برون مانده از پس و پيش روسرى، جلوه هايى از اين خودنمايى اند!
هر روز به شكلى بت عيار درآمد
دل برد و نهان شد
اما تاكنون فكر كرده ايم مخاطبان ما چه چيزى را در ما بيشتر مى پسندند و كدام جلوه از ما، چشم و دلشان را بيشتر پر مى كند؟ من امروز مى خواهم اندكى پا را از گليم خود درازتر كنم و از دريچه چشم يك زن روسى به يك مرد ايرانى نظر كنم.
... و ببينم كدام جلوه از او بيشتر به چشم مى آيد.
قبول؟
***
در حاشيه دبى، شهرى كه پول و تجارت، آدم هاى گوناگون را از كشورهاى مختلف به نوعى همزيستى مسالمت آميز با يكديگر كشانده است، محله اى است مذهبى و سنتى.
لحظاتى بيش به افطار نمانده است. در يكى از همين ماه رمضان هاى پيش. سيدى روحانى از در خانه اش مى زند بيرون تا نمازش را در مسجد محله بخواند. از خانه او تا مسجد، چندان راهى نيست. او اين مسافت را هر شب پياده طى مى كند. اغلب در بين راه برخى از نمازگزاران با خودروى خويش سر مى رسند و او را تا مسجد مى رسانند.
اكنون نيز صداى ترمز و كاهش سرعت خودرويى او را به خود مى آورد. توقف مى كند تا دعوت دوستى را اجابت كند. اما با كمال تعجب، زن جوان موبورى را مى بيند كه پشت فرمان نشسته و اندكى جلوتر از او خودرو را از حركت باز مى دارد. گمان نمى برد كه زن به خاطر او ايستاده باشد. مسيرش را كج مى كند و داخل خيابانى فرعى مى شود. زن دنده عقب مى گيرد، وارد خيابان فرعى مى شود و قدرى جلوتر مى ايستد. از خودروى خويش پياده مى شود و به سمت سيد روحانى مى آيد. با لبخندى حاكى از رضايتمندى.
پوشش بسيار مختصرى دارد. دامنى كوتاه، بلوزى با آستين ركابى و ديگر هيچ!
روحانى مانده است چه كند! او دارد پيش مى آيد و اين نگران چنين رويارويى و تقابلى.
زن با اين فرهنگ و تفكر ناآشناست. نگرانى او را درك نمى كند. برخوردش با يك روحانى مسلمان، لابد مثل يك كشيش مسيحى است. كلماتى را به زبان انگليسى پشت سرهم مى چيند. سيد مفهوم سخن او را در نمى يابد. فقط شكسته و بسته مى گويد من قادر نيستم به خوبى به زبان انگليسى تكلم كنم. زن گويا باور نمى كند. حرف هايش را ادامه مى دهد. از مأذنه، صداى اذان برمى خيزد و هنگام افطار مى شود. بخت به يارى روحانى مى آيد و جوانى از دوستان او و از خيل جوانان منطقه كه خوب به زبان انگليسى مسلط است از راه مى رسد. جريان را مى پرسد و رشته كلام را به دست مى گيرد. خيال سيد راحت مى شود. از او مى خواهد اگر حرفى هست از زن بشنود و به او منتقل كند... و آنگاه خود مى رود.
زن خودش را به جوان معرفى مى كند: «آن»، 42 ساله، روسى مسيحى، داراى شوهر و يك فرزند.
- با اين آقا كارى داشتى؟
- مى خواهم كمكم كند. چهره اش جذبم كرد. مشكلى دارم كه گمان كردم او مى تواند راهنمايى ام كند.
و بعد شروع كرد از مشكل خويش گفتن: دو سال و چهار ماه پيش در همين دبى با مردى ايرانى برخورد كردم، حدودا 48 ساله. فقط سه ساعت با او گفت وگو كردم و بعد ديگر او را نديدم. گفت عازم كاناداست. از همان روز تا حالا زندگى ام به شدت تحت تأثير او قرار گرفته. شخصيت بسيار قوى و متينى داشت.
زن ادامه مى دهد. وقتى به كلمه personality(شخصيت) مى رسد، آن را محكم ادا مى كند. نه يك بار و دو بار... بارها و بارها.
- به دفعات پيش روان پزشكان رفته ام. مى گويند سر خود را به كارهاى ديگر گرم كن كه او از يادت برود؛ اما مگر مى توانم!
- شوهرت را دوست دارى؟
- پسرم را خيلى دوست دارم.
- مى توانى شخصيتى را كه در آن مرد ايرانى ديدى در شوهرت به وجود آورى؟
آهى مى كشد؛ به تأسف و از سر يأس... و پاسخى مى دهد بس شگفت: او ايرانى است و گوشت و استخوانش ايرانى؛ اين روسى و گوشت و استخوانش روسى؛ من عجيبم نه؟
- ازدواج شما از سر محبت بود يا فشار؟
- هيچكدام! احساس كردم شوهرم آدم روشنفكرى است. بعد ديدم اين براى يك زندگى كافى نيست. يك شخصيت قوى لازم است.
.... و آنگاه شاه بيت اين غزل را مى سرايد:
به اين آقا بگو مرا دعا كند. من تا مسلمانى فاصله زيادى ندارم.
***
دوستان! من آن شخص شخيص ايرانى را نمى شناسم و از گفت وگوهايى كه بين او و اين زن روسى مسيحى در آن سه ساعت رد و بدل شده، خبر ندارم؛ اما نوعى صداقت و راستى در كلام اين زن مى بينم.
آن مرد ايرانى مى توانست از اين صداقت سوءاستفاده كند و كار آنان به ننگ و ابتذال كشيده شود. در آن صورت آيا نتيجه همين بود؟ قطعا نه!
گوهرى در وجود او بوده كه شما هم اگر آن را بيابيد، هم چشم و دل ديگران را بيشتر پر مى كنيد و هم تأثيرى شگرف بر جاى مى نهيد.
به امتحانش نمى ارزد؟



جوانه اى كه هرگز چاپ نشد!
يك پنجشنبه تابستانى، ساعت 30/8 دقيقه صبح
نشسته ام تا براى شما جوانه اى بنويسم. عادت كرده ام در آغاز هر جوانه خدا را به گونه اى خاص ياد كنم. نمى دانم چرا؛ ولى اين بار نوشته ام: «خوش عطابخش و خطاپوش خدايى داريم.»
مدتى است مى خواهم موضوع اين جوانه را به رشته تحرير درآورم. خيلى پيرامون آن فكر كرده ام و يادداشت هايى هم تهيه نموده ام؛ اما نمى دانم چرا دست و دلم براى نوشتنش مى لرزد؟
موضوع حساسى است. مرز بين خوب و بد آن نه مثل ديوار چين مشخص و آشكار، كه مثل مرز اخلاص و ريا پنهان و رمزآلود است. از آن دست موضوعاتى است كه هر كس مى تواند از آن برداشتى خاص داشته باشد... ترس دارم. ترس از آنكه نكند خواننده ام جز آنچه من قصد كرده ام، از اين مطلب بفهمد.
وقايع مختلفى است كه بايد با هم تلفيق كنم و از آن نتيجه بگيرم. مخاطبم جوان ها! قشرى حساس، نكته سنج و خرده گير! با سلايقى كاملاً متفاوت و زبانى فوق العاده ويژه.
آدم هاى اين ماجرا اهالى دو شهر از شهرهاى كشورمان. اگر نامى از اين شهرها بياورم، ممكن است به مذاق برخى از ساكنان آنها خوش نيايد و اگر نام نياورم، به مقصدى كه مى خواهم نمى رسم! بالاخره شروع مى كنم به نوشتن. هر چه بادا باد!
در اين ماجرا حرف از بيرونى و اندرونى در خانه هاى قديم است. دوست دارم اطلاعات بيشترى از اين فضا به خوانندگانم بدهم. از جا بر مى خيزم و كتاب هايى را كه احتمال مى دهم پيرامون اين مطلب حرفى براى گفتن دارند، تورّقى مى كنم.
پيشتر مى روم. بايد از قول يكى از شخصيت هاى اين ماجرا مطلبى بگويم. نمى دانم در نشر محاوره اى «كم و بيش» مى نويسند يا «كمابيش» درست است! كتاب «غلط ننويسيم» ابوالحسن نجفى را برمى دارم و با وسواس به دنبال اين واژه مى گردم. نكند كلمه اشتباهى را در ذهن مخاطب خود حك كنم.
...ادامه مى دهم. ياد شعرى مى افتم. اينجا جاى آن است. حرف ندارد!
حور از بهشت بيرون، نايد تو از كجايى...
مصراع ديگرش را فراموش كرده ام. «امثال و حكم» دهخدا را مى بينم. متأسفانه در آن نيست. به يكى از دوستانم كه استاد ادبيات فارسى در دانشگاه است زنگ مى زنم. اين شعر را نشنيده، ولى قول مى دهد بپرسد و كمكم كند...اما من كه وقت ندارم بخواهم منتظر جواب او شوم.
بالاخره ياد يكى از خويشانم مى افتم. اهل شعر و ادب است. با او تماس مى گيرم. خودش گوشى را بر مى دارد. خوشبختانه اين شعر را به خاطر دارد. از سعدى است. مصراع دوم را مى گويد و مى نويسم:
... مه بر زمين نباشد، تو ماهرخ كدامى
چه دردسرتان بدهم؛ اذان ظهر را كه مؤن مى گويد اين جوانه هم بر درخت زندگى من مى نشيند! نمازم را مى خوانم و متن را دوباره مرور مى كنم. عجيب است. چرا به دلم نمى نشيند؟! تاكنون كمتر اينگونه اتفاق افتاده است. بار ديگر متن را مى خوانم. نه! اصلاً دلنشين نيست. وقتى نوشته اى براى خودم جذاب نيست، چطور خواننده ام آن را بپسندد؟
براى اطمينان خاطر يك بار هم جوانه نورسته را براى همسرم كه از جهت سنى به شما نزديك تر و اغلب نخستين شنونده آثار من است، مى خوانم. او نيز با من هم عقيده است. اين جوانه زيبا نيست. موضوع آن چندان با نسل جوان ارتباطى ندارد. مرز بندى ها روشن نيست. گويا از خيرش بگذريم، بهتر است.
هر چند مى دانم دوستان خوبم، آنقدر لطف دارند كه اين جوانه را به دست چاپ بسپارند، من با اختيار خود آن را كنار مى گذارم و بالاى آن متن پيش نويس مى نويسم:
«جوانه اى كه هرگز چاپ نشد!»
***
چندى پيش نامه اى از خمينى شهر اصفهان به دستم رسيد. مرقومه اى در صفحات كوچك، پاره و پر از خط خوردگى! اضطراب و تشويش از خط نويسنده كاملاً هويدا!
وقتى آن را خواندم، دود از سرم برخاست:
«به نام امان من لا امان له
دخترى 22 ساله هستم به نام الهه. از همان اوان كودكى در ناز و نعمت بودم و هر چه مى خواستم برايم مهيا بود. در همسايگى ما خانواده اى فقير بودند كه پسرى هم سن و سال من داشتند. او نوكر من بود وكارهاى مرا انجام مى داد. من بعدها عاشق او شدم؛ اما دوست داشتم او را اذيت كنم. هميشه او را مى زدم و آزارش مى كردم...
روزگار مى گذشت و ما نيز بزرگتر و بزرگتر مى شديم. تا اينكه چندى قبل به خواستگارى من آمد. پدر و مادرم را به هر مصيبتى كه بود راضى كردم. اما سه ماه پيش ـ درست يادم نيست كى بود ـ موضوع دختران فرارى را از روزنامه...خواندم. مسئله ازدواج را فراموش كردم و از خانه متوارى شدم. حالا هم پل هاى پشت سرم شكسته شده و در اين منجلاب غوطه ورم! گمان نكنيد كه از اين وضع راضى ام. اصلاً. به خدا هر دقيقه هزار بار مرگم را از خدا مى خواهم...
خيلى ناراضى ام!»
اينها بخش هايى از نامه او بود. شرم مى كنم تمام آن را بنگارم.
شاعرانه حفظ حرمت مى كنم
با قلم آهسته صحبت مى كنم
عجبا! گويا مى شود مقاله اى پيرامون دختران فرارى نوشت و دخترى را كه در آستانه ازدواج قرار دارد، فرارى داد؛ با ديدن اين نامه عرق سردى به پيشانى من نشست. همان وقت كاغذى برداشتم و چند كلمه اى با ارباب مطبوعات درددل كردم و تيتر آن را «سخنى باهمكاران مطبوعاتى» نهادم. در آن مقاله با ديگر دوستان نويسنده ام گفتم:... سرمان را از روى كاغذ برداريم، قلم را در دست خود چرخى دهيم و فكر كنيم كلمات امروز ما زمينه ساز كدام ماجرايند.
دنيايى نويد يا بحرانى جديد؟
... و راه افتادم به سمت روزنامه اى كه الهه را اينگونه تحت تأثير قرار داده بود! به دست اندركاران آن روزنامه گفتم شما كه آن مقاله را نوشته ايد، به چاپ اين مطلب سزاوارتر از ديگرانيد. چند روزى هم اين دردنامه دستشان بود؛ اما حاضر نشدند آن را چاپ كنند.
نمى دانم. شايد چاپ چنين مطلبى براى روزنامه اى پرتيراژ افت دارد!
***
ميان من كه جوانه اى مى نويسم و به جهاتى آن را به بوته فراموشى مى سپارم و همكار مطبوعاتى ام كه حرف خود را مى گويد و بى محابا به دست چاپ مى سپارد، يك شباهت بسيار مهم وجود دارد و آن اينكه از هنگام نوشتن حرف هايمان تا انعكاس آنها به صورت جوانه اى و مقاله اى، فرصت بسيار مغتنمى است براى بازنگرى و بازسازى و احياناً حذف و اصلاح.
خدا رحم كند به شما! كه گاهى ميان آنچه در ذهنتان جرقه مى زند و آنچه بر زبان جارى مى كنيد، ثانيه اى فرصت نيست.
...اما نه! شما هم مى توانيد فرصتى براى بازنگرى حرفى كه مى خواهيد بزنيد فراهم آوريد. كافى است قبل از بيان هر مطلبى يك بار آن را در فضاى دهان خود بچرخانيد! شايد حرف شما هم مثل جوانه من گفتنى نباشد!!



مرغ باغ ملكوت
سكوتى دهشتناك، مثل توقف زمان؛
ابرى متراكم، يا مِهى غليظ؛
تاگوش مى شنيد سكوت بود و تا چشم مى ديد مِه!
و قبرهايى كه بر سر هر يك صليبى سنگى خود نمايى مى كرد. قبرهايى انبوه با كوچه هاى باريكى در ميان... و او كه از ميان اين قبرها مى گذشت و سنگ نبشته ها را مى خواند.
گويا دنبال چيزى مى گشت. چه چيز؟ خود نيز نمى دانست!
راستى، ميان گورستان آدم دنبال چه مى گردد؟
ناگهان بر سر قبرى ايستاد. چشم هايش را ماليد و عرق سردى بر پيشانى اش نشست. نوشته روى قبر را دوباره خواند... و بار سوم و چهارم!
ادوين رايد
وفات هفتم نوامبر1910
از وحشت فريادى كشيد و ميان بستر خويش نشست. در يك لحظه آنچه را كه در عالم رؤيا ديده بود، در ذهن خود مرور كرد. هر چه تلاش كرد نتوانست بر فراموشى خويش فائق آيد. امروز چه روزى است؟ از چه ماهى؟
برخاست و تقويم جيبى كوچك خود را گشود و حساب كرد كه تا هفتم نوامبر 1910 چند ماه باقى است؟
صبح روز بعد شاگردان ادوين رايد، زيست شناس بلند آوازه روزگار، آثار انكسار را در چهره استاد خويش ديدند. آيا بايد مى ماندند و سايه سهمگين مرگ را در روز موعود بر سر استاد خويش احساس مى كردند؟
زمان متوقف نيست. مثل ابر بهار مى گذرد. هفتم نوامبر 1910 نيز از راه رسيد و ادوين رايد به راهى قدم گذاشت كه از پيش به او نمايانده بودند.
راه اسرارآميز مرگ!
***
حال و هواى آدم مسافر را ديده ايد؟ مسافرى كه آماده رفتن است!
او نيز اينگونه بود.
برادرش مى گفت در آن سفر سوريه كه همراهش بودم، حالات غريبى داشت. روزى در زيارت «رأس الحسين» ديدم گوشه اى زن ها زبان گرفته و با سوز و گدازى شگفت ناله مى كنند. گفتم چه شده؟ گفتند خواهرت مى گويد و آنان مى گريند.
همان روزها گاهى با او مى گفتم: خواهر، تو اهل بازار نيستى؟ مى گفت من بيشتر دوست دارم در حرم باشم.
برادر لحظه اى مكث مى كند. انگار دارد صفحات ذهن خويش را ورق مى زند. بغض در گلويش مى شكند و قطرات اشك از گوشه چشمانش سرازير مى شود:
مرغ باغ ملكوت بود. از عالم خاك نبود. يادم هست در آن هشت سال دفاع مقدس هر شهيدى را كه مى آوردند، او بلافاصله دست به كار مى شد. زن ها را جمع مى كرد و با خانواده اش همراهى مى كردند...مجلس او را گرم مى كردند.
اينها همه گذشت. زمان متوقف نيست. مثل ابر بهار مى گذرد... او هم ديگر جوان نيست. مرز پنجاه را در نورديده و پشت سرگذارده است. شب نوزدهم رمضان امسال، براى او شب ديگرى بود. شب قدر بود و چه تقديرى!
همه خوابيده اند. او و شوهرش بيدار. شوهر سرگرم دعا؛ او به تدارك مقدمات سحر. دستى به پخت و پز و دستى به شست و شوى. ساعت حدود 4 نيمه شب.
ناگهان گاز را خاموش مى كند، شير آب را مى بندد و به شوهرش مى گويد: دفتر تلفن را به من بده. مرد شگفت زده مى پرسد اين وقت شب به كه مى خواهى زنگ بزنى؟ مى گويد زود باش كه دارد دير مى شود. پسرم را نيز خبر كن.
(پسرش طبقه پايين همان ساختمان سكونت داشت.) تا مرد پسر را خبر كند، او خود دست به كار مى شود. زنگ مى زند خانه تك تك فاميل... برادر، خواهر، بچه ها... و فقط يكى دو جمله با آنان مى گويد:
«مرا حلال كنيد، من دارم مى روم.»
خانواده بهت زده او را نگاه مى كنند.
ـ آخر چه شده؟ حالت خوب نيست؟ مى خواهى اورژانس خبر كنيم؟
نه، كاملاً سالم است. اثرى از درد يا بيمارى در چهره اش ديده نمى شود. فقط مى گويد كه وقت رفتن است.
شماره ها را باشتاب مى گيرد. چرا اينقدر عجله؟
همان شب پسر و عروسش را ـ كه عازم شمال بودند ـ از زير قرآن رد كرده بود. آنقدر تلفن همراهشان را مى گيرد تا بالاخره موفق مى شود:
ـ مادر، كجا هستيد؟
ـ جاجرود...
ـ من دارم مى روم، حلالم كنيد!
آنان از ميانه راه باز مى گردند. برادرش نيز كه اين جملات را از او مى شنود، بلافاصله خود را به خانه خواهر مى رساند؛ اما هيچكدام به او نمى رسند. در آن لحظات آخر، دست شوهرش را هم مى گيرد، در ميان دست هاى گرم خود مى فشارد و مى گويد:
مرد! تو هم مرا حلال كن. من خيلى به تو زحمت دادم...
سخنش ناتمام مى ماند و در ميان بهت خانواده به راهى قدم مى گذارد كه از پيش به او نمايانده بودند.
راه اسرارآميز مرگ!
فرداى آن شب پاورچين قدم مى گذارد به رؤياى خواهرش.
ـ عزيز! [در خانه همه عزيز صدايش مى كردند] ماجرا چه بود؟ چرا اينطور ناخودآگاه ما را ترك كردى؟
گفت داشتم غذايى براى سحر آماده مى كردم كه ناگهان پنجره اى را به رويم گشودند و باغى را به من نشان دادند. سرتاسر طراوت و زيبايى!
صدايى به گوشم رسيد: اينجا را مى پسندى؟ مى خواهى بيايى؟ فرشته ات نيز اينجاست! (فرشته دختر او كه در سن جوانى از دنيا رفته بود.) گفتم معلوم است كه مى خواهم.
گفتند پس بر گرد و با همه خدا حافظى كن... درنگ نكن!
جالب است كه گفتند برگرد...گويا او بخشى از اين راه را پيموده و حالا رخصت برگشت به او مى دهند!
كسى كه اينگونه مى ميرد، مجلس يادبود او نيز در خاطرها مى ماند. اقوامش مى گفتند مجلسى اينگونه تاكنون نديده بوديم. همه از هم حلاليت مى طلبيدند. همه همديگر را حلال مى كردند. قهرها و جدايى ها به مودت و دوستى مبدل مى شد.
... و از آنروز تا كنون ديگر در هيچ محفلى از محافل اين فاميل كسى پشت سر كسى بد نمى گويد.
گويا همه مراقبند! مگر به همه رخصت برگشت مى دهند؟!
***
زمان متوقف نيست... مى گذرد؛ بى آنكه تأملى كند كه ما ارزش آن را مى دانيم يا نه!
ناقوس مرگ را يكباره مى زنند و كمتر كسى را خبر مى كنند!
دوست داريد با چندجمله خويشتن را محكى بزنيم كه چقدر ارزش زمان را مى دانيم؟
جايى خواندم كه اگر مى خواهيد ارزش يك سال از زمان را بدانيد از دانشجويى بپرسيد كه در آزمايش پايان تحصيلى رد شده و ناكام مانده است.
اگر مى خواهيد ارزش يك ماه از زمان را بدانيد از مادرى بپرسيد كه نوزاد نارس به دنيا آورده است.
اگر مى خواهيد ارزش يك هفته از زمان را بدانيد از سردبير يك نشريه پرتيراژ هفتگى بپرسيد.
اگر مى خواهيد ارزش يك روز از زمان را بپرسيد از كارگرى بپرسيد كه نان آور يك خانه ده نفرى است.
اگر مى خواهيد ارزش يك ساعت از زمان را بدانيد از كسى بپرسيد كه ساعتى پشت در اتاق عمل عزيزش ايستاده است.
اگر مى خواهيد ارزش يك دقيقه از زمان را بدانيد از مسافرى بپرسيد كه به قطار يا هواپيما دير رسيده است.
اگر مى خواهيد ارزش يك ثانيه از زمان را بدانيد از كسى بپرسيد كه از يك حادثه سهمگين جان سالم بدر برده است.
و بالاخره اگر مى خواهيد ارزش يك هزارم ثانيه از زمان را بدانيد از قهرمانى بپرسيد كه دربازى هاى المپيك به جاى مدال طلا، مدال نقره دريافت كرده است.
شما مايليد ارزش چه ميزان از زمان را بدانيد؟



ردّ پاى كوچولوها
وقتى مى گويند «فيل و فنجان»، شما ياد چه مى افتيد؟
«در و دروازه» چه چيزى را در ذهن شما تداعى مى كند؟
بله، يك نسبت! نسبتى ميان دو چيز خرد و كلان؛ دو چيز كوچك و بزرگ.
وقتى انيشتين، متفكر بزرگ قرن بيستم، فرضيه معروف خويش ـ موسوم به فرضيه نسبيت ـ را ارائه كرد، از او پرسيدند آيا مى توانى اين فرضيه را به گونه اى همه فهم ثابت كنى؟ گفت آرى. آيا به نظر شما زمان براى كسى كه روى يك سطح داغ ايستاده و مرتب اين پا و آن پا مى كند، با عاشقى كه دل به دل معشوق خويش داده و با او گرم گفت وگوست، يكسان مى گذرد؟!
براى او هر دقيقه يك ساعت است و براى اين هر ساعت يك دقيقه!
او راست مى گفت. نسبت ها هميشه تعيين كننده اند... به ويژه آنكه ما بين دو چيز كوچك و بزرگ نسبتى برقرار كنيم و من امروز در اين جوانه چنين قصدى دارم.
***
«بعضى چيزهاى كوچك هستند كه در حركت چيزهاى بزرگ خلل ايجاد مى كنند.»
تصور كنيد در يك روز بهارى با خودروى خويش در جاده اى در حال حركتيد. پيش از حركت سراغ مكانيك رفته ايد و او همه چيز را كنترل كرده و به شما اطمينان داده كه هيچ مشكلى پيش نخواهد آمد.
ـ اين اتومبيل مثل ساعت كار مى كند؛ مرتب و منظم. برويد و برگرديد، هر چه شد با من!
ناگهان مى بينيد اتومبيلتان ريپ مى زند... ريپ مى زند و شما را روى صندلى تان جلو و عقب مى برد!
بعد هم خاموش مى شود و گوشه اى مى ايستد. نگران مى شويد و شروع مى كنيد همه چيز را وارسى كردن؛ از شيلنگ بنزين گرفته تا شمع ها و پلاتين و... همه چيز مرتب است. پس اين ريپ زدن هاى مستمر براى چيست؟
مى مانيد چه كنيد! مى رويد سراغ ژيگلور. با نرمى و آهستگى پيچ آن را باز مى كنيد و يك بار در آن مى دميد؛ يك فوت محكم.
وقتى آن را دوباره سرجاى خود سفت مى كنيد و استارت مى زنيد، ديگر اتومبيل ريپ نمى زند. ديگر خاموش نمى شود. يك آشغال كوچك، بگويم قدر يك دانه كنجد... نه! كنجد خيلى بزرگ است... كوچك تر از آن، گير كرده بود داخل ژيگلور و اتومبيل به اين بزرگى را به پت پت انداخته بود!
بگذريم.
***
«بعضى چيزهاى كوچك هستند كه چيزهاى بزرگ را از حركت باز مى دارند.»
وقتى آن هلى كوپتر غول پيكر از نبرد با قاچاقچى ها بازگشت، هيچكس نفهميد كه چه حادثه اى قدرت پرواز را از او گرفته است. تكنسين هاى مختلف آمدند و هر يك تمام تجربه خويش را به كار بستند كه بفهمند آخر چه شده؟ ظاهر هلى كوپتر هيچ آسيبى نديده بود. كوچكترين نشانه اى از اينكه شيئى خارجى با آن برخورد كرده، نيز مشاهده نمى شد. شش ماه گذشت. تمام تلاش ها بى فايده بود و كوشش مهندسان و تكنسين ها كم ترين ثمرى نداشت. آنان تلاش مى كردند و آن رخش آهنين مقاومت مى كرد.
سرانجام... خنده آور است! فكر مى كنيد چه شد؟ يك گلوله بسيار كوچك پيدا شد كه به يكى از پره هاى موتور هلى كوپتر گير كرده بود. پره را نشكسته بود؛ حتى به آن آسيب نرسانده بود. تكنسين مجرب گلوله را كه از يك بند انگشت هم كوچك تر بود، به دوستانش نشان داد و گفت: بچه ها! اين فسقلى، شش ماه هلى كوپتر 42 ميليون دلارى ما را از كار انداخته بود. آنان خنديدند و گذشتند. ما نيز بگذريم.
***
«بعضى چيزهاى كوچك هستند كه باعث عقب گرد چيزهاى بزرگ مى شوند.»
ميرزا جوادآقا ملكى، آن عارف بزرگ و نامدار و آن سالك طريقت يار، دعوت مؤمنى را اجابت كرد و رفت خانه او براى افطار؛ پس از گذشت روزى گرم و طاقت فرسا و تحمل عطش و گرسنگى بسيار!
افطارى ساده و مختصر، نه مثل حالا سفره هاى هفت رنگ. غذا را كه خوردند، از هر درى سخنى به ميان آمد و هر كس چيزى گفت. به قول قديمى ها حرف زدن كه خرجى ندارد. نكردند از خودشان بگويند! نكردند عنان سخن را به دست اهلش بسپارند و از آن عالم بزرگ بهره اى ببرند... و از آن ميان، يكى از مهمانان حرف ناجورى پشت سر كسى گفت و آبروى مؤمنى را برد.
ديدند ميرزا جواد از جا برخاست، به قصد رفتن؛ با چهره اى تكيده و غصه دار.
همه تعجب كردند. ميزبان پيش دويد و از اين عزيمت نابهنگام پرسيد. ميرزا پاسخ داد در مجلس شما از مسلمانى غيبت شد. آبروى او رفت و كار من چهل روز عقب افتاد.
لابد اين سخن مولاى متقيان را شنيده ايد كه فرمود: آيا مى پندارى تو موجود كوچكى هستى، نه! جهانى بزرگ تر از جهان هستى در تو پيچيده است!
پس مى شود غيبتى كوچك، باعث عقب گرد انسانى شود كه از جهان هستى بزرگتر است!
باز هم بگذريم.
***
«بعضى چيزهاى كوچك هستند كه باعث نابودى چيزهاى بزرگ مى شوند.»
بازرگانى ثروتمند تجارت گندم مى كرد. انبارى بسيار بزرگ دست و پا كرده بود و كيسه هاى گندم خويش را در آن ذخيره مى كرد. او روز به روز بر اين گندم ها مى افزود و گمان مى كرد چقدر گندم انباشته است! غافل از آنكه موش دزد و حيله گرى به انبار او زده و هر چه او ذخيره مى كند، اين نابود مى سازد و از بين مى برد.
چيزى نگذشت كه بازرگان بر سر حساب آمد و كيسه هاى گندم خويش شمرد و تازه فهميد چه بلايى بر سر او آمده است:
ما در اين انبار، گندم مى كُنيم
گندم جمع آمده، گم مى كنيم
مى نينديشيم ما آخر به هوش
كين خلل در گندم است از مكر موش
موش تا انبار ما حفره زده است
وز فَنَش انبار ما ويران شده است
اول اى جان! دفع شر موش كن
وانگهان در جمع گندم جوش كن
ريزه ريزه، صدق هر روزه چرا
جمع مى نايد در اين انبار ما؟
گرنه موشى دزد در انبار ماست
گندم اعمال چِل ساله كجاست؟
تعجبى نيست اگر يك موش كوچك بتواند انبار بزرگ گندمى را بر باد دهد!
***
كوچولوها نقش ايفا مى كنند و از خود جاى پا باقى مى گذارند: كندى، سكون، عقب گرد، نابودى!!
حالا فكر كنيد:
اگر آن راننده مجرب، ژيگلور اتومبيل خود را از آن آشغال كوچك پاك نكرده بود،
اگر آن تكنسين كار آزموده، گلوله را در لابه لاى پره هاى موتور هلى كوپتر پيدا نكرده بود،
اگر آن عارف نامى از اثر آن گناه خرد غافل بود،
... و سرانجام اگر آن تاجر ثروتمند موش دزد را در انبار خويش نيافته بود، چه اتفاقى مى افتاد؟
آن كندى، سكون، عقب گرد و نابودى مى رفت تا قيام قيامت...
و چه بسا مى رود و ما غافليم!



سادگان بى نقاب، نقابداران زيرك
در آن شب گرم تابستان، خسته از تلاشى سخت و مدام، هر چه كوشيدم خوابم نبرد. ديدار او خواب را كه از من گرفته بود، هيچ... كشانده و برده بود مرا تا دوران طلايى و پرخاطره كودكى. آن روزها كه بى خبر از غصّه بزرگترها، همنواى كودكان ديگر، طول كوچه ها و خيابان ها را گز مى كرديم و مى گفتيم:
بارون مى آد چر چر
پشت خونه هاجر
چه روزهاى شاد و مفرحى! خاطره شيرين آنها، امروز نيز گرمابخش دل برناى ماست... راستى شما هم با دوران كودكى خود انسى داريد؟ يا هر از گاهى با مطالعه ادبيات كودكان و نوجوانان، پلى به عالم خردسالى خويش مى زنيد؟ اصلاً با چنين مقوله اى در ايران و ساير نقاط جهان آشناييد؟
مثلاً فكر مى كنيد ممكن است كارتون «سيندرلا»، بيانگر همان قصّه «ماه پيشونى» خودمان باشد؟! يا كارتون «بند انگشتى» برگرفته از قصّه «نخودى» كه ما در فضاى فرهنگى كشورمان آنها را ساخته و پرداخته ايم؟! يا گمان مى كنيد «لويس استونسون»، نويسنده و شاعر مشهور، تمثيل زيباى «فيل در تاريكى» را كه مولوى در مثنوى خويش به تصوير كشيده، دست مايه يكى از آثار ماندگار خود ساخته باشد؟ من هم مثل بسيارى از شما چنين گمانى نمى كردم؛ تا اينكه او را ديدم و از اين باب دريچه اى به رويم گشود.
***
شاعر بود و نويسنده كودكان و نوجوانان! نامش رونق شعرها و قصّه ها و زبانش زبان كودك و نوجوان امروز!
.... و مثل همه كودكان، زلال و شفاف و صميمى!
شخصيت پيچيده اى نداشت. اگر نمى دانستى كه من بار نخست است كه با او به گپى دوستانه نشسته ام، مى گفتى رفاقتى ديرين ميان ماست... سخنش خوش و شيرين و ناب بود.
گفت سال ها پيش به دعوت نمايشگاه بين المللى كتاب هاى كودكان بلونيا، براى شركت در كنگره ادبيات كودكان، عازم ايتاليا شدم. ناشران كتاب هاى كودكان از اكثر نقاط دنيا در اين كنگره گرد آمده بودند و بحث ها و گفت وگوهاى كارآمدى پيرامون موضوعات مورد نظر صورت گرفت. باعث افتخار بود اگر ناشرى مى توانست نويسنده اى از نويسندگان كتاب هاى كودكان را به همراه آورد... من نيز به اين عنوان در آن مجموعه حضور داشتم. ما هر چند از نظر ادبيات كودكان بسيار غنى هستيم، اما در اين فرصت، توانستيم تجربه هاى فراوانى در زمينه شعر و قصه كودك به دست آوريم.
وقتى كنگره پايان يافت، ما نيز كار را خاتمه يافته تلقى مى كرديم؛ اما براى برخى، ظاهرا اين آغاز ماجرا بود!
روزى هنگام صرف غذا، شخصى كه از لهجه اش معلوم بود فرانسوى است، نزد ما آمد و از راهنمايمان خواست قرارى براى ملاقات من با يكى از ميهمانان فرانسوى بگذارد. اروپايى ها شخصيتى حقوقى دارند كه اصطلاحا به او Chief Editor - رئيس اتحاديه نشر - مى گويند. او كسى است كه به خاطر خبرگى اش، بر روند كار تعدادى از ناشران اشراف دارد و پيرامون فعاليت آنان تصميم گيرى مى كند. طرف فرانسوى من نيز يكى از همين افراد بود.
قرار ملاقات گذاشته شد و او در حين گفت وگو از من خواست فهرستى از مشخصات تمام كتاب هاى كودكان كه در ايران چاپ و منتشر شده، به همراه خلاصه اى از هر يك را براى او بفرستم! اين كار براى من بسيار سخت و دشوار بود. از اين رو براى انجامش بهانه آوردم؛ اما او با برشمردن نقاط مثبت فرهنگ ما و تجلى آنها در كتاب هايى كه براى كودكان منتشر كرده ايم، مصرّانه بر خواسته خويش پاى فشرد.
دو چيز او سخت مرا شگفت زده كرده بود؛ نخست تسلطى كه بر ادبيات عاميانه مملكت ما داشت كه بى اغراق، آثار منتشر شده در ايران را - در زمينه كودكان - بهتر از من مى شناخت! ديگر اصرار بر دريافت خلاصه اى از تمام كتب كودكان!
اين شگفتى به نوعى ترديد مبدل شد. چرا؟ چرا او چنين خواسته اى دارد؟ اين آدم نبايد آدمى معمولى باشد. خواسته او نيز عادى نيست! آنروز وعده اى ندادم و او دست خالى از آن مجلس رفت. بعدها دريافتم در فرانسه كمبود محسوسى در خصوص سوژه كتاب هاى كودكان وجود دارد و او زيركانه مى خواست سوژه هاى ناب كشور مرا براى اهداف خاص خويش به چنگ آورد!
***
ماه ها بعد تمام اين ماجرا را دوباره از ذهن گذراندم... وقتى در سرخه بازار خيابان جردن، پسرك جوانى را ديدم كه بر سينه اش تصوير «لئوناردو دى كاپريو» نقش بسته بود... او چه زيرك و نقابدار و اين چه ساده و بى نقاب.
مايه تأسف نيست؟!



...يك حرف بس است!
در خانه اگر كس است؛
يك حرف بس است!
ـ على اصغر را مى شناسى؟
باانگشت بر نوك بينى اش گذاشت كه:
ـ هيس...
فهميد كه او در ميان جمع نمى خواهد چيزى بگويد. خوشحال شد كه بالاخره بهانه اى براى گفت و گو پيدا كرده است.
از آغاز اين سفر تا كنون مى ديد كه او همواره گوشه اى نشسته و كنج خلوت گزيده است. هرچه مى خواست خود را به او نزديك كند، موفق نمى شد!
دانشجوى گوشه نشين كم ديده بود. آن هم در سفر به جبهه هاى جنوب كه معمولاً بچه ها حرف هاى زيادى براى گفتن دارند.
... تا رسيدند هويزه و رفتند بر سر مزار شهداى هويزه و او ديد كه چگونه اين دانشجوى منزوى، اينجا به تكاپو افتاده، از اين سو به آن سو مى رود و نوشته هاى قبرها را مى خواند.
همچنين ديد كه او چطور وقتى گمشده اش را يافت، قبر او را شست و بر آن فاتحه اى خواند و صفايى كرد.
او از دور او را مى پاييد. وقتى از سر قبر برخاست و رفت، او آمد و نام آن شهيد را به خاطر سپرد: على اصغر!
ـ على اصغر را مى شناسى؟... يكدستى زد تا ببيند او چه مى كند!
چيزى نگذشت كه او خود سرصحبت را باز كرد: پس مرا ديدى كه بر سر آن قبر نشستم و فاتحه خواندم.
ـ بله، ديدم.
ـ ببخش كه پيش بچه ها چيزى نگفتم. اين يك راز نهفته است ميان من و خدا و على اصغر و تو اولين كسى هستى كه برايت مى گويم.
من اهل شهركردم. وقتى در كنكور شركت كردم و اهواز پذيرفته شدم، غم دنيا بر دلم سايه افكند. تا آن وقت هيچگاه من از شهر و ديار و خانواده ام جدا نشده بودم. دانشگاه برايم محيط غريبى بود. نمى توانستم با كسى ارتباط بگيرم.
حتى از پيدا كردن دو سه نفرى كه هم اتاقى هاى من در خوابگاه دانشجويى باشند، عاجز بودم...
خدا مى داند كه چه كشيدم! يك هفته اى با همين وضعيت سر كردم. از تنهايى رنج مى بردم و از همه چيز، بوى غربت استشمام مى كردم.
شبى ميان بستر دراز كشيده، فكر مى كردم خدايا من چگونه در اين محيط ـ آن هم براى چند سال ـ تاب بياورم؟...
از خدا كمك خواستم و با چشم گريان خوابم برد.
در عالم رؤا شهيدى را ديدم، با چهره اى مشعشع و تابان.
از ديدار او چنان آرامشى به من دست داد كه نظير آن را هيچگاه تجربه نكرده بودم. او رنگ و بوى اجابت دعايى ناب را داشت:
بنماى رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاى لب كه قند فراوانم آرزوست
اى آفتاب رخ، بنما از نقاب ابر
كان چهره مشعشع تابانم آرزوست
از احوالم پرسيد. به او گفتم. خنديد و گفت از اين پس هر از گاهى سراغت مى آيم. گفتم تو كه هستى؟ گفت نامم على اصغر است. چيزى نمى گذرد كه تو هم به ديدار من مى آيى؛ در مزار شهداى هويزه، سمت چپ، رديف...قبر مرا پيدا كن.
از آن زمان هر گاه احساس تنهايى مى كنم، على اصغر مى آيد، روحى دوباره در من مى دمد و مى رود...
با او عالمى دارم. هر چند يك بار بيشتر بر سر مزارش نيامده ام!
***
وقتى فرزندان يعقوب با پدر گفتند براى ما در برابر خطايى كه كرده ايم، از خدا آمرزش بخواه، يعقوب به آنان گفت در انتظار سحرگاه شب جمعه بمانيد كه آنگاه وقت اجابت دعاست.
آن جوان كرمانى نيز در آن شب جمعه ماه مبارك رمضان وقتى صداى مؤن را شنيد، سفره سحر را جمع كرد و با خود گفت امروز مى دانم حاجت خود را كجا برم!
شنيده بود آنروز در شهر او ياس سپيد مى آورند... شهيد مى آورند!
... و او از اولين كسانى بود كه رسيد به قافله گمنامانى كه در عرش از همه آشناترند.
زير تابوت شهيدى را گرفت. گريه كرد. التماس كرد. پرچم سه رنگ را غرق بوسه كرد... تو را نمى شناسم. نمى دانم كه هستى؛ اما مى دانم اگر بخواهى مى توانى واسطه شوى گره از كارم بگشايند.
گرفتارم. به هر درى زده ام، باز نشده! اگر حاجت نداشتم، اينجا نمى آمدم...
آن قافله مى رفت و او با شهيدى كه نمى شناخت، نجوا مى كرد.
هر چه مى گذشت، آرامتر مى شد. گويا به دلش برات شده بود كه حاجتش را گرفته است.
شب شد و در دوست را گشودند:
هر جا كه درى هست به شب در بندند
الاّ در دوست را كه شب باز كنند
ـ تو را نمى شناسم!... آشنايى نمى دهى؟
ـ من غريبه نيستم؛ آشنايم. همان شهيدى كه امروز مونس تو بود. وساطت كردم، حاجتت برآورده شد.
اما من نيز از تو خواسته اى دارم. سال ها پيش كه مادر پيرم را ترك كردم و به سوى جبهه رفتم، او هرگز گمان نمى كرد ديگر پسرش را نخواهد ديد. فكر نمى كرد ديدار ما به قيامت باشد. من مفقود شدم و كسى از من خبرى براى اين پيرزن نياورد. اين سال ها براى او يك عمر گذشته. ما اهوازى هستيم. مى خواهم بروى به مادرم خبر دهى كه پسرت آمده؛ اينقدر هر كه در مى زند، به هواى ديدار من ندود پشت در!
مات مانده بود. بيدار است يا خواب؟
مى روى اهواز، فلان خيابان، پلاك... سراغ خانه شهيد را مى گيرى. در آن خيابان جز خانه ما، خانه شهيدى نيست...
براى خودش نيز شگفت مى نمود؛ آنچه در عالم رؤا مى ديد، يادش نمى ماند؛ اما جزء جزء اين خواب را به خاطر سپرده بود!
با خودش زمزمه مى كرد:
اهواز، خيابان...، پلاك...
صبح بار سفر بست و راهى اهواز شد. پايش نكشيد به نشانى او برود. رفت بنياد شهيد، رئيس بنياد را ديد و ماجرا را گفت.
با زدن تكمه هاى كامپيوتر و دادن آن نشانى، بر روى صفحه مونيتور نام مطهرى نقش بست، از شهيدى مفقودالاثر:
او خود به ميدان آمده بود تا بگويد در خانه كسى هست!
***
... يك حرف بس است!
برخى مى گويند تمام مقصد ما از دفن چند شهيد گمنام در دانشگاه همين است كه در خانه كسى را بياوريم كه يك حرف هم با او بس باشد!
بعضى هم مى گويند مگر دانشگاه گورستان است كه در آن مرده دفن كنند!!
من گمان مى كنم در اين باره بهتر است دانشجويان دانشگاه علوم پزشكى اهواز اظهار نظر كنند. آنان كه چندى است افتخار ميزبانى شهداى گمنام را يافته و دوستانى جديد پيدا كرده اند.
آنان كه چندى است درى از باغ بهشت به دانشگاه خود گشوده و در خانه كسى را آورده اند!



اى پير، كه مجموع پريشانى مايى!
خيره و مات به همه سرمايه خود نگاه مى كرد كه داشت قطره قطره آب مى شد و از بين مى رفت!
آنروز هر چه داد زد و نفس خود را بريد، كسى از او يخ نخريد. گرما سرمايه او را آب كرد و دست خالى روانه خانه شد.
بعضى كاسبى ها همه اش ضرر است؛ مثل كاسبى او در آنروز گرم.
بعضى كاسبى ها نيز همه اش سود؛ مثل معامله با خدا!
چطور مى شود پس از بيست سال خاطره اى چنين زنده بماند و مرور زمان ـ كه هر چيزى را در ذهن ها مى پوساند و مى فراموشاند ـ چوب كهنگى و اندراس بر آن نزند؟!
يادم هست آن سال، ماه رمضان كه گذشت و آن گروه طلاب از سفر تبليغى خويش باز گشتند، يكى آمد و بيخ گوش استادشان چيزى گفت كه گل از گل او شكفته شد.
روز بعد آن استاد فرزانه همه شاگردان خويش را گرد هم آورد و گفت: كسى از شما يك ماه خويش را با خدا معامله كرده.
اين دوست ما، حاج محسن، كه آنروز جوانكى بيش نبود، گمان نمى كرد استادش از اين ماجرا بويى برده، او را مد نظر داشته باشد. او جريان خويش را تنها با دوستى صميمى باز گفته بود. از اين رو وقتى استاد نام او را برد، شوكه شد.
از اصرار استاد خويش تعجب مى كرد. چرا او آنچه را كه در نظر داشته از ديگران پنهان بماند، بايستى نزد جمع بازگو كند؟
حريف نشد.
ـ چيز مهمى نبود. در آن روستايى كه من رفته بودم، وضع مردم تعريفى نداشت. مردمان فقيرى بودند. عيد فطر كدخدا پاكتى به دستم داد كه خودش مى گفت از پول اهالى ده تأمين شده است. فهرست اسامى آنها را نيز نشانم داد كه در آن، نام آدم هاى بى بضاعت روستا نيز ديده مى شد. كسانى كه وضع من به مراتب از آنها بهتر بود. گفتم همه را جمع كنند براى وداع. مردم جمع شدند. اسامى را خواندم و پول ها را برگرداندم. همين!
اطمينان داشتم كسى كه با خدا معامله كند، ضرر نمى كند.
استادش پرسيد: مبلغ پولى را كه جمع كرده بودند، يادت هست؟
اندك تأملى كرد و حدود آن را گفت. استاد در همان جمع پيش ساير طلاب دو برابر پولى را كه او با خدا معامله كرده بود، به او پرداخت.
جالب بود؛ او در همان لحظات با خود مى انديشيد اگر احدى از اين ماجرا بو نبرده بود، چه بگويم، اگر استادش هم چنين پولى به او نداده بود، باز هم اين معامله همه اش سود بود!
***
حالا بياييد از اين نردبان چند پله بالاتر رويم، يا بهتر بگويم از اين دامنه به قله برآييم.
او يك ماه خويش را با خدا معامله كرد؛ اگر كسى همه عمر خود را با خدا معامله كند، چه؟
از خود شما شروع كنيم. چه آرزويى داريد؟ نه! به اين آمال و آرزوهاى دم دستى اكتفا نكنيد. اگر دانشجوى پزشكى هستيد، شايد اينكه روزى حاذق ترين طبيب شهر خود شويد! اگر فيزيك مى خوانيد، اينكه روزى نام شما را در كنار نام پروفسور حسابى ببرند! و اگر شيمى مى خوانيد، المپياد شيمى و نفر نخست آن!
دوران جوانى، دوران شورانگيز عواطف، احساسات، آمال و آرزوهاست.
جوان بى آرزو، شوق زندگى ندارد. پيرى است خميده، در كسوت جوانى!
او نيز در عنفوان جوانى آرزو داشت عمر خويش را در قم، كانون علم و انديشه، سپرى كند.
دنيا و آخرت او قم بود و آمال و آرزوى او تحقيق و تحصيل.
خيال آسوده اى نداشت. بيمارى پدر زجرش مى داد و او مجبور بود هر از گاهى از قم به مشهد برود، روزهايى را با پدر همراهى كند و باز به قم برگردد.
بى ترديد آنروزها، از دشوارترين دوران عمر او به شمار مى آمدند. درس و بحث و تحقيق و تدريس، دل و دماغ مى خواهد. خيال آسوده و فراغت بال مى طلبد. رنج پيرمردى 70 ساله كه چشم اميدش به سوى اوست، رنجورش كرده بود. چشمى كه مى رفت براى هميشه نابينا شود.
بايستى جاى او باشيد تا سنگينى مسئوليتى را كه بر دوش خويش حس مى كرد، شما نيز احساس كنيد.
هر گاه فرصتى مى جست، بلافاصله مى آمد مشهد تا پدر را تر و خشك كند، نزد پزشكى ببرد و كار معالجه اش را دنبال كند. مونس تنهايى اش باشد و اگر فرصتى پيش آمد، قدرى براى او كتاب بخواند و با او گپى بزند. معالجات در مشهد جواب نمى داد. پدر مطلقا نمى ديد و او بايستى دستش را مى گرفت و راهش مى برد...
سخت است ديده نبيند! ديده اى كه غمخوار ساير اعضاست. ديده اى كه گريه كن همه است:
من از چشمان خود آموختم درس محبت را
كه هر عضوى به درد آيد به جايش ديده مى گريد
خدا مى داند كه اين امر براى او كه جوانى حساس و لطيف و عاطفى بود، تا چه حد سخت و دشوار مى نمود!
نمى دانست چه كند. اگر مى آمد مشهد، از همه آرزوهاى خويش و آينده و سعادت خويش باز مى ماند و اگر مى ماند قم، فكر پدر لحظه اى راحتش نمى گذاشت.
ترديد، خوره جان آدمى است. نمى دانم تاكنون در اوان جوانى به چنين مخمصه هايى برخورده ايد؟
انسانى ايستاده بر سر دوراهى؛ بى هيچ نشانى و يا علامتى از درون و برون!
آه، كه چقدر دشوار است!
به جدّ خويش متوسل شد. نمى دانم... يك لحظه دستش را گرفتند، نمى دانم... فقط مى دانم هر چه بود در آن عصر تابستانى مسير او را بردند به خانه دوستى.
دولت سرايى كه مضطرب و نگران و مردد در آن وارد شد، بشاش و آسوده بيرون آمد!
سيدعلى براى او خيلى عزيز بود. شنيدن اين جمله از او كه «خيلى دلم گرفته و ناراحتم...» فشردش. دلش را به رنج آورد. حرف هايش را شنيد، تأمل مختصرى كرد و گفت:
«شما بيا يك كارى بكن و براى خدا از قم دست بكش و برو در مشهد بمان. خدا دنيا و آخرت تو را مى تواند از قم به مشهد منتقل كند.»
تصميم گرفت. دلش باز شد و ناگهان از اين رو به آن رو شد.
تبسمى كه مدت ها بود از لب هاى او محو شده بود، دوباره به لب ها بازگشت و چشمانى كه چندى بود از غصه به گودى نشسته بود، دوباره درخشيد.
از قم دست كشيد، به مشهد آمد و لحظه به لحظه ديد كه خدا چگونه دنيا و آخرت او را آنگونه كه خود مى خواهد رقم مى زند.
نه تنها او ديد كه ما نيز ديديم.
آن جوان برنا كه روزى خود سر در گريبان غم و اندوه فرو برده بود، امروز پايان شب سر به گريبانى ماست!
يعقوب كه مى رفت، به ما پيرهنى داد
مى گفت كه تو يوسف كنعانى مايى
او را مى شناسيد؟!



دهكده جهانى
درست است گفته اند دهكده؛
ولى دهكده هم براى خود قانونى دارد؛ مقررات و نظم و نسقى دارد!
يكى همين كه مى گويند كدخدا را ببين، ده را بچاپ... يا اينكه طرف را توى ده راهش نمى دهند، سراغ خانه كدخدا را مى گيرد!
اين از دهكده هاى خودمان؛ چه رسد به «دهكده جهانى» مك لوهان.
مگر از يك جامعه شناس چه انتظارى مى رود؟ جز آنكه تحليلى از جامعه خويش ارائه كند كه منطبق بر واقعيت باشد؟
... او هم كه جز اين نكرد. گفت جهان به مثابه دهكده اى است كه همه يكديگر را مى شناسند و از جيك و پيك هم سر در مى آورند؛ به گونه اى كه هيچ چيزى از چشم ديگران مخفى نمى ماند و مشهدى حسين و كربلايى محمد بقال و قهوه چى محله و... اعضاى صميمى خانواده هاى اين دهكده اند.
شما فكر مى كنيد اگر مك لوهان به عصر اينترنت پا مى گذاشت، به سايت هاى گوناگون سرى مى زد و از پديده جالب وبلاگ ها سر در مى آورد، باز هم از دهكده جهانى حرفى مى زد؟
وقتى شما از كنج خانه خويش به همه جاى عالم سرك مى كشيد، چت مى كنيد و وبلاگ مى نويسيد، آيا باز هم دهكده جهانى عنوان گويايى است؟
از من مى پرسيد، نترسيد و بگوييد خانه جهانى!
***
ـ صحف! بيا مادر... غذا سرد شد.
هر چه صدايش كرد، پاسخى نشنيد. روبه شوهرش كرد و گفت: اين كامپيوتر هم شده اسباب دردسر. ببين چقدر وقت است صدايش مى زنم، انگار نه انگار. لابد باز هم يك دوست جديد پيدا كرده!
ـ صحف... صحف!
ـ صبر كن آمدم، الان.
با بى حوصلگى آمد و سرميز نشست. غر و لند مى كرد:
آدم توى مملكت غريب، دور از فك و فاميل، چقدر بايد بگرده تا يه همزبون پيدا كنه، بعد هم تا بخواد باب صحبت رو باز كنه، داد و بيداد كه پاشو بيا غذا سرد شد...
مادر مى دانست جوان بيست ساله اش پر بيراه نمى گويد. هر چقدر هم كه صبور باشى، هفده سال غربت و دورى از وطن و جدايى از ريشه ها، خسته و درمانده ات مى كند.
آن هم در مملكتى آن سوى دنيا، در بين آدم هايى كاملاً متفاوت، در سوئد.
صحف كودكى اش را سخت به خاطر مى آورد. مادر نيز بر جوانى از دست رفته اش غصه مى خورد. از اين رو گاهى مى نشيند و به فرسودگى خويش اشك مى ريزد. به ياد روزهايى كه به شوهرش التماس مى كرد بيا در كشورمان بمانيم. ما اينجا قوم و خويش داريم، دوست و آشنا داريم، ريشه داريم. اين سرزمين جايى است كه:
آب و خاكش با دل و جان آشناست!
اما مرد پايش را در يك كفش كرده بود كه يا مى آيى يا پسرهايم را بر مى دارم و مى روم... و او كه زندگى اش بود و همين سه پسر، ناچار جلاى وطن كرده و رفته بود سوئد.
ـ حالا اين همزبون جديد كى هست؟
ـ يه آمريكايى به اسم حسين! تعجب نمى كنى؟ بهش گفتم: پسر امريكايى و اسم اسلامى؟... داشت تعريف مى كرد كه شما حرف مارو نيمه كاره گذاشتين.
چيزى از ظهور اينترنت نگذشته كه پديده «چت»، مشتريان پر و پا قرص خود را پيدا كرده است. ديل كارنگى بايد بيايد و ببيند «آيين دوست يابى»اش اينجا رنگ مى بازد!
صحف از آن پس هر گاه فرصتى مى يافت با حسين چت مى كرد و از همه چيز با هم حرف مى زدند... تا آنروز اتفاق جالبى رخ داد.
او نشست پشت كامپيوتر و شروع كرد به خواندن «E-mail»هاى دريافتى!
ناگهان چمشش افتاد به نام «حسين دستمرد» از آمريكا.
اين نخستين بار بود كه او خود را به نام خانوادگى اش معرفى مى كرد.
ـ دستمرد... دستمرد...
صحف چند بار اين نام را مرور كرد. خدايا اين يعنى چه؟ آخر چطور ممكن است؟
از خودش چيزى نگفت. فقط پرسيد مگر تو آمريكايى نيستى؟ چطور نامت ايرانى است؟
گفت چرا خودت را نمى گويى؟ خيال مى كنى صحف نام سوئدى است!
مكثى كرد و گفت من سوئدى نيستم. ايرانى ام؛ اما از كودكى تاكنون اينجا زندگى كرده ام. خانواده ما همه ايرانى هستند. او نيز به سخن آمد و گفت پدر من نيز ايرانى بوده؛ اما پيش از تولد من از مادرم جدا شده است.
ـ چرا؟
ـ من هم درست نمى دانم. فقط مى دانم كه پدرم سال ها پيش از ايران به آمريكا آمد. با مادر من ازدواج كرد و دو سال هم با يكديگر زندگى كردند. بعدا او از مادرم خواست به ايران برود. مادرم قبول نكرد. به خاطر همين از هم جدا شدند و پدرم به ايران بازگشت. پس از مدتى مادرم فهميد از او باردار است. من هيچ وقت سايه پدر بر سرم احساس نكرده ام.
صحف سراپاگوش است. فكر مى كند چه رشته اى ميان او و حسين دستمرد چنين اتصالى برقرار كرده است؟!
ـ من كه بزرگ شدم، از مادرم درباره پدر پرسيدم. ماجرا را گفت. از نام و نشان او سؤال كردم، به من نگفت.... التماس كردم. گفتم مى خواهم نام پدرم را برخود داشته باشم. گفت تو حق ندارى. او يك ايرانى بود كه سال هاست ديگر در زندگى من حضور ندارد. تو يك آمريكايى هستى.
مى دانستم پدرم در آن دو سال كه اينجا بوده، به عنوان تكنسين در شركتى مشغول به كار بوده است. سراغ آن شركت را گرفتم و با گرفتارى و دردسر، پرونده اش را يافتم. چقدر چهره اش شبيه خودم بود. نامش «حسين دستمرد.» به مادرم اصرار كردم. گفتم كه او پدر من بوده و من حق دارم همنام او باشم. به سختى پذيرفت و من شدم يك حسين دستمرد كوچك!
مو بر تن صحف راست شده بود. آخر پدر او نيز تكنسين بود. نامش حسين، فاميلش دستمرد و دو سال در آمريكا شاغل بود.... اينها را صحف مى دانست. همچنين اطلاع داشت كه او از آمريكا بازگشته و با مادر او ازدواج كرده است. اما نمى توانست باور كند كه...
با حيرت و تعجب به او گفت از نام خانوادگى من نمى پرسى؟ نمى خواهى بدانى پدر من كيست؟
حسين مى گويد من عكس پدر را دارم. عكس 28 سال پيش او را؛ همان سالى كه من به دنيا آمدم.
صحف هم عكس امروز پدر را!
قرار شد عكس ها را براى يكديگر ارسال كنند.
روى صفحه مونيتور دو تصوير نقش مى بندد. يكى تصوير جوانى كه آثار جوانى در چهره او هويداست. ديگرى تصوير عاقله مردى كه خطوط چهره اش قدرى شكسته شده و صورتش چروك برداشته است. اما هر دو تصوير يك نفر!
بغض در گلوى صحف و حسين مى شكند و هر يك در گوشه اى از اين دنياى پرهياهو، احساس پشت گرمى مى كنند.
به وجود برادرى كه براى هر دو تازه است!
***
وقتى اين دنياى پرهياهو، با اين همه غوغا و سرسام، دهكده اى بيش نيست؛
وقتى دو برادر كه مى توانستند هيچگاه يكديگر را نبينند و هيچ تعلقى به هم پيدا نكنند، همديگر را مى يابند و با هم مى شكفند؛
وقتى رازهاى نهفته اين عالم كه هيچكس از آنها خبردار نيست، اينگونه برملا مى شوند؛
مى شود بين ما، پندارها، گفتارها و رفتارهايمان كه خودِ ما هستند و از ما جدايى ندارند... فاصله بيفتد؟
مى شود روزى به آنها نرسيم و آنها را نيابيم؟
راستى مى شود؟



جوانمرد سيلى خورده
از كجا شروع كنم؟ از زمانى كه با پر و بال شكسته، كنج قفس مى خزيدى يا وقتى كه نسيم آزادى، مشام جانت را پر كرد؟
از كجا بگويم؟ از دردها و شكنجه هاى آن سو، يا سختى ها و محنت هاى اين سو؟
من كه آنجا نبوده ام؛ فقط گهگاهى از اين و آن شنيده ام كه چه بر سر شما آمد و چه كشيديد!
من مزه خورش بادمجانى را كه با پوست طبخ كرده باشند، نچشيده ام؛ اما تو بى شك چشيده اى! مرا كسى وارونه از پنكه نياويخته، عضلاتم را نكشيده و شوك برقى نداده است؛ اما تو اين رنج ها را كشيده و به جان خريده اى! و من خيلى هنر كنم، اين كلمات را چون بذرى بر صفحه كاغذ بنشانم و با قطراتى از سرشك ديده آبيارى شان كنم. همين و بس!
... اما راستى، وقتى از آن سفر دراز آمدى و اندكى آرميدى و غم جان ستردى، چه شد كه در پيچ و خم اين زندگى روزمره براى به دست آوردن فقط پنجاه هزار تومان پول، به اين و آن پناه بردى؟ و آنگاه كه از همه مأيوس شدى، راه اتاق رئيس ستاد آزادگان استان خود را گرفتى؟
جانم! عزيزم! او راست مى گفت. فكر نكردى شايد نتواند اين مبلغ را در آن لحظه برايت فراهم كند؟ چه بارى از اندوه بر دلت بود كه وقتى جواب منفى او را شنيدى، بى آنكه حساب كنى او يك مقام مسئول است، چنان سيلى محكمى به گوشش نواختى كه برق از چشمانش پريد!
اينها را از تو مى پرسم. سؤالاتى كه هر چه مى گردم جوابى براى آنها نمى يابم.
***
آنروز در ستاد آزادگان استان يزد غوغايى بود. هر جا مى رفتى، سخن از سيلى خوردن مسئول ستاد از يك برادر آزاده بود. او خود نيز درِ اتاقش را به روى ديگران بسته، دست خويش را تكيه گاه گونه گلگونش كرده، در تحيرى سخت فرو رفته بود. آنچه بيش از همه آزارش مى داد، اين بود كه چرا بايد غم نان، اينچنين گلوى آزاده اى سرافراز را بفشرد كه عنان اختيار از كف بدهد و سيلى جانانه اش را مرهم زخم كهنه اش كند؟ آنروز ياد آن آزاده، لحظه اى از خاطر او محو نشد. غروب هم كه به خانه رفت، مادرش را ديد كه با آنان زندگى مى كرد؛ در اتاقى آن سوى حياط.
مادر كه غبار غم بر چهره فرزند خويش ديد، پيش آمد و گفت: «چى شده؟ چرا رنگ و روت پريده؟ چرا قيافه ات اينقدر در همه؟» او فقط دو كلمه پاسخ داد: «مشكلات، گرفتارى» و ديگر هيچ نگفت.
شب كه روز را بلعيد و خويش را گسترد، او هم از خانه بيرون زد و راه خانه آن آزاده را گرفت. با جعبه اى از نبات پرده (شيرينى مخصوص يزد) و بيست هزار تومان پول نقد. فقط خدا از قصد او آگاه بود. در خانه آن آزاده چه گذشت و چقدر او گريه كرد و عذر خواست و دليل تقصير آورد، بماند. او حق برادرى خويش را بجا آورده بود، انتظار هيچ تشكرى را هم نداشت!
آن شب از نيمه گذشته بود كه مادر آن جوانمرد سيلى خورده، در عالم رؤيا مشاهده كرد كه حضرت زينب عليهاالسلام به خانه آنان آمده، با حضور زنان محله در نماز جماعتى با شكوه به امامت ايستاده است. اذان نماز خويش را كه گفت، سرش ر ا برگردانده، خطاب به اين مادر فرمود: «به ميرزا محمد حسن بگو بيايد و به من اقتدا كند.» او فرزند خويش را به محضر پرفيض دختر ولايت مى خواند. وقتى وارد مى شود، هنوز حضرت اقامه نمازش را نگفته، در انتظار اوست:
- ما در راه كربلا خيلى سيلى خورده ايم. شما يك سيلى خوردى؛ ناراحت نباش.
او اقتدا مى كند. نماز اقامه مى شود. زن ها مى روند و مادر، فرزند زهرا عليهاالسلام را تا دم در بدرقه مى كند.
... و از خواب مى پرد. مى دانيد چه مى بيند؟
مى بيند توى كوچه كنار در خانه اش ايستاده و در خانه باز! درست همانگونه كه كسى مهمان عزيزش را تا پشت در خانه مشايعت مى كند. اين مسير را از اتاق خويش تا كوچه چگونه آمده، خودش هم نمى داند. اشك از چشمانش جارى مى شود. وقت اذان صبح است. آهسته با تلنگرى در اتاق فرزندش را مى كوبد:
- محمد حسن! پاشو مادر، وقت نمازه؛ پاشو ببين چه خواب خوبى ديدم. ببين مى تونى اونو تعبير كنى؟
همسايه ها خوابيده اند؛ اما صداى هق هق اهل خانه سكوت فضا را مى شكند. همه به نماز مى ايستند. اين بار در جاى آن نماز زينبى!
مادر كه اذان را شروع مى كند، صداى تكبيره الاحرام زينب كبرى در گوشش طنين انداز مى شود:
- الله اكبر
... و آن نماز تا هفت آسمان بالا مى رود.



اسير بى رهايى!
در آنچه مى گويم، عنصر مشترك را بيابيد:
شما كه صبح روزى تعطيل دست فرزند خويش را گرفته و از دامنه كوهى سر به فلك كشيده بالا مى رويد. طفل خردسال، خسته و كوفته، هر از گاهى مى ايستد، نگاهى به آن بلند بالا مى كند و مى پرسد: پدر! آخر كه چه؟ مگر آن بالا چه خبر است؟
شما مى دانيد آن بالا چندان خبرى نيست؛ اما اين را هم مى دانيد كه تكرار اين ماجرا نيرويى را در او تقويت مى كند كه در آينده به كارش خواهد آمد.
نيروى خارق العاده...
***
مرتاضى كه چهل روز با بدن نيمه عريان روى تخته اى كه سرتاسر آن را ميخ هاى آهنين پوشانده، مى خوابد؛ با روزى يك بادام سدّ جوع مى كند و چنين قرارگاه خشنى را بر بستر گرم و نرم ترجيح مى دهد تا روزى بتواند ميان دو خط آهن بايستد و با نفوذ نگاه خويش ـ آرى، فقط با نفوذ نگاه خويش ـ قطارى را كه با سرعت به سمت او مى آيد، متوقف سازد!
او اين نگاه نافذ و مؤثر را به چنگ نياورده، مگر با نيروى شگفت انگيز...
***
عارفى كه چهل سال با نفس خويش ستيز مى كند بر سر لقمه اى نان و ماست؛ كه او مى خواهد و اين، تن درنمى دهد!
سرانجام خداوند روزىِ حلالى نصيبش مى كند، راه بازار در پيش مى گيرد كه بالاخره پس از چهل سال به اين خواهش نفسانى تن در دهد. به خرابه اى مى رسد. پيرمردى فرتوت را مى بيند كه بر زمين گرم افتاده و نيم نفسى مى كشد. از سر ترحّم مى گويد: اى مرد مسكين!
پير او را به اسم مى خواند و مى گويد در من چه ذلتى يا مسكنتى مى بينى؟ مرا تاج اسلام بر سر است و گوهر معرفت در دل. مسكين تويى كه با چهل سال رياضت از عهده شهوت نان و ماستى برنمى آيى!
پس كو آن نيروى حيرت آور؟!
حرف از چه نيرويى است؟...
***
سخن از نيروى اراده است كه پس از انسان، پيچيده ترين موجود هستى است. عنصرى كه اگر باشد، آدمى را از فرشته بالاتر مى برد و اگر نباشد...
از جوانى كه سيگار دوم را از آتش سيگار اول روشن مى كند، يا كسى كه سال هاست عادت زشتى را انجام مى دهد و قدرت ترك ندارد و يا شخصى كه مدت هاست تكه كلام خاصى دارد و از دهانش نمى افتد، بپرسيد عيب كار از كجاست؟ مى گويند عادتى كه داريم و اراده اى كه نداريم!
و من مى خواهم با آنچه مى گويم فقط يك جو اراده بر خرمن اراده استوار شما بيفزايم. فقط يك جو!
اميدوارم بتوانم.
***
سر صحبت را با سؤالى باز كردم:
دكتر! چرا بعضى روزها اول صبح معده آدم اينقدر سنگين است؟ طرف تازه از خواب برخاسته، هنوز هيچ چيزى نخورده، اما احساس مى كند كاملاً سير است؟
فوق تخصص گوارش بود. حرف هاى جالبى گفت از حساسيت دستگاه گوارش... از طب جديد تا طب سنتى.
«الكلام يجر الكلام»؛ دوستى مى گفت حرف مثل كلينكس است. يكى را كه بگويى، ديگرى هم پشت سر آن مى آيد!
ـ بعضى از عطارى ها ـ همين ها كه عرقيجات مى فروشند ـ عرقى دارند به نام شاه اسپرم كه فوق العاده اشتها آور است. اگر صبح به صبح نصف ليوان از اين عرق مقوى بخورى، ديگر احساس سنگينى معده نخواهى كرد...
سر درددلش باز شد. كسى كه سال هاست طبابت و رياست دانشگاه را به هم آميخته، بايد خاطرات و تجربيات زيادى داشته باشد.
ـ آقا، خدا كند كار به برخى مرض ها ختم شود. آدم بالاخره راهى براى مداواى آن مى يابد. اما امان از بعضى مريض ها!
پوزخندى زد و سرى تكان داد و آهى كشيد.
چه چيزى را به ياد آورده بود؟
ـ سال ها پيش در اصفهان بيمارى داشتم معتاد؛ از خانواده اى خوب و آبرومند!
وصله ناجور شنيده ايد؟ تافته جدا بافته چه؟ اين آدم براى خانواده اش چنين معجونى بود.
زن و بچه اش با سختى پولى فراهم مى كردند، او را مى آوردند بيمارستان، بسترى مى كردند كه ترك كند... چيزى نمى گذشت كه مى زد زير كاسه و كوزه همه و باز روز از نو، روزى از نو!
سه بار در بيمارستان بسترى شد؛ اما ترك نكرد كه نكرد. تلاش بيهوده خانواده بيچاره اش آب در هاون كوبيدن بود.
يادم هست روزى همسرش با گريه به من مى گفت: دكتر! از خدا پنهان نيست، از شما چه پنهان كه ما در خانه دخترى دم بخت داريم. دخترى زيبا و تحصيل كرده؛ اما هر خواستگارى كه درِ اين خانه را مى زند، همين كه چهره پدرش را مى بيند، چند كلمه با او حرف مى زند و از در و همسايه ها پرس و جويى مى كند، دُمش را مى گذارد روى كولش... مى رود كه ديدار به قيامت!
دخترم از غصه آب شده است؛ اما اين مرد انگار نه انگار. اعتياد بى غيرتش كرده! به خدا از دستش عاصى شده ايم...
دكتر نفس عميقى كشيد و ادامه داد: سال ها گذشت. من هم از اصفهان به شهر ديگرى رفتم. بى خبر از سرنوشت بيمارم... تا عيد نوروزى شد و من براى ديدار اقوام آمدم اصفهان. ديد و بازديد و رفت و آمد كه روزى ناگهان چشمم به او افتاد.
باور نمى كردم. معتادى كه سه بار مراحل ترك را ناتمام گذاشته بود، سالم و بانشاط سوار بر دوچرخه پا مى زد و مى رفت.
اول فكر كردم شايد اشتباه كرده ام. اما نه؛ درست مى ديدم. خودش بود. با ناباورى صدايش كردم. ترمز گرفت و ايستاد. هنگامى كه مرا ديد با يك دنيا شادى و شعف به سويم آمد، مرا در آغوش گرفت و گفت: مى بينى دكتر؟ فكر مى كردى روزى مرا اينجور ببينى؟!
كاملاً سر حال بود. مطمئن بودم اثرى از اعتياد در وجودش نيست. تصوير چهره زرد و چروكيده اى كه از او در ذهن داشتم با صورت گُل انداخته امروز او قابل قياس نبود!
با خنده گفت: دوست داريد بدانيد چه شد؟
يكى دو سال پيش نزديك فلكه احمدآباد با ماشينم عبور مى كردم كه ناگهان ماشين به پِت پِت افتاد و پس از چند تكان شديد از حركت باز ايستاد.
وقتى به آمپر بنزين نگاه كردم، ديدم اى واى! باكم خالى از بنزين است.
از ماشين پياده شدم، شيلنگ و گالنى در دست گرفتم تا از خودروى ديگرى بنزين بگيرم. هر ماشينى آمد، رد شد و گذشت. شايد قيافه ام را كه مى ديدند، اعتنا نمى كردند.
هر چه بيش تر سعى كردم، كمتر نتيجه گرفتم. خسته شدم و روى جدول كنار جوى نشستم. همين طور كه به اطراف نگاه مى كردم، يك مرتبه نگاهم به جمله اى افتاد از شاه مردان على عليه السلام كه زيبا و درشت روى ديوار مقابل خطاطى كرده بودند:
«بنده شهوات، اسيرى است كه هيچگاه اسارت از او جدا نمى شود.»
اين حرف تكانم داد. داغم كرد. انگار حكايت آنروز من بود. هر اسيرى، روزى آزاد مى شود، جز اسير شهوت كه آزادى ندارد!
مثل من كه اسير شهوت خويشم! اسير اعتيادى كه مرا بنده وار مى كشاند و به هر جا كه مى خواهد مى برد. اين سخن چنان غيرتى در من برانگيخت كه به عمرم سراغ نداشتم. به خانه رفتم و به اهل و عيالم گفتم كمكم كنيد از چنگال اين عفريت نجات يابم.... يا بايد بميرم يا از چنگ اعتياد رها شوم.
خواستم...و اتفاق افتاد.
او راست مى گفت. خواست و اتفاق افتاد.
شما چه مى خواهيد؟... كِى اتفاق خواهد افتاد؟



اين چه طلسمى است كه نتوان شكست؟
ـ سربريده خنديدن دارد؟!
عبدالملك نگاهى به سر خون آلود مصعب كرد كه ميان طبقى در مقابل او قرار داشت. نگاهى هم به آن تازه جوان عرب كه بر سر بريده مى خنديد!
چشمان عبدالملك از فرط خشم، از حدقه بيرون زده، آثار ناراحتى در چهره او نمايان بود... اما به زودى دريافت اين جوانك حكايتى دارد كه مو بر تن انسان راست مى كند. حكايت طلسمى كه احدى را ياراى شكستن آن نيست!
بشنويد:
تازه جوانى ز عرب هوشمند
گفت به عبدالملك از روى پند
زير همين قبه و اين بارگاه
پاى همين مسند و اين دستگاه
بر سپرى چون سپر آسمان
غيرت خورشيد، سرى خون چكان
سر، كه هزارش سر و افسر فدا
صاحب دستار رسول خدا
ديدم و ديدم كه ز ابن زياد
ديده چه ها ديد كه چشمم مباد
از پس چندى سر آن خيره سر
بُد برِ مختار به روى سپر
باز چو مصعب سر و سردار شد
دستخوش او سر مختار شد
وين سر مصعب بود اى نامدار
تا چه كند با تو سر روزگار
حيف كه يك ديده بيدار نيست
هيچكس از كار، خبردار نيست
نه فلك از گردش خود سير شد
نه خم اين طاق سرازير شد
مات شدستم كه در اين بند و بست
اين چه طلسمى است كه نتوان شكست
***
بادى به غبغب انداخت و دستى به سبيلش كشيد و حركت كرد.
جورى راه مى رفت كه انگار قدرتى برتراز او وجود ندارد! نگاهش را از دوردست برگرفت و به همسرش «رغد» دوخت كه با نگرانى به او مى نگريست. آيا او مى تواند از عهده چنين مأموريت مهمى برآيد؟!
امتيازاتى كه او داشت، به خواب كسى هم نمى آيد. سپهبدى والا مقام، وزير صنايع و معادن و از همه مهم تر داماد شخص اول مملكت!
اما اين مأموريت چيز ديگرى است. يك سوى آن، به زعم او سرافرازى و افتخار است و مدال عالى شجاعت، سوى ديگرش مرگ و تباهى و نكبت.
پس او هر چه در چنته دارد، بايد رو كند و هر جور شده، بايد از اين معركه پيروز درآيد!
آنچه امروز مى گويم مقطع بسيار كوتاهى است از تاريخى بسيار طولانى! از اول اسفند69 تا چهارم اسفند 74 مگر پنج سال بيش تر است؟!
آغاز سال 1991 ـ اول اسفند1369 ـ براى رژيم عراق برهه بسيار سرنوشت سازى است. مردم عليه صدام قيام كرده، شهرهاى نجف و كربلا را آزاد نموده، رژيم بعثى عراق را در آستانه سقوط قرار داده اند.
نجف اشرف يعنى سرزمين على عليه السلام، فاتح خيبر؛
و كربلاى معلى يعنى قتلگاه حسين عليه السلام، مهتر شهيدان؛
... و حالا سپهبد حسين كامل حسن المجيد و مأموريت ويژه بازپس گيرى كربلا؛ به هر قيمت و به هر وسيله!
فانوسقه اش را محكم كرد و گام هايش را پرصلابت برداشت. گروهى از سران ارتش پشت سرش حركت مى كردند. سوار بر تانك شد و پيشاپيش ارتش سركوبگر عراق به راه افتاد... مقصد؛ كربلا!
اين اولين بار نبود كه شانه هاى خيابان هاى اطراف حرم، زير چرخ هاى دندانه دار تانك هاى عراقى لِه مى شدند؛ اما اولين بار بود كه كسى با تانك در مقابل آستان مقدس حسينى مى ايستاد و فرياد مى زد: «من حسينم، تو هم حسينى؛ من مى زنم، تو دفاع كن!»
او اين كلمات را بر زبان راند و اولين گلوله تانك را مستقيما به گنبد مطهر شليك كرد!
مردم سراسيمه از وحشت به حريم حرم پناه بردند و او گلدسته ها را نيز به گلوله بست.
آنگاه وارد حرم شد و تا توانست از مردم كشت و قتل عام كرد.
آنروز خون شهيدانى ديگر با خون سيدالشهدا عليه السلام گره خورد و كربلا دوباره چشم به مظلوميت مظلومانى ديگر دوخت.
سپهبد حسين كامل حسن زد و امام حسين عليه السلام دفاعى نكرد. او مست و مغرور از اين پيروزى بزرگ نزد صدام حسين بار يافت و مدال عالى عراق را از آنِ خود ساخت.
چيزى نگذشت كه سه اتفاق، يكى پس از ديگرى، در عراق رخ داد كه پيش از آن هيچگاه سابقه نداشت.
اتفاق نخست: پنجشنبه 17/5/1374
حسين كامل حسن به همراه همسرش رغد، دختر صدام، صدام كامل حسن در كنار همسرش رعنا، دختر ديگر صدام، به اتفاق حدود سى نفر از خويشان و اقوام، به صورت دسته جمعى به اردن پناهنده شدند!
پناهندگى اعضاى عالى رتبه حزب بعث و نظاميان برجسته عراقى به بيگانگان چنان بعيد بود كه كسى تصورش را هم نمى كرد... اين تازه اول ماجرا بود؛
در تاريخ 21/5/1374 خبرگزارى فرانسه اين سخنان را از قول حسين كامل حسن به همه جهان مخابره كرد:
«من از افسران ارتش عراق، افسران گارد جمهورى، افسران گارد ويژه و كاركنان عالى رتبه همه جامعه عراق مى خواهم كه خود را براى نقطه عطف مهمى آماده كنند كه از عراق كشورى نوين خواهد ساخت. كشورى كه با جامعه بين المللى و به ويژه اعراب ارتباط معقولى برقرار كند.»
آيا اين يك بازى سياسى بود؟ اين سناريو از جانب حزب بعث و يا شخص صدام طراحى شده بود؟ پاسخ اين سؤالات در هاله اى از ابهام قرار داشت.
هر چه بود اين دو برادر، دامادهاى صدام و دست راست و چپ او در اردن ماندند و مهم ترين اطلاعات نظامى عراق را در اختيار جاسوسان آمريكايى قرار دادند!
اتفاق دوم: 1/12/1374
بهت و حيرت جهانيان؛
شگفتى سياستمداران عالم... و تيتر اول روزنامه هاى دنيا:
سپهبد سابق حسين كامل حسن به همراه همه كسانى كه به اردن پناهنده شده بودند، به عراق بازگشتند و مورد عفو صدام حسين واقع شدند!
دو روز بعد راديو و تلويزيون بغداد اعلام كرد: دختران صدام، از شوهرانشان جدا شدند؛
و مردم ماندند و انتظار... انتظارى سخت كه تاريخ هم آن را برنمى تابد.
اتفاق سوم: فرجامى خونين؛ 4/12/1374
اعلان عام: حسين كامل حسن، برادرش صدام كامل حسن و همه پناهندگان به اردن به دست خانواده هاى خود كشته شدند. اين قتل عام توسط عشير آل عبدالغفور، آل بومجيد و آل بوسفيان صورت پذيرفت. آنان اعلام كردند شاخه خائن خانواده قطع شده است و عفوى كه دولت به آنها داده، آنان را از مجازات مرگ معاف نمى كند...
***
در اين ميانه هر كسى كار خويش را مى كرد:
آنان بيانيه حماسى خويش را مى خواندند كه ما سرهاى اين خائنان را به رئيس جمهور و رئيس حزب بعث عراق هديه مى كنيم تا اين ننگ بزرگ را از خانواده ژنرال حسن پاك نموده، وفادارى خويش را به اثبات رسانيم.
سيد مظلومان عالم با لب هاى خشكيده زمزمه مى كرد: من حسينم، تو هم حسينى؛ حالا من مى زنم، تو دفاع كن!
و من صداى در و ديوار اين حرم را مى شنوم كه مى گويند:
ديدى كه خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد كه شب را سحر كند!



چه تمايز عجيبى!
لابد برخورده ايد با بعضى ها كه از ديدن چيزى شوكه شده، يا از شنيدن چيزى يكه خورده اند! يكى همان استاد دانشگاه كه از شنيدن آن سوال يكه خورد.
آخر زبان فرانسه كجا، جنسيت رايانه كجا؟!
گمان نمى برد وقتى درباره اسم هاى فرانسوى توضيح مى داد كه برخى مذكرند و برخى مؤث، دانشجويى يكهو و بى مقدمه بپرسد:
استاد؛ رايانه مونث است يا مذكر؟
او كه پاسخ روشنى براى اين سؤل نداشت، فكرى در ذهنش جرقه زد. دانشجويان كلاس را به دو گروه دختر و پسر تقسيم كرد تا هر گروه فكرهايشان را روى هم بريزند و براى اين پرسش جوابى پيدا كنند. آن هم جوابى مستدل و منطقى.
جالب است. دخترها و پسرها به نتيجه اى مغاير با يكديگر دست يافتند. دخترها اعلام كردند رايانه مذكر است و پسرها، درست برخلاف آنها، جنس رايانه را مونث معرفى نمودند.
استاد مى خندد؛ گويا بحث دارد از جاهاى جالبى سر در مى آورد.
اما دلايل دخترها:
رايانه ها مذكرند، چون وقتى به آنها عادت مى كنيم، گمان مى كنيم بدون آنها كارى از پيش نمى بريم.
قرار است مشكلات را حل كنند؛ اما در بيشتر اوقات معضل اصلى خودشانند.
با آنكه داده هاى فراوانى دارند، اما خيلى نمى توان روى آنها حسابى باز كرد.
و سرانجام همين كه پايبند يكى از آنها شديد، متوجه مى شويد كه اگر كمى صبر كرده بوديد، مورد بهترى نصيبتان مى شد!
دلايل پسرها هم دست كمى از دخترها نداشت:
رايانه ها مونثند، چون به غير از خالق آنها كسى از منطق درونى آنها سر در نمى آورد.
احدى از زبان ارتباط ميان آنها چيزى نمى فهمد.
كوچكترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مى كنند تا بعدها تلافى كنند.
و سرانجام همين كه پايبند يكى از آنها شديد، بايد تمام پولتان را صرف خريد لوازم جانبى آن كنيد.
بگذريم؛
اين گفت و گو اگر هيچ سودى نداشت، دست كم به آنان فهماند كه ميان جنس مونث و مذكر، چه تمايز عجيبى است!!
***
در سال هاى اخير، كتابى به بازار آمده كه اطلاعات جامعى را درباره روابط زناشويى عرضه كرده است. اين كتاب به سرعت ميان همسران جوان جا باز كرده، در طول مدت كوتاهى به چاپ هاى متعدد رسيده، ده ها هزار نسخه از آن به فروش رفته است.
نويسنده اين كتاب دكتر جان گرى مدعى شده موضوعات علمى اين كتاب عملاً بر روى 25000 نفر بررسى شده و 90 درصد آنان به صحت مطالب آن اذعان نموده اند.
اساس تفكر حاكم بر اين كتاب آن است كه زنان و مردان در روابط عاطفى، علايق، نيازهاى جسمى و روحى و نيز عشق به يكديگر چنان با يكديگر متفاوتند كه گويى مردان از سياره مريخ و زنان از سياره ونوس آمده، اتفاقاً همزمان با هم پا به كره زمين گذارده اند. آنان در زمين همديگر را يافته، مجذوب يكديگر شده اند. آنان همچنين تصميم گرفته اند زندگى مشتركى را آغاز كنند؛ اما دنياى آنان اينقدر با هم مختلف است كه بايد عمرى را صرف شناخت يكديگر كنند. هم را بشناسند و با هم بسازند!
جالب نيست؟
چه اسم زيبايى: «زنان ونوسى، مردان مريخى.»
***
«غلط مى كردم ازدواج كنم، اگه مى دونستم اين همه دنگ و فنگ داره... اين يه چاه عميقى يه كه هر چى پول توش مى ريزيم، پر نمى شه لامصّب!»
غر مى زد و از پله ها بالا مى آمد. بس كه عجله داشت، از پاگرد دوم كه گذشت، نفسش گرفت. خودش بود و زنش كه نتوانسته بود بعد از سه سال او را به خانه بخت ببرد، مادر و مادر زنش.
چهارتايى تنگ غروب آمده بودند به خيال اينكه اينجا خطبه طلاق مى خوانند. مى خواستند كار را يكسره كنند... اما آنجا محضر ازدواج و طلاق نبود. مركز مشاوره بود با مشاورى روحانى كه آماده مى شد براى نماز مغرب و عشا.
روحانى جوان نگفت اشتباه آمده ايد، اينجا محضر نيست. دست جوان را گرفت و مهربانانه از او پرسيد، قضيه چيه؟
جوانك سر درددلش باز شد:
ـ ببين حاج آقا! من يه شاگرد مكانيكم. هفته اى چندرغاز حقوق مى گيرم و با مادرم زندگى مى كنم. سه سال پيش با خودم گفتم: خب ما كه دو نفريم، يك زن هم مى گيريم، مى شيم سه نفر. مگر خرج و خوراكمون چقدر فرق مى كنه؟ رفتيم خواستگارى اين خانوم؛ اونم باباش فوت كرده بود و با مادرش تنها زندگى مى كرد. عقدش كرديم و مدتى كه گذشت دست و پا كرديم بساط عروسى رو جور كنيم؛ اما نشد كه نشد!
سه سال آزگاره هر روزى يه چيزى مى گن: يه روز شيربها، يه روز سالن عروسى، يه روز خونه مستقل...
مشاور جوان رو به مادر زنِ شاگرد مكانيك كرد و گفت: مادر! شيربها رو واسه چى مى خواى؟
ـ حاج آقا! مى خوام يه تلك و پلكى براى جهازش بخرم...
ـ اگه اين جوون جهاز سنگين از دختر شما نخواد و دوست داشته باشن زندگيشونو ساده شروع كنن، بازم شيربها مى خواى؟
ـ نه حاج آقا، مى خوام چيكار كنم؟
يك مانع از سر راه برداشته شد... سپس او شروع كرد تلفنى با استاد مكانيك صحبت كردن و توانست با اندكى گفت وگو قول يك اضافه حقوق را هم از او بگيرد...
سالن عروسى را هم خود روحانى تقبل كرد. مدير سالن قرار گذاشته بود كه ماهى دو عروسى رايگان در سالن او برگزار شود.
وقتى صداى موذن به اذان بلند شد، جوانك ديد هيچ مانع جدى برسر راه زندگى مشترك او وجود ندارد.
مى دانيد عيب كار ما كجاست؟
از ما مى خواهند امكاناتى را كه خانواده هاى ما پس از سى سال زندگى به دست آورده اند، در همان آغاز زندگى تدارك كنيم...و اين شدنى نيست!
برويم با هم بسازيم؛
باقى كارها را به دست كسى بسپاريم كه با يارى او به يارى ديگران نيازى نيست!
***
همسران جوان كه از نزد آن عارف عالى مقام و پير فرزانه بازگشتند، واله و حيران بودند كه در كنار سفره عقد، اين چه اندرزى بود!
«برويد با هم بسازيد!»
آخر در آغاز ازدواج كه دختر و پسر از يك لحظه بودن با هم نمى گذرند؛ گل مى گويند و گل مى شنوند... دل مى دهند و قلوه مى گيرند، چه هنگام اين نصيحت است؟
پسرك جوان با همه وجود در گوش انيس تازه اش زمزمه مى كند:
ز من مرنــج اگر پر نگه كنم سويت
گرسنه چشمم و سيرى ندارم از رويت
آنوقت او مى گويد برويد با هم بسازيد!
بهتر آن نبود كه بگويد: «برويد با هم خوش باشيد!»
اين حرف گذشت. آنان سال ها بعد دريافتند كه چون زن و مرد شريك خصوصى ترين عرصه هاى زندگى يكديگرند و چون دو نفر هستند و بالاخره گاهى در عقيده و روش با هم متفاوتند، چاره اى نيست كه بروند و با هم بسازند!
كاش همه همسران جوان، فقط به همين يك نكته عمل كنند تا ببينند چه زندگى خوشى در انتظار آنهاست.



بچه هاى دانشكده
كوت عبداللّه ، درويشيه، گندمكار، سيد صالح و...
اين نام ها براى كداميك از شما آشناست؟
بله، اهوازى ها!
... من در اين شهرم. اينجا هميشه گرم است. حتى اكنون كه زمستان است و هوا بهارى. من گرما را در مشرق سينه هايشان حس مى كنم.
كوير سخاوتمند و دست باز، با تربيت آبا و اجدادى اينها همنوا شده، انسان هايى را ساخته است كه هر چند سفره شان خالى باشد، از تقسيم عشق و عاطفه و صميميت، با تو دريغ ندارند و اگر سر بجنبانى، در اين تقسيم، سهم كمتر را خود برمى دارند و سهم بيشتر را به تو مى دهند!
... و هرگز مباد كريمى، دست تنگ شود (چون جنگاور شجاعى كه در ميدان نبرد، شمشير و زره از او بستانند!) دم در بماند كه بالاخره به اين مهمان تعارف كند يا نه؟! با دلى كه محبت در آن موج مى زند و خانه اى كه گاهى حتى يك فنجان چاى در آن نيست.
ديشب باران باريده است. اين جوان سر به زير از خيل بچه هاى دانشكده در لفافه اى از حيا و شرم مى گويد: «فلانى! تو اين گل و شل، سخته از ماشين پياده بشين ها!» گفتم: «عيبى نداره.» (اينجا وقتى باران مى بارد، زمين آب را به خود نمى كشد و گل و لايى پديد مى آيد در اين كوچه ها و خيابان هاى خاكى كه پاى پيلان را هم مى لغزاند.)
تا بيايد نگاهى به كفش هاى واكس زده ام كند، آمدم پايين. او هم چند دفترچه چهل برگ و شصت برگ برداشت و با هم رفتيم در خانه يكى از اين بى بضاعت ها. در كه زديم، مشتى بچه قد و نيمقد ريختند دم در. اندكى كه گذشت، مادرشان هم آمد. از ديدن همين چند دفترچه كم بها برق شادى در چشمانشان درخشيد. بچه ها دفترچه ها را گرفتند و شادى كنان دويدند به سوى اتاق! و ما مانديم و مادرشان كه از دردهاى كهنه مى گفت. از بى بضاعتى، از كم پولى و عمل جراحى دخترش كه تشنج داشت و ده ها حكايت سوزان ديگر! نمى دانم؛ شايد دغدغه يكى از همين جاها بود كه هسته اوليه اين كار را به وجود آورد و نام پرطنين «بچه هاى دانشكده» در اين كوچه ها و خيابان ها پيچيد.
***
جالب است. دانشكده اى كوچك و غنى با منطقه اى بزرگ و فقير، اينجا در اهواز صميمى و خونگرم، كنار هم چيده شده اند. بچه هاى دانشكده، گاهى براى تنوع، چرخى در اين اطراف مى زدند و دلشان سخت مى شكست، هر بار كه رگه هايى از فقر، گرسنگى و دست تنگى را در كوچه كوچه اين منطقه مى ديدند.
... و هر بار گويا كسى در درونشان نهيب مى زد كه بايد كارى كرد.
اين درد را ميان خود تقسيم كردند و با هم پى دوايش گشتند:
با مسئولان سلف سرويس دانشكده به صحبت مى نشينند. در هر وعده غذايى، همه كسانى كه فيش گرفته اند، براى صرف غذا نمى آيند. هر وعده حدود بيست غذاى اضافى داريم... اين باشد براى مردم اينجا! يخچال هايى تدارك مى بينند. گروهى از بچه هاى دانشكده متصدى كار مى شوند و پس از هر شام و ناهار، غذاهاى اضافه را در اين يخچال ها نگهدارى مى كنند و هنگامى كه به حد مشخصى مى رسند، آنها را پخش مى كنند. سهم هر خانواده، سه وعده غذايى به تعداد نفرات آنها!
- آقا! به خدا اين مردم خيلى آبرومندن. ما از ساعت نه شب به بعد پخش داريم؛ مخفيانه و گاهى با پاى پياده. آخه اين جورى نيست كه دانشكده هميشه تو اين وقت شب ماشين داشته باشه. آقا! عشق بچه ها اينه كه مردم «كوت عبداللّه » توى هر ناهار و شام با اونا سهيم باشن! از ماه و سال گذشته، حكايت آغاز اين حركت. هيچكس از بچه هاى دانشكده نيست كه در پخش غذا شركت نكرده باشه.
... و اتفاقات جالبى كه از آن پس شاهدش هستيم:
روزه هاى فردى و دسته جمعى! يك اطلاعيه كوچك كافى است كه بچه هاى دانشكده غذاى گرم ظهر نيمه شعبان خود را ببرند به سفره بى نان و نمك كوت عبداللهى ها! و در اين ظهر عيد، ده ها دل پلاسيده را خوش كنند و خود به انتظار افطارى شيرين، شكم هاى گرسنه خويش را التيام دهند. از همان وقت ها بود كه بچه هاى دانشكده بارها مى ديدند كه دو نفر يك سينى غذا گرفته اند و به مدد نانى و تكه ته ديگى خود را سير مى كنند تا يك وعده غذا به آمار غذاى كوت عبداللهى ها اضافه شود!
... و شگفتى و تعجب مسئولان سلف كه خدايا! چرا اينقدر غذا اضافه مى آيد؟!
- آقا نمى دونين؛ بيشتر از اينكه اونا خوشحال بشن، خود بچه ها لذت مى برن. سال پيش، شب اول ماه رمضان، من بودم و تعدادى از بچه ها. رفتيم درِ خونه اى براى توزيع غذا. وقتى در باز شد و زن خونه اومد كنار در، خوشى در چهره اش موج مى زد.
آقا! مى دونين چى گفت؟ حرفى زد كه موهاى بدنم سيخ شد. گفت بچه هام مى خواستن فردا روزه بگيرن؛ اما براى سحرى هيچى تو خونه نداشتيم. يه خورده آب ريختم توى قابلمه و داشتم الكى با ملاقه اونو هم مى زدم كه شما رسيدين... اومدن شما بركت خونه ما بود.
***
ياد على عليه السلام مى افتم و آن شب هاى غمناك كوفه! ياد على عليه السلام و آن زخم كهنه بر كتف! نشان از كيسه نان و خرما.
على عليه السلام ديگر خسته است. از پا فتاده و آزرده.
با دغدغه اى به وسعت يك دريا... آيا از اين پس كسى بين فقيران و محرومان، نان و خرما پخش مى كند؟
... و امشب نوبت پخش است. بين بچه هاى دانشكده ولوله اى برپاست.
همه آمده اند. با يك لبيك رسا به نداى مولايشان على! شما نمى آييد؟
اگر نه، دست كم دل هاى سبز خود را در پخش امشب با بچه هاى دانشكده همراه كنيد.



برده دارى
ما و برده دارى آنروز
بدر است و حنين، احد و صفين؛
آنچه به گوش مى رسد، صداى چكاچك شمشيرها و آنچه به چشم مى خورد، غبار است و خون.
كه ناگاه شيرمردى حمله مى برد و دشمنى را اسير مى گيرد؛
با او چه كند؟
آيا آزادش كند كه برود تجديد قوا كند و دوباره حمله آرد و عرصه را بر سپاه اسلام تنگ كند؟
يا او را بكشد كه با جوانمردى اش نمى سازد!
... به ناچار او مى شود بَرده.
چه كسى برده مى شود؟ آنكه در مسير باطل خويش آنقدر استوار است كه حاضر شده جان خود را در جبهه جنگ به مخاطره اندازد.
برده چه كسى مى شود؟ برده مجاهدى فى سبيل اللّه كه از در جهاد وارد شده كه خدا تنها براى خاصان درگاهش گشوده است.
خب؛ مى آيد به خانه او، قدم به قدم آموزش مى بيند و تربيت مى شود. انسان مى شود و رسم انسانيت مى آموزد.
يكى از سپاه دشمن كم مى شود و به خيل ياران افزوده!
اكنون خداست و آن مسلمان؛ اگر روزه واجبى را به عمد افطار كند، مى گويد كه بايد برده اى آزاد كنى. اگر سوگند خويش را بشكند، باز كفاره آن آزادى يك برده است،
و اگر...
اينگونه او آزاد مى شود و مى آيد به دل اجتماع و خود، بعدها مجاهدى مى شود فى سبيل الله و روز از نو و روزى از نو!
اين آيين برده دارى آنروز ماست.
***
اغيار و برده دارى ديروز
اما بنا نيست هميشه نبردى صورت پذيرد و سپاه غالب، دشمن مغلوب را به بردگى بگيرد.
آدم ها هر چه مى گذرد زيرك تر مى شوند. روزى مى رسد كه مى فهمند با پنبه هم مى توان سر بريد!
اگر بنا باشد سرى بريده شود، كدام گزينه مناسب تر است؟ شمشير يا پنبه؟!
روزى مى رسد كه پاى ميز مذاكره مى نشينند و قرارداد مى نويسند و كشور ما را تقسيم مى كنند. نيمى را به روسيه مى سپارند و نيمى را به انگلستان.
آنروز ما خود، سند بردگى خويش را امضا مى كنيم و متعهد مى شويم كه براى عزيمت به برخى شهرهاى كشورمان از گذرنامه استفاده كنيم!!
شاه اين مملكت نيز زير يوغ بردگى مى رود. هفده شهر اين سرزمين را به بيگانگان مى بخشد و با خفت و خوارى از اين سوى كاخ گلستان به آن سو گام برمى دارد و فرياد مى زند: خاك بر سر مملكتى كه شاه آن براى رفتن به شمال آن مملكت بايد از روسيه اجازه بگيرد و براى رفتن به جنوب آن از انگلستان!
هه! جالب است كه بعدها احساس آقايى مى كنيم و بَرده ايم.
شما بگوييد اينكه به حكومتى ديكته كنند كه بايستى 65% نفت اسرائيل و 95% نفت رژيم نژادپرست آفريقاى جنوبى را تأمين كنى و رئيس آن حكومت چاره اى جز تمكين نداشته باشد، عين بردگى نيست؟
***
اسلوب و روش برده دارى متمدن امروز
اكنون كار به مراتب پيچيده تر است. ديگر برده داران نيازى نمى بينند كه حتى با بردگان خود سرميز مذاكره بنشينند.
آنان در حال حاضر به فكر جهانى كردن برده دارى خويشند. آنان مغزها و مرزها را در نور ديده اند و مى خواهند عالم و آدم را برده خود كنند!
جهان سوم كه نَشُسته، پاك است؛ نيم نگاهى به جهان اول كنيد:
لابد تعبير رساى «تخصصى شدن» را شنيده ايد. اينكه در كارخانه اى يا كارگاهى، كسى متصدى يك كار مخصوص باشد و بس!
فرض كنيد نصب آينه بغل مرسدس؛
مى دانيد اين يعنى چه؟ يعنى آدمى كه مى تواند فكر خود را از اين سو به آن سو جولان دهد، به جز اين كار نه كارى بكند و نه به چيزى بينديشد؛ هشت ساعت كار تخصصى در روز!
هنگامى هم كه از كارگاه و كارخانه جدا مى شود، صدها كانال تلويزيونى و ماهواره اى، صدها فيلم مبتذل و خشونت بار، صدها مسابقه ورزشى و سرگرمى و اينترنت و كامپيوتر و... چنان او را احاطه كنند كه مجالى براى آزاد انديشى انسان قرن بيستم باقى نگذارند!
امروز برده داران، فيلم هاى مستهجن خويش را در كانون برده دارى نوين عالم، ضبط مى كنند و چيزى نمى گذرد (فقط دوازده روز) كه اين فيلم ها در اختيار مشتريان ايرانى است!
باور مى كنيد در سال 81، يكصد و بيست هزار CDمستهجن تنها در يك استان كشور ما كشف و ضبط شده است؟
باور مى كنيد كشفيات CD هر سال ما، اغلب متعلق به همان سال ميلادى است؟
باور مى كنيد امروز بهاى يك CD مبتذل originalتنها 350 تومان است؛ اما شما براى خريد يك CDقرآنى بايستى 8500 تومان بپردازيد؟
مى دانيد از توليد مشروبات الكلى در ايتاليا يا فرانسه تا مصرف آن در ايران ما فقط يك هفته فاصله است؟
باور مى كنيد مشروب صادراتى از توليد تا مصرف صد در صد بيمه است؟
جوانى كه به گوشه خلوت خود مى خزد، الكل مصرف مى كند يا به تماشاى سكس و خشونت مى نشيند، آيا برده نيست؟
چندى پيش با يكى از همين جوان ها برخورد كردم. از آن دست كسانى كه ساعت خود را به وقت گرينويچ تنظيم مى كنند و دهانشان بوى مك دونالد مى دهد.
جوانكى بود بيست و يكى دو ساله، با شلوارى تنگ و چسبان و سيگارى بر كنار لب، ايستاده در خيابان حجاب؛ پشت خودروى او نشانه اى نقش بسته بود كه آن را در يكى از كشورهاى خارجى ديده بودم و مفهوم آن را مى دانستم. اما مطمئن بودم كه او از اين مفهوم بى خبر است. سن و سال كم و معصوميت چهره اش اين را مى گفت.
جلو رفتم و پرسيدم: مى دانى اين آرم يعنى چه؟
ـ كدام آرم؟
نشانش دادم. مكثى كرد و گفت: نه!
گفتم: اين آرم يكى از باشگاه هاى شبانه فليت استريت لندن است. (محله اى در لندن كه مردم براى عياشى و خوشگذرانى به آن جا رفت و آمد مى كنند) و مفهوم آن اين است كه: «من هرزه ام!»
اين را گفتم و از او دورشدم در حالى كه او چاقويى از جيب خود بيرون آورده بود و با نوك آن آهسته آهسته آن آرم را مى تراشيد.
مى بينيد چطور برده دارى، متدولوژى پيدا كرده و آدم ها ـ بى آنكه خود بفهمند ـ زير سلطه برده دارانند؟
امروز تكنولوژى هم به مدد برده دارى آمده است. هم دامنه آن را گسترش داده و هم ميان برده داران و بردگان نوعى تفاهم برقرار كرده است!
اگر ماجراى آن ازدواج مدرن را نشنيده بودم، شايد به اين صراحت حرف نمى زدم. اين ماجرا در سال هاى اخير يكى از گزارش هاى جنجالى نيويورك تايمز بوده است.
چندى پيش يك ميليونر آمريكايى به نام «ريك اكول» به شبكه تلويزيونى فاكس اعلام كرد قصد دارد همسر آينده خود را از طريق نمايش تلويزيونى برگزيند.
اين شبكه موضوع را با مردم آمريكا مطرح كرد و از دخترانى كه علاقمندند با اين شخص ازدواج كنند، دعوت به ثبت نام نمود. طى يك هفته، هزار زن آمريكايى از سراسر اين كشور با ارسال «E-Mail» براى ازدواج با اين مرد ثروتمند ثبت نام كردند. شورايى از داوران تشكيل شد و از بين متقاضيان 50 نفر را براى شركت در نمايش تلويزيونى برگزيد.
داماد پشت صحنه نشسته بود و هيچيك از نامزدها از چهره يا شخصيت او اطلاعى نداشت.
ملاك تنها پول بود و ثروت!
مجرى برنامه با اين 50 زن گفت وگو مى كرد و او شاهد اين گفت وگو بود. سرانجام 5 نفر برگزيده شدند كه داماد ميليونر از ميان آنها همسر آينده خود را برگزيند!
شبكه هاى تلويزيونى با پخش مستقيم اين برنامه، ميليون ها نفر را پاى گيرنده ها نشاندند و هزاران دلار به جيب زدند!
جامعه شناسان تأسف خوردند... و برده دارى وارد مرحله تازه اى شد.
***
همين برده داران مدرن وقتى به دين ما مى رسند، مى گويند: اسلام دو عيب بزرگ دارد: يكى پذيرش نظام برده دارى، ديگرى نظام حقوق زن!
من جلوه اى از اين دو آيين را براى شما گفتم.
حالا مى پرسم: كداميك بدتر است؟
برده دارى سنتى 1400 سال پيش ما؟
يا برده دارى مدرن امروز آنان؟



مى شكنم در شكن زلف يار
ـ همين كه گفتم. توى محراب رو «قل هو الله» كار مى كنى، دور تا دور شبستون رو هم «آية الكرسى.» فقط هم يه بار اسم خودت رو مى آرى؛ فقط يه بار!
حاج ابراهيم، كاشيكار زبردست، نگاهى به نازك كارى هاى زيباى مسجد كرد و گفت: معمار! آخه ما از اين كار نون مى خوريم. چه عيبى داره من چند جاى اين مسجد اسم و تلفن خودمو روى كاشى بنويسم؟
ـ اوسّا! اينجا مسجد دانشگاهه! با بقيه جاها توفير داره. چقدر از من حرف مى گيرى!
حاج ابراهيم همان گونه كه معمار گفته بود عمل كرد. روى كاشى هاى مسجد فقط يك بار از خودش اسم آورد. مزدش را گرفت و تسويه كرد و رفت.
اما چند روز بعد زنگ تلفن معمار به صدا درآمد. حدس بزنيد چه كسى بود.
ـ معمار، از كار راضى هستى؟ همون طور كه شما گفته بودين، ما كار كرديم. اما يه نيم نگاهى هم به آخرِ آية الكرسى دور شبستون بندازين، يه چيزايى دستتون مى آد! عزت زياد.
معمار از جا برخاست و راه مسجد را پيش گرفت و شروع كرد با دقت، آخر آيه الكرسى دور شبستان را خواندن؛
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ. اين آخر آية الكرسى است. اصولاً بايد كاشيكار به همين اندازه بسنده مى كرد؛ اما او بخشى از آيه بعد را هم در ادامه آورده بود. چيزى كه معمار تاكنون هيچ كجا نديده بود!
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حاجّ ابراهيم... و ديگر تمام!
يعنى من عرضه اين را دارم كه نام خودم را از زبان قرآن بر كاشى هاى مسجد شما حك كنم!
اين هم نوعى هنرمندى است؛ نه؟
***
من از حلقوم مادرى كه درد مى كشد و فرياد مى زند تا جگر گوشه اش را به دنيا آورد، بانگ حيات مى شنوم. شما چه؟!
مثل صداى نوك زدن جوجه اى به پوسته اطراف خويش! كه نويد حيات مى دهد. يعنى، اندكى صبر، سحر نزديك است.
گويا مقدمه حيات، شكستن است. شكستن فريادى در ناى مادرى درد آشنا يا شكستن پوسته اى فراروى جوجه اى خُرد و بينوا!
تا اينجا همه چيز يكسان است. كودكى كه راه هستى مى گيرد و انسان مى شود يا جوجه اى كه رنگ حيات مى گيرد و حيوان مى شود.
اما اين تازه آغاز كار است. هرچه مى گذرد، شرايط متفاوت مى شود.
از آن حيوان، همان يك شكستن قشنگ است و بس؛
اما انسان مى تواند همچنان بشكند و اين شكستن ها يكى زيباتر از ديگرى جلوه كند!
نظير شكستن حصارى كه پيرامون خويش كشيده است:
آن استاد فرزانه پاى تخته شكلى كشيد و از مخاطبان فرهيخته خويش چيزى خواست.
آنچه كشيد، تصويرى بسيار ساده بود:
و آنچه خواست، كارى به ظاهر ساده تر؛
اينكه آنان با چهار خط راست تمام اين نقاط را به يكديگر متصل كنند؛ به گونه اى كه هيچ نقطه اى بيرون نماند.
چند نفر آمدند پاى تخته و رفتند. بسيار كوشيدند؛ اما كوشش آنها به جايى نرسيد و هيچكس از عهده بر نيامد.
تا اينكه او مجبور شد خود به حل اين معما بپردازد. خواسته او چندان دشوار نبود؛ اما هميشه اينجور بوده كه: معما چو حل گشت، آسان مى شود!
راهى كه او رفت، با چشمان خود دنبال كنيد:شروع
ساده است. نه؟
او وقتى كار خود را به انجام رسانيد، از حاضران پرسيد: شما آدم هاى فهميده اى هستيد و اين نشست فرهنگى جاى طرح معما نيست؛ اما مى دانيد من براى چه اين معما را مطرح كردم؟
آنان سرى تكان دادند. يعنى كه نه.
ـ براى اينكه به شما بگويم بسيارى از اوقات، ما پيرامون خويش حصارى كشيده ايم و نمى خواهيم قدمى از آن بيرون بگذاريم. در حالى كه تا اين حصار را نشكنيم، امكان ندارد به آنچه مى خواهيم، برسيم.
مى دانيد آنچه سلمان فارسى را به آن درجه از ارزش رسانيد، چه بود؟ اينكه در چند دقيقه همه حصارهاى پيرامون خود را شكست.
نامسلمان به محضر رسول رحمت آمد و مسلمانى موحد بازگشت.
اين براستى زيبا نيست؟
خب؛ اين حصارى است كه آدمى خود به دور خويشتن مى كشد. بگذاريد از جوّى بگويم كه گاهى توسط ديگران، انسان را احاطه مى كند. قدم به قدم با من بياييد:
آدمى را مى شناختم با دوستان سينه چاك و دشمنان قهار.
از همان ها كه هميشه بر سر شخصيتشان عده اى با هم درگيرند.
كرسى درس و بحثى داشت. وقتى سخن مى گفت صدها چشم چهره اش را مى نگريست و صدها گوش حرف هايش را مى شنيد.
... تا اينكه روزى بين موافقان و مخالفانش نزاع درگرفت.
گروهى از پسر پيغمبر پاك ترش پنداشتند و عده اى از كفر ابليس بدترش شمردند!
او ايستاده به تماشا؛
راستى چه دنيايى است!
روز ديگر كه آمد براى درس، ديد از آن جمعيت انبوه، تنها پنج نفر آمده.
مجالى براى سخنرانى نبود. كنار آنان نشست و مهربانانه گفت:
مى دانيد چرا ماهواره ها سال ها به دور كره زمين مى چرخند و سوخت نمى خواهند؛ اما هواپيماها با عزيمت از نقطه اى به نقطه ديگر محتاج سوختند؟
چون آنان بيرون جوّ حركت مى كنند و اينان درون جوّ!
شما نيز اگر داخل جوّ حركت كنيد، نمى توانيد دم از استقلال بزنيد!
اين را گفت و از جا برخاست و رفت.
مى دانيد آنچه ابراهيم نبى را به آن مقامات بلند رسانيد، چه بود؟ اينكه تبرى برداشت و به بتكده رفت و جو را شكست.
قبول كنيد از انسان، چنين فرآيندى بسيار زيباست.
حالا با من بياييد تا دريچه اى به روى شما باز كنم از باغ بهشت و پژواكى از صداى شكستنى باشم به گوش دل شما!
هنوز از آنروز دلچسب چندان نگذشته؛
پايم را كه به صحن مسجد بزرگ دانشگاه صنعتى اصفهان گذاشتم، مثل كسى كه از كنج عزلت به هياهويى شيرين خزيده، غرق نشاط شدم.
نماز گزارانى جوان، صف به صف، شانه به شانه. از محراب گرفته تا آستانه در، شمارشان از هزار بيش.
فهميدم چنين رونقى با نيت بانى بيگانه نيست؛ لذا پرسيدم بانى اين مسجد كيست؟
گفتند يك ايرانى مقيم قطر كه تمام مخارج ساخت مسجد را پذيرفته، به شرط آنكه كوچكترين اسمى از او برده نشود... او حتى در مراسم افتتاح مسجد نيز حاضر نشده و اجازه نداده كسى او را معرفى كند!
***
از مرز شكستن حصارهاى اطراف و جوّ پيرامون كه بگذرى، مى رسى به بهشت دل انگيز خودشكنى!
اما با تو بگويم؛ اولاً:
اين شكار، دام هر صياد نيست.
ثانياً:
هزار نكته باريك تر ز مو اين جاست
آنچه آن ايرانى مقيم قطر را از آن كاشيكار زبردست متمايز مى كند، همين است.
او پاى بر سر «خويش» نهاد و از خود گذشت؛ اما اين پاى در گل و لاى «خود» نهاد و در خويش ماند.
اكنون كه دامنه سخن به اينجا كشيد، بگذار نكته اى ديگر هم با تو بگويم؛
اينكه گاهى آيينه اى بگذارى و به تماشاى خود بايستى و با خود زمزمه كنى:
آينه نقش تو چو بنمود راست
خود شكن، آيينه شكستن خطاست



حيف از تو كه ارباب وفا را نشناسى!
سال ها پيش بزرگى از دنيا رفته بود. پسرانش در مراسم بزرگداشت او به نشان احترام به ميهمانان خويش، كنار در مسجد ايستاده بودند و بزرگانى از عرصه علم و دانش در آن مجلس آمد و شد مى كردند.
رادمردى فرزانه از راه رسيد. به فرزندان آن عالم بزرگ يك به يك تسليت گفت و دست هاى آنان را به گرمى فشرد. رسيد به يكى از آنها، نگاهى عميق به شكل و شمايلش كرد و اندكى با او سخن گفت. روش و منش او به گونه اى بود كه گمان نمى رفت فرزند چنان داناى انديشمندى باشد... آثار بزرگى در چهره اش نديد!
ـ حيف، درِ خانه آن مرد بزرگ بسته شد! (يعنى اين فرزند نخواهد توانست جاى پدر را پر كند.)
او مى دانست اين جمله را كجا و با چه كسى بگويد... و در انتظار تأثير سخنش نشست.
حرف او چنان تلنگر عجيبى به آن پسر زد كه اتفاقاً از ميان آن همه پسران رشيد، فقط او جاى پدر را پر كرد! تنها به مدد يك جمله سوزناك كه از آتش درون صاحب نفسى زبانه كشيده بود.
تحول آدم ها به سوى كمال يا سقوط آنها به ناكجا آبادهاى زندگى، هميشه آغاز گاهى دارد.
يكى از دل مشغولى هاى اين ذهن جوّال و جست وجوگر، گشتن و يافتن اين آغاز گاه هاست.
اينكه رفت و به آن اوج رسيد، از كجا آغاز كرد؟ كسى كه در نگاه به قله كمال او كلاه از سر كودك عقل مى افتد و با حسرت مى گويد: دست ما كوتاه و خرما بر نخيل!
و آن كه آمد و چنين بيچاره شد، منزلگاه نخستش كجا بود؟ همو كه بايد از عمق جان خطابش كرد: حيف از تو كه ارباب وفا را نشناسى!
نرم نرمك، از نيمه راه يك جريان مى خواهم عبورتان بدهم به آغاز گاه آن. مسافر اين راه هستيد؟
***
همه چيز از دوم دبيرستان شروع شد. ما چهار نفر بوديم: شاگرد اول ها! سرمان به درسمان گرم بود و نمره هاى كم و زيادمان. نمى دانم چطور شد كه دور هم جمع شديم؛ اما مى دانم معرفتمان كنار هم نگاهمان داشت. آذر از خانواده اى مذهبى بود؛ اما بسيار ياغى و سركش. تقريباً جلوى همه ناملايمات فرياد مى زد؛ مثل ايرلندى ها. سوسن، دختر همسايه مان بود؛ با سرگرمى و تفريحى به نام درس. شهلا بمب ساعتى اين جمع؛ هميشه آماده انفجار... و من كه دخترى عادى از يك خانواده معمولى ام... اين را شما حداقل مى دانيد حسين آقا!
همه چيز بخوبى مى گذشت. ما چهار نفر كارى به كار دخترهاى ديگر نداشتيم. از دوست پسر و اين حرف ها بيزار بوديم. آرايش را توهين به جوانى مى دانستيم و سيگار را اوج ابلهى! همه نيروهايمان را متمركز كرده بوديم كه از سعيد و وحيد و جلال كم نياوريم.
تا تابستان 76 از قيافه همديگر نيز ياد رقابت مى افتاديم. سرگرمى ما پيدا كردن نمره هاى يكديگر بود و گاهى صبح ها در راه مدرسه براى هم قيافه گرفتن.
تابستان كه شد، سوسن راهش را از ما جدا كرد و رفت. شهلا و جلال تلفنى با هم دوست شدند. اولش مسخره بازى بود؛ اما يك چيز همه ما را به هم پيوند مى داد. شما هر چه مى خواهيد بناميدش، اما من به آن «جسارت» مى گويم. نمى دانم چه عاملى باعث شد ما به هم اعتماد كنيم.
يادم رفت كمى راجع به پسرها حرف بزنم. جلال پسرى خوب از خانواده اى خوب بود. خجالتى، مظلوم، با قيافه اى معصوم و رفتارى تقريباً شرور. اهل دوست دخترهاى متعدد هم نبود. وحيد كمى شيطان تر بود و مغرور! اما منطقى و خيلى خوب حرف مى زد و هرگز حاضر نبود لطمه اى به كسى وارد كند. سعيد از همه جالبتر بود. اهل موسيقى، عاشق شيمى و سرش به تحقيقاتش گرم بود. اصلاً دخترها را نمى ديد. همينش برايمان عزيز بود. همه ما دانشجوى مهندسى، سراسرى، روزانه.
شهلا و جلال از اول قرار گذاشتند «قربون صدقه رفتن» توى كارشان نباشد. همين طور هم ادامه دادند و مثل دو تا پسر يا دو تا دختر با هم حرف مى زدند... تا جلال احساس كرد اينطورى به شهلا لطمه مى زند و به هم زد.
شهلا به جلال علاقمند شده بود. از روزى كه به هم زد، من و آذر به تكاپو افتاديم براى پيدا كردن دليل جلال. شهلا دنبال ايرادهاى خودش مى گشت و سعيد و وحيد هم خواستار اين بودند كه همه چيز دوباره از سر گرفته شود. اين مسئله من و آذر و وحيد و سعيد را به هم نزديك كرد. قبلاً دوبار همه با هم يكديگر را ديده بوديم؛ اما حالا به اين نتيجه رسيديم كه بيشتر از اينكه بخواهيم شهلا و جلال با هم بمانند، مى خواهيم جمعمان را پايدار نگه داريم. همه ما در مرحله عجيبى به سر مى برديم. از خوب بودن خسته شده بوديم و انگار فهميده بوديم خوب بودن هيچ فايده اى ندارد. مى خواستيم پشت پا به همه ارزش هايى بزنيم كه مى گفتند داريم. تمايل به فرار از همه چيزهايى كه ديگران آرزويش را داشتند. در يك جنون آنى بود كه تصميم گرفتيم همه به خانه سعيد برويم. خانه مجردى!
جسارتمان تشويقمان مى كرد. آنجا با ما مانند يك دوست رفتار شد. دور هم بوديم. انگار خانه اعظم باشيم يا ريحانه... آنها هم ما را غريبه نمى دانستند.
(اندكى مكث مى كند... نمى داند حرفش را بزند يا نه! رو از من بر مى گرداند و مى گويد)
من سال دوم دبيرستان يك بار سيگار كشيده بودم... اينها را ديگر شما نمى دانيد حسين آقا!...يك پك زدم ببينم چطور است؛ بدم آمد. چند هفته پيش روى لج و لجبازى يك سيگار برگ كشيدم و همين دو سه روز قبل فقط براى فرار از خودم يك نخ كشيدم. سعيد و وحيد و جلال، همه مى كشند. الكل هم مى خورند...
وحيد به خاطر حرف مردم ترك كرد و قول داد ديگر نخورد؛ اما سعيد انگار مى خواهد ثابت كند قادر است بد و بد و بدتر باشد! مى كشد و مى كشد! و خودش را با الكل خفه مى كند. ما همه عوض شده ايم. خيلى، خيلى، خيلى! خودمان مى دانيم. دلمان مى خواهد باز خودمان شويم؛ اما اين منِ فعلى را هم هر يك از ما دوست داريم. با پدر و مادرهايمان....(اشك مى ريزد) نمى دانيم چه كنيم.
سعيد دارد خيلى تند مى رود. جلال چند ماهى است افسرده شده. وحيد اعصابش از دور و بر خرد است. آذر گيج و منگ و سر درگم است... رتبه دورقمى كنكور... دانشجوى مهندسى... و اين همه بيگانه با ارزش ها!
حسين آقا! من و شما با هم فاميليم. براى همين هم من آمده ام پيش شما! ديگر برايم مهم نيست چه فكرى راجع به من مى كنيد... دخترى كه با اين سن كم سيگار مى كشد، به خانه مجردى مى رود... اما الان مسئله چيز ديگرى است. من مى ترسم سعيد و وحيد و جلال به مواد رو بياورند. چندان فاصله اى با آن ندارند.
***
مبدأ و آغاز اين ماجرا را ديديد؟
همه چيز از جسارت آغاز شد. جوان بايد جسارت را تجربه كند.
بعضى جسارت ها تاوان چندانى ندارد؛ مثل شركت در مسابقات ورزشى، المپيادها و حتى ريسك ازدواج كه از جسارت هاى خوب يك جوانند.
بعضى تاوان دارند؛ اما تاوانشان سبك است. مثل جسارت يك جوان و نوجوان در نشستن بالاى يك مجلس! حداكثر اين است كه او را از آنجا بلند مى كنند و بزرگترى را مى نشانند.
اما بعضى جسارت ها تاوانشان خيلى سنگين است؛ مثل جسارت كسى كه خودِ ارزشمندش را ببازد و يك لحظه چشم باز كند و ببيند خود بى قدر و ارزشى به جايش نشسته است.
حالا كه به اينجا رسيد، بگذاريد من هم طرح خود را بگويم:
به قدرى جسارت بورزيم كه از عهده تاوانش برآييم!
شما كه جوانيد، اين طرح را مى پسنديد؟



از «البرز» تا «گيم نازيوم»
زهراى عزيزم!
رفتار تو در مدرسه نمونه است. تو صميمى، مهربان و قابل اعتماد هستى. در درس مشاركت مى كنى و مى توانى افكارت را دقيق بيان نمايى. تكاليف منزل را اكثرا دقيق انجام مى دهى و عادت دارى كاملاً مستقل كار كنى. در درس رياضى جمع و تفريق از 1 تا 100 را بلدى. براى آموزش مطالب تازه، دچار زحمت مى شوى. متن هاى ناآشنا را روان مى خوانى وتأكيدها را به خوبى رعايت مى كنى. ديكته متن هاى تمرين شده را به استثناى اشتباهات سطحى، خوب مى نويسى. در انشا مى توانى افكار خودت را منظم و قابل درك بيان كنى. خط تو بسيار دقيق و زيباست. در درس علوم، هميشه ساكت هستى و منتظر مطالب تازه اى؛ گرچه زياد در درس علوم شركت نمى كنى، به نظر مى رسد كه مطالب علوم و پيوستگى آنها را درك مى كنى. در درس هنر، نقاشى هايت كاملاً شخصى است. در نقاشى قوه تخيل دارى؛ تقسيم بندى دقيقى مى كنى. در درس تكنيك، بامهارت و طبق اصول عمل مى نمايى. در درس ورزش بسيار مهارت دارى؛ بخصوص در كار با دستگاه ژيمناستيك، كار تو بسيار قابل توجه است. از اين رو، به كلاس چهارم ارتقا مى يابى.
وقتى خانم «روته» معلم كلاس سوم ابتدايى «فى سلين اشتراسه» هامبورگ، گوشه دفتر كارش نشست و با دقت تمام، متن بالا را كنار كارنامه زهرا، دانش آموز ايرانى خود نوشت، هرگز گمان نمى كرد روزى متن دست نوشته او، دستمايه اى شود براى جوانه اى در باغ پرطراوت اين زندگى من!
زهرا دختر دوست من است. آنان سال ها در آلمان زندگى كرده اند و اكنون كه من براى ديدارى به خانه شان رفته ام، با شوق و ذوق، خاطراتى را از زندگى خود در آن ديار براى من تعريف مى كنند.
- عجب حوصله اى داشته اين معلم شما!
- آقاى سروقامت! اينكه چيزى نيست؛ خانم روته هفته اى دوبار ما را مى برد به اردو. هم درس مى داد، هم با ما بازى مى كرد، هم كاردستى مى ساختيم... كلاس در حين سفر!
دوستم حرف دخترش را ادامه مى دهد: يك مستمرى ماهيانه دارند به نام «كيندر گلد» - مخارج بچه تا سن 16 سالگى - اگر سير تلاش هاى تحصيلى دانش آموز صعودى باشد، اين مستمرى در موعد قانونى خود پرداخت مى شود. اما اگر بچه اى درس نخواند، اين خرجى را كه قطع مى كنند هيچ، حتى معلم قدرت دارد براى دانش آموز خود ستاد بحران تشكيل دهد و اگر پدر و مادرى - به دليل اعتياد، ناسازگارى و... - صلاحيت نگهدارى از فرزند خود را نداشته باشند، حتى سرپرستى را از آنها بگيرد و به مراكز مربوطه بسپارد.
مهدى، فرزند ديگر اين خانواده كه حالا براى خودش مردى شده، بشقاب ميوه اى جلويم گذارده، مى گويد: هر بچه اى از كلاس اول تا چهارم به يك معلم سپرده مى شود. او در مدرسه حكومت مى كند؛ حرف اول را مى زند؛ از يك استاد دانشگاه مهم تر است. بهترين حقوق را مى گيرد؛ بهترين دوره هاى آموزشى را مى بيند؛ بيشترين مرخصى را مى رود.
هر چه او بگويد، ملاك سيستم آموزش و پرورش است. البته به شخصيت بچه ها هم خيلى اهميت مى دهد. يادم هست هر روزى كه معلم ما مريض مى شد، به خانه تك تك آنها زنگ مى زد و آنها را در جريان قرار مى داد تا مبادا فرداى آنروز كه معلمشان در بستر بيمارى است، آنها به مدرسه بيايند!
مى پرسم اين معلم در سال هاى بالاتر هم در سرنوشت دانش آموز خود نقشى دارد؟ دوستم لبخندى مى زند و مى گويد: اگر همه نظام تعليم و تربيت آنها را از دبستان تا دانشگاه مثل يك پازل بزرگ فرض كنيم، هر دانش آموز، تكه اى از اين پازل است كه معلم دوره ابتدايى مى گويد او بايد در كجا قرار بگيرد! بايد به «گيم نازيوم» (بالاترين رتبه براى استعدادهاى برتر با امكان ورود به دانشگاه) برود يا «هاوپت شوله» و «رآل شوله» و «اورينتى رونگ اشتوفه» (رتبه هاى پايين تر متناسب با استعدادهاى دانش آموزان بدون امكان ورود به دانشگاه.)
- ... و اگر پدر و مادرى در مقام اعتراض بگويند فرزند ما آمادگى رفتن به مراتب بالاتر را داشت، چرا اين امكان را از او سلب كرديد؟
- آن وقت آنها هم مى گويند اين گوى و اين ميدان، بچه ات را بياور و با خرج خودت (كه مبلغ بسيار گزافى است) در مدرسه اى خصوصى در رده بالاتر ثبت نام كن. اگر آخر سال قبول شد، ما همه پولى را كه خرج كرده اى به تو پس مى دهيم و الاّ حرف بى ربط گفته اى و پولت از كف رفته است!
[دلم از اين همه اعتمادى كه سيستم به معلم خويش دارد، پر از شور و شعف مى شود.]
... و بدين ترتيب است كه دولت حتى يك مارك، بى جهت خرج تحصيل كسى نمى كند!
اين بچه ها بعدا بزرگ مى شوند. بر اساس استعداد خود و درسى كه خوانده اند، شغلى انتخاب مى كنند و در كنار شغلشان، يك «هوبى» - سرگرمى و تفنن - معين دارند. گاوچرانى، باغبانى، پرورش حيوانات، تعمير وسايل برقى، طراحى، نقاشى و...
آنها از اين «هوبى» فقط براى تفريح استفاده نمى كنند. اگر بخواهند گاهى از آنها درآمدى نيز به دست مى آورند.
***
وقتى خانم روته به خانه شاگردش زهرا مى آيد و فيلم «باشو، غريبه كوچك» را با زيرنويس آلمانى تماشا مى كند، به پهناى صورت اشك مى ريزد. او وقتى ناهيد را مى بيند كه خودش و بچه هايش با فقر و ندارى دست و پنجه نرم مى كنند، اما با اين وجود، تكه نان خويش و ظرف برنج خود را به ميهمان غريبشان «باشو» مى دهند، چشمه هاى عاطفه اش مى جوشند.
او مى داند شاگردى كه تربيت كرده، هر چند در تخصص و فن آورى - آن هم در رشته خاص خويش - ماهر و قوى است، اما از اين احساس و عاطفه انسان شرقى تهى است. براى او حكايت توقف آدم ها در مقابل صندوق كميته امداد و كمك به همنوعى كه او را نمى شناسند، حكايتى زيبا و فراموش نشدنى است...
برگرديم به خودمان؛
اينكه ما آدم هاى شرقى، با الهام از دينى سراسر مهر و عاطفه، حامل اين پيام هاى انسانى هستيم قبول؛
اما در مدارسى دو شيفت، با معلمانى چندشغله و پردغدغه و نظام آموزشى كه هنوز نمى دانيم جديدش خوب است يا قديمش! چقدر مى توان راه به جايى برد؟
جدا نمى دانم.



اين چه كار است اى خداى شهر و ده!
پيرمرد بخت برگشته!
در روزگار مسكنت و ندارى كسى دو فرزند داشته باشد، هر دو نيز بيمار!
يكى دوا بخواهد و ديگرى پزشك. كار يكى آه باشد و ديگرى سرشك.
... آن پيرمرد بيچاره نيز اينگونه بود؛ رنجور و ناتوان. از پى لقمه اى نان، از اين سو به آن سو روان.
روزها مى رفت بر بازار و كوى
نان طلب مى كرد و مى برد آبروى
هر اميرى را روان مى شد ز پى
تا مگر پيراهنى بخشد به وى
روز سائل بود و شب بيماردار
روز مردم، شب از خود شرمسار
خدا نياورد. خجالت زن و بچه چيز كمى نيست.
از خانه بيرون رفتن و دست خالى برگشتن، خيلى دشوار است؛ پيش چشم كسانى كه چشم دوخته اند به دست آدمى.
راستى هيچ مزه فقر را چشيده ايد؟
صبحگاهى رفت و از اهل كرم
كس ندادش نه پشيز و نه درم
درهمى در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوى آسيا هنگام شام
گندمش بخشيد دهقان يك دو جام
براى پيرمردى كه يك پول سياه ندارد، يك دو جام گندم يعنى همه چيز!
قدرش از پول هاى انباشته در حساب اغنيا، فزونتر!
گندم را در دامن خود گره زد و به راه افتاد. اكنون چه فكرها كه براى آن نمى كند و بر توسن خيال تا كجا كه نمى تازد!
مى خريد اين گندم ار يك جاى كس
هم عسل زان مى خريدم، هم عدس
آن عدس در شوربا مى ريختم
وان عسل با آب مى آميختم
پيرمرد مست عيش و طرب خويش، كلماتى نيز بر زبان مى راند:
خدايا چه مى شد گره از كارم مى گشودى؟ اى گره گشاى بى همتاى! آخر من كه غير از تو كسى را ندارم.
بيچاره هنوز سخن خويش را به پايان نبرده بود كه...خدا براى كافر نياورد؛ ديد گره دامنش گشوده شده و همه سرمايه اش به زمين ريخته! خونش به جوش آمد و ديگر نتوانست زبان در كام نگه دارد.
... و چه حرف ها كه با خدا نگفت:
سال ها نرد خدايى باختى
اين گره را زان گره نشناختى
اين چه كار است اى خداى شهر و ده
فرق ها بود اين گره را زان گره
تا كه بر دست تو دادم كار را
ناشتا بگذاشتى بيمار را
هر چه در غربال ديدى بيختى
هم عسل هم شوربا را ريختى
چنگال فقر چنان گلويش را فشرده بود كه عنان اختيار را از او ربوده بود. و گرنه مگر كسى با پروردگار خويش اينگونه سخن مى گويد:
ابلهى كردم كه گفتم اى خداى
گر توانى اين گره را برگشاى
آن گره را چون نيارستى گشود
اين گره بگشودنت ديگر چه بود
... تا آنجا كه ديگر نمى شد كفر و دين را در سخن او تشخيص داد:
من خداوندى نديدم زين نمط
يك گره بگشودى و آن هم غلط
گفت و گفت تا اينكه ناگهان ورق برگشت و لحن سخن او تغيير كرد. مگر چه اتفاقى افتاده بود؟
الغرض برگشت مسكين دردناك
تا مگر برچيند آن گندم ز خاك
چون براى جست وجو خم كرد سر
ديد افتاده يكى هميان زر
آدميزاد عجب مخلوقى است. به همين سادگى رنگ عوض مى كند:
هر بلايى از تو آيد رحمتى است
هر كه را فقرى دهى آن دولتى است
زان به تاريكى گذارى بنده را
تا ببيند آن رخ تابنده را
هر كه مسكين و پريشان تو بود
خود نمى دانست و مهمان تو بود
زان به درها بردى اين درويش را
تا كه بشناسد خداى خويش را
آيا اين ثناگويى بى حد، جبران آن ناسپاسى گزاف را مى كند؟
بگذريم؛ نكته سنج نازك طبعى گفته است:
چو خواهى كه نامت رود در جهان
مكن نام نيك بزرگان نهان
من نيز از شاعر خوش قريحه اى كه اين ماجرا را به تصوير كشيده، يادى كنم و بگويم:
اين حكايت كه بسى شيرين است
ز«اختر چرخ ادب پروين است»
***
شما وقتى از همه جا مأيوس و درمانده مى شويد، چه مى كنيد؟
او راه مشهد را در پيش گرفت.
مادر، كانون عاطفه است. چشم در چشم فرزندش مى دوخت و بى صدا مى گريست.
از طبيبان سرخورده شده بود. ياد چشم هاى زيباى فرزندش كه اكنون سال هاست بى فروغ شده و بازار گرم آن از رونق افتاده بود، او را سخت مى آزرد.
با خود مى گفت: از همه اطبا كه بگذريم، هنوز آن طبيب حبيب و آن حجت موجه هست.
خرامان و دامن كشان رفت تا ميعادگاه دوست و خودش و بچه اش را كشيد تا پاى ضريح.
سخت است چشم به مشبك هاى ضريح ماليدن؛ نه؟
اما او اين كار را كرد.
بدن كودك ازشدت شوق مى لرزيد. مادر زير لب زمزمه مى كرد...ياعلى بن موسى الرضا!
خادمى از خدام حرم نيز گلدان هاى بالاى ضريح را تميز مى كرد كه ناگهان يكى از گلدان ها از دستش رها شد و درست به فرق سر آن كودك بينوا فرود آمد.
خون كه از سر او چكيد، دل مادر نيز فشرد.
غم به دلش چنگ زد و راه نفس را بر او بست.
چرا مردم اينجور نگاه مى كنند؟ اينجا دارالشفاست؛ حق ندارند؟
نگاهى كرد زن درمانده برضريح كه نگو، آهى از سر حسرت كشيد و بچه اش را برداشت و گريخت.
گريخت كه ديگر هيچگاه برنگردد... و نيز به هيچكس نگويد اينجا دارالشفاست.
اما چه زود برگشت؛ فرداى آنروز! و چه اشكى مى ريخت؛ هق هق!
ولى اين اشك، اشك درد نبود. اشك شوق بود.
جگر گوشه اش بينايى خود را باز يافته بود. از دكتر معالجش پرسيد: آخر چطور؟
گفت لخته هايى از خون در سر او بود كه مانع بينايى اش مى شد؛ ضربه گلدان لخته ها را برطرف كرد.
زن فرياد مى كشيد: خدايا بچه ام دوباره مى بيند...دوباره مى بيند.
***
من نمى دانم خواننده اين سطور چند ساله است؟
اما مى دانم اگر اندكى فكر كند، مى تواند از آن گرهى كه بيجا گشوده شد، يا آن گلدان سنگينى كه نابهنگام فرود آمد، در جاى جاى زندگى خويش نمونه هايى بيابد...
آنچه اتفاق مى افتد، مهم نيست.
مهم آن است كه آدمى پشت آن گره گشايى بيجا، كيسه زر را هم ببيند،
و در وراى آن رگه هاى خون ريخته بر چهره، بصيرت و بينايى را هم مشاهده كند.
هر چند حيف؛
متأسفانه بعضى آدم ها آنها را مى بينند و اينها را نمى بينند!



تو را من چشم در راهم!
مرغ بريان را كه پيش كشيدند، كسى از بيرون چادر، دستى به تمنا دراز كرد. گرسنه اى بينوا كه بوى غذا او را بدين سو كشانده بود.
مرد اهميتى نداد. به زنش گفت برود و ردش كند... به او بگويد كه خدا روزى اش را جاى ديگر حواله كند. زن التماس كرد؛ ما كه دو نفر بيشتر نيستيم. او را هم مهمان اين سفره كنيم.
مرد فرياد كشيد: همين كه گفتم.
زن با چشمان اشكبار رفت و دست رد به سينه مهمان غريبشان زد.
... سال ها گذشت. روزگار چه بازى ها كه با انسان نمى كند!
دست تقدير ميان آن زن و مرد جدايى افكند. زن بار و بُنه خويش كشيد تا چادر ديگر و نزد همسر ديگر.
و آن اتفاق تكرار شد. كدام اتفاق؟!
همان سفره و مرغ بريان و سر رسيدن فقيرى تنگدست.
اما اين بار مرد كارى كرد كه برازنده اش بود. ظرفى غذا كشيد و دست زنش داد تا برود و غريب نوازى كند.
زن تا دم در چادر رفت و غذا را داد و بازگشت؛ اما گريان و مضطرب!
مرد تعجب كرد. ماجرا را پرسيد. زن گفت مى دانى مهمان غريب امروزمان كه بود؟
شوهر سابق من... و ماجراى آنروز را براى همسرش باز گفت.
مرد سرش را پيش انداخت. رگه هاى اشك از گوشه چشمانش جارى شد و گونه اش را خيس كرد.
مى دانى مهمان غريب آنروزتان كه بود؟...من!
***
آنچه برايتان گفتم افسانه نيست. ماجرايى واقعى است كه سال هاى سال در ميان عرب ها، دهان به دهان و سينه به سينه گشته تا به امروز!
مى دانيد چرا؟
چون تلنگرى زده به سرشت عرب جماعت كه سخاوت، جزء انفكاك ناپذير آن است.
چون دست روى رگ خواب آنها گذارده است.
راستى مى دانيد عرب باديه نشين دست و دل بازى و سخاوت را از كه آموخته؟ ... از بيابان؛
آنقدر در بيابان ها و صحراها از اين سو به آن سو رفته كه روح و جانش نيز بسان بيابان، وسعت يافته است. اكنون مايليد به اتفاق به يك تمرين ساده بپردازيم؟
ديكشنرى كه داريد؛ ها؟ يا يك فرهنگ عربى به فارسى... و يا هر كتاب لغت ديگرى؟
فراوانى واژه ها و مَثَل ها در يك موضوع، نشان از حساسيت اهل آن زبان به آن موضوع دارد.
در زبان عرب به بعضى ها مى گويند: «كثير الرِّماد»؛ يعنى كسى كه خاكستر خانه اش زياد است.
چه كسى اينگونه است؟ آنكه آتش خانه اش زياد است.
چه كسى در ميان خانه آتش زيادى بر پا مى كند؟ آنكه غذاى فراوانى طبخ مى كند؛ آن كه مهمانان زيادى سر سفره اش مى نشينند.
مهمان نوازى سزاوار كيست؟ كسى كه دست و دل باز و سخى است؛ آن كه سرايش همه را مأمن است!
...
اين همه، حكايت سفره اى است كه در آن، آدمى را به نان مهمان كنند.
من امروز مى خواهم شما را سر سفره ديگرى ببرم.
سفره اى كه در آن كسى را به جان مهمان كرده اند!
با من هستيد؟
***
پيرمرد، وحشت زده از خواب پريد. عرق سردى به پيشانى اش نشسته بود. روياى پرجذبه او هيچ به خواب نمى ماند. گويا همه چيز در بيدارى رخ داده بود. چهره امام حسين عليه السلام را مى شناخت. هر چه بود سال ها كليددار آستان او بود. اين اتفاق هم امر تازه اى نبود. با حضرت انسى داشت. حرف هايى با او مى گفت؛ نكته هايى از او مى شنيد.
اما اين بار چنان لحن امام خشمگين و پر صلابت بود كه گويا به عمق جانش مى نشست:
ـ سيد! امشب كسى از دنيا مى رود. او رئيس يكى از اين عشاير است. فردا او را مى آورند تا در صحن و سراى من به خاك بسپارند. مبادا اجازه دهى او را اينجا دفن كنند...من از او بيزارم.
سيد آن شب را تا به صبح بيدار بود. از بيم جان، خواب به چشمش نيامد. مى دانست در چه موقعيت خطيرى قرار گرفته است. حرف امام ردخور نداشت؛ اما مگر مى توانست اين را به آنان بگويد؟ اگر هم مى گفت مگر كسى باور مى كرد!
از يك پيرمرد نحيف در مقابل عشيره اى كه رئيس خود را از دست داده، چه كارى بر مى آمد؟
فكرى به نظرش رسيد. گفت امروز را از كربلا مى زنم بيرون. آخر شب باز مى گردم. هم من جان خود را از اين معركه سالم به در برده ام، هم اينها تا شب فكرى براى مرده خود مى كنند!
رفت و شامگاهان باز گشت؛ اما در بدو ورود، آثار تشويش و اضطراب را در چهره اهل و عيالش ديد. نگرانى در رخسار آنان موج مى زد. زنش بى تأمل گفت: كجايى كه يك ايل از صبح تا به حال صد بار درِ اين خانه را زده اند. مرده شان روى دستشان مانده و اگر پيدايت كنند، دمار از روزگارت در مى آورند...
زن هنوز حرفش را به آخر نبرده بود كه در زدند. همان ها بودند. پيرمرد با يك دنيا وحشت و ترس در را گشود. روز بد نبينيد. چنان با پيرمرد تندى كردند كه نزديك بود قالب تهى كند. راهى جز صدور جواز دفن نداشت. تمام بدنش مثل بيد مى لرزيد. با خود گفت: بگذار اينها بزرگ عشيره خود را دفن كنند، من فردا شب مى روم، قبر را مى شكافم و جنازه اش را در مى آورم!
كسى كه امام حسين عليه السلام از او بيزار است، بايد طعمه گرگ بيابان شود!
همه اين افكار در چند دقيقه به ذهنش خطور كرد... و اينگونه بود كه زير جواز دفن را امضا كرد.
آنان بلافاصله دست به كار شدند و همان شب او را در جوار حسين بن على عليه السلام دفن كردند. در حالى كه پيرمرد گوشه اى ايستاده بود و در دل به آنان مى خنديد... و به پيكرى كه بناست شب ديگر طعمه حيوانات صحرا شود.
آنان رفتند و او نيز به خانه آمد و خسته از مشقت روزى پرآشوب به بستر رفت و خفت... و بار ديگر آقا را ديد؛ حسين بن على عليه السلام؛ غمگين و معترض!
ـ چرا اجازه دفن دادى؟ مگر من نگفتم...
ـ آقا! به خدا ترسيدم مرا بكشند. اما شما كه قصد مرا مى دانيد. مطمئن باشيد من او را از جوار شما بيرون مى برم.
نمى دانست آيا امام خويش را خشنود كرده يا حضرت همچنان معترض است.
جملاتى از حضرت شنيد كه تا دم مرگ از خاطر نبرد:
ـ حالا كه او را آورده اند و در جوار ما جاى گرفته، اجازه نمى دهم او را ببرى؛ او مهمان ماست و بايد در كنار ما بيارامد!
آه! چه گويم كه ناگفتنش بهتر است!
پيرمرد سيد، كليددار ساليان سال حرم امام حسين عليه السلام دلخوشى اش به همين چند جمله بود.
چند سال پيش كه در بستر مرگ افتاد، مرتب با خود تكرار مى كرد:
آيا او ما را هم در جوار خود مى پذيرد؟
در محفل خويش ما را نيز ميهمان مى كند؟
از ما هم ياد مى كند؟
«گرم ياد آورى يا نه؛
من از يادت نمى كاهم،
تو را من چشم در راهم.»



نشانى جان خود را مى دانيد؟
چه چيز ناگوارى است كه آدمى نشانى جان خود را نداند.
ويكتور هوگو
تنها براى اثبات يك فرضيه، زندانى محكوم به مرگى را جهت اجراى حكم، از سلول خويش بيرون آوردند و چنين ادعا كردند كه مى خواهند با قطع رگ دست او، حكم را اجرا كنند. وى را بر روى تختى خواباندند. چشم هايش را با پارچه اى سياه بستند و با انجام مقدماتى، پشت كارد كهنه اى را از روى رگ دست او عبور دادند؛ به گونه اى كه فقط مچ دست او خراش كوچكى برداشته، قطره اى خون نيايد. (از آغاز هم قصد رگ زنى وجود نداشت!)
همزمان در كنار تخت زندانى محكوم به مرگ، شير آبى را باز كردند كه صداى شرشر آن روى زمين، ريزش خون از دست زندانى را در ذهن او تداعى مى كرد. هر چه مى گذشت ريزش آب را كنترل مى كردند تا كمتر و كمتر شود؛ به حدى كه آب قطره قطره از شير فرو چكد. اين امر به شدت روى فرد زندانى اثر گذاشت و همان طور كه از ريزش آب كاسته مى شد، او نيز روحيه خود را به شدت از دست مى داد؛ به گونه اى كه شنيدن چك چك قطرات آب، نزديك بود كه او را به حالت اغما فرو برد.
اين يك مكانيسم كاملاً طبيعى است. او بر اثر تلقين، صد در صد باور كرده بود كه خون بدنش در حال اتمام است و چيزى به مرگش باقى نمانده است. فكر مى كنيد اگر اين حالت ادامه مى يافت، به مرگ منجر نمى شد؟! امر شگفتى است! در آن صورت ما شاهد مرگى بوديم كه هيچ دليل طبيعى نداشت و فقط به خاطر توهم، تلقين و نوعى باور جزم و قطعى، رقم خورده بود!
***
آن زن جوان نيز كه براى نخستين بار مشرف مى شد به مكه، وقتى چشمش به خانه كعبه افتاد، بى اختيار دوست خويش را به ياد آورد كه مدت ها به قهر آمده بود خانه پدر و شوهرش سراغى از او نمى گرفت. برادرش را به خاطر آورد كه سن ازدواجش گذشته بود؛ اما دختر مطلوب خويش را پيدا نمى كرد و خاله اى را كه هر روز از اين خانه به آن خانه اثاث كشى مى كرد و نمى توانست خانه اى ولو كوچك و نقلى دست و پا كند! اشك از ديدگانش فرو چكيد و آهى بى اختيار بر زبانش جارى شد.
سعى كرد وقتى لب به دعاى آنان مى گشايد هر يك را به بهترين شكل ممكن در ذهن خود تصور كند؛ دوستش را كه شوهرش به دنبال او آمده بود تا با اصرار به خانه خود ببرد، برادرش را كه با عروس در سايه سار حرير و پرنيان نشسته تا در جواب عاقد، يك «بله» زيبا از او بشنود و خاله اش را كه در خانه خودش مشغول نصب تور و پرده پنجره هاست... آن زن جوان با اين افكار و خيالات، سيم اتصال خود را وصل كرد به منبع لايزال الهى؛ هنوز از سفر برنگشته بود كه خبر آشتى دوست خويش را تلفنى شنيد و چند ماهى از سفرش گذشت كه هم شاهد عروسى برادرش بود و هم خريد خانه توسط خاله اش!
شگفتا! او توانسته بود از موتور محركه درون خويش مدد گيرد و امورى مهم را چنين زيبا و روشن، سر و سامان بخشد.
***
و آخرين حلقه از اين ماجرا كه امروز درصدد بيان آن هستم:
حكايت مردى پريشان و مضطرب كه سال ها پيش از همسرش جدا شده و پسرش، تنها ثمره ازدواج آنان، از سوى دادگاه به مادرش يا زن سابق او سپرده شده بود.
تنهايى و بى همدمى از يك سو و رفتار گستاخانه آن پسر از سوى ديگر، در به هم خوردن تعادل روانى مرد، تأثير بسزايى گذارده بود. او نيك مى دانست كه زن سابقش در تحريك فرزندش عليه او نقش جدى دارد. هر از گاهى كه پسر براى ديدار پدرش مى آمد، چنان الم شنگه اى به پا مى شد كه مرد بدبخت قيد ديدار پسر را مى زد و با خشونت و دعوا، او را از خانه اش بيرون مى كرد؛ حتى گاهى موعد ديدار كه فرا مى رسيد، از خانه مى رفت تا چنين پسر گستاخى را ملاقات نكند.
هر چه فرزندش را نصيحت مى كرد، فايده نداشت. حتى سراغ همسر سابقش رفت و از او خواست دست از اين تحريكات بردارد؛ اما اثر نبخشيد. روح و جان او پر شده بود از كينه و نفرت نسبت به آن مادر و پسر!
زنى بدخلق و عصبانى، فرزندى كينه توز و ناموفق - حتى در درس و تحصيل - و مردى بيچاره و درمانده! آيا يكى از اينها مى توانست بدون حضور دو نفر ديگر، راه حل اين معضل را بيابد و تا جايى پيش رود كه درمانى قطعى براى هر سه نفر پيدا كند؟
مرد، پيش قدم شد؛ به روان شناسى مراجعه كرد و ماجراى خود را از آغاز تا انجام با او گفت.
روانشناس كاردان كه مى دانست كليد گشايش اين مشكل در نوع تلقى مرد از زندگى نهفته است، آهسته آهسته شروع به درمان او كرد.
گام اول اينكه صفحه دل او را از كينه آن دو پاك كند و از اين پس، با عينك خوش بينى به آنها بنگرد. مرتب با خود تكرار كند كه من از همسر سابقم گذشتم و او را به خدا سپردم. خدا كند كه سرنوشت خوب و آينده اى روشن در انتظار او باشد. همچنين هر بار ياد بدى هاى او مى افتد، به جاى آن كه عصبانى شود و به فكر انتقام باشد، با خود بگويد: همسرم! من تو را بخشيدم و در اين عفو و بخشش، خدا پشتيبان و حامى من است. براى پسرش هم همواره دعا كند كه در پناه خدا زندگى خوبى داشته باشد؛ حقيقت را بفهمد و به آن اهميت بدهد... و هر بار تكرار كند كه بين من و پسرم رابطه اى خونى، گرم و صميمى برقرار است!
او اين تمرين ها را چند هفته تكرار كرد. ديگر در درون او اثرى از آن روحيه كينه توزانه وجود نداشت. چيزى نگذشت كه همسر سابقش به او زنگ زد و خبر داد كه فرزندش بيمار است. او سراسيمه خود را به بالين فرزند رساند. عجيب بود كه او بر خلاف گذشته از ديدن پدر خيلى شاد شد.
همسرش نيز مخفيانه به او خبر داد كه قصد ازدواج با مردى را دارد كه از بودن فرزندش در زندگى آينده شان راضى نيست. اگر مايل است مى تواند آن پسر را با خود ببرد و سرپرستى او را بر عهده گيرد. همين اتفاق هم افتاد. اكنون آن پدر و پسر به خوبى با هم زندگى مى كنند. آن زن نيز با همسر دومش زندگى خوشى دارند...
***
در اندرون منِ خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
راستى در اندرون شما كيست كه به تعبير خواجه شيراز، اين چنين در فغان و در غوغاست؟
يا به گفته ويكتور هوگو، آيا شما نشانى جان خود را مى دانيد؟
مى بينيد رنگ عينك شما چقدر در نگاهتان مؤر است؟!
ملاحظه مى كنيد تلقين هاى خوب و بد، چه معجزه اى صورت مى دهند؟!
احساس مى كنيد دنيا به كام شماست، اگر خود بخواهيد!
نمى دانم. شايد من اشتباه مى كنم. اگر شما عقيده اى جز اين داريد، با من هم بگوييد.



خنده دندان نما
نور چشمم! سلام.
آرام جانم! سلام.
مرد مؤمن! مى دانى چند وقت است نديدمت؟ هيچ به فكر اين دل صاحب مرده هستى كه بى تو چه كند!
مگر چقدر مى توان در فراق دوستى، به عكس او دل خوش كرد؟
مگر چقدر مى توان دلى را به تبسم يارى قانع كرد؟ اين دل كه از سنگ نيست، عزيز جانم!
گفتم خبرى از من افسرده مى گيرى، كه نگرفتى... گفتم دست كم يك بار به خوابم مى آيى، كه نيامدى!
مگر تو راه و رسم مدارا نمى دانى؟ آن حرف و حديث ها هيچ؟! آن وعده و وعيدها هيچ؟!
مدتى است نمى دانم چرا اينقدر دلم هواى تو كرده است؟ مثل كودكانى شده ام كه وقتى دلشان هواى پدر مى كند؛ پدر سفر كرده، با سبدى از نياز رو به سوى مادر مى آورند و مى پرسند: مادر چند شب ديگر بخوابيم، بابا مى آيد؟
مى دانم؛ مى دانم سرزنشم مى كنى؛ ولى به من حق بده؛ آخر هيچگاه، اينطور بين من و تو جدايى نيفتاده بود؛ مدتى است عكست را گذاشته ام گوشه آيينه، كه هر وقت خود را مى بينم، تو را هم ببينم. هر چند رسم رفاقت آن است كه خود را نبينم و فقط تو را ببينم.
ديشب رفتم خانه تان؛ اتفاقى .
عجب جاى تو خالى است؛ از لحظه ورود، حس غريبى داشتم. سايه غمى جانسوز بر وجودم سنگينى مى كرد. چه خانه اى!
اگر تو را داشت، ديگر هيچ كم نداشت. پدر و مادرت به استقبالم آمدند. خوب خانواده اى دارى دلاور.
ديشب وقتى پدرت با من حرف مى زد، چشم دوختم در صورتش؛ حسابى پير شده بود. صورت مادرت هم چروك برداشته بود. از سرسبزترين زمين ها هم اگر آب را بگيرند، ترك بر مى دارد. مگر تو چشمه زلال اين گلستان نبوده اى؟!
هم آب بوده اى و هم گل، هم شجر و هم ثمر.
ديشبِ ما نيز كم از گلاب گيرى نبود!
خدا مى داند بغضى راه گلويم را بسته بود كه مانده بودم با آن چه كنم. كاش قطره اى اشك مى شد از آتش سوزان تر؛ اما نه، بايد مى ماند و مرا ياد استخوان مانده در گلوى على مى انداخت؛... «فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجا.»
فكر مى كنم خوب وقتى رفتم سراغشان. پدر و مادرت را مى گويم. كسى را مى خواستند كه برايش درد دل كنند. غم غربت در لابه لاى كلماتشان موج مى زد. حتى وقتى مى خنديدند، خنده شان از ته دل نبود. آميخته بود با غمى جانكاه!
بارها ترنم اين شعر را از عمق جانشان شنيدم:
خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است
كارم از گريه گذشته است بدان مى خندم
آنها از دهان هم حرف مى گرفتند و من سراپا گوش.
گفتم: محمدرضا! خوب معركه اى درست كرده اى!
بر بال خيال بردندم به سال ها پيش. آنروزهايى كه تو تنها دو سال داشتى و به پدرت مى گفتى برايم روضه بخوان.
بيچاره در مى ماند چه كند. هى مى گفت بابا؛ من روضه خوان نيستم؛ اما تو پايت را در يك كفش مى كردى كه بخوان.
او كه سماجت تو را مى ديد مى پرسيد: خب كدام روضه؟ و تو مى گفتى روضه على اصغر!... شروع مى كرد چيزهايى خواندن و تو معصومانه حالت گريه به خود مى گرفتى و با همان زبان شيرين كودكانه ات مى گفتى: بابا اون كوچولو بود، چرا كشتنش؟!
مى دانم؛ مى دانم كه از كودكى همزاد توأمان غم بوده اى؛ اگر نه، اصرار بر خواندن روضه چرا؟
مادرت دوبار، سه بار، نمى دانم چند بار فنجان چاى مرا برد و آورد. چاى سرد مى شد و من يادم مى رفت آن را بنوشم !
... و پدرت ادامه مى داد: درآمد ماهيانه ام چهارصد تومان بود. به سرم زد كه او را، يعنى تو را، در يك مهد كودك خوب ثبت نام كنم. همين كار را كردم. پانصد تومان دادم و اسم او را نوشتم.
يك روز آمد و گفت: مامان! من ديگه كوده يكسال نمى رم!
[حتماً برايت گفته اند و مى دانى كه كوده يكسال آنروزهاى تو يعنى كودكستان.]
مادرش پرسيد چرا؟ گفت امروز يه آقاى آهنگ زنى آمده بود براى بچه ها آهنگ مى زد. من ديگه اونجا رو دوست ندارم.
پدرت سرى تكان مى دهد، آهى مى كشد و چشم در چشمت مى دوزد؛ چه چشم هاى قشنگى!
از شيشه آن قاب هم شفاف تر!
محمدرضا! اين پدر و مادر پير، سايه به سايه دنبالت مى آيند. بخواهى يا نخواهى! چشم به جاى پاى تو دارند. نمى گويم الهى پدر شوى تا بفهمى. چه دعاى اجابت ناپذيرى! اصلاً نمى دانم اين دعاست يا نفرين؛ اما مى گويم دست از سرشان برمدار. گاهى سرى به آنها بزن. هر چند مى دانم مى زنى.
گويا پدرت با عقربه هاى زمان پيش مى رفت و مرا نيز مثل موجى كه خسى را با خود از اين سو به آن سو مى بَرد، مى بُرد؛ موجى كه از توفان تو برپا شده بود.
محمدرضا! راستى چهار سالگى ات را به خاطر دارى؟ آن هنگام كه اولين حرف زشت را در كوچه و خيابان شنيدى!
پدرت مى خندد؛ شايد به حرف هاى كودكانه تو در آنروزهاى خاطره انگيز! شايد به كارهايى كه تو مى كردى و آنروزها كسى گوشش به اين حرف ها بدهكار نبود!
مى گفت: ما چهار سال در شكرآباد اهواز زندگى كرديم... انگار خداوند فرشته اى را مأمور كرده بود كه مراقب او باشد.
مى گفت: بچه تودارى بودى. كم حرف و رازدار؛ حتى آن وقت كه آن سخن بد را در كوچه شنيدى، هر چه مادرت گفت آخر چه شده؟ بغض كرده بودى كه حرفى شنيده ام كه اگر بگويم دهانم نجس مى شود!
ببينم محمد رضا! تو در چهارسالگى ناپاكى باطنى را از كجا مى فهميدى؟ پسر! من كه به آنروزهاى تو نرسيده بودم؛ چرا خودت از اين عوالم برايم نمى گفتى؟
من نامحرم بودم يا تو ژرف و عميق؟ شايد هم مرا لايق شنيدن اين حرف ها نمى ديدى؟
نگفتم از دهان هم حرف مى گرفتند؟ مادرت آمد به امداد پدر و ادامه داد...
راستى صبر كن ببينم خودكار سه رنگ يادت هست؟ هفت سالگى ات را مى گويم. بگو مگر مى شود آدم به چيزى چنين دلبسته باشد و از خاطرش برود؟!
بله... بله، مى دانم كه اين خودكار آنروزها هنوز به اهواز نيامده بود. تو هم جاى ديگرى آن را ديده بودى؛
اينها را مادرت برايم گفت. چقدر زيبا اين لحظات را توصيف مى كرد. بايد اينگونه باشد؛ مادر محمدرضاست ديگر!
با محمدرضا توى كوچه حركت مى كرديم كه ناگهان چشمم به يك خودكار سه رنگ افتاد... وسط كوچه افتاده بود. خدا مى داند چقدر خوشحال شدم كه چيزى را پيدا كرده ام كه محمدرضا خيلى دوست دارد. خم شدم بردارم. ميان زمين و هوا دستم را گرفت و با ادب و متانتى كه خاص خودش بود گفت: مادر! اين مال ما نيست. صاحبش بر مى گرده و اون رو بر مى داره.
دوستش از پشت سر ما مى آمد. خودكار را ديده بود. برداشت و دوان دوان به سمت ما آمد. داد مى زد: حقيقى! حقيقى!
بيچاره خيال مى كرد محمدرضا را خيلى خوشحال مى كند. پسرم اعتنايى نكرد. گفت: چرا برداشتى؟ مگه نمى دونى خدا آدم رو توى جهنم مى سوزونه؟ اين صاحب داره...
محمدرضا! مادرت مى خندد. مى گويد نمى دانم اين حرف ها را از كجا بلد بود. از چه كسى ياد گرفته بود. اكنون كه او نيست با من بگو؛ بگو آيا واقعاً كسى اين حرف ها را در دهانت مى گذاشت؟
پيش تر برويم؛ مى خواهم از سيزده سالگى ات حرف بزنيم.
مى دانى! بگذار از مكنونات قلبى خود با تو بگويم. سيزده سالگى تو، يادآور حضرت قاسم عليه السلام است براى من؛ نخند... نه؛ به جان خودت اگر اغراق بگويم... چرا مى خندى؟ مگر تو همان راهى را نرفتى كه او رفت.
مگر او شب عاشورا در جواب عمويش حسين عليه السلام كه پرسيده بود مرگ نزد تو چگونه است؟ پاسخ نداد :«احلى من العسل!» از شهد و عسل شيرين تر؛ خب، تو هم همين جور... آن خنده دندان نما؛
باشد...باشد، حالا هيچ نمى گويم. بگذاريم تا وقت دگر. خسته ات كردم؟
سالار!
ديگر بيا و باما سرگرانى مكن! مى دانى چقدر مرا در انتظار گذاشته اى؟ تو كه آزادى و در هواى بهشت پرواز مى كنى، سرى به اين مرغ در بند هم بزن!
محمد رضا! مدتى است مى خواهم از تو سؤالى بپرسم. نمى دانم چرا هر وقت با تو سخن مى گويم، يادم مى رود! شايد جذبه تو مرا اينگونه واله و سرگشته كرده!
راستى، در آن سو كه تو هستى و ما از آن غافليم، نماز هم هست؟
قيام و ركوع و قعود و سجود هم هست؟ آيا گاهى هوس مى كنى سرى به سجده بگذارى و با خداى خود راز و نياز كنى؟
بايد روزى راجع به اين چيزها با هم حرف بزنيم. اصلاً شايد همه اينها در آن نظرى كه تو به وجه الله مى كنى، نهفته باشد. شايد؛ ما چه مى دانيم؟
مى خواستم از سيزده سالگى ات بگويم؛ يادت هست؟
باز راوى مادر توست؛
مادرى كه فراق تو و محمودرضا، آتش به جانش زده؛ اما همچنان سروقامت و سرافراز ايستاده است؛
... دوستانش برايم گفتند كه وقتى نماز جماعت تمام شد و همه رفتند، محمدرضا سرگذاشت به سجده و مدتى همان جور ماند.
خشكش زده بود. هر چه صبر كردند، او از سجده سر بر نداشت. يكى از بچه ها گفت خيال كرديم مرده!
وقتى بلند شد، صورتش غرق اشك بود. از اشك او فرش مسجد خيس شده بود. پيرمردى جلو آمد و پرسيد بابا! چيزى گم كرده اى؟ پاسخ شنيد نه! پرسيد چيزى مى خواهى پدرت براى تو نخريده؟ سرى تكان داد كه نه!
پرسيد پس چرا اينجور گريه مى كنى؟ گفت پدر جان! روى نياز ما به خداست؛ اگر من در سجده مرادم را نگيرم، پس كى بگيرم؟
بيچاره پيرمرد، سر پيش افكنده و گفته بود: پسر جان! اگر ديندارى اين است، من گنهكار، هفتاد سال است بيراهه مى روم!
عزيز دلم! سخن آن پيرمرد باتو تنم را مى لرزاند. مى دانى چرا؟
چون بيراهه داريم تا بيراهه؛ شايد نماز صبحى از او قضا شده اين را مى گويد بيراهه!
يا حواسش در نماز جاى ديگر بوده يا بالاتر از اين بگويم ممكن است گاهى در دوره جوانى حتى عمدا نمازش را نخوانده، اينگونه تأسف مى خورد كه من گنهكار، 70 سال است بيراهه مى روم! اما امان از بيراهه هاى ما!
بگذار نگويم؛ تو شهيدى و گواه. نگاهم كن...
رنگِ رخساره، خبر مى دهد از سرّ درون!
محمدرضاى من! هيچگاه نشد كه از تو بپرسم واقعاً در آن سجده ها از خدا چه مى خواستى.
آخر مگر افق ديد يك پسر سيزده ساله چقدر است؟ از بزرگى دنيا چقدر مى فهمد؟ يا آنگونه كه خود گفته بودى، چه مرادى دارد؟
حالا كه سال ها از آن ماجراها گذشته، كم كم مى فهمم كه شايد آن كارها، همه و همه وضويى بوده اند براى آن نماز خونين؛
مراحلى از آمادگى... تمرين و تكرار... مقدمه و پيش درآمد...
اگر نه، پس چه؟
نمى خواهم جواب مرا بدهى؛ به تودارى، كم حرفى و سكوت تو عادت كرده ام. جواب بسيارى از اين سؤلات را از رفتار تو مى فهمم.
بگذريم... .
گاهى كه با هم به مسجد مى رفتيم، تو به نماز مى ايستادى و من گوشه اى مى نشستم به تماشاى تو؛
بى آن كه خود متوجه شوى و حتى گاهى گريه تو، اشك مرا هم در مى آورد. من محو نگاه تو و اشك، گرم و بى قرار جارى؛
بى اعتنا به التماسى كه من به او مى كردم؛
اى اشك از چه راه تماشا گرفته اى؟
پدرت حبه قندى گوشه دهانش گذارد، نيمى از استكان چاى خود را سركشيد و گفت:
بعدازظهرى توى همان خانه اى كه در اهواز داشتيم، استراحت مى كردم. همسايه هايمان اغلب عرب بودند.
سر و صداى بچه هايى كه در كوچه و خيابان بازى مى كردند، آسايش را از ما سلب كرده بود. تازه چشم هايم گرم شده بود كه با صداى شكستن شيشه از خواب پريدم. از وحشت بدنم مى لرزيد... با بى توجهى گفتم:
ـ اى خدا! من از دست اين بچه عرب ها چه كنم؟
محمدرضا تا اين حرف را شنيد، نگاهى به من كرد؛ از آن نگاه ها و آنگاه پيش رويم ايستاد و گفت: بابا چه گفتى؟
با غيظ حرف خود را تكرار كردم.
اخم هايش را در هم كشيد و گفت: بايد بروى و از همه همسايه ها، از بالا تا پايين كوچه عذرخواهى كنى. شما غيبت همه عرب ها را كردى؛ بستانى ها، سوسنگردى ها و... .
من آنروز به او خنديدم؛ در حالى كه بايد به زبانى كه لجام آن گسيخته بود، مى گريستم.
محمدرضا! مى دانى اين حرف پدرت مرا ياد چه انداخت؟
چيزى به اسم «حجاب معاصرت»؛ ببخش با تو اينجور حرف مى زنم؛ با تو كه از بند اين حرف و سخن ها رسته اى و واژه هايت بوى معنى به خود گرفته است.
حرف و صوت و لفظ را بر هم زنم
با تو بى اين هر سه معنا دم زنم
حجاب معاصرت، يعنى آدم هاى بزرگ در زمان خودشان، حتى از جانب بسيارى ازنزديكان و آشنايانشان، آنگونه كه بايد درك نمى شوند. مى گويند هم عصر بودن، خيلى چيزها را مى پوشاند.
اين را از تأسف هاى مدام و سرتكان دادن هاى گاه و بيگاه پدرت مى فهمم.
دلاور! مى دانم با اين حرف ها خسته ات مى كنم. مى دانم سخن گفتن من از اسرارى كه تو يك عمر سعى داشتى پنهانشان كنى، چقدر برايت سخت و جان فرساست؛ اما چه كنم، گمان مى كنم امروز:
وقت آن است كه از پرده برون افتد راز!
بسيارى از اينها پيش ما حرف هاى مگو نيست؛ تو نيز اينگونه سرگرانى مكن!
مادرت كه بعد از تو، يك چشمش اشك است و چشم ديگرش خون؛ آهسته گوشه چادرش را به دندان مى گزد و مى گويد: هر چه بگويم، كم گفته ام. چه شخصيت تو در توى رمز آلودى!
واقعيت همين است كه او مى گويد؛ من كه از دور، دستى بر آتش دارم، بر چنين اعتقادى هستم؛ چه رسد به او كه تو را زاده و بزرگ كرده است.
...با اينكه مدام يا جنوب بود يا كردستان، هيچگاه از جبهه حرفى نمى زد.
انگار جبهه بلورى است كه جز با سكوت مى شكند!
يك بار بى خبر گذاشت و رفت؛ مدتى دلواپسى و اضطراب. نمى دانم متوجه مى شويد؟
گمان نمى كنم؛ بايد مادر باشيد تا بفهميد.
گهگاهى زنگ مى زد. مى گفتم: مادر كجايى؟ مى گفت: بيرون شهر!
بعد از سه ماه بازگشت. ديدم دست هاى خود را از من پنهان مى كند؛ پوست دستش از سرما قاچ خورده بود.
گفتم: مادر! كردستان بوده اى؟ [محال بود جز سخن راست بر زبان آورد.]
گفت: بله. گفتم: پس چرا مى گفتى بيرون شهر... لبخندى زد و گفت: كردستان بيرون شهر نيست؟!
امان از دست تو!
من دارم گام به گام پيش مى آيم و نمى دانم تو راضى به گفتن اين حرف ها هستى يا نه؟
به من حق بده سالار! كسى مثل من، با اين زبان الكن، اگر بخواهد راهى بپيمايد، براى رسيدن به آن خنده دندان نما، چاره اى جز اين مقدمه چينى ها دارد؟
محمدرضا! اگر اين همه استنكاف تو نبود، براى دوستانى كه خواننده اين ماجرا هستند، بيشتر و پيشتر از اين حرف مى زدم؛ تا به من خرده نگيرند كه هان اين دو بار!
دو بار است دارى از خنده دندان نما حرف مى زنى؛ بى آن كه بگويى مقصودت چيست؟
من به آنان حق مى دهم؛ شاه بيت اين غزل همان جاست. من هم به قدر كافى آنان را معطل كرده ام!
چطور است بياييم با هم از آن شعر معروف حافظ حرف بزنيم.
به ياد نمى آورى؟ دفتر خاطرات خود را ورق بزن... برگرد به سال ها پيش؛ آذر 1364.
در گوشه اى از اين دفتر، شعر زيباى حافظ را به خط خوش نوشته بودى؛ ها، يادت آمد؟
روز مرگم نفسى وعده ديدار بده
وانگهم تا به لحد، فارغ و آزاد ببر
من كه خبر نداشتم. پدرت آن را كه چون جان شيرين نگهش داشته بود آورد و به من نشان داد.
شايد اگر خودم نديده بودم، باور نمى كردم. تو روى عبارت «فارغ و آزاد»، خط كشيده بودى و با خط خود، بالاى آن نوشته بودى: «خرم و دلشاد.»
حالا شعر حافظ اندكى تغيير كرده بود:
وانگهم تا به لحد، خرم و دلشاد ببر
و چه كسى مى دانست كه اين دعا دو ماه ديگر مستجاب خواهد شد؟ اجابت اين دعا همان و آن خنده دندان نما همان!
كسى در مى زند. تا پدرت بلند شود و در را بگشايد، سكوت و تنهايى، فضا را پر مى كند. من در اين لحظات، نمى دانم چه كنم. نگاهم را به تصاوير زيباى تو مى دوزم. پدر و مادرت بعد از تو و برادر شهيدت محمودرضا، دلشان را به همين عكس ها و خاطره ها خوش كرده اند و شايد گاهى حضور محسوس تو!
اينجا به خانه نمى ماند. رنگ و بوى موزه شهدا يافته است. اينجا بايد با وضو وارد شد. مى دانم نبايد زياد به خانواده ات زحمت بدهم. مى دانم آنان مشترى هايى مثل من كم ندارند؛ اما چه كنم؟ سر درد دلشان باز شده است. آن چه فضا را تلطيف مى كند، دانه هاى اشكى است كه گاه و بيگاه چون درّ شاهوار، بر گونه ها مى غلطد و فرو مى چكد.
پدرت باز مى گردد.
محمدرضا! نمى دانم چرا امروز پدرت ـ كه تو او را بهتر از من مى شناسى ـ وقايع را مو به مو مى گويد؛ چه حافظه اى!
روزها را هم به خاطر سپرده است؛ شايد مى خواهد يك جا، بله دست كم يك جا، بخشى از آنچه از تو به خاطر مانده، ثبت و ضبط شود:
بعداز ظهر 17 بهمن 64 بود. تازه از اداره آمده بودم. خانه ما در آنروزها در فرهنگ شهر اهواز بود. مادر محمدرضا گفت: حاجى! من مى روم روضه؛ محمدرضا سپرده كه ساعت سه بيدارش كنيم؛ يادت نرود حتماً صدايش كن.
او رفت و من ساعت سه، دوبار صدايش كردم. از خواب كه بيدار شد، صورتش مثل ماه مى درخشيد. نور عجيبى از رخسارش ساطع بود. تا آنروز، او را اينجور نديده بودم .
ديدم به گونه اى عجيب دور و بر خود را مى نگرد؛ حيرت زده و واله!
گفتم: كارى دارى؟ گفت: نه.
از جا برخاست و داخل اتاق ديگرى شد. چيزى نگذشت كه بيرون آمد. سمت كتابخانه رفت. همه جا را با نگاه خود جست و بعد در گوشه اى ايستاد و به صورت من خيره شد.
گفتم: مرا مسخره مى كنى؟ گفت: نه.
دست و روى خود را شست و به من نگاهى كرد و گفت: به مامان بگو، من شب مى آيم براى خداحافظى و از در خانه بيرون رفت. دلم تو ريخت. در اين چند سال كه به جبهه مى رفت و مى آمد، هيچگاه نگفته بود من مى آيم براى خداحافظى.
سخت است كسى بخواهد از فكرى كه بى رخصت به ذهن او خطور كرده، فرار كند.
چه فكرها كه آن شب به سر من نزد و من بيچاره را از آنها گريزى نبود.
شب شد و او آمد... .
[اشك امانش نمى دهد. مادرت رشته سخن را به دست مى گيرد و ادامه مى دهد:]
چهره اش برافروخته بود. چشم هايش برق مى زد و مثل هميشه نبود. نه خودش عادى بود و نه حرفى كه با من گفت:
مادر! مسير قبله را براى من مشخص كن!
خدايا! او چه مى گويد؟
ناباورانه گفتم: تو كه هميشه به سوى قبله نماز مى خوانى؛ حالا من جهت قبله را مشخص كنم؟
...اصرار كرد. قبله نما آورديم. بار ديگر جهت قبله را درست و دقيق ديديم و او ايستاد به نماز.
من او را نگاه مى كردم و به او غبطه مى خوردم. يك لحظه با خودم گفتم: كاش الان نوارى بود و صداى او را ضبط مى كردم. بلافاصله از خيال خود منصرف شدم.
عزيزم! جورى نگاه مى كنى كه انگار قصه حسين كرد شبسترى برايت مى گويم. هر كه نداند، تو مى دانى كه اينها افسانه نيست؛ برشى از زندگى خود توست.
نازنين! اين كارها چه بود؟ چرا مى خواستى اين بار آخر، مادرت جهت قبله را مشخص كند؟ تو را با قبله چه كارى بود؟
مادرت مى گفت: من بعدها كه به اين حرف فكر مى كردم، گفتم شايد او مى خواسته براى ما يادگارى بگذارد.
اما من مى انديشم كه شايد تو مى خواستى به ما بگويى كه خود را بپاييد؛ جهت يكى است و مقصد يكى!
زاويه اى كوچك با قبله مستقيم، انسان ها را به بيراهه مى كشد!
ديگرى جورديگرى مى انديشد!
تو مى خواستى چه بگويى؟
مادرت مكث مى كند. لابد دارد خاطرات تو را مرور مى كند. گاهى زندگى لحظه به لحظه با كسى، فرصت انتخاب را در بيان واقعيات از انسان مى گيرد.
من رفتم توى آشپزخانه تا قدرى كباب درست كنم. آمد پيشم.
با اينكه هيچوقت سر غذا نمى آمد. هيچوقت سر يخچال نمى آمد.
مشغول كارم بودم كه آمد سراغم. قامت رسايى داشت. از بالاى سرم به من نگاهى كرد؛ گويا چشم هايش صاعقه اى زد كه بدن مرا لرزاند. مى لرزيدم و نمى دانستم چرا.
او ظرف غذا را برداشت و رفت توى اتاق؛ من ايستاده به فكر.
در دلم گذشت؛ نمى دانم به زبان هم آوردم يا نه؛
خدايا! اين نور شهادت بود؟!
غذايش را خورد. چادرى روى تنش كشيد و خوابيد. يك لحظه احساس كردم اين چادر، كفن اوست. نمى خواستم اينگونه بخوابد. مى خواستم اين هيئت را به هم بزنم. خدايا چطور؟ گفتم مادر؛ سرما مى خورى. خنديد.
...
گفتم: خسته تان كردم؟ هر دو با هم گفتند: نه.
گفتم مادر! از آن شب وداع برايم بگو. از آن شبى كه رفت و ديگر باز نگشت.
]... و در دل زمزمه كردم از آن صيدى كه از بند دام و دانه رست و بر سر كوى دلدار نشست. ]
آهى كشيد سوزان و جانگداز؛
يادم آمد از آن تعبير بلند و رساى عرب: «ليست النائحه المستأجره كالثكلى.»
سوز مادر جوان مرده كجا، نواى زنان نوحه گر كجا!
مرا مپرس چرا قامتم چنين بشكست
غروب كردم و خورشيد داده ام از دست
آن غروب غمگين را هيچگاه از ياد نمى برم؛ بيستم بهمن 64؛
داشت مى رفت؛ گفتم مادر! مى روى؟ گفت: بله. گفتم: ديگر نمى بينمت؟ گفت: نه.
خم شد و از زير قرآن گذشت. بوسيدمش.
پدرش را صدا كرد: آقا! من رفتم. خداحافظ! پدر، مات و مبهوت از اين وداع جان سوز؛
وقتى به خود آمد كه او رفته بود. دويد... اما به او نرسيد.
شب بعد خوابش را ديدم. رفته بوديم خواستگارى. من بودم و محمدرضا، مادرم و مادر شوهرم. از خانواده ما، كس ديگرى نبود. سر در گوش محمدرضا بردم و گفتم: مادر! الان دختر مى آيد و چاى مى آورد؛ خوب نگاهش كن. گفت من نگاه نمى كنم. شما نگاه كن. گفتم: اسمش زهراست. گفت چه اسم زيبايى!
از خواب پريدم. درست بيست دقيقه به نيمه شب بود. (ساعت 40/11 دقيقه شب 21 بهمن 64). اين زمان را به خاطر بسپاريد.
نماز صبح را كه خواندم، ديگر نخوابيدم. دلم مثل سير و سركه مى جوشيد. هفت صبح راديو را روشن كردم. مى خواستم دستى به سر و روى اتاق ها بكشم. جارو بزنم و گردگيرى كنم. صداى مارش عمليات را كه شنيدم، قلبم فرو ريخت.
تمام وجودم به يكباره گر گرفت. نتوانستم روى پا بايستم. گوشه اى نشستم و زانوى غم در بغل گرفتم. ديگر گوشم به زنگ بود ... ديگر چشمم به در بود!
شده تاكنون؛
تلنگر كوچكى به در حياط خانه، بند بند وجود شما را از هم بگسلد؟ من اينجور بودم. خدا نصيب شما نكند!
محمدرضا! چقدر دوست داشتم خودت بودى و خواب مادر را برايم تعبير مى كردى.
آخر پسر خوب! تو مگر چند سال داشتى كه اينقدر يادگار از خود باقى گذاشتى. مگر همه عمر تو بيست سال و سه ماه بيشتر بود؟
پيران و كهنسالان مى روند و اين همه حرف گفتنى باقى نمى گذارند!
از اين همه راز مگو، بيا و جوانمرد! يكى را به من بگو... و آن اينكه لحظه اى كه مادرت از خواب پريد و ساعت را نگريست، براى تو چه لحظه اى بود؟ يادآور كدام خاطره؟
من كه مى دانم اين لحظه، لحظه پر شدن پيمانه اى بود كه تو را بى قرار كرد و پر پرواز داد و ما را بى تاب كرد و در سوگ نشاند.
دوستانت گفتند: ساعت ده و نيم شب به خط دشمن زديد.
گفتند: چيزى از عمليات نگذشته بود كه تير دشمن به شاهرگ تو اصابت كرد.
آيا هنگامى كه عقربه ها ساعت 40/11 دقيقه شب را نشان مى دادند، تو مسافر ديار نور شدى؟
مادرت سكوت مى كند. بيان لحظات جان دادن فرزند كار مادر نيست!
بازگو كردن اين ماجرا، در حقيقت، جان دادن خود اوست!
پدرت مى آيد به ميدان؛ هر چند او نيز دست كمى از مادر ندارد:
دوستانش گفتند هر چه صدايش كرديم، جواب نداد. ديگر بريده بريده نفس مى كشيد. ديگر كارش تمام بود.
محمدرضا همان شب شهيد شد؛ درساحل پرهياهوى اروندرود. يكى از دوستانش ساعت 6 صبح روز بعد دو عكس از او انداخته.
پدر از جا برمى خيزد و اين دو عكس را مى آورد:
يكى با لباس رزم و ديگرى پوشيده با پتو؛ چشم ها نيمه باز، دهان كاملاً بسته.
تا او را منتقل كردند به اهواز، دو سه روزى طول كشيد.
بعدازظهر بيست و پنجم، بعد از نماز جمعه تشييع شد به سمت بهشت شهداى اهواز.
من هنگام دفن، بالاى قبر ايستاده بودم.
چهره او را از لابه لاى جمعيت ديدم. همان وقتى كه صورتش را روى خاك گذاردند. روشنايى و نورانيتى كه در خانه ديده بودم، همچنان در چهره اش ديده مى شد. با اينكه در همان ساعات اوليه، همه خون او از تنش خارج شده بود.
مردم اين سو و آن سو مى نگرند؛ دنبال چه مى گرديد؟ تلقين خوان نيست. پى كسى مى گشتند تا براى او تلقين بخواند. نگاه ها به سوى من گشت؛ اما مگر پدرى مى تواند به جنازه پسر رشيدش تلقين بخواند؟
بى اختيار گفتم: تلقين نمى خواهد... .
محمدرضا! من از باطن پدرت مى گويم. آيا سزاوار است ما آدم هاى چسبيده به خاك بياييم و به شما افلاكيان عروج كرده، راه و رسم پاسخ گفتن به فرشته را تلقين كنيم؟
گفتم: تلقين نمى خواهد. يكى از آن ميان گفت: رسم است.
مادرش كجاست. مادر شهيد كو؟
گوشه اى نشسته، زيارت عاشورا مى خواند. محمدرضا وصيت كرده، مادرش بيتابى نكند و بر سر و روى خود نزند. خواندن زيارت عاشورا تسكين آلام او در اين لحظات جدايى است.
... اما من از كنار قبر محمدرضا دور نمى شدم. داشتم زير لب با او حرف مى زدم:
پسرم! حالا هم هيچ نمى گويى؟ باز گردنت را كج كرده اى؟ ما را مى گذارى و مى روى؟
در همين فكرها بودم كه ناگهان صداى فرياد برادرم مرا به خود آورد.
جسد تكان خورد... به خدا تكان خورد!
صورت پسرم را برگرداندند. همه ما نظاره مى كرديم؛ شايد ده ثانيه طول نكشيد. او خنديد. لب ها كاملاً از هم باز شد و هفت دندان او به وضوح نمايان شد.
مادرش را بياوريد. معجزه شده است. جمعيت از سر و دوش هم بالا مى رفتند. عده اى زير دست و پا؛
بعضى عكس مى انداختند. دوست داشتيم دوربين فيلم بردارى بود تا آن لحظه را ثبت كنيم؛ اما هجوم جمعيت فرصت هر ابتكار عملى را از ما گرفت. لحد را گذاشتيم و او را با لب خندان به خاك سپرديم.
سالار!
آتشى به جان ها زدى كه مگو و مپرس... با آن خنده دندان نما!
اين تعبير، تو را ياد كه مى اندازد؟ مرا ياد ابوالفضل العباس عليه السلام.
او ابوالفضل رشيد على بود و تو ابوالفضل رشيد اين طايفه.
او يك خنده دندان نما كرد و تو نيز يكى!
او هنگامى كه مشك به دندان گرفته بود:
جز آن زمان كه مشك به دندان گرفته بود
ديگر تمام عمر خنده دندان نما نكرد
تو هنگامى كه در آغوش خاك خفتى.
محمدرضا! من مانده ام كه تو چه كردى كه خدا اينگونه سخنت را شنيد و دعايت را مستجاب كرد؟
تو چه ديدى كه با لب خندان رفتى؟ آنچه جذبه اى بود كه ديگر بار، روح را به جسم تو باز گرداند؟
روز مرگم نفسى وعده ديدار بده
وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر
همه چيز را بايد از همان روز مى فهميدم. همان روزى كه عبارت «فارغ و آزاد» را از شعر حافظ خط زدى و ...
حالا هم خوب است سالار؛ كه حق فرزندى بجا مى آورى و گاهى سرى به اين پدر و مادر پير مى زنى.
پدرت مى گويد: حضورت در خانه ملموس است؛ كاملاً ملموس و حتى گاهى آنان را صدا مى زنى و يا اينكه پاورچين به روياى آنان سرك مى كشى:
آن چه دوست دارم بدانم، به من مى گويد. هر چه باشد، من مادر اويم!
شبى دوست داشتم بدانم در آن لحظات سخت احتضار، بر او چه گذشته است؟
آمد به خوابم.
مى دانستم خواب مى بينم. گفتم: مادر؛ آن شب چگونه بود؟
گفت: شبى تاريك بود؛ تاريك!
دريا موج مى زد، موج ... ما مسلح بوديم.
گفتم: دردى هم حس كردى؟ گفت: درد، درد، درد... اصلاً!
گفتم: چه ديدى؟ گفت، رضا، رضا، رضا.
...
شب ديگرى دوست داشتم رمز و راز آن خرمى و دلشادى را بدانم.
آمد به خوابم.
بالاى سر قبر خودش ايستاده بود و لبخند مى زد. ماجرا را پرسيدم.
گفت: شهيد، مرده و زنده ندارد. گفتم: چرا در قبر خنديدى؟ گفت: آنچه در دنياى شما بهتر از او نيست، در عالم ديگر هم بالاتر از او نيست.
آيا او خدا را ديده بود؟ تنها خدا داناست...
بس است ديگر!
قاب هاى زيبايى كه تصاوير تو را چون نگينى در بر گرفته اند، از مقابل ديدگانم مى گذرانم.
اين عكس ها از آيينه، شفاف ترند!
اينها تصاوير تو نيست؛ خود تويى كه به ما لبخند مى زنى.
به ما كه روزى در كنار تو بوديم؛
و امروز، فاصله ها از فرسنگ ها گذشته است.



رمز اين كوتاه زمان حضور!
هيچگاه قيافه وحشت زده كودكى را، هنگام شكستن ليوانى بلورى، ديده ايد؟
يا فرار آدم ها را از كنار پنجره اى كه شيشه اش شكسته و خرد شده است؟
شكستن ها اغلب با ترس و وحشت آميخته اند. هرچه چيزى كه مى شكند مهم تر، ترس از شكستن آن بيشتر و فزون تر!
نديده ايد يك قطعه عتيقه را با چه ترس و لرزى اين سو و آن سو مى برند؟
... اما من امروز مى خواهم از نوعى شكستن با شما بگويم كه آدم ها واقعاً از آن مى ترسند؛ خيلى خيلى زياد!
صد قطعه عتيقه يك طرف، اين را كه مى خواهم بگويم ... يك طرف!
***
چوپان بيچاره خودش را كشت، كه آن بز چالاك، از آن جوى آب بپرد؛ نشد كه نشد!
او مى دانست پريدن اين بز از جوى آب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به دنبال آن، همان.
عرض جوى آب قدرى نبود كه حيوانى چون او نتواند از آن بگذرد... نه چوبى كه بر تن و بدنش مى زد سودى بخشيد و نه فريادهاى چوپان بخت برگشته.
پيرمرد دنيا ديده اى از آنجا مى گذشت. وقتى ماجرا را ديد، پيش آمد و گفت: من چاره كار را مى دانم. آنگاه چوب دستى خود را در جوى آب فرو برد و آب زلال جوى را گل كرد.
بز به محض آنكه آب جوى را گل آلود ديد، از سر آن پريد و در پى او تمام گله پريد.
چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كارى بود و چه تأثيرى داشت؟
پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان مى ديد، گفت:
تعجبى ندارد؛ تا خودش را در جوى آب مى ديد، حاضر نبود پا روى خويش بگذارد. آب را كه گل كردم، ديگر خودش را نديد و از جوى پريد.
.... و من فهميدم اينكه حيوانى بيش نيست، پا بر سر خويش نمى گذارد و خود را نمى شكند، چه رسد به انسان كه بتى ساخته است از خويش و گاهى آن را مى پرستد!
***
شايد خنده تان بگيرد، اگر گوشه اى بايستيد به نماز و ناگهان يادتان بيايد وضو نداريد!
اما اگر امام جماعت باشيد و اين اتفاق بيفتد چه؟
يك لحظه چشمانتان را ببنديد و خود را جاى چنين كسى بگذاريد؛
آيا باز هم به خنده مى افتيد؟ يا مى خواهيد زمين دهان باز كند و شما را، چون لقمه اى كه كسى به آسانى فرو مى برد، در دل خويش ببلعد؟
تصورش نيز دهشت زاست.
اينكه امام جماعتى نماز خود را شكسته، رو به انبوه جمعيت نموده، بگويد: مردم! نمازتان را دوباره بخوانيد... من يادم رفته وضو بگيرم!
اما اين اتفاق براى دوستى افتاد. خودش مى گفت: در يك لحظه خيس عرق شدم. قلبم مى خواست از سينه ام بيرون بجهد. صداى تپش آن را به وضوح مى شنيدم. خدايا چه كنم؟
چقدر فكر در يك لحظه به ذهن انسان خطور مى كند. خدايا اين مردم چه فكرى راجع به من مى كنند؟ مرا چقدر آدم سر به هوايى مى پندارند؟
اما اگر هيچ نگويم و رد شوم...
قطعاً آب از آب تكان نمى خورد. خب، بر فرض از امروز خويش بگذرم، جواب فرداى قيامت چه؟ كسى كه بخواهد در اين شرايط خود را بشكند، ترس ندارد؟
اول اين ماجرا به شما نگفتم؟
او نه تنها نماز خود را، كه خود خود را شكست. برگشت و حقيقت را به مردم گفت.
خدا نيز نه تنها از اعتبار او نكاست، كه او را به فضايلى آراست كه ديگران از آنها بى بهره اند!
***
اما خدا نكند بهاى خودشكنى، اين باشد كه كسى نه تنها آبروى خود را ببازد، كه مردم به سرش بريزند و تا مى خورد، كتكش بزنند!
شما خيال مى كنيد اگر كسى به چنين سرنوشتى دچار شد، چه مزد و پاداشى در انتظار اوست؟
من از اين طايفه يكى سراغ دارم. يكى كه در برهه اى خاص چشمه غيرت و جوانمردى اش جوشيد و...باقى ماجرا.
اتفاقى را كه مى گويم در يكى از دهات شاهرود رخ داده؛ اما شايد شاهرودى ها هم از آن خبر نداشته باشند.
بعضى چيزها بايد مسكوت بماند، تا وقت خود!
اين كسى كه مردم زير تابوتش جمع شده و بر او فاتحه مى خوانند، تا ديروز عالم اين روستا و محل اعتماد مردم بوده است. در خانه اش را به روى مردم گشوده، شبانه روز كمر همت به كار آنان بسته بود.
اما از حالا كه مردم مزار او را ترك مى كنند و به خانه هاى خود باز مى گردند، چه كنند؟ چه كسى بايد اين بار مسئوليت را به دوش بكشد؟
نگاه ها به سوى فرزند او گشت. او اهل اين حرف ها نبود؛ اما از اين ماجرا سر باز نزد!
هر چند از علم و فضل تهى بود، اما چشم به هم زد و ديد، شده عالم روستا!
نماز مى خواند، اشتباه... عقد مى كرد، غلط... طلاق مى داد، باطل.
چند سالى را بدين منوال گذراند تا روزى به خود آمد و گفت: آخر تا كى؟ تا كى مى خواهى اين مردم بيچاره را فريب دهى و به ناروا دنبال خود بكشى؟
و چنان از خودش متنفر شد كه مردم را در مسجد جمع كرد و حقيقت را به آنان گفت.
مردم نگاهى به يكديگر كردند و نيم نگاهى به عبادات چندين و چند ساله خود كه همه تباه شده بود... ديگر نفهميدند چه مى كنند؛
چنان به باد كتك گرفتند آن عالم نماى بيچاره را كه ديگر هوس محراب و منبر نكند!
او نيز سر به زير افكنده، با شرمندگى از آن روستا زد بيرون.
چند روزى آواره از اين سو به آن سو مى رفت و شب ها گوشه اى كز مى كرد و مى خوابيد.
خدا نكند كسى كه عمرى با عزت زندگى كرده، طعم خوارى و ذلت بچشد.
... تا روزى با آقايى برخورد كرد. آقايى كه سفره نانش را گسترد و او را ميهمان كرد. آقايى كه دستى به شانه اش گذاشت و از او تفقد كرد.
آنقدر بوى مهربانى و صميميت مى داد كه او از سير تا پياز ماجراى خويش را برايش گفت.
هر بار كه اين مكث مى كرد، او مى گفت، مى دانم، مى دانم!
حرف و حديث ها كه گذشت، آن آقا رو به مرد بيچاره كرد و گفت: گذشته ها گذشته... حالا دوست دارى درس بخوانى و مثل پدرت عالم و ملّا شوى؟
كور از خدا چه مى خواهد؟ دو چشم بينا!
... برو تهران، مدرسه علميه منيريه، پيش فلان آقا؛ بگو حجره شماره 8 خالى است. آن را در اختيار تو بگذارد.
خودش هم روزى دو درس به تو بدهد. اين را به او بگو، او خواهد پذيرفت!
او رفت و همين كار را كرد و شد طلبه علوم دينى. گاهگاهى آن آقا به حجره اش مى آمد و ساعتى با هم گفت وگو مى كردند.
روزى به او گفت: استادت، تازگى مطالعه نمى كند. چون همسر دومى اختيار كرده است. او براى اينكه شوهرش وقت بيشترى را به وى اختصاص دهد، كتاب هايش را پنهان مى كند...
او رفت و اين حرف را براى استادش گفت.
استاد مدت ها بود مى خواست حرفى به شاگردش بگويد، مى ترسيد؛ اما اين بار دل را به دريا زد و گفت:
ـ مى شود از آن آقا فرصت ملاقاتى هم براى من بگيرى؟
ـ حرفى نيست، او خيلى صميمى و آشناست. هر وقت آمد مدرسه، خبرت مى كنم بيايى.
ـ نه، نه، تو نمى دانى! از او اجازه اى براى ديدار من بخواه.
(آنگاه مكثى كرد و گفت) تو راستى او را نمى شناسى؟
حرف خود را در هاله اى از ابهام گفت و گذشت. دل شاگردش را انداخت در موجى از اضطراب و تشويش!
آن آقا فقط يك بار ديگر آمد. افتاد به دست و پايش آن محنت كشيده ناسپاس؛
حرف استاد خويش را با آقا گفت. اجازه نداد... او تعجب كرد. چرا؟
ـ هنوز وقتش نرسيده!
هنوز وقت ديدار او با خيلى ها نرسيده؛
هنوز توفيق ديدارش براى خيلى ها دست نداده؛
اگر هم سراغ آن آدمِ بخصوص آمده جهتى دارد. خودش اين جهت را به او گفت:
همه اين آمد و شدها، اين مهربانى ها و ملاطفت ها، اين كوتاه زمان حضور كه براى تو نسيم رحمت الهى بود، به خاطر آن بود كه تو پا روى نفس خويش گذاشتى؛
به خاطر آن بود كه تو خودت را شكستى!



لمس زمين
بعضى حس ها چه غريبند! كورسويى از نور در تاريكى مطلق.
چيزهايى در اين دنيا وجود دارند كه تا گرفتارشان نشوى، آنها را حس نمى كنى.
يادم مى آيد زمان جنگ يكى از خويشان ما مجروح شده بود. او را آوردند به بيمارستانى در تهران. من بالاى سرش بودم. دكترش گفته بود اگر قطره اى آب بخورد، مى ميرد. التماس مى كرد براى جرعه اى آب! عطش، بى تابش كرده بود. چه بايد مى كردم؟ دستم بسته بود. مى گفت: «حسين فقط يك قطره!» مى گفتم: نه... مى گفت: «پس اون كمپوت خنك رو از توى يخچال بيار، بذار روى شكم من!» اشك مى ريختم. كمپوت سرد را روى شكمش مى گذاشتم و صداى گرفته اش را مى شنيدم كه مى گفت: «حسين! اگه خوب بشم، مياى با هم بريم چشمه على (يكى از چشمه هاى اطراف تهران) هر چقدر آب دلم خواست، بخورم؟»
- آره، مى آم. على جون! به پير، به پيغمبر مى آم!
... او مى فهميد آب يعنى چه؟
اين دختر جانباز ايلامى هم آنروز در مقابل خانم دكتر... متخصص پوست و مو نشست و نجيب و صميمى گفت: «مى دونى دكتر چى دلم مى خواد؟ مدت هاست دلم مى خواد بتونم زمين رو لمس كنم.» دكتر مهربانانه پاسخ داد: «خب، دستاتو بذار زمين، كمى به حالت چهار دست و پا راه برو، تا حس لمس كردن اونو پيدا كنى و...»
او بى صبرانه حرف دكتر را قطع كرد كه: «نه! دلم مى خواست پا داشتم، پاهام زمين رو لمس مى كرد.» اين زن كه هم پزشك است و هم جاى خواهر بزرگترش به حساب مى آيد، با اين حس او بيگانه نيست. دست كم نيمى از احساس او را درك مى كند. مى فهميد چه مى خواهم بگويم؟
سخن امروز من پيرامون اوست. اندكى تأمل كنيد!
***
لحن سخن گفتنش آشناست. جورى حرف نمى زند كه بگويد من يك پزشك متخصصم. با اينكه خود مى دانيد اين چيزها براى خيلى از زن ها جدا مهم است. حدودا چهل ساله به نظر مى رسد. از حرف هايش مى فهمم از آن بيدها نيست كه به اين بادها بلرزد.
تعلق به ديارى چون خرمشهر و سال ها دست و پنجه نرم كردن با جنگ و نبرد، از او شيرزنى ساخته است قهرمان. صداقت در كلامش موج مى زند. به اصطلاح عوام، قپى در نمى كند و در صدد نيست تمام گذشته خويش را تبرئه كند... و همين خصوصيت هاست كه مرا شيفته كلامش مى كند:
- من در خانواده اى آزاد بزرگ شدم. چندان رعايت پوشش را نمى كردم. يعنى زمان شاه اكثراً اينجور بودند. يادم مى آيد در خانه ما، كتابخانه اى بود پر از كتاب. هيچكس به من نمى گفت برو كتاب بخوان؛ ولى من عاشق مطالعه بودم. خيلى از آن كتاب ها را مى خواندم؛ اما هيچ چيزى از آنها نمى فهميدم. امروز كه فكر مى كنم مى بينم آن كتاب ها در شكل گيرى شخصيتم بسيار مؤثر بودند.
بعدها كه بزرگتر شدم، احساس كردم اگر قلبا به چيزى معتقد شوم و آن را حق بدانم، نحوه قضاوت هاى ديگران برايم چندان مهم نيست. جالب است... من تنها دختر بى حجاب مدرسه مان بودم كه زندگى پيامبران و امامان را سر صف مى خواندم و بچه ها به نام پيامبر صلوات مى فرستادند... آن وقت مدير مدرسه مى آمد و فرياد مى كشيد مگر اينجا مسجد است كه صلوات مى فرستيد؟!
فكر مى كنم اين خصلت، يكى از رمزهاى موفقيت من بود. يكى هم استفاده از خوبى هاى ديگران! شايد كمتر زنى همچو من از خصلت هاى خوب شهيدان بهره برده باشد. گاهى فكر مى كنم نام انسان، حقيقتا برازنده آنهاست.
... و ديگر، نوعى تعهد نسبت به مسئوليتى كه مى پذيرم و اين يكى، به تعبير دوستانم خلقى است كاملاً مردانه! اينها در من بود تا اينكه جنگ شروع شد. آنروزها من دانشجوى پزشكى بودم؛ در سنّ خودآگاهى. خيلى ها گفتند در خرمشهر امنيت نيست. شما دختران، نواميس اين شهريد؛ بار و بنه تان را برداريد و برويد.
اما ما نرفتيم و مانديم، با برخى دختران ديگر شهر. با اينكه كارمان مداواى رزمندگان بود، اما خود را براى جنگ تن به تن نيز آماده كرده بوديم.
...
آنروز شهر را حسابى مى كوبيدند. من در كوچه پس كوچه هاى خرمشهر، از اين سو به آن سو مى رفتم. بى هدف و سرگردان. شب پيش از آن، لحظه اى خواب به چشمم نيامده بود. چند تن از دختران شهر در مقابل ديدگانم به خاك و خون غلتيده بودند. درب تمام خانه ها آنروز بسته بود، جز يك خانه كه من وارد آن شدم. دو زن به اتفاق دو پسر بچه كوچك، گوشه اى كز كرده بودند و گوش خود را به يك راديو ترانزيستورى جيبى سپرده بودند.
نفهميدم كى خوابم برد. باز نفهميدم چه شد كه پرت شدم آن سوى اتاق. چشم هايم را كه باز كردم، ديدم سقف خانه دارد روى سر يكى از بچه ها فرو مى ريزد. او مظلومانه مرا نگاه مى كرد. من جيغ مى كشيدم و او الله اكبر مى گفت. ديدم نصف پايش آويزان است. برخاستم كه با سرعت به كمكش بشتابم، محكم به زمين خوردم. خدايا پاى من كو؟ پاى چپم را گوشه اتاق يافتم...
وقتى مرا مى بردند، بى اختيار فرياد مى كشيدم «پايم را بياوريد... پايم را بياوريد.»
در حالى كه نعش آن دو زن گوشه ديگر اتاق افتاده بود.
***
اندكى سكوت مى كند. گويا دفتر خاطرات خود را صفحه به صفحه ورق مى زند و آنگاه جمله اى مى گويد از رادمردى بزرگ؛ مرحوم استاد «رضا روزبه» كه هنگام مرگ، از او پرسيدند: اگر بنا باشد بار ديگر به دنيا بيايى و عمرى را در اين جهان بسر ببرى، چطور زندگى خواهى كرد؟ گفت: همين طور كه پيش از اين زندگى كردم.
- من نيز دوره اى از سختى و دشوارى را طى كرده ام. گاهى دستخوش افسردگى بوده ام. تحمل چنين حادثه اى جان فرساست؛ آن هم براى يك زن. اما من جدا راضى ام.
اندر بلاى سخت پديد آيد
فضل و بزرگوارى و پايدارى
مگر نه؟! جوابى ندارم. بهتر بگويم روى جواب گفتن ندارم.



مديريت از نوع دوم!
عينكش را از چشم برداشت. سرش را بالا برد و در حالى كه خيره خيره مرا مى نگريست، گفت: راستى فكر كرده اى ممكنه بعضى از ما كارى كنيم كه در شأن يه جاسوس دشمن باشه؟!
از اين سؤال تعجب كردم. راستش اصلاً مقصود او را نفهميدم؛ اما پيش از آن كه حرفى بزنم، خود شروع به تعريف كرد. آنچه را كه گفت با يك واسطه از مهندسى عراقى نقل كرد.
***
مهندس عراقى گفته بود سال ها پيش بين كشور من و يكى از كشورهاى بلوك شرق قراردادى منعقد شد كه بر اساس آن، عراق مى توانست تعداد محدودى دانشجو براى تحصيل در رشته هاى فنى به آن كشور اعزام كند. من جزء نخستين گروه دانشجويان اعزامى بودم. وقتى دوره به پايان رسيد، جشنى به مناسبت فارغ التحصيلى ما ترتيب دادند. يكى از برنامه هاى پيش بينى شده، ديدار با رئيس جمهور آن كشور بود.
در اين ديدار، يكى از دانش آموختگان از او خواست خاطره اى را براى ما تعريف كند. او مكثى كرد و گفت: سال ها پيش در جريان يك همكارى دو جانبه، روس ها با من تماس گرفتند و گفتند كه يكى از جاسوسان غرب در بين مسئولان رده بالاى مملكت شماست و مدت هاست به دشمن خدمت مى كند. مى خواهى او را به شما معرفى كنيم؟ من كه از شنيدن اين سخن يكه خورده بودم، پاسخ منفى دادم و گفتم بگذاريد خودم او را پيدا كنم.
مدتى جست وجو كردم؛ اما هر چه بيشتر تلاش مى كردم، كمتر نتيجه مى گرفتم. چندى گذشت. باز پيغام فرستادند كه ما براى معرفى جاسوس غربى حاضريم... من امتناع كردم. باورم نمى شد كه در بين همكارانم جاسوسى باشد و من نتوانم او را بيابم. مدتى اين جريان به طول انجاميد و من خسته از اين جست وجوى بيهوده، از آنها خواستم جاسوس را معرفى كنند.
... وقتى نام او را به من گفتند، از فرط تعجب بهت زده شدم. هرگز در تصورم نمى گنجيد كسى كه با من چنين نزديكى و قرابتى دارد، عامل نفوذى دشمن باشد! صبر كردم تا نخستين نشست هيئت وزيران انجام شود. در طول اين مدت، لحظه اى از فكر اين خيانت بزرگ آسوده نبودم. انبوهى از سؤلات در ذهنم نقش بسته بود كه براى هيچيك از آنها پاسخى نمى يافتم.
هيئت وزيران، تشكيل جلسه داد و پس از پايان نشست، وقتى همه وزيران يك به يك رفتند، از او خواستم در تالار بماند. هيچكس نماند جز من و او.. و خشمى كه قادر نبودم آن را پنهان كنم.
موضوع را پيش كشيده، جريان را بازگو كردم. سكوتى سنگين بر مجلس ما حكمفرما شد و او به مثابه كسى كه تمامى پل هاى پشت سرش شكسته شده، راهى براى نجات نداشته باشد، گفت: جناب رئيس جمهور! من جاسوس نبودم؛ اما حقوق بگير دشمن بودم.
سال ها پيش وقتى من به عنوان افسرى ارشد در جنگ هاى پارتيزانى عليه دشمنان سرزمين خويش شركت داشتم، يكى از سركردگان آنها سراغم آمد و گفت: شما در اين جنگ پيروزيد و تو به خاطر لياقت و شايستگى ات، منصب مهمى را اشغال مى كنى. ما هر ماهه در يكى از بانك هاى خارجى، مبلغ مشخصى را به حساب تو واريز مى كنيم و از تو فقط يك چيز مى خواهيم:
«در منصب حساس خويش هر كس را كه مهارت و تخصص ويژه اى دارد، به كارى بگمار كه هيچ ارتباطى با تخصص او نداشته باشد.»
... من هم سال ها چنين كردم!
***
دوست من عينك خود را دوباره به چشم زد و گفت: حالا جا ندارد درباره سؤالى كه در آغاز از تو پرسيدم، فكر كنى؟
اگر خوب تأمل كنى درمى يابى كه ممكن است بسيارى از ما نيز عامل بى جيره و مواجب دشمن باشيم؛ اينطور نيست؟



ساحل زيباى بمبئى
ساحل زيباى بمبئى - جولاى 1995.
زنى هندى با كودكى در آغوش، كنار جوى آبى نشسته است. آب، چندان زلال نيست. با يك پيت حلبى كوچك از آب جوى برمى دارد؛ بر سر و روى خويش مى ريزد و موهاى مشكى خود را چنگ مى زند. از صابون و شامپو نيز خبرى نيست. همه بدنش را نمى شويد. كنار خيابان جاى اين كار نيست. شكم و پشت خود را شست وشو مى دهد و از زير لباس دست مى كشد. آنگاه كودكش را مى شويد؛ با همان آب و بى هيچ تكلف. حمام خيابانى!
كجا اين اتفاق مى افتد؟ در مجاورت هتلى پنج ستاره، كه ديوار آن از پشت سر زن بالا رفته است. جايى كه اگر نگاه كنى كلاه از سرت مى افتد. هتلى با زيبايى چشم نواز كه تا چهار طبقه اش فقط مغازه و بوتيك و موزه است و در طبقه هشتم، استخرى بزرگ با درختان و گل هايى زيبا در كنار، و در اين ميانه، اتاق هايى مشرف به دريا كه به مسافران خويش اجازه مى دهند هر غروب، فرو رفتن خورشيد را در آن فرازهاى دوردست به نظاره بنشينند. هتلى كه با دويست دلار هزينه اقامت هر شب، ظاهرا مسافرى جز جهانگرد خارجى ندارد.
آنروز ديدن اين دو صحنه در كنار يكديگر، مرا سخت به تعجب واداشت. بعدها ديدم در همه جاى دنيا مى شود صحنه هايى از اين دست ديد؛ به شرط آنكه ديد تيزبين و ژرف نگر انسان هماره در جست وجو باشد.
به هر حال زندگى سكه اى است كه دورو دارد. گاه اين روى خويش را به ما مى نماياند، گاه روى دگرش را.
***
اين روى سكه: تهران - بهار 1378.
از پيچ خيابان ظفر كه مى گذرم، دختركى 20 ساله را مى بينم كه قلاده سگى را در دست دارد. كنارش مى ايستم و مصاحبه اى كوچك ترتيب مى دهم، تا بعدها يك پلان از سناريويى شود كه قصد نوشتنش را دارم.
- اسم سگت چيه؟
- دن دن.
- چند سالشه؟
- سه سال.
- اونو چند خريدى؟
- سه سال پيش خريدمش پنجاه هزار تومن... با پول توجيبى كه از پاپا مى گرفتم. اون وقت قد كف دست من بود. حالا مى بينى چه بزرگ شده؟
- اين سگ قيافه اش يه جوريه! مدل خاصيّه؟
- آره، مدل سوسيسيه. بدنش عين سوسيس مى مونه؛ دراز و كشيده!
- كسى را نمى گيره؟
- چرا، صورت خودمو يه دفعه گاز گرفته؛ البته من سالى يه بار مى برمش چكاپ! واكسن هارى و... بهش مى زنن. كلى خرج چكاپش مى شه.
- برنامه روزانه هم داره؟
- آره، سر وقت غذاشو مى دم؛ از قصابى محل براش گوشت و استخوان مى گيرم. هر جا مى رم با خودم مى برمش... هر شب هم دندوناشو مسواك مى زنم!
- عجب! با چى؟
- با خمير دندونى كه از خارج برام سوغات آوردن. مزه گوشت مى ده!
- ديگه چى؟
- هر چند وقت يه بار هم مى برمش دامپزشكى، حمامش مى كنن.
- فكر نمى كنى يه خورده خرجش... چى بگم دنگ و فنگش زياده!
- اى آقا! اينكه چيزى نيست؛ يكى از اقوام ما همين چند وقت پيش سگشو برد بيمارستان، سيصد هزار تومان خرج عملش كرد!
***
آن روى سكه: همين تهران - پاييز 1377.
به نام خدا
سلام. معلم عزيز! خسته نباشيد. مى خواهم چيزى به شما بگويم. پدر من كار نمى كند؛ چون نمى داند كجا كار كند. ما خرجى نداريم. غذاى خوب نمى خوريم. خواهر بزرگترم كه سوم راهنمايى است، سرش درد مى كند و پول نداريم كه او را به دكتر ببريم و برادر بزرگترم كه مدرسه اش كرج است، كرايه ماشين ندارد كه به مدرسه برود.
معلم عزيز و گرامى! از شما خواهش مى كنم كه به ما كمك كنيد. مادر و پدرم هر روز صبح با هم دعوا مى كنند؛ براى همين است كه نمى گذارند من درسم را به خوبى بخوانم. پارسال درسم خيلى خوب بود. تا حالا درسم اينجور نبوده است. از شما خواهش مى كنم كه به ما كمك كنيد. دعا مى كنم هميشه خوش باشيد.
لطفا به كسى نگوييد. اميدوار هستم به كسى نمى گوييد.
خدانگهدارـ س
(اين نامه را فرزند جوان آن معلم براى من فرستاده است.)
***
مى گويند هر چه در جامعه اى فاصله اين دو قشر از يكديگر بيشتر باشد، انحطاط آن جامعه نيز بيشتر است. برعكس اين رابطه نيز صادق است.
شما چه مى كنيد؟
رفتار شما اين فاصله را كمتر مى كند يا بيشتر؟
شما به اعتلاى جامعه خود مى انديشيد يا...؟



امان از مشكل بى مشكلى!
چيه؟ كشتى هايت غرق شده؟ يا داروندارت به يغما رفته است؟
سگرمه هايت را باز كن. اين همه غصه براى چه؟ بالاخره يا خودش مى آيد يا نامه اش!
زانوى غم بغل گرفته اى كه چه؟
چندى پيش دخترى از خيل دختران سانتى مانتال تهرانى در نامه اى برايم نوشته بود كه:
آقاى سروقامت! شما كه در جوانه هايتان مشكلات ما جوانان را بيان مى كنيد، من هم يك مشكل اساسى دارم و آن اينكه اندكى بينى ام بزرگ است. دوستانم مى گويند اگر وسط اين صورت زيبا، يك بينى قلمى بود، چه محشرى مى شد! اما بعضى ها نيز مى گويند ممكن است عمل جراحى، بينى ام را از اين هم كه هست، بدتر كند، حالا مانده ام چه كنم؟ باور كنيد روزى چند ساعت مقابل آينه، چهره خودم را با آن بينى قلمى تصور مى كنم و چه لذتى مى برم!
چه بگويم! امان از مشكل بى مشكلى! برخى افراد انگار مى گردند و كنكاش مى كنند كه مشكلى دارند يا نه! تا با فربه كردن آن اعصاب خود و ديگران را خرد كنند. برخى هم در اوج مشكلات و گرفتارى ها چنان نشاط و اميد و روحيه اى دارند كه انسان، انگشت حيرت به دندان مى گزد.
اين را كه مى گويم، بخوانيد. آنگاه مقايسه كنيد كه حقا و انصافا مشكل شما بزرگتر است يا مشكل كسى كه مى خواهم پيرامون او سخن بگويم !... و بعد ببينيد چطور مى توان با اميد و ايمان و نشاط، با دشوارى ها دست و پنجه نرم كرد و سرانجام از اين ميدان مبارزه، سربلند بيرون آمد! آزمونى براى كنار آمدن با غصه ها و دغدغه هاى خويشتن!
***
اگر شما اهل تهران باشيد و علاقمند به كلاس زبان و يادگيرى گرامر و مكالمه انگليسى، شايد در برخى دوره ها شاگردى او را هم نموده باشيد. خودش بود و همسرش با يك پسر جوان. كارش آموزش زبان در اين مؤسسه و آن مؤسسه.
تندباد روزگار از درخت تناور زندگى اش برگ و برى ريخت كه جا داشت بخشكد و بى ثمر گردد؛ اما ماند و مبارزه كرد. همسرش را در يك تصادف رانندگى از دست داد. او ماند و يك پسر. زمانى هم بدين منوال گذشت.
روزى احساس كرد در فرق سرش غده اى سر برآورده. اهميت نداد. شايد غده چربى باشد؛ اما دردى كه گهگاهى سراغش مى آمد، زنگ خطرى بود كه در بن گوش او نواخته مى شد.
به طبيب مراجعه كرد و كار به تكه بردارى و... انجاميد و چيزى نپاييد كه فهميد سرطان گرفته است. هيچ خود را نباخت و با خود گفت: امروز اين چهره زندگى به من رخ نموده است.
مى دانست بايد بالاخره با زندگى كنار آمد. شيمى درمانى را شروع كرد و به صورت توأم، اسباب و وسايل زندگى اش را فروخت. فرزندش را هم به خانواده پدرى اش سپرد و روانه انگليس شد؛ براى مداوا!
چون زبان مى دانست، براى ايجاد ارتباط با ديگران چندان به مشكل برنخورد. سير درمان را در آنجا ادامه داد و با طبيب معالج خويش به مشورت نشست:
- دكتر! مى توانيد راحت همه چيز را براى من بگوييد. فكر مى كنم تحمل شنيدن حرف هايتان را داشته باشم.
- در يك وضع معمولى، شما حداكثر تا شش ماه ديگر زنده خواهيد ماند. بيمارى شما پيشروى سريع خويش را آغاز كرده است. اگر بخواهيد تحت عمل جراحى قرار بگيريد، بايد كاسه سرتان برداشته شود. من هيچ قولى نمى توانم به شما بدهم. چنين عملى در شرايطى كه شما داريد، بسيار خطرناك است؛ اما اگر از اين جراحى جان سالم بدر برديد، ديگر از خطر رسته ايد!
- دكتر! براى عمل جراحى چقدر فرصت دارم؟ مثلاً 72 ساعت خوب است؟
- هيچ مانعى ندارد.
خدا نكند شما جاى او باشيد. فقط فرض كنيد كه اگر شما 72 ساعت تا پايان زندگى خويش فرصت داشتيد، چه مى كرديد؟ (چنين احتمالى قطعا به صورت قوى براى او مطرح بود.) مى خواهيد حرف هاى خودش را برايتان بگويم؟
گفت آمدم تلفنى با تك تك اعضاى خانواده ام در ايران صحبت كردم. جريان را به آنها گفتم و غزل خداحافظى را خواندم. بعد هم بليت موزه ها و مراكز تفريحى لندن را گرفتم و در اين فرصت مغتنم از عمر خود، آثار شگفت انگيز و مراكز ديدنى را از نظر گذراندم. در اين چند روز مختصر، چنان از عمر خود خوب بهره بردم كه هيچكس از يك سرطانى مشرف به مرگ انتظار نداشت. بعد هم با نهايت آرامش خود را به تيغ جراح سپردم...
كاسه سرش را برداشتند و غده سرطانى اش را عمل كردند. از بيمارستان انگليسى ها به سلامت بيرون آمد. امروز هم زندگى، شغل و موقعيت پيشين خود را كاملاً بازيافته است.
نگوييد چه بى خيال! دارد مى ميرد، سراغ موزه مى رود. بله! او به مدد اميد نجات يافت. من كه از شما بيشتر در جريان كار او بودم، مى دانم اگر او خود را باخته و تسليم كرده بود، آنروز، مرگ با تيغ آخته خويش چنان بر فرق او مى كوبيد كه ديگر تا قيامت نتواند سر برآورد! چه رسد به اينكه امروز سرزنده و شاداب دوباره با شاگردان خويش نغمه سردهد كه:
Please repeat me!
***
من تا فروردين 1376 كه آن دكتر متخصص را در اروميه نديده بودم، نمى دانستم اطبا در اروپا طى يك دوره شش ماهه، روش هاى برخورد روانى - عاطفى با بيماران سرطانى را مى آموزند. نمى دانستم در دانشگاه هاى اروپا به اين نكات به صورت جدى توجه مى شود. او برايم گفت كه در اين دوره آموزشى فشرده، به ما مى آموزند كه هر چه اعتقادات، اميدوارى و ارتباط با خداى مهربان در مريض سرطانى، قوى تر باشد، آسانتر خواهد توانست با وضع موجود سازگارى كند.
برايم گفت كه در دانشگاه هاى اروپا اين اصل ثابت و مسلم است كه عرفان، مذهب، اميد و نشاط، در بهبود بيمارى هاى صعب العلاج، بسيار مؤثر است. ما موظفيم بالاى تخت بيمار خود حرف از فناى اين دنيا و بقاى آخرت بزنيم و روح و جان مريض خود را از چنين اميدى لبريز سازيم.
عزيزان من! اميد و ايمان، مسير بيمار سرطانى ايستاده در انتظار مرگ را از آن دنيا به سمت اين دنيا معطوف مى كند و سال ها او را نگه مى دارد. شما كه در عنفوان جوانى هستيد، چرا اينقدر بى نشاط و فرسوده ايد؟
چرا هر امر كوچك و پيش پا افتاده را مشكلى اساسى تلقى مى كنيد؟
چرا قدرت و توان خويش را در حل يك تنه مشكلات نمى آزماييد!
بزرگى مى گفت: اگر يك سال بر ناملايمات لبخند بزنيد، يك عمر، زندگى به شما لبخند خواهد زد!
ما همين نيستيم كه اكنون هستيم. آنيم كه بخواهيم و اراده كنيم.



مديريت ژاپنى
خيابان هايى شلوغ و پرجمعيت، تابلوهايى با خطوطى در هم و بى مفهوم، آدم هايى با قامت هاى كوتاه و چشمان بادامى و شور و جنبشى زايد الوصف!
شايد اينها نخستين چيزهايى بود كه به چشم اعضاى اين تيم پزشكى آمد!
اين سفرها معمولاً از گشت و گذارى ساده آغاز مى شود و به تجربه اندوزى مفصلى مى انجامد؛ البته اگر اهلش باشى. (و الا نگاهت هرگز از ظواهر عبور نخواهد كرد.)
اين تيم نيز براى ديدار از دانشگاه هاى ژاپن به اين كشور عزيمت كرده بودند و چون همه ايرانى بودند، زمينه هايى براى مقايسه آنچه در كشورشان ديده بودند و آن چه اكنون مى ديدند، همواره وجود داشت.
اما بعضى چيزها جداً غير قابل مقايسه با يكديگرند. باور نمى كنيد؟! بشنويد:
با كمك راهنماى خويش از راهروى زيباى دانشگاه گذشته، به اتاق رئيس راه يافتند. پيرمردى شاداب با ظاهرى آراسته روى كاناپه اى كنار ميز نشسته، با جوانى ژاپنى در حال گفت وگو بود.
با ورود هيئت ايرانى، جوان راهش را گرفت و رفت و پيرمرد به استقبال آمد.
بيش از هشتاد سال داشت. هيچكس گمان نمى كرد او رئيس اين دانشگاه بزرگ و با اهميت باشد. گفت وگوها آغاز شد. مترجم فقط سخنان او را ترجمه نمى كرد؛ بلكه بيانگر حالات او نيز بود.
- استاد مى خندند و از تشريف فرمايى شما بى نهايت سپاسگزارند.
كسى خنده اى بر چهره او نمى ديد. اين صورت نحيف، آنقدر چين و چروك داشت كه هر نشانه اى از خنده را در لابلاى خود محو مى كرد.
نمى دانم او خود اشاره كرد يا اينها پرسيدند كه روى اين ميز چرا اينقدر خالى است؟ نه نامه اى، نه پايان نامه اى، نه كتابى... هيچ! تنها روى ميز مقابل كاناپه، چند كتاب به طرز زيبايى روى هم چيده شده بودند. قلمى و برگه هاى يادداشتى.
آخر، در كشور ما، يكى از چيزهايى كه نشانه تشخّص است، همين انباشتگى روى ميزهاست! اما اين پيرمرد كارآزموده، با يكى دو جمله كوتاه همه را متقاعد كرد:
- اينجا كارها همه تقسيم شده اند. هر كسى مسئول كار خويش است. من كار زيادى ندارم!
... و شروع كرد از دانشگاه گفتن؛ حرف هاى تخصصى كه نه من خيلى بلدم و نه چندان به كار شما مى آيد.
اما در لابلاى سخنانش نكاتى بود كه واقعاً اعجاب آور است:
«چهل و سه سال است كه من رئيس اين دانشگاهم. دوره هاى متوالى از دانشجويانى ديده ام كه اينجا تحصيلات خود را آغاز كرده، پس از سال ها با اخذ مدرك دكترا فارغ التحصيل شده اند. ديگر پير و فرتوت شده ام. دانشگاه به نيروهاى جوانترى نيازمند است. خيلى تلاش كرده ام تا وزير را راضى كنم استعفايم را بپذيرد. دو سال و نيم پيش اين استعفا مورد پذيرش قرار گرفت. از همان زمان تا كنون مشغول آموزش معاونم هستم كه پس از من رياست دانشگاه را بر عهده گيرد. شش ماه ديگر از اين دوره كارآموزى باقى است. او پس از سه سال رئيس اين دانشگاه خواهد شد!»
مترجم مكث مى كند. پيرمرد سرش را پايين مى اندازد و چيزى را روى كاغذ يادداشت مى كند. آنگاه سر برمى دارد و ادامه مى دهد: «جوانى را كه در بدو ورود شما اينجا نشسته بود، ديديد؟ (خنده اش مى گيرد و مترجم به اين موضوع اشاره مى كند) دانشجوى دانشگاه ماست. مديريت خوانده و اكنون مشغول نوشتن تز خويش است. پايان نامه تحصيلات آكادميك خود را درباره موضوعى قرار داده كه احتمالاً براى شما عجيب است:
علل و عوامل كناره گيرى من از رياست دانشگاه!
هر چه مى گويم من ديگر پير شده ام و توان فعاليت جوانترها را ندارم، باور نمى كند، هر روز مى آيد، بررسى هايى مى كند و مى رود. گفته است مى خواهد اين شش ماه، او هم تحقيقات خود را به انجام برساند.»
***
چه كنم كه منِ قلم شكسته هم به تبعيت از بزرگان ادب و هنر اين مملكت و از جمله، شاعر شيرين سخن پارسى، حافظ شيراز، از ديدن برخى چيزها ياد چيزهاى ديگر مى افتم:
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو
سال ها پيش، استاندارى بود كه مى خواست كانديداى مورد نظرش هر طور شده به مجلس راه يابد. فرماندارى را براى شهرى منصوب كرد تا از كانديداى او حمايت كند. او فرماندار شد، اما چنين نكرد! آن استاندار باثبات! نيز ظرف دو ماه، فرماندار خاطى! را عزل كرد.
حالا بياوريد دانشجويى را كه موضوع پايان نامه خود را عزل فرماندار دو ماهه! قرار دهد...
وقتى مى گويم بعضى چيزها، جداً غير قابل مقايسه با يكديگرند باور كنيد.



عزم آن دارم كه امشب مستِ مست...
اگر كسى به ما نمى گفت، هيچ گمان نمى كرديم خوردن چلومرغى كه برنج آن با زعفران معطر شده، مى تواند به خنده بيشتر ما منجر شود.
يا وقتى براى در امان ماندن از آزار و اذيت مگسى، پيف پاف مصرف مى كنيم، اين امر به شكاف بيشتر لايه اُزُن منتهى مى شود!
و يا حتى كمردردهاى گاه و بيگاه برخى از ما ممكن است ناشى از عدم انحناى كف پايمان باشد!
دنياى ما پر است از ارتباطات پيدا و پنهان! كه گاهى كشف برخى از آنها مثل عقده ها و عقده گشايى هاى داستان هاى جنايى، جذاب است و پركشش!
اينكه سرنخ قضيه اى را در دست بگيريد و برسيد به حرف هاى تازه، جالب نيست؟
اگر تا آخر اين ماجرا را بخوانيد، من هم امروز از يكى از اين ارتباط ها برايتان حكايت مى كنم.
... و نخست از جريانى مى گويم كه مدتى پيش در همين تهران خودمان اتفاق افتاد. با من همراه باشيد.
***
1، 2، 3، 4...
آسانسور شتابان بالا رفت و رسيد به طبقه دوازدهم و آن خانواده كوچك از آن پياده شدند؛ دو برادر با مادر خويش.
هيچكس نمى دانست در سر اين جوان خسته چه مى گذرد؟ اما اين بود كه وقتى به مادرش گفت مى رود در اتاق ديگر قدرى بياسايد، دل مادر يكهو فرو ريخت. با خود گفت: لعنت بر شيطون! استراحت بچه ام توى اتاق خواب دل شوره داره؟ و سعى كرد جاى پنجه غم را كه ناگهان بر دلش چنگ زده بود، التيام دهد؛ اما نشد!
سراسيمه از جا برخاست و در اتاق را گشود. پسرش را ديد كه روى پنجره ايستاده، دست هايش را به دو سوى آن گرفته است... وداعشان فقط به قدر يك نگاه طول كشيد؛ چشم در چشم.
- مادر!!
تا بدود سمت پنجره، او خودش را پرت كرد پايين!
خدايا! هيچ مادرى چنين صحنه اى نبيند. پسرش را مى ديد كه ميان زمين و آسمان چرخ مى خورد و به سرعت از او مى گريزد.
جيغى كشيد و بر زمين افتاد. آيا او هم مرده بود؟
غم و اندوه و اشك به هم آميخت و قيامتى به پا كرد. گروهى گرد آمده بودند بر سر جنازه اى كه استخوان هاى قلم شده و بدن خرد و خميرش بر سنگ غسالخانه، اشك همه را در آورده بود.
جمعى نيز بالاى سر مادر پيرى كه دو روز بود بى هوش و آرام گوشه اى افتاده بود. هر چند ساعتى يك بار به هوش مى آمد؛ اما با يادآورى فاجعه اى كه بر سرش آمده بود، دوباره از هوش مى رفت. دو روز تمام در اين كش و قوس!
كاش آن مرده مى شنيد كلمات لرزانم را:
خوب شد؟! اين شاهكار خلقت كه مى توانست ده سال، بيست سال يا شايد پنجاه سال ديگر بماند و زندگى كند، حيف نبود؟ (بغضم مى تركد!) مى دانى اين روزها بر سر مادرت چند تار گيسوى سپيد روييده است؟ اين بود مزد رنج مادرى اش؟
حيف كه نه او مى شنود و نه من زبان گفتن دارم!
سر اين جنازه را بگيريد زودتر به خاكش بسپاريم. بگذاريد همه نفهمند آدمى چه مى تواند بر سر خود بياورد!
***
چندى پيش سازمان يونسكو پرسشى را مطرح كرد كه شاخص حيات اجتماعى يك جامعه چيست؟ اين به زبان خودمان يعنى از كجا بفهميم جامعه اى زنده است يا مرده؟!
عده اى نشستند و فكر كردند و با تحقيق و تفحص به پاسخ هايى دست يافتند. نخبگانى اين پاسخ ها را تجزيه و تحليل كردند و سرانجام بهترين آنها را معرفى نمودند. مى خواهيد پاسخ برگزيده را بدانيد؟
جامعه اى زنده است كه در ميان افراد آن اميد به زندگى و اميد به آينده موج بزند.
... و خودكشى، يعنى يأس و نااميدى مطلق از زندگى و آينده.
اين نتيجه يك تحقيق بين المللى؛ اما چند كلمه هم از نتايج يك تحقيق وطنى بشنويد. در تابستان سال 77، يكى از فارغ التحصيلان دانشگاه علوم پزشكى شهيد بهشتى، جهت نوشتن پايان نامه دكتراى خويش به ابتكار جالبى دست زد. او در مركز پزشكى لقمان (بيمارستان مسمومان تهران) حاضر شد و با يكصد تن از پسران نوجوان و جوانى كه در فاصله سنى 16 تا 30 سالگى بودند و به قصد خودكشى، اقدام به مصرف سم كرده بودند، مصاحبه كرد.
انتخاب اين گروه سنى چندان تصادفى نبود. او پيش از آن مى دانست كه 70 تا 80 درصد از موارد خودكشى در مملكت ما، بين جوانان 16 تا 30 ساله اتفاق مى افتد.
در اين بررسى، 37 درصد افراد به خاطر شكست هاى عشقى، 21 درصد به خاطر بيمارى ها و اختلالات روحى و روانى، 20 درصد به خاطر اختلافات خانوادگى، 7 درصد بخاطر از دست دادن حمايت هاى اجتماعى، تحقير و بى توجهى از سوى ديگران، 6 درصد به خاطر بلندپروازى و توقعات بيجا، 4 در صد به خاطر تهمت و 2 درصد به جهت مشكلات مالى اقدام به خودكشى كرده بودند. 3 درصد افراد هم دلايل ديگرى براى اقدام خويش داشتند.
از اين حرف ها بگذرم و برگردم به كلام نخست خويش: كشف يك ارتباط! يافته اى بسيار مهم و اساسى.
در اين بررسى از كل افراد مورد تحقيق، تنها 6 درصد گفته اند كه در طول 6 ماه گذشته نمازهاى واجب خود را مرتب خوانده اند؛ در حالى كه 94 درصد باقيمانده يا اصلاً اهل نماز نبوده اند و يا به ندرت و گاهى اوقات نماز خوانده اند.
خيلى ها در توجيه اينكه آدم هاى مذهبى كمتر دست به خودكشى مى زنند، قلم فرسايى كرده اند. گفته اند كه آنها داراى عزت نفس و مسئوليت اخلاقى اند. اعتقاد به بخشايش خدا و مبارزه با وسوسه هاى شيطانى (نظير خودكشى) دارند و به عدالت خدا و روز واپسين معتقدند!
بگذاريد من هم جمله اى بگويم: كسى كه وضو مى گيرد و در مقابل خداى خويش سر به سجده مى نهد و از اعماق جان فرياد مى زند:
عزم آن دارم كه امشب مستِ مست
پس به يك ساعت ببازم هر چه هست
وقتى از همه جا بريده شود و تار و پود اميدش از همه بگسلد، باز هم جايى دارد كه چشم به سوى او گرداند و در لايه هاى تودرتوى جان خويش به او و مهربانى هاى او دل خوش كند.
اين سرمايه بزرگى است كه ديگران ندارند و اسف بارتر آنكه يك عمر از نداشتن آن هم بى خبرند!



برگ گلى، در هياهوى باد!
من دختر كوچكى دارم كه گاهى مى آيد كنار ميز كارم و مى گويد: «بابا، اون كتاب بزرگه رو مى دى به من، ببينم؟»
مى دانم زورش نمى رسد كتاب هاى بزرگ را در دست بگيرد؛ اما هر چه مى گويم، قبول نمى كند. پايش را به زمين مى كوبد و اصرار مى كند. بايد هر از گاهى يكى از آنها را به دستش بدهم، با كتاب محكم به زمين بخورد تا باور كند زور برداشتنش را ندارد.
خودمانيم! شما جوان ها هم بعضى كارهايتان مثل دختر من است. خيلى چيزها را به گفتن، قبول نمى كنيد. بايد حتماً تجربه كنيد؛ بايد حتماً سرتان به سنگ بخورد!
كاش فقط همين بود. گاهى وقت ها ماجرا از اين هم پيچيده تر است. دوستى مى گفت زندگى، محله پر پيچ و خمى است كه بعضى كوچه ها و خيابان هايش باز و بعضى بسته است. جوانى در راه ورود به كوچه اى يا خيابانى، پيرى دنيا ديده را مى بيند كه دارد از آن خارج مى شود. پير، دستى به محاسن سفيدش مى كشد و مى گويد: جوان! از اين راه نرو. من رفته ام، نتيجه نگرفته ام.
او مى گويد: نه! بايد خود تجربه كنم. بى اعتنا به حرف پير، راهش را مى گيرد و مى رود. راه را كه بسته مى بيند، هيچ! وقتى از آن كوچه يا خيابان برمى گردد و خارج مى شود، خود، آن پير بخت برگشته است!
خب، اينها را شنيديد؟ بياييد مرد و مردانه، راهى كه اكنون در مقابل ديدگانتان مى گشايم، نرويد! تجربه نكنيد! به خدا اين راه بن بست است.
***
گلى پدر نداشت. مادرش نان آور خانه نيز بود. تنگ غروب كه از راه مى آمد، ديگر ناى حرف زدن نداشت؛ چه رسد به اينكه بنشيند و با دختر خود درددل كند. برادر كوچكتر گلى نيز يله بود و رها؛ گاهى هم عرصه را بر آنها تنگ مى كرد.
دخترى يتيم، در چنين شرايط طاقت فرسايى منتظر چيست؟ يك سبد محبت! نه! يك تبسم ساده... و اين تبسم از سوى پسرى نصيب او شد. به همراه يك كاغذ مچاله... و يك شماره تلفن.
دو سه روز با خودش كلنجار رفت كه زنگ بزند يا نزند! گاهى چند رقم اول شماره را هم مى گرفت؛ اما غرورش به او نهيب مى زد كه نه! از يك دختر، عار است. پسر بايد پا پيش بگذارد؛ اما خانه خلوت و تلفن و از همه مهمتر احساس بى مهرى و تنهايى، دست به دست هم دادند و دست گلى را بردند تا گرفتن آخرين رقم شماره شاهين!
نخستين رابطه ها فقط از طريق تلفن بود. بعد نوبت به قرارهاى خيابانى رسيد. گلى از عاقبت اين كار مى ترسيد. دوست داشت شاهين را نيز محك بزند. حرف خواستگارى را مطرح كرد. شاهين بلافاصله پذيرفت. حرف و حديث ها همه از عشق بود و محبت و يكرنگى. شاهين ماجرا را با خانواده اش گفت؛ تقريباً همه مخالفت كردند.
سطح خانواده ها به هم نمى خورد؛ اين يكى فقير و نادار، آن يكى پولدار و ثروتمند!
اما بسوزد پدر عشق كه حرف حساب نمى شناسد.
شاهين كه نتوانست نظر خانواده اش را جلب كند، دست به خودكشى زد. يك بار، دو بار، سه بار...
و هر بار افتاد توى بيمارستان و نجاتش دادند. بار سوم كه گذشت، گلى گفت من تسليمم. فهميدم چقدر دوستم دارى. تو امتحانتو خوب پس دادى. ديگه هر كارى بگى مى كنم!
شاهين گفت: من يه ميليون تومن پول دارم. برمى داريم و مى زنيم به چاك!
هيچكدام دوست نداشتند خلاف شرعى مرتكب شوند. رفتند سراغ اين روحانى، آن روحانى، كه صيغه عقدى بين آنها جارى كنند. همه سراغ پدر دختر را گرفتند. هيچكس حاضر به چنين اقدامى نشد. خودشان آمدند رساله را باز كردند و خطبه عقد را خواندند! وكيل، خدا!(پناه بر خدا).
در گوشه اى دورافتاده از شهر خود، اتاقى اجاره كردند و شروع كردند به زندگى. سه ماه گذشت. آن ليلى و مجنون، آن شيرين و فرهاد، آن پسرى كه براى رسيدن به معشوقش سه بار تا سرحد مرگ رفت و برگشت و آن دخترى كه دست ها را به علامت تسليم بالا برد، از هم دلزده شدند؛ سرافكنده و پشيمان از فرار!
فيل شاهين ياد هندوستان كرد. پشتش را خالى ديد؛ فشارهاى زندگى... و برگشت نزد خانواده!
گلى هم مدتى بى مهرى و بى وفايى او را تحمل كرد و او نيز آن اتاق محقر اجاره اى را رها كرد و آمد نزد مادر و برادرش.
هر دو خانواده از سر ناچارى فرزندان خود را پذيرفتند؛ اما شرايط ديگرى در اين مجموعه ها پديد آمده بود.
در آن سو، برادران شاهين، او را تهديد كردند كه اگر يك بار ديگر تو را با اين دختر ببينيم. چنين و چنان مى كنيم...
و در اين سو، گلى بيچاره ماند و دل آشوبى صبحگاهان، بارى از شيشه، جنينى در رحم!
از قرائن و شواهد، اين را فهميد و به تنها كسى كه توانست بگويد، شاهين بود... كه حالا گاهى مخفيانه سرى به او مى زد.
***
ديگر نمى تواند ادامه دهد. بغض مانده در گلو، چنگ در دامان اشك ديده مى زند و تا آن را نمى فشاند، خود فرو نمى نشيند.
گريه مى كند... گريه مى كند و به هق هق مى افتد.
- آقا! يه روز عصر داشتم خونه رو جارو مى زدم كه ديدم سر و كله شاهين پيدا شد. با عجله و شتاب! گفت گلى پاشو بريم دكتر. تو بايد ديگه زير نظر پزشك باشى. گفتم حالا! اين چه وقت دكتر رفتنه؟ گفت اين دكتر آشناس. كلى التماسش كردم. گفت الان وقت داده. خامم كرد. منو برداشت و برد يه درمانگاه در حاشيه شهر! هيچكس توى درمانگاه نبود. هيچكس! فقط يه دكترى توى يه اتاق رنگ و رو رفته نشسته بود. پشت يه ميز قراضه. گفتم شاهين! من مى ترسم. گفت نترس آشناس.
يه آمپول اين طرف، يه آمپول اون طرف پام زد... تمام جونم بى حس شد. خدا از سر تقصيرش نگذره. خدا نيست و نابودش كنه. جلوى چشمم... بچه مو قطعه قطعه كرد و از بين برد.
- براى خطبه عقدى كه خوندين، مهريه اى هم معلوم كردين؟ شاهدى، سندى، چيزى!
- آره آقا. با خودمون گفتيم يه كلام الله مجيد با هفتصد سكه بهار آزادى! حرف شاهين براى من حرف بود. فكر نمى كردم يه روزى ديگه سراغ منو نگيره!
- چرا نمى رى شكايت كنى؟
- اى آقا! به هر كى مى گم، مى گه داداشش از اون دم كلفت هاس! خرش خيلى مى ره... كى حرف منو مى شنفه؟ اصلاً كى باور مى كنه كه من زن اون بودم. تازه اگه يه تهمت هم بهم نزنن خيليه!
***
گلى يك حقيقت عريان جامعه ماست. در كوچه و خيابان اطراف ما!
من حرفى براى گفتن به او ندارم. داغ جنين او هنوز تازه است.
شاهين به او سر بزند يا نزند، چيزى براى پنهان كردن ندارد. اين پسر امروز درِ هر خانه اى را به خواستگارى بزند، كسى از گذشته اش نمى پرسد.
در اين ماجرا بازنده كيست؟
خدا كند شما نباشيد.
 

 

 

پی نوشت :
 

1. حافظ.
 



نظر شما راجع به اين مقاله

 
  نظرات ساير كاربران

       شمس2 : من نسخه چاپیشودارم عالیه

       zahra.ahmadi91a... : besyar ziba bod ghesmate malakheye dobey..vaghti khondam boghz ghalomo gherefte bod va ashkh rekhtam...mamnon (بسیار زیبا بود قسمت ملکه دوبی. وقتی خوندم بغض گلومو گرفته بود و اشک ریختم... ممنون)

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها