خانه> کتاب >1260


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
قرص شب امتحان (تار...
پيامدهاي خودارضايي...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
عجم، دشمن اهل بيت؟...
گناهان كبيره
چشم چراني، آثار و ...
رابطه دختر و پسر
چگونه از ياران اما...
علامت قبولي توبه
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
جلسه خواستگاري
...

چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
لیست کتب اداره مشا...
اثر بيدار ماندن بي...
دفتر 30 پرسش ها و ...
چرا فقط بي حجابي! ...
گرايش دختران آمريك...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دوستي با نامحرم در...
چرا جنگ را ادامه د...
جايگاه و ارزش نماز...
شيوه هاي کنترل نفس...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2176

بازدید مقالات:
7035056

بازدید سوالات:
2613642



فرجام شناسی (دفتر دوم پرسش ها و پاسخ ها) بازديد: 2330

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


 

فرجامشناسی

 

تنظیم و نظارت: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها

(پژوهشگاه فرهنگ و معارف اسلامی - اداره مشاوره و پاسخ)

تدوین و تألیف: محمدرضا کاشفی - سیدمحسن دیباجی

ناشر: دفتر نشر معارف

تایپ و صفحه آرایی: طالب بخشایش

نوبت چاپ: (سوم از ویراست سوم) یازدهم، بهار 1393

تیراژ: 2000 نسخه

شابک: 2-451-531-964-978

قیمت: 5400 تومان

«همه حقوق برای ناشر محفوظ است» 

سرشناسه: كاشفى، محمد رضا، 1346 -

عنوان و نام پديدآور: فرجام شناسى / محمدرضا كاشفى ـ سيد محسن ديباجى؛ تنظيم و نظارت نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، پژوهشگاه فرهنگ و معارف اسلامى ـ اداره مشاوره و پاسخ.

وضعيت ويراست: ويراست 3.

مشخصات نشر: قم: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، دفتر نشر معارف، 1391.

مشخصات ظاهرى 208 ص

فروست: پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى ؛ دفتر دوم (كلام و دين پژوهى 2)

شابك:2-451-531-964-978  

وضعيت فهرست نويسى: فيپا

يادداشت: كتابنامه.

موضوع: معاد ـ پرسش ها و پاسخ ها موضوع: اسلام ـ پرسش ها و پاسخ ها

شناسه افزوده: ديباجى، سيد محسن، 1340 ـ

شناسه افزوده: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، پژوهشگاه فرهنگ و معارف اسلامى ـ اداره مشاوره و پاسخ.

شناسه افزوده: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، دفتر نشر معارف.

ردهبندى كنگره: 1391  4ف2ك/222 bp

ردهبندى ديويى: 44/297

كتابشناسى ملى: 3055650

 

 

 بخش اول ـ كليات معاد.

ضرورت فرجام انديشى ، فوايد فرجام انديشى ، تلقّى انسان از فرجام شناسى ، معاد و هدف زندگى ، عموميّت معاد ، مبانى معاد

 

بخش دوم : مـرگ

حقيقت مرگ ، مرگ نفس ، چرايى مرگ ، زندگى و مرگ خضر و عيسى عليهماالسلام ، مرگ ارادى ، ترس از مرگ ، رهايى از وحشت مرگ ، فوايد ياد مرگ ، تناسـخ ، رجعت

 

بخش سوم : بـرزخ

عالم برزخ ، شب اول قبر ، عذاب قبر ، فشار قبر ، بدن برزخى ، شب و روز در برزخ ، قبر خاکى و برزخى ، زيارت اهل قبور ، اموات و ارتباط با دنيا ، شنوايى مردگان ، آيه «إِنَّکَ لا تُسْمِعُ اَلْمَوْتى» ، تکامل در برزخ ، شفاعت در برزخ

 

بخش چهارم: قيامت

دنيا و آخرت ، تصور قيامت ، زمان قيامت ، معاد جسمانى ، چهره ها در عالم آخرت ، مواقف قيامت ، حسابرسى قيامت ، پل صراط ، تأثير اعمال در يکديگر ، آخرت غيرمسلمانان ، ماهيت ميزان ، حيوانات در قيامت ، جنّ در قيامت ، شيطان در قيامت ، آفرينش جهنم ، آفرينش بهشت و جهنم ، بهشت و جهنم جسمانى ، عاقبت جهنميان ، فرزنددارى در بهشت ، ازدواج بهشتيان ، جاودانگى بهشتيان ، تکامل روز قيامت ، ملاقات با خدا ، يکنواختى در بهشت

 

 

بخش اول ـ كليات معاد

ضرورت فرجام انديشى

1- «فرجام انديشى» چه ضرورتى دارد؟

انسان به عنوان موجودى از موجودات هستى، به طور دائم در حال حرکت و تکاپو است و رو به مقصد دارد؛ چرا که در هر کارى يک «براى» دارد. چرا درس مى خوانى؟ براى اينکه دانا و توانا بشوم؛ چرا کار مى کنى؟ براى اينکه تحصيل درآمد و معيشت کنم؛ چرا تحصيل معيشت مى کنى؟ براى آنکه غذا تهيه کنم و همين طور در مقابل هر «چرا»، يک «براى» وجود دارد.

همين «براى»ها است که کار انسان را معنادار مى کند و اگر کارى که انجام مى دهد، در مقابل «چرا»، «براى» نداشته باشد، آن کار لغو، عبث و بيهوده تلقّى مى گردد. بزرگان حکمت، اثبات کرده اند: هيچ گاه از انسان، کارى که فاقد هرگونه غرض و هدف باشد، صادر نمى شود؛ بلکه عبث ها نسبى است، براى مثال فعلى که از يک شوق و ادراک خيالى است، به تناسب خودش عبث نخواهد بود؛ ولى با توجّه به اينکه هدف عقلانى ندارد، آن را عبث مى خوانيم.

از طرفى انسان به طور فطرى کمال جو است؛ يعنى، مى خواهد سعه وجودى بيشترى بيابد و علم، قدرت، اراده و حياتش نامحدود و مطلق باشد. او طالب و خواستار و جوياى کمال مطلق است؛ به صورتى که اگر قدرت مطلق جهان باشد و عالم را در اختيار داشته باشد و به او بگويند جهان ديگرى هم هست، به طور فطرى مايل است آن جهان را هم در اختيار داشته باشد، يا مثلاً هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم ديگرى هم هست، به طور فطرى مايل است آن علوم را نيز بياموزد. در حقيقت انسان، به هيچ حدّى از کمال قانع نيست و هرچه داشته باشد، بيش از آن مى خواهد و اين امرى روشن و غيرقابل ترديد است.

اگر به تمام دوره هاى زندگانى بشر توجّه کنيم و تاريخ را ورق بزنيم، اين کمال جويى، کمال طلبى، کمال خواهى و عشق به کمال مطلق را خواهيم يافت. کمتر دين و مذهبى را در جهان مى توان يافت که در اين باره سخن نگفته باشد؛ هرچند در تحليل، تعلّق و تشخيص کمال و راه رسيدن به آن اختلاف نظر هست؛ ولى همه در اين اصل متّفق اند که: «آدمى به طور فطرى کمال جو است».

با توجّه به اين دو اصل؛ يعنى، «حرکت و تحوّل دائمى انسان» و «کمال جويى فطرى او» ـ که پيشينه اى به اندازه حيات بشرى دارند ـ اذعان خواهيم کرد که فرجام انديشى، غايت نگرى، دور انديشى و تفکّر در مقصود نهايى، يکى از دغدغه هاى پايا و ديرپاى آدمى بوده، هست و خواهد بود.

مگر مى شود انسان در سيطره اين دو مسئله، خود را بيابد و عاقبت انديش نباشد؟ آيا مى توان گفت: آدمى در طول زندگى خود، هيچ گاه به هدف يا مقصود خود نينديشيده و نمى انديشد؟ کمترين توجّه و دقّت به زندگى روزمره خود که نمايانگر کوشش و سعى او بر دستيابى به هدف و هدف هايى است نشانگر آخرانديشى او است.

کدام انسان را مى توان يافت که در فعاليت هاى روزمره، ساليانه و در طول عمر خود، بدون هدف و مقصود بوده است؟!

حتّى انسانى که عملکرد ناپسند و غيرعقلانى دارد، براى کارهاى خود توجيه و براى مقاصد خود دليل ارائه مى کند. احساس مسئوليّت در برابر حرکت جهان هستى و کمال جويى، انسان را وادار مى سازد که فرجام انديش و عاقبت نگر باشد و اين خود يکى از افتخارات بزرگ و از نشانه هاى اشرف بودن انسان، بر موجودات ديگر است.

 

فوايد فرجام انديشى

2- فوايد فرجام انديشى چيست؟

«فرجام انديشى»، فايده هاى متعددى دارد که شمارش و شرح تفصيلى آن، در اين نوشتار نمى گنجد، از اين رو تنها به بعضى از فوايد آن اشاره مى شود:

1. ماندگارى و رهايى از بيهوده انگارى

نيستى بعد از وجود، خواه بعد از اين دنيا، و خواه بعد از ورود به قيامت، در هر صورت، با احاديث و آيات، ناسازگار است.

اعتقاد ما چنين است که، بعد از آفرينش، انسان، نيست نمى شود و قول رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را تأييد مى کند: «ما خلقتم للفناء بل خلقتم للبقاء ...» [1]؛ «شما براى بودن و ماندن خلق شده ايد، نه براى فنا و رفتن».

 همچنين، از آيات نيز، چنين فهميده مى شود:

«الَّذينَ يَذْکُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَکَّرُونَ فى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ » [2]؛

«همان کسانى که خدا را در حال ايستاده و نشسته، و آن گاه که بر پهلو خوابيده اند، ياد مى کنند و در اسرار آفرينش آسمان ها و زمين مى انديشند (و مى گويند:) بار الها! اينها را بيهوده نيافريده اى! منزّهى تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار!»

در واقع انديشه توحيدى بر اين است، که خداوند کار عبث انجام نمى دهد، و در صورت نابودى انسان بعد از وجودش، انديشه باطل و عبث بودن آفرينش، زنده مى شود.

2 . دور انديشى

کسى که به عاقبت و فرجام خود مى انديشد، مى کوشد جانب احتياط را رعايت کند تا دچار خسران و ضرر نگردد. اين انديشه و دغدغه فکرى، درباره آخر و پايان کار، انسان را وادار مى کند تا در جوانب کار، بيشتر بينديشد و اين مطالعه و احتياط، قهراً پيروزى و شيرين کامى را براى او، به ارمغان مى آورد؛ چنان که حضرت على عليه السلام فرمود: «پيروزى به دور انديشى است و دور انديشى، در به کارگيرى رأى است» [3].

3 . تلاش علمى و عملى

با نگرشى جدّى و جديد به نظام هستى، طبيعت، خود و رابطه خدا، انسان و طبيعت مى انديشد. به بيان ديگر، عاقبت انديشى انسان را به خود آگاهى، جهان آگاهى و خدا آگاهى مى کشاند و در پرتو خودشناسى، درد حقيقت جويى در انسان زنده مى شود.

حضرت على عليه السلام در اين باره فرموده است: «خدا رحمت کند کسى را که بداند از کجا آمده، در کجا است و به کجا مى رود؟» [4].

4 . بلند همّتى

وقتى انسان به عاقبت خود انديشيد و آن را با دورانديشى و خود آگاهى همراه ساخت؛ به طور طبيعى به سوى شناخت هدف نهايى کشيده مى شود.

شناخت هدف، نقش اساسى در جهت دادن به فعاليت ها و انتخاب و گزينش کارها ايفا مى کند. کسى که هدفى، جز «لذّت دنيا» و کمالى را فراتر از «زندگى مادّى» نمى شناسد، کردار و رفتارهاى خود را به گونه اى تنظيم مى کند که تنها نيازهاى مادّى و خواسته هاى اين سويى اش تأمين گردد.

امّا کسى که هدف و مقصود نهايى خود را فوق اين جهان مادّى جست و جو مى کند، قهراً برنامه زندگى اش را به گونه اى طرّاحى و اجرا مى کند که هر چه بهتر و بيشتر، براى مقصود نهايى و آن سويى اش سودمند باشد.

حضرت على عليه السلامفرمود: «بينا از دنيا توشه گيرد و نابينا براى دنيا توشه فراهم آورد» [5] .

هر که پايان بين تر او مسعودتر

 جدتر او کارد که افزون ديد بر

زانکه داند کاين جهانِ کاشتن

  هست بهر محشر و برداشتن [6]

 

تلقّى انسان از فرجام شناسى

3- از ديدگاه قرآن، انسان ها چه تلقّى اى از فرجام خود دارند؟

در يک نگاه کلّى، قرآن انسان ها را نسبت به آخرت دو دسته مى کند: دسته اى از مردم، زندگى دنيا را دوست داشته و به وراى آن توجّهى ندارند و در حقيقت فرجام زندگى خود را در همين دنيا جست وجو کرده، خواستار عاقبت دنيوى اند. خداوند براساس نظم و تدبير حاکم بر جهان، به بعضى از خواسته هاى آنان در اين دنيا پاسخ داده است؛ امّا در سراى آخرت، سرافکنده و نکوهيده، وارد جهنم مى شوند!

در مقابل، کسانى هستند که طالب آخرت اند و ايمان دارند که پس از زندگى دنيايى، حياتى ارزشمند و جاودانه وجود دارد و از اين رو براى دستيابى به آن سعادت برين، در حدّ خود تلاش مى کنند.

به بيان ديگر، انسان ها يا دنيا خواه هستند يا آخرت طلب؛ خداوند در اين دنيا، موانع را از سر راه اين دو گروه برمى دارد تا آنان به حرکت و سير خود ادامه دهند و ابزارها و وسايل کافى را نيز در اختيارشان قرار مى دهد؛ ولى اين دو گروه يک فرجام نخواهند داشت. آنان که دنيا را بر آخرت ترجيح مى دهند، فرجام تلخى در انتظارشان است و آنان که آخرت را بر دنيا برترى داده اند، فرجام نيک و خوشى دارند.

قرآن مى فرمايد:

«مَنْ کانَ يُرِيدُ الْعاجِلَةَ عَجَّلْنا لَهُ فِيها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاها مَذْمُوماً مَدْحُوراً . وَ مَنْ أَرادَ الاْخِرَةَ وَ سَعى لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤمِنٌ فَأُولئِکَ کانَ سَعْيُهُمْ مَشْکُوراً . کُلاًّ نُمِدُّ هؤلاءِ وَ هَؤلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّکَ وَ ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً . انْظُرْ کَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ لَلاْخِرَةُ أَکْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکْبَرُ تَفْضِيلاً » [7]؛

«هرکس خواهان [دنياى] زودگذر است، به زودى هر که را خواهيم [نصيبى] از آن مى دهيم، آن گاه جهنم را ـ که در آن خوار و رانده داخل خواهد شد ـ براى او مقرّر مى داريم و هرکس خواهان آخرت است و نهايت کوشش را براى آن بکند و مؤمن باشد، آنان [هستند] که تلاش آنها مورد حق شناسى واقع خواهد شد . هر دوى آنان را از اعطاى پروردگارت مدد مى بخشيم، و عطاى پروردگارت [از کسى] منع نشده است . ببين چگونه برخى از آنان را بر برخى ديگر برترى داده ايم و قطعاً درجات آخرت و برترى آن بزرگ تر و بيشتر است» .

آيات ياد شده، بيانگر اين حقيقت است که طالبان آخرت، عاقبت انديش و آخر بين و دوستداران دنيا، نزديک بين، دنيا انديش و محدودنگر هستند. از اين رو، بر حسب نظام تکوينى عالم، خداوند نتيجه کار و عمل هر کس را به اندازه خواسته اش به او خواهد داد؛ اما فرجام نيک از آنِ کسانى است که دورنگر و آخرت انديش اند.

 

گفت استر با شتر کاى خوش رفيق

 در فراز و شيب در راه دقيق

تو نيايى در سر و خوش مى روى

 من همى آيم به سر در چون غوى

من همى افتم به رو در هر دمى

 خواه در خشکى و خواه اندر نمى

اين سبب را بازگو با من که چيست

 يا بدانم من که چون بايد بزيست

گفت چشم من ز تو روشن تر است

 بعد از آن هم از بلندى ناظر است

چون بر آيم بر سر کوهى بلند

 آخر عقبه ببينم هوشمند

 پس همه پستى و بالايى راه

 ديده ام را وا نمايد هم اله

هر قدم را از سر بينش نهم

 از عثار و اوفتادن وا رهم

تو نبينى پيش خود يک دو سه گام

 دانه بينى و نبينى رنج دام

يستوى الاعمى لديکم و البصير

 فى المقام و النزول و المسير [8]

 

معاد و هدف زندگى

4- چگونه اعتقاد به معاد با هدف از زندگى در دنيا ارتباط دارد؟

در پاسخ به اين پرسش ابتدا بايد به چند نکته توجّه کرد:

يکم . ابتدا بايد معناى هدف مشخص شود؛ «هدف براى هر کار و هر راه، نقطه اى است که به آن، ختم مى شود» [9].

دقّت کافى در اين نکته، ما را از خطاهاى بسيارى ايمنى مى بخشد. در طول تاريخ بشر، اين خطاها بر سر راه کسانى قرار گرفته است که به معناى صحيح «هدف» نينديشيده و يا آن را نيافته اند. از اين رو، به غلط آنچه را که لازمه زندگى و يا از اجزاى حيات دنيوى بشر بوده و در مواردى ايده آل براى بخشى از زندگى به حساب مى آمده است، هدف براى کلّ حيات تلقّى کرده اند و با توجّه به چگونگى اين تلقى و انتخاب، دچار زيان در زندگى يا شکست هاى روحى شده اند. در اين باره، مى توان به کسانى اشاره کرد که بهره مندى از لذّت ها و شهوت ها را هدف دانسته اند؛ در حالى که اين تصوّر غلطى است؛ زيرا آنچه جزو زندگى است، نمى تواند هدف آن باشد. براى چنين افرادى پس از پايان زندگى (يعنى حيات دنيوى)، رسيدن به هدف، هيچ تصويرى ندارد! يا کسانى که رسيدن به مدارج عالى علمى را هدف زندگى خود دانسته اند، علاوه بر آنکه ممکن است در رسيدن به اين مطلوب ناکام مانده و به دليل احساس شکست، ديد منفى و مأيوسانه اى نسبت به زندگى بيابند؛ در صورت موفقيت نيز، پس از پايان زندگى دنيوى، نيل به هدف ديگر براى آنان معنا نخواهد داشت. بنابراين، بايد «نيازهاى زندگى» و «هدف از زندگى»، از يکديگر متمايز شود و آنچه داخل در محدوده زندگى است، هدف زندگى تلقّى نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگى، بايد وراى حيات طبيعى قرار گيريم؛ تا سراغ آن را در حيات طبيعى محض و شئون آن نگيريم [10].

دوّم . بايد هدف را به درستى بشناسيم؛ روشن است که خردورزان و انديشمندان بسيارى در همه جوامع ـ با توجّه به مکاتب گوناگون در طول تاريخ ـ هدف هاى متفاوتى براى زندگى ترسيم و ارائه کرده اند. امّا اين بدان معنا نيست که همه اين نظرها، درست باشد و همه اين هدف ها صحيح شناخته و به ديگران شناسانده شده باشد! ضديّت و يا تناقض بسيارى از اين هدف ها، نشانگر صحّت اين مدّعا است.

سوّم . راه رسيدن به هدف را بشناسيم؛ بيان يک مثال، قدرى از اهميت نکته دوّم و سوّم پرده بر مى دارد.

 فرض کنيد بيمارى داريد که نياز فورى به دارويى خاص دارد. از طرفى، شما مى دانيد که اين دارو، تنها در يک داروخانه عرضه مى شود؛ امّا شما آنجا را نمى شناسيد. اکنون درمى يابيد که دانستن نام يا مشخصات اين داروخانه، از طرفى و يافتن آدرس آن از طرف ديگر، تا چه حد ضرورى و جدّى است؛ يعنى، همان قدر که دانستن نام و مشخصات داروخانه، براى يافتن دارو مهم است؛ اينکه شما از کدام خيابان و به چه شکلى برويد تا به آن داروخانه برسيد نيز اهميت خواهد داشت. بدون شک اگر نام و نشانى و چگونگى رفتن به داروخانه، به صورت اشتباه در اختيار شما قرار گيرد، لطمه اى جانسوز و جبران ناپذير در پى خواهد آورد.

چهارم . تنها يک بار شانس رسيدن به هدف را داريم؛ در اوّلين قدم از جست وجو براى يافتن هدف زندگى و راه رسيدن به آن، پاى ما به زنگ خطرى برمى خورد که هرچند تکان دهنده است، امّا براى هوشيارى و دقّت بيشتر سودمند خواهد بود. آن زنگ خطر با زبان خود به ما مى گويد: «تنها يک بار اين راه را خواهى رفت و يک بار زندگى را تجربه خواهى کرد». اين اخطار و گوشزد مهم و جدّى، ما را بر آن مى دارد که با دقّتى متناسب با اهميت موضوع و موشکافى بسيار، به کاوش بپردازيم و ضريب اطمينان بالايى براى يافته خود دست و پا کنيم.

با توجّه به نکات مذکور، متوجّه خواهيم شد که شناخت هدف زندگى، کار آسانى نيست تا در توان ما يا امثال ما ـ که خود براى اوّلين و آخرين بار از اين راه مى گذريم ـ بگنجد. گويى بايد دستى از آستين غيب برآيد و با انگشت اشاره اى، هدف و سمت و سوى آن را به ما بنماياند.

خوشبختانه اين دست برآمده و در تعيين هدف و چگونگى رسيدن به آن، کارى کارستان کرده است. خداوند مهربان ـ که دوست دارد ما سعادتمند و نيک فرجام باشيم و بر ناتوانى ما در اين باب، عليم است ـ حکيمانه و مشفقانه، رمز و راز آن را از آغاز تا انجام مى داند و هدف زندگى و راه رسيدن به آن را به خوبى و پله پله به ما مى آموزد.

با توجّه به نکات مذکور، اکنون مى کوشيم تا هدف زندگى انسان را از ديدگاه آيات قرآن، براى شما به صورت فشرده، تبيين کنيم.

قرآن کريم، هرچند به ساحت جسمانى انسان و مراحل شکل گيرى آن اشاره فرموده است [11]؛ امّا انسانيّت انسان را به «روح» او مى داند [12].

براساس آيات قرآن، روح و حقيقت انسانى منسوب به خداوند است؛ يعنى، روح انسان آفريده بى واسطه خداوند و ظهور تام و کامل اسما و صفات الهى است [13]. اما اين بُعد آسمانى و جلوه حقيقى روح انسانى، مربوط به هنگامى است که انسان، پا به حيات مادّى و دنيوى ننهاده است. اين مرحله، در واقع همان مرحله اى است که خداوند درباره آن مى فرمايد:

«لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ فِى أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ » [14]؛

«به راستى انسان را در نيکوترين اعتدال آفريديم».

بر طبق بعضى از آيات، روح انسان ـ که منسوب به خدا است و در اين مقام «روح خدا» ناميده مى شود ـ براى ورود به عالم مادّه تنزّل مى يابد؛ يعنى، با حفظ هويّت اصلى خويش، آن صفات و کمالات در او کم رنگ و کم رنگ تر مى گردد. اين محدوديّت و کم رنگى، به دليل حجاب هايى است که روح انسان را فرا مى گيرد. در واقع، کمالات و خصوصيات وجودى تجليّات روح خدا، در اين سير نزولى، از مراتب و منازل مختلف گذر مى کند و به منزل واپسين مى رسد و در بدن انسانى ظاهر مى گردد.

براى مثال نورى را فرض کنيد که از نقطه اى سرچشمه مى گيرد. اين نور بسيار صاف، روشن، پاک و بى رنگ است. در برابر اين نور، حجاب هاى شيشه اى متنوّع و متعدّد، با رنگ ها و تيرگى هاى مختلف، يکى پس از ديگرى قرار مى گيرند. نور با آن صفا، روشنى، پاکى و بى رنگى، به شيشه اوّل ـ که داراى رنگ و تيرگى مخصوصى است ـ مى رسد و از آن عبور مى کند. پس از اين عبور، در فاصله بعدى به شيشه دوّم برخورد و از آن عبور مى کند و رنگ و تيرگى بيشترى کسب مى کند. به همين ترتيب، مسير خود را ادامه مى دهد و دوباره تيرگى هاى بيشترى به خود مى گيرد، تا در نهايت به آخرين شيشه و مانع مى رسد و رنگ و خصوصيات آن هم به او اضافه مى شود و به صورت نورى ضعيف، توأم با رنگ ها و تيرگى هاى بسيار در مى آيد. در اين هنگام، کسى که اين نور را مى بيند، چنين مى پندارد که موجوديّت اين نور و اوّل و آخرش، همين است. او از حقيقت امر اطّلاعى ندارد و نمى داند که اصل اين نور، به صورت ديگرى بوده و در ابتدا نورى شفاف، بى رنگ و پاک بوده است. حال اگر فرد مطّلعى او را از جريان امر باخبر کند و به او بگويد اين نور اصلش چنين نبوده؛ بلکه صورت هاى شفاف ترى دارد و در نهايت هم داراى يک صورت اصلى بسيار صاف، وسيع و پاک است و تو مى توانى با کنار زدن اين شيشه ها و حجاب ها، به آن دست يابى؛ کمک بزرگى به او کرده و آگاهى فوق العاده مهمّى در اختيار او قرار داده است.

مثال انسان، مانند همين نور و قرار گرفتن او در اين عالم مادّى، همچون عبور نور از شيشه هاى تيره و روشن است. خداوند متعال ما را به چنين امرى آگاه ساخته است:

«لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنسانَ فِى أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ. ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ » [15]؛

«به راستى انسان را در نيکوترين اعتدال آفريديم، سپس او را به پست ترين [مراتب] پستى بازگردانيديم».

البته همچنان که نور از شيشه هاى تار گذشته، هنوز به اصل و منشأ خود متّصل است، انسان تنزّل يافته نيز به اصل و منشأ خود (روح خدا) متّصل است [16].

با دقّت در مطالب پيش گفته، به خوبى روشن مى شود. آياتى که نگاه مثبت به انسان داشته، او را موجودى برتر و بلکه برترين موجود امکانى معرّفى مى کند ـ موجودى که ارزش هاى والا و متعالى در او يافت مى شود ـ همه و همه بيانگر ويژگى هاى حقيقت اصلى انسان و همان «روح خدا»يى است که تنزّل يافته است [17]. امّا آياتى که انسان را نکوهش کرده و او را موجودى پست و فرودست و گاهى پست ترين خلايق مى شمارد، بيانگر خصايص انسان تنزّل يافته اى است که در همان مرتبت و منزل متوقّف مانده است [18].

 به هر حال، انسان اصلش آن و تنزّل يافته اش چنين است:

زانکه دارد خاک شکل اغبرى

 وز درون دارد صفات انورى

ظاهرش با باطنش گشته به جنگ

 باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ

ظاهرش گويد که ما اينيم و بس

 باطنش گويد نکو بين پيش و پس

ظاهرش منکر که باطن هيچ نيست

 باطنش گويد که بنماييم بيست

*   *   *

زانکه ظاهر خاک اندوه و بلاست

 در درونش صد هزاران خنده هاست

ظاهرت از تيرگى افغان کنان

 باطن تو گلستان در گلستان [19]

*   *   *

اما داستان روح انسانى که از اصل خود دور افتاده، بدين جا ختم نمى شود. خداوند متعال در آيات گوناگون، اين حقيقت را براى ما بازگفته است که همه جهان هستى ـ از جمله انسان ـ به عالم بالا بازخواهند گشت و فرجام تمامى امور و پايان زندگى، به سوى خداوند و از آنِ او است:

«وَ إِلَى اللّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ » [20]؛

«و فرجام کارها به سوى اوست»؛

«وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ » [21]؛

«و فرجام همه کارها از آنِ خداست»؛

«وَ إِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ » [22]؛

«و [همه] کارها به سوى خدا بازگردانده مى شود»؛

 «اللّهُ يَبْدَؤا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ » [23]؛

«خداى متعال خلق را آغاز مى کند و سپس خلق را برگشت مى دهد؛ سپس [شما انسان ها] به سوى خداى متعال برگشت داده مى شويد» .

بر اين اساس هدف، غايت، فرجام و آرمانى که اسلام براى بشر تصوير کرده است، فقط خداوند است و بس. آدمى با جدا شدن از اصل و حقيقت خويش (روح خدا)، دوباره به سوى خداوند در حرکت است و در واقع تمامى جهان به سوى آن هدف در سيلان و جريانند و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، چه بدانيم و چه ندانيم، رو به سوى آن هدف و غايت داريم. هدفى که ماوراى زندگى و عالم مادّى؛ بلکه محيط بر عوالم بالاتر، برتر و ديگر است:

«إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » [24].

بنابراين، هدف از زيستن آدمى در اين دنيا، بازگشت به اصل خويش و بازگشت به سوى خداوند است.

به بيان ديگر، انسان تنزّل يافته، بايد تلاش کند تا دوباره خود را پاک گرداند و کمالات از دست رفته، محدود شده و يا زير حجاب قرار گرفته خود را باز يابد. به حقيقت اصلى خود نايل شده، در موطن حقيقى و قرب حضرت حق راه يابد.

امّا چگونگى رسيدن به اين هدف و کيفيّت اين بازگشت را نيز خداوند متعال، روشن ساخته است. او رسالت تبيين اين چگونگى را بر دوش برترين انسان ها (پيامبران) قرار داده است و در واقع در پرتو پيروى از ايشان و عمل به هدايت ها، ارشادات و تعاليم آنان است که آدمى مى تواند به اصل خود (حقيقت انسانيّت و روح خدا) که هدف اصلى، اصيل و اساسى زندگى او است، دست يازد. به بخشى از آيات قرآن در اين باره توجّه فرماييد:

1. «...فَاتَّقُوا اللّهَ يا أُولِى الْأَلْبابِ الَّذِينَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَيْکُمْ ذِکْراً. رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْکُمْ آياتِ اللّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ... » [25]؛

«پس اى خردمندانى که ايمان آورده ايد! از خدا بترسيد. به راستى که خدا سوى شما تذکارى فروفرستاده است: پيامبرى که آيات روشنگر خدا را بر شما تلاوت مى کند، تا کسانى را که ايمان آورده و کارهاى شايسته کرده اند، از تاريکى ها به سوى روشنايى بيرون برد».

اين آيات بيانگر اين حقيقت است که پيامبران آمده اند تا با دستگيرى انسان، او را از تاريکى هايى که به واسطه تنزّلش از موطن اصلى خود، در آن افتاده است، خارج ساخته و او را به سوى نور ـ که همان حقيقت انسان و «روح خدا» بودن او است ـ ببرند.

2. «يا أَيُّهَا النَّبِىُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً. وَ داعِياً إِلَى اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً » [26]؛

«اى پيامبر! ما تو را [به سِمت] گواه و بشارتگر و هشداردهنده فرستاديم؛ و دعوت کننده به سوى خدا به فرمان او و چراغى تابناک».

اين عبارات نيز به خوبى نشانگر اين حقيقت است که بعثت پيامبران، براى دعوت به سوى حضرت  حق است و آنان همچون چراغى تابناک، روشنگر راه آدمى در رسيدن به مقصود و هدف زندگى اند.

چون رسيد اندر سبا اين نور شرق

 غلغلى افتاد در بلقيس و خلق

روح هاى مرده جمله پر زدند

 مردگان از گور تن سر بر زدند

يکدگر را مژده مى دادند، هان

 نک ندايى مى رسد از آسمان

زان ندا دينها همى گردند گبز

 شاخ و برگ دل همى گردند سبز

از سليمان آن نفس چون نفخ صور

 مردگان را وا رهانيد از قبور [27]

*   *   *

ناگفته نماند که قرآن کريم، ايمان و عمل صالح را دو رکن اساسى و دو  ره توشه مهم، براى رسيدن به هدف حقيقى و اصلى انسان در زندگى، تلقّى کرده است.

3. «لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ. ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ. إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ » [28]؛

«به راستى انسان را در نيکوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پست ترين [مراتب] پستى بازگردانيديم؛ مگر کسانى را که ايمان آورده و کارهاى شايسته کرده اند که پاداشى بى منّت خواهند داشت».

4. «إِنَّ الاْءِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ... » [29]؛

«واقعا انسان دستخوش زيان است؛ مگر کسانى که ايمان آورده و کارهاى شايسته کرده اند...».

 براساس آيات قرآن چند نکته روشن مى شود:

يکم . هدف زندگى خارج از آن و در پايان راه آن قرار دارد، نه در متن آن.

دوّم . هدف زندگى رسيدن و بازگشت به حقيقت اصلى خود؛ يعنى، «حقيقت انسان» و «روح خدا» است.

سوّم . خداوند چگونگى و کيفيت رسيدن به اين هدف را توسّط پيامبران براى ما روشن ساخته است.

چهارم . ايمان و عمل صالح، دو رکن اصلى و مهم براى نيل به هدف حقيقى زندگى تلقّى شده است.

براساس اين نتيجه گيرى، روشن مى شود که هدف زندگى براى نوجوان، جوان، دانشجو، کارگر، کارمند، پزشک، عارف، هنرمند، معلم، زن، مرد و در يک کلمه «انسان»، يکسان است و البتّه هر کس به اندازه ايمان و عمل صالح خود، مى تواند به هدف حقيقى زندگى دست يابد.

معناى اين سخن آن است که عارف بودن يا مذهبى بودن، لزوما از هنرمند بودن، يا جوان بودن يا پزشک و کارگر بودن جدا نيست؛ بلکه صاحبان هر شغل و حرفه و دارندگان هر ذوق و طبعى، مى توانند با شناخت صحيح هدف زندگى و چگونگى رسيدن به آن و به کار بستن اعمال، عقايد، اوصاف و اخلاق خاصى و در يک کلام «ايمان و عمل صالح»، در سير به سوى خداوند و بازگشت به حقيقت انسانى شرکت جويند.

سوگمندانه بايد گفت: ما در اثر غفلت و مهجور بودن از اينکه در چه مقام و منزلتى بوديم و اکنون چه گشته ايم، رنج نبرده و آسوده خاطريم! امّا اهل معرفت و جان سوختگانى هستند که از اين غربت بسيار، در رنج اند و روحشان در آرزوى بازگشت به عالم بالا، بى آرام و قرار و در انتظار پرواز و خالى کردن قالب بدن است.

اين افسوس بزرگ و غم جانسوز هجران را عبدالرحمان جامى در شرح اين دو بيت از مولانا جلال الدين رومى:

بشنو از نى چون حکايت مى کند

 وزجدايى ها شکايت مى کند

کز نيستان تا مرا ببريده اند

 در نفيرم مرد و زن ناليده اند

اين گونه مى سرايد:

حبّذا روزى که پيش از روز و شب

 فارغ از اندوه و آزاد از طرب

متّحد بوديم با شاه وجود

 حکم غيريّت به کلّى محو بود

بود اعيانِ جهان بى چند و چون

 ز امتياز علمى و عينى مصون

نى به لوح علمشان نقش ثبوت

 نى ز فيض خوان هستى خورده قوت

نى ز حق ممتاز و نى از يکدگر

 غرقه درياى وحدت سربه سر

ناگهان در جنبش آمد بحر جود

 جمله را در خود ز خود بى خود نمود

امتياز علمى آمد در ميان

 بى نشانى را نشان ها شد عيان

واجب و ممکن ز هم ممتاز شد

 رسم و آيين دويى آغاز شد

بعد از آن، يک موج ديگر زد محيط

 سوى ساحل آمد ارواح بسيط

موج ديگر زد پديد آمد از آن

 برزخ جامع ميان جسم و جان

پيش آن کز زمره اهل حق است

 نام آن برزخ مثال مطلق است

موج ديگر نيز در کار آمده

 جسم و جسمانى پديدار آمده

جسم هم گرديد طورا بعد طور

 تا به نوع آخرش افتاده دور

نوع آخر آدم است و آدمى

 گشته محروم از مقام محرمى

بر مراتب سرنگون کرده عبور

 پايه پايه ز اصل خويش افتاده دور

 گر نگردد باز مسکين زين سفر

 نيست از وى هيچ کس مهجورتر

نى که آغاز حکايت مى کند

 زين جدايى ها شکايت مى کند

*   *   *

اميد آنکه خداوند همه انسان هاى حقيقت جو را در شناخت هدف زندگى و رسيدن به آن، يارى دهد و ما را از اهل معرفت و نوشندگان شراب وصل گرداند [30].

 

عموميّت معاد

5- آيا معاد و بازگشت براى همه موجودات است، يا منحصر به انسان مى باشد؟

از نظر آيات قرآن، معاد و برگشت به سوى خداوند سبحان، يک مسئله کلّى و عام بوده و مخصوص انسان نيست. با دقّت و تدبّر در نکات و تعبيرات قرآن، به اين حقيقت پى مى بريم که آفرينش و ايجاد هر موجودى، ملازم با برگشت دادن آن است؛ يعنى، اعطاى وجود به هر موجودى از جانب حضرت حق، توأم با خصوصيت سير و حرکت آن به سوى او است و وجود هر موجودى، برگشت به سوى خداوند را اقتضا مى کند.

به عبارت ديگر، مبدأ متعال در متن ذات هر موجودى، اين برگشت و حرکت را قرار داده است. هستى از خداوند، سرچشمه مى گيرد و به سوى او بازگشت مى کند و اين، براساس عشق هر موجودى نسبت به کمال بالاتر و در نهايت نسبت به کمال بى نهايت است.

هر موجودى به تناسب رتبه وجودى خود، از شعور برخوردار است و قبل از هر چيز، رو به جمال مطلق و خير محض دارد و او را مى يابد و چون مى يابد، به او عشق مى ورزد و به سوى او در حرکت است.

در اينجا به بعضى از آيات قرآنى ـ که دلالت بر عموميّت و کلّيّت معاد دارد ـ اشاره مى شود:

1. «اللّه  يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ » [31]؛

«خداى متعال خلق را آغاز مى کند و سپس آن را اعاده و برگشت مى دهد و سپس شما انسان ها به سوى خداوند برگشت داده مى شويد» .

اين آيه با توجّه به برگشت کلّى، مسئله معاد انسان ها را به آنان خاطر نشان ساخته، اين حقيقت را بيان مى کند که بر اساس قانون کلّى «اعاده»، مستثنا بودن انسان ها مفهومى ندارد.

2. «أَوَلَمْ يَرَوْا کَيْفَ يُبْدِءُ اللّه  الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ إِنَّ ذَلِکَ عَلَى اللّه  يَسِيرٌ. قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللّه  يُنشى ء النَّشْأَةَ الاْخِرَةَ إِنَّ اللّه  عَلَى کُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ » [32]؛

 «آيا نديده ايد که خداوند، چگونه آفرينش را آغاز مى کند، سپس آن را بازمى گرداند؟ در حقيقت، اين [ کار] بر خدا آسان است . بگو: در زمين بگرديد و بنگريد چگونه آفرينش را آغاز کرده است . سپس[ باز] خدا است که نشئه آخرت را پديد مى آورد . خدا است که بر هر چيزى توانا است» .

بر اساس اين دو آيه ـ که در مورد ارشاد مردم و سرزنش غافلان از برگشت به سوى خداوند است ـ خداوند متعال، مى خواهد اين حقيقت را به انسان ها بفهماند که چون آفرينش، بر اساس مشيّت و اعاده حق، به سوى او در حرکت و برگشت است و اين يک سنّت کلّى حاکم بر موجودات؛ شما انسان ها نيز از اين قانون کلّى مستثنى نيستيد؛ بلکه قطعه اى از هستى مى باشيد که به سوى او باز مى گرديد.

3. «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکَائِکُمْ مَنْ يَبْدَءُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ قُلِ اللّه  يَبْدَءُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ فَأَنّى تُؤْفَکُونَ » [33]؛

«[ به مشرکان] بگو: آيا از شريکان تخيّلى و مصنوع شما، چنين موجودى پيدا مى شود که خلق و ايجاد کند و سپس آنچه را که خلق کرده است، اعاده و برگشت دهد؟ [ به آنان] بگو: اين خداى متعال است که خلق مى کند و سپس خلق را اعاده و برگشت مى دهد» .

در اين آيه، علاوه بر اشاره به اصل اعاده کلّ هستى، به اين حقيقت هم اشاره شده که اين برگشت و معاد، يکى از مظاهر قدرت مطلقه خداوند سبحان است. اين آيات و آيات فراوان ديگر، حکايت از اين حقيقت مى کند که آفرينش هر موجود و هر مخلوقى، به دنبال خود اعاده آن موجود و مخلوق را مى آورد. به عبارت ديگر، «اراده و مشيّت حق»، اعاده هر مخلوق و برگشت دادن هر موجودى است که پا به عرصه وجود مى گذارد و اين مسئله منحصر در انسان نيست [34].

مبانى معاد

6- معاد بر چه اصولى مبتنى است؟

مسئله معاد و کلّيت آن، يکى از سنّت هاى الهى مى باشد که بر چند اصل کلّى حاکم بر هستى مبتنى است که به اختصار به آنها اشاره مى شود:

يک . اصل بقا

يکى از اصول کلّى حاکم در وجود، آن است که هر موجودى پس از آنکه پا به عرصه وجود گذاشت، ديگر معدوم نمى گردد (به اين معنا که از صفحه وجود برچيده شده و باطل محض گردد). آنچه که به نظر ما معدوم مى آيد، صورت عوض کردن است؛ نه آنکه معدوم شود.

به بيان ديگر موجود، تحوّل و تبدّل دارد و صورت عوض مى کند؛ ولى معدوم نمى گردد.

دو . اصل حرکت

بر طبق اين اصل، همه موجودات در حرکت اند؛ يعنى، هر موجودى در مسير خاص خود، بر اساس قوانين حساب شده به حرکت افتاده و پيوسته در حرکت مى باشد تا اينکه به مبدأ متعال برسد. آنچه در نظام وجود ديده مى شود، مسئله حرکت و در نتيجه آن، تبدّل ها، تحوّل ها، صيرورت ها، شدن ها وصورت عوض کردن ها است؛ نه نابودى و بطلان محض و از صفحه وجود برچيده شدن.

سه . اصل علّت و معلول

اين اصل که مبتنى بر اصل سابق است، بيانگر اين حقيقت و سنّت حاکم بر هستى است که در حرکت موجود آفريده شده، مرحله اوّل حرکت، نسبت به مرحله بعدى سازنده است و هر مرحله بعدى، نسبت به مرحله قبلى نتيجه و معلول است.

به بيان ديگر قدم هاى اوّل حرکت، سازنده قدم هاى بعدى و قدم هاى بعدى معلول قدم هاى اوّل است.

چهار . اصل تبعيّت نتيجه حرکت از چگونگى حرکت

بر اساس اين اصل ـ که در واقع بيان ديگرى از اصل قبل است ـ نتيجه حرکت، دقيقا تابع حرکت و چگونگى آن است؛ يعنى، دو موجود که داراى جهاز وجودى متفاوتى اند و براى هر کدام مسير خاص حرکت وجود دارد، در پايان حرکت، دو نتيجه متفاوت خواهند داشت. براى مثال دانه گندم ـ که داراى جهاز خاص وجودى است و مسير خاصى دارد ـ وقتى شروع به حرکت مى کند، در يکى از مقاطع، به صورت سنبل در مى آيد. در مقابل، دانه درخت ـ که داراى جهاز وجودى ديگر و مسير ديگرى است ـ وقتى حرکت مى کند، در نقطه اى از نقاط حرکت، به صورت درخت معيّنى در مى آيد. هر دوى اين دانه ها، حرکت کرده اند؛ اما چون هر کدام داراى جهاز وجودى مخصوص است و هر کدام به تناسب جهاز خود، راه و مسير خاصى دارد و هر يک، از راه و مسير خود پيش رفته است؛ طبعاً دو حرکت متفاوت تحقّق مى يابد. پس دو نتيجه گوناگون بر اين دو حرکت مختلف، مترتّب مى گردد و هرگز اين دو حرکت، از دو موجود با دو جهاز در دو مسير، به يک نتيجه منتهى نمى گردد.

اين اصول چهارگانه، در مسئله معاد و بازگشت وجود، ثابت است؛ زيرا اگر پرسيده شود: به چه دليل همه هستى و موجودات، برگشت دارند و به سوى مبدأ وجود (ذات اقدس اله) در حرکت اند؟ پاسخ مى دهيم: هر وجودى که به وجود مى آيد، ديگر معدوم نخواهد شد (اصل بقا) و همواره در حرکت و تحوّل و تبدّل است (اصل حرکت).

اين حرکت ها، متوجّه يک نقطه خاص؛ يعنى، ذات مقدس حق است و هر مرحله از حرکت اين موجود، سازنده حرکت بعد و حرکت بعد، نتيجه و معلول حرکت قبل است (اصل علّت و معلول). هر موجودى، بر اساس نوع و چگونگى حرکت، نتيجه خاص حرکت خويش را خواهد ديد (اصل تبعيت نتيجه حرکت از چگونگى حرکت) [35]؛ چنان که سرانجام فردى «بهشت» و فرجام ديگرى چه بسا «جهنم» خواهد شد.

  

بخش دوم : مـرگ

 حقيقت مرگ

7- لطفاً درباره مرگ و حقيقت آن، مرا راهنمايى کنيد .

قرآن کريم از مرگ با عنوان «توفّى» ياد کرده است [36]. اين واژه در لغت، به معناى «گرفتن چيزى به طور تمام و کمال» است؛ به عبارت ديگر در زبان عربى، هر گاه کسى چيزى را به کمال و تمام و بدون هيچ کم و کاستى دريافت کند، از اين کلمه استفاده مى شود [37].

قرآن مى فرمايد:

«اللّه  يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِى لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِکُ الَّتِى قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمّىً » [38]؛

«خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامى باز مى ستاند، و [ نيز] روحى را که در [ موقع ]خوابش نمرده است، مى گيرد . پس آن [ نفسى] که مرگ را بر او واجب کرده، نگه مى دارد و آن ديگر [ نفس ها] را تا هنگامى معيّن [ به سوى زندگى دنيا ]باز پس مى فرستد» .

 در اين آيه، هم از مرگ و هم از خواب ـ که شباهتى به مرگ دارد ـ به «توفّى» و سپس به «امساک» تعبير شده است؛ نه به «قبض». علاوه بر آنکه موت را وصفى براى روح شمرده است؛ يعنى، روح به وسيله موت، بدن مادى را ترک کرده و وفات مى کند.

به بيان ديگر، آنچه از اين آيه و مشابه آن استفاده مى شود، آن است که مرگ، تحويل گرفتن است؛ يعنى، آدمى هنگام مرگ با تمام شخصيتش ـ که همان روح او است ـ در اختيار مأموران الهى قرار مى گيرد و آنان انسان را دريافت مى کنند. بنابراين، مرگ از ديدگاه اسلام، نيستى و نابودى نيست؛ بلکه انتقال از عالمى به عالم ديگر بوده و در حقيقت روز مرگ، هنگام بازگشت به خدا و سوق به سوى او است [39].

همچنين از آنجايى که روح از عالم مجردات بوده و از موطن اصلى خود، به نظام مادى و دنياى خاکى هبوط کرده است؛ با مرگ، به سوى عالمى که از سنخ عالم روح و موطن اصلى اش است، قدم برمى دارد.

به بيان دقيق تر، انسان ممزوج از يک اصل و يک فرع است. اصل، «روح» و فرع، «بدن» آدمى است. روح که حقيقت اصلى انسان است، از عالم مجردات بوده و به عالم مادى هبوط کرده است؛ اما بدن خاکى از عالم طبيعت و ماده بوده و با حقيقت روح ـ که از عالم مجردات است ـ بيگانه مى باشد. از آنجايى که انسان از ابتداى خلقتش، روى زمين به سوى خداوند در حرکت است [40]؛ با «مرگ» سرفصل خاصى از اين حرکت را در سير به سوى خداوند، شروع مى کند و براساس آن، ميان روح مجرد و بدن خاکى جدايى مى افتد و با مرگ، روح به منزلى از منزل هايى که در مسير حرکتش به سوى موطن اصلى و اولى خود وجود دارد، برمى گردد.

امام صادق عليه السلام اين حقيقت را چنين توضيح مى دهد: «... و به اين ترتيب انسان از دو شأن دنيا و آخرت خلق شده است . هنگامى که خداوند اين دو شأن را با هم گرد آورد، حيات انسان در زمين مستقر مى شود؛ زيرا حيات از شأن آسمان به شأن دنيا نزول کرده است و هنگامى که خداوند ميان آن دو شأن مفارقت ايجاد کند، آن مفارقت، «مرگ» است و در آن حال، شأن آخرت به آسمان باز خواهد گشت . بنابراين حيات در زمين و مرگ در آسمان است و اين بدين جهت است که در هنگام مرگ، ميان روح و جسد [ مادى]، تفرقه ايجاد مى شود؛ روح به قدس اولى بازگردانده مى شود و جسد در همان زمين باقى مى ماند؛ زيرا که از شأن دنيا است» [41].

بنابراين، مرگ «بازگشت فرع به اصل و سرآغاز صعود و عروج روح است؛ نه انهدام، نابودى و نيستى».

آنکه مردن پيش چشمش «تهلکه» است

 امر «لا تلقوا» بگيرد او به دست

 وانکه مردن پيش او شد فتح باب

 «سارعوا» آيد مر او را در خطاب

الحذر! اى مرگ بينان بارعوا

 العجل! اى حشر بينان سارعوا

الصّلا! اى لطف بينان افرحوا

 البلا! اى قهربينان اترحوا

هر که يوسف ديد جان کردش فدى

 هر که گرگش ديد برگشت از هدى [42]

 

مرگ نفس

8- منظور قرآن از هر نفسى چشنده مرگ است، چيست؟ نفس به چه گفته مى شود؟ آيا منظور روح مى باشد يا جسم انسان است؟

براى پاسخ به اين سؤال، ابتدا به معانى و موارد استعمال «نفس» در لغت و آيات قرآن کريم اشاره مى شود:

«کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ » [43].

1. کلمه «نفس» - آن طور که دقّت در موارد استعمالش افاده مى کند - در اصل به معناى همان چيزى است که به آن اضافه مى شود؛ پس «نفس الانسان» به معناى خود انسان و «نفس الشى ء» به معناى خود شى ء است و «نفس الحجر» به معناى همان حجر (سنگ) است. حتى در مورد خداى تعالى به همين منظور استعمال مى شود هم چنان که فرمود:

«کَتَبَ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ » [44]؛

«رحمت را بر خود واجب کرده است».

و نيز فرموده:

«وَ يُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ » [45]؛

«خدا شما را از خودش بيم مى دهد».

2. بعد از معناى اصلى؛ استعمالش در شخص انسانى که موجودى مرکب از روح و بدن است شايع گشته و معناى جداگانه اى شده، که بدون اضافه هم استعمال مى شود. مانند اين آيه شريفه که مى فرمايد:

«هُوَ الَّذِى خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها » [46]؛

«خدا آن کسى است که شما را از يک نفس (يک شخص) خلق کرده و همسر او را هم از او قرار داد».

و نيز مانند آيه:

«مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِى الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَکَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً » [47]؛

«هر کس بکُشد کسى را نه در برابر (قتل) کسى يا تبهکارى در زمين، مانند آن است که همگى مردم را بکشد».

 3. «نفس» را در روح انسانى نيز به تنهايى استعمال کردند؛ چون آنچه مايه تشخّص شخصى انسانى است علم و حيات و قدرت است که آن هم قائم به روح آدمى است و اين معنا در آيه شريفه:

«أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ » [48].

«برون دهيد جان هاى خود را، امروز کيفر مى شويد به عذاب خوارى».

از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد که:

اولاً: مراد از نفس در جمله «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» [49] انسان است - که استعمال دومى از استعمالات سه گانه اين کلمه است - نه روح انسانى چون معهود کلام خدا نيست که نسبت موت را به روح انسانى داده باشد تا ما آيه را هم حمل به آن کنيم.

ثانياً: آيه شريفه عموميتش تنها در باره انسان ها است که شامل ملائکه و جن و ساير حيوانات نمى شود هر چند که بعضى از نامبردگان از قبيل جن و حيوان متصف به آن بشوند. و يکى از قرائنى که اختصاص آيه به انسان را مى رساند جمله اى است که قبل از آن واقع شده و مى فرمايد: «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ » [50] و نيز جمله اى است که بعد از آن واقع شده و مى فرمايد: «وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً » [51] چون قبل و بعد آيه، سخن از انسان است.

 

چرايى مرگ

9- چرا انسان ها بايد روزى بميرند؟

اولاً: قرآن مجيد، قانون مرگ را کلّى و همگانى مى داند. اين معنا از آياتى چند استفاده مى شود؛ مانند:

1. «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ » [52]؛

«هر نفسى مرگ را مى چشد».

عمر طولانى امکان پذير است، امّا مرگ براى همه قطعى است.

2. «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِکَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ. کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ » [53]؛

«اى پيامبر ما براى هيچ کس پيش از تو عمر ابد قرار نداديم. آيا با آن که تو خواهى مرد ديگران زنده خواهند ماند؟ هر نَفْسى مرگ را مى چشد».

ثانياً: اين قانون راجع به اين دنيا است، در حالى که در نگاه کلى دين، بقاء و هميشگى بودن مطرح است:

نبى مکرم اسلام صلى الله عليه و آله مى فرمايد: «مَا خُلِقْتُمْ لِلْفَنَاءِ بَلْ خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ وَ إِنَّمَا تُنْقَلُونَ مِنْ دار إِلَى دَار» [54]؛ «خداوند، شما را براى فناء ونابودى خلق نکرده؛ بلکه شما را آفريده که هميشه بمانيد، بله؛ هنگام مرگ، از اين منزل به منزل ديگرى منتقل مى شويد».

پس معلوم مى شود که اصل خلقت ما براى مردن و يا نابود شدن نبوده، بلکه به جهت هميشه ماندن بوده؛ ولکن مدتى را در منزلى متوقفيم، تا آزمايش شويم توجّه کنيد:

خداوند تبارک و تعالى مى فرمايد:

«تَبارَکَ الَّذى بِيَدِهِ المُلُکُ وَ هُوَ عَلى کُلِ شَى ءٍ قَديرٌ. اَلّذى خَلَقَ الْموتَ وَ الْحَيوةَ لِيَبْلُوَکُم اَيُّکُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً » [55]؛

«خداست آن کسى که هم مرگ را آفريد و هم زندگى را. اين دو را آفريد براى اينکه شما را بيازمايد که چه کسى نيک عمل تر است».

در احاديث ما هست که امام فرمود: قرآن نگفت «لِيَبلُوَکُم اَيُّکُم اَکثَرُ عَمَلاً» چه کسى بيشتر عمل کند، فرمود: «لِيَبْلُوَکُمْ اَيُّکُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً » يعنى چه کسى عملش صواب تر باشد. [56]

آيه اين طور مى فرمايد که: زندگى و مردن را براى اين خلق کرد که مقدمه اى باشد که شما به سوى حسن عمل سوق داده شويد؛ هر دوى اينها براى حسن عمل لازم است، هر دو مقدمه حسن عمل اند. نفرمود: «خَلَقَ الْحَيوةَ لِيَبْلُوَکُم اَيُّکُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً» شما را زنده کرد و به شما زندگى داد تا به سوى حسن عمل سوق داده شويد، فرمود زندگى و مردن را با هم آفريد تا شما به حسن عمل سوق داده شويد و همين طور هم هست.

 نتيجه

زندگى شرط حسن عمل است و تا انسان خلق نشود، حسن عمل معنى ندارد. و اگر مردن هم نبود، انگيزه حسن عمل کم بود؛ يعنى خود همين مردن و اينکه انسان مى داند مى ميرد، يک عامل بزرگى است براى اينکه به سوى حسن عمل سوق داده شود. آيا واقعاً اگر انسان مى دانست در اين دنيا مخلّد است و اصلاً مردنى در کار نيست، آيا به آسانى به سوى حسن عمل مى رفت؟

اگر انسان بداند که در هيچ شرايطى در اين دنيا نمى ميرد و همين زندگى اش ادامه دارد بر شرارتش صد برابر افزوده مى شود. پس اين آيه براى «موت» خاصيت و اثر و فايده قائل شده است، که همين است که بشر را به سوى حسن عمل سوق مى دهد.

  

زندگى و مرگ خضر و عيسى عليهماالسلام

10- مرگ يا زندگى حضرت عيسى و خضر عليهماالسلام چگونه است؟

قرآن کريم درباره حضرت عيسى عليهماالسلام مى فرمايد:

«إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسى إِنِّي مُتَوَفِّيکَ وَ رافِعُکَ إِلَيَّ وَ مُطَهِّرُکَ مِنَ الَّذِينَ کَفَرُوا وَ جاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوکَ فَوْقَ الَّذِينَ کَفَرُوا إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُکُمْ فَأَحْکُمُ بَيْنَکُمْ فِيما کُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ » [57]؛

«اى عيسى من تو را برمى گيرم و به سوى خود مى برم و از کسانى که کافر شدند پاک مى سازم و کسانى را که از تو پيروى کردند تا روز قيامت برتر از کسانى قرار مى دهم که کافر شدند. سپس بازگشت همه شما به من است و در ميان شما در آنچه اختلاف داشتيد داورى مى کنم]».

 خداوند در حال حيات حضرت عيسى عليه السلام به او خطاب مى کند که من تمام حقيقت تو را مى گيرم: «إنّى متوفّيک» ولى معلوم نيست اين توفّى و اخذ تامّ رخ داده يا در آخرالزّمان رخ مى دهد؟!؛ چنان که معلوم نيست مراد از «رافعک إليّ» يعنى جسم و روح تو را به سوى خود مى برم، يا فقط روح تو را بالا مى برم.

البته از ظاهر برخى عبارت هاى انجيل و برخى روايات استفاده مى شود که جسم و روح حضرت مسيح عليه السلام به آسمان عروج کرده است؛ چنان که مسيحيان مى گويند: عيسى کشته شد و دفن گرديد و سپس از ميان مردگان برخاست و مدت کوتاهى در زمين بود و بعد به آسمان صعود کرد.

امام باقر عليه السلام فرمود: حضرت عيسى عليه السلام شبى را که به جانب آسمان بالا رفت به اصحابش خبر داد. اصحاب، هنگام غروب آفتاب همگى نزد او گرد آمدند. عيسى عليه السلام آنان را در خانه اى نگاه داشت و سپس از چشمه اى که در زاويه آن خانه بود، در حالى که سرش را تکان مى داد تا آب هايش به سوى آنان بريزد بيرون آمد. سپس به آنان گفت: خداى متعال به من وحى کرده که هم اکنون مرا به سوى خود بالا برد. و مرا از يهوديان پاک کند. اکنون کدام يک از شما حاضريد به شکل من درآيد و به جاى من کشته و به دار آويخته گردد و با من در درجه و مقامم همراه باشد؟ جوانى از آنان گفت: يا روح اللّه  من حاضرم. عيسى عليه السلام به او فرمود: آرى تو همان هستى. سپس عيسى عليه السلام به آنان گفت: يکى از شما پيش از آن که صبح کند دوازده بار به من کافر مى شود. مردى از آنان گفت: يا نبى اللّه  من آن کس هستم؟ عيسى گفت: آيا در نفس خودت مى يابى همان کس باشى؟ بعد به آنان فرمود: به زودى بعد از من سه فرقه مى شويد. دو فرقه بر خدا دروغ بسته و جايگاهشان آتش است. فرقه اى که تابع «شمعون»اند بر خدا راستگويند و جايشان بهشت خواهد بود. اين بگفت و در حالى که همگان او را مى ديدند خدا او را از زاويه خانه به سوى خود بالا برد. بعد گويد: يهوديان همان شب در طلب عيسى برآمدند. مردى را که عيسى خبر داده بود که تا پيش از صبح دوازده بار به او کافر شود گرفتند.

همچنين جوانى را که شبح عيسى به او القا شده بود کشتند و به دار آويختند. مرد ديگر نيز تا قبل از صبح دوازده بار به عيسى عليه السلام کافر شد [58].

علاّمه طباطبايى پس از نقل حديث مزبور مى گويد: نزديک به همين روايت از ابن عبّاس و قتاده و ديگران نقل شده. برخى از ايشان گفته است: آن کس که شبح عيسى به او افتاد همان بود که يهوديان را به جايگاه عيسى راهنمايى کرد تا او را گرفته بکشند و برخى ديگر غير آن کس را گفته است. به هر تقدير، قرآن کريم نفياً يا اثباتاً از اين جريان ساکت است [59].

از حضرت رضا عليه السلام نيز نقل شده عيسى عليه السلام زنده از زمين به سوى آسمان برده شد و در بين آسمان و زمين روحش قبض شد و چون او را به آسمان بالا بردند روحش را به او برگرداندند؛ چنان که خداوند فرمود:

«إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسى إِنِّي مُتَوَفِّيکَ وَ رافِعُکَ إِلَىَّ وَ مُطَهِّرُکَ... » [60]؛

«ياد کن هنگامى را که خدا گفت: اى عيسى در حقيقت من تو را برگرفته و تو را به سوى خويش بالا مى برم و تو را از کسانى که کفر ورزيدند، پاک مى سازم...».

 امام صادق عليه السلام در مورد زندگى حضرت عيسى عليه السلام مى فرمايد: خداوند عيسى بن مريم عليه السلام را مبعوث کرد و به او نور، علم، حکم و همه دانش پيامبران گذشته را عطا کرد و افزون بر آن انجيل را نيز بر او نازل کرد و او را به سوى بيت المقدس به جانب بنى اسرائيل فرستاد تا آنان را به ايمان به خدا و رسول و عمل به کتاب و حکمتش دعوت کند. بيشتر بنى اسرائيل در برابر دعوت او راه طغيان و کفر پيش گرفتند و چون ايمان نياوردند عيسى عليه السلام آنان را نفرين کرد. خداوند گروهى از اشرارِ آنان را مسخ کرد تا نشانه اى براى ديگران شده و عبرت گيرند، ولى متأسفانه آنان طغيان و کفر را بيشتر کردند. عيسى عليه السلام در بيت المقدس ماند و مدّت 23 سال آنان را دعوت و به نعمت هايى که نزد خداست ترغيب مى کرد تا وقتى که يهود او را جستجو کرده بالاخره مدّعى کشته شدن و به دار آويختنش گشتند، ولى قطعاً خدا آنان را بر عيسى عليه السلام مسلّط نکرد، بلکه موضوع برايشان مشتبه گرديد و اصلاً يهوديان به عذاب و کشتن و به دار آويختن حضرت مسيح عليه السلام قدرت پيدا نکردند؛ زيرا قدرت پيدا کردنشان تکذيب قول خداوند است که مى فرمايد: خدا عيسى را پس از توفّى و اخذ تامّ به سوى خود بالا برد. [61]

تذکّر: احتمال اسرائيلى بودن برخى از اين روايات ضعيف نيست. بنابراين، در پذيرش مشترکات با اهل کتاب احتياط لازم است اما آنچه قطعى و ترديد نابردار است کلام الهى است که به صراحت کشته شدن حضرت عيسى عليه السلام را نفى مى کند. [62]

 اما راجع به حضرت خضر عليه السلام، به چند نکته اشاره مى شود:

1. در برخى روايات از طرق شيعه و سنّى نقل شده که حضرت خضر عليه السلام از آب حيات نوشيده است، مرحوم علامه طباطبايى(ره) در اين روايت ترديد و تشکيک مى فرمايند و مى گويند: «اين روايات و امثال آن، خبر واحدى است که قطع به صدورش نداريم و از قرآن کريم و سنت قطعى و عقل هم دليل بر توجيه و تصحيح آنها نداريم». [63]

2. در برخى روايات آمده است که امام صادق عليه السلام فرمودند: «خداوند به حضرت خضر عليه السلام عمر طولانى عطا فرمود زيرا خدا مى خواست به قائم ما (حضرت مهدى(عج) عمر طولانى بدهد و مى دانست) که بندگانش بر طول عمر او اشکال خواهند کرد، به همين جهت عمر بنده اش حضرت خضر را طولانى گردانيد که عمر طولانى حضرت قائم به آن تشبيه شود» [64].

3. در مورد حضرت خضر به صراحت و روشنى در قرآن مجيد چيزى نيامده است جز آنکه در سوره کهف داستان مصاحبت او با حضرت موسى عليه السلامبدون ذکر نام وى آمده است. در مورد پيامبرى وى نيز اختلاف نظر وجود دارد برخى وى را از اولياء الهى دانسته و برخى مانند علامه طباطبايى(ره) چنين استنباط نموده که وى از پيامبران بوده و نام و نسبش تالى بن مالک بن عامربن ارفخشيد بن سام بن نوح است.

بنابراين درباره حضرت خضر دو نظر وجود دارد:

1. وى از اولياى الهى بوده و داراى علم به باطن و حقايق عالم است.

2. وى از انبياى الهى بوده است.

 در هر صورت در روايات آمده است، آن شخصى که موسى عليه السلام به ملاقات او در مجمع البحرين شتافت و حوادث عجيبى که در همراهى او مشاهده کرد حضرت خضر عليه السلام بوده است و او در چشمه آب حيات، خود را شستشو داده است و به همين دليل زنده است و مرگ در او راه ندارد (مگر به هنگام برقرارى قيامت). [65]

 

مرگ ارادى

11- آيا درست است که بعضى ها مى گويند علاوه بر مرگ طبيعى، مرگ ارادى هم داريم؟

مرگ به دو نوع طبيعى و ارادى تقسيم مى شود :

1. مرگ طبيعى براى تمام موجودات، رخ خواهد داد؛ چرا که همه موجودات، براساس عموميت و کليت اصل بازگشت به سوى خدا، در حال سير و حرکت به سوى او هستند و از اين رو، با مرگ سرفصلى از اين مسير را طى مى کنند. آيه ذيل به خوبى اين نوع مرگ را اشاره دارد:

«کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثم إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ » [66]؛

«هر نفسى چشنده مرگ است، آن گاه به سوى ما بازگردانيده خواهد شد» .

آب از بالا به پستى در رود

 آن گه از پستى به بالا بر رود

 گندم از بالا به زير خاک شد

 بعد از آن او خوشه و چالاک شد

دانه هر ميوه آمد در زمين

 بعد از آن سرها برآورد از دفين

اصل نعمت ها زگردون تا به خاک

 زير آمد شد غذاى جانِ پاک

از تواضع چون زگردون شد به زير

 گشت جزو آدمى حىّ دلير

پس صفات آدمى شد آن جماد

 بر فراز عرش پرّان گشت شاد

کز جهان زنده ز اول آمديم

 باز از پستى سوى بالا شديم

جمله اجزا در تحرک و در سکون

 ناطقان «کانّا اليه راجعون»

ذکر و تسبيحات اجزاى نهان

 غلغلى افکند اندر آسمان [67]

*   *   *

2. مرگ ارادى تنها مخصوص انسان بوده و مقصود از آن، عروج روح به باطن و بواطن عوالم برتر، در همين دنيا است. کسانى هستند که از اوصاف، اخلاق، عقايد و افکار پليد رهيده؛ از رنگ ها، هيئت ها و تعلّقات مادى و دانى، خود را تطهير کرده؛ از مخلوق به خالق رو نموده؛ فانى وجه حضرت  حق گشته و به اين حقيقت لطيف و عميق رسيده اند که چيزى جز ذات اقدس اله حقيقت ندارد. اينان در همين دنيا از برزخ و برزخ ها گذشته و هم اکنون به جهت برخوردارى از حيات، علم و اراده بالاتر، عالم برزخ اهل برزخ و حالات آنان را شاهدند؛ بلکه با مجاهدت و نيز با عشق و کششى که به لقاى وجه کريم حضرت حق دارند، از همه عوالم گذشته و همه حجاب ها را کنار زده اند و فانى در حق شده اند.

بعد از فنا، باقى به بقاى حق مى شوند و به آنچه اندر وهم نيايد، نايل مى آيند. آيات ذيل به خوبى بيانگر مرگ ارادى و اختيارى است:

«أَلْهکُمْ التَّکَاثُرُ، حَتَّى زُرْتُمْ الْمَقَابِرَ، کَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ، ثُمَّ کَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ، کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ، لَتَرَونَّ الْجَحِيمَ، ثُمَّ لَتَرَونَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ، ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنْ النَّعِيمِ » [68]؛

«تفاخر به بيشتر داشتن، شما را غافل داشت تا کارتان و [ پايتان] به گورستان رسيد . نه چنين است، زودا که بدانيد! باز هم نه چنين است، زودا که بدانيد! هرگز چنين نيست، اگر علم اليقين داشتيد! به يقين دوزخ را مى بينيد سپس آن را قطعاً به عين اليقين در مى يابيد؛ سپس در همان روز است که از نعمت [ روى زمين ]پرسيده خواهيد شد» .

از اين آيات، به روشنى استنباط مى شود که انسان در زندگى دنيايى، مى تواند حجاب ها را کنار زده و از آنها گذر کند و حقايق اخروى را بيابد. اين دريافت همان شهود، احاطه خاص و علم و ادراک برتر و همان «علم اليقين» است که قبل از مشاهده عينى برزخ (عين اليقين)، براى انسان هاىِ کامل، رخ خواهد داد.

ترس از مرگ

12- علت ترس از مرگ چيست؟

بسيارى از انديشمندان ـ چه مسلمان و چه غيرمسلمان ـ کوشيده اند تا پاسخى معقول و موجّه، به اين پرسش اساسى بدهند. ما تنها به نظر ابن سينا در اين خصوص اشاره کرده و به تحليل آيات و روايات در پاسخ به اين سؤال مى پردازيم.

در ديدگاه ابن سينا موجبات ترس از مرگ يکى از امور زير است:

1. با مرگ، حقيقت و زندگى [ ظاهرى دنيايى] آدمى برچيده مى شود؛

2. نمى دانيم چه وقت مى ميريم؛

3. مرگ پديده اى ناشناخته است و از آن تجربه اى نداريم و برايمان امرى مبهم است؛

4. تجربه مرگ انفرادى و فردى است، نه جمعى؛

5. مرگ موجب جدايى انسان از متعلّقات، دوستان و خويشاوندان مى شود؛

6. با رسيدن مرگ، همه آرزوها و آمال بشرى بر باد مى رود [69].

ترس از مرگ در فرهنگ قرآنى و روايى، به اعتبار تفاوت انسان ها، علت هاى گوناگونى دارد. در يک منظر کلّى، مى توان انسان ها را از اين جهت به سه گروه ـ ناقصان، متوسطان و کاملان ـ تقسيم کرد. اما دليل وحشت از مرگ در انسان هاى ناقص، اين نکته ظريف است که انسان به حکم فطرت خود، حبّ به بقا و ميل به جاودانگى دارد و از فنا، زوال و نيستى متنفر است. از اين رو به عالمى که عالم حيات تلقى مى شود، عشق ورزيده و از عالمى که به پندار خود عالم نيستى است، تنفّر دارد. بنابراين چنين افرادى به دليل اينکه ايمان به عالم آخرت ندارند و قلوبشان به حيات ازلى وبقاى سرمدى، اطمينان نيافته است، به اين دنيا علاقه مند و به حسب آن، از مرگ هراسان و گريزان اند. خداوند متعال، عقيده اين گروه از انسان ها را چنين بيان مى کند:

«إِنْ هِيَ إِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ » [70]؛

«جز اين زندگانى دنياى ما چيزى نيست، مى ميريم و زندگى مى کنيم و ديگر برانگيخته نخواهيم شد» .

بر اين اساس، کافران که ايمان به حيات و عالم آخرت ندارند، از مرگ مى ترسند [71].

عامل ترس از مرگ در انسان هاى متوسط، ـ که ايمانشان به عالم آخرت و حيات قيامت کامل نيست ـ به دليل غفلت از آخرت و عالم برتر و توجّه به امور دنيايى و تلاش در آبادانى دنيا مى باشد.

امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «[ روزى] مردى به سوى ابوذر آمده و پرسيد: چرا ما از مرگ کراهت داريم؟ [ ابوذر در پاسخ ]فرمود: به دليل آنکه شما دنيا را آباد کرده ايد و آخرت را خراب . پس کراهت [ و ترس ]داريد که از آبادانى به سوى خرابى انتقال يابيد» [72] .

ريشه اين غفلت، آرزوهاى دراز و يا متابعت از خواسته هاى نفسانى و مخالفت با حضرت  حق است. امام على عليه السلاممى فرمايد: «... آيا کسى نيست که از گناه توبه کند، پيش از آنکه مرگش فرا رسد؟... بدانيد که شما در روزهايى به سر مى بريد که فرصت ساختن برگ است و از پس اين، روزهاى مرگ است... شما را فرموده اند که بار بربنديد و توشه برگيريد . من بر شما از دو چيز بيشتر مى ترسم: دنبال هواى نفس رفتن، و آرزوى دراز در سرپروراندن» [73].

به فرموده قرآن:

«يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الاْخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ » [74]؛

«اين گروه، از زندگى دنيا، ظاهرى مى شناسند و حال آنکه از آخرت غافل اند» .

استن اين عالم اى جان غفلت است

 هوشيارى اين جهان را آفت است

هوشيارى زان جهان است و چو آن

 غالب آيد پست گردد اين جهان [75]

*   *   *

 اين متوسطان و غافلان، به گونه اى از مرگ غافل اند که به تعبير حضرت على عليه السلام: «گويا مرگ را در دنيا به جز ما نوشته اند و گويا حق را در آن بر عهده جز ما هشته اند و گويى آنچه از مردگان مى بينيم، مسافرانند که به زودى نزد ما باز مى آيند، و آنان را در گورهايشان جاى مى دهيم و ميراثشان را مى خوريم، مى پندارى ما پس از آنان جاودان به سر مى بريم» [76] .

اما گروه سوم (انسان هاى کامل و مؤمنان مطمئن)، از مرگ کراهت ندارند؛ ولى از آن ترس و خوف دارند. البته ترس آنان، مثبت و ارزشى است؛ چرا که خوف آنها از عظمت خداوند متعال است؛ نه مثل وحشت وابستگان به دنياى مادى و دلدادگان به تعلّقات آن.

حضرت  حق در قلب اولياى الهى، تجلّى کرده، از يک سو موجب هيبت و از سوى ديگر موجب شوق مى شود. دل عاشقان خداوند متعال در هنگام ملاقات با حضرت حق ـ که با مرگ سرفصلى از آن آغاز مى شود ـ مى تپد؛ ولى اين خوف غير از ترس هاى معمولى است [77]. ترس انسان هاى آن سويى از طول سفر، توشه کم و بزرگى و عظمت مقصد است [78]. اينان مرگ را چون زندگى، امتحان بزرگ الهى مى دانند [79] و مى ترسند که از اين آزمون، سربلند بيرون نيايند.

هيچ مرده نيست پر حسرت زمرگ

 حسرتش آن است کِش کم بود برگ

ورنه از چاهى به صحرا اوفتاد

 در ميان دولت و عيش و گشاد

 زين مقام ماتم و ننگين مُناخ

 نقل افتادش به صحراى فراخ

مقعد صدق و جليسش حق شده

 رسته زين آب و گل آتشکده

ور نکردى زندگانيى منير

 يک دو دم ماندست مردانه بمير [80]

*   *   *

با اين توضيحات اجمالى و مختصر، مشخص شد که اولا هر ترس و وحشتى از مرگ، بد و منفى نيست. اگر ترس از مرگ بر اثر غفلت و محدوديت نظر وانديشه به دنياى مادى باشد، وحشتى منفى و نابخردانه است. اما اگر وحشت از مرگ، براساس خوف از عظمت حق  تعالى و ترس از چگونگى رويارويى با خدا باشد، ترسى مثبت و از سر شوق و عشق است. ثانياً با تفاوت انسان ها و نوع نگرش ها، عوامل ترس از مرگ متفاوت و گوناگون خواهد بود.

 

رهايى از وحشت مرگ

13- چگونه مى توانم از وحشتى که مرگ در ذهنم ايجاد کرده، رهايى يابم؟

تفاوت روى آوردن چهره مرگ به مؤمنان و کافران، نشانگر آن است که از ديدگاه معارف قرآنى و روايى، اعمال، افکار و اوصاف انسان نقش به سزايى در اين مهم دارد؛ به صورتى که سعادت و شقاوت بشر از درون آن مى جوشد و در واقع آدمى، بايد از خود و کرده هايش هراسان باشد. آموزه هاى دينى نيز با ارائه حقيقت مرگ و توصيف ابعاد آن، مى خواهد نگرش انسان را به خود تغيير دهد و آن را تصحيح کند؛ يعنى، به او ياد دهد که در عين زندگى در جهان مادى و کوشش براى برطرف ساختن نيازهاى خود، دلبستگى و وابستگى به آنها نداشته باشد. از اين رو، ترس از مرگ در اين چهارچوب، امرى ارزشى و مثبت خواهد بود.

پس هرکس طبيب خويش است و با نوع نگرش و عملکرد خود، مى تواند ترس از مرگ را ـ که بر اثر غفلت، تنگ نظرى و محدودنگرى به عالم مادى در او پديدار شده است ـ به ترس از مرگى که راه را طولانى و رويارويى با خداوند متعال را سخت مى بيند، تبديل سازد.

ترس اول اگر بر جان آدمى سيطره يابد، زندگى دنيايى را بر آدمى تيره و تار مى سازد.

اما ترس دوم، موجب تقويت و تهذيب نفس شده و انسان را به انجام دادن اعمال نيک و صالح ـ که از ديدگاه شريعت اسلامى گستره اى بس بزرگ دارد ـ سوق مى دهد.

امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «همانا تو، طبيب نفس خويش قرار داده شده اى؛ براى تو درد و نشانه صحّت و سلامتى بيان شده است و به دوا [ و درمان]راهنمايى شده اى . پس بنگر که چگونه در [ اصلاح ]نفس خود قيام مى کنى» [81] .

بر اين اساس بايد با تغيير نگرش خود و تصحيح اعمال، خود را از وحشتى که از مرگ داريم، نجات دهيم.

 

فوايد ياد مرگ

14- ياد مرگ چه فوايدى دارد؟

امير مؤمنان عليه السلام، فوايد ياد مرگ را در امور زير مى داند:

1. ياد مرگ سبب بازداشتن انسان از بيهودگى و بازى هاى دنيوى مى شود: «به خدا سوگند، ياد مرگ مرا از هزل و بيهودگى منع مى کند» [82] .

2. انديشه مرگ مانع انجام دادن کارهاى زشت و ناروا است: «هان! [ مرگ ]برهم زننده لذت ها، تيره کننده شهوت ها و نابودکننده آرزوها را به ياد آريد؛ آن گاه که به کارهاى زشت شتاب مى آريد» [83] .

3. ياد مرگ موجب انجام دادن اعمال و کردار نيک مى شود: «آن که مرگ را چشم داشت، در کارهاى نيک پاى پيش گذاشت» [84] .

4. تذکر مرگ سبب بى رغبتى و کم خشنودى در دنيا مى شود: «آن که مرگ را بسيار ياد کند، از دنيا به اندک خشنود شود» [85] .

5. انديشه مرگ و تفکّر در مردگان پيشين، باعث عبرت آموزى است: «پنداشتند که جاى مردگان تهى است؛ حال آنکه سخت مايه عبرت اند... [ مردگانشان ]مايه پند باشند، بهتر است تا وسيله فخر و بزرگوارى» [86] .

 

تناسـخ

15- در کتابى خواندم که برخى دانشمندان توانسته اند ثابت کنند روح يک انسان (قبل از تولدش)، متعلّق به يک انسان ديگر بوده است و حتّى روانشناسان توانسته اند با روش هيپنوتيسم، اين فرضيه را آزمايش و تجربه کنند . آيا مى توان به اين امور و عقايد اطمينان کرد؟ آيا در روايات اسلامى نيز به اين موضوع (تسلسل روح) اشاره شده است؟

يکى از مباحث دشوار علمى، مسئله «تناسخ» است. تناسخ دو قسم است:

1 . تناسخ مُلکى؛ به اين معنا که نفس آدمى با رها کردن بدن مادى خود، به بدن مادى ديگرى وارد شود.

2 . تناسخ ملکوتى؛ به اين معنا که نفس با عقايد، انديشه ها، نيت ها، گفتارها و کردارهاى خود بدنى مثالى (متناسب با عالم برزخ) و بدنى قيامتى (متناسب با عالم قيامت) ساخته، به صورت آن مجسّم مى شود. به بيان ديگر، انسان با عقايد و افعالى که در دنيا دارد، براى خويش بدنى در برزخ و بدنى در قيامت مى سازد که نفس او به آن تعلّق مى گيرد و پس از رهايى و مفارقت از بدن مادى، با آن بدن ها ترکيب مى يابد. بنا به اعتقاد ما، تناسخ ملکوتى امرى صحيح بوده؛ ولى تناسخ ملکى باطل است.

براى بطلان تناسخ ملکى، دلايل متعددى ارائه شده که به مهم ترين آنها اشاره مى شود. اين دليل بر چند اصل تکيه دارد:

 يکم . تعلّق نفس به بدن، يک تعلّق ذاتى است و در متن و ذات روح انسانى، تعلّق به بدن نهفته است. از اين رو، ممکن نيست که روح باشد و بدن نباشد، به همين جهت ما معتقديم روح در هر عالمى، متناسب با همان عالم و احکام و قوانينش، بدون بدن نخواهد بود. البته روح انسان در هر نشأه و عالمى، بدنى مناسب با آن خواهد داشت.

دوم . ترکيب روح و بدن يک ترکيب اتحادى است، نه انضمامى؛ يعنى، روح و بدن يک وجود را تشکيل مى دهند و بر اثر اين ترکيب است که حقيقتى به نام انسان شکل مى گيرد. روح بى بدن نمى تواند به هستى خود ادامه دهد البته گاهى با بدن مادى و گاهى با بدن برزخى و در نهايت با بدن قيامتى به هستى خود ادامه دهد. از اين رو مى گوييم ترکيب روح و بدن، ترکيبى است که وجودى يگانه مى يابند.

سوم . در ترکيب اتحادى، بايد دو موجودى که به يک وجود، موجود مى شوند، داراى مرتبه يکسانى باشند؛ يعنى، اگر يکى در مرتبه قوه و استعداد محض بود و ديگرى در مرتبه فعليت، نمى توان اين دو را با يکديگر متحد ساخت؛ از اين رو، ترکيب اتحادى يک موجود بالقوه، با يک موجود بالفعل محال است.

چهارم . همه عالم هستى در حرکت است؛ يعنى، هر موجودى در مسير خاص خود و براساس قوانين حساب شده، پيوسته در حرکت است و رو به کمال متناسب با خود پيش مى رود؛ براى مثال دانه گندمى که روى زمين قرار گرفته و با شرايط مساعدى شکافته شده و به تدريج مى رويد، بى شک متوجه آخرين مرحله رشد خود است که سنبل داده و دانه هاى زيادى به بار آورد. هسته ميوه اى که در درون خاک پنهان شده و سپس پوست خود را شکافته و نوک سبزى بيرون مى دهد، از همان مرحله آغازين آهنگ رسيدن به درجه کمال و برومندى دارد که درختى پر از ميوه خواهد شد.

به هر حال، دستگاه آفرينش، هرگز از پيشه خود (حرکت رو به کمال مقصود)، دست نمى کشد و به کار خود ادامه مى دهد و کاروان هستى، پيوسته به سوى مقاصد ويژه خودشان هدايت مى شوند. روح و بدن نيز از اين حقيقت و قانون هستى مستثنا نيستند. اين دو نيز، مانند ساير موجودات ديگر، پيوسته در حال حرکت اند و در اين حرکت خود نيز رو به کمال متناسب با خود دارند.

پنجم . حرکت، خروج حرکت کننده از قوه به فعليت، از نقص به کمال و از فقدان به سمت وجدان است؛ يعنى، متحرک در طى حرکت در مسير خود، از قوه به فعليت و از ندارى به دارايى مى رسد. بر اين اساس، روح و بدن در حرکت خود، يک سلسله نقصان ها، ندارى ها و قوه ها را پشت سر گذاشته، واجد  کمالات، دارايى ها و فعليت ها مى شوند.

ششم . در هر حرکتى، اگر موجودى از قوه به فعليت برسد، محال است که موجود به فعليت رسيده، دوباره به قوه برگردد؛ زيرا حرکت هميشه از نقص به کمال، از فقدان به سمت وجدان و از ندارى به سوى دارايى است. براى مثال بدن يک حيوان پس از کامل شدنش، ديگر به حالت نطفه بودن باز نمى گردد؛ چرا که اين خلاف قانون حرکت است.

با توجّه به اصول شش گانه ياد شده، مى گوييم: اگر روح پس از مفارقت از بدن مادى، به بدن مادى ديگر تعلّق بگيرد، محال پيش مى آيد؛ چرا که اگر نفس و روح پس از مفارقت از بدن، بخواهد به بدن ديگرى در مرتبه جنينى و مثل آن تعلّق بگيرد ـ از آنجا که روح در بدن مادى اول، مسير تکاملى خود را در حدّ عالم مادى طى نموده و برخى از مراتب نقصان و فقدان را پشت سر گذاشته و به فعليت هايى رسيده است ـ بايد با بدن مادى اى متحد گردد که هنوز در مراحل اوليه حرکت است و نسبت به روح تکامل يافته، در حدّ قوه و نقصان اوليه خود مى باشد! اين امر محال است؛ زيرا از آنجا که روح و بدن، ترکيبى اتحادى دارند و به يک وجود موجودند؛ نمى توان ميان اين دو موجود ـ که يکى بالقوه و ديگرى بالفعل، يکى ناقص و ديگرى کامل است ـ ترکيب اتحادى ايجاد کرد. از اين رو روح تکامل يافته، نمى تواند با بدن غيرکامل متحد گردد.

اگر بگوييد روح پس از مفارقت از بدن اول، تنزّل کرده تا بتواند با بدن ديگرى اتحاد يابد، مى گوييم: بر طبق اصل ششم، محال است که موجود به فعليت رسيده، دوباره به قوه برگردد و اين برخلاف حقيقت حرکت است.

آرى روح، پس از مفارقت از بدن مادى، حيات خود را با «بدن برزخى»، در عالم برزخ ادامه مى دهد. بدن برزخى، متناسب با حيات عالم برزخ است و براساس اعتقادت، نيت ها، گفتارها و رفتارهاى اختيارى که انسان در دنيا کسب مى کند، دوران برزخش شکل مى گيرد.

همچنين روح در قيامت کبرى، پس از مفارقت از آن بدن برزخى، حيات خود را با «بدن قيامتى» ادامه مى دهد. بدن قيامتى، بدنى متناسب با حيات اخروى است که براساس همه کمالات و تحولاتى است که روح تا آن لحظه، به دست آورده است؛ شکل مى گيرد.

تحوّل روح از بدن مادى به بدن برزخى و از بدن برزخى به بدن قيامتى را «تناسخ ملکوتى» مى گويند و از ديدگاه اسلام پذيرفته و مقبول است.

 

مخالفت اسلام با تناسخ مُلکى

قرآن کريم تصريح مى کند که انسان پس از مرگ، ديگر به اين دنيا باز نمى گردد:

«حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ. لَعَلِّى أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَکْتُ کَلاّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ » [87]؛

«تا زمانى که مرگ هر يک فرا رسد، در آن حال آگاه و نادم شده گويد: بارالها! مرا به دنيا بازگردان تا شايد به تدارک گذشته عملى صالح به جاى آورم . به او گفته مى شود که هرگز نخواهد شد و اين کلمه اى است که او از روى حسرت مى گويد و از عقب آنها عالم برزخ است تا روزى که برانگيخته شوند» .

از آيه فوق استفاده مى شود که انسان پس از مرگ، ديگر به اين دنيا باز نمى گردد و در موارد خاص مانند «رجعت» آدمى با تمامى هويّت و ويژگى هاى شخصى خود بازگشت خواهد داشت و تناسبى با تناسخ و حلول در افراد زنده ديگر ندارد.

 رجعت

16- آيا بازگشت امامان به حيات دنيا و بحث رجعت بعد از ظهور حضرت مهدى(عج) قابل اثبات است؟ اصلاً قضيه رجعت که بايد به آن معتقد باشيم چيست؟

رجعت به معنى عودت و بازگشت است و در اينجا به معنى بازگشت به سوى دنيا مى باشد؛ در اصطلاح معنى رجعت از نظر علما و دانشمندان شيعه چنين است که مى گويند، پيش از قيام قيامت در ادامه حکومت حضرت مهدى(عج) به ترتيب، دوران رجعت هر يک از ائمه هدى عليهم السلام فرا مى رسد و جمعى از نيکان از هر دوران و هم چنين شاخصان پليد از هر زمان به دنيا بازگردند. نيکان براى ديدن دولت کريمه اهل بيت عليهم السلام و رسيدن به آرزوى حکومت عدل و داد و بدکاران از براى عقوبت و عذاب دنيا که سزاى اعمال خود را در اين دنيا نديده اند.

درباره رجعت، دلايل متعددى از آيات و روايات بر وقوع آن در بين امت هاى پيشين وجود دارد و اشاره به آن در آخرالزمان نيز وجود دارد.

1. آيات

زنده شدن برخى از اموات، (رجعت) در امت هاى پيشين واقع شده است و آيات قرآن و بر آن دلالت دارد:

1. رجعت عده اى از بنى اسرائيل:

«وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤمِنَ لَکَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ. ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ » [88]؛

«و [ياد کنيد] هنگامى را که گفتيد اى موسى هرگز به تو ايمان نمى آوريم مگر آنکه خدا را آشکارا ببينيم پس صاعقه شما را فراگرفت در حالى که مى نگريستيد. سپس شما را پس از مردنتان برانگيختيم، شايد سپاسگزارى کنيد».

2. رجعت هزاران نفرى که از شهر خود بيرون آمدند:

«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ إِنَّ اللّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا يَشْکُرُونَ » [89]؛

«آيا به کسانى که براى گريز از مرگ از شهر خود بيرون آمدند در حالى که هزاران نفر بودند، ننگريستى. پس خدا به آنان گفت بميريد سپس آنها را زنده ساخت. بى ترديد خداوند بر مردم بخشش فراوانى دارد و لکن بيشتر آنان سپاسگزارى نمى کنند».

3. رجعت و زنده شدن مردگان به دست عيسى عليه السلام:

«وَ رَسُولاً إِلى بَنِى إِسْرائِيلَ أَنِّى قَدْ جِئْتُکُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ... وَ أُحْىِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللّهِ » [90]؛

«و [او را ]فرستاده اى به سوى بنى اسرائيل [قرار داد که مى گفت ]من از طرف پروردگارتان نشانه اى براى شما آورده ام... و مردگان را به اذن خدا زنده مى کنم».

 مرحوم علامه طباطبايى در ذيل آيه 210 سوره مبارکه بقره، [91] به تفصيل درباره رجعت بحث کرده اند. [92]

2. روايات

از حضرت رضا عليه السلام نقل شده است: مأمون به امام رضا عرض کرد: اى ابالحسن نظر شما درباره رجعت چيست. حضرت فرمود: حقيقت دارد. در ميان امت هاى پيشين نيز وجود داشته است و قرآن از آن سخن به ميان آورده و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: هر چه در امت هاى گذشته بوده در ميان اين امت نيز عيناً و مو به مو پيش خواهد آمد. [93]

در حديث ديگرى امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «ليس منّا من لم يؤمن بکرتنا»؛ از من نيست کسى که به رجعت ما ايمان نداشته باشد.» لذا ما در زيارت «آل ياسين» که ويژه امام عصر(عج) است، بعد از نام بردن اسامى ائمه عليه السلام شهادت مى دهيم: «ان رجعتکم حقّ لاشکّ فيها»؛ «رجعت شما بدون شک واقع خواهد شد.» [94] و ما نيز آرزو مى کنيم که در آن زمان باشيم، چنان که در زيارت جامعه مى خوانيم: «و يکر فى رجعتکم»؛ «خدا يا ما را از کسانى قرار ده که در رجعت ائمه عليهم السلام باز مى گردند». و در وداع زيارت جامعه آمده «و أحيانى فى رجعتکم»؛ «و خدا مرا در رجعت شما ائمه زنده گرداند».

 در برخى روايات، اصحاب کهف و سلمان و ابوذر و مقداد و مالک اشتر جزو ياران رجعت يافته حضرت مهدى(عج) شمرده شده است [95].

در روايات، رجعت ائمه اطهار عليهم السلام از مسلّمات است؛ اما چگونگى و جزئيات آن ذکر نشده است.

امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «انّ الرّجعه ليست بعامّه و هى خاصّه لايرجع الاّ من محض الايمان محضا او محض الشّرک محضا» [96]؛ «رجعت همگانى نيست بلکه خاص است و فقط کسانى به دنيا باز مى گردند که مؤمن خالص يا مشرک محض باشند».

دانشمند بزرگ شيعه، مرحوم سيد مرتضى علم الهدى عقيده بر رجعت از ديدگاه اماميه را چنين توضيح مى دهد: باور شيعه اماميه اين است که خداوند متعال به هنگام ظهور امام زمان(عج) گروهى از شيعيان راکه پيش از ظهور آن حضرت از دنيا رفته اند به اين جهان بازمى گرداند تا آنان به پاداش ياورى و همراهى و درک حکومت آن وجود مقدس نايل گردند. همچنين خداوند برخى از دشمنان آن حضرت را زنده مى کند تا از آنان انتقام گيرد، بدين صورت که آشکار شدن حق و بلندى مرتبت پيروان حق را بنگرند و اندوهگين شوند.

نکته شايان توجّه اينکه در روايات رجعت بر اين نکته تأکيد شده که رجعت نسبت به مؤمنين امرى اختيارى است؛ امام صادق عليه السلام فرمودند: «هرگاه قايم عليه السلامظهور کند، در قبر به مؤمن گفته مى شود: اى فلان آقايت ظهور کرده است، اگر خواهى به او ملحق شوى برخيز و ملحق شو و اگر خواهى که در جوار کرامت پروردگارت بمانى بمان» [97].

در مورد رجعت مشرکين و بدکاران در احاديث مطلبى که دلالت بر اختيارى بودن رجعت آنها باشد يافت نشد؛ ولى مى توان گفت که رجعت آنها از روى اختيار نيست زيرا آنها در چنين منزلتى نيستند که حق اختيار داشته باشند بلکه آنها بايستى طعم شکست و عذاب الهى را در همين دنيا بچشند گرچه برخلاف ميل و خواست آنها باشد. [98]

 

بخش سوم : بـرزخ

 

عالم برزخ

17- عالم برزخ چه عالمى است؟ آيا جسم هم در عالم برزخ است يا فقط روح انسان در اين عالم است؟

«برزخ» فاصله و فرصت ميان دو شى ء دو موقعيت را گويند. از اين رو به جهانى که ميان دنيا و آخرت واقع مى شود برزخ گفته مى شود.

گاهى از «عالم قبر» به «جهان برزخ» ياد مى شود. قرآن کريم در آياتى از جهان برزخ خبر داده است:

«حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ. لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَکْتُ کَلاّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ » [99]؛

«زمانى که مرگ يکى از تبهکاران فرا رسد گويد: پروردگار من! مرا بازگردان، شايد در آنچه ترک و کوتاهى کردم عمل صالحى انجام دهم، ولى به او گفته مى شود: چنين نيست و هرگز بر نخواهى گشت. اين درخواست و وعده سخنى است که بر زبان مى آورد و اگر بازگردد همان کردار سابق را تکرار کند، و پشت سر آنان برزخ است تا روزى که بر انگيخته مى شوند».

 امام صادق عليه السلام فرمود: «البرزخ هو القبر و هو الثّواب و العقاب بين الدّنيا و الآخرة والدّليل على ذلک قول العالم: «والله ما نخاف عليکم إلاّ البرزخ» [100]؛ «برزخ همان قبر (در اصطلاح قرآن) است و برزخ عين ثواب يا عقاب بين دنيا و آخرت است».

آن حضرت فرمود: «القبر منذ حين موته إلى يوم القيامة» [101]؛ «قبر (برزخ) از هنگام مردنش تا روز قيامت است».

از هنگام مرگ آدمى وارد برزخ مى گردد؛ خواه او را در زمين دفن کنند يا وى را با آتش بسوزانند يا غذاى درندگان شود يا در دريا غرق گردد.

برزخ را قيامت صغرا نيز مى نامند. مؤمنان در آسايش خواهند بود و انسان هاى خطاکار گرفتار عذاب مى شوند.

حق تعالى درباره بت پرستان زمان حضرت نوح عليه السلام مى فرمايد:

«مِمّا خَطِيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً » [102]؛

«بر اثر خطا کارى ها غرق شدند و به مجرّد غرق شدن به آتش وارد شدند».

«النّاس نيام فإذا ماتوا انتبهوا» [103]؛ «مردم در زمان حيات خود خوابند، وقتى مى ميرند بيدار مى شوند».

 

 شب اول قبر

18- منظور از شب اوّل قبر چيست؟ چه اتفاقاتى مى افتد؟

 نخست بايد دانست همه انسان ها با عبور از پُل مرگ به عالَم برزخ راه مى يابند. امام حسين عليه السلام در روز عاشورا خطاب به ياران خود فرمودند: «اى فرزندان بزرگوارى! صبر پيشه کنيد، زيرا مرگ، جز پلى نيست که شما را از رنج و سختى به بهشت برگزيده و نعمت هميشگى عبور مى دهد. کدامين از شما گذر از زندان به قصر را نکوهيده مى دارد؟!» [104]

بنابراين منظور از مرگ، فنا و نيستى نيست؛ بلکه «قبر» موقعيتى است که انسان ها پس از مرگ در آن مقام، جاى مى گيرند و استقرار مى يابند.

روايت شده است: قبرى را مى کندند، پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله با شتاب به سوى آن رفتند و به شدّت گريستند؛ به حدّى که خاک از اشک ايشان، تر شد و به ياران خود فرمودند: «إِخْوَانِى لِمِثْلِ هَذَا فَأَعِدُّوا» [105]؛ «برادران من! براى همانند آن مهيّا شويد».

در کتاب من لايحضره الفقيه توصيه شده است که ميّت را بلافاصله و با سرعت به درون قبر نگذاريد و قبل از دفن، مدتى او را در کنار قبرش نگاه داريد تا آمادگى ورود به منزلگاه جديد را پيدا کند و در هنگام دفن بر او تلقين بخوانيد و در شب دفن او، نماز شب اول قبر بخوانيد، اين توصيه ها براى کم شدن وحشت و اضطراب او و فشار قبر است.

 فشار قبر

فشار قبر، قابل وصف نبوده و حقيقت آن براى ما روشن نيست. از مجموع روايات استفاده مى شود که فشار قبر تابع کوتاهى ها و گناهان است. و ميزان و مدّت آن نيز به کاستى ها و کدورت ها بستگى دارد. به همين جهت اختصاص به کفّار و مشرکين و جنايتکاران ندارد بلکه مؤمنان و نيکان نيز به اندازه گناهان که از آنها سر زده ممکن است گرفتار فشار قبر شوند. فشار قبر براى چنين مؤمنينى سبب مى شود که کفاره گناهان خود را در برزخ تحمل کنند تا در قيامت پاک باشند.

اميرمؤمنان على عليه السلامدرباره وضعيت مردگان مى فرمايد: «حال اگر چه آثارشان نابود، و اخبارشان فراموش شده، امّا چشم هاى عبرت بين، آنها را مى نگرد، و گوش جان، اخبارشان را مى شنود، که با زبان ديگرى با ما حرف مى زنند و مى گويند: چهره هاى زيبا پژمرده و بدن هاى ناز پرورده پوسيده شد، و بر اندام خود لباس کهنگى پوشانده ايم، و تنگى قبر ما را در فشار گرفته، وحشت و ترس را از يکديگر به ارث برده ايم، خانه هاى خاموش قبر بر ما فرو ريخته، و زيبايى هاى اندام ما را نابود، و نشانه هاى چهره هاى ما را دگرگون کرده است. اقامت ما در اين خانه هاى وحشت زا طولانى است، نه از مشکلات رهايى يافته، و نه از تنگى قبر گشايشى فراهم شد». [106]

سؤال منکر و نکير

سؤال منکر و نکير، نيز پرسش از حقيقت و باطن اعتقادات و اعمال ما است.

امام صادق عليه السلام مى فرمايند: «يَجِى ءُ الْمَلَکَانِ مُنْکَرٌ وَ نَکِيرٌ إِلَى الْمَيِّتِ حِينَ يُدْفَنُ...» [107]؛ «دو فرشته منکر و نکير نزد ميت در هنگامى که دفن مى شود، مى آيند؛ در حالى که صداى آنها همانند رعد، بلند...؛ سپس، از ميت مى پرسند: پروردگار تو کيست؟ دين تو چيست؟... اگر او مؤمن باشد، مى گويد: الله پرودگار من است و اسلام دين من... و براى او، درى به سوى بهشت باز مى کنند و او جايگاهش را مى بيند... اما اگر او کافر باشد، بر او وارد مى شوند؛ در حالى که شيطان، در کنار او نشسته است. از او مى پرسند: پرودگار تو کيست و دين تو چيست؟ ... و چشمان او را به سوى آتش مى گشايند، و او جايگاه خود را در آن مى بيند». [108]

 

عذاب قبر

19- عذاب قبر جسمانى است يا روحانى؛ يا هر دو؟

آسايش و عذاب قبر هم جسمانى و هم روحانى است؛ با اين تفاوت که روح و بدنِ برزخى و «مثالى» عذاب و آسايش را به طور حقيقى و اصلى درک مى کنند و بدن مادى و دنيايى از عذاب يا آسايش روح، تأثيرپذير خواهد بود.

توضيح مطلب با توجّه به دو نکته روشن مى شود:

يکم . روح انسان پس از مرگ و انقطاع از بدن مادى، خود را با بدن برزخى و قالب مثالى مى يابد و مى بيند. در واقع، روح آدمى با رفتن از حيات دنيوى به حيات برزخى، بدن مادى خود را رها کرده و با بدن مثالى ادامه مى يابد. اين بدن متناسب با نظام برزخى بوده، اتحادش با روح، قوى تر از اتحاد آن با بدن مادى در زندگى دنيوى است. بدن مثالى مانند بدن موجود در عالم خواب و رؤيا مى باشد که از جهت شکل و ابعاد سه گانه و احساس لذت ها و ناراحتى ها همه شرايط را دارد امّا سنگينى، جِرم و وَزن ندارد. البته بدن مثالى و قالب برزخى، با انتقال روح از اين عالم مادى به نظام برزخى به وجود نيامده است؛ بلکه از قبل وجود داشته، ولى ما از آن محجوب بوده ايم و اگر اين حجاب (تعلّق و توجّه به نظام مادى و ماديات) را کنار زنيم، هم اکنون نيز خود را در آن قالب مثالى متمثّل مى بينيم؛ چنان که درخواب در حالى که بدن مادى ما در رختخواب افتاده و در حال آرامش است، خود را با بدنى مشابه با اين بدن يافته و سيرها، حرکت ها، فهم ها، ديدنى ها، شنيدنى ها، خوردنى ها و خواستن ها با آن داريم [109].

گفتنى است از نظر روايات، وجود بدن برزخى امرى مسلّم و قطعى است؛ چنان که امام صادق عليه السلام فرمود: «اما [ارواح مؤمنان] در بدن هايى شبيه بدن هاى دنيوى آنان است» [110]. اين روايت بيانگر وجود بدن برزخى و مثالى در عالم برزخ است.

دوم . ميان قبر برزخى و قبر خاکى، ارتباط خاصى حاکم است؛ يعنى، ميان روح انسان در برزخ و بدن مادى او در قبر خاکى، ارتباط وجود دارد و اين، در اصل از ارتباط روح و بدن مادى ـ که در طول زندگى دنيوى با يکديگر يک نوع اتحاد داشته اند ـ سرچشمه مى گيرد. اين ارتباط با قطع تعلّق روح از بدن، پس از مرگ به کلّى از ميان نمى رود؛ بلکه يک نوع ارتباط در حدّ پايين ترى، ميان روح برزخى و بدن خاکى و مادى وجود دارد. البته نه در حد و اندازه اى که در زندگى دنيوى و در دوران تعلّق روح به بدن بود و نه با آن کيفيت و کميت؛ بلکه در ميزانى ضعيف تر و با کيفيتى ديگر. از همين رو قبر خاکى با قبر و عالم برزخى روح، ارتباطى دارد که در نقاط ديگر اين ارتباط را ندارد و به همين جهت است که به رغم حضور روح در عالمى فوق ماده و زمان و مکان (برزخ)، توجّه خاصى به بدن مادى و نقطه اى دارد که بدن خاکى در آن هست. براساس همين ارتباط ميان قبر برزخى و قبر خاکى است که دستورها و احکام خاصى در باب قبر خاکى، تشييع جنازه، کفن و دفن، حرمت قبور، استحباب زيارت قبور، دعا، طلب رحمت و مغفرت بر سر قبور و نظاير آنها در شريعت اسلامى وجود دارد.

اين ارتباط ميان روح انسان در برزخ و بدن مادى او در قبر خاکى، در ساعت و روزهاى اول مرگ، بيشتر از روزها و اوقات بعدى است و اين به دليل الفت شديد روح با بدن مادى در اين دنيا است. البته به تدريج با انس گرفتن روح با بدن برزخى و قالب مثالى، از اين توجّه و ارتباط کاسته مى شود و ارتباط ضعيفى ميان روح و بدن خاکى باقى مى ماند.

با توجّه به اين دو نکته، روشن مى شود که روح ما، بعد از انتقال به عالم برزخ، با بدن برزخى، در عذاب يا در نعمت خواهد بود. عذاب و نعمت، متوجه روح ما در قالب بدن برزخى است؛ نه به بدن مادى و خاکى ما که در اين عالم مادى در زير خاک دفن شده است. اين بدن مادى، پس از مرگ، نه حرکتى دارد و نه احوالى؛ اما روح با قالب مثالى در همان حال، در عالم برزخ در عذاب وحشتناکى به سر مى برد و فريادش بلند است و يا در نعمت و ابتهاجى به سر مى برد که فراتر از تصور است.

 اما از آنجا که گفتيم ميان بدن مادى در زير خاک با روح در قالب مثالى در عالم برزخ، ارتباط ضعيفى وجود دارد؛ آن عذاب ها يا نعمت ها، تأثير ضعيف و ناچيزى بر بدن مادى مى گذارد؛ ولى آنچه که در اصل معذّب يا متنعّم است، روح با قالب مثالى در عالم برزخ است.

برخى مى گويند: چرا هنگامى که بدن مادى را در قبر مى گذاريم و روى آن را مى پوشانيم و پس از مدتى که قبر را مى شکافيم، هيچ خبرى نمى يابيم؟! آنچه مى بينيم، تنها همان بدن خاکى است که بى حرکت در قبر افتاده است و هيچ اثرى از آثار وحشت يا نعمت در آن نيست! برخى نيز دوربين در درون قبر مى گذارند و مسائل آن را از هنگام دفن تا مدتى بعد دنبال مى کنند؛ ولى هيچ اثر و تغيير و تحولى نمى يابند!!

آيا اين امور دلالت نمى کند بر اينکه هيچ عِقابى (چه خوب و چه بد)، در کار نيست و فشار قبر، سؤال منکر و نکير، عذاب ها و نعمت ها، پوچ و غيرواقعى است؟!

با توجّه به توضيحات گذشته، پاسخ اين پرسش روشن است؛ ولى در عين حال براى بهتر روشن شدن پاسخ، توجّه به حقيقت رؤيا و خواب ديدن بسيار راهگشا است. اگر اندکى تأمل کنيم، درخواهيم يافت که رؤيا و خواب ديدن، حکايتگر عجيبى از نسبت ميان قبر خاکى و قبر برزخى است. کسانى که کنار بدن انسان خواب بيننده، حضور داشته باشند، بدن او را در هنگام خواب، در کمال سکون و سکوت مى يابند؛ به صورتى که اگر از خواب وحشتناک خود آنها را مطلع نکند، اينان از آن آگاه نخواهند شد.

بدن کسى که خواب فرحناک و دلپذير مى بيند نيز در کمال آرامش و سکون است و افرادى که در کنار او حضور دارند، از خوشى او به طور کامل اطلاع ندارند. اين به ما مى فهماند، انسان مى تواند در برزخ در حال نعمت يا وحشت باشد و در عين حال، اثرى از عذاب يا ابتهاج، در بدن خاکى او در قبر نباشد. البته گاهى انسان خواب ترسناک و ناراحت کننده اى مى بيند، بدن او عرق مى کند که اثرى از خواب او بوده است؛ ولى اين امر هميشگى نيست و ميان عالم خواب و برزخ تفاوت هست. در عالم خواب، ارتباط روح با بدن مادى، کاملاً قطع نشده؛ ولى در عالم برزخ، ارتباط روح با بدن مادى به کلى منقطع است؛ مگر ارتباط بسيار محدود و ناچيزى که حتى در صورت معذّب بودن روح در عالم برزخ نيز، تأثير چندان قابل مشاهده اى بر بدن مادى در زير خاک نخواهد گذاشت [111].

از آيات الهى، استفاده مى شود که خداوند، فرشتگانى را براى قبض روح، به کار مى گيرد:

«وَ لَوْ تَرى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ کَفَرُوا الْمَلائِکَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ و ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ » [112].

«و اگر (کاش) مى ديدى هنگامى که بستانند جان کافران را، فرشتگان مى زنند روى پايشان و پشت هايشان را و (مى گويند) بچشيد عذاب سوزان را».

از اين آيه چند نکته امر مى توان استفاده نمود:

1. فرشتگان، که مأمور قبض ارواح پليد کفار و بيگانگان هستند، همگى عامل ملک الموت بوده و فرمانرواى آنها عزرائيل عليه السلام است که به اذن پروردگار، پيوسته مأموريت خود را اجرا مى نمايند.

 2. از اطلاق آيه «قُلْ يَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِى وُکِّلَ بِکُمْ » [113] استفاده مى شود که پس از مرگ و قطع تدبير روح از بدن در عالم برزخ روح تحت ولايت و سيطره ملک الموت و يا فرشته اى از اعوان او خواهد بود و نعمت ها و عقوبت ها نسبت به هر يک از ارواح بشر در عالم برزخ به وساطت آنها مى رسد و افاضه مى شود.

3. «ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ » [114]: فرشتگان که مأمور قبض ارواح پليد مشرکانند، با نواختن تازيانه هاى آتشين آنها را عقوبت خواهند نمود.

4. «ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيکُمْ » [115]: کيفر و عقوبت در اثر کفران نعمت ها و گذراندن لحظات زندگى به ناسپاسى، و مبارزه با دعوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است.

در کتاب احتجاج از اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره پرسيده شد؛ امام فرمود: به درستى که پروردگار، اجل و اعظم است که ارواح را قبض فرمايد، بلکه مأموريت فرشتگان او است، پس هر که اهل طاعت و ايمان باشد فرشتگان رحمت روح او را قبض مى نمايند و هر که اهل معصيت باشد روح او را فرشتگان غضب پروردگار قبض مى نمايند. پس فعل ملک الموت نيز فعل پروردگار خواهد بود و به وسيله هر فرشته که بخواهد روح بشر را قبض مى فرمايد همچنانکه فرمود:

«وَ ما تَشاؤونَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ » [116].

«و شما نمى خواهيد جز آنکه را که خدا خواهد».

 فشار قبر

20- چه عواملى موجب تشديد يا تضعيف فشار قبر مى شود؟

از آنجا که نظام برزخى و احکام و آثار آن، براى ما ناشناخته است؛ طبعا ما با درک قاصر خود، نمى توانيم دريابيم که کدام انحراف و عمل، در تشديد عذاب و گرفتارى نقش دارد.

تنها، کلام الهى و سخنان معصومان عليهم السلام است که با برخوردارى از دانش و احاطه خاص بر حقايق، راهگشاى آشنايى ما به اين عوامل است. البته به يک نظر، همه انحرافات و آلودگى هاى فکرى، عقيدتى، اخلاقى و عملى ـ که شرعا از آنها نهى شده ـ مى تواند در فشارهاى برزخى مؤثر باشد.

از مجموع روايات استفاده مى شود که فشار قبر تابع گناهان است و ميزان و مدت آن نيز تابع ميزان گناهان است، به همين جهت اختصاص به کفّار و مشرکين و جنايتکاران ندارد بلکه مؤمنان و نيکان نيز به اندازه گناهان که از آنها سر زده ممکن است گرفتار فشار قبر شوند. فشار قبر براى چنين مؤمنينى سبب مى شود که کفاره گناهان خود را در برزخ تحمل کنند تا در قيامت پاک باشند ولى براى جنايتکاران و کفّار در قيامت عذابى سخت تر در انتظارشان است. با توجّه به مطالب فوق، در روايات نسبت به برخى امورى که باعث عذاب قبر مى شوند، تأکيد شده است:

1. حقّ النّاس؛ حقوق مالى و غيرمالى مردم را ضايع کردن از عواملى است که موجب فشار و عذاب قبر مى شود. سخن چينى غيبت، عيب جويى و بدگويى از مردم، عقوق والدين، رعايت نکردن حق همسر، خوردن مال حرام، رباخوارى. [117]

2. بد اخلاقى؛ بد اخلاقى با مردم يا خانواده و دوست و رفيق، از جمله چيزهايى است که موجب عذاب و فشار قبر مى شود حتى اگر انسان از اولياى خدا باشد. همچنان که در داستان سعد معاذ مشهور است. [118]

3. اجتناب نکردن از بول و نجاست؛ مانند اين که انسان ايستاده بول کند و آن به بدن و لباس ترشح کند. [119]

همچنان که گناهان موجب فشار قبر مى شود کارهاى نيک نيز نقش به سزايى در آرامش روح در عالم برزخ و رهايى از فشار قبر دارد.

البته مطابق روايات، بعضى از اعمال در اين راستا نقش بيشترى دارند:

به جا آوردن نماز شب، [120] خواندن سوره «تکاثر» هنگام خواب، [121] روزه گرفتن چهار روز از ماه رجب و دوازده روز از شعبان [122] و... نمونه هايى است که در روايات باعث کم شدن فشار يا نجات يافتن از فشار قبر شمرده شده است [123].

علاوه بر موارد اشاره شده، برخى کارهاى نيک، در نورانيّت قبر و امان از فشار برزخى نقش بيشترى دارند؛ مانند:

4. صدقه؛ صدقه اى که انسان براى اموات مى دهد مَلِکى از جانب خدا آن را مى گيرد و در طبقى از نور مى گذارد و کنار قبرستان مى آيد و فرياد مى زند، سلام بر شما، بازماندگانتان هديه اى برايتان فرستاده اند. [124]

5. محبت اهل بيت عليهم السلام؛ از جمله چيزهاى ديگرى که انسان را از سختى هاى قيامت نجات مى دهد و از همه اعمال کارسازتر است، محبت داشتن به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام است.

حضرت امام رضا عليه السلام فرمود: «آن کس که به زيارت من بيايد روز قيامت در سه جا از ترس و سختى ها او را نجات خواهم داد: هنگامى که نامه هاى اعمال مردم از راست و چپ داده مى شود، در نزد صراط و در نزد ميزان». [125]

حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: «محبت و علاقه به من و اهل بيتم در هفت مورد بسيار هولناک کارساز و نجات بخش است از جمله در شب اول قبر...». [126]

6. صلوات بر پيامبر صلى الله عليه و آله؛ حضرت رسول اکرم صلى الله عليه و آله فرمود: بر من زياد صلوات بفرستيد، زيرا صلوات فرستادن بر من سبب نور در قبر و صراط و نور در بهشت مى شود. [127]

7. نيکى به پدر و مادر.

8. وضو (دائم الوضو بودن).

9. ذکر خدا.

10. نماز شب؛ حضرت امام رضا عليه السلام فرمود: «بر شما باد به نماز شب، بنده اى نيست که اگر در آخر شب 8 رکعت نافله شب و 2 رکعت نافله شفع و يک رکعت نافله وتر به جا آورد و در قنوتش 70 مرتبه «استغفراللّه » بگويد مگر اينکه از عذاب قبر و از عذاب آتش نجات پيدا کند و در عمرش و زندگيش توسعه پيدا کند و...». [128]

11. امر به معروف و نهى از منکر.

12. حسن خلق.

13. صله رحم.

 

بدن برزخى

21- بدن برزخى چگونه است؟

بسيارى از حقايق هستى ـ به خصوص حقايقى که در ماوراى جهان طبيعت وجود دارد ـ براى ما پوشيده است. البته اين ندانستن، بيشتر در کمّ و کيف و چگونگى آن حقايق است؛ ولى عقل و وحى اصل آنها را اثبات کرده اند. دانش ما به کنه و ماهيت آن حقايق، بسيار محدود است؛ مگر براى عده کمى که با سلوک عملى در همين دنيا به آن عوالم راه يافته باشند و علم اجمالى آنان، به علم تفصيلى تبديل شده باشد. از اين رو، سنخيت و چگونگى بدن هاى برزخى، براى ما به صورت کامل و دقيق روشن نيست؛ ولى در عين حال از مجموعه آيات و روايات و تحليل هاى عقلى، مى توان دورنمايى از کمّ و کيف بدن برزخى را تصوير کرد.

در اين باره توجّه به سه مطلب ضرورى است:

يکم . در تمام عوالم هستى (عالم مادى، برزخ و قيامت)، انسان داراى بدن است و در هيچ عالمى بى بدن نيست؛ به دليل اينکه روح انسان حقيقتى است که در متن و ذات آن، تعلّق به بدن نهفته است.

دوم . هر يک از عوالم هستى داراى نظام، احکام، آثار و قوانين مخصوص به خود است؛ يعنى، در عالم طبيعت، قوانينى حاکم است که غير از سنن حاکم بر عالم برزخ است. در عالم برزخ نيز نظامى وجود دارد که در عالم قيامت نيست و در عالم قيامت، آثارى هست که در دو عالم برزخ و ماده وجود ندارد. از اين رو، بدنى که در عالم طبيعت است، هم سنخ با قوانين حاکم بر اين دنيا است و اين بدن غير از بدن برزخى است. بدن برزخى نيز هم سنخ با احکام و آثار عالم برزخ است. و همين طور بدن در قيامت، هم سنخ با سنن ويژه عالم قيامت و آماده پذيرش آن قوانين مخصوص است. براى مثال بدن قيامتى، بدنى است که در عين سوختن مداوم، از بين نمى رود؛ و بدن قيامتى يک فرد بهشتى، به صورتى است که در عين خوردن و آشاميدن، نيازى به تخليه مواد تغذيه شده از بدن ندارد. بنابراين نبايد تصور کرد که بدن هاى مادى، برزخى و قيامتى يکسان هستند.

سوم . عالم قيامت، عالم بالاتر و نزديک تر به مبدأ متعال است و از اين رو موجودات آن از مراتب وجودى بالاتر و کامل ترى برخوردارند. عالم جسم و يا نظام مادى دورترين عالم از مبدأ متعال است. از اين رو، موجودات آن نيز از مراتب ضعيف تر و ناقص ترى برخوردارند. موجودات عالم برزخ از موجودات عالم مادى، کامل تر؛ ولى نسبت به موجودات عالم قيامت و تجرّد، ناقص ترند [129].

 با دقّت در مطالب پيشين، مشخص مى شود که:

1. بدن برزخى غير از بدن مادى و غير از بدن قيامتى است.

2. بدن برزخى متناسب با احکام و آثار و قوانين عالم برزخ است.

3. بدن برزخى از بدن مادى کامل تر و بالاتر و از بدن قيامتى ناقص تر و پايين تر است.

بنابراين، بدن برزخى از آنجا که از بدن مادى بالاتر است، از سنخ ماده و جسم طبيعى نيست که احکام ماده بر آن غالب باشد؛ ولى از آنجا که از بدن قيامتى پايين تر است، واجد برخى لوازم ماده ـ چون شکل، اندازه و مقدار ـ است.

روايات نيز به صراحت بيانگر اين حقيقت است که بدن برزخى، شبيه بدن دنيوى است.

امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «ارواح مؤمنان (در برزخ)، در بدن هايى شبيه بدن هاى دنيوى شان هستند» [130] و «ارواح انسان ها (در برزخ) به صورت جسدهاى دنيوى اند» [131]. امّا هرچند بدن برزخى بالاتر و کامل تر از بدن مادى است، در عين حال، از بدن قيامتى ناقص تر است.

عبارت «بدن هايى شبيه بدن هاى دنيوى» يا «در صورت جسدهاى دنيوى» بيانگر شباهت است؛ نه يکسان بودن. شبيه آن است چون شکل، مقدار و اندازه دارد، و هر مرده اى، مرده ديگر را در اين قالب مشاهده کرده، او را مى شناسد؛ چنان که در خواب، آدمى صورت خود را به شکل دنيوى با ديگران در سرور يا رنج مى بيند. اما عين بدن دنيوى خود نيست؛ چون مى تواند ـ به طور مثال ـ بدون وسايل و ابزار مادى، مسافت طولانى را سير کند و با اراده اى، خود را در جاى ديگر قرار دهد. به همين جهت، در بسيارى از روايات، خواب را نشانه خوبى براى عالم برزخ و بدن برزخى دانسته اند [132].

 

شب و روز در برزخ

22- وقتى انسان در شب بميرد در برزخ هم براى او شب است؟

در سوره غافر مى فرمايد:

«النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ » [133]؛

«مجازات دردناک آنها همان آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه مى شوند و روزى که قيامت برپا مى گردد دستور مى دهد آل فرعون را در اشد عذاب وارد کنيد».

ثانياً: مى گويد آنها صبح و شام بر آتش عرضه مى شوند اما در قيامت آنها را وارد اشدّ عذاب مى کند، اين به خوبى دلالت دارد که عذاب اول عذاب برزخى است که بعد از اين دنيا و قبل از قيام قيامت است و کيفيت آن عرضه و نزديکى به آتش دوزخ است، عرضه اى که هم روح و جان را به لرزه در مى آورد و هم جسم را تحت تاثير قرار مى دهد.

ثالثاً: تعبير به غدوّ و عشىّ (صبح و شام) يا اشاره به دوام اين عذاب است چنان که مى گوئيم فلان کس صبح و شام مزاحم ما است، يعنى همواره و هميشه، و يا اشاره به انقطاع عذاب برزخى است که تنها در مواقع صبح و شام که مواقع قدرت نمايى فراعنه و عيش و نوش آنها بوده به آن گرفتار مى شوند و به جهت اينکه برزخ قبل از قيامت است و اهل برزخ به طور کامل از خصوصيات دنيا جدا نشده اند تصور صبحگاه و شامگاه براى آنان امکان دارد. [134]

از تعبير غدوّ و عشىّ (صبح و شام) نيز نبايد تعجب کرد؛ زيرا از آيات قرآن استفاده مى شود که حتى در قيامت صبح و شام نيز وجود دارد، چنان که مى خوانيم:

«وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيها بُکْرَةً وَ عَشِيًّا » [135]؛

«براى آنها (بهشتيان) صبح و شام روزى هاى مخصوصى است».

اين منافات با دائمى بودن نعمت هاى بهشتى ندارد، چنان که آمده است: «أُکُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها » [136]، زيرا ممکن است در عين دوام نعمت، روزى ها و الطاف مخصوصى در اين دو وقت نصيب بهشتيان گردد [137] و اگرچه بهشت تاريکى ندارد و چه بسا شب و روز مانند دنيا نداشته باشد اما ممکن است از جهت نوع لذت ها و درون غرفه ها و بيرون غرفه ها بودن وضعيت متنوع مانند روز و شب دنيا داشته باشد. [138]

قابل توجّه اينکه در حديثى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مى خوانيم که فرمود: «اِنَّ اَحَدَکُم اِذا ماتَ عُرِضَ عَلَيهِ مَقْعَدَهُ بِالْغَداةِ وَالْعَشىِّ اِنْ کانَ مِنْ اَهْلِ الْجَنَّةِ فَمِنَ الْجَنَّةِ وَ اِنْ کانَ مِنْ اَهْلِ النّارِ فَمِنَ النّارِ، يُقالُ هَذا مَقْعَدُکَ حيثُ يَبْعَثَکَ اللّه  يَومَ الْقيامَة» [139]؛ «هنگامى که يکى از شما از دنيا مى رود جايگاه او را هر صبح و شام به او نشان مى دهند، اگر بهشتى باشد جايگاهش را در بهشت، و اگر دوزخى باشد جايگاهش را در آتش، و به او مى گويند: اين جايگاه تو در روز قيامت است. (و همين امر باعث شادى يا عذاب روح او مى شود)».

امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «ذالِکَ فِى الدُّنيا قَبلَ يَومِ القيامَةِ لاَِنَّ فِى نارِ الْقِيامَةِ لا يَکونُ غُدوِّ وَ عَشىّ، ثُمَّ قالَ اِنْ کانُوا يُعَذَّبُونَ فِى النّارِ غُدوّا و عَشيّا ففيها بينَ ذلکَ هُم مِنَ السُّعداءِ لا ولکن هذا فِى الْبَرزخِ قَبلَ يَومِ الْقِيامةِ اَلَمْ تَسمَعْ قُولُه عَزّ و جَلَّ: «وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ »» [140]؛ «اين در دنيا قبل از روز قيامت است، زيرا آتش قيامت صبح و شام ندارد سپس فرمود: اگر آنها در قيامت تنها صبح و شام در آتش دوزخ عذاب شوند در ميان اين دو بايد سعادتمند باشند، چنين نيست، اين مربوط به برزخ است پيش از روز قيامت، آيا سخن خدا را (بعد از اين جمله) نشنيده اى که مى فرمايد: هنگامى که قيامت برپا مى گردد فرمان داده مى شود آل فرعون را در اشد عذاب وارد کنيد».

طبق آيه و حديث مذکور معلوم شد که برزخ، قبل از قيامت است و به جهت عدم انقطاع کامل از دنيا چه بسا از خصوصيات دنيا مانند شب و روز تأثيرپذير باشد.

 

قبر خاکى و برزخى

23- کسانى که در دريا مى ميرند يا طورى مى شود که خاکستر مى شوند، شب اول قبر آنان چه موقعى است؟ يا شهيدانى که بعد از بيست  سال جنازه شان پيدا مى شود، آيا شب اول قبر آنان، شب اولى است که استخوان آنان را در قبر مى گذارند؟

براساس آيات و روايات، روح انسان پس از مرگ و انقطاع از بدن مادى، خود را با بدن برزخى و قالب مثالى مى يابد. بدن مثالى، شباهت بسيارى به بدن دنيوى انسان دارد؛ ولى در عين حال بدنى است که با نظام و قوانين عالم برزخ سازگار است و با بدن مادى دنيوى، تفاوت هايى دارد [141]. افزون بر اينکه در بيشتر موارد، مقصود از واژه «قبر»، در واقع «برزخ» است؛ چنان که در روايت آمده: «انّ القبر روضة من رياض الجنّة او حفرة من حفر النّار» [142]؛ «قبر يا باغى از باغ هاى بهشت و يا جايگاه پستى از جايگاه هاى آتش است».

البته قبر برزخى و قبر خاکى، ارتباط خاصى با هم دارند؛ ولى بايد توجّه داشت که عمده مسائل شب اول قبر و پس از آن، مرتبط با عالم برزخ است، نه قبر خاکى [143]. بنابراين هم عذاب قبر و فشار آن و هم شادى ها و فراخى هاى آن، مرتبط با عالم برزخ بوده و با قالب بدن برزخى، صورت مى گيرد و قبر خاکى در اين موارد، خصوصيتى ندارد. از اين رو اگر مرده اى را بسوزانند، يا به دريا بيندازند و يا آن را موميايى کرده و در محفظه هاى خاصى نگه دارند؛ باز هم مسائل شب اول قبر (فشار، سؤال، مکافات و...) براى آنان خواهد بود و شب اول قبر آنها، همان شبى است که اين بدن ها به دريا انداخته شد، يا طعمه حريق گشته و يا خوراک حيوانى قرار گرفته است. شب اول قبر شهيدانى که پس از مدت مديدى، اجساد مقدس و مطهر آنان يافت مى شود؛ همان شبى است که در بيابان از دنيا رفته اند.

حضرت امير عليه السلاممى فرمايد: «فروگذار نمى شود احدى از مردم که در شرق و غرب زمين و دريا و صحرا هستند؛ مگر آنکه فرشته هاى سؤال کننده، به ملاقات آنان خواهند رفت» [144].

 

زيارت اهل قبور 

24- ارتباط روح و بدن پس از مرگ چگونه است و آيا زيارت اهل قبور، آثار دنيوى و اخروى دارد؟

بر اساس آيات و روايات، ارتباط خاصى ميان روح انسان در برزخ و بدن مادى او در قبر خاکى وجود دارد. اين ارتباط، در اصل از ارتباط روح و بدن مادى ـ که در طول زندگى دنيوى با يکديگر نوعى اتحاد داشته اند ـ سرچشمه مى گيرد. ارتباط مزبور با قطع تعلّق روح از بدن، پس از مرگ، به کلّى از ميان نمى رود؛ بلکه يک نوع ارتباط در حدّ پايين ترى ميان روح برزخى و بدن مادى و خاکى وجود دارد. اين ارتباط در حد و اندازه اى نيست که در زندگى دنيوى و در دوران تعلّق روح به بدن وجود داشت؛ بلکه در ميزانى ضعيف تر و با کيفيتى ديگر است. از اين رو روح به رغم حضورش در عالمى فوق ماده، توجّه خاصى به بدن مادى و نقطه اى دارد که بدن خاکى در آن هست. براساس همين «ارتباطِ قبر خاکى با قبر برزخى»، دستورات و احکام خاصى در باب تشييع جنازه، کفن و دفن، احترام و استحباب زيارت قبور، دعا، طلب رحمت و مغفرت بر سر قبرها و نظاير آنها، در شريعت اسلامى وجود دارد.

ارتباط روح با قبر خاکى، موجب مى شود که بتوان از اين طريق، بهتر با روح رابطه برقرار کرد و نيز توجّه او را جلب نمود. بدين جهت در روايات، تأکيد فراوانى بر زيارت اهل قبور، دعا، طلب رحمت و مغفرت و تلاوت قرآن کريم بر سر قبرها شده است. اين آداب در هر جايى، براى مردگان خوب است؛ ولى به دليل ارتباط قبر برزخى با قبر خاکى، بر انجام دادن اين آداب بر سر قبرها، تأکيد بيشترى شده و از استحباب بيشترى برخوردار است.

از طرفى ارواح نيز بر اساس اين ارتباط، از حضور مؤمنان مسرور و مبتهج مى شوند. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «قسم به خداى متعال! مردگان، رفتن شما را [ بر سر قبورشان] مى دانند و با حضور شما مسرور مى شوند و با شما اُنس مى گيرند و بهره مند مى گردند» [145].

 امّا مهم ترين اثر دنيوى زيارت اهل قبور براى انسان، تذکّر مرگ و يادآورى اين رخداد مهمّ است. اين خود، موجب باز داشتن انسان از بازى هاى دنيوى، [146] مانع دست زدن به کارهاى زشت و ناروا، [147] باعث انجام دادن اعمال و کردار نيک، [148] سبب بى رغبتى و کم خشنودى از دنيا [149] و زمينه ساز عبرت آموزى است [150].

رو به گورستان دمى خامش نشين

 آن خموشان سخنگو را ببين

ليک اگر يک رنگ بينى خاکشان

 نيست يکسان حالت چالاکشان

شحم و لحم زندگان يکسان بود

 آن يکى غمگين، دگر شادان بود

تو چه دانى تا ننوشى قالشان

 ز آنکه پنهان است بر تو حالشان

بشنوى از قال هاى و هوى را

 کى ببينى حالت صد توى را [151]

 

اموات و ارتباط با دنيا

25- اينکه اموات در مواقعى مانند جمعه آزاد هستند؛ آيا صحّت دارد؟ چه افرادى اين گونه مى باشند و کيفيت آن چگونه است؟

براساس روايات و با توجّه به ارتباط نسبى بدن برزخى با بدن مادى، ارواح انسان ها در برزخ، براساس منزلت و فضايلى که در دنيا داشته اند، امور دنيوى را درک کرده، حتى به خانواده خود سر مى زنند و آنها را زيارت مى کنند. اين امر مى تواند در هر زمانى و براى هر فردى باشد؛ ولى روز جمعه مشخص ترين زمانى است که در روايات وجود دارد. در اين باره، تنها به ذکر دو روايت بسنده مى شود:

1 . اسحاق بن عمار از امام کاظم عليه السلام پرسيد: آيا مؤمن خانواده خويش را زيارت مى کند؟ فرمود: آرى. گفتم: چقدر؟ فرمود: بر حسب فضايلشان؛ برخى از آنان هر روز و بعضى نيز هر سه روز، خانواده خود را زيارت مى کنند.

اسحاق بن عمار مى گويد: در اثناى کلام حضرت، دريافتم که فرمود: کمترين آنان هر جمعه [ خانواده خود را زيارت مى کنند]. پس گفتم: در چه ساعتى؟ فرمود: هنگام زوال خورشيد، يا مثل آن؛ پس خداوند فرشته اى را با او روانه مى کند تا چيزهايى را به او نشان دهد که شاد شود و از وى چيزهايى را بپوشاند که او را غمگين مى سازد [152].

2 . امام صادق عليه السلام فرمود: «به درستى که مؤمن خانواده خويش را زيارت مى کند. پس آنچه را دوست دارد، مى بيند و آنچه را ناخوشايند دارد از او پوشيده مى شود. به درستى که کافر خانواده خويش را زيارت مى کند؛ پس مى بيند آنچه ناخوشايند او است و از او پوشيده مى شود آنچه را دوست دارد».

امام عليه السلام فرمود: «پاره اى از ايشان هر جمعه زيارت مى کنند و پاره اى بر حسب عمل خود زيارت مى کنند» [153].

3. امام صادق عليه السلام فرمود: «مَا مِنْ مُؤمِنٍ وَ لاَ کَافِرٍ إِلاَّ وَ هُوَ يَأْتِى أَهْلَهُ عِنْدَ زَوَالِ الشَّمْسِ فَإِذَا رَأَى أَهْلَهُ يَعْمَلُونَ بِالصَّالِحَاتِ حَمِدَ اللَّهَ عَلَى ذَلِکَ وَ إِذَا رَأَى الْکَافِرُ أَهْلَهُ يَعْمَلُونَ بِالصَّالِحَاتِ کَانَتْ عَلَيْهِ حَسْرَةً» [154]؛ «هر مؤمن و يا کافرى (پس از مرگ) هنگام غروب خورشيد به نزد اهل و عيال خود مى رود، پس اگر مؤمن باشد و ببيند که ايشان اعمال صالحه انجام مى دهند، خدا را شکر مى کند، و اگر کافر باشد، حسرت مى خورد».

 

شنوايى مردگان

26- آيا مردگان زيارت و حرف هاى ما را متوجه مى شوند؟ و آيا از احوال زندگان باخبرند؟

از برخى روايات منقول از معصومين عليهم السلام استفاده مى شود که ارواح مردگان صداى زندگان را مى شنوند؛ ولى از اين روايات نمى توان عموميت اين مطلب را هم استفاده نمود؛ بنابراين طبق روايات اهل بيت عليهم السلام در اصل اين مطلب و امکان آن شکى نيست ولى معلوم نيست که همه ارواح بتوانند صداى زندگان را بشنوند؛ يا هر موقع که خواستند بتوانند صداى زندگان را بشنوند؛ بلکه از برخى روايات استفاده مى شود که ارواح از اين نظر محدوديّت هايى نيز دارند؛ به خصوص ارواح اهل جهنم.

همچنين از برخى روايات استفاده مى شود که ارواح، برخى اوقات اجازه ديدار با اهل دنيا را هم پيدا مى کنند؛ ولى به اهل بهشت امورى را نشان مى دهند که باعث شادى آنها مى شود؛ و به اهل جهنم امورى را نشان مى دهند که باعث عذاب آنهاست.

براى بيان اين مطلب، دانستن دو چيز ضرورى است: 1. مرگ، فنا نيست، 2. دلالت آيات قرآن و روايات، بر اين که مردگان مى شنوند و از احوال ما باخبرند.

1. مرگ، فنا نيست

از نظر اديان الهى، مرگ هرگز به معناى نابودى و نيستى انسان و پايان همه چيز نيست. مرگ از ديدگاه اسلام، انتقال حقيقت انسان يعنى روح او، از عالمى به عالم ديگر است که در آن عالم حيات انسان به گونه اى ديگر ادامه مى يابد تا هنگامى که روز رستاخيز و معاد فرا رسد به همين جهت قرآن کريم درباره مرگ، کلمه «توفى» را به کار برده است و مى گويد:

«قُلْ يَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ اَلْمَوْتِ اَلَّذِى وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ » [155]؛

«بگو فرشته مرگ که براى شما گمارده شده است، شما را مى گيرد. آنگاه به سوى پروردگارتان باز مى گرديد».

 2. شنوايى مردگان

به چند نمونه از آيات قرآن که بر سخن گفتن با مردگان دلالت دارند اشاره مى کنيم:

1. حضرت صالح، با مردگان قوم خود سخن مى گويد. قوم حضرت صالح پيامبر خدا، پس از آن که شترى را که معجزه اين پيامبر بود، پى کردند و از دستور خداوند سرپيچى کردند مورد عذاب الهى قرار گرفته و با زلزله اى هلاک شدند. پس از هلاکت آنان، حضرت صالح آنان را مورد خطاب قرار مى دهد و با آنان سخن مى گويد:

«فَأَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دارِهِمْ جاثِمِينَ. فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسالَةَ رَبِّى وَ نَصَحْتُ لَکُمْ وَ لکِنْ لا تُحِبُّونَ اَلنَّاصِحِينَ » [156]؛

«پس زلزله اى آنان را فرا گرفت و در خانه هاى خويش بى جان افتادند. آنگاه صالح از آنان روى گرداند و گفت: اى قوم من، پيام خداوند را به شما رساندم، اما شما ناصحان را دوست نمى داريد».

2. قرآن مجيد درباره مجاهدان در راه خدا و زنده بودن شهيدان و خبر داشتن آنها از زندگان به خوبى ياد مى کند و مى فرمايد:

«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ » [157]؛

«و نپنداريد آنان را که کشته شده اند در راه خدا، مردگانند. بلکه زنده اند و در نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند و شادامانند به آنچه خدا به ايشان ارزانى داشته و از فضل خود مژده مى دهند به آنان که هنوز به ايشان نپيوسته اند از پشتِ سر ايشان، که نه بيمى بر ايشان است و نه اندوهگين شوند».

در اين زمينه روايات فراوانى نيز وجود دارد که تنها به ذکر چند نمونه اکتفا مى کنيم:

1. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با کشتگان جنگ بدر سخن مى گويد. در روايات آمده است که پس از آن که جنگ بدر با کشته شدن هفتاد تن از قريش و اسير شدن هفتاد نفر از آنان به نفع مسلمانان به پايان رسيد. رسول اکرم صلى الله عليه و آله دستور داد تا کشته هاى مشرکان را در چاهى بريزند سپس حضرت يکايک کشتگان را به نام صدا زد و خطاب به آنان فرمود: آيا آنچه را که پروردگارتان وعده داده بود حق و پابرجا يافتيد. من آنچه را که پروردگارم وعده کرده بود حق و حقيقت يافتم. در اين هنگام بعضى از اصحاب به پيامبر گفتند: آيا کسانى را که مرده اند صدا مى زنيد؟ پيامبر فرمود: شما از آنان شنواتر نيستند، آنها مى شنوند لکن قدرت بر جواب ندارند. [158]

2. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در بقيع با ارواح مردگان سخن مى گويد. در روايات (شيعه و سنّى) آمده است که پيامبر اکرم در آخرين روزهاى زندگى شان، نيمه شب همراه برخى از صحابه خود رهسپار قبرستان بقيع شد و پس از ورود به بقيع با آرميدگان در بقيع چنين سخن گفت: سلام بر شما که در جايگاه افراد با ايمان قرار گرفته ايد، شما بر ما سبقت جسته ايد و ما هم به همين زودى به شما مى پيونديم [159]. و اين حکايت بيانگر آن است که مردگان سخن او را مى شنيدند.

3. مرده، حتى صداى پاى مشايعت کنندگان خود را مى شنود. در روايات اهل سنّت آمده است: «العبد اذا وضع فى قبره و تولّى و ذهب اصحابه حتّى انّه ليسمع قرع نعالهم اتاه ملکان...» [160]؛ «بنده خدا وقتى در قبرش نهاده و ترک شد و دوستانش رفتند هنوز آن مرده صداى کوبيده شدن کفش آنها را مى شنود که دو فرشته خدا براى سؤال از او مى آيند...».

4. مرده صداى سلام را مى شنود و پاسخ مى دهد. «عن النبى صلى الله عليه و آله: اذا مرّ الرجل بقبر اخيه يعرفه، فسلم عليه ردّ عليه السلام و عرفه؛ و اذا مرّ بقبر لايعرفه فسلم عليه ردّ عليه السلام» [161]؛ «وقتى کسى از کنار قبر برادر دينى خود که مى شناسد بگذرد و بر او سلام کند، مرده سلام او را پاسخ مى دهد و او را مى شناسد و اگر از کنار قبرى بگذرد و صاحب آن را نشناسد و سلام کند، مرده سلام او را پاسخ مى دهد».

همانطور که گفته شد، مرده ها صداى ما را مى شنوند، ولى اينکه ما هم صداى آنها را بشنويم؛ بستگى به امورى دارد که آنها را بايد تحصيل کرد، بعضى از افراد مانند اولياءاللّه  چنين ارتباطى را، با بعضى از مرده ها برقرار مى کنند.

 

آيه «إِنَّکَ لا تُسْمِعُ اَلْمَوْتى»

27- مقصود از آيه 80 سوره نمل «إِنَّکَ لا تُسْمِعُ اَلْمَوْتى » چيست؟

در اين باره بايد دانست، قرآن داراى مجموعه آيات است و شايسته نيست که شخص يا گروهى يک بخشى از آيه اى را مطرح کند و برداشت ناقص خود را به عنوان ديدگاه قرآن بيان کند. چه بسا انحرافات فکرى و افراط و تفريط هاى اعتقادى فراوانى از اين اشتباه روش مراجعه به قرآن، ريشه گرفته باشد. در حالى که بايد مجموعه آيات قرآن را مورد دقّت و مطالعه قرار داد و به يک نتيجه قابل اعتماد دست يافت.

نکته اول اينکه؛ گاهى در قرآن فرهنگ خاص الهى و فراتر از فرهنگ عمومى و يا در مقابل فرهنگ جامعه جاهلى مطرح شده؛ به طور نمونه برخى آيات هدايت را فقط فعل خدا مى داند:

«لَيْسَ عَلَيْکَ هُداهُمْ وَ لکِنَّ اَللَّهَ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ » [162]؛

«بر تو نيست که آنان را هدايت کنى، بلکه خداوند هر که را بخواهد هدايت مى کند».

و برخى ديگر هدايت را به غير خدا نسبت مى دهد:

«إِنَّکَ لَتَهْدِى إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ » [163]؛ «به درستى که تو به راه راست هدايت مى کنى».

از مجموع اين آيات نتيجه گيرى مى شود که توانايى هدايت به طور مستقل حتى براى پيامبر صلى الله عليه و آله وجود ندارد بلکه پيامبر نيز با تکيه بر نيرو و اراده الهى قدرت بر هدايت مردم را دارد.

در آيه مورد نظر نيز، «هدايت ناپذيرى کافران» به «ناشنوايى مردگان» تشبيه شده است. به خاطر اين که نزد عموم مردم عدم شنوايى مردگان آشکار است، برخلاف کور دلى و ناشنوايى باطنى کافران، که از نگاه مردم پنهان است زيرا کافران مانند ديگر انسان ها از حواس ظاهرى برخوردارند. از اين جهت خداوند کفّار را به مردگان تشبيه کرده است.

امّا در آيات ديگر قرآن، از تفاوت برخى انسان ها مانند شهيدان راه خدا با «اموات» ياد شده است:

«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ » [164]؛

«و نگوييد به آنان که کشته مى شوند در راه خدا، مردگان بلکه زندگانند وليکن شما درنمى يابيد».

از مجموعه اين دو گروه آيات استفاده مى شود کسانى که نمى شنوند مردگان عادى هستند اما شهدا «احياء» و زندگان هستند ولى شما نمى دانيد و درک نمى کنيد.

از آيه شريفه به روشنى آشکار مى شود؛ بسيارى از مردم عادى از حيات و آگاهى شهيدان و اولياى الهى بى خبرند و در اين ميان برخى نادانان و لجاجت پيشگان بدون درک صحيح از اين گونه آيات شريه، سلام دادن و زيارت و يا درخواست حاجت از اولياى الهى را غيرمجاز و يا شرک مى دانند!!

 نکته دوّم؛ گاهى در قرآن مجيد، «کلمات» و واژگان براساس فرهنگ خاص الهى معنا پيدا مى کند و با فرهنگ عمومى لغت شناسان و مصداق هاى حسّى متفاوت خواهد بود؛ به طور مثال در قرآن مى خوانيم:

«وَ مَنْ کانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الاْخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلاً » [165]؛

«هر کس در اين [دنيا] کور[دل] باشد در آخرت [هم] کور[دل] و گمراه تر خواهد بود».

در اين آيه شريفه، کور بودن فراتر از نابينايى ظاهرى مى باشد بلکه منظور کوردلى و حجاب باطنى است.

همچنين در آيات مورد بحث خداوند متعال مى فرمايد:

«إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِينَ. وَ ما أَنْتَ بِهادِي الْعُمْيِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلاّ مَنْ يُؤمِنُ بِآياتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ » [166]؛

«و نمى توانى کران را هنگامى که روى برمى گردانند و پشت مى کنند فراخوانى. تو فقط مى توانى سخن خود را به گوش کسانى برسانى که آماده پذيرش ايمان به آيات ما هستند و در برابر حق تسليم اند».

از آيات الهى به خوبى آشکار مى شود که در فرهنگ قرآن، گاهى عبارت «إِنَّکَ لا تُسْمِعُ اَلْمَوْتى »؛ «تو نمى توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى» و «إِنْ تُسْمِعُ إِلاّ مَنْ يُؤمِنُ بِآياتِنا »؛ «تو فقط مى توانى سخنت را به گوش کسانى برسانى که آماده پذيرش ايمان به آيات ما هستند». در برابر يکديگر قرار مى گيرند و براساس فرهنگ قرآن، «مردگان» در مقابل «مؤمنان» مطرح شده اند و مفهوم آن اين است که مؤمن داراى حيات واقعى است و شنواست. و کافر و افراد لجاجت پيشه مردگان و ناشنوايان هستند. بنابراين مفهوم آيه، اثبات ناشنوايى کافران زنده است و دلالتى بر ناشنوايى مؤمنان پس از مرگ ندارند.

علاوه بر اينکه چه بسا منظور از ناشنوايى مردگان، تأثيرپذيرى از جهت ايمان و کفر باشد به طورى که اگر کافر از دنيا رفته باشند، امکان هدايت به ايمان پس از مرگ از آنها سلب مى شود.

«وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ کافِرٌ فَأُولئِکَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ أُولئِکَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ » [167]؛

«و براى کسانى که لجاجت پيشه هستند حتى ايمان قبل از لحظات مرگ نيز کارگشا نيست».

«هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِکَةُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ إِلَى اللّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ » [168]؛

«آيا انتظار دارند که خداوند و فرشتگان، در سايه هايى از ابر به سوى آنان بيايند و (دلايل تازه اى در اختيارشان بگذارند؟ يا اينکه چنين چيزى محال است؟) و همه چيز انجام شده، و همه کارها به سوى خدا بازگردانده مى شود».

لذا تشبيه کافران لجاجت پيشه به مردگان از جهت هدايت ناپذيرى و غيرمفيد بودن تلاش براى هدايت آن ها مى باشد. زيرا بنا بر برخى روايات حتى مردگان کافر نيز در برخى موارد از شنوايى برخوردارند اما هدايت پذير نيستند. چنان که پيامبر صلى الله عليه و آله با کافران کشته شده بدر سخن گفت و فرمودند: «آنها مى شنوند لکن قدرت بر جواب ندارند». [169]

تکامل در برزخ

28- آيا تکامل در عالم برزخ امکان دارد؟ اگر جواب مثبت است، اين تکامل چگونه است؟

«نظام برزخى»، هرچند نتيجه اى از حرکت آدمى در دنيا است؛ ولى دنباله و تداوم آن، به شمار مى رود و اين حرکت، در جهت سير به سوى خداوند است؛ به طورى که چه بسا بر اثر سختى هاى مرحله برزخ و يا باقيات صالحات، برخى معايب و نقايص از بين رود و يا برخى کمالات، قابليت ها و خصوصيات جديد به دست آيد. علاوه بر اينکه با گذراندن دوران برزخ، آدمى لياقت ورود به عالم حشر و قيامت را مى يابد. از اين حقيقت با عنوان «تکامل برزخى» ياد مى شود که بيانگر تداوم حرکت و تحوّل در «نظام برزخى» است.

جهت فهم بهتر حرکت و تکامل در برزخ، توجّه به چند نکته لازم و بايسته است:

يکم . همه انسان ها ـ چه خوب و چه بد ـ براساس بازگشت کلّى هستى به سوى خدا، در حرکت اند و اين براساس سنن حاکم بر عوالم وجود و مقتضاى آن است؛ چه اين حرکت براساس عشق به خداوند و طلب و خواستن باشد و چه با ردّ و انکار کمال بى نهايت و يا با لجاجت، مخالفت، عصيان و طغيان در برابر خداوند همراه باشد.

دوم . براى ورود به هر عالمى، بايد روح و بدن متحول شده و قابليت و لياقت ورود به نظام بعدى را کسب کنند و اين تحول بايد در حدّى باشد که سنخيت پذيرش احکام، آثار و قوانين آن نظام را پيدا کند.

سوم . آنچه از آيات و روايات استفاده مى شود، دلالت بر اين دارد که روح پس از ورود به «عالم برزخ»، براساس نظام برزخى و مسيرى که در نظام دنيايى داشته، به سير و حرکت خود ادامه مى دهد؛ البته تحمّل فشارها و سختى ها در نظام برزخى موجب تزکيه و طهارت روح مؤمن است و تا حدودى که عالم برزخى اقتضا مى کند، قسمت مهمى از حجاب ها از چهره روح کنار زده مى شود و اين همان تکامل روح است.

به عنوان مثال مؤمنى که مسيرش در دنيا به سوى خداوند است، ولى در عين حال سخن چين نيز هست؛ اين صفت ناپسند و زشت در نظام برزخى، برايش تمثّل مى يابد و بر او مسلّط مى شود؛ چرا که اين عمل ناروا در دنيا بر روح، عقل و فکر او مسلّط بوده و در واقع بر او تسلط داشته و انسانيت او را تحقير مى کرده است. باطن اين کردار، در برزخ ظاهر مى شود؛ آن هم به شکل خاصى که به طور مداوم او را تهديد مى کند.

براى رهايى از اين صفت بد، بايد در «نظام برزخى» در حدّ آن عالم و به اقتضاى احکام و آثار آن نظام، فشارها و سختى ها را تحمل کند تا پاک شود. براى شخص کافر و معاند نيز، فرو رفتن بيشتر در ضلالت، عناد و طرد و دورى از خداوند است و حرکت او به سوى «لقاى خداوند با اسماى غضب» خواهد بود [170].

 

شفاعت در برزخ

29- آيا در قبر هم شفاعت هست؟

رواياتى از ائمه نقل شده که ظاهر آنها دلالت بر عدم وجود شفاعت در عالم برزخ مى کند.

عَمرو بن يزيد مى گويد: به حضرت امام جعفر صادق عليه السلام عرض کردم: من شنيدم که شما مى گفتيد: تمام شيعيان ما با هر کردارى که دارند در بهشت هستند.

حضرت فرمود: اين قول تو را تصديق مى کنم، سوگند به خدا که همه در بهشتند. عرض کردم: فدايت شوم! گناهان، بسيار و بزرگند.

حضرت فرمود: «امّا در قيامت، پس همه شما در بهشتيد به واسطه شفاعت پيامبرِ مُطاع يا به شفاعت وصىّ آن پيامبر؛ وليکن من از برزخ شما نگران و در هراس مى باشم. عرض کردم: برزخ چيست؟ فرمود: برزخ عبارت است از عالم قبر از وقتى که انسان مى ميرد تا زمانى که قيامت بر پا مى شود». [171]

در مقابل چنين رواياتى، روايات ديگرى قرار دارند که بر حضور و عنايت ويژه پيامبر و ائمه عليه السلام دربرخى مواقع مثل لحظه جان دادن، شب اوّل قبر، وقت سؤال نکير و منکر دلالت مى کنند؛ مانند: «وَ قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام إِنَّ وَلِيَّ عَلِيٍّ عليه السلام يَرَاهُ فِي ثَلاَثَةِ مَوَاطِنَ حَيْثُ يَسُرُّهُ عِنْدَ الْمَوْتِ وَ عِنْدَ الصِّرَاطِ وَ عِنْدَ الْحَوْضِ» [172]؛ «امام صادق مى فرمايند: آن کس که على عليه السلام را ولى خود قرار دهد در سه جا او را خواهد ديد؛ نزد مرگ، نزد صراط و نزد حوض».

در مقام جمع بين اين دو دسته از روايات احتمالاتى مطرح شده که حاصل را مى توان به اين صورت بيان نمود که: شفاعت را بر دو گونه دانست؛ شفاعت کبرا و شفاعت صغرا، شفاعت کبرا که به صورت عمومى و فراگير است، مربوط به قيامت و بعد از حسابرسى کامل مى باشد که تمامى مؤمنين در انتظار شفاعت به سر مى برند و پيامبر، ائمه اطهار و ساير شافعين به اذن الهى شفاعت مى کنند امّا شفاعت صغرا که در عالم برزخ جريان دارد، يک جريان عمومى نبوده و تنها براى عدّه خاص به صورت محدود وجود دارد.

به هر حال آنچه از مجموعه آيات و روايات به دست مى آيد اين است که شفاعت به معناى وسيع کلمه، در هر سه عالم (دنيا، برزخ و آخرت) صورت مى پذيرد. هر چند محل اصلى شفاعت به معنى خاصّ آن در قيامت و براى نجات از آتش دوزخ است. [173]

بنابراين شفاعت به معناى عامّ آن در هر عالمى امکان پذير است؛ بلکه شواهدى قرآنى وجود دارد که نشان مى دهد شفاعت در دنيا نيز ممکن است.

«مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَکُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْها وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَکُنْ لَهُ کِفْلٌ مِنْها وَ کانَ اللّهُ عَلى کُلِّ شَيْءٍ مُقِيتاً » [174]؛

«کسى که شفاعت [=تشويق و کمک] به کار نيکى کند نصيبى از آن براى او خواهد بود و کسى که شفاعت [=تشويق و کمک] به کار بدى کند، سهمى از آن خواهد داشت و خداوند حسابرس و نگهدار همه چيز است».

بديهى است اين نوع شفاعت با شفاعت کبرا و سرنوشت ساز در قيامت متفاوت است.

 

بخش چهارم: قيامت

 

 دنيا و آخرت

30- آيا دنيا و آخرت با هم تضاد دارند؟

دنيا و آخرت با هم تضاد ندارند؛ بلکه تفاوت و نوعى ارتباط دارند. در اينجا با تحليلى کوتاه و در حدّ اختصار، به تفاوت ها و نوع ارتباط ميان دنيا و آخرت، از ديدگاه آيات قرآن، اشاره مى شود.

تفاوت ها

1 . ثبات و تغيير؛ در دنيا حرکت و تغيير هست: جوان پير مى شود؛ نو، کهنه مى گردد؛ کهنه ها از بين مى روند؛ گياهان پژمرده مى شوند و... اما در جهان آخرت، اين گونه تغيير و تحول وجود ندارد و ثبات و بقا حاکم است [175].

2 . آميختگى و خلوص؛ در زندگى دنيايى، خوشى با رنج، حيات با مرگ، لذت با محنت، اندوه با شادى و اضطراب با آرامش آميخته است. اما در آخرت چنين نيست؛ بلکه دسته اى از مردم هميشه و از هر جهت متنعّم، شاد و آسوده اند و گروهى ديگر همواره معذّب، غمگين و ناراحت اند [176].

3 . اصل و فرع؛ دنيا در برابر آخرت مانند «وسيله و هدف»، «کشت و درو» و «اصل و فرع» است؛ يعنى، زندگى دنيايى مقدمه آخرت و وسيله اى براى کسب سعادت ابدى است. در اين دنيا بايد تخم پاشيد و در آنجا درو کرد. زندگى دنيايى، فرعى و غيراصيل و زندگى اخروى، نهايى و اصيل است [177].

هست بى رنگى اصول رنگ ها

 صلح ها باشد اصول جنگ ها

آن جهان است اصل اين پر غم وثاق

 وصل باشد اصل هر هجر و فراق

زانک ما فرعيم و چار اضداد اصل

 خوى خود در فرع کرد ايجاد اصل [178]

ارتباط دنيا و آخرت

با وجود تفاوت هايى که ميان دنيا و آخرت وجود دارد، پيوند و ارتباط تکوينى و خاصى نيز بين آن دو هست. اما در فهم اين ارتباط، بايد تعمق بيشترى کرد؛ چرا که برخى گمان کرده اند: نعمت هاى دنيايى موجب سعادت اخروى است؛ از اين رو، ميان نعمت هاى دنيا و نعمت هاى آخرت، قائل به ارتباط اند.

از ديدگاه قرآن، رابطه بين دنيا و آخرت، از قبيل رابطه بين پديده هاى دنيا با يکديگر نيست که هر کس در اينجا نيرومندتر، زيباتر و شادتر باشد، در آخرت نيز همان گونه باشد [179].

برخى نيز پنداشته اند: کسانى به سعادت اخروى مى رسند که از نعمت هاى دنيوى بهره مند نبوده و کسانى دچار عذاب هاى اخروى مى شوند که از نعمت هاى دنيايى بهره مند بوده اند. اين، پندارى ناروا است؛ زيرا از نظر قرآن، نعمت هاى دنيايى وسيله آزمايش انسان است و بهره مندى يا محروميت از آنها، به تنهايى نشانه نزديکى يا دورى از حضرت حق ـ که موجب سعادت يا شقاوت مى شود ـ نيست [180]؛ بلکه از منظر آيات قرآن، عامل سعادت اخروى «ايمان و عمل صالح» [181] و عامل شقاوت ابدى «کفر و گناه» معرفى شده است [182]. [183]

در حقيقت از ديدگاه قرآن، يک نوع رابطه حقيقى و تکوينى، ميان دنيا و آخرت وجود دارد؛ هرچند براى ما ناشناخته و براى علوم تجربى غيرقابل تبيين باشد. حال عدم معرفت و قدرت تبيين، دليلى بر نبود چنين پيوندى و انکار آن نخواهد بود؛ زيرا محدوده روابط تکوينى و حقيقى، فراتر از روابط ناشناخته و تجربه ناپذير است.

از نظرگاه قرآن، قيامت، باطن نظام هستى و دنيا است؛ از اين رو، آخرت هم اکنون هست، ولى در پشت پرده و در زير حجاب و حجاب ها است. بعدا پديد نمى آيد؛ بلکه بعدا با کنار رفتن موانع و برداشته شدن حجاب ها، آن حقيقت ظاهر و بارز مى شود [184].

از ديدگاه آيات، انسان ها هم اکنون در صراط خود به سوى اهداف خويش در حرکت اند؛ بر روى صراط خود مى لغزند و با افت و خيزها به حرکت خود ادامه مى دهند. اين حقيقت و باطن، به دليل حجاب ها از ما پوشيده است؛ ولى اگر کسى بصيرت يابد و با طىّ منازل و تحمل رنج ها و رياضت ها، قيامت براى او قيام کند، هم اکنون شاهد آن خواهد بود [185].

هرچه ما داديم، ديديم اين زمان

 اين جهان پرده ست و عين است آن جهان [186]

 

تصور قيامت

31- چگونه ما با اينکه قيامت را نديده ايم، در مورد آن صحبت مى کنيم؟

ما درباره خيلى از مسائل، سخن مى گوييم؛ در حالى که آنها را مشاهده نکرده و با ابزار حسّى، به شناختشان نايل نشده ايم. حتى مسئله خداشناسى ـ که مهم تر و اصلى تر از مسئله فرجام شناسى و قيامت است ـ از جمله مسائلى است که بدون رؤيت حسّى خداوند، درباره اش گفت و گو مى کنيم. پس آيا اين همه مباحث درباره خدا، بيهوده و لغو است؟ اگر شناخت، تنها در «شناخت حسى»، و ابزار شناخت تنها در «ابزار حسى» محدود و منحصر بود؛ مى توانستيم بگوييم که چون ما قيامت را با ابزار حسّى نديده ايم، سخن از چند و چون و اثبات و کم و کيف آن لغو است و اصلاً قيامت، يک توهّم باطل و ساخته خيال است!

اما در «معرفت شناسى»، اثبات شده است که «شناخت» تنها در حس و ابزار حسّى منحصر نيست؛ بلکه معرفت حضورى و رؤيت قلبى و نيز شناخت عقلى داريم که با ابزارهاى خود، ما را به مسائلى فراحسّى و فراطبيعى رهنمون مى سازند. مسئله قيامت را مى توان در قالب برهان هاى عقلى اثبات کرد و آن را شناخت و نيز مى توان با سلوک عملى، حجاب ها را کنار زد و با چشم دل و قلب آن را يافت. همچنين مى توان درباره قيامت، با مراجعه به کلمات پيامبران و امامان عليهم السلام و قرآن ـ که حقّانيت آن به وسيله ادله عقلى به اثبات رسيده است و ما به آن معرفت عقلانى داريم ـ به شناخت مسائل جزئى و مراحل و مراتب عالم آخرت نايل آمد؛ هر چند جزئيات آن را با ابزار حسى، مشاهده نکرده باشيم.

 

زمان قيامت

32- وقتى انسان مى ميرد، چه مدتى طول مى کشد تا قيامت شود؟

«علم به قيامت» بنابر آيات قرآنى، فقط «عنداللّه » است و قابل ظهور براى ديگران نيست:

«وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِينَ » [187]؛

«و مى گويند: اگر راست مى گوييد، اين وعده چه وقت است؟»

«يَسْئَلُونَکَ عَنِ السّاعَةِ أَيّانَ مُرْساها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلاّ هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا تَأْتِيکُمْ إِلاّ بَغْتَةً يَسْئَلُونَکَ کَأَنَّکَ حَفِيٌّ عَنْها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللّهِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ » [188]؛

«[ اى رسول ما] از تو احوال ساعت قيامت را خواهند پرسيد که چه وقت فرا رسد؛ پاسخ ده که علم آن نزد پروردگار من است . کسى جز او، آن ساعت را ظاهر و روشن نتوان کرد . [ شأن ]آن ساعت در آسمان ها و زمين بس سنگين و عظيم است؛ نيايد مگر شما را ناگهان . از تو مى پرسند که گويى کاملاً بر آن آگاهى، بگو علم آن ساعت محققا نزد خداوند است؛ ولى اکثر مردم بر اين حقيقت آگاه نيستند».

از نظر علامه طباطبايى، تعبير «إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّى» بيان کنايى از اين نکته نيست که کسى (مثل پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم) به قيامت جاهل است؛ بلکه بيان جدى و غيرکنايى از اين حقيقت است که وقت قيامت، جز نزد خداوند نيست. اين بدان جهت است که قيامت، ظرف فناى خودى هاى همه اشياء است و تا خودى اشياء فانى نشود، حضرت  حق براى شيئى ظهور و تجلّى نخواهد کرد [189]. براساس آيات قرآن و روايات معصومان عليهم السلام، در آن زمان خداوند متعال خود پرسشگر و جواب دهنده است.

خود مى پرسد:

«لِمَنِ الْمُلْکُ »؛ «ملک براى چه کسى است».

و خود پاسخ مى دهد:

«للّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ »؛ «براى خداوند يکتاى غلبه کننده» .

 

معاد جسمانى

33- آيا در قيامت، انسان فقط با روح خود محشور مى شود، يا جسم و روح، و اگر جسم و روح است، پس چه فرقى با اين دنيا دارد؟

براساس آيات قرآنى، مسئله معاد، کلّى و عمومى بوده و تمام موجودات ـ از جمله انسان ـ به سوى خداوند متعال بازخواهند گشت [190]. اما چگونگى معاد، براساس آيات و روايات، هم جسمانى است و هم روحانى؛ يعنى، هم جسم انسان و هم روح آدمى به سوى خدا باز گشته و در محضر او، حاضر خواهد شد.

براساس آيات قرآن، انسان در مقام يک موجود و قطعه اى از هستى، هيچ گاه معدوم نمى شود؛ بلکه متحوّل و دگرگون مى شود و براساس حرکتى که از آغاز پيدايش داشته، نتيجه آن را مى بيند؛

«أَوَ لَمْ يَرَ الاْءِنْسانُ أَنّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ. وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ. قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ. الَّذِي جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ. أَوَ لَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلى وَ هُوَ الْخَلاّقُ الْعَلِيمُ. إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ کُنْ فَيَکُونُ » [191]؛

«مگر آدمى ندانسته است که ما او را از نطفه اى آفريده ايم . پس به ناگاه وى ستيزه جويى آشکار شده است و براى ما مثلى آورد و آفرينش خود را فراموش کرد، گفت: چه کسى اين استخوان ها را ـ که چنين پوسيده است ـ زندگى مى بخشد؟ بگو: همان کسى که نخستين بار آن را پديد آورد و اوست که به هرگونه آفرينشى دانا است . همو که برايتان در درخت سبز فام اخگر که از آن [ چون نيازتان افتد] آتش مى افروزيد . آيا کسى که آسمان ها و زمين را آفريده، توانا نيست که [ باز] مانند آنها را بيافريند؟ آرى اوست آفريننده دانا؛ چون به چيزى اراده فرمايد، کارش اين بس که مى گويد: باش، پس [ بى درنگ] موجود مى شود».

اين آيات، به روشنى حکايت دارد که جسم انسان نيز معاد خواهد داشت. از اين رو در پاسخ به کسانى که منکر معاد بوده و با لحن انکار و استبعاد مى گويند: چه کسى به استخوان هاى پوسيده حيات مى بخشد و آن را در قيامت زنده مى کند؛ مى فرمايد: آنکه استخوان ها را به وجود آورده و به آنها حيات داده است، استخوان هاى پوسيده را نيز زنده مى کند [192].

 البته روح و جسمى که در قيامت در محضر الهى حاضر خواهند گشت، روح و جسم تحوّل يافته و متکامل شده اند؛ نه همين روح و جسمى که در اين دنيا بوده اند.

توضيح آنکه انسان، يکى از سرفصل هاى حرکت خود را در مسير حرکت و سير عام خود، با مرگ آغاز مى کند. در اين مرحله ـ که در ظاهر جدايى ميان جسم و روح پيش مى آيد ـ روح با قبض و اخذ الهى توسط مَلَک يا مَلَک ها، قبض شده، در نظام ديگرى ـ که مخصوص به روح است ـ وارد مى گردد. در آن نظام و عالم باقى و براساس مسير انتخابى خود در دنيا، به سير و حرکت خويش ادامه مى دهد. بدن هم در اين نظام، باقى بوده و در شرايط ديگر، وارد مسير جديدى مى شود و با تحوّل و تبدّل خاصى، به حرکت خود ادامه مى دهد؛ انسان اگر بخواهد در سير خود به سوى خدا و لقاى حضرت حق، به عوالم ديگر وارد شود و آن مراحل را طى کند؛ بايد هم «روح» او متحول گشته و خصوصيات جديدى را کسب کند و يک سلسله رنگ ها و معيارها را از دست دهد و تکامل يابد تا متناسب با آن عوالم و موازين آنها شود و هم «جسم» او با حرکت و تحوّل خود، خصوصيات و آثار عالم مادى را رها ساخته، با کسب يک سلسله از احکام و قوانين عالم بالا، با آنها متناسب گردد.

از اين رو، مرگ و انقطاع از دنيا، خود يک مرحله و تحول و يک نوع حرکت و تبدّل و پشت سر گذاشتن يکى از عوالم در برگشت به سوى حضرت  حق و لقاى اوست و براى ورود به مرحله و مراتب بعدى نظام ها و عوالم ديگر ضرورى و بايسته است.

در بعضى از روايات درباره اوصاف، احکام و آثار عوالم ديگر آمده است که انسان در بهشت پير نمى شود، مريض نمى گردد، غذايش غير از غذاى اينجا است و مشيتش غير از مشيت اين دنيايى است. براساس بعضى از آيات، انسان در جهنم مى سوزد؛ ولى خاکستر نمى شود. بدن بايد چگونه باشد که بسوزد ولى خاکستر نشود؟ اين گونه آيات و روايات به روشنى حاکى از اين سنّت الهى است که هم روح و هم جسم، بايد متحوّل و متکامل شوند تا قابليت احکام و آثار آن عوالم را بيابند.

«منِ» آنجا همان «منِ» اينجا است؛ ولى اين «منِ» تکامل يافته و متحوّل شده و قابليت ورود به عالم قيامت را پيدا کرده است. «من» عوض نمى شود و همان است که بود؛ ولى اين «من» منازل و مراحلى را طى کرده، نواقصى را پاک نموده، احکام اين عالم را از دست داده و آماده ورود به عالم قيامت گشته است.

به هر حال، اين تحولات در سير حرکت انسان ها به سوى خداوند، براساس سنّت و قانون الهى در نظام هستى لازم و بايسته است. اين واقعيت تکوينى است که آيات قرآن نيز بر آن مهر تأييد گذاشته است:

«أَ فَعَيِينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِى لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ » [193]؛

«مگر از آفرينش نخستين [ خود ]به تنگ آمديم؟ [ نه] بلکه آنها از خلق جديد در شبهه اند» .

خداوند متعال در اين آيه مى فرمايد: آيا شما [ منکران معاد] فکر مى کنيد همان يک بار خاک به صورت بدن انسان درآمد، و ديگر عاجز شديم؟! اينها که اين شبهه را مطرح مى کنند، نمى دانند که مرتّب در حال آفرينش هستيم و جسم و روح را که مفارق از بدن است، به سوى خلق جديد در حرکت مى بريم. اينها دايم در حال خلق جديدند؛ ولى خودشان خبر ندارند.

بنا بر آنچه گفته شد پس از مرگ، روح وارد عالم برزخى شده، حرکت خود را در مسيرى که در دنيا انتخاب کرده، ادامه مى دهد و با تحوّلات و تبدلاتى که در اين حرکت دارد، کامل تر شده، متناسب با احکام و آثار عوالم بالاتر مى گردد؛ اين حرکت و تحول براى روح و جسم، بايسته و ضرورى است. پس از آنکه روح و بدن، مراتب، مراحل و منازل لازم را براى سنخيت يافتن با عوالم بالا طى کردند؛ به هم مى پيوندند و وارد عالمى مى شوند که بايد وارد شوند [194].

در هنگام برپايى قيامت، براساس بيان قرآن کريم، ذرات بدن خاکى و زمينى هر انسانى، همگام با همه زمين و اجزا و قطعات آن و همگام با همه نظام مادى و موجودات آن، مبدّل گشته و به صورت ديگرى تبديل مى شود که متناسب با نظام آخرت و قيامت است و بدن جديد در اثر همين تبدّلات، داراى احکام و آثار جديد و ديگرى مى شود که قبلاً نداشت و يکى از عمده ترين آنها اين است که به اقتضاى روح آدمى، بدن درست مى شود. اگر روح، روحى باشد که انسانيت خود را از دست نداده باشد، آن بدن به شکل انسان مى شود و با روح متحد مى گردد. امّا اگر روح، روحى باشد که مسخ شده و در حقيقت اوصاف حيوانى يافته است، بدن هم به صورت همان حيوانى که خصلتش بر روح غلبه کرده، درمى آيد و با روح متحد مى شود.

حضرت رسول صلى الله عليه و آله به همين حقيقت اشاره کرده، فرموده اند: «در اول حشر، بدن به اقتضاى روح، شکل مى شود و از اين رو، برخى از انسان ها به صورت ميمون و خوک و حتى با چهره هاى بدتر از آن دو محشور مى گردند».

در اين دنيا نيز تا حدودى بدن به اقتضاى روح، شکل مى گيرد. به عنوان مثال؛ مواد اوليه نظام مادى - از آب، خاک، هوا و نور - به اقتضاى روح در اين بدن ها شکل پيدا مى کند. آب که وارد بدن مى شود و تحليل مى گردد، به اقتضاى روح ما - که انسانى است - شکل بدن انسانى مى گيرد؛ ولى در بدن حيوان به شکل حيوان مى شود. روح عقرب اقتضا مى کند که آب، بدن عقربى درست کند. هوايى هم که استنشاق مى کنيم، چنين است. هر روحى اين هوا و غذا را به شکل و اقتضاى خود در مى آورد. از اين رو، در نظام قيامت که داراى احکام و آثار خاص خود است، اگر روح انسانيت باقى نبود، جسمى به اقتضاى همان روح خواهد ساخت و سپس بر اساس ارتباط تکوينى که ميان روح و جسم وجود دارد متحد خواهد شد.

در پايان، روايتى را که بيانگر چگونگى ظهور روح و بدن در عالم حشر بوده و حکايتگر گوشه اى از حقيقت پيوند دوباره روح و بدن است، نقل مى کنيم: در کتاب احتجاج از امام صادق عليه السلام نقل شده که فرمود: «انّ الروح مقيمة فى مکانها روح المحسنين فى ضياء و فسحة و روح المسى ء فى ضيق و ظلمة و البدن يصير ترابا منه خلق و ما تقذف به السباع و الهوام من اجوافها فما اکلته و مزقته کل ذلک فى التراب محفوظ عند من لايعزب عنه مثقال ذرة فى ظلمات الارض و يعلم عدد الاشياء و وزنها و ان تراب الروحانيين بمنزلة الذهب فى التراب، فاذا کان حين البعث مطرت الارض فتربوا الارض ثم تمخض مخض السقاء فيصير تراب البشر کمصير الذهب من التراب اذا غسل بالماء و الزبد من اللبن اذا مخض فيجتمع تراب کل قالب فينقل باذن الله تعالى الى حيث الروح فتعود الصور باذن المصور کهيئتها و تلج الروح فيها فاذاً قد استوى لاينکر من نفس شيئاً» [195]؛ «حقيقت آن است که روح در جايگاه [و قالب ]خويش قرار گرفته است: [عالم برزخ ]روح نيکوکار در روشنايى (نور) و گشايش است و روح بدکار در تنگنا و تاريکى. بدن [پس از مرگ ]به خاک تبديل مى شود، چنان که از آن، آفريده شده بود و بدن هايى که درندگان و کرم ها خورده و پاره پاره کرده، همه در خاک، نزد کسى که از علم او ذره اى در تاريکى هاى زمين پوشيده نيست و عدد و وزن اشيا را مى داند (يعنى خداوند سبحان) محفوظ مى ماند. خاک روحانيان [و کسانى که ملکوتى و الهى اند و از دنيا بريده و رو به خدا آورده اند، مانند مؤمنان و مخلصان ]همچون طلا در ميان خاک است؛ پس هنگامى که زمان برانگيختن فرا رسد، بر زمين باران زندگى [که باران خاصى بوده و از اين باران هاى معمولى نبوده، بلکه با تحوّل زمين و آسمان ها، آن باران نيز متحوّل و باران خاصى شده است ]مى بارد و زمين مى رويد [و رشد مخصوصى پيدا مى کند ]و سپس به شدت هم چون تکان خوردن مَشک حرکت مى کند. خاک آدمى مانند طلاى به دست آمده از خاک شسته شده با آب و [همچون ]کره برآمده از شير زده شده مى گردد. پس خاک هر بدنى جمع شده، به اذن خداوند توانا، به مکان روح منتقل مى گردد و سپس صورت ها به اذن خداوند صورتگر و صورت دهنده، مانند هيأت هاى خود، باز مى گردند و روح در آنها وارد مى شود؛ چنان [اين اتحاد و پيوند دوباره روح و بدن ]به کمال [دوباره ]ساخته مى گردد که کسى از خود، چيزى را انکار نمى کند».

 و اما از مولوى بشنويد:

جامع اين ذرّه ها خورشيد بود

 بى غذا اجزات را داند ربود

آن زمانى که درآيى تو ز خواب

 هوش و حس رفته را خواند شتاب

تا بدانى کان ازو غايب نشد

 باز آيد چون بفرمايد که عُدْ [196]

چهره ها در عالم آخرت

34- آيا چهره اشخاص در قيامت به شکل لحظه مرگ است يا ممکن است چهره جوانى اش باشد؟ آيا مى تواند به شکل ديگرى باشد؟

قيامت روز ظاهر شدن سيرت هاست (يوم تبلى السّرائر) و صورت هرکس در قيامت متناسب با سيرت و باطن حقيقى او و اعمالى است که در دنيا انجام داده است. بنابراين انسان هاى آلوده به گناه و فساد به صورت حيوانات و شياطين محشور مى گردند و تنها اهل ايمان و عمل صالح صورت حقيقى انسانى و سيماى نورانى و زيبا دارند.

متون دينى دلالت بر آن دارند که زمين پيش از قيامت مانند جنين انسان هاست و بدن ها در آن شکل گرفته و در هنگامه قيامت آنها را از خود بيرون مى راند؛ يعنى انسان ها تولدى جديد يافته و به زودى رشد مى کنند. کفّار و اهل معاصى و مفاسد، از شدت هراس آن روز، به سرعت پير و سالخورده مى گردند: «يوما يجعل الولدان شيبا» [197].

 ولى مؤمنان و صالحان براى هميشه جوان و خوش سيما باقى مانده و با زيباترين صورت ها وارد بهشت مى گردند. [198]

همان طور که مى دانيد پاکدامنى براى خدا از همه چيز مهم تر است و طبق احاديث و قرآن، پاکدامنى با چهره کاملاً ارتباط دارد.

قيافه، خواه زيبا و يا زشت، ملاک لياقت نيست؛ بله؛ زيبايى؛ کمال است. ولى چنين نيست هر فردى که اين کمال را داشته باشد و از اين نعمت برخوردار باشد، داراى لياقت و شايستگى درنزد خداوند نيز باشد.

شايد دليل چنين تصورى، اين باشد که انبياء و اولياء غالبا داراى چهره اى زيبا بوده اند، اين درست است؛ و دليلش اين است که خداوند به دلايلى از جمله اقبال مردم به ايشان، همه کمالات خصوصا کمالات ظاهرى را به ايشان داده است.

معيارها و مؤلّفه هاى تقرّب انسان به خداوند از نظر قرآن کريم و روايات اسلامى عبارت است از: ايمان، يقين، تقوا، عمل صالح، ولايت پذيرى، اطاعت، عبادت، اخلاص، صداقت، اخلاق حسنه و مانند آن است.

بنابراين کسب کمالات درونى و شخصيتى و همچنين سلوک عملى به سوى خداى متعال تا حدود زيادى بستگى به اصلاح صفات و ملکات اخلاقى و اخلاق اجتماعى دارد و اين مقطع از مقاطع حساس سلوک و قرب الى اللّه  است.

خودخواهى، تکبر، عجب، غرور، حسادت، بخل و مانند آن، از موانع درونى راه خدا و تخريب کننده شخصيت انسانى انسان هستند که در اين مرحله بايد به ضد آنها، يعنى انسان دوستى، تواضع، انصاف، آگاهى، خيرخواهى و بخشندگى و مانند آن تبديل شوند، تا بتواند در جامعه با بندگان خداى تعامل و زندگى آرامى داشته باشد و راه کمال به روى انسان گشوده گردد.

 

مواقف قيامت

35- مواقف قيامت چگونه است؟! چه کنيم که از سختى هاى مراحل قيامت رها شويم؟

بايد دانست قيامت نيز همانند دنيا داراى نظام است؛ براساس روايات، قيامت داراى مواقف پنجاه گانه است و هر ايستگاهى به نوعى از اعمال رسيدگى مى شود و در حقيقت عالم قيامت، پرده نمايش و ظهور اعمال و عقايد ما در دنيا است. همچنان که در دنيا ما در عرصه هاى مختلف زندگى شخصى، خانوادگى، اجتماعى و عبادت و... رفتارهاى گوناگونى داشتيم؛ در آنجا نيز ايستگاه هاى حقّ اللّه ، حقّ الناس و به طور جزئى تر، حق نماز، حق قرآن و... وجود دارد و از انسان بازخواست مى کنند و در حقيقت جلوه اى از اجراى عدالت خداوند است که به نمايش در مى آيد. به هر ميزان که در اين دنيا به اين حقوق بيشتر و آسان تر پرداخته شده باشد، در صحنه قيامت سريع تر آن ايستگاه ها طى مى شود. بنا بر آنچه گفته شد، اين گونه نيست که انسان در صف هاى طولانى بايستد تا نوبت او برسد؛ بلکه بايد در صف هاى متعدد پاسخ گو باشد و چه بسا زمان پاسخ گويى هر کس طولانى باشد.

 با استفاده از آيات قرآن مجيد، مى توان روز قيامت را در سه مرحله کلّى ترسيم کرد [199]:

مرحله اول: برانگيخته شدن همگانى:

«وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً » [200]؛

«در صور دميده مى شود و ما همه آنها را گرد مى آوريم» .

مرحله دوم: حرکت به سوى ايستگاه هاى حسابرسى و سؤال:

«وَ جاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِيدٌ » [201]؛

«هر انسانى وارد محشر مى گردد، در حالى که همراه او حرکت دهنده و گواهى دهنده اى است» .

مرحله سوم: حرکت به سوى جايگاه کيفر و پاداش:

«وَ سِيقَ الَّذِينَ کَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ زُمَراً » [202]؛

«و کسانى که کافر شدند؛ گروه گروه به سوى جهنم رانده مى شوند»

«وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً » [203]؛

«و کسانى که تقواى الهى پيشه کردند، گروه گروه به سوى بهشت برده مى شوند».

اين مراحل سه گانه داراى ايستگاه هاى بسيار و گردنه هاى سختى است که پيمودن هر کدام تا هزار  سال طول مى کشد، چنان که در قرآن مجيد آمده است:

 «ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ » [204]؛

«سپس در روزى که مقدار آن هزار  سال از سال هايى است که شما مى شمريد؛ به سوى او بالا مى رود» .

حالت انتظار و بازخواست گناهکاران در قيامت، آن چنان سخت است و گرفتارى تبهکاران در آن روز به گونه اى شديد است که طى تمامى ايستگاه ها و مواقف، تا پنجاه هزار  سال طول مى کشد:

«تَعْرُجُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ » [205]؛

«فرشتگان و روح (که بزرگ فرشتگان است) به سوى او بالا مى روند، در آن روزى که مقدارش پنجاه هزار  سال است» .

امام صادق عليه السلام در تأييد اين معنا مى فرمايد: «الا فحاسبوا انفسکم قبل ان تحاسبوا فان فى القيامة خمسين موقفا کلّ موقف مثل ألف سنه مما تعدون، ثم تلا هذه الايه (فى يوم کان مقداره خمسين الف سنه)»؛ «آگاه باشيد! پس به حساب خود رسيدگى کنيد قبل از آنکه به حساب شما رسيدگى شود؛ به درستى که در قيامت پنجاه توقفگاه هست که هر کدام مانند هزار  سال است از آنچه شما مى شمريد». سپس [ آن حضرت] اين آيه را تلاوت فرمود: «در روزى که مقدار آن پنجاه هزار سال است» [206] .

البته سختى روز قيامت براى مؤمنان راستين، آسان مى شود «و طول مدت آن» براى پرهيزگاران کوتاه مى شود؛ چنانکه در قرآن مجيد مى خوانيم:

«فَأَمّا مَنْ أُوتِيَ کِتابَهُ بِيَمِينِهِ. فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسِيراً » [207]؛

 «پس کسى که نامه اعمال او به دست راستش داده شود، به زودى از او حسابرسى آسانى مى شود» .

به هر اندازه ايمان و عمل انسان با اخلاص بيشترى باشد؛ از آسايش و آرامش زيادترى در آن روز بهره مند خواهد بود، تا آنجا که براى اولياى الهى و اهل بيت پاک پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ گونه گرفتارى و سختى نخواهد رسيد:

«فَوَقاهُمُ اللّهُ شَرَّ ذلِکَ الْيَوْمِ وَ لَقّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً » [208]؛

«خداوند آنان را از شر آن روز نگه مى دارد و آنها را شادابى و شادمانى عنايت فرمايد».

براى توضيح بيشتر درباره چگونگى حضور در ايستگاه هاى قيامت، به دو مورد از تفاوت هاى مؤمنان و تبهکاران در هنگام برپايى قيامت اشاره مى شود:

1 . ترس و وحشت و ايمنى

بى تابى و آرامش انسان، در هنگام ورود به صحنه قيامت، بستگى کامل با چگونگى اعتقاد و اعمال او دارد؛ در حالى که ميزان گرفتارى انسان در توقفگاه هاى قيامت، به مقدار سرپيچى او، از تکاليف پروردگار است:

«وَ ما أَدْراکَ مَا الْعَقَبَةُ. فَکُّ رَقَبَةٍ. أَوْ إِطْعامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ. يَتِيماً ذا مَقْرَبَةٍ. أَوْ مِسْکِيناً ذا مَتْرَبَةٍ » [209]؛

«و تو نمى دانى آن گردنه چيست! آزاد کردن برده اى يا غذا دادن در روز گرسنگى به يتيمى از خويشاوندان يا به مستمندى از خاک نشين» .

 انسان هاى مؤمن، به تناسب انجام نيکى ها و عمل به واجبات وترک محرمات، از آشفتگى و پريشانى روز قيامت در امان هستند:

«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ » [210]؛

«کسانى که نيکى با خود بياورند، پاداشى بهتر از آن خواهند داشت و آنان از وحشت آن روز در امان مى باشند».

«لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ » [211]؛

«وحشت بزرگ [ صحنه قيامت] آنان [مؤمنان] را اندوهگين نمى کند» .

اما کافران و تبهکاران همراه با اضطراب و هراس شديد وارد صحراى محشر مى شوند:

«قُلُوبٌ يَوْمَئِذٍ واجِفَةٌ. أَبْصارُها خاشِعَةٌ » [212]؛

«دل هايى در آن روز، سخت مضطرب است و چشم هاى آنان [کافران ]از شدت ترس فرو افتاده است».

و در هنگام حسابرسى و سؤال، آنان را با شدّت و سختى توقيف مى کنند:

«وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤولُونَ » [213]؛

«آنها را نگه داريد که بايد بازپرسى شوند» .

2 . سکوت و صحبت کردن

از جلوه هاى حاکميت مطلق خداوند در روز قيامت، اين است که هيچ کس، بدون اجازه و فرمان او، حق سخن گفتن ندارد:

 «يَوْمَ يَأْتِ لا تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّ بِإِذْنِهِ » [214]؛

«روزى فرا مى رسد که هيچ کس جز به اجازه (او) سخن نمى گويد» .

اين بدان جهت است که پس از حضور مردم در صحنه قيامت، ذلّت و حقارت تبهکاران و عزّت و کرامت فرزانگان، بيشتر نمايان شود. از اين رو در برخى از ايستگاه هاى قيامت، اجازه سخن گفتن به گناه کاران داده نمى شود تا با حقارت بيشتر به اعمال آنان رسيدگى شود:

«الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا يَکْسِبُونَ » [215]؛

«امروز بر دهانشان مُهر مى نهيم و دست هايشان با ما سخن مى گويند و پاهايشان به آنچه که انجام مى دادند، شهادت مى دهند» .

مُهر سکوت نيز خود عذابى خوارکننده است، چنان که خداوند به جهنميان مى فرمايد:

«اخْسَؤا فِيها وَ لا تُکَلِّمُونِ » [216]؛

«در جهنم گم شويد و با من سخن مگوييد» .

و اگر تبهکاران در بعضى ديگر از مواقف قيامت، اجازه سخن مى يابند، يا براى اثبات جرم آنان است «يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ » [217] و يا در جهت آشکار شدن دشمنى و تخاصم ميان آنان «ثُمَّ إِنَّکُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عِنْدَ رَبِّکُمْ تَخْتَصِمُونَ » [218] و يا نمايانگر شدت نياز و بدبختى آنان است:

 «يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ » [219]؛

«روزى که زنان و مردان منافق به مؤمنان مى گويند: نظرى به ما بيفکنيد تا از نور شما پرتوى برگيريم» .

اما سخن گفتن مؤمنان و شايستگان، نشانه مقام والاى آنان نزد پروردگار است؛ چنان که درباره پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان مى خوانيم:

«وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَ يَکُونَ الرَّسُولُ عَلَيْکُمْ شَهِيداً » [220]؛

«بدين ترتيب شما را امت ميانه اى قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم بر شما گواه باشد» .

بنابراين، تنها کسانى توانايى سخن گفتن دارند که از سوى خداوند، اجازه داشته باشند و سخن حق بگويند:

«لا يَتَکَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً » [221]؛

«هيچ کس جز به اجازه خداوند رحمان سخن نمى گويد و [ آن گاه که مى گويد]درست و حق مى گويد» .

در نتيجه انجام دادن واجبات، ترک محرمات، ترک دلبستگى ها و وابستگى ها، پيروى قولى و عملى از آموزه هاى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام و خالص ساختن نيت و قصد، تنها راه يا راه هايى است که مى تواند انسان را به آن مدارج عالى برساند و از سختى هاى مواقف قيامت نجات دهد.

 البته دانستن ترتيب مواقف براى ما چندان اهميتى ندارد، اصل اين است که بدانيم اين عقبات يا مواقف هر کدام بنام يکى از فرائض و اوامر و نواهى نام گذارى شده، که براى وصول به بهشت بايد با عبور از اين مواقف به حساب يک يک تکاليف رسيدگى شود.

مرحوم شهيد دستغيب در کتاب معاد خود مى فرمايند: اولين عقبه؛ شامل سه موقف: رَحِم، امانت، و ولايت، است و در توضيح آن چنين نوشته اند: «موقف اول؛ رحم است که انسان در اين موقف باز داشته مى شود چنانچه در قرآن کريم است:

«وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ...» [222]؛

«پس اگر يکى از ارحام شما مريض شد، عيادتش کنيد، اگر محتاج شد...».

موقف ديگر؛ «امانت» است...

و موقف سوم: ولايت على ابن ابى طالب است، طبق آيه شريفه «وقفوهم انهم مسؤولون » [223] که مفسرين مى گويند يعنى از ولايت على ابن ابى طالب.

موقف ديگر؛ «نماز» است. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: شفاعت من به کسى که نماز را ضايع سازد نمى رسد..

موقف ديگر؛ «خمس و زکات» است حضرت صادق عليه السلام دارند: سخت ترين حالات مردم در قيامت وقتى است که مستحقين خمس برخيزند و مطالبه حق خود را از کسانى که به آنها نرسانده اند بنمايند.

موقف ديگر؛ «روزه» است، ...

موقف ديگر؛ «حج» است، که اگر کسى، مستطيع باشد و به حج نرود؛ در هنگام مردن به او مى گويند: «مِت يهوديا او نصرانيا»؛ «مسلمان نمى ميرى؛ بلکه مخيرى بين اينکه) يهودى و يا نصرانى بميرى!!!».

موقف ديگر؛ «طهارت» است...

موقف ديگر؛ «مظالم» است که به آن «حقّ النّاس» نيز مى گويند.

مابقى عقبات و مواقف نيز به همين ترتيب از واجبات و محرمات است». [224]

 

حسابرسى قيامت

36- در بعضى از روايات مى خوانيم که مواقف و معطّلى هاى بسيارى در قيامت هست و از طرف ديگر مى خوانيم خداوند سريع الحساب است و حساب تمام خلايق را در يک چشم بر هم زدن رسيدگى مى کند حال چگونه مى توان اين دو موضوع را با هم جمع نمود؟

اين موضوع، از دو زاويه بايد نگاه شود:

1. توانايى و احاطه خداوند:

درباره چگونگى حسابرسى در قيامت بايد دانست، خداوند «سريع الحساب» [225] است و هيچ گونه محدوديتى از جهت حسابرسى اعمال همه بندگان به طور هم زمان وجود ندارد. حتّى با احاطه علمى خود نيازى به زمان حسابرسى ندارد.

2. آگاهى و آمادگى مردم:

بنا بر آن چه در روايات آمده است، در قيامت مواقف پنجاه گانه وجود دارد و هر ايستگاهى به نوعى از اعمال رسيدگى مى شود و در حقيقت عالم قيامت پرده نمايش و ظهور اعمال و عقايد ما در دنياست همچنان که در دنيا ما در عرصه هاى مختلف زندگى شخصى، خانوادگى، اجتماعى و عبادت و... رفتارهاى گوناگونى داشتيم در آنجا نيز ايستگاه حقّ اللّه ، حقّ النّاس، حقّ نماز، حقّ قرآن و... از انسان بازخواست مى کنند و در حقيقت جلوه اى از اجراى عدالت خداست که به نمايش در مى آيد به هر ميزان که در اين دنيا به اين حقوق بيش تر و آسان تر پرداخته شده باشد. در صحنه قيامت، سريع تر، آن ايستگاه ها طى مى شود و بنا بر آن چه گفته شده، بايد در صف هاى متعدد پاسخ گو باشد. که زمان پاسخ گويى هر کس چه بسا طولانى باشد.

بنابراين سختى روز قيامت براى مؤمنان راستين آسان مى شود «و طول مدت آن» براى پرهيزکاران کوتاه مى شود؛ چنانکه در قرآن مجيد مى خوانيم:

«فَأَمّا مَنْ أُوتِيَ کِتابَهُ بِيَمِينِهِ. فَسَوْفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسِيراً» [226]؛

«پس کسى که نامه اعمال او به دست راستش داده شود، به زودى از او حسابرسى آسانى مى شود».

و به هر اندازه ايمان و عمل انسان با اخلاص بيشترى باشد؛ از آسايش و آرامش بيشترى در آن روز بهره مند خواهد بود، تا آنجا که براى اولياى الهى و اهل بيت پاک پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ گونه گرفتارى و سختى نخواهد رسيد.

«فَوَقاهُمُ اللّهُ شَرَّ ذلِکَ الْيَوْمِ وَ لَقّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً» [227]؛

«خداوند آنان را از شر آن روز نگه مى دارد و آنها را شادابى و شادمانى عنايت فرمايد».

ابن مسعود مى گويد: ما نزد أمير المؤمنين عليه السلام نشسته بوديم که فرمود: «إنّ فى القيامة لخمسين موقفاً کلّ موقف ألف سنة فأول موقف خرج من قبره» [228]؛ «در قيامت پنجاه موقف و ايستگاه است که هر ايستگاه هزار سال به طول مى انجامد و نخستين ايستگاه هم بيرون آمدن از قبر است».

هدف از وجود اين ايستگاه ها، پاک شدن انسان و پيدا کردن آمادگى ملاقات با خداى سبحان است؛ زيرا قيامت يعنى بازگشت هر چيز - با همه وجود - به مبدأ خود است «انّا لله و انّا اليه راجعون» [229]. و تنها کسى مى تواند به بارگاه الهى بار يابد که با تمام وجود خود، تنها او را بخواهد و خدايى شود. اين ايستگاه ها نيز براى پاک شدن انسان ها است. اما انسان هايى که از پيش، در دنيا خود را پاکيزه نموده اند، توقفى بس کوتاه دارند و به اندک زمانى به محضر حق راه مى يابند. اين مطلب مضمون حديثى از پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله است که به ايشان عرض شد که قيامت چه روز طولانى اى است. فرمودند: «قسم به کسى که جان محمد صلى الله عليه و آله به دست اوست، آن روز براى مؤمن کوتاهتر از نماز واجبى است که او در دنيا اقامه مى کند». [230]

روشن است که اين گروه مؤمنانى هستند که به مقام مخلَصين نرسيده اند.

نکته ديگر اينکه ماندن در اين توقفگاه ها و طول آن، بستگى تام به فرد دارد. بر حسب بعضى از روايات، سران شرک - که هيچ اميدى به اصلاح آنها نيست و حساب آنان روشن است - در اين مواقف نمى ايستند و به سوى دوزخ برده مى شوند. [231] چنان که مؤمنان واقعى نيز در اين توقفگاه ها، درنگ ندارند و مستقيماً به بهشت مى روند. 

پل صراط

37- درباره پل صراط در قيامت توضيح دهيد. اينکه گفته مى شود پل صراط بسيار باريک است! يعنى چه؟

حضرت على عليه السلام مى فرمايد: «وقتى اين آيه: «وجى ء يومئذ بجهنّم» بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد، کسى از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره آن سؤالى کرد، حضرت فرمود: روح الامين به من خبر داد که خداوند - که خدايى به جز او نيست - وقتى خلايق اولين و آخرين رادر صحراى محشر گرد آورد، جهنم با هزار زمام و لجامش آشکار مى شود، که هر زمامى در دست صد هزار فرشته دوزخ است، در حالى که صداى زفير خشم آلودى از آن شنيده مى شود...» در همين هنگام بر روى آتش پلى وضع مى شود بسيار باريک و بسيار تيز اما بسيار طولانى، اين پل، به زبان روايات «صراط» ناميده مى شود. [232]

از امام صادق عليه السلام نقل است که: «انسان ها - بر حسب طبقات ملکات خود - بر صراط عبور مى کنند واين صراط از مو باريک تر و از شمشير تيزتر، است، بعضى از عبور کنندگان؛ مثل برق مى گذرند مانند دويدن اسب، و برخى مانند سُريدن و بعضى راه مى روند و برخى ديگر به پل آويزان مى شوند، و آتش قسمتى از وجود آنها را مى سوزاند و قسمتى را رها کند» [233].

مفضل از امام صادق عليه السلام درباره صراط سؤال نمود، حضرت فرمود: «صراط، راهى است به سوى معرفت خداوند، عزّ و جلّ، و دو صراط وجود دارد، صراط در دنيا، و صراط در آخرت، اما صراط در دنيا همان امام بر حق است، که اگر کسى در دنيا او را شناخت و به هدايت او اقتدا نمود، در آخرت از صراطى که پلى بر روى دوزخ است، عبور مى کند، و اگر کسى او (امام) را نشناخت قدم هايش از صراط مى لغزد و در آتش سقوط مى کند.» [234]

مرحوم «شيخ مفيد» در کتاب عقايدش مى فرمايد: «اعتقاد ما درباره صراط اين است که آن «حق» است؛ و آن پلى است بر جهنم و جميع خلايق از آن عبور مى کنند. همانطور که خداوند فرمود:

«وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّ وارِدُها کانَ عَلى رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِيًّا» [235]؛

«جز اين نيست که همه شما بر آتش جهنم وارد مى شويد (از صراط عبور مى کنيد) و اين وعده اى است حتمى و شدنى از جانب پروردگار تو».

و صراط در وجه ديگرش نام حجّت هاى خداست...» [236].

و منظور از باريکى صراط، دقّت و التزام در اطاعت از امام بر حق و دقّت در موضع گيرى و رفتارها و حتى نيّت هاست. به طورى که حتى خطاهاى کوچک موجب لغزش و معطّلى در عبور از صراط مى شود و به عبارت ديگر پل صراط از دنيا مى گذرد و به هر مقدار آدمى در دنيا براساس حق، عدالت و پاکى مسير زندگى را طى کند در قيامت نيز به سلامتى و سرعت از پل صراط عبور خواهد کرد.

 

تأثير اعمال در يکديگر

38- آيا در قيامت يا در برزخ اعمال خوب و بد انسان، يکديگر را خنثى مى کنند؟

در نصوص قرآنى و روايى ما مطالب و نکات بسيار مهم و قابل توجهى در اين مورد وجود دارد:

«وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِکَ ذِکْرى لِلذَّاکِرِينَ. وَ اصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ» [237]؛

«نماز را در دو طرف روز و اوائل شب برپا دار، چرا که حسنات، سيئات (و آثار آنها را) بر طرف مى سازند، اين تذکرى است براى آنها که اهل تذکرند. و شکيبايى کن که خداوند پاداش نيکوکاران را ضايع نخواهد کرد».

«إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَيِّئاتِکُمْ» [238]؛

«اگر از گناهان بزرگ دورى کنيد گناهان کوچک شما را مى پوشانيم».

«وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ» [239]؛

«کسانى که ايمان آوردند و عمل صالح انجام دارند گناهان آنان را مى پوشانيم».

و به اين ترتيب اثر طاعات و اعمال نيک در محو گناهان اثبات مى شود.

از آنجا که جمله «إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ» [240] بلافاصله بعد از دستور نماز ذکر شده يکى از مصداق هاى روشن آن، نمازهاى روزانه است و اگر مى بينيم در روايات تنها تفسير به نمازهاى روزانه شده دليل بر انحصار نيست، بلکه بيان يک مصداق روشن قطعى است.

در تفسير آيه مورد بحث، حديث جالبى از حضرت على عليه السلام به اين مضمون نقل شده است که؛ روزى آن حضرت رو به سوى مردم کرد و فرمود: به نظر شما اميدبخش ترين، آيه قرآن کدام آيه است؟ بعضى گفتند آيه:

«إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَکَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ يَشاءُ» [241]؛

«خداوند هرگز شرک را نمى بخشد و پائين تر از آن را براى هر کس که بخواهد مى بخشد».

امام عليه السلام فرمود: خوب است، ولى آنچه من مى خواهم نيست، بعضى گفتند آيه:

«وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً» [242]؛

«هر کس عمل زشتى انجام دهد يا بر خويشتن ستم کند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحيم خواهد يافت».

امام عليه السلام فرمود: خوب است ولى آنچه را مى خواهم نيست. بعضى ديگر گفتند آيه:

«قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ» [243]؛

«اى بندگان من که اسراف بر خويشتن کرده ايد از رحمت خدا مأيوس نشويد».

 فرمود: خوب است اما آنچه مى خواهم نيست! بعضى ديگر گفتند آيه:

«و الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّهُ» [244]؛

«پرهيزکاران کسانى هستند که هنگامى که کار زشتى انجام مى دهند يا به خود ستم مى کنند به ياد خدا مى افتند، از گناهان خويش آمرزش مى طلبند و چه کسى است جز خدا که گناهان را بيامرزد».

باز امام فرمود خوب است ولى آنچه مى خواهم نيست. در اين هنگام مردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه کردند فرمود: چه خبر است اى مسلمانان؟ عرض کردند: به خدا سوگند ما آيه ديگرى در اين زمينه سراغ نداريم.

امام عليه السلام فرمود: از حبيب خودم رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم که فرمود: اميد بخش ترين آيه قرآن اين آيه است:

«و اقم الصلاة طَرَفَيِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِکَ ذِکْرى لِلذَّاکِرِينَ» [245].

البته در حديث ديگرى آمده است که اميد بخش ترين آيه قرآن اين آيه مى باشد:

«إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَکَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ يَشاءُ» [246].

اما با توجّه به اينکه هر يک از اين آيات به زاويه اى از اين بحث نظر دارد و يک بعد از ابعاد آن را بيان مى کند، تضادى با هم ندارد.

 روزى پيامبر اعظم اسلام صلى الله عليه و آله به حضار فرمود: آيا مى دانيد که مفلس و تهى دست کيست؟ گفتند: مفلس در ميان ما آن کسى است که درهم و دينارى و متاعى نداشته باشد. ولى پيامبر فرمود: مفلس آن کسى است که فرداى قيامت در حالى مى آيد که داراى نماز زکات و روزه باشد. و از سوى ديگر، او به شخصى دشنام داده، به ديگرى تهمت زده، مال ديگرى را خورده، خون بى گناهى را ريخته، شخصى را بدون جهت مضروب کرده و... در آنجاست که به هر يک از اينگونه افراد ثواب عبادات او داده مى شود. و اگر حسنات وى قبل از اداى حقوق مردم تمام شوند از گناهان آنان به وى داده مى شود، و در دوزخ انداخته خواهد شد! [247]

روايت فوق نيز اين را تأييد مى کند که اعمال انسان؛ خوب و يا بد؛ با يکديگر مقايسه مى شوند و يکديگر را خنثى مى کنند تا به حدّ نصاب خوب يا بد برسد و به بهشت يا جهنم وارد مى شوند.

 

آخرت غيرمسلمانان

39- آيا غيرمسلمان ها اگر کار نيک بکنند، اثر ندارد؟

در برابر اين پرسش سه رويکرد وجود دارد:

يک. انحصارگرايى سخت گيرانه

بر اساس اين گمانه در ميان همه اهل زمين تنها پيروان دين و مذهب و فرقه واحدى اهل نجات و رستگارى اند. به عنوان مثال تنها مسلمان شيعه دوازده امامى پايبند به همه اصول مذهب و احکام شريعت امکان رستگارى دارد و ديگران همه نارستگارانند. چنين نگرشى نه مبناى خردپذيرى دارد و نه با منطق اسلام تلائم دارد. از نظر عقلى اين گمانه مغاير با اصل غلبه خير بر شرّ است و از نظر دينى با غلبه رحمت خدا و هدف اساسى خلقت انسان و ملاک ها و معيارهاى رستگارى و نارستگارى ناسازگارى دارد. [248]

 

دو. تکثرگرايى نجات

براساس اين گمانه، همه پيروان اديان اهل نجات و رستگارى اند. به عبارت ديگر شرط نيک فرجامى فقط دين دارى است و بس، اما اينکه کدامين دين را برگزينيم هيچ نقشى در اين زمينه ندارد. اين گمانه مبتنى بر پلوراليسم دينى است که بطلان و ناراستى آن از نظر عقل و دين در جاى خود ثابت شده است. [249]

 

سه. قرآن و نجات گرايى اعتدالى

قرآن در باب نجات نه سخت گيرى انحصارگرايانه را برمى تابد و نه کثرت گرايى حق و باطل يکسان انگار را. در نگاه قرآن کفر و انحراف از دين حق دوگونه است:

1. کفر عناد و لجاجت (جحود)؛ کسى که داراى چنين کفرى است از نظر اسلام قطعاً مستحق عقوبت است.

2. کفر جهالت و نادانى؛ چنين کفرى اگر ناشى از تقصير و کوتاهى عمدى شخص نباشد، بلکه صاحب آن از سويداى دل جوياى حقيقت و پيرو آن در حدّى که با آن آشناست باشد و با قلب سليم و تسليم قلبى در برابر حق، خدا را ملاقات کند؛ خداوند او را معذّب نمى سازد؛ چرا که عذاب خدا تابع حجّت هايى است که بر بندگان تمام کرده و واکنش هاى منفى آگاهانه و حق ستيزانه آنها در برابر حجج الهى.

قرآن ضمن آنکه تنها دين حق و صراط نجات را آيين اسلام مى داند، به نکات مهمى در کنار اين مسئله پيرامون شرايط نجات و رستگارى اشاره مى کند از جمله:

الف. درباره قيامت مى فرمايد:

«يوْمَ لا يَنْفَعُ مَالٌ وَ لا بَنُونَ. اِلاّ مَنْ أَتَى اللَّه بِقَلْبٍ سَلِيم» [250]؛

«روزى که مال و پسران سود نبخشد جز اينکه کسى با قلب سليم نزد خدا بيايد. قلب سليم نيز قلب تسليم در برابر خدا و حقيقت است».

ب. از طرف ديگر قرآن مى فرمايد:

«وَ مَا کُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً» [251]؛

«ما چنين نيستيم که رسول نفرستاده (بدون اتمام حجّت) کسى را عذاب کنيم».

ج. در جاهاى ديگر قرآن يادآور شده است که:

«اِنَّ اللَّهَ لا يُضَيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنينَ» [252]؛

«خدا هرگز پاداش نيکوکاران را تباه نمى سازد».

از آنچه گذشت روشن مى شود که سعادت اخروى در گرو عوامل متعددى است از جمله:

 - حسن فعلى يا گزينش راه درست،

- حسن فاعلى يعنى سلامت و پاکى درون و تسليم امر حق بودن،

- برقرارى حجّت الهى و چگونگى برخورد و واکنش هاى انسان در برابر آن.

انگاره فوق خرد پذيرترين انگاره است؛ در اين انگاره از سويى مسئوليت انسان در جستجو و گزينش راه حق محفوظ است و از ديگر سو هيچ انسانى صرفاً به جهت عدم دستيابى غيرارادى به راه حق و حقيقت مورد عذاب و شقاوت قرار نمى گيرد. [253]

بنابراين کسانى که پس از آگاهى از حق و آشکار شدن چهره اسلام، بر شرايع گذشته به ويژه با تحريفاتى که در آنها رخ داده باقى بمانند، از آنان پذيرفته نيست و از زيانکاران خواهند بود:

«وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ» [254]؛

«و هر کس جز اسلام، دينى [ديگر ]جويد، هرگز از وى پذيرفته نشود، و در آخرت از زيانکاران است».

مگر در مورد جاهلان قاصر که حکم آنان با خداست و به تناسب حسن فاعلى و حسن فعلى شان اميد به لطف و عنايت الهى در مورد آنان وجود دارد.

 

ماهيت ميزان

40- ماهيت «ميزان» در قيامت چيست؟

نظام قيامت، يک نظام تکوينى و حقيقى است؛ نه قراردادى و اعتبارى. آيات قرآن با تعبيرات مختلف، ابعاد گوناگون اين نظام را تشريح کرده است که براى اهل آن، اشارات و نکات خاصى دارد. در اينجا به ذکر چند نمونه از آيات قرآنى اکتفا و به تدبّر و تأمل در آنها توصيه مى شود:

1. «وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِکَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِما کانُوا بِآياتِنا يَظْلِمُونَ » [255]؛

«و در آن روز (قيامت ) سنجش [ اعمال از آن حق و از جانب] حق است؛ پس هرکس ميزان هاى [ عمل] او سنگين باشد، آنان خود رستگارانند و هرکس ميزان هاى [ عمل] او سبک باشد؛ پس آنانند که به خود زيان زده اند؛ چرا که به آيات ما ستم کرده اند».

اين آيات با تعبير جالبى، اين حقيقت را بازگو مى کند که وزن و ميزان، از آن خدا بوده و از جانب او است؛ هر چقدر نامه عمل انسان با حقّ تطابق داشته باشد و هر مقدار که حق، سنگينى کرده و بر اعمال انسان حاکم باشد، آدمى رستگار خواهد بود. در مقابل، هر اندازه که صحيفه عمل از حق دور بوده و با آن مطابقت نداشته باشد، آدمى زيان کار و ستم کار به نفس خود خواهد بود. اين آيه به خوبى مى رساند که اعمال انسان با حقّ سنجيده مى شود؛ اگر چرخش به سوى حق بود، رستگارى است؛ وگرنه به سوى هلاکت و فلاکت.

 2. «وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ إِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنا بِها وَ کَفى بِنا حاسِبِينَ » [256]؛

«ميزان هاى دادگرى را در روز رستاخيز مى نهيم، پس هيچ کس [ در] چيزى ستم نمى بيند، و اگر [ عمل ]هم وزن دانه خردلى باشد، آن را مى آوريم و کافى است که ما حسابرس باشيم».

اين آيه مى گويد: ميزان قسط، «حق و عدل» است و به حدّى ميزان دقيق است که يک ذرّه ـ ولو به اندازه خردل ـ را ناديده نمى گيرد.

امام صادق عليه السلام «موازين» ذکر شده در اين آيه را «انبيا و اوصيا» دانسته است [257]. با توجّه به آيه قبل و اين روايت، مى توان چنين استنباط کرد، آنچه صحيفه اعمال ما با آنها سنجيده مى شود، هم حق است و هم انبيا و اوليا؛ چرا که تحقّق عينى حق در پيامبران، امامان و اوصيا است.

3. «فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ. فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِکَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ » [258]؛

«پس آن گاه که در صور دميده شود، [ ديگر ]آن روز ميانشان نسبت خويشاوندى وجود ندارد و از [ حال ]يکديگر نمى پرسند . پس کسانى که کفه ميزان [ اعمال، افکار، عقايد، اوصاف و اخلاق ]آنان سنگين باشد، ايشان رستگارانند و کسانى که کفه ميزان [ اعمال، اوصاف، عقايد و اخلاق ]آنان سبک باشد، آنان به خويشتن زيان زده [ و ]هميشه در جهنم مى مانند» .

اين آيات نيز به روشنى مى گويند: اگر مجموع نامه عمل و عالَمى که آدمى براى خود ساخته است، به سوى حق سنگينى کرد، نجات مى يابد و آنان که در مجموع، گرايش وجودشان به سوى خداوند سبک باشد؛ جهنمى مى شوند.

4. «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالاً. الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْياوَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً. أُولئِکَ الَّذِينَ کَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً. ذلِکَ جَزاؤهُمْ جَهَنَّمُ بِما کَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا آياتِي وَ رُسُلِي هُزُواً » [259]؛

«بگو: آيا شما را از زيانکارترين مردم آگاه گردانيم؟ [ آنان ]کسانى اند که کوشش آنها در زندگى دنيا، به هدر رفته و خود مى پندارند که کار خوب انجام مى دهند . [ آرى ]آنان کسانى اند که آيات پروردگارشان و لقاى او را انکار کردند؛ در نتيجه اعمالشان تباه گرديد و روز قيامت براى آنها وزنه [ و ميزانى ]نخواهيم نهاد . اين جهنم سزاى آنان است؛ چرا که کافر شدند و آيات من و پيامبرانم را به ريشخند گرفتند» .

اين آيات شريفه نيز بيانگر اين حقيقت است که هر قدر، موازين عالم انسان با حق تطبيق نکند و کشش او به سوى غيرحق شديد باشد، اصلاً وزنه و ميزانى براى او در کار نخواهد بود. انسان هايى که کششى به سوى خدا نداشتند و اعمال، افکار، کردار، اوصاف و اخلاقشان براساس حق نبود؛ اصلاً ميزانى براى آنان وجود نخواهد داشت و مستقيم به سوى جهنم و جهنم ها برده شده و سير قهقرايى خواهند داشت.

روايات نيز بيان دقيق و عميقى درباره ميزان دارند که در اينجا تنها به ذکر يک روايت اکتفا مى شود: «هشام بن حکم روايت مى کند که زنديقى [ که از مخالفان امام صادق عليه السلام بود ]از حضرت پرسيد: آيا چنين نيست که اعمال وزن مى شوند؟ [ امام صادق عليه السلام در مقام پاسخ] فرمود: نه، حقيقت آن است که اعمال جسم نيستند [ تا وزن شوند]؛ بلکه موازنه [ در چگونگى و در کيفيت ]آن چيزى است که عمل مى کنند. کسى احتياج به وزن کردن اشياء دارد [ که ]عدد اشياء و سنگينى و سبکى آنها را نداند و هيچ چيزى بر خداوند پوشيده نيست. [ زنديق ]گفت: پس معناى «ميزان» چيست؟ [ امام صادق عليه السلام در پاسخ ]فرمود: يعنى عدل. [ زنديق ]گفت: معناى اين آيه در قرآن که [ مى فرمايد]: «پس کسى که موازينش سنگين باشد»، چيست؟ [ حضرت در پاسخ ]فرمود: کسى که عملش راجح باشد» [260].

اين حديث، نکات قابل تأملى را بيان مى کند:

1. ميزان، چگونگى عمل را مى سنجد و به کيفيت نظر دارد.

2. ميزان براساس عدل خواهد بود؛ يعنى، آن عالم و موقف به اندازه اى دقيق است که هيچ عمل، صفت، خُلق و عقيده اى را ـ هر چند کوچک و جزئى ـ در هنگام سنجش، فروگذار نخواهند کرد و از نظر دور نخواهند داشت.

3. ميزان، به معناى رجحان عمل انسان به سوى حق است.

بايد توجّه داشت که مسئله ولايت و ارتباط با اولياى الهى يکى از مصاديق گرايش به حق است. به طور مثال محبت و اتحاد روحى با اميرالمؤمنين عليه السلام «ميزان» را به سوى حق، سنگين خواهد کرد و آدمى را از فرو غلتيدن در جهنم و جهنم ها و دورى از خداوند سبحان نجات خواهد داد [261].

 

حيوانات در قيامت

41- آيا حيوانات روز قيامت محشور مى شوند؟

در قرآن کريم بعضى از آيات وجود دارد که با صراحت به سير و حرکت حيوانات و همه جنبنده ها و پرنده ها، به سوى معاد و قيامت اشاره مى کند:

«وَ مَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلاَ طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُکُمْ مَا فَرَّطْنَا فِي الْکِتَابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ » [262]؛

«نيست هيچ جنبنده اى در زمين و نيست هيچ پرنده اى که با دو بال خود پرواز مى کند؛ مگر اينکه همه آنها مانند شما انسان ها، امت هايى هستند و ما در کتاب [ تکوين]، چيزى را بى حساب به وجود نياورده ايم . سپس [ همه اين جنبنده ها و پرنده ها] به سوى پروردگارشان محشور مى شوند» .

اين آيه با صراحت کامل، همه جنبنده ها و پرنده ها را ـ که شامل تمامى اصناف، انواع و طبقات حيوانات مى گردد ـ حساب شده و داراى اجتماعات و مقررات و نظم خاص حاکم در اجتماعات آنها و نيز شعور و اراده و حرکت و سير به سوى معاد و مبدأ متعال، مى داند و با وجود صراحت خاصّ اين آيه در حشر همه حيوانات، هيچ گونه شبهه و ترديدى، در اصل حرکت به سوى معاد باقى نمى ماند.

قرآن همچنين مى فرمايد: «وَ اِذا الوُحُوشُ حُشِرَت » [263]. گرچه اين آيه، دلالت بر حشر وحوش مى کند؛ اما اين حقيقت را نيز مى رساند که غير وحوش نيز محشور خواهند بود.

 بنابراين وقتى مى گوييم همه موجودات، بدون استثنا ـ به مقتضاى آيات قرآنى ـ به سوى مبدأ متعال و به سوى معاد، برگشت نموده و حرکت مى کنند و به مبدأ متعال مى رسند؛ نبايد از اين جملات برداشت نادرستى کرد و انديشيد که در روز قيامت، رسيدن موجودات به مبدأ متعال، به يک معنا بوده و رسيدن موجودات به او معناى واحدى دارد؛ بلکه بايد توجّه داشت که رسيدن به مبدأ متعال در خصوص هر موجودى، به معناى خاصى است؛ مثلاً رسيدن انسان به مبدأ متعال، با رسيدن موجودات ديگر به او فرق دارد.

همچنين رسيدن هر موجودى، غير از رسيدن موجود ديگر است و نيز نتيجه حرکت و راه و روش هر کدام از موجودات ـ که در معاد ظاهر مى گردد ـ نتيجه مخصوصى بوده و غير از نتيجه حرکت و راه و روش موجود ديگرى است.

اگر به شما گفته شود: در فصل بهار، همه خاک ها به حرکت در مى آيند و نتايج حرکت ها در فصل تابستان ظاهر مى گردد، آيا شما از اين جمله، چنين مى فهميد که همه حرکت ها، نتيجه واحدى خواهد داد و نتيجه ها يک شکل و يکسان خواهد بود؟! اگر گفته شود: همه موجودات، به سوى نقطه اى که «معاد» ناميده مى شود، حرکت مى کنند و همه در آن روز، نتايج حرکت ها را خواهند يافت و همه به مبدأ متعال خواهند رسيد؛ آيا اين چنين خواهيد فهميد که نتيجه ها يکى بوده و همه، به يک نحو، به معناى واحد به او خواهند رسيد؟!

افرادى هستند که وقتى چنين مى شنوند، آن چنان فکر مى کنند و سپس با شگفتى مى پرسند: آيا همه موجودات، مانند انسان به او مى رسند و همه موجودات، نتيجه و جزاى اعمالشان را مى بينند و به بهشت و جهنم مى روند و...؟! [264]

 

جنّ در قيامت

42- آيا جنّيان نيز در قيامت محشور مى شوند؟

آيات اعاده کلّ خلق ـ که دلالت بر بازگشت همه موجودات و سير و حرکت همه به سوى معاد و مبدأ متعال مى کند ـ شامل موجودات نامرئى (جن) هم مى شود؛ لکن علاوه بر اين آيات، بعضى از آيات قرآنى به طور خاص، به حشر موجودات نامرئى (جن) اشاره مى کند:

«وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعا يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدْ اسْتَکْثَرْتُمْ مِنْ الاْءِنسِ وَقَالَ أَوْلِيَاؤُهُمْ مِنْ الاْءِنسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنَا بِبَعْضٍ وَبَلَغْنَا أَجَلَنَا الَّذِي أَجَّلْتَ لَنَا قَالَ النَّارُمَثْوَاکُمْ خَالِدِينَ فِيهَا إِلاَّ مَا شَاءَ اللّه  إِنَّ رَبَّکَ حَکِيمٌ عَلِيمٌ. وَ کَذَلِکَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضا بِمَا کَانُوا يَکْسِبُونَ. يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاْءِنسِ أَلَمْ يَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْکُمْ آيَاتِي وَ يُنذِرُونَکُمْ لِقَاءَ يَوْمِکُمْ هَذَا قَالُوا شَهِدْنَا عَلَى أَنفُسِنَا وَغَرَّتْهُمْ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَ شَهِدُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کَانُوا کَافِرِينَ » [265]؛

«و [ ياد کن] روزى را که همه آنان را گرد مى آورد [ و مى فرمايد: ]«اى گروه جنيان، از آدميان [ پيروان ]فراوان يافتيد .»و هواخواهان آنها از [ نوع] انسان مى گويند: «پروردگارا، برخى از ما از برخى ديگر بهره بردارى کرد، و به پايانى که براى ما معيّن کردى رسيديم .» [ خدا ]مى فرمايد: «جايگاه شما آتش است؛ در آن ماندگار خواهيد بود، مگر آنچه را خدا بخواهد [ که خود تخفيف دهد]؛ آرى، پروردگار تو حکيم داناست .» و اين گونه برخى از  ستمکاران را به [ کيفر ]آنچه به دست مى آوردند، سرپرست برخى ديگر مى گردانيم . اى گروه جن و انس، آيا از ميان شما فرستادگانى براى شما نيامدند که آيات مرا بر شما بخوانند و از ديدار اين روزتان به شما هشدار دهند؟ گفتند: «ما به زيان خود گواهى دهيم .» و زندگى دنيا فريبشان داد، و بر ضدّ خود گواهى دادند که آنان کافر بوده اند» .

در اين آيات به حضور جن و انس در قيامت و گفت و گوى آنان و عذاب و آتش براى کفّار آنها اشاره مى فرمايد و به اين حقيقت اشاره دارد که رسولان و فرستاده هاى الهى، آيات الهى را به جن و انس بيان کرده و آنان را از روز قيامت با خبر گردانيده و آنها را از آن روز ترسانيده اند که اگر براى آن روز آمادگى لازم را نداشته باشند، گرفتار عذاب خواهند بود [266].

 

شيطان در قيامت

43- وضعيت شيطان در روز قيامت چگونه است؟

درباره وضعيت کنونى شيطان فرموده است:

«قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجِيمٌ...» [267]

پس از خوددارى شيطان از اجراى فرمان خدا در مورد خضوع و سجده براى آدم، خداوند او را از رحمت خود طرد کرد و به او فرمود: «از آن جا بيرون شو که تو رانده شده هستى». بدين گونه شيطان شايستگى ماندن در بهشت و در زمره فرشتگان را از دست داد و از اين مقام و مرتبه بيرون شد و به صفت «رجيم» يعنى رانده شده از رحمت خدا، متصف گرديد.

 در آيه بعدى، مفهوم رجيم توضيح داده شده است و آن اين که مى فرمايد: «همانا تا روز قيامت لعنت من بر توست». لعنت همان محروم بودن از رحمت خدا و در قيامت به صورت عذاب جهنّم است.

خداوند مى فرمايد:

«إِنَّ عِبادى لَيْسَ لَکَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوينَ. وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعينَ» [268]؛

«و هرگز تو را بر بندگان (برگزيده) من تسلط و غلبه نخواهد بود ليکن اقتدار و سلطه تو بر مردم گمراهى است که پيرو تو شوند. و البته وعده گاه جميع آن مردم گمراه نيز آتش دوزخ خواهد بود».

اين آيه بيانگر اين مطلب است که، پيروان ابليس در جهنم خواهند بود؛ پس به طريق اولى، خود ابليس نيز، در جهنم است.

امّا درباره «کفر» شيطان، توجهتان را به مطالب ذيل جلب مى کنيم:

الف. کفر در لغت به معناى پوشاندن است و به همين دليل به کشاورز که تخم را در زمين پنهان مى کند کافر مى گويند. کفران نعمت به معناى پوشاندن و کتمان آن و ترک شکر آن است. [269]

ب. کفر داراى انواع و مراتب و درجات متعددى است.

1. کفر جحود و آن دو قسم است: انکار ربوبيت و انکار حق پس از علم و آگاهى،

2. کفر نعمت،

3. ترک چيزى که به آن امر شده است [270].

 البته بزرگترين کفر، انکار وحدانيت خدا يا دين يا نبوت است و به تعبير ديگر بدترين کافر کسى است که اصول يا ضرورى دين را انکار نمايد.

در قرآن کريم به کسى که عملى و حکمى الهى را ترک کند و وظيفه خود را در مورد آن انجام نمى دهد کافر گفته شده است. [271] مثلاً در مورد ترک کننده حج، چنين آمده است:

«وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ» [272].

ج. کافر بودن ابليس به معناى انکار ربوبيت و مبدا و خالق عالم نيست بلکه کفر شيطان از نوع پوشاندن حقيقت و کبر و غرور و نافرمانى امر و دستور خداوند است و بدترين بلاى جان انسان نيز همين کبر و غرور است که پرده هاى تاريک جهل بر چشم بيناى او مى افکند، و او را از درک حقايق محروم مى سازد، او را به تمرّد و سرکشى وامى دارد، و از صف مؤمنان که صف بندگان مطيع خداست بيرون مى افکند، و در صف کافران که صف ياغيان و طاغيان است قرار مى دهد، آن گونه که ابليس را قرار داد. کبر و غرور ممکن است خودش مستقيما کفر محسوب نشود، ولى به طور قطع يکى از عوامل و زمينه هاى کفر را در انسان به وجود مى آورد.

در خصوص شيطان گفتنى است شيطان خدا را مى شناخت، به روز رستاخيز نيز اعتقاد داشت، پيامبران و اوصياء پيامبران را نيز کاملاً مى شناخت و به مقام آنها اعتراف داشت، در عين حال خدا او را کافر ناميده و درباره اش فرموده است:

«وَ کانَ منَ الْکافِرينَ» [273]؛ «و از کافران بود».

دليل بر اينکه از نظر قرآن، شيطان خدا را مى شناخت اين است که قرآن صريحاً مى گويد: او به خالقيّت خدا اعتراف داشت؛ خطاب به خداوند گفت:

«خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ» [274]؛

«مرا از آتش آفريدى و او (آدم) را از گِل».

و دليل بر اينکه به روز رستاخيز اعتقاد داشت اين است که گفت:

«اَنْظِرْنى اِلى يَوْمِ يُبْعَثونَ» [275]؛

«پروردگارا مرا تا روز رستاخيز مهلت بده».

و دليل بر شناخت وى انبياء و معصومين را اين است که گفت:

«فَبِعِزَّتِکَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعينَ. اِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ» [276]؛

«به عزّت تو قسم که همه فرزندان آدم را گمراه مى سازم مگر بندگان خالص شده ات را».

مراد از بندگان خالص شده که نه تنها عملشان مخلصانه است بلکه سراسر وجودشان از غير خدا پاک و آزاد است، اولياء خدا و معصومين از گناهند؛ شيطان آنان را نيز مى شناخته است و به عصمت آنان هم معتقد بوده است. در عين حال قرآن شيطان را کافر مى خواند زيرا از قبول حقيقت روگردان بود و استکبار ورزيد و بر اين روش خود اصرار ورزيد.

 آفرينش جهنم

44- اگر هدف از آفرينش، فياضيت و رحمانيت است؛ چرا خداوند جهنم را آفريد؟

 

در ابتدا بايد دانست اگر مديريت و قاطعيت در کنار مهربانى و ملاطفت نباشد، ناهنجارى پيش مى آيد و نشانه ضعف و بى عدالتى است. از اين رو اعتقاد به وجود جهنم آثار تربيتى فراوانى براى جلوگيرى از زشتى و پليدى دارد و اگر گفته شود، اين گونه آثار براى مردم دنيا قابل قبول است اما در آخرت که کار از کار گذشته و چه گناهکاران عذاب بشوند و چه عذاب نشوند براى خداوند فرقى نمى کند! پس خوب است که خداوند در آخرت در جهنم چشم پوشى کند!!

پاسخ داده مى شود که چنين روشى نشانه خلاف وعده خدا و خلاف عدالت خداست و خداوند از هر دو خلاف و تخلف، منزّه و پاک است.

علاوه بر اينکه عذاب هاى قيامت مانند برخى مجازات هاى دنيايى، قراردادى نيست که جريمه ها به انگيزه هاى مختلف افزايش و کاهش پيدا کند. بلکه عذاب ها، ظهور حقيقت اعمال زشت و پليد است، هم چنان که در همين دنيا وقتى کسى ناسزا مى گويد، باطن ناسزاگويى کدورت درونى در طرفين است، لذا معنا ندارد که گفته شود، کدورت درونى از ناسزاگويى جدا شود مگر اينکه از طريق محبت و پشيمانى، آثار سوء کدورت کم رنگ يا محو شود. همين ارتباط در سطح قوى تر درباره اعمال و عذاب قيامتى وجود دارد و از نگاه عرفانى حقيقت آن است که بهشت و جهنم، جدا از مسئله لقاى پروردگار نيست؛ يعنى، «بهشت ها»، از آثار و لوازم لقاى حضرت حق با اسماى «رحمت» و «مغفرت» است و «جهنم ها» از آثار و تبعات لقاى پروردگار با اسماى «غضب» و «سخط» است. گفتنى است؛ هر وجود و موجودى در دنيا و نظام هاى ديگر و عوالم برتر و حتى آخرت، از آثار اسماى حسنى است. عوالم وجود، همه جلوه هاى اسما بوده و هر اسمى، آثار خاص خود را دارد و در مراتب مختلف تجلّى مى کند.

بنابراين دوزخ و يا بهشت، چيزى جز تجسّم عينى کردار انسان نيست. کيفر و يا پاداش اخروى مانند کيفرها و پاداش هاى دنيوى، امرى قراردادى و اعتبارى نيست؛ بلکه حقيقتى تکوينى و قهرى است که از ناحيه خود انسان دامن گير او شده و خود شخص، شعله هاى نار و يا بهشت را رقم مى زند. کيفرهاى اعتبارى قابل وضع و رفع است، اما کيفر تکوينى باطن خود عمل است و عمل و کيفر دو روى يک سکه اند [277]. [278] در چنين رابطه اى وجود عمل سوء، مساوى با وجود کيفر است و بين آن دو فاصله اى نيست. از اين رو قرآن مى فرمايد:

«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ. وَ مَن جاءَ بِالسَّيئه فَکُبَت وُجوُههم فِى النّار هَل تُجزون إِلاّ ما کُنتم تَعمَلون» [279]؛

«هرکس نيکى به ميان آورد، پاداشى بهتر از آن خواهد داشت، و آنان از هراس آن روز ايمنند و آنان که کردار بد همراه خويش بياورند، به رو در آتش افکنده مى شوند. آيا پاداشى جز آنچه عمل مى کرديد خواهيد داشت؟»

 در آيه ديگر آمده است:

«يا أَيُّها الَّذِينَ کَفَروُا لا تَعْتَذِروُا اليَوم إِنَّما تُجْزُونما کُنتم تَعمَلون» [280]؛

«اى کسانى که کافر شده ايد! امروز پوزش نخواهيد. همانا پاداش کردارتان را مى بينيد».

خداوند براى آنان ابزار سوخت و سوزى غير از اعمال شان فراهم نکرده است؛ بلکه وجود ستمگر خود هيزم و ماده آتش زاى جهنم است:

«وَ أَما القاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهنَّم حَطَبا» [281]؛

«اين بشر ملحد و ستمگر است که آتش جهنم را مى افروزد و تنورش را گرم مى سازد».

بنابراين، بايد از خدا در رابطه با چنين آتشى پروا داشت:

«فَاتَّقوا النّار الَّتى وَقوُدها النّاس و الحِجارَة» [282].

قرآن به حقيقت و بدون ارتکاب مجاز و استعاره مى فرمايد:

«إِنَّ الَّذِينَ يَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْکُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ ناراً» [283]؛

«در حقيقت کسانى که اموال يتيمان را از سر ظلم و ستم مى خورند، جز اين نيست که در شکم هاى خود آتش مى خورند»

با توجّه به مطالب ارائه شده مى توان به روشنى به وجود بهشت و جهنم گواهى داد.

 هر فردى در مسير خود، با اسمى از اسماى ربوبى در ارتباط است. اگر آدمى در مقام طاعت باشد، با اسم «هادى» روبه رو است و خداوند با اين اسم او را تربيت و ربوبيت مى کند. اما اگر انسان در مقام طغيان و مخالفت با حضرت حقّ باشد، با اسم «منتقم» و «شديد العذاب» رو به رو خواهد بود [284].

از ديدگاه قرآن نيز، جهنم و جهنم ها از آثار لقاى پروردگار با اسماى «غضب»، «سخط»، «انتقام»، «طرد» و «ردّ» است [285] و بهشت و بهشت ها از آثار لقاى پروردگار با اسماى «رحمت»، «غفور»، «ودود» و «عفو» است [286].

حال اين پرسش مطرح مى شود که چگونه مى توان براى خداوند متعال ـ که وجودش، کمال محض و رحمانيت محض است ـ اسماى غضب و سخط و انتقام، قابل تصوّر و توجيه باشد؟

براى پاسخ به اين پرسش، بايد به اين مقدمه دقيق و ژرف توجّه کرد که به يک نظر اسماى حسناى الهى، به «اسماى ذات» و «اسماى فعل» تقسيم مى شوند.

«اسماى ذات»، عبارت است از ظهورهاى ذات غيبى با کمالات ذاتى؛ مانند اسم «حى»، «قادر» و «عليم» که هميشه براى خداوند ثابت است و ضدّ اين صفات براى او معنا ندارد.

در مقابل، «اسماى فعل» عبارت است از: اسمايى که از مقام فعل حق، انتزاع شده و به حضرت حق نسبت داده مى شوند؛ مانند «خالق» و «رازق».

 با توجّه به اين مقدمه در پاسخ به پرسش مذکور، مى گوييم: اسماى «غضب»، «سخط»، «انتقام»، «طرد» و «ردّ» از جمله «اسماى فعل» بوده که در مقام فعل و از مقام فعل، انتزاع مى شود؛ و در مقام ذات غيبى وجود ندارد؛ بلکه ذات، همه نور، کمال، خير و خوبى است.

به بيان ديگر، غضب و سخط، مانند حيات، علم و قدرت نيست که در مقام ذات با وجود واحد، وجود داشته و عين ذات  حق باشد؛ بلکه در مقام ذات، خبرى از غضب، سخط و انتقام نيست. آنچه در مقام ذات وجود دارد، صفات جمال است و اين صفات، در مقام فعل، منشأ و مبدأ غضب و سخط مى شود و انتقام خدا را پيش مى آورد.

حال در مقام فعل، چه چيزى پيش مى آيد که اسماى غضب، ظاهر مى گردد و چه رخدادى تحقّق مى يابد که موجب ظهور اسماى غضب مى شود و شامل موجود خاص يا انسانى مخصوص مى گردد؟ در پاسخ بايد گفت: آنچه غضب و سخط را پيش مى آورد، خصوصيات وجودى يک موجود است که با اسماى جمال حضرت حقّ سازش نداشته، متناسب با آنها نيست.

وقتى انسانى با خصوصيت انکار خدا، ردّ فرمان هاى الهى، عدم قبول پيامبران او، دشمنى با احکام او و عصيان و طغيان، در برابر خداوند متعال قرار گرفت، غضب و سخط خداوند ظاهر مى شود؛ زيرا کسى که معاند با خداوند است و با وصف مخالفت و مقاومت با او رو به رو مى شود، با اسم «قهّار» او مواجه خواهد گشت.

براى مثال، نور به همه جا مى تابد و تابشش گسترده است. نور به هوا، سنگ، سفيد، سياه، خاک و به همه مى تابد؛ ولى هوا و سفيدى، خاصيتى دارند که آن نور را به زيبايى تبديل مى کنند؛ يعنى، نور در چيزى که آن را قبول کند، اين چنين جلوه و ظهور مى يابد. اما آهن با تيرگى خود و مقاومتش، مى خواهد نور را ردع و طرد کند؛ اما نور که ردع نمى شود. نور به همه مى تابد؛ ولى اين تابش در آهن ـ به دليل مقاومت آن و قبول نکردن نور ـ به آتش يا حرارت تبديل مى شود.

ما انسان ها نيز که با اسم «نور» ذات مقدس حق روبه رو مى شويم، اگردلمان همچون آهن تيره و سنگين بود، آن نور را ردع و طرد مى کنيم و آن نور تبديل به عذاب و سخط مى شود که آثارش جهنم و جهنم ها است. اما اگر همچون گل لطيف بوديم و روشنى آن نور را جذب کرديم و از مواهبش بهره مند شديم، با اسماى رحمت او مواجه مى شويم که آثارش بهشت و بهشت ها است [287].

خلاصه آنکه جهنم از آثار اسماى غضب خداوند است و اين اسما، در مقام فعل پيش مى آيد و از مقام فعل انتزاع مى شود؛ نه از مقام ذات خداوند که همه اش خير و جمال و نور است. اعمال، روش ها، رنگ ها و خصوصيت هايى که متناسب با اسماى رحمت نيست، زمينه اى براى پيش آمدن غضب و سخط خداوند است و آثار آن عذاب، رنج، ناراحتى، سوزش و درد وصف ناشدنى (جهنم يا جهنم ها) است.

بايد با تضرّع و گريه از خداوند خواست ما را با اسماى رحمت خود مواجه سازد و لقاى ما با چهره رحمتش باشد.

 زارى و گريه قوى سرمايه اى است

 رحمت کلّى قوى تر دايه اى است

دايه و مادر بهانه جو بود

 تا که کى آن طفل او گريان شود

طفل حاجات شما را آفريد

 تا بناليد و شود شيرش پديد

گفت «أَدْعُواللّه » بى زارى مباش

 تا بجوشد شيرهاى مهرهاش [288]

*   *   *

چون بگريانم، بجوشد رحمتم

 آن خروشنده بنوشد نعمتم

گر نخواهم داد، خود ننمايمش

 چونْش کردم بسته دل بگشايمش

رحمتم موقوف آن خوش گريه هاست

 چون گريست، از بحر رحمت موج خاست [289]

 

آفرينش بهشت و جهنم

45- آيا بهشت و دوزخ الآن موجودند؟

اکثر دانشمندان اسلامى معتقدند که اين دو هم اکنون وجود خارجى دارند و ظواهر آيات قرآن نيز اين نظر را تأييد مى کند، به عنوان نمونه:

1. در آيات فراوانى تعبير به «اعدّت» (مهيا شده) يا تعبيرات ديگرى از همين ماده شده است. که گاهى در مورد بهشت و گاهى درباره دوزخ، آمده است «به آيات توبه: 89، توبه: 100، فتح: 6، بقره: 24، آل عمران: 131 و 133، حديد: 21 مراجعه شود.»

از اين آيات استفاده مى شود که بهشت و دوزخ هم اکنون آماده شده اند اگر چه بر اثر اعمال نيک و بد انسان ها توسعه مى يابند (دقّت کنيد).

2. در آيات مربوط به معراج در سوره «و النجم» مى خوانيم:

«وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى. عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى. عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى» [290]؛

«بار ديگر پيامبر جبرئيل را نزد «سدرة المنتهى» در آنجا که بهشت جاويدان قرار داشت مشاهده کرد، اين تعبير گواه ديگرى بر وجود فعلى بهشت است».

3. در سوره «تکاثر» مى فرمايد:

«کَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ. لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ. ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ» [291]؛

«اگر علم اليقين داشتيد دوزخ را مشاهده مى کرديد سپس به عين اليقين آن را مى ديديد».

در روايات مربوط به معراج و روايات ديگر نيز نشانه هاى روشنى بر اين مسئله ديده مى شود «بايد توجّه داشت که بهشت جهان ديگر که اکنون مورد بحث است غير از بهشتى است که آدم در آن بود و قبل از آفرينش آدم وجود داشت».

 

 بهشت و جهنم جسمانى

46- آيا منظور از آتش جهنم يا گوارايى طعام بهشت، چيزى است که در اين دنيا احساس مى کنيم يا يک نوع احساس روحى و روانى است؟

از آنجا که در قيامت آدمى هم روح دارد و هم جسم (البته روح و جسم متحوّل شده و مناسب با قوانين و سنن آن عالم)، عذاب جهنم و نعمت بهشت، هم به روح تعلّق دارد و هم به جسم و اين مطلب را آيات و روايات تأييد مى کند [292].

براى روشن شدن بهتر مطلب در باب عذاب جسمى و روحى جهنم و نيز نعمت جسمى و روحى بهشت، به اشارات چند آيه از قرآن بسنده مى شود:

1 . عذاب جسمانى: آتش سوزان، [293] مى خورند؛ ولى سير نمى شوند [294]؛

2 . عذاب روحانى: سوختن نفس آدمى [295] و حسرت بى پايان [296]؛

3 . نعمت جسمانى: نوشيدنى هاى گوارا [297]؛

4 . نعمت روحانى: خشنودى خدا [298] و زدودن کينه از نفوس [299].

از عبداللّه  بن ابى اوفى نقل گرديده که مردى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت يا رسول اللّه  خوابيدن از امورى است که چشم هاى ما به آن آرامش پيدا نموده و آسايشى از براى بدن ايجاد مى شود آيا در بهشت هم خواب وجود دارد يا نه؟ پيامبر فرمود نه، زيرا خواب شريک مرگ است و در بهشت مرگ وجود ندارد سپس پرسيد بنابراين آرامش و آرميدن اهل بهشت چگونه خواهد بود؟ پيامبر صلى الله عليه و آله در عين حالى که سؤال مزبور را بزرگ تلقّى نمود فرمود در بهشت ضعف و خستگى وجود ندارد و اهل بهشت هميشه در راحتى و آسايش به سر مى برند. [300]

 

عاقبت جهنميان

47- يک فرد جهنمى، آيا هميشه در جهنم است؟ يا پس از اينکه سزاى عمل زشت خود را ديد، براى دريافت پاداش خيرات خود وارد بهشت مى شود؟

 براساس آيات و روايات، اگر آدمى، در مجموع رو به خدا داشته و مؤمن و دوستدار حضرت رسول اکرم صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام باشد، ولى در اينجا خود را از آلودگى ها و تعلّقات پاک نسازد؛ با عذاب ها و فشارهايى رو به رو بوده و چه بسا به طبقات اوليه جهنم خواهد افتاد، تا با اين عذاب ها، تطهير شود و به عالم نور قدم بگذارد [301].

براساس روايتى از امام صادق عليه السلام، انسان ها در قيامت سه دسته اند:

1 . يک دسته، کسانى اند که در عالم حشر ـ آن گاه که مردم درگير مواقف و عوالم حشراند ـ زير سايه خداوند و در جوار قرب حق خواهند بود و نياز به طى آن عوالم و مواقف ندارند؛ چون آن مراحل را در اين دنيا پشت سر نهاده اند.

2 . گروه ديگر انسان هايى اند که بايد از حساب و عذاب و جهنم موقّت بگذرند تا پس از تطهير و تصفيه و در عالم قيامت، به خدا برسند.

3 . عده اى ديگر، کسانى اند که چون روى گردان و فرارى از خدا بوده اند، به قعر جهنم فرو خواهند رفت [302].

بنابراين عده اى مستقيم، وارد بهشت و بهشت ها مى شوند و هرگز از آن خارج نمى شوند؛ عده اى پس از گذر از مواقف ـ از جمله جهنم موقّت ـ وارد بهشت مى گردند و عده اى نيز در جهنم جاودانه، جاى خواهند گرفت.

از معصوم نقل شده است: «مؤمنان گناهکار روزى از جهنم خارج خواهند شد» [303]. اما اگر گناه به گونه اى در او اثر کرده باشد که او را به حدّ کفر رسانده باشد، براساس آيات قرآنى [304] و روايات [305] گرفتار جهنم ابدى خواهد شد [306].

درباره خلود کسانى که به جهنم و يا بهشت وارد مى شوند خداوند مى فرمايد:

«بَلى مَنْ کَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ. وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ» [307]؛

«آرى هر کس کسب کند گناهى را و احاطه نمايد بر او خطاى او پس آن گروه اهل آتشند آنان در آن جاويدانند. (احاطه کردن گناه، يعنى گناه بر شخص مستولى شود، مانند کسى که غرق شود در درياى گناه.) و آنان که ايمان آوردند و بجا آوردند کارهاى شايسته را، آنان اهل بهشتند ايشان در آن جاويدانند».

شرط خلود در جهنم، آن است که گناه شخص را احاطه کرده باشد و هيچ ثواب نداشته باشد و شرط راهيابى به بهشت ايمان و اعمال صالح است. اگر کسى در ايمان و اعمال صالح کاستى داشت به مقدار جبران گناهان در سختى هاى مواقف قيامت و جهنم مى ماند و سپس به بهشت راه مى يابد.

البته گناهان متفاوت است بنابر روايات بعضى، از آن ها مانند شرک و کفر و نفاق موجب عذاب ابدى است و اين در صورتى است که صاحب آن بدون توبه واقعى بميرد. بعضى ديگر از گناهان براى مدت مشخصى موجب عذاب مى باشد و بعد با شفاعت اولياء يا لطف و فضل خداى متعال مورد بخشش واقع مى شود.

کسانى که در جهنم مى مانند؛ عبارتند از:

1. کسى که مؤمنى را عمدا به قتل رساند، [308]

2. کسى که با خدا و رسولش به مبارزه برمى خيزد، [309]

3. کسى که خدا و رسولش را نافرمانى کند و به حدود و احکام الهى تجاوز کند، [310]

4. کافران و تکذيب کنندگان آيات الهى، [311]

 5. مرتکبين گناه که آثار گناه سراسر وجودشان را گرفته باشد، [312]

6. مرتدى که کافر از دنيا برود [313].

با وجود اين که براى اين گونه گناهان جاودانگى در جهنم مقرّر شده است ولى در توبه باز است و مرتکبين آن در ارتباط فردى خود با خداى رحمان، به وسيله توبه مى توانند کاملاً پاک شوند و از عذاب نجات پيدا کنند.

حتّى اگر کسى بدون توبه از دنيا رفت و کافر و معاند هم نبود مثل بعضى از مسلمانان، براى هميشه در جهنم نمى ماند. مسلمانى که عناد ندارد بلکه اعتراف به تقصير و گناه خود دارد؛ رحمت خداوند رحيم، حتما شامل او هم مى شود در هر صورت اگر توبه کند و استحقاق عفو و بخشش هم نداشته باشد، همان مقدار عذاب به اندازه ى گناه را هم نمى چشد. [314]

براساس آيات و روايات، اگر آدمى، در مجموع رو به خدا داشته و مؤمن و دوستدار حضرت رسول اکرم صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليه السلام باشد، ولى در اينجا خود را از آلودگى ها و تعلّقات پاک نسازد؛ با عذاب ها و فشارهايى روبه رو بوده و چه بسا به طبقات اوليه جهنم خواهد افتاد تا با اين عذاب ها، تطهير شود و به عالم نور قدم بگذارد [315]. [316]

 فرزنددارى در بهشت

48- آيا در بهشت، انسان زاد و ولد مى کند؟ پاسخ هرچه باشد، دليل آن را بگوييد و توضيح دهيد؟

پيش از پاسخ دهى به پرسش شما، توجّه به دو نکته ضرورى است:

يکم . عالم دنيا و عالم آخرت، دو عالم از عوالم هستى بوده و هر يک آثار ويژه خود را دارند. به همين جهت است که براساس آيات و روايات، براى ورود روح و بدن به عالم قيامت، نياز به تحوّل اساسى است تا اين دو، قابليت پذيرش احکام و قوانين قيامت را بيابند. براى مثال، بدن مادى در اين دنيا، با ضربه و سوزش، صدمه مى خورد و چه بسا قابل جبران نباشد. بدن قيامتى هر چند عذاب شديد باشد پوست جديد و حيات جديد مى يابد و براى عذاب جديد آماده مى شود!! و يا در دنيا حرکت و تغيير وجود دارد؛ جوان پير مى شود، نو کهنه مى گردد، کهنه ها از ميان مى روند، گياهان پژمرده مى شوند و...؛ اما در جهان آخرت تغيير و تحول اين چنينى وجود ندارد و نوعى ثبات و بقا حاکم است [317].

در زندگى دنيوى، خوشى با رنج، حيات با مرگ، لذت با محنت، اندوه با شادى و اضطراب با آرامش آميخته است. اما در آخرت چنين نيست؛ بلکه گروهى هميشه و از هر جهت متنعّم، شاد و آسوده اند و دسته اى ديگر همواره معذّب، غمگين و ناراحت اند [318].

 در واقع، با توجّه به آيات و روايات، در عالم قيامت، نظام کنونى عالم مادى دگرگون مى شود. پديد آمدن زلزله عظيم در زمين، [319] شکافته شدن درياها [320]، به حرکت در آمدن کوه ها [321] و درهم کوبيده شدنشان [322]، خاموش گشتن ماه و خورشيد و ستارگان عظيم [323] و پر از دود و ابر شدن فضاى جهان [324]، پاره اى از تغيير و تحولات اساسى نظام کاينات است.

دوم . نبايد انتظار داشت در عالم قيامت احکام، قوانين و سنن عالم مادى و دنيا جارى باشد و اگر گاهى در لسان آيات و روايات، از مواردى چون خوردن، آشاميدن، بودن در کنار زنان جوان زيبا رو، حضور در کنار نهرها و زير درخت ها و... ياد مى شود، اين لذّت ها، همانند لذّت جنسى اين دنيا نيست. چنان که زنان آنجا، به هيچ وجه دچار عادت ماهانه نمى شوند [325].

براساس آيات قرآن، هر چه بهشتيان بخواهند براى آنان آماده است. البته چه بسا با توجّه به شرايط بهشت، برخى خواسته هاى انسان ها با درخواست ها و نيازهاى دنيا متفاوت باشد.

درباره فرزنددار شدن نيز امکان دارد بهشتيان چنين نيازى احساس نکنند و لذّت هاى متنوع ديگرى جايگزين شود. اما بنا بر اصل کلى، اگر خواسته و آرزويى باشد برآورده شدن آن نيز به طور حتم امکان پذير خواهد بود. البته اين موضوع به دليل سنن حاکم بر قيامت، به شيوه اى نيست که در اين دنيا وجود دارد. نظام حاکم بر قيامت، نظام دفعى است، نه نظام تدريجى؛ يعنى، در قيامت خواستن مساوى با شدن و تحقق است. برخلاف نظام اين عالم که براى عملى شدن خواسته ها، بايد زمينه، اسباب و شرايط آن فراهم شود تا آن آرزو محقق گردد. در اين دنيا، کسى که فرزندى مى خواهد، بايد ازدواج کند و با جمع يک سلسله شرايط و به تدريج و در زمان معيّنى داراى فرزند شود. اما در نظام قيامت چنين نيست؛ بلکه بهشتيان هرچه مى خواهند، برايشان محقق مى شود، [326] و نياز نيست که با جمع شرايط و پديد آمدن مقدماتى، به تدريج آن خواسته محقق شود. از اين رو، خواستن فرزند در عالم بهشت، مساوى است با حضور بچه در همان لحظه؛ چنان که رواياتى نيز در خصوص اين امر نقل شده است [327].

 

ازدواج بهشتيان

49- آيا در بهشت تنوع لذّت و تعدّد ازدواج براى خانم ها هم وجود دارد؟

در اين باره دو نظر، ميان مفسران هست:

1. گروهى از جمله علامه طباطبايى بر اين عقيده اند که: دقّت و توجّه درباره اوصافى که در قرآن مجيد براى «حور» بيان گرديده، به گونه اوصاف زنانه است. [328]

اما اينکه لذّت زنان مؤمن در بهشت چگونه است؟ در منابع کلامى و روايى چنين آمده که در روز قيامت، اگر همسر زن، اهل بهشت بود، او را اختيار مى کند و اگر از اهل جهنم بود، يک مرد را از ميان مردان بهشتى برمى گزيند. شايد فلسفه اين کار اين باشد که زن برخلاف مرد، از نظر طبيعت تعدّدپذير نيست.

2. برخى ديگر بر اين عقيده اند؛ که حورالعين مى تواند مذکّر هم باشد، زيرا معناى «حور» سياه چشمان است که داراى زيبايى ويژه مى باشد و اين اختصاص به زنان ندارد. در هر صورت بنابر اينکه هر نوع لذت و خواسته بهشتيان برآورده مى شود اگر براى زنان نيز لذّت جنسى مطرح باشد برايشان تأمين است چه از سوى همسران مؤمن خويش و چه از سوى موجودات بهشتى مانند غلمان.

از اميرمؤمنان عليه السلام روايت شده است: «در بهشت بازارى است که در آن خريد و فروشى نيست؛ تنها در آنجا تصوير مردان و زنان وجود دارد. هر کس که تمايلى به آنان پيدا کند، از همان جا بر او وارد مى شود» [329].

 

جاودانگى بهشتيان

50- اگر معاد جسمانى باشد چگونه جسم متحوّل و فرسوده نمى شود؟

پيرى و فرسودگى از ويژگى هاى موجودات مادى در شرايط عمومى دنيا است؛ زيرا عوامل طبيعى و فراز و نشيب زندگى، موجب فرسايش ماده مى شود. اما در شرايط خاص حتى موجودات مادى نيز قابل دوام هستند، علاوه بر اينکه موجودات عقلى و برزخى، تحت تأثير اين گونه عوامل نيستند. به طور مثال 4=2×2 هميشه ثابت است و حالت خودش را حفظ مى کند و يا صورت مثالى انسان ها در عالَم رؤيا و عالم برزخ، شکل خود را مى تواند به طور ثابت نگه دارد. علاوه بر اينکه نظام حاکم بر قيامت، مانند نظام حاکم بر دنيا نيست تا مسئله فرسودگى، پيرى و نو و کهنه شدن در آن مطرح باشد. در آنجا قوانين و سنن ديگرى برقرار است؛ از اين رو با توجّه به آن سنن، مسئله خلود و جاودانگى در تنعّم يا عذاب، هيچ مشکل عقلى ندارد؛ چنان که بسيارى از آيات قرآنى به آن اشاره دارد [330].

 

تکامل روز قيامت

51- آيا تکامل در عالم قيامت وجود دارد؟

آيات و روايات، گوياى اين حقيقت است که حرکت و تکامل در عوالم بالاتر از برزخ نيز وجود دارد، حتى خود انتقال از عالم برزخ به عالم حشر، به جاى خود، يک تحوّل تکاملى و سرفصلى از حرکت کلى تکامل است؛ چرا که با تحقّق مرگ برزخى (نفخ صور اول)، ارواح از نظام برزخ به نظام بالاتر و نخستين عالم از عوالم قيامت، وارد مى گردند و از نظام برزخى رها مى گردند. اين انتقال خود در حرکت صعودى به سوى حضرت حق، يک تحوّل تکاملى بزرگ براى روح است. روح با اين تحوّل و اين سرفصل، هم در مرتبه بالاترى، چهره اصلى خود را يافته و هم از مرتبه نازله برزخى خود، به مرتبه عالى تر ارتقا مى يابد.

همچنين پس از ورود روح به عالم اول از عوالم قيامت و پيوند آن با بدن، منازل، مواقف و سرفصل هايى در پيش روى انسان قرار مى گيرد که هر يک به جاى خود يک تحوّل بزرگ تکاملى در بازگشت او به سوى خداوند است؛ زيرا با هر انتقالى، انسان به صورت اصلى خود نزديک تر شده و به کمالات از دست رفته خود در هنگام سير نزولى، بار ديگر نايل مى گردد. به تدريج سعه وجودى خود را مى يابد و متناسب با عالم قرب مى شود. علاوه بر آنکه در هر کدام از اين عوالم هم بعد از ورود به آن ـ به مقتضاى نظام خاص آن ـ حرکت و تکامل داشته و در هر عالمى، کمالات جديدى را کسب مى کند.

آيات و روايات فراوانى هست که گوياى حرکت و تکامل در حشر و عوالم پس از آن و مواقف آنها است. به دليل مجال اندک تنها به چند نمونه از آيات اشاره کرده و اهل تأمل را به دقّت و تفکّر در آنها توصيه مى کنيم:

1. «إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِکَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِي الآخِرَةِ وَ لا يُکَلِّمُهُمُ اللّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَکِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ » [331]؛

«کسانى که عهد و پيمان خدا و سوگندهاى خود را به بهاى ناچيزى مى فروشند، آنان را در آخرت [ از سعادت هاى اخروى] بهره اى نيست و خداى [ متعال] روز قيامت با آنان سخن نمى گويد و به [ نظر رحمت به] ايشان نمى نگرد و پاکشان نمى گرداند و عذابى دردناک خواهند داشت» .

عبارت «و پاکشان نمى گرداند» در اين آيه، مفهوم خاصى دارد و بيانگر اين حقيقت است که انسان هايى که در صراط مستقيم «عبوديت» بوده و مورد نظر حق مى باشند، در حشر و مواقف و عوالم آن، مشمول تزکيه حضرت حق بوده و خداوند آنان را از آلودگى ها پاک مى سازد. آنها را از آنچه که روى چهره اصلى شان قرار گرفته و از بسيارى از حقايق محجوبشان کرده است، تزکيه و تطهير مى کند. اما اين تزکيه الهى، شامل آن دسته از انسان ها که در صراط عبوديت قرار نگرفته و با خداوند به مخالفت برخاسته اند، نخواهد بود.

از طرفى، تزکيه خداى متعال، همان تکميل و کامل ساختن روح آدمى است؛ چرا که انسان در زندگى دنيوى، در ظاهر امر، داراى يک سلسله عقايد بوده و براساس آنها، روش و سلوک عملى خاصى داشته است. اما در باطن امر، روح آدمى در نتيجه همين عقايد و اعمال، داراى حرکت خاصى است که آن حرکت، اگر در سلوک عبوديت و صراط مستقيم باشد، روح را به تدريج پاک مى کند و در مدارج کمال پيش مى برد. اين حرکت باطنى، همان تزکيه الهى است که در روح آدمى تحت سلوک ظاهرى دينى انجام مى گيرد. اين تطهير، روح را از حجاب ها، تعلّق ها، رنگ ها و هر چه که بر روح در تنزلش از موطن اصلى، عارض گشته، نجات داده و آزاد مى گرداند. در حقيقت يک حرکت تکاملى براى روح هست و حرکت روح جز با تزکيه نيست؛ اين تزکيه در زندگى دنيوى تحت سلوک دينى انجام مى گيرد و در قيامت به مقتضاى احکام خاص همان عالم انجام خواهد گرفت. پس اين آيه به روشنى مى گويد: تزکيه در عالم قيامت هست؛ يعنى، حرکت تکاملى در عالم حشر وجود دارد.

2. «إِنَّ الَّذِينَ يَکْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ الْکِتابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِکَ ما يَأْکُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلاَّ النّارَ وَ لا يُکَلِّمُهُمُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَکِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ » [332]؛

«حقيقت اين است که کسانى که آنچه را خداوند از کتاب نازل کرده، پنهان مى دارند و بدان بهاى ناچيزى به دست مى آورند؛ آنان جز آتش در شکم هاى خويش فرو نبرند و خداوند روز قيامت با آنان سخن نخواهد گفت و پاکشان نخواهد کرد و عذاب دردناکى خواهند داشت» .

مفهوم اين آيه مانند آيه پيشين آن است که تزکيه در قيامت، شامل کسانى نمى شود که احکام خدا را فروخته و در مقابل پول و رياست، از حکم خدا در مى گذرند.

3. «إِنَّ اللّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤلُؤً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ. وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى صِراطِ الْحَمِيدِ » [333]؛

«حقيقت اين است که خداوند کسانى را که ايمان آورده و کارهاى شايسته کرده اند، در باغ ها و [ بهشت هايى ]که از زير [ درخت هاى ]آن نهرها روان است، در آورده [ و داخل مى گرداند ]در آنجا با دستبندهايى از طلا و مرواريد آراسته مى شوند و لباسشان در آنجا از حرير [ و پرنيان ]است . [ پس از قرار گرفتن در چنين وضعيتى ]هدايت مى شوند به گفتار پاک [ و پاکيزه] و به سوى راه خداى ستوده [ و حميد ]هدايت مى گردند» .

اين آيه به حقايقى اشاره دارد که براى ارباب ذوق، مسحور کننده است. اين گفتار و سخن پاکيزه چيست؟ از ابن عباس نقل شده است: هدايت  مى شوند به اينکه در بهشت به هر جا که نگاه مى کنند، مى گويند: «لااله الا اللّه ». اما چه گفتنى و چه تبعات و آثارى که پس از اين گفتن و خواندن مى آيد؟ فقط اهلش مى دانند و بس. از ابن زيد نقل شده که به اين گفتار پاکيزه، «اللّه  اکبر» را نيز اضافه کرده است [334]؛ يعنى، اهل بهشت مداوم «اللّه  اکبر» مى گويند و پيش مى روند. رسول اکرم صلى الله عليه و آله وسلم شاهد جمال  حق بود و هرچه پيش مى رفت و بيشتر مى رسيد، مى فرمود: «اللّه اکبر»، باز بيشتر مى ديد و مى يافت که نمى توان خداوند را توصيف کرد و مى فرمود: «اللّه اکبر».

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

 چار تکبير زدم يکسره بر هرچه که هست

*   *   *

همچنين آيه فوق اشاره دارد که بهشتيان پس از قرار گرفتن در بهشت، به سخن پاکيزه و صراط ستوده، هدايت مى شوند. پس معلوم مى شود که در آنجا راه به خصوصى شروع مى گردد و سير تکاملى در قيامت ادامه دارد.

اينکه از عوالم بالاتر، خبرهايى به برخى مى دهند و از بهشت، جهنم، عذاب و نعمت آنها را آگاه مى کنند، ولى تصوير چنين مسائلى براى ما مشکل است؛ نشانگر اين حقيقت است که ما صلاحيت درک آن نظام ها را هنوز نداريم و بايد با حرکت و تکامل، قابليت ظرفيت ادراک و مشاهده آن عوالم را بيابيم.

در روايتى وارد شده است: «در بهشت درخت هايى است که بر آنها زنگ هايى از نقره قرار دارد؛ هنگامى که بهشتيان مى خواهند و اراده مى کنند سماعى داشته باشند، خداوند نسيمى را از تحت عرش برمى انگيزد تا به آن درختان بوزد و زنگ ها به حرکت درآيند؛ با صداهايى که اگر اهل دنيا آن صداها را بشنوند از طرب مى ميرند» [335].

اين درخت ها چيست؟ آيا شجره طوبى است ـ که اصلش در منزل على عليه السلاماست [336] ـ يا درختى ديگر؟ اين زنگ ها چه زنگى است و آن صداها چه صدايى و آن خواندن ها چه خواندن هايى؟! گويا خواندن ها و آهنگ ها نيز در آنجا طورى است که آدمى را به سوى خدا مى برد؛ نه مانند خواندن هاى دنيوى که انسان را از خدا دور مى کند. هرچه هست اگر به گوش اهل دنيا برسد، به دليل نداشتن ظرفيت، مى ميرند و قالب تهى مى کنند. پس بايد حرکت، تحوّل و تکاملى وجود داشته باشد تا بر اثر آن، ظرفيت ادراک و پذيرش آن حقايق بالا و والا را در عوالم حشر بيابيم.

پس معلوم مى شود که تکامل در قيامت براى کسانى که راه توحيد، ايمان و طريق عبوديت را طى مى کنند؛ غير از راه افرادى است که راه انحرافى و ضلالت را در مقابل دارند.

ادامه راه انحراف و گمراهى کفر و شرک، به صورت تکاملى نيست؛ بلکه به اين صورت است که صورت هاى باطنى راه باطل و يا راه هاى باطل و ضلالت، به ترتيب عوالم ظاهر گشته و رفته رفته هر چه بيشتر به ورطه هلاکت و جهنم فرو مى افتند.

آياتى که بر رانده شدن مجرمان به سوى جهنم دلالت دارد، ناظر به همين واقعيت است؛ مانند :

1. «وَ قالُوا يا وَيْلَنا هذا يَوْمُ الدِّينِ. هذا يَوْمُ الْفَصْلِ الَّذِي کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ. احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما کانُوا يَعْبُدُونَ. مِنْ دُونِ اللّهِ فَاهْدُوهُمْ إِلى صِراطِ الْجَحِيمِ » [337]؛

«[ و اهل ضلالت ]مى گويند: اى واى بر [ حال] ما! اين روز جزا است؛ اين است همان روزى که آن را تکذيب مى کرديد [ سپس خطاب مى آيد به سوى ملائکه] کسانى را که ستم کرده اند با هم رديفان شان و آنچه که غير از خدا پرستيده اند، گردآوريد [ و جمع کنيد ]و به سوى راه [ يا راهى که به] جهنم [ منتهى مى شود ]رهبرى شان کنيد» .

اين آيه با صراحت بيان مى کند بعد از حشر و جمع شدن منحرفان، آنان راهِ پيش گرفته در دنيا و برزخ را دنبال مى کنند! پس معلوم است حرکت در هر نظامى، ادامه دارد و براى اهل ضلالت، اين حرکت به صورت فرو رفتن در عمق و باطن ضلالت ـ که اثرش جهنم و جهنم ها است ـ بروز مى کند.

2. «فَإِنَّهُمْ لآکِلُونَ مِنْها فَمالِؤنَ مِنْهَا الْبُطُونَ ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْها لَشَوْباً مِنْ حَمِيمٍ. ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لاَءِلَى الْجَحِيمِ » [338]؛

«پس دوزخيان حتما از آن [ ميوه هاى درخت زقوم که از قعر آتش سوزان مى رويد ]مى خورند و شکم ها را از آن پر مى کنند . سپس ايشان را بر سر آن، آميغى از آب جوشان است؛ آن گاه بازگشتشان بى گمان به سوى دوزخ و جهنم است» .

«شجره زقوم»، درختى است که ريشه اش از اصل جهنم روييده و شاخه و برگش تا اين نظام دنيوى کشيده شده است. عمل، فکر، صفت و عقيده بد، گرفتن شاخه اى از اين درخت است که انسان را پيش مى برد تا به اصل و ريشه آن ـ که در عمق جهنم است ـ مى کشاند. صاحبان اين اعمال، دائم از ميوه هاى اين درخت تغذيه و شکم هاى خود را از آن پر مى کنند تا براى پيش رفتن در قدم هاى بعدى، آماده شوند. اين مسئله مرحله به مرحله ادامه دارد تا به جهنم ـ که ريشه درخت زقوم در آنجا قرار دارد ـ رسيده و در عمق آن فرو روند. آيا اين جز حرکت اهل ضلالت، چيز ديگرى است؟ خداوند متعال اين حقيقت را با الفاظ دنيوى براى من و شما بيان کرده است تا ما با شعاعى از حقايق و احکام عوالم ديگر، آگاه شويم؛ وگرنه آن قدر حقايق و قوانين و آثار آن عوالم ژرف و عميق است که نه ما ظرفيت درک آن را داريم و نه الفاظ توان بيان آنها را دارند. اين آيه، به خوبى بيان مى کند که جهنميان و گمراهان در اول حشر، در اوايل راهى قرار گرفته و پيش مى روند که تا عمق جهنم ادامه دارد و اين دلالت بر حرکت و چگونگى آن در نظام هاى بالا و بالاتر دارد. 

ملاقات با خدا

52- منظور از ملاقات با پروردگار و يا لقاءاللّه  در آيات قرآن چيست؟

تعبير به لقاءاللّه  در قرآن مجيد آمده است و چه بسا به معنى حضور در صحنه قيامت و مشاهده آثار عظمت و قدرت خدا مى باشد. چنان که در قرآن مجيد مى خوانيم:

«الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ» [339].

بديهى است منظور از لقاء و ملاقات خداوند ملاقات حسى، مانند ملاقات افراد بشر با يکديگر نيست، چه اينکه خداوند نه جسم است و نه رنگ و مکان دارد که با چشم ظاهر ديده شود، بلکه منظور يا مشاهده آثار قدرت او در صحنه قيامت و پاداش ها و کيفرها و نعمتها و عذاب هاى او است، چنان که گروهى از مفسران گفته اند. يا به معنى يک نوع شهود باطنى و قلبى است، زيرا انسان گاه به جايى مى رسد که گويى خدا را با چشم دل در برابر خود مشاهده مى کند، به طورى که هيچ گونه شک و ترديدى براى او باقى نمى ماند.

اين حالت ممکن است بر اثر پاکى و تقوا و عبادت و تهذيب نفس در اين دنيا براى گروهى پيدا شود، چنان که در نهج البلاغه مى خوانيم: يکى از ياران امام على عليه السلام به نام ذعلب يمانى از امام عليه السلام پرسيد «هل رايت ربک»: آيا خداى خود را ديده اى؟!

امام عليه السلام فرمود: «اَفاعبد ما لا ارى؟!»؛ آيا خدايى را که نبينم پرستش کنم؟! و هنگامى که او توضيح بيشتر خواست امام اضافه کرد: «لاتدرکه العيون بمشاهدة العيان و لکن تدرکه القلوب بحقائق الايمان».

چشم هاى ظاهر هرگز او را مشاهده نکنند، بلکه قلب ها به وسيله نور ايمان او را درک مى نمايند. [340]

آثار عظمت و قدرت خدا در آنجا آن چنان آشکار است که براى هر کوردلى هم نمايان است. در آيه ديگر مى خوانيم:

«فَمَنْ کانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً» [341]؛

«پس هر کس به لقاى پروردگارش اميد دارد بايد کارى شايسته انجام دهد».

 لقاى پروردگار، که همان مشاهده باطنى ذات پاک او با چشم دل و بصيرت درون است، گرچه در اين دنيا هم براى مؤمنان راستين امکان پذير است اما از آنجا که اين مسئله در قيامت به خاطر مشاهده آثار بيشتر و روشن تر و صريح تر جنبه همگانى و عمومى پيدا مى کند، اين تعبير در لسان قرآن معمولاً در مورد روز قيامت به کار رفته است.

 

يکنواختى در بهشت

53- آيا جاودانگى در بهشت، يکنواختى و دلزدگى را به دنبال ندارد؟

فرق دنيا و آخرت

چنان که ميان دنيا و عالم قيامت مشابهت هايى وجود دارد، تفاوت هايى نيز هست؛ بعضى از تفاوت ها از اين قرار است:

1 . ثبات و تغيير؛ در اين جهان حرکت و تغيير هست؛ کودک، جوان مى گردد، کامل مى شود، به پيرى مى رسد و سپس مى ميرد. در اين جهان تازه ها، کهنه مى شوند؛ ولى در جهان آخرت پيرى و کهنگى وجود ندارد و مرگى در کار نيست؛ آنجا جهان بقا و اينجا جهان فنا است. آنجا خانه ثبات و قرار، و اينجا خانه زوال و بى ثباتى است.

2 . زندگى خالص و ناخالص؛ در اين جهان مرگ و زندگى با هم آميخته است؛ ولى در آخرت يکپارچه حيات است. زمين آخرت، جواهر و سنگ ريزه هاى آن، درخت و ميوه آن، همگى حيات دارند. حتى آتش آنجا درک دارد؛ قرآن مى فرمايد:

 «وَ إِنَّ الدّارَ الاْخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ » [342]؛

«همانا منحصرا خانه آخرت، خانه اى است که زنده است» .

در آخرت حتى اعضا و جوارح انسان فهم و درک دارند و سخن مى گويند [343].

3 . کشت و درو؛ دنيا خانه کشت و بذر پاشيدن است و آخرت جاى بهره بردارى و دروکردن است. امام على عليه السلام فرمود: «امروز کار است و محاسبه نيست و فردا محاسبه است و کار و عمل نيست» [344] و «اى بندگان خدا! هم اکنون که زبان ها آزاد و بدن ها سالم است و اعضا فرمان مى برد و ميدان فعاليت باز است؛ بکوشيد» [345] .

بهشت و بهشتيان

ما در اين عالم تصور کامل و درستى از نعمت هاى بهشتى نداريم؛ آنچه هم مى دانيم، الفاظى است که از قرآن و روايات شنيده ايم و براى ما به طور آشکار قابل درک نيست. به نمونه هايى از اوصاف بهشت که در قرآن آمده، فهرست وار اشاره مى کنيم:

1. همه با هم با صفا و صميميت زندگى مى کنند؛ هيچ گونه دشمنى، حسادت و کينه وجود ندارد [346].

2. در بهشت لغو، بيهودگى، دروغ، ناسزا، زخم زبان و... نيست [347].

 3. نسيم بهشتى بسيار مطبوع و دلربا و ملايم است، نور و گرماى بهشت ناراحت کننده نيست و نه زمهريرى که سرماى آن رنج دهد [348].

در وصف هواى بهشت همين بس که قرآن 36 مرتبه فرموده: «باغ هايى که شاخه هاى آن بر هم گردن نهاده و در پاى درخت هايش نهرهاى آب زلال جارى است. درخت هايى که خشک شدن و فاسد گشتن و کهنه شدن ندارند و انواع و اقسام ميوه وجود دارد» [349].

4. وسعت بهشت به مقدار پهنه آسمان ها و زمين است [350]. براساس احاديث جايگاه ساده ترين افراد بهشت، به قدرى بزرگ است که هرگاه جن و انس بر او وارد شوند؛ جا و وسيله پذيرايى هست [351]، بهشت نعمت هاى دائمى دارد، نه فصلى [352]. در يک کلام بهشت و نعمت هاى آن، براى هيچ کس قابل تصور نيست، نعمت هايى که هيچ چشمى، نديده و هيچ گوشى نشنيده است [353].

با توجّه به اين نکات، بايد گفت که درست است که انسان از يکنواختى ملول و خسته مى شود و طالب تجدد و تنوع است.

هر زمان نو صورتى و نو جمال

 تا ز نو ديدن فرو ميرد ملال

*   *   *

 برخى گفته اند: اين خصيصه ذاتى بشر است که مشتاق چيزهايى است که ندارد و داشتن و وصال، مدفن عشق و علاقه و خواستن است! اما نظر دقيق تر اين است که اگر واقعا چيزى مطلوب و محبوب غريزى و ذاتى و به خصوص فطرى انسان باشد، ممکن نيست که وصال و رسيدن، او را سرد و افسرده کند.

نعمت هاى بهشتى همه مطابق خواسته هاى ذاتى و فطرى انسان است؛ از اين رو انسان هرگز از آن خسته و ملول نمى شود و هيچ گاه تمناى تعويض و تبديل آن را نمى کند. همچون علاقه طفل به دامان مادر که هيچ گاه احساس خستگى نمى کند؛ بلکه نگران اين است که مبادا مادر از او جدا شود. به همين جهت خداوند متعال در توصيف بهشت و بهشتيان مى فرمايد:

«خالِدِينَ فِيها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلاً » [354]؛

«جاودانه در آن خواهند بود و از آنجا درخواست انتقال نمى کنند» .

هر انسانى در حدّ توان و استعداد خودش، به تمام خواسته ها و مطلوب هاى خويش مى رسد و هنگامى که به هدف اصلى رسيده، ديگر به دنبال هدف ديگر نمى گردد. علاوه بر اينکه بهشت، داراى مراتب و درجاتى است و هر انسانى متناسب با استعدادها و مطلوب هاى خويش و زمينه هايى که در دنيا فراهم کرده، از درجات و بهشت هاى گوناگون، بهره مند مى شود. از اين رو برخى در بهشت «رضوان»، گروهى در بهشت «فردوس» و عده اى در بهشت هاى ديگر جاى مى گيرند. هر انسانى به تناسب ويژگى هاى اخلاقى و تلاشى که در اين دنيا انجام داده، به مراتبى از بهشت و بهشت ها دست خواهد يافت.

امام خمينى(ره) خطاب به رهروان نور و هدايت مى فرمايد: «بدان اى عزيز که عزم و اراده قويه در آن عالَم، خيلى لازم است و... يکى از مراتب بهشت ـ که از بهترين بهشت ها است ـ اراده و عزم است که انسان تا داراى اراده نافذ و عزم قوى نباشد، داراى آن بهشت و مقام عالى نشود» [355].

بنا بر آنچه گفته شد، بهشت تنها جاى خوردن و آشاميدن و بهره مندى از لذت هاى مشهور نزد عموم مردم نيست؛ بلکه کسانى که در اين دنيا لذت هاى عمومى براى آنها جاذبه نداشته و با همّت و تلاش، به دنبال دست يابى به مراتب علمى و معنوى بوده اند و يا با حفظ ايمان، در جهت اجراى طرح هاى عظيم، براى جامعه بشرى تلاش کرده اند؛ به طور يقين از بهشت ها و مراتب بهشت بالاتر بهره مند خواهند شد. هيچ گونه رکود، سکون و خستگى براى آنها پيش نمى آيد و آنان تحقّق آرزوهاى دست نيافته خود را به طور آسان تر و بدون مزاحمت در آنجا خواهند يافت.

در ادامه، نظر سه تن از انديش وران و دانشمندان بزرگ نقل مى شود:

1 . شهيد مرتضى مطهرى

اگر آنچه که در بهشت هست، از نوع آن چيزهايى است که در دنيا است، مطلب از همين قرار است که در سؤال آمده؛ يعنى، آنجا هم انسان دچار دلزدگى و خستگى خواهد شد. امّا در بهشت انسان به چيزى مى رسد که عين خواسته نهايى او است و آن کمال مطلق است. به طورى که بعد از آن کمالى نيست که انسان در آرزوى مافوق آن باشد. قرآن هم ظاهرا براى همين نکته بوده است که اين تعبير را درباره بهشت مى کند: «لايَبْغُونَ عَنْها حِوَلاً » [356]؛ برعکس نعمت هاى دنيا ـ که وقتى داشته باشد خسته و طالب تحوّل و تجدّد مى شود ـ اگر به انسان چيزى بدهيم که ماوراى آن چيزى نيست و آن «همه چيز» باشد، ديگر خستگى معنا ندارد.

اينجا است که اهل معرفت معتقدند: مطلوب واقعى انسان (يعنى آنچه که در آرزوى انسان است) غير از غريزه ها است. غريزه حساب ديگرى است؛ يک نيروى تقريبا مادّى و حيوانى است که انسان را مى کشاند. آن چيزى که به صورت هدف و ايده و کمال آرزو در انسان واقعا وجود دارد، غير از خدا هيچ چيز نيست.

حافظ مى گويد:

روشن از پرتو رويت نظرى نيست که نيست

 منّت خاک درت بر بصرى نيست که نيست

ناظر روى تو صاحب نظرانند آرى

 سرّ گيسوى تو در هيچ سرى نيست که نيست

يا سعدى مى گويد:

به جهان خرّم از آنم که جهان خرم از اوست

 عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

نه فلک راست مسلّم نه ملک را حاصل

 آنچه در سرّ سويداى بنى آدم از اوست

*   *   *

 آنچه که در سّر سويداى بنى آدم مى دانند، همين است که او جز با خداى خودش با هيچ جا پيوند واقعى ندارد؛ با هر چه پيوند داشته باشد، پيوندى است موقّتى و مجازى، و روزى اين پيوند را خواهد بريد [357].

2 . آيت اللّه  جوادى آملى

ما اگر معناى ثبات را از سکون جدا کنيم و براى ما روشن شود که به دارالقرار مى رسيم، اين سؤال براى ما مطرح نيست.

ما يک ساکن داريم و يک ثابت. مثلاً درختى اينجا ساکن است، امّا بالاخره از بين مى رود. امّا معادلات رياضى ثابت هستند و زمان ندارند. نه در مکان خاصى و نه در زمان خاصى قرار دارند. قضاياى رياضى نه در مکانى هستند که بشوند متمکّن و نه تاريخ و زمان دارند که بشوند متزمّن. اگر چيزى نه زمان دار بود و نه مکان دار، ثابت است و نه ساکن. انسان هم که به دار ثبات و دارالقرار مى رسد، خستگى و دلزدگى براى او معنا ندارد؛ زيرا آنچه ملال آور است، رکود و سکون است، نه ثبوت و لذت دائمى.

3 . آيت اللّه  حسن زاده آملى

به فرموده خداى متعال: «لَهُمْ ما يَشاؤنَ فِيها » [358]؛ «[در بهشت] براى آنان هر چه بخواهند حاضر است».

اين آيه و آيات مشابه، دلالت مى کند که خواسته هاى نفس در عالم آخرت، به انشاى (ايجاد) او است، بلکه همه لذّت ها و رنج هاى او در آن عالَم، از مقوله فعل اند، نه اِنفعال.

 لذّت هاى دنيوى همه از قبيل انفعال اند؛ يعنى، از خارج بر نفس وارد مى شوند و در وى اثر مى کنند. برخلاف لذت هاى آخرت که از باب فعل و تأثير و انشاى نفس اند. در روايت آمده است: فرشتگان بايد از اهل بهشت اجازه بگيرند تا بر آنان وارد شوند و بالاترين سلطنت ها همين است که اهل بهشت، هر چه اراده کننده، بشود.

آنچه ملالت و خستگى را به دنبال دارد، انفعال نفسانى است؛ نه فعل و تأثير و انشاى نفس و لذا در عالم آخرت، هيچ گونه خستگى و مَلالتى وجود ندارد [359].

در پايان گفتنى است: آن گاه آدمى از لذتى دلزده مى شود که رفته رفته خسته شود و لذت او رو به کاهش باشد. اما اگر خستگى بر انسان عارض نشود و همچنان آدمى در اوج لذت باشد، احساس دلزدگى براى او پيش نمى آيد و اين همان ويژگى نعمت هاى بهشت و لذت هاى بهشتيان است که خداوند متعال به لطف و کرامت خود، به تمامى مؤمنان درستکار و بندگان دوستدارش نصيب مى فرمايد.

 

پی نوشت ها


[1]. بحارالانوار، ج 6، ص 249، باب 8، احوال البرزخ. 

[2]. آل عمران 3، آيه 191. 

[3]. نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدى، کلمات قصار 48، ص 369: «الظَّفَرُ بِالْحَزْمِ وَ الْحَزْمُ بِإِجَالَةِ الرَّأْيِ». 

[4]. اسفار اربعه، ملاصدرا، ج 8، ص 355. 

[5]. نهج البلاغه، خطبه 133، ص 132: «وَ الْبَصِيرُ مِنْهَا مُتَزَوِّدٌ وَ الْأَعْمَى لَهَا مُتَزَوِّدٌ». 

[6]. مثنوى معنوى، دفتر چهارم، بيت 2988 و 2989. 

[7]. اسراء 17، آيات 21 ـ 18. 

[8]. مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابيات 1746 ـ 1755. 

[9]. گفتنى است، اين هدف ـ که گاهى از آن تعبير به غايت نيز مى شود ـ با علت غايى ـ که در فلسفه از آن سخن مى رود ـ متفاوت است. براى آشنايى تفصيلى از تفاوت ها و تشابه هاى علت غايى و غايت نگا: محمدتقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، ج 2، صص 89 ـ 114. 

[10]. نگا: تکاپوگر انديشه ها زندگى، آثار و انديشه هاى استاد محمدتقى جعفرى، عبداللّه  نصرى، ص 220. 

[11]. مؤمنون23، آيه 12، حجر(15)، آيه 26، صافات(37)، آيه 11. 

[12]. حجر15، آيه 29؛ ص(38)، آيه 72؛ سجده(32)، آيه 10.

براى آگاهى تفصيلى از اين موضوع نگا: معارف قرآن، محمدتقى مصباح يزدى، ج 1ـ3، صص 447 ـ 450. 

[13]. نگا: مقالات، محمد شجاعى، ج 1، صص 22 ـ 26. 

[14]. تين 95، آيه 4. 

[15]. تين95، آيه 4 و 5. 

[16]. براى آشنايى بيشتر با اين موضوع نگا: مقالات، محمد شجاعى، ج 1، صص 31 ـ 40. 

[17]. مانند سوره هاى بقره 2، آيه 30؛ انعام (6)، آيه 165؛ اعراف (7)، آيه 172؛ روم(30)، آيه 30، احزاب(33)، آيه 72 و... . 

[18]. مانند سوره هاى: حج22، آيه 66؛ فصلت(41)، آيه 51؛ علق(96)، آيايت 6 و 7، اسراء(17)، آيه 100، يونس(10)، آيه 12 و... . 

[19]. مثنوى معنوى، دفتر چهارم، ابيات 1007 ـ 1010 و 1013 و 1024. 

[20]. لقمان31، آيه 22. 

[21]. حج 22، آيه 41. 

[22]. آل عمران 3، آيه 109. 

[23]. روم 30، آيه 11. 

[24]. بقره2، آيه 156. 

[25]. طلاق65، آيات 10 و 11. 

[26]. احزاب33، آيات 45 و 46. 

[27]. مثنوى معنوى، دفتر چهارم، ابيات 839 ـ 843. 

[28]. تين95، آيات 4 ـ 6. 

[29]. عصر103، آيه 2 و 3. 

[30]. جهت آگاهى بيشتر ر.ک:

     الف. فلسفه و هدف زندگى، محمدتقى جعفرى.

     ب. زندگى ايده آل و ايده آل زندگى، محمدتقى جعفرى.

     ج. انسان از ديدگاه اسلام، عبداللّه  نصرى.

     د. فلسفه و هدف زندگى، زين العابدين قربانى.

     ه . هدف زندگى، شهيد مرتضى مطهرى.

     و. انسان از آغاز تا انجام، علامه سيدمحمدحسين طباطبايى، ترجمه، تحقيق و تعليقه از صادق لاريجانى الزهراء، تهران.

     ز. مقالات، محمد شجاعى (سروش، تهران، ج اول).

[31]. روم 30، آيه 11. 

[32]. عنکبوت 29، آيات 19 و 20. 

[33]. يونس 10، آيه 34. 

[34]. ر.ک: بازگشت به هستى، محمد شجاعى، صص 54 ـ 69؛ معاد يا بازگشت به سوى خدا، همو، ج 1، صص 10 ـ 47. 

[35]. ر.ک: بازگشت به هستى، محمد شجاعى، صص 71 ـ 74؛ معاد يا بازگشت به سوى خدا، همو، ج 1، ص 81. 

[36]. نساء 4، آيه 97؛ انفال (8)، آيه 50؛ سجده (32)، آيه 11؛ غافر (40)، آيه 77؛ مائده (5)، آيه 117؛ نحل (16)، آيه 28 و 70؛ يونس (10)، آيه 46 و 104؛ رعد (13)، آيه 40؛ زمر (39)، آيه 42؛ محمد(47)، آيه 27. 

[37]. فرهنگ بزرگ جامع نوين، مجلد 2 3 ـ 4، ص 1723؛ مفردات راغب، ذيل مادّه «وفى». 

[38]. زمر 39، آيه 42. 

[39]. «کَلاّ إِذا بَلَغَتِ التَّراقِيَ. وَ قِيلَ مَنْ راقٍ. وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ. وَ الْتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاقِ. إِلى رَبِّکَ يَوْمَئِذٍ الْمَساقُ»؛ «نه چنين است» که او پندارد؛ [ زيرا] آن گه که جان ميان گلوگاهش مى رسد و گفته مى شود: «چاره ساز کيست؟» و داند که همان [ زمان ]فراق است و [ محتضر را] ساق به ساق ديگر در پيچد. آن روز است که به سوى پروردگارت سوق دادن باشد». قيامت 75، آيات 26 ـ 30. 

[40]. «يا أَيُّهَا الاْءِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلى رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِيهِ»؛ «اى انسان! حقا که تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى و او را ملاقات خواهى کرد»، انشقاق 84، آيه 6. 

[41]. «الانسان خلق من شأن الدنيا و شأن الاخرة فاذا جمع اللّه  بينهما صارت حياته فى الارض لانه نزل من شأن السماء الى الدنيا، فاذا فرق اللّه  بينها صارت تلک...»، محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 6، ص 117، ح 4. 

[42]. مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابيات 3434 ـ 3438. 

[43]. انبياء 21، آيه 35. 

[44]. انعام 6، آيه 12. 

[45]. آل عمران 3، آيه 28. 

[46]. اعراف 7، آيه 189. 

[47]. مائده 5، آيه 32. 

[48]. انعام 6، آيه 93. 

[49]. آل عمران 3، آيه 185؛ انبياء (21)، آيه 35. 

[50]. انبياء 21، آيه 34. 

[51]. انبياء 21، آيه 35. 

[52]. آل عمران 3، 185. 

[53]. انبياء 21، آيات 34 و 35. 

[54]. بحارالأنوار، 58ـ 78 تذييل و تفصيل في بيان أقوال الحکماء. 

[55]. ملک 67، آيات 1 و 2. 

[56]. اصول کافى، ج 2، ص 13، ح 4. 

[57]. آل عمران 3، آيه 55. 

[58]. نور الثقلين، 345/1، ح 154. 

[59]. الميزان، ج 3، ص 252. 

[60]. آل عمران 3، آيه 55. 

[61]. نور الثقلين، 346/1. 

[62]. بنگريد: جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن، ج 4 معاد در قرآن. 

[63]. ترجمه تفسير الميزان، ج13، ص489، ذيل آيات 60 تا 82 سوره کهف. 

[64]. هزار و يک چرا؟ على سالک، نشر جمال، قم، ص224. 

[65]. تفسير برهان، ج 2، ص 472. تفصيل داستان موسى و خضر وذوالقرنين را مى توانيد در تفسير سوره کهف مطالعه کنيد. 

[66]. آل عمران 2، آيه 185، انبياء (21)، آيه 35؛ عنبکوت (29)، آيه 57. 

[67]. مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابيات 464 ـ 457. 

[68]. تکاثر 102، آيات 1 ـ 8. 

[69]. ابو على سينا، رسائل، رساله الشفاء من خوف الموت، صص 340 ـ 346. 

[70]. مؤمنون 23، آيه 37. 

[71]. بقره 2، آيه 19. 

[72]. «مالنا نکره الموت قال: لانکم عمرتم الدنيا و خربتم الاخرة فتکرهون ان تنتعلوا»، بحارالانوار، ج 6، ص 137، ح 42. 

[73]. نهج البلاغه، خطبه 28، ص 29. 

[74]. روم 30، آيه 7. 

[75]. مثنوى معنوى، دفتر اول، ابيات 2066 و 2067. 

[76]. نهج البلاغه، کلمات قصار 122، ص 382. 

[77]. براى اطلاع تفصيلى از اين موضوع ر.ک: خمينى، روح اللّه ، چهل حديث، صص 303 ـ 307. 

[78]. نهج البلاغه، کلمات قصار 77، ص 372. 

[79]. اشاره به آيه «همان که مرگ و زندگى را پديد آورد تا شما را بيازمايد که کدامتان نيکوکارتريد»؛ ملک67، آيه2. 

[80]. مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ابيات 176 ـ 177. 

[81]. کافى، ج 2، (کتاب الايمان و الکفر، باب محاسبة العمل)، ح 6؛ به نقل از: چهل حديث، ص 306. 

[82]. نهج البلاغه، خطبه 84، ص 66. 

[83]. همان، خطبه 99، ص 92. 

[84]. همان، کلمات قصار 31، ص 364. 

[85]. همان، کلمات قصار 349، ص 423. 

[86]. همان، خطبه 221، ص 252. 

[87]. مؤمنون 23، آيات 99 و 100 

[88]. بقره 2، آيات 55 و 56. 

[89]. بقره 2، آيه 243. 

[90]. آل عمران 3، آيه 49. 

[91]. الميزان، ج 2، ص 106. 

[92]. همچنين آقاى على سعادت پرور در کتاب ظهور نور، ترجمه: سيد محمدجواد وزيرى فرد، روايات باب را به تفصيل آورده اند، صص 257 - 219. 

[93]. ميزان الحکمه، ج 4، ح 6927، ص 1980. 

[94]. شيخ صدوق، الفقيه، ج 3، ص 458. 

[95]. رجعت، علامه مجلسى، کانون پژوهش اصفهان، چاپ اول، ص 45؛ بحارالانوار، ج 53، ص 39، باب الرجعه احاديث 2 و 12 و 13 و 14 و 19 و 20 و 23 و 30. 

[96]. بحارالانوار، ج 53، ص 39، باب 29 الرجعه. 

[97]. ترجمه ميزان الحکمه، ج4، ص 1981. 

[98]. براى مطالعه در اين زمينه ر.ک: آينده جهان دولت و سياست در انديشه مهدويت، رحيم کارگر. 

[99]. مؤمنون 23، آيات 100ـ99. 

[100]. نورالثقلين، ج 3، 553. 

[101]. همان، ج 3، 554. 

[102]. نوح 71، آيه 25. 

[103]. بحارالانوار، 42/4. 

[104]. بحارالانوار، ج 6، ص 154، باب 6، سکرات الموت؛ ج 44، ص 297، باب 35، فضل شهدا. 

[105]. مستدرک الوسائل، ج 2، ص 465. 

[106]. نهج البلاغه، ترجمه دشتى، ص 451، پيام مردگان!. 

[107]. کافى، ج 3، ص 236. 

[108]. کافى، ج 3، ص 236. 

[109]. نگا: خواب و نشانه هاى آن، محمد شجاعى، صص 58ـ62. 

[110]. بحارالانوار، ج 6، ص 268، ح 119. 

[111]. نگا: خواب و نشانه هاى آن، محمد شجاعى، صص 71ـ75. 

[112]. انفال 8، آيه 50. 

[113]. سجده 32، آيه 11. 

[114]. انفال 8، آيه 50. 

[115]. انفال 8، آيه 51. 

[116]. انسان 76، آيه 30. 

[117]. بحارالانوار، ج 5، ص 265 ؛ ج 6، ص 222 و 240 و 245 ؛ ج 18، ص 324؛ لئالى، ج 5، ص 88؛ محجه البيضاء، ج 5، ص 235. 

[118]. قابوس الرجال، ج 4، ص 343. 

[119]. بحارالانوار، ج 6، ص 245 ؛ محجة البيضاء، ج 5، ص 235. 

[120]. همان، ص 397. 

[121]. ميرزا حسين نورى طبرسى، مستدرک الوسائل، ج 1، ص 340، باب 11. 

[122]. اقبال الاعمال، ص 651، به نقل از شيخ عباس قمى، منازل الآخرة، ص 30. 

[123]. ر.ک: معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج 1، صص 277ـ282. 

[124]. بحارالانوار، ج 7، ص 291. 

[125]. خصال، ج 1، ص 168. 

[126]. الحکم الزاهره، ص 147؛ خصال، ج 2، ص 213. 

[127]. بحارالانوار، ج 91، ص 71. 

[128]. روضة الواعظين، ترجمه: مهدى دامغانى، ص 514. 

[129]. براى اطلاع تفصيلى از سه نکته فوق نگا: محمد شجاعى، معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج 1، صص 128 ـ 141 و 212 ـ 226. 

[130]. بحارالانوار، ج 6، ص 268، ح 119؛ «لکن فى ابدانٍ کابدانهم». 

[131]. همان، ص 269، ح 121؛ «ان الارواح فى صفة الاجساد». 

[132]. در اين باب نگا: خواب و نشانه هاى آن، محمد شجاعى، صص 58 ـ 62. 

[133]. غافر 40، آيه 46. 

[134]. ر.ک: الميزان، ج 17، ص 336. 

[135]. مريم 19، آيه 62. 

[136]. رعد 13، آيه 35. 

[137]. ر.ک: نمونه، ج 20، ص 116. 

[138]. ر.ک: مجمع البيان، ج 6، ص 805. 

[139]. اين روايت را بخارى و مسلم در صحيح خود نقل کرده اند طبق نقل طبرسى و در المنثور و قرطبى ذيل آيات مورد بحث در صحيح مسلم بابى براى اين موضوع منعقد شده و در آن روايات متعددى آمده است به جلد چهار صحيح مسلم صفحه 2199 مراجعه شود. 

[140]. تفسير مجمع البيان، ج 8، ص 819، ذيل آيه 46، سوره غافر. 

[141]. نگا: عروج روح، ص 52 و 59. 

[142]. بحارالانوار، ج 6، ص 159، ح 19. 

[143]. نگا: عروج روح، ج 7، ص 69 و 114. 

[144]. علم الهدى، معاد و عدل، ص 100. 

[145]. حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج2، ص 878 و نيز در اين باب نگا: محمد شجاعى، عروج روح، صص 71ـ76 «اى واللّه  انهم ليعلمون بکم و يفرحون بکم و يتأنسون اليکم». 

[146]. نگا: نهج البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدى، خطبه 84، ص 66. 

[147]. همان، خطبه 99، ص 92. 

[148]. همان، کلمات قصار، 31، ص 364. 

[149]. همان، کلمات قصار 349، ص 423. 

[150]. همان، خطبه 221، ص 252. 

[151]. مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابيات 4764 ـ 4768. 

[152]. محمدبن ابراهيم کلينى، کافى، به تصحيح على اکبر غفارى، ج 3، کتاب الجنائز، ص 231، ح 5. 

[153]. همان، ص 230، ح 1. 

[154]. کافى، ج 3، ص 230، باب ان الميت يزور اهله. 

[155]. سجده 32، آيه 11. 

[156]. اعراف 7، آيات 78 و 79. 

[157]. آل عمران 3، آيات 170-169. 

[158]. شيعه: بحارالانوار، ج 19، ص 346 و مصادر متعدد ديگر.

     اهل سنت: صحيح بخارى، ج 5، ص 77؛ صحيح مسلم، ج 4، ص 77 و مصادر متعدد ديگر.

[159]. شيعه: ارشاد مفيد، ص 95 و مصادر ديگر.

     اهل سنت: سيره ابن هشام، ج 2، ص 242؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 204 و مصادر ديگر.

[160]. صحيح بخارى، ج 2، ص 100. 

[161]. کنزالعمال، ج 15، ص 646؛ احياء العلوم، ج 4، ص 474؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج 1، ص 387.

[162]. بقره 2، آيه 272.

[163]. شورى 42، آيه 52. 

[164]. بقره 2، آيه 154. 

[165]. اسراء 17، آيه 72. 

[166]. نمل 27، آيات 81-80. 

[167]. بقره 2، آيه 217. 

[168]. بقره 2، آيه 210. 

[169]. ر.ک: صحيح بخارى، ج 5، ص 77. 

[170]. ر.ک: عروج روح، صص 113 ـ 132، معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج 1، صص 329 ـ 348. 

[171]. فروع کافى، ج 1، ص 66. 

[172]. من لايحضره الفقيه، 1ـ 137، باب غسل الميت ..... ص: 131. 

[173]. ر.ک: پيام قرآن، مکارم شيرازى، ج 6، ص526. 

[174]. نساء 4، آيه 85. 

[175]. ر.ک: نساء 4، آيه 77؛ يونس (10)، آيه 24؛ نحل (16)، آيه 96؛ کهف(18)، آيه 46؛ مريم (19)، آيه 76؛ طه (20)، آيه 73؛ غافر (40)، آيه 39؛ حديد (57)، آيه 20 و... . 

[176]. ر.ک: آل عمران3، آيه 15؛ نساء (4)، آيه 77؛ اعراف (7)، آيه 32؛ يوسف(12)، آيه 109؛ رعد(13)، آيه 34؛ نحل (16)، آيه 30؛ طه(20)، آيه 127؛ زمر (39)، آيه 26؛ قلم (68)، آيه 33 و... . 

[177]. آل عمران 3، آيه 185؛ قصص (28)، آيه 77؛ عنکبوت (29)، آيه 64؛ محمد (47)، آيه 36؛ حديد(57)، آيه 20؛ فجر(89)، آيه 24 و... . 

[178]. مثنوى معنوى، دفتر ششم، ابيات 59، 60 و 62. 

[179]. انعام 6، آيه 94؛ طه (20)، آيات 124 و 126؛ مؤمنون (23)، آيه 101؛ شعرا (26)، آيه 88؛ لقمان (31)، آيه 33؛ مجادله (58)، آيه 17 و... . 

[180]. آل عمران 3، آيه 179؛ مائده (5)، آيه 48؛ اعراف (7)، آيه 168؛ انفال (8)، آيه 28؛ کهف (18)، آيه 7؛ تغابن(64)، آيه 15؛ فجر (89)، آيات 15 و 16 و... . 

[181]. بقره 2، آيات 25 و 38 و 277 و...؛ آل عمران (3)، آيات 15 و 57 و 179 و...؛ نساء (4)، آيات 13 و 146 و 162 و...؛ حديد(57)، آيه 12؛ تغابن(64)، آيه 9؛ بروج(85)، آيه 11؛ بيّنه (98)، آيات 7 و8 و... . 

[182]. بقره 2، آيات 24 و 104 و 162؛ مائده (5)، آيات 10 و 86؛ انعام (6)، آيه 49؛ توبه (9)، آيه 3؛ يونس(10)، آيه 4؛ رعد (13)، آيه 5؛ فرقان (25)، آيه 11؛ ص 38) آيه 55 و... . 

[183]. براى آشنايى تفصيلى از تفاوت ها و نوع رابطه دنيا و آخرت ر.ک: محمدتقى مصباح يزدى، آموزش عقايد، ج 3، صص 100 ـ 119. 

[184]. اعراف 7، آيه 187؛ احزاب (33)، آيه 63؛ ملک (67)، آيه 25 و 27 و... . 

[185]. تکاثر 102، آيات 1ـ6 و... . 

[186]. مثنوى معنوى، دفتر ششم، بيت 3530. 

[187]. يونس10، آيه 48. 

[188]. اعراف7، آيه 187. 

[189]. در اين باب نگا:

     الف. محمد شجاعى، قيام قيامت، مبحث چگونگى نفخ صور اوّل و دوّم.

     ب. سيد محمدحسين طباطبايى، انسان از آغاز تا انجام، (ترجمه و تعليقات صادق لاريجانى)، صص 108 ـ 109 و 302 ـ 303؛

     ج. سيد محمدحسين طباطبايى، الميزان، ج 9، ص370.

[190]. روم 30، آيه 11؛ عنکبوت (29)، آيه 19 و 20؛ يونس (10)، آيه 34؛ انشقاق (84)، آيات 6 ـ 12. 

[191]. يس 36، آيات 77 ـ 82. 

[192]. حج 22، آيه 5 و 6؛ ق (50)، آيات 9 ـ 11.

[193]. ق 50، آيه 15. 

[194]. نگا: محمد شجاعى، بازگشت به هستى، صص 114 ـ 130. 

[195]. بحارالانوار، ج 7، ص 38، روايت 5؛ ر.ک: قيام قيامت، صص 74 - 84. 

[196]. مثنوى معنوى، دفتر سوم، ابيات 1760 ـ 1762. 

[197]. مزمل 73، آيه 17. 

[198]. براى آگاهى بيشتر ر.ک:

     الف. گذشته و آينده جهان، بى آزار شيرازى،

     ب. معاد، مکارم شيرازى،

     ج. معاد شناسى، علامه طهرانى.

[199]. آشنايى با مفاهيم قرآن، 3 ص 238 - 233. 

[200]. کهف 18، آيه 99.

[201]. ق 50، آيه 21. 

[202]. زمر 39، آيه 71. 

[203]. زمر 39، آيه 73. 

[204]. سجده 32، آيه 5. 

[205]. معارج 70، آيه 4. 

[206]. کافى، ج 8. 

[207]. انشقاق 84، آيات 7 - 8. 

[208]. انسان 76، آيه 11. 

[209]. بلد 90، آيات 16 ـ 12. 

[210]. نمل 27، آيه 89.

[211]. انبياء 21، آيه 103. 

[212]. نازعات 79، آيات 8و9. 

[213]. صافات 37، آيه 24. 

[214]. هود 11، آيه 105.

[215]. يس 36، آيه 65. 

[216]. مؤمنون 23، آيه 108. 

[217]. نور 24، آيه 24: «روزى که زبان ها بر عليه آنان گواهى مى دهند». 

[218]. زمر 39، آيه 31: «سپس شما روز قيامت نزد پروردگارتان به مبارزه و دشمنى برمى خيزيد». 

[219]. حديد 57، آيه 13.

[220]. بقره 2، آيه 143. 

[221]. نبأ 78، آيه 38. 

[222]. نساء 4، آيه 1. 

[223]. صافات 37، آيه 24. 

[224]. معاد، دستغيب ص 159. 

[225]. بقره 2، آيه 202. 

[226]. انشقاق 84، آيات 8 - 7. 

[227]. انسان 76، آيه 11. 

[228]. بحارالانوار، ج 7، ص 111. 

[229]. بقره 2، آيه 245 و همچنين ر.ک: نجم (53)، آيه 42؛ انشقاق (84)، آيه 6 ؛ مائده (5)، آيه 18. 

[230]. تفسير الميزان، ج 20، ص 13؛ بحث روايى ذيل آيه 4 سوره مبارکه معارج. 

[231]. بحارالانوار، ج 7، ص 250 و 260. 

[232]. تفسير الدر المنثور، ج 6، ص 346. 

[233]. بحارالانوار، ج 8، ص 64. 

[234]. همان. 

[235]. مريم 19، آيه 71.

[236]. شيخ مفيد، عقايد. 

[237]. هود 11، آيات 115-114. 

[238]. نساء 4، آيه 31.

[239]. عنکبوت 29، آيه 7. 

[240]. هود 11، آيه 114. 

[241]. نساء 4، آيات 48 و 116. 

[242]. نساء 4، آيه 110. 

[243]. زمر 39، آيه 53. 

[244]. آل عمران 3، آيه 135.

[245]. تفسير مجمع البيان، ذيل آيه 114 سوره هود. 

[246]. نساء 4، آيات 48 و 116. 

[247]. ذيل آيه 31 زمر در تفاسير اهل سنّت مانند: روح البيان از ابوهريره از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده. 

[248]. جهت آگاهى بيشتر بنگريد: شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج 1، صص 288 - 285، تهران: صدرا. 

[249]. همان، صص 285 - 280. 

[250]. شعرا 26، آيات 88 - 89. 

[251]. اسرا 17، آيه 15. 

[252]. توبه 9، آيه 120. 

[253]. جهت آگاهى بيشتر بنگريد:

     الف. شهيد مطهرى، مجموعه آثار، ج 1، صص 292 - 289 و 326 - 295؛ ج 5، صص 61 - 56؛

     ب. علامه طباطبايى، الميزان، ج 5، صص 61 - 56.

[254]. آل عمران3، آيه 85. 

[255]. اعراف 7، آيات 8 و 9. 

[256]. انبياء 21، آيه 47. 

[257]. بحارالانوار، ج 7، ص 249، ح 6.

[258]. مؤمنون 23، آيات 101 - 103. 

[259]. کهف 18، آيات 103 - 106. 

[260]. بحارالانوار، ج 7، ص 248 و 249، ح 3. 

[261]. محمد شجاعى، مواقف حشر، مبحث «ميزان». 

[262]. انعام 6، آيه 38. 

[263]. تکوير81، آيه 5. 

[264]. براى اطلاعات بيشتر ر.ک: محمد شجاعى، معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج 1، صص 53 ـ 69. 

[265]. انعام 6، آيات 128 ـ 130. 

[266]. ر.ک: معاد بازگشت به سوى خدا، ج 1، صص 79 ـ 81. 

[267]. حجر 15، آيات 34- 35. 

[268]. حجر 15، آيات 42 و 43. 

[269]. اطيب البيان فى تفسير القرآن، سيد عبدالحسين طيب، ج 1، ص 260، ذيل آيه 6 سوره بقره. 

[270]. ر.ک: کافى، ج 2، ص 389. 

[271]. ترجمه تفسير الميزان، ج 2، ص 303، معنا و مراتب شرک ذيل آيه. 

[272]. آل عمران 3، آيه 97. 

[273]. بقره 2، آيه 34. 

[274]. اعراف 7، آيه 12. 

[275]. اعراف 7، آيه 14. 

[276]. ص 38، آيات 82 و 83. 

[277]. الرحمن 55، آيات 43 و 44. 

[278]. جهت آگاهى بيشتر بنگريد: محمدحسن قدردان قراملکى، جهنم چرا؟، قم: بوستان کتاب. 

[279]. نمل 27، آيه 90-89. 

[280]. تحريم 66،آيه 7. 

[281]. جن 72، آيه 15. 

[282]. بقره 2، آيه 24. 

[283]. نساء 4، آيه 10.

جهت آگاهى بيشتر بنگريد:

     الف. معادشناسى مجموعه چلچراغ حکمت، حميدرضا شاکرين، تهران، کانون انديشه جوان.

     ب. معادشناسى، محمدحسن قدردان قراملکى

[284]. در اين باب نگا: محمد شجاعى، معاد يا بازگشت به سوى خدا، ج 1، صص 95 ـ 123. 

[285]. آل عمران 3، آيات 87، 88، 162؛ انفال (8)، آيه 16 و... 

[286]. آل عمران 3، آيات 132 و 133؛ نساء (4)، آيات 174 و 175؛ توبه (9)، آيات 20 ـ 22 و... 

[287]. محمد شجاعى، بازگشت به هستى، صص 83 ـ 104. 

[288]. مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابيات 1951 ـ 1954. 

[289]. همان، ابيات 373 ـ 375. 

[290]. نجم 53، آيات 15-13. 

[291]. تکاثر 102، آيات 7-5. 

[292]. نگا: محسن فيض کاشانى، اصول المعارف، ص 224 و 225. 

[293]. اعلى 87، آيه 12. 

[294]. واقعه 56، آيات 51 ـ 53. 

[295]. همزه 104، آيات 4ـ7. 

[296]. آل عمران 3، آيه 192. 

[297]. محمد 47، آيه 15. 

[298]. توبه 9، آيه 72. 

[299]. اعراف 7، آيه 43. 

[300]. الرحمن 55، آيه 43. 

[301]. نگا: بحارالانوار، ج 8، ص 352 و 353، ح 2. 

[302]. همان، ج 7، ص 183، ح 31. 

[303]. بحارالانوار، ج 8، ص 346. 

[304]. نگا: بقره2، آيات 39، 81، 80، 162 و 161؛ مائده (5)، آيه 37؛ يونس (10) آيه 52 و... . 

[305]. نگا: بحارالانوار، ج 8، صص 351  ـ 362 و... . 

[306]. در باب جهنم و مسائل مرتبط با آن، ر.ک: محمد حسن قدردان قراملکى، جهنم چرا؟ 

[307]. بقره 2، آيات 82 - 81. 

[308]. ر.ک: نساء 4، آيه 93. 

[309]. ر.ک: توبه 9، آيه 63. 

[310]. ر.ک: نساء 4، آيه 14. 

[311]. ر.ک: بقره 2، آيه 39. 

[312]. ر.ک: بقره 2، آيه 81. 

[313]. ر.ک: بقره 2، آيه 217. 

[314]. در اين باره ر.ک: گناهان کبيره، شهيد دستغيب. 

[315]. نگا: بحارالانوار، ج 8، ص 352 و 353، ح 2. 

[316]. براى مطالعه بيشتر در اين زمينه ر.ک:

     الف. معاد و جهان پس از مرگ، آيت اللّه  مکارم.

     ب. کلم الطيب، آيت اللّه  طيب.

     ج. معادشناسى، ج 10، آيت اللّه  طهرانى.

[317]. نگا: نحل 16، آيه 96 ؛ يونس (10)، آيه 24 ؛ حديد (57)، آيه 20 ؛ آل عمران (3)، آيه 197 ؛ نساء (4)، آيه 77. 

[318]. نگا: قلم 68، آيه 33 ؛ رعد (13)، آيه 34 ؛ طه (20)، آيه 73 ؛ زمر (39)، آيه 26 ؛ آل عمران (3)، آيه 15 ؛ نساء (4)، آيه 77 و... . 

[319]. مزمل73، آيه 14. 

[320]. تکوير 81، آيه 7.

[321]. کهف 18، آيه 47. 

[322]. حاقه 69، آيه 14. 

[323]. تکوير 81، آيه 2. 

[324]. فرقان 25، آيه 25. 

[325]. نگا: بقره 2، آيه 25، آل عمران (3)، آيه 15، نساء (4)، آيه 57، ص (38)، آيه 52، الرحمن (55)، آيه 56 و... . 

[326]. نگا: فصلت 41، آيه 31؛ ق (50)، آيه 35.

[327]. نگا: خواب و نشانه هاى آن، صص 86 ـ 90. 

[328]. الميزان، ج 18، ص 240 و ج 19، ص 223 و 247.

[329]. بحارالانوار، ج 1، ص 148. 

[330]. نگا: بقره 2، آيه 82، آل عمران (3)، آيه 107، نساء (4)، آيه 122، مائده (5)، آيه 119، ابراهيم (14)، آيه 23. 

[331]. آل عمران 3، آيه 77. 

[332]. بقره 2، آيه 174. 

[333]. حج 22، آيات 23 و 24. 

[334]. بحارالانوار، ج 8، ص 91. 

[335]. بحارالانوار، ج 8، ص 196، ح 183. 

[336]. همان، ح 185. 

[337]. صافات 37، آيات 20 - 23. 

[338]. همان، آيات 66 - 68. 

[339]. بقره 2، آيه 46. 

[340]. نهج البلاغه، عبده، خطبه 177. 

[341]. کهف 18، آيه 110.

[342]. عنکبوت 29، آيه 64. 

[343]. يس 36، آيه 65 و فصلت (41)، آيه 21. 

[344]. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 42، ص 94. 

[345]. همان، خطبه 196، ص 412. 

[346]. اعراف 7، آيه 42. 

[347]. مريم 19، آيه 62 و واقعه (56)، آيه 23. 

[348]. انسان 76، آيه 13.

[349]. واقعه 56، آيات 28-31. 

[350]. آل عمران 3، آيه 132. 

[351]. بحارالانوار، ج 8، ص 120. 

[352]. رعد 13، آيه 35 و واقعه (56)، آيه 33. 

[353]. سجده 32، آيه 17. 

[354]. کهف 18، آيه 108. 

[355]. شرح چهل حديث، ص 125، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى. 

[356]. کهف 18، آيه 108. 

[357]. معاد، ص 170 ـ 172. 

[358]. ق 50، آيه 35. 

[359]. هزار و يک نکته، نکته 796 و 923.

 



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها