خانه> کتاب >1297


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
قرص شب امتحان (تار...
پيامدهاي خودارضايي...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
عجم، دشمن اهل بيت؟...
گناهان كبيره
چشم چراني، آثار و ...
رابطه دختر و پسر
چگونه از ياران اما...
علامت قبولي توبه
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
جلسه خواستگاري
...

چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
لیست کتب اداره مشا...
اثر بيدار ماندن بي...
دفتر 30 پرسش ها و ...
چرا فقط بي حجابي! ...
گرايش دختران آمريك...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دوستي با نامحرم در...
چرا جنگ را ادامه د...
جايگاه و ارزش نماز...
شيوه هاي کنترل نفس...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2176

بازدید مقالات:
7035206

بازدید سوالات:
2613644



دفتر نهم پرسش ها و پاسخ ها «ویژه ماه مبارک رمضان» بازديد: 3069

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


پرسشها و پاسخها: دفتر نهم - پرسشها و پاسخهاى برگزيده، ويژه ماه مبارك رمضان

[ويراست جديد]

 پرسش&verythinspace;ها و پاسخ&verythinspace;هاى دانشجويى؛ دفتر نهم؛ ویژه ماه رمضان)

گروه مؤلفان

نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها

معاونت آموزشی و پژوهشی استادان و دروس معارف اسلامی

 

مراكز پخش:

مديريت پخش دفتر نشر معارف: قم، خيابان شهدا، كوچه 32، پلاك 3، تلفن و نمابر: 37740004

پاتوق كتاب قم (شعبه 1): خيابان شهدا، روبهروى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن 37735451

پاتوق كتاب قم (شعبه 2): بلوار جمهورى اسلامى، نهاد رهبرى در دانشگاهها، تلفن 32904440

پاتوق كتاب تهران: خيابان انقلاب، چهار راه كالج، پ 715، تلفن 88911212

قم، مؤسسه فرهنگى و اطلاعرسانى طلوع طاها، تلفن 37748345

نشانى اينترنت: www.ketabroom.ir - www.porseman.org - www.porsemani.ir

پست الكترونيك: info@ketabroom.ir       info@porseman.org

همه حقوق برای ناشر محفوظ است.

 

شناسنامه

عنوان و نام پديدآور: پرسش ها و پاسخ هاى برگزيده ويژه ماه مبارك رمضان / مؤلف گروه محققان؛ تنظيم و نظارت نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها، معاونت مطالعات راهبردى ـ اداره مشاوره و پاسخ.

مشخصات نشر: قم: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها، دفتر نشر معارف، 1385.

مشخصات ظاهرى: 328 ص

فروست: مجموعه پرسشها و پاسخهاى دانشجويى ؛ دفتر نهم (برگزيده؛ 2)

شابك: 000/85 ريال ؛ 5-041-531-964-978

يادداشت: كتابنامه: ص [321] ـ328؛ همچنين به صورت زيرنويس

موضوع: رمضان ـ پرسشها و پاسخها. موضوع: روزه ـ پرسشها و پاسخها.

موضوع: اسلام ـ پرسشها و پاسخها.

شناسه افزوده: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها، معاونت مطالعات راهبردى ـ اداره مشاوره و پاسخ.

شناسه افزوده: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها، دفتر نشر معارف.

رده بندى كنگره: 13854 پ / 188 bpرده بندى ديويى: 354 / 297

شماره كتابشناسى ملى: 46025 - 84م

مقدمه

بخش اول: ماه مبارك رمضان

 

ماه مبارك رمضان:

پيشينه ماه رمضان - برترى ماه رمضان - برنامه ريزى ماه رمضان - آثار روزه - روزه و رياضت - رمضان و شيطان - دوستى با خدا - حفظ آثار ماه رمضان

 

قـرآن:

قرآن و ماه رمضان - نزول قرآن - الفاظ عربى قرآن - آداب تلاوت قرآن - فهم قرآن - خطابهاى قرآن

 

شب قدر:

اهميت شب قدر - پيشينه شب قدر - اختلاف افق و شب قدر - شب قدر و ولايت - اختيار انسان و شب قدر - اعمال شب قدر

 

دعاهاى ماه رمضان:

ارتباط با خدا - دعاى سحر - دعاى افتتاح - دعاى ابوحمزه - هنگام مرگ - منزل برزخ - ايستگاههاى قيامت - دعا براى بهشت - حورالعين - دعا و توبه - توبه و جزاى اعمال - وداع ماه مبارك رمضان

 

بخش دوم: تاريخ و سيره:

 

امام على عليهالسلام:

حكومتدارى امام على عليهالسلام - امام على عليهالسلام و بيتالمال

 

امام حسن عليهالسلام:

كريم اهل بيت عليهمالسلام - سيره سياسى امام حسن عليهالسلام - زندگانى امام حسن عليهالسلام - ازدواج امام حسن عليهالسلام - شهادت امام حسن عليهالسلام - سخنان امام مجتبى عليهالسلام

 

حضرت خديجه عليهاالسلام:

زندگانى حضرت خديجه عليهاالسلام - ازدواج حضرت خديجه عليهاالسلام - ايمان حضرت خديجه عليهاالسلام - احترام حضرت خديجه عليهاالسلام - وفات حضرت خديجه عليهاالسلام

 

جنگ بدر:

اهميت جنگ بدر - امدادهاى الهى - فرماندهى در جنگ بدر - نقش مردم در جنگ بدر - علل پيروزى و شكست - عوامل شكست دشمن

 

بخش سوم: فلسطين و قدس

 

تاريخچه فلسطين:

فروش زمين فلسطينيان

 

دفاع از فلسطين:

عمليات استشهادى

كمك به فلسطين

 

بيت المقدس:

اهميت بيتالمقدس - روز قدس

 

بخش چهارم: احكام ماه رمضان

 

احكام نماز و روزه

روزه در سفر

مبطلات روزه

ثبوت اول ماه

احكام زكات فطره

 

كتابنامه


 

مقدمه

«پرسشگرى» از آغاز آفرينش انسان، رخنمايى كرده ؛ بر بال سبز خود، فرشتگان را فرانشانده، بر برگ زرد خود، شيطان را فرونشانده و در اين ميان، مقام آدميت را نشان داده است. آفتاب كوفه چه زيبا فرموده است:

«مَن اَحسَنَ السؤال عَلِمَ» و «من عَلِمَ اَحسَنَ السؤال».


هم سؤال از علم خيزد هم جواب

 همچنانكه خار و گُل از خاك و آب



آرى، هر كه سؤالهايش آسمانى است، دانش و بينش، پاسخش خواهد بود. پويايى و پايايى «جامعه» و «فرهنگ»، در گرو پرسشهاى حقيقت طلبانه و پاسخهاى خِردورزانه است.

از افتخارات ايران اسلامى، آن است كه از سويى، سرشار از جوانانى پاك دل، كمال خواه و پرسشگر مىباشد و از ديگر سوى، از مكتبى غنى برخوردار است كه معارف بلند آن، گوارا نوش دلهاى عطشناك پرسشگر و دانشجوست.

اداره مشاوره و پاسخ معاونت مطالعات راهبردى نهاد، محفل انسى فراهم آورده است، تا «ابر رحمت» پرسشها را به «زمين اجابت» پذيرا باشد و نهال سبز دانش را بارور سازد. ما اگر بتوانيم سنگ صبور جوانان انديشمند و بالنده ايران پرگهرمان باشيم، به خود خواهيم باليد.

شايان ذكر است در راستاى ترويج فرهنگ دينى، اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها، تاكنون بيش از سيصد هزار پرسش دانشجويى را در موضوعات مختلف انديشه دينى، مشاوره، احكام و... پاسخ داده است.

اين اداره داراى گروههاى علمى و تخصصى، به شرح زير است:


ـ قرآن و حديث؛

ـ احكام؛

ـ فلسفه، كلام و دين پژوهى؛

ـ حقوق و فلسفه احكام؛

ـ اخلاق و عرفان؛

ـ تربيتى و روان شناسى؛

ـ انديشه سياسى؛

ـ فرهنگى و اجتماعى؛

ـ تاريخ و سيره؛

ـ اديان و مذاهب


آنچه پيشرو داريد، برگزيدهاى از پرسش و پاسخهاى ماه مبارك رمضان مىباشد كه توسط پژوهشگران ارجمند، فرهيختگان دانش و قلم؛ آقايان محمدرضا احمدى، ابوالقاسم بشيرى، سيد ابراهيم حسينى، سيد مجتبى حسينى، حسن رمضانى، على زينتى، حميدرضا شاكرين، نعمتاللّه صفرى، سيد محمدتقى علوى، صالح قنادى، محمدرضا كاشفى، سيد سعيد لواسانى، عليرضا محمدى و كاظم مصطفايى پاسخدهى شده است.

لازم به ذكر است مجموعه حاضر با ويراست جديد همراه با اضافات و تغييرات اساسى بازپژوهى و بازنگارى شده است.

برآنيم ـ اگر خداوند توفيق فرمايد ـ به تدريج ادامه اين مجموعه را تقديم شما خوبان نماييم. پيشنهادها و انتقادهاى سازنده شما، راهنماى ما در ارائه شايسته و پربارِ مجموعههايى از اين دست خواهد بود.

در پايان از تلاشهاى مخلصانه گروه مؤلفان و مجموعه همكاران اداره مشاوره و پاسخ، به خصوص حجهالاسلام صالح قنادى(زيد عزّه) كه در تنظيم و آمادهسازى اين اثر تلاش كردهاند، تشكر و قدردانى مىشود و دوام توفيقات اين عزيزان را در جهت خدمت بيشتر به مكتب اهلبيت عليهمالسلام و ارتقاء فرهنگ دينى جامعه به خصوص دانشگاهيان از خداوند متعال مسألت داريم.

اللّه ولى التوفيق

معاونت مطالعات راهبردى نهاد

 

 

بخش اول: ماه مبارك رمضان

 

ماه مبارك رمضان

 

پيشينه ماه رمضان

 پرسش 1 . «رمضان» يعنى چه و آيا ماه رمضان و روزه گرفتن، در اديان گذشته نيز وجود داشته است؟ فرق روزه مسيحيان و يهوديان با مسلمانان چگونه است؟
برخى «رمضان» را از «رمض» مشتق مىدانند كه به معناى تافته شدن سنگها، از شدّت گرما است و چون وجوب روزه در ماه رمضان، مصادف با شدّت گرما بوده است، نام اين ماه را رمضان گذاشتهاند. به يك تعبير ماه رمضان، ماه سوزاندن گناهان و بلكه بالاتر سوزاندن نفس آدمى است كه انسان خام را پخته مىكند تا حجاب انانيت و خود خواهى از ميان برداشته شود.
برخى ديگر رمضان را مشتق از «رميض»، به معناى ابر و باران در پايان چلّه تابستان و ابتداى فصل پاييز مىدانند كه گرماى تابستان را دور مىكند. به اين دليل اين ماه را «رمضان» گفتهاند كه بدنهاى آدميان را از گناهان مىشويد[1]. برخى ديگر «رمضان» را بر گرفته از «رمضت النصل ارمضه رمضاً» مىدانند؛ به اين معنا كه نيزه را ميان دو سنگ مىگذاشتند و بر آن مىكوفتند تا نازك شود. به اين تعبير رمضان؛ يعنى، انسان خود را ميان طاعت و عبادت الهى قرار مىدهد تا نفس او نرم و آماده بندگى شود. از اين رو برخى مىگويند: «رمضان» نامى است كه اسلام بر اين ماه گذاشته است و بنابر نظر ديگر، از زمان جاهليت بر اين نام بوده است[2]. در معناى «رمضان» به دو نكته كه در روايات بيان شده، اشاره مىگردد:
1. در بسيارى از احاديث اهل بيت عليهمالسلام از گفتن كلمه «رمضان» به تنهايى نهى و توصيه شده است كه آن را «ماه رمضان» نام گذارند؛ زيرا «رمضان» يكى از اسماى الهى است[3]. از امير مؤمنان عليهالسلام نقل شده است: «نگوييد رمضان؛ بلكه بگوييد ماه رمضان و احترام آن را رعايت كنيد»[4]. امام باقر عليهالسلام فرمود: «نگوييد «اين رمضان» و «رمضان رفت» و يا «رمضان آمد»؛ زيرا «رمضان» نامى از نامهاى خداوند است كه نمىآيد و نمىرود. رفتن و آمدن، ويژگىهاى موجود زايل شدنى است»[5].
پس در حقيقت «رمضان»، نامى از نامهاى خداوند است و ماه رمضان، ماه الهى است. به همين تعبير از پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در خطبه شعبانيه وارد شده است: «ايها الناس قد اقبل اليكم شهر الله»[6]؛ «اى مردم! همانا ماه خدا به سوى شما روى آورده است».
2. در روايات متعدد، ماه رمضان اول سال معرفى شده؛ چنان كه امام صادق عليهالسلام فرموده است: «اول سال ماه رمضان است»[7] و به اين دليل اگر اين ماه سالم باشد، همه سال درست و سالم خواهد بود[8].
فروردين اول سال، بر اساس اعتدال طبيعت و مناسب براى كشاورزى است و ماه محرم، اول سال در ماههاى قمرى است. اما براى ساكنان و كسانى كه به دنبال خودسازى هستند، ماه رمضان اول سال است. در ماههاى رجب و شعبان، بايست حساب سالشان را صاف و پاك كنند و با پاكى به مهمانى خداوند گام نهند.
بر اساس صريح آيه قرآن، روزه براى امتهاى گذشته نيز واجب بوده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ»[9]. از اين آيه به دست مىآيد كه در ملتها و امتهاى پيشين نيز روزه واجب بوده است. اما اين ملتها چه كسانى بودهاند؟ نقلهاى تاريخى از مصر، يونان، روم و هند باستان، نمونههاى روزه دارى را نقل كرده است. در كتاب مقدس نيز بر روزه دارى تأكيد و تشويق شده است[10].
در قاموس كتاب مقدس آمده است: «روزه در تمام اوقات در ميان هر طايفه و هر ملت و مذهب، در موقع اندوه و زحمت غيرمترقبه، معمول بوده است»[11].
از تورات نيز برمىآيد كه موسى عليهالسلام چهل روز روزه داشته است: «هنگام بر آمدنم به كوه، لوحهاى سنگى را (لوحهاى عهدى كه خداوند با شما بست) بگيرم. آن گاه در كوه چهل روز و چهل شب ماندم؛ نه نان خوردم و نه آب نوشيدم»[12].
همچنين از انجيل لوقا نيز برمىآيد كه حواريون مسيح روزه مىگرفتند[13].
روزه به عنوان يك عمل عبادى، در ميان يهود رواج دارد؛ ولى تنها در روز «كيپور» (روز كفار) اين عمل صورت مىگيرد. در اين روز يهوديان از غروب روز قبل تا شبانگاه اين روز، براى كفّاره گناهان روزه مىگيرند و از خوردن و آشاميدن، استحمام و كار پرهيز مىكنند و در كنيسهها به عبادت و استغفار مشغول مىشوند[14].

 

برترى ماه رمضان

 پرسش 2 . «ماه رجب»، ماه اميرمؤمنان و «ماه شعبان» منسوب به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است و «ماه رمضان» ماه خدا است كه مخصوص امت پيامبر مىباشد؛ اين مسائل را توضيح دهيد.
براساس روايات «ماه رجب»، ماه تقويت ارتباط با خداوند است و در «ماه شعبان» صلوات بر محمد و آل محمد و التزام به سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله بسيار سفارش شده است. در «ماه رمضان»، قابليت ضيافت الهى و بخشش امت در هر شبانه روز مطرح است كه نقطه اوج آن، شب قدر و شب عيد فطر است.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «رجب ماه خدا، شعبان ماه من و ماه رمضان، ماه امت من است»[15].
روايات در اين زمينه مختلف است؛ بعضى، ماه رجب و ماه رمضان، ماه خدا معرفى شده است. البته در حقيقت تمامى اين ماهها، متعلق به خداوند است؛ لكن بعضى از ماهها، ويژگى خاصى دارند. در برخى ديگر، ماه رجب به امام على عليهالسلام نسبت داده شده و اين ممكن است به جهت تولد آن حضرت در اين ماه باشد و يا اشاره به مقام ولايت باشد. ارتباط صحيح و حقيقى با خداوند، جز از طريق ولايت ممكن نيست؛ زيرا «ولايت» انسان را به «نبوت» متصل مىگرداند و «نبوت» نيز ما را به «توحيد» مرتبط مىكند. اين حقيقت در «شب قدر» براى اولياى الهى كشف مىشود؛ به طورى كه ملائكه و روح، مقدّرات عالم را بر قلب مبارك امام زمان(عج) نازل مىكنند. در حديثى آمده است: «با سوره قدر بر ولايت ما ائمه استدلال كنيد»[16].
بنابراين چون اين امت با اقتدا به رسول خدا صلىاللهعليهوآله و حضرت على عليهالسلام، مىتوانند به بالاترين مقامات توحيدى و معنوى نايل شوند و اين معنا در ماه رمضان امكانپذيرتر است؛ لذا ماه رمضان به ماه خدا ناميده شده است و به جهت شرافت اين ماه براى امت و آمرزش گناهان و پاك شدن بندگان، به ماه امت نيز نسبت داده شده است[17].

 

برنامه ريزى ماه رمضان

 پرسش 3 . ميهمانى خداوند در ماه رمضان چيست؟ چگونه در ماه رمضان برنامهريزى كنيم تا بهتر از بركات اين ماه بهره ببريم؟
ميهمانى خداوند، به معناى اكرام و رحمت خاص الهى بر بندگان است؛ زيرا بندگان ـ اعم از مؤمن و كافر ـ در سراسر زندگى خود، در سر سفره اكرام و رحمت الهى نشستهاند. اما ميهمانى در ماه رمضان، اكرام و رحمت خاص براى روزه داران است. بر اساس روايات، چند موضوع نشان از ميهمانى خداوند است:
1. از شب اول ماه رمضان، درهاى بهشت باز مىشود و تا شب آخر بسته نمىشود[18].
2. از ابتدا تا انتهاى ماه رمضان، درهاى جهنم بسته مىشود[19].
3. شياطين در بند و زنجير مىشوند تا نتوانند روزه بندگان را خراب كنند[20].
4. ماه رمضان، ماهى است كه ابتداى آن رحمت، وسطش آمرزش گناهان و پايان آن، آزادى از آتش جهنم است[21]؛ يعنى، با رحمت الهى به ميهمانى دعوت و آمرزيده مىشويم و در پايان ميهمانى به عنوان هديه، از آتش جهنم آزاد مىگرديم.
5. وجود شب قدر در اين ماه است كه ارزش آن، از هزار ماه بيشتر است و عبادت در آن، نتايج بسيارى دارد و سرنوشت يك سال بندگان در آن تعيين مىگردد[22]. بدون ترديد موفقيت در هر كارى، مستلزم برنامهريزى صحيح است و آن هنگامى ميسّر است كه:
الف. برنامه ناظر به اهدافى باشد كه انسان، در پيش روى دارد.
ب. اهداف وقتى از شفافيت برخوردار مىشود كه فرصت پيش آمده يا امكانات فراهم شده، به خوبى شناخته و ارزش گذارى گردد.
ج. وقتى انسان ارزش فرصتى را بداند و يا اهميت نعمتى را درك كند، قدر آن را بهتر مىداند و بيشتر از آن بهره مىبرد.
پس بايد از اين فرصت سرنوشت ساز، بيشترين بهره را ببريم و اگر بخواهيم به اين هدف دست يازيم، بايد براى لحظه لحظه آن حساب باز كنيم؛ حتى براى ساعاتى كه در حال خواب يا استراحت هستيم.
براى استفاده كامل از ماه رمضان، هر كس بايد متناسب با موقعيت شغلى و وضعيت جسمانى و روانى خويش، برنامه ريزى كند. در اين صورت بايد وقت خود را به چند بخش تقسيم كنيم:
بخش اول. علم و معرفت
در اين ماه بايد با جديت تمام، در جهت دانش افزايى تخصصى و معرفتيابى بنيادين و اعتقادى بكوشيم.
بخش دوم. عبادت و مناجات
در ماه رمضان، علاوه بر عبادتهاى معمول ـ كه در طول سال هميشه بايد انجام دهيم ـ عبادتهاى واجب و مستحب ديگرى نيز اضافه شده است؛ مانند: روزه گرفتن، تلاوت قرآن، خواندن دعاهاى ماه رمضان، احسان و... براى انجام دادن اين اعمال، تأكيد فراوانى شده است و بايد در برنامه ريزى ماه رمضان، در نظر گرفته شود.
 بخش سوم. خواب و استراحت
لازمه استفاده بهينه از دو بخش گذشته، اين است كه خواب و استراحت انسان به مقدار كافى انجام شود. در غير اين صورت در دو بخش اول نيز موفق نخواهد بود. در ماه مبارك رمضان، به دليل جابهجايى اوقات غذا و تغييراتى ديگر، تا حدودى چرخه خواب و استراحت نيز تغيير مىكند. توصيه ما اين است كه بكوشيد ميزان خواب خود را خيلى تغيير ندهيد و وقت آن را نيز خيلى به هم نزنيد. فقط با كمى تغيير در چرخه خواب، برنامه خواب و استراحت خود را ادامه دهيد؛ براى مثال اگر هنگام سحر حدود يك ساعت (براى سحرى خوردن و خواندن نماز شب و نماز صبح) بيدار مىمانيد؛ اين مقدار از خواب را در روز جبران كنيد. بعد از نماز ظهر و عصر ـ با توجه به اينكه ناهار از برنامه روزانه حذف شده است ـ زمان مناسبى براى استراحت و خواب است. در اين صورت مقدارى از شب را مىتوانيد بيدار بمانيد و از وقتتان استفاده بهترى بكنيد.

 

توصيههاى ماه رمضان
علاوه بر آنچه بيان شد، رعايت نكات زير به كيفيت استفاده از ماه رمضان مىافزايد:
1. بر ترك محرماتى كه بر اعضاى ديگر لازم گرديده ـ به ويژه محرمات چشم، گوش و زبان ـ و نيز استفاده از غذاى حلال، اهتمام ويژهاى داشته باشيد.
2. در شبانه روز چند نوبت قرآن تلاوت كنيد؛ براى مثال حدود پانزده دقيقه در روز و پانزده دقيقه در شب.
3. دعاها را تقسيم كنيد و آنها را در چند نوبت در شبانه روز بخوانيد. روزها به همان مقدار دعايى كه بين نماز يا بعد از نمازهاى يوميه خوانده مىشود، اكتفا كنيد. اما شبها وقت بيشترى را صرف خواندن دعا كنيد. اگر بعضى از دعاها طولانى است، لازم نيست هر شب همه آن دعا را بخوانيد.
4. براى استفاده بهينه از زمان در هنگام رفت و آمد، ذكر بگوييد (البته ذكرهاى بدون صدا و آرام تا شائبه ريا به وجود نيايد). بكوشيد از مرحله ذكر زبانى، به مرتبه توجّه به معناى ذكر و ذكر قلبى و ياد واقعى خداوند برسيد؛ به طورى كه او را حاضر و ناظر بر خود بدانيد.
بهترين ذكر ـ به ويژه براى رفع بعضى مشكلات ظاهرى و نيز روحى و روانى ـ ذكر «استغفار» و «لا اله الا الله» است.
5. دائم الوضو باشيد و حتى قبل از خواب نيز وضو بگيريد و به بستر خواب برويد؛ زيرا در ماه رمضان، خواب نيز عبادت است و نفس كشيدن تسبيح به حساب مىآيد.
6. از شب زنده دارى و احيا ـ به ويژه در شبهايى كه فرداى آن تعطيل است ـ غفلت نكنيد. شايد يكى از مهمترين اعمال در اين ماه، شب زندهدارى، تهجّد، استغفار و نماز شب در نيمه شبها است.
7. در مجالس بيان احكام و معارف دينى و موعظه، در مساجد يا حسينيهها شركت كنيد. بسيارى از علما و مجتهدان نيز مقيدند، به موعظه و ذكر مصيبت واعظان و سخنرانان گوش فرا دهند.
به طور كلى شركت در مجالس مذهبى، قرار دادن خود در معرض نفحات و نسيمهاى رحمت الهى است كه نقش مهمى، در حفظ دين و معنويت انسان دارد.
8. از انجام دادن ورزشهاى سنگين، در طول ماه رمضان بپرهيزيد و بكوشيد ورزشهاى سبك و آرام (مانند پياده روى يا نرمش) انجام دهيد.
9. از غذاهاى قندى و پروتئيندار در رژيم غذايى خود بيشتر استفاده كنيد (مانند خرما و لبنيات).
10. از پرخورى هنگام افطار و سحرى جدا بپرهيزيد؛ زيرا علاوه براينكه چرخه خواب شما را به هم خواهد زد، از ساير برنامههاى عبادى و درسى نيز بهره كافى نخواهيد برد.
11. از هدر دادن انرژى بىجا و بىمورد اجتناب كنيد؛ براى مثال از حرف زدنهاى بىمورد و تماشاى برنامههاى تلويزيونى غيرضرورى بپرهيزيد.

 

آثار روزه

 پرسش 4 . اثرات تربيتى، اجتماعى و بهداشتى روزه چيست؟
روزه ابعاد گوناگونى دارد و آثار فراوانى از نظر مادى و معنوى در وجود انسان مىگذارد كه از همه مهمتر «بعد اخلاقى و فلسفه تربيتى» آن است.
يك. آثار تربيتى
1ـ1. تلطيف روح
روح انسان، همواره در حال تدبير بدن است و بدن بدون تدبير روح، مانند كشتى بدون ناخدا است. در ماه رمضان، به دليل امساك از خوردن و آشاميدن و محدود كردن آن به ساعاتى مشخص و نيز كنترل حواس (مانند چشم، گوش و تمامى مجارى ورود اطلاعات به درون ذهن)، فراغت روح و نفس بيشتر فراهم مىشود. فعاليت روح براى پرداخت به امور مادى و دنيوى كاهش مىيابد و امكان پرداخت به امور معنوى بيشتر مىشود. در نتيجه روح از لطافت بيشترى برخوردار مىگردد.
1ـ2. تقويت اراده
خداوند برنامه روزه دارى را به گونهاى تنظيم كرده است كه انسان بايد در ساعت معيّنى، از خوردن و آشاميدن بپرهيزد و در ساعت خاصى، مىتواند آزادانه بخورد و بياشامد و از لذتهاى حلال استفاده كند.
ملزم شدن انسانها به اجراى دقيق اين برنامه و تكرار آن طى يك ماه، تمرين بسيار مناسبى است براى عادت دادن نفس به امورى، غير از آنچه در ماههاى ديگر عادت كرده بود و اين عمل، عزم و اراده انسان را تقويت مىكند.
1ـ3. كنترل غرايز
روزهدار بايد در حال روزه ـ با وجود گرسنگى و تشنگى ـ از غذا و آب و ساير لذات (از قبيل لذت جنسى)، چشم بپوشد و ثابت كند كه او همچون حيوانات، در بند اسطبل و آب و علف نيست. او مىتواند زمام نفس را به دست گيرد و بر هوسها و شهوتهاى خود مسلّط شود و اين امر باعث مىگردد كه غرايز به كنترل او در آيد و علاوه بر اين، در بهره ورى از آنها تعديلى به وجود آيد. خلاصه اينكه روزه، انسان را از عالم حيوانى ترقى داده و به جهان فرشتگان صعود مىدهد.
تقوا و پرهيزگارى در تربيت اخلاق اسلامى يك مسلمان، نقش بسيار مهمى دارد و براى رسيدن به اين صفت شايسته، بهترين عبادت روزه است. قرآن درباره آن مىفرمايد: «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»[23]؛ يعنى، نتيجه و علّت غايى روزه، تقوا از محارم الهى است.
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه «شعبانيه»، فضايل ماه رمضان و روزه را برشمرد، اميرمؤمنان على عليهالسلام پرسيد: بهترين اعمال در اين ماه چيست؟ فرمود: «الورع عن محارم اللّه»[24] ؛ «پرهيز و اجتناب از معاصى و گناهان است». بنابراين روزه، عامل بازدارنده از گناه و عامل سركوب كننده نفس عصيانگر است. شخص با عمل به اين دستور الهى، به خوبى روح تقوا و پرهيزگارى را در خويش زنده مىكند؛ زيرا با روزه، اصلاح نفس و تربيت آن، آسانتر مىشود؛ زيرا گرسنگى و ديگر محروميتهاى روزه، شعلههاى سركش غريزههاى حيوانى و هواهاى نفسانى را خاموش مىسازد.
پر شدن شكم زمينه بسيارى از ناهنجارىها و تحريك شهوات، غوطهورى در حرام و ظهور خواهشهاى باطل در نفس مىشود؛ چنان كه در حديثى آمده است: «انى اخاف عليكم من البطن والفرج»[25]؛ «من از شكم و شهوت بر شما بيمناك هستم». اگر شكم عفيف باشد و به قدر ضرورت اكتفا كند و از حرام و شبهه بپرهيزد، بدون شك دامن نيز عفيف مىشود. عفت اين دو عضو، زمينه بسيار خوبى براى نشاط معنوى و صفاى دل و باطن خواهد شد.
 1ـ4. روحيه ايثار و نوع دوستى
انسان موجودى اجتماعى است و انسان كامل، كسى است كه در همه ابعاد وجودى رشد كند. روزه، بعد اجتماعى انسان را در كنار ساير ابعاد او رشد مىدهد؛ بدين صورت كه درس مساوات و برابرى در ميان افراد اجتماع است. با عمل به اين دستور مذهبى، افراد متمكن وضع گرسنگان و محرومان اجتماع را به طور محسوس در مىيابند و به دنبال آن درك، به اين نتيجه مىرسند كه بايد به فكر بيچارگان و محرومان باشند. اگر توجه به حال گرسنگان، جنبه حسّى و عينى پيدا كند، اثر بيشترى دارد و روزه به اين موضوع مهم اجتماعى، رنگ حسّى مىدهد. با رشد اين بعد اجتماعى، انسان نسبت به همنوعان خود بى تفاوت نمىشود و دردهاى فراگير اجتماعى (مانند فقر و گرسنگى) را حس مىكند و مصداق اين سخن حكيمانه سعدى مىشود كه:

بنىآدم اعضاى يكديگرند
 كه در آفرينش ز يك گوهرند

چو عضوى به درد آورد روزگار
 دگر عضوها را نماند قرار


به راستى اگر كشورهاى ثروتمند جهان و اغنيا، چند روز از سال روزه بدارند و طعم گرسنگى را بچشند، باز هم اين همه گرسنه در جهان خواهد بود؟! آيا ميليونها انسان با سوء تغذيه و كمبود مواد غذايى مواجه خواهند شد؟!
دو. آثار بهداشتى
بدون ترديد در علم پزشكى، اثر معجزه آساى امساك، در درمان انواع بيمارىهاى جسمانى و روانى به اثبات رسيده است. عامل بسيارى از بيمارىها، زيادهروى در خوردن غذاهاى مختلف است. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآلهفرمود: «واعلم ان المعدة بيت الداء و ان الحمية هى الدواء»[26]؛ «معده مركز و خانه هر دردى است و پرهيز [ از غذاهاى نامناسب و زيادهخورى]، اساس هر داروى شفابخش است». منشأ بسيارى از بيمارىهاى روانى، افكار غلط، سوء ظن، گناه و شناخت غيرمعقول و غيرمنطقى است و روزه با ايجاد محدوديتهايى، هم معده و دستگاه گوارشى را تقويت مىكند و هم با كنترل افكار و اجتناب از گناه، روان انسان را از آلودگىها باز مىدارد.
به عبارت ديگر روزه، زبالهها و مواد اضافى و جذب نشده بدن را مىسوزاند و در واقع، بدن را «خانه تكانى» مىكند و روح را با تلاوت قرآن و خواندن دعاهاى ويژه تقويت مىنمايد. خلاصه اينكه با روزه، سلامتى جسمانى و روانى انسان تضمين مىشود و بر همين اساس پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله فرمود: «صوموا تصحّوا»[27]؛ «روزه بگيريد تا سالم شويد». روزه اگر با شرايطى كه دارد گرفته شود، اثرات مهم تربيتى، اجتماعى و بهداشتى براى انسان دارد[28].

 

روزه و رياضت

 پرسش 5 . آيا روزه نوعى رياضت نيست؟ اگر چنين است تفاوت آن با رياضتهاى غيردينى در چيست؟
«رياضت» در لغت چند معنا دارد: 1. تحمل رنج و تعب براى تهذيب نفس و تربيت خود يا ديگرى؛ 2. تمرين و ممارست؛ 3. كوشش و سعى؛ 4. گوشهنشينى توأم با عبادت و كفّ نفس[29]. در اصطلاح؛ يعنى، تحمل رنج و مشقت و از نظر جسمانى خود را در محدوديت قرار دادن و در قبال آن به يك توانمندىهاى روحى رسيدن.
 انواع رياضت
از يك چشمانداز مىتوان رياضت را به دو نوع تقسيم كرد: 1. رياضت به صورت مطلق؛ قطع نظر از آموزههاى دينى؛ 2. رياضت در قالب آموزههاى دينى و براساس معيارهاى شرعى. فرقهاى اين دو عبارت است از:
يكم. رياضت به معناى مطلق، عبارت است از اينكه انسان از هر راه ممكن، جسم خود را به مشقّت بيندازد تا مهارتها و توانمندىهايى را در بعد روحى به دست آورد؛ قطع نظر از اينكه آيا چنين عملى از نظر احكام شرعى و مبانى دينى صحيح است يا نه. از اين رو مرتاضانى كه بدون در نظر گرفتن شريعت الهى، رياضت مىكشند، براى رسيدن به هدف خود، هر عملى را انجام مىدهند! حال فرقى نمىكند اين كار از نظر شرعى حرام باشد، يا با كرامت انسانى سازگار نباشد؛ زيرا آنان بر اين باورند كه فلان عمل، موجب تقويت روح يا ارادهشان مىشود. حال آنكه در رياضتهاى دينى (مانند روزه)، هرگز فرد از چارچوب شريعت خارج نمىشود و هر قدرت و نيرويى براى او مطلوب نيست. او براساس احكام الهى روزه مىگيرد؛ زيرا اعمال احكام دينى، براى اين است كه انسان را در حوزه عبوديت خدا قرار دهد و او را به مقام قرب الهى برساند. پس نتيجه واثر رياضتهاى شرعى و غيرشرعى كاملاً با هم متفاوت است.
دوم. فرق ديگر رياضت دينى با رياضت غيردينى، اين است كه دين، به انسان اجازه ضرر زدن به خود يا به ديگرى را نمىدهد و اعمال او همواره بايد فايده عقلايى داشته باشد. براى مثال روزه عمل واجبى است كه افراد مكلّف، بايد آن را بگيرند. اما همين روزه اگر در جايى موجب آسيب شديد جسمانى، يا بيمارى و يا تشديد آن گردد، حكم آن لغو مىشود و چنين فردى نبايد روزه بگيرد.
در حالى كه مرتاض، ممكن است عملى را به اين جهت انجام دهد كه موجب تقويت اراده شود و كارى ندارد به اينكه اين عمل ممكن است براى او ضرر داشته باشد يا نه. به عبارت ديگر بر اساس قاعده كلى «لاضرر و لا ضرار فى الاسلام»، ضرر رساندن و ضرر ديدن در اسلام و احكام آن، قرار داده نشده است. همچنين بر اساس قاعده «لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها»[30]، خداوند براى هيچ كس بيشتر از توانايىاش تكليف نمىكند. مرتاض اين قواعد و اصول را نه تنها مد نظر ندارد؛ بلكه ممكن است برخلاف آن عمل كند؛ به اين جهت كه مىخواهد با رياضت، ابعاد روحى و روانى خود را تقويت كند. از همين رو بسيارى از احكام اوليه، ممكن است در مورد عدهاى، تغيير كند يا آن تكليف اوليه از دوش آنان برداشته شود. براى مثال اگر كسى بيمار است و روزه گرفتن براى او ضرر دارد، يا درمان او را به تأخير مىاندازد و نيز افرادى كه مسافر هستند، نبايد روزه بگيرند.
سوّم. فرق ديگر مربوط به انگيزه و هدفى است كه مرتاض دنبال مىكند. اگر از مرتاض سؤال شود انگيزه و هدف تو از اين عمل چيست، ممكن است بگويد: براى تقويت روح، يا به جهت تقويت اراده، يا به دليل اينكه بتوانم توانايى به دست آورم. اما نخستين شرط روزه اين است كه روزهدار، بايد نيت و قصد «قربت» كند: «انما الاعمال بالنيات»[31]. البته روزهدار نيز ممكن است انگيزهاش دستيابى به بهشت و نعمتهاى بهشتى باشد؛ اما بايد قصد «قربة الى الله» كند. او مىخواهد در قالب بندگى، رضايت خدا را به دست آورد و به دنبال آن، از نعمتهاى مادى و معنوى نيز بهره بگيرد. پس در رياضتهاى الهى، قصد و انگيزه الهى است؛ ولى معلوم نيست مرتاض چنين هدفى را دنبال كند.
چهارم. يكى ديگر از فرقهايى كه بين رياضتهاى غير دينى و رياضتهاى دينى وجود دارد، به كارگيرى محصولات و نتايج رياضت است. يك انسان مؤمن ـ كه در قالب عمل به احكام الهى به كمالاتى دست مىيابد ـ هرگز حاضر نيست از اين كمالى كه به دست آورده، سوء استفاده كند و در راه حرام، آن را به كار گيرد. اما مرتاض ممكن است در اثر رياضت، توانمندىهايى به دست آورد و در راه غيرصحيح و غيرمشروع از آن استفاده كند. حال ممكن است سؤال شود: مگر مىشود انسانى از طريق رياضتهاى غير دينى، به جايى برسد؟
جواب آرى است؛ زيرا رياضت و نتايج آن، تحت نظام علّى و معلولى قرار دارد؛ يعنى، اگر علت (به مشقّت انداختن جسم) ايجاد شد، معلول (تقويت روح در بعدى از ابعاد) نيز حاصل مىشود. حال اين علّت و معلول، ممكن است در قالب يك نظام ارزشى و الهى شكل بگيرد و يا ممكن است خارج از اين نظام باشد. درست مثل يك چاقوى تيز كه مىتوانيم در راه صحيح و يا غلط از آن بهرهبردارى كنيم و ممكن است اين چاقو از طريق صحيح تيز شده باشد و يا از راه غصبى. بنابراين تقويت روح چيزى شبيه تيز كردن چاقو است. پس در سايه رياضتهاى دينى، علاوه بر اينكه نفس انسان قدرتمند مىشود و او به كمالاتى مىرسد؛ به سعادت واقعى و جاودان نيز دست مىيابد. اين امرى است كه با رياضتهاى غير دينى حاصل نمىشود.

 

رمضان و شيطان

 پرسش 6 . گفته مىشود كه در ماه رمضان، شيطان به زنجير كشيده مىشود، پس دليل گناهان ما در اين ماه چيست؟ اصولاً چرا خداوند به شيطان مهلت داده ما را به گناه بكشاند تا مجبور باشيم با اين همه سختى، خود را از شرّ او رهايى بخشيم؟
اين سؤال، پرسشى بنيادين است كه براى هر انديشمند مسلمان رخ مىنمايد و پاسخ به آن در گرو كاويدن جنبههاى مختلف آن است. در اين پرسش سه طرف ـ خداوند، انسان و شيطان ـ قرار دارد كه به طور مختصر به بررسى آنها مىپردازيم:
1. هدف خداوند از آفرينش انسان، رساندن او به كمال است.
2. تبلور كمال انسان، در شناخت خداوند است و معرفت، در گرو عبادت او است. خداوند خود مىفرمايد: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاْءِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ»[32] ؛ «جن و انس را تنها براى عبادت خود آفريدم»؛ زيرا با عبادت و شناخت او، كمال انسان تحقق مىيابد.
 3. انسان عبادتگر را تنها در صورتى مىتوان در حال حركت به سوى كمال ديد كه آگاهانه و با اختيار، اين مسير را انتخاب كرده باشد؛ نه آنكه همانند فرشتگان به صورت تكوينى به عبادت بپردازد و قدرت بر عصيان و نافرمانى خداوند نداشته باشد: «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ»[33].
و چه زيبا سروده است خواجه شيراز در اين باره:

جلوهاى كرد رُخت ديد ملك عشق نداشت
 عين آتش شد ازين غيرت و بر آدم زد


4. خداوند به همين جهت انسان را موجودى مختار آفريد و انتخاب راه سعادت و شقاوت را در اختيار او نهاد؛ چنان كه مىفرمايد: «إِنّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمّا شاكِراً وَ إِمّا كَفُوراً»[34]؛ «ما راه را به انسان نشان داديم، حال يا سپاسگزار است و يا ناسپاس».
5. از اينجا است كه مسئله امتحان ـ به عنوان يكى از اهداف واسطهاى آفرينش انسان ـ مطرح مىشود؛ زيرا امتحان، تبلور اختيار انسان است و جاى شگفتى ندارد كه در آيات فراوانى، طرح اين مسئله را به گونههاى مختلف مىبينيم؛ چنان كه مىفرمايد: «إِنّا خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ»[35]؛ «ما انسان را از نطفهاى آميخته آفريديم تا او را بيازماييم»[36].
6. برقرارى يك «امتحان عادلانه»، تنها در گرو وجود شرايط و امكانات براى گزينش مسير خير يا شرّ به وسيله انسان است. اما خداوند از آن رو كه انسان را گل سر سبد مخلوقات خود مىداند و تنها براى آفرينش او به خود تبريك مىگويد «فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»[37]، در جهت انتخاب مسير كمال و خير، امكانات فراوانى را در اختيار او گذاشته است. اين ابزار و امكانات عبارت است از:
6ـ1. آفرينش بر اساس فطرت و گرايش ذاتى به خداوند: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها»[38].
6ـ2. رهبرى و هدايت الهى به سوى حق به وسيله خود خدا: «قُلِ اللّهُ يَهْدِى لِلْحَقِّ»[39].
6ـ3. الهام خوبىها و بدىها به انسان به منظور گزينش آگاهانه او: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»[40].
6ـ4. محبوب قرار دادن ايمان به خداوند در نهاد انسانها: «حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِى قُلُوبِكُمْ»[41].
6ـ5. يارى رساندن ويژه به مؤمنان در مسير زندگانى: «إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا»[42].[43]
6ـ6. گشودن راههاى هدايت به تناسب تلاش انسان: «وَالّذيِنَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ»[44].
7. حال با وجود اين همه امكانات در جانب خير، بودن نيرويى در جانب شرّ، موجب مىشود كه آزمايش الهى از حالت صورى در آيد؛ يعنى، وجود نيروهايى كه انسان را به سوى شرّ وسوسه مىكنند، باعث مىشود انسان واقعا در ميان دو راهىها، قرار گيرد و خود با اراده و عزم خويش، مسيرى را انتخاب كند.
به عبارت ديگر وسوسههاى شيطانى، باعث مىشود كه انسان به مبارزه برخيزد و با استمداد از عنايتهاى الهى، نبردى سهمگين را آغاز كند. به اين وسيله نفس او پرورش و تكامل مىيابد و عالىترين مدارج كمال ممكن را كسب مىكند و چون در اين صورت امتحان جدى صورت گرفته است، حقيقت شخصيت او ـ خواه مثبت و ملكوتى يا منفى و منحط ـ بروز مىنمايد؛ يعنى، انسان نهان خود را نشان مىدهد.
از اينجا بود كه با نافرمانى ابليس و رانده شدن او از درگاه الهى و سپس تقاضاى او براى اغواى نوع انسانى؛ خداوند با تقاضاى او موافقت كرد و به او مهلت داد تا در مقابل نيروهاى الهى، وسوسهگر انسان به سمت شرّ باشد. اما در عين حال قدرت او در اين زمينه را محدود ساخت و هيچ سلطهاى را براى شيطان به طور مستقل بر انسانها قرار نداد: «وَ ما كانَ لَهُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ يُؤممِنُ بِالاْخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْها فِى شَكٍّ»[45].
8. اغواگرى شيطان، تنها در انسانهايى مؤثر است كه جانب شرّ را بر خير ترجيح مىدهند؛ اما خالصان و خداجويان حقيقى، گزندى از او نمىبينند. چنان كه شيطان خود بر ناتوانى خويش در اين زمينه اعتراف كرده، مىگويد: «فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»[46].
بنابراين وسوسهگرى شيطان، پس از روىگردانى انسان از نداى فطرت و الهامات رحمانى است. چنين كسانى كه با اختيار و انتخاب خود كفر ورزيده، قابليت محبت و همراهى با پاكترين انسانهاى روى زمين را از دست دادهاند؛ سزاوار آن هستند كه به وسوسههاى شيطانى گرفتار شوند و اين خود نوعى مجازات الهى نسبت به آنان در همين دنيا است: «أَ لَمْ تَرَ أَنّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرِينَ تَؤزُّهُمْ أَزًّا»[47]؛ «آيا ندانستى كه ما شيطانها را بر كافران گماشتهايم، آنان را شديدا تحريك كنند؟».
9. خداوند متعال به جهت عنايت ويژهاش به مؤمنان، زمانها، مكانها و وسايطى براى آنها قرار داده است تا بتوانند از آنها استمداد جسته و در جهت حفظ و تقويت بعد معنوى خويش، تلاشى پيگير داشته باشند. ماه رمضان ـ به ويژه شب قدر ـ بهترين زمانها براى اين جهت است. خداوند در اين ماه، قدرت شيطان را محدود ساخته است (كه از اين محدوديت، به زنجير كشيده شدن او تعبير مىشود)؛ لكن اين تنها زمينه خوبى براى حركت به سوى كمالات معنوى است كه به خواسته انسان مشروط است و اگر انسان نخواهد در مسير تكامل ايمانى قرار گيرد ـ اگر چه روزه هم بگيرد لكن در ترك گناهان نكوشد ـ روزه تأثيرى ژرف در جان او نگذاشته، تنها تكليفى را از او ساقط مىكند.

 

دوستى با خدا

 پرسش 7 . در ماه رمضان احساس محبت بيشترى به خدا و امام دارم. از كجا بفهمم كه خدا هم من را دوست دارد؟ آيا راهى هست كه مطمئن شوم خدا هم مرا دوست دارد؟
اظهار محبت و دوستى در ميان انسانها، راههاى مختلفى دارد؛ گاه كلمات آتشين و سخنان محبتآميز در قالب شعر و نثر پيام محبت را مىرساند و گاهى ريزش بىامان اشك سوزان و شرارههاى قلب فروزان، پيك خوش خبر صفا و محبت است. هديه دادن، احترام نمودن و پذيرايى كردن از ديگر نشانههاى محبتورزى است.
اظهار محبت خداوند به بندگانش، از نوع انفعالات و تأثراتى نيست كه در ميان انسانها شايع است؛ چون او منزّه و مبرّا از اين گونه حالات است. محبت خداوند به مخلوقاتش، به اين جهت است كه هر علتى به معلول و هر صانعى به مصنوع خود علاقهمند است؛ هر معلولى، ظهور و تراوشى از علت خود است و با آن سنخيت و مشابهت دارد. هر معلولى نيز به علت خود علاقهمند و دلبسته است؛ چون هستى و سرمايه وجودش را از او مىداند. هر چه علت قوىتر و ادراك معلول بيشتر باشد، دوستى و محبت ميان آن دو شديدتر است. پس بالاترين و قوىترين نوع دوستى، محبتى است كه خداوند نسبت به بندگان خود دارد:

سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
 ما به او محتاج بوديم، او به ما مشتاق بود

خداوند در آيات و روايات فراوانى، محبتش را به بندگانش ابراز كرده است: «إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّابِينَ»[48]؛
«فَإِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ»[49]؛
«وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»[50]؛
«وَ اللّهُ يُحِبُّ الصّابِرِينَ»[51]؛ و... .
در حديث قدسى آمده است: «لو علم المدبرون كيف انتظارى لهم لماتوا شوقاً»[52]؛ «اگر آنان كه از من روى گردانيدهاند، مىدانستند كه چه قدر منتظر آنان هستم، از شوق مىمردند».
محبت خداوند به بندگانش، داراى آثار و نشانههايى است كه در احاديث به آنها اشاره شده است. بعضى از اين نشانهها و آثار عبارت است از:
1. اطاعت از خداوند و پيروى از اولياى او: «من سرّه ان يعلم ان الله يحبه فليعمل بطاعة الله و ليتبعنا»[53]؛ «كسى كه خوشحال مىشود از اينكه بفهمد محبوب خدا است، بايد مطيع خدا و پيرو ما [ اهل بيت] باشد».
2. زياد به ياد خدا بودن: «اذا رأيت عبدى يكثر ذكرى فأنا اذنت له فى ذلك و انا احبه»[54]؛ «اگر بندهام را ببينى كه زياد به ياد من است، خودم چنين اجازهاى به او دادهام و او را دوست مىدارم».
3. آرامش درونى و شكيبايى: «اذا احب الله عبداً زيَّنَهُ بالسكينة و الحلم»[55]؛ «هنگامى كه خداوند بندهاى را دوست بدارد، او را با زيور آرامش و شكيبايى مىآرايد».
 4. داشتن قلبى پاك و اخلاقى متعادل: «اذا احب الله عبداً رزقه قلباً سليماً و خلقاً قويما»[56]؛ «زمانى كه خداوند بندهاى را دوست بدارد، قلبى پاك و اخلاقى متعادل (به دور از افراط و تفريط) روزىاش مىكند».
5. دوست داشتن مطيعان و دشمنى با عاصيان: «اذا اردت ان تعلم ان فيك خيراً فانظر الى قلبك فان كان يحب اهل طاعة الله عز و جل و يبغض اهل معصية ففيك خير و الله يحبك»[57]؛ «اگر مىخواهى بدانى كه در تو خير و نيكى وجود دارد يا نه، به قلبت بنگر؛ اگر در آن دوستى و محبت نسبت به بندگان مطيع خداوند و بغض و كينه نسبت به گناهكاران يافتى، پس در تو خير و نيكى است و خداوند تو را دوست دارد». نعمت وجود و حيات و استمرار آن و مجهز بودن به اسباب و لوازمى كه براى ادامه زندگى و تكامل مادى و معنوى انسان بايسته است، از ديگر جلوههاى محبت خداوند به بندگانش است.
شور و شوق و كشش و جذبهاى كه گاه انسان در كانون وجود و نهان خانه ضميرش احساس مىكند و او را به سوى كمال مطلق و هستى بى كران مىكشاند، از نشانههاى ديگر لطف و محبت الهى است. اگر محبت و عنايت حق به بندگانش نبود و شبستان قلب ما با نور محبت او روشن نگشته بود، هرگز آتش اشتياق در درونمان زبانه نمىكشيد و نهر كوچك وجودمان، ميلى به دريا شدن و بىكرانه گشتن پيدا نمىكرد:

رشتهاى بر گردنم افكنده دوست
 مىكشد آنجا كه خاطر خواه اوست


احساس نياز به دعا و تضرّع و خاكسارى در پيشگاه معبود متعال و عرض نياز و حاجت با او، از آثار توجّه و عنايت و محبت خداوند به بندگانش است.
محبت بندگان و اولياى خدا به جايى مىرسد كه اعلام مىكنند: خدايا! اگر ما را در جهنم هم ببرى، باز هم اعلام مىكنيم دوستت داريم.
 در مناجات شعبانيه چنين مىخوانيم: «و ان ادخلتنى النار اعلمت اهلها انى احبك»[58]؛ «خدايا! اگر مرا وارد آتش كنى، به دوزخيان اعلام مىكنم كه دوستدار توام» و نيز در مناجات ابو حمزه ثمالى آمده است: «الهى! لو قرنتنى بالاصفاد و منعتنى سيبك من بين الاشهاد و دللت على فضائحى عيون العباد و امرت بى الى النار و حلت بينى و بين الابرار ماقطعت رجائى منك و ما صرفت تأميلى للعفو عنك و لاخرج حبك من قلبى»[59]؛ «خدايا! اگر با غل و زنجير به بندم كشى و لطف عام و شاملت را از من دريغ كنى و ديگران را از رسوايىهايم آگاه سازى و دستور دهى به آتشم ببرند و ميان من و بندگان خوبت جدايى بيندازى؛ با اين همه، اميدم از تو بريده نمىشود و از آرزوى عفو و گذشتت صرف نظر نخواهم كرد و محبت تو از قلبم بيرون نخواهد رفت».
دعاهاى اولياى برگزيده و بندگان معصوم خداوند، سخنانى شاعرانه و مبالغهآميز نيست كه در گرما گرم غلبه احساسات بر زبان جارى شده باشد؛ بلكه بيان حال و مشاهدات آن خوبان پاك سرشت است. آنان عاشقان دلباخته و شيدايىاند كه يكسره غرق تماشاى محبوب خويش بوده و جلوههاى جمال و كمال دوست را در هر مظهر و موجودى، به روشنى مىبينند: «انت الذى لا اله غيرك تعرفت لكل شىء فما جهلك شىء و انت الذى تعرفت الىّ فى كل شىء فرأيتك ظاهراً فى كل شىء و انت المظاهر لكل شىء»[60] ؛ «تو آن خدايى كه معبودى جز تو نيست. خود را به هر چيز شناساندهاى، به طورى كه در نزد هيچ چيز ناشناس نيستى. تو آن خداوندى كه در هر چيز، خود را به من نمودى، آن سان كه تو را در هر چيزى آشكار ديدم و تو براى هر چيز ظاهر و هويدايى».

كى رفتهاى ز دل كه تمنا كنم تو را
 كى گشتهاى نهفته كه پيدا كنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدى كه من
 با صد هزار ديده تماشا كنم تو را


آن محرمان راز هستى، خانه دلشان را از غير حق پرداخته و حرم قلبشان را منزلگاه جانان ساختهاند «القلب حرم الله فلا تسكن حرم الله غير الله»[61] ؛ «دل حرم خدا است، پس غير را در آن منشان».
آنان پروانگان شمع ذات احدى و جمال ازلى هستند. هر چه از محبوب مىبينند، زيبايى و كمال است. اگر چه خداى حكيم و رحيم، بندگان پاك و برگزيده خود را با آتش عذاب نمىكند و در جهنم جاى نمىدهد؛ ولى اگر به فرض چنين هم باشد، در ميان شعلههاى آتش، باز نظارهگر جمال محبوباند و جز لطف، خوبى، كمال و جمال دوست چيزى نمىبيند.

در آتش ار خيال رخش دست مىدهد
 ساقى بيا كه نيست ز دوزخ شكايتى


حفظ آثار ماه رمضان

 پرسش 8 . چه كنيم تا آثار و بركات ماه رمضان را در خود بيشتر حفظ كنيم؟
بدون ترديد يك ماه روزه دارى و مبارزه عملى با هواهاى نفسانى، تأثير بسيار عميقى در روح و روان و سلامت جسمانى انسان دارد؛ اما چه كنيم روزه ما اثرش بر نفس و جان باقى بماند؟
در مرحله نخست بايد بكوشيم روزه ما كامل و واقعى باشد؛ آن گاه اثر آن تا سال آينده؛ بلكه براى هميشه باقى مىماند.
امام جعفر صادق عليهالسلام مىفرمايد: «هرگاه روزه دار هستى، پس بايد گوش و چشم تو از حرام به دور و جوارح و اعضاى تو از زشتىها پاك باشد. بايد كارهاى بيهوده و لغو را از خود دور كنى... لازم است بر تو حلم و وقار و خشوع روزه واقعى [ زيرا روزه دار واقعى كسى است كه] كاملاً مراقب و مواظب تمامى شئون زندگىاش باشد تا كوچكترين نواقص شرعى، عرفى و اخلاقى از او مشاهده نگردد... روزهدار بايد در حد امكان، سكوت و خاموشى را اختيار كند؛ مگر ذكر خدا و بيان نيازمندىهايش. از قهقهه و بلند خنديدن بپرهيزد؛ زيرا خداوند بر خندههاى قهقهه خشم دارد»[62].
از اين سخنان پر معناى امام صادق عليهالسلام، استفاده مىشود كه روزه وقتى كامل است و ما روزهدار واقعى محسوب مىشويم كه اين عمل، فقط خوددارى از خوردن و آشاميدن نباشد؛ بلكه همه اعضا و جوارح ما روزهدار باشد. چنين روزهاى كامل و واقعى است و طبعا اثر آن پايدار خواهد بود. البته علاوه بر آنچه گفته شد، دو عمل مهم ديگر بايد انجام دهيم تا اثر روزه تا ماه مبارك رمضان بعدى باقى بماند:
يكم. پرهيز از آنچه كه موجب زايل شدن اثر روزه مىشود. علت غايى روزه دستيابى به «تقوا» (دورى از گناه) است؛ چه اينكه گناه با غايت و هدف روزه منافات دارد و در تعارض است و ما هنگامى مىتوانيم از اثر روزه (تقواى الهى) به طور مستمر بهرهمند شويم كه رفتارمان، همسو و هم جهت و در راستاى پرهيزگارى باشد.
دوم. علاوه بر اجتناب از گناه، بايد ارتباط خود را با آنچه در ماه مبارك رمضان انجام دادهايم، قطع نكنيم؛ يعنى، براى تقويت آثار روزه، گاهى روزه بگيريم. البته اين روزهها واجب نيست؛ ولى از نظر كيفيت بايد به همان صورتى باشد كه در ماه مبارك رمضان روزه مىگيريم؛ يعنى، همه اعضا و جوارح ما روزه باشد.
بنابراين استوارى عمل و مداومت بر آن، موجب مىشود اثر آن عمل باقى بماند. امام باقر عليهالسلام فرمود: «دوست داشتنىترين عمل نزد خداوند، عملى است كه بنده آن را ادامه دهد؛ هر چند اندك باشد»[63] و يكى از دلايل استمرار عمل، حفظ و بقاى اثر آن است. از نظر علمى و تجربى نيز اين حقيقت ثابت شده است كه براى ماندگارى يادگيرى و نهادينه شدن صفات اخلاقى و معنوى، يك فرآيند دو مرحلهاى را بايد طى كرد: شكلگيرى و تثبيت و بقا.
هر مهارتى كه انسان به دست مىآورد، براى تثبيت و بقاى آن، بايد ارتباط خود را با آن مهارت ـ اگر چه به صورت اندك ـ حفظ كند. اين مطلب در مورد مسائل معنوى و اخلاقى نيز صدق مىكند؛ يعنى، اگر مىخواهد اثرات ماه مبارك رمضان، نه تنها تا ماه رمضان بعدى حفظ شود؛ بلكه به عنوان يك سرمايه معنوى براى هميشه باقى بماند، بايد ارتباط خود را با اين ماه حفظ كند. نگه داشتن اين ارتباط، ممكن نيست؛ مگر با انجام دادن همان اعمالى كه در ماه رمضان انجام مىداد.
از اين رو توصيه مىشود بعد از ماه مبارك رمضان، گاهى روزه بگيريد و تلاوت قرآن را ـ هر چند روزى يك صفحه ـ قطع نكنيد و دعاهاى مربوط به ماههاى بعد از رمضان را هر روز بخوانيد. سيره عملى بزرگان دين ـ مانند پيامبر و ائمه عليهالسلام ـ همواره اين بوده كه بعضى از روزها را روزه مىگرفتند و توصيه مىكردند كه حداقل هر ماه سه روز، روزه بگيريد (اول، وسط و آخر ماه) و حداقل هر روز پنجاه آيه قرآن را تلاوت كنيد و... اين سيره و سفارشها شايد براى استمرار و بقاى آثار ماه مبارك رمضان و تبديل آن حالات معنوى، به صفات و ملكات ماندگار و هميشگى است؛ به گونهاى كه اين آثار جزء وجود و شخصيت انسان شود و همواره رفتارهاى او را تحت تأثير قرار دهد.

 

 


 

 

 

قـرآن

 

 

قرآن و ماه رمضان

 پرسش 9 . رابطه قرآن و ماه رمضان چگونه است و چرا اين ماه «بهار قرآن» ناميده شده است؟
با استفاده از آيات و روايات، به روشنى ثابت مىشود: روزه اگر چه عبادت مهمى است و داراى ثواب بسيار است؛ اما مقدمهاى براى رسيدن به مرحله تقوا است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»[64]؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! روزه بر شما مقرر شده است، همانگونه كه بر كسانى كه پيش از شما [ بودند] مقرر شده بود، باشد كه پرهيزگارى كنيد».
هدايت كامل متقين، وابسته به بهرهمندى از قرآن است: «الم ذلِكَ الْكِتابُ لارَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ»[65] ؛ «الم اين كتابى است كه در [ حقانيت] آن هيچ ترديدى نيست [ و] مايه هدايت تقواپيشگان است».
از اين رو فضيلت مهم ماه رمضان، به نزول قرآن در اين ماه است: «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِى أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنّاسِ»[66] ؛ ماه رمضان [ همان ماه] است كه در آن، قرآن فرو فرستاده شده است كه مردم را راهبر است».
از اين رو رابطه خاصى بين قرآن و ماه رمضان وجود دارد. همان طور كه در فصل بهار، عالم طبيعت و انسان شادابى خاص و حيات مجددى پيدا مىكند، قرآن نيز بهار دلها است كه با خواندن و يادگيرى و فهميدن معارف آن، دلها همواره زندگى ويژهاى مىيابد. امام على عليهالسلام مىفرمايد: «تعلّموا كتاب الله تبارك و تعالى، فانه احسن الحديث و ابلغ الموعظة، و تفقهوا فيه فانه ربيع القلوب»[67]؛ «كتاب خداوند ـ تبارك و تعالى ـ را ياد بگيريد؛ زيرا آن زيباترين گفتار و رساترين موعظهها است و فهم در قرآن پيدا كنيد؛ زيرا آن بهار دلها است». بنابراين رابطه قرآن با ماه رمضان، خيلى عميق است و انسان با خواندن و يادگيرى قرآن و تدبير و تعميق در آن، در اين ماه مىتواند به حيات طيبه رسيده و شب قدر را ـ كه با حقيقت قرآن متّحد است ـ درك كند و بنابر فرمايش رسول خدا صلىاللهعليهوآله (در خطبه جمعه آخر ماه شعبان)، خواندن يك آيه از قرآن در ماه رمضان، معادل با ثواب يك ختم قرآن، در ماههاى ديگر است[68].

 

نزول قرآن

 پرسش 10 . با توجه به آيه شريفه «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِى أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ»[69] آيا تمام قرآن در ماه رمضان نازل شده است؟
درباره كيفيت نزول قرآن، دو گونه آيات را مىتوان دستهبندى كرد:
يك. آياتى كه بر نزول قرآن در شب قدر و ماه رمضان دلالت دارد؛ مانند آيه 185 سوره «بقره»، آيه 3 سوره «دخان» و آيه 1 سوره «قدر».
دو. آياتى كه بر نزول تدريجى قرآن در طول 20 تا 23 سال دلالت دارد؛ مانند آيه 106 سوره «اسراء» و آيه 32 سوره «فرقان».
در اينجا ممكن است سؤال شود: چگونه بين اين دو طايفه از آيات را جمع كنيم و زمان بعثت با قول نزول قرآن در شب قدر چگونه قابل است؟
 پاسخهايى كه از جانب علماى اهل سنت و شيعه داده شده، به شرح ذيل است:
1. بيشتر اهل سنت و برخى از علماى شيعه (مانند شيخ مفيد، سيد مرتضى و ابن شهر آشوب)، پاسخ دادهاند: منظور از نزول قرآن در شب قدر، آغاز و شروع نزول است كه در ماه رمضان بوده است؛ زيرا هر حادثهاى را مىتوان به زمان شروع آن نسبت داد[70]. از اين رو به نظر اين گروه، طايفه اول آيات، در مقابل مفاد طايفه دوم قرار نمىگيرد.
2. برخى گفتهاند: مقصود از «رمضان»، رمضان سال خاص نيست؛ بلكه نوع آن است؛ يعنى، در هر شب قدر از هر سال، به اندازه نياز مردم قرآن بر پيامبر صلىاللهعليهوآلهنازل مىشد و جبرئيل آن را در موارد نياز، به دستور خدا بر پيامبرش صلىاللهعليهوآلهمىخواند. فخر رازى اين احتمال را داده است[71]. بديهى است با اين فرض، قرار گرفتن طايفه اول، در برابر طايفه دوم منتفى مىگردد.
3. به نظر برخى: معناى طايفه اول اين است كه آيات قرآن در ماههاى رمضان نازل شده و به لحاظ آن، انتساب نزول قرآن به ماههاى رمضان، صحيح است[72].
4. برخى ـ از جمله شيخ صدوق ـ معتقدند: قرآن به صورت مجموع در يك شب قدر ـ در بيت العزّة يا بيت المعمور ـ نازل گرديد. سپس در طول 20 يا 23 سال به صورت تدريجى، بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده است. اين ديدگاه برگرفته از برخى شواهد روايى است. براى نمونه امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «قرآن يك جا بر بيت المعمور نازل شد. آن گاه در طول بيست سال بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل مىگرديده است»[73].
5. برخى ديگر از علماى شيعه (مانند فيض كاشانى[74] و ابو عبداللّه زنجانى[75] ) گفتهاند: منظور از نزول قرآن، فرود آمدن الفاظ آن نيست؛ بلكه منظور حقايق و مفاهيم آن است و نيز مراد فرود آمدن قرآن بر قلب رسول خدا است كه در روايات، تعبير به «بيت المعمور» شده است.
6. علامه طباطبايى رحمهالله با فرق گذاشتن ميان نزول دفعى و تدريجى معتقد است: «انزال» همان نزول دفعى است كه مرحله مفاهيم و حقايق و مقام احكام است و «تنزيل» همان نزول تدريجى است كه مرحله قطعه قطعه و مقام تفصيل قرآن را شامل مىگردد. اين ديدگاه برگرفته از برخى شواهد قرآنى است؛ از جمله: «كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ»[76].
علامه طباطبايى رحمهالله علت نياز به نزول دفعى را اين گونه بيان كرده است: «قرآن كريم، داراى يك حقيقت والا، روح باطنى و وجود بسيط است؛ همان گونه كه واجد يك حقيقت تفصيل يافته و تجزيه شده در قالب الفاظ و كلمات است. يك بار همان حقيقت بسيط و روح كلى، سر بسته و متعالى قرآن، از لوح محفوظ ـ كه مرتبهاى از علم الهى است ـ به صورت دفعى، بر جان و روان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تجلّى كرد؛ زيرا كسى كه معلم، مربى، بشير، نذير و رحمت براى عالميان است، بايد سرفصلها، اغراض و اهداف اساسى دعوت و پيام آسمانى و كتاب خويش را به صورت كلى و اجمالى بداند و بر معارف عظيم الهى و آيين هدايت و حقايق عالى خلقت و اسرار وجود آگاهى يابد»[77].
بنابراين علت نزول دفعى قرآن، آگاهى يافتن از اهداف، برنامهها، هدايتها و حقايق، به صورت اجمالى و كلى است. بايسته است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين علم و فيض غيبى بهرهمند شد؛ اگر چه نزول تدريجى و متناسب با حوادث و نيازها، براى تثبيت قلب پيامبر صلىاللهعليهوآله تأثير فراوانى دارد و ترتيب نزول آيات الهى، براى راهنمايى بشر و ارائه الگو جهت شكلگيرى يك تمدن اسلامى، بسيار راه گشا و كارساز است.
 از ميان گفتههاى پيش، ديدگاه علامه طباطبايى مؤيدات كلامى دارد؛ اما برخى از محققان علوم قرآنى، دلايل مرحوم علامه را كامل ندانسته و معتقدند: آنچه به طور مسلم مىتوان پذيرفت، تنها همان نزول تدريجى است و فضيلت ماه مبارك رمضان به جهت آغاز نزول آياتى از قرآن در آن ـ به عنوان كتاب هدايت بشرى ـ است[78].

 

الفاظ عربى قرآن

 پرسش 11 . آيا الفاظ قرآن از سوى خداست يا اين الفاظ از زبان پيامبر صلىاللهعليهوآلهاست؟ با توجه به اينكه خداوند محدود به زمان و مكان جغرافيايى نيست و زبان مردم خاصى را ندارد؟
نزول قرآن به زبان عربى، با توجه به مخاطبان نخستين و شخص پيامبر صلىاللهعليهوآلهـ كه عرب زبانند ـ يك جريان طبيعى است و هر سخنورى، مطالب خويش را با زبان مخاطبان خود بيان مىكند. خداوند متعال نيز در ارسال پيامبران و ابلاغ پيامهاى خويش، همين رويه را تأييد كرده و به كار گرفته است[79].
اما در اين باره بايد به چند نكته مهم توجه كرد:
يكم. قرآن كريم براى تنزل در اين عالم، نياز به زبان خاص دارد و آن عربى فصيح و مبين است. اما زبان و فرهنگ آن، همان «زبان فطرت» است؛ به شكلى كه همگان آن را مىفهمند و تنها در اين صورت مىتواند جهان شمول باشد. اگر فرهنگ قرآن، متعلق به يك نژاد و گروه خاصى بود، هيچ گاه نمىتوانست جهانى باشد[80]. از اين رو قرآن كريم، كتابى ساده و معمولى نيست تا انسان بتواند بر اثر آشنايى با قواعد عربى و مانند آن، به همه معارفش دست يابد؛ بلكه كتابى است كه ريشه در اوج آسمان و مقام «لدن» دارد و از علم خداوند سرچشمه گرفته است و درك معارف بىكران آن، بدون نردبان پرهيزگارى و ارتباط با خدا امكانپذير نيست.
دوم. همان طور كه ايجاد حقيقت وحى، اختصاص به ذات خداوند متعال دارد، تنزل آن حقيقت به لباس عربى مبين و الفاظ اعتبارى نيز كار خداى متعال است؛ نه آنكه فقط معناى كلام و وحى الهى در قلب پيامبر صلىاللهعليهوآله تنزل يافته باشد و آن حضرت با انتخاب خود، الفاظى را به عنوان لباس آن معارف قرار داده باشد. الفاظ قرآن كريم از سوى خداوند تعيين شده و لذا جنبه اعجازى دارد[81]. آياتى چند از قرآن دلالت دارد كه علاوه بر محتوا، الفاظ و عبارتهاى عربى قرآن نيز از ناحيه خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله وحى شده است[82].
سوم. ارتباط الفاظ با معانى، ارتباطى تكوينى و حقيقى نيست؛ بلكه در اثر قرارداد است كه لفظ معينى با قراردادى ويژه، نشانه معناى خاصى مىگردد و به همين دليل است كه براى يك معناى خاص در اقوام مختلف، الفاظ گوناگونى وجود دارد و نيز به همين دليل است كه يك حقيقت تكوينى ـ همچون وحى ـ گاهى به صورت عربى مبين ظهور مىكند، گاهى به صورت عبرى، زمانى به زبان سريانى و... با توجه به اين نكته، شايد اين سؤال پديدار شود كه چگونه وحى الهى، از مقام قدسى خداوند ـ كه جز تكوين صرف چيزى نيست ـ به كسوت الفاظ و كلمات اعتبارى ـ كه قرارداد محض است ـ درمى آيد؟
در پاسخ به اين سؤال به طور مختصر مىتوان گفت : تنزل تكوينى قرآن، بايد مسيرى داشته باشد تا در آن مسير، حقيقت قرآن فرود يابد و با «اعتبار» پيوند بخورد و اين مسير همان نفس مبارك رسول خدا است كه مىتواند بهترين معبر، براى پيوند امر تكوينى و قراردادى باشد. مانند انسانهاى ديگر كه همواره حقايق معقول را از بلنداى عقل، به مرحله تصور تنزل مىدهند و از آنجا به صورت فعل يا قول، در گستره طبيعت پياده مىكنند[83]. بنابراين آنچه قرآن را آيين جهان شمول ساخته، «زبان فطرى» آن است كه در گويش «زبان عربى»، رسا و گويا جلوهگر شده است. زبانى كه الفاظ آن، ظرفيت نمايش معانى گسترده و پردامنه را دارا است. از اين رو آشنايى با زبان عربى و تلاوت قرآن به زبان عربى، همچون مدخل ورودى براى نيل به مراتب و مراحل بالاتر اين كتاب بىنظير است.

 

آداب تلاوت قرآن

 پرسش 12 . در هنگام تلاوت قرآن چه آدابى را رعايت كنيم تا بيشترين بهره را ببريم؟ آيا خواندن ترجمه فارسى قرآن هم ثواب دارد؟
براى تلاوت قرآن، آداب خاصّى هست كه به بعضى از آنها با استفاده از آيات و روايات اشاره مىشود:
1. شخص در حال طهارت و با وضو به تلاوت بپردازد.
2. در حالى كه مسواك كرده است، قرآن را تلاوت كند.
3. با صوت زيبا تلاوت كند.
4. با جَهر متوسّط بخواند؛ نه با صداى آهسته باشد و نه با صداى بسيار بلند.
5. در حال تلاوت، با اَدَب و طمأنينه و رو به قبله باشد؛ چه نشسته و چه ايستاده و اگر نشسته مىخواند، تكيه نكند.
6. از روى «مصحف» تلاوت كند كه نگاه در آن و تلاوت از روى آن، حساب خاصّى دارد و در روايات، روى اين موضوع تأكيد فراوانى شده است.
در روايتى از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده است: «ليس شىء أشدّ على الشّيطان من القرائة فى المصحف نظراً»[84]؛ «چيزى براى شيطان سختتر و كوبندهتر از تلاوت قرآن نيست، آن هم از روى مصحف و با نگاه كردن در آن».
 7. قبل از شروع بگويد: «أستعيذ باللّه السّميع العليم من الشّيطان الرّجيم»؛ يعنى، به خداوند شنوا و دانا از شيطان رانده شده پناه مىبرم و يا بگويد: «أعوذ باللّه السّميع العليم من الشّيطان الرّجيم» و بعد بگويد: «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم». سپس تلاوت را شروع كند، تا با عنايت خداى متعال، از دخالتهاى شيطانى در نفس خود محفوظ بماند.
قرآن مىفرمايد: «فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»[85] ؛ «وقتى قرآن را تلاوت مىكنى، پناه ببر به خداى متعال از شيطان مطرود. البته شيطان را بر آنانى كه ايمان آورده و به پروردگارشان توكل مىكنند، تسلّط و سيطرهاى نيست».
8. ترتيل را مراعات كند. آن چنان تند نخواند كه حروف، كلمات، وقفها و فاصلهها به خوبى ادا نشود و نيز فاصله زياد و غير صحيح در ميان حروف و كلمات ندهد؛ به صورتى كه حروف و كلمات جدا از هم و غير مرتبط باشد. در مجموع، بايد حروف و كلمات را خوب، روشن و در عين حال، متّصل و مرتبط به هم ادا كند و وقفهاى آيات را هم مراعات نمايد. قرآن، خطاب به رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً»[86] ؛ «و قرآن را با ترتيل مناسب آن بخوان».
آن حضرت در توضيح و تفسير اين آيه فرمود: «بيّنه تبياناً و لاتنثره نثر الرّمل، و لا تهذّه هذا الشعر، قفوا عند عجائبه، و حرّكوا به القلوب، و لا يكون همّ أحدكم آخر السّورة»[87]؛ «قرآن را روشن تلاوت كن و حروف و كلمات آن را جدا از هم و پراكنده مساز؛ مانند پراكنده ساختن دانههاى ريگ از يكديگر، و آن را سريع و تند تلاوت نكن، همانند تند خواندن شعر. وقتى به عجايب قرآن رسيديد، توقف كنيد و به تدبّر و تأمّل بپردازيد و با تلاوت آن، دلها را به حركت آوريد و با شتاب و بىتأمّل نخوانيد؛ به صورتى كه بخواهيد زود به آخر سوره برسيد».
9. به هنگام تلاوت قرآن، به چيز ديگرى فكر نكند و متوجه آيات آن باشد.
 10. در آيات قرآن تدّبر بكند كه در اين صورت، از انوار، حقايق، معارف و اسرار آن به اندازه خود بهرهمند خواهد شد.
تلاوتى كه در آن تدبّر نباشد، آن چنان كه بايسته است، فايدهاى نخواهد داشت. البته اين بدان معنا نيست كه اگر كسى اهل تدبّر نباشد و يا معانى آيات را ـ حتّى در حدّ ترجمه ـ نداند، از تلاوت قرآن نتيجهاى نخواهد برد! چنين كسى هم با مراعات قسمتى از آداب تلاوت، بهره خود را خواهد برد.
11. حقّ آيات را مراعات كند؛ به اين معنا كه به هنگام تلاوت قرآن، وقتى از رحمت و فردوس ياد مىشود، خود را از آن محروم نبيند و از بهشت قُرب خود را دور نسازد. و وقتى به آيات عذاب و آتش و غضب مىرسد، بترسد و به خداى متعال پناه ببرد كه از اهل دوزخ و آتش نباشد و مشمول سخط و غضب نگردد و از او بخواهد كه وى را از نجات يافتگان قرار دهد. وقتى به آيات تكبير، تعظيم، تسبيح و تحميد مىرسد، خدا را به اينها ياد كند. هنگامى كه به آيات استغفار و طلب عفو و بخشش مىرسد، طلب آمرزش و مغفرت كند. آنجايى كه به ذكر صالحان مىرسد، از خدا بخواهد او را نيز از آنان و در جمع ايشان قرار دهد و آن گاه كه به ذكر گمراهان و غافلان مىرسد، از خدا بخواهد كه او را از ورود به جمع آنان حفظ كند.
امام صادق عليهالسلام فرمود: «اذا مررت بآية فيها ذكر الجنّة فاسأل اللّه الجنّة، و اذا مررت بآية فيها ذكر النّار فتعوّذ باللّه من النّار»[88]؛ «به هنگام تلاوت قرآن، وقتى به آيهاى رسيدى كه در آن ذكر بهشت شده است، از خدا بهشت را بخواه و وقتى به آيهاى رسيدى كه در آن ذكر آتش به ميان آمده است، به خدا پناه ببر از آتش».
سالكان و قاريان، هر چه مىتوانند، در تلاوت قرآن و مراعات آداب آن كاملاً جدّيّت داشته باشند و اين امر را مهم بشمارند و بدانند كه هر چه در تلاوت قرآن بكوشند و با آن انس يابند؛ به همان اندازه به «حقيقت نورى قرآن» نزديك شده و در نتيجه «حقيقت نورى خود» را خواهند يافت. «حقيقت نورى انسان» از «حقيقت نورى قرآن» و مرتبهاى از مراتب آن است و اين سرّ تنها براى اهل آن معلوم است و از نا اهل محجوب.
«حقيقت قرآن» تجلّيات حقّ است كه در وراى اين الفاظ و مفاهيم ظاهرى مىباشد و در كتاب مكنون و نزد حضرت محبوب است: «وَ إِنَّهُ فِى أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِىٌّ حَكِيمٌ»[89] و در عين حال، با همين الفاظ و مفاهيم ظاهر و جلوهگر در آنها است.
آن كه از «حقيقت قرآن» دور مانده، از «حقيقت خود» دور گشته و از حضرت محبوب، محجوب.
اصرار بر تلاوت قرآن به زبان عربى، دلايل و حكمتهاى گوناگونى دارد؛ از جمله:
1. ايجاد زبانى مشترك در ميان همه پيروان و فراهم سازى نوعى وحدت و پيوند جهانى، باعث تأكيد بر قرائت و حفظ زبان عربى شده است.
2. روح و محتواى هر پيام و سخنى، در قالب زبان خاص خود، عميقتر درك مىگردد تا زمانى كه به زبانهاى ديگر برگردانده شود و قرآن ـ كه داراى مضامين بسيار بلند و عالى ـ هرگز قابل ترجمه دقيق و كامل به هيچ زبانى نيست. همه ترجمههاى قرآن، براى رسيدن به معارف بلند و درك زيبايى متن اصلى نارسا است. كافى است اندكى در مباحث مربوط به زبانشناسى، فن ترجمه و تئورىهاى مربوط به آن مطالعه كنيد؛ آن گاه خواهيد يافت كه فرق بين قرآن و ترجمههايش، همان فرق بين كتاب الهى و بشرى است.
3. قرآن علاوه بر محتواى مطالب، از لطافت ويژه و نكات ادبى برخوردار است كه خود، بخشى از اعجاز قرآن است و در قالب هيچ ترجمهاى بيان شدنى نيست.[90]
4. تشويق و ترغيب بر استفاده از همان الفاظى كه جبرئيل بر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نازل فرموده، يكى از شيوههاى حفظ قرآن از تحريف است. وقتى مطلبى نزد همگان با يك قرائت معيّن ثابت شود، تحريف آن مشخص خواهد شد و لذا در تاريخ اسلام، وقايعى نقل شده كه مسلمين حتى نسبت به جابه جايى يا حذف يك «واو»، حساسيت نشان دادهاند.
بنا بر آنچه گفته شد، تلاش و همت ما، بايد بر آن باشد كه تلاوت قرآن را به زبان عربى پيگيرى كنيم و هر چه بيشتر با ترجمه آن آشنا شويم. حتى اگر كمتر بخوانيم؛ اما با توجّه به معنا و ترجمه تلاوت كنيم، بهره ما بيشتر خواهد بود و رفته رفته تسلّط ما بيشتر خواهد شد.

 

فهم قرآن

 پرسش 13 . آيا برداشتهاى فردى از قرآن صحيح است؟ آيا نمىشود بدون مراجعه به تفسيرها خودمان از قرآن استفاده كنيم؟ مگر قرآن هدايت براى همه نيست؟
براى همگان بهرهمندى از معارف قرآن تا حدودى ممكن است؛ امّا براى فهم آن ـ به عنوان منبع اساسى معرفت دينى ـ نيازمنديم كه ابزارهاى خاص آن را بيابيم و حدود استفاده از هر يك از آنها و ميزان تأثير و اعتبار آنها را بدانيم. مهمترين ابزارها براى فهم قرآن، عبارت است از:
يك. ادبيات و قواعد زبانشناختى
براى درك سخن هر گوينده و نقطه آغاز تفاهم، آگاهى از قواعد اوليه مربوط به زبان و لغت او ضرورى است. از اين رو داشتن اطلاعات كافى و عميق از ادبيات اين زبان، داراى اهميت است. در ادبيات نيز فهم معناشناسى واژهها، آشنايى به علم صرف و علم نحو ـ كه جايگاه تركيبى كلمات را در ساختار جملات مشخص مىسازد ـ و اطلاع از علم معانى و بيان و بديع بايسته است.
دو. آشنا بودن به مضمون و سياق خود قرآن
قرآن، قراينى دارد كه بعضى پيوسته و برخى ناپيوسته است و براى فهم مقصود هر گوينده، مناسبترين شيوه آن است كه سخنان گوناگون خود او را در كنار هم و مرتبط با هم بنگريم. اين شيوه در ارزيابى و نتيجهگيرى پرفايده است.
سه. سنت معصوم عليهالسلام
از جمله شئون پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام ، تبيين مقاصد كتاب الهى است: «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»[91].
علامه طباطبايى مىنويسد: «آيه مباركه دليل بر حجّت بودن سخن پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله در شرح آيات قرآن كريم است»[92].
سنّت و سخن معصوم عليهالسلام در تفسير قرآن و تعليم شيوه تفسير به مردم و تعليم راهيابى به بطون قرآن، نقش اساسى دارد.
چهار. عقل و تفكر خلاق
مفسّر و بهره گيرنده از قرآن، بايد عقل فعّال و تفكّر خلاّق داشته باشد تا بتواند از اين ابزار، به طور صحيح و دقيق، معارف دينى را از آيات آن استفاده كند. براى مثال در معارف عقلى قرآن، درك بديهيات و مسلمات عقلى و به كار بستن آنها لازم و بايسته است و... .
پنج. جامع نگرى
دين مجموعه عقايد و آموزههايى را ارائه داده كه اينها، بايد با هم سازگار باشد. از اين رو در برداشت از قرآن، بايد هر مفهوم قرآنى، در مجموعههاى آموزههاى دينى ـ كه از منابع اصلى به دست آمده ـ نگريسته شود. فهم عميق معانى قرآن، نياز به تلاش علمى بسيار دارد؛ لذا مفسرانى موفق بودهاند كه كولهبارى از سابقه علمى و تحقيقى بر دوش آنان بوده است.[93]

 

خطابهاى قرآن

 پرسش 14 . در ماه رمضان، قرآن مىخوانم؛ اما اين سؤال برايم پيش مىآيد كه چرا خطاب آيات قرآن، بيشتر به مردان است؟ مگر خانمها نيمى از جمعيت را تشكيل نمىدهند؟
قرآنپژوهان، خطابهاى قرآن را به دو دسته تقسيم كردهاند:
1. خطاب ويژه مرد يا زن؛ مانند: «وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ...»[94] و «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ...»[95].
2. خطاب مشترك كه دو گونه است: گاهى با عنوان فراگيرى مانند واژه «ناس»، «انسان» و «مَنْ» عموم انسانها را خطاب مىكند؛ مانند: «يا أَيُّهَا النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»[96] و «يا أَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثِيراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِى تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً»[97] و... گاهى نيز در ظاهر از لفظ مذكر استفاده مىكند؛ ولى اشاره به همگان دارد؛ مثل: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا»[98]، «يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتاب»[99]، «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»[100] و... .
درباره شيوه اخير بايد به نكاتى توجه كرد:
يكم. دستورها و معارف قرآنى در مورد مرد و زن يكسان است؛ گرچه صيغههاى آن مذكر است. اين مسئله به جهت قاعده ادبى «تغليب» است. در زبانهايى مانند عربى ـ كه براى مرد و زن، دو گونه فعل (مذكر و مؤنث) وجود دارد ـ در مواردى كه جمع مورد نظر باشد، صيغه مذكر به كار مىرود. بنابراين «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» هم شامل زنان مىشود و هم مردان. از اين رو تاكنون هيچ مفسر و يا آشنا به زبان و ادبيات، نگفته است كه مجموع خطابهاى قرآن اختصاص به مردان دارد.
دوم. اينگونه سخن گفتن در ميان انسانها، معمول است و اختصاص به قرآن ندارد؛ به خصوص در مقام قانونگذارى، از الفاظ و ضماير مذكر استفاده مىشود؛ ولى معناى عموم اراده مىگردد.
سوم. خطاب كمتر قرآن به زنان، برخاسته از نگرش آن به رعايت حرمت زنان است و نشان از غيرت خداوند دارد. طبيعى است كه سخن گفتن مؤدبانه و عفيفانه با زنان و كمتر بردن نام آنها، يكى از راههاى حفظ حرمت آنان است. اين به معناى عقب نگه داشتن نيمى از انسانها نيست؛ زيرا اينگونه سخن گفتن، نشانگر نوعى احترام و ارج نهادن به مقام شامخ ايشان است. همين شيوه در ميان خانوادههاى محترم و با شخصيت معمول است كه در ميان ديگران، زنان را كمتر به طور مستقيم مورد خطاب قرار مىدهند.

 


 

 

 

شب قدر

 

 

اهميت شب قدر

 پرسش 15 . معنا و ماهيت حقيقى شب قدر چيست؟ اين شب چه اهميتى دارد؟
«قدر» در لغت به معناى اندازه و اندازهگيرى است.[101] «تقدير» نيز به معناى اندازهگيرى و تعيين است.[102] در اصطلاح «قدر» عبارت است از: ويژگى هستى و وجود هر چيز و چگونگى آفرينش آن[103]. به عبارت ديگر، اندازه و محدوده وجودى هر چيز «قدر» نام دارد.[104]
بر اساس حكمت الهى در نظام آفرينش، هر چيزى اندازهاى خاص دارد و هيچ چيز بىحساب و كتاب نيست. جهان حساب و كتاب دارد، بر اساس نظم رياضى تنظيم شده و گذشته، حال و آينده آن با هم مرتبط است.
استاد مطهرى رحمهالله در تعريف قدر مىفرمايد: «... قدر به معناى اندازه و تعيين است... حوادث جهان... از آن جهت كه حدود و اندازه و موقعيت مكانى و زمانى آنها تعيين شده است، مقدور به تقدير الهى است»[105]. پس در يك كلام «قدر» به معناى ويژگىهاى طبيعى و جسمانى اشياء است كه شامل اندازه، حدود، طول، عرض و موقعيتهاى مكانى و زمانى آنها مىگردد و تمام موجودات مادى و طبيعى را در بر مىگيرد.
اين معنا از روايات استفاده مىشود؛ چنان كه در روايتى از امام رضا عليهالسلام پرسيده شد: معناى قدر چيست؟ فرمود: «تقدير الشىء طوله و عرضه»؛ «اندازهگيرى هر چيز اعم از طول و عرض آن است».[106] در روايت ديگر، اين امام بزرگوار در معناى قدر فرمود: «هو الهندسة من الطول و العرض و البقاء»؛ «اندازه هر چيز اعم از طول و عرض و بقا است».[107] بنابراين، معناى تقدير الهى اين است كه در جهان مادى، آفريدهها از حيث هستى و آثار و ويژگىهايشان، محدودهاى خاص دارند. اين محدوده با امورى خاص مرتبط است؛ امورى كه علتها و شرايط آنها هستند و به دليل اختلاف علل و شرايط، هستى و آثار و ويژگىهاى موجودات مادى نيز متفاوت است. هر موجود مادى، به وسيله قالبهايى از داخل و خارج، اندازهگيرى و قالبگيرى مىشود. اين قالب ـ يعنى، طول، عرض، شكل، رنگ، موقعيت مكانى و زمانى و ساير عوارض و ويژگىهاى مادى ـ حدود آن به شمار مىآيد. پس معناى تقدير الهى در موجودات مادى؛ يعنى، هدايت آنها [ از جانب خداوند] به سوى مسير هستىشان كه براى آنها مقدر گرديده است و آنها در آن قالبگيرى شدهاند.[108]
در قرآن مىخوانيم: «وَ الَّذِى قَدَّرَ فَهَدى»[109] «[ خداوند] آن كسى است كه تقدير كرده، پس هدايت مىكند». البته چون انسان موجودى آگاه و با اراده است، لذا انتخاب سعادت يا شقاوت و نيز راه رسيدن به اين دو، به اراده او گذاشته شده است. بنابراين شب قدر، شبى است كه همه مقدرات سالانه انسان با ملاحظه، اراده و اختيار و قابليتهاى او تقدير مىگردد. شب قدر يكى از شبهاى نيمه دوم ماه رمضان است كه طبق روايات ما، يكى از شبهاى نوزدهم يا بيست و يكم و به احتمال زيادتر بيست و سوم ماه مبارك رمضان است.[110] در اين شب ـ كه شب نزول قرآن به شمار مىآيد ـ امور خير و شر مردم و ولادت، مرگ، روزى، حج، طاعت، گناه و خلاصه هر حادثهاى كه در طول سال متناسب با اراده و قابليت انسان واقع مىشود، تقدير مىگردد[111].
شب قدر هميشه و هر سال، تكرار مىشود. عبادت اين شب، فضيلت فراوان دارد و بهرهبردارى از آن در نيكويى سرنوشت يك ساله، بسيار مؤثّر است.[112] در اين شب تمام حوادث سال آينده، به امام هر زمان ارائه مىشود و وى از سرنوشت خود و ديگران با خبر مىگردد. امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «انه ينزل فى ليلة القدر الى ولى الامر تفسير الامور سنةً سنةً، يؤمر فى امر نفسه بكذا و كذا و فى امر الناس بكذا و كذا»[113] ؛ «در شب قدر به ولى امر(امام هر زمان) تفسير كارها و حوادث نازل مىشود و وى درباره خويش و ديگر مردمان مأمور به دستورهايى مىشود».
امام باقر عليهالسلام در جواب معناى آيه «إِنّا أَنْزَلْناهُ فِى لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ»[114] فرمود: «شب قدر شبى است كه همه ساله در ماه رمضان و در دهه آخر آن، تجديد مىشود. شبى كه قرآن جز در آن شب نازل نشده و آن شبى است كه خداى تعالى دربارهاش فرموده است: «فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ...»[115]. در شب قدر هر حادثهاى كه بايد در طول آن سال واقع گردد، تقدير مىشود: خير و شرّ، طاعت و معصيت و فرزندى كه قرار است متولد شود، يا اجلى كه بنا است فرا رسد، يا رزقى كه قرار است برسد و...».[116] بنابراين در قرآن كريم نسبت به تقدير الهى و شب قدر، توجه خاصى شده است كه ارتباط ويژه جهان هستى و عالم ماده و انسان را با حق تعالى بيان مىكند. اگر هر كس به اين ارتباط اعتقاد داشته و بر طبق آن حركت كند، به سرنوشت بسيار مطلوبى نايل خواهد شد.

 

پيشينه شب قدر

 پرسش 16 . آيا شب قدر قبل از اسلام نيز وجود داشت؟ و آيا بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله ادامه دارد؟
براساس روايتى شب قدر، اختصاص به دوران رسالت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ندارد و در زمانهاى گذشته نيز وجود داشته است. مجلسى رحمهالله از امام جواد عليهالسلام نقل كرده است: «... لقد خلق الله تعالى ليلة القدر اول ما خلق الدنيا و لقد خلق فيها اول نبى يكون و اول وصى يكون...»[117]؛ «خداوند شب قدر را در آغاز آفرينش جهان آفريد و در آن اولين پيامبر و نخستين وصى را هستى بخشيد...».
از طرف ديگر در حديثى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمده است: «ان الله وهب لامتى ليلة القدر لم يعطها من كان قبلهم»[118]؛ «خداوند به امت من شب قدر را بخشيد و احدى از امتهاى پيشين از اين موهبت برخوردار نبودند». جمع اين دو روايت نشان مىدهد كه اصل شب قدر از قبل بوده است؛ ولى فضايل بسيار بالايى به طور ويژه، در آن شب براى امت اسلام قرار داده شده كه در امتهاى پيشين سابقه نداشته است. لذا شب قدر حقيقت و واقعيتى است كه در جهان هستى مقدر شده است.
از سوره مباركه قدر فهميده مىشود كه در هر سال، شبى است به نام «قدر» كه از جهت ارزش و فضيلت برتر از هزار ماه است. در اين شب فرشتگان الهى به همراه بزرگ خويش (روح)، براى هر فرمان و تقديرى كه از سوى خدا براى يك سال مقدر شده است، فرود مىآيند. از احاديثى كه در تفسير اين سوره و تفسير آيات آغازين سوره «دخان» رسيده، فهميده مىشود كه فرشتگان در شب قدر، مقدرات يكساله را به نزد «ولى مطلق زمان» مىآورند و به او عرضه مىدارند و به او تسليم مىكنند. اين واقعيت، همواره بوده است و خواهد بود.
در روزگار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، محل نزول فرشتگان در شب قدر، آستان نبى مصطفى صلىاللهعليهوآله بوده است و اين امر مورد قبول همگان است. اما نسبت به زمان بعد از آن حضرت صلىاللهعليهوآله بايد گفت: شب قدر بعد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز هست. علاوه بر ظهور آيات قرآن كريم در «سوره قدر» و «سوره دخان»، در روايات نيز اين واقعيت به روشنى ذكر شده است[119].
رشيد الدين ميبدى (مفسر معروف سنى) مىگويد: «برخى گفتهاند: شب قدر، اختصاص به روزگاران پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و سپس از ميان رفت. اما چنين نيست؛ زيرا همه اصحاب پيامبر و علماى اسلام معتقدند كه شب قدر تا قيام قيامت باقى است»[120].
شيخ طبرسى از عالمان شيعى نيز در اين باره، روايتى از ابوذر غفارى نقل مىكند: «به پيامبر خدا گفتم: اى پيامبر! آيا شب قدر و نزول فرشتگان، در آن شب، تنها در زمان پيامبران وجود دارد و چون پيامبران از جهان رفتند، ديگر شب قدرى نيست، پيامبر فرمود: نه بلكه شب قدر، تا قيام قيامت هست»[121].
در اين مقام، از امام جواد عليهالسلام تعليمى رسيده كه خلاصه آن در اينجا ذكر مىشود. حضرت فرمود: «خداوند متعال، شب قدر را در ابتداى آفرينش دنيا آفريد، همچنين در آن شب نخستين پيامبر و نخستين وصى را آفريد (وجود آنها را مقدر ساخت). در قضاى الهى چنان گذشت كه در هر سال، شبى باشد كه در آن شب، تفصيل امور و مقدرات يك ساله فرود آيد».
بىشك پيامبران با شب قدر، در ارتباط بودهاند. پس از آنان، بايد حجت خدا وجود داشته باشد؛ زيرا زمين از نخستين روز خلقت خود تا آخر فناى دنيا، بىحجت نخواهد بود. خداوند در شب قدر، مقدرات را به نزد آن كس كه اراده فرموده (وصى و حجت)، فرو مىفرستد. به خدا سوگند! روح و ملائكه در شب قدر، بر آدم نازل شدند و مقدرات امور را نزد او آوردند و او درنگذشت؛ مگر اينكه براى خود وصى و جانشينى تعيين كرد. همه پيامبرانى كه پس از آدم آمدند نيز، بر هر كدام در شب قدر، امر خداوند نازل مىگشت و هر پيامبرى اين مرتبت را به «وصى» خويش مىسپرد...[122].

 

اختلاف افق و شب قدر

 پرسش 17 . «ليلة القدر» كدام شب از سال است؟ با توجه به اختلاف تقويم در كشورها، آيا ممكن است چند شب قدر وجود داشته باشد؟
شكى نيست كه «ليلة القدر»، يكى از شبهاى ماه رمضان است؛ جمع ميان آيات قرآن نيز اقتضاى آن را دارد. از يك سو مىفرمايد: «قرآن در ماه رمضان نازل شده است»[123] و از سوى ديگر مىفرمايد: «ما آن را در شب قدر فرو فرستاديم»[124]. اما براى تعيين آن، بايد به روايات مراجعه كرد. در روايات شيعه و اهل سنت، احتمالات گوناگونى داده شده است؛ از جمله: شب هفدهم، شب نوزدهم، شب بيست و يكم، شب بيست و سوم، شب بيست و هفتم و شب بيست و نهم.[125]
براساس روايت مشهور ائمه اطهار عليهمالسلام ، احتمال اينكه شب قدر، يكى از شبهاى نوزدهم، بيست و يكم و يا بيست و سوم ماه رمضان باشد، بيشتر است. سيد بن طاووس، از بزرگان علماى شيعه، روايات متعددى درباره تعيين شب قدر در كتاب اقبال الاعمال جمعآورى كرده است كه از مجموع آنها فهميده مىشود: اندازهگيرى و «تقدير» امور و كارها، در شب نوزدهم و «تحكيم» آنها در شب بيست و يكم و «امضاى» آنها در شب بيست و سوم است. به اين دليل شب زندهدارى و عبادت و دعا در اين سه شب بسيار توصيه شده؛ به ويژه بر دو شب بيست و يكم و بيست و سوم تأكيد بيشترى گشته است.[126] در روايتى از امام صادق عليهالسلامدرخواست مىشود كه شب قدر را معين كنند، ايشان مىفرمايد: «آن را در شب بيست و يكم و بيست و سوم بجوييد». وقتى راوى مىخواهد امام آن را دقيقا مشخص كند؛ مىفرمايد: «چه سخت است بر تو كه دو شب را كوشش كنى!»[127] در عين حال روايات متعددى دلالت دارد كه شب بيست و سوم، شب قدر است.[128]
البته شب قدر بر ائمه اطهار عليهمالسلام كاملاً روشن است؛ زيرا فرشتگان در آن شب بر آنان فرود مىآيند[129]. اما اصرار بسيارى داشتهاند كه شيعيان چند شب را به عبادت و شب زندهدارى مشغول باشند. با توجه به اين مطالب، روشن مىشود كه شب قدر در هر سالى وجود دارد و آن يك شب است و اختلاف تقويم، موجب نمىشود چند شب قدر داشته باشيم. بر اين اساس تأكيد شده است دهه آخر ماه رمضان، يا حداقل سه شب ياد شده مراقبت شود. پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله در دهه آخر ماه رمضان در مسجد معتكف مىشد. و برخى از بزرگان شيعه، براى درك شب قدر يك سال شبها را احيا مىداشتند به هر حال شب قدر يك شب است و به احتمال بسيار زياد، اين يك شب، در دهه آخر ماه مبارك رمضان مقدر شده است و مؤمنان براى درك آن شب، تلاش مىكنند و احيا مىگيرند.
گفتنى است با نزول فرشتگان در شب قدر، بركات فراوان و متعددى جريان مىيابد كه مهمترين آن تقدير امور سالانه است. اما علاوه بر آن، نزول دسته جمعى فرشتگان، نورانيت و بركتى را به وجود مىآورد كه از فرصتهاى ممتاز، براى توبه و ارتقاى درجات معنوى است؛ به طورى كه انسان مىتواند از فرصت يك شب، ارجمندى هزار ماه را به دست آورد. بنابراين اگر چه اعلام تقدير امور سالانه به حجت خدا؛ در وقت معين از شب قدر انجام مىگيرد؛ اما براى مردم سراسر جهان ـ با اختلاف افقهايى كه دارند ـ شب قدر به نسبت هر منطقه ادامه دارد و همچنان بركات نزول فرشتگان شامل حال آنان مىشود. تقدير امور آنان نيز بر اساس آن انجام مىگيرد و با اعلام قبلى تقدير امور به حجت خدا، در وقت معين منافات ندارد. از اين رو حتى براى كسانى كه در منطقه خود فرصت شب را از دست دادهاند؛ در روايات آمده است كه روزهاى شب قدر نيز فضيلت شب آن را دارد و اگر كسى در پى درك فضايل آن باشد، به آنها مىرسد. همچنين در روايات آمده است: اگر كسى در اين شبها موفق نشد، منتظر شب و روز عرفه باشد كه مىتواند در آن، سرنوشت خويش را رقم زند. بنابراين تعيين اين اوقات براى رقم زدن تقديرات انسان، نه براى خداوند محدوديت مىآورد و نه براى انسان؛ لكن اين اوقات ويژگىهايى در تسريع حركت انسان به سوى كمال حقيقى دارد.
بنا بر آنچه گفته شد، شب قدر زمانى دو قسم است: زمانى واقعى و زمانى اعتبارى. ليلة القدر زمانى واقعى و اعتبارى را مىتوان به اول بهار واقعى و اعتبارى تشبيه كرد. اول بهار واقعى، لحظهاى است كه مركز زمين در حركت انتقالى خود به دور خورشيد، منطبق شود و نقطه اعتدال ربيعى اين لحظه، اول بهار واقعى است. حال اگر اين انطباق قبل از ظهر صورت بگيرد (تحويل سال قبل از ظهر باشد)، تمام آن روز را اول بهار و اولين روز سال نو اعلام مىكنند. اما اگر هنگام سال تحويل، بعد از ظهر باشد؛ آن روز را به سال قبل ملحق مىكنند و مىگويند: سال كبيسه دارد. ماه اسفند در چنين سالى، سى روزى است و در عين حال كه اول بهار واقعى روز سى ام اسفندماه آن سال است، روز بعد را به عنوان اول بهار و نخستين روز سال جديد اعلام مىكنند. در اين مثال روشن است كه ما يك اول بهار واقعى داريم كه يك لحظه است و يك اول بهار اعتبارى داريم كه يك روز است و با توجه به اعتبار و قرارداد، قابل توسعه و تغيير است.
ليلة القدر زمانى نيز همين گونه است؛ يعنى، ما يك شب قدر زمانى واقعى داريم و يك شب قدر زمانى اعتبارى. شب قدر زمانى واقعى، لحظهاى از شب خاصى است كه در آن لحظه، انسان كامل فيوضاتى را از عالم بالا دريافت مىكند و اين لحظه، امرى شخصى و غيرقابل توسعه و تعدّد است. و شب قدر زمانى اعتبارى، مقطعى از زمان است كه ممكن است 24 ساعت يا كمتر و يا بيشتر امتداد داشته باشد و با توجه به اختلاف آفاق متعدد شود. براى مثال در سرزمينى خاص، از سر شبى معين تا طلوع فجر براى اهل آن سرزمين، شب قدر باشد؛ ولى در سرزمينى ديگر بعد از دوازده ساعت، شب قدر اهل آن سرزمين شروع شود و... .
پس فيوضات و بركات شب قدر زمانى اعتبارى، قابل توسعه بوده و امتداد زمانى 24 ساعته شب و روز قدر، داراى فضيلت مشترك است.

 

شب قدر و ولايت

 پرسش 18 . رابطه شب قدر و ولايت چيست؛ زيرا مىگويند شب قدر ارتباط تنگاتنگى با امام زمان(عج) دارد؟ در جايى خواندم كه امام صادق عليهالسلامفرمود: حقيقت شب قدر، حضرت زهرا عليهاالسلام است؛ آيا اين سخن درست است و اگر درست است، معنايش چيست؟[130]
يكى از مسائل پر رمز و راز در مجموعه علوم و معارف الهى، مسئله «شب قدر» است. نخست گفتنى است، شب قدر، ظرف نزول قرآن است: «إِنّا أَنْزَلْناهُ فِى لَيْلَةِ الْقَدْرِ»[131]. اما اين چه نوع ظرفى است؟ بين عموم مردم مشهور است كه «شب قدر» ظرف زمان است. طبق اين بيان، شب قدر، به معناى پارهاى از زمان (شب) است كه در آن، قرآن از عالم بالا به دنيا نازل گشته است و به دليل اهميت اين نزول و مسائل جنبى و يا عوامل زمينهساز آن ـ كه از درك ما انسانها فراتر است ـ خداوند مىفرمايد: «وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ»[132]؛ «چه چيزى تو را آگاه كرد كه شب قدر چيست؟» و «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»[133]؛ «شب قدر، از هزار ماه بهتر است». عبادتى كه در اين شب انجام مىشود، بهتر از هر عبادتى است كه انسان آنها را در طول هزار ماه انجام مىدهد و نيز: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ»[134]؛ «در اين شب فرشتگان و روح به اذن پروردگارشان فرود مىآيند و با خود مقدرات همه امور را فرود مىآورند» و «سَلامٌ هِيَ حَتّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ»[135]؛ «اين شب [ يكسره] تا طلوع فجر سلام و سلامتى است».
اما اگر «ظرفيت» مطرح در آيه را منحصر در ظرف زمان نكنيم و بگوييم ظرف زمان، پايينترين مرحله از مراحل ظرفيت است ؛ آن گاه به اين مىرسيم كه شب قدر، حقيقتى است كه قرآن در آن نازل شده و با توجه به لياقت و قابليتش، حقيقت قرآن را از عالم بالا دريافت كرده و آن را در وجود خود، جاى داده است و بدين ترتيب وجودش، ظرف قرآن شده است. البته مراد از ظرف و محل و امثال اين تعابير، مكان مادى نيست و نمىتواند باشد؛ زيرا حقيقت قرآن از سنخ امور مادى نيست تا ظرف و مكانى شبيه به ظروف و مكانهاى مادى داشته باشد؛ بلكه محل نزول قرآن و ظرف آن، بايد از سنخ «معنى» و امور معنوى باشد تا بتوان، ظرفيت آن را نسبت به يك حقيقت معنوى پذيرفت و از آن توجيه معقولى ارائه كرد. در اينجا سه نكته بايد روشن شود:
يكم. بدانيم كه ظرف و مظروف مادى، هيچ گاه با هم متحد نمىشوند. براى مثال آب كه مظروف و كوزه ظرف است، تا ابد اگر اين نسبت را حفظ كنند، نه كوزه آب مىشود و نه آب كوزه و همينطور است در ديگر موارد از انواع ظرفها و مظروفهاى مادى. اما در امور معنوى اين گونه نيست؛ ظرف معنوى حقيقتى است كه پذيراى امور معنوى و دريافت كننده حقايق ملكوتى است. اين حقيقت، با آنچه مىپذيرد و قبول مىكند، وحدت يافته و يكى مىشود. بنابراين حقيقتى كه محل نزول قرآن است و حقايق آن را قبول كرده و ظرف قرآن شده است، با آن يكى مىشود و قرآن ناطق مىگردد.
دوم. بدانيم حقيقتى كه بر اثر قبول قرآن، عين آن مىشود، كسى جز انسان كامل ـ كه مظهر جميع اسماى حسناى حق و آينه تمام نماى خداوند است ـ نيست. در رأس همه افرادى كه مصداق عنوان ياد شده هستند، وجود نازنين حضرت محمد صلىاللهعليهوآلهاست و پس از ايشان شايستهترين و نزديكترين افراد به مقام ايشان، امام على عليهالسلاماست و همين طور پس از ايشان فرزندشان حسن بن على عليهالسلام تا برسيم به زمان ما. ليلة القدرى كه در اين زمان، ظرف قرآن است و حقايق آن در او جارى مىشود، حضرت حجة بن الحسن المهدى(عج) است. ما از اين بزرگان و امامان بر حق، به قرآن ناطق تعبير مىكنيم؛ همان طور كه مالك اشتر وقتى كه ديد مردم نادان، فريب عمرو عاص و معاويه را خورده و به كاغذ پارههاى سر نيزه چشم دوختهاند؛ فرمود: شما قرآن ناطق (على) را رها كرده و به اين كاغذها چشم دوخته و دل خوش كردهايد! مراعات اين كاغذها را مىكنيد؛ ولى اصل قرآن و حقيقت آن را ـ كه در على عليهالسلام تجسّم يافته ـ رها كرده و حرمت نمىنهيد!
امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: «امام على عليهالسلام در حضور امام حسن و امام حسين عليهاالسلام، سوره قدر را تلاوت كرد. حضرت حسين عليهالسلام خطاب به پدر گفت: اى پدر! اين سوره را با حلاوت مخصوصى تلاوت مىفرماييد. حضرت فرمود: فرزندم! زمانى كه سوره قدر نازل شد، جدت رسول خدا صلىاللهعليهوآله كسى را پى من فرستاد؛ سپس اين سوره را براى من تلاوت كرد و با دست بر كتف راست من زد و فرمود: اى برادر و وصى من! اى كسى كه پس از من ولى اين امتى! اين سوره پس از من، از آن تو و پس از تو، از آن دو فرزندانت حسن و حسين است. از براى آن نورى است كه در قلب تو و اوصياى تو تا مطلع فجر قائم آل محمد صلىاللهعليهوآله ساطع است»[136].
براساس روايتى خداوند به رسولش صلىاللهعليهوآله فرمود: «سوره قدر را تلاوت كن كه اين سوره نسبت (شناسنامه) تو و نسبت اهل بيت تو تا روز قيامت است».[137]
اگر كسى بگويد: چرا امام صادق عليهالسلام شب قدر را بر جدهاش فاطمه عليهاالسلام اطلاق كرده؛ در حالى كه طبق بيان مزبور شب قدر بودن، به ايشان اختصاص ندارد؛ بلكه هر انسان كاملى مىتواند مصداق آن باشد؟
در جواب گوييم: اولاً از ديدگاه منطقى، اثبات چيزى نفى غير آن را نمىكند؛ يعنى، اگر بگوييم «شب قدر، فاطمه است»، منافاتى با ليلهالقدر بودن ديگر مصاديق ندارد. ثانياً در ميان افرادى كه مصداق شب قدرند، براى فاطمه عليهاالسلامامتيازى است كه براى هيچ كس آن ويژگى وجود ندارد و آن عبارت از اين است كه آن حضرت، علاوه بر آنكه خود مصداق ليلهالقدر است، پدر، همسر و يازده فرزندش همه مصاديق شب قدرند. از اين رو حضرت فاطمه عليهاالسلام همانند شمع جمعى است كه ديگران، دور او را گرفتهاند و جا دارد كه از ايشان به صورت برجسته و عنوان «شب قدر» ياد شود.
سوم. بدانيم چرا از انسان كامل به شب قدر تعبير شده است؟ لفظ «ليلة» به معناى شب است و خصوصيت شب خفا و ناپيدايى آن است. شب فانى و منفعل محض است و از خود چيزى ندارد. قدر هم به معناى عظمت، قدرت و فضيلت است و انسان كامل از آن رو كه فانى در خداوند است، فانى در حقيقتى است كه عين عظمت و قدرت و فضيلت است. از آن جهت كه خود است، هيچ است و از آن جهت كه نمود آن حقيقت است، همه چيز است؛ پس از او به شب قدر تعبير شده است. انسان كامل آينه تمام نماى جمال خداوند، خليفه و وجهاللّه است. مظهر «بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ»[138] و «عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»[139] است. مصداق «وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ رَمى»[140] است. انسان كامل حقيقتى است كه بيعت با او بيعت با خدا است: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ»[141].
همچنين دوستى يا دشمنى با او، دوستى يا دشمنى با خداوند است: «و مَن اَحبَّكم فقد اَحَبَّ اللّه و مَن اَبغضكم فقد اَبغضَ اللّه»[142]. از اين حقيقت بزرگ، به شب قدر ياد مىشود: «عن ابى عبدالله عليه السلام قال: انا انزلنا فى ليلة القدر؛ «الليلة»، فاطمة و «القدر»، الله فمن عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرك ليلة القدر»[143] ؛ «امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «ليلة، فاطمه و قدر، اللّه است. هر كس به درستى فاطمه را شناخت، شب قدر را درك كرده است».
البته شب قدر را خداى او و خود «ليلهالقدر» مىشناسد و بس؛ اما ديگران به مقدار استعداد و لياقتشان مىتوانند با برخى از اوصاف و خصوصيات شب قدر ـ آن هم با هدايت و ارشاد خود او ـ آشنا شوند. در برخى از روايات آمده است: رسول خدا صلىاللهعليهوآلهخطاب به امام على عليهالسلام مىفرمايد: «كسى خدا را نشناخت، جز من و تو و كسى مرا نشناخت، جز خدا و تو و تو را نيز كسى نشناخت، جز خدا و من». بنابراين شناخت شب قدر ـ كه همان انسان كامل است ـ با شناخت خداوند رابطه تنگاتنگى دارد و همان طور كه نمىتوان به حقيقت خداوند و كنه ذات او پى برد، نمىتوان به حقيقت شب قدر و كنه ذات او دست يافت.

در نيابد حال پخته هيچ خام
 پس سخن كوتاه بايد والسلام


مىتوان شب قدر را به دو نوع حقيقى و زمانى تقسيم كرد و گفت: ليلة القدر حقيقى، وجود طيبه انسان كامل است كه دعا و ظرف قرآن؛ بلكه قرآن ناطق است. از اين رو در هر زمان براى آن، بيش از يك مصداق قابل تصوّر نيست. به عبارت ديگر امام زمان هر عصرى، مصداق شب قدر آن دوران است و نظير ندارد و دومى برايش متصور نيست. امام رضا عليهالسلام مىفرمايد: «الامام واحد دهره و لا يدانيه احد و لا يعادله عالم و لا يوجد منه بدلاً و لا له مثل و لا نظير»[144]؛ «امام يگانه دهر خويش است و كسى نمىتواند تا با او انباز گردد. امام كسى است كه هيچ دانشمندى به پايه او نمىرسد و احدى نمىتواند جايگزين وى شود. امام كسى است كه مثل و نظيرى برايش متصور نيست». اين همان شب قدر حقيقى است.
نتيجهگيرى
از آنچه گفته شد، روشن مىشود كه ليلة القدر سه گونه است:
1. شب قدر حقيقى كه تعدّد بردار نيست و در هر عصر و زمانى فقط يك مصداق دارد.
2. شب قدر زمانى واقعى كه آن هم در هر سال يك زمان خاص است و قابل تعدد و توسعه نيست.
3. شب قدر زمانى اعتبارى كه با توجه به اختلاف آفاق، قابل توسعه و حتى تعدد است.
بايد دانست كه درك شب قدر در هر مرتبهاى، تلاش متناسب با خود را مىطلبد. اگر ليلهالقدر را همان امام زمان و حجت خدا معنا كنيم، درك آن در كنار پيروى از خدا و پيامبرش ميسور است. انسان مؤمن با جهاد و تلاش، مىتواند در افق شب قدر حقيقى قرار گيرد؛ چنان كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در حق سلمان فارسى فرمود: «السلمان منا اهل البيت»[145]. قرآن كريم هم مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ»[146] ؛ «و كسانى كه در راه ما كوشيدهاند، به يقين راههاى خود را بر آنان مىنمايانيم و در حقيقت خدا با نيكوكاران است».
اگر شب قدر را زمانى واقعى معنا كنيم ـ كه تعدد بردار و قابل توسعه نباشد ـ در اين صورت درك آن، در كنار پاسدارى از شبهاى رمضان ميسور است؛ به طورى كه با احياى شبهاى متعدد، اطمينان به درك شب قدر حاصل آيد و اگر در كنار آن معانى، شب قدر زمانى اعتبارى را هم قابل قبول دانستيم. در آن صورت، ما به وظيفه خود در پاسدارى از شب قدر احتمالى عمل مىكنيم، و با اميد به رحمت گسترده خداوند متعال؛ انتظار مىرود كه پروردگار مهربان از سر لطف و محبت تمامى آن بركات شب قدر حقيقى و واقعى را ـ كه براى احياگرانش كه با نيت درك آن سر بندگى فرود آوردهاند ـ نازل مىفرمايد؛ نصيب ما نيز بگرداند.

 

اختيار انسان و شب قدر

 پرسش 19 . اگر در شب قدر، مقدرات معيّن مىگردد؛ پس تلاش و اختيار انسان چه معنا دارد؟
اينكه مىگويند: در شب قدر همه مقدرات تقدير مىشود؛ بدين معنا است كه قالب معين و اندازه خاص هر پديده، به طور روشن اندازهگيرى مىشود. البته اين اندازهگيرى، بر اساس شرايط و موانعى است كه پيش مىآيد و با ملاحظه اختيار و قابليت انسان شكل مىگيرد.
با توجه به مقدمه يادشده، رابطه شب قدر و تعيين سرنوشت بندگان و كردار اختيارى آنان، روشن مىشود. قدر؛ يعنى، پيوند و شكل گرفتن هر پديده و هر حادثه با سلسله علل خود و در شب قدر، اين پيوند به دقّت اندازهگيرى مىشود؛ يعنى: اولاً، براى امام هر زمان اين پيوند معلوم و تفسير مىشود. ثانيا، رابطه اين پديدهها با علل خود روشن مىگردد.
از يك سو خداوند متعال، بر اساس نظام حكيمانه جهان، چنان مقدّر كرده است كه بين اشياء، رابطهاى خاص برقرار باشد. براى مثال بين عزت و دفاع از كيان و ذلّت و پذيرش ستم... هر كس از كيان خود دفاع كند، عزيز مىشود و هركس تسليم زور و ستم شود، ذليل مىگردد! اين تقدير الهى است. مثال ديگر اينكه بين طول عمر و رعايت بهداشت و ترك بعضى از گناهان (مثل قطع صله رحم و دادن صدقه)، رابطه وجود دارد. بر اين اساس هر كس طول عمر مىخواهد، بايد در اين قالب قرار گيرد. آنكه اين شرايط را مهيا كرد، طول عمر مىيابد و آن كه در اين امور كوتاهى كرد، عمرش كوتاه مىگردد. پس در افعال و كردار اختيارى بين عمل و نتيجه ـ كه همان تقدير الهى است ـ رابطه مستقيم وجود دارد.
انسان تا زنده است، جادهاى دو طرفه در برابرش قرار دارد: يا با حسن اختيار، كميل بن زياد نخعى مىگردد و يا با سوء اختيار حارث بن زياد نخعى، قاتل فرزندان مسلم مىشود؛ دو برادر از يك پدر و مادر: يكى سعيد و ديگرى شقى.
پس تقدير الهى؛ يعنى، آن كه با حسن اختيار خود به جاده مستقيم رفت، كميل مىشود و آنكه با سوء اختيار خود، به بيراهه گناه و انحراف پا گذاشت، حارث مىگردد.
از سوى ديگر در شب قدر، معين مىشود كه هر انسان، بر اساس انتخاب و اختيار خود، كدام راه را انتخاب خواهد كرد و با توجه به دعاها، راز و نيازها و تصميمها، قابليت چه نعمتها و يا حوادثى را خواهد داشت.
پس بين تقدير الهى و اختيار آدمى، هيچ منافاتى وجود ندارد؛ زيرا در سلسله علل و شرايط به ثمر رسيدن كار و ايجاد حادثه، اراده آدمى يكى از علل و اسباب است. آنكه با حسن اختيار خود، كردار نيك انجام مىدهد يا مخلصانه دعايى مىخواند، نتيجه آن را در اين جهان مىبيند و آنكه بر اثر سوء اختيار گناهى مرتكب مىشود، نتيجه تلخ آن را مىچشد.
پس اينكه در شب قدر، امور بندگان ـ اعم از مرگ و زندگى، ولادت و زيارت و... ـ تقدير مىشود، همگى با حفظ علل و شرايط و عدم موانع است و «اختيار» يكى از علتها و شرايط آن به شمار مىآيد. به اين جهت سفارش شده، در آن شب به شب زنده دارى و عبادت و دعا بپردازيد، تا اين عمل در آن شب خاص ـ كه از هزار شب برتر است ـ شرايط نزول فيض الهى را فراهم آورد.
 نكته آخر اينكه خداوند مىداند، هر چيزى در زمان و مكان خاص، به چه صورت و با توجّه به كدام شرايط و علل تحقق مىيابد و مىداند كه فلان انسان با اختيار خود، كدام كار را انجام مىدهد. فعل اختيارى انسان، متعلق علم خداوند است كه در شب قدر، حدود آن مشخص مىشود. اين امر با اختيار منافات ندارد و حتى بر آن تأكيد مىكند؛ براى مثال معلم كاردان و مجرب، به خوبى مىداند كدام يك از دانشآموزانش، به دليل تلاش فردى و استعداد لازم، با رتبه بالا قبول مىشود و كدام يك به دليل تلاش يا استعداد كمتر، در حد متوسط نمره مىآورد و يا تجديد مىشود. علم معلم، از راه دانش او به علتها است و نفى كننده تلاش دانشآموزان نيست. در شب قدر همه كردار اختيارى انسان، اندازهگيرى و قالب بندى مىشود. خداى عالم به علتها، بر اساس نظم موجود در ميان اشياى اين جهان، برنامهريزى مىكند و «اختيار» انسان يكى از علتهاى مؤثر است. از اين جهت تأكيد شده است: شب نوزدهم، بيست و يكم و بيست و سوم ماه مبارك رمضان را به عبادت، دعا و شبزندهدارى مشغول باشيم، تا اين اعمال خير، زمينه آمادگى و توان برتر ما شود و بتوانيم فيض الهى را درك كنيم. اگر عنصر اختيار در ميان نبود و هر چه ما مىكرديم در سرنوشت ما تأثير نداشت، هيچ دليلى بر اين همه تأكيد بر شبزندهدارى و عبادت نبود.

 

اعمال شب قدر

 پرسش 20 . براى شب قدر و انجام دادن بهترين كارها، چه توصيه عملى داريد؟
يك. توجه به اهميت شب قدر
خداوند متعال در قرآن مجيد، خطاب به رسول گرامى اسلام درباره ماه مبارك رمضان مىفرمايد: «ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم؛ ولى تو چه مىدانى كه شب قدر چيست؟ در فضيلت شب قدر همين بس كه با فضيلتتر از هزار ماه است» و اين تشبيه، حاكى از برابرى؛ بلكه برترى يك شب با يك عمر است و خود عدد هزار، نشان از كثرت و مبالغه در عظمت و شأن دارد.
 در شب قدر، سرنوشت انسان رقم زده مىشود[147] و اگر كسى اين را بداند، مراقبت بيشترى در استفاده صحيح از اين فرصت گرانبها خواهد كرد.
دو. توبه
از بهترين كارها در اين شب، توبه است؛ اگرچه توبه هميشه پسنديده است. خداوند متعال با صراحت مىفرمايد: «إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّابِينَ»[148] ؛ «همانا خداوند توبه كاران را دوست دارد».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «آدميان خطا مىكنند و بهترين خطاكاران توبه كنندگاناند»[149].
شهيد مطهرى درباره ماه مبارك رمضان مىگويد: «به خدا قسم! يك روز (ماه رمضان) يك روز است، يك ساعتش يك ساعت است. يك شب را اگر به تأخير بيندازيم، اشتباه مىكنيم! نگوييد فردا شب، شب بيست و سوم ماه رمضان است. يكى از شبهاى قدر است و براى توبه بهتر است! نه، همين امشب از فردا شب، بهتر است. همين ساعت از يك ساعت بعد بهتر است. هر لحظه از لحظه بعدش بهتر است. عبادت بدون توبه قبول نيست، اول بايد توبه كرد. گفت: شست و شويى كن و آن گه به خرابات خرام».
توبه مراحلى و منازلى دارد و اولين قدم آن، «پشيمانى از كارهاى نادرست گذشته» است؛ به طورى كه نخواهد به آن راه برگردد و از اينكه رفتارهاى گذشته را تكرار كند، تنفر داشته باشد.
حضرت حق مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً»[150]. توبه نصوح؛ يعنى، توبهاى بدون بازگشت به گذشته.
سه. دعا
بندهاى كه از بيراهه به راه و از گمراهى به نور راه يافته و به منزل يار رسيده است؛ شايسته است كه او را صدا بزند و با او ارتباط برقرار كند. «دعا» ارتباط با خداوند است و ذكرها و تسبيحات و مناجاتها شرح حال نيازمندِ درگاه خدا و شيفته گفت و گو با پروردگار است. دعا اگر بيان حال نباشد، دعا نيست.[151]
زندگى به گونهاى است كه خواه ناخواه، توجّه انسان را به امور مادى جلب مىكند؛ امّا انسان براى تقرّب به خدا آفريده شده است و بايد از تمام جوانب زندگى، براى نيل به اين مقصود بهره گيرد. يكى از بهترين راهها براى اين منظور، آن است كه هر روز، لحظاتى از عمر خود را صرف توجّه خالص به بارگاه الهى كند.
«حقيقت دعا»، توجه به بارگاه حضرت معبود است و براى مؤمنان نوعى معراج روحى و معنوى به حساب مىآيد. دعا تنها بر زبان آوردن پارهاى كلمات نيست. حقيقت و روح دعا، توجّه قلبى انسان به خداوند توانا و مهربان است و كارآيى اين توجه، به ميزان معرفت و محبت انسان به خداوند بستگى دارد.
حقيقت دعا، چيزى جز عبادت نيست و حتى به دليل توجّه بيشتر به خداوند در آن، شايد بر بسيارى از اعمال ديگر ترجيح داشته باشد. در روايتى از پيامبر صلىاللهعليهوآلهنقل شده است: «الدُّعاءُ مُخُّ الْعِبادَةِ»[152] ؛ «دعا به منزله مغز عبادت است».
كسى كه دست خويش را به درگاه الهى بالا مىبرد، پيشانى بر خاك مىسايد، اشك از ديدگان سرازير مىكند، با دعاى خود از او حاجت مىخواهد، نهايت شكستگى و عجز خود را نشان مىدهد و در واقع، اعتراف به بندگى و اعلام تسليم در برابر اراده و فرمان خداوند است.
پس حقيقت دعا چيزى جز عبادت نيست؛ بلكه بالاترين عبادت و به تعبير حديث شريف «مغز» تمام عبادات است.
چهار. استغفار
حداقل يكصد استغفار در شبهاى قدر وارد شده است[153].
 پنج. تلاوت قرآن
از آنجايى كه شب قدر، شب نزول قرآن است، بهترين عهدنامه با پروردگار، تلاوت قرآن كريم است. از اين رو خواندن با تأمل و تدبر در همه اوقات ـ به خصوص چنين شبهايى ـ بسيار مناسب است.
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «فَاقْرَءوُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ»[154] ؛ «هر چه از قرآن ميسر مىشود، بخوانيد».
شش. شب زندهدارى
تمام اين بركات و فيضها، در پرتو شب زندهدارى و احياى شب قدر، قابل دستيابى است؛ به ويژه اگر در مسجد به ميزبانى خدا و در ميان ديگر بندگان پاك خداوند انجام گيرد.
امام باقر عليهالسلام فرمود: «هر كه در شب قدر احيا كند، گناهانش آمرزيده مىشود؛ اگر چه به عدد ستارگان آسمان باشد»[155].[156]
هفتم. معرفتيابى و خودشناسى
پس از غنيمت شمردن فرصتها و بازنگرى در افكار و اعمال خود و عزم جدى بر ترك گناهان و... دلها، آماده شناخت هر چه بيشتر و دريافتهاى شهودى مىگردد. چه اينكه:
يكم. به فرموده امام على عليهالسلام: معرفت، مايه نورانيت دل[157]، باعث رسيدن انسان به مقام رستگارى و مقام قدسى[158] و دليل بر فضيلت انسان[159] است و اولين و مهمترين ركن ايمان، شناخت خداوند است.[160]
 دوم. در بين معارف، والاترين آنها، شناخت خداوند سبحان است.[161]
سوم. شناخت حقيقى خدا، انسان را به مقام شامخ خلافت الهى نايل مىكند؛ آن چنان كه مظهر اسماى او مىگردد.
البته خودشناسى، مقدمه چنين معرفتى است «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»[162] و اگر كسى خودش را نشناسد ـ كه از كجا آمده و براى چه آمده است و به كجا خواهد رفت ـ چگونه ممكن است خدا را بشناسد.[163]
در بعضى از روايات آمده است: «خودشناسى، سودمندترين معارف است»[164] ؛ اين بدان جهت است كه شخص مراقب خود خواهد بود و زندگى خود را بر مبناى صحيحى استوار و براى نيل به سعادت بزرگ برنامهريزى خواهد كرد.

 


 

 

 

 

دعاهاى ماه رمضان

 

 

ارتباط با خدا

 پرسش 21 . براى انس و آشتى با خدا، چه بايد كرد؟ چگونه مىتوانيم در ماه مبارك رمضان، حس دعا و راز و نياز با خدا بيابيم؟
راه انس با چيزى، برقرارى ارتباط زياد با آن است و اين مطلب از نقطه نظر روان شناختى، امرى مسلّم و غير قابل انكار است. در اين رابطه پرسشهايى چند قابل طرح است:
چگونه انسان، اين «بى نهايت كوچك»، مىتواند با آفريدگار هستى ـ آن «بىنهايت بزرگ» ـ رابطه برقرار كند و اين پيوند، او را از خاك تا افلاك بالا برد؟ چگونه اين «هيچ»، به آن «همه» متصل مىشود؟ آيا جز «دعا و نيايش»، راهى براى اين پيوند هست؟ دعا چيست؟ شرايط آن كدام است؟ استجابت دعا يعنى چه؟ پيدا كردن «حال» در دعا چگونه به دست مىآيد؟ به چه زبانى بايد دعا كرد؟ نيايش چه تأثير روحى و معنوى بر زندگى ما دارد و...؟
مىدانيم كه دعا، تنها خواندن جملات و الفاظى چند ـ بىحضور دل و بىكشش روح ـ نيست؛ بلكه خواستن از ژرفاى جان است. اگر دعا از جان سوخته و عطشناك برآيد، «اجابت» الهى، آب گوارايى بر عطش سوزان دل سوختگان خواهد بود.
بايد اجازه داد تا پاى اشك، از جاده دل عبور كند. بايد گذاشت وقتى آسمان دل مىگيرد، باران اشك جارى شود. بايد گذاشت در حالت اضطرار و طلب و درماندگى، عنان سخن به دست دل داده شود تا صميمانه با خدا حرف بزند و مثل يك كودك، زار بزند، اشك بريزد، با اصرار بخواهد و يقين داشته باشد كه اين پاى بر زمين كوبيدن و اشك ريختن و التماس كردن، موجب بر آمدن حاجت مىشود. «گريه»، سلاح نيايشگر و «اميد»، سرمايه او است: «ارحم من رأس ماله الرّجاء و سلاحُه البكاء...»[165]. بايد كارى كرد تا چشمه «ربّنا»، از دل بجوشد و بر كوير سينههاى سوزان جارى شود و دشت عطشناك جان را سيراب كند.
 
حس دعا
اگر «احساس نياز» و «ابراز حاجت»، از طرف بنده و «قدرت رفع آن» و «اجابت دعا» از سوى خدا باشد؛ آنچه اين دو سو را به هم وصل مىكند، «نيايش» است. هر چه انسان فقر و نياز خويش را بيشتر بشناسد و به قدرت و رحمت الهى آگاهتر باشد، حسّ دعا بهتر به دست مىآيد.
احساس بىنيازى، طغيان و روى گردانى مىآورد. قرآن كريم مىفرمايد: انسان همين كه خود را غنى و بىنياز حس كند، سر به طغيان و گردنكشى مىگذارد: «كَلاّ إِنَّ الاْءِنْسانَ لَيَطْغى، أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى»[166]. هر چه فقر و نياز خود را بيشتر حس كند و سررشته كارها را به دست معبود ببيند، كشش به سوى خدا بيشتر خواهد بود. قرآن مىفرمايد: اى مردم! شما همه نيازمند خداوند هستيد و او بىنياز و ستوده است: «يا أَيُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»[167].
نيازمندى و وابستگى انسان به خدا كافى نيست؛ بلكه درك اين دو، برانگيزاننده آن «حس دعا» است. بايد حجاب بين بنده و خالق كنار برود. غرور، خودخواهى، تكبّر، بىاعتنايى، طلب كارى، قساوت دل، يأس و نوميدى و... همه به نوعى «حجاب» به شمار مىرود. بر عكس، حالاتى همچون شكسته دلى، تضرّع، گريه، خشوع، اميد، اضطرار، التجا، پناه آوردن، يقين به اجابت، خسته نشدن از طلب، رقّت قلب و... پردهها و حجابها را كنار مىزند. سفارش حضرت پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين است: آن گاه كه رقّت دل حاصل شد، دعا را غنيمت شماريد، كه رحمت خداوند است: «اغتنموا الدعاء عند الرقة، فانها رحمة»[168].
خدا به كدام دل نزديك تر است؟ نجواى كدام نيايش گر از بام خانه تا ملكوت خدا بالا مىرود؟

در كوى ما شكسته دلى مىخرند و بس
 بازار خود فروشى از آن سوى ديگر است


حديث قدسىِ «انا عند المنكسرة قلوبهم»[169]؛ «من نزد شكسته دلانم»، اشاره به اين حقيقت دارد كه:

افتادگى آموز اگر طالب فيضى
 هرگز نخورد آب، زمينى كه بلند است


حضرت رسول صلىاللهعليهوآله هرگاه دعا و نيايش مىكرد، مانند شخص محتاجى ـ كه دست نياز و طلب گشوده و غذا مىخواهد ـ دست خود را به آستان خداوند بلند مىكرد[170]. اين حالت نياز و درماندگى است كه رحمت را نازل مىكند و نگاه عنايت خدا را به سوى نيايشگر بر مىگرداند و «بزرگى»، در همين «فروتنى» و «عزّت» در سايه همين «تواضع» است.
«دعا» اقبال بنده به درگاه الهى و «اجابت»، اقبال خداوند به بنده است. اگر مفهوم آن دو در دل جاى گيرد، حالت دعا و نيايش پديد مىآيد. چه سعادتى بالاتر از اينكه يك «بنده»، مورد عنايت «مولا» قرار گيرد و صدايش را بشنود و خوشش آيد و جواب بدهد و گاهى جواب دادن را طولانى كند تا بيشتر صداى نجوا و نيايش بنده را بشنود.
 پس از تأخير استجابت، نبايد چندان نگران و نا اميد شد. گاهى مولا صلاح بنده را بهتر مىداند. گاهى هم تأخير از جهت ديگر است؛ چنان كه آمده است: «گاهى خداوند، اجابت دعاى مؤمن را به تأخير مىاندازد؛ چون مشتاق دعاى او است و مىفرمايد: صدايى است كه دوست دارم آن را بشنوم»[171].
شايد هم، دعا از صميم دل و از روى خلوص نيّت نبوده و شرايط استجابت در آن فراهم نيست. مگر دعا از دل غافل و زبان ياوهگو و نيّت آلوده و نيايشگر رياكار، اين اندازه اثر دارد كه به آسمان رود و به آستان خدا رسد؟!
به هر حال، حال را هم بايد از خدا خواست كه «محوّل الاحوال» است.
امامعلى عليهالسلام مىفرمايد: خشكيدن اشك از چشمها، نتيجه قساوت دل و آن، نتيجه زياد شدن گناهان است: «ما جفّت الدموع الا لقسوة القلوب، و ما قست القلوب الا لكثرة الذنوب»[172].

عصيان و گناه، پرتگاه دل ماست
 مسدود به روى عقل، راه دل ماست

خشكيدن اشك گريه از چشمه چشم
 گوياى سقوط پايگاه دل ماست[173]


 
آداب دعا
برخى از «آداب دعا» از اين قرار است:
1. مداومت و پيوستگى در دعا؛ يعنى هميشه، همه جا، در هر حال، غم و شادى، راحتى و رنج، فقر و دارايى، پيرى و جوانى، بيمارى و تندرستى، شدّت و رخا و... بايد دعا كرد و به راز و نياز با معبود پرداخت.
2. پرهيز از گناه؛ چرا كه گاهى گناهان مانع اجابت دعا مىشود: «اللهم اغفرلى الذّنوب التى تحبس الدعا»[174].
 3. دعاى دسته جمعى و آمين گفتن گروهى از مؤمنان؛ روايت است كه: «هرگاه براى امام باقر عليهالسلاممشكلى پيش مىآمد، زنان و كودكان خانواده را جمع مىكرد و دعا مىكرد و آنان آمين مىگفتند».[175]
4. دعا به نامهاى نيك خدا و ستايش و حمد و ثنا پيش از دعا؛ چرا كه هر نامى كليد درى از رحمتهاى الهى است و هر اسمى خاصيّتى دارد. ستايش الهى، شرط ادب پيش از عرض حاجت است.
5. بازگو كردن حاجتها و بر شمردن نيازها؛ هر چند كه خداوند داناى همه چيز است و هم نامه نانوشته مىخواند و هم اسرار نهفته مىداند؛ امّا خود اين مطرح كردن، گامى نزديك به اجابت است. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «خداوند مىداند آنچه را كه بندهاش هنگام دعا مىخواهد؛ ولى دوست دارد كه نيازها را به درگاه الهى عرضه كند. پس هرگاه دعا مىكنى، حاجتهايت را يك به يك نام ببر».[176]
6. اصرار و الحاح و خسته نشدن و پيوسته خواستن؛ چرا كه وقتى درى بسيار كوفته شود، كسى پيدا مىشود كه در را باز كند. اصرار در دعا، مايه گشوده شدن در رحمت و اجابت الهى است.
7. داشتن همت بلند و خواستن حاجتهاى مهم؛ خواستهها هر چه متعالىتر، با ارزشتر و فراگيرتر باشد، بهتر و به استجابت نزديكتر است. خواستهها، تنها مادى و براى رفع مشكلات معيشتى نباشد؛ خواستههاى معنوى و اخروى نيز مد نظر باشد.
قرآن كريم مىفرمايد: آنان كه از خدا فقط دنيا مىخواهند، در آخرت نصيبى ندارند؛ امّا بعضى هم نيكى دنيا و هم نيكى آخرت و نجات از دوزخ مىخواهند:«رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ»[177].
در دعا پسنديده است از پيشوايان مكتب، بهره جوييم و ادب دعا كردن و داشتن خواستههاى متعالى را از آنان بياموزيم. دنياى غنى و فراگير «خواستههاى متعالى» در دعاهاى معصومين، عالمى زيبا و بىپايان است. تنها كافى است به دعاى امام سجاد عليهالسلام (دعاى مكارم الاخلاق)[178] نظر بيفكنيم، تا با گوشه اى از نيازهاى والا و خواستههاى متعالى از زبان آن زينت عابدان آشنا شويم.
توجه به اين نكته بايسته است كه مكان و زمان دعا، در رسيدن به آثار و نتايج مادى و معنوى آن، تأثيرى به سزا دارد و اولياى الهى، مكانها و اوقاتى را بيان كردهاند كه دعا در آنها زودتر به اجابت مىرسد. در ميان اوقاتى كه مناسبت بيشترى براى دعا و مناجات با قاضى الحاجات دارد، ماه مبارك رمضان داراى جايگاهى ممتاز است و دعا و نيايش در اين ماه، حال و هوايى ديگر و اثرى شگرف دارد.
ماه رمضان، تنها بهار قرآن كريم و هنگامه تلاوت كلام روحبخش خداوند نيست؛ بلكه فصل شكفتن گل واژههاى دعا و غنچههاى نيايش بر لبهاى مشتاقان مؤمن نيز مىباشد. روزهداران خداجو، در زلال رمضان، دل و جان را مىشويند و بر گرد حريم دوست پرواز مىكنند و بر شاخسار ذكر و يادِ محبوب و دعا و نجواى با او، آشيان مىگيرند. با اشك روان، دشت تفتيده قلبشان را نمناك مىسازند و بر درد و زخم دلشان مرهمى مىنهند.
در اين ميان، دعاها و مناجاتهاى امامان معصوم عليهمالسلام ، سوز و نوايى ديگر دارد. حقايق و معارفى كه در اين ماه عزيز، در قالب دعا از ناى پاك برگزيدگان حق برآمده، از محتوا و ژرفاى خاصى برخوردار است. انس با دعاهاى اهل بيت عليهمالسلام در ماه رمضان، در بهرهمندى بيشتر از مهمان خانه الهى و سفره گسترده اين ماه، بسى سودمند و پرفايده است. دعاهاى رسيده از برگزيدگان حق در اين ماه نورانى، بسيار است... .
«الهى! در هندسه وجود، توحيد را نقطه پرگارمان ساز، دايره تلاشمان را بر محور نقطه ايمان قرار بده و خطّ زندگى را امتدادى از نقطههاى نياز بساز. زاويه ديدمان را باز كن تا چشم بگشاييم، به چهره حقيقت و گوش سپاريم، ولى به آهنگ معنويت».[179]

 

دعاى سحر

 پرسش 22 . در دعاى سحر ابتدا از بهترين نعمت الهى درخواست مىكنيم (من بهائك بابهاه)؛ آن گاه مىگوييم: همه نعمتهاى تو يكسان است (و كل بهائك بهى) و... چنين چيزى چگونه ممكن است؟ دعاى سحر از كدام امام است؟ مهمترين هدف آن چيست؟
«دعاى سحر» چشمه معرفتى است كه از قلب سرشار و علم و محبت بىكران امام باقر عليهالسلامجوشيد و بر زبان حق گوى او جارى گشته است و به وسيله امام رضا عليهالسلامنقل شده است. اين دعا در سحرگاهان ماه رحمت و ضيافت الهى، زينت بخش محمل دلسوختگان و شمع بزم مناجاتيان شب زندهدار است.
حضرت باقر عليهالسلام در عظمت و ارزش اين دعا مىفرمايد: «اگر مردم به اهميت و بزرگى خواستههايى كه در اين دعا آمده و سرعت اجابت آنها در حق خوانندهاش، پى مىبردند، براى دست يافتن آن با شمشير با يكديگر مىجنگيدند»[180].
و در كلامى ديگر مىفرمايد: «اگر مىخواستم سوگند بخورم، قسم مىخوردم كه اسم اعظم خداوند در اين دعا است. پس در هنگام خواندن خداوند با اين دعا، جديت و كوشش كنيد؛ چون اين دعا از علوم و حقايق پنهان و سر به مهر است. آن را از نااهلان؛ يعنى، منافقان و دروغ گويان و منكران كتمان كنيد و تنها بر شايستگان آشكار سازيد»[181].
اين دعاى نورانى و پرمايه، در بردارنده درخواستها و تقاضاهاى بزرگ و ارزشمندى است و اوصاف جلال و جمال الهى، در آن درخواست شده است. شايد مهمترين هدف اين دعا، قرار گرفتن انسان در مسيرى است كه اسما و صفات پاك خداوند، در او تبلور يابد و وجودش جلوهگاه اين اوصاف برجسته و ممتاز گردد.
انسان با زمزمه اين دعاى ربانى و تضرّع و التجا به ذات اقدس اله، فراهم شدن زمينه تجلّى و ظهور اسماى حسنى و صفات اولياى الهى را در وجود خود درخواست مىكند؛ تا اين قابليت و شايستگى را بيابد كه آينه دار كمالات حق و مظهر صفات پروردگارش گردد.
«دعاى سحر» سبك و سياق ويژهاى دارد كه ممكن است براى خواننده عجيب و نامأنوس باشد و درك و فهم محتواى آن، دشوار و سنگين به نظر برسد؛ ولى بايد دانست كه اين دعا و ساير ادعيه معصومين عليهمالسلام ، تنها بيان الفاظى زيبا و آهنگين و چينش عباراتى موزون و قافيهدار نيست؛ بلكه اين دعاها، ترجمان حالات قلبى و مشاهدات باطنى و يافتهها و شهود آنان است كه از زبان حال، به زبان سر و از درون به گفتار سرايت مىكند. بنابراين پى بردن به اشارتهاى آنان و آشنايى با مراد و منظورشان، جز با نزديكى به افق معرفت و همگونگى با حالات روحى و مشاهدات ايشان، امكانپذير نيست.
تا انسان به كمال بندگى و اوج دلدادگى و شيفتگى نسبت به حضرت محبوب نرسد و حضور و ظهور حق را در همه مظاهر و جلوههاى هستى، به تماشا ننشيند و حجابهاى غفلت و گناه و خودبينى از مقابل ديدگان بصيرتش كنار نرود؛ نمىتواند به حقيقت و سرّ خواستههاى ولىّ اعظم خداوند، در اين دعاى آكنده از رموز بندگى و توحيد و معرفت برسد. البته معناى اين سخن، محروم ماندن از بركات اين سفره رحمت و هديه الهى نيست؛ چون آثار و فوايد دعاهاى خاندان عصمت عليهمالسلام ، به حدى گسترده و بىكران است كه هيچكس از آنها بىبهره نمىماند. اما ميزان برخوردارى از اين بركات روحانى و ملكوتى، بستگى كامل به مقدار نياز معنوى و درجه معرفت و آمادگى انسان دارد.
در مورد سبك و شيوه خاص دعاى سحر، مىتوان چنين گفت: سالك راه خدا و دوستدار كمال و سعادت، پس از گذشتن از عوالم حسّ و خيال و عقل و پشت سر نهادن سراى فريب، به وادى آخرت گام مىنهد و به عالم اسما و صفات الهى وارد مىشود. در اين عالم نيز از اسما و صفاتى كه احاطه و اشراف كمترى دارند، عبور مىكند و به اسما و صفاتى كه شمول و احاطه و گستردگى بيشترى دارند، مىرسد. سپس از اسما و صفات گذشته و به عالم خدايى و حضرت الهى مىرسد و با چشم و ديده باطن، حضرت احديت را مشاهده مىكند و پروردگار متعال، با تجليات اسمايى و صفاتى براى او تجلّى مىكند.
در اينجا متوجه مىگردد كه برخى اسما و صفات، گسترده و بعضى گستردهتر، برخى زيبا و بعضى زيباتر، پارهاى شريف و بخشى شريفتر و بعضى كامل و برخى كاملتر است. در اين حال با زبانى در خور و مناسب با اين حال و آن عالم، از پروردگارش خوبترين، زيباترين، شريفترين و كاملترين صفات ربوبى را درخواست و چنين تضرع مىكند: «اللهم انى اسئلك من بهائك بابهاه»، «اللهم انى اسئلك من جمالك باجمله»، «اللهم انى اسئلك من كمالك باكمله»، «اللهم انى اسئلك من عظمتك باعظمها» و... .
هنگامى كه چنين بنده مجاهد و سعادتمندى، از عالم الوهيت گذشت و به مقام «احديت» و «قرب مطلق» و «رحمت واسعه» رسيد و شهود اين مقام برايش ثابت و مستقر گرديد؛ همه صفات الهى را امواج درياى وجود و اشراقات نور ذات مىيابد و همه را متحد با يكديگر و با ذات پاك خداوند مىبيند و در مىيابد كه برخى صفات نسبت به بعضى ديگر، افضليت، اشرفيت و اكمليتى ندارند؛ بلكه همگى زيبا، شريف، كامل و عظيم هستند و هر چه هست، زيبايى، شرف، كمال و عظمت است و اين ديد و مشاهدهاش را چنين بيان مىدارد: «و كل بهائك بهى»، «كل جمالك جميل»، «كل كمالك كامل» و «كل عظمتك عظيمة».
چون مسافر به سوى خدا و طالب رستگارى و فلاح به اين مقام و منزلت ـ كه مقام تساوى تجليّات است ـ نائل مىگردد و همه صفات را در شرافت و كمال يكسان مىبيند؛ همه آنها را يك جا درخواست مىكند: «اللهم انى اسئلك ببهائك كلّه»، «اللهم انى اسئلك بكمالك كلّه»، «اللهم انى اسئلك بكامل كلّه»، «اللهم انى اسئلك بعظمتك كلّها...»[182].
 

دعاى افتتاح

 پرسش 23 . دعاى افتتاح از چه كسى نقل شده است؟
دعاى افتتاح ـ از دعاهاى معروف شبهاى ماه رمضان ـ در كتابهاى دعاى معتبر آورده شده و همواره مورد توجه و عنايت صاحبان معرفت و دل باختگان حق و محبان اهل بيت عليهالسلام بوده است[183]. راوى اين دعاى نورانى، محمد بن عثمان بن سعيد، از نايبان خاص امام زمان(عج) است. هر چند اين دعا به حضرت حجت عليهالسلام نسبت داده نشده؛ ولى چون محمد بن عثمان از ياران نزديك امام عصر عليهالسلام است، به احتمال قوى اين دعا را از آن بزرگوار، نقل كرده است.

 

 پرسش 24 . از آنجايى كه بخشى از دعاى افتتاح درباره دعا براى حضرت ولىعصر(عج) و تعجيل ظهور و بيان كمالات و اوصاف ايشان است؛ ممكن است اين پرسش به ذهن خطور مىكند كه بيان ويژگىهاى ممتاز و فضايل و كمالات اولياى خدا، به وسيله خود ايشان، نوعى خودستايى و تعريف و تمجيد از خود به شمار نمىآيد؟ و اصولاً اين كار چه ضرورتى دارد؟
در پاسخ به اين پرسش گفتنى است:
يكم. پيشوايان دين و اولياى خداوند، بر اساس ادله فراوان نقلى و عقلى، داراى مقام عصمت بوده و از هر نوع صفت ناپسند اخلاقى و رذايل نفسانى مبرّا و پيراستهاند. اعتقاد به اين امر، موجب مىگردد اين گونه تعبيرات، در سخنان و دعاهاى آنان، حمل بر خودبينى و خودستايى نشود؛ چون وجود و اراده ايشان، فانى در خدا و اراده حق است و در برابر عظمت حق و صفات و اسماى كمالات او، براى خود وجود و استقلال و كمالى نمىبينند تا در مورد آنان چنين گمانى رود[184].
دوم. چه كسانى ـ جز خود آنان ـ مىتوانند، بيانگر كمالات، عظمت و جايگاه والاى ايشان باشند؟ معرفى امامان معصوم عليهمالسلام و اوج بزرگى و مقام رفيع و بىبديل آنان، تنها از كسانى بر مىآيد كه با كمالات ايشان، داراى سنخيت و مشابهت بوده و بر مقام و رتبه آنان احاطه و اشراف داشته باشند. اين ويژگى، تنها در خود اهل بيت عليهمالسلام يافت مىشود و ديگران از احاطه به اين معرفت و عظمت، فاصلهاى دور دارند: «موالى لا احصى ثنائكم و لا ابلغ من المدح كنهكم و من الوصف قدركم و انتم نورالاخيار و هداية الابرار و حجج الجبار»[185] ؛ «سروران من! مدح و ستايش شما از توان من بيرون و نيل به نهايت مدح و تمجيد شما از دسترس من خارج است. چون شما نور برگزيدگان و خوبان و راهنماى نيكان و حجتهاى خداوند عزيز و قدرتمند هستيد».
اگر نبود دعاها و احاديثى كه مقام امامان معصوم عليهمالسلام و كمالات و فضايل آنان را براى ما بيان كردهاند؛ ما هرگز از شناخت در خور توجّه و شايسته آن انوار پاك بهرهمند نبوديم و بر ساحل درياى عظمت و بزرگى كمالات آنها، تا ابد تشنه و منتظر، باقى مىمانديم و از سر سفره معارف و آموزههاى عميق و علوم ملكوتى و آسمانى ايشان، بىبهره برمىخاستيم.
سوم. تعابيرى كه بيانگر عظمت و كمال و قرب و ويژگى منحصر به فرد ائمه عليهمالسلام است، در واقع بيانگر مقامات معنوى و روحانى و شخصيت آنان است؛ نه شخص آنها. تبلور اين كمالات در اولياى الهى، بهترين دليل بر كمالات خداوند و نشانه كبريايى و بزرگى او است. آنان خود را بندگان خدا و آينه داران صفات جلال و جمال حق مىدانند و بهتر از هر كس ديگر، علوّ و بزرگى حق را نشان مىدهند و به همين دليل اميرمؤمنان عليهالسلام مىفرمايد: «مالله آية اكبر منى»[186]؛ «براى خداوند، نشانهاى بالاتر از من نيست».
پيشوايان معصوم عليهمالسلام ، پرچمداران دين، ترجمان قرآن، ركن توحيد، جانشينان خداوند، درهاى ايمان، امينان پروردگار، وارثان پيامبر، جايگاه شناخت خدا، كانون بركت و حكمت، حافظان اسرار الهى[187] و در يك كلام آينه تمام نماى حق مىباشند و معرفى مقامات و جايگاه والاى آنان، در حقيقت معرفى و شناساندن دين حق و شريعت الهى است. شخصى از امام حسن عسكرى عليهالسلام درخواست مىكند كه چگونگى صلوات و درود بر معصومين عليهمالسلام را به او بياموزد. آن حضرت عليهالسلام چگونگى آن را به او مىآموزد و هنگامى كه به نام پاك خود مىرسد، سكوت مىكند. راوى نحوه صلوات بر خود آن حضرت و امام بعد از ايشان را نيز درخواست مىكند؛ حضرت عسگرى عليهالسلاممىفرمايد: اگر نه اين بود كه اين كار (صلوات بر خودم و بيان فضايل و كمالاتم)، از معالم و معارف دين است و خداوند به ما امر فرموده تا آن را به اهلش برسانيم؛ دوست داشتم ساكت باشم و چيزى در اين مورد نگويم[188].
دعاى افتتاح، در شبهاى ماه مبارك رمضان خوانده مىشود و دربردارنده چندين بخش است:
بخش نخست
درباره حمد و ثناى الهى و بيان كمالات و صفاتِ جمال و جلال حق و لطف و احسان او به بندگانش است. به چند قسمت از اين بخش اشاره مىشود:
1ـ1. «اللهم إنّى افتتح الثناء بحمدك و انت مسدّد للصواب بمنّك و ايقنت انّك ارحم الراحمين فى موضع العفو و الرحمة و اشدّ المعاقبين فى موضع النكال و النقمة و اعظم المتجبّرين فى موضع الكبرياء و العظمة»[189]؛ «خدايا! من مدح و ثناى ذات پاكت را با حمد و ستايش تو آغاز مىكنم و تو با لطف و كرمت، كار درست و نيك را استوار ساخته و استحكام مىبخشى، و من يقين دارم كه تو در جايگاه گذشت و رحمت از همه مهربانتر و در هنگام كيفر و انتقام از همه سختگيرتر و در بزرگى و عظمت از همه سرآمدى».
1ـ2. «الحمد لله الفاشى فى الخلق امره و حمده، الظاهر بالكرم مجده، الباسط بالجود يده الذى لاتنقص خزائنه ولا تزيده كثرة العطاء الاّ جوداً و كرماً انّه هو العزيز الوهاب»؛ «ستايش از آنِ خداوندى است كه فرمان و ستايشش، در ميان آفريدگان گسترده و عظمت و بزرگىاش با لطف و كرمش هويدا گشته است. خدايى كه گنجينههايش بىپايان است و فزونى بخشش و عطاى او، بر سخاوت و لطفش مىافزايد. بىترديد او قدرتمند و بسيار بخشنده است».
1ـ3. «فكم يا الهى! من كربة قد فرّجتها و هموم قد كشفتها و عثرة قد اقلتها و رحمة قد نشرتها و حلقة بلاء قد فككتها»؛ «خداى من! چه بسيار ابرهاى غم و اندوه كه از آسمان دلم پراكندى و ناراحتىهايى كه از من زدودى و لغزشهايى كه بر من بخشيدى و رحمتى كه بر من گستردى و زنجير بلايى كه آن را گسستى».
1ـ4. «يا ربّ انك تدعونى فاُوَلّى عنك و تتحبّب إلىّ فاتبغض اليك و تتوددّ إلىّ فلا اقبل منك كانّ لى التطول عليك فلم يمنعك ذلك من الرحمة لى و الاحسان إلىّ و التفضّل علىّ»؛ «پروردگار من! تو مرا به خود مىخوانى، ولى من از تو رو مىگردانم! تو با من محبت مىكنى و من با تو دشمنى مىورزم! تو با من مهربانى و دوستى مىكنى؛ ولى من از تو نمىپذيرم! گويى من بر تو منت دارم؛ ولى اين گستاخىها و نادانىها، لطف و رحمت تو را از من باز نداشت و مرا از فضل و عطايت بىبهره نساخت».
بخش دوم
درود و صلوات بر پيامبر صلىاللهعليهوآله و خاندان پاكش و بيان جايگاه والا و فضايل و كمالات آنان است. در قسمتى از اين بخش دعا آمده است: «اللهم صلّ على محمد عبدك و رسولك و امينك و صفيّك و حبيبك و خيرتك من خلقك و حافظ سرّك و مبلغ رسالاتك افضل و احسن و اَجْمَلَ و اكمل و ازكى و انمى و اطيب و اطهر و اسنى و اكثر ما صلّيت و باركت و ترحّمت و تحنّنت و سلّمت على احد من عبادك و انبيائك و رسلك و صفوتك و اهل الكرامة عليك من خلقك»؛ «خدايا! هم سنگِ برترين، نيكوترين، زيباترين، كاملترين، پاكيزهترين، بالندهترين، بهترين، پاكترين و والاترين درود و بركت و رحمت و عطوفتى كه نسبت به بندهاى و پيامبرى و فرستادهاى و انسان برگزيده و شايسته لطف و كرامتى داشتهاى، بر محمد صلىاللهعليهوآله ـ كه بنده و فرستاده و امانتدار و برگزيده و محبوب تو و اختيار شده تو از ميان آفريدگانت و نگهبان راز و رساننده پيامهاى تو است ـ درود و رحمت فرست».
بخش سوم
درباره حضرت ولى عصر(عج) و شكوه از غيبت و دعا براى تعجيل در ظهور و آرزوى استقرار دولت حق و حكومت عدل آن بزرگوار و خدمتگزارى در دولت كريمه است. چند نمونه از اين بخش را بيان مىكنيم:
3ـ1. «اللهم اَعِزَّه و اَعْزِزْ به و انصُرُه و انتصر به و انصره نصرا عزيزاً و افتح له فتحاً يسيراً و اجعل له من لدنك سلطاناً نصيراً»؛ «خدايا! او را (امام عصر عليهالسلام) عزيز گردان و به واسطه او مؤمنان را. او را يارى فرما و با او ديگران را. او را با اقتدار و سربلندى پيروز گردان و گشايشى آسان بهرهاش ساز و از جانب خود سلطنتى چيره، برايش قرار ده».
3ـ2. «اللهم إنا نرغب اليك فى دولة كريمة تُعِزّ بها الاسلام و اهله و تذلّ بها النفاق و اهله و تجعلنا فيها من الدعاة إلى طاعتك و القادة إلى سبيلك و ترزقنا بها كرامة الدنيا و الآخرة»؛ «خداوندا! از تو حكومت شايسته و بزرگوارانهاى درخواست مىكنيم كه در سايه آن، اسلام و مسلمانان را عزيز و سربلند گردانى و نفاق و اهلش را خوار و زبون كنى و ما را در آن حكومت، از دعوت كنندگان به پيروىات و پيشوايان راهت قرار دهى».
3ـ3. «اللهم المم به شعثنا و اشعب به صدعنا و ارتق به فتقنا و كثّر به قلّتنا و اعزز به ذلّتنا و اغن به عائلنا و اقض به عن مغرمنا و اجبر به فقرنا و سُدَّ به خلّتنا و يسّر به عسرنا و بيّض به وجوهنا و فكّ به اسرنا و انجح به طلبتنا و انجز به مواعيدنا و استجب به دعوتنا و اعطنا به سؤلنا و بلّغنا به من الدنيا و الاخرة آمالنا و اعطنا به فوق رغبتنا»؛ «خدايا! به وسيله آن امام، ما را از پراكندگى به جمعيت برسان. رخنه ميان ما را پر كن و جدايى ما را به وصل بدل ساز. تعداد كم ما را افزون گردان. ما را از خوارى به سربلندى نايل ساز. نياز ما را به بىنيازى تغيير ده. بدهىمان را ادا و ندارىمان را جبران كن. راه تهىدستىمان را ببند و سختىمان را آسان گردان. به ما آبرو ببخش و از اسارت آزادمان كن. خواستههايمان را برآورده كن. وعدههايمان را عملى و دعايمان را برآورده ساز. درخواستمان را عطا فرما. به آرزوهاى دنيا و آخرتمان برسان و به واسطه او افزون بر ميل و خواهشمان به ما ببخش».

 

دعاى ابوحمزه

 پرسش 25 . يكى از دعاهاى معروف در ماه رمضان «دعاى ابوحمزه» است. اگر ممكن است به طور مختصر نكاتى جهت آشنايى با اين دعا بفرماييد.
از دعاهاى شورانگيز ماه رمضان، دعاى ابوحمزه ثمالى است. اهل دعا و انس با خدا، با اين دعا آشنايى ديرينه دارند. اين دعا ـ كه از اشك شوق و طراوت و از سوزِ آه و رايحه مناجات معطّر شده است ـ از قلب آسمانى و ملكوتى سرحلقه دلدادگان و زينت عابدان، امام سجاد عليهالسلام سرچشمه گرفته و بر زبان پاك و حق گويش جارى گشته است.
ابوحمزه ثمالى، از ياران نزديك آن حضرت، اين دعا را از آن امام همام نقل كرده و به همين جهت، دعا به نام وى شهرت يافته است. وى مىگويد: حضرت زينالعابدين عليهالسلام در ماه مبارك رمضان، بيشتر شب در حال نماز بود و چون سحرگاهان فرا مىرسيد، اين دعا را مىخواند. اين دعا از نعمتهاى بزرگ الهى و از گنجهاى نهفته و پنهان ربوبى و فوران عشق و محبت و بيانگر اوج بندگى و خاكسارى است. اگر اين دعا و صدها دعاى نظير آن نبود، نمىدانستيم در خلوت انس با پروردگار، چگونه و با چه كلماتى با او سخن بگوييم و از آن كريم بندهنواز، چه درخواست كنيم و رسم و ادب بندگى را چگونه به جاى آوريم؟
 اين دعا داراى چند بخش است:
بخش نخست
مشتمل بر سپاس و ثناى خداوند و معرفى آن يكتاى بىهمتا و بيانگر باز بودن و نزديك بودن راه قرب به او است. به چند قسمت از اين بخش اشاره مىشود:
1ـ1. «بك عرفتك و انت دللتنى عليك و دعوتنى اليك و لولا انت لم اَدر ما انت»؛ «خدايا! تو را با خودت شناختم و تو مرا به سوى خود راهنمايى و دعوت كردى و اگر تو نبودى، نمىدانستم تو كيستى».
1ـ2. «اللهم انى اجد سبل المطالب اليك مشرعة و مناهل الرجاء اليك مترعة و الاستعانة بفضلك لمن امّلك مباحة و ابواب الدعاء اليك للصارخين مفتوحة و اعلم انك للراجى بموضع اجابة و للملهوفين بمرصد اغاثة»؛ «خداوندا! من راههاى خواستهها را به سوى تو باز و هموار، چشمههاى اميد به تو را پر آب، يارى جستن به فضل و كرمتت را براى آرزومندان روا و درهاى دعا به درگاهت را گشاده مىيابم. خدايا! مىدانم تو در جايگاه اجابت اميدواران و فريادرسى پريشان حالان، قرار دارى».
1ـ3. «... و اَنّ الراحل اليك قريب المسافة و انك لاتحتجب عن خلقك الا ان تحجبهم الاعمال دونك»؛ «خداوندا! مىدانم كه رهروان كعبه ديدارت را راه اندك است و مقصد نزديك و مىدانم كه ميان تو و بندگانت، حجابى جز اعمال بد و زشت آنان نيست».
بخش دوم
بيانگر خوف و رجا و بيم و اميد بنده، در برابر مولاى عظيم و مهربان است. از يك طرف عظمت و جلال و شكوه بى انتهاى خداى متعال، قلب بنده عارف را تسخير مىكند و بندبندِ وجودش را به لرزه درآورده، بىاختيار، نغمه «سبّوح قدّوس» بر زبانش جارى مىشود. از طرف ديگر، رحمت و كرم بىپايان حق، همه وجودش را از اميد سرشار مىسازد و وجودش را از شوق لبريز مىكند. هنگامى كه جرم، عصيان، گستاخى و غفلتش را به ياد مىآورد، در گرداب ترس از كيفر الهى مىافتد و زمانى كه لطف و كرم و گذشت آن مولاى مهربان را مشاهده مىكند، به ساحل اميد و شوق پا مىگذارد و نور اميد در قلبش مىدرخشد:
2ـ1. «اذا رايت مولاى ذنوبى فزعت و اذا رايت كرمك طمعت فان عفوت فخير راحم و ان عذّبت فغير ظالم»؛ «سرور من! زمانى كه گناهانم را مىبينم، در ورطه وحشت فرو مىافتم و زمانى كه لطف و كرمت را مىبينم، طمع مىكنم. پس اگر ببخشى، بهترين رحمكنندهاى و اگر كيفر دهى، بر من ستمى نكردهاى».
2ـ2. «عظم يا سيدى املى و ساء عملى فاعطنى من عفوك بمقدار املى و لا تواخذنى بأسوء عملى فان كرمك يجلّ عن مجازاة المذنبين و حلمك يكبُر عن مكافات المقصرّين»؛ «سرور و آقاى من! اميدم به تو فراوان و كردارم زشت و ناپسند است. همسنگ آرزويم، از من درگذر و مرا با بدترين كردارم كيفر مكن؛ چون لطف و بزرگوارى تو، بسى برتر از كيفر مجرمان و شكيبايى تو، بزرگتر از مجازات اهل تقصير و خطا است».
2ـ3. «الهى و سيدى و عزّتك و جلالك لئن طالبتنى بذنوبى لاطالبنَّك بعفوك و لئن طالبتنى بلؤمى لاطالبنّك بكرمك»؛ «خداى من! آقاى مهربان! به عزّت و فرّ و شكوهت سوگند! اگر از گناهانم بازپرسى، من نيز از عفو و گذشت تو خواهم پرسيد و اگر مرا به پستى و زبونىام بازخواست كنى، تو را به بزرگى و كرمت بازخواست خواهم كرد».
2ـ4. «و ما انَا يا ربّ و ما خطرى هبنى بفضلك و تصدّق علّى بعفوك»؛ «خدايا! من چيستم و چه ارزشى دارم؟ آخر مرا چه اهميتى است كه بخواهى مرا به كيفر اعمالم برسانى؟ با فضل بىانتهاى خويش، بر من ببخش و با عفو و گذشت خود بر اين بينوا تصدّق فرما».
2ـ5. «و ما قدر اعمالنا فى جنب نعمك و كيف نستكثر اعمالاً نقابل بها كرمك»؛ «خداوندا! اعمال ناقابل و عبادات بىارزش ما، در برابر نعمتهاى انبوه و بى دريغ تو چه قدر و قيمتى دارد؟ و چگونه مىتوانيم اعمال خويش را در برابر كرم بىپايان تو، افزون به شمار آوريم؟»
 بخش سوم
درباره درخواستهاى آن حضرت در مورد خود، پدر و مادر، خانواده، اقوام، اهل ايمان و اسلام است. چند نمونه از اين بخش بيان مىگردد:
3ـ1. «اللهم إنى اسئلك صبرا جميلاً و فرجا قريبا و قولاً صادقا و اجرا عظيما»؛ «خدايا! از تو صبرى نيكو و زيبا، گشايشى نزديك، گفتارى راست و پاداشى بزرگ درخواست مىكنم».
3ـ2. «اسئلك اللهم من خير ما سئلك منه عبادك الصالحون»؛ «خدايا! بهترين چيزى كه بندگان شايستهات از تو درخواست كردهاند، از تو مىخواهم».
3ـ3. «يا خير من سُئل و اجود من اعطى، اعطنى سؤلى فى نفسى و اهلى و والدىّ و ولدى و اهل حزانتى و اخوانى فيك»؛ «اى بهترين كسى كه خواستهها بر آستان او فرو مىآيد و اى سخاوتمندترين بخشنده! خواسته مرا در مورد خود و خانوادهام و پدر و مادر و فرزندان و ياران دلسوز و برادران ايمانىام، برآورده ساز».
3ـ4. «اللهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات، الاحياء منهم و الاموات و تابع بيننا و بينهم بالخيرات، اللهم اغفر لحيّنا و ميّتنا و شاهدنا و غائبنا ذكرنا و انثانا صغيرنا و كبيرنا حرّنا و مملوكنا»؛ «خدايا! زنان و مردان با ايمان ـ زنده و مردهشان ـ را بيامرز و با نيكى و خوبى، ما و آنها را پيوند ده. خداوندا! زنده و مرده، حاضر و غايب، مرد و زن، بزرگ و كوچك و برده و آزاد ما را مورد بخشايش خود قرار ده».
3ـ5. «اللهم صّل على محمد و آل محمد و اختم لى بخيرٍ واكفنى ما اهمّنى من امر دنياى و آخرتى»؛ «خداوندا! بر محمد و آل پاكش درود فرست و سرانجام كارم را خير و نيك قرار ده و امور مهم دنيا و آخرتم را كفايت فرما».
3ـ6. «... و ارزقنى حج بيتك الحرام فى عامى هذا و فى كل عام و زيارة قبر نبيك و الائمة عليهم السلام و لاتخلنى يا رب من تلك المشاهد الشريفة و المواقف الكريمة»؛ «خدايا! زيارت خانه گرانقدرت و قبر پاك پيامبرت و امامان والا تبار را ـ كه درود و رحمت تو بر آنان باد ـ امسال و در همه سال روزىام گردان و مرا از آن جايگاههاى گرامى و زيارتگاههاى با شرافت، محروم مساز».
 بخش چهارم
در مورد خواستههاى بلند و حاجتهاى ارزشمندى است كه رسيدن به آنها، نيازمند آمادگى كافى و توجّه كامل به خداوند و اشتغال دائم به ذكر و ياد او است و جز براى عدهاى محدود از اولياى الهى و بندگان خاص خداوند، حاصل نمىگردد؛ مانند:
4ـ1. «اللهم انى اسئلك ايمانا لا اجل له دون لقائك احينى ما احييتنى عليه و توفّنى اذا توفيتنى عليه و ابعثنى اذا بعثتنى عليه»؛ «خداوندا! از تو ايمانى مىخواهم كه تا ديدار تو باقى و پايدار باشد، مرا با آن زنده بدارى و با آن بميرانى و با آن برانگيزى».
4ـ2. «اللهم إنى اسئلك ان تملأ قلبى حبّا لك و خشية منك و تصديقا بكتابك و ايمانا بك و فرقا منك و شوقا اليك»؛ «خدايا! از تو ملتمسانه مىخواهم كه قلبم را از محبت و ترس عارفانه از خود پُر كنى و دلم را از ايمان و تصديق به قرآن و ترس از دورىات، آكنده و لبريز سازى».
4ـ3. «... و اجعلنى من اوفر عبادك عندك نصيبا فى كل خير انزلته و تنزله فى شهر رمضان فى ليلة القدر و ما انت منزله فى كل سنة من رحمة تنشرها و عافية تلبسها و بليّه تدفعها و حسنات تتقبّلها و سيئات تتجاوز عنها»؛ «مرا از بندگانى قرار ده كه از هر خير و نيكى كه در شب قدر ـ در گذشته و حال و در هر سال ـ نازل كردهاى؛ از رحمتى كه مىگسترانى و عافيتى كه مىپوشانى و بلايى كه دور مىگردانى و اعمال نيكى كه مىپذيرى وگناهانى كه مىبخشى، بيشترين بهره و نصيب را در نزد تو دارند».
سرانجام اين دعاى نورانى و سرشار از حقايق ربانى و معارف سبحانى، با قسمتى پايان مىيابد كه خواست و آرزوى همه پاكان و شيفتگان حضرت حق و عصاره و فشرده همه خواستهها و حاجتهاى روحانى و معنوى است.
4ـ4. «اللهم انى اسئلك ايمانا تباشر به قلبى و يقينا حتى اعلم انه لن يصيبنى إلا ما كتبت لى و رضّنى من العيش بما قسمت لى يا ارحم الراحمين»؛ «خداوندا! از تو ايمانى مىخواهم كه همدم قلبم باشد و يقينى درخواست مىكنم كه در پرتو آن، بدانم هر چه به من مىرسد، بر قلم قضا و خواستِ تو جارى گشته است و مرا از آنچه در زندگى قسمت و روزىام ساختهاى، خشنود ساز؛ اى مهربانتر از هر مهربان!».
اين قسمت از دعاى دلنواز ابوحمزه، سه درخواست مهم و اساسى را در بر دارد؛ خواستههايى كه نيل به آنها آرزوى هميشگى بندگان صالح خدا بوده و تحقق آنها، نشانه رسيدن به اوج قرب و قله كمال انسانى است. به دليل محتواى عالى اين بخش از دعا و تأثير عميق آن در سعادت حقيقى انسان، بر آن تأكيد فراوان كرده و علاوه بر دعاى ابوحمزه، در دعاهاى سحر اين ماه و نيز در شبهاى دهه آخر آن نيز آمده است.
خواسته اول، «ايمان» كاملى است كه به واسطه آن، همه حجابهاى ميان بنده و پروردگار برداشته شود و خداوند مباشر و همنشين دل انسان باشد.[190]
ايمان داراى جايگاه ممتازى است. اميرمؤمنان عليهالسلام در حديثى مىفرمايد: «لا شرف اعلى من الايمان»[191]؛ «شرافتى بالاتر از ايمان نيست». در حديث پرمغزى راوى از حضرت صادق عليهالسلام مىپرسد: چه عملى نزد خداوند از همه اعمال برتر است؟ حضرت عليهالسلام مىفرمايد: آن عملى كه خداوند چيزى را بدون آن نمىپذيرد. راوى مىپرسد: آن چيست؟ حضرت صادق عليهالسلام فرمود: «الايمان بالله الذى لا اله الا هو اعلى الاعمال درجةً و اشرفها منزلة و اسناها حظا»[192] ؛ «ايمان به خداوندى كه معبودى جز او نيست؛ عملى كه عالىترين درجه و شريفترين جايگاه و بالاترين بهره را دارد». البته ايمان مراحل و درجات مختلفى دارد؛ چنان كه خود آن حضرت مىفرمايد: «ان الايمان عشر درجات بمنزلة السلم يصعد منه مرقاة بعد مرقاه»[193]؛ «ايمان ده درجه دارد ـ مانند نردبان ـ و بايد اين درجهها را يكى يكى پشت سر گذاشت».
 رسيدن به بالاترين درجه ايمان، جز با گام نهادن در بندگى حقيقى و روى گرداندن از عبوديت غير خدا و توجه كامل به خداوند، حاصل نمىگردد و اين همان حقيقتى است كه در مناجات شعبانيه، بر زبان حق گوى اولياى برگزيده جارى شده است: «الهى هب لى كمال الانقطاع اليك وانر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمة و تصير ارواحنا معلقة بعزّ قدسك»[194]؛ «خدايا! نهايت گسستگى از غير خود و پيوستگى به خود را بهرهام ساز و چشمهاى قلبمان را با روشنى نظر به خويش، نورانى كن تا چشم دلمان، حجابهاى نور را پاره كند و به سرچشمه و كانون بزرگى و عظمت بپيوندد و روحهاى ما متصل به ساحت عزّت، پاك و پيراستهتر گردند».
تقاضاى مباشرت و همنشينى خداوند با قلب و روح، همان درخواست مشاهده پروردگار با چشم دل و ژرفاى ايمان است كه مقام بندگان شايسته و منزلتى بس رفيع و شريف است. اميرمؤمنان عليهالسلام در نهج البلاغه مىفرمايد: «لا تدركه العيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقايق الايمان»[195]؛ «چشمها با ديدن آشكار خدا را نمىبينند؛ بلكه دلها با عمق و حقيقتهاى ايمان او را در مىيابند».
خواسته دوم، در اين قسمت، يقينى است كه ثمره آن، رسيدن به اين دانش و دريافت است كه: «هر چه به انسان مىرسد، از طرف خداوند و به اراده و مشيت او است».
يقين، رأس دين[196] (اليقين رأس الدين) و ميوه آن (ثمرة الدين قوة اليقين)، و برترين نوع ديندارى و دين مدارى (افضل الدين اليقين)[197] است. يقين كيمياى سعادتى است كه به سادگى، نمىتوان بدان دست يافت و اكسير كميابى است كه به راحتى روزى كسى نمىگردد: «انّ الايمان افضل من الاسلام و ان اليقين افضل من الايمان و ما من شىء اعزّ من اليقين»[198]؛ «ايمان از اسلام برتر و يقين از ايمان بالاتر است و چيزى نادرتر از يقين نيست».
انسانى كه هر چه به او مىرسد، همه را از خداوند مىداند و قلم خواست و قضاى الهى را در كنار هر حادثهاى مشاهده مىكند؛ گوارايى و حلاوت يقين را با همه وجودش احساس كرده است و در ساحل آرامش و آسودگى روح، به امواج سهمگين شك و اندوه و اضطراب اعتنايى ندارد و درياى آرام درونش با هيچ پيشامدى متلاطم نمىشود. از دريچه چشم خدابين چنين بندهاى، پديدههاى، محصول اتفاق و تصادف و يكه تازان خودسر ميدان هستى نيستند؛ بلكه تحت تدبير خالقى خبير و كاردان قرار دارند. دست قدرت و هدايت خداوند را بر هر پديدهاى مىبينند و نشان و رد پاى او را در همه آنها مىيابند و چون همه را از دوست مىبينند، همگى در نزدشان نيكو است. آرى بايد در سحرهاى سِحرآميز ماه رمضان، از فيض لبريز و لطف سرشار كردگار، گران بهاترين وسيله رسيدن به اوج سعادت را گدايى كرد و آن چيزى جز «يقين» نيست. شهيد رمضان و مسند نشين عشق و عرفان، اميرمؤمنان عليهالسلاممىفرمايد: «اَلا باليقين تدرك الغاية القصوى»[199]؛ «بدانيد كه تنها بر بال يقين مىتوان به قله بلند آرمان و هدف دست يافت».
سومين درخواست، خشنودى از قسمت الهى و رضايت به چيزى است كه او روزى ما ساخته است. اين مقام از ويژگىهاى مؤمنان راستين و صاحبان بصيرت و يقين است. در واقع رضا به دادهها، از شيرينترين ميوههاى درخت ايمان و يقين است. حضرت صادق عليهالسلام مىفرمايد: «الرضا بمكروه القضاء من اعلى درجات اليقين»[200]؛ «خشنودى از قضا و حكمى كه ناگوار و تلخ مىنمايد، از بالاترين درجههاى ايمان است».
 صاحب مقام رضا، از همه توانگرتر است: «اغنى الناس الراضى بقسم الله»[201] و گوارايى زندگى را بيش از ديگران احساس مىكند: «ان اهنا الناس عيشاً من كان بما قسم الله له راضياً»[202].
انسانى كه آرامش روح و راحتى جسم را در تكاپوى بيش از اندازه و بىحاصل جست و جو مىكند، در حقيقت راه را گم كرده و از زلال آموزههاى روحپرور تربيت يافتگان حق دور افتاده است؛ وگرنه مىدانست كه راحتى و آرامش روح و جسم، در يقين و رضا است. اميرمؤمنان عليهالسلام مىفرمايد: «من رضى بما قسّم له، استراح بدنه»[203]؛ «هر كس راضى به قسمتش شود، بدنش در آسايش است» و امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «ان الله بِعدله و قسطه، جعل الروح و الراحة فى اليقين و الرضا...»[204]؛ «خداوند بر اساس عدل و قسط خود، آرامش و راحتى را در يقين و رضا قرار داده است».
سالار شهيدان اباعبداللّه عليهالسلام خشنودى و رضايت كامل خود را چنين به حضرت معبود اعلام مىدارد: «صبراً على قضائك يا ربّ لا معبود سواك يا غياث المستغيثين»[205]؛ «در مقابل قضا و حكم تو شكيبايم، اى پروردگارى كه جز تو خدايى نيست! اى فرياد رس پناه آورندگان!».
 
 پرسش 26 . در دعاى ابوحمزه مىخوانيم: «و ان الراحل اليك قريب المسافة...»، در حالى كه ما راه سختى در پيش داريم؛ اين دو چگونه با هم سازگار است؟
در وسايلى مانند هواپيما و كشتى، تعيين جهت حركت مسئلهاى حياتى است و قطب نما و دستگاههاى جهتياب در اين وسايل، اهميت ويژهاى دارند. قطبنما اگر هزار بار هم چرخانده شود، باز با چند لرزش، مسير اصلى خود را پيدا مىكند؛ مگر اينكه موانعى موجب گردد از حركت بايستد و يا منحرف شود. قطبنما در نشان دادن جهت درست، نياز به چيزى ندارد؛ بلكه كافى است مانعى در بين نباشد.
فطرت انسان، قطبنماى دقيقى است كه اگر مانعى بر سر راهش نباشد، خود به خود، رو به حقيقت قرار مىگيرد و جهت درست هدايت و سعادت و زيبايىها را به او مىنماياند.
به تصريح كتاب الهى و احاديث و دعاهاى معصومين عليهمالسلام ، خداوند متعال با آفريدگانش است و جداى از آنها نيست: «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»[206]؛ «هر جا باشيد او با شماست» و «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلاّ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا»[207]؛ «هيچ گاه سه نفر با هم نجوا نمىكنند، مگر اينكه خداوند چهارمين آنان است و هرگز پنج نفر با هم آهسته سخن نمىگويند، جز اينكه خداوند ششمين ايشان است و نه تعداد كمترى و نه بيشتر از آن؛ مگر اينكه او همراه آنان است، هر جا كه باشند».
همچنين: «أَوَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ»[208]؛ «آيا كافى نيست كه پروردگارت بر همه چيز شاهد و گواه است؟!» و «أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[209]؛ «آگاه باشيد كه خداوند به همه چيز احاطه دارد».

دوست نزديكتر از من به من است
 وين عجبتر كه من از وى دورم

چه كنم با كه توان گفت كه دوست
 در كنار من و من مهجورم


انسان فطرتى خدا آشنا و خداجو دارد. خداوند انسان را بر معرفت و شناخت خود آفريده است.
حضرت باقر عليهالسلام در پاسخ به سؤالى در مورد معناى آيه «فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها»[210] مىفرمايد: «فطرهم على معرفة انه ربهم»[211]؛ «خداوند آنها را بر معرفت پروردگارشان آفريده است».
در حديث ديگرى، حضرت صادق عليهالسلام در پاسخ به همين پرسش مىفرمايد: «التوحيد»[212]؛ يعنى، خداوند آنها را بر فطرت توحيد و يگانهپرستى آفريده است. اگر آينه جان و فطرت انسانها، از زنگار گناهان، غفلتها و خودبينىها پاك و صيقلى مىشد، مانند پيامبران و اولياى بزرگ الهى و تربيت شدگان آنها، جمال احديت و انوار پروردگار را آشكارا مشاهده مىكردند و چهره دلرباى يار را بدون هيچ حجابى، به تماشا مىنشستند و مىگفتند:

يار بى پرده از در و ديوار
 در تجلّى است يا اولى الابصار


خداوند با ما است و هرگز از ما جدا نيست؛ ولى گرد و غبار آلودگىها، دلبستگىها و خودبينىها، ما را از ديدن خورشيد عالمتاب حقيقت، محروم ساخته و ميان ما و محبوبمان فاصله انداخته است:

ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست
 تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز


امام سجاد عليهالسلام در دعاى ابوحمزه مىفرمايد: «و انك لا تحتجب عن خلقك الا ان تحجبهم الاعمال دونك»؛ «خدايا! مىدانم كه تو از بندگان مخفى و پنهان نيستى و تنها اعمال ناشايست آنان است كه آنها از تو پوشانده است».
از حضرت كاظم عليهالسلام پرسيده شد: چرا خداوند از مردم پنهان و پوشيده است. آن حضرت مىفرمود: «انّ الحجاب عن الخلق لكثرة ذنوبهم»[213]؛ «در پرده بودن خداوند از مردم به سبب گناهان زياد آنان است».
مهمترين وظيفه ما، زدودن آلودگىها و كنار زدن خار و خاشاك گناهان و غفلت از چهره تابناك فطرت است و تنها با رفع اين موانع و حجابها، مىتوان نظارهگر تجلّيات حق از در و ديوار عالم بود و چهره دلآراى شاهد مقصود را بىنقاب تماشا كرد:

جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى
 غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد


از جمله اهداف اساسى پيامبران، يادآورى پيمانى است كه انسان در درون و فطرتش با خداى خود بسته و آن را بر اثر غرق شدن در زندگى مادى و قالب تنگ عالم دنيا، فراموش كرده است. آنان پاىبندى و تعهد به آن پيمان ازلى را ـ كه سرچشمه همه خيرات و بركات است ـ از ما خواستهاند: «فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبياءه ليستأدوهم ميثاق فطرته و يذكروهم منسى نعمته و يحتجوا عليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائن العقول»[214]؛ «خداوند پيامبرانش را در ميان مردم برانگيخت و پى در پى آنها را به سوى مردم فرستاد تا از آنان بخواهد به پيمان فطرت خود وفا كنند و نعمتهاى فراموش شده خداوند را به يادشان بياورند و با رساندن پيام خداوند، عذرى براى آنان باقى نگذارند و گنجينههاى پنهان شده عقل را آشكار سازند».
پس ميان ما و خداى متعال، فاصله و جدايى نيست بلكه توهّم دورى، موجب محجوب ماندن و محروم گشتن از لقاى پروردگار شده است. سختىها و دشوارىهاى راه بندگى، مربوط به برطرف ساختن موانع و سدهايى است كه با اعمال ناشايست، عقايد نادرست، افزونطلبىها، حرصها و خودبينىها، ميان خود و خداى خويش ايجاد كردهايم. انسان هنگامى سالك الى اللّه و مسافر كوى دوست است كه با پيروى از انبيا و اوليا و مجاهدت و استقامت، حجاب خود ساخته را كنار بزند و خويش را از راههاى انحرافى و گمراه كننده، به راه هموار و مستقيم الهى بكشاند. روشن پيدا است كه گام برداشتن در چنين راهى، سختى و دشوارى به همراه ندارد و نيل به آرمان و رسيدن به مقصد، ثمره قطعى چنين سفرى است. به طورى كه انسان با يك «ياد»، لطف خدا را در خود مىيابد و با يك «نگاه» و «آه» برخاسته از پيوستگى به خدا، مىتواند نزديكى سفر به خدا را به چشم دل مشاهده كند.
از اميرمؤمنان پرسيده شد: فاصله آسمان و زمين چه مقدار است؟ فرمود: «قال مد البصر و دعوة المظلوم»[215]؛ «طول يك نگاه و دعاى يك مظلوم».
 

هنگام مرگ

 پرسش 27 . در دعاى ابوحمزه ثمالى امام سجاد عليهالسلاممىفرمايد: «به جهت بيرون آمدن جانم، گريه مىكنم»؛ به چه دليل ما و حتى بندگان خوب خدا از مرگ مىترسيم! چه كنيم؟
«ترس از مرگ»، علتهاى گوناگون دارد. در يك نگاه كلى مىتوان انسانها را از اين جهت به سه گروه ـ ناقصان، متوسّطان و كاملان ـ تقسيم كرد.
دليل وحشت از مرگ در انسانهاى ناقص، اين است كه انسان به حكم فطرت خود، حب به بقا و ميل به جاودانگى دارد و از فنا، زوال و نيستى متنفر است و از آنجا كه مرگ را نيستى مىپندارد، از مرگ تنفر دارد.
خداوند متعال، عقيده اين گروه از انسانها را چنين بيان مىكند: «إِنْ هِيَ إِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ»[216]؛ «جز اين زندگانى دنياى ما چيزى نيست، مىميريم و زندگى مىكنيم و ديگر برانگيخته نخواهيم شد».
متوسطان ـ كه ايمانشان به عالم آخرت كامل نيست ـ به دليل غفلت از حيات اخروى و توجّه به امور دنيوى و تلاش در آبادانى آنها، از مرگ مىترسند. امام صادق عليهالسلاممىفرمايد: «روزى مردى به سوى ابوذر آمد و پرسيد: چرا ما از مرگ كراهت داريم؟ ابوذر در پاسخ گفت: به دليل آنكه شما دنيا را آباد كرديد و آخرت را خراب؛ پس مىترسيد كه از آبادانى به سوى خرابى انتقال يابيد»[217].
 ريشه اين غفلت، پيروى از خواستههاى نفسانى، مخالفت با حضرت حق يا آرزوهاى دراز است. اميرمؤمنان عليهالسلام در كلام گران سنگى مىفرمايد: «... آيا كسى نيست كه از گناه توبه كند، پيش از آنكه مرگش فرا رسد؟... شما را فرمودهاند كه بار بربنديد و توشه برگيريد. من بر شما از دو چيز بيشتر مىترسم: به دنبال هواى نفس رفتن و آرزوى دراز در سر پروريدن».[218]

اُستُن اين عالم اى جان غفلت است
 هوشيارى اين جهان را آفت است

هوشيارى زان جهان است و چوآن
 غالب آيد پست گردد اين جهان[219]


اين متوسطان و غافلان، به حدى از مرگ غافلاند كه به تعبير حضرت على عليهالسلام «گويا مرگ را در دنيا، براى غير ما نوشته و حق را بر عهده جز ما هشتهاند و گويى آنچه از مردگان مىبينيم، مسافراناند كه به زودى نزد ما باز مىآيند و آنان را در گورهايشان جاى مىدهيم و ميراثشان را مىخوريم! پندارى ما پس از آنان، جاودان به سر مىبريم!»[220]
اما گروه سوم، انسانهاى كامل و مؤمنان وارستهاند و ترسشان، مثبت و ارزشى است. در حقيقت آنان از عظمت خداوند متعال مىترسند. هراس آنان همانند وحشت وابستگان به دنياى مادى و دل دادگان به تعلّقات آن نيست. حضرت حق در قلب اولياى الهى، تجلّى كرده و موجب هيبت آميخته به شوق شده است. بنابراين تجلّى الهى و عظمت ادراك و شهودشان، آنان را به هيبت و خوف مبتلا كرده است. درست مانند زمانى كه عاشق دل داده، پس از سالها دورى و رنج، اجازه ملاقات با معشوق را پيدا مىكند؛ تمام وجود او آكنده از ترس و اضطراب است كه نكند پس از سالها هجران، عملى از او سر بزند و او از ديدار محبوب خود محروم شود.
دل عاشقان خداوند متعال، در هنگام ملاقات با حضرت حق ـ كه با مرگ سرفصلى از آن آغاز مىشود ـ مىتپد و وحشتناك و ترسناك مىشود؛ ولى اين خوف غير از ترسهاى معمولى است.[221]
هراس انسانهاى آن سويى، از طول سفر، توشه كم و بزرگى و عظمت مقصد است.[222] ايشان، به تبع قرآن كريم، مرگ را چون زندگى، امتحان بزرگ الهى مىدانند[223] و مىترسند كه از اين آزمون، سربلند بيرون نيايند و به حقيقت آزمون انسانهاى كامل، بسيار سخت است كه حتى درك آن نيز براى ما مشكل مىنمايد.

هيچ مرده نيست پرحسرت زمرگ
 حسرتش آن است كش كم بود برگ

ورنه از چاهى به صحرا اوفتاد
 در ميان دولت و عيش و گشاد

زين مقام ماتم و تنگين مُناخ
 نقل افتادش به صحراى فراخ

مقعد صدقى نه ايوان دروغ
 باده خاصى نه مستيى زدوغ

مقعد صدق و جليسش حق شده
 رسته زين آب و گل آتشكده

ورنكردى زندگانيى منير
 يك دو دم ماندست مردانه بمير[224]


با اين توضيحات اجمالى و مختصر، روشن مىشود كه هر ترس و وحشتى از مرگ، بد و منفى و هر خوفى از آن هم خوب و مثبت نيست. اگر ترس از مرگ، بر اثر غفلت و محدوديت نظر باشد، وحشتى منفى و نابخردانه است كه بايد عامل آن (دنيادوستى) را از بين برد. اما اگر وحشت از مرگ، براساس خوف از عظمت حق تعالى و ترس از چگونگى رويارويى با خداوند باشد، ترسى مثبت و از سر شوق و عشق است.
گفتنى است اگر چه اولياى الهى در برخى حالات، با درك عظمت حق و توجه به سنگينى مسئوليت خويش، از مرگ هراسناكاند؛ اما از سوى ديگر شوق ديدار يار، حالتى براى آنان به وجود مىآورد كه اعلام مىدارند: «علاقه ما به مرگ، از علاقه كودك به پستان مادر بيشتر است».
 در پايان، توجه به امور زير در باور مرگ و يادآورى آن و پند گرفتن از آن، مؤثر و مفيد است:
يكم. انديشه درباره مرگ به ويژه در خلوت و اينكه مرگ تنها پلى است كه ما را از خانه عمل، به خانه پاداش و جزا منتقل مىسازد. همچنين تفكر در اين نكته كه انسان براى اين دنياى فانى و زندگى زودگذر، آفريده نشده؛ بلكه آفرينش او براى زندگانى ابدى است كه مرگ آغاز سفر بدان جا است.
دوّم. زيارت اهل قبور و تماشاى قبرهاى پوسيده و سنگ متلاشى شده و انديشه در اين مسئله كه چه انسانهايى روزگارانى زندگى مىكردند و اكنون همگى در اين گورستانها خوابيدهاند و هيچ يادى از آنان نيست. جسم آنها اگر چه خاك شده و غذاى مورچگان گرديده است؛ اما آنان همگى در محضر پروردگار عالم حاضرند و پاداش رفتار نيك يا كيفر كردار بد خود را مىبينند و اين سرنوشتى است كه دير يا زود ما نيز بدان خواهيم رسيد.
سوّم. شركت در تشييع جنازه و تدفين اهل ايمان و يادآورى اين نكته كه روزى ما نيز همانند آن فرد، بر روى دوش آشنايان و بستگان به گور سپرده خواهيم شد. پس كردار، رفتار و گفتار خود را بر اساسى تنظيم كنيم كه مرگ ما، موجب آسايش ابدى ما بشود.
چهارم. تلاوت و تدبر در آياتى كه در مورد مرگ و قيامت است (به ويژه نگاه انديشمندان به آيات عذاب) و مطالعه و تفكر در روايات فراوانى كه در اين باره وارد شده است.
پنجم. توجه به اين نكته كه مرگ نيستى و نابودى نيست؛ بلكه دريچهاى براى ورود به عالمى بزرگتر و گسترده است. مرگ ما را از خانه عمل و امتحان، به خانه ابدى محاسبه و پاداش مىبرد و هر چه در دنيا كاشتهايم، در قبر ظهور پيدا مىكند و برداشت مىشود. كسى كه در دنيا با ايمان و عمل صالح سپرى كرده، قبر او «روضة من رياض الجنة» است و آن كه دنيايش را با بى ايمانى و بدكردارى سپرى كرده، قبرش «حفرة من حفر النيران» است. آرى قبر همه انسانها، ظاهرى مشابه دارد؛ اما باطن آن متفاوت است: يا بهشت است يا جهنم. آن كه دنيا را با ايمان و عمل صالح سپرى كرده، هم اكنون در بهشت است و مرگ او را به اين سعادت ابدى مىرساند. پيك مرگ براى چنين فردى، پيك بشارت و سعادت است. زندگى بهشتمدار او در دنيا، موجب شده كه باطنش، بهشت گشته و مرگ او را به بهشت ببرد (قبرش بهشت است). اما آن كه با سوء اختيار خود، در دنيا بدكردار بوده، هم اكنون در جهنم است؛ منتها همانند مردم مست و بىهوش، مىسوزد و ادراك نمىكند. آنگاه كه پيك مرگ آمد، در حقيقت او به هوش مىآيد و آنگاه جهنمى كه خود براى خود، فراهم كرده بود، به چشم جان مىبيند و با همه وجود مىچشد.[225]

 

منزل برزخ

 پرسش 28 . در دعاى ابوحمزه ثمالى از «نكير و منكر» و درباره دو فرشته شب اول قبر گفته شده است؛ لطفا درباره شب اول قبر و حقيقت برزخ و مدت آن برايم توضيح دهيد؟
يك. مرگ
مرگ، نخستين منزل برزخ است. همه موجودات امكانى، داراى اجل معيّنى هستند كه با مرگ فرا مىرسد. منظور از اجل، «فنا و نيستى» نيست؛ بلكه زمان و موعدى است كه موجودات به آن منتهى مىشوند. به عبارت روشنتر، زمانى است كه موجودات سفر خود را به سوى خداوند متعال ـ پس از اندكى درنگ در دنيا ـ آغاز مىكنند تا در آن مقام جاى گيرند و استقرار يابند. پس مرگ نخستين منزلگاه سفر طولانى ما است: «ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ»[226] ؛ «سپس او را مىميراند و در قبر پنهان مىكند».
مرگ پلى است كه بين دنيا و آخرت زده شده[227] و انسانها را از خانه دنيا ـ كه خانه فنا و گذر و عمل است ـ به خانه بقا و ابديت مىبرد و هيچ كس از آن گريزى ندارد. همگان فرستاده پروردگار را ديدار مىكنند و مرگ آنان را در مىيابد و سكرات موت و جان كندن، از عقبههاى سخت و دشوار مرگ است.
قرآن مرگ را چنين توصيف مىكند: «فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ وَ أَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ»[228]؛ «پس چرا هنگامى كه جان به گلوگاه مىرسد و شما در اين حال نظاره مىكنيد [ كارى از دستتان ساخته نيست؟ ]و ما از شما به او نزديكتريم، ولى نمىبينيد».
يعنى، هنگامى كه مرگ كسى ـ كه همان اجل و زمان رجوع و سفر او به سوى خداوند است ـ فرا مىرسد، شما حالت او را مىبينيد و نظاره مىكنيد؛ اما هيچ كارى از دستتان بر نمىآيد و نمىتوانيد، او را به دنيا برگردانيد. دليل آن روشن است؛ زيرا آن، سكرات مرگ است و حقيقتى است كه شما از آن تنفر داريد. اما چون از جانب خدا است، كسى را در آن دخالتى نيست.[229]
 «كَلاّ إِذا بَلَغَتِ التَّراقِىَ وَ قِيلَ مَنْ راقٍ وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ وَ الْتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاقِ إِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَساقُ»[230]؛ «چنين نيست؛ تا موقعى كه جان به گلوگاهش رسد و گفته مىشود: آيا كسى است كه او را از مرگ نجات دهد و [ در اين هنگام ]به جدايى از دنيا يقين كند و ساق پاها [ از سختى جان دادن] به هم پيچد. در آن روز مسير همه به سوى پروردگارت خواهد بود».
آرى مرگ پرواز روح از جسد خاكى به سوى پرودگار جهانيان است و مردمان در اين پرواز دو گروه هستند: يا پاك و طاهرند كه در وصفشان فرمود: «الَّذِينَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»[231] ؛ «كسانى كه فرشتگان روحشان را مىگيرند، در حالى كه پاك و پاكيزهاند؛ به آنها مىگويند: سلام بر شما! وارد بهشت شويد، به جهت اعمالى كه انجام مىداديد».
اما كسانى كه دنياى خود را با گناه آلوده كردهاند، مرگ برايشان بسيار سخت است! آرى جدا شدن از دنيا و همسر، فرزندان، دوستان و آنچه در طول زندگانى خود جمع كردهاند، بسيار سخت است و چه بسا موجب بىايمانى و بدعاقبتى شود! قرآن در وصف مرگ اين گروه مىفرمايد: «وَ لَوْ تَرى إِذِ الظّالِمُونَ فِى غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَ كُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ»[232] ؛ «اگر ببينى هنگامى كه ظالمان در شدايد مرگ فرو رفتهاند؛ و فرشتگان دستها را گشوده، به آنان مىگويند: جان خود را خارج سازيد! امروز در برابر دروغهايى كه به خدا بستيد و نسبت به آيات او تكبر ورزيديد، مجازات خواركنندهاى خواهيد ديد».
روشن است از مرگ گريزى نيست؛ اما از سختى آن مىتوان گريخت و مرگ را به مثابه بوييدن گلى خوشبو تبديل كرد. ايمان و عمل صالح ـ به ويژه دوستى اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام ـ و مواظبت بر نمازهاى اول وقت و احترام و نيكى به پدر و مادر و عمل به دستورات الهى، باعث خواهد شد كه ما منزل اول سفر خود را به سلامت طى كنيم.
 
دو. قبر
در واقع «قبر»، همان «برزخ» است و آن عالم بين دنيا و آخرت است كه انسان از هنگام مرگ تا نفخ صور در آن قرار دارد.[233]
قرآن كريم ـ پس از نقل تمنّاى باطل بدكردارانى كه از دنيا رفتهاند و درخواست بازگشت به دنيا را دارند تا شايد رفتارى شايسته پيشه كنند، ولى برآورده نمىشود ـ مىفرمايد: «وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»[234] ؛ «و پشت سر آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند».
امام سجاد عليهالسلام درباره عذاب و آسايش در عالم برزخ مىفرمايد: «هو القبر و إن لهم فيه مَعِيشَةً ضَنْكاً و الله إن القبر لروضة من رياض الجنة أو حفرة من حفر النار»[235] ؛ «منظور از برزخ همان قبر است و براى مردگان در آن زندگى سختى است و به خدا قسم! قبر باغى از باغهاى بهشت است يا چاهى از چاههاى آتش».
آرى باطن و حقيقت برزخىِ قبر هر كسى، باغى از باغهاى بهشت است و يا چاهى از چاههاى دوزخ. وحشت قبر به هنگام ورود بدان و فشار آن و سؤال منكر و نكير، از عقبههاى بس خطرناك است كه كسى را از آنها گريزى نيست؛ مگر اينكه ايمان و عمل صالح را پيش از خود فرستاده باشد. روايت شده است: قبرى را مىكندند، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با شتاب به سوى آن رفتند و به شدت گريستند؛ به حدى كه خاك از اشك ايشان تر شد و به ياران خود فرمود: «إِخْوَانِى لِمِثْلِ هَذَا فَأَعِدُّوا»[236]؛ «برادران من! براى همانند اين مهيا شويد». توصيههاى بسيارى كه در روايات شده ـ مانند اينكه ميت را بلافاصله و با سرعت به درون قبر نگذاريد و قبل از دفن، مدتى او را در كنار قبرش نگاه داريد و در هنگام دفن بر او تلقين بخوانيد و در شب دفن او، نماز شب اول قبر بخوانيد و... ـ همگى براى كم شدن وحشت و اضطراب او و فشار قبر است.
«فشار قبر» قابل وصف نبوده و حقيقت آن براى ما روشن نيست. اجمالاً مىتوان گفت: انسانى كه از دنيا رفته است، به دليل انس به دنيا و ناآشنايى به عالم برزخ ونظام جديد، تحت فشار قرار مىگيرد. سؤال منكر و نكير نيز پرسش از حقيقت و باطن اعتقادات و اعمال ما است. امام صادق عليهالسلاممىفرمايد: «يَجِىءُ الْمَلَكَانِ مُنْكَرٌ وَ نَكِيرٌ إِلَى الْمَيِّتِ حِينَ يُدْفَنُ أَصْوَاتُهُمَا كَالرَّعْدِ الْقَاصِفِ وَ أَبْصَارُهُمَا كَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ يَخُطَّانِ الْأَرْضَ بِأَنْيَابِهِمَا وَ يَطَئَانِ فِى شُعُورِهِمَا. فَيَسْأَلَانِ الْمَيِّتَ مَنْ رَبُّكَ وَ مَا دِينُكَ قَالَ فَإِذَا كَانَ مُؤممِناً قَالَ اللَّهُ رَبِّى وَ دِينِىَ الاْءِسْلامُ فَيَقُولانِ لَهُ مَا تَقُولُ فِى هَذَا الرَّجُلِ الَّذِى خَرَجَ بَيْنَ ظَهْرَانَيْكُمْ فَيَقُولُ أَعَنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ تَسْأَلَانِى فَيَقُولَانِ لَهُ تَشْهَدُ أَنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ فَيَقُولُ أَشْهَدُ أَنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ فَيَقُولاَنِ لَهُ نَمْ نَوْمَةً لاَ حُلُمَ فِيهَا وَ يُفْسَحُ لَهُ فِى قَبْرِهِ تِسْعَةَ أَذْرُعٍ وَ يُفْتَحُ لَهُ بَابٌ إِلَى الْجَنَّةِ وَ يَرَى مَقْعَدَهُ فِيهَا وَ إِذَا كَانَ الرَّجُلُ كَافِراً دَخَلَا عَلَيْهِ وَ أُقِيمَ الشَّيْطَانُ بَيْنَ يَدَيْهِ عَيْنَاهُ مِنْ نُحَاسٍ فَيَقُولاَنِ لَهُ مَنْ رَبُّكَ وَ مَا دِينُكَ وَ مَا تَقُولُ فِى هَذَا الرَّجُلِ الَّذِى قَدْ خَرَجَ مِنْ بَيْنَ ظَهْرَانَيْكُمْ فَيَقُولُ لاَ أَدْرِى فَيُخَلِّيَانِ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الشَّيْطَانِ فَيُسَلِّطُ عَلَيْهِ فِى قَبْرِهِ تِسْعَةً وَ تِسْعِينَ تِنِّيناً لَوْ أَنَّ تِنِّيناً وَاحِداً مِنْهَا نَفَخَ فِى الْأَرْضِ مَا أَنْبَتَتْ شَجَراً أَبَداً وَ يُفْتَحُ لَهُ بَابٌ إِلَى النَّارِ وَ يَرَى مَقْعَدَهُ فِيهَا»[237]؛ «دو فرشته منكر و نكير، نزد ميت هنگامى كه دفن مىشود، مىآيند؛ در حالى كه صداى آنها همانند رعد بلند آهنگ و چشمانشان همانند برقى سهمناك و خيرهكننده است. در اين حال زمين را با دندانهاى خود زير و رو مىكنند و موهاى خود را مىكشند؛ آن گاه از ميت مىپرسند: پروردگار تو كيست؟ دين تو چيست؟
اگر او مؤمن باشد، مىگويد: اللّه پرودگار من و اسلام دين من است. آنان به او مىگويند: درباره مردى كه از براى پشتيبانى شما بيرون آمده، چه مىگويى؟ مىگويد: آيا از محمد صلىاللهعليهوآله پيامبر خدا مىپرسيد؟ مىگويند: شهادت بده كه او پيامبر خدا است. او مىگويد: شهادت مىدهم كه او پيامبر خدا است.
[ بدين ترتيب او از آزمون سربلند بيرون آمد و آنگاه] به او مىگويند: بخواب! خوابى كه در آن رؤيايى نيست. قبرش را به اندازه نه ذراع توسعه مىدهند و براى او، درى به سوى بهشت باز مىكنند و او جايگاهش را مىبيند.
اما اگر او كافر باشد، بر او وارد مىشوند؛ در حالى كه شيطان چونان دودى در كنار ديدگان او نشسته است. از او مىپرسند: پرودگار تو كيست و دين تو چيست؟ درباره اين شخص كه براى پشتيبانى شما بيرون آمده، چه مىگويى؟
مىگويد: نمىدانم! [ در اين هنگام] بين او و شيطان را خالى مىكنند و بر او در قبر 99 مار بزرگ را مسلّط مىسازند كه اگر يكى از اين مارها در زمين نفس بكشد، هرگز درختى نخواهد روييد. و ديدگان او را به سوى آتش مىگشايند و او جايگاه خود را در آن مىبيند».
آرى «برزخ» باطن جهان ماده است و ما از ادراك آن عاجزيم. آنچه مىبينيم، قبرى است در درون زمين؛ اما حقيقت آن براى ما روشن نيست. در حالى كه اين قبر، يا باغى از باغهاى بهشت و براى انسانهايى است كه در دنيا بهشتى زندگى كردند و يا چاهى از چاههاى آتش و مخصوص انسانهايى است كه زندگانى جهنمى داشتهاند. اين بهشت و دوزخ برزخى ـ كه غير از بهشت و دوزخ قيامت است ـ براى ما هويدا نيست و پس از مرگ عيان مىشود.
اما مهمترين امرى كه باعث مىشود، قبر براى ما، نه تنها جايگاه تنهايى و وحشت نباشد؛ بلكه خانه روشن و باغ بهشت گردد، همان ايمان و عمل صالح است كه محبت پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآله و خاندانش، سرمايهاى بس عظيم براى طول سفر و از جمله اين مرحله است.

 

ايستگاههاى قيامت

 پرسش 29 . در دعاى ابوحمزه ثمالى درباره سختى اهوال قيامت گفته شده است؛ به طور كلى مواقف و ايستگاههاى قيامت چند تا است و فلسفه آنها چيست؟
پس از اينكه همه بندگان ـ به استثناى مخلَصين و شيعيان واقعى ـ در صحنه قيامت حاضر مىشوند، ايستگاههايى را بايد طى كنند تا به مقصد نهايى خود برسند. براساس روايات، صحنه محشر و قيامت، پنجاه موقف و ايستگاه دارد كه نخستين آنها، به پاخاستن از قبر و حضور در صحنه محشر است. قرآن مىفرمايد: «تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِى يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ»[238] ؛ «فرشتگان و روح [ در روز قيامت] به سوى او عروج مىكنند، در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است».
امام صادق عليهالسلام با استناد به اين آيه مىفرمايد: «فَحَاسِبُوا أَنْفُسَكُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا عَلَيْهَا فَإِنَّ لِلْقِيَامَةِ خَمْسِينَ مَوْقِفاً كُلُّ مَوْقِفٍ مِقْدَارُهُ أَلْفُ سَنَةٍ»[239] ؛ «پيش از اينكه [ در دادگاه عدل الهى ]حساب شما را محاسبه كنند، از خود [ در دنيا ]حساب بكشيد؛ زيرا قيامت داراى پنجاه ايستگاه است كه هر ايستگاه، هزار سال به طول مىانجامد».
ابن مسعود مىگويد: ما نزد اميرمؤمنان على عليهالسلام نشسته بوديم كه فرمود: «إن فى القيامة لخمسين موقفا كل موقف ألف سنة فأول موقف خرج من قبره»[240] ؛ «در قيامت پنجاه موقف و ايستگاه است كه هر ايستگاه هزار سال به طول مىانجامد و نخستين ايستگاه هم بيرون آمدن از قبر است».
هدف از وجود اين ايستگاهها، پاك شدن انسانها و پيدا كردن آمادگى ملاقات با خداى سبحان است؛ زيرا قيامت، بازگشت هر چيز به مبدأ خود است[241] و تنها كسى مىتواند به بارگاه الهى، بار يابد كه با تمام وجود خود، تنها او را بخواهد و خدايى شود. اين ايستگاهها نيز براى پاك شدن انسانها است؛ اما كسانى كه از پيش، در دنيا خود را پاكيزه كردهاند، توقفى بس كوتاه دارند و به اندك زمانى به محضر حق راه مىيابند.[242]
نكته ديگر اينكه ماندن در اين توقفگاهها و طول آن، بستگى به خود فرد دارد. برحسب بعضى از روايات، سران شرك ـ كه هيچ اميدى به اصلاح آنها نيست و حساب آنان روشن است ـ در اين موقفها نمىايستند و به سوى دوزخ برده مىشوند.[243] همچنين شيعيان واقعى نيز در اين توقفگاهها، درنگ ندارند و مستقيم به بهشت مىروند.

 

دعا براى بهشت

 پرسش 30 . در بسيارى از آيات قرآن و بيشتر دعاهاى ماه مبارك رمضان از نعمتهاى بهشت و حورالعين و... گفته شده، اگر به گفته امام على عليهالسلامعبادت براى تحصيل بهشت، كار تاجران است، آيا خود قرآن و دعاها تاجرپرور نيستند؟
هدف اصلى قرآن، دعوت مردم به بندگى حق تعالى است؛ لكن انگيزه اين دعوت داراى مراتبى است كه بالاترين آن، ديدار حق تعالى و بازگشت به مبدأ هستى است كه از آن به «عبادت احرار» ياد مىشود. اما بسيارى از مردم يا از ترس جهنم و يا به شوق بهشت عبادت مىكنند و اگر بهشت و دوزخى در كار نبود، تن به عبادت نمىدادند. بنابراين بهشت و جهنم دو نعمت برزگ الهى است كه انسان را كم كم به سمت محبوب دو سرا مىكشاند. قرآن نيز با توجه به اينكه مخاطبانش تمامى انسانها هستند، بر هر سه جنبه بندگى آزادگان، بردگان و تاجران تأكيد كرده است. آرى عبادت از روى ترس يا شوق، اگر چه مرتبه پايينترى دارد؛ لكن بسيار بهتر از بندگى شيطان و نفس اماره است كه انسان را به كلى از كمال مطلوبش باز مىدارد. از اين جهت در آيات و روايات، نخست به پاداشهاى محسوس مىپردازد تا انگيزه انسان را، به دورى از بندگى شيطان دو چندان كند. سپس با وعده بهشت و رضوان الهى، آدمى را به بندگى خداوند مشتاق مىگرداند و انگيزه او را براى عبادت و بندگى عميقتر مىسازد. در اين مختصر به بعضى از آيات و روايات اشاره مىشود:
«وَعَدَ اللّهُ الْمُؤمِنِينَ وَ الْمُؤممِناتِ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»[244]؛ «خداوند اهل ايمان را ـ از مرد و زن ـ وعده فرموده كه در بهشت خلد ابدى كه زير درختهايش نهرها جارى است، درآورد و در عمارات نيكوى بهشت برين منزل دهد و بزرگتر از هر نعمت، مقام رضا و خشنودى خدا را به آنان كرامت فرمايد و آن به حقيقت فيروزى بزرگ است».
اين آيه شريفه، به زن و مرد مؤمن وعده بهشت برين مىدهد و آن گاه مىفرمايد: «و رضوان الهى برتر و والاتر است» و آن را رستگارى عظيم مىداند؛ يعنى، مردم را پله پله بالا مىبرد. ابتدا از آنچه براى آنها دركش آسانتر و براى طبعشان خوشايندتر است، شروع مىكند. آنگاه دست آنان را مىگيرد و به بالا؛ يعنى، رضوان الهى مىبرد و يادآور مىشود كه رستگارى بزرگ، همان رضوان الهى است.
در آيهاى ديگر مىفرمايد: «وَ فِي الاْخِرَةِ عَذابٌ شَدِيدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانٌ»[245]؛ «در عالم آخرت [دنياطلبان را] عذاب سخت جهنم و [مؤمنان را ]آمرزش و خشنودى حق نصيب است».
آيه مذكور به هر سه مورد دوزخ، بهشت (مغفرة من اللّه) و جنّت رضوان (هدف والاى احرار)، اشاره دارد؛ يعنى، برخى جوياى بهشت و گروهى گريزان از دوزخ هستند. در اين ميان تنها آزادگان درصدد رضا و خشنودى بوده و جز خدا را نمىطلبند.
امام على عليهالسلام مىفرمايد: «ما عبدتك خوفا من نارك و لاطمعا فى جنتك بل وجدتك اهلاً للعبادة فعبدتك»[246]؛ «خداوندا! من تو را نه به جهت ترس از دوزخ و نه به طمع بهشت برين كه من تو را سزاوار عبادت ديده و به پرستش تو مىپردازم».
امام سجاد عليهالسلام نيز فرموده است: «يا نعيمى و جنتى و يا دنياى و آخرتى يا ارحم الراحمين!»[247]؛ «اى خدايى كه نعيم و بهشت من تويى و دنيا و آخرت من تنها تو هستى، اى رحم كنندهترين رحم كنندگان!».
توجه به اين نكته بايسته است كه افراد در مراتب ايمان و ابعاد شخصيتى، گوناگون هستند. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «الايمان حالات و درجات و طبقات و منازل»[248] ؛ «ايمان در افراد، حالات گوناگون و درجات و نيز مراحل و مراتب مختلفى دارد». بنابراين نمىتوان از همگان انتظار عالىترين هدف را داشت؛ چنان كه دانشآموز ابتدايى را با تشويق و تهديد، بايد به درس و مدرسه كشاند. بايد دستشان را گرفت و پا به پا برد تا شيوه درست عبادت را بياموزند. البته پس از آنكه آموختند، مىيابند كه تنها خداوند شايسته پرستش است: «إِيّاكَ نَعْبُدُ»[249].
تشويق و تهديد، نقش عمدهاى در تربيت و انگيزش افراد دارد و قرآن بهشت و دوزخ را چونان دو عامل مهم تشويق و تنبيه، مطرح كرده است. امام على عليهالسلام مىفرمايد: «پيامبران آمدند تا بشر را از قيامت و مواقف آن و آنچه براى اهل طاعت و معصيت فراهم شده ـ از بهشت و دوزخ و كرامت و خفّت ـ آگاه گردانند».[250]
حضرت فاطمه عليهاالسلام فرموده است: «ثم جعل الثواب على طاعته و وضع العقاب على معصيته زيادة لعباده عن نقمته و حياشة لهم الى جنته»[251] ؛ «خداى سبحان ثواب و عقاب را مقرر ساخت براى سوق دادن بندگان به بهشت برين و بر حذر داشتن آنها از نقمت و بلاى خود (دوزخ)».
پس هدف اصلى، «رسيدن به مقام رضوان خداوند سبحان» است؛ اما مردم داراى مراتب و حالات مختلفىاند و بسيارى از آنها را بايد با ترس و شوق، به بارگاه الهى كشاند. آن گاه كه آمدند، به مقامات بالاتر راهنمايى كرد.
 

حورالعين

 پرسش 31 . در دعاى ماه مبارك رمضان از نعمتهاى بهشتى و ازدواج با «حورالعين» گفته شده است آيا ازدواج با آنها مخصوص مردان است؟ وضيعت خانمها در بهشت چگونه است؟
واژه «حور» از نظر لغت به معناى «خروج از حالت سابق و تبديل به گونه جديد» است[252]. در تبديل به گونه جديد، دو نظر ميان مفسران هست. گروهى از جمله علامه طباطبايى بر اين عقيدهاند كه: دقت و توجه درباره اوصافى كه در قرآن مجيد براى «حور» بيان گرديده، چنين استفاده مىشود كه اين تبديل به گونه اوصاف زنانه است؛ نه موجودى كه آثار و اوصاف مردانه را در بر داشته باشد. به همين جهت به نظر مىرسد كه مراد از حور طايفه مؤنث باشد، نه طايفه مذكر.[253]
 اما اينكه پاداش زنان مؤمن در بهشت چيست؟ در منابع كلامى و روايى چنين آمده كه در روز قيامت، اگر همسر زن مؤمن، اهل بهشت بود، او را اختيار مىكند و اگر از اهل جهنم بود، يك مرد را از ميان مردان بهشتى برمىگزيند. شايد فلسفه اين كار اين باشد كه زن برخلاف مرد، از نظر طبيعت تعدّدپذير نيست. به همين جهت مردى را انتخاب مىكند.
اما گروهى ـ از جمله آيهاللّه مكارم شيرازى ـ در مقابل مدعىاند كه حورالعين مىتواند مذكّر هم باشد. براساس اين نظر شايد علت اينكه اوصاف حورى كه در قرآن به كار رفته، بر مؤنث دلالت مىكند، به اين جهت باشد كه گفت و گو و محاوره در آن آيات، با طايفه مردان مؤمن بوده است، نه با زنان مؤمن دنيوى. از اين رو شيوه محاوره، اقتضا دارد كه چنين اوصافى براى اين موجودات، ذكر شود.
از مضمون برخى آيات و روايات، چنين برمىآيد كه مسئله لذتهاى جنسى، اختصاصى به مردان ندارد؛ بلكه زنان نيز در بهشت مىتوانند براى خويش شوهرانى دلخواه برگزينند. اصطلاح «حور» نيز اختصاصى به زنان ندارد؛ بلكه حورهاى مذكر نيز در بهشت وجود دارند.
براى نمونه از اميرمؤمنان عليهالسلام روايت شده است: «در بهشت بازارى است كه در آن خريد و فروشى نيست؛ تنها در آنجا تصوير مردان و زنان وجود دارد. هر كس كه تمايلى به آنان پيدا كند، از همان جا بر او وارد مىشود»[254].
در بهشت هم حوريان بهشتى وجود دارند كه از نعمتهاى بهشتىاند و در دنيا نبودهاند و هم زنان دنيا ـ كه اهل بهشت باشند ـ با زيبايى و شكوهى برتر از حوريان در بهشت حضور دارند و چنانچه مايل باشند، به شوهران خويش مىپيوندند.

 

دعا و توبه

 پرسش 32 . چگونه مىتوانيم مطمئن شويم كه با دعا و عبادت و توبه در ماه مبارك رمضان، گناهان ما آمرزيده شده است؟
قرآن مجيد مىفرمايد: «مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً»[255]؛ «كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند كه خداوند گناهان آنان را به حسنات تبديل مىكند؛ و خداوند همواره آمرزنده و مهربان است».
علامه طباطبايى مىنويسد: هر كس گناهى مرتكب شده، اگر سه كار انجام دهد ـ افزون بر آنكه از عذاب سخت و جاودان روز قيامت نجات مىيابد ـ گناهانش به حسنات تبديل مىگردد: 1. توبه يا بازگشت از گناه، 2. عمل صالح، 3. ايمان.
«توبه» پشيمانى و رجوع خاص به طرف پروردگار است و «عمل صالح» استقراربخش آن به شمار مىآيد. از اين رو، علامه مىفرمايد: اين توبه با عمل صالح به توبه نصوح تبديل مىگردد. امام صادق عليهالسلام در تفسير آيه شريفه «تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً»[256] فرمود: «بنده توبه كند، سپس به گناه باز نگردد»[257]. اين توبه (توبه نصوح)، حالتى خاص است كه قابل شكستن نيست و در قاموس آن، بازگشت به گناه وجود ندارد. از چنين توبهاى، عمل صالح هم بىهيچ زحمتى تحقّق مىيابد.
توبهاى كه در اين آيه ذكر شده و به ضميمه عمل صالح، گناهان را به حسنات تبديل مىكند، توبهاى است كه هرگز شكسته نشود. بنابراين براى آنكه خداوند گناهان گذشته را ببخشد و آنها را به حسنه تبديل كند، بايد از گناهان گذشته پيشمان بود و با اعمال صالح، اثرات توبه را در وجود خود مستقر ساخت.
نقش توبه در گشودن راه سعادت و دريچه اميد و قرار گرفتن در مسير حق و اصلاح عملكردهاى غلط گذشته، خيلى اساسى است. بسيار مىشود كه از انسان در طول زندگى ـ به ويژه در آغاز تربيت و اصلاح نفس ـ لغزشهايى سر مىزند! اگر درهاى بازگشت به روى او بسته شود، مأيوس مىگردد و براى هميشه از راه مىماند و لذا در مكتب تربيتى اسلام، توبه به عنوان يك اصل تربيتى با اهميت زياد، مطرح است و اين دين از تمام گنهكاران دعوت مىكند، براى اصلاح خويش و جبران گذشته، از اين در وارد شوند.
امام سجاد عليهالسلام در مناجات «تائبين» به پيشگاه خداوند، چنين عرضه مىدارد: «خدايا! تو كسى هستى كه درى به سوى عفوت، بر روى بندگان خود گشودهاى و نامش را توبه گذاشته اى و فرمودهاى: بازگرديد به سوى خدا و توبه خالص كنيد. اكنون عذر كسانى كه از ورود به اين در، بعد از گشايش آن غافل شوند، چيست؟»
در روايات به قدرى بر مسئله توبه تأكيد شده كه در حديثى از امام باقر عليهالسلامآمده است: «ان الله تعالى اشدّ فرحا بتوبة عبده من رجل اضلّ راحلته و زاده فى ليلة ظلماء فوجدها»[258]؛ «خداوند از توبه بندهاش بيش از كسى كه مركب و توشه خود را در بيابان در يك شب تاريك گم كرده و سپس آن را مىيابد، شاد مىگردد» و نيز: «التائب من الذنب كمن لاذنب له والمقيم على الذنب و هو مستغفر منه كالمستهزء»[259]؛ «كسى كه از گناه توبه كند، همچون كسى است كه اصلا گناه نكرده است و كسى كه به گناه خود ادامه دهد ـ در حالى كه استغفار مىكند ـ مانند كسى است كه مسخره مىكند».
حقيقت توبه، همان پشيمانى و ندامت از گناه است كه لازمه آن، تصميم بر ترك گناه در آينده است و اگر گناه گذشته، كارى بوده كه قابل جبران است، بايد در صدد جبران برآيد و به اين ترتيب اركان توبه را مىتوان در چهار چيز خلاصه كرد: 1. ندامت، 2. تصميم بر ترك گناه در آينده، 3. جبران گذشته، 4. استغفار و طلب آمرزش از خداوند.
پس «توبه» تنها استغفار يا پشيمانى از گذشته و حتى تصميم به ترك گناه در آينده نيست؛ بلكه علاوه بر همه اينها، بايد گنه كار در مقام جبران برآيد و فسادى را كه مرتكب شده، برطرف سازد. اين صحيح نيست كه مثلاً در جلوى ديگران، فردى را به دروغ و حيله متهم كند و بعد در خانه خلوت، استغفار نمايد!! پس بايد حقوقى از خداوند (مثل نماز و روزه و عبادات) و تكاليفى كه ضايع و ترك كرده و نيز حقوقى از مردم را كه تباه ساخته، جبران و آنها را تدارك كند و حقوق مردم را به آنها برگرداند و در صورت امكان و دسترسى، از آنها رضايت و حلاليت بطلبد.
از چند طريق انسان مىتواند تا حدودى دريابد كه توبه او، مورد پذيرش واقع شده است يا نه:
1. احساس نشاط و آرامش خاصى كه پس از دعا و توبه، به انسان دست مىدهد و به تعبير ديگر احساس رهايى از گناهان و آلودگىها.
2. هر قدر انسان از گناهان خود، به جد پشيمان شده و با تضرّع و التجاى بيشترى خدا را بخواند، توبه او پذيرفتهتر است. بنابراين ميزان انقلاب روحى انسان در حال استغفار نيز مىتواند به عنوان يك نشانه به كار آيد.
3. ميزان اعتماد به وعدههاى نيكوى الهى، قابليت و عنايات الهى را افزون مىسازد. بنابراين هر اندازه خدا باورى و توكل و اعتماد به وعدههاى او را در خود افزون يافتيم، مىتوانيم بيشتر اميدوار شويم كه ما را پذيرفته است.
4. هر قدر آثار واقعى توبه در اعمال و كنشهاى ما بيشتر آشكار گردد (يعنى رغبت كمترى به گناه داشته باشيم و اراده و عزم راسخترى در اطاعت پروردگار بيابيم؛ اين نشان مىدهد كه توبه ما، واقعىترى بوده و به همين نسبت، مقبولتر بوده گرديده است.
امام خمينى رحمهالله مىفرمود: «اگر بعد از ماه مبارك رمضان، تغييرى در حالات خود يافتيد، به همان نسبت وارد ضيافت الهى شدهايد؛ ولى اگر دگرگونى در شما پديد نيامد، از آن بىبهره مانديد»[260].

 

توبه و جزاى اعمال

 پرسش 33 . از يك طرف شما مىگوييد: با توبه گناهان آمرزيده مىشود؛ از طرف ديگر در قرآن داريم هر كس يك ذرّه شر و گناهى انجام دهد، در قيامت مىبيند (سوره زلزال)؛ حال كدام يك درست است؟! اگر توبه كنيم باز هم بازخواست مىشويم؟ فرق كسانى كه از اول خوب بودند و كسانى كه بعد توبه كردند، چيست؟
هر عمل نيك يا زشت، اقتضاى آن را دارد كه پاداش و يا كيفر خود را به دنبال داشته باشند. اين يك اصل كلى و عمومى است كه در سوره «زلزال» به آن اشاره شده است. اما شرطهاى اساسى و موانع بازدارنده آن، در آيات ديگر آمده است: «إِلاّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِيماً»[261] ؛ «مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار شايسته انجام دهد. پس خداوند بدىهاىشان را به نيكىها تبديل مىكند و او همواره آمرزنده مهربان است». به تعبير علامه طباطبايى، آيه توبه در اصطلاح علم اصول، «حاكم» بر آيه «زلزال» است.[262]
البته اين روش در ساير قانونگذارىهاى بشرى نيز جارى است كه از آن به عنوان تبصره يا متمم ياد مىشود. به عبارت ديگر اعمالى را كه انسان انجام مىدهد، در قيامت مىبيند. اما اين در صورتى است كه اعمال خوب يا بد، تا هنگامه قيامت بماند؛ ولى اگر با توبه و انجام دادن حسنات، اعمال بد انسان محو شود و يا به جهت غيبت و ظلم، اعمال خوب انسان محو گردد، چيزى باقى نمىماند كه در هنگامه قيامت آن را ببيند.[263]
در علم اخلاق نيز گفته شده است: اعمال انسان گاهى به صورت «حال» و ناپايدار و گاهى به صورت «ملكه» و پايدار است. آنچه در قيامت مورد بازخواست قرار مىگيرد، آن ويژگىهاى ثابت آدمى و اعمال پايدار او است. اما آنچه به طور گذرا و مقطعى انجام داده و اصرارى بر آن نداشته است؛ بلكه از انجام دادن آن پشيمان شده است، آثار آن از صحيفه اعمال و صفحه دل او، پاك و به لطف خداوند ناديده گرفته مىشود و در قيامت مورد بازخواست و حسابرسى قرار نمىگيرد. ازاينرو گفته شده است: «توبه» عمل خيرى است كه تائب جزاى آن را خواهد ديد و يك شاخه از جزاى آن، محو خطاها و جرايم است.
 

وداع ماه مبارك رمضان

 پرسش 34 . در دعاى وداع ماه رمضان، به اين ماه مكرر سلام مىشود؛ چگونه چنين امرى امكان دارد؟ مگر ماه رمضان شخص زنده است كه چنين با آن سخن گفته مىشود؟
از ديدگاه قرآن كريم، موجودات به «حق تعالى» و به آن «حقيقتى كه از جهت وجودى و آثار وجود، به او تكيه كرده و از او فيض هستى دريافت مىكنند»، نوعى آگاهى دارند و او را بندگى مىكنند[264]. در برابر او خضوع نموده و او را تسبيح مىكنند و به اين كارشان نيز آگاه هستند: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِما يَفْعَلُونَ»[265] ؛ «آيا نديدى كه هر موجودى كه در آسمانها و زمين است و نيز پرندگانى كه در پروازند، خدا را تسبيح مىگويند. تمامى آنها نماز و تسبيح خود را مىدانند و خدا به آنچه آنها انجام مىدهند، آگاه است».
در آيه ديگر مىفرمايد: «لكن شما تسبيح ايشان را نمىفهميد».[266] آيات بسيارى تسبيح و سجده موجودات را براى خالق و هستىبخش خود اثبات مىكند. از اين جهت، آنان رابطه ويژهاى با حق تعالى دارند؛ لذا اعمال و كارهايى از انسانها ـ كه با اين رابطه منافات و ضديت داشته باشد ـ به طور تكوينى در آنها اثر منفى مىگذارد و آثار بدى را براى انسانها، ظاهر و آنها را از موهبتهاى بيشتر محروم مىكند: «ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِى النّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»[267]؛ «فساد در دريا و خشكى به جهت كارهاى مردم ظاهر گرديد تا اينكه خدا [ آثار ]بعضى از كارهايى را كه مردم انجام دادهاند، [ به آنها] بچشاند؛ شايد به سوى خدا برگردند و در مقابل كارهاى خوب و مطابق با دستورات خداوند، آثار مثبت در موجودات مىگذارد»[268].
«زمان» هم يكى از موجودات اين عالم است كه نوعى شعور و حيات دارد و انسانهاى خاصى ـ كه در رأس آنها امامان معصوم عليهمالسلام قرار دارند ـ اين امور را درك مىكنند. از اين رو امام سجاد عليهالسلام در صحيفه سجاديه به ماه رمضان، سلامهاى با معنا كرده و از آن نيز وداع مىكند. در سوره «زلزال» آمده است: «زمين اخبارش را بازگو مىكند كه خداوند به آن وحى كرده است» و اين كنايه از شعور خاصى است و مطابق آن به اعمال انسان در قيامت گواهى مىدهد.

 

 پرسش 35 . در روايتى آمده است: امام سجاد عليهالسلام در شب آخر ماه رمضان، چنان از فراق و دورى آن مىناليد كه گويى مادرى فرزند دلبند خود را از دست داده است. آن حضرت از چه چيزى ناراحت و غمگين بود؟ به طور كلى پيامبر صلىاللهعليهوآلهو امامان عليهمالسلام از ماه مبارك رمضان چگونه استفاده مىكردند و چه اعمالى انجام مىدادند؟ خود من از رفتن ماه رمضان ناراحت مىشوم؟
در ماه مبارك رمضان، همه الطاف ملكوتى و آسمانى و همه عوامل انسانى و زمينى دست به دست هم مىدهند تا شرايط مناسبى فراهم آورند تا مؤمنان ـ به ويژه اولياى الهى، هر چه بيشتر به سير معنوى بپردازند و از الطاف پروردگار و اسماى الهى بيشتر بهرهمند شوند.
 چنين حركت دسته جمعى، در ماههاى ديگر وجود ندارد. در اين ماه ناهنجارىها و گناهان در سطح جامعه كاهش مىيابد و مناجاتها و راز و نيازها، از خانهها و مسجدها به آسمان بلند مىشود. چنين فضاى معنوى، تأثير روشنى در سفر معنوى سالكان و اولياى الهى دارد و باز شدن درهاى رحمت خدا را به ارمغان مىآورد و غل و زنجير شدن ابليس و شيطان صفتان را به دنبال دارد.
بديهى است چنين فرصتى، براى اولياى خداوند ـ كه حقايق عالم ملكوت را مشاهده و نزول پيوسته فرشتگان را در اين ماه درك مىكنند ـ بسيار لذتبخش است و به پايان رسيدن آن، بسيار نگران كننده و اندوه بار است.
براين اساس پيشواى سالكان و امام ساجدان، در هنگام وداع با ماه رمضان، به خداى خويش چنين عرضه مىدارد: «و ستايش خداى را شايسته است كه يكى از راههاى رضوانش را ماه خودش (ماه رمضان) قرار داده است: ماه اسلام، طهارت، پاكسازى درونى و ماه قيام. ماهى كه در آن قرآن به عنوان كتاب راهنمايى مردم، همراه با حجتهاى روشن هدايت و برهانهاى جدا كننده حق از باطل، نازل شده است. پس خداوند برترى ماه مبارك رمضان بر ديگر ماهها را، از اين راه نشان داده كه در آن محرمات زياد و و فضيلتهاى آشكار و مشهورى مقرر شده است. لذا از باب بزرگداشت اين ماه، چيزهايى را كه در ديگر ماهها حلال است، در ماه رمضان حرام شمرده و به جهت تكريم آن، خوردنىها و نوشيدنىها را ممنوع فرموده است و براى آن وقت خاصى مشخص كرده كه نه اجازه مىدهد، در اين وقت تقديمى صورت گيرد و نه تأخيرى.
فضيلت يك شب از شبهاى اين ماه را بر فضيلتهاى شبهاى هزار ماه ديگر ترجيح داده و نام آن را شب قدر نهاده است كه در آن، فرشتگان و جبرئيل در مورد هر امرى، با اجازه پروردگار نازل مىشوند. شبى كه تا طلوع سپيده شب، سلامت و هنگام نزول بركات هميشگى است بر هر كس از بندگانش كه بخواهد و آنچه كه حكم و فرمانش اقتضا كند. خداوندا! بر محمد و آل او درود فرست و توفيق شناخت فضيلت اين ماه و بزرگداشت حرمت آن را و نيز خوددارى از آنچه در آن ممنوع فرمودهاى، به ما الهام فرما و ما را يارى كن كه ماه رمضان را ـ با نگه داشتن اعضا و جوارح از ارتكاب گناهان و به كارگيرى آنها در آنچه كه موجب خشنودى تو مىشود ـ روزه بگيريم. تا با گوشمان، به صداهاى بيهوده گوش نكنيم و با ديدگانمان به سمت امور لهو سرعت نگيريم. دست به سوى ممنوعى نبريم و قدم به سمت حرامى برنداريم و شكم ما پر نشود؛ مگر از آنچه حلال فرمودهاى و زبان ما چيزى نگويد مگر آنچه خود گفتهاى. خود را به زحمت نيندازيم؛ مگر در آنچه ما را به ثواب نزديك مىسازد و به چيزى نپردازيم؛ مگر آنچه كه ما را از عقاب تو مصون مىدارد. پس تمام اين امور را از ريا و سمعه خالص گردان تا به غير از تو، كسى را شريك نگيريم و در كارهايمان مرادى غير از تو برنگزينيم.
خداوندا! بر محمد و آل او درود فرست و ما را بر قيام به نماز ـ همراه با حدودى كه براى آن مشخص فرمودهاى و واجباتى كه در آن مقرر و وظيفههايى كه براى آن تعيين كردهاى و اوقاتى كه براى آن در نظر گرفتهاى ـ موفق بدار.
خداوندا! تو در زمره برگزيده اين وظايف و اعمال ويژه از واجبات، ماه رمضان را قرار دادى؛ ماهى كه آن را از ساير ماهها ممتاز نمودى و از بين همه زمانها و ايام، آن را انتخاب كردى. آن را بر همه اوقات سال، به نزول قرآن و نور مقدّم داشتى و ايمان را در اين ماه مضاعف نمودى و روزه را در آن واجب گردانيدى و بندگان را به قيام در آن براى عبادت ترغيب فرمودى و شب قدر را ـ كه از هزار شب بهتر است ـ در آن تجليل كردى»[269].
 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش دوم: تاريخ و سيره

 


 

 

 

 

امام على عليهالسلام

 

 

حكومتدارى امام على عليهالسلام

 پرسش 36 . با توجه به عدم تداوم حكومت امام على عليهالسلام، آيا مىتوان روش حكومتى ايشان را الگو قرار داد؟

                               

يك. نقد سياست علوى
برخى از خاور شناسان و كسانى كه در توجيه رفتار ائمه عليهمالسلام به مبانى كلامى توجه نمىكنند، فضايل و كمالات انسانى حضرت على عليهالسلام را مىستايند؛ اما در توفيق سياسى او، ترديد نمىكنند و آن بزرگوار را رهبر و فرمانروايى موفق نمىشمارند! در نظر اين گروه، دوران پنج ساله حكومت امام عليهالسلام ـ به ويژه سالهاى آغازين آن ـ بر درستى اين سخن گواهى مىدهد. در نگاه اينان، حكومت حضرت از مشكلات زير رنج مىبرد:
1. سياست خشن: امام در نخستين خطبه خود، به سياست خشن روى آورد و مردم را به باز پس گرفتن اموال نامشروع[270] و بالا و پايين بردن موقعيتهاى اجتماعىشان تهديد كرد![271]
 آن حضرت در طول حكومت خود، سياست مساوات عوام و خواص را در بهره بردارى از بيت المال، اجرا كرد و مقدمات بىمهرى اشراف و خواص را فراهم آورد. او مىتوانست، با توجه بيشتر به خواصّ ـ كه طبيعتا انبوه طبقات عوام را پشت سر خود دارند ـ پايههاى حكومتش را مستحكمتر سازد. اين اشكال هنگامى قوىتر مىشود كه دريابيم حضرت على عليهالسلام ـ حتى در اوج درگيرى ـ با بزرگترين دشمن بيرونى خود (معاويه) نيز از اين سياست دست برنداشت و مقدمه فرار بسيارى از بزرگان كوفه، به دربار معاويه را فراهم آورد.
2. عدم مسالمت: اگر حضرت على عليهالسلام در آغاز حكومتش، طلحه و زبير ـ دو يار ديرين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ـ را به كار مىگرفت؛ هم انتظارات آنان را در به دست آوردن حكومت كوفه و بصره برآورده مىساخت و هم از درگيرى اصحاب بزرگ آن حضرت، جلوگيرى مىكرد. افزون بر اين، او مىتوانست با استفاده از نيروى اين دو صحابى، به خوبى در مقابل معاويه ايستادگى كند و نابودش سازد؛ و چنانچه در بعضى جهات آنان را نمىپسنديد، بعد از استحكام پايههاى فرمانروايىاش، بركنارشان سازد.
امام على عليهالسلام در آغاز حكومتش، به نصيحت كارشناسانى چون مغيرة بن شعبه ـ كه از او مىخواستند بركنارى معاويه را به پس از محكم شدن پايههاى حكومتش واگذار كند ـ گوش فرا نداد. اگر اين پند را مىپذيرفت، جنگ بزرگى به نام «صفين» پديد نمىآمد و حضرت عليهالسلام مىتوانست با يكپارچه شدن جامعه اسلامى، حكومت مطلوب خود را پى افكنده، هم زمان به خارج از مرزها نظر كند و فتوحات خلفاى پيشين را ادامه دهد.
3. عدم سلطه: بررسى نوع اداره حكومت حضرت على عليهالسلام نشان مىدهد، يكى از مهمترين علل عدم موفقيت ايشان در تسلّط بر امور، عدم به كارگيرى استبداد در برخورد با مردم بود. استبداد مطلق مذموم است و سرانجام دولت را به نابودى مىكشاند؛ اما استفاده معقول و حساب شده از آن ضرورت دارد.
 موفقيت مستبدانى چون «زيادبنابيه»، در تسلّط بر مردم كوفه و بردن آنان به راههاى مطلوب خويش، نشان مىدهد، بهرهگيرى از استبداد در آن مقطع تاريخى، مىتوانست در حفظ حكومت سودمند باشد.

 

دو. سياست علوى
در برخورد با اين اشكالات، دو نوع پاسخ متصور است: نخست آنكه بگوييم، طبق مبانى كلامى مستحكم شيعه، امام، معصوم است و در همه اعمال فردى، اجتماعى و سياسى، هرگز خطا نمىكند. بنابراين، هيچ اشكالى به آن حضرت وارد نيست و حتى اگر نتوانيم در ظاهر پاسخى براى اين اشكالها بيابيم؛ بايد اجمالاً بپذيريم كه امام على عليهالسلام راه درست پيموده و خود به علت كارهايش آگاهتر است. دوم آنكه با قطع نظر از مبانى كلامى عصمت، خود به تحليل رفتار سياسى آن حضرت عليهالسلام بپردازيم و با توجه به ظرف زمانى و نيز شخصيت و اهداف امام عليهالسلام، بىهيچ پيش فرضى در پى علت اقدامات وى برآييم و درستى رفتار سياسى اميرمؤمنان عليهالسلام را كشف كنيم.
اين نوشتار راه دوم را برمىگزيند و براى روشنتر شدن بحث، موقعيت سياسى، اجتماعى و فرهنگى امام عليهالسلام و جامعه آن روز مسلمانان را به تفصيل بررسى مىكند.
1. ارزش مدارى: آيا ملاك موفقيت يك حاكم سياسى، اين است كه به خوبى بر اوضاع كشورش مسلط شود؛ دشمنان خارجى را سركوب كند؛ شورشگران داخلى را نابود سازد؛ ساليان دراز فرمان براند و سرانجام پس از درگذشتن به مرگ طبيعى، مملكتى آرام را براى وارث خود به يادگار نهد؟
در ديدگاه كسانى كه به اين پرسش پاسخ مثبت مىدهند، حاكمانى مانند معاويه، از موفقترين سياستمدارانند و كسانى مانند حضرت على عليهالسلام، از ناكامترين آنان به شمار مىآيند!! اين ديدگاه، در نگاه ظاهرى و عوامانه، صحيح به نظر مىرسد!! بنابراين حاكمى موفق است كه به خوبى در قلمرو حكومتش فرمان براند! در اين حكم راندن، جز ارضاى حس جاهطلبى، هدفى متصور نيست؛ چنان كه معاويه پس از ورود به كوفه، در پى امضاى قرارداد صلح با امام حسن عليهالسلام، به مردم كوفه چنين گفت: «من با شما بر سر آنكه نماز، روزه، حج و زكات به جاى آوريد، نجنگيدم؛ زيرا شما خود اين اعمال را انجام مىدهيد. با شما جنگيدم تا بر شما فرمان برانم».[272]
اما از ديدگاه ارزشگرايانه، حكومت و حكم راندن، هرگز هدف مستقل و اصلى نيست؛ بلكه هدفى واسطهاى است كه حاكم ارزشى، براى رسيدن به ارزشهاى مورد نظر خود، از آن بهره مىجويد. حضرت على عليهالسلام، حاكمى دينى است و دين، ارزشهاى حاكميتش را بيان مىكند. او خود به دين پايبند است و هيچ يك از آموزههاى آن را ناديده نمىگيرد. بنابراين، موفقيت كامل او، وقتى تحقّق مىيابد كه بتواند ارزشهاى مورد نظر خداوند را در جامعه حاكم سازد. موفقيت نسبى اين فرمانروا، در آن است كه در طول حكومتش، همواره در مسير حركت به سمت برقرارى ارزشها، گام نهد و در اين راه، هرگز سستى و ناتوانى و كوتاهى نشان ندهد؛ هر چند به عللى ـ مانند عدم شرايط اجتماعى و وجود موانع فراوان ـ به سر منزل مقصود نرسد.
نسبى بودن اين موفقيت، از آن جهت است كه چنين تعريفى از موفقيت به دو ركن حاكم و شرايط بيرونى (مانند اوضاع اجتماعى مناسب) وابسته است. در ماجراى امام على عليهالسلام، نرسيدن به هدف در عدم تحقق ركن دوم ريشه دارد؛ و گرنه در ركن اوّل، موفقيت كامل آن حضرت عليهالسلام انكارناپذير است. طبق اين ديدگاه، اگر حاكمى از ارزشمدارى دست بردارد ـ هر چند فرمانروايى تمام جهان در اختيارش قرار گيرد ـ موفق به شمار نمىآيد.
 2. پاىبندى به قرآن و سنت نبوى(ص): سيره و سخنان حضرت على عليهالسلام نشان مىدهد: كسب حكومت و حفظ آن، هدف اصلى ايشان نبود. آن حضرت عليهالسلام قبل و بعد از رسيدن به حكومت، رفتار سياسىاش را در چارچوبى مشخص، منضبط كرده و خود را به تجاوز از آن مجاز نمىدانست. كتاب خدا و سنّت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، چارچوب رفتار سياسى، اجتماعى و فردى امام عليهالسلام به شمار مىآمد. حضرت عليهالسلام آن قدر به اين امر اهميت مىداد كه در شوراى عُمَر، پيشنهاد عبدالرحمان بن عوف را نپذيرفت و راه براى خلافت عثمان گشوده شد. عبدالرحمان به امام عليهالسلام گفت: چنانچه در كنار كتاب و سنّت نبوى به سنّت شيخين (ابوبكر و عمر) وفادار بمانى، با تو بيعت خواهم كرد؟! حضرت واپسين شرط وى را نپذيرفت و از حكومت بازماند.[273]
آن حضرت عليهالسلام در طول حكومتش، اصول حاكم بر رفتار سياسى خويش را بيان فرموده است. بررسى اين اصول نشان مىدهد، همگى بخشها يا جلوههايى از كتاب و سنتاند. براى نمونه حضرت على عليهالسلام «تقوا» را ملاك همه اعمال خود و در رأس همه امور اخلاقى مىدانست[274] و حاضر نبود به هيچ بهايى و در برابر هيچ مصلحتى، آن را زير پا نهد.
در نقطه مقابل امام عليهالسلام، معاويه قرار داشت كه حاضر بود براى حفظ قدرت، به نيرنگ دست زند و همه ارزشهاى مادى و معنوى را قربانى كند!
موفقيتهاى او ـ كه رهاورد عدم پايبندى به ارزشهاى اسلامى و انسانى است ـ در چشم برخى از سياستمداران ظاهربين، بزرگ جلوه كرد؛ به گونهاى كه وى را باهوشتر و سياستمدارتر از امام على عليهالسلام خواندند!! حضرت على عليهالسلام در پاسخ اين ظاهربينان فرمود: «سوگند به خدا! معاويه از من سياستمدارتر نيست؛ اما او حيلهگر و جنايتكار است. اگر نيرنگ ناپسند نبود، من زيركترين افراد بودم؛ ولى هر نيرنگى گناه و هر گناهى نوعى كفر و انكار است...».[275]
3. باطل ستيزى: جلوه ديگر ارزش مدارى حضرت على عليهالسلام، در حق گرايى و باطل ستيزى وى متبلور است. او حق را چندان مهم مىداند كه حتى حكومت و قدرت را بدون اميد به برپاداشتن آن، بىارزش مىخواند. روزى ابن عباس خدمت حضرت رسيد. امام عليهالسلام ـ كه به وصله زدن كفش اشتغال داشت ـ فرمود: «اين كفش پاره كه مشغول وصلهزدنش هستم، از حكومت بر شما، برايم دوست داشتنىتر است؛ مگر آنكه به وسيله آن، بتوانم حقى را اقامه كرده و باطلى را از ميان بردارم».[276]
اين سخن و گفتارهاى همانند آن ـ كه نهجالبلاغه از آن آكنده است ـ نشان مىدهد احياى دين، بزرگداشت شعائر و احكام[277] و حدود الهى، استقرار صلاح و دوستى و حمايت از ستمديدگان، جلوههاى گوناگون حضور كتاب و سنّت در جامعه است.
برپايى عدالت اجتماعى نيز از جلوههاى اصولگرايى حضرت على عليهالسلاماست. چنان كه در آغاز حكومتش، درباره سبب پذيرش فرمانروايى، فرمود: «سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد!... اگر خداوند از علما پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمگران و گرسنگى مظلومان سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش مىساختم».[278]
4. عدالتمحورى: ناگفته روشن است، شخصيتى چون حضرت على عليهالسلام، تنها به گفتار بسنده نمىكند و حق را ـ حتى در سختترين موقعيتهاى سياسى ـ بر پا مىدارد. هنگامى كه بر اساس محاسبههاى مادى، عدالت در تقسيم بيتالمال به زيان حكومت است، حضرت بيتالمال را به طور مساوى ميان مسلمانان تقسيم مىكند و در برابر نصيحت مصلحت انديشانى كه از او مىخواهند اشراف را بر فرودستان برترى دهد تا به موفقيت برسد؛ بر مىآشوبد و قاطعانه مىفرمايد: «من هرگز با ظلم به رعيتم [ در تقسيم غيرمساوى بيت المال]، حاضر نيستم به پيروزى برسم.... اگر اين اموال از آن خودم بود، به گونهاى مساوى ميان مردمان تقسيم مىكردم تا چه رسد كه جزو اموال خدا است...».[279]
سرانجام يكسان ديدن اشراف و طبقات پايين جامعه، در تقسيم بيتالمال، سبب شد عدهاى از اشراف به حكومت معاويه بپيوندند![280] حضرت على عليهالسلام وقتى اين خبر را شنيد، فرمود: «آنان عدالت را شناختند و ديدند و شنيدند و به خاطر سپردند و دانستند كه همه مردم نزد ما يكسان هستند، پس به سوى انحصارطلبى (امتياز خواهى) گريختند».[281]
آن بزرگوار، در مسير عدالت جويى تا آنجا پيش مىرود كه در برابر فزون خواهىهاى نزديكترين بستگانش چون عقيل[282]، عبدالله[283] بن جعفر و ابن عباس[284] ـ كه به ترتيب برادر، داماد و پسر عمويش بودند ـ مقاومت مىكند.
شايسته سالارى در به عهده گرفتن مسئوليتهاى اجتماعى، اصل ديگرى است كه حضرت عليهالسلام حاضر نيست آن را ناديده بگيرد.
صاحب منصبان عصر عثمان، در زندگى اشرافى و فساد اقتصادى روزگار مىگذراندند و براى به دست گرفتن مسئوليتهاى سياسى و اجتماعى، شايستگى نداشتند. از اين رو حضرت در نخستين روزهاى فرمانروايىاش، به عزل آنان پرداخت و فرمود: «من هيچ گاه گمراهان را كمك كار خود نخواهم گرفت»[285]. در همين راستا، حاضر نشد طلحه و زبير را از مقامى برخوردار سازد؛ زيرا مىدانست ديدگاه آنان در زمامدارى، كسب مال و جاه است؛ نه بر پا داشتن ارزشهاى اسلامى.[286] حضرت عدم رعايت اين اصل و بركشيدن پَستان (تقديم الاراذل) و پايين آوردن شايستگان (تأخير الافاضل) را از نشانههاى عمده انحطاط حكومتها ذكر مىكند.[287]
امام على عليهالسلام كتاب و سنت و اصول مستفاد از آن را «امرالله» و «دينى» مىخواند و حاضر نبود در هيچ موقعيتى از آن دست بردارد: «لا يقيم امرالله سبحانه الا من لا يصانع و لا يضارع و لا يتبع المطامع»[288]؛ «فرمان خدا را بر پا ندارد، جز آن كس كه در اجراى حق مدارا نكند، سازشكار نباشد و پيرو آرزوها نگردد». آن حضرت وقتى با پيشنهاد مصالحههاى سياسى مخالف با اصول خود روبه رو مىشد، مىفرمود: «والله لا اداهن فى دينى»[289] ؛ «سوگند به خداوند! در دينم سازش نخواهم كرد».
 
سه. مشكلات حكومت امام على عليهالسلام
شرايط و اوضاع زمانه، گاه ممكن است حاكم را در رسيدن به اهدافش يارى دهد و زمانى چون سختترين مانع،در برابر برنامههايش بايستد.
در نگاه اول ممكن است تصور شود شرايط زمان به حكومت رسيدن حضرت على عليهالسلام، به سود امام بود و آن بزرگوار نتوانست از اوضاع ـ چنان كه بايد ـ بهره گيرد. در توضيح اين سخن گفتنى است، مردم در 25 سال سكوت آن حضرت عليهالسلام، حكومتهاى مختلف را تجربه كرده بودند و هيچ يك از آنها نتوانست آنان را به حكومت نبوى نزديك سازد. در اين مدت ـ به ويژه در شش سال آخر حكومت عثمان ـ جامعه چنان از آرمانهاى نبوى دور افتاده بود كه چارهاى جز انقلاب نبود. پس عثمان را از ميان برداشتند و براى ادامه راه رسول خدا صلىاللهعليهوآله، به حضرت على عليهالسلام روى آوردند. آن حضرت استقبال عمومى مردم از خود را چنين وصف مىكند: «روز بيعت، فراوانى مردم، چون يالهاى پُر پشت كَفتار بود. از هر طرف مرا احاطه كردند تا آنكه نزديك بود حسن و حسين لگدكوب شوند. رداى من از دو طرف پاره شد؛ مردم چون گلههاى انبوه گوسفند، مرا در ميان گرفتند...[290] دست مرا براى بيعت مىگشودند و من مىبستم. شما آن را به سوى خود مىكشيديد و من آن را مىگرفتم. سپس چونان شتران تشنه ـ كه به طرف آبشخور هجوم مىآورند ـ بر من هجوم آورديد تا آنكه بند كفشم پاره شد و عبا از دوشم افتاد و افراد ناتوان پايمال گرديدند. آنچنان مردم در بيعت با من خشنود بودند كه خردسالان، شادمان و پيران براى بيعت كردن، لرزان به راه افتادند و بيماران بر دوش خويشان، سوار و دختران جوان، بىنقاب به صحنه آمدند».[291]
طبيعى است چنين مردمانى، با جان و دل در كنار رهبر محبوب خود مىايستند و او را در احياى آرمانهاى نبوى يارى مىكنند. با اين حال حكومت حضرت با دشوارىها و مشكلاتى چند رو به رو بود.
1. بدعت گذارى خواص: تاريخ نشان مىدهد ـ برخلاف نگاه اوليه ـ شرايط زمانى به سود امام عليهالسلامنبود و بيشترين نقش را در عدم موفقيت امام على عليهالسلامدر دستيابى به اهدافش بر عهده داشت.
با رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، سقيفه نشينان بر مسند قدرت قرار گرفتند. آنان كوشيدند حضرت على عليهالسلام و اهل بيت عليهمالسلام را از نظر سياسى و علمى، به حاشيه برانند[292] و اسباب حرمان جامعه اسلامى را از وجود آن حضرت فراهم آورند. بازيگران عرصه خلافت، خود معترف بودند حضرت على عليهالسلام، داناترين مردمان به كتاب و سنت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است و در مشكلات، از وجود او بهره مىبردند؛ براى مثال عبارتهاى «لولا على لهلك عمر» (اگر على نبود، عمر به هلاكت مىرسيد و «لا ابقانى الله لمعضلة ليس لها ابوالحسن» (خداوند مرا در مشكلى كه على عليهالسلام در آن حضور ندارد، باقى نگذارد) از عمر مشهور است![293] اما با اين حال فضا را به گونهاى سامان مىدادند كه مردم، فكر استفاده از آن حضرت را از سر بيرون برانند.
از سوى ديگر، به علت اطلاع اندك مردم از كتاب و سنت و نيز تلقى خاص از جايگاه قانون گذارى و تشريع، زاويههاى انحراف در دين اسلام را شكل دادند؛ زاويههايى كه با گذشت زمان بازتر شد و انحرافهايى جبرانناپذير ايجاد كرد. بدعتهاى فراوان، رهاورد اين ديدگاه است.[294]
دوره عثمان ـ به ويژه شش سال آخر حكومتش ـ سالهاى اوج انحرافات دينى بود. بى توجهى به احكام خداوند، گنجينه شخصى دانستن بيت المال، نصب كارگزاران نالايق و غير متعهد، برخورد خشن بااصحاب بزرگ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ـ چون عمار و ابوذر ـ برگشت مطرودان حضرت رسول صلىاللهعليهوآله، رواج تجمّلگرايى، فزون شدن فاصله طبقاتى و... بخشى از جلوههاى فاصله گرفتن از آيين رسول خدا در اين دوره است.[295] به همين دليل، حضرت على عليهالسلام در نامه خود به مالك اشتر، تعبير زيبا و اسفانگيز «اسارت دين در دست اشرار» را به كار برد: «...فان هذا الدين قد كان اسيرا فى ايدى الاشرار يُعْمَل فيه بالهوى و تطلب به الدنيا»[296]؛ «همانا اين دين در دست نابكاران، اسير گشته بود كه با نام دين به هوا پرستى پرداخته و دنياى خود را به دست مىآوردند». در اين سالها، جز نام چيزى از دين باقى نماند. امام على عليهالسلام هنگامى كه از كوفيان خسته شده بود، به توبيخ و انتقاد از آنان پرداخت و فرمود: «... ما تتعلقون من الاسلام اِلاّ باسمه و لا تعرفون من الايمان اِلارسمه»[297] ؛ «...از اسلام تنها به نام آن چنگ زديد و از ايمان جز نشانى نمىشناسيد».
بنابراين، نبايد انقلابيان و نيز مسلمانان بيعت كننده با حضرت على عليهالسلام را شيعيان مخلص آن حضرت به شمار آورد. بسيارى از مردم، از ظلم و ستم كارگزاران عثمان به ستوه آمده و براى شكايت به مركز خلافت سرازير شده بودند. حضرت على عليهالسلام موقعيت آن روز مدينه را به خوبى درك مىكرد و از مراد انبوه تشنگان بيعت آگاه بود. بدين سبب از پذيرش بيعت سرباز زد و فرمود: «مرا واگذاريد و ديگرى را به دست آوريد؛ زيرا حوادث و امورى فراروى ما است كه رنگارنگ و فتنهانگيز است و چهرههاى گوناگون دارد و دلها بر اين بيعت ثابت و عقلها بر اين پيمان استوار نمىماند. چهره افق حقيقت را ابرهاى تيره فساد گرفته و راه مستقيم حق ناشناخته مانده است».
وقتى اصرار مردم بر بيعت را مشاهده كرد، شرايط خود را براى پذيرش خلافت بيان داشت و فرمود: «آگاه باشيد! اگر دعوت شما را بپذيرم، بر اساس آنچه كه مىدانم با شما رفتار مىكنم و به گفتار اين و آن و سرزنشِ سرزنش كنندگان گوش فرانمىدهم. اگر مرا رها كنيد، چون يكى از شما هستم كه شايد شنواتر و مطيعتر از شما نسبت به رئيس حكومت باشم. در حالى كه من وزير و مشاورتان باشم، بهتر است تا اينكه امير و رهبر شما گردم».[298]
بنابراين، مردم آن روزگار، همچون شيعيان اين زمان نبودند كه حضرت على عليهالسلام را امام معصوم و مرجع دينى خود بدانند. در نظر آنان، امام عليهالسلام مانند خلفاى ديگر و حتى پايينتر از دو خليفه نخستين بود. از اين رو، وقتى حضرت تصميم گرفت بدعتهاى پيشين را براندازد و فهرستى بلند بالا از بدعتهاى عبادى، اقتصادى، سياسى و اجتماعى گذشتگان ارائه داد، بامخالفت مردم روبه رو شد و در اجراى اين برنامه اساسى ناكام ماند!! توجه به يكى از اقدامهاى امام عليهالسلام و واكنش مردم، مىتواند در درك فضاى فكرى مردم آن روزگار سودمند باشد. «صلات تراويح» (هزار ركعت نماز نافله در شبهاى ماه مبارك رمضان)، مستحب است. عمر دستور داده بود آن را به جماعت بخوانند و خود گفته بود: «نِعم البدعة»[299]؛ «بدعت خوبى است»! امام عليهالسلام در برابر اين بدعت ايستاد و مردم را از به جماعت خواندن آن باز داشت. وقتى اين خبر پخش شد، فرياد «واسنت عمراه» از گوشه و كنار لشكرش برخاست و كار به جايى رسيد كه بيم شورش مىرفت. حضرت ناگزير عقب نشينى كرد.[300] آرى، اگر اوضاع كمى بهبود مىيافت و امام از جنگهاى داخلى فراغت حاصل مىكرد، اميد آن بود كه بر اصلاحات بيشتر تأكيد ورزد و سنت پيامبر اكرم را در همه ابعادش احيا كند. چنان كه خود مىفرمود: «لوقد استوت قدماى من هذه المداحض لغيّرت اشياء»[301] ؛ «اگر ازاين فتنهها و لغزشگاهها با قدرت بگذرم، دگرگونىهاى بسيار پديد مىآورم».
2. جناح بندى و عدم امنيت سياسى: حضرت على عليهالسلام حكومتش را در يكى از دشوارترين موقعيتهاى سياسى، آغاز كرد؛ زيرا از يك سو براى نخستين بار در ميان مسلمانان جايگاه مقدس خلافت، به خون آغشته شده بود و از سوى ديگر، نيروهاى پرشور و انقلابى ـ كه امام مىدانست به زودى شور و هيجانشان فرو مىنشيند ـ وى را محاصره كرده بودند و با شدّت از او مىخواستند خلافت را بپذيرد. با توجه به مخالفتهاى حضرت على عليهالسلامبا عثمان و وجود قاتلان عثمان در ميان بيعت كنندگان، در معرض اتهام قرار دادن حضرت براى مغرضانى چون معاويه و دستاندركاران واقعه جَمل، كارى ساده بود.
افزون بر اين، امام عليهالسلام مىدانست، تنى چند از اصحاب شوراى عُمَر ـ مانند طلحه و زبير ـ با ورود در شوراى عُمَر، باور كرده بودند مانند عثمان، براى خلافت شايستگى دارند و چون زندگى عثمان به درازا كشيد، طاقت از كف داده، به بهانه فسادهاى عثمان ـ كه خود نيز از آن بهرهبرده بودند ـ در جهت سرنگونى وى كوشيدند!! حضرت، در نامهاى به معاويه به قدرتطلبى طلحه و زبير اشاره كرده، مىفرمايد: «انهما طلبا الملك و نكثاالبيعة»[302]؛ «آن دو [ طلحه و زبير ]درخواست حكومت داشتند و از اين رو بيعت شكستند».
در كنار اين عوامل نااميد كننده، بايد معاويه را نيز افزود. امام از جاهطلبى و قدرتمندى وى آگاه بود و مىدانست او به شدت مراقب اوضاع است. معاويه، بدان سبب كه كشته عثمان را براى اهدافش سودمندتر مىدانست، درخواستهاى فراوان كمك او را ناديده گرفت و به انتظار قتل وى نشست تا از موقعيت جديد به سود خويش بهره گيرد. حضرت كه از اين مشكلات آگاهى داشت، از مردم خواست سراغ ديگرى روند. آن بزرگوار، با توجه به دشوارىهاى ياد شده، آينده را تاريك، سخت، فتنهآميز و خسته كننده مىديد و مىفرمود: «حوادث و امورى فراروى ما است كه رنگارنگ و فتنهآميز است و چهرههاى گوناگون دارد و دلها بر اين بيعت، ثابت و عقلها بر اين پيمان، استوار نمىماند».[303] در اين موقعيت، تنها بدان سبب كه حجّت بر او تمام شده بود، ناگزير خلافت را پذيرفت؛ بدان اميد كه با همه مشكلات، اصلاحاتى پديد آورد و حق ستم ديدگان را از ستمگران بستاند.[304]
امام عليهالسلام مشكلات رابه درستى درك كرده بود. پس از فروكش كردن شور و هيجان انقلابى و بازگشت مردم به شهرهاى خود، فتنه انگيزان سر برآوردند و طلحه و زبير به سمت بصره روانه شدند تا با سپاهى عظيم با حضرت مقابله كنند! حضرت على عليهالسلام ـ كه خليفه مسلمانان به شمار مىآمد ـ براى مقابله با آنان از مدينه بيرون رفت؛ ولى تنها هفتصد نفر با وى همراه شدند!
3. تبعيض و فساد اقتصادى: كوفه، جز چند ماه آغازين حكومت، مركز خلافت آن حضرت به شمار مىآمد. اين شهر ـ كه مدل كوچكى از جامعه آن روز مسلمانان بود ـ از مشكلات بسيارى رنج مىبرد. شمارى از اين مشكلات عبارت است از:
3ـ1. كوفيان؛ مهمترين مشكل اجتماعى آن روزگار، شكاف طبقاتى روزافزون بود. اين شكاف در آغاز با برنامههاى اقتصادى عمر شكل گرفت. او با اين توجيه كه تلاشگران در راه پيشرفت اسلام، بايد سهم بيشترى از بيت المال دريافت دارند، تبعيض طبقاتى را بنيان نهاد. بر اساس نظام پرداخت او (نظام عطا)، شركت كنندگان در جنگ بدر، سالانه پنج هزار درهم دريافت مىكردند. آنان كه در فاصله ميان بدر و حديبيه (در سال ششم هجرت) اسلام آوردهاند، چهار هزار درهم سهم داشتند. مسلمانان بعد از حديبيه، تا پايان جنگهاى ردّه در سال 12ق. سه هزار درهم دريافت مىكردند و نومسلمانان دويست درهم.[305] اين روش به طور گستردهتر و نيز دست درازى به بيتالمال، در زمان عثمان نيز ادامه يافت و سبب شد طبقهاى ثروتمند ـ كه بسيارى از اصحاب با سابقه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بودند ـ در جامعه پديد آيد. تاريخ ثروت برخى از اصحاب بزرگ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را چنين گزارش مىدهد:
الف. زبير بن عوام، پنجاه هزار دينار، هزار اسب، هزار بَرده و زمين و خانههاى فراوان در گوشه و كنار مملكت اسلامى (مانند بصره، كوفه و اسكندريه) داشت.
ب. طلحة بن عبيداللّه در كوفه و مدينه، خانههاى اشرافى داشت و درآمدش از محصول عراق هر روز هزار دينار بود.
ج. دارايى عبدالرحمان بن عوف صد اسب، هزار شترو ده هزار گوسفند بود.
د. زيدبن ثابت زمينها و خانههايى به ارزش صدهزار دينار داشت. شمشهاى طلا و نقره او به اندازهاى بود كه بعد از مرگش، براى تقسيم آن در ميان وارثان، مجبور شدند آنها را با تبر بشكنند.
ه. عثمان، هنگام كشته شدن، داراى 150 هزار دينار و يك ميليون درهم و زمينهايى به ارزش هزار دينار و اسب و شتر بسيار بود.
آنچه به اين فاصله طبقاتى شدت بخشيد، سياست «استيثار» عثمان بود. «استيثار»؛ يعنى، مقدم داشتن خود و وابستگان خويش در بهرهگيرى از منابع. حضرت على عليهالسلام، در اشاره به اين سياست، مىفرمايد: «استأثر فاساء الاثَرَة»[306] ؛ «او به انحصارطلبى روى آورد و در آن بد پيش رفت».[307]
امام عليهالسلام در مقابل اين شكاف طبقاتى عظيم و سياستهاى مخرب و نهادينه شده[308] قرار داشت. آن بزرگوار براى مقابله با اين پديده، سه گام اساسى برداشت:
1. اعلام سياست مساوات،
2. اجراى قاطعانه اين سياست،
3. تلاش در راه برافكندن توجيهات دينى آن.
گامهاى اول و دوم در بخش (اصول گرايى و ارزشمدارى)، توضيح داده شد. حضرت درگام سوم، نخست بيان كرد اموال بيت المال، از آن خدا است و همه مسلمانان به گونهاى مساوى در آن بهره دارند[309] و در اين مورد، حتى او و حسن و حسين عليهمالسلام با يك برده بينى بريده حبشى، يكسانند.
امام به سهل بن حنيف، صحابى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و غلام تازه مسلمانش، يك مقدار پرداخت كرد؛ سپس مبناى دينى كردارش را بيان داشت و يادآور شد: «پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سابقان در اسلام و تازه مسلمانان را برابر مىداد».[310]
 آنگاه به نفى اين توهم نهادينه شده ـ كه هر كس در راه اعتلاى اسلام بيشتر شمشير زده، بايد بيشتر دريافت كند ـ روى آورد و فرمود: «قدمت در اسلام و تلاش در راه اعتلاى آن، چيزى نيست كه در برابرش اموال دنيوى قرار گيرد و فضيلتى نيست كه در مقابل اموال بيت المال فروخته شود. براى اين كار اجر و فضيلتى است كه پاداشش را خداوند در روز قيامت خواهد داد».[311]
بافت فرهنگى ـ اجتماعى كوفه، مشكل ديگر امام عليهالسلام به شمار مىآمد. در آن روزگار، قبايلى كه با آغاز فتوحات در ايران، به انگيزههاى مختلف دينى و اقتصادى، از نقاط مختلف جزيرة العرب به سمت ايران سرازير شده بودند، در كوفه زندگى مىكردند.
در ميان اين جمع، عدّهاى از اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز حضور داشتند كه به تعليم مسائل دينى آنان مشغول بودند. اين عده خود را مجتهد و صاحب نظر در دين اسلام و احكام الهى مىدانستند و همين تلقّى را به شاگردان خود منتقل كردند. روح سركش و آزاد و نظام ناپذير عربهاى بيابانگرد، با ادعاى اجتهاد و صاحب نظرى در اسلام، دست به دست هم داده و از كوفه شهرى پرتزلزل، ملتهب و سركش ساخته بود؛ به گونهاى كه مردمش، در همان آغاز بنيان و در زمان خلافت عُمر، بارها به اعتراض برخاستند و از عمر خواستند فرماندارانش را عزل كند. عمر نيز در مقابل اين سركشىها ـ با اين توجيه كه عزل يك فرماندار از مقابله با صدهزار شمشير آسانتر است ـ[312] تسليم مىشد.
اين ويژگى در زمان حكومت حضرت على عليهالسلام نيز وجود داشت و كوفيان در موارد متعدد، با آن بزرگوار مخالفت كردند كه اوج آن در ماجراى حكميت و پديد آمدن خوارج تحقّق يافت. خوارج به طور عمده از قبايل بدوى بودند كه با حفظ و قرائت قرآن، خود را مجتهدانى صاحب نظر مىدانستند!! مخالفتهاى آنان چنان بود كه قدرت مانور را از امام سلب كردند تا جايى كه خود فرمود: «لاَ رَأْيَ لِمَنْ لاَ يُطَاعُ»[313]؛ «كسى (حاكمى) كه پيروى نمىشود، نمىتواند نظرش را اجرا كند».
آنان گاه آن قدر عرصه را بر حضرت عليهالسلام تنگ مىكردند كه آن بزرگوار ناگزير با عباراتى چون «يَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لاَ رِجَالَ»[314]؛ «اى شبيه مردان كه مرد نيستيد» آنان را مخاطب قرار مىداد و چنين شكوه و گلايه مىكرد: «اى كودك صفتان بىخرد كه عقلهاى شما به عروسان پرده نشين شباهت دارد! چقدر دوست داشتم كه شما را هرگز نمىديدم و هرگز نمىشناختم. شناختن شما ـ سوگند به خدا ـ جز پشيمانى حاصل نداشت و اندوهى غمبار سرانجام آن شد. خدا شما را بكشد كه دل من از دست شما پرخون و سينهام از خشم شما مالامال است...».
البته واكنش امام، همواره اعتراض نبود و گاهى اندوهش را با خدايش در ميان مىنهاد: «خدايا! من اين مردم را خسته كردم و آنان نيز مرا خسته نمودند. آنها از من به ستوه آمدهاند و من هم از آنان به ستوه آمدم. به جاى آنان، افرادى بهتر، به من مرحمت فرما و به جاى من بدتر از من، بر آنها مسلط كن».[315]
3ـ2. شاميان؛ در مقابل اين مردم، ساكنان شام قرار داشتند كه معاويه و بنىاميه را از برترين مسلمانان مىدانستند و همگى يكپارچه در فرمان او بودند! اين امر در سابقه شهرنشينى و نظامپذيرى آنان، شناخت ناقص و محدودشان از اسلام ـ كه آن را در اسلام اموى منحصر مىدانستند ـ و نيز ارتقاى شرايط زندگى آنها در مقايسه با قبل از اسلام، ريشه داشت. اينان چنان، در پيروى از معاويه، استوار بودند و جان فشانى مىكردند كه حضرت على عليهالسلام آرزو مىكرد، كاش معاويه ده كوفى گرفته، در مقابل يك شامى به او بدهد![316]
 حال تنها راه تسلّط و اصلاح اين مردمان نظامناپذير، پرادّعا، كمفرهنگ و مخالفنواز، تازيانه و شمشير بود؛ چنان كه تجربه تاريخى نشان داد، حاكمان مستبدى چون زياد، عبيداللّه بن زياد و حجاج بن يوسف ثقفى ـ كه با كوچكترين بهانهاى شمشير مىكشيدند و كوفيان را با بدترين نوع شكنجهها و در زندانها جاى مىدادند ـ توانستند بر اين مردمان چيرگى يابند. حضرت على عليهالسلام خود بهتر از هر كس، اين راه درمان را مىدانست و به آن تصريح مىكرد؛ اما اجراى آن را با اصول و ارزشهاى الهى خويش ناسازگار مىشمرد و اين نوع اصلاح را موجب فساد خود و دينش مىدانست؛[317] زيرا اين كار نوعى فساد براى حاكم اسلامى و نزديكترين شخص به رسول خدا صلىاللهعليهوآله به شمار مىآمد و جز نابودى اصول و ارزشهاى دينى، نتيجهاى نداشت.
 
نتيجهگيرى
بنابر آنچه گفته شد، گاهى جامعه در مرحله انتخاب يك آيين و شروع زيرساخت يك تمدن است؛ در اين مرحله طبيعى است جهت آشنايى مردم با احكام و دستورات جديد، نياز به گذشت زمان است و جهت زمينه سازى براى اجراى قوانين جديد، بايد به جامعه فرصت داد و به طور پلكانى رفتارها را نهادينه كرد. چنان كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از چنين روشى در جذب مشركان و بيان معارف و احكام استفاده كرد. اما گاهى جامعه مراحل آشنايى با احكام و معارف اسلامى را طى كرده و حتى نمونههاى اجرايى را پشت سر گذاشته است. در اين هنگام انتظار عموم مردم و بدنه جامعه، اجراى درست ارزشها و مقابله با بدعتها و ناهنجارىها است. به طورى كه اگر حاكم نيز كوتاهى كند، انتظار مردم عدالتجو برآورده نشده است و حتى چه بسا به مقابله با حاكم برخيزند؛ همان طور كه گروهى عليه خليفه سوم شورش كردند. در اين مرحله حاكم يا بايد قاطعانه موضع خود را اعلام و به تعديل ناهنجارىها اقدام كند كه روش علوى است و يا بايد به شگردهاى گوناگون، تأثيرگذاران جامعه را تطميع كند و سر سفرهها بنشاند و يا تهديد كند و در پى ترور شخص و شخصيت آنان بر آيد كه روش معاويه است!!

 

امام على عليهالسلام و بيتالمال

 پرسش 37 . چرا حضرت على عليهالسلام با سياست تقسيم مساوى بيت المال، سبب بىمهرى خواص به حكومت خود شد و با طلحه و زبير كنار نيامد؟
يكم. سياست تقسيم مساوى بيتالمال و در نظر نگرفتن امتيازات شخصى و شرافتهاى قبيلهاى، سياستى كاملاً اسلامى و مطابق با كتاب و سنت نبوى بود.
دوم. اصولاً حضرت على عليهالسلام در حكومت خود، به خواص خوش بين نبود و مىفرمود: «خواص و اشراف، همواره بار سنگينى بر حكومت تحميل مىكنند. در روزگار سختى، كمتر به يارى حكومت مىآيند و در اجراى عدالت از همه ناراضىترند. در خواستههايشان از ديگران، پاى فشارتر و در عطا و بخششها كم سپاسترند. به هنگام ندادن خواستههايشان، عذرناپذيرتر و در برابر مشكلات كم استوارترند». در نظر آن بزرگوار، عامه مردم ستونهاى استوار دين، بر پاى دارنده اجتماعات پرشور مسلمانان و نيروهاى ذخيره دفاعى به شمار مىآمدند. بىترديد، با اين ديدگاه، امكان ترجيح خواص وجود نداشت.
سوم. اگر حضرت على عليهالسلام خواص را بر عوام ترجيح مىداد ـ ضمن عقبنشينى از ارزشها و اصول اسلامى خود ـ به همگان اعلام مىكرد: پيرو سياست تبعيضآميز حاكمان گذشته است! اين چيزى بود كه نه حضرت مىپسنديد و نه مردمان انقلابى آن زمان مىپذيرفتند.
چهارم. ترجيح خواص بر عوام، انبوه مردمى را كه بارقه اميد در دلشان درخشيده بود، از حضرت و حتى اسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله نااميد مىكرد.
پنجم. ترجيح خواص بر عوام، آنان را قدرتمند مىكرد و امكان مشاركتشان در توطئههاى براندازى را فزونى مىبخشيد. اين پديده، در كنار از دست دادن حمايت پا برهنگان ـ كه رهاورد قطعى سياست عدم مساوات بود ـ نوعى خودكشى سياسى به شمار مىآمد.
ششم. طلحه و زبير اگر چه در راه برپايى اسلام بسيار كوشيده بودند؛ اما پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ـ به ويژه در اواخر دوره عثمان ـ به دنيا روى آورده و زندگى اشرافى و جاه طلبانه برگزيده بودند. بنابراين، نحوه زندگى و مشى آنها در دوره پيشين، به همگان نشان مىداد نيروهاى ارزشى نيستند و براى احراز پُست در حكومت علوى، شايستگى ندارند. آنان در صورت رسيدن به پُستهاى اجتماعى و سياسى، سياستهاى خود را اجرا مىكردند و مردم را به حضرت على عليهالسلام و حكومتش بدبين مىساختند ـ و چنان كه آن حضرت عليهالسلام اشاره مىكند ـ هواى پادشاهى بر امت اسلامى را در سر مىپروراندند.[318]
هفتم. كوفه و بصره ـ كه طلحه و زبير خواستار فرمانروايى بر آن بودند ـ تنها دو شهر معمولى شمرده نمىشدند. از نظر ادارى و سياسى، تمام ايران آن زمان، تحت نظر اين دو شهر و حاكمان آنها اداره مىشد. در آن عصر، شهر مدينه (مركز خلافت)، امكانات نظامى و اقتصادى نداشت؛ ولى كوفه و بصره و توابع آنها، از بيشترين امكانات مملكت اسلامى بهره مىبردند. بنابراين حاكمان اين دو شهر، به ويژه با توجه به همبستگى آنها و به تعارض كشيده شدن سياستهايشان با سياست مركز خلافت، به راحتى مىتوانستند به مدينه حمله كرده، خليفه را سرنگون سازند و خود به حكومت دست يابند. اين نكته به هيچ وجه نمىتوانست از چشم تيزبين خليفهاى چون حضرت على عليهالسلام دور بماند.
هشتم. به راستى اگر حضرت على عليهالسلام حكومت اين دو شهر را به آن دو واگذار مىكرد، چگونه مىتوانست ادعاى اصلاحطلبى كند؟ حوادث بعدى نيز نشان داد، اين دو به هيچ وجه دغدغه اسلام و كتاب و سنت نبوى نداشتند؛ زيرا براى سيراب كردن حسّ جاهطلبى و قدرتخواهى خود، حاضر شدند به باند اموى ـ كه بيشترين بهرهها را از حكومت عثمانى برده بود ـ دست دوستى و اتحاد دهند و با استفاده ابزارى از همسر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، بصريان را به سوى خود جلب كرده، سبب ريختن خون صدها مسلمان شوند!![319]
نهم. سخنان حضرت على عليهالسلام نشان مىدهد: آنان افزون بر حكومت كوفه و بصره، دو خواست ديگر نيز داشتند: نخست آنكه امام عليهالسلام در امور حكومتى با آنها مشورت كند و دوم آنكه سياست تقسيم مساوى بيت المال را كنار نهد. حضرت على عليهالسلام در جواب خواست اول فرمود: «من طبق كتاب و سنت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عمل مىكنم و تاكنون حكم مجهولى نديدهام كه به مشورت شما و ديگر مسلمانان نيازمند باشم. اگر چنين مشكلى پيش آيد، از مشورت با شما و ديگران چشم پوشى نخواهم كرد». آن بزرگوار درخواست دوم آنان را چنين پاسخ گفت: «تقسيم مساوى بيت المال ساخته من نيست. اين سنت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود. من از آن پيروى مىكنم و در اين باره، هيچ كس حق ندارد مرا سرزنش كند».[320]
بديهى است، اين خواستها، به معناى مشاركت در حكومت و چشم پوشى حضرت عليهالسلام از اصول و ارزشها است و امام عليهالسلام نمىتوانست با پذيرش آنها، اين را تحمل كند.

 


 

 

 

 

امام حسن عليهالسلام

كريم اهل بيت عليهمالسلام

 پرسش 38 . درباره فضايل امام حسن عليهالسلام و كريم اهلبيت بودن ايشان توضيح دهيد؟
درباره فضايل امام حسن عليهالسلام روايات زيادى از اهل سنت و علماى شيعه نقل شده است.[321]
بسيارى از روايات حكايتگر علاقه خاص رسول خدا صلىاللهعليهوآله به امام حسن عليهالسلام و امام حسين عليهالسلام است. نحوه ابراز محبت آن حضرت ـ مانند پايين آمدن از منبر و بوسيدن آنها و دوباره بر منبر رفتن ـ نشانگر و جهتدار بودن اين اظهار محبت است.[322]
حضرت مىفرمود: «من او را [ يعنى امام حسن عليهالسلام] دوست دارم و نيز كسى كه وى را دوست داشته باشد، دوست دارم».[323]
حضور در «مباهله» در دوران كودكى شاهد صادق اين مدعا است. جايگاه امام حسن عليهالسلام در نگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حدى است كه در خصوص او فرمود: «اگر عقل در مردى مجسم مىشد، همانا حسن بود».[324]
 در ميان خصايص برجسته آن حضرت، صفت «كرم» و «كريم بودن» جايگاه خاص خود را دارد؛ به صورتى كه او به كريم اهل بيت عليهمالسلام لقب يافته است.[325]
در اين نوشتار نيم نگاهى به چرايى اطلاق اين صفت بر امام حسن عليهالسلام خواهيم داشت.
1. كرم در لغت و اصطلاح
«كرم» در كتابهاى لغت عرب، به معناى جوانمردى، سخاوت، مهربانى، بخشش، بزرگوارى است.[326] در اصطلاح اهل عرفان «كرم»، مرتبه سوم از سخا به شمار مىرود كه عبارت است از: «انفاق مال به سهولت و طيب نفس در امور سخت و مقاصد عالى»[327].
2. كرم از نگاه امام حسن عليهالسلام
در حديثى از امامحسن عليهالسلام پرسيده شد: «كرم چيست؟» حضرت پاسخ داد: پيش قدم شدن در بخشش، قبل از درخواست [ سائل ]و طعامدادن در جاى [خويش].[328]
3. كريم
با توجه به معناى لغوى و اصطلاحى و نيز تعريف امام حسن عليهالسلام از «كرم»، مىتوان گفت: كريم، كسى است كه به صفت بخشش متصف باشد؛ يعنى، فردى كه مال خويش را با آسانى و آرامش خاطر ـ قبل از درخواست فرد نيازمند ـ انفاق كرده و مىبخشد.
4. كريم يكى از اسماى الهى
خداوند متعال در آيات متعددى از قرآن، خويش را به كريم بودن وصف كرده[329] و به حق نيز چنين است؛ زيرا حضرت حق به بهترين وجه و در عالىترين مرتبه، جود و بخشش خويش را ـ چه در حوزه نيازمندىهاى مادى و چه در ساحت احتياجات معنوى ـ به مخلوقات ارزانى داشته است. از آنجا كه خداوند سبحان كريم است، كرم و اهل آن را نيز دوست مىدارد؛ چنان كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمود: «ان اللّه كريم يحب الكرم»[330].
5. نشانههاى كريم در منابع اسلامى
براى آنكه انسانها، فرد كريم را بشناسند يا خود را محك زنند كه اهل آن هستند يا خير، در منابع دينى نشانههاى متعددى براى او ذكر شده است؛ از جمله: اخلاق نيكو، فرو بردن ناراحتى و خشم، چشمپوشى از مال نو[331]، تقواى الهى[332]، عفو[333]، جود و بخشش[334]، ابتدا و پيشقدمى در نيكوكارى[335]، شكرگزارى[336]، اجتناب از محارم و تنزيه از عيوب[337]، رسيدگى به همسايگان[338] و... .
6. امام حسن عليهالسلام كريم اهل بيت
هر چند حضرت رسول صلىاللهعليهوآله به كريمترين فرد بنى آدم و كريمترين اول و آخر خلقت متصف شده است[339]؛ ولى به دليل تأسى امام مجتبى عليهالسلام به رسول گرامى اسلام و نيز متصف شدن به اسماى الهى ـ كه خصلت تمامى معصومان است ـ به كريم اهل بيت مشهور گشته است. نمونههاى ذيل كه از منابع معتبر نقل شده است، به خوبى نشانگر وجود نشانهاى كرم و كريم بودن آن امام عظيم الشأن است.
 6ـ1. تقواى الهى: بهترين نشان كريم بودن، آن است كه آدمى با عمل به واجبات و ترك محرمات ـ كه همان تقواى الهى است ـ جان و روح خويش را فداى جانان كرده و در واقع به او ببخشايد. امام مجتبى عليهالسلام در بعد تقوا و عبادت الهى، زبانزد خاص و عام بود. ابن شهر آشوب روايت كرده است: روزى امام حسن عليهالسلام در خيمه خويش نماز مىگزارد (در منزل «ابوا» در ميان مكه و مدينه)؛ ناگاه زن باديهنشين بسيار خوشرويى، آن حضرت را ديد و عاشق جمال آن حضرت شد و بىتابانه به خيمه آن حضرت درآمد. آن حضرت چون از نماز فارغ شد، پرسيد: چه حاجت دارى؟ گفت: بىتاب تو گرديدهام، شوهر ندارم؛ مىخواهم مرا به وصلت خود شاد گردانى. حضرت فرمود: دور شو از من و مرا مستوجب عذاب الهى مگردان...![340]
بنا بر نقل ابن كثير: امام مجتبى عليهالسلام وقتى در مسجد النبى، نماز صبح را به جاى مىآورد، در همان جاى نماز خود مىنشست و تا برآمدن آفتاب به ياد خداى متعال مشغول مىشد... اگر براى نماز وضو مىساخت، رنگش دگرگون گشت و آنگاه كه به نماز مىايستاد، تمام بدنش به لرزه مىافتاد. هنگامى كه مرگ را به ياد مىآورد و يا خبر رستاخيز و صراط به خاطرش مىآمد، آنچنان گريه مىكرد كه از هوش مىرفت و اگر بهشت و دوزخ را ياد مىكرد ـ همچون كسى كه از شدت درد در شرف هلاك است ـ گريه مىكرد و از خداى متعال، بهشت را مىخواست و از جهنم برائت مىجست.[341]
همچنين فرمود: «من شرم دارم پروردگار را ملاقات كنم؛ در حالى كه با پاى پياده به خانه او نرفته باشم». از اين رو بيست بار پياده به سفر حج رفت.[342]
6ـ2. عفو و حلم: يكى از نشانههاى «كريم» بودن، گذشت و حلم در برابر مشكلات و نامهربانىها است. چنان كه خداوند متعال در اوصاف مردان الهى مىفرمايد:«وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً»[343].
 امام حسن عليهالسلام به حق چنين بود؛ پذيرش صلح در برابر معاويه و گردن نهادن به لوازم آن، بهترين گواه بر حلم آن حضرت به شمار مىرود.[344]
درخصوص حلم آن حضرت نقل كردهاند: «روزى مردى از اهل شام، بر سر راه آن حضرت آمد و دشنام و ناسزاى بسيار به آن حضرت گفت. آن جناب پاسخش را نداد تا از سخن خود فارغ شد. آن گاه امام مجتبى عليهالسلام روى مبارك خويش را به سوى او گرداند و به او سلام كرد. به رويش خنديد و فرمود: اى مرد! گمان مىكنم تو غريبى و گويا بر تو چند امر مشتبه شده است!! اگر از ما خواهشى كنى، عطا مىكنيم. اگر از ما طلب هدايت و ارشاد كنى، تو را ارشاد مىكنيم. اگر از ما يارى بطلبى، عطا مىكنيم. اگر گرسنهاى تو را سير مىكنيم. اگر عريانى تو را جامه مىپوشانيم. اگر محتاجى بىنيازت مىگردانيم. اگر رانده شدهاى، تو را پناه مىدهيم. اگر حاجتى دارى، براى تو برمىآوريم. اگر بار خود را بياورى و به خانه ما فرود آورى و ميهمان ما باشى تا وقت رفتن براى تو بهتر خواهد بود؛ زيرا كه ما خانهاى گشاده داريم و آنچه خواهى نزد ما ميسر است. آن مرد، چون سخن حضرت را شنيد، گريست و گفت: «گواهى مىدهم كه تويى خليفه خدا در زمين و خدا بهتر مىداند كه خلافت و رسالت را در كجا قرار دهد».[345]
در خصوص عفو آن حضرت نيز نقل شده است: غلامش خطايى كرد كه مستوجب توبيخ و تنبيه بود؛ از اين رو حضرت دستور داد كه او را ادب كنند. در اين هنگام غلام گفت: اى مولاى من «وَ الْعافِينَ عَنِ النّاسِ»[346]. حضرت فرمود: تو را عفو كردم. [ سپس] غلام گفت: «وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»[347]؛ امام فرمود: تو آزادى براى خشنودى خداوند و براى توست دو برابر آنچه كه [ پيش از اين] به تو مىدادم»[348].
 6ـ3. رد احسان به بهترين وجه: يكى از نشانهاى كرم و جوانمردى، آن است كه اگر كسى به انسان احسانى كرد ـ حال چه قولى چه عملى، چه گفتارى و چه فعلى ـ وى به بهترين صورت پاسخ گوى احسان او باشد[349] و امام حسن عليهالسلام چنين بود. ابن شهر آشوب در مناقب روايت مىكند: كنيزى با يك دسته ريحان به آن حضرت سلام كرد. امام حسن عليهالسلام به او فرمود: تو براى رضاى خدا آزادى. يكى از همراهان براى اين كار او را سرزنش كرد! حضرت فرمود: مگر نشنيدهاى كه خداوند متعال مىفرمايد: «وَ إِذا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها»[350]؛ «و چون به شما درود گفته شد، شما به [ صورتى] بهتر از آن درود گوييد، يا همان را [ در پاسخ ]برگردانيد» و چه چيزى از آزاد كردنش بهتر بود.[351]
ابن شهر آشوب روايت كرده است: روزى امام حسن عليهالسلام بر جمعى از گدايان گذشت كه پاره چند نان خشك بر روى زمين گذاشته و مىخوردند. چون نظر ايشان بر آن حضرت افتاد، خواستند كه حضرت بر سر سفره آنان ميهمان شود. امام مجتبى عليهالسلام از اسب پايين آمد و فرمود: «خداوند، متكبران را دوست نمىدارد». پس با ايشان نشست و از طعام آنان مقدارى خورد. به بركت حضرت از غذا هيچ كم نشد. [ در مقابل حضرت] ايشان را به ميهمانى خود دعوت كرد و طعامهاى نيكو براى ايشان حاضر كرد و به خلعتهاى فاخر آنان را مزين فرمود و ايشان را مرخص كرد.[352]
6ـ4. جود و بخشش: اين نشانه ـ كه يكى از مهمترين و برجستهترين نشانههاى «كريم» بودن است ـ در امام مجتبى عليهالسلام شهرت دارد. در روايتى آمده است: آن حضرت در طول حيات خويش سه مرتبه و هر بار نيمى از دارايى خود را ـ كه حتى شامل كفش و جوراب نيز مىشد ـ در راه خدا بخشيد.[353]
 گفتنى است اين همه بخشش و جود او، براى ثناگويى و مديحهسرايى يا لذت بردن از جاه و مقام نبود؛ بلكه تنها براى رضاى خدا و طلب ثواب و پاداش الهى بود؛ از اين رو هيچ گاه به نيازمندى جواب «نه» نداد.
امام عليهالسلام وى در پاسخ كسى كه از او پرسيد: چرا هيچ نيازمندى را بدون پاسخ نمىگذارى؛ فرمود: اراده خدا بر اين قرار گرفته كه نعمتهاى خويش را به من ارزانى دارد و من نيز عادت كردهام كه نعمتهاى الهى را به مردم ببخشم. پس مىترسم كه اگر عادت خويش را قطع و ترك كنم، خداوند نيز مرا از عادت خود منع فرمايد و از فيض نعمتهاى الهى محروم شوم.[354]
 
نمونههايى از اين بخشش:
الف. روايت شده روزى آن حضرت در مسجد نماز مىخواند، شنيد شخصى در كنار او چنين دعا مىكند: خداوندا! ده هزار درهم مرا روزى كن، حضرت چون به خانه رسيد، ده هزار درهم براى او فرستاد.[355]
ب. روزى امام حسن عليهالسلام نشسته بود و طعام مىخورد. سگى در پيش او ايستاده بود. حضرت هر لقمهاى كه مىخورد، مقدارى پيش سگ مىانداخت. مردى گفت: اى پسر رسول خدا! اجازه بده كه اين سگ را دور كنم. حضرت فرمود: او را رها كن؛ از خدا شرمم مىآيد كه جاندارى نظر به طعام من كند و من غذايى به آن ندهم و آن را برانم.[356]
ج. محدثان نقل مىكنند: مردى نيازمند نزد امام حسن عليهالسلام آمد، حضرت به او فرمود: نيازت را روى رقعهاى بنويس و براى ما ارسال كن. او نيز چنين كرد. حضرت دو برابر آن را به او داد. يكى از حاضران به وى گفت: اى فرزند رسول خدا! چرا اين نوشته اين قدر بركت داشت؟ حضرت در پاسخ فرمود: بركتش براى ما بيشتر بود؛ زيرا با اين عمل، امكانى براى كار نيك فراهم شد. مگر نمىدانيد انجام دادن كار نيك، بدون درخواست مفهوم ندارد؛ در حالى كه اگر پس از درخواست او چيزى مىدادم، در واقع در برابر آبروى او پرداخت مىكردم. چه بسا او شب را در گير و در بيم و هراس و اميد گذرانده باشد و نمىداند چه مقدار از نيازش برآورده شده و كامياب مىگردد يا ناكام مىماند و در اين حال نزد تو مىآيد؛ در حالى كه لرزه بر اندامش افتاد، و قلبش ترسناك است. در اين حالت اگر نيازش را برآورده كنى، برتر از آن است كه از تو بهره گرفته است.[357]
د. گروهى از انصار، صاحب باغى بودند كه از آن زندگى مىگذراندند. وقتى بر اثر نياز مجبور به فروش آن شدند، امام مجتبى عليهالسلام آن را از ايشان به چهارصد هزار درهم خريد. پس از مدتى آنان دچار چنان تنگنايى شدند كه به ناچار دست نياز به سوى مردم دراز مىكردند. در اين هنگام، حضرت دوباره باغ را بدون هيچ چشم داشت مالى، به ايشان برگرداند تا ديگر از مردم چيزى نخواهند.[358]
امام مجتبى عليهالسلام همواره مىفرمود: «ما مردمى هستيم كه بخشش فراوانى داريم كه همواره اميد و آرزو را برآورده مىكنيم».[359] «ما پيش از آنكه كسى از ما بخواهد، مىبخشيم؛ چون آبروى درخواست كننده را پاس مىداريم».[360]

برآن چه مىگذرد، دل منه كه دجله بسى
 پس از خليفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت زدست برآيد، چون نخل باش كريم
 ورت زدست نيايد چو سرو باش آزاد


 

 

سيره سياسى امام حسن عليهالسلام

 پرسش 39 . چرا امام حسن عليهالسلام راه صلح با معاويه و امام حسين عليهالسلام راه مبارزه و جهاد با يزيد را انتخاب كرد؟
شيعه همواره با مسئله چگونگى توجيه تفاوت عملكرد امامان معصوم ـ به خصوص امام حسن و امام حسين عليهماالسلام ـ رو به رو بوده است. برخى از اهل سنت و مستشرقان ـ كه به مبانى كلامى تشيع (مانند عصمت و نور واحد بودن ائمه عليهمالسلام ) معتقد نيستند ـ گاهى بر عملكرد يك يا هر دو امام شيعهها خرده مىگيرند و زمينه شبهات و انحرافات ذهنى را فراهم مىآورند. در اين زمينه توجه به نكاتى چند بايسته است.
 
ديدگاههاى مختلف
درباره عملكرد آن دو امام، سه ديدگاه عمده وجود دارد كه بايستگى توجه به آنها، انكارناپذير مىنمايد:
1ـ1. ديدگاه عصمت مدار
اين ديدگاه، محور بحث را عصمت هر دو امام قرار مىدهد و مىگويد: در «علم كلام شيعه»، با دليلهاى قطعى نقلى و عقلى، عصمت امام از گناه، فراموشى و خطا ثابت شده است.
افزون بر اين، روايات نشان مىدهد ائمه عليهمالسلام همگى نور واحدند[361] و ذات و جوهره عملكردشان، تفاوت ندارد؛ هر چند در ظاهر متفاوت و حتى متناقض بنمايد. بنابراين شيعه بايد به ديدگاههاى كلامى و روايىاش پايبند باشد و اگر در مواردى نتوانست عملكرد امامى را توجيه و يا درستىاش را ـ در مقايسه با عملكرد امام ديگر ـ اثبات كند؛ علم آن را به خداوند واگذارد و از ورود در اين ورطههاى هولناك و كلام سوز بپرهيزد.
 اين ديدگاه اگر چه مبتنى بر مبانى درستى است و مسئله را از موضع برتر و به گونه تعبّدى حل مىكند؛ ولى اشكالش اين است كه:
الف. پرسشها و دغدغههاى ذهنى شيعه را از ميان نمىبَرَد؛ پرسشهايى كه اگر جواب صحيح براى آنها يافت نشود، ممكن است در سراسر وجود فرد ريشه دوانده، سرانجام او را به انكار مبانى كلامى وادار كند.
ب. شيعه را در مقابل اشكالات مخالفانى كه به اين مبانى كلامى اعتقاد ندارند، خلع سلاح مىكند و احياناً سبب گستاخى مخالفان و دست اندازى به ساير معتقدات شيعى مىشود.
1ـ2. ديدگاه سطحى نگر
اين ديدگاه ـ كه معمولاً از سوى ديگران و يا شيعيان ناآشنا به مبانى اعتقادى شيعه ابراز مىشود ـ چنين است: آنچه ما در ظاهر مىبينيم، تفاوت عملكرد دو امام عليهالسلام است: يكى صلح را بر مىگزيند و ديگرى راه جنگ در پيش مىگيرد!! آسانترين راه توجيه تفاوت عملكرد امامان، توجه به تفاوت شخصيت آنان است. امام حسن عليهالسلام ذاتاً عنصرى صلحجو و آرام به شمار مىآمد؛ برخلاف امام حسين عليهالسلام كه در نظر اين گروه، ذاتاً فردى حماسى، غيور و احياناً جنگ طلب بود.
روشن است چنين ديدگاهى، با اين تحليل سطحى، نمىتواند از سوى افراد منصف و آگاه به تاريخ ـ حتى اگر به مبانى كلامى شيعه معتقد نباشند ـ پذيرفته شود.
1ـ3. ديدگاه تحليل مدار
اين ديدگاه، جواب شبهه را در بررسى دقيق حوادث تاريخى جست و جو مىكند؛ تحليلى كه بر شناخت زمينهها و بستر وقايع مبتنى است. طرفداران اين ديدگاه ـ هر چند شيعه باشند ـ خود را در مبانى كلامى شيعى، محصور نمىدانند؛ در جهت فهم درست حوادث و درك عميق چرايى تفاوت عملكردها مىكوشند و تنها وقتى تحليل تاريخى نتواند به پرسشهايشان پاسخ دهد، متعبّدانه به مبانى كلامى روى مىآورند.
 تحليل مداران، راههاى مختلفى براى اثبات نظر خود پيمودهاند؛ راههايى كه مىتوان همه آنها را در مقايسه اجمالى زمان امام حسن عليهالسلام و امام حسين عليهالسلام جاى داد.
1ـ3ـ1. شرايط زمانى امام حسن عليهالسلام؛ تاريخ نشان مىدهد كه امام حسن عليهالسلام در دوره حكومت كوتاه خود (حدود شش ماه)، با مشكلاتى فراوان روبه رو بود و گزينهاى جز صلح در برابرش وجود نداشت. بخشى از مشكلات امام حسن عليهالسلام عبارت است از:
 
1ـ3ـ1ـ1. مهمترين مشكل آن حضرت، ناهماهنگى، بىانگيزگى و احياناً روحيه تمرّد سپاهش بود. در لشكر او عناصر مختلفى چون غنيمت طلبان، شكّاكان، خوارج و تعداد كمى از شيعيان خالص به چشم مىخورد.[362] اين سپاه، همان مردمانى بودند كه امام على عليهالسلام در روزها و ماههاى پايانى عمر خويش، گاه برفراز منبر آنان را «يَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لاَ رِجَالَ»[363] (اى مردنمايان نامرد) مىخواند و گاه از خداوند مىخواست به جاى آنها، افرادى نيكوتر به وى عنايت فرمايد و به جاى او، زمامدارى ناشايست بر آنان مسلط سازد.[364]
بررسى روانشناسى اجتماعى كوفه و شام در اين دوره نيز، نشان مىدهد كه حكومت بر كوفيان رهبرگريز، از حكمرانى بر شاميان، بسيار دشوارتر بود؛ زيرا اينان قبل از پذيرش اسلام، مردمى به طور نسبى متمدن به شمار مىآمدند و زندگى در سايه حكومت مقتدر روم را تجربه كرده بودند. از سوى ديگر، روميان به ساكنان شام، ستم بسيار روا مىداشتند و به بهانههاى گوناگون، آنان را تحت فشارهاى مختلف فرهنگى، دينى و اقتصادى قرار مىدادند و مالياتهاى متنوع بر آنها تحميل مىكردند.
ورود اسلام در اين منطقه، با نام افرادى از بنىاميه (چون يزيدبن ابوسفيان و برادرش معاويه) همراه بود. سپاه اسلام فشارهاى روميان از مردم شام را برداشت. كار به جايى رسيد كه آنان، بنىاميه را فرشته نجات خود مىدانستند و ضمن شناخت بسيار سطحى از اسلام، براى هر گونه فداكارى زير پرچم آنها آماده بودند. همين عامل توانست بنىاميه را در دو شاخه سفيانى و مروانى، تا حدود يك قرن بر سراسر مملكت اسلامى مسلّط سازد.
گروهى معتقدند: حتى اگر امام على عليهالسلام به شهادت نمىرسيد، نمىتوانست در برابر اين سپاه كارى انجام دهد؛ در حالى كه موقعيت امام حسن عليهالسلام بسيار دشوارتر از پدرش بود. در ديدگاه مردم آن زمان، امام حسن عليهالسلام از ويژگىهاى پدرش (نخستين مسلمان، فداكارترين يار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و شايستهترين فرد براى فرمانروايى)، بىبهره بود!! از سوى ديگر، جوانتر بودن آن حضرت از معاويه، بهانهاى شده بود تا معاويه خود را داراى خبرگى و تجربه و امام عليهالسلام را در امور كشوردارى، خام و بىتجربه معرفى كند.[365]
با اين همه، امام در جهت احقاق حق خود، سپاهى آراست و به مقابله با معاويه روى آورد. سپاه وى حدود يك پنجم سپاه شصت هزار نفرى معاويه بود[366] و از نظر روحيه، وضعيتى نامساعد داشت. خيانت فرماندهان، بىانگيزگى سربازان و ناهماهنگى آنها، سپاه را چنان سست و ناكارآمد ساخته بود كه نيروهاى حضرت، آماده بودند براى نجات خويش و عدم رويارويى با لشكر شام، امام عليهالسلام را دستگير كنند و به معاويه تحويل دهند!![367]
 
1ـ3ـ1ـ2. معاويه شخصيتى عجيب است و در تاريخ اسلام، كمتر مىتوان برايش همانندى يافت؛ به گونهاى كه اعراب وى را يكى از چهار نابغه عرب معرفى مىكنند! او فرزند ابوسفيان است كه در كنار پدرش، تا واپسين لحظات، در مقابل اسلام مقاومت كرد و حتى وقتى پدرش به ظاهر اسلام آورد، به سرزنش وى پرداخت! به زودى هوش سياسىاش به يارى وى شتافت و دريافت تنها از راه پذيرش اسلام، مىتواند پيشرفت كند. پس از رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، حكومت جديد براى استفاده از توانايىهاى خاندان بنىاميه و مصون ماندن از توطئههاى آنها، يزيد و معاويه (فرزندان ابوسفيان) را در رأس سپاهى به شام فرستاد. در سال هيجدهم هجرى، معاويه پس از مرگ برادرش يزيد، حاكم دمشق شد و با روحيه جاهطلبى خود، به سرعت به سمت تسلّط بر جهان اسلام به حركت درآمد.
كشته شدن عثمان، فرصتى طلايى بود تا معاويه بلندترين گامها را به سوى اهدافش بردارد. بنابراين، با بهانه قرادادن وجود قاتلان عثمان در سپاه امام على عليهالسلام و ادعاى خونخواهى عثمان، مشروعيت حكومت حضرت را با پرسش روبه رو ساخت! به عنوان امير شام، سپاهى در مقابل امام عليهالسلام آراست و تا واپسين لحظات عمر آن حضرت، مهمترين مشكل و دغدغه وى به شمار مىآمد.
خبر شهادت امام على عليهالسلام، بهترين خبرى بود كه معاويه مىتوانست در همه عمرش شنيده باشد. با اين رويداد، مهمترين مشكل وى در راه رسيدن به خلافت مسلمانان از ميان رفت. معاويه كه در اين زمان، علاوه بر هوش فراوان، از تجربه بيست ساله امارت بر شام و تجربه پنج ساله مقابله با بزرگترين شخصيت زمان خود بهره مىبرد، به سرعت سپاهى شصت هزار نفرى گردآورد و در برابر امام حسن عليهالسلام قرار داد.
البته او اين سپاه را براى اِعمال فشار بيشتر بر امام عليهالسلام و كشاندن كوفيان به صلح سامان داده بود. از اين رو از همان آغاز نداى صلحطلبى سر داد![368] معاويه در پى پيروزى بود؛ ولى بيشتر به پيروزى صلحآميز مىانديشيد؛ زيرا نبرد با امام حسن عليهالسلام سبط اكبر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و پيروزى قهرآميز بر وى، حكومت او را با بحران مشروعيت و معاويه را با نفرت مسلمانان روبهرو مىساخت؛ به ويژه اگر امام عليهالسلام در اين جنگ به شهادت مىرسيد.[369] بنابراين تنها راه نجات معاويه، پيروزى صلحآميز بود. او براى رسيدن به اين صلح، انواع راهها و نيرنگها را آزمود. تطميع و خريدن فرماندهان سپاه امام عليهالسلام شايعه پراكنى در لشكر كوفه و تضعيف روحيه آنها، تنها بخشى از برنامههاى معاويه در اين مقطع زمانى به شمار مىآمد. نقشههاى حساب شده وى، كار را به جايى رساند كه بسيارى از نيروهاى امام حسن عليهالسلام، به معاويه نامه نوشتند و براى به شهادت رساندن يا دستگير كردن آن حضرت، داوطلب شدند. معاويه، به منظور تضعيف روحيه امام عليهالسلامو سپاه كوفه، اين نامهها را نزد حضرت فرستاد.[370] در پى اين دسيسهها، معاويه برگهاى سفيد امضا كرد و به عنوان صلحنامه نزد امام حسن عليهالسلام فرستاد تا آن حضرت خود هر شرطى صلاح مىداند، در آن بگنجاند.[371]
در اين موقعيت، حضرت بين دو گزينه جنگ و صلح قرار گرفت. اگر گزينه جنگ را انتخاب مىكرد، احتمال پيروزى بر معاويه با اين سپاه اندك، ناهماهنگ، بىروحيه و خائن در حد صفر بود و به اسارت يا شهادت امام عليهالسلاممىانجاميد. در صورت اسارت، معاويه بر آن حضرت منّت مىنهاد و او را در نظر مردم رهين منت خود مىساخت. بىترديد اين امر به خوارى امام عليهالسلاممىانجاميد؛ به ويژه اگر آن حضرت به وسيله سپاه خود اسير و به معاويه تحويل داده مىشد!! چنانچه امام عليهالسلام به شهادت مىرسيد، معاويه به قلع و قمع شيعيان مىپرداخت و هستههاى اوليه شيعه را در سراسر جهان اسلام نابود مىساخت. در اين موقعيت، انتخاب صلح، عاقلانهترين كار به شمار مىآمد.
از سوى ديگر، عدم انتخاب صلح، چهرهاى جنگطلب و خشن از امام عليهالسلامارائه مىداد؛ چهرهاى كه شكست وى، هيچ دستاورد مثبتى به ارمغان نمىآورد و مردم ريخته شدن خونش را نتيجه طبيعى خشونتش مىدانستند!!
اهميت اين انتخاب، هنگامى روشن مىشود كه توجه كنيم امام عليهالسلام مىتوانست با گنجاندن شرايط اساسىاى چون لزوم حفظ جان خويش و شيعيان و موروثى نشدن حكومت در خاندان بنىاميه[372]، برگ برنده سياسى را در اختيار گيرد. البته معاويه به اين شرايط عمل نكرد؛ ولى امام عليهالسلام بدين طريق پيروزىاى ديگر به دست آورد و توانست چهره به ظاهر صلح طلب، مسالمت جو و متظاهر به اسلام معاويه را رسوا سازد.
 
1ـ3ـ2. شرايط زمانى امام حسين عليهالسلام؛ بهترين شاهد بر درستى موضعگيرى امام حسن عليهالسلام و يكسانى رفتار امامان عليهمالسلام در شرايط مساوى؛ ادامه روش امام حسن عليهالسلام توسط امام حسين عليهالسلام در مدت ده سال است كه با معاويه هم زمان بود. با تغيير شرايط و شروع دوره حكومت يزيد، عللى كه امام حسن عليهالسلام را به صلح كشانيد، موجود نبود. به طور كلى، از نظر تاريخى، شرايطى كه امام عليهالسلام را به قيام عليه يزيد واداشت، در دو بخش آمادگى مردم كوفه و شخصيت يزيد قابل بررسى است.
 
1ـ3ـ2ـ1. آمادگى مردم كوفه؛ هنگام مرگ معاويه در نيمه رجب سال 60ه. كوفه دوره بيست ساله حكومت امويان را تجربه كرده بود؛ دورهاى كه از سويى مركزيت را از كوفه به شام منتقل كرده و روح متعصب كوفيان را آزرده بود. از سوى ديگر، فشار بىحد امويان و حاكمان منصوب از سوى آنان، كوفيان را در رنج افكنده بود. در اين موقعيت، مردم از كوتاهىهاى خود در برابر حضرت على عليهالسلامتأسف مىخوردند. شهر منتظر جرقهاى بود تا در اين جامعه سركوب شده، شرر افكند و آنان را به انقلابى عظيم وادارد.
اين جرقه همان مرگ معاويه بود. پس از اين رخداد، كوفيان ـ به ويژه نسل جوان آنان كه دوره حكومت حضرت على عليهالسلام را تجربه نكرده و نيكويىهاى آن را از زبان پدران خود شنيده بودند ـ در صدد جبران گذشتهها برآمدند.
اندكى پس از شنيدن خبر مرگ معاويه، كوفيان زمزمه قيام سردادند؛ اما شرط اصلى قيام، داشتن رهبرى مقبول و مشروع بود. بر اين اساس، به امام حسين عليهالسلام روى آوردند[373] و سيل نامههاى خود را به سوى آن حضرت گسيل داشتند.
امام عليهالسلام در اين زمينه، براى فرار از بيعت با يزيد، مدينه را ترك گفته و به مكه پناه برده بود. آن بزرگوار، با دريافت نامههاى كوفيان، در پى بررسى اوضاع برآمد و بدين منظور، پسر عمويش مسلم بن عقيل را به آن سامان فرستاد.
بايد به اين واقعيت تأكيد كرد كه امام عليهالسلام، براى فرار از بيعت از مدينه خارج شد، نه براى شروع قيام؛ زيرا در آن زمان، هنوز نامههاى كوفيان را دريافت نكرده بود.
با رسيدن خبر برآورد مثبت مسلم از آمادگى كوفيان، امام عليهالسلام تصميم گرفت به سوى آن سامان حركت كند. آنچه سبب شد امام حسين عليهالسلام در عملى ساختن اين تصميم شتاب ورزد، دريافت خبر حضور مأموران يزيد در مكه بود؛ مأمورانى كه لباس احرام به تن داشتند و در پى فرصتى مىگشتند تا حضرت را به شهادت رسانند!! امام عليهالسلام عمره مفرده به جا آورد و قبل از فرا رسيدن زمان اَعمال حج، از مكه به سمت كوفه روان شد.[374]
حضرت بر آن بود، به كمك كوفيانِ آماده، هسته قيام عليه حكومت مركزى شام را بنيان نَهَد و پس از آن، حكومتى فراگير پديد آورد. آنچه اين فرضيه را تأييد مىكند، سخنان امامحسين عليهالسلام در اين مرحله است. آن حضرت امر به معروف و نهى از منكر را عامل اصلى حركت خويش و عمل به سيره پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حضرتعلى عليهالسلام[375] را هدف خود خواند. روشن است مقصود از سيره پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حضرت على عليهالسلام، سيره حكومتى آن بزرگواران است؛ نه سيره فردىشان. اگر منظور سيره فردى بود، بايد در كنار آن دو، به سيره برادرش امام حسن عليهالسلام ـ كه به علت كوتاهى مدت حكومتش نتوانست سيره حكومتى ماندگارى داشته باشد ـ نيز اشاره مىكرد. همچنين پيوستن بسيارى از مردم مكه و آبادىهاى مسير حركت حضرت به كاروان او، نشان مىدهد آنان، حركت امام عليهالسلام را حركتى براى تشكيل حكومت مىدانستند.
اوضاع و شرايط زمانى خروج امام عليهالسلام از مكه نيز، تشكيل حكومت در پرتو آمادگى مردم را امرى ممكن مىنماياند؛ زيرا:
الف. به علت مرگ معاويه و جوانى و ناپختگى يزيد، حكومت شام در ضعف قرار داشت.
ب. شخصيت امام حسين عليهالسلام ـ در تقابل با شخصيت يزيد ـ مىتوانست نيروهاى بسيارى را به سوى حضرت جذب كند.
ج. حكومت كوفه در اين زمان، به وسيله عنصرى ضعيف و آرامش طلب، به نام نعمان بن بشير اداره مىشد كه غلبه بر او، در صورت حضور امام عليهالسلام در كوفه بسيار آسان مىنمود.
د. مردم رنج كشيده و متعصب كوفه ـ كه علاوه بر از دست دادن مركزيت حكومت، ستم فراوانى از حكومت شام تحمل كرده بودند ـ با انگيزه نيرومند، كنار امام عليهالسلامقرار مىگرفتند و حاضر بودند براى پيروزى بر حكومت مركزى شام، فداكارى كنند. بنابراين كافى بود امام حسين عليهالسلام به كوفه برسد و رهبرى اين جمعيت پرشور را برعهده گيرد. در آن صورت، به راحتى بر نعمان و اطرافيانش چيره مىشد؛ زمام امور را در دست مىگرفت و مىتوانست جبههاى نيرومند عليه شام تشكيل دهد. بديهى است در اين هنگام مردم حجاز، يمن و ايران، به مقايسه امام عليهالسلامو يزيد روى مىآوردند و اگر بىطرفى را بر نمىگزيدند، به يارى امام عليهالسلام مىشتافتند. امام عليهالسلام مىتوانست به كمك اين نيروهاى پرانگيزه، سپاه متزلزل شام را شكست دهد و حكومت سراسر جهان اسلام را به دست آورد.
بنابراين، حركت امام عليهالسلام از مكه به سمت كوفه، با هدف قيام عليه يزيد، كاملاً معقول و با امكان پيروزى فراوان مىنمايد. آنچه اين تدابير را ناكارآمد ساخت، استفاده از عامل كاملاً غير منتظرهاى به نام عبيداللّه بن زياد بود. در نظر نگرفتن اين عامل از سوى امام عليهالسلام نيز كاملاً طبيعى است؛ زيرا روابط عبيداللّه و يزيد در آن هنگام تيره بود و بسيار بعيد بود يزيد وى را حاكم كوفه سازد. روابط آنها چنان تيره بود كه يزيد قصد داشت، عبيداللّه را از حكومت بصره نيز عزل كند. سرجون مسيحى، مشاور يزيد، با تيزبينى ويژه خويش، قابليتهاى او را يادآور شد و روابط آنها را اصلاح كرد.[376]
بىترديد در نظر نگرفتن عامل غير منتظرهاى كه ممكن است در روند يك حركت خلل پديد آورد، هرگز معقوليت آن حركت را زير سؤال نمىبرد.
شبههاى كه مخالفان را به غير عقلانى پنداشتن حركت امام عليهالسلام واداشته، عدم توجّه حضرت به سابقه خيانت كوفيان به پدر و برادرش و پند ناصحانى چون عبداللّه بن عباس است كه اين پيشينه را يادآور شدند.[377]
در پاسخ بدين شبهه بايد گفت: روحيه نظام ناپذيرى، دنياطلبى و تغيير كوفيان در زمان امام على عليهالسلام و امام حسن عليهالسلام تا حدى در زمان امام حسين عليهالسلامانكارناپذير است؛ ولى بايد دانست اين زمان، با عصر دو امام پيشين متفاوت بود؛ زيرا:
الف. نسلى جديد، متعصب و غيرتمند در كوفه وجود داشت كه از عملكرد منفى پيشينيان خود، به شدت انتقاد مىكرد و مشتاقانه به جبران اشتباه آنان مىانديشيد. البته انگيزه اين نسل، به طور كامل مذهبى نبود و بيشتر در روح تعصب گراى آنان ريشه داشت؛ اما به هر حال مىتوانست حضرت را در سرنگونى حكومت مركزى يارى دهد.
ب. اين مردم، دوره نكبتبار حكومت بنىاميه را پشت سرگذاشته بودند. اين عامل مىتوانست انگيزه آنها را دو چندان سازد.
ج. رهبرى كوفيان در دست شيعيانى چون سليمان بن صرد خزاعى بود كه در صورت پيروزى، مىتوانست تمام اركان حكومتى كوفه را زير سلطه خويش در آورد.
 د. جامعه كوفه چنان بود كه اگر تعدادى نيروى فعال، جوّ آن را در دست مىگرفتند، مىتوانستند نيروهاى كم انگيزه و حتى بىتفاوت را تحت تأثير قرار داده و جذب كنند.
بنابراين، امام عليهالسلام مىتوانست با ورود به كوفه، رهبرى نيروهاى فعّال و تأثير گذار شيعه را به عهده گيرد؛ به يارى آنها امور را سامان دهد و نيروهاى ديگر را به سوى خود جذب كند.
ناگفته نماند كه با وجود تمام تطميعها و تهديدهاى عبيدالله، براى واداشتن مردم به جنگ با امام حسين عليهالسلام، تنها توانست سپاهى سى هزار نفرى تشكيل دهد.[378] اين سپاه نصف سپاهى بود كه چند سال بعد، از سوى همين مردم با هدفخونخواهى از قاتلان امام حسين عليهالسلام، گرد مختار حلقه زدند و در مقابل بنىاميه ايستادند.[379]
 
1ـ3ـ2ـ2. شخصيت يزيد، از نظر سياسى و دينى و عملكرد، با پدرش معاويه قابل مقايسه نبود؛ زيرا در بعد سياسى از تجربه پدرش بىبهره بود و سراسر عمر كوتاهش در شكار و بزم سپرى شده بود. در بُعد دينى نيز او نمىتوانست مانند پدرش، خود را از اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله معرفى كرده، كاتب وحى و خال المؤمنين (دايى مؤمنان)[380] بخواند و حرمتى معنوى براى خويش پديد آورد. افزون بر اين، يزيد از آغاز جوانى، عنصرى هتاك، هرزه، سگ باز، باده گسار و فاسق شناخته شده بود؛ چنان كه امام حسين عليهالسلام در نامهاى به معاويه، بعضى از اين نكات را به وى گوشزد كرد و او را از تلاش در جهت ولايت عهدى يزيد بازداشت.
عملكرد يزيد نيز از آغاز نشان مىداد كه نمىتواند در حد يك زمامدار كاردان ظاهر شود. با آنكه پدرش در واپسين لحظات زندگى، او را از درگيرى با شخصيتى مانند امام حسين عليهالسلام برحذر داشته بود؛ او مغرورانه در پى گرفتن بيعت از آن حضرت برآمد و وى را به قتل تهديد كرد!
 بديهى است، شخصيت بزرگوار و عزتمندى مانند امام حسين عليهالسلام ـ كه حتى سكوت در برابر معاويه را جايز نمىدانست و از عدم قيام عليه او به خدا پناه مىبرد ـ نمىتواند در برابر اين عنصر هتّاك ـ كه دين جد بزرگوارش را بازيچه خويش قرار داده و به نام آن حضرت صلىاللهعليهوآله بر مردم حكم مىراند ـ ساكت نشيند. بنابراين، با شنيدن خبر به حكومت رسيدن يزيد، سوگمندانه فرمود: «و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد»[381]؛ «وقتى امت حاكمى چون يزيد يافته، بايد با اسلام خداحافظى كرد».
آرى با توجه به اين حقايق، مىتوان نتيجه گرفت: حتى در صورت عدم فشار يزيد براى بيعت و نيز عدم تهديد امام حسين عليهالسلام به قتل، آن حضرت از هر فرصت كوچكى براى قيام عليه اين عنصر ناشايست ـ كه كيان اسلام را با خطر روبهور ساخته بود و مصلحتى فراتر از قيام عليه او تصوّر نمىشد ـ بهره مىگرفت.
 

زندگانى امام حسن عليهالسلام

 پرسش 40 . ابعاد زندگانى شخصى امام حسن مجتبى عليهالسلام و دوران حضور ايشان در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام على عليهالسلام توضيح دهيد؟

 

يك. تولّد
در نيمه ماه مبارك رمضان سال دوم هجرت، اولين ثمره نبوت و امامت، مدينه را نور باران كرد و كانون امامت و ولايت را درخششى ديگر بخشيد. ولادت امام حسن عليهالسلام، بالاترين مژده به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام و فاطمه زهرا عليهاالسلامبود. خَلق و خُلق او از عنايتهاى بىشمار خداوند كريم بر امت اسلامى بود.
 
 1ـ1. نامگذارى سبط اكبر پيامبر
بعد از تولد امام مجتبى عليهالسلام، رسول خدا صلىاللهعليهوآله در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند؛ آن گاه از اميرمؤمنان عليهالسلام پرسيد: «چه نامى بر فرزندت نهادهاى»؟ آن حضرت پاسخ داد: «در نام گذارى بر شما پيشى نمىگيرم».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «من هم در نام گذارى او، بر پروردگارم پيشى نمىگيرم». جبرئيل عليهالسلام بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شد و درود و سلام پروردگار را به او ابلاغ كرد و ضمن تبريك و تهنيت ميلاد فرزندش، گفت: «خداوند به تو فرمان مىدهد كه نام فرزند هارون را بر روى فرزندت بگذار». پرسيد: «نام او چه بوده است»؟ جبرئيل پاسخ داد: «شُبَّر». حضرت فرمود: «اما زبان من عربى است». جبرئيل گفت: نامش را «حسن» بگذار[382].
ابن اثير مىگويد: «حسن» نامى است كه در عرب جاهليت، تا آن روز سابقه نداشت و كسى آن را نمىشناخت[383].
 
1ـ2. القاب و كنيه آن حضرت
فرزند پيامبر صلىاللهعليهوآله را با لقبهايى چون امام دوم، ريحانه رسول خدا، زكى، سبط اول، سيد، طيّب، مصلح و... مىشناختند. آن حضرت از شدت علاقه به اين مولود مبارك، او را «ابومحمد» ناميد و با همين كنيه او را صدا مىزد[384].
انس بن مالك درباره امام مجتبى عليهالسلام مىگويد: «هيچ كس از حسن عليهالسلام به پيامبر صلىاللهعليهوآله شبيهتر نبود»[385].
پيامبر اسلام در روز هفتم تولد امام مجتبى عليهالسلام برايش گوسفندى عقيقه كرد و نيز در همين روز به دستور ايشان، فرزندش حسن عليهالسلامرا ختنه كردند تا به اين سنت الهى، جامه عمل بپوشانند و به عنوان سيره عملى پيامبر صلىاللهعليهوآله باقى بماند.
 
 دو. دوران كودكى و زمان پيامبر
حضرت حسن عليهالسلام هفت سال و شش ماه از عمر شريف خود را در كنار جدش رسول خدا و در دامان پر مهر او سپرى كرد. علاقه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به اين كودك و برادرش حسين عليهالسلام، بيش از حد بود. عايشه در روايتى چنين نقل مىكند: «پيامبر صلىاللهعليهوآله امام حسن عليهالسلام را مىگرفت و به سينه مىچسباند، سپس مىفرمود: خدايا!اين پسر من است و من او را دوست مىدارم؛ تو هم او را و هر كس را كه دوستدار او است، دوست بدار»[386].
در حديثى پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره امام حسن عليهالسلام مىفرمايد: «انه ريحانتى من الدنيا و ان ابنى هذا سيد»[387]؛ «او گل خوشبوى من از دنيا است و اين پسرم سيد و آقا است» و نيز: «حسن منى و أنا منه احب الله من احبه»[388]؛ «حسن از من است و من از او، خداوند دوستدار او را دوست بدارد».
زمخشرى در كتاب ربيع الابرار مىگويد: روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله، حسن عليهالسلام را در بر گرفت و بوسيد و روى زانوى راست خود نشاند. سپس فرمود: «اما ابنى هذا فنحلته خُلقى و هَيبتى»؛ «به اين پسرم، اخلاق و هيبت خود را بخشيدم.» آن گاه حسين عليهالسلام را در بر گرفت و بوسيد و روى زانوى خود نشاند و فرمود: «نَحْلتُه شجاعَتى وَ جُودى»[389]؛ «به او شجاعت و سخاوت خود را عطا كردم».
 
استعداد فوق العاده امام حسن عليهالسلام
حسن بن على عليهالسلام هفت ساله بود و در مجلس رسول خدا صلىاللهعليهوآله حضور مىيافت. آنچه را به آن حضرت وحى مىشد، مىشنيد و آن را حفظ مىكرد و براى مادرش فاطمه عليهاالسلام بازگو مىكرد. هنگامى كه حضرت على عليهالسلامبه منزل مىآمد، آن علوم را از فاطمه عليهاالسلام مىشنيد و چون از آن بانوى بزرگ مىپرسيد: «از كجا اين علوم را فراگرفتهاى»؟ پاسخ مىداد: «از فرزندت حسن عليهالسلام»[390].
 
سه. پس از رحلت رسول خدا
از دوران زندگانى امام مجتبى عليهالسلام، هفت سال و چند ماه بيشتر نگذشته بود كه جد بزرگوارش از دنيا رحلت فرمود. از همان زمان، دوران مظلوميت، غربت و مصيبت اين خاندان شروع شد. به فاصله اندكى، مادر بزرگوارش در راه دفاع از حق و حريم ولايت مظلومانه به شهادت رسيد و اندوهى بر غمهاى امام حسن عليهالسلام افزون گشت. او شاهد آزار رساندن به مادرش بود و خانه نشينى پدر گرامى و به غارت رفتن ميراث آن امام مظلوم، حوادث طاقت فرسا و ناگوارى بود كه تحمّل آن براى اين كودك باهوش و با ذكاوت، بس دشوار و سنگين بود.
در اين دوران تلخ و خسارت بار، امام حسن عليهالسلام به همراه برادرش امام حسين عليهالسلام، در كنار پدر گراميشان به نشر اسلام حقيقى و ناب پرداختند و گره مشكلات جامعه اسلامى را با سر انگشت تدبير و عقل و علم مىگشودند. پيشرفت اسلام و عظمت مسلمانان، بالاترين هدف و آرزوى خاندان پاك رسالت بود.
 
چهار. در دوران حكومت علوى
امام مجتبى عليهالسلام فرزند بزرگ اميرمؤمنان عليهالسلام ويژگىهاى ممتازى چون لياقت، شجاعت، شهامت، صداقت، تقوا، تجربه، آگاهى و بردبارى را در حد كمال دارا بود و در زمان حيات و حكومت اميرمؤمنان عليهالسلام دوشادوش آن حضرت در مشكلات شركت داشت و مسئوليتهاى گوناگون و خطيرى را بر عهده گرفت كه به بعضى اشاره مىشود:
4ـ1. توليت موقوفات و صدقات
امام حسن عليهالسلام طى حكمى از سوى امام على عليهالسلام سرپرستى و توليت اوقاف را بر عهده گرفت[391]. مضمون اين فرمان مىرساند كه مراد، سرپرستى اموال شخصى حضرت على عليهالسلام نبوده است؛ بلكه منظور اموال امام و حاكم و موقوفات و صدقات عمومى بوده است كه بايد براى حفظ امامت و زعامت خاندان پرفضيلت پيامبر صلىاللهعليهوآله، حفظ شود و حقوق و صدقات به اهلش برسد.
4ـ2. شركت در جنگ جمل
پيش از شروع جنگ جمل، امام حسن عليهالسلام به دستور پدر بزرگوارش به همراه عمار ياسر و تنى چند از ياران اميرمؤمنان عليهالسلام، وارد كوفه شد و با سخنانى شورانگيز و آتشين، آنها را به شركت در جهاد عليه «ناكثين» فراخواند و با وجود كارشكنى ابوموسى اشعرى ـ كه از طرف عثمان والى كوفه بود ـ توانست بيش از نه هزار نيرو آماده جنگ با منافقان نمايد. امام مجتبى عليهالسلام خود در خط مقدم جبهه جمل مىجنگيد و بر قلب سپاه دشمن يورش مىبرد و آنها را به خاك و خون مىكشيد تا آنجا كه بر بسيارى از ياران اميرمؤمنان عليهالسلام سبقت مىجست[392].
در ميدان جمل، عدهاى اطراف شتر عايشه را گرفته بودند و به سختى از او دفاع مىكردند. هر گروهى از آنها كه كشته مىشدند، دستهاى ديگر جاى آنان را مىگرفت. حضرت على عليهالسلام متوجه شد تا اين شتر سرپا است، اين فريب خوردگان و ساده لوحان، دست از مقاومت بر نمىدارند و آتش فتنه و آشوب خاموش نمىگردد! پس پسرش محمد حنفيه را طلبيد و نيزه خود را به او داد و فرمود: «شتر عايشه را هدف قرار ده و آن را از پاى در آور». محمد نيزه را گرفت و حمله كرد؛ ولى قبيله بنوضبه ـ كه اطراف شتر را گرفته بودند ـ او را از رسيدن به شتر بازداشتند و وى به ناچار به نزد پدر بازگشت. در اين هنگام حسن بن على عليهالسلام چون شيرى غرّان پيش آمد و نيزه را از دست محمد حنفيه گرفت و به سوى شتر حمله كرد و نيزهاش را در بدن آن فرو برد و در حالى كه خون شتر از نيزه فرو مىريخت، بازگشت. محمد كه اين منظره را ديد، رنگش دگرگون شد و خجالت كشيد؛ ولى اميرمؤمنان عليهالسلام به او فرمود: «لا تَأنَفْ فانه ابن البنى وَ اَنتَ ابنُ على»[393] ؛ «ناراحت نشو، چون حسن، فرزند پيامبر است و تو فرزند على هستى». بالاخره با پايدارى و رشادت سبط اكبر، امام مجتبى عليهالسلام و ديگر ياران شجاع، شتر عايشه از پاى درآمد و فتنه جمل به نفع لشكر حق پايان يافت.
4ـ3. دلاورى و ايثار در ميدان صفين
جنگ صفين، به دليل جاهطلبى و مقام پرستى معاويه و همفكرانش به وجود آمد. وى حاضر به تسليم در برابر حق نبود و با اينكه خود و يارانش از زمينه سازان قتل عثمان بودند؛ خونخواهى خليفه مقتول را بهانه كرده و با نيرنگها و فريبكارىهاى بسيار، توانستند مردم شام را با خود همراه و براى جنگ با اميرمؤمنان عليهالسلام آماده كنند. سرانجام جنگ شروع شد و صفها آراسته گرديد. حسن بن على عليهالسلام در اين نبرد سرنوشتساز، نقش مهم و مؤثرى داشت و اميرمؤمنان عليهالسلام به هنگام تنظيم سپاه و صف آرايى لشكر، جبهه راست آن را به امام حسن عليهالسلام، امام حسين عليهالسلام، عبداللّه بن جعفر و مسلم بن عقيل سپرد[394].
در يكى از روزهايى كه قرار بود، در ميدان صفين از طرف سپاه اميرمؤمنان عليهالسلام حملهاى عمومى انجام گيرد، آن حضرت متوجه شد كه فرزندش حسن عليهالسلام نيز خود را آماده حمله كرده است. اميرمؤمنان عليهالسلام با نگرانى متوجه اطرافيان خود شد و فرمود: «املكوا عنى هذا الغلام فاننى انفس بهذين ـ الحسن و الحسين ـ لئلا ينقطع بهذا نسل رسول الله»[395]؛ «جلو اين پسر را بگيريد كه من از آمدن اين دو ـ حسن و حسين عليهالسلام ـ دريغ دارم، مبادا به خاطر اين دو، نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله قطع گردد».
 4ـ4. امام جمعه موقت
هرگاه عذرى، مانند مريضى و مسافرت براى حضرت على عليهالسلام، پيش مىآمد و نمىتوانست براى اقامه نماز جمعه، در مسجد كوفه حضور يابد، طى حكمى فرزند برومندش، امام حسن عليهالسلام را به اين امر مهم مىگمارد.
در يكى از خطبههايى كه امام حسن عليهالسلام در نماز جمعه خواند، چنين فرمود: «خداوند سبحان، هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد، مگر اينكه بعد از او خليفه و جانشينى و يا گروهى را تعيين فرمود. پس سوگند به آن كس كه محمد صلىاللهعليهوآله را به پيامبرى برگزيد! هيچ كس در حق ما اهل بيت كوتاهى نخواهد كرد؛ مگر اينكه خداوند سبحان اعمال او را ناقص خواهد گذاشت و هيچ دولتى بر ضد ما حاكميت پيدا نخواهد كرد؛ مگر اينكه عاقبت، حكومت از آن ما خواهد شد. متجاوزان به حق ما پس از چند صباحى، سزاى عمل خود را خواهند ديد و به مكافات آن خواهند رسيد»[396].
4ـ5. خطابههاى امام حسن عليهالسلام
ابن ابى الحديد به نقل از مدائنى مىنويسد: «و كان الحسن اكبر ولد على و كان سيد الاسخياء حليما خطيبا و كان رسول الله يحبّه»[397]؛ «حسن عليهالسلام بزرگترين فرزند على بن ابى طالب عليهالسلام، سرور سخاوتمندان و حليم و بردبار و گويندهاى توانا بود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را بسيار دوست مىداشت».
طه حسين در كتاب الفتنة الكبرى مىنويسد: «حسن بن على عليهالسلام، هنگام حيات پدرش و بعد از آن، سخنرانىهاى فراوانى ايراد كرد. مردمى كه شنونده سخنان او بودند، هرگز در او خستگى، سستى و كمبود مطلب مشاهده نكردند؛ چون او از خاندانى بود كه خستگى و سستى در سخن و كمبود مطلب برايشان بىمعنا بود. اين خاندان، معدن فصاحت و بلاغت و سخن بودند و در شبههها، آخرين سخن را مىگفتند. وقتى امام حسن عليهالسلام خطبه مىخواند، بهترين گفتنىها و درستترين مطالب ممكن را ادا مىكرد»[398].
4ـ6. مساعدت در كار قضا
با توجه به اينكه قضاوت و حل و فصل و نزاعها و اختلافها در مسائل حقوقى، جزايى، كيفرى و... از شئون حاكم اسلامى است و اميرمؤمنان عليهالسلامقضاوتهاى فراوانى داشت، افراد گوناگونى جهت دادخواهى ـ به عنوان حاكم اسلامى ـ خدمت آن حضرت عليهالسلام مىآمدند و تقاضاى استرداد حقوق خويش (مثل ارث، قصاص و مالكيت) و يا تنبيه مجرمان و جنايتكاران (همانند اجراى حدود زنا، شرب خمر، سرقت و...) را مىكردند. امام حسن عليهالسلام در اين دوران، بازويى قوى و مطمئن براى زمامدار مسلمانان بود. وى كه عالم و آگاه از همه مسائل شرعى بود، مسائل قضايى اسلام را به صورت عملى از پدر آموخته و با دقت، ظرافت و تسلّط قضاوت مىكرد. نمونههاى برجستهاى از قضاوت امام حسن عليهالسلام را مىتوان در كتابهاى تاريخى ملاحظه كرد[399].
 
پنج. امامت و رهبرى
زعامت و رهبرى امام حسن عليهالسلام، از جمله امورى است كه اميرمؤمنان عليهالسلامبر آن اصرار مىورزيد و بارها جمع مسلمانان را به آن توجه مىداد[400]. اين خود بيانگر لياقت و استعداد سرشارى بود كه در آن حضرت وجود داشت و مىتوانست با مديريت قوى خود، جامعه اسلامى را به سعادت دنيا و آخرت برساند. اما عدم حمايت مسلمانان از آن حضرت و سلطه بنىاميه بر آنان، مانع از اين شد كه امام مجتبى عليهالسلامبعد از پدر بزگوارش، اهداف والاى خود را جامعه عمل بپوشاند و مردم را با آن آشنا كند! پس از شهادت اميرمؤمنان عليهالسلام، در روز بيست و يكم ماه مبارك رمضان سال چهلم هجرى، بزرگترين اجتماع در كوفه، در جلوى منزل آن حضرت تشكيل شد. امام حسن عليهالسلام فرزند فرزانه و برومند اميرمؤمنان عليهالسلام با چشمانى اشك بار، براى مردم سخنرانى كرد و ضمن برشمردن فضيلتهاى پدر بزرگوارش، خود را به آنها معرفى كرد تا كسانى كه با اين خاندان پاك و شخص امام مجتبى عليهالسلامآشنايى ندارند، آشنا گردند و حجت بر آنان تمام شود. بعد از اين خطابه زيبا و شورانگيز ـ كه دلها را نرم و اشكها را جارى ساخت ـ عبداللّه بن عباس به پاخاست و مردم را بر بيعت با امام مجتبى عليهالسلام دعوت كرد. مردم نيز كه همه معيارهاى حاكم اسلامى را در چهره تابناك سبط اكبر رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىديدند، بىدرنگ به نشانه بيعت، دست مبارك آن حضرت عليهالسلام را فشردند[401].
بعد از بيعت عمومى مردم، امام حسن عليهالسلام دست به سازماندهى مجدد نيروها زد. او عبداللّه بن عباس را به عنوان والى و فرماندار بصره و قيس بن سعد بن عباده و سعيد بن قيس و عبيداللّه عباس را به فرماندهى بخشى از نيروهاى مسلح خود برگزيد. بسيارى از افرادى را كه در زمان پدر خود منصب و مقامى داشتند، در پستشان ابقا كرد[402].
بيعت مردم كوفه و رؤساى قبايل با امام حسن عليهالسلام، از يك سو شادى و سرور در ميان مسلمانان را به دنبال داشت و از سوى ديگر دشمنان اهل بيت (مانند ناكثين و مارقين) و به ويژه حاكمان غاصب شام را مضطرب و سرگردان كرد و آنان را به فكر توطئهها جهت سرنگونى حكومت نوپاى امام حسن عليهالسلام انداخت. آنها از هيچ گونه حركت سياسى و غير سياسى برضد آن حضرت عليهالسلام كوتاهى نكردند؛ زيرا معاويه مىدانست كه حسن بن على عليهالسلام از محبوبيت فراوانى در ميان مسلمانان برخوردار است و در اندك زمانى، جاى خالى پدر را پرخواهد كرد. به همين دليل معاويه با ياران صميمى و مورد اعتمادش، به مشورت نشست و آنان را از وضعيت خطرناك آينده بيم داد و گفت: «اگر براى براندازى حكومت امام حسن عليهالسلام فكرى اساسى نكنيم، براى هميشه با تهديد مواجه خواهيم شد»[403]. پس از سخنان معاويه، شورا برگزار و تصميمات زير گرفته شد:
الف. فرستادن جاسوس جهت آشوب و اغتشاش به كوفه و بصره و ديگر شهرهاى عراق؛
ب. تهديد و تطميع نيروهاى ارشد نظامى؛ معاويه همواره مىكوشيد فرماندهان لشكر امام حسن عليهالسلام، همچون عبيداللّه بن عباس و قيس بن سعد بن عباده و... را به نحوى تطميع كند و يا بترساند. او افرادى مانند عبيداللّه بن عباس را ـ با آنكه سابقه درخشانى داشت و همواره در خط مستقيم اهل بيت عليهالسلام و علويان بود و وفادارى خود را به اهل بيت عليهالسلام اثبات كرده بود ـ فريب داد. او با دريافت پانصد هزار درهم و وعده پانصد هزار ديگر، به لشكريان معاويه پيوست و ننگ هميشگى را براى خود خريد. با فرار عبيدالله، دو سوم نيروهاى تحت فرماندهىاش، در هم ريختند و آنان گروه گروه گريختند. كار به جايى رسيد كه معاويه فكر كرد، ديگر كسى از لشكريان امام عليهالسلام باقى نمانده است؛ به همين جهت سردار جنايتكار خود، بسر بن ابى ارطاة را با سه هزار نيرو به سراغ بقيه فرستاد. اما قيس بن سعد به همراه چهار هزار نفر باقى مانده، مقاومت كردند. بسر و نيروهايش با ديدن اين وضعيت، به سوى شام عقبنشينى كردند[404].
ج. شايعه صلح قبل از تحقّق آن؛ از ديگر توطئههاى حكومت شام، شايع كردن دروغ پيشنهاد صلح از سوى امام حسن عليهالسلام به معاويه بود. شايعه اين مطلب و مطالب غير واقعى ديگر از سوى خوارج، روحيه رزمندگان مسلمان را در هم مىشكست و حال آنكه آغازگر صلح و پيشنهاد دهنده آن، معاويه بود! وى يك مرتبه توسط عبداللّه بن نوفل و بار ديگر به وسيله عبداللّه بن عامر، صلح را خدمت امام حسن عليهالسلام مطرح كرد؛ ولى آن حضرت با قاطعيت تمام آن را رد كرد و نپذيرفت[405].
امام مجتبى عليهالسلام در برابر توطئههاى شوم معاويه و حكومت شام، به سختى ايستاد و هيچ گونه سستى از خود نشان نداد. در قاموس رفتارى آن حضرت، جنگ با معاويه يك اصل است و مصالحه، تاكتيك و بهترين روشى است كه آن روز مىتوانست براى حفظ مسلمانان و تضعيف و تفرقه آنان به كار برد. آن امام همام در جواب برخى از معترضان به صلح فرمود: «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»[406] ؛ يعنى، صلح من فضيلت و ارزش شب قدر را دارد. برخورد زيبا و پرشكوه امام مجتبى عليهالسلام، صلابت و پابرجايى آن بزرگوار را مىرساند[407].
 
شش. بازگشت به مدينه طيبه
چند روز پس از امضاى قرارداد صلح و رفت و آمدهاى مكرر از سوى دوستان و دشمنان، امام مجتبى عليهالسلام مصلحت را در آن ديد كه به همراه خاندان خود و برخى از يارانش، به مدينه برگردد. انتشار اين خبر، بازتابى گسترده در ميان مردم داشت. غم و اندوه مردم را فرا گرفت. اصرار و پافشارى عدهاى از شيعيان، براى ماندن آن حضرت در كوفه، بىنتيجه ماند و در پاسخ به خواست آنها فرمود: «ليس الى ذلك سبيل»[408]؛ «چارهاى جز اين ندارم».
روزى كه امام حسن عليهالسلام به همراه برادرش حسين بن على عليهالسلام و خانواده و اطرافيانش راهى مدينه شدند، مردم كوفه با اندوهى عميق و فراوان آن حضرت را بدرقه كردند؛ در حالى كه اشك چشمان بسيارى را فرا گرفته بود.
بدرقه كنندگان با نگاههاى طولانى خود، حسرت و تأسف خود را اظهار مىكردند و با زبان حال، بر سرنوشت تيره خود، نواى اندوه سر مىدادند. هنگامى كه امام حسن عليهالسلام و همراهان به دير هند رسيدند، امام عليهالسلام نگاهى به شهر كوفه انداخت و چنين سرود:

و لا عن قلى فارقت دار معاشرى
هم المانعون حوزتى و ذمارى


يعنى «من خانه دوستانم را از روى دشمنى و بغض ترك نمىكنم؛ چون آنان حاميان من و ياران و پشتيبان من هستند»[409]. امام مجتبى عليهالسلام مىخواست با اقامت در مدينه، اهداف مهمى را پىگيرى كند. اين ناخداى بردبار، مىخواست با فرو بردن خشم خود و شكيبايى و درايت، كشتى طوفان زده اسلام را از غرقاب خطرناك حكومت معاويه و دودمان بنىاميه، نجات بخشد و نگذارد دشمنان واقعى دين، با احاديث ساختگى و نسبتهاى ناروا، به پيامبر بزرگ اسلام و پدرش اميرمؤمنان عليهالسلام و اصحاب بزرگ، چهره واقعى اسلام را عوض كنند و به اسم «حكومت اسلامى»، اهداف شيطانى خود را بر امت اسلام تحميل و بدعتها و سنتهاى جاهليت را دوباره زنده كنند.
بازگشت امام مجتبى عليهالسلام، به همراه خاندان نبوت به مدينه، فروغ و عظمتى دوباره به اين پايگاه وحى بخشيد. جمعيت مشتاق و دلباخته اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام ، در كنار دروازه مدينه، در انتظار ورود قافله نور بودند. گويى مردم مدينه بار ديگر به استقبال رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمده بودند. سرانجام انتظار به سر رسيد. زنگ شترهاى قافله به گوش رسيد. پس از لحظاتى، زن و مرد مدينه، خاندان نبوت را در آغوش گرفتند و با اشك شوق از آنان استقبال كردند. امام حسن عليهالسلام ده سال در مدينه اقامت گزيد و در اين مدت همانند پدر و جد بزرگوارش، طبيبى دلسوز، معلمى آگاه و پناهگاهى مطمئن براى مردم مدينه و مظلومان عالم بود. آن حضرت عليهالسلام با سخنان عميق و على گونه، صبر و شكيبايى محمدى و عفّت و و تقواى فاطمى، مسلمين جهان را رهبرى كرد و در مقابل جبهه كفر و بنىاميه و انديشههاى شيطانى آنها، راست قامتانه ايستاد. برنامههاى سبط اكبر عليهالسلام در اين مدت كوتاه عبارت بود از:
 6ـ1. تربيت و آموزش نيروهاى كارآمد
پس از حضور امام مجتبى عليهالسلام در مدينه، محدثان، راويان و دانشمندان بزرگ، پروانه شمع وجود آن امام گشتند و پس از چند صباحى، مدينه با فروغ ستارگانى كه در مكتب امام حسن عليهالسلام تربيت شده بودند، جلوهاى جديد به خود گرفت. مكارم اخلاق و رفتار پسنديده و دل پذير آن بزرگوار، در روحهاى مستعد و آماده، تأثيرى عميق داشت و هر روز بر شمار مشعل داران نهضت فرهنگى و سياسى اسلام افزوده مىشد. ياران باقى مانده على بن ابيطالب عليهالسلامو مواليان و محبان اهلبيت عليهمالسلام ، در خود سازماندهى جديدى ايجاد كردند. نيروهاى كارآمد را شناسايى و جنگ سردى را عليه نظام حاكم آغاز كردند.
در اين مدت، بسيارى كه در خواب غفلت و گمراهى به سر مىبردند، با روشنگرى آن حضرت بيدار شدند و مبانى اسلام اصيل را از سرچشمه زلال سلاله پاك پيامبر صلىاللهعليهوآلهآموختند. در منابع اسلامى، شاگردان نامدار و راويان اخبار آن حضرت عليهالسلامبه تفصيل آورده شده است[410].
6ـ2. نشر فرهنگ اصيل اسلام
از جمله امور زيربنايى و مهمى كه امام مجتبى عليهالسلام، آن را به بهترين صورت انجام داد، معرفى و نشر فرهگ اصيل اسلام، در برابر تحريفات و تهاجم فرهنگى حاكمان اموى ـ به ويژه معاويه ـ بود؛ زيرا اين خاندان، بيشترين دشمنىها را در حق اسلام و رسول خدا صلىاللهعليهوآله روا داشتند. ابوسفيان با تحريك قريش و تهيه سلاح، جنگ بدر، احد و احزاب را عليه پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسلمانان به راه انداخت و معاويه نيز جنگ صفين را بر خاندان وحى تحميل كرد. در جنگ نهروان و جمل و تحريكات داخلى ديگر نيز نقشى بارز داشت و از هيچ جنايتى فروگذار نكرد. معاويه با بدعتگذارى گسترده در دين، تجويز محرّمات، تعطيلى حدود الهى، تغيير بعضى از احكام شرع، تشويق مردم به جعل و ساختن حديث در مدح و منقبت خاندان ابوسفيان و مذهب و نكوهش خاندان رسالت ـ به ويژه اميرمؤمنان عليهالسلام ـ علنى كردن منكرات، كشتن بزرگان نامدار شيعه، بركنارى دوستداران اهل بيت از پستهاى كليدى و صدها جرم و جنايت ديگر، تصويرى وارونه و زشت از اسلام به مردم ـ به ويژه اهل شام ـ نشان داده بود. امام حسن عليهالسلام با صبر و درايت و خاص خود، اسلام ناب محمدى را به مردم معرفى كرد و پرده از چهره نفاق و تزوير معاويه كنار زد و بسيارى از نقشههاى خائنانه دشمن را نقش بر آب كرد[411].
6ـ3. رسيدگى به نيازمندان
سخاوت و عطابخشى اهل بيت عليهمالسلام ـ به ويژه سبط اكبر پيامبر صلىاللهعليهوآله ـ زبانزد عام و خاص بود. او قلبى پاك و پر مهر نسبت به دردمندان و محرومان جامعه داشت و همانند پدر بزرگوارش، با خرابهنشينان و اقشار ضعيف جامعه، همراه و هنمشين بود. درد دل آنان را با جان و دل مىشنيد و در رفع نيازهاى آنان، سعى و كوششى فراوان داشت. از اين رو هر درمانده و ناتوانى، درِ خانه آن حضرت را مىكوبيد و حتى از شهرها و ديار ديگر نيز به اميد عطا و دستگيرى امام مجتبى عليهالسلام، به مدينه منوره مىآمدند و از آن درياى جود و كرم بهرهمند مىشدند. امام هزينه سفر، ازدواج و زندگى و مداواى بيماران و ديگر نيازهاى آنها را مىپرداخت و گاه بدون هيچ گونه پرسشى، بر آنها ترحم و بخشش مىكرد.
6ـ4. حمايت سياسى و اقتصادى از مواليان
با تسلّط يافتن معاويه بر عراق، ميزان جنايت و خيانت وى نسبت به مسلمانان ـ به خصوص دوستداران و مواليان خاندان نبوت ـ بيشتر گرديد و هر روز بر تعداد فراريان از ظلم و ستم حاكم شام افزون گشت. حسن بن على عليهالسلام پشتوانهاى محكم و استوار براى پناهندگان سياسى بود و در دوران اقامتش در مدينه منوره، از هيچ گونه حمايتى در مورد آنان كوتاهى نكرد. امام عليهالسلام با وجود انزجار از معاويه و اعمال او، براى رفع گرفتارى كسانى كه مورد خشم و غضب معاويه و دار و دستهاش قرار گرفته بودند، گاهى به آنها نامه مىنوشت و رفع ظلم و ستم از شيعيانش را درخواست مىكرد.
به عنوان مثال سعيد بن ابى سرح كوفى، مورد خشم زياد بن ابيه، استاندار كوفه، قرار گرفت و از كوفه فرار كرد. وى راهى مدينه گشت و به امام مجتبى عليهالسلامپناهنده شد. حاكم كوفه، خانواده سعيد را زندانى و اموالش را مصادره نمود و خانهاش را با خاك يكسان ساخت تا وحشتى در دل شيعيان به وجود آيد و سعيد خود را تسليم كند. وقتى امام عليهالسلام از اين جنايت آگاه شد، به شدّت ناراحت گرديد و براى جلوگيرى از ظلم زياد بن ابيه و گرفتن امان براى سعيد بن ابى سرح، نامهاى به زياد نوشت. نامه امام حاوى امر به معروف و نهى از منكر و حمايت صريح از سعيد بن ابى سرح و داراى متنى قوى و استوار بود. در اين نامه خواسته شده كه به سعيد و خاندانش، آسيب و گزندى نرسد و همه ضررهاى مالى وارد شده به وى جبران گردد و از همه مهمتر اينكه امام عليهالسلام سعيد را بىگناه دانسته و سزاوار عقوبت نمىداند. زياد وقتى نامه را خواند، از حمايت امام عليهالسلام و امر و نهى آن حضرت به خشم آمد، پليدى ذات خود را در پاسخ نامه كاملاً نمايان ساخت و همه الطاف و مهربانى خاندان رسالت عليهمالسلام در زمان حاكميت اميرمؤمنان عليهالسلام را از ياد برد!! با اين حال امام عليهالسلام با تهديدات زياد و جواب توهينآميز وى، دست از حمايت سعيد بر نداشت و نامهاى ـ به همراه نامه آكنده از فحّاشى و هتاكى زياد ـ براى معاويه فرستاد و از او خواست تا جلوى تجاوزات و ستم زياد را بگيرد و امنيت سعيد بن ابى سرح را تضمين كند. معاويه كه موقعيت امام مجتبى عليهالسلام را به خوبى درك مىكرد و مىدانست موضعگيرى حسن بن على عليهالسلام برايش ارزان تمام نخواهد شد، نامهاى به زياد نوشت و ضمن برشمردن فضايل و كمالات امام حسن عليهالسلام و يادآورى صفات برجسته و ممتازش، از او خواست تا سعيد را رها و خسارات وارد بر او را جبران كند[412].
 6ـ5. افشاگرى بر ضد معاويه
امام حسن عليهالسلام بعد از بازگشت به مدينه طيبه، در هر زمان و مكان مناسبى، مشروعيت حكومت معاويه را زير سؤال مىبرد و تنفّر و انزجار خود را از حكومت جابرانه آنها ابراز مىكرد. او اجازه نمىداد تبليغات مسموم دشمن حيلهگر ـ كه وانمود مىكرد با خاندان رسالت رابطهاى حسنه دارند و آنان نيز از بنى اميه راضىاند ـ به ثمر نشيند.
روزى امام عليهالسلام در مسجدالحرام طواف مىكرد كه چشمش به «حبيب بن مسلمه فهرى» ـ كه از ياران صميمى معاويه بود ـ افتاد. رو به وى كرد و فرمود: «اى حبيب! راه و مسيرى را كه انتخاب كردهاى، راه خدا نيست». آن فاسق فريب خورده، در پاسخ از روى تمسخر گفت: آيا روزى كه راه پدرت، على عليهالسلامرا انتخاب كرده بودم، در مسير طاعت خدا بود؟!
حضرت در پاسخ فرمود: «آرى، سوگند به خداوند! تو براى رسيدن به اندكى از مال دنيا، يوغ بندگى معاويه را بر گردن نهادهاى. اگر او زندگى دنيايت را تأمين كرد، در عوض آخرت را از تو گرفته است»[413].
6ـ6. جلوگيرى از پيوند ازدواج با بنىاميه
تلاش معاويه بر آن بود كه رابطه خود را با امام مجتبى عليهالسلام و خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله نيكو و شايسته جلوه دهد و از نفوذ اهلبيت عليهمالسلام در ميان مردم به نفع خود استفاده كند. به همين دليل كوشش فراوانى داشت تا با بنىهاشم، پيوند خويشاوندى برقرار كند. در همين راستا، مروان بن حكم، فرماندار مدينه را فرستاد تا از زينب دختر عبداللّه بن جعفر براى فرزندش خواستگارى كند. وى در پاسخ به اين درخواست گفت: بايد در اين مورد با بزرگ خود، حسن بن على عليهالسلام مشورت كنم و هر چه او صلاح دانست، انجام دهم.
مروان، مجلسى ترتيب داد و بزرگان بنى هاشم و بنى اميه را دعوت كرد. امام حسن عليهالسلامرا بالاى مجلس نشاند و با اطمينان خاطر، پيشنهاد معاويه را مطرح كرد و گفت: «يزيد جوانى است كه همتايى ندارد. ابرها به بركت وجود او مىبارند! در اين ازدواج افتخارى كه نصيب بنىهاشم مىشود، بيش از مقدارى است كه نصيب بنىاميه خواهد شد».
سخنان مروان كه به اينجا رسيد، امام مجتبى عليهالسلام به پا خاست و نقشههاى معاويه را در اين خواستگارى سياسى فاش و خنثى ساخت و در قسمتى از سخنانش فرمود: «دشمنى ميان بنىهاشم و بنىاميه، براى خدا است و به جهت دنيا، صلح و آشتى برقرار نخواهد شد. يزيد از دودمان بتپرستان جاهليت است و چيزى بر او افزوده نشده است. اى مروان! اينكه گفتى، افتخار بنىهاشم به اين ازدواج بيش از بنىاميه است، بايد گفت: اگر خلافت بر نبوت برترى داشت، در اين امر افتخارى نصيب ما مىشد! اما نبوت، اشرف و برتر از خلافت است؛ پس در اين پيوند، شما به افتخار و عزت مىرسيد، نه ما. بارش باران به سبب وجود اهلبيت رسول خدا صلىاللهعليهوآله است، نه دودمان پليد شما و يزيد آلوده و بدكار!!
در پايان فرمود: ما بهتر ديديم كه زينب را به عقد پسر عمويش قاسم بن محمد بن جعفر در آوريم و مهريهاش را يكى از زمينهاى زراعى خود، در مدينه قرار دهيم. معاويه اين مزرعه را به ده هزار دينار از من مىخواست و ندادم. بدين ترتيب با هوشيارى و شجاعت امام مجتبى عليهالسلام اين ازدواج سياسى سر نگرفت و معاويه نتوانست به اهداف شيطانى خود در اين مورد دست يابد و عدهاى سادهانديش را فريب دهد[414].
در جريانى ديگر وقتى معاويه، ابن خديج را براى خواستگارى يكى از دختران يا خواهران امام حسن عليهالسلام فرستاد، حضرت فرمود: «ما دختران خود را در انتخاب همسر آزاد مىگذاريم». ابن خديج به همراه يكى از بانوان نزد آن دختر رفت و پيام معاويه را به او رساند؛ ولى او در پاسخ گفت: «به خدا قسم! اين كار محال است؛ چون معاويه در ميان ما، همانند فرعون است. او مردان را مىكشد و زنان را رها مىكند»[415].
 

ازدواج امام حسن عليهالسلام

 پرسش 41 . بسيار شنيده شده كه امام حسن مجتبى عليهالسلام ازدواجها و طلاقهاى متعددى داشته است، آيا اين حرف صحت دارد؟ تعداد فرزندان ايشان چند تن است؟
زمامداران باطل به منظور استثمار و استعمار جامعه و استحكام پايههاى حاكميت نامشروع و عنكبوتى خود، امامان به حق شيعه را بزرگترين مانع بر سر راه خود مىديدند. از اين رو در برخورد با آنان، مىكوشيدند علاوه بر كشتن و به شهادت رساندنشان، پايگاه شخصيتى و فكرى ايشان را نيز خدشهدار سازند و شايعات گوناگونى را به آنان نسبت بدهند.
يكى از موضوعات بىاساس و دروغى كه قرنها، برخى مورخان و نويسندگان به آن پرداختهاند، داستان ازدواج و طلاقهاى گوناگون امام مجتبى عليهالسلام است. همين امر موجب گرديده كه دشمنان اسلام، با هدف انتقام گرفتن از اهلبيت عليهمالسلام و ضربه زدن به امام مجتبى عليهالسلام بر همين نوشتهها تكيه كنند و سبط اكبر رسول خدا صلىاللهعليهوآله را فردى شهوت ران، هوسباز و غير متعهد به جهان معرفى كنند!!
پرسش اساسى اين است كه: چرا اتهام ازدواجهاى زياد و طلاقهاى مكرر در زمان اميرمؤمنان عليهالسلام و خود امام مجتبى عليهالسلام و حتى تا بعد از قرن اول مطرح نبوده و در كتابهاى تاريخى، اثرى از اين تهمتهاى ناجوانمردانه نيست؛ با اينكه معاويه و دستگاه حاكم اموى، به شدت به دنبال يافتن سوژه و نقطه ضعفى براى خرد كردن روحيه و كوبيدن شخصيت برجسته امام مجتبى عليهالسلامبودند؟!
واقعيت اين است كه منصور دوانيقى، نقش اصلى را در چنين تهمت بزرگى بر عهده داشت. هنگامى كه وى در سال 137 به خلافت رسيد، با هدف خاموش كردن نهضتهاى علويان و سادات حسنى و كاستن از محبوبيت و نفوذ آنها در بين مردم، چنين اتهامى را در خطبهاى كه در برابر عدهاى از اهل خراسان ايراد نمود، بر زبان آورد[416]!!
حركت شيطانى منصور و تبليغات مسموم بنىاميه، سبب گرديد مزدوران قلم به دست و دوستان ناآگاه و بىتوجّه به مصالح امت اسلامى، از كاه كوهى ساختند تا آنجا كه تعداد همسران آن حضرت را از هشت نفر تا چهارصد نفر برشمردند! البته هنگامى كه سخن از نام و نشان آنان به ميان مىآيد، در مىمانند و تعداد انگشت شمارى را معرفى مىكنند كه خود دليلى آشكار، بر سستى سخن و بىپايگى اين اتهام ناجوانمردانه است.
براى امام مجتبى عليهالسلام سه داماد بيشتر ذكر نشده است؛ آيا معقول و پذيرفتنى است كه آن حضرت، از چهارصد همسر، تنها سه دختر داشته باشد و يا حداكثر شش دختر كه تنها سه نفر از آنها ازدواج كردهاند و از بقيه نام و نشانى نباشد؟
گرفتارىهاى اجتماعى، سياسى و عبادى آن نور الهى، اجازه چنين سرگرمىهاى مبتذل و خوشگذرانىهاى مسئله ساز را به وى نمىداد. مگر نه اين است كه حل و فصل امور مردم مدينه و كوفه و نبردهاى گوناگون در ركاب پدر بزرگوارش و تعليم و تربيت شئون جامعه اسلامى، بر دوش ايشان بود؟!
مدائنى نقل مىكند: امام مجتبى عليهالسلام هر روز صبح بعد از نماز تا طلوع آفتاب، در محراب عبادت مىنشست و از طلوع آفتاب تا هنگام ظهر، جوابگوى گرفتارىهاى مردم بود[417]. آيا كام جويى و هوسرانى افسار گسيخته، براى كسى كه علاقه فراوانى به عبادت داشت و شبزندهدارىهايش زبانزد همه بود و 25 بار، فاصله 450 كيلومترى بين مدينه و مكه معظمه را با پاى پياده طى كرده و همه اموالش را سه مرتبه در راه خدا تقسيم كرده بود؛ معنا و مفهومى داشت؟!
 بررسى رواياتى كه در مورد زياد طلاق دادن آن حضرت وارد شده و حتى برخى از محدثان بزرگ شيعه، با هدف خدمت به فرهنگ ارزشمند و غنى شيعه، آنها را در بابهاى خاصى آوردهاند، هم از نظر سند و هم از جهت مضمون و محتوا، مخدوش و داراى اشكال است[418].
طلاق مبغوضترين و منفورترين عمل حلال در نزد خداوند است و پيشوايان دين، پيروانشان را به شدت از آن نهى كرده، فرمودهاند: «ازدواج كنيد و طلاق ندهيد؛ زيرا عرش خداوند از طلاق به لرزه در مىآيد»[419].
حال آيا اين عمل در نزد امام حسن عليهالسلام به قدرى ممدوح و پسنديده است كه در هر فرصتى، به آن اقدام مىكرده است؛ به گونهاى كه به عنوان فردى «مطلاق» (زياد طلاق دهنده) معروف بوده است؟!
در مآخذ تاريخى و روايى، نام همسران آن حضرت بدين ترتيب بيان شده است: 1. جعده، 2. ام بشير، 3. خوله، 4. ام اسحاق، 5. ام كلثوم، 6. زينب، 7 و 8. دو تا ام ولد.
متأسفانه در برخى روايات، 300 زن ذكر شده و به اين ترتيب امام حسن عليهالسلام در نظر مردم عادى، يك فرد خوشگذران معرفى گشته است!! آنان نيز نفهميدهاند كه اين سخنان و روايات، از سوى عوامل بنىاميه و بنىعباس، ساخته شده است تا كسى به امام حسن عليهالسلام و اولاد او توجه نكند و آنان بتوانند به راحتى حكومت كنند! حقيقت اين است كه اين روايات را افراد انگشت شمارى، براى هدف خاصى ساخته اند. براى نمونه به يكى دو نمونه از اين افراد اشاره شود.
يكى از اين راويان، يحيى بن علا است و اين شخص، قاضى دربار منصور دوانيقى بود. منصور خليفه عباسى و غاصب خلافت است و قاضى او نمى تواند امام حسن عليهالسلام را انسان كامل معرفى كند. او براى خوشايند منصور، امام حسن عليهالسلام را مىكوبيد تا دشمنى مردم با منصور كم شود. در زمان منصور سادات حسنى، عليه خلافت او به پا خاستند و بهترين وسيله براى مقابله با ايشان، اين بود كه در بين مردم امام حسن عليهالسلام بد معرفى شود تا مردم به آنان توجه نكنند.
يكى ديگر از اين راويان، ابوالحسن مدائنى است. وى مىگويد: امام حسن عليهالسلام هفتاد زن داشت. ابن مدائنى مبلّغ رسمى بنىاميه بود و وظيفه داشت بر ضد امام حسن عليهالسلامو فرزندان او تبليغ كند. يكى از ابزار تبليغات اين بود كه امام را خوشگذران معرفى كنند و به مردم بگويند: امام حسن عليهالسلام اهل جنگ نبود و براى همين شكست خورد و صلح كرد!! در حالى كه آن حضرت و امام حسين عليهالسلام و ديگر پيشوايان معصوم، همگى اماماند و اين مردم هستند كه گاهى پيرو آنان بوده و گاهى آنان را ترك كردهاند[420]!!
 
فرزندان امام مجتبى عليهالسلام
از نكات برجسته و مورد توجه زندگى پربار امام حسن عليهالسلام، تربيت فرزندانى انقلابى و ظلمستيز است كه همواره، همراه پدر خويش در كوفه و مدينه بودند و بعد از شهادت آن بزرگوار، يار باوفاى امام زمان خود، حسين بن على عليهالسلامشدند. آنان پدر را برترين الگوى رفتارى و تربيتى خويش مىدانستند و مىكوشيدند آينه تمام نماى حسنى باشند. بسيارى از ايشان، مجسمه تقوا، شجاعت، صداقت، رأفت، مهربانى، سخاوت و عدالت بودند. آنها بازوانى قوى براى عموى والامقام خود و پيروى مخلص و جانبركف براى او بودند. حضور هفت يا هشت تن از آنها در صحنه كربلا، بالاترين گواه بر اين مدعا است. از جمله آنها حسن بن حسن معروف به «حسن مثنى» است كه در زمان امام حسين عليهالسلام، مسئول موقوفات و صدقات اميرمؤمنان عليهالسلام و زيد بن حسن متولى موقوفات رسول خدا صلىاللهعليهوآله شد.
 در دوران حاكميت بنىاميه و بنىعباس، بسيارى از نوادگان امام مجتبى عليهالسلام، پرچمدار نهضتهاى اسلامى بر ضد حاكمان ستمگر زمان خود بودند و يا به صورت آشكار، با آنها مخالفت مىكردند؛ همچون عبداللّه بن حسن بن حسن و حسين بن على بن حسن بن حسن.
تعداد فرزندان آن حضرت مختلف نقل شده است. ابن شهر آشوب فرزندان آن حضرت را سيزده پسر و يك دختر به نام فاطمه دانسته است. او اضافه مىكند كه فاطمه دخترى پاكدامن، عفيفه و و فاضله و همسر حضرت سجاد عليهالسلام و مادر امام باقر عليهالسلام بود. شيخ مفيد رحمهالله فرزندان آن حضرت را هشت پسر و هفت دختر مىداند[421].
 
ايثارگران حسنى در حماسه كربلا
از بررسى و مطالعه كتابهاى تاريخى و واقعهنگارى كربلا، به دست مىآيد كه هفت نفر از فرزندان پاك حسن بن على عليهالسلام در واقعه خونين و جاويدان عاشورا شركت داشتند. پنج تن از آنها با حماسه آفرينى به شهادت رسيدند و يك تن مجروح گرديد. يك تن هم كه سن او كمتر از ديگر برادران بود، به همراه حضرت سجاد عليهالسلام با قافله كربلا به مدينه منوره بازگشت. اسامى آنان عبارت است از: 1. حسن بن حسن (حسن مثنى)؛ 2. عمروبن حسن؛ 3. ابوبكر بن حسن (شهيد كربلا)؛ 4. قاسم بن حسن (شهيد كربلا)؛ 5. عبداللّه بن حسن (عبداللّه اكبر)؛ 6. عبداللّه بن حسن (عبداللّه اصغر)؛ 7. بشر بن حسن (شهيد كربلا).
امام حسن عليهالسلام و امام حسين عليهالسلام در فتوحات صدر اسلام شركت داشته و فرمانده لشكر اعراب در حمله به تبريز و گرگان و يا شمال آفريقا بودهاند. عده زيادى از تاريخ نويسان اهل سنت و شيعه (مانند ابن اثير، ابن خلدون، سيد هاشم معروف الحسنى و باقر شريف قرشى) نوشتهاند: امام حسن و امام حسين عليهمالسلام بعد از رحلت پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در هيچ فتحى شركت نداشتند؛ مگر در بعضى از فتوحات اسلامى (مانند فتح شمال آفريقا). آنان به همراه عدهاى از صحابه بزرگ پيامبر صلىاللهعليهوآلهـ مانند عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن جعفر ـ در اين جنگها شركت كرده بودند[422].
ابونعيم اصبهانى مىنويسد: امام حسن عليهالسلام مانند ديگر رزمندگان، با جنگ و مبارزه وارد اصفهان گرديد و با ديگر مجاهدان از گرگان عبور نمود[423]. و نيز گفتهاند: در فتح طبرستان (مازندران) ـ كه سعيد بن عاص فرماندهى لشگر اسلام را بر عهده داشت ـ عبداللّه بن عباس و بسيارى از صحابه و نيز امام حسن و امام حسين عليهماالسلام حضور داشتند. اين پيروزى در سال 30 ه. نصيب مسلمانان گرديد[424].
برخى مانند سيد جعفر مرتضى عاملى، حضور آن دو را در فتوحات آفريقا، طبرستان و گرگان انكار كرده، معتقدند: اين فتوحات در راستاى مصالح اسلامى نبوده و بهره و نتيجهاى براى مسلمانان در پى نداشته است. گذشته از اين، شركت آنان در اين فتوحات، نوعى تأييد و تثبيت مشروعيت حاكميت خليفه سوم به شمار مىآمده است[425].
بايد توجه كرد كه جنبه تاريخى اين بحث، بر جنبه كلامى آن مقدم است و اگر از نظر تاريخى، شركت امام حسن عليهالسلام در اين فتوحات ثابت و مسلم باشد، آن گاه بايد به دنبال توجيهات و دلايلى پذيرفتنى و منطقى براى اين اقدام بود.
كسانى مانند باقر شريف قرشى ـ كه شركت و حضور امام حسن عليهالسلام در اين فتوحات را نقل كردهاند ـ آن را اقدامى در راستاى مصالح عمومى مسلمانان و خدمت به دين دانستهاند كه بر ساير ملاحظات و مصلحتها مقدم است. به نظر آنان اين اقدام، درسى آموزنده و پيامى روشن براى همه احزاب و گروههاى سياسى مؤمن و وفادار است كه دغدغههاى حزبى، گرايشهاى جناحى و اختلافهاى سليقهاى را، بر مصالح دينى و اجتماعى و منافع ملى و عمومى مقدم ندارند؛ بلكه منافع شخصى و حزبى را، در پاى مصالح جامعه اسلامى قربانى كنند. وقتى شخصيت بزرگى چون امام حسن عليهالسلام، براى حفظ مصالح امت اسلامى و دفاع از اساس دين، اين چنين پا در ركاب و آماده جنگ و ايثار است؛ احزاب سياسى و گروهها و افرادى كه تنها به دليل ناديده گرفته شدن سليقه آنها و عملى نشدن برنامههايشان، به دين و جامعه اسلامى پشت كرده و با ساز دشمنان دين و ملت هم نوا شده، چه عذر و بهانهاى خواهند داشت؟!
آنان كه حضور امام حسن عليهالسلام را در فتوحات اسلامى از نظر تاريخى مسلم و قطعى مىدانند، به بعضى از اشكالات چنين پاسخ دادهاند:
«بعد از انزواى سياسى چند سالهاى كه عمر بن خطاب و ابوبكر، براى اصحاب و ياران مشهور پيامبر صلىاللهعليهوآله به وجود آورده و آنها را منزوى و خانهنشين كرده بود، بسيارى از آنان به دنبال فرصتى مناسب براى حضور در اجتماع بودند. در سالهاى 25 تا 29 ه. با انتقال قدرت از عمر به عثمان، فضاى باز سياسى به وجود آمد و لازم بود از اين فرصت به خوبى استفاده شود. از جمله اين فرصتها، حضور در جبهه جنگى بود كه هر روز دايره حاكميت مسلمانان را بازتر مىكرد و مرزهاى جديدى را به روى آنها مىگشود. اين عمل، دقيقاً در راستاى مصالح امت اسلامى بود. شركت مستقيم امام حسن و امام حسين عليهماالسلام در اين جنگها، مىتوانست اطلاعات بيشتر و دقيقترى به امير مؤمنان عليهالسلام بدهد و اهل بيت را بيشتر در جامعه اسلامى مطرح و معرفى كند. اگر مىبينيم كه اميرمؤمنان عليهالسلام در زمان خلفا، مسئوليتى در دست نداشت و حتى با كمال صراحت، درخواست پذيرش مسئوليت را از طرف حاكمان وقت، رد مىكرد؛ شايد به جهت مشروع ندانستن آن حكومتها بود. حال شركت امام حسن و امام حسين عليهماالسلام در فتوحات ـ آن هم در مقطعى خاص ـ دليل بر مشروعيت آنان نبوده و به طور حتم، شركت ايشان، با مشورت و راهنمايى و يا دستور پدر بزرگوارشان بوده است. آن دو بدون رضايت حضرت على عليهالسلام در اين جنگها شركت نمىكردند؛ هم چنان كه در دوران قبل و بعد از آن، جنگهايى رخ داد و آنان شركت نكردند.
اميرمؤمنان عليهالسلام با فرستادن فرزندان خود به اين جنگها، مىخواست حُسنِ نيت خود را به زمامداران وقت نشان دهد و به ديگر مسلمانان بفهماند كه گسترش مرزهاى اسلامى، به منظور رساندن پيام اسلام و نشر و ترويج آيين توحيد، آرزوى ديرينه او است و اگر روزى در برابر حاكمان وقت ايستاد و مخالفت كرد، به دليل رعايت مصالح امت اسلامى و پاسدارى از دين حق و شريعت مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآلهبوده است. بالاترين دليل بر مخالفت و ناخشنودى اهلبيت عليهمالسلام از خلفاى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله، بيعت نكردن اميرمؤمنان عليهالسلام با آنان بود و اين را همه اصحاب و ياران بزرگ و معروف پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانستند و اين عمل آن حضرت، براى آنان حجت شرعى بود.
علاوه بر اين، امام حسن و امام حسين عليهمالسلام در آن دوران، مسئوليت امامت و رهبرى جامعه را بر دوش نداشتند؛ بلكه گاهى از سوى پدر، مأموريت و كار خاصى به آنها محوّل مىشد و ممكن است شركت آنان در فتوحات نيز از اين قبيل بوده و اهداف مختلفى داشته است[426].

 

ازدواج با جعده

 پرسش 42 . با توجه به علم امامت، چگونه امام حسنمجتبى عليهالسلام حاضر شد با «جعده» ازدواج كند تا بعد قاتل او شود؟
در اين باره اشاره به چند نكته شايان توجه است:
يكم. با توجه به فرهنگ آن روزگار، ازدواجها تنها بر اساس رعايت تناسب و هم كفو بودن انجام نمىپذيرفت؛ بلكه گاهى براى اداى احترام به يك شخصيت و يا براى ابراز علاقه يك قبيله به قبيله ديگر و يا جلوگيرى از انتقام قبيلهاى صورت مىگرفت. به طورى كه اگر طرف مقابل نمىپذيرفت، به عنوان رد احترام و گاهى در حد اعلان تنفر و جنگ بود.
بنابراين اگر چه برخى ازدواجها، براى امامان معصوم بسيار سنگين بود؛ ولى بزرگوارى شخصيت ايشان موجب مىشد كه آن را بپذيرند. البته آنچه گفته شد، از نگاه زمينى و روابط اجتماعى بود؛ اما از ديد ديگر اين نوع ازدواجها، يك امتحان الهى براى امت اسلام بود تا بيش از پيش، خيانت و پستى بدخواهان و مظلوميت و بزرگوارى معصومان در طول تاريخ نشان داده شود؛ چنان كه براى پيامبران گذشته نيز گاهى چنين ازدواجهاى ناموفق رخ مىداد.
قرآن درباره همسران نوح و لوط فرموده است: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللّهِ شَيْئاً وَ قِيلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلِينَ»[427]؛ «خدا براى كسانى كه كفر ورزيدهاند، زن نوح و زن لوط را مثل آورده كه هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته ما بودند و به آنها خيانت كردند و كارى از دست [ شوهران ]آنها در برابر خدا ساخته نبود و گفته شد با داخل شوندگان، به آتش داخل شويد».
بنابراين امكان دارد، برخى بتوانند ارتباطى نزديك ـ همچون ارتباط زناشويى ـ با پيامبر يا امام داشته باشند؛ اما با سوء اختيار خود، به راه كفر و گناه بروند و گرفتار بدفرجامى شوند كه «جعده» نيز اين چنين بود. او به امام خيانت كرد و چون امام الگوى مردم بود، تا لحظه آخر با او رفتار عادى داشت و از علم لدنى خود استفاده نكرد[428].
 دوم. در مورد علم امامان عليهمالسلام نيز نكاتى را بايد مد نظر قرار داد:
2ـ1. پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه اطهار عليهمالسلام در مسائل عادى، فردى و امور اجتماعى، موظف به استفاده از علم عادى بودهاند. از اين رو همواره در اين گونه مسائل، از شيوههاى معمولى تحقيق و كسب آگاهى نموده و بر اساس آن عمل مىكردند.
سرّ اين مسئله نيز آن است كه آنان، الگوى بشريتاند و اگر در مسير زندگى و حركتهاى اجتماعى، راهى غير از اين بپويند، ديگر جنبه اسوه بودن خود را از دست خواهند داد و جهانيان ـ به بهانه آنكه آنان با علم لدنى عمل مىكردهاند ـ از حركتهاى سازنده، انقلابى و اصلاحى باز خواهند ايستاد.
2ـ2. برخى بر اين عقيدهاند: علم غيب براى پيامبر و امامان شأنى است؛ يعنى، چنان نيست كه اين علم همواره، هر چيزى را در اختيار آنان قرار دهد.
2ـ3. علم غيب، گاهى به واقع محتوم و تغييرناپذير تعلق مىگيرد. بنابراين بعضى از چيزهايى كه پيامبر و امامان از طريق غيبى مىدانند، همان چيزى است كه حتماً واقع خواهد شد. اين گونه آگاهى، چيزى نيست كه با آن بتوان تغييرى ايجاد كرد و سرنوشت چيزى را تغيير داد. نكته ديگر آنكه بين علم لدنى و علم معمولى، تفاوت اساسى وجود دارد و آن اينكه علم لدنى معيار و ميزان تكليف نيست. علم ائمه طاهرين عليهمالسلام در بعضى مسائل ـ از جمله شهادت خود ـ از اين قبيل بوده است؛ برعكس علم عادى كه زمينهاش براى امامان عليهمالسلام ـ همانند ديگر مردم ـ وجود دارد و معيار تكليفپذيرى است. ائمه اطهار عليهمالسلام بر اساس همين علم، گاهى به كارى دست مىزدند و گاهى از كارهايى پرهيز مىكردند[429].
 
 

شهادت امام حسن عليهالسلام

 پرسش 43 . درباره شهادت مظلومانه امام حسن مجتبى عليهالسلام و جلوگيرى از دفن ايشان در كنار مرقد شريف پيامبر صلىاللهعليهوآله توضيح دهيد.
معاويه، راههاى گوناگونى را براى مبارزه با شخصيت اجتماعى و سياسى امام مجتبى عليهالسلام و كاستن از نفوذ معنوى و آسمانى او برگزيد و نقشههاى گوناگونى را به اجرا در آورد؛ ولى نتوانست از موقعيت ممتاز و عمق محبت امام در قلوب مسلمانان چيزى بكاهد و هر روز بر شمار علاقهمندان آن حضرت و شيفتگان دين و حقيقت افزوده مىشد. معاويه ديد مبارزه با چنين شخصيت بارزى، محكوم به شكست و سبب رسوايى بيشتر او در اذهان عموم است. از اين جهت تصميم گرفت تا شخص آن بزرگوار را از ميان بردارد، تا شايد ديگر افراد خاندان رسالت و ساداتى كه در صدد مبارزه با وى هستند، نا اميد گردند. معاويه بارها تصميم بر مسموم كردن امام حسن عليهالسلام گرفت و به واسطههاى زيادى متوسل شد. حاكم نيشابورى نقل مىكند: «حسن بن على عليهالسلام را بارها مسموم كردند؛ اما اثر چندانى در او نگذاشت... ولى در آخرين مرتبه زهر كبدش را پاره پاره كرد و دو سه روز پس از آن بيشتر زنده نماند»[430]. ابن ابى الحديد مىنويسد: «هنگامى كه معاويه خواست براى فرزندش يزيد بيعت بگيرد، خواست امام مجتبى عليهالسلام را مسموم كند؛ زيرا وى براى گرفتن بيعت به نفع پسرش و موروثى كردن حكومتش، مانعى بزرگتر و قوىتر از حسن بن على عليهالسلام بر سر راهش نمىديد. پس توطئهاى كرد و آن حضرت را مسموم نمود و سبب مرگش شد[431].
در اين توطئه خائنانه، بيشترين نقش را مروان بن حكم، فرماندار مدينه، ايفا كرد. وقتى معاويه تصميم بر اين جنايت هولناك گرفت، در آخرين مرتبه، طى نامهاى كاملاً محرمانه از مروان، خواست تا مسموميت امام حسن عليهالسلام را در اولويت برنامههايش قرار دهد. مروان جهت اجراى اين جنايت، مأمور شد با جعده دختر اشعث بن قيس، همسر امام مجتبى عليهالسلام تماس بگيرد. معاويه در نامهاش نوشته بود: جعده عنصرى ناراضى و ناراحت است و از جهت روحى، مىتواند با ما همكارى كند. معاويه به مروان سفارش كرد تا به جعده وعده دهد بعد از انجام اين مأموريت، او را به همسرى پسرش يزيد در خواهد آورد و نيز توصيه كرده بود، صد هزار درهم به او بدهد.
امام صادق عليهالسلام فرمود: در روز بسيار گرمى كه امام حسن عليهالسلامروزه داشت، جعده، زهر را گرفت و به منزل آورد. هنگام افطار امام عليهالسلام از شيرى كه جعده، زهر را در آن ريخته بود، مقدارى نوشيد. آن حضرت بعد از نوشيدن شير، فرياد برآورد: «اى دشمن خدا! مرا كشتى، خدا تو را بكشد. به خدا سوگند! بعد از من بهره و سودى براى تو نخواهد بود. تو را گول زدند و رايگان در راستاى اهدافشان به كار گرفتند. به خدا سوگند! معاويه تو را بيچاره و بدبخت و خوار نمود». حضرت صادق عليهالسلام در ادامه اين سخن فرمود: «امام مجتبى عليهالسلام بعد از مسموم شدن، دو روز بيشتر زنده نماند و معاويه هم بدان چه وعده داده بود، وفا نكرد»[432].
مشهور ميان مورخان و علماى اسلام، اين است كه امام حسن عليهالسلام در روز پنجشنبه، 28 صفر سال پنجاه هجرى در سن 48 سالگى به شهادت رسيد. هر چند اقوال ديگرى نيز مانند هفتم ماه صفر در اين مورد وجود دارد[433].
 
مراسم كفن و دفن
سيّدالشهدا عليهالسلام و برادرش ابوالفضل و عدهاى ديگر، بدن پاك برادر بزرگوارش را غسل داده، حنوط و كفن كردند. سپس جنازه را به جايگاه خاصى در نزديكى مسجدالنبى منتقل كردند و در آنجا بر جسم مطهر آن امام مظلوم، نماز گزاردند. بعد از آن براى تجديد عهد و دفن، نزديك مزار ملكوتى، رسول خدا صلىاللهعليهوآله بردند.
 در اين هنگام، مروان بن حكم به همراه عدهاى از اوباش و آشوبگران، جلو آمدند و فرياد بر آوردند: شما مىخواهيد حسن بن على را در كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله دفن كنيد؟ از طرف ديگر عايشه نيز در حالى كه سوار بر استر بود، به جمع آشوب گران پيوست و فرياد زد: چگونه مىخواهيد كسى را كه من هرگز دوست نداشتهام، به خانه من داخل كنيد؟ عدهاى از امويان كينهتوز و آشوبطلب، به دنبال ايجاد فتنه بودند؛ ولى امام حسين عليهالسلام با بردبارى و هوشيارى بنىهاشم را آرام كرد. جنازه برادرش را به سوى قبرستان بقيع برگرداند و در كنار قبر جدهاش، فاطمه بنت اسد عليهاالسلام، به خاك سپرد و با اين عمل ـ همان طور كه امام حسن عليهالسلام وصيت كرده بود ـ از خونريزى و فتنه جلوگيرى كرد.
ابن شهر آشوب مىگويد: هنگامى كه جنازه امام مجتبى عليهالسلام را به سوى قبرستان بقيع مىبردند، افراد شرور و پست با پشتيبانى امويان، به جنازه آن بزرگوار مظلوم تيراندازى كردند[434].
 

سخنان امام مجتبى عليهالسلام

 پرسش 44 . بعضى از سخنان حكمتآموز امام حسنمجتبى عليهالسلام و چند كتاب درباره ابعاد شخصيتى ايشان را بنويسيد؟
1. «جربنا و جرّب المجرّبون فلم نر شيئاً انفع وجداناً واضرّ فقداناً من الصبر تداوى به الامور و لايداوى هو بغيره»[435]؛ «هم ما و هم ديگران با تجربه دريافتهايم كه وجود هيچ چيز، ثمربخشتر نبود و هيچ چيز، زيانبارتر از صبر و بردبارى نيست. هر دردى با مرهم صبر درمان مىپذيرد؛ ولى بىصبرى با چيزى درمان نمىشود».
2. «اوصيكم بتقوى الله و ادامة التفكر فَاِنَّ التَّفَكُّرَ ابو كل خير و امّه»[436]؛ «شما را به تقواى الهى و تداوم انديشه سفارش مىكنم؛ زيرا تفكر، پدر و مادر هر خير و نيكى است».
 3. روزى نگاه امام حسن به مردهاى افتاد كه مىخواستند او را دفن كنند، فرمود: «ان امراً هذا آخره لحقيق بان يزهد فى اوّله و ان امراً هذا اوله لحقيق ان يخاف من آخرِه»[437]؛ «چيزى كه پايانش اين است، شايسته است كه از اول به آن دل نبست و كارى كه آغازش اين است، سزاوار است كه از پايانش ترسيد».
4. «فضح الموت الدنيا»[438]؛ «مرگ دنيا را رسوا كرده است».
5. «كن فى الدنيا ببدنك و فى الآخرة بقلبك»[439]؛ «بدنت در دنيا و دلت در آخرت باشد».
6. «الفرصة سريعة الفوت، بطيئة العود»[440]؛ «فرصت زود از دست مىرود و كند باز مىگردد».
7. «النعمة محنة فان شكرت كانت كنزاً و ان كفرت كانت نقمه»[441] ؛ «نعمت وسيله آزمايش است؛ اگر شكرش را به جا آورى، گنج است و اگر به آن كفران بورزى، عذاب است».
8. «و الله! لا يحبنا عبدا ابداً و لو كان اسيراً فى الديلم الا نفعه حبنا و ان حبنا ليساقط الذنوب من بنىآدم كما يساقط الريح، الورق من الشجر»[442]؛ «به خداوند سوگند! هر كس ما را دوست بدارد ـ هر چند در نقطه دوردستى چون ديلم باشد ـ اين دوستى به حال او مفيد خواهد بود. بى شك ولايت و محبت ما اهلبيت عليهمالسلام گناهان آدميان را پاك مىكند؛ مانند جداكردن باد، برگ را از درختان».
9. هنگامى كه امام مجتبى عليهالسلام قصد ورود به مسجد را داشت، سر مباركش را به سوى آسمان بلند كرده، مىفرمود: «الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسىء فتجاوز عن قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم!»[443]؛ «خدايا! مهمان تو كنار در خانهات ايستاده است. اى نيكوكار! بنده گنهكارت به سوى تو آمده است، از زشتىهاى من به جهت زيبايىهايت، در گذر، اى بخشنده با كرامت!»
10. در واپسين روزهاى زندگانى امام مجتبى عليهالسلام، جنادة بن اميه ـ از ياران و اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله ـ براى عيادت آن حضرت وارد شد. آن امام دلسوز و مهربان، در حالى كه بر اثر مسموميت حالش منقلب بود و از شدت درد به خود مىپيچيد، جناده را پند و اندرز داد و فرمود:
الف. «استعد لسفرك و حصل زادك قبل حلول اجلك»؛ «آماده سفر آخرت باش و قبل از فرا رسيدن مرگ، زاد و توشه اين سفر را فراهم ساز».
ب. «لا تحمل هَمَّ يومَك الذى لم يأت على يومك الذى انت فيه»؛ «اندوه و غصه روز نيامده را بر امروزت بار مكن».
ج. «اعمل لدنياك كانك تعيشُ ابداً و اِعمل لآخرتك كانك تموت غداً»[444]؛ «براى دنيايت چنان اقدام كن و عمل نما كه گويى هميشه زندهاى و براى آخرتت چنان كار كن كه گويى فردا مىميرى».
 
معرفى چند كتاب در مورد زندگانى و شخصيت امام مجتبى عليهالسلام
1. جواد نعمتى، آفتابى در هزاران آيينه، سازمان تبليغات اسلامى
2. سيد على شفيعى، از گوشه و كنار تاريخ، دفتر نشر و فرهنگ اسلامى، تهران، كتابخانه صدر
3. محمد على انصارى اراكى، اسرار صلح امام حسن عليهالسلام،بىتا، تهران، 1386ه. ق.
4. مهدى پيشوايى، امام حسن پرچمدار صلح و آزادى، انتشارات توحيد، قم.
5. على قائمى اميرى، امام حسن عليهالسلام در موضع واقعبينى و هدفگرايى؛ انتشارات شفق.
6. دارالتوحيد، امام حسن عليهالسلام، سازمان تبليغات اسلامى.
7. گروهى از نويسندگان، امام حسنمجتبى عليهالسلام پيشواى دوم، مؤسسه در راه حق.
8. رضا محمدى، امام حسن عليهالسلام مظلوم تاريخ، صحفى، قم، 1370ه.ش.
9. جعفر مرتضى عاملى، تحليلى از زندگى سياسى امام حسن عليهالسلام، ترجمه محمد سپهرى، سازمان تبليغات اسلامى.
10. احمد مطهرى، زمامدارى امام حسن عليهالسلام، دارالكتاب، قم، بىتا.
11. سيد هاشم رسولى محلاتى، زندگانى امام حسنمجتبى عليهالسلام، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران.
12. احمد زمانى، حقايق پنهان (پژوهشى از زندگانى سياسى امام حسن عليهالسلام)، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى.
13. باقر شريف القرشى، زندگانى حسن بن على عليهالسلام، ترجمه فخرالدين حجازى، 2 جلد، مؤسسه انتشارات بعثت، 1353ه. ش.
14. جمعى از نويسندگان مؤسسه البلاغ، سرچشمههاى نور، حضرت امام حسن مجتبى عليهالسلام، سازمان تبليغات، تهران، 1367ه. ش.
15. رضا شيرازى، قهرمان دو ميدان داستان زندگى امام حسنمجتبى عليهالسلام، انتشارات پيام آزادى، تهران، 1370ه. ش.
 

 

 

 

حضرت خديجه عليهاالسلام

 

 

زندگانى حضرت خديجه عليهاالسلام

 پرسش 45 . در مورد تاريخچه زندگانى حضرت خديجه عليهاالسلام قبل از ازدواج با پيامبر صلىاللهعليهوآله توضيحاتى بيان كنيد؟
خديجه دختر خويلد از قبيله بنىاسد است كه يكى از قبايل قريش بود. نام مادرش فاطمه بود.[445] از دوران كودكى و نوجوانى ايشان اطلاع زيادى در دست نيست.
از مسائل مهم در دوران جوانى حضرت خديجه، مسئله ازدواجهاى او است. مشهور آن است كه او پيش از رسول خدا صلىاللهعليهوآله دو شوهر ديگر به نامهاى ابوهاله تميمى و عتيق بن عائذ مخزونى داشت[446] و عمده مال و ثروت خود را از آن دو به ارث برده بود.
برخى از محققان معاصر ـ با تكيه بر شواهد و قرائن مختلف ـ سعى بر آن دارند كه اثبات كنند خديجه عليهاالسلام در هنگام ازدواج با پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله باكره و سن او حدود 28 سال بوده است. فرزندانى هم كه به آن بزرگوار نسبت داده شده (مانند رقيه، هند و امكلثوم) از او نبوده؛ بلكه فرزندان خواهرش بودهاند و آنان كه به نام شوهر او معروف شدهاند، در حقيقت شوهران خواهرش بودهاند و حضرت خديجه عليهاالسلام پس از وفات خواهرش، سرپرستى آن فرزندان را به عهده گرفته بود.[447]
آن حضرت عليهاالسلام در جاهليت، با لقب «طاهره» معروف بود[448] و اين نشانگر پاكدامنى او در هنگام بىهمسرىاش در آن محيط فاسد و آلوده است. گفته مىشود كه پدر آن بزرگوار در دوران جاهليت، در جنگهاى «فجّار» كشته شد.[449]

 

ازدواج حضرت خديجه عليهاالسلام

 پرسش 46 . ازدواج خديجه با پيامبر صلىاللهعليهوآله چگونه بوده است؟
از مسائل مهم و بحثانگيز در زندگانى خديجه عليهاالسلام، ازدواج او با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است. اين ازدواج نه تنها در آن زمان به دلايلى ـ همچون خواستگارى غيرمستقيم او از پيامبر صلىاللهعليهوآله و نيز قبول مهريه از مال خود و نيز رد كردن خواستگارى اشراف و بزرگان مكه ـ نقل محافل زنان و مردان قريشى زمان خود شده بود؛ بلكه در دوران معاصر نيز از سوى بدخواهان و احتمالاً با اهدافى خاص، شبهاتى درباره اين ازدواج مطرح شده است كه نياز به پاسخ دارد. سن آن بزرگوار در هنگام ازدواج نيز از ديگر مسائل بحثانگيز است.
مشهور است كه حضرت خديجه عليهاالسلام در هنگام ازدواج، چهل ساله بوده است كه بدين ترتيب، پانزده سال از پيامبر خدا بزرگتر بوده است. اما با مراجعه به منابع، در مىيابيم كه نظرات ديگرى درباره سن او هنگام ازدواج وجود دارد؛ از آن جمله مىتوانيم به 25، 28، 30، 35، 44، 45 و 46 اشاره كنيم. در ميان مورخان و محدثان پيشين، 28 ساله بودن آن حضرت صلىاللهعليهوآله بيشتر مورد پذيرش بود.[450] بدين ترتيب تفاوت سنى او با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيشتر از سه سال نبوده است.
 از جريان خواستگارى و اظهار علاقه خديجه به پيامبر صلىاللهعليهوآله و گفتههاى او درمىيابيم كه اين علاقه، بر محور ارزشهاى پاك انسانى بوده است. حضرت خديجه در يكى از اولين مكالمات خود با پيامبر صلىاللهعليهوآله علت علاقه خود را چنين بيان مىكند: «انى رغبت فيك لقرابتك منى و شرفك فى قومك و امانتك عندهم و حسن خلقك و صدق حديثك»[451]؛ «من به تو علاقهمند شدم، زيرا با من خويشاوندى، در ميان قومت شريفى، در نزد قبيلهات به امانت دارى مشهورى، داراى اخلاق نيك مىباشى و راستگو هستى».
اما برخى از خاورشناسان ـ با استناد به امورى واهى ـ در صدد اثبات اين نكته هستند كه پيامبر خدا، به جهت اموال خديجه با او ازدواج كرد! حتى كار را به جايى رساندهاند كه با جعل داستانهايى دروغين، درصدد اثبات مدعاى خود برآمده و از جمله گفتهاند: آن حضرت صلىاللهعليهوآله در آغاز به خواستگارى دختر عمويش ام هانى دختر ابوطالب رفت و عمويش به جهت فقر و نادارى او، اين خواستگارى را به فال نيك نگرفت و پيامبر صلىاللهعليهوآله به جهت آنكه از ذلت فقر رهايى يابد، به سراغ خديجه رفت!![452]
ديگرى چنين شايعه پراكنى كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به جهت تفاوت موقعيت اجتماعى خود با خديجه عليهاالسلام، هميشه از اين نكته بيم داشت كه از سوى خديجه، درخواست طلاق از او شود!![453] در پاسخ به اين شبهات گفتنى است:
يكم. با مراجعه به منابع معتبر اسلامى درمىيابيم كه اين خديجه بود كه در آغاز به پيامبر صلىاللهعليهوآله، علاقهمند شد و به واسطههاى مختلف، سعى در برپايى مراسم ازدواج داشت و حتّى حاضر به قبول مهريه در مال خود گشت.
دوّم. داستان خواستگارى آن حضرت صلىاللهعليهوآله از امهانى، در هيچ يك از منابع تاريخى نيامده و معلوم نيست كه «مرگليوث» آن را از كجا گرفته است.
 سوّم. نوع برخورد ابوطالب با پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول زندگانى خود ـ چه قبل از بعثت و چه بعد از آن ـ نشان دهنده بالاترين درجات فداكارى او، درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله است و طبيعى است چنين فرد فداكارى، هيچ گاه درخواست ازدواج حضرت با دخترش را رد نخواهد كرد.
چهارم. خطبهاى كه ابوطالب در مراسم عقد پيامبر صلىاللهعليهوآله با خديجه ايراد كرد، به خوبى نشانگر ديدگاه او درباره آن حضرت است. او در اين خطبه برادرزاده خود را چنين معرفى مىكند: «... ثم ان ابن اخى هذا (رسولاللّه) ممن لايوزن برجل من قريش اِلاّ رجّح به ولايقاس به رجل اِلاّ عَظُم عنه و لا عِدل له فى الخلق....»[454] ؛ «برادرزادهام (رسول خدا) از همه مردان قريش برتر است و هر كس با او سنجيده شود، در مقايسه كم مىآورد و او همانندى در ميان مردمان ندارد».
هنگامى كه عدهاى، سخن خديجه عليهاالسلام را ـ كه مهريه را در مال خود قرار داده بود ـ به سخره گرفته، با شگفتى گفتند: چگونه زنان مهريه را متعهّد مىشوند؟ ابوطالب غضبناك شد و گفت: اگر مردى همانند برادرزادهام باشد، او را با بيشترين مهر خواستار مىشوند؛ اما اگر مردى همانند يكى از شماها باشد، طبيعى است كه بايد براى ازدواج، مهر سنگينى بپردازد.[455]
بنابراين از چنين شخصيتى بسيار بعيد است كه خواستگارى پيامبر صلىاللهعليهوآله را درباره دختر خود، رد كند؛ بلكه او اين خواستگارى را بزرگترين افتخار براى خود خواهد دانست.
پنجم. نوع برخورد خديجه عليهاالسلام با پيامبر صلىاللهعليهوآله، نشانگر آن است كه هميشه صفا و صميميت و وفا و يگانگى در اين خانواده، حكمفرما بوده است. خديجه عليهاالسلام در دوران عبادت پيامبر صلىاللهعليهوآله در غار حرا، هميشه مراقب آن حضرت صلىاللهعليهوآله بود و بارها براى او غذا مىفرستاد.[456]
 او هميشه آماده بود كه حتى كوچكترين تمايلات آن حضرت صلىاللهعليهوآله را ـ كه به زبان هم نمىآورد ـ به انجام رساند؛ چنان كه وقتى ديد آن حضرت صلىاللهعليهوآله به زيد بن حارثه ـ كه در آن هنگام به عنوان برده نزد خديجه به سر مىبرد ـ علاقه دارد، او را به حضرت رسول صلىاللهعليهوآله بخشيد[457]. بالاخره چنان آرامشى در فضاى خانه برقرار كرده بود كه برخى از مورخان، حق از آن، با عنوان «كان يسكن اليها»[458] (در نزد خديجه آرامش مىيافت) ياد كردهاند.
 

ايمان حضرت خديجه عليهاالسلام

 پرسش 47 . خديجه عليهاالسلام از چه زمانى به پيامبر صلىاللهعليهوآله ايمان آورد؟
در منابع تاريخى و روايى، اين نكته مورد اجماع است كه اولين ايمان آورنده به رسول خدا، همسرش خديجه بود. حضرت على عليهالسلام به اين مطلب چنين اشاره مىكند: «و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول الله و خديجة و انا ثالثهما»[459]؛ «در آن هنگام تنها يك خانواده مسلمان بودند كه آن مشتمل بر پيامبر صلىاللهعليهوآلهو خديجه مىشد و من سومين آنان بودم».
آن بزرگوار از همان آغاز رسالت، بهترين مشوق و مونس پيامبر صلىاللهعليهوآله بود[460] و از جان و مال خود، براى پيشبرد دعوت آن حضرت مايه گذاشت؛ چنان كه در جواب عايشه به اين نكته اشاره مىكند. حضرت خديجه عليهاالسلام چنان در اين راه فداكارى مىكرد كه حاضر شد، به مدت سه سال، در كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله در شعب ابى طالب بماند و سختترين دوران را سپرى كند؛ در حالى كه قبل از آن از ثروتمندترين و مرفّهترين زنان قريش به حساب مىآمد.[461] بالاخره چنان در راه اسلام پايدارى كرد تا لايق آن شد كه خداوند به وسيله جبرئيل، به او سلام رساند.[462]

 

احترام حضرت خديجه عليهاالسلام

 پرسش 48 . ديدگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به خديجه عليهاالسلام و شخصيت ايشان چه بود؟
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ـ چه در دوران حيات خديجه و چه پس از وفات او ـ هميشه احترام وى را نگه مىداشت و با آنكه تعدد زوجات در آن زمان مرسوم بود؛ اما تا هنگامى كه خديجه عليهاالسلام زنده بود، هيچ زن ديگرى اختيار نكرد. آن حضرت، خديجه را به همراه حضرت مريم، آسيه (همسر فرعون) و حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام، يكى از چهار زن برتر عالم مىدانست[463] و به او در دوران حياتش، خانهاى را در بهشت بشارت مىداد.[464]
آن حضرت پس از وفات خديجه و در دوران سكونت در مدينه، چنان از ياد خديجه خشنود مىشد كه هنگام ذبح گوسفند، حتماً خود را مقيد مىدانست سهمى از گوشت را براى دوستان خديجه بفرستد و در توجيه آن چنين مىگفت: «انى لاحبّ حبيبها»[465]؛ «من دوستان [ خديجه] را نيز دوست دارم».
بالاخره محبت پيامبر صلىاللهعليهوآله به خديجه چنان بود كه برخى از زنان آن حضرت همچون عايشه اعتراض كرد و گفت: «چرا اين قدر خديجه را ياد مىكنى؟ مگر او پيرزنى نبود كه خدا بهتر از او را نصيب تو كرده است؟»
پيامبر صلىاللهعليهوآله از شنيدن اين سخن ناراحت شد و فرمود: «نه چنين نيست! به خداوند سوگند! بهتر از او را به من نداده است؛ زيرا او هنگامى به من ايمان آورد كه مردم كافر بودند و زمانى مرا تصديق كرد كه مردم مرا دروغگو مىدانستند و مال خود را در اختيار من گذاشت؛ در حالى كه مردم مرا محروم كرده بودند و خداوند از او ـ و نه از زنان ديگر ـ به من فرزند داد».[466]

 

وفات حضرت خديجه عليهاالسلام

 پرسش 49 . «عام الحزن» چه سالى بود و چرا آن را به اين نام مشهور شده است؟
شايد بتوان ماه رمضان سال دهم بعثت را از سختترين روزهاى دوران رسالت و بلكه عمر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دانست؛ زيرا در اين ماه ابتدا ابوطالب حامى خود را ـ كه در مقابل دشمنىهاى قريش، شجاعانه از آن حضرت دفاع مىكرد ـ از دست داد. سه روز بعد، همسر باوفايش خديجه عليهاالسلامـ كه در زندگى هميشه موجبات آرامش و آسايش آن حضرت را فراهم مىآورد ـ از دنيا رفت.[467]
به همين جهت، اين سال در دوران رسالت آن حضرت، به «عام الحزن»؛ يعنى، سال غم و اندوه پيامبر صلىاللهعليهوآله معروف شده است.

 

 


 

 

 

 

جنگ بدر

 

 

اهميت جنگ بدر

 پرسش 50 . با توجه به اهميت جنگ بدر نكاتى را در اين باره بنويسيد؟
هفدهم رمضان سال دوم هجرى، سالروز جنگ بدر (اولين جنگ رسمى ميان پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله و مشركان مكّه) است كه به جنگ «بدر القتال» و «بدر الكبرى» معروف شده است.[468]
در يك طرف اين نبرد نابرابر، نيروهاى مسلمان با كمترين ساز و برگ جنگى قرار داشتند. تعداد 313 تن با سه اسب و هفتاد شتر، نيرويى نبود كه بتواند از نظر نظامى در مقابل نيروى 950 نفره با صد اسب و هفتصد شتر[469]، ششصد نيروى زرهپوش[470] و مجهّز به بيشترين سلاحهاى رايج در آن زمان و آن ناحيه، مقاومت كند.
اما اين نبرد ـ كه به فرمايش رسول خدا صلىاللهعليهوآله اولين نبردى بود كه در آن خداوند اسلام را عزيز و سربلند گرداند و اهل شرك را به ذلّت نشاند[471] ـ توانست در بُعد ديگر، نابرابرى قدرت ايمان را در برابر قدرت سلاح به اثبات رساند و نشان دهد كه كارآيى ايمان، توان به پيروزى رساندن يك گروه كوچك، بر لشكر بزرگ تا دندان مسلح را دارد. به گونهاى كه در طول زمانى يك نيمروز، گروه كوچك مسلمانان توانستند تنها با دادن چهارده شهيد، هفتاد تن از سپاه شرك را كشته و هفتاد تن ديگر را به اسارت درآورند[472] و با به غنيمت گرفتن 150 شتر، ده اسب و مقدار زيادى كالا[473]، آنان را به خاك ذلّت نشانند و سپاه شرك را ـ كه در حقيقت تجسّم شيطان بودند ـ سركوب كنند. چنان كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «در هيچ روزى به جز روز عرفه ـ كه روز نزول رحمت الهى است ـ شيطان چنان كه در جنگ بدر تحقير شد، تحقير نشده بود».[474]
اين جنگ به ظاهر كوچك، چنان در پيشگاه خداوند داراى اهميت است كه در ميان وقايع تاريخ اسلام، مقام اول نزول آيات را به خود اختصاص داده است.[475]

 

امدادهاى الهى

 پرسش 51 . امدادهاى الهى در جنگ بدر چه بوده و چگونه شامل حال مسلمانان شد؟
از آيات قرآنى چنين برمىآيد كه سنت الهى، بر يارى كردن مؤمنان و كسانى است كه خالصانه در راه خداوند تلاش مىكنند؛ چنان كه مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ»[476] ؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر خداوند را يارى كنيد، خداوند نيز شما را يارى مىكند و گامهايتان را استوار مىگرداند».
اين سنّت، نه در آخرت كه در همين زندگانى دنيوى جريان دارد: «إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا»[477]؛ «ما فرستادگان خود و كسانى را كه ايمان آوردهاند، در زندگانى دنيا حتما يارى مىكنيم».
جنگ بدر، مصداق محك زدن اين وعدههاى الهى بود؛ چرا كه گروهى اندك، تنها به انگيزه يارى دين خدا و مقابله با مشركان ـ با كمترين تجهيزات و فقط با پشتوانه ايمان خود ـ راهى صحنه نبرد شدند و خداوند نيز با نزول امدادهاى غيبى خود، آنان را يارى و پيروزشان كرد.
اين امدادها به حدى بود كه در جنگهاى بعدى با اين وسعت، كمتر شاهد آن مىباشيم و از اين رو شايد بتوان گفت كه: نزول آنها تابعى از كيفيت انگيزه و نيز چگونگى توكّل مؤمنان بر خداوند باشد. قرآن درباره وظايف مؤمنان مىفرمايد: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ»[478] ؛ «در مقابل مشركان هر آنچه مىتوانيد نيرو و ساز و برگ تهيه كنيد». با اين حال بايد تكيه گاه اصلى خود را ذات اقدس الهى قرار دهند و هرگاه توكّل آنان تنها بر اين نيروهاى مادّى باشد، به همان مقدار يارى خداوند را از دست داده و به وادى شكست نزديك خواهند شد؛ همانطور كه در جنگ حنين ـ كه نيروهاى آنان زيادتر از سپاه دشمن بود ـ چنين شد و اگر يارى خاص خداوند در آن بحبوحه نبود، مسلمانان متّكى به سلاح و غير متوكّل به خداوند، دچار شكست قطعى مىشدند.[479]
در مورد چگونگى نزول امدادهاى الهى در جنگ بدر، تذكر اين نكته لازم است كه گرچه اراده خداوندى ـ طبق آيه «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»[480] ـ عين تحقّق مراد است؛ اما سنت الهى بر اين جريان دارد كه هر امرى را از راه اسباب خاص خود، به انجام رساند تا قانونمندى نظام هستى را خدشهدار نسازد. البته اسباب و علل، منحصر به علل مادّى نيست و نزول امدادهاى غيبى نيز جزو سلسله علل حوادث به شمار مىآيد كه مىتوان با توجّه به آيات قرآنى، به صورت ضابطهمند از آن بهره گرفت.
امدادهاى الهى نازل شده در جنگ بدر را مىتوان با استفاده از آيات قرآنى چنين برشمرد:
 
يك. نزول فرشتگان
از آيه قرآن استفاده مىشود كه خداوند، با فرستادن هزار فرشته به استغاثه پيامبر صلىاللهعليهوآلهو مسلمانان پاسخ داد و آنان را يارى كرد: «إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّى مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ».[481]
از آيه بعدى چنين برمىآيد كه نزول فرشتگان، نه به منظور كشتن كافران، كه به جهت ابلاغ بشارت الهى و نيز تقويت اطمينان مؤمنان بوده است: «وَ ما جَعَلَهُ اللّهُ إِلاّ بُشْرى وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ».[482]
در سوره «آل عمران»، پس از آنكه خداوند به نزول امدادهاى خود در جنگ بدر تصريح كرده است؛ سخن از فرستادن سه هزار فرشته به ميان آورده و متذكّر شده است: در صورت پايدارى و پيشه كردن تقواى الهى، اين نزول فرشتگان حتّى تا رقم پنج هزار خواهد رسيد و در پايان اين نكته را يادآور شده كه اين امر، براى بشارت و اطمينان دلهاى مؤمنان انجام گرفته است.[483]
در كتابهاى تاريخى، گزارشهايى از قول حضرت على عليهالسلام و ديگران نقل شده كه حاكى از مشاهده سپاه ملائكه است؛ در حالى كه رهبرى گروههاى هزار نفره آنان به عهده فرشتگان بزرگى همچون جبرئيل، ميكائيل و اسرافيل بوده است.[484]
 دو. فراگرفتن خواب سبك
مسلمانان روز دوازدهم ماه مبارك رمضان، از شهر مدينه به سمت بدر راه افتادند[485] و فاصله 153 كيلومترى مدينه تا بدر[486] را در مدت پنج روز طى كرده، خسته و كوفته به اين سرزمين رسيدند. در آنجا با ديدن انبوه دشمن، دچار اضطراب و واهمه شدند و قطعا اگر با اين حال نبرد را آغاز مىكردند، شكست مىخوردند.
اما خداوند اضطراب را از آنان برطرف كرد و به منظور تجديد قوا، خواب سبك و آرامبخشى را بر آنان مسلّط ساخت و آنان را در پناه امن خود قرار داد؛ چنانكه مىفرمايد: «إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ».[487] طبق گزارشهاى تاريخى، اين خواب به گونهاى آرامشبخش و شيرين بود كه برخى از مسلمانان در خواب، محتلم شده و نياز به غسل جنابت پيدا كردند.[488]
 
سه. نزول باران
در آغاز صفآرايى دو سپاه، دسترسى مسلمانان به آب، با دشوارىهايى همراه بود. از طرف ديگر عدّهاى از مسلمانان، به واسطه خواب، دچار جنابت شده و از جهت روانى، خوش نمىداشتند كه با اين حالت، به نبرد بپردازند و احيانا به شهادت برسند.
در اينجا بود كه خداوند در شب هفدهم، باران پربركتى فروفرستاد تا مسلمانان بتوانند با انجام غسل جنابت، خود را از پليدى (احتلام) رها سازند[489]. خداوند با نزول آيه «وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُمْ بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطانِ»[490]، به اين امداد الهى اشاره مىكند. همچنين گفته شده است: نزول باران باعث شد تا زمين رملى محل استقرار مسلمانان، سفت و محكم شود و برعكس زمين زيرپاى مشركان به صورت گلآلود و باتلاقى درآيد.[491] اين امر يكى از علل پيروزى مسلمانان به شمار مىآيد.
 
چهار. افكندن رُعب در دل مشركان
«رُعب»، يكى از امدادهاى غيبى است كه خداوند در طول تاريخ، به منظور يارى رساندن مؤمنان و ايجاد زمينه شكست در سپاه مشركان، آن را به كار برده است. بدينترتيب كمى ساز و برگ جنگى مؤمنان را جبران كرده و نشان داده است اصلىترين عنصر در شكست يا پيروزى يك سپاه، اقتدار و روحيه آن است و چه بسيار سپاههاى مجهز و تا دندان مسلّحى كه به علت نداشتن روحيه و ترسيدن، شكست خوردهاند.
از آيهاى برمىآيد كه: نفس شرك و عدم اتكال به خداوند، علّت افكنده شدن رعب در دلهاى آنان است و اين يك سنّت مستمرّ و جارى در طول تاريخ است: «سَنُلْقِى فِى قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِما أَشْرَكُوا بِاللّهِ».[492]
همچنين در آيات قرآن، مواردى هست كه كاربرد اين عامل را در بعضى از غزوههاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به روشنى نشان مىدهد؛ چنان كه آيه «وَ قَذَفَ فِى قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً»[493]، اشاره به «غزوه بنىقريظه» و آيه «فَأَتاهُمُ اللّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِى قُلُوبِهِمُ الرُّعْب»[494]، اشاره به «غزوه بنى نضير» دارد.
در جنگ بدر نيز خداوند با آيه «سَأُلْقِى فِى قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْب»[495]، به نقش آن، در پيروزى مسلمانان و شكست كافران اشاره مىكند.
 

فرماندهى در جنگ بدر

 پرسش 52 . ويژگىهاى فرماندهى حضرت رسول صلىاللهعليهوآله در جنگ بدر چگونه بوده است؟
بعضى از نكات آموزنده رهبرى پيامبر صلىاللهعليهوآله در نبرد بدر از اين قرار است:
 
يك. اتكال به خداوند
با آنكه طبق اشاره بعضى از آيات قرآنى، از همان آغاز حركت، به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله وعده موفقيت داده شده بود؛[496] امّا اين وعده مانع از آن نبود كه حضرت رسول، ارتباط دائمى خود را با خداوند حفظ نكند.
طبق گزارشها، در شب هفدهم ـ كه خواب بر لشكريان اسلام غلبه كرد ـ تنها شخص بيدار، پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه تا صبح به اقامه نماز راز و نياز با پروردگار خود مشغول بود.[497] در هنگام آغاز نبرد، دست به دعا برداشت و از درگاه خداوند، وفاى به وعده و پيروزى مسلمانان را خواستار شد و چنان مشغول دعا بود كه عبا از دوش ايشان افتاد.[498] آن حضرت با راز و نياز و دعاى خود، توانست اين باور را به سپاه منتقل كند كه تنها خداوند، شايسته اتكال است و هيچ نيرويى، توان مقاومت در مقابل اراده الهى را ندارد و وعده او قطعى است. قرآن كريم نيز با نزول آيه «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ رَمى»[499]، به اين حقيقت و باور اشاره مىكند.
 دو. عدم تبعيض در استفاده از امكانات
در اين نبرد سپاه اسلام تنها داراى هفتاد شتر بود كه هر سه نفر به نوبت سوار بر يك شتر راهپيمايى مىكردند. پيامبر خدا با آنكه رهبرى اين نبرد را بر عهده داشت و همين مسئوليت اقتضا مىكرد، به تنهايى از يك شتر اختصاصى استفاده كند؛ اما چنين نكرد و به همراه حضرت على عليهالسلام و زيد بن حارثه، به نوبت از يك شتر استفاده كردند.[500]
همچنين با آنكه اين سپاه داراى دو[501] يا سه[502] اسب بود و اين حيوان در آن زمان مركبى در سطح عالى به حساب مىآمد؛ اما پيامبر صلىاللهعليهوآله به خود اجازه نداد كه از يكى از آنان استفاده كند.[503] پس از پايان نبرد نيز، پيامبر صلىاللهعليهوآله از غنايم نبرد براى خود، چيزى بيش از آنكه سهمش بود، برنداشت.
 
سه. استفاده از نظرات كارشناسى
بيشتر مسلمانان مىخواستند براى به غنيمت گرفتن كاروان تجارتى قريش به رهبرى ابوسفيان، از مدينه خارج شوند و تصوّر يك جنگ تمام عيار در مخيله آنان خطور نمىكرد. از اين رو هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به بدر رسيد و با سپاه دشمن روبه رو شد؛ از ياران خود براى جنگ يا بازگشت مشورت خواست و در اينجا نظر آنان ـ به ويژه ديدگاه انصار ـ براى او مطرح بود؛ زيرا در بيعت عقبه، آنان تعهّدى به جنگ در بيرون از مدينه نداده بودند. انصار نيز در پاسخ مشورت پيامبر صلىاللهعليهوآله سنگ تمام گذاشته و آمادگى كامل خود را اعلام كردند.[504]
 همچنين هنگام برپايى اردو از آنان، با عبارت «اشيروا عَلَىَّ فى المنزل» درخواست كرد تا موقعيتى مناسب از نظر نظامى را به او معرفى كنند. وقتى حباب بن منذر انصارى، كنار چاههاى بدر را از نظر نظامى مناسب معرفى كرد، حضرت صلىاللهعليهوآلهديدگاه مشورتى و كارشناسانه او را پذيرفت و دستور انتقال از محلّى كه خود قبلاً اعلام توقف كرده بود، به محلّ معرفى شده را صادر كرد.[505]
 
چهار. رعايت تاكتيكهاى نظامى
پيامبر صلىاللهعليهوآله از همان آغاز خروج از مدينه، در پى كسب اطلاعات از سپاه دشمن بود و از هر فرصتى براى اين كار استفاده مىكرد. در راه حركت به شخصى به نام سفيان ضَمرى بر خورد و بدون آنكه خود را معرفى كند، از سپاه جدا شده و به نزد او رفت و اطلاعات دقيقى از زمان خروج قريشيان و نيز محلّ استقرار آنان به دست آورد. هنگامى كه آن شخص از پيامبر صلىاللهعليهوآلهخواست تا خود را معرفى كند، آن حضرت به صورت مبهم به او جواب داد و پس از آنكه از استقرار قريش آگاه شد، درصدد ارزيابى نفرات و نيروى نظامى آنان برآمد و با آگاه شدن از اينكه در روز بين نه تا ده شتر براى غذاى خود نحر مىكنند، تعداد آنان را بين نهصد تا هزار تن ارزيابى كرد.[506] پس از آن با استفاده از نظرات كارشناسى حباب بن منذر، بهترين چاه محل را به عنوان اردوگاه خود انتخاب كرد تا نيروهاى خودى، دغدغهاى از جهت آب نداشته باشند.[507]
پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز نبرد به صفآرايى سپاه خود پرداخت و مانند يك رهبر نظامى خبره، از آنان سان ديد و با چوبدستى خود به تنظيم صفوف آنان پرداخت.[508] آن حضرت محل استقرار سپاه خود را به گونهاى انتخاب كرده بود كه سپاه اسلام، در سمت مغرب و پشت به خورشيد قرار گرفتند و در مقابل، سپاه كفر رو به روى خورشيد مستقر شدند[509] كه همين نكته، به شكست آنان كمك فراوانى كرد.
شعارهاى جنگى نيز يكى ديگر از مصاديق رعايت مسائل نظامى بود. در اين نبرد پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مهاجران، شعار «يابنى عبدالرحمن» و براى خزرجيان شعار «ياعبداللّه» و براى اوسيان شعار «يا بنىعبيد اللّه» را انتخاب كرد. شعار همه مسلمانان نيز در اين نبرد «يا منصور اَمِتْ» (اى يارى شده بميران) بود.[510] همچنين گفته شده است: شعار مسلمانان در اين نبرد «اَحَد، اَحَد» بوده است.[511]
شايد اين ابتكار مسلمانان ـ كه در جواب شعار ابوجهل كه فرياد مىزد: ما بُت عزى داريم و شما نداريد؛ شعار دادند: «اللّه مولانا و لامولى لكم»[512] ـ به اشاره پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده باشد.
سپردن پرچم جنگ به دست افراد لايق و شجاع نيز يكى ديگر از مسائل نظامى بود. در اين نبرد، پرچم مهاجران در دست حضرت على عليهالسلام بود.[513]
پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله صفوف سپاه خود را در مقابل دشمن آراست، يكى از مسلمانان به نزد آن حضرت آمد و به خيال خود، مكان بهترى را براى صفآرايى به پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى كرد. اما آن حضرت فرمود: من سپاه خود را آراسته و پرچم را نصب كردهام و ديگر آن را تغيير نمىدهم.[514]
اين خود رعايت بزرگترين نكته روانى هنگام آراستن صفوف است؛ زيرا اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست سپاه آراسته خود را به جايى ديگر انتقال دهد، در حين انتقال احيانا دچار بىنظمى و سردرگمى مىشد و بعد از آن نيز هر كس به خود اجازه اظهار نظر مىداد.
 پس از آنكه پيامبر خدا نزول فرشتگان الهى را مشاهده كرد، به منظور تقويت روحيه سپاه خود و نيز تمايز آنان از سپاه دشمن، به آنان فرمود: «فرشتگان بر خود نشان زدهاند، شما هم نشان بزنيد» و مسلمانان به كلاهخود و شبكلاههاى خود، نشانههايى از پشم و پر زدند.[515]
 
پنج. پرهيز از آغازيدن نبرد
پس از استقرار دو سپاه، پيامبر صلىاللهعليهوآله نهايت سعى خود را براى ترغيب قريش به بازگشت كرد و حتى به وسيله عمر بن خطاب، براى آنان پيغام فرستاد؛ اما قريشيان متكبّر نپذيرفتند و به خيال خود، قصد سركوب مسلمانان را داشتند تا كاروانهاى خود را از خطر آنان برهانند.[516] بالاخره اين قريشيان بودند كه با كشتن برخى از مسلمانان، اولين خون را بر صحنه نبرد جارى ساختند.[517]
 
شش. حضور فعالانه در نبرد
حضور فعالانه پيامبر صلىاللهعليهوآله در صحنه نبرد و در صف مقدم جنگ، از نكات بسيار بارز آن است. طبق گزارشهاى راويان، حضرت خود زره پوشيده و بر سپاهيان دشمن حمله مىبرد و با تلاوت آيات قرآنى، به مسلمانان وعده پيروزى مىداد.[518]
حضرت على عليهالسلام نيز بيشترين نقش را در پيروزى اين نبرد ايفا كرد و به گزارش برخى از منابع، تعداد 35 نفر از كشته شدگان (پنجاه درصد آنان) را به تنهايى به قتل رساند؛[519] با اين حال او درباره حضور رسول خدا در نبرد مىگويد: «روز بدر چون كار سخت و دشوار مىشد، به رسول خدا پناه مىبرديم كه از همه مردم دليرتر و بىباكتر بود و هيچ كس از آن حضرت به دشمن نزديكتر نبود».[520]
 
هفت. خلوص دينى در نبرد
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله از همان آغاز مىدانست كه رويارويى سهمگينى را در پيش دارند و نيرويى جز قدرت ايمان و اعتقاد به خداوند، نمىتواند پشتيبان مسلمانان باشد. شعارهايى همچون دفاع از خاك و وطن و نيز نمىتواند پشتوانه لازم به حساب آيد. از اين رو وقت حركت ـ هنگامى كه چشم مباركش به دو نفر از مشركان شجاع مدينه در سپاه خود افتاد ـ از آنان پرسيد: شما براى چه به دنبال ما راه افتادهايد؟ آنان جواب دادند: تو فرزند خواهر ما هستى و به ما پناه آوردهاى و ما به همراه قوم خود براى كسب غنيمت آمدهايم.
آن حضرت در پاسخ فرمود: «لا يخرجنَّ معنا رجل ليس على ديننا»؛ «كسى كه بر دين ما نيست، نبايد همراه ما باشد» و از آنان درخواست پذيرفتن اسلام را كرد و حتى وقتى آنان شجاعت فوقالعاده خود را مطرح كردند، باز هم نپذيرفت.[521]
 
هشت. رعايت مسائل اخلاقى
يكى از صحنههاى پر شور و افتخارآميز اين واقعه، حادثهاى است كه عمق توجّه پيامبر اكرم را به مسائل اخلاقى و حقوق مردم اثبات مىكند و آن اينكه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله هنگام تنظيم صفوف خود، از چوب دستى استفاده مىكرد كه ناخودآگاه ضربهاى خفيف، بر شكم يكى از سپاهيان خود ـ به نام «سواد بن غزيه» ـ فرود آمد. پس از آن «سواد» رو به پيامبر صلىاللهعليهوآله كرد و گفت: اى رسول خدا! مرا به دردآوردى؛ در حالى كه خداوند تو را به حق و عدل مبعوث كرده است؟! پيامبر خدا با شنيدن اين سخن، بىدرنگ لباس خود را بالا زد و از سواد خواست تا او را قصاص كند؛ اما سواد ـ كه از آغاز به دنبال بهانه بود ـ شكم پيامبر صلىاللهعليهوآله را بوسيد.[522]
صحنه ديگر آن است كه پس از هويدا شدن آثار شكست در سپاه قريش، به مسلمانان دستور داد ابوالبخترى را ـ كه در هنگام محاصره شعب ابىطالب به مسلمانان كمك مىرساند ـ نكشند. همچنين از آنان خواست تا كسانى را كه به اجبار قريش وارد صحنه كارزار شدهاند، از بين نبرند.[523]
سفارش به نيك رفتارى با اسيران نيز يكى ديگر از صحنههاى هيجانانگيز اخلاقى اين نبرد است. مسلمانان به اين سفارش عمل كردند؛ به طورى كه اسيران را در خوراك بر خود ترجيح مىدادند و ايثار خود را اثبات مىكردند.[524]
 
نه. پرهيز از تبعيض
رعايت اصل برابرى و ترجيح ندادن خود و خويشاوندان بر ساير مسلمانان، از نكات مورد توجه در اين نبرد است. از صحنههاى جالبى كه اين امر را بيشتر براى مسلمانان آشكار كرد، آن بود كه در اين جنگ، تنى چند از خويشان پيامبر صلىاللهعليهوآلهـ از جمله عباس عموى آن حضرت و عقيل بن ابى طالب و نوفل بن حارث پسر عموهاى آن حضرت ـ در ميان اسراى مشركان بودند و قرار بر اين بود كه هر كدام از اسيران يا خانوادههاى آنان، با پرداخت فديه آزاد شوند.[525]
عباس به بهانه نداشتن مال، قصد فرار از اين قرار را داشت؛ اما پيامبر صلىاللهعليهوآلهبا اخبار غيبى به او خبر داد كه از مالى كه هنگام آمدن به جنگ، نزد «امّ الفضل» همسر خود گذاشتهاى، فديه خود و دو برادرزادهاش عقيل و نوفل را پرداخت كند.[526] و عباس چارهاى جز اطاعت از اين دستور نداشت.
 
ده. توجه به بالا بردن سطح آموزشى مسلمانان
استفاده بهينه از امكانات و موقعيتها، از ديگر نكات درسآموز اين نبرد است. در پايان نبرد، در ميان اسيران مشرك، تعدادى از افراد با سواد و آشنا به خط حضور داشتند كه از نظر مالى نه خود و نه خانوادههايشان تمكّن پرداخت فديه را نداشتند. پيامبر صلىاللهعليهوآلهاز اين موقعيت به بهترين شكل استفاده كرد و فرمود: هر اسيرى كه بتواند به ده نفر از مسلمانان خط بياموزد، آزاد خواهد شد.[527] بدين ترتيب گام مهمى در سوادآموزى مسلمانان برداشته شد.
 

نقش مردم در جنگ بدر

 پرسش 53 . با توجه به اينكه جنگ بدر با امدادهاى الهى و نزول فرشتگان پيروز شد؛ پس نقش مردم در اين زمينه چيست؟
از آيات قرآنى و نيز مطالعه تاريخ چنين بر مىآيد كه «مردم»، نقشى اساسى در پيروزى يا شكست نهضتهاى پيامبران داشتهاند و حتى از بعضى آيات استفاده مىشود كه نزول رحمت يا عذاب بر يك جامعه، تابع نوع فعاليت مردمان آن جامعه است و سنت الهى بر اين جارى است كه متناسب با ايمان يا كفر مردم، نعمت يا عذاب را بر جامعهاى فرود آيد. از اين رو حضرت نوح عليهالسلام از مردم زمان خود مىخواهد استغفار كنند تا به دنبال آن آسمان بر آنان ببارد و خداوند، آنان را با اموال و فرزندان يارى كند.[528]
 قرآن كريم تصريح مىكند: «مِمّا خَطِيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا»[529]؛ يعنى، قوم نوح به علت گناهان خود گمراه شدند. در آيات ديگر نيز به اين نكته تصريح شده است كه علت هلاكت بسيارى از اقوام گذشته، ظلم و ستم آنان بوده است.[530]
در مقابل به اين نكته نيز تصريح شده كه اگر جامعهاى، ايمان آورد و تقوا پيشه كند، خداوند درهاى بركت آسمان و زمين را به روى آنان مىگشايد: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ...».[531]
بالاخره خداوند در آيهاى، سنت كلى خود را چنين بيان مىكند: تا زمانى كه مردم در راه مستقيم بوده و از آن منحرف نشوند، نعمتهاى الهى بر آنان جارى مىشود و تغيير عملكرد الهى، تابعى از تغيير رفتار مردم است: «ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»[532].
يكى از مهمترين مشكلات پيامبران و مردان الهى در طول تاريخ، عدم همراهى مردم به طور پيوسته با اهداف و برنامههاى آنان بوده است. اين مطلب را مىتوان از كلام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دريافت كه فرمود: «شيّبتنى هود»؛ يعنى، سوره هود مرا پير كرد.
درباره علت آن گفته شده است: سبب اين امر وجود آيه «فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ»[533]. در اين سوره است؛ در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره سوره «شورى» ـ كه در آن تنها خود آن حضرت صلىاللهعليهوآله با آيه «فَلِذلِكَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ»[534]. مأمور به استقامت شده ـ چنين جملهاى را بيان نكرده است. از ابن عباس نقل شده است: هيچ آيهاى همانند آيه سوره «هود» براى پيامبر صلىاللهعليهوآله سختتر نبود.[535]
 

علل پيروزى و شكست

 پرسش 54 . بنا به چه عللى مسلمانان در جنگ بدر پيروز شدند؛ ولى در جنگ احد شكست خوردند؟
با مطالعه عميق جنگ بدر، در مىيابيم كه گرچه مردم زمينههاى نزول رحمت الهى در اين جنگ را به خوبى فراهم كرده بودند؛ اما در گوشه و كنار، رفتارهايى از آنان بروز كرد كه زمينهساز شكست آنان در جنگ بعدى (اُحد) بود. به عبارت ديگر برخى از زمينههاى شكست در جنگ احد را در نبرد بدر مىتوان يافت.
از اين رو در اينجا به ناچار با تقسيم بندى اين بحث به دو بخش (نكات مثبت و منفى) موارد هر دو بخش بررسى شود:
 
يك. نكات مثبت:
1ـ1 ايمان به هدف و استقامت در راه آن
قرآن كريم ايمان، استقامت و صبر را باعث ازدياد قدرت دانسته است؛ به گونهاى كه قدرت بيست مؤمن صابر را قابل غلبه بر دويست كافر به حساب آورده است.[536]
جلوه روشن اين آيات را مىتوان در جنگ بدر مشاهده كرد كه كيفيت نبرد مؤمنان، خود شاهد اين مدعا است. سخنان تعدادى از ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از آغاز نبرد شاهدى بر اين مدعا است و حكايت از ايمان قوى آنان دارد.[537] همين طور گزارش جالبى كه يكى از جاسوسان قريش ـ به نام عمير بن وهب جُمحى ـ پس از بررسى سپاه اسلام به قريشيان مىدهد. او خطاب به قريشيان مىگويد: «... آنان گروهىاند كه هيچ پناهگاه و پشتيبانى جز شمشيرهاى خود ندارند. مگر نمىبينيد كه آرام و خاموش ايستاده و سخنى نمىگويند و افعىوار زبان بر لب مىچرخانند؟ به خداوند سوگند! گمان ندارم بتوانيد حتى يك تن از آنان را بكشيد، بىآنكه يكى از ما را بكشند...».[538]
اين ايمان نه تنها در بزرگ سالان؛ بلكه در افراد خردسال هم ديده مىشد؛ چنان كه تعدادى از آنان به اصرار قصد شركت در جنگ را داشتند؛ ولى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به علت كم بودن سن آنان، از ايشان خواست تا برگردند.[539] عمير بن ابى وقاص، شانزده ساله وقتى دستور برگشت را از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيد، گريه كرد و با اصرار اجازه حضور در جنگ را از پيامبر صلىاللهعليهوآله گرفت و بالاخره در همين نبرد، به شهادت رسيد.[540]
همين ايمان باعث شد تا مسلمانان، با حضور خويشان نزديك خود (مانند برادر و پدر) در جبهه كفر، به راحتى كنار آيند. به عنوان نمونه ابو عزيز برادر مصعَب بن عمير ـ كه از ياران مخلص رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود ـ به دست يكى از انصار اسير گشت بود. مُصعب هنگامى كه او را ديد، به جاى آنكه سفارش او را بكند، خطاب به يكى از انصار گفت: اين اسير را محكم نگه دار، او مادر ثروتمندى دارد كه مىتواند فديه خوبى به تو بدهد. وقتى ابو عزيز به مصعب با خطاب «اى برادر» اعتراض كرد، مُصعب جواب داد: اين فرد مسلمان برادر من است، نه تو.[541]
همچنين ابو حذيفه فرزند عتبه، وقتى كشته پدر را در ميان كشتگان مشركان ديد، تنها بر اين نكته تأسف خورد كه چرا پدرش با وجود عقل و شرف خود، مسلمان نشده بود.[542] همو هنگامى كه پدرش به ميدان آمده و مبارز طلبيد، داوطلب مبارزه با او گشته بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين اجازهاى را به او نداد.[543]
 1ـ2. اطاعت از رهبرى
اطاعت كامل از رهبرى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله، يكى ديگر از علل اساسى پيروزى مسلمانان به شمار مىآيد. اين اطاعت تا آنجا در ميان مسلمانان نفوذ كرده بود كه وقتى حباب بن منذر، مىخواست نظر كارشناسى بدهد، اين سؤال را مطرح كرد كه آيا دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله مبنى بر اتراق در اين محل، دستورى الزامى است يا خير؟[544]
جلوههايى از اين اطاعت و فرمانپذيرى را مىتوان قبل از آغاز نبرد، در كلمات يارانى همچون مقداد و سعد بن معاذ جست و جو كرد. مقداد خطاب به پيامبر گفت: اى رسول خدا! در راه اجراى فرمان خدا، حركت كن كه ما با تو هستيم. به خداوند سوگند! ما مانند بنىاسرائيل نمىگوييم: «تو و پروردگارت برويد بجنگيد و ما اينجا نشستهايم»؛ بلكه مىگوييم تو و پروردگارت، برويد جنگ كنيد و ما نيز همراه شما مىجنگيم...».
پس از آن سعد بن معاذ به نمايندگى از انصار، برخاست و عرض كرد: «... اى رسول خدا! پيش برو كه به خداوندى كه تو را برانگيخت سوگند! اگر در اعماق اين دريا فرو روى، ما نيز با تو فرو خواهيم رفت و هيچ يك از ما باقى نخواهد ماند. با هر كس مىخواهى رابطه برقرار كن و با هر كس خواستى قطع رابطه كن».[545]
1ـ3. ايثار
نمونهاى از اين ايثار را هنگام مبارزهطلبى سه تن از پهلوانان قريش مىتوان ديد كه سه جوان از انصار، به سرعت خود را به مقابل آنان رسانيدند؛ اما پيامبر صلىاللهعليهوآله تمايل نداشت اولين برخورد مشركان با انصار باشد.[546]
نمونه ديگر آن، در سخنان سعد بن معاذ جلوهگر است كه مىگويد: اى رسول خدا! همه اموال ما در اختيار تو است و آنچه تو بر مىدارى، براى ما بهتر است از آنچه باقى مىگذارى.[547]
 همچنين برخورد مسلمانان با فديهاى كه زينب دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله براى آزادى شوهرش ابوالعاص بن ربيع فرستاده بود، جلوهاى ديگر از اين ايثار است. وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله چشمش به آن فديه ـ كه همانا گردنبند اهدايى خديجه به دخترش بود ـ افتاد، متأثر شد و از مسلمانان خواهش كرد تا اسير را بدون گرفتن مال آزاد كنند و مسلمانان با رغبت تمام، پذيراى اين تمايل شدند.[548]
برخورد مسلمانان پس از اتمام جنگ با اسيران، خود صحنهاى ديگر از اين ايثار را به معرض نمايش گذاشت. آنان به دنبال سفارش پيامبر خدا مبنى بر خوش رفتارى با اسيران، به گونهاى رفتار كردند كه هيچ كس باور نمىكرد تا ساعتى پيش، اينان تيغ به روى مسلمانان كشيده بودند! اين رفتار به گونهاى بود كه يكى از اين اسيران ـ با نام ابو عزيز بن عمير ـ مىگويد: «من در ميان گروهى از انصار اسير بودم... آنان هرگاه مىخواستند چاشت يا شام بخورند، نان خود را به من مىدادند و خود به خرما اكتفا مىكردند. اين رفتار به گونهاى محبتآميز و ايثارگرانه بود كه وى را ـ بنا به گفته خودش ـ دچار شرمندگى مىساخت.[549]
 
دو. نكات منفى:
2ـ1. مقدس مآبى
مىدانيم كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله منبع انحصارى بيان احكام خداوند به مردم است و اعمال او ـ به ويژه در ارتباط با عبادات ـ يگانه حجّت براى آنان بوده است. اما گاهى در اثناى حركات سپاهيان اسلام به سوى سرزمين بدر، رگههايى از افراطىگرى دينى ديده كه احتمالاً سرآغاز و نيز ريشه اين گونه اعمال، در دورههاى بعدى است.
جريان اين بود كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پس از خروج از مدينه و مشخص شدن مقصد ـ با توجه به آنكه مسافر محسوب مىشد ـ روزه خود را افطار كرد و از سپاهيان نيز خواست چنين كنند. گرچه بيشتر آنان به اين فرمان گوش فرا دادند؛ اما عدهاى چنين نكردند و اصرار ايشان بر نافرمانى خود، چنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را آزرده خاطر ساخت كه ناچار شد از آنان با عنوان «عُصاة» (نافرمانان و گناهكاران) ياد كند و مردم شنيدند كه منادى پيامبر صلىاللهعليهوآلهپيام آن حضرت را چنين ابلاغ مىكرد: «يا معشر العصاة! انى مفطرٌ فافطروا»[550]؛ «اى گروه نافرمانان! من روزه خود را افطار كردم، شما نيز چنين كنيد».
2ـ2. تمايل به امور دنيوى (آفت پيروزى)
با آنكه مسلمانان در هنگام نبرد با قدرت ايمان خود، بديعترين صحنههاى رشادت، شهامت و از خودگذشتگى در راه اسلام را به نمايش گذاشتند؛ اما به مجرّدى كه آثار پيروزى در سپاه اسلام هويدا شد، صحنههايى از تمايل آنان به امور دنيوى پديد آمد و در مواردى منجر به مخالفت با ميل درونى پيامبر صلىاللهعليهوآله و حتى خواسته الهى شد.
اولين نشانههاى اين آفت، با آغاز شكست دشمن، هويدا شد؛ با آنكه خداوند و پيامبر صلىاللهعليهوآله مخالف گرفتن اسير در حين نبرد بود؛ اما مسلمانان به علت چشم داشت به فديه، تمايل بيشترى به اسير گرفتن از خود نشان مىدادند.
در روايتى از قول حضرت على عليهالسلام نقل شده است: پس از پايان نبرد، جبرئيل عليهالسلام بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده و آن حضرت را در مورد اسيران ـ كه تعداد آنان هفتاد نفر بود ـ بين كشتن يا گرفتن فديه مخير كرد و به آنان گوشزد كرد كه در صورت گرفتن فديه، به همين تعداد اسير، در جنگ آينده از شما كشته خواهند شد. اما مسلمانان با وجود ترجيح كشتن اسيران، شق دوم را پذيرفتند[551] و اين باعث شد تا در جنگ احد، شكست خورده و بيش از هفتاد شهيد بدهند.
گفته شده است: آيه زير به اين تمايل مسلمانان به مالطلبى و دنيادوستى اشاره مىكند[552]: «ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى حَتّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللّهُ يُرِيدُ الاْخِرَةَ...»[553] ؛ «يك پيامبر تا هنگامى كه پاى او بر زمين محكم نشده، نمىتواند اسير داشته باشد. اما شما كالاى دنيا را مىطلبيد و خداوند آخرت را اراده كرده است...».
كمى تأمل و دقت در حوادث نيز نشان مىدهد كه از نقطه نظر نظامى و آيندهنگرى، به دلايل زير كشتن اسيران به نفع سپاه اسلام بود:
يكم. در ميان اسيران، تعدادى از بزرگان و سران قريش ـ كه آتش بيار معركههاى ضد اسلامى بودند ـ وجود داشت كه كشتن آنان، همانند قطع كردن سر افعى، باعث از بين رفتن توطئهها عليه اسلام مىشد؛ در حالى كه زنده گذاشتن آنان ـ با توجه به شكست ننگينى كه متحمل شده بودند ـ آتش كينه را درونشان شعلهور مىساخت! پيشرفت زمان و حوادث بعدى نيز نشان داد كه تا چه حد كشتن آنان، به مصلحت اسلام بوده است.
دوّم. كشتن آنان ضربه روحى سنگينى براى مشركان و نيز هواداران قريش مىشد و بر عكس عظمت و شوكت اسلام و مسلمانان را به رخ همگان مىكشيد و قبايلى همانند غطفان، هوازن و نيز قبايل يهود را از توطئه عليه اسلام باز مىداشت.
سوّم. كشتن آنان براى همگان اين حقيقت را هويدا مىساخت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در راه هدف خود، حتى از خون قوم خويش (قريش) نيز نخواهد گذشت و همين نكته رعب و وحشت را بر ديگر دشمنان اسلام مسلّط مىكرد.
چهارم. كشتن اسيران قريش اين نكته را براى انصار هويدا مىساخت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچگاه با قوم خود و احيانا به ضرر انصار، مصالحه و آنان را ترك نخواهد كرد و رابطه دينى را هميشه بر رابطه نسبى ترجيح خواهد داد. همين نكته كافى بود تا آنان را نسبت به وسوسههايى كه بعدها، تأثيراتى هر چند اندك در درون آنان باقى مىگذاشت، ريشه كن كند».[554]
 اختلاف بر سر چگونگى تقسيم غنايم، آفت ديگر پيروزى سپاه اسلام بود. جمعآورى كنندگان غنايم آنان را از آن خود دانسته، در مقابل جنگجويان مسلمان مىگفتند: اگر ما نبوديم، شما نمىتوانستيد به جمع غنايم بپردازيد و آنان كه به نگهبانى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرداخته بودند، نيز خود را سزاوارتر به غنايم مىدانستند. اما پيامبر صلىاللهعليهوآله به دستور خداوند توانست با تقسيم مساوى غنايم، اين آفت را بزدايد.[555] از نكات جالب تقسيم آن حضرت، اين بود كه حتى براى كسانى كه در مدينه مانده و در نبرد شركت نكرده بودند ـ ولى نقشى در پشت جبهه ايفا كرده بودند (همانند جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه) ـ سهمى از غنايم قرار داد.[556]
2ـ3. عاقبت به شرّان
مطالعه تاريخ گاهى اين حقيقت را عيان مىسازد كه تنها ايمان در مرحلهاى از مراحل زندگى، باعث رستگارى نمىشود؛ بلكه شرط اصلى حفظ و نگه دارى آن تا پايان زندگى است. جنگ بدر نيز يكى از بزنگاههاى ظهور اين حقيقت بود. در اين جنگ در سپاه شرك، عدهاى از مسلمانان مرتد حضور يافتند كه عاقبت در حالت كفر، در اين جنگ به هلاكت رسيدند. اينان در هنگام حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه، به آن حضرت ايمان آورده و بر سختىها استقامت ورزيده بودند؛ اما به همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله مهاجرت نكردند و بالاخره تحت فشار خويشان خود، به كفر بازگشتند و با حالت كفر به جنگ مسلمانان آمدند و به هلاكت رسيدند.[557] گفته شده است: آيهاى در قرآن نيز درباره سوء عاقبت آنها نازل شده است.[558]
 

عوامل شكست دشمن

 پرسش 55 . چه عوامل خاصى در رابطه با دشمنان، موجب شكست و مغلوب شدن آنان در جنگ بدر شد؟
نكات عبرت آموزى در اردوگاه دشمن وجود دارد كه توجه به آنها، مىتواند تا حدى علل شكست آنان را تبيين كند. بعضى از اين نكات چنين است:
 
يك. تكيه بر غير خدا
يكى از اصلىترين شعارهاى مشركان قريش در مقابل مسلمانان چنين بود: «ان لنا العزّى و لا عزى لكم»[559]؛ «ما داراى بُت عزّى هستيم؛ در حالى كه شما عزّى نداريد».
جالب آن است كه آنان بُتى را كه هيچ نفع و ضررى ايفا نمىكند، به عنوان افتخار خود بر مسلمانان مطرح مىكنند!! تكيه بر قدرت نظامى نيز ـ كه بسيار فراتر از قدرت نظامى مسلمانان بود ـ يكى ديگر از مصاديق اين عنوان به حساب مىآيد.
مشركان در حالى كه با 950 جنگجو، صد اسب، هفتصد شتر و داراى سلاحهاى مختلف آن زمان بودند، از مكه خارج شده و ابوجهل (يكى از فرماندهان آنان) با اشاره به اين قدرت عظيم مىگفت: آيا مسلمانان تصور مىكنند كه با وجود اين قدرت، بر ما پيروز خواهند شد؟[560]
 
دو. تكبّر
نمونه روشن تكبّر و خودپسندى مشركان، هنگام خروج آنان از مكه ديده شد كه قرآن به آن اشاره مىكند.[561] مصداق بارز آن را در مىتوان در شخصيت و منش ابوجهل مشاهده كرد؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله به همين مناسبت، به او لقب «فرعون امت» و «رأس ائمة الكفر» (رئيس پيشوايان كفر) داده بود.[562]
وى با تكبّر تمام، پيشنهاد عدم جنگ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را رد كرده بود.[563] او حتى هنگام مرگ نيز دست از غرور بر نداشت و بيشترين ناراحتى خود را اين مىدانست كه به دست شخصى گمنام ـ و در ديدگاه خود غيرشريف ـ به نام عبداللّه بن مسعود كشته شده و آرزو كرد كه اى كاش، او را شخصى قريشى يا لااقل از قبيلهاى شريف مىكشت!![564]
نوفل بن خويلد، از ديگر سران مشركان نيز مصداق ديگر اين تكبّر است كه در بحبوحه نبرد، فرياد زد: اى قريشيان! امروز روز رفعت و بلند مرتبگى است.[565]
مصداق ديگر اين تكبر و تكيه بر تعصبات خشك جاهلى را مىتوان در مبارزهطلبى سه تن از بزرگان مشركان ـ به نامهاى شيبه، عُتبه و فرزندش وليد ـ ديد. آنان وقتى به ميدان آمدند، مبارز طلبيدند؛ در آغاز سه تن از انصار به مقابله با آنان رفتند؛ اما آنان با تكبر گفتند: «ما با اينها نمىجنگيم؛ بلكه با همرديفان (هم كفو) خود كه از قبيله قريش باشند، مىجنگيم». به دنبال اين خواسته، حضرت على عليهالسلام، حمزه و عبيده به نبرد آنان رفتند و هر سه را به هلاكت رسانيدند.[566]
 

بخش سوم: فلسطين و قدس

 

تاريخچه فلسطين

 پرسش 56 . در مورد تاريخچه فلسطين و چگونگى تسلط اسرائيل بر آن سرزمين توضيح دهيد.
فلسطين به لحاظ تاريخى، سرزمين اعراب فلسطين است. قبايل عرب كنعانى، بيش از هفت هزار سال قبل از ميلاد، از منطقه مجاور (شبه جزيره العرب) به اين سرزمين آمده و در آن سكنى گزيدند. پيش از آنكه قبايل درياى مديترانه (palest) به اين منطقه بيايند و با كنعانىها همزيستى كنند و نام «فلسطينى» بر اهالى آن غالب گردد، قبايل عربى ـ نظير يبوسىها و فينيقىها ـ در اين سرزمين مىزيستهاند.

 

موقعيت جغرافيايى فلسطين
مساحت فلسطين ـ كه در اشغال دشمن صهيونيستى است ـ 27027 كيلومتر مربع است. فلسطين بخشى از بلاد شام (سوريه، اردن و لبنان) به شمار مىرود كه از طرف شرق به اردن، از غرب به درياى مديترانه، از شمال و شمال شرقى به لبنان و سوريه و از جنوب به خليج عقبه و صحراى سيناى مصر محدود مىشود.
در فلسطين سه منطقه كوهستانى، دشتى و ساحلى وجود دارد كه زمينهاى حاصلخيز كشاورزى را تشكيل مىدهد. صحراى نقب در بخش جنوبى واقع شده و يك سوم مساحت فلسطين را تشكيل مىدهد.
فلسطين فعلى به سه بخش تقسيم مىشود:
1. سرزمين اشغالى 1948 كه يك ميليون و يكصد هزار فلسطينى را در خود جاى داده است.
 2. كرانه باخترى كه مساحتى بالغ بر 5650 كيلومتر مربع داشته و شهر قدس را در برمىگيرد؛ جمعيت فلسطينى آن قريب به يك ميليون و پانصدهزار نفر است.
3. نوار غزه با مساحتى بيش از 350 كيلومتر مربع كه جمعيت فلسطينى آن حدود يك ميليون و سيصد هزار نفر است.
نزديك به 4ـ5 ميليون فلسطينى نيز پس از اشغال فلسطين به دست صهيونيستها آواره شده و در كشورهاى اردن، سوريه و لبنان زندگى مىكنند.
فلسطين به لحاظ جايگاه ممتاز جغرافيايى، حاصلخيزى زمين و قداستى كه از آن برخوردار است، در طول تاريخ عرصه كشمكشها و درگيرى امپراتورىها بوده و مردم اين ديار پيوسته و در حد توان خود، به پايدارى و مقاومت در برابر مهاجمان پرداختهاند. از طرفى اشغالگران نيز بر سر تصاحب زمين فلسطين و از صحنه به در كردن رقيبان خويش، گاهى با هم درگير شدهاند.

 

حضور يهود در فلسطين
حضرت ابراهيم عليهالسلام حوالى 1900 سال ق.م به همراه برادرزادهاش (لوط) از عراق هجرت كرد و در فلسطين رحل اقامت گزيد و مردمان اين سامان را به توحيد فراخواند. پس از آن عبرانىها (يهوديان راستين)، در قالب عشاير دامپرور و در جستوجوى آب و غذا، به اين منطقه آمده و در ميان مردمان اين ديار ـ كه از روى نوع دوستى و مهمان نوازى آنها را پذيرفته بودند ـ اقامت گزيدند. اما وقتى تعدادشان فزونى يافت، شروع به درگيرى با ميزبان كرده، كوشيدند بر پارهاى از مناطق و اماكن مقدس چيره شوند. اوج اقتدار يهود در دوران حكومت حضرت سليمان بود كه بخشهاى وسيعى از سرزمينهاى آباد آن روز را تصرف خود داشتند. اما خلق و خوى متكبّرانه يهوديان و اختلافى كه بين آنان پيش آمد، آنها را از هم متفرق كرد و باعث شد حكومت آنان، چند سالى بيش دوام نياورد و پس از مرگ سليمان، به دست بختالنصر بابلى از ميان برود. در اين زمان بيشتر آنها به اسيرى گرفته شدند؛ گرچه بعدها جمعى از آنان به وسيله كوروش به فلسطين بازگردانيده شدند.
 در تورات از نبردهاى بسيارى كه فلسطينىها در رويارويى با يهوديان غاصب داشتهاند، سخن به ميان رفته است. در مقطعى ديگر روميان با پذيرش مسيحيت، با يهوديان درگير شده، شمار كثيرى از آنها را كشتند. بدين سان حضور يهوديان پايان يافت و آنان در گوشه و كنار جهان پراكنده شدند.

 

معراج نبى اكرم صلىاللهعليهوآله
ده سال پس از مبعث رسول اكرم صلىاللهعليهوآله، پروردگار يكتا، پيامبر خود را شبانه به مسجدالاقصى در فلسطين برد و از آنجا به آسمان عروج داد. علاوه بر اينكه قدس نخستين قبله گاه مسلمانان بود. در سال 16ه.ق مسلمانان فلسطين را فتح كردند و اغلب مردم اين ديار اسلام آورده و در فتوحات اسلامى در شام، مصر و مغرب شركت جستند. اصالت عربى و فتوحات مسلمانان، اثر به سزايى در سازگارى مردم اين ديار با اسلام داشت. در زمان فتح قدس، هيچ يهودىاى در شهر وجود نداشت؛ چرا كه به وسيله مسيحيان از ورود به آن منع شده بودند و از سويى آنان با مسلمانان شرط كرده بودند كه از ورود آنها (يهوديان) به قدس جلوگيرى كنند.
بدين ترتيب مسجدالاقصى، سومين حرم شريف گشت و فلسطين، به استثناى دوره اشغال به وسيله صليبىهاى قرون وسطى (1099 م.) ـ كه سرانجام به دست صلاحالدين ايوبى(1187 م.) آزاد شد ـ پيوسته بخشى از خلافت اسلامى بود. فلسطين و قدس دگر بار و به دنبال اشغال فرانسوىها، به رهبرى ناپلئون ـ كه توانسته بود براى مدتى كوتاه چند شهر فلسطينى را به اشغال درآورد ـ به آغوش مسلمانان بازگشت.
احمد پاشا الجزار، فرمانده شهر عكا و نيروهاى [فلسطينى] تحت امر او، توانستند در سال 1799 م. ناپلئون را شكست داده و او را وادار به فرار كنند. ناپلئون در زمان خروج از فلسطين، اين جمله را بر زبان راند: "آرزوهايم (برپايى امپراتورى در اين منطقه عربى) را پاى ديوارهاى عكا به خاك سپردم! "گفتنى است ناپلئون از يهوديان جهان و بقاياى آنها در فلسطين خواسته بود، در كنارش بجنگند و در مقابل برايشان دولتى در فلسطين داير كند كه حامى منافع فرانسه در منطقه باشد.
 صهيونيسم و فلسطين
از آنجايى كه بريتانيا، قصد سيطره و چنگاندازى بر منطقه عربى اطراف كانال سوئز را داشت، مصر را اشغال و يهوديان را ترغيب كرد تا ادعاى بىاساس خود را مبنى بر داشتن حق بازگشت، به كوه كذايى «صهيون» در قدس و برپايى دولت در فلسطين، مجددا مطرح كنند؛ دولتى كه حامى منافع بريتانيا در منطقه بوده و از كمكهاى همه جانبه اين كشور برخوردار باشد.
بريتانيا در همين زمينه، مشوق تئودور هرتسل (خبرنگار يهودىتبار اتريشى) در امر دعوت از يهوديان جهان، براى تأسيس دولت صهيونيستى در فلسطين بود و عملاً نخستين كنگره صهيونيستى در شهر پازل سوئيس (1897م.) با حضور صدها تن از شخصيتهاى يهودى سراسر جهان برگزار شد. در اين اجلاس شركت كنندگان موافقت كردند براى بازگرداندن يهوديان جهان به فلسطين و برپايى دولت صهيونيستى، عليه ملت و صاحبان راستين آن، تلاش كنند و در همين راستا مؤسسات مالى چندى، براى تحقق اين هدف شوم داير كردند. هرتسل هم به نوبه خود كوشيد سلطان عثمانى (عبدالحميد دوم)، در مقابل پرداخت چند ميليون سكه طلا، با تسليم فلسطين به يهوديان موافقت كند. سلطان عبدالحميد اين پيشنهاد را رد كرد و تأكيد نمود كه سرزمين فلسطين، متعلق به مسلمانان بوده و حتى با پول همه يهوديان آن را نخواهد فروخت. بدين جهت يهوديان وى را در سال 1908 م. سرنگون ساختند. هرتسل كه از اين نيرنگ طرفى نبسته بود، راهى آلمان، ايتاليا و روسيه شد تا آنها، يهوديان را در اشغال فلسطين يارى رساند! امّا آنها از اين كار سر باز زدند؛ زيرا فلسطين سرزمينى است كه مردم خودش را داشته و تحت حاكميت امپراتورى عثمانى بود. او كه دست خالى از اين كشورها بازگشته بود، به مشوق اصلى و مروّج ايده صهيونيستى (بريتانيا) روى آورد و اين كشور تعهد داد از طرح تشكيل رژيم صهيونيستى حمايت كند.
به دنبال شروع جنگ اول جهانى، بريتانيا در سال 1917 م. با موافقت فرانسه، آمريكا و ديگر كشورهاى غربى، بيانيهاى را صادر كرد و به وسيله بالفور (وزير خارجه وقت اين كشور) به روچيلد (سرمايهدار يهودى) قول داد: وطن قومى براى يهوديان در فلسطين ايجاد كند. اين وعده به «بيانيه بالفور» موسوم شد. در سال 1918م. (همزمان با شكست تركيه و اشغال فلسطين بهوسيله بريتانيا)، كشورهاى يادشده تلاش كردند زمينه برپايى دولت يهودى را در فلسطين مهيا سازند. در همين رابطه جامعه ملل با قيموميت بريتانيا بر فلسطين، به منظور برپايى دولت يهودى در آن موافقت كرد. بريتانيا نيز نمايندهاى يهودى تبار (هربرت صاموئيل) را در سال 1920 م. به فلسطين گسيل داشت تا مقدمات كوچ يهوديان سراسر جهان را به آنجا فراهم آورد. بريتانياى استعمارگر به موازات اين اقدام، به تجهيز و آموزش نظامى يهوديان پرداخت و زمينهاى وسيعى را در اختيار آنان قرار داد تا شهركهايى را احداث كنند.

 

ايستادگى فلسطينيان
فلسطينيان از همان ابتدا در برابر قيموميت بريتانيا و باندهاى صهيونيستى، پايدارى و مقاومت كردند و براى دفاع از زمين و پاسدارى از مقدسات، گروههاى جهادى تشكيل داده، تظاهرات و اعتصابهاى عمومى به راه انداختند. قيامهاى 1920، 1923 و 1929 (معروف به انقلاب براق) از آن جمله است. انگليسىها قيامهاى فلسطينيان را سركوب و هزاران تن را كشتند يا به زندان انداختند تا از اين رهگذر، خدمتى به باندهاى صهيونيستى انجام داده باشند. شيخ عزالدين قسام با تشكيل گروههاى اسلامى ـ جهادى، به نبرد با انگليسىها و صهيونيستها پرداخت و سرانجام در سال 1935 م. به شهادت رسيد. در پى شهادت وى، فلسطين به رهبرى حاج امين حسينى (مفتى اعظم قدس)، يكپارچه قيام شد و حسن سلامه، عبدالرحيم الحاج محمد و عبدالرحيم مسعود و ... از شاگردان قسام، عمليات متعددى را بر ضد ارتش انگليس و صهيونيستها انجام دادند؛ به طورى كه بريتانيا براى سركوب انقلاب مردم فلسطين، ژنرال مونت كورى جنايتكار را فراخواند. نامبرده در سركوب مردم مبارز فلسطين، نهايت قساوت را به كار برد؛ به گونهاى كه زندانها مملو از زندانيان، خانهها ويران، زمينهاى بسيارى مصادره و معيشت مردم بسيار سخت گرديد.
قيامهاى مردم فلسطين، تداوم داشت و به موازات آن، كوچ يهوديان سراسر جهان با هدف اشغال فلسطين نيز ادامه يافت تا اينكه پس از پايان جنگ دوم جهانى (1945 م.)، بريتانيا و آمريكا توانستند در سال 1947م. از طريق سازمان ملل متحد قطعنامه تقسيم فلسطين را صادر كنند. به موجب اين قطعنامه جائرانه، فلسطين بين فلسطينيان و يهوديان اشغالگر ـ كه تعدادشان از 15% جمعيت ساكن آنجا فراتر نمىرفت و تنها 7% از سرزمين فلسطين به آنان اعطا شده بود ـ تقسيم گرديد. البته فلسطينيان، اعراب و مسلمانان با تقسيم فلسطين مخالفت كردند. فلسطينيان به جهاد و مبارزه خويش ادامه دادند و عبدالقادر الحسينى (رهبر مجاهدان)، سرانجام در سال 1948 م. در جريان نبرد (القسطل) به شهادت رسيد.

 

غصب فلسطين (سال 1948 م.)
بريتانيا پس از اطمينان از توان باندهاى صهيونيستى در فلسطين و حمايت و پشتيبانى آمريكا و جهان غرب و شوروى از برپايى كشورى براى يهوديان، اعلام داشت كه از فلسطين بيرون خواهد رفت و چنين نيز شد. ارتش انگليس در 1948م. پس از واگذارى مراكز و تسليحات نظامى خود به باندهاى صهيونيستى و ابقاى برخى از فرماندهان در خدمت اهداف يهوديان، خاك فلسطين را ترك كرد. بن گوريون رهبر باندهاى صهيونيستى، از اين وضعيت سوء استفاده كرد و تأسيس كشور «اسرائيل» در سرزمينهاى اشغالى 1948 م. را اعلام نمود. مدتى بعد آمريكا، دولت صهيونيستى را به رسميت شناخت و به دنبال آن اتحاد جماهير شوروى هم چنين كرد. كشورهاى اروپايى يكى پس از ديگرى و بعد سازمان ملل متحد، اين دولت غاصب را به رسميت شناختند.
فلسطينيان اين ستم و ناروايى را نپذيرفته، به نبرد با صهيونيستها پرداختند. در اين نبردها، نيروهايى از ارتش كشورهاى مصر، اردن، سوريه، لبنان، عراق و ... و نيروهاى داوطلب اخوان المسلمين شركت جستند؛ ليكن به دليل ضعف تداركاتى و تسليحاتى و حضور استعمارى بريتانيا و فرانسه در اغلب كشورهاى منطقه و خيانت برخى از رهبران، منجر به شكست اين نيروها و آوارگى صدها هزار فلسطينى گشت. به دنبال اين جنگ، كرانه باخترى، قدس و نوار غزه همچنان در دست فلسطينيان و به دور از اشغالگرى صهيونيستها باقى ماند؛ ليكن كرانه باخترى و قدس تابع اردن و نوار غزه تابع مصر گشت.
پس از جنگ 1948 م. كشورهاى آمريكا، فرانسه و انگليس دولت غاصب صهيونيستى را به سلاحهاى پيشرفته (هستهاى، ميكروبى و شيميايى) مجهز ساختند. به رغم ناكامى، فلسطينيان، آنان دست از مقاومت و پايدارى برنداشته و گروههاى چريكى تشكيل دادند. اين نيروها حمله به شهرها و شهركهاى صهيونيستى را در دستور كار خود قرار دادند.

 

تجاوز سه جانبه (سال 1956 م.)
در سال 1956 م. انگليس، فرانسه و اسرائيل، در توطئهاى مشترك، تجاوز سه جانبهاى را عليه مصر تدارك ديدند و صهيونيستها نوار غزه و بخشى از سينا را اشغال كردند. اما بر اثر فشارهاى جهانى و عمليات مقاومت، ناگزير از اين مناطق خارج شدند. در سال 1963 م. سازمان آزادىبخش فلسطين به رهبرى احمد شقيرى، شكل گرفت و صاحب سپاهى در نوار غزه شد. همچنين جنبشهاى چريكى نظير جنبش فتح، جبهه خلق و... تشكيل شدند و توانستند عمليات چريكى بسيارى را از خاك سوريه عليه صهيونيستها به مورد اجرا بگذارند و تلفات و ضايعات قابل توجهى به آنان وارد سازند. اسرائيل در سال 1967 م. با حمايت آمريكا، جنگى را عليه مصر و سوريه به راه انداخت و سيناى مصر و ارتفاعات جولان سوريه را ـ علاوه بر ساير بخشهاى فلسطينى ـ به اشغال خود درآورد. اما ملت فلسطين همچنان به مقاومت خود در برابر اشغالگرى صهيونيستى ادامه داد. پس از شكست 1967 م. عمليات نظامى ـ چريكى فلسطينى، از خاك اردن عليه صهيونيستها گسترش يافت و خطر و تهديدى بالقوه براى يهوديان غاصب گرديد. به دنبال اين تحولات آمريكا و صهيونيستها، اردن را تحت فشار قرار دادند و اين كشور در سپتامبر 1970 م. فعاليت چريكى فلسطينيان را درهم كوبيد. كارهاى چريكى از اين پس، به سوريه و لبنان انتقال يافت.
در سال 1973 م. سوريه و مصر توافق كردند براى آزادسازى خاك اشغال شده خويش، با صهيونيستها بجنگند و اگر دخالت مستقيم آمريكا در جنگ نبود، شكست كامل صهيونيستها رقم مىخورد. در پى اين حوادث، مذاكرات آتش بس ميان مصر و رژيم صهيونيستى زير نظر آمريكا آغاز و كار به جايى رسيد كه انور سادات (رئيس جمهور وقت مصر)، در سال 1987. به طور يك جانبه و در كمپ ديويد آمريكا، صلحى را با صهيونيستها امضا كرد. مصر با امضاى اين قرارداد، عملاً از گردونه درگيرى با دشمن صهيونيستى خارج شد؛ ليكن خداوند سبحان خروج مصر را به واسطه پيروزى انقلاب اسلامى در ايران به رهبرى امام خمينى رحمهالله جبران كرد. رهبر عظيمالشأن ايران سفارت اسرائيل را تعطيل و سفارت فلسطين را به جاى آن داير فرمود و اعلام داشت: «اسرائيل غدّهاى سرطانى است و بايد ريشه كن شود». همچنين روز جهانى قدس را اعلام و سپاه قدس را تأسيس كرد. اين خط مشى و سياست حكيمانه و حمايت از مبارزات بحق مردم مسلمان فلسطين، به وسيله جانشين شايسته ايشان مقام معظم رهبرى و مسئولان نظام اسلامى، با همان قوت ادامه دارد.

 

تجاوز به لبنان
عمليات چريكى فلسطينيان ـ كه از لبنان بر ضد اسرائيل شدت يافته و كيان غاصب آنها را به خطر انداخته بود ـ صهيونيستها، آمريكائيان و فالانژيستهاى مسيحى لبنان را به تدارك توطئهاى مشترك عليه فعاليت چريكى آنان واداشت؛ به طورى كه در سال 1982 م. ارتش صهيونيستى به فرماندهى شارون جنايت پيشه و با حمايت آمريكا و اروپا، به خاك لبنان تجاوز و بيروت را اشغال كرد. در اين تجاوز هزاران چريك و غيرنظامى فلسطينى به قتل رسيدند و رزمندگان فلسطينى مجبور به ترك لبنان شدند. رژيم صهيونيستى در سال 1978 م. با مصر قرارداد صلح امضا كرد. در سال 1987 م. مردم فلسطين در كرانه غربى و نوار غزه، عليه صهيونيستها يكپارچه قيام كردند و نيروهاى جنبش مقاومت اسلامى فلسطين (حماس) فعالانه در انتفاضه شركت جستند و تلفات فراوانى بر صهيونيستها وارد كردند. همين امر آمريكا را بر آن داشت تا در سال 1991 م. با هدف تحميل صلح در منطقه، كنفرانسى را در مادريد برگزار كند. نتيجه اين كنفرانس توافق ساف (سازمان آزاديبخش فلسطين) با صهيونيستها و امضاى موافقت نامه اسلو (1993 م.) بود. ساف، دولت غاصب (اسرائيل) را به رسميت شناخت تا در مقابل، صهيونيستها نيز اين سازمان (ساف) را به رسميت بشناسند. پس از آن، مذاكرات بدون هيچ ثمرى آغاز گشت و به موازات آن مقاومت مردم فلسطين ادامه يافت. در سال 1994 م. اردن نيز در منطقه «وادى عربا» موافقت نامهاى با رژيم صهيونيستى به امضا رساند. ملت فلسطين به مقاومت خود ادامه دادند تا اينكه انتفاضه اقصى در سال 2000 م. شروع شد و صدها كشته و هزاران زخمى بر دشمن صهيونيستى تحميل كرد.

 

فروش زمين فلسطينيان

 پرسش 57 . آيا فلسطينيان زمينهايشان را به يهوديان فروختهاند؟
هر چند اصل مسئله خريد بعضى از زمينهاى فلسطين از سوى يهوديان صحّت دارد؛ اما بايد به عواملى از قبيل: «مقدار آن»، «زمان خريد»، «اهداف پشت پرده آن» و بالاخره «رابطه آن با مشروعيت نظام سياسى حاكم» توجه داشت.
سياستگذاران صهيونيسم، در آغاز ورود مهاجران يهودى و در زمانى كه هنوز نيات شوم آنان (تسلط بر سرزمين فلسطين)، براى مردم آنجا مشخص نبود؛ جهت قانونى جلوه دادن اقدامات خود و پنهان كردن اهداف و نيات دراز مدت خويش، تعداد محدودى از زمينهاى زراعى و يا مسكونى را از فئودالهاى مالك (افندىها) خريدارى كردند.[567]
پس از محكم كردن جاى پاى خود، با روشهايى نظير ايجاد رعب و وحشت، ترور و كشتار دستهجمعى فلسطينيان (مانند قتل عام دير ياسين، صبرا، شتيلا و ...)، ويران كردن منازل و روستاهاى عربنشين[568] و سپس مصادره زمينهاى مهاجران، سياستهاى شوم خود را در مورد جمعيت و سرزمينهاى اعراب عملى كردند. بر اين اساس دو سوم سرزمينهاى اعراب مصادره شد.[569]
پس از اخراج يك و نيم ميليون فلسطينى، «زمين متعلق به يهوديان» ـ آن گونه كه مسئولان «صندوق ملى يهود» مىگويند ـ در زمان اعلاميه بالفور (1917) سه و نيم درصد و در 1947م. شش و نيم درصد بود. اما امروزه بيش از 93 درصد اراضى فلسطين، به صورت كاملاً غيرقانونى و غاصبانه در مالكيت يهوديان است.[570]
اين در حالى است كه در سال 1948م. فلسطينىها مالك 97 درصد از اراضى اين كشور بودند. بر اين اساس درصد زمينهاى خريدارى شده، بسيار ناچيز و غيرقابل اعتنا است.
نكته ديگر آنكه، به فرض يهوديان به صورت كاملاً قانونى و بدون هيچگونه فريب و نيرنگى، درصد زيادى از زمينهاى فلسطينيان را خريدارى مىكردند؛ اما داشتن املاك زياد باعث مشروعيت آن رژيم نمىشد؛ زيرا:
اولاً، يهوديان فلسطينى نسبت به ساير سكنه فلسطين در اقليت هستند.
ثانيا، مردم فلسطين ـ حتى عده كمى هم كه زمين به يهوديان فروختند ـ هرگز حق تعيين سرنوشت خويش را به يهوديان نسپردند.
ثالثا، از نظر حقوقى، اساسا حق تعيين سرنوشت ـ كه حق حاكميت ناشى از آن است ـ قابل واگذارى و معاملهپذير نيست. بر اين اساس است كه از حكومت اسرائيل، به عنوان رژيم غاصب نام برده مىشود.[571]
 
 

 

 

دفاع از فلسطين

 

 پرسش 58 . در مورد فلسطين وظيفه ما و دولت چيست؟
يكم. قرآن مجيد در آيات متعددى به حمايت از حقوق بشر اهتمام ورزيده است كه به چند مورد آن اشاره مىشود:
1ـ1. «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ. الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلاّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ وَ لَوْلا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللّهِ كَثِيراً وَ لَيَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ»[572] ؛ «به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل شده، رخصت [ جهاد] داده شده است؛ چرا كه مورد ظلم قرار گرفتهاند، و البته خدا بر پيروزى آنان سخت توانا است. همان كسانى كه به ناحق از خانههايشان بيرون رانده شدند. [ آنها گناهى نداشتند] جز اينكه مىگفتند: «پروردگار ما خدا است» و اگر خدا بعضى از مردم را با بعض ديگر دفع نمىكرد، صومعهها و كليساها و كنيسهها و مساجدى كه نام خدا در آنهابسيار برده مىشود، سخت ويران مىشد، و قطعا خدا به كسى كه [ دين ]او را يارى مىكند، يارى مىدهد؛ چرا كه خدا سخت نيرومند شكستناپذير است».
در اين آيه علت اذن در جهاد، مورد ظلم قرار گرفتن و اخراج از كاشانه و آواره شدن مؤمنان از وطن خود از سوى ستمگران دانسته شده است.
 1ـ2. «وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً»[573] ؛ «چرا در راه خدا و براى رهايى مردان و زنان و كودكانى كه [ به دست ستمگران تضعيف شدهاند ]پيكار نمىكنيد؟! همان افراد [ ستمديدهاى ]كه مىگويند: پروردگارا ما را از اين شهر (مكّه) كه اهلش ستمگرند، بيرون ببر، و از طرف خود براى ما سرپرستى قرار ده واز جانب خود، يار و ياورى براى ما تعيين فرما».
در سنت نبوى صلىاللهعليهوآله و ائمه معصومين عليهمالسلام نيز سفارش زيادى به اين امر شده است؛ چه اينكه در اسلام، مسئوليت مقابله با تهديد و ارعاب دشمن، وظيفهاى همگانى است كه بايد همه يكپارچه، در برابر عوامل تهديد و ارعاب بايستند و از مظلوم دفاع كنند و خصم ظالم باشند. دستور نورانى اميرمؤمنان عليهالسلام مبنى بر اينكه «همواره خصم ظالم و يار و ياور مظلوم باشيد»[574]، همواره بر تارك عالم مىدرخشد و بيانگر تعالى اصول حقوقى اسلام و حقانيت اين نظام حقوقى است. پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله نيز فرمود: «هر كس فرياد دادخواهى هر مظلومى ـ اعم از مسلمان يا غير مسلمان ـ را بشنود كه مسلمين را به يارى مىطلبد، اما به كمك او نشتابد، مسلمان نيست»[575] و در روايت ديگر فرمود: «يارى كردن ضعيفان، بهترين و با فضيلتترين صدقهها است»[576]. بر اساس بعضى از روايات ديگر، مسلمانان بايد به حل معضلات و گرهگشايى يكديگر اهتمام ورزند و در اين راستا تلاش كنند؛ و گرنه از زمره مسلمان واقعى خارج هستند[577].
در صحيح بخارى از آن حضرت روايت شده است: «همه مسلمانان برادر يكديگرند، به همديگر ظلم نمىكنند و در مقابل دشمنان همديگر را رها نمىسازند و به خود وا نمىگذارند»[578].
و نيز از آن حضرت روايت شده است: «هر كس كه نزد او مؤمنى خوار شود؛ ولى او را يارى نكند ـ در حالى كه قادر بر نصرت او باشد ـ خداوند عزوجل، روز قيامت نزد تمام خلايق او را خوار خواهد ساخت»[579].
مؤلف فتح البارى در شرح حديث نبوى در دفاع از مظلوم مىنويسد: «كسى كه قدرت برنجات مظلوم دارد، بر او لازم است كه به هر طريق ممكن، ستم را از او دفع كند. قصد او در دفاع، كشتن ظالم نيست؛ بلكه مقصود، دفع است و در صورتى كه دفاع كند، خون ستمگر هدر است و فرقى نمىكند كه دفاع از خويش باشد يا از ديگرى».
علاوه بر آن سنت عملى رسول خدا صلىاللهعليهوآله، در انعقاد پيمانهاى دفاعى به عنوان يارى ستمديدگان ـ آن چنان كه در «حلف الفضول» صورت گرفت ـ و يا به عنوان اعلام همبستگى و حمايت متقابل ـ آن چنان كه در پيمان با «بنى ضمرة» و «خزاعه» انجام شد ـ گواه اين امر است. در پيمان جوانمردان (حلف الفضول) افراد شركت كننده ـ از جمله حضرت رسول صلىاللهعليهوآله ـ سوگند ياد كردند كه در يارى مظلوم و مقابله با ستمگر «يد واحده» باشند تا آنكه ظالم حق ستمديده را بپردازد و اين پيمان مادامى كه دريا كنار ساحل خود را مرطوب كند (يعنى براى هميشه تاريخ) استوار است.
دوم. از جهت ديگر نيز بايد به چند نكته اساسى توجه كرد:
2ـ1. بر اساس اصول و مبانى اسلام، جامعه اسلامى پيكره واحدى است و مسلمين نمىتوانند در قبال ساير مسلمانان بىتفاوت باشند. پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم» ؛ «من سمع رجلاً ينادى يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم» ؛ «مثل المؤمنين فى توادّهم و تراحمهم و تعاطفهم كمثل الجسد، اذا اشتكى بعضهم تداعى سائرهم بالسهر و الحمى»[580]؛ «حكايت مؤمنان در دوستى و مهربانى، چون اعضاى يك پيكر است؛ وقتى يكى از آنها رنجور شود، ديگران به مراقبت و حمايت از او هم داستان مىشوند».
اين همبستگى عميق، تعاون اسلامى را نيز به همراه دارد؛ بدين معنا كه مسلمانان در كليه امور و شئون مشترك اجتماعى، اقتصادى و سياسى خود، موظّف به همكارى و هميارى يكديگرند. تعاليم مذكور در چارچوب عقيده و ايمان، بسيار كارساز است و مجموعه امت اسلامى را ـ از مشرق تا مغرب عالم ـ همچون دانههاى تسبيح به يكديگر پيوند مىدهد.
2ـ2. اصول و قوانين نظام و انقلاب اسلامى، ناشى از آموزههاى دين مبين اسلام است؛ لذا از آغاز شكلگيرى تاكنون، اهداف خود را منحصر به برپايى حكومت اسلامى در ايران نكرده است؛ بلكه خود را موظّف به آزادى و بيدارى ساير ملل مظلوم جهان و حمايت از حقوق آنان مىداند. بر اساس تحقق عملى حاكميت ملّى، دولت به نمايندگى از تمام افراد، موظّف به ايفاى «تعهد برادرانه نسبت به همه مسلمانان» است. به همين جهت، ضمن آنكه «موظّف است سياست كلى خود را بر پايه ائتلاف و اتحاد ملل اسلامى قرار دهد»، در اعمال سياست خارجى «دفاع از همه مسلمانان» را بايد وجهه همت خود سازد.[581]
بر اين اساس جمهورى اسلامى ايران، حمايتهاى بى دريغ مادى و معنوى خود را ـ در حد امكانات و شرايط بينالمللى ـ از ملتهاى مظلوم به عمل آورده است؛ مانند حمايت از مردم ستمديده آفريقاى جنوبى و مسلمانان بوسنى ـ هرزگوين، افغانستان، قفقاز، لبنان، فلسطين و ... .
 2ـ3. از آنجا كه مشكل اسرائيل مربوط به همه جهان اسلام است و تمامى مسلمانان مورد تهديد هستند، نجات ملت فلسطين و طرد و نابودى اسرائيل، پيوسته مورد اهتمام مسئولان، مردم و نظام جمهورى اسلامى ايران بوده است و در اين جهت، تدابير قانونى و انواع حمايتهاى مالى، معنوى، تبليغاتى و ... صورت گرفته است.
قانون حمايت از انقلاب اسلامى مردم فلسطين (مصوب 19/2/69 مجلس شوراى اسلامى)، خطوط اصلى سياست حمايت از مردم فلسطين را چنين مقرر داشته است:
1. اعتقاد بر تعلّق فلسطين به ملّت آن و غاصب بودن اسرائيل و حمايت از مردم ستمديده، آواره و مبارز فلسطين تا رسيدن به حقوق حقّه خويش، به هر نحو ممكن (ماده 1)؛
2. تشكيل صندوق كمكهاى انسانى، جهت حمايت از مردم فلسطين، آوارگان و مبارزان فلسطينى؛
3. حمايت معنوى و مادّى از خانواده شهيدان، جانبازان، اسيران و مفقودان سرزمينهاى اشغالى به وسيله بنياد شهيد؛
4. اعطاى بورس تحصيلى دانشگاهى به داوطلبان فلسطينى؛
5. تشكيل كميته دائم نظارت بر اجرا، پيگيرى و هماهنگىهاى لازم نسبت به امور فلسطينيان و ارائه گزارش به مجلس شوراى اسلامى؛
6. حمايتهاى تبليغاتى مؤثر برون مرزى از سوى سازمانهاى مربوط (وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى و سازمان صدا و سيماى جمهورى اسلامى)؛
7. تعيين و پيشنهاد رسميت «بيت المقدس» به عنوان موطن و مركز دولت اسلامى در تبعيد فلسطين به كشورهاى اسلامى؛
8. تحريم رابطه اقتصادى نسبت به تمام مؤسسسات و شركتهاى وابسته به صهيونيستها در سطح جهان.
اين مواضع فرهنگى، سياسى و اقتصادى، حداكثر حمايتى است كه در حال حاضر جمهورى اسلامى ايران، از فلسطينيان آواره و اخراج شده از كشورشان به عمل مىآورد.[582]
در پايان گفتنى است، تمام اين حمايتها، علاوه بر وظيفه انسانى و اسلامى، در راستاى منافع ملى نيز مىباشد و در حقيقت حمايت از فلسطين و حزباللّه لبنان، كمك به خط مقدم جبهه در برابر دشمن مشترك است.

 

عمليات استشهادى

 پرسش 59 . آيا عمليات استشهادى فلسطينيان، از نظر اسلام و حقوق بشر مشروع است؟
در يك تحليل واقعبينانه و با درك شرايط تاريخى و وضعيت كنونى فلسطينيان، مىتوان گفت ملّتى كه سرزمين آبا و اجدادىاش به وسيله بيگانگان غصب و از كليه حقوق مادى و معنوى خويش محروم گرديده و نتيجهاى جز ضرر و عقبنشينى از راههاى طى شده نديدهاند، نمىتوانند نظارهگر نابودى تدريجى خويش و سرزمينشان باشند. در چنين شرايطى كه رژيم صهيونيستى زبانى به جز خشونت و زور نمىفهمد و با تمامى قوا و به پشتيبانى دولتهاى استكبارى و با استفاده از سكوت و بىتفاوتى مجامع بينالمللى، به نسلكشى ملت فلسطين پرداخته است، راهى جز دفاع و مقابله به مثل باقى نمانده است.
از نظر دينى، اكثريت قريب به اتفاق بزرگان اهل سنت و مراجع شيعه، بر مشروع بودن عمليات استشهادى فلسطينيان صحه مىگذارند. مفتى مصر، «قرضاوى» به عنوان يك عالم متفكر اهل سنت، علامه فضلاللّه به عنوان مرجع تقليد شيعه و حتى مراجع شيعى ايرانى، چون حضرت آيهاللّه فاضل لنكرانى و ... عمليات و حركت استشهادى را در شرايط كنونى فلسطينيان، تأييد مىكنند.[583]
 به علاوه از نظر تاريخى چنين حركتى، اختصاص به ملّت مظلوم فلسطين ندارد؛ بلكه در همه انقلابهاى بزرگ دنيا و در مواردى كه خاك يك سرزمين به اشغال در مىآيد و ... چنين اقداماتى ديده شده و از جايگاه بالايى برخوردار است. به عنوان نمونه موقعى كه آلمانها، خاك فرانسه را اشغال كردند، چنين اقداماتى در عملياتهاى پارتيزانى در فرانسه، صورت مىگرفت. وقتى يك نفر براى آزادى سرزمين خود، جانش را فدا مىكند، نه تنها ضد ارزش نيست؛ بلكه ارزشمند و ستودنى است.[584] در برخى جوامع اسلامى در قرن 18 ـ كه بخشهايى از هندوستان امروزى محسوب مىشوند ـ براى بيرون راندن استعمارگران اروپايى، به عملياتهاى انتحارى متوسل مىشدند.
«كاميكازه» ـ كه در فرهنگ سياسى دنيا در زمينه عملياتهاى انتحارى شهرت يافته است ـ نام يك خلبان ژاپنى بود كه در خلال جنگ جهانى دوم، هواپيماى نظامى خود را به قلب ناوهاى نظامى آمريكا كوبيد. اين اقدام از آن به بعد، به يك استراتژى مهم ژاپنىها عليه آمريكا تبديل شد و امروزه نيز، كاميكازه براى ژاپنىها مورد تقدير و تحسين است.[585]
حضرت امام رحمهالله در تقدير و تأييد عمليات استشهادى شهيد حسين فهميده، از او به عنوان «رهبر» نام برد. به هر حال اگر اين حركات از زاويه دينى و انقلابى و نيز شرايط كنونى نگريسته نشود، طبيعى است كه نمىتوان در داورى منصف و جامع عمل كرد[586].
[از سوى ديگر مجموعه عملياتهاى استشهادى فلسطينيان، آثار و نتايج بسيار مطلوبى در برداشته و به اسرائيل و تمامى پشتيبانان آن فهمانده است كه ملّت فلسطين، زنده و بيدار است و هرگز تسليم نابودى و نقشههاى شوم آنان نمىشود ]و همچنين باعث شده تا مهمترين مسئله اسرائيل (تأمين امنيت) را ـ كه براى آن هزينههاى بسيار زيادى متحمل شدهاند ـ با چالشهاى جدّى مواجه كند و خواب راحت را از ديدگان آنان بربايد.
در اسلام هدف از جنگ دفاعى، رفع حمله، سركوب پيمان شكنان و تجاوزگران بيگانه، بيرون راندن آنان از سرزمينهاى اشغالى، آزادسازى آن مناطق، دفاع از جان و مال مسلمانان و عقيده و مرام اسلامى است. انجام دادن اين نوع جهاد ـ كه در زمره واجبات عينى است ـ بر تمامى مسلمانان، اعم از زن و مرد، در كليه قرون و اعصار و مادامالعمر لازمالاجرا است.[587]
آيات متعددى از قرآن كريم مسلمانان را به جهاد دفاعى ترغيب مىكند: «وَ قاتِلُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ»[588]؛ «و در راه خدا جهاد كنيد با كسانى كه با شما مىجنگند» و «اُقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ ...»[589]؛ «هر جا مشركان را يافتيد بكشيد و از شهر و ديارشان برانيد، چنان كه آنان شما را از وطن آواره كردند».
از ديدگاه حقوق بينالملل نيز، طبق ماده 51 منشور، حق دفاع براى ملت مظلوم فلسطين وجود دارد و اين حق طبيعى براى آنان به رسميت شناخته شده است. آنان مىتوانند براى جلوگيرى از تجاوز و يا گسترش آن، اقدامات لازم را انجام داده و همه گونه آمادگى دفاعى و رزمى را براى خود فراهم آورند و عملاً براى سركوب خصم از آن استفاده كنند.[590]
اولين شرط دفاع مشروع از ديدگاه حقوق بينالملل، مقابله با تجاوز مسلحانه است كه بر اساس تعريف مجمع عمومى ملل متحد از تجاوز، دولت اسرائيل متجاوز محسوب مىشود. بر اساس ماده اول قطعنامه، تجاوز عبارت است از: «كاربرد نيروى مسلح به وسيله يك دولت، عليه حاكميت، تماميت ارضى و يا استقلال سياسى دولتى ديگر؛ يا كاربرد نيروى مسلح در راههايى مغاير منشور ملل متحد»[591]. مسلما دولت نامشروع و غاصب اسرائيل مصداق واقعى متجاوز است و حق دفاع و مقابله به مثل براى فلسطينيان، كاملاً مشروع است. البته چه بسا رژيم صهيونيستى نيز از اين مواد قانونى سوء استفاده نموده، مبارزان فلسطينى را به عنوان تروريسم معرفى كند! اما آنچه مهم است، آشنايى افكار عمومى با مبانى اسلامى و اصول حقوق بشر است كه با استناد به آن، بتوان از مقاومت و مبارزه مشروع فلسطينيان دفاع كرد و نزد وجدان عمومى جهانيان، احقاق حق فلسطينيان را به رسميت شناساند.
عمليات استشهادى، جوانههاى اميد به پيروزى را در قلب ملّت مظلوم فلسطين، رويانيده و انتفاضه مردمى فلسطين را به حركتى زنده، پويا و پرتوان، تبديل كرده است. در هر صورت عمليات استشهادى ملّت فلسطين در شرايط كنونى، از مصاديق جهاد دفاعى است كه از نظر اسلام و حكم عقل و حقوق بينالملل، امرى كاملاً مشروع است.
 

كمك به فلسطين

 پرسش 60 . با اينكه اوضاع اقتصادى كشور ما نابسامان است، چرا به فلسطين و افغانستان كمك مىكنيم؟
وجود پارهاى از مشكلات و معضلات اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى و ... در سطح كشور، امرى واقعى و غيرقابل انكار است كه براى برون رفت از اين وضعيت و دستيابى به موقعيتى مطلوبتر، تلاشهاى مضاعفى لازم است.
در كنار اين حقيقت، بايد واقعيتى ديگر را نيز در نظر گرفت و آن توجه به ساير مسئوليتهاى دينى و ملى دولت و نظام اسلامى است. به عبارت ديگر حيطه و گستره وظايف و مسئوليتهاى دولتها، فقط در درون مرزهاى آن كشور محدود نمىشود؛ بلكه آنها جهت دستيابى به اهداف خود، در سطح داخلى و بينالمللى (از قبيل تأمين امنيت و منافع ملى و تحقق آرمانهاى ايدئولوژيك)، ناچارند عملكرد و اقدامات خود را به بيرون از مرزهاى بينالمللى، گسترش دهند و در عرصه معادلات و رقابتهاى بينالملل شركت فعّال داشته باشند.
امروزه به دليل گسترش ارتباطات و تكنولوژى، جهانىشدن اقتصاد و... ـ كه مرزهاى ملى كشورها را درنورديده است ـ ديگر نمىتوان عملكرد و وظايف دولتها را تنها در محدوده مرزهاى آن كشور، تعريف كرد؛ بلكه دولتى از توانايى بيشتر در سامان دادن به مسائل داخلى و تأمين امنيت و رفاه در سطح جامعه و تعقيب آرمانهاى ايدئولوژيك خود، بهرهمندتر است كه به صورت فعّال، در مناسبات، معادلات و رقابتهاى بينالمللى حضور داشته باشد و در چارچوب اصول سياست خارجى خويش، نقش مؤثرى را در تأثيرگذارى بر تحولات منطقهاى و بينالمللى ايفا كند و از موقعيتها و فرصتهاى جهانى، به بهترين نحو جهت پيشبرد اهداف سياست خارجى خود، بهره جويد.
عوامل متعددى در شكلگيرى سياست خارجى كشورها، مؤثر است كه مهمترين آنها عبارت است از[592]: 1. ارزشها و اعتقادات، 2. زمينههاى تاريخى و فرهنگى، 3. ساختار نظام بينالملل، 4. مشكلات و نيازهاى داخلى.
دولتها جهت تحقّق اهداف سياست خارجى خود، از ابزارها و تكنيكهاى گوناگونى بهره مىجويند؛ ابزارهايى نظير ديپلماسى، حربههاى اقتصادى، نظامى و فرهنگى. استفاده صحيح و به موقع از اين تكنيكها، در ميزان موفقيت واحدهاى سياسى بسيار مؤثر است.[593]
در سطح بينالملل، سياست خارجى كشورى موفقتر و از توانايى بيشترى در پيشبرد اهداف بينالمللى و تأمين منافع ملى خود، برخوردار است كه از توانايى بيشترى در كاربرد تمامى اين ابزارها، برخوردار باشد و در موقع نياز جهت دسترسى به اهداف خود، از آنها بهره گيرد. به عنوان نمونه امروز، با استفاده از ابزار اقتصادى (نظير اعطاى وام، مشاركت در سرمايهگذارى يا بازسازى كشور)، مىتوان زمينههاى مناسبى را جهت تأثيرگذارى در تحولات داخلى آن كشور، فراهم كرد و بازارى براى عرضه كالاهاى توليدى در خارج و ... به وجود آورد. در نتيجه، بخشى از اهداف كوتاهمدت، ميان مدت و بلندمدت سياسى خارجى خويش را تحقّق بخشيد.
براساس مطالب يادشده، در خصوص كمك ايران به مسلمانان فلسطين گفتنى است:
يكم. بخشى از اين كمكها (مانند مواد غذايى، دارو، پوشاك و..) در شرايط كنونى، حياتى بوده و از مسئوليتهاى فرا ملّى دولت اسلامى محسوب مىشود.
دوّم. با توجه به نيازهاى ضرورى و حياتى مردم فلسطين و امكانات نسبتا خوب كشورمان، كمكها محدود بوده و تأثيرى منفى در روند آبادانى و حل مشكلات اقتصادى و معيشتى ما بر جاى نمىگذارد. به علاوه نتايج مثبتى را در كوتاه مدت و طولانى مدت، در سطح منطقهاى و بينالملل، براى كشور ما به ارمغان مىآورد. ميزان كمكها وقتى در سطح افراد نگريسته شود، زياد به چشم مىآيد (مثلاً صد كاميون). اما همين ميزان در سطح كلان بسيار اندك است؛ يعنى، ارزش مادى آن كمكها براى آحاد ملت، رقم بزرگى است؛ ولى در سطح يك كشور يك رقم جزئى است كه اگر بخواهند همان ميزان كمك را در داخل بين همه مردم آن كشور تقسيم كنند، بسيار ناچيز است.
سوّم. فشارها و مشكلات جامعه هراندازه زياد باشد، در برابر وضعيت پيش آمده براى برادران و خواهران آواره فلسطينى و ... اصلاً قابل مقايسه نيست.
چهارم. مسلمين امت واحده و داراى سرنوشت مشتركىاند. استعمارگران همواره درپى جداسازى و تفرقه ميان ملتهاى مسلمانند تا از اين رهگذر، سلطه خود را بر جهان اسلام بيشتر استوار سازند. بنابراين اگر ما دست از يارى برادران ستمديده مسلمان خود برداريم، در واقع به جداسازى امت اسلامى ـ كه هدف دشمنان است ـ كمك كردهايم.
پنجم. همان طور كه كمكهاى فردى موجب افزايش نعمت و بركات الهى است، كمكهاى اجتماعى نيز چنين است.
ششم. امروزه در تمام جهان، سرمايههايى براى كمك به جوامع محروم اختصاص داده مىشود و دراين حركت انسان دوستانه، مسلمانان و جمهورى اسلامى، بايد جلودار باشند.
هفتم. ارائه حمايتهاى اقتصادى، سياسى و تبليغاتى در حد توان به ملتهاى مسلمان ديگر ـ به خصوص فلسطين ـ نه تنها با منافع ملى ما تعارض ندارد؛ بلكه در راستاى تأمين منافع ملى ايران به حساب مىآيد؛ زيرا منافع ملى يك كشور، فقط در مرزهاى جغرافيايى آن محدود نمىشود. لذا دولتها به ميزان هزينههايى كه در كشورهاى ديگر صرف مىكنند، از توان و قدرت تصميمگيرى و تأثيرگذارى بيشترى نيز در آينده آن كشور و معادلات منطقهاى برخوردار مىباشند.
علاوه بر اين حفظ موجوديت، استقلال و تماميت ارضى و امنيت ملى كشور ـ كه از عناصر كليدى و حياتى تشكيلدهنده منافع ملى است ـ نيازمند صرف چنين هزينهها و كمك به ملتهايى است كه در خط اول مبارزه با دشمنان ما قرار دارند. واقعيت آن است كه مردم مظلوم و مبارز فلسطين، از ما نيز دفاع مىكنند و ما كمترين وظيفه خود (تداركات و پشتيبانى) را انجام مىدهيم. رهبر فرزانه انقلاب در ديدار با فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامى فرمود: «اگر صهيونيستهاى افزون طلب، گرفتار انتفاضه نبودند، بدون ترديد براى سيطره بر مصر و سوريه و لبنان و ديگر كشورهاى خاورميانه وارد عمل مىشدند».
هستههاى مقاومت و نهضتهاى آزادى بخش در سراسر جهان اسلام، به عنوان يكى از مهمترين اهرمهاى قدرت براى جمهورى اسلامى است كه ابر قدرتها را ترسانده و موجب بازدارندگى آنها، از عملى كردن نيات امپرياليستى مىگردد و كمك به اين مردم مبارز، به معناى استحكام بخشيدن به سنگرهاى دفاعى خود است.
 آيندهنگرى و تأمين منافع بلندمدت، خود بهترين دليل بر انجام چنين اقداماتى است؛ زيرا آرمانها و اهداف توسعهطلبانه رژيم صهيونيستى، هرگز به فلسطين محدود نيست؛ بلكه آنان آرزوى سيطره بر جهان اسلام ـ به خصوص امالقراى آن جمهورى اسلامى ايران ـ را در سر مىپروراند.
هشتم. اين كمكها يكپارچگى ما را بهتر حفظ مىكند و قدرت جمعى ما را بر دشمنان افزون مىسازد و براى مصونيت خود ما از خطرات دشمن مفيد است.
نهم. ارسال اين قبيل كمكها مختص ايران نيست؛ بلكه كشورهاى بزرگ جهان، (مانند آمريكا) به رغم وجود مشكلات داخلى، باز هم در جهت اهداف و منافع نامشروع خود، كمكهاى بسيار زيادى را به اسرائيل ـ كه در واقع هيچ بهرهاى براى ملت آمريكا ندارد ـ ارسال مىكنند. حال آيا روا است كه كشورهاى اسلامى، از انجام كمترين وظايف دينى و انسانى خود ـ در قبال مشكلات مردم فلسطين و جهان اسلام ـ دريغ ورزند؟
از طرف ديگر با توجّه به واقعياتى چند ـ از قبيل وجود مرزبندىهاى بينالمللى، حفظ و تقويت نظام جمهورى اسلامى ايران، ارائه الگويى نمونه بر اساس اصول و ارزشهاى اسلامى و ... ـ توجه به نيازهاى داخلى نيز حائز اهميت است. حال اگر زمانى بين نيازهاى داخلى و خارجى، تزاحم به وجود آمد؛ رعايت اصول اهم و مهم، ضرورى مىنمايد. براى مثال اگر در كشورهاى ديگر، مسلمانانى نيازمند به ضرورىترين نيازهاى حياتى (از قبيل غذا، دارو، پوشاك و ...) باشند؛ بدون شك نمىتوان نيازمندىهاى غيرحياتى و كماهميتتر داخلى را اولويت داد؛ زيرا در اينجا مسئله زندگى و حفظ جان مسلمانان در ميان است.
به بيان ديگر، حاكم اسلامى با كمك گرفتن از متخصصان و كارشناسان و با درك شرايط و مقتضيات زمانى و مكانى، بايد مشخص كند كه اولويت با رفع نيازهاى داخلى است يا نيازهاى خارجى و يا اينكه نسبت به هر يك، چه مقدار بايد اهتمام ورزيد و براى آن سرمايهگذارى كرد.
 از ديگر سو مردم ما ـ كه با واقعيات و الزامات جهانى، روشهاى پيشبرد اهداف سياست خارجى و تأمين امنيت و منافع ملى و ... آشنا هستند و وفادارى عميقى به تعهدات دينى دارند ـ درستى اعطاى چنين كمكها و سرمايهگذارىها را تصديق مىكنند و در اين زمينه همكارى و مساعدت جدى با دولت به عمل مىآورند. بنابراين در ضمن تلاش جدى براى رفع مشكلات داخلى، بايد دانست اين قبيل مشكلات و معضلات، نمىتواند توجيه كننده بىتوجهى ايران، از وضعيت نابسامان ساير مسلمانان و اهداف سياست خارجى خود باشد؛ بلكه همراه با انجام وظيفه برونمرزى خود، بايد به حل مشكلات درون نيز پرداخت.

 

بيت المقدس

 

اهميت بيتالمقدس

 پرسش 61 . دلايل قداست و اهميت بيتالمقدس براى مسلمانان چيست؟
بيتالمقدس به دلايل متعددى، براى مسلمانان و جهان اسلام از قداست و اهميت ويژهاى برخوردار است:
يكم. فلسطين، سرزمينى است كه در آن اولين قبله مسلمين، دومين مسجد اسلام، سومين حرم شريف (بعد از مكّه و مدينه) قرار دارد و بنا به فرموده امام على عليهالسلام يكى از چهار قصر بهشتى در دنيا (مسجدالحرام، مسجد النبى صلىاللهعليهوآله، مسجد بيتالمقدس و مسجد كوفه) است. اين شهر به طور يكسان براى پيروان هر سه دين ابراهيمى، مقدس است و قبله امتهاى پيشين نيز بوده است.[594] در سيزده سال اول بعثت ـ كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكّه زندگى مىكرد ـ و نيز تا هفده ماه بعد از هجرت به مدينه، آن حضرت و مسلمانان به سوى مسجدالاقصى نماز مىگزاردند.
دوم. مسجدالاقصى از جهت ديگرى هم براى مسلمانان حائز اهميت است و آن، قداست و اهميت معراج پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است كه از مسجدالحرام به قصد مسجدالاقصى و از آنجا به آسمانها صورت پذيرفت. قرآن كريم در اين باره مىفرمايد: «سُبْحانَ الَّذِى أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِى بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ »[595]؛ «پاك و منزه است خدايى كه بندهاش را در يك شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصى ـ كه گرداگردش را پربركت ساختيم ـ برد، تا آيات خود را به او نشان دهيم ...». جمله «بارَكْنا حَوْلَهُ» بيانگر اين مطلب است كه مسجدالاقصى، علاوه بر اينكه خود سرزمين مقدسى است، اطراف آن نيز سرزمين مبارك و پربركتى از نظر مادى و معنوى است. اين سرزمين مقدس در طول تاريخ، كانون پيامبران بزرگ خدا و خاستگاه نور توحيد و خداپرستى بوده است.[596] از امام صادق عليهالسلام نقل شده است: «مسجدالاقصى يكى از مهمترين مساجد اسلام است و عبادت در آن فضيلت بسيار دارد».[597]
سوم. در شهر بيت المقدس، علاوه بر مسجدالاقصى، 36 مسجد ديگر وجود دارد كه 29 مسجد در داخل شهر و 7 مسجد نيز در خارج از بافت قديمى و در حومه شهر قرار دارد. علاوه بر آن، مقبرهها و زيارتگاههاى بسيارى از رهبران بزرگ اسلام و اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در اين شهر واقع است.[598]
چهارم. افزون بر مسئله قداست و پايگاه ممتاز بيتالمقدس و اين سرزمين در منابع اصيل اسلامى، آنچه كه در شرايط كنونى مسئله فلسطين را براى جهان اسلام، از اهميت ويژهاى برخوردار نموده، موضوع اشغال آن به وسيله صهيونيسم و استكبار جهانى و رويارويى غرب با جهان اسلام است. به گونهاى كه اشغال فلسطين، هرگز اشغال يك سرزمين و يك كشور نيست؛ بلكه ايجاد يك كانون استعمارى ضداسلامى، در جهت نابودى جهان اسلام و جلوگيرى از شكلگيرى مجدد تمدن اسلامى است. از اين رو قضيه فلسطين، علاوه بر بعد دينى، با استقلال، امنيت و منافع ملى ساير كشورهاى اسلامى نيز به شدّت در ارتباط است. اين واقعيتى است كه هم از آرمانها، اصول و برنامههاى نژادپرستانه و توسعه طلبانه رژيم صهيونيستى (شعار گسترش اسرائيل از نيل تا فرات و ادعاى تصاحب بسيارى از اماكن اسلامى) و هم از نظر تاريخى و عملكرد آن رژيم در قبال مردم فلسطين و كشورهاى همجوار آن، به خوبى قابل اثبات است. بنابراين اسرائيل براى كشورهاى منطقه و جهان اسلام، تهديدى بسيار جدّى است. مهمترين اين تهديدها عبارت است از:
1. تهديدهاى ناشى از فعاليتهاى نظامى؛
2. تهديدهاى ناشى از حضور سياسى؛
3. نقش عملكرد اقتصادى اسرائيل در منطقه؛
4. انرژى و مسائل مترتب بر آن؛
5. محيط زيست و منابع طبيعى.[599]
اسرائيل تاكنون خود را مقيّد به هيچ يك از معاهدات بينالمللى ـ كه درباره منع توليد و استفاده از سلاحهاى هستهاى و كشتار جمعى، منعقد شده ـ نكرده است. اسرائيل ششمين قدرت هستهاى جهان است و برابر بعضى گزارشها، اين كشور حدود 180 تا 200 كلاهك هستهاى در اختيار دارد. تسليحات تهاجمى و اتمى اسرائيل، با توجه به شمار جمعيتش، 150 برابر تسليحات دفاعى اعراب است. غرب به شدّت اسرائيل را پايگاه خط مقدم و حامى منافع مختلف خود مىداند و برترى و تسلط اسرائيل را بر منطقه و جهان اسلام خواستار است.
استاد مطهرى در مورد اهميت قضيه فلسطين مىگويد: «اگر پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله زنده مىبود، امروز چه مىكرد؟ درباره چه مسئلهاى مىانديشيد؟ واللّه و بالله! قسم مىخورم كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله در قبر مقدسش امروز از يهود مىلرزد ... اين يهوديانى كه شما امروز اسمشان را مىشنويد ـ موشه دايان، زلى اشكول، گلداماير ـ آخر ببينيد از كجاى دنيا آمدهاند؟ مدعى هستند كه اين سرزمين، سرزمين ما است... هدف مگر تنها همين است كه يك دولت كوچك در آنجا تشكيل شود؟ ... او مىداند كه يك دولت كوچك بالاخره نمىتواند آنجا زندگى كند؛ يك اسرائيل بزرگ كه دامنهاش از اين طرف ـ شايد ايران خودمان هم ـ كشيده شود. به قول عبدالرحمن فرامرزى: اين اسرائيل كه من مىشناسم، فردا ادعاى شيراز را هم مىكند و مىگويد: شاعرهاى خود شما هميشه در اشعارشان، اسم شيراز را گذاشتهاند: «ملك سليمان». هر چه بگويى آقا! آن تشبيه است، مىگويد: سند از اين هم بهتر مىخواهيد؟ مگر ادعاى خيبر را كه نزديك مدينه است، ندارند؟ مگر «روزولت» (رئيس جمهور آمريكا) به پادشاه وقت عربستان سعودى پيشنهاد نداد كه شما بياييد اين شهر را به اينها بفروشيد؟
مگر اينها ادعاى عراق و سرزمينهاى مقدس شما را ندارند؟ واللّه بالله! ما در برابر اين قضيه مسئوليم. به خدا قسم! مسئوليت داريم ... والله! قضيهاى كه دل پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله را امروز خون كرده است، اين قضيه است ... [ امروز ]اگر [ امام] حسين بن على عليهالسلام بود، مىگفت: اگر مىخواهى براى من عزادارى كنى، براى من سينه و زنجير بزنى؛ شعار امروز تو بايد فلسطين باشد. شمر امروز موشه دايان است. شمر هزار و سيصد سال پيش مرد، شمر امروز را بشناس ...[600].
علاوه بر اين از ديدگاه مقام معظم رهبرى: «مسئله فلسطين، تنها يك مسئله اسلامى نيست؛ بلكه مسئلهاى انسانى و بشرى است و هر كس مىتواند با تكيه بر ارزشها و مبانى انسانى، در مورد فاجعه فلسطين قضاوت كند و واكنش نشان دهد»[601].
 

 

روز قدس

 پرسش 62 . روز قدس چرا و چگونه و به دست چه كسى پايهگذارى شد؟
در اولين ماه رمضان، پس از پيروزى انقلاب، امام خمينى رحمهالله ـ كه از ابتداى قيام، عليه رژيم پهلوى و آمريكا از آزادى فلسطين و مردمش دفاع مىكرد ـ آخرين جمعه ماه رمضان را به عنوان روز قدس اعلام كرد تا مسلمانان، آزادگان و مستضعفان جهان، در اين روز، نداى آزادى قدس را عليه مستكبران سر دهند و با تظاهرات و راهپيمايى و هر گونه اقدام ممكن، به جهاد برخيزند. اين اقدام مهم و تاريخى حضرت امام رحمهالله براى زنده نگه داشتن مسئله فلسطين و جلب توجه مسلمين و دولتهاى اسلامى به خطر صهيونيسم بود. همچنين عكس العمل ناشى از بصيرت و غيرت اسلامى، در برابر خيانتهاى سازشكارانه برخى دولتهاى عربى مانند انور سادات بود. امام در 16 مرداد 1358 در پيام مهمى براى اعلام روز قدس، فرمود: «من در طى ساليان دراز، خطر اسرائيل غاصب را گوشزد مسلمين نمودم كه اكنون اين روزها به حملات وحشيانه خود، به برادران و خواهران فلسطينى شدت بخشيده است و به ويژه در جنوب لبنان به قصد نابودى مبارزان فلسطينى، پياپى خانه و كاشانه ايشان را بمباران مىكند. من از عموم مسلمانان جهان و دولتهاى اسلامى، مىخواهم كه براى كوتاه كردن دست اين غاصب و پشتيبانان آنان، به هم بپيوندند و جميع مسلمانان جهان را دعوت مىكنم آخرين جمعه ماه مبارك رمضان را ـ كه از ايام قدر است و مىتواند تعيين كننده سرنوشت مردم فلسطين نيز باشد ـ به عنوان روز قدس انتخاب و طى مراسمى، همبستگى بينالمللى مسلمانان را در حمايت از حقوق قانونى مردم مسلمان اعلام نمايند. از خداوند پيروزى مسلمانان را بر اهل كفر خواستارم».[602]
و در پيام ديگرى فرمود: «روز قدس يك روز جهانى است، روزى نيست كه فقط اختصاصى به قدس داشته باشد. روز مقابله مستضعفين با مستكبرين است. روز مقابله ملتهايى است كه در زير فشار ظلم آمريكا و غيرآمريكا بودند ... روزى است كه بايد مستضعفين مجهز بشوند، در مقابل مستكبرين و دماغ مستكبرين را به خاك بمالند ... روز قدس روز اسلام است. روز قدس، روزى است كه اسلام را بايد احيا كرد و احيا بكنيم و قوانين اسلام در ممالك اسلامى اجرا بشود. روز قدس روزى است كه بايد به همه ابرقدرتها هشدار بدهيم كه اسلام ديگر تحت سيطره شما ـ به واسطه عمال خبيث شما ـ واقع نخواهد شد. روز قدس، روز حيات اسلام است. بايد مسلمين به هوش بيايند، بايد بفهمند قدرتى را كه مسلمين دارند، قدرتهاى مادى، قدرتهاى معنوى مسلمين ـ كه يك ميليارد جمعيت هستند و پشتوانه خدايى دارند و اسلام پشتوانه آنها است و ايمان پشتوانه آنها است ـ از چه بايد بترسند؟ ... اسلام دين خدا است و بايد در همه اقطار، اسلام پيشروى كند. روز قدس، اعلام يك همچو مطلبى است. اعلام اين مطلب است كه مسلمين به پيش؛ براى پيشرفت در همه اقطار عالم. روز قدس فقط روز فلسطين نيست، روز اسلام است، روز حكومت اسلامى است. روزى است كه بايد جمهورى اسلامى در سرتاسر كشورها، بيرقش افراشته شود. روزى است كه بايد به ابرقدرتها فهماند كه ديگر آنها نمىتوانند در ممالك اسلامى، پيشروى كنند. من روز قدس را روز اسلام و روز رسول اكرم مىدانم. روزى است كه بايد ما، تمام قواى خودمان را مجهّز كنيم و مسلمين از آن انزوايى كه آنها را كشانده بودند، خارج شوند و با تمام قدرت و قوت در مقابل اجانب بايستند ...»[603].
 
دستاوردها
اعلام روز جهانى قدس از سوى حضرت امام رحمهالله و گسترش آن به ساير كشورهاى اسلامى، فلسطين را از مسئله داخلى بودن، خارج نموده و آن را به عنوان يكى از مهمترين مسائل جهان اسلام، تبديل كرده است. اين امر باعث آگاهى، بيدارى و اتحاد جهان اسلام، در مقابل اهداف شوم آمريكا و صهيونيسم بينالملل شد و افكار عمومى جهان اسلام را به كانون اين توطئهها، سوق داد.
اين موضوع و اهتمام حضرت امام رحمهالله به موضوع فلسطين، در داخل آن كشور نيز داراى تأثيرات بسيار ارزندهاى بود؛ پس از دهههاى 50 تا 70 ـ كه اسلام از صحنه فلسطين خارج بود ـ مجددا به مركزيت نهضت اسلامى معاصر منتقل شد و با اين پشتوانه جديد، به مقابله با پديده اسرائيل رفت.[604]
از اين به بعد جهاد، شهادت و فداكارى در راه هدف ـ كه نمادهاى شعارهاى انقلاب اسلامى ايران بود ـ به عنوان اصول اساسى جهاد اسلامى فلسطين مطرح شد. شيخ عبدالعزيز عوده مىگويد: «انقلاب خمينى رحمهالله مهمترين و جديدترين تلاش در بيدارسازى اسلامى، براى اتحاد ملتهاى مسلمان بود... ايران تنها كشورى بود كه واقعا بر روى مسئله فلسطين متمركز شد».[605]
جهاد اسلامى فلسطين اعلام كرد: «مسئله فلسطين، يك مسئله اسلامى است، نه يك مسئله ملى كه تنها مربوط به فلسطينيان باشد و يا يك مسئله عربى كه فقط به اعراب ارتباط داشته باشد. اين مسئله، مسئله جهان اسلام است».[606]
احياى اسلام اصيل و اقبال مردم فلسطين به آن، شكلگيرى گروههاى مبارز فلسطين با تكيه بر آموزههاى اصيل اسلامى، گسترش روز افزون انتفاضه و در پى آن ايجاد وحشت و ناامنى براى اشغالگران متجاوز، به چالش كشاندن سياستهاى رژيم صهيونيستى و ... از ديگر نتايج اين موضوع مهم است.

 

 

 

 

 

بخش چهارم: احكام ماه رمضان

 

احكام نماز و روزه

اهميت روزه

 پرسش 63 . درباره اهميت روزه و فوايد آن توضيح دهيد؟
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»[607]؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! روزه بر شما مقرر شده است؛ همان گونه كه بر كسانى كه بيش از شما [ بودند] مقرر شده بود؛ باشد كه پرهيزكارى كنيد».
«روزه» در لغت به معناى امساك و خوددارى از هر چيز است و در اصطلاح فقه عبارت است از: «امساك و خود دارى از موارد هشتگانه[608] ـ از هنگام اذان صبح تا اذان مغرب ـ به قصد انجام دادن فرمان خداوند».
شواهد فراوانى در تاريخ به چشم مىخورد كه روزه در ميان يهود و مسيحيت و اقوام و ملتهاى ديگر نيز بوده است. آنان به هنگام مواجهه با غم و اندوه و توبه و طلب خشنودى خداوند، روزه مىگرفتند تا با اين كار در پيشگاه او اظهار عجز و تواضع نموده و به گناهان خود اعتراف كنند. از انجيل استفاده مىشود كه مسيح عليهالسلامچهل شبانه روز، روزه داشته است.[609] قرآن مجيد به صراحت بيان مىكند: اين فريضه الهى، در امتهاى پيشين نيز واجب بوده است.[610]
روزه ابعاد گوناگون و تأثيرات مفيدى بر وجود انسان دارد. مهمترين اين آثار عبارت است:
1. روزه روح انسان را تلطيف و اراده او را قوى و غريزههايش را تعديل مىكند «لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ».
2. روزه براى برقرارى مساوات ميان فقير و غنى است تا مردم با چشيدن طعم گرسنگى، به ياد فقيران و محرومان بيفتند و حق آنان را ادا كنند.[611]
3. روزه اثر بهداشتى و درمانى فراوان دارد و باعث سلامتى و تندرستى جسم مىگردد.[612] الكسى سوفورين (دانشمند روسى) روزهدارى را طريق درمان بسيارى از بيمارىها ـ از جمله كم خونى، ضعف رودهها، رماتيسم، نقرس، بيمارىهاى چشم، مرض قند و بيمارىهاى كليه و كبد ـ مىداند.[613]
«روزه» عبادت است و بايد براى انجام دادن فرمان خداوند، از اذان صبح تا مغروب كارى كه روزه را باطل مىكند، انجام ندهد. اين همان نيت روزه است و لازم نيست آن را از قلب خود بگذراند و يا بر زبان جارى كند. نيت براى روزه ماه رمضان و نذر معيّن، از اول شب تا اذان صبح و براى روزه غير معين (مانند روزه قضا و نذر مطلق) از اول شب تا ظهر روز بعد است. نيت روزه مستحبى، از اول شب شروع شده و تمام روز ادامه دارد تا موقعى كه به اندازه نيت كردن به مغرب وقت مانده باشد.
اگر انسان از روى عمد و اختيار كارى كه روزه را باطل مىكند، انجام دهد، روزهاش باطل مىشود و بايد علاوه بر قضا، كفاره نيز بدهد. كفاره روزه دو ماه روزه است كه 31 روز آن بايد پى در پى باشد و يا شصت فقير را سير كند و اگر به هر كدام يك مد (تقريباً 750 گرم گندم يا جو يا مانند آنها) بدهد، كافى است. دادن پول به فقير كفايت نمىكند؛ مگر اينكه اطمينان داشته باشد فقير به وكالت از او، طعام خريده، سپس آن را به عنوان كفاره قبول مىكند. همچنين مىتواند پول كفاره را به يكى از مراكز و نهادهاى مطمئن بدهد كه به مصارف ياد شده مىرسانند (مانند دفاتر مراجع بزرگوار تقليد و كميته امداد).
 

نماز و روزه مسافر

 پرسش 64 . با وجودى كه اكنون مسافرتها سخت نيست، چرا نبايد در سفر روزه گرفت؟
پيش از بيان پاسخ، ذكر اين نكته ضرورى است كه در روند درك فلسفه و حكمت احكام دينى يا به تعبير ديگر دفاع «عقلانى» از دين، دو شيوه و متد وجود دارد و به طور طبيعى هر يك با ويژگىها و محدوديتهاى خاصى روبه روست:
1. روش عقلى كل نگر؛ يعنى انسان مومن و خداشناس بر اساس باور ژرف و عميقى كه به خداوند به عنوان كامل مطلق و حكيم علىالاطلاق دارد يقين پيدا مىكند كه هر آنچه از ناحيه او دستور داده شده و هر حكمى كه از ناحيه وى صادر گرديده ـ اعم از مسائل حقوقى الزامى و احكام اخلاقى ـ حتما داراى مصالحى است كه به بندگان بازگشت مىنمايد؛ هر چند كه عقول و انديشههاى بشرى از درك حكمت آن ناتوان و قاصر باشد. چنين متدى نقطه قوتى دارد و نقطه ضعفى: قوت آن در اين است كه تمام سوالات انسان را يك جا پاسخ مىدهد و ديگر جاى هيچ ترديدى باقى نمىگذارد و روح و روان آدمى را بىهيچ دغدغهاى تسليم فرمانهاى الهى مىكند. نقطه ضعف آن اين است كه حكمت هيچ چيز را به طور جزئى و روشن و دقيق مشخص نمىسازد.
2. متد ديگر روش عقلى جزءنگر راسيوناليستى(rationalistic) است كه در فرآيند تحقيقات علمى تجربى به كار مىرود. بر اساس اين روش حساب هر حكمى جداگانه و تك به تك رسيدگى و با عقول و رهيافتهاى علمى بشر سنجيده مىشود. اين شيوه نيز محاسنى دارد و معايبى: حسن آن اين است كه به دقت مىتواند حكمتهاى بسيارى براى يك حكم جزئى ارائه دهد؛ مثلاً در رابطه با فلسفه حرمت شراب مىتوان از علومى مانند فيزيولوژى، پزشكى، روانشناسى و... بهره جست و نكات بسيار ارزشمندى در اين رابطه دريافت داشت. نقص و عيب اين روش آن است كه: اولاً تدريجى است و ثانياً محدوديتهاى زيادى دارد؛ يعنى بسيارى از سؤالات انسان را بدون پاسخ گذاشته و گاه نيز رهآوردهاى فرضيههاى اثبات نشده علمى يا شرايط و جو فكرى و فرهنگ عصرى تأثيرات نامطلوبى را در اين راستا به جاى خواهد گذارد. همين مسأله باعث شده كه در جهان غرب جريانى به نام «فيدئيسم»(fideism) پديد آيد كه معتقد است به جاى دفاع عقلانى از دين همواره بايد در جهت حفظ ايمان تودهها كوشيد. اكنون چه بايد كرد؟
به نظر ما دفاع عقلانى از دين به خوبى ميسور است و اتفاقا دين اسلام همواره در اين مسائل سرافراز بيرون آمده است؛ ليكن جز دو ابزار بيان شده و نيز فلسفهها و حكمتهايى كه در خود دين تعيين گرديده راه ديگرى وجود ندارد. بنابراين ما در درجه اول بايد بدانيم كه ابزارهاى تحقيقمان چيست و تا چه اندازه توانايى استفاده از آن را داريم. بدون شك عقل جزءنگر محدوديتهاى زيادى دارد و افراط در استفاده از آن انديشه را به ناكامى مىكشاند ولى نبايد به طور كلى آن را كنار زد. پس تا آن جا كه توانايى علمى ما اجازه مىدهد بايد فلسفه احكام را دريابيم و آن جا كه ناتوان شديم ديگر راه چارهاى جز اتكا به عقل كلنگر و اطمينان كلى به مصالح احكام الهى وجود ندارد و نبايد ضعف دانش و بينش خود را به حساب دين بگذاريم.
نكته ديگرى كه بايد توجه داشت اين است كه برخى از فلسفهها و حكمتهاى احكام الهى هرگز از طريق علوم تجربى بشرى قابل درك نيستند، زيرا اين علوم همواره به پديدههاى فيزيكى و مظاهر مادى حيات بشر دسترسى دارند و از امور روحانى و ماوراء مادى دستشان كوتاه است. مثلاً دانش پزشكى مىتواند از فوايد جسمانى روزه سخن بگويد، اما قرآن مجيد تكيه بر تقوايابى انسان مىكند. بنابراين در روند درك فلسفه احكام نبايد نظر را به نتايج طبيعى و تجربى بسنده كرد. بلكه بايد به جنبههاى معنوى، اجتماعى و آخرتى نيز توجه داشت.
اين قاعده كلى درباره احكام عبادى مانند نماز و روزه مسافر نيز جارى است و دليل شكسته شدن نماز مسافر نگرفتن روزه در سفر به طور كامل براى ما روشن نيست و تنها از برخى روايات استفاده مىشود كه يكى از حكمتهاى اين حكم تخفيف و هديه الهى براى مسافر است[614]. زيرا به طور معمول در سفر شرايط تغيير مىكند و اگرچه وسايل نقليه و امكانات مسافرت با گذشته فرق كرده است؛ ولى در عين حال هم اكنون نيز مسافرت داراى محدوديتهاى ويژه است. شما اگر به تجربه خودتان مراجعه كنيد، ملاحظه خواهيد كرد كه اصولاً در سفر ـ به ويژه در ميان راه ـ آن آرامش لازم وجود ندارد؛ به ويژه آنكه در سفر با وسايل سريع، دغدغهها بسيار زياد و فرصت اندك است. بنابراين با توجه به مشكلات زياد و عدم آرامش، دستور قصر نماز مسافر، صادر شده است.
در پايان گفتنى است؛ آن گاه كه قانون و حكمى متناسب با شرايط عمومى تعيين شود براى تمامى مشمولان لازم الاجرا است اگرچه در موارد خاص، مشكلى را به وجود نياورد. اما به جهت رعايت نظم و نهادينه شدن هنجار اجتماعى و فرهنگى همگى ملزم به اجرا مىباشد مانند توقف پشت چراغ قرمز، كه حتى در ساعات خلوت نيز رعايت آن لازم است.
 از اين رو خداوند متعال در سوره نساء مىفرمايد:
«وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنَّ الْكافِرِينَ كانُوا لَكُمْ عَدُوًّا مُبِيناً»[615]؛
«و چون در زمين سفر كرديد، اگر بيم داشتيد كه آنان كه كفر ورزيدهاند به شما آزار برسانند، گناهى بر شما نيست كه نماز را كوتاه كنيد، چرا كه كافران پيوسته براى شما دشمنى آشكارند».
در نتيجه اگر چه در اين آيه شريفه حكم نماز شكسته به جهت ترس و خطر مطرح شده اما اين قيد غالبى است و منافات با فراگيرى حكم نسبت به ساير موارد سفر نيست چنان كه سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان معصوم عليهمالسلام كه خود مفسر و بيانگر آيات الهى بودند در سفرها نماز را شكسته مىخواندند و از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت شده كه در مسافرتها نماز را شكسته مىخواند و حتى در مراسم حج در سرزمين منى با وجود كوتاهى سفر و عدم وجود خطر نمازها را شكسته مىخوانده است.[616]
 

روزههاى واجب

 پرسش 65 . روزههاى واجب كدام است؟
روزههاى واجب عبارت است از :
1. روزه ماه رمضان،
2. روزه كفّاره،
3. روزه قضا،
4. روزه نذر و عهد و يمين،
5. روزه استيجارى،
6. روزه روز سوم اعتكاف،
7. روزه جايگزين قربانى در حج تمتع.[617]

 

 روزههاى حرام

 پرسش 66 . روزههاى حرام كدام است؟
روزههاى حرام (روزههايى كه نبايد گرفت)، عبارت است از :
1. روزه عيد قربان،
2. روزه عيد فطر،
3. روزه ايام تشريق براى كسى كه در منا است،
4. روزه يوم الشك (روزى كه نمىداند آخر شعبان است يا اول رمضان) به نيت ماه رمضان،
5. روزه سكوت،
6. روزه وصال (شب را نيز تا سحر روزه بگيرد)،
7. روزه مستحبى زن در جايى كه با حق شوهر منافات داشته باشد،
8. روزه مستحبى فرزند در جايى كه باعث آزار و اذيت پدر و مادر گردد،
9. روزه مريض و هر كس كه روزه براى او ضرر دارد،
10. روزه مسافر، به جز مواردى كه استثنا شده است.[618]
 

روزههاى مستحبى

 پرسش 67 . روزههاى مستحبى كدام است؟
روزه تمام روزهاى سال - غير از روزههاى حرام و مكروه - مستحب است ؛ ولى براى برخى از روزها، بيشتر سفارش شده كه عبارت است از :
1. پنج شنبه اول و پنج شنبه آخر هر ماه،
2. چهار شنبه اول كه بعد از روز دهم ماه است،
3. سيزدهم، چهار دهم و پانزدهم هر ماه،
 4. تمام ماه رجب و شعبان يا بعضى از اين دو ماه،
5. روز عيد نوروز،
6. روز بيست و پنجم و بيست و نهم ذى قعده،
7. روز اول تا روز نهم ذى حجه،
8. عيد سعيد غدير (هيجدهم ذى حجه)،
9. روز اول و سوم محرم،
10. ميلاد مسعود پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله، (هفدهم ربيع الاول)،
11. روز مبعث حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله، (بيست و هفتم رجب).[619]
 

روزههاى مكروه

 پرسش 68 . روزههاى مكروه كدام است؟
روزههاى مكروه عبارت است از :
1. روزه روز عاشورا،
2. روزه روز عرفه براى كسى كه او را از خواندن دعا باز دارد،
3. روزه مستحبى ميهمان بدون اجازه ميزبان،
4. روزه مستحبى فرزند بدون اجازه پدر و مادر.[620]

 

عفو شدگان روزه

 پرسش 69 . بر چه كسانى روزه واجب نيست؟
همه مراجع : بر چند دسته روزه واجب نيست :
1. پيرمرد و پيرزنى كه گرفتن روزه براى آنان مشقّت دارد ؛
2. زن باردارى كه گرفتن روزه براى حمل يا خودش ضرر دارد ؛
3. زن شير دهى كه گرفتن روزه، براى بچه يا خودش ضرر دارد ؛
 4. كسى كه گرفتن روزه براى او ضرر دارد ؛
5. كسى كه بيمارى دارد كه زياد تشنه مىشود و نمىتواند تشنگى را تحمل كند ؛
6. كسى كه به سن بلوغ نرسيده است ؛
7. زنى كه خون حيض و نفاس مىبيند ؛
8. مسافرى كه نمازش شكسته است؛
9. كسى كه به جهت ضعف بنيه، گرفتن روزه براى او مشقّت فراوان دارد و غيرقابل تحمل است ؛
10. كسى كه بىهوش است و يا در كما به سر مىبرد ؛
11. ديوانگان.[621]
 

نيت روزه

 پرسش 70 . نيت روزه چگونه است؟
همه مراجع : نيت «روزه» ؛ يعنى، شخص تصميم داشته باشد براى انجام دادن فرمان خداوند، از اذان صبح تا مغرب، كارى كه روزه را باطل مىكند، انجام ندهد و لازم نيست آن را از قلب خود بگذراند و يا بر زبان جارى كند.[622]

 

 پرسش 71 . شب، قصد گرفتن روزه داشتم، اما سحر بيدار نشدم تا نيّت كنم. نزديك آفتاب از خواب بيدار شدم، آيا روزهام صحيح است؟
همه مراجع : اگر آنچه روزه را باطل مىكند، انجام ندادهايد، روزه صحيح است.[623]

 

 اذان راديو و تلويزيون

 پرسش 72 . آيا با شروع اذان مغرب راديو و تلويزيون، افطار روزه جايز است؟
همه مراجع (به جز بهجت و مكارم) : اگر يقين داريد با اذان راديو و تلويزيون، وقت داخل شده، اشكال ندارد.[624]
آيات عظام بهجت و مكارم : به محض اين كه قرص خورشيد در افق پنهان شود، افطار روزه جايز است؛ ولى احتياط مستحب آن است كه مدتى صبر كند تا سرخى طرف مشرق از بين برود.[625]
 تبصره . طبق فتواى آيات عظام بهجت و مكارم، افطار كردن روزه كمى پيش از اذان راديو و تلويزيون نيز جايز است؛ زيرا اذان اين رسانه مدتى (نزديك بيست دقيقه) بعد از غروب خورشيد است.
 

وقت سحرى

 پرسش 73 . كسى كه در سحر تا پايان اذان غذا بخورد، روزهاش چه حكمى دارد؟
همه مراجع : ملاك امساك براى روزه، طلوع فجر صادق است. پس اگر با شروع اذان، اطمينان به طلوع فجر پيدا كند، نبايد چيزى بخورد و اگر لقمهاى در دهان دارد، نبايد فرو برد. امّا اگر اطمينان به دخول وقت ندارد، مىتواند چيزى بخورد.[626]

 

مسافت شرعى

 پرسش 74 . مقدار مسافت شرعى چند كيلومتر است؟
آيات عظام امام، بهجت، خامنهاى، فاضل، صافى و نورى : مسافت شرعى تقريبا 5/22 كيلومتر رفت و با برگشت 45 كيلومتر مىشود.[627]
 آيات عظام تبريزى، سيستانى و وحيد : مسافت شرعى تقريبا 22 كيلومتر است، با برگشت 44 كيلومتر مىشود.[628]
آيهاللّه مكارم : مسافت شرعى تقريبا 5/21 كيلومتر است با برگشت 43 كيلومتر مىشود.

 

روزه اساتيد و دانشجويان

 پرسش 75 . اساتيد و دانشجويان، در صورتى كه بيش از ده روز با قصد اقامت در محل درس و تدريس مىمانند، تكليف نماز و روزهشان چيست؟
همه مراجع : براى اين گونه افراد، نماز تمام و روزه صحيح است.[629]
 تبصره 1. در صورتى كه از ابتدا به طور جدّ، قصد ماندن ده روز داشته باشند و بعد از خواندن يك نماز چهار ركعتى، به دليلى تصميم بر بازگشت به وطن بگيرند ؛ نماز و روزه آنها در محل تحصيل كامل خواهد بود.
 تبصره 2. قصد ده روز اين است كه كسى بخواهد روزى كه وارد شهرى مىشود 240 ساعت تمام در يك شهر بماند، اما محقق شدن قصد او به خواندن يك نماز چهار ركعتى است.
 
 پرسش 76 . اساتيد و دانشجويان در صورتى كه كمتر از ده روز در محل تحصيل و خوابگاه مىمانند، تكليف نماز و روزهشان چيست؟
امام: نماز شكسته است و روزه صحيح نيست. [مقلدان ايشان بايد با توجه به فتواى مرجع تقليد زنده خود در مسئله بقاء بر ميت، عمل كنند.]
آيات عظام بهجت، صافى، فاضل و نورى: اساتيد و دانشجويان، اگر در كمتر از ده روز، حداقل يك بار، بين وطن و دانشگاه رفت و آمد داشته باشند و اين وضعيت، تا مدتى ادامه داشته باشد] حداقل حدود سه ماه [كثيرالسفر محسوب مىشوند و نمازشان در محل تحصيل و بين راه تمام و روزه صحيح است.
 تبصره 1 . آيات عظام صافى، فاضل و نورى: در سفر اول نمازشان شكسته است و نبايد روزه بگيرند. و از سفر دوم نمازشان كامل و روزهشان صحيح است.
 تبصره 2 . آيهاللّه بهجت: اگر فاصله محل تحصيل بيش از 45 كيلومتر باشد از همان سفر اول نماز كامل و روزه صحيح است.
آيهاللّه خامنهاى: اساتيد و دانشجويان بورسيه و مأمور به تحصيل كه داراى حقوق دريافتى مىباشند، اگر در كمتر از ده روز حداقل يك بار بين وطن و دانشگاه رفت و آمد داشته باشند، نمازشان در محل تحصيل و بين راه تمام و روزهشان صحيح است. اما ساير دانشجويان كه در شهر ديگرى تحصيل مىكنند بنابر احتياط واجب نماز را جمع (هم تمام و هم شكسته) بخوانند و بنا بر احتياط روزه را در سفر بگيرند و در وطن نيز قضا كنند. البته در اين احتياط واجب دانشجويان مىتوانند به فتواى مجتهد ديگر كه داراى شرايط رجوع است و نماز را كامل و روزه را صحيح مىداند، عمل نمايند.
 تبصره . آيهاللّه خامنهاى: اساتيد و دانشجويان بورسيه و مأمور كه حقوق دريافتى دارند، در سفر اول و دوم نمازشان شكسته است و نبايد روزه بگيرند. و از سفر سوم نمازشان كامل و روزهشان صحيح است.] ديگر دانشجويان در صورت رجوع به مرجع ديگر بنابر فتواى مرجع انتخابى عمل نمايند.]
آيهاللّه مكارم: 1. كسانى كه حداقل سه روز در هفته در رفت و آمد باشند و اين برنامه حداقل دو ماه ادامه مىيابد و يا شنبه به محل تحصيل و تدريس بروند و پنجشنبه برگردند و اين برنامه حداقل 45روز ادامه داشته باشد، كثيرالسفر محسوب مىشوند و نمازشان در محل تحصيل و بين راه تمام و روزهشان صحيح است.
 تبصره . سه يا چهار روز سفر اول را احتياط كنند يعنى نماز را هم كامل و هم شكسته بخوانند و روزه را بگيرند و بعد هم قضا كنند. ولى در روزهاى بعد، نمازشان كامل و روزهشان صحيح است يا در سفر اول قصد اقامت ده روز كنند. [مقلدين ايشان در اين احتياط مىتوانند به مرجع ديگرى رجوع كنند.]
2. كسانى كه دو سال يا بيشتر و هر سال حدود چهار ماه] اگر چه به طور پراكنده[ در محل تحصيل يا تدريس و خوابگاه اقامت داشته باشند، آنجا در حكم وطن آنهاست و تا ادامه اين وضعيت همواره نمازشان كامل و روزهشان صحيح است. ]در بين راه نماز شكسته است].
آيهاللّه سيستانى: 1. كسانى كه حداقل سه روز در هفته و يا ده روز در ماه [اگر چه به طور پراكنده] در رفت و آمد باشند و اين برنامه براى مدتى] به طور مثال شش ماه در يك سال و يا حداقل سه ماه در چند سال تحصيلى] ادامه يابد، كثيرالسفر محسوب مىشوند و نمازشان در محل تحصيل و بين راه تمام و روزهشان صحيح است.
2. كسانى كه سه سال يا بيشتر و هرسال حداقل 15 روز در ماه و يا 6 ماه در سال [اگر چه به طور پراكنده] در محل تحصيل و خوابگاه اقامت داشته باشند، آنجا در حكم وطن آنهاست و تا ادامه اين وضعيت همواره در محل تحصيل، نمازشان كامل و روزهشان صحيح است] در بين راه نماز شكسته است.]
 تبصره . آيهاللّه سيستانى: دو هفته اول شروع سفر احتياط كنند.] مقلدين ايشان در اين احتياط مىتوانند به مرجع ديگرى رجوع كنند.]
 
 پرسش 77 . دانشجويانى كه در خوابگاه ده روز يا بيشتر مىمانند و بين آنجا و محل تحصيل رفت و آمد مىكنند و فاصله بين آن دو، كمتر از چهار فرسخ شرعى باشد، حكم نماز و روزهشان چگونه است؟
امام : اگر در مدت ده روز، تنها يك مرتبه و به اندازه دو ساعت، از خوابگاه به دانشگاه بروند، نماز تمام و روزه صحيح است و در غير اين صورت شكسته است و روزه صحيح نيست.[630]
 آيات عظام بهجت، سيستانى، فاضل، صافى، نورى و وحيد : در فرض ياد شده، نماز تمام و روزه صحيح است.[631]
آيهاللّه تبريزى : بنابر احتياط واجب، بايد نماز را بين شكسته و تمام جمع كنند و اگر روزه بگيرند، صحيح است و قضا ندارد.[632]
آيات عظام خامنهاى و مكارم: اگر در مدت ده روز، چند بار به اندازه يك تا دو ساعت در روز و يا در مجموع به مقدار هفت ساعت يا يك سوم شب از خوابگاه به دانشگاه بروند، نماز تمام و روزه صحيح است و در غير اين صورت نماز شكسته است و روزه صحيح نيست.[633]
 تبصره 1 . آيهاللّه مكارم: اگر بين محل تحصيل و خوابگاه 5-4 كيلومتر باشد رفت و آمد اشكال ندارد.
 تبصره 2. كسانى كه بعد از قصد اقامت ده روز و خواندن حداقل يك نماز چهار ركعتى تصميم بگيرند به كمتر از مسافت شرعى رفت و آمد كنند محدوديت ندارند.

 

 پرسش 78 . اگر استاد يا دانشجو كه ميان دو شهر در رفت و آمد است، به طور اتفاقى به شهرى غير از محل درس مسافرت كند، نماز و روزه او چگونه است؟
همه مراجع (به جز سيستانى و فاضل) : نماز شكسته است و روزه صحيح نيست.[634]
آيات عظام سيستانى و فاضل : نماز تمام و روزه صحيح است.[635]

 


 

 

 

روزه در سفر

 

 

مسافرت در رمضان

 پرسش 79 . آيا مىشود در ماه رمضان، براى فرار از روزه مسافرت كرد؟
همه مراجع (به جز سيستانى و مكارم): مسافرت كردن در ماه رمضان - هر چند به عنوان فرار از روزه باشد - اشكال ندارد ؛ ولى اين امر تا قبل از روز بيست و سوم مكروه است.[636]
آيات عظام سيستانى و مكارم: مسافرت كردن در ماه رمضان ـ هر چند به عنوان فرار از روزه باشد ـ اشكال ندارد؛ ولى مكروه است.[637]
 

قضاى روزه مسافر

 پرسش 80 . كسى كه در ماه رمضان مسافرت كرده، آيا علاوه بر قضا، بايد كفّاره هم بدهد؟
همه مراجع : خير، تنها قضاى روزهها واجب است و كفّاره ندارد ؛ ولى اگر قضاى روزهها را تا ماه رمضان سال بعد به تأخير اندازد، به جهت تأخير، بايد براى هر روز، يك مد طعام كفّاره بدهد.[638]

 روزه در سفر

 پرسش 81 . آيا مسافر مىتواند روزه مستحبى بگيرد؟
آيات عظام امام، خامنهاى و نورى : خير، گرفتن روزه مستحبى در سفر جايز نيست ؛ مگر در مدينه طيبه كه براى بر آورده شدن حاجت، مىتواند سه روز، روزه مستحبى بگيرد و لازم است روز چهار شنبه، پنج شنبه و جمعه را اختيار كند.[639]
آيات عظام بهجت، صافى و فاضل : خير، گرفتن روزه مستحبى در سفر جايز نيست ؛ مگر در مدينه طيبه كه براى برآورده شدن حاجت، مىتواند سه روز، روزه مستحبى بگيرد و بهتر است روز چهار شنبه، پنج شنبه و جمعه را اختيار كند.[640]
آيات عظام تبريزى، سيستانى، مكارم و وحيد : خير، گرفتن روزه مستحبى در سفر جايز نيست ؛ مگر در مدينه طيبه كه براى برآورده شدن حاجت، مىتواند سه روز، روزه مستحبى بگيرد و احتياط واجب آن است كه روز چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه را اختيار كند.[641]

 

 پرسش 82 . آيا كسى كه روزه قضا دارد، مىتواند روزه مستحبى بگيرد؟
همه مراجع : خير، با داشتن روزه قضا، گرفتن روزه مستحبى جايز نيست.[642] مگر در مدينه طيبه براى برآورده شدن حاجت.

 

نذر روزه

 پرسش 83 . آيا مىتوانيم در وطن نذر كنيم كه روزه ماه رمضان و يا قضاى آن را در سفر، به جا آوريم؟
همه مراجع : خير، اين نذر صحيح نيست.[643]
 پرسش 84 . آيا مىتوانيم در غير ماه مبارك رمضان پيش از سفر در وطن خود، نذر كنيم كه در سفر روزه مستحبى بگيريم؟
همه مراجع (به جز مكارم): آرى، اين نذر صحيح است.[644]
آيهاللّه مكارم: اگر روزه را معين نكند، نمىتواند در سفر روزه بگيرد.[645]

 

روزه در اماكن مقدس

 پرسش 85 . با توجه به اين كه مسافر مىتواند در چهار مكان مقدس مكه، مدينه، مسجد كوفه و حرم امام حسين عليهالسلام نماز را تمام بخواند آيا شامل روزه هم مىشود؟
همه مراجع: شامل روزه نمىشود و نمىتوان روزه گرفت مگر اين كه قصد اقامت 10 روز كند. البته در مدينه سه روز چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه را مىتواند به طور اختصاصى روزه بگيرد.[646]

 

روزه استيجارى

 پرسش 86 . كسى كه مقدارى روزه قضا دارد و نمىتواند آنها را به جا آورد، آيا جايز است در اين مورد كسى را اجير كند؟
همه مراجع : خير، اجير كردن ديگران براى گرفتن روزه، در حال حيات جايز نيست و بايد هر زمان توانايى پيدا كرد، آن را به جا آورد.[647]

 


 

 

 

مبطلات روزه

 

 

نگاه به نامحرم

 پرسش 87 . اگر روزهدار به نامحرم نگاه كند، آيا روزهاش باطل مىشود؟
همه مراجع: خير، روزهاش باطل نمىشود.[648]
 تبصره . اين عمل از ثواب و ارزش روزه مىكاهد؛ از اين رو واجب است چشم، گوش، زبان، قلب و همه اعضا، از ارتكاب خلاف و گناه حفظ شوند.
 

ضعف چشم روزهدار

 پرسش 88 . چشم من ضعيف است و مىترسم روزه برايم ضرر داشته باشد، تكليف من چيست؟
همه مراجع : اگر خوف ضرر عقلايى باشد، روزه بر شما واجب نيست و اگر تا ماه رمضان سال بعد بيمارى ادامه يافت، قضا هم واجب نيست. تنها براى هر روز 750گرم گندم، يا جو، يا آرد و... به عنوان كفّاره به فقير بدهيد.[649]

 

نظر پزشك

 پرسش 89 . ملاك در ضرر، تشخيص پزشك است يا تشخيص خود شخص؟
همه مراجع : تشخيص خود بيمار ملاك است. البته اگر پزشك بيمارى را از روزه گرفتن منع كند ولى خود شخص مىداند كه روزه برايش ضرر ندارد بايد روزه بگيرد.[650] همين اندازه كه ترس نسبت به ضرر، عقلايى باشد، كافى است. خوف ضرر گاهى از قول متخصص و زمانى از تجربه مريضهاى مشابه و گاهى از تجربه خود انسان، به دست مىآيد.[651]

 

ضعف بدن روزهدار

 پرسش 90 . به علت درس خواندن و امتحانات، ضعف و سستى بر من غالب مىشود ؛ آيا مىتوانم روزهها را بخورم؟
همه مراجع : اين گونه ضعف و سستىها تا حدودى لازمه روزه است و براى نوع افراد پيش مىآيد و به جهت آن نمىتوان روزه را خورد؛ ولى اگر ضعف به حدى برسد كه تحمّل آن بسيار سخت و مشكل باشد، خوردن آن اشكال ندارد.[652]
 تبصره . انسان مىتواند در اين شرايط به مسافرت برود (حداقل 5/22 كيلومتر) و روزه خود را بخورد و به وطن برگردد. در اين صورت لازم نيست تا مغرب از خوردن و آشاميدن خوددارى كند و بعد از ماه رمضان، قضاى آن را به جا آورد و كفّاره هم ندارد.
 

روزهدار و دندانپزشكى

 پرسش 91 . پركردن دندان در ماه رمضان، چگونه است؟
همه مراجع : پر كردن يا جرمگيرى و كشيدن دندان در ماه رمضان، براى پزشكان جايز است و براى شخص روزهدار زمانى جايز است كه مطمئن باشد، خون يا آبى كه به وسيله دستگاه وارد فضاى دهان مىشود، فرو نخواهد رفت.[653]

 خون لثه روزهدار

 پرسش 92 . گاهى از لثههايم خون بيرون مىآيد و با آب دهان مخلوط مىگردد ؛ آيا اگر آن را فرو ببرم، روزه باطل مىشود؟
همه مراجع (به جز تبريزى، صافى و نورى) : اگر خون لثه در آب دهان مستهلك شود، فرو بردن آن روزه را باطل نمىكند.[654]
آيات عظام تبريزى و صافى : اگر خون لثه در آب دهان مستهلك شود، بنا بر احتياط واجب فرو نبرد و بيرون بريزد.[655]
آيهاللّه نورى : فرو بردن آن جايز نيست ؛ هرچند در آب دهان مستهلك شود.[656]
 

فرو بردن خلط

 پرسش 93 . آيا فرو بردن خلط، روزه را باطل مىكند؟
همه مراجع (به جز سيستانى) : فرو بردن خلط - چنانچه به فضاى دهان نيامده باشد - اشكال ندارد ؛ ولى اگر به فضاى دهان برسد، احتياط واجب آن است كه فرو نبرد.[657]
آيهاللّه سيستانى : فرو بردن خلط - چنانچه به فضاى دهان نيامده باشد - اشكال ندارد ؛ ولى اگر به فضاى دهان برسد، احتياط مستحب آن است كه فرو نبرد.[658]
 تبصره . مرز فضاى دهان و حلق، مخرج حرف (خ) مىباشد.

 

 دود وسيله نقليه

 پرسش 94 . گاهى انسان روزهدار در كنار وسيله نقليه، قرار مىگيرد و دود آن به حلق او مىرسد ؛ آيا روزهاش باطل مىشود؟
همه مراجع : اگر با اين اعتقاد كه دود غليظ به حلقش نمىرسد، در كنار وسيله نقليه بايستد و به طور اتفاقى دود به حلق او برسد، روزهاش صحيح است.[659]

 

دود و بخار

 پرسش 95 . تنفس بخار آب در حمام، براى روزهدار چه حكمى دارد؟ آيا انسان روزهدار مىتواند به جاهايى مثل سونا كه هوا كاملاً با بخار آب اشباع شده برود؟
همه مراجع: بخار آب روزه را باطل نمىكند [مگر آنكه در فضاى دهان به صورت آب درآيد ]و غالبا بخار موجود در حمام غليظ نيست و اگر بخار موجود در آنجا غليظ باشد به احتياط واجب روزهدار نبايد به آنجا برود.[660]

 

عطر و شامپو

 پرسش 96 . آيا استفاده از، شامپو، كرم ويتامينه و رژلب و سرمه در ماه مبارك رمضان مجاز است؟
همه مراجع : هيچ يك از موارد ذكر شده، روزه را باطل نمىكند ؛ مگر آن كه رژ لب، وارد دهان شده و فرو داده شود.[661] ولى در مورد سرمه اگر از موادى باشد كه مزه يا بوى آن به حلق برسد مكروه است.[662]
 پرسش 97 . استعمال عطر براى روزهدار، در ماه رمضان چه حكمى دارد؟
همه مراجع: استعمال عطر براى روزهدار مستحب است ؛ ولى بو كردن گياهان معطّر مكروه است.[663]
 تبصره . آيهاللّه بهجت : اولى ترك بو كردن عطر غليظ است.[664]

 

فرو بردن سر در آب

 پرسش 98 . شستن سر در زير شير آب در حال روزه، چه حكمى دارد؟ و اگر آب به اندازهاى زياد باشد كه تمام سر و گردن را فرا گيرد آيا روزه را باطل مىكند؟
همه مراجع: شستن سر زير شير آب روزه را باطل نمىكند و فشار آب اگر چه زياد باشد حكم ارتماس را ندارد و روزهاش صحيح است.[665]

 

 پرسش 99 . آيا شنا كردن و فرو بردن سر زير آب روزه را باطل مىكند؟
همه مراجع (به جز بهجت، سيستانى و وحيد) : صرف شنا كردن روزه را باطل نمىكند ولى فرو بردن سر زير آب، بنا بر احتياط واجب روزه را باطل مىسازد.[666]
آيات عظام بهجت و وحيد : صرف شنا كردن روزه را باطل نمىكند ولى فرو بردن سر زير آب، روزه را باطل مىسازد.[667]
آيهاللّه سيستانى : به طور كلى فرو بردن سر زير آب، روزه را باطل نمىسازد؛ ولى كراهت شديد دارد.[668]
 تبصره . كسى كه براى نجات غريق مجبور است سر را در آب فرو ببرد روزهاش اشكال دارد، ولى به عنوان نجات جان مسلمانى اين كار واجب است و بعداً روزه را قضا كند.[669]

 

تأخير غسل جنابت

 پرسش 100 . كسى كه پيش از اذان صبح، با حالت احتلام از خواب بيدار مىشود، آيا مىتواند تا نزديك اذان، غسل نكند و تيمم كند؟ آيا روزه او صحيح است؟
همه مراجع (به جز صافى و وحيد): اگر غسل را به تأخير اندازد تا جايى كه وقت تنگ شود، گناه كرده است. در اين صورت بايد پيش از اذان صبح، تيمم كند و روزه او صحيح است.[670]
آيات عظام صافى و وحيد: اگر غسل را به تأخير اندازد تا جايى كه وقت تنگ شود، گناه كرده است. در اين صورت بايد پيش از اذان صبح، تيمم كند و روزه بگيرد و قضاى آن را نيز به جا آورد.[671]
آيات عظام تبريزى و سيستانى: كسى كه در شب ماه رمضان جنب است، چنانچه عمدا غسل نكند تا وقت تنگ شود بايد تيمم كند و روزه بگيرد و احتياط مستحب آن است كه قضاى آن را هم به جا آورد[672].

 

 پرسش 101 . اگر شخصى بعد از نماز صبح، محتلم شود و تا غروب غسل نكند ؛ آيا اشكالى به روزه او وارد مىشود؟
همه مراجع : خير، لازم نيست فورى غسل كند و روزه او صحيح است ؛ ولى براى نماز بايد غسل كند.[673]

 جنابت قبل اذان

 پرسش 102 . شخص جنب كه در ماه رمضان قبل از اذان صبح، به آب دسترسى ندارد، وظيفهاش چيست؟
همه مراجع : اگر تا پيش از اذان صبح به آب دسترسى ندارد، تيمّم بدل از غسل كند و روزه او صحيح است. بعد از اذان در صورت دسترسى به آب، براى نماز صبح غسل كند و در غير اين صورت، با همان تيمم نماز صبح خود را بخواند.[674]

 

فراموشى غسل جنابت

 پرسش 103 . اگر در ماه رمضان، غسل جنابت را فراموش كنيم و پس از چند روز يادمان بيايد، چه تكليفى داريم؟
همه مراجع : بايد نمازها و روزه آن چند روز را قضا كنيد ؛ ولى كفّاره ندارد.[675]

 

ندانستن جنابت

 پرسش 104 . چندين سال با حال جنابت، روزه گرفتم و نماز خواندم ؛ در حالى كه نمىدانستم جنب بايد غسل كند، تكليف من چيست؟
آيات عظام امام، بهجت، تبريزى، خامنهاى و وحيد : نماز و روزههايى را كه در حال جنابت انجام دادهايد، بايد قضا كنيد.[676]
آيات عظام سيستانى، صافى و فاضل : اگر در ياد گرفتن مسائل كوتاهى نكردهايد، روزهها صحيح است و قضا ندارد ؛ ولى نمازهايى را كه در حال جنابت خواندهايد، در هر حال بايد قضا كنيد.[677]
آيهاللّه مكارم : روزههايى را كه در حال جنابت انجام دادهايد، بنا بر احتياط واجب قضا كنيد و نمازهايى را كه در اين حالت خواندهايد قضا نماييد.[678]
آيهاللّه نورى : روزهها صحيح است و قضا ندارد ؛ ولى نمازهايى را كه در حال جنابت خواندهايد، بايد قضا كنيد.[679]
 تبصره 1. طهارت نسبت به نماز شرط واقعى است ؛ از اينرو اگر از روى ناآگاهى بدون طهارت نماز بخواند، نمازش باطل است.
 تبصره 2. در هر حال روزههايى كه با اين حالت گرفته شده است كفاره ندارد.

 

استمناى روزهدار

 پرسش 105 . اگر كسى به عمد روزه خود را در ماه مبارك رمضان، به وسيله استمنا باطل كند، چه حكمى دارد؟
همه مراجع (به جز خامنهاى، سيستانى و صافى) : علاوه بر قضا، بنابر احتياط واجب، بايد «كفاره جمع» (60 روز روزه و اطعام 60 فقير) بپردازد.[680]
آيات عظام خامنهاى و سيستانى : علاوه بر قضا، كفّاره دارد و بنابر احتياط مستحب، كفاره جمع (60 روز روزه و اطعام 60 فقير) بپردازد.[681]
آيهاللّه صافى : علاوه بر قضا، بايد كفاره جمع (60 روز روزه و اطعام 60 فقير) بپردازد.[682]
 

استمنا هنگام بلوغ

 پرسش 106 . در جوانى گاهى در ماه رمضان استمنا مىكردم ؛ ولى به هيچ وجه از حرمت آن آگاهى نداشتم و نيز نمىدانستم كه روزه را باطل مىكند، تكليف من چيست؟
آيات عظام امام، صافى و نورى : اگر جهل به حدى باشد كه احتمال باطل شدن روزه را نمىدادهايد، كفّاره واجب نيست ؛ ولى بنابر احتياط واجب، بايد روزههايى را كه در آنها استمنا كردهايد، قضا كنيد.[683]
آيات عظام بهجت، خامنهاى و فاضل : اگر جهل به حدى باشد كه احتمال باطل شدن روزه را نمىدادهايد، كفّاره واجب نيست ؛ ولى بايد روزههايى را كه در آنها استمنا كردهايد، قضا كنيد.[684]
آيات عظام تبريزى و وحيد : بايد روزههايى را كه در آنها استمنا كردهايد، قضا كنيد ؛ ولى كفّاره واجب نيست.[685]
آيهاللّه سيستانى : پرداخت كفّاره واجب نيست و اگر جهل به حدى باشد كه احتمال باطل شدن روزه را نمىدادهايد، قضاى روزهها نيز واجب نيست.[686]
آيهاللّه مكارم : بنابر احتياط واجب بايد روزههايى را كه در آنها استمنا كردهايد، قضا كنيد ؛ ولى كفّاره واجب نيست.[687]

 

خود ارضايى

 پرسش 107 . كسى كه بدون قصد بيرون آمدن منى در ماه رمضان، با خودش بازى كند و ناخودآگاه منى از او خارج شود ؛ آيا روزهاش باطل مىشود؟
همه مراجع : اگر احتمال مىداده كه با اين كار منى از او بيرون مىآيد، روزهاش باطل مىشود.[688]

 

 فكر شهوانى

 پرسش 108 . اگر در ماه رمضان، فكر و خيال شهوانى باعث حركت منى شود ؛ ولى از بيرون آمدن آن جلوگيرى گردد، روزه باطل است؟
همه مراجع (به جز امام، خامنهاى و فاضل) : اگر با اين كار قصد بيرون آمدن منى را نداشته باشد، روزه باطل نمىشود.[689]
آيات عظام امام، خامنهاى و فاضل : تا هنگامى كه منى از او خارج نشود، روزه باطل نمىشود.[690]

 

بر سر گرفتن قرآن

 پرسش 109 . آيا گذاشتن قرآن باز بر روى سر براى بانوان، در زمان حيض جايز است؟
آيات عظام امام، بهجت، خامنهاى، صافى و فاضل: آرى، جايز است؛ ولى بهتر آن است كه قرآن باز را بدون طهارت بر سر نگذارند.[691]
آيات عظام تبريزى، سيستانى و وحيد: اگر موهاى سر تابع و جزء سر شمرده نشود (يعنى كوتاه نباشد)، جايز است.[692]
آيات عظام مكارم و نورى: بنابر احتياط واجب، بدون طهارت جايز نيست.[693]
 تبصره . فرض مسئله، جايى است كه سر شخص مو داشته باشد و بخواهد خط قرآن را بدون طهارت به آن برساند. در غير اين صورت حكم تماس بدن با خط قرآن را پيدا مىكند.

 


 

 

 

ثبوت اول ماه

 

 

رؤيت هلال

 پرسش 110 . راههاى ثبوت اول ماه را به طور مختصر بيان كنيد؟
اول ماه از چند راه ثابت مىشود :
1. خود انسان ماه را ببيند ؛
2. دو مرد عادل شهادت بدهند كه ماه را ديدهاند ؛
3. عدهاى كه از گفته آنان يقين پيدا مىشود، بگويند ماه را ديدهاند ؛
4. سى روز از اول ماه شعبان بگذرد ؛
5. حاكم شرع (مجتهد جامعشرايط) حكم كند كه اول ماه است.[694]
 تبصره . آيات عظام سيستانى و وحيد معتقدند با حكم حاكم اول ماه ثابت نمىشود [مگر آنكه از حكم حاكم براى او اطمينان حاصل شود].

 

اعلام عيدفطر

 پرسش 111 . علت اختلاف نظر مراجع تقليد، در اعلام اول ماه رمضان و عيد فطر چيست؟ آيا در گذشته اين اختلاف بوده است؟
اختلاف نظر مراجع تقليد در ثبوت اول ماه، امرى نيست كه تازه به وجود آمده باشد ؛ بلكه در گذشته نيز اين مسئله، در نزد ايشان مورد فكر و نظر بوده است. عوامل متعددى باعث اختلاف نظر گرديده است كه موارد ذيل را مىتوان از مهمترين آنها دانست :
1. اعتبار اتحاد افق ؛ عدهاى بر اين باورند كه اگر هلال ماه، در نقطهاى از كره زمين ديده شود - كه افق در آنجا با جاهاى ديگر تفاوت داشته باشد ولى در شب مشترك باشند - اول ماه در آن مكانها ثابت مىشود. در مقابل اين نظريه، فقهايى هستند كه اتحاد در افق را معتبر مىدانند و معتقدند : اگر هلال ماه در شهرى ديده شود كه افق آن، با شهر يا كشور ديگر اختلاف داشته باشد، اول ماه از نظر شرعى براى شهر دوم ثابت نمىشود. بديهى است طبق نظر اول به طور معمول، اول ماه يك روز زودتر ثابت مىشود.
2. اعتبار حكم حاكم ؛ حجيت و نفوذ حكم حاكم ميان فقيهان، نظرى مشهور است ؛ ولى برخى از آنان، حكم حاكم را در رؤيت هلال ماه معتبر نمىدانند.
3. شهادت بيّنه نزد حاكم ؛ گاه مجتهد جامعشرايط، از شهادت كسانى كه ماه را ديدهاند، اطمينان پيدا مىكنند و بر اين اساس ثبوت اول ماه را اعلام مىدارند. چه بسا ممكن است به جهت فقدان برخى شرايط، براى مجتهد ديگرى اين اطمينان حاصل نشده باشد.
اختلاف فقيهان در امور ياد شده، به جهت اختلاف در يك سرى از مبانى نظرى و اصول فكرى است كه آرا و افكار متفاوتى را برمىتابد. نظريهپردازى مختلف در ادبيات و اصول فقه، برداشت متفاوت از آيات و روايات و اختلاف نظر در سند احاديث و شناخت راويان، به طور طبيعى موجب تفاوت در بعضى از فتاوا مىشود.
 
 پرسش 112 . شما مىگوييد اگر دو نفر عادل شهادت بدهند كافى است ؛ آيا اعلام عيد از سوى چند مرجع، به اندازه دو نفر عادل نيست؟
كسى منكر عدالت مرجع تقليد نيست. آنچه گفته شده، آن است كه دو نفر عادل، شهادت دهند كه خودشان ماه را ديدهاند ؛ ولى مراجع معظم خودشان ماه را نمىبينند ؛ بلكه از گفته ديگران اطمينان به رؤيت پيدا مىكنند و اين دو جهت با هم تفاوت مىكند و شهادت بر شهادت - كه شهادت علمى ناميده مىشود - در اين مورد اعتبار شرعى ندارد.[695]
 
 پرسش 113 . با توجه به اين كه هر سال در ثبوت اول ماه رمضان، دچار اختلاف مىشويم، تكليف شب قدر چه مىشود؟
براى انجام اعمال شب قدر كافى است هر كس در مسئله رؤيت هلال، به ديدگاه مرجع تقليد خود يا حكم حاكم و يا اطمينان شخصى خود، عمل كند و سه شب را به احيا و شب زنده دارى بپردازد در اين صورت به طور حتم خداوند او را از ثواب و پاداش معين شده، محروم نمىسازد و به احتمال قوى شب قدر را نيز درك مىكند. براى درك حتمى شب قدر و فيوضات و بركات آن، بهتر است شش شب را احيا نمايد تا آن شب بزرگ و با عظمت و مخفى درك گردد. شاهد اين امر، روايات منقول از معصوم عليهالسلام است.[696]
 
 پرسش 114 . اگر بين مراجع تقليد در ثبوت عيد فطر، اختلاف پيش آيد، وظيفه مكلف چيست؟ آيا هر مقلد بايد به نظر مرجع تقليد خود مراجعه كند؟
همه مراجع : در ثبوت اول ماه تقليد راه ندارد، بلكه اگر شخص از گفته و اعلام نظر مرجع تقليد، اطمينان به رؤيت ماه پيدا كند، بايد روزه خود را افطار كند و اگر شك داشت، بايد آن روز را روزه بگيرد.[697]

 

محاسبات تقويمى

 پرسش 115 . آيا اول ماه بر اساس تقويم محاسبات منجمان ثابت مىشود؟
همه مراجع : خير، ثابت نمىشود ؛ مگر آنكه انسان از گفته آنان اطمينان پيدا كند.[698]

 اختلاف افق

 پرسش 116 . اگر هلال ماه در عربستان ديده شود، آيا براى ايران نيز اول ماه ثابت مىشود؟
همه مراجع (به جز تبريزى، صافى، فاضل، نورى و وحيد) : خير، براى ايران اول ماه ثابت نمىشود.[699]
آيات عظام تبريزى، صافى، فاضل، نورى و وحيد : اگر از راههاى شرعى و معتبر ثابت شود، براى ايران نيز اول ماه ثابت مىشود.[700]
 تبصره . ديدگاه آيات عظام : تبريزى، صافى، نورى و وحيد بر اساس آن است كه اشتراك در شب بين مناطق مختلف جهت ثبوت اول ماه كفايت مىكند و لازم نيست اتحاد افق داشته باشند.
 
 پرسش 117 . اگر هلال ماه رمضان يا شوال، در كشورى ديده شود - كه افق آنها يك يا دو ساعت با شهر ما تفاوت دارد - آيا اول ماه براى ما هم ثابت مىشود؟
آيات عظام امام، بهجت، خامنهاى و مكارم : اگر شهر يا كشورى كه ماه در آن ديده شده از بلاد شرقى باشد، اول ماه ثابت مىشود و اگر از بلاد شرقى نباشد (مانند عربستان)، اول ماه ثابت نمىشود.[701]
آيهاللّه صافى : به طور كلى در هر نقطه از زمين كه ماه رؤيت شود براى همه نقاطى كه روزشان بعد از آن است آن روز، روز اول ماه است.[702]
آيات عظام تبريزى، فاضل، نورى و وحيد : اگر در شب مشترك باشند، اول ماه ثابت مىشود ؛ هر چند در افق يكى نباشند و از بلاد شرقى نباشد.[703]
 تبصره 1. به عنوان مثال كشور افغانستان در بخش شرقى ايران قرار دارد ؛ اگر ماه در آنجا ديده شود، براى كشور ايران نيز ثابت مىشود و يا اگر ماه در شهر مشهد ديده شود، براى شهر تهران نيز ثابت مىشود.
 تبصره 2. بايد رؤيت هلال در آنجا از راههاى شرعى و معتبر ثابت شود، تا براى كشور ما نيز اول ماه ثابت شود.

 

 پرسش 118 . اگر هلال ماه در عراق ديده شود، آيا براى مردم ساكن تهران نيز اول ماه ثابت مىشود؟
آيات عظام امام، بهجت، سيستانى، خامنهاى، مكارم و نورى : با توجه به اين كه اختلاف افق بين اين دو مكان، كم و ناچيز است (تقريبا ده دقيقه)، اول ماه براى مردم ساكن تهران ثابت مىشود.[704]
آيات عظام تبريزى، صافى و وحيد : آرى اول ماه براى آنان ثابت مىشود.[705]

 

حكم حاكم

 پرسش 119 . آيا حكم حاكم شرع، در ثبوت اول ماه، براى غيرمقلّدان او نيز حجت است؟
همه مراجع (به جز سيستانى و وحيد) : آرى، حكم حاكم شرع در ثبوت اول ماه، براى همه حجت است و بايد به حكم او عمل كنند ؛ مگر آن كه بفهمند حاكم شرع اشتباه كرده است.[706]
آيهاللّه سيستانى : اول ماه با حكم حاكم شرع ثابت نمىشود [مگر آنكه از حكم حاكم براى او اطمينان حاصل شود].[707]
آيهاللّه وحيد : بنابراحتياط واجب، اول ماه به حكم حاكم شرع ثابت نمىشود.[708]

 

 اخبار عادل

 پرسش 120 . اگر چند نفر عادل شهادت بدهند كه دو نفر عادل ماه را ديدهاند ؛ آيا اول ماه رمضان يا شوال ثابت مىشود؟
همه مراجع : خير، بايد دو نفر عادل خودشان براى انسان شهادت بدهند كه ماه را ديدهاند و اگر رؤيت ماه را با واسطه نقل كنند، كافى نيست ؛ مگر آنكه از گفته آنان، اطمينان به رؤيت هلال پيدا شود.[709]

 

چشم مسلح

 پرسش 121 . آيا رؤيت ماه به وسيله چشم مسلح و تلسكوپها و وسايل نجومى، اعتبار دارد؟
همه مراجع (به جز بهجت، خامنهاى، فاضل و نورى) : خير، مگر آنكه از اين راه براى شخص اطمينان پيدا شود كه اول ماه است.[710]
آيات عظام بهجت، خامنهاى، فاضل و نورى : آرى، اول ماه به وسيله چشم مسلح و تلسكوپ و يا وسايل نجومى، ثابت مىشود.[711]

 

حدس و گمان

 پرسش 122 . اگر از گفته عدهاى حدس بزنيم كه فردا عيد فطر است، آيا مىتوانيم روزه بگيريم؟
همه مراجع : تا هنگامى كه براى شخص اطمينان پيدا نشود كه فردا عيد فطر و اول شوال است، نمىتواند روزه را افطار كند.[712]

 


 

 

احكام زكات فطره

 

 

فطريه دانشجو

 پرسش 123 . آيا زكات فطره براى دانشجويى كه در خوابگاه سكونت دارد، واجب است؟
همه مراجع : اگر مخارج او را پدر و مادر مىدهند و نان خور آنان محسوب مىشود، بر عهده آنها است و اگر دانشجو مستقل است، بر عهده خودش مىباشد.[713]

 

نانخور دولت

 پرسش 124 . فطره دانشجويانى كه در خوابگاه به سر مىبرند و از غذاى دانشگاه - بدون پرداخت هزينه - استفاده مىكنند، بر عهده چه كسى است؟
همه مراجع (به جز صافى، مكارم و نورى) : بر عهده خودش است و چنانچه تمكن مالى نداشته باشد، از او ساقط است.[714]
آيهاللّه صافى : هر كدام تمكن داشته باشند، بنابراحتياط خودشان بپردازند.[715]
آيهاللّه مكارم : اگر تمكن مالى دارد، بنابر احتياط واجب خودش بپردازد.[716]
آيهاللّه نورى : در فرض ياد شده، زكات فطره بر كسى واجب نيست.[717]
 تبصره . كسانى كه گفتهاند زكات فطره بر عهده دانشجو نيست، معتقدند : اگر تمكن مالى دارد، احتياط مستحب آن است كه خودشان بپردازند.

 

 فطره نامزد شرعى

 پرسش 125 . فطره دخترى كه در حال عقد است، بر عهده كيست؟
همه مراجع : اگر نان خور پدرش باشد، بر عهده او است.[718]

 

فطره زن

 پرسش 126 . اگر زن به جهت نياز شوهر، در تأمين مخارج زندگى كمك كند ؛ چه كسى بايد زكات فطره آنها را بدهد؟
همه مراجع : اگر زن نانخور شوهر محسوب شود، بايد شوهر در صورت توانايى زكات فطره خود و همسرش را بدهد و اگر زن نانخور شوهر و شخص ديگرى نباشد، بايد خودش زكات فطرهاش را بدهد.[719]

 

فطره جنين

 پرسش 127 . آيا فرزندى كه هنوز متولد نشده، زكات فطره دارد؟
همه مراجع : بچهاى كه در شكم مادر است، پرداخت زكات فطرهاش واجب نيست ؛ مگر آنكه پيش از غروب شب عيد فطر به دنيا آيد.[720]

 

پرداخت فطريه

 پرسش 128 . آيا زكات فطره را مىتوان به پدر و مادر خود - در صورت مستحق بودن - پرداخت كرد؟
همه مراجع : اگر پدر و مادر فقير باشند، فرزندان بايد مخارج واجب آنان را بپردازند و نمىتوان چيزى از زكات فطره به آنان داد.[721]
 پرسش 129 . آيا پدر مىتواند زكات فطره را به فرزند دانشجوى خود كه محتاج است، بدهد؟
همه مراجع : اگر فرزندان فقير باشند، پدر و مادر بايد مخارج واجب آنان را بپردازند و نمىتوان چيزى از زكات فطره به آنها داد.[722]

 

كفّاره روزه

 پرسش 130 . آيا كفّاره افطار عمدى روزه، با كفّاره مريض تفاوت دارد؟
همه مراجع : آرى، در دو مورد با هم تفاوت دارد : 1. در مقدار، 2. در مصرف.
در كفّاره افطار عمدى روزه، بايد براى هر روز شصت فقير را سير كند (يا به هر كدام يك مد طعام بدهد) و يا دو ماه روزه بگيرد. اما در كفّاره مريض، اگر بيمارى تا رمضان آينده ادامه داشته باشد، بايد براى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد.
در كفّاره افطار عمدى، اگر به شصت فقير دسترسى دارد، نمىتواند به هر كدام از آنها بيشتر از يك مد طعام بدهد ؛ ولى در كفّاره مريض اين امر لازم نيست.[723]

 

مد و طعام

 پرسش 131 . منظور از مد و طعام در كفّاره روزه چيست؟
همه مراجع : منظور از «طعام»، گندم، آرد، نان، جو، خرما و مانند آن است و «مد» حدود 750 گرم يا ده سير مىباشد.[724]

 

 

 

 

كتابنامه

قرآن كريم.

نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى

نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، تهران، فقيه، 1375.

صحيفه سجاديه، موضوعى، تدوين محسن غرويان، چ اول، 1382.

مفاتيح الجنان، محدث قمى، شيخ عباس، قم، تعاونى ناشران، 1374.

1. توفيقى، حسين، آشنايى با اديان بزرگ، تهران، سمت، طه و مركز جهانى علوم اسلامى، چاپ سوم، 1379.

2. حر عاملى، محمد بن حسن، اثبات الهداة، بالنصوص والمعجزات، قم، المطبعة العلميه.

3. خامنهاى، سيد على، اجوبة الاستفتاءات، تهران، بين المللى هدى، 1381.

4. ابن عربى، محىالدين، احكام القرآن، بيروت، دارالكتاب العربى، 1421 ق.

5. اصبهانى، ابو نعيم، اخبار اصبهان، بىنا، 1934م.

6. ليليانتال، آلفرد. م، ارتباط صهيونيستى، ترجمه: سيد ابوالقاسم حسينى، نشر پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، 1379.

7. مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، ارشاد مفيد، ترجمه محمد مهدى جعفرى، تهران.

8. ابن اثير، اسدالغابة فى معرفة الصحابه، بيروت، دارالاحياء التراث العربى.

9. ضيائى بيگدلى، محمدرضا، اسلام و حقوق بينالملل، تهران.

10. دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، اسلام و حقوق بينالملل عمومى، قم.

11. قوام، عبدالعلى، اصول سياست خارجى و سياست بينالملل، تهران، نشر قومس، 1377.

 12. كلينى، محمد بن يعقوب، اصول كافى، ترجمه جواد مصطفوى، تهران، نشر اهل البيت.

13. مجمع جهانى اهل بيت، اعلام الهداية، قم، چاپ اول، 1422ق.

14. امين، سيد محسن، اعيان الشيعه، بيروت، دارالتعارف.

15. ابن طاوس، اقبال الاعمال، چاپ رحلى، دارالكتب الاسلاميه.

16. طبرسى، احمد بن على، الاحتجاج، ترجمه حسن مصطفوى، تهران، سنايى.

17. عسقلانى، ابن حجر، الاصابة فى تمييز الصحابه، بيروت، دارالاحياء التراث العربى.

18. صدوق، الاعتقادات، تحقيق عصام عبدالسيد، بىتا، بىجا.

19. مصطفوى، حسن، التحقيق فى كلمات القرآن، تهران، نشر الكتاب.

20. فخر رازى، التفسير الكبير، بىتا، بىجا.

21. معرفت، محمد هادى، التمهيد، قم، انتشارات اسلامى.

22. مرتضى، سيد جعفر، الحياة السياسية للامام الحسن، قم، انتشارات اسلامى.

23. سيوطى، جلال الدين، الدرالمنثور، قم، افست، كتابخانه مرعشى.

24. كلينى، محمد بن يعقوب، الروضة من الكافى، بىتا، بىجا.

25. ابن هشام، السيرة النبوية، بىتا، بىجا.

26. مرتضى، سيد جعفر، الصحيح من سيرة النبى صلىاللهعليهوآله، قم، بىنا.

27. يزدى، محمدكاظم، العروة الوثقى، تهران، مكتبهالاسلاميه.

28. ثقفى، ابراهيم بن محمد، الغارات، تحقيق جلالالدين المحدث، چاپ بهمن.

29. امينى، عبدالحسين، الغدير، بيروت، دارالكتاب العربى، 1397.

30. طه حسين، الفتنة الكبرى، بىتا، بىجا.

31. ابن اثير، ابوالحسن، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، 1385.

32. برقى، احمد بن محمد خالد، المحاسن، تصحيح محدث ارموى، تهران، 1370.

33. بيهقى، محمد بن ابراهيم، المحاسن والمساوى، بيروت، دارصادر، بىتا.

34. ملكى تبريزى، ميرزا جواد، المراقبات، بىتا، بىجا.

35. حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، بىتا، بىجا.

36. واقدى، محمد بن عمر، المغازى، تهران، نشر دانشگاهى، 1369.

37. معلوف، لوئيس، المنجد فى اللغة والاعلام، تهران، انتشارات اسماعيليان، 1362.

 38. حسن زاده، حسن، الهى نامه، قم، قيام، 1379.

39. شقاقى، فتحى ابراهيم، انتفاضه و طرح اسلامى معاصر، تهران، انتشارات بينالمللى الهدى، 1371.

40. انجيل لوقا، بىتا، بىجا.

41. بلاذرى، انساب الاشراف، تحقيق محمد باقر محمودى، بيروت، 1398 ق.

42. مطهرى، مرتضى، انسان و سرنوشت، تهران، صدرا.

43. حسنزاده آملى، حسن، انسان و قرآن، قم، انتشارات قيام، چاپ دوم، 1381.

44. محدث قمى، شيخ عباس، انوار البهية.

45. پاكنژاد، سيد رضا، اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، انتشارات اسلاميه.

46. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء.

47. مصباح يزدى، محمدتقى، بر درگاه دوست، قم، مؤسسه آموزشى پژوهشى امام خمينى.

48. رضايى، اسداللّه، بررسى سير تحول دولت در سرزمين فلسطين، نشر گنج معرفت.

49. برگ و بار، بىتا، بىجا.

50. صفار قمى، محمد بن حسن فروخ، بصائر الدرجات، به كوشش حاج ميرزا محسن كوچهباغى تبريزى، قم، مكتبة المرعشى، 1404.

51. كفعمى، تقى الدين ابراهيم بن على، بلد الامين.

52. ابن خلدون، العبر، تاريخ ابن خلدون، بيروت مؤسسة الاعلمى.

53. ابن عساكر، ابوالقاسم، تاريخ ابن عساكر، بيروت، دارالفكر.

54. پيشوايى، مهدى، تاريخ اسلام، قم، معارف، 1382.

55. سيوطى، جلال الدين، تاريخ الخلفاء، تحقيق محمد محى الدين، بيروت، بىنا، بىتا.

56. طبرى، محمد بن جرير، تاريخ الطبرى، بيروت مؤسسة الاعلمى.

57. يعقوبى، احمد بن ابى واضح، تاريخ اليعقوبى، بيروت، دارصادر.

58. مجلسى، محمد باقر، تاريخ چهارده معصوم (ترجمه جلاء العيون)، تحقيق: سيد على اماميان، تهران، انتشارات سرور، چاپ هفتم، 1378.

59. جعفريان، رسول، تاريخ سياسى اسلام، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، دفتر سوم، چاپ اول، 1369.

 60. گارودى، روژه، تاريخ يك ارتداد، ترجمه مجيد شريف، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، چاپ دوم، 1377.

61. خمينى، سيد روح اللّه، تحرير الوسيله، پيام تهران، پنجم، 1365.

62. كاشانى، كمال الدين عبدالرزاق، تحفة الاخوان فى خصائص الفتيان، مقدمه، تصحيح و تعليق، سيد محمد دامادى، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ اول 1369ش.

63. حسينى جلالى، سيد محمد رضا، تدوين السنة الشريفة.

64. ذهبى، شمس الدين، تذكرة الحفاظ، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1374ق.

65. بهارى همدانى، محمد، تذكرة المتقين، بىتا، بىجا.

66. ابن سعد، طبقات، ترجمة الامام الحسن عليهالسلام، بىتا، بىجا.

67. نورى، حسين، تعليقات على العروة، بىتا، بىجا.

68. فاضل لنكرانى، محمد، تعليقات على العروة، بىتا، بىجا.

69. مكارم شيرازى، ناصر، تعليقات على العروة، تهران، مكتبهالاسلامية.

70. فيض كاشانى، محسن، تفسير صافى، بيروت مؤسسة الاعلمى.

71. جوادى آملى، عبداللّه، تفسير موضوعى قرآن كريم، قم، اسراء، 1378.

72. مكارم شيرازى، ناصر، تفسير نمونه، تهران، مكتبة الاسلامية.

73. العروسى الحويزى، على بن جمعه، تفسير نور الثقلين، تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى، قم، اسماعيليان، 1412ق.

74. ورام، ابوالحسين، تنبية الخواطر و نزهة النواظر، نجف، مطبعة النجف الاشرف.

75. بنىهاشمى خمينى، سيد محمدحسن، توضيحالمسائل مراجع، قم: دفتر انتشارات اسلامى، اول، 1377.

76. تورات، بىتا، بىجا.

77. طوسى، ابو جعفر حسن، تهذيب، بىتا، بىجا.

78. جهان اسلام از ديدگاه امام خمينى، مؤسسه نشر آثار امام خمينى

79. خمينى، سيد روحاللّه، چهل حديث، مركز نشر فرهنگى رجاء، چاپ اول، تابستان 1368.

80. كمپانى، فضل اللّه، حسن عليهالسلام كيست، بىتا، بىجا.

81. زمانى، احمد، حقايق پنهان، قم بوستان كتاب، 1377.

 82. مطهرى، مرتضى، حماسه حسينى، تهران، صدرا.

83. جعفريان، رسول، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، قم، انصاريان، چاپ پنجم، بهار 1381ش.

84. دايرة المعارف تشيع، بىتا، بىجا.

85. عبد معروف، دولت فلسطين و شهركهاى يهودىنشين، ترجمه فرزاد ممدوحى، نشر اطلاعات.

86. مصطفى، امين، ديپلماسى پنهان اسرائيل در كشورهاى عربى، ترجمه محمدجعفر سعديان؛

87. زمخشرى، محمد بن عمر، ربيع الابرار و نصوص الاخيار، تحقيق دكتر سليم النعيمى، ايران، دارالذخاير للمطبوعات.

88. بىآزار شيرازى، عبدالكريم، رساله نوين فقهى پزشكى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى.

89. موسوى لاهيجى، سيد حسين، روزه، درمان بيمارىهاى روح و جسم، انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم.

90. سوفورين، الكسى، روزه، روش نوين براى درمان بيمارىها، ترجمه جعفر امامى.

91. بهشتى، محمد حسين، روش برداشت از قرآن، بىتا، بىجا.

92. كديور، جميله، رويارويى انقلاب اسلامى ايران و آمريكا، انتشارات اطلاعات.

93. خاتن الحسينى المدنى الشيرازى، السيد على، رياض السالكين فى شرح صحيفة السجادية، قم، تحقيق و نشر مؤسسة النشر الاسلامى.

94. زندگانى امام حسن عليهالسلام، ترجمه فخرالدين رازى، تهران، مؤسسه بعثت.

95. رسولى محلاتى، سيد هاشم، زندگانى امام حسن عليهالسلام.

96. معروف الحسينى، هاشم، زندگى دوازده امام، ترجمه محمد رخشنده، تهران، اميركبير، 1370ش.

97. معروف الحسينى، هاشم، زندگى دوازده امام، ترجمه محمد رخشنده.

98. نجمى، محمدصادق، سخنان حسين بن على عليهالسلاماز مدينه تا كربلا، چاپ هفتم.

99. سعادت پرور، على، سرالاسراء، بىتا، بىجا.

100. سياست و حكومت رژيم صهيونيستى، مؤسسه مطالعات فلسطينى، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامى، 1377.

 101. خمينى، سيد روحاللّه، شرح دعاى سحر، ترجمه سيد احمد فهرى، انتشارات فيض كاشانى، چاپ دوم، 1380.

102. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، مصر، دارالاحياء الكتب العربية، 1387.

103. دزفولى، كمال، شناخت قرآن، بىتا، بىجا.

104. مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، صحيفه نور، بىتا، بىجا.

105. آل ياسين، شيخ راضى، صلح امام حسن عليهالسلام، بىتا، بىجا.

106. ابوعبداللّه البصرى الزهرى، محمد بن سعد، طبقات الكبرى، بيروت، دارصادر.

107. ابن فهد حلّى، عدة الداعى، بىتا، بىجا.

108. صدوق، علل الشرايع، نجف، مطبعة الحيدرية، 1385.

109. سعيدى روشن، محمدباقر، علوم قرآنى، قم، مؤسسه آموزشى پژوهشى امام خمينى، 1377.

110. ناصرپور، حسن، عمليات استشهادى در فلسطين، بىتا، بىجا.

111. الجوينى الخراسانى، ابراهيم بن محمد، فرائد السمطين، تحقيق محمد باقر محمودى، بيروت، مؤسسة المحمودى.

112. سعادت پرور، على، فروغ شهادت، بىتا، بىجا.

113. سياح، احمد، فرهنگ بزرگ جامع نوين، تهران، كتابفروشى اسلام، چاپ نهم.

114. معين، محمد، فرهنگ معين، تهران، اميركبير، 1375.

115. صدوق، فضائل الاشهر الثلاثه، تحقيق ميرزا غلامرضا عرفانيان، نجف.

116. فلسطين از ديدگاه امام خمينى، مؤسسه نشر آثار امام خمينى.

117. شريف قرشى، باقر، فلسفه صلح امام حسن، چاپ اول.

118. مقيمى، محمد، فلسفه صلح امام حسن عليهالسلام، چاپ اول.

119. سيد قطب، فى ظلال القرآن، بىتا، بىجا.

120. قرشى، سيد على اكبر، قاموس قرآن، تهران، دارالكتب الاسلامية.

121. قانون اساسى، تهران، نشر داوران، 1383.

122. مصباحيزدى، محمدتقى، قرآنشناسى، تحقيق وتدوين: محمود رجبى.

123. خمينى، سيدروحاللّه، كشف الاسرار، بىتا، بىجا.

 124. اربلى، على بن عيسى ابوالفتح، كشف الغّمة فى معرفة الائمة، تحقيق سيد هاشم رسولى، بىتا، بىجا.

125. متقى هندى، علاء الدين حسام الدين، كنزالعمال فى سنن والاقوال والافعال، بيروت.

126. محمدى رى شهرى، محمد، ماه خدا، ترجمه جواد محدثى.

127. رومى، جلالالدين محمد، مثنوى معنوى، بىتا، بىجا.

128. طريحى، مجمع البحرين، بىتا، بىجا.

129. هيثمى، نورالدين على بن ابى بكر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بيروت، دارالكتاب، 1967.

130. مسعودى، ابوالحسن على بن الحسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، بيروت دارالاندلس.

131. حر عاملى، محمد بن حسن، مستدرك الوسائل الشيعه، بىتا، بىجا.

132. احمد بن حنبل، مسند، بيروت، دارصادر.

133. طوسى، حسن، مصباح المجتهد، بيروت، مؤسسه فقه الشيعه، 1411.

134. دستغيب شيرازى، عبدالحسين، معاد، تهران: صدرا.

135. مطهرى، مرتضى، معاد، تهران: صدرا.

136. مكارم شيرازى، ناصر، معاد، بىتا، بىجا.

137. حسينى تهرانى، محمد حسين، معاد شناسى؛

138. ياقوت حموى، معجم البلدان، بيروت، دارصادر، 1997.

139. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، طبع مصطفوى، بىتا.

140. ملكى تبريزى، ميرزا جواد، منهاج الصالحين، بيروت، دارالتعارف.

141. خراسانى، وحيد، منهاج الصالحين، بىتا، بىجا.

142. سيستانى، سيد على، منهاج الصالحين، بىتا، بىجا.

143. موسوعة على بن ابى طالب، تهران، دارالحديث، 1421ق.

144. موسوعة كلمات الامام الحسين عليهالسلام، بىتا، بىجا.

145. محمدى رىشهرى، محمد، ميزانالحكمة، قم، مكتب الاعلام الاسلامى، اول، 1363ش، 1404 ق.

146. نهجالفصاحة، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، جاويدان، 1354.

147. حرّ عاملى، محمد بن حسن، وسائلالشيعة الى تحصيل مسائل الشيعة، بيروت، دارالاحياء التراث العربى.

148. بهجت، محمد تقى، وسيلة النجاة، قم، شفق.

149. صافى، لطف اللّه، هداية العباد، قم، دارالقرآن الكريم، 1416ق.

 

مجلات

150. مجله بينات.

151. مجله مترجم (ويژه نامه قرآن).

152. فصلنامه حضور، ويژه فلسطين، بهار 1381.

153. موسوى، سيد حسين، تهديدهاى جديد امنيتى اسرائيل در منطقه خاورميانه، مجله مطالعات منطقهاى.

 

 

 



[1]. سيوطى، الدرالمنثور، ج 1، ص 183.

 

[2]. السيد على خاتن الحسينى المدنى الشيرازى، رياض السالكين فى شرح صحيفة السجادية، ج 6، ص 10ـ11، تحقيق و نشر مؤسسة النشر الاسلامى قم بى تا.

 

[3]. طريحى، مجمع البحرين، ج 2، ص 223.

 

[4]. كلينى، كافى، ج 4، ص 69.

 

[5]. همان، ص 69 و 70.

 

[6]. سيد بن طاووس، الاقبال، ج 1، ص 26.

 

[7]. همان، ص 31.

 

[8]. همان.

 

[9]. بقره2، آيه 183.

 

[10]. سيد محمدحسين، طباطبايى الميزان فى تفسير القرآن، ج 2، صص 8ـ9.

 

[11]. قاموس كتاب مقدس، ص 427، به نقل از: تفسير نمونه، ج 1، ص 633.

 

[12]. تورات، سفر تثنيه، ف 9، ش 9، به نقل از: تفسير نمونه، ج 1، ص 632.

 

[13]. انجيل لوقا، ب 5، ش 3533.

 

[14]. حسين توفيقى، آشنايى با اديان بزرگ، تهران، سمت، طه و مركز جهانى علوم اسلامى، چاپ سوم، زمستان 1379 ش، ص 94.

 

[15]. شيخ صدوق، فضائل الاشهر الثلاثه، تحقيق ميرزا غلامرضا عرفانيان، چاپ نجف، ص 24، ح 12.

 

[16]. الكافى، ج 1، ص 249.