خانه> کتاب >1186


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
علامت قبولي توبه
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
جلسه خواستگاري
...

همه شرايط وضو
اثر بيدار ماندن بي...
گرايش دختران آمريك...
چرا فقط بي حجابي! ...
لیست کتب اداره مشا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
دوستي با نامحرم در...
اخلاق پيامبر(2)- م...
شيوه هاي کنترل نفس...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2146

بازدید مقالات:
6789056

بازدید سوالات:
2603083



نایب - سفرنامه ی حج بازديد: 1719

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


 

 

نايب
سفرنامه حج


نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها
ستاد عمره دانشجويى
تنظيم و نظارت: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها
ستاد عمره دانشجويى
مؤلف: عليرضا محمدزاده
شابك: 9 ـ072 ـ 531 ـ 964 ـ 978
نوبت چاپ: اول ـ فروردين 86
ناشر: دفتر نشر معارف
تيراژ: 15000 نسخه
قيمت: 800 تومان
همه حقوق محفوظ است
مركز پخش
1. قم: خيابان شهدا، كوچه 32، پلاك 5، تلفن و نمابر: 7744616
نشانى اينترنت:WWW.nashremaaref.com
پست الكترونيك: info@nashremaaref.com



مقدمه
راستى راستى، دنيا خيلى تماشايى است. خوب كه نگاه كنى، مى بينى در اين باغ بزرگ، هر كس توى قفسى زندگى مى كند! آزاده ها بسيار اندكند. البته قفس ها نيز متفاوتند: كوچك و بزرگ دارند، رنگى و غير رنگى دارند، شكل هاى گوناگون...
بعضى خودشان براى خودشان فقس مى سازند، بعضى ها به ديگران سفارش مى دهند برايشان قفس بسازند، بعضى ها قفس هاى خودشان را رنگ آميزى هم مى كنند، بعضى ها هم توى قفس هايشان به تفريح مى روند!...
بعضى از قفس ها عملى هستند، بعضى فلسفى، بعضى هاى ديگر عرفانى و...
القصه. ما هنوز نگاه كردن به خورشيد را بلد نيستيم! ما هنوز تا رسيدن به قله ديدار خداوند، فرسنگ ها فاصله داريم. ما هنوز نفس كشيدن در آستان قدس را تجربه نكرده ايم. ما هنوز...
و زيارت خانه خدا فرصتى است براى اين گونه كارها. فرصتى است براى اينكه خود را از اسارت قفس ها نجات دهيم. فرصتى است تا در «ترم» حساس حيات «مشروط» نشويم. فرصتى است براى قدم نهادن در بزرگراه «صراط مستقيم».
و اين «سفرنامه» آغازى است براى ورود به اين بزرگراه.



نايب
سفرنامه ى حج
زهرا جان! اينجا شهر مادرمان است؛ شهر حوا؛ فرودگاه جده. هنوز نفهميده ام چطور شده است! چرا بايد وقتى مادرت من را عوض مادرم در آغوش گرفت، دندانهايش كليد شد و تنش يخ كرد و عرق سرد به پيشانى اش نشست و از دست هاى من سر خورد و افتاد وسط فرودگاه مهرآباد تهران؟ پدرت هوار كشيد: «يا قمر بنى هاشم» و تو گفتى:«يا زهرا» و من جيغ زدم. جمعيت حلقه زد دور مادرت كه يكباره برخاستى و هلم دادى كه: «برو!»
كجا مى رفتم بى تو؟ خودم هزار و يك بدبختى داشتم. نداشتم؟ حداقل حال اين عربها و اين روضه خوانى ها را نداشتم. درد و ورم خودم بس بود. هرچند دكترها گفته اند مهم نيست و زود خوب مى شود. ولى هر چه باشد پدرم است و سرطان است و شيمى درمانى و آمريكا. كاش مى گذاشتى در تهران به تنهايى ام و گاهى زنگ بزنم از مادرم احوال پدرم را بپرسم. موسيقى هاى نرم گوش كنم يا بروم كافى شاپ و يك قهوه تلخ تنهايى بنوشم و منتظرت باشم كه برگردى از زيارتت. كتابهايم را مى خواندم. كوندرا، ماركز، بوبن، كارور يا آن كتاب مضحك «اوئه».
اشكهاى صورتمان روى گونه هامان به هم رسيد و آهسته در گوش من گفتى: «تو برو نايب الزياره ى من باش» بعد محكم فشارم دادى به خودت و گفتى: «براى مادرم هم دعا كن» و گريه امانت را بريد.
زهراجان!
من را چه به زيارت؟ من كى تا به حال به زيارت رفته بودم كه اين دوميش باشد؟ اعلاميه ى ثبت نام را كه در دانشكده ديدى، گفتى: «مى آيى برويم؟» يادت هست چى جواب دادم؟ گفتم: «من؟ من و عمره؟ دست بردار زهرا جان!» و تو گفتى كه تنها دوست ندارى بروى و گفتى تنها حال نمى دهد و با هم رفتيم ثبت نام كرديم و در قرعه كشى اسممان درآمد و پريدى بغلم كردى و ماچم كردى و گريه كردى كه مى رويم با هم عمره.
براى تو عمره بود و براى من همسفرى با تو بود و گشت و گذار در عربستان. اما بى تو چه؟ براى من چه حالى دارد تك و تنها وسط اين همه دانشجوى دختر كه لابد مى خواهند مدام نماز بخوانند و روضه بخوانند و روزه بگيرند و حوصله ام را سر ببرند.
زهرا جان! من وسط اينها خيلى غريبه ام. حتى بلد نيستم چادرى را كه مادرت برايم دوخته، چطور روى سرم نگه دارم. همان چادرى كه از كيفت درآوردى و روى سرم انداختى و زبانم بند آمده بود و نگاهم كردى و بعد زل زدى به دكتر فرودگاه كه مادرت را معاينه مى كرد و چمدانم را دادى دستم و چادر ولو شد كف فرودگاه و گفتى التماس دعا. من هم چادر خاكى را كشيدم روى سرم، دوباره هلم دادى كه برو و از گيت رد شدم.
زهراجان! منتظر بودم اتفاقى بيفتد. چند شبى هست كه پشت سر هم خوابهاى آشفته مى بينم. خواب زنى كه نمى بينمش كه از بس روشن است، تاريك است و در حجاب است و نمى شود ديدش. و چادرى كه خاكى است. شايد تعبيرش چادر مادرت باشد و شايد تعبيرش چادر خودم باشد يا چادر ديگرى. نمى دانم.
خوابهايى مى بينم كه به عمرم نديده بودم. آنقدر عجيب كه حتى نمى شود تعريفش كرد. يكبار خواب ديدم كه آسمان آنقدر مى درخشد كه نمى توانم سرم را بلند كنم و به زمين افتاده بودم و پيشانى ام بر زمين بود و با خودم مى گفتم امشب كه شب است چه نورى دارد آسمان، از روز روشن تر و سقف آسمان بالا و بالاتر مى رفت و من از فراز سقف خودم را مى ديدم كه كوچك و كوچك تر مى شدم و شب آسمان با ستاره هايش مى ماند به چادر خاكى كه بر روز است و آن چادر از فرط روشنى و نور بود كه تيره مى نمود.
يا شبى ديگر خواب ديدم كه آسمان را ستونهايى وصل مى دادند به زمين و من چسبيده بودم به ستونى از مهابت آسمان و هيچ كس ديگر انگار ستونها را نمى ديد و آسمان گاه رعد مى زد و گاه برق مى زد و هيچ كس ديگر انگار آسمان را نمى ديد و من دلم مى ريخت از مهابت آسمان و دلم خوش بود به آن ستون كه تكيه كرده بودم و باران باريد. از ابرى كه مثل چادرى خاكى بود.
زهرا جان!
اينجا هوا خيلى شرجى است. خيلى خيلى شرجى. هوا دم دارد. انگار توى سونا بخار نشسته باشى. نخلها را به رديف در فرودگاه كاشته اند و فكر نكنم خرمايى از اينها كسى بخورد. فرودگاه پر از چترهاى سايبانى است و ما نشسته ايم معطل كه گذرنامه هامان را كنترل كنند و بچه ها جلوى توالت ها صف كشيده اند. فكر كنم اضطراب دارند. سياه پوستهاى عربى كه كارمندهاى فرودگاهند و ژستهايى مى گيرند با عينك دودى هاشان كه انگار فيلم آمريكايى زياد ديده اند. روحانى كاروان مى گويد قبر مادر همه اينجاست: قبر حوا. نزديك درياى سرخ. و ما نه دريا را خواهيم ديد، نه قبر مادرمان را. دوست داشتم مى رفتم لب دريا و تنها مى نشستم. اينجا نمى دانم چه كنم با تنهايى هايم. تو كه نيستى. اينها هم نبودنشان شايد بهتر باشد. هيچكدامشان را نمى شناسم. هنوز هيچى نشده چندتايى شان قرآن مى خوانند. چندتايى شان دعا، يك سرى هم ورد و ذكر و تسبيح دست شان. برايت از اينجا يك تسبيح فيروزه مى خرم سوغات. خوشت مى آيد؟ حتماً مى آيد! تو كه عشقت بوده و تسبيح فيروزه و عقيق و شامقصود و سجاده ى ترمه و يك مهر گرد و بزرگ وسط آن ترمه؛ و آن چادر سفيد كه هميشه گوشه ى كيفت بود با مهر و سجاده ات. به چند ساعت هم نشده كه نديده امت اما چقدر دلم برايت تنگ شده. كاش بودى و بساط نمازت را پهن مى كردى و من باز ديوانه ات مى شدم و مبهوتت و وقتى نمازت تمام مى شد مى گفتم مثل فرشته ها شده اى و تو لوس مى شدى و لبخند مى زدى و باز همان شعر هميشگى ات را تكرار مى كردى:«من كه ملول گشتمى از نفس فرشتگان / قال و مقال عالمى مى كشم از براى تو»
زهراجان!
بعضى از اين همسفرها دارند مسخره ام مى كنند. فكر مى كنند چقدر جو زده شده ام كه دارم سفرنامه مى نويسم، هنوز نرسيده. خوب است من هم مسخره شان كنم كه نرسيده دعا شروع كرده اند؟
گناهى ندارند. اينها نمى دانند كه وقتى من از پشت شيشه نگاه مى كردم كه چطور پدرت بر سر مادرت نشسته بود و تو تكيه داده بودى سرت را به بازوهايش. اينها نمى دانند كه حتى مدير كاروان به من گفت:«برويم. خدا بزرگ است. آنجا دعا مى كنيم خوب مى شود. هواپيما مى رودها؟!»
و من گفتم:«برود.» گفت:«بدو خانم! دير شد.» و گفتم:«عوض مادرم داشت بدرقه ام مى كرد.» و بغض كردم. گفت:«بچه ها منتظرند. حق الناس است ها!» چادرم از شانه ام سرخورد. مادرت را با برانكارد بردند. هاله ى بخارى را كه از نفسم روى شيشه افتاده بود پاك كردم. تو دنبال برانكارد مى رفتى كه آمدى سراغم. لب خوانى مى كرديم. گفتى: هرچه ديدى برايم بنويس.» و من، چقدر طول كشيد تا از حركات آهسته ى دهانت بتوانم منظورت را بفهمم. و گفتم:«چشم، حتماً... قول مى دهم.» و مدير باز گفت برويم و عقب عقب، مى رفتم و تو را نگاه مى كردم و دست تكان مى دادم.
نمى دانم مى توانم خوب برايت بنويسم يا نه؟ آنطور كه تو مى خواهى. مى خواستى آنطور برايت بنويسم كه انگار آمده اى. اما مى دانى كه نمى توانم. از دريچه ى چشمهاى تو اينجا طورى است و از چشمهاى من طورى. من فقط حديث نفس مى كنم زهرا! فقط حديث نفس!
مى گويند تا چند دقيقه ى ديگر، رديف بايستيم، پشت سر هم، گذرنامه به دست. دلم مانده پيش مادرت و پيش پدرم و پيش مادرم. در جده، شهر مادرمان. غربت در غربت. تنهايى در تنهايى. دلم پيچ مى زند. نمى دانم از هواى اينجاست يا نه. كمى تنم داغ شده و استخوانهاى بازويم سست. حال مادرت چطور است؟ نمى دانم. حال پدرم؟ نمى دانم اينجا چه طور سرزمينى است؟ نمى دانم. بر من در اين سرزمين چه خواهد گذشت؟ نمى دانم. نمى دانم.
من حتى نمى دانم چرا وقتى كه چادر خاكى را بر سر كشيدم گفتى خداوند تو را طلبيده و تنها! سر از كارهاى تو و خداى تو در نمى آورم. طلبيدن كدام است؟ قرعه مى كشند و پول مى دهيم و هواپيما سوار مى شويم و هتل مى رويم و خودمان پا داريم و پول داريم و امكانات! ديگر چه طلبيدنى! و اگر قرار بود كسى را بطلبند تو شايسته ترى يا من؟
پدرم را درآورده اين مدير. مى گويد جمع كن بساطت را برو توى صف، دختر خانم.
زهرا! تو ناراحت بودى اما شاكى نه! بغضت گرفته بود هم به خاطر مادرت، هم به خاطر سفرى كه اينقدر ذوقش را داشتى و نشد.نمى دانم چرا. نمى دانم. وقتى به تو گفتم:«خدا من را تنهايى طلبيده يعنى چه... تو بمانى و من بروم؟ اين رسمش نيست؟» بغضت را خوردى و لبخند زدى و گفتى:«الحمدللّه رب العالمين». بعد گوشى موبايل را دادى دستم و گفتى: «تولدت مبارك» و من مى دانستم هنوز هفت هشت روزى به تولدم مانده است و تو در آن روز در كنارم نيستى.
چرا قطع كردى؟ چرا صدايت نمى لرزيد؟ چرا اينقدر راحت ايستادى و خوابم را شنيدى؟ و من با چه آب و تابى تعريف مى كردم:«نمى دانى زهرا! در يك اتاقى بودم تاريك تاريك. مارها مى خواستند از سر و كولم بالا بروند و مى رفتند. خيلى هم اتاق سرد بود. خيلى. تا مى خواستم تكان بخورم مارى به پايم مى پيچيد. داشتم از ترس زهره ترك مى شدم.»
گفتى: خب؟ بعد؟
گفتم: ديگر نا اميد شده بودم كه كمى لاى در باز شد و نور شديدى آمد تو. مارها انگار آتش به جانشان مى افتاد و از تو مى تركيدند و پودر مى شدند.
بعد گفتم: يك چيز خنده دار!
گفتى: چى؟
گفتم: نور خيلى شديد بود، جورى كه سرم را انداخته بودم پايين. اما پايين درز در يك چيز جالب ديدم. بگو چى؟
گفتى: چى؟
گفتم: گوشه ى چادر سياهى كه خاكى بود!
چيزى نگفتى آنقدر كه مجبور شدم چند بار پشت هم گفتم:«الو... الو...»
گفتى:«بگو نازنين جان... مى شنوم.» اما صدايت گرفته تر بود.
گفتم:«حال مادرت چطور است؟ چى شده بود اصلاً ؟ دلم گاهى شورش را مى زند.»
چيزى نگفتى. پرسيدم: قطع و وصل مى شود؟
گفتى: پول موبايلت زياد نشود؟
گفتم: هنوز گوشى را كه دادى استفاده نكرده ام. گذاشته ام درست براى تولدم.
گفتى: خب به سلامتى
گفتم: البته مى خواستم ها! ولى قسمت نشد ديگر گذاشتم براى تولدم.
گفتى: خوب! هر جور صلاح مى دانى!
گفتم: مادرت همين نزديكى است؟
گفتى: آره.
گفتم: مى شود صحبت كنم؟
گفتى: بيدار نيست.
پرسيدم: بهتر است؟
گفتى: الحمداللّه .
گفتم: كجايى كه اين وقت روز پيش مامان جانى؟
جواب ندادى.
باز پرسيدم: كجايى؟ها؟
گفتى: بيمارستان و صداى بوق اشغال، مدام مى كوبيد روى پرده ى گوشم. نفهميدم قطع كردى يا قطع شد. اما اگر قطع كرده باشى خيلى نامردى. شايد هم شارژ گوشى ات تمام شده باشد چون بعدش هرچه زنگ زدم دستگاهت خاموش بود.
به مادرم هم زنگ زدم. دكترهاى آمريكايى از وضعيت پدرم راضى اند. مى گويند كه اوضاع شيمى درمانى روى حساب پيش مى رود. وقتى به مادرم زنگ زدم پدرم در اتاق شيمى درمانى بود. مادرم مدام گريه مى كرد و مى گفت كه كاش بتوانم از انرژى مثبتى كه بر اثر آن همه عبادت در اين جا هست برايش و براى پدرم بفرستم. مى گويد پدرم ديگر يك لاخ مو هم به تنش نمانده. حتى ابرو و مژه. هر شب هنوز «يوگا» كار مى كند كه بتواند زير بار اين همه فشار تحمل كند.
تو چه كار مى كنى؟ من، اين روزها، مى روم چمباتمه مى نشينم در مسجدالنبى. تكيه مى دهم به ستونى از آن همه ستون. گاه قرآن مى خوانم. بايد ده جزء اول را خواند. دو شب است «آفرين» سرفه هايش شديد شده. دعا دعا مى كنم مدام در حرم بماند. همين كه مى آيد تو، اركستر مى گيرد با سرفه هايش، طفلى. حالش كه اينطور است چرا آمده؟ به محض ورودش به اتاق، سيستم برودتى را خاموش مى كنيم. اتاق دم مى كند. مونا و صديقه مى دوند بيرون اتاق، پيش ساير رفقاشان. من مى مانم و اركستر سرفه هايى به رهبرى «آفرين خانم». مدام عذر مى خواهد از من. مى گويد: «دعا كنى كه حالم خوب شودها، نفرين نكنى» و من حالم به هم مى خورد از اين تلفظ عربى «عين».
ديشب به آفرين پيشنهاد دادم برويم بازار. گفت مى خواهد استراحت كند. خودم تنها از هتل آمدم بيرون. دم در هتل، معاون كاروان گفت كه تنها كجا مى خواهم بروم.
گفتم:«خريد... بازار»
لبخند زد و گفت:«اين وقت شب؟»
گفتم:«شما فكر كن مى خواهم بروم حرم»
گفت:«چه فرقى مى كند؟»
اعتنا نكردم و راه افتادم. دويد كنارم و غيظ كرد و گفت:«نمى شود خانم» و من باز گوش نكردم و رفتم. از عربها سر نماز پرسيده بودم كدام بازارها جنس خوب دارد. اينجا هم مثل تهران خودمان است. از بنجل فروشى دارد تا بازارهاى خوب و دستفروشى. پشت ويترين طلافروشى ايستادم از مدل هاى زمخت و نخراشيده ى طلاهاى عربى از قديم خوشم مى آمد. البته نه براى دست كردن كه براى نگاه كردن! اكثر فروشنده ها اينجا عرب نيستند. سنگالى و افغانى و بنگلادشى ريخته اند در فروشگاهها. اما طلافروش عرب آن كه با آن دشداشه ى سفيد بلندش آمد بيرون. دستى به ريش پروفسورى اش كشيد و به عربى چيزى گفت. اعتنا نكردم. آمد نزديكتر و باز گفت و هر هر خنديد. با غيظ نگاهش كردم. رانش را خاراند و با دست اشاره كرد به داخل مغازه اش. گفتم:«لا! فقط نگاه... تماشا... النظارة» به داخل مغازه رفت و با يك النگو برگشت.
گفت:«هديه، هديه» و دستش را دراز كرد تا النگو را دستم كند. هر چه زور داشتم در پاهايم جمع كردم و دويدم. شكم گنده مى خنديد و داد مى زد و مى خنديد: «هل زوجتِ معى؟» مردكه ى لندهور بى غيرت.
تعدد زوجات اينجا انگار خيلى طبيعى است. اين را قبلاً هم فهميده بودم. به دو از در هتل وارد شدم كه معاون كاروان گفت:«چى شده؟ با اين عجله؟» و من سرفه كنان از كنارش گذشتم و آسانسور سوار شدم و وارد اتاق شدم. از سرفه هايم آفرين از خواب بيدار شد و به من گفت:«خوب خريد كردى؟ چى خريدى؟» سرفه كرد و لبخند زد. بگذار بفهمد ما از سرفه هاى مدامش چه مى كشيم. مونا و صديقه رفته بودند اتاق كنارى، جشن تولد.
شيرينى خريده بودند و نقل خريده بودند آنطور كه آفرين مى گفت. دراز كشيده بودم و نفس نفس مى زدم كه صداى كِل كشيدن و دست زدن اتاق بغلى، چرتم را پاره كرد. آفرين مى گفت دست زدن در مدينه خوب نيست. در مكه هم بدتر است. حال نداشتم بپرسم چرا. يك آيه هم خواند.نفهميدم. تمام شب را نخوابيدم. از ترس مى لرزيدم. نزديكى اذان صبح خوابم گرفته بود تازه. گفته بودند صبح، ساعت هشت، بعد از نماز صبح مى رويم زيارت دوره. آفرين نماز صبح مى خواست مرا ببرد مسجد النبى. خوابيدم و نرفتم. حدود ساعت نه بود كه صديقه تكانم مى داد و مى گفت:«زهرا! زهرا بيدار شو.»
بيدار شدم. يادم افتاد اينجا اسمم زهراست. سيده زهرا. سوار اتوبوس ها شديم. در اتوبوس باز چرت مى زدم خيلى خوابم مى آمد. اولين ايستگاه، احد بود. اولين شكست سپاه اسلام به خاطر غنيمت آنطور كه روحانى كاروان مى گفت. آفرين مى پرسيد كجا بوده است آن غار كه پيامبر در آن پناه گرفته بوده است و على، آنقدر زخم برداشته در راه پاسدارى از نبى و دندان پيامبر كجا شكسته و سپاه اسلام به كدام سو فرار مى كرده اند؟
رفتيم كنار قبرستان شهداى احد. درش را بسته بودند. ضريح هايى هم داخلش بود. روحانى كاروان گفت اين ضريح ها در بقيع بوده است پيش از آن كه وهابى ها، بقيع را خراب كنند. تابلويى زده بودند و به فارسى و عربى و انگليسى و اردو نوشته بودند كه سنگ و خاك هيچ خاصيتى ندارد و از مرده ها هيچ كار بر نمى آيد و از خدا بخواهيد هر چه مى خواهيد. آفرين سرش را تكيه داده بود به ديوار قبرستان و مدام گريه مى كرد و زير لب چيزهايى مى گفت. مقبره ى حمزه هم در اين قبرستان است. اشتباه نكنم آفرين هم پدرش يا مادرش بايد بيمار باشند. به آفرين گفتم:«نمى دانم از سنگ و چوب كارى بر مى آيد يا نه. نمى دانم اين كارها چه فرقى با بت پرستى دارد. اما حتماً تو مى دانى.»
آفرين سرفه كرد و خنديد و گفت: «بخواهى، نشانت مى دهند.» گفتم: «تو هم بيمار در خانه دارى كه اين همه دعا مى كنى؟» سرفه كرد و خنديد و گفت: «در خانه هيچ كس ندارم.» يادم نبود كه خوابگاهى است از تپه اى كه آن كنار بود بالا رفتم. ايستادم بر نوكش تنها. چادرم را به دندان گرفتم كه از سرم نيفتد. هرچند پايينش خاكى شده بود. پدرم ديگر يك لاخ مو به تن ندارد. تو در بيمارستان بودى و مادرت! من اينجا آنقدر تنهام كه تو گفتى خدا تنها طلبيده ام. مونا و صديقه دنبال هم مى دوند و معاون كاروان تذكر مى دهد. باد افتاده بود در چادرهاشان. ايستادند و با معاون كاروان با خنده حرف زدن. نمى دانستم قبله كدام سوست. ايستادم رو سوى مسجد النبى. باد افتاده بود در چادرم. سرم را انداخته بودم پايين. گفتم: «خدايا نشانم بده! با شفاى مادر زهرا!شفاى پدرم.»
معاون كاروان از پايين تپه صدايم مى زد كه برويم جاى بعدى. رفتيم مساجد سبعه. مساجدى كه در محل جنگ خندق ساخته اند. روحانى كاروان گفت: آن ماجرا را كه هزار بار شنيده ايم. سلمان فارسى پيشنهاد حفر خندق داد. آن پهلوان عرب از خندق پريده و على او را شكست داده. به آفرين گفتم: «كه چى؟ هزار بار اين داستان را شنيده ايم.»
گفت: «هيچ وقت يكبار فهميدى اش؟»
گفتم: «هيچ وقت از جنگهاى پهلوان هاى قديمى سر در نياورده ام.»
خنديدم و گفتم: «حتى از رستم و اسفنديار»
گفت: «مى فهمى در ماه رمضان، با زبان تشنه و گشنه، در اين هوا، خندق كندن يعنى چه؟»
نمى دانم چرا آنطور شده بودم. شايد هواى داغ، شرم را از سرم پرانده بود.
گفتم: «راستش از علوم مهندسى هم سر در نمى آورم.»
گفت: «مى فهمى سلمان از اهل بيت ماست يعنى چه؟ يعنى از اهل بيت پيامبر شد سلمان.»
لبخند زد و گفت: «مى فهمى يك ضربه كه اندازه ى عبادت جن و انس ارزش داشته باشد يعنى چه؟ آخر يك ضربه، به قول تو، در يك جنگ پهلوانى، چقدر مگر مى ارزد كه اندازه ى عبادت جن و انس ارزش داشته باشد!.»
مساجد كوچك را، كه هركدام مسجدى بود كه بزرگى در آن نماز خوانده بود، خراب مى كردند تا جايش از نى مسجد بزرگى بسازند. بعضى از مسجدها درش باز بود. بالاى تپه مسجد فتح بود و مسجد على. بچه ها مى رفتند بالا تا در مسجد على، آنجا كه على نماز مى خوانده نماز بخوانند. اما من پايين دست تپه، جايى نزديك مسجد فاطمه، چمباتمه نشستم و چرت زدم. باورت نمى شود. حتماً باورت نمى شود كه باز خواب ديدم. اين روزها و شبها، مدام خواب مى بينم:
«اتاقى بود كه عطر ياس مى داد و دستى از نور كه نمى ديدمش، بس كه پرنور بود، قلمى كه آنهم از نور بود به دست گرفته بود و مى زد به دواتى كه از آن نور بيرون مى زد و مى نوشت. صداى زنى مى گفت ـ و نمى دانى چه صدايى بود آن صدا ـ حالا كه دارم مى نويسمش حسرت مى خورم كه كاش باز آن صدا را بشنوم ـ آن صدا مى گفت: هر حركتى كه قلم دارد براى نوشتن، نه از قدرت قلم است كه از قدرت دست است اما دست مى نويسد با قلم. قلم مى نويسد و دست مى نويسد و آنچه دست و قلم مى نويسند يكى است و قلم مى نويسد به جوهرهاى دوات پس دست مى نويسد و قلم مى نويسد و جوهر مى نويسد و البته همه يكى هستند.»
سرجنباندم كه نوشته بود «ن» و آن مى درخشيد مثل دايره اى تمام و مثل ماه بدر كاملى.
آفرين صدايم زد كه «زهرا بيدار شو... بايد برويم ذوقبلتين.» تا اين يك جمله را بگويد صد تا سرفه كرد. و اين باز من بودم، زهرا، كه بايد بيدار مى شد و و زهرا مى شد و زهرا صدايش مى كردند در مدينه. باز سوار اتوبوس شديم و اين بار، مقصد، ذوقبلتين. ذوقبلتين مسجدى است كه پيامبر در آن دل تنگ بوده از خواندن نماز به سوى قبله ى اول ـ مسجدالاقصى ـ كه يهودى ها زخم زبان مى زده اند و در اينجا به پيامبر وحى آمده كه روى از مسجد الاقصى به مسجد الحرام كن كه هر كجا رو كنى، رو سوى خداست. راستى زهرا! وحى چيست؟ همان است كه به دل ما هم مى افتد گاهى؟ چرا وحى هايى كه به ما مى شود گاهى صادق است و گاهى كاذب، اما وحى به پيامبرها هميشه صادق است؟ آيا پيامبر، هر وقت كه اراده مى كرده، بر او وحى مى آمده؟ عجب جمله اى است اين جمله كه «هر جا روكنى، رو سوى خداست»
ايستاده بودم وسط مسجد و دور سر خودم مى چرخيدم، آرام. چشمهام را بسته بودم. در ثانيه ثانيه و دقيقه و دقيقه ى اين سيصد و شصت درجه، رو سوى خدا داشته ام. روحانى كاروانمان آمد كنارم و گفت:«زهرا خانم وقت تلف نكن»
چشمهام رو باز كردم.
گفت: مى دانى دو ركعت نماز اينجا چقدر ثواب دارد؟ و تو ضيح داد كه دو ركعت نماز آنجا ثواب چندين حج و چندين عمره ى مقبوله را دارد. آفرين ايستاده بود به نماز و باز صداى سرفه اش در مسجد طنين داشت. بعد از نمازم از خدا، شفاى مادرت، پدرم و آفرين را خواستم. اما خواستم كه شفاى آفرين خيلى عاجل باشد. چون شدت سرفه هايش ديگر داشت سفر را روى سرم خراب مى كرد.
راستى زهرا! سوره ى بقره را تمام خواندم، با معنا. تازگى كه قرآن مى خوانم تپش قلب مى گيرم. زهرا! اين آيات چه معنا دارد؟
«اين كتاب، شكى در آن نيست، هدايتگر پرهيزگاران است». من چه بهره اى دارم از اين كتاب؟ «در حقيقت كسانى كه كفر ورزيدند، چه بيم شان دهى و چه بيم شان ندهى برايشان يكسان است. آنها ايمان نخواهند آورد.» «خداوند بر دل هاشان مهر نهاد و بر شنوايى شان و بر چشمهاشان پرده افكنده است و براى ايشان عذاب عظيمى است.»
«كورند، كرند، لالند، پس به راه بازنمى گردند.» نمى دانم مونا و صديقه كه يا دارند اعلاميه به در و ديوار هتل مى زنند و اين اتاق، آن اتاق مهمانى مى روند و بازار مى روند و تا حالا هركدام چهار پنج توپ، چادرى براى سوغات خريده اند، چطور مى گويند كه عنقريب، ختم قرآن خواهند كرد.
من مى روم تكيه مى دهم به ستونى از ستونهاى مسجد النبى، قرآن را باز مى كنم، نيت مى كنم به نيابت زهرا. يادم نرفته كه «نايب» توأم. آيات را مى خوانم و معنايش را مى خوانم و تپش قلب مى گيرم و گاه عرق مى كنم و ديگر هيچ نمى شنوم جز صداى خودم كه اصواتى كه از دهانم بيرون مى آيد كلام خداست و گوشم، صداى خودم را، صداى خدايم را مى شنود: «و يارى گيريد از صبر و نماز بدرستى كه آن (نماز) جز بر خاشعين كبير است.» «كيست بيدادگرتر از آن كس كه اجازه ندهد كه در مساجد خدا، اسمش برده شود و در خرابى آن بكوشد؟»
«و هركس كه از آيين ابراهيم روى بر مى تابد، جز آن كس كه خود، خود را به نادانى مى زند؟، آيا تمام فلاسفه ى بزرگ و دانشمندان بنام كه خداپرست نبودند؛ نادان بودند؟ و حتى والاتر از آن، خود را به نادانى مى زنند؟ «[اين است] نگارگرى الهى؛ و كيست خوش نگارتر از خدا؟ و ما او را پرستندگانيم»، «پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم. شكرانه ام را به جا آوريد و نافرمانى نكنيد.» خدايا شكرت! پدرم يك لاخ مو در بدن ندارد. مادرم مى گويد خيلى لاغر شده اما دكترها از روند درمان راضى اند. خدا را شكر.
خدايا شكرت! مادر زهرا در بيمارستان است و پاى پرواز، دراز به دراز افتاد و نمى دانم چه بر سرش آمده!
زهرا ماند ايران و من ماندم وسط اين همه آدم، تنها، شكرت.
«و قطعاً شما را به چيزى از ترس و گرسنگى و كاهشى در اموال و جانها و ثمرات مى آزماييم، پس بشارت باد بر صابران»، «آنها كه چون مصيبتى بر ايشان مى رسد مى گويند به راستى همه از خداييم و به سوى او بازمى گرديم» «از گامهاى شيطان پيروى مكنيد او براى شما دشمنى آشكار است / به درستيكه او دستورتان مى دهد بر بدى و زشتى و بر خدا چيزى بربنديد كه نمى دانيد.»
زهرا! كاش اينجا بودى. كنارم مى نشستى. سكوت مى كرديم حتى. اما هروقت دلم مى خواست سرم را تكيه مى دادم به شانه هايت. و لرزش شانه هام در استوارى قامتت گم مى شد. «هرگاه بندگان من، از تو، درباره ى من پرسند، من نزديكم پاسخ مى گويم دعاى دعاكننده را آنگاه كه دعا مى كند پاسخ مى گويم پس پاسخم گويند و به من ايمان آرند شايد كه راه يابند.» راهم بده. خدايا!
خواهرم زهرا! عجب خوابى ديدم. واى! از همان خوابها! مشكل از رختخواب نيست، رختخوابمان بد نيست. راحت است. هتل مان بد كه نيست اما خدا به دادم برسد از دست اين هم اتاقى ها. آفرين «آسم» دارد و مشكل تنفسى. تا رسيدم اتاق، «آفرين» ماسك بر دهان، نشسته بود بر سجاده و رو به قبله و سرفه مى كرد و قرآن مى خواند. مى گفت غسل كرده است و آماده مى شود براى رفتن به مسجد النبى و به من گفت غسل كنم و لبخند زد گفتم كه وضو مى گيرم و مى روم. گفت مونا و صديقه، آن دو هم اتاقى ديگرمان رفته اند. با لبخند گفتم: عجله داشتندها! گفت كه منتظر من نشسته بوده. او ملتفت نيست كه تو، به من گفته اى كه خداوند، من را، تنها طلبيده. آفرين مدام سرفه مى كند و اعصابم را خرد كرده با اين محبت هاى باسمه اى و زوركى كه اصلاً حالش را ندارم.
ديشب بين راه، در غذاخورى ساسكو، به زور مرغ سوخارى اش را انفاق مى كرد به اين و آن. مدام مى گفتم:«سهم خودم هم برايم زياد است. من كم غذا هستم» اما به خرجش نمى رفت. با آن صداى تو دماغى اش و ته لهجه ى عربى اش هم تعارف مى كرد. البته عرب نيست. شيرازى است و ساكن خوابگاه تهران. و از شانس خوش من دراتوبوس بين راه هم كنار هم نشستيم و هى حرف زد. از اينكه باورم مى شود به مدينه مى رويم و مدينه چيست و كجاست و كلى درس تاريخ اسلام و معارف اسلامى و اخلاق. تو كه مى دانى چقدر خوش دارم اين حرفها را زهرا. بيايم تهران كله ات را خواهم كند؛ با اين طلبيده شدن تنهايى من.
آه، خداى من! ياد مادرت كه مى افتم دلم مى گيرد. تو كه مى دانى من چقدر و چطور به دعا و زيارت اعتقاد دارم. اما با اين همه تا وارد مسجد النبى شدم، گفتم:«خدايا! مادر زهرا!» كه گلوم فشرده شد و ديگر كلامى نتوانستم بگويم. اما «آفرين» با كلى تشريفات و ورد و دعا و صلوات وارد شد. وقتى هم رفتيم هتل، بعد از جلسه ى كاروان مى خواست به من آداب ورود و اذن دخول و اين جور چيزها ياد بدهد كه گفتم خوابم مى آيد و انصافاً خوابم مى آمد. خوابم مى آمد و خوابيدم در ميان صداى سرفه هاى آفرين و وردهاى زير لبى كه مى گفت و چيزى شبيه سوت خفيف شنيده مى شد.
از خواب كه بيدار شدم آفرين روى تختش نبود و مونا خواب بود و صديقه حمام. وقت خوبى بود براى نوشتن، بى مزاحم. در مسجدالنبى، سرم سوت مى كشيد از بس ستون داشت. نزديك در نشستم. آفرين دستم را گرفت و بلندم كرد و گفت:«بيا برويم يك جاى خوب» پرسيدم:«كجا؟» گفت:«يك تكه از بهشت» و خنديد. حرصم مى گيرد از اين شعارها مخصوصاً اگر با لحن تودماغى باشد و ته لهجه ى عربى. در دانشگاه، زبان و ادبيات عرب مى خواند. مى خواهم از اين توانايى اش در بازار به نحو احسن استفاده كنم.
مى رفتيم جلو و جلوتر. سقف بلند و ستونهاى سفيد. آهسته قدم بر مى داشت و صلوات مى فرستاد و تشويقم مى كرد به صلوات فرستادن. دست كردم توى كيف دوشيم زير چادر سياهم و موبايلم را درآوردم. باز آن لبخند هميشگى اش را تحويلم داد و گفت:«وقت براى تلفن زياد است. دعا كن، اينجا حيف نيست؟»
گفتم:«آفرين جان! مى خواهم عكس بيندازم» خيلى بايد روى خودم كار كنم زهرا جان! هنوز از مردم نديده و نشناخته خجالت مى كشم و حساب مى برم و رودربايستى دارم. اما آنها به همه كار من كار دارند. آفرين گفت:«حالا يك هفته اينجاييم. چه عجله اى!» گفتم:«آن زن سياهپوست را مى بينى بچه بغل با آن چادر سفيدش؟ و آن زن با چادر سياه و روبنده دار كنارش؟ و آن دختر جوان، ها، همان زردپوست را مى گويم با روسرى سفيد؟ ديدى شان؟» آفرين گفت:«خب؟ چى؟» گفتم:«مى بينى چه جانى مى كنند با هم صحبت كنند؟» باز آن لبخندش را تحويلم داد و گفت:«خب؟» گفتم:«كجاى دنيا مى توانى همچين صحنه اى را ببينى؟»گفت:«حالا عيب ندارد. عكست را بگير» وقتى خواستم «زوم» كنم زن عربى جلويم ايستاد و غيظ كرد و گفت:«حرام» و گوشى را از دستم قاپيد. به انگليسى گفتم:«موبايل را پس بده، لطفاً» گفت، به انگليسى:«فتوگرافى حرام است.» مى دانى كه آن گوشى چقدر برايم عزيز است. زهرا جانم گرفته براى تولدم. آفرين به عربى چيزى گفت كه بعد برايم ترجمه كرد. گفته بود ما تازه وارديم و رفيقم قوانين را نمى داند. او به آفرين گفته بود كه قانون به جاى خود، ولى عكاسى كلاً حرام است. او به زن گفته بود در فرهنگ ما حرام نيست. زن پرسيده بود:«شيعه؟» و خنديده بود و كلى ارشاد كرده بود و من در اين مدت فقط به گوشى ام كه در دست زن بالا و پايين مى رفت نگاه مى كردم و بغضم گرفته بود.
زن سياه چرده گوشى را پسم داد و به عربى گفت كه فعل حرام انجام ندهم. سر از حلال و حرام اينها در نمى آورم همانقدر كه سر از حلال و حرام تو! اگر اينجا بودى همه ى كارهايت را حتماً مى گفتند حرام است. نمى گذارند جايى را ببوسى يا لمس كنى. كلى نگهبان ايستاده و مى گويد:«حاجى! شرك» نمى دانم تو چه نظرى دارى ولى به نظر من خيلى هم بد نمى گويند. كه چى آويزان در و ديوار و سنگ و چوب مى شوند؟
آفرين قول داده بود با هم برويم به يك تكه از بهشت. اما گفتند، همين زنهاى عرب، گفتند كه مردانه است و فعلاً مردها در بهشت هستند و ساعات محدودى، زنها اجازه دارند به بهشتى كه آفرين مى گويد وارد شوند.
مسجد، كلاً خوش بو بود. بوى عود مى داد.تر و تميز و مرتب. شايد باورت نشود ولى فاصله ى نه چندان زياد بين هتل ما تا مسجدالنبى را دستفروشهاى زن سياهپوستى پر كرده بودند. شب بود و تاريك بود رنگ چادر من و زنهايى به همان رنگ در و بساطشان همه چيز. رد كه مى شديم:«حاجى... تسبيح... دانه اى يك ريال» و از فارسى به گمانم فقط هزار تومنى مى شناختند و دو هزار تومنى و عددها. مى خواستم برايت عكس بگيرم كه آفرين گفت باشد عكس براى بعد و زود برويم كه به نماز صبح برسيم.
مردم ايستاده به نماز شب، همگى، دسته جمعى يا به قرآن خواندن. يا به ذكر، آفرين هم مثل آنها. من مثل آن دوربين گوشى موبايل تو، مشغول تماشا كردن. لمس كردن محيط و بو كشيدنم.
نزديك بهشت آفرين كه رفته بوديم، بوى عود نمى داد. يعنى بوى عود مى داد ولى بويى هم بود جز بوى عود كه خوش بود. بويى شبيه بوى عطر گل سرخ يا عطر گل ياس يا چيزى شبيه به اين. نمى دانم از كجا بود. از آفرين هم كه پرسيدم گفت مشكل تنفسى نمى گذارد بو بكشد. كنار دستم هم كه افتاده بود به سجده مدام ذكر مى گفت و سرفه مى كرد.
اذان كه گفتند و اقامه، با ما تفاوتها داشت. چه در ذكرها كه مثلاً «على ولى ا...» نداشت و «حى على خير العمل». و در اقامه همه ى ذكرها را يكى يكى مى گفتند مثلاً جاى دو «اللّه اكبر»، يكى مى گفتند. در اذان و اقامه شان، نه از تحريرهاى آوازى نگارگرانه ى ايرانى در اذان خبرى هست و نه از خوانش عربى به لهجه ى فارسى.
صفها را مرتب بستند و مثل رژه هاى نظامى ولى بدون هيچ ناظمى. شايد تنها صدايى كه قبل از نماز مى آمد صداى سرفه هاى آفرين بود. نماز را خواندند، بدون «بسم اللّه » و جاى سوره ى «قل هوا اللّه » را كه ما مى خوانيم قطعه اى بلند از سوره اى ديگر از قرآن را خواند كه نمى دانم از كدام سوره بود. چه صوت زيبايى و چه لحن زيبايى. و صداى سرفه هاى آفرين كه لذتم را مدام ناقص مى كرد.
خيلى خوابم مى آمد اما آفرين مى خواست سمت بقيع برود و از من خواست با او بروم. از آفرين در اتوبوس چيزهايى در باره ى كوچه ى «بنى هاشم» شنيده بودم ولى بين مسجدالنبى و بقيع هيچ كوچه اى نبود. از حرم بيرون آمديم. مردهاى عموماً ايرانى دسته دسته وارد بقيع مى شدند. از تپه هاى بقيع كه خواستم بالا بروم؛ نظامى پوش گفت: «حرام حاجى... حرام» آفرين گفت كه اينها رفتن زنان به قبرستان را هم حرام مى دانند. به آفرين گفتم: «آخر مى خواستم عكس بگيرم.» سرفه كرد و خنديد و گفت: «آن هم كه حرام است. مى شود حرام اندر حرام.» لبخند زدم و گفتم: «اين نفسى كه مى كشيم براى زنها حرام نيست؟» آفرين گفت: «چادرت را بكش سرت دختر، شده جارو.» چادرم را روى سرم كشيدم و از زير پام جمع كردم. گفت: «مى گذارى تكانش بدهم.» سر تكان دادم. آفرين نشست پاى ديوار قبرستان. گريه مى كرد و سرفه مى كرد و دعا مى خواند و سرفه مى كرد و گريه مى كرد. من زل زده بودم به ديوارهاى كهنه ى سنگى كه كنارش ايستاده بوديم. و اگر كمى عقب تر مى رفتيم نرده هاى شبكه اى فلزى آبى رنگ كه زنگ زدگى و پوسيدگى هم داشت معلوم مى شد. اما هرچه زور بزنى هم نمى توانى اثرى از قبرهاى امامان بقيع پيدا كنى. يا زنان پيامبر. يا خيلى هاى ديگر. دلم ضعف مى رفت ولى نمى توانستم به آفرين بگويم كه برويم صبحانه. آه به اين رودربايستى. او مدام گريه مى كرد و سرفه و من، دلم غورّى صدا مى داد. خجالت مى كشيدم وسط آن همه زن كه عموماً ايرانى بودند و مشغول دعا و نشسته پاى ديوار قبرستان. اما صداى غار و غورّ شكم من، گم مى شد ميان زمزمه ى دعاهاشان و گريه هاى بى صدا يا كم صداشان و دستفروش هايى كه شمع يا گندم يا آب خنك مى فروختند.
زهرا يك سؤال! آنجا چه فرقى داشت با هتل، براى كارهايى كه اينها مى كردند؟ يعنى در هتل خدا نيست كه ضجه هاى اين ها را بشنود؟ يا دعاهاشان را؟ لااقل كاش آفرين مى آمد بريم هتل. او به دعاش مى رسيد و حاجتش، من هم به حاجت خودم، يك لقمه نان و صبحانه. خيلى سعى كردم بفهمم آفرين چه مى خواهد كه اين همه دعا مى كند. شايد پدرش مريض باشد يا مادرش. مثل پدر من يا مادر تو. آفتاب بالا مى آمد كه مردها بيرون مى آمدند و نظامى ها پشت سرشان و در قبرستان را قفل كردند. نفهميدم آنجا قبرستان بود يا محدوده ى نظامى. اما هرچه بود درش را بستند. اما زنها كه پشت ديوار جمع شده بودند كارى به كار در نداشتند. پيش آفرين كه رفتم شانه هايش شديد تكان مى خورد. نفهميدم از سرفه بود يا چيز ديگر. روى يك تكه كاغذ نوشتم: «من رفتم صبحانه» و روى كيفش گذاشتم. كاغذ را نگاه كرد و همانطور كه پشتش به من بود، با صداى گرفته و با همان تو دماغى گفت: «التماس دعا ولى اگر كمى صبر كنى در بهشت را باز مى كنند با هم مى رويم بهشت.»
تعارف بيخودى بود. آن لحظه هم بايد مى دانست كه من در هتل فقط صبحانه خواهم خورد و بعد از آن به اولين جلسه ى كاروان كه آنطور كه مى گفتند جلسه ى مهمى بود خواهم رفت. تا هتل، خبرى نبود جز مغازه دارها و دستفروش ها كه لابد بنجل فروش بودند.
ميز صبحانه را از پيش چيده بودند. شير، پنير كره اى، يك بسته ى كوچك عسل آماده و يك تكه نان گرد. با چاى و قندهايى كه شبيه قند حبه اى خودمان بود.
شير را با نصف نان و كره و عسل خوردم. همين قدر بَسَم بود. در سالن همايش هتل منتظر جلسه ى كاروان شدم. در اين مدت، نگاهم مانده بود به گوشه ى چادرم كه هنوز خاك داشت و مادرت و پدرم. فردا حتماً زنگ خواهم زد و احوالپرس خواهم بود. مسجدالنبى بوى خوبى مى داد زهرا. جلسه ى كاروان مثل همه ى جلسه ها با تأخير شروع شد و من مثل هميشه زود رفته بودم. جلسه ى بامزه اى بود. مدير ثابت هتل درباره ى هتل و اتاق ها و كليدها و پول و اشياء قيمتى و اين جور چيزها صحبت كرد و از ساعت ناهار و شام و صبحانه و حتى چگونه در رستوران بنشينيم، حرف زد.
مدير هتل هم برنامه ى رفت و آمدمان را تشريح كرد كه كى بياييم و كى برويم و برنامه هاى كاروان را كجا اعلام مى كنند و شب، حضور و غياب داريم و اينها. وقتى روحانى كاروان مى خواست صحبتش را شروع كند، تازه آفرين آمد. نمى دانم صبحانه خورده بود يا نه.
روحانى كاروان، عمامه ى سياهش را روى سرش جابجا كرد و شروع كرد به صحبت:« بسم اله» و يك سرى دعاهاى عربى اولش، مثل همه ى روحانى ها. در مورد تاريخ مدينه گفت و اينكه در جلسات كاروان قرار است مناسك عمره را آموزش بدهد كه در مكه مشكلى برايمان پيش نيايد.
روحانى كاروان عباش را روى دوشش انداخت و گفت: «بچه ها! اينجا شهر مادر سادات، فاطمه ى زهرا هم هست» و بعد شعرهايى خواند: «ياس بوى مهربانى مى دهد / عطر دوران جوانى مى دهد / ياس تنها يك سحر مهمان ماست.» و آفرين و چندتاى ديگر هاى هاى گريه كردند. گفت: «خلاصه، خواهران، رفقا، قدر بدانيد اين يك هفته را. قدر بدانيد. آخر سر هم يك پيشنهاد داد. گفت اگر هر صد و بيست نفر كاروان، يك سوم قرآن را متقبل شود كه بخواند، در آخر سفر حداقل چهل ختم قرآن خواهد شد.» اين را گفت و گفت اگر حال كسى ختم قرآن كرد كه چه بهتر. بعد از روى ليستى كه جلوش بود خواند تا معين كند هركس چى بخواند.
گفت: نفر اول، سركار خانم سيده زهرا ابراهيمى دُرچه.
كسى چيزى نگفت.
گفت: تشريف نياورده اند سيده زهرا خانم ابراهيمى دُرچه؟
آفرين گفت: مگر با تو نيست؟
واقعاً كه! سالهاى سال است من «نازنين ابراهيمى» هستم. جز آن روز كه مأمور ثبت احوال از پدرم پرسيده است نام نوزاد و او جواب داده سيده زهرا، ديگر همه «نازنين» صدايم كرده اند.
روحانى گفت:«خيلى خب پس تشريف نياورده اند!»
گفتم: من هستم.
روحانى گفت: «ماشالا! حواسشان را در مسجدالنبى جا گذاشته اند» و چند نفر به اين شوخى خنك خنديدند.
روحانى گفت: «البته دل همه ى ما الان آنجاست.»
گفت: «شما ثلث قرآن را مى خوانيد.»
گفتم: «حاج آقا! يك قل هواللّه مى خوانم مى شود ثلث قرآن» و به زور لبخند زدم.
حاج آقا گفت: «ماشالا معلوم است كه سواد قرآنى ات خوب است. پس همان ده جزء اول! از اول حمد و بقره تا آخر آيه ى 93 از سوره ى توبه. صلوات بفرستيد.» و صلوات فرستادند.
مانده ام اين همه را چطور بخوانم؟
روحانى ده جزء، ده جزء قرآن را بين ما تقسيم كرد و جلسه تمام شد. خواستم بروم اتاق. پشت آسانسور ازدحام بود و بچه هاى كاروان گير و گيركشى مى كردند براى رفتن به آسانسور.
تكيه دادم به ديوار و چمباتمه نشستم. آفرين گفت:«چادرت خاكى مى شود.»
گفتم: «به چادر عادت ندارم.» آفرين خنديد و سرفه كرد و گفت:«عادت مى كنى ان شاء ا...» «عين» عادت را يكجور گفت كه مورمورم شد. نمى دانم آفرين چرا فكر كرده كه با هم اينقدر رفيقيم؟ به اتاق كه رسيدم پريدم روى تخت و ملافه را روى سرم كشيدم اگر سرفه هاى مكرر آفرين نبود قطعاً زود خوابم مى برد كه نبرد.
صديقه گفت: «چرا اينطورى شدى؟»
آفرين گفت: «خنكى كولر گازى اذيتم مى كند» و باز سرفه.
مونا كولر را خاموش كرد. اتاق شد جهنم. اين هم شانس من است با اين دخترك! البته دلم برايش هم مى سوزد از بس سرفه مى كند. ولى پدر من يكى كه... كاش پدرم زود خوب شود برگردد ايران.
وقتى خوابيدم زنِ چادر خاكى را ديدم كه البته نمى شد ديدش و من دنبالش رفتم در كوچه هاى تنگ و او مى رفت با سرعت. اما پاش انگار به زمين نبود. يك جورهايى شبيه پرواز. اما واقعاً پاش به زمين بود. هيچ وقت صورتش را نديدم.
نمى دانم. شايد بازتاب همين فعاليت هاى روزانه ى خودم است كه از بس چادرم خاكى شده اين خواب را ديده ام. يا هر چيز ديگر. ولى خلاصه، فعلاً، اصلاً سر در نمى آورم.
موبايلت را دزديده اند يا طورى شده؟ نمى دانم. فقط دلم براى صدايت تنگ شده. و صداى مادرت. امروز حالم، حال نوشتن نيست. چيزهايى ديده ام كه نوشتنى نيست. در بهشت آفرين. بين قبر و منبر.
آفرين، سرما خورده گمانم. به سرفه هايش عطسه هم اضافه شده. در اتاق خوابيده است و مى لرزد و دو تا پتو رويش انداخته. من هم عرق دارم و لرزى هنوز هست بر بدنم. از آنچه ديده ام.
با مادرم صحبت كردم. پدرم استراحت مى كرد. وقتى فهميد من پشت خط هستم چند كلمه اى صحبت كرديم. همه از روند «شيمى درمانى» رضايت دارند. دكترهاى آمريكايى، از همه بيشتر.
سه روز بود كه «آفرين» مى ماند در مسجد پيامبر تكان نمى خورد. شبها كه مى خواستند در حرم را ببندند بر مى گشت هتل. ميوه و نان و ماستى را كه از ميز شام برايش مى آوردم اتاق، مى خورد و صلوات مى فرستاد تا خوابش ببرد. سرفه هايش بيشتر شده بود. به او گفته بودم:«آفرين ديوانه! اينطور كه پيش مى روى. مى ميرى» مى گفت:«نترس! اجل به موقع مى آيد سروقت آدم.» و تلفظ «عين» وقتى مى گفت موقع... .
روزه مى گرفت. من صبحانه اش را مى آوردم اتاق، تا او فردايش، جاى سحرى بخورد. تكه اى نان شيرين و يك پاكت شير سيصد سى سى مى خريدم نزديك اذان مغرب و با خودم مى بردم مسجد. گاهى با خودم فكر مى كردم آفرين چطور مى تواند، از سحر تا شب در مسجدالنبى بماند؟ با آن سرفه ها كه امان هركس را مى برد. با آن اسپرى كه گاه به گاه بايد در دهانش بِدَماند. اَه! حالم بد شد. چه طعم گس و تلخى.
در اين سه روز گاهى مى رفتم پشت ديوار بقيع. تو كه مى دانى كه چقدر اطلاعات مذهبى دارم. فرق امام صادق و امام باقر و زمانى كه مى زيستند و كدام خليفه شهيدشان كرده و اينها را نمى دانم.
اما ايرانى ها، پشت ديوار بقيع، آرام گريه مى كنند و شيعه هاى ديگر از ساير كشورها. گاهى كه مى خواهند بلند مداحى كنند يا بلند گريه كنند، پليسى، شرطه اى مى آيد كه جلبتان مى كنيم يا زن و مردى به هواى امر به معروف مى آيند و مى گويند كه از مرده كارى ساخته نيست و اين شرك است و براى خدا گريه كنيد و از خدا بخواهيد. راستش از وقتى آمده ايم اينجا، همين حرفها را مى شنويم و مى گويند. مدير و روحانى خيلى تأكيد دارند با اين وهابى ها وارد مباحثه نشويم. مى گويند خطر دارد. روحانى كاروان در جلسات مى پرسد كه امروز وهابى ها چه ها گفته اند و سعى مى كند جوابشان را بدهد.هرچند بيشتر وقت جلسات به توضيح مناسك مى گذرد. مجموعه ى اعمالى كه در مكه بايد انجام داد.
راستش را بخواهى خيلى سر در نمى آوردم. هنوز هم سر در نمى آورم خوب. ولى هروقت كه اين يكى و دو روز آخر مى رفتم پشت بقيع، چيزى راه گلوم را مى گرفت. مى خواهم چيزى بگويم فقط به من نخندى. آنجا كه مى رسم هر روز، مادرت را دعا مى كنم. و البته پدر خودم را. فقط نخند. اعتراف مى كنم قبلاً به اين رفتارهايت خنديده بودم. حالا ديگر... بگذريم.
ديشب كه از مسجدالنبى برگشتم مونا و صديقه داشتند كانالهاى تلويزيون عربى را رج مى زدند و تخمه مى شكستند و پسته. به من تعارف كردند. خوابم مى آمد. نگران هم بودم از اينكه، از برنامه ى قرآنم عقب بودم. پتو را روى سرم كشيدم اما از نور اتاق و صداى تلويزيون خوابم نبرد. بنده هاى خدا! چيزى هم نمى شد گفت. آنها كه نبايد به خاطر من، برنامه هاشان را به هم بريزند.
باز معرفت دارند وقتى آفرين مى آيد فن كويل را خاموش مى كنند و از اتاق مى روند مهمانى يك اتاق ديگر.
اما امروز سحر:
آفرين كه سحرى نصف و نيمه اش را خورد جاى چادر سياه، چادر سفيدش را پوشيد. چادرى كه با آن مى خواست احرام ببندد. مى خواست چادر سفيد را تبرك مدينه كند و مسجد النبى.
امروز قرار گذاشتم كه با آفرين آنقدر در مسجدالنبى منتظر بمانم تا در بهشت را به روى زنها باز كنند. و برويم بين منبر و محراب، نماز بخوانيم. مدام با آن لهجه ى عربى مى گفت كه حضرت رسول فرموده: «ما بين منبرى و قبرى، روضة من رياض الجنة / بين منبر و قبر من، باغى از باغهاى بهشت است.» البته من عربى اين حديث و آيه هايى را كه برايت خواهم نوشت بلد نبودم، اما آفرين با عطسه و سرفه هايى كه داشت برايم نوشته. چون مى داند كه براى زهرا جانم مى نويسم.
تو كه مى دانى چقدر از جاى شلوغ خوشم مى آيد و بهشت آفرين خيلى شلوغ است. همه ى مردم مسجد مى خواهند بريزند آنجا، تا دو ركعتى نماز بخوانند. چقدر شلوغ. نماز صبح را به جماعت خوانديم. دو سه ساعتى مانده بود تا بهشت را اختصاص بدهند به زنها. به آفرين گفتم برويم پشت در ديوار بقيع و رفتيم. دسته اى كبوتر چاهى بالاى سرمان مى چرخيدند و بعد مى نشستند داخل قبرستان. شايد كنار مزار امامان بقيع. آفرين گريه مى كرد. من، نه. آفرين دعا مى خواند و من، نه. آفرين سرفه مى كرد. من، نه. آفرين عطسه مى كرد و آب بينى اش را بالا مى كشيد. من، نه. من، فقط سرم را تكيه داده بودم به ديوار بقيع. نمى دانم به چه فكر مى كردم. اما به مادرت هم فكر نمى كردم. يا پدرم.
باد نرمى غبار از قبرستان آورد و بر چادرم نشاند و رفت. چند تا كبوتر چاهى كنار چادرم بر گندم هاى روى زمين نوك مى زدند و دانه مى چيدند. خيلى ها كه عموماً ايرانى هستند دورادور هم نشسته اند. روى زمين نشستم. خانمى گفت كه روى زيراندازشان بنشينم. چادرم خاكى شده بود.
با آفرين اين چند ده قدم بين مسجد النبى و بقيع را قدم زدم. آفرين با هر قدم، صلوات مى فرستاد به در جبرئيل رسيديم. درى كه وقتى جبرئيل مى خواسته نزد پيامبر بيايد در آستانه ى آن مى ايستاده و از پيامبر اجازه مى گرفته. درى كه نزديك خانه ى على و زهراست. جلويش را با قرآن پوشانده اند تا چيزى از خانه و در خانه معلوم نباشد.
پرسيدم: «آخر چرا؟»
گفت: «مى خواهند نور خدا را با زبانها خاموش كنند و خداوند كامل كننده ى نور خود است حتى اگر مشركان ناراحت شوند. راست گفت خداوند على و عظيم» و اشك بر گونه اش غلتيد. زير لب نوحه اى مى خواند درباره ى در شكسته و نيم سوخته. زن روبند سياهى به ما نزديك شد و به عربى پرسيد چرا ايستاده ايد؟ آفرين گفت كه داريم تماشا مى كنيم. گفت: نماز بخوانيد جاى تماشا. تماشا چه فايده اى دارد؟
آفرين گفت: باشد. نماز هم مى خوانيم.
زن گفت:ها! احسنت! وگرنه على كه داماد و صحابه ى رسول بود، زهرا هم دختر رسول بود. رحمت خدا بر ايشان. اما چيست كه ايرانى ها مى گويند يا على و يا زهرا. بگوييد يا اللّه . زهرا و على مرده اند. اما اللّه ، حى است. اگر بگويند يا على و يا زهرا، مشرك هستيد؛ آيا اينطور نيست؟
من كه عربى نمى فهميدم. اينها را آفرين تازه برايم گفته. آن وقت از آفرين كه پرسيدم چه مى گويد اين زن، آفرين گفت كه مى گويد مشركيد. واى! زهرا! نبودى! نبودى! نبودى! يكهو زد به سرم و داد زدم و گفتم:«انت مشرك زنيكه... خودت مشركى و جد و آبادت.»
زن لبخند زد و گفت:«ها! استدلال نداريد، داد مى زنيد؟»
آفرين گفت:«چرا بى استدلال؟ آنها شفيعان ما نزد خدا هستند و ما شفعاء خود پيش خدا را صدا مى زنيم.»
زن گفت:«كلام از پيش خود مى آوريد يا پيش خدا؟ قرآن مى فرمايد: «افحسب الذين كفروا ان يتخذوا عبادى من دونى اولياء انا اعتدنا جهنم للكافرين نزلا / آيا كافران مى پندارند بندگان من غير از من صاحب اختيار و سرپرست خواهند گرفت؟ ما دوزخ را جايگاه كافران قرار داده ايم.»
بعد انگشتش را رو به آسمان گرفت دستش را تكان داد و گفت:«خداوند در قرآن مى فرمايد:«و ان المساجد لله فلا تدعوا مع اللّه احد / مساجد از آن خداست بنابراين همراه خدا كسى را نخوانيد.»
آفرين سكوت كرده بود و من هم كه اصلاً نمى فهميدم چه مى گويند.
زن خنديد و گفت:«ها؟ سكوت؟ البته كه بايد ساكت باشى. اما بدان كه كل مالكيت آسمانها و زمين مال خداست و به كسى نبخشيده است. و لله ملك السموات و الارض و ما بينهما / و براى خداست ملك آسمانها و زمين و آنچه بين آنهاست.»
آفرين گفت:«اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم. بسم اللّه الرحمن الرحيم. قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى ء قدير/ بگو بار خدايا! مالك هستى تويى. تو به هركس كه بخواهى ملك مى بخشى و از هر كس كه اراده كنى ملك مى ستانى و هركس را بخواهى عزيز مى دارى و هركس را بخواهى ذليل مى دارى كه تو بر هر چيز توانايى.» خداوند اهل بيت را برگزيد كه آدم و نوح را هم برگزيده بود «ان اللّه اصطفى آدم و نوحا و ال ابراهيم و ال عمران على العالمين.»
دورمان جمع شده بودند. با لباس هاى مختلف. چادر سياه و چادر سفيد و رنگى پوش ها و سياه پوست ها و زردها و سفيد پوست ها.
دوربين هاى سيار سقفى مسجد زوم كرده بودند روى ما.
آرام به آفرين گفتم: ولش كن. نمى آيى برويم بهشت؟
زن گفت:«آيا در قرآن نخوانده اى «ما لكم من دونه من ولى و لا شفيع / شما را غير از او (خدا) صاحب اختيار و شفاعت كننده اى نيست.» بعد گفت:«استغفار كن... استغفراللّه »
آفرين گفت:«گويا تو نخوانده اى انما وليكم اللّه و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون / همانا ولى شما خداست و رسولش و كسانى كه كه ايمان آورده اند كه نماز بر پا مى دارند و زكات مى دهند در حالى كه در ركوع هستند. آيا مى دانى كه بوده آنكس در ركوع زكات داد؟ على بود. على.» وقتى مى گفت «على»، «عين» را جورى مى گفت. آفرين بود ديگر. آفرين.
زن فرياد زد:«اينجا مسجد است. مسجد خدا نه مسجد على. اسم خدا و ذكر خدا كن دختر»
آفرين لبخند زد و گفت:«ولله الاسماء الحسنى فادعوه بها / براى خدا اسماء حسنى است به آن بخوانيدش. آيا مى دانى كه اهل بيت مى فرمايند كه نحن اسماء اللّه ؟»
آفرين دست زن را گرفت و لبخند زد و گفت:«يا ايها الذين امنوا اتقواللّه و اتبغوا اليه الوسيلة و جاهدوا فى سبيله لعلكم تفلحون/ اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا تقوى پيشه كنيد و به سوى او وسيله اى فراهم آوريد و در راه او بكوشيد شايد كه از رستگاران باشيد.»
بعد رويش را بوسيد و گفت:«وابتغوا اليه الوسيلة / به سوى او براى خود وسيله اى مهيا كن»
آفرين گفت: زهرا برويم بهشت؟
زن دست آفرين را محكم گرفت و گفت كه بيا با استاد ما بحث كن.
آفرين گفت: استادت كجاست؟
گفت: زيرزمين همين جا.
آفرين گفت: بحثى نداريم كه.
زن دست آفرين را كشيد و گفت: برويم. عجله كن.
دست انداختم به آستين چادر سفيد آفرين و كشيدم. مى دويديم سوى بهشت و عده اى زن عرب روبنده دار دنبالمان و تعدادشان زيادتر مى شد. آفرين ايستاد و سرفه مى كرد. آفرين را كشيدم و او سرفه كنان مى گفت كه رهايش كنم و نمى كردم و او سرفه مى كرد و ما وارد بهشت شده بوديم و زنان پشت سر ما و دو صف چادر سياه در بهشت ايستاده بودند به نماز. يكى شان مرا كشيد توى صف و گفت اينجا بايست و ايستادم و آفرين را كنارم جا دادم و نفهميدم آن كس كه كنار دستم بود كجا غيب شد. دستى از عقب چادر مشكى داد و من انداختم روى سر آفرين و هر دو به سجده رفتيم.
زنان سياه روبنده دار دنبال ما در بهشت مى گشتند و ما دو چادر سياه بوديم در آن دو صف چادر سياه ها.
زودى سر از سجده برداشتم تا از آن كس كه چادر داده بود تشكر كنم. بويى مى آمد. بوى ياس. به صف پشت سرم نگاه كردم. هيچ ايرانى نبود با چادر سياه. آفرين در سجده سرفه مى كرد زياد. از سجده بلند شد. نگاهم كرد و لبخند زد.
فقط نگاهش كردم. خيره مانده بودم به گوشه ى خاكى چادر سياهى كه سرش بود.
گفت: چادر مال كيست انداختى سرم؟
عكس آفرين در چشمهام مى لرزيد.
آفرين سرفه كرد زياد و گفت: مال تو بود چادر؟ دو تا دوتا چادر آورده بودى؟
نمى توانستم چيزى بگويم.
زن كنار دستى آفرين گفت: اين عطر ياس را از كجا خريده اى؟ از كدام بازار؟ يا نكند از ايران خريده اى؟ و بو كشيد و خنديد.
آفرين گفت: بينى من خوب كار نمى كند و سرفه كرد.
مى لرزيدم. آفرين گفت: لابد سرما خورده اى و در آغوشم فشرد. پرسيد: «تب دارى؟»
آرام گفتم: چقدر شبيه فرشته ها شده اى.
آفرين خنديد و گفت: مگر نشنيده اى آن حديث را؟ «فاطمه شب قدر است و شيعيان او ملائكه هستند.»
آفرين تب كرده. لرز كرده. من هنوز گاه مى لرزم. آفرين برايم همه را ترجمه كرد و عربى هايش را نوشت و قرص خورد و خوابيد. امروز عصر به مسجد شجره خواهيم رفت. براى محرم شدن. براى رفتن به زيارت خانه ى خدا.
اولين بار در مسجد قلبم اينطور شد. ضربانش بالا مى رود و گرم مى شود و گرمايى انگار از دهليزها در قلبم مى رود كه مى خواهد منفجر شود. مثل حالا. فكر نكن از آن خبرت بود و خبر دادنت. غسل كرده بوديم. آفرين تب داشت. وقتى از ميان دهليزهاى مسجد شجره رد مى شديم؛ عكاسى مدام از ما عكس مى انداخت. هنگ چادر سفيدمان، گوشه ى چادرها را بالا زده بودند كه گلى نشود. آفرين زير سقف مى خنديد و سرفه مى كرد و من زير باران ايستاده بودم و زبانم را از دهانم بيرون آورده بودم. مدير كاروان ساعتى را با بچه ها وعده كرده بود. بچه ها آماده مى شدند براى محرم شدن.
قلبم تير مى كشد زهرا! خدا مادرت را شفا بدهد. الهى بيدار بشود. الهى چشمش را زود به چشمهات باز كند. الهى! اللهم لبيك. روحانى كاروان همه ى چادر سفيدها را دور هم جمع كرده بود. مونا و صديقه سرهاشان بر زانوهاشان را گذاشته بودند. از آفرين پرسيده بودم: احرام؟
گفت: يعنى احرام. و كمى سرفه كرده بود.
پرسيده بودم: اين وردها و اينها ديگر چه صيغه اى است؟
گفت: مى فهمى احرام يعنى چه؟
گفته بودم: فكر مى كنم. يك رسم و رسوماتى است ديگر. همه جا از اين رسمها هست. مثل عيد نوروز خودمان.بالاخره هر جايى براى خودش رسمى دارد.
آفرين سرفه كرد و لبخند زد.
روحانى گفت: با من تكرار كنيد.
لبيك، اللهم لبيك ـ پاسخم گوى، خداوندا پاسخم گوى.
لبيك لا شريك لك لبيك ـ پاسخم گوى،(گواهى مى دهم) شريكى تو را نيست. پاسخم گوى
ان الحمد و النعمة لك و الملك، لا شريك لك لبيك ـ بدرستيكه حمد و سپاس و نعمت براى توست و پادشاهى، شريكى تو را نيست، پاسخم گوى.
آفرين گريه مى كرد. مثل ابر بهار. قلبم گرم شده بود و تير مى كشيد. سرم را به سر آفرين تكيه دادم.
آفرين گفت: اگر پاسخم نگويد چه؟
پرسيدم: اگر بگويد، تو مى شنوى؟
آفرين چشمهايش را بست و سرفه كرد و گريه كرد و سرفه كرد. خيلى ها گريه مى كردند. اما من فقط قلبم داغ شده بود و تير مى كشيد. به خدا گفتم كه قلبم درد دارد. پدرم سرطان دارد. مادر زهرا! به خدا گفتم چطور مى خواهى پاسخم دهى؟ با قلب دردى كه يادگارى اينجاست؟ با مرگ پدرم؟ يا آنكه...؟ خدا آن روز را نياورد.
به ستونى از ستونها تكيه داده بودم. باران مى باريد. آسمان برق مى زد كيست كه آنكه زير سقف آسمان ايستاده است كه بر زمين فرو نريزد؟ كيست كه آسمان را به زمين متصل مى كند؟ كيست صداى من را بشنود؟ كجاست گوش خدا؟ كجاست اجابتگرى كه اجابت مى كند؟ من خواب ديده بودم ستونهايى از نور بين آسمان و زمين. خدايا! آيا فقط خواب بوده است؟
اتوبوس را كه سوار شديم باز كنار آفرين نشستم. دستش چه داغ بود. چشمهاش باز نمى شد. باز نمى شد و پف كرده بود. مى خواستم بپرسم. اما قبل از صداى سئوال خودم، صداى سرفه اش را مى شنيدم. آيا ديگر سئوال هم مجاز نيستم؟ خدايا! كجاست آن زن چادر خاكى كه لاى در را باز كرد و آن نور شديد كه به اتاق تابيد؟ خدايا! خدايا! قرآن را باز كردم بين راه تا قدرى ديگر از آيات را بخوانم. خوابها، همه دوباره در برابر چشمانم رژه مى رفتند. قرآن را گشودم: «به نام خداوند بخشاينده ى مهربان» «ان اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء و من يشرك باللّه فقد افترى اثماً عظيما/ مسلماً خداوند نمى بخشد بر او شرك ورزيده شود و مى بخشد هرچه غير آن است و هركس به خدا شرك ورزد به يقين گناهى بزرگ بر بافته است» در مدينه مدام به ما مى گفتند مشرك. مرده پرست. آيا امامان مرده اند؟ چرا بايد از امامى خواست در حاليكه بدنش را سالهاى پيش به خاك سپرده اند/ خدايا! تو شرك را نمى آمرزى!
آيا آفرين مشرك است؟ آيا زهراى من مشرك است؟ «الم تر الى الذين يزكون انفسهم بل اللّه يزكى من يشاء و لا يظلمون فتيلا / آيا به كسانى كه خويشتن را پاك مى شمارند ننگريسته اى؟ بلكه خداست كه هر كه را بخواهد پاك مى گرداند و به قدر ليفه ى خرمايى ظلم نمى بينند!» «انظر كيف يفترون على اللّه الكذب و كفى به اثماً مبينا / ببين چگونه بر خدا دروغ مى بندند و بس است كه اين گناهى آشكار باشد.» قلبم تير مى كشيد. آيا تو، بر خدا دروغ بسته اى كه هميشه، هر وقت كارم گير مى كرد مى گفتى:« تو كه امامزاده صالح دم خانه تان است. برو ازش بخواه» «الم تر الى الذين اوتوا نصيباً من الكتاب يؤمنون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفروا هؤلاء اهدى من الذين امنوا سبيلا/ آيا كسانى را كه نصيبى از كتاب (آسمانى) يافته اند نديده اى كه بر جبت و طاغوت ايمان آورده اند. و درباره ى كسانى كه كفر ورزيده اند مى گويند:«اينان از كسانى كه ايمان آورده اند در راهت هدايت يافته ترند.»
«جبت» كيست؟ «طاغوت» كيست؟ قرآن را باز بستم و چشمام را باز بستم و قلبم تير كشيد و در نظرم بانوى چادر سياهى آمد كه بر زانو افتاده بود. بوى دود. به آفرين گفتم كه به راننده بگويد كه نكند ماشين دچار مشكل شده. خوابش برده بود. به معاون كاروان گفتم. خنديد و گفت: «كدام بوى دود؟»
زهرا جان! قلبم آنچنان سنگين شده بود كه گمان كردم زود خواهد بود كه چشم بربندم و ديگر باز نكنم و قلبم نزند و عرق كرده بودم و عرق كرده ام حالا. قلبم داغ شده است و تير مى كشد.
در اتوبوس عدس پلو و ماست دادند. خوردم و غذاى آفرين را آرام در دهانش مى گذاشتم. خيلى راه بود. شايد نزديك شش ساعت. خوابم برد. باز خواب ديدم و از تپش قلب از خواب بيدار شدم. به مكه رسيده بوديم. آفرين لرز كرده بود. دستم به دستش كه مى خورد پوستم مى سوخت. مونا و صديقه آرام نشسته بودند و صلوات مى فرستادند. معاون كاروان باز گفت:«لبيك، اللهم لبيك» و بچه ها تكرار كردند. بغض خيلى ها تركيد. آفرين هم. قلبم داغ شده بود. مكه،شهرى قديمى است. از زمان حضرت ابراهيم، حتماً هست. من كه نمى فهمم. اما آفرين مى گفت كه خداوند تمام زمين را از زير كعبه كشيده و بيرون آورده است. اين را خوب من نمى فهمم. در آل عمران خوانده بودم:«ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة مباركا و هدى للعالمين». «ان اولى الناس بابراهيم للذين اتبعوه و هذالنبى و الذين امنوا و اللّه ولى المؤمنين / بدرستيكه نزديكترين مردم به ابراهيم، همانا كسانى است كه پيرويش كرده اند و اين پيامبر است و كسانى كه ايمان آورده اند و خداوند ولى مؤمنان است»
يادم مى آيد يكبار رفته بوديم مشهد. با تو، از طرف دانشكده. شب رسيده بوديم، تو گفتى قبل از آنكه برويم خوابگاه، سرى به حرم بزنيم. آن بار هم فقط به خاطر تو آمده بودم. يادت هست؟ پا كه در صحن گذاشتيم، صداى نقاره خانه درآمد. نقاره چى ها مدام مى زدند. پرسيدم: چه شده؟
لبخند زدى و گفتى: لابد باز كرامتى، معجزه اى، شفايى و اشك بر گونه ات لغزيد و چانه ات لرزيد.
پروژكتورها بر گنبد طلا مى تابيد. شده بود مثل خورشيد در شب. پوزخند زدم و گفتم:
«معجزه؟» گفتى:«معجزه اينجا نباشد، كجا باشد؛ صداى بال فرشته ها را نمى شنوى؟»
به مكه كه رسيدم دوست داشتم معجزه شود. خورشيد در ميانه ى شب بتابد. دوست داشتم آن شب قدرى بود امشب كه تو هميشه مى گفتى تقدير يك سال آدم را در آن مى نويسند. كاش تقديرم را امشب مى نوشتند. تا آخر عمر. دوست داشتم دسته اى ملايك دورم حلقه بزنند وقتى راه مى روم. دوست داشتم نقاره چى ها مى زدند. دوست داشتم. دوست داشتم.
قرار شد برويم هتل. از آنجا همه با هم به مسجدالحرام. آفرين در هتل افتاد روى تختخوابش. تكان نمى خورد مگر لرزى كه از تب بود و از تكان هاى ناشى از سرفه.
پرسيدم: «مسجدالحرام نمى آيى؟»
گفت: «دعام كن... التماس دعا». «عين» را جورى مى گويد آفرين.
گفتم: «تنها مى مانى؟»
گفت: «فرشته ها هستند.»
گفتم: «با تو مى مانم.»
گفت: «تو برو» و سرفه كرد.
گفتم: «مى مانم.»
دمپايى هايش را پوشيد و مى لرزيد. صداى لخ لخ كشيده شدن دمپايى ها روى زمين آميخته شده بود با صداى برخورد دندانهايش به هم.
گفت:«برويم.»
تا مسجدالحرام راهى نبود. از ميان كوچه ها مى گذشتيم و من خود را عصاى آفرين كرده بودم. در آستانه ى مسجدالحرام ايستاديم. روحانى گفت: سرهامان را پايين بيندازيم و تا نگفته است سرمان را بالا نگيريم. گفت كه سه حاجت مد نظر بگيريم كه هركس چشمش به آن مكعب سياه پوش بيفتد براى اولين بار، سه حاجتش رواست. با خودم گفتم:«مادرت، پدرم و ديگر چه؟» كمى جلوتر ياد آن آيات كه خوانده بودم افتادم:«ربنا اتنا فى الدنيا حسنه و فى الآخرة حسنه و قنا عذاب النار / پروردگارمان! نيكى مان ده در دنيا و نيكى مان ده در عقبى و ما را از عذاب آتش دور دار» «ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا و هب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب / پروردگارمان! قلب هايمان را به گمراهى ميفكن بعد از آن كه هدايتمان كردى و از نزد خود ما را رحمتى بخش بدرستيكه تو همانا بخشنده اى» و ديگر چه؟
آفرين زير لب مى گفت:«اللهم عجل لوليك الفرج و ايده بنصر منك و يحفظه من كل سوء و اجعلنا من اعوانه و انصاره انك على كل شى ءٍ قدير / خدايا! در فرج وليت تعجيل كن و او را با نصرى از خودت يارى كن و او را از هر گزندى مصون دار و ما را از يارانش قرار ده، همانا كه تو بر هر چيز توانايى»
گامها را آهسته بر مى داشتيم. خيلى ها گريه مى كردند. آفرين سرفه هم مى كرد. روحانى گفت سرها را بالا بگيريد. من بودم ميان آن همه دختر سپيدپوش، خيره به مكعبى كه چادرى مشكى بر آن انداخته بودند. همه به سجده رفتند. من ايستاده مانده بودم خشكم زده بود به سنگى با چادرى مشكى. چادرى مشكى. چادرى مشكى. قلبم داغ شده بود و تند مى زد. دلم هواى زنى چادر مشكى كرده بود كه قلبم تير كشيد و با زانو به زمين افتادم. روحانى گفت كه برخيزند براى طواف. پيشانى ام را به زمين گذاشتم: «سبحان ربى الاعلى و بحمده / منزه است پروردگارم كه والاست.» آه كه سقف آسمان چه بلند بود. خانه ى خدا روشن بود. روشنِ روشن. براى آفرين ويلچر كرايه كردم و بر آن نشاندم. من او را هل مى دادم و كاروان دورم بودند، همه سپيدپوش. در طواف دعا مى كردند و دعا مى خواندند و من مى خواندم. و آفرين هم. «اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن تا آخر»/ «ربنا اتنا فى الدنيا حسنه و فى الآخرة تا آخر» و دعاهاى مخصوص دورهاى طواف را. من آرام گفتم:«هاى! اى رفيق كسى كه رفيقى ندارد» / «اى پناهگاه كسى كه پناهى ندارد.» «اى همدم آن كس كه همدم ندارد» تا آن كه هفت دور، دور خانه چرخيده باشيم. به دور هفتم كه رسيديدم، آفرين از من پرسيد، «چه دعايى برايت كنم دور آخر طواف؟ اگر نبودى كه من...» كه سرفه امانش را بريد.
آخرين دعا در آخرين دور طواف. تو بودى چه مى گفتى؟ زنى قد خميده، عصا زنان از كنارم گذشت. مردان سياهپوست دورادور حجرالاسود را گرفته بودند. سرباز نظامى پوش كه خود دست خود را با حلقه اى به كعبه وصل كرده بود، سعى مى كرد نظم را در كنار حجرالاسود برقرار كند. دور كعبه طورى مى چرخند كه سمت چپ آدم، آن طرفت كه قلب هست، سمت كعبه باشد. قلبم تير مى كشد و مى كشيد. طواف، دور آخر، اولين احرام.
پرسيدم: «آن دعا چه بود كه دم در مى گفتى؟»
با سرفه گفت: «كدام دعا؟ و صلوات مى فرستاد:«اللهم صل على محمد و ال محمد و عجل فرجهم.»
گفتم: «يادت مى آيد چه بويى در بهشت شنيديم؟ در مدينه؟»
گفت: «من؟ من و بو؟» لبخند زد.
گفتم: «دلم تنك شده!»
دور هفتم هم تمام شد. ويلچر آفرين را هل دادم تا پشت مقام ابراهيم و هم كاروانى هاى سپيدپوشم دورادورم. نماز طواف. آفرين از تب مى لرزيد و من قلبم داغ شده بود و سپيدپوش ها دورادورم.
آفرين باز بر ويلچر نشست و رفتيم سوى سعى. جايى كه روحانى مى گفت هاجر بين صفا و مروه مى گشته به اميد آب. جايى هم براى اينكه اسماعيل را بتواند ببيند مى پريده و راه مى رفته. «هروله» هفت بار. كجاست آن بو؟ كجاست آن چادر؟ آفرين را هل مى دهم و او صلوات مى فرستد و من بين آنها كه هروله مى كنند مى گردم.
هفت بار رفتم و آمدم. مى فهمى؟ هفت بار. بارى از صفا به مروه. بارى از مروه به صفا. ميان دختران سپيدپوش. به دنبال چيزى. وقت تقصير شد و طوافى دوباره و نماز طوافى دوباره. اين بار طواف نساء و نماز طواف نساء. طوافى براى زنان و نماز طوافى براى زن. نماز صبح را كه خوانديم رفتيم هتل. آفرين مى لرزيد از تب و قلبم تير مى كشيد و خسته بودم و مونا و صديقه زودتر از ما رسيده بودند و خوابيده بودند و موبايلم را روشن كردم كه زنگ زدى و پرسيدم: حال مادرت چطور است؟ معلوم است كجايى خانم؟
گفتى: تولدت مبارك نازنين جان.
خنديدم و گفتم: اسم من اينجا، زهراست، به اسم شناسنامه ام.
گفتى: تولدت مبارك زهرا خانم.
گفتم: مادرت؟
جواب ندادى.
گفتم: جان من قطع نكنى ها!
گفتى مادرم در كماست.
گفتم: كما؟ و قلبم تير كشيد آن طور كه چشمهام سياهى رفت.
امروز مادرم زنگ زد. قبل از آن كه به مسجدالحرام برويم با آفرين. بعد از آنكه از زيارت دوره برگشتيم. با پدرم هم صحبت كردم. به سختى سرفه مى كرد و ابراز رضايت مى كرد. به اطمينان دكترهاى ينگه دنيا. اين نفس هاى ما چه ارزشى دارد كه همه مان. اينقدر تلاش مى كنيم، نفسى بيشتر بمانيم. راستش من حاضرم همه ى نفس هايم را بدهم تا بارى ديگر آن نفسى را كه در بهشت آفرين كشيده بودم و بوى ياس در شامه ام پيچيده بود و يا امروز.
حال مادرت چطور است؟ تلفنت مدام خاموش است و هيچ كس خانه تان نيست. دعا مى كنم خوب بشود. راستش فكر مى كنم مى شود. در همين دو سه روزه. يا شايد كمى بيشتر. اما خوب مى شود.
امروز در زيارت دوره رفتيم عرفات. آفرين تب دارد ولى كمتر شده. آفرين نمى خواست بيايد. صديقه و مونا شب را تا صبح با من بيدار بودند. اما نه در اتاق ما. يكى از كانالهاى عربى جنگ شبانه پخش مى كرد.
آفرين گفت: «مى خواهم بخوابم»
مونا گفت: «اين همه شب از سرفه هاى تو خوابمان نبرد، امشب هم تو به خاطر ما نخواب.» و با صديقه خنديدند.
گفتم: «مونا جان!»
مونا گفت: «تو ديگر چه مى گويى؟»
صديقه گفت: «ولش كن! جوگير شده!»
مونا گفت: «تا ديروز اصلاً چادر سر كردن بلد نبودها، حالا...»
آفرين داد زد: «برويد همان اتاقها كه تا صبح مهمانى مى رفتيد.» و چند سرفه ى شديد كرد. رنگش سفيد شد و نفسش در نمى آمد. صديقه رفت سر بساط آفرين. اسپرى را از كيف آفرين بيرون آورد و در دهان آفرين چند بار اسپرى كرد. آفرين چند نفس عميق كشيد و پتو را دور خود پيچيد. مونا و صديقه از اتاق رفتند تا جنگ شبانه را در اتاقى ببينند. من، داروهاى آفرين را دادم. حوله اى را در حمام خيس كردم و بعد دور پاهاى آفرين مى پيچيدم كه تبش كمتر شود. دندانهايش به هم مى خورد و مى لرزيد. اگر چه معاون كاروان برده بودش دكتر ايرانى كه در هتل نزديكى بود و دارو خريده بود اما دكتر هم گفته بود كه اين يك سرماخوردگى خاص است كه اين روزها در عربستان شايع شده. طول مى كشد كه خوب شود.
پرسيدم:«چراغها را خاموش كنم؟» «نور اذيتت نمى كند؟»
كليد را فشار دادم و تنها چراغ خواب كوچكى روشن ماند.
پرسيدم: «اين را هم خاموش كنم؟»
گفت: «نور كى را اذيت مى كند؟ خدا نور آسمانها و زمين است. اللّه نور السموات و الارض»
روى زمين نشستم و گفتم: «يكبار ديگر مى شود بخوانى؟»
مى لرزيد و سرفه مى كرد اما خواند؛ با آن لهجه ى عربيش:
«اللّه نور السموات و الارض مثل نوره كمشكاة فيها مصباح المصباح فى زجاجة الزجاجة كانّها كوكب درى يوقد من شجرةٍ مباركة زيتونه لا شرقيه و لا غربيه يكاد زيتها يضى ء و لو لم تمسسه نار نور على نور يهدى اللّه لنوره من يشاء و يضرب اللّه الامثال للناس واللّه بكل شى ءٍ عليم»
گفتم: «ترجمه؟»
گفت: «خدا نور آسمانها و زمين است. مثل نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى و آن چراغ در شيشه اى است. آن شيشه گوئيا اختر درخشانى است افروخته از درخت مبارك زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى. نزديك است كه روغنش بى آنكه آتشى او را مس و لمس كرده باشد روشنى بخشد. نور است بر نور. خدا هر كه را كه خواهد باو براى نورش هدايت مى كند. و خداوند براى مردمان مثل مى زند و خداوند بر هر چيز داناست.»
گفتم: نور روى نور؟ مگر چند تا نور داريم؟
آفرين لبخند زد و گفت: خورشيد چند تا نور دارد؟ چند شعاع نورانى دارد؟ همه ى شعاعها از يك نورند. نور واحد.
حوله را از دور پايش باز كردم و به حمام بردم. شير آب را باز كردم.
آفرين گفت: «نور در كنار خورشيد يا كلاً منبع نور، همانقدر نورانى است كه از او دور مى شويم؟ نورى كه دور از نور منبع است از جهت نورانيت همان نور كنار منبع است اما از جهت شدت نور، خب كمتر است.»
حوله را چلاندم. آفرين چمباتمه نشسته بود و مى لرزيد.
آفرين گفت: «خداوند مى فرمايد كه خدا نور است اما نور در چراغى است كه از شيشه مى گذرد و خود چراغ توى چراغدان است. حالا فكر مى كنى اگر گسى از نور خدا بخواهد، با نور خدا صحبت كند و خدا را به نورش قسم بدهد، مشرك است؟
نفس نفس مى زد و حرف مى زد. گاهى بين دو جمله اش، مسلسل سرفه ها فاصله مى انداخت.
گفت: توحيد اين است كه وقتى نمى شود به خود خورشيد نگاه كنى، از بس كه پرنور است از نورش غافل نشوى. رشته ى نور را بگيرى و جلو بروى تا به مقام قرب منبع نور برسى.
حوله را بر پايش انداختم و سرم را روى پايش گذاشتم. حوله را به پايش مى فشردم و لرزش از پاى آفرين به سرم منتقل مى شد.
آفرين گفت: آن وقت بعضى ها مى خواهند نور خدا را انكار كنند بعد بگويند فقط منبع نور هست. اين كه نمى شود. «يريدون ان يطفؤا نور اللّه بافواههم و يابى اللّه ان يتم نوره و لو كره الكافرون/ مى خواهند نور خدا را با سخنان خويش خاموش كنند ولى خداوند نمى گذارد تا آنكه نور خود را كامل كند. هرچند كافران را خوش نيايد.»
پايش را با دستهايم گرفتم. دستم داغ شد. حوله را باز شستم. شمد سپيد را دورش پيچيدم. كاش مونا و صديقه بودند و مى شنيدند.
گفت: «مگر پيامبر نگفته بود كه من و على پدران اين امتيم؟ مگر پيامبر نگفته بود من و على از يك نوريم؟ مگر خدا در قرآن نگفته فالذين امنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا نور الذى انزل معه اؤلئك هم المفلحون / پس كسانى كه به او يعنى پيامبر ايمان آوردند و بزرگش داشتند و ياريش داشتند و نورى را كه با او نازل شده است پيروى كردند آنان همانا رستگارانند.
كنارش روى تخت نشستم و عرقهاى پيشانيش را پاك كردم.
پرسيدم: پس اگر با على و محمد صحبت كنيم و بخواهيم مشرك نيستيم؟ تو يك جور شعبده بازى نمى كنى؟
خنديدم و گفتم: كه آيه ها را يك جورى كنار هم بچينى كه هر چه بخواهى ازش بفهمى؟
آفرين لبخند زد و سرفه كرد و هيچى نگفت. قرص مسكنى در دهانش گذاشتم و گفتم: بخور... هم مسكن است و تب بر، هم خواب آور!
گفت: نماز صبح خواب نمانيم؟
گفتم: بيدار مى مانم. نترس!
آنقدر سرفه كرد و پاشويه اش كردم و خنديديم كه نگو. اما مدام در سرم آيه اى مى چرخيد كه اينجا خوانده بودمش. در سوره ى بقره:«الله ولى الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الى النور و الذين كفروا اولياءهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات اولئِك اصحاب النار هم فيها خالدون/ خداوند« ولى و دوست و سرپرست و ياور» كسانى است كه ايمان آورده اند آنها را از ظلمات و تاريكى ها به سمت نور خارج مى كند و كسانى كه كافرند «دوست ها و سرپرست ها و ياورانشان» طاغوت است ايشان اصحاب آتش هستند و در آن ماندگارند.»
چرا خداوند «ولى» است و «اوليا» نيست و فرد است و جمع نيست و چرا خداوند «ولى» است و خدا «نور» است و «نور» اسم خداست و اولين آنچه خداوند آفريده است «نور» است و «نور محمد و على و آل محمد است» و خداوند، با «نورش» و براى «نورش» هدايت مى كند و آن شب كه در مدينه بوديم و مداح مى خواند از دعاى كميل:«... و اسمائك التى ملات اركان كل شى و بعلمك الذى احاط بكل شى ء و بنور وجهك الذى اضاء له كل شى ء، يا نور و يا قدوس/ خدايا مى خوانم از تو... به واسطه ى نامهايت كه پر كرده است اركان و پايه هاى هر چيز را و به عملت كه همه چيز را احاطه كرده است؛ اى نور و اى قدوس» و كافر يعنى پوشاننده و كافر يعنى آنكه نور را مى پوشاند و آنها كه كافرند اولياءشان طاغوت است كه از نور به ظلمات مى برندشان و طاغوت و در مدينه كه بوديم و از آفرين پرسيدم كه مى خواهم براى مادر زهرا دعا كنم و گفت از آن بانويى بخواه كه در مدينه چادرش خاكى شد و شهيد شد و پرسيدم كجاى مدينه است مزارش و بغض كرد و گفت: «اللهم العن الجبت و الطاغوت» و من نفهميدم كه چه گفت.
دست روى حوله مى گذارم بسيار سرد است و دست بر پاى آفرين كه مى گذارم داغ نيست و عرق كرده ام. عرق كرده ام. صداى اذان نماز شب بلند شد و مونا و صديقه آمدند چادرهاشان را سركشيدند و به مسجدالحرام رفتند.
بعد از صبحانه رفتيم پاى اتوبوس ها براى زيارت دوره. زيارت دوره را از عرفات شروع كرديم. روحانى كاروان مى گفت:«اين صحرايى است كه حتماً امام زمان به آن تشريف آورده اند!» نگران حال آفرين بودم. آفرين نشست بر ريگهاى صحرا. نشستم كنار دستش.
گفتم: چى شده؟
سر تكان داد و چيزى نگفت.
دست گذاشتم روى پيشانى اش و گفتم: حالت بد است؟ تبت رفته بالا؟
سرفه كرد و قطره ى اشكى روى گونه اش غلتيد.
پرسيدم: آخر چه شده؟
گفت: دلم خيلى مى خواهد...
سر زانويم را داغى ريگهاى صحرا مى سوزاند. آفرين پيشانى اش را روى خاك گذاشت و شانه هايش مى لرزيد. آفرين ايستاد. به راست گشت. يعد به چپ. بعد به پشت. دوباره روى زانوهايش نشست.
پرسيدم: دنبال چه مى گردى؟
سرفه كرد و چند بار هق زد كه اشكش جارى نشود و چهار زانو نشست. صداى روحانى كاروان مى آمد:«امام حسين هم آن مناجات مشهورش را همين جا قرائت فرمودند.» و بعد قسمتى اش را خواند:«الهى! ترددى فى الاثار يوجب بعد المزار فاجمعنى عليك بخدمةٍ توصلنى اليك كيف يستدل عليك بما هو فى وجوده مفتقر اليك ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتى يكون هو المظهر لك متى غبت حتى تحتاج الى الدليل يدل عليك و متى بعدت حتى تكون الاثار هى التى توصل اليك عميت عين لا تراك عليها رقيبا/ معبودا! تفكر من در آثار تو مايه ى دورى از ديدار است مرا به خدمتى گمار كه به تو رساندم؟ چگونه دليل آرند به وجودت چيزى را كه خود در وجودش نيازمند توست آيا تواند چيز ديگرى پديدارتر از خود تو باشد تا او وسيله ى ظهور تو گردد كى نهانى كه نيازمند برهانى باشى كه بر تو دلالت كند و كى دورى كه به وسيله ى آثار به تو رسند كور باد آن ديده كه تو را بر خود ديده بان نبيند.»
مدير كاروان صدايمان زد: آهاى خانمها! چادر خاكى ها! تشريف نمى آوريد برويم؟
روحانى كاروان گفت: التبه انصافاً انسان دلش نمى آيد از اين صحرا بيرون بيايد.
سوار اتوبوس شديم و بعد مشعر و منا. صحراهايى كه امت اسلامى وقتى حج مى آيند بايد از اين صحراها بگذرند براى قربانى كردن. مسجد خيف جايى است كه مى گويند ابراهيم مى خواسته اسماعيل را قربانى كند. خداوند چرا به ابراهيم دستور داده است ـ در خواب ـ تا تنها پسرش را قربانى كند؟ با كدام موازين همخوانى دارد اين دستور؟ گويا وقتى ابراهيم در پيشگاه خداوند ايستاده است از همه ى مرزها گذشته است. شايد بايد از پسرت كه از جانت عزيزتر است بگذرى تا به خودت برسى و بشوى آنكس كه او مى خواهد.
روحانى توضيح داد كه در سه مقام شيطان بر ابراهيم ظاهر شده است و او را وسوسه كرده است كه پسر را در برابر خداوند قربان نكند و شايد يكى از وسوسه هاى شيطان آن است. كه پسر را كشتن با كدام عقل سازگار است؟
اگر حرف آفرين را بپذيرم كه حسين تجسم عقل است آن وقت ابراهيم، عاقل بود كه پسر را به قربان خدا مى برد. شيطان هم او را مى خواسته از مسير عقل جدا سازد.
سه ستون بلند. ساخته اند در آن جايگاهى كه بر ابراهيم شيطان ظاهر مى شده كه در حج واجب، بر آن سنگ مى زنند.
از زيارت دوره برگشتيم. حرا را از دور ديديم و كوه ثور را. شب با آفرين رفتيم مسجدالحرام. خسته بودم از زيارت دوره ى صبح. نشستم و خيره ماندم به كعبه و آن چادر سياهى كه بر آن افتاده بود و ماهى كه در آسمان سياه مى درخشيد و چرتم برد و خوابم برد و خواب ديدم باز.
منتظريم سوار هواپيما شويم برگرديم. در شهر مادرمان، حوا. پدرم آخرين مرحله ى شيمى درمانى را گذرانده و دوران استراحت و نقاهت خود را مى گذراند. روز آخر گفتند برويم براى وداع، مسجدالحرام. خواب ديده ام مادرت را كه روى ويلچر مى آيد فرودگاه به استقبال من. عوض مادرم كه در امريكاست و به زودى بازخواهد گشت ان شاءاللّه .
در سفرى كه داشتم، هرجا كه رفتم، يادم بود كه من نايب الزياره ى زهرا هستم. در وداع مسجدالحرام، از آفرين جدا شدم، تبش بند آمده اما هنوز ضعيف است و سرفه هايش كه خوب نشده. او هم نايب الزياره ى مادرش بوده است و پدرش كه هيچ وقت به اين سرزمين نيامده اند.
وارد مسجدالحرام شدم. كنار كعبه ايستادم. خواب ديده بودم. خوابى براى مادرت. همان روز كه از زيارت دوره برگشتم. از كنار خط سياه طواف وداع را شروع كردم. هفت دورى كه بايد دور اين خانه زد. اين بار طوافى براى آخرين بار در اين سفر. قدمهايم را كوتاه كوتاه بر مى داشتم. چيزى انگار توى دلم مى زد. مثل نقاره چى ها كه مى گفتى. قلبم داشت مى آمد توى دهنم. پايم به زمين كشيده مى شد. نگران بودم و هستم. نذر كرده ام براى مادرت. قبل از اينكه از آفرين جدا شوم، از او پرسيدم: «زيارتمان قبول است؟ آخر من امانتدار زهرا هستم.» آفرين فقط سر تكان داد. نكند؟ گيرم هم كه قبول باشد. بعد از اين؟ در تهران؟
اگر با چادر بروم بين فاميلها؟ مى خندند. مسخره ام مى كنند. تا كى طاقت خواهم داشت؟ مدتى است نماز مى خوانم و قرآن ـ مرتب و مدام ـ و سعى مى كنم بفهمم چه مى گويم و چه مى خوانم. در پيشگاه چه كسى. اما فردا كه به تهران مى رسم چه؟ و فرداها؟
دور هفتم گامهايم به غايت كوتاه و كوتاهتر شده بود. يكى پول مى خواهد از خدا. يكى همسر خوب. يكى كار خوب. آيا مى شود بارى ديگر من از دوردست، در ميان آن همه نور، كه از شدت نور نتوانم چشم باز كنم، گوشه ى چادر زنى ببينم؟
انگار پشتم سنگين شده بود در آخرين دور طواف. زانوهايم تاب رفتن نداشت. اين همان كعبه است كه همه ى مسلمين رو سوى آن نماز مى خوانند. بايد تصويرش را در ذهن نگه دارم. روحانى كاروان مى گفت اين تصوير «بيت العتيق» است كه در آسمانهاست بر روى زمين.
زهرا جان! به تهران كه بيايم دوستان قديمم نازنين صدايم خواهند كرد. آفرين به من خواهد گفت زهرا! زهرا دوست داشتم حافظم كنار دستم بود. فالى مى گرفتم. آينده چطور خواهد گذشت زهرا؟
وقتى كه از مسجدالحرام بيرون مى آمدم مونا و صديقه هنوز داشتند به كعبه نگاه مى كردند و اشك مى ريختند. كنار اتوبوس مدير و معاون كاروان داشتند حرص مى خوردند كه بچه ها نيامدند. روحانى دلدارى شان مى داد كه دلشان مانده پيش كعبه. خواهند آمد.
از همه ديرتر مونا و صديقه آمدند و دوستانش.
نگران مادرت نيستم. خواب ديدم مادرت را. همان روز كه از زيارت دوره آمديم و آفرين تب داشت. روى تخت بيمارستان خوابيده بود و تكان نمى خورد. نه نفسى و نه ضربان قلبى. بيمارستان تاريك تاريك بود تا زنى با چادرى مشكى آمد كنار بالينش و مادرت ادب كرد و ايستاد و ديگر آن زن نبود ومادرت بود كه بر ويلچر نشسته بود و فرودگاه بود و آمده بوديد استقبال من.
من، حال منتظر هواپيما هستم كه بيايد براى بازگشت به وطنم. من حال جده هستم. شهر حوا. نذر كرده ام اگر مادرت خوب شد، تا وقتى كه هستم و هست ـ و ان شاءاللّه صد سال ديگر باشد ـ چادرهايم را بدوزد. من حال اينجا هستم زهرا! شهرى مادرى مان!
 



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها