خانه> کتاب >1334


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
جلسه خواستگاري
...

گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
لیست کتب اداره مشا...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي

آمار سایت


تعداد مقالات:
2049

بازدید مقالات:
6310312

بازدید سوالات:
2573713



دفتر بیستم پرسش ها و پاسخ ها «توصیه ها،پرسش ها و پاسخ ها» بازديد: 2029

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


  

 

 

 

 

پرسش ها و پاسخ ها ـ دفتر بيستم :

 

توصيه ها، پرسش ها و پاسخ ها

در محضر حضرت آيت اللّه جوادى آملى (مدظله العالى)

 

 

 

سرشناسه: جوادى آملى، عبداللّه، 1312 -

عنوان و نام پديدآور: توصيه ها، پرسش ها و پاسخ ها در محضر حضرت آيت اللّه جوادى آملى؛ تدوين نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، معاونت مطالعات راهبردى - دبيرخانه مكاتبه و انديشه.

مشخصات نشر: قم: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، دفتر نشر معارف، 1385.

مشخصات ظاهرى: 187 ص.

فروست: پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى: دفتر بيستم.

شابك: 000/22 ريال: 3-71-8523-964-978

يادداشت: پرسش ها و پاسخ هاى دانشجويى توصيه ها، پرسش ها...

يادداشت: كتابنامه به صورت زيرنويس.

موضوع: اسلام - پرسش ها و پاسخ ها.

شناسه افزوده: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، معاونت مطالعات راهبردى - دبيرخانه مكاتبه و انديشه.

شناسه افزوده: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها، دفتر نشر معارف.

رده بندى كنگره: 1385  9ت9ج/12BP

رده بندى ديويى: 076/297

شماره كتابشناسى ملى: 1248901

(جلد اول و دوم همراه با اضافات)

پرسش ها و پاسخ ها: دفتر بيستم - توصيه ها، پرسش ها و پاسخ ها

تنظيم و نظارت: ···  نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها

معاونت مطالعات راهبردى - دبيرخانه مكاتبه و انديشه

انتشارات: ···  دفتر نشر معارف

تايپ و صفحه آرايى: ···  اميرحسين عليزاده

نوبت چاپ: ···  دهم، پاييز 89

تيراژ: ···  000/10 جلد

قيمت: ···  2200 تومان

شابك: ···  3-71-8523-964-978

«كليه حقوق براى ناشر محفوظ است»

مراكز پخش:

قم: معاونت مطالعات راهبردى نهاد، تلفن 2904440

قم: خيابان شهدا، كوچه 32، پلاك 3، تلفن و نمابر: 7744616

فروشگاه 1 قم: خ شهداء، روبه روى دفتر رهبرى، تلفن 7735451 نمابر 7742757

فروشگاه 2 تهران: خ انقلاب، چهار راه كالج، جنب بانك ملت، پ 715، تلفن 88911212 نمابر 88809386

نشانى اينترنت: www.nashremaaref.ir - پست الكترونيك: info@porseman.org

 

 

 

فهرست مطالب

بخش اول - توصيه ها

مراقبت از خويشتن··· 19

سير الى اللّه··· 28

تشخيص حق از باطل··· 36

رعايت تقوى··· 40

قناعت و ازدواج··· 41

بخش دوم - پرسش هاى قرآنى

پرسش 1. اخيراً برخى مى گويند قرآن تحريف شده است، در مورد عدم تحريف قرآن توضيح دهيد.··· 45

پرسش 2. پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  فرمودند قرآن هر سال يكبار بر من نازل مى شد و امسال كه آخرين سال عمر من است دو بار نازل شد. سؤال اين است كه در نقل فوق آيا منظور كل قرآن بوده است يا نه؟ و اگر جواب مثبت است پس چرا پيامبر قسمتى از قرآن را بر مردم مى خواند؟··· 48

پرسش 3. چرا خطاب هاى قرآنى همه جا با مردان است؟··· 50

پرسش 4. در قرآن كريم الفاظى نظير لعلّ و مانند آن آمده است آيا اين لفظ به همان معنى كه در بين مردم رايج است (كه نشانه شك و ترديد و عدم يقين است) بكار رفته يا نه؟··· 52

پرسش 5. آياتى نظير (تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ) يا (يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ) نشان مى دهد خدا هر كس را بخواهد عزت مى دهد و هر كه را بخواهد ذلت. همچنين در قرآن داريم: (إِنِ الْحُكْمُ إِلاّ لِلّهِ؛ غير از حكم خدا حكمى نيست.) نقش «بنده و عبد» در اين ميان چيست؟ آيا انسان در ذلت و عزت خويش نقشى دارد؟··· 53

پرسش 6. اين كه قرآن مى فرمايد: (وَكانَ عَرشُهُ عَلَى الْماء) عرش الهی بر آب واقع شده، چه معنايى دارد؟··· 54

پرسش 7. مقصود از «تعليم اسماء» در آيه: (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ) چيست؟··· 54

پرسش 8. آيه يكصد و هفتاد و دوم سوره اعراف كه معروف به آيه ذرّ است: (وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى) را توضيح دهيد.··· 59

پرسش 9. آيا وقتى ارواح در عالم «ذر» بلى گفتند در حالت كمال بودند؟ اگر در حالت كمال بودند - با توجه به آيه اى كه مى فرمايد: (أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً) - چگونه است كه روح كمالش را در اين دنيا به دست مى آورد؟··· 62

پرسش 10. چرا قرآن را ثقل اكبر و اهل بيت: را ثقل اصغر مى نامند.··· 63

پرسش 11. منظور از آيه: (يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ) چيست؟ چون ظاهر آيه نشان مى دهد خداوند هر كه را بخواهد هدايت مى كند و هر كه را بخواهد، گمراه مى سازد.··· 63

پرسش 12. در فرهنگ قرآن، انسان از كرامت برخوردار است و خداوند او را موجود كريم معرفى كرده است: (وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ). ذهن پژوهشگر از انسان سؤال مى كند چرا انسان كريم است؟ كرامتش براى چيست؟··· 65

پرسش 13. با اشاره به آيه كريمه: (لاتَبْديلَ لِخَلْقِ اللّه) جريان جوان شدن زن عزيز مصر و امثال آن چيست؟ چگونه مى شود زن سالمندى جوان شود؟··· 71

پرسش 14. در سوره مباركه انفال خطاب به پيامبر اكرم  (صلی الله علیه وآله) آمده است: (ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ رَمى) يعنى تو در جريان جنگ وقتى پيروز شدى اين پيروزى از آن تو نبود، تو رَمى نكردى بلكه خدا رمى كرد. آيا مى توان گفت: در بخش شكست هم معاذاللّه چنين است، يعنى آنجا هم كه پيامبر شكست مى خورد مى توان گفت خدا شكست خورده است.··· 73

بخش سوم - پرسش هاى اخلاقى

پرسش 15. مقام طمأنينه چيست و آيا طمأنينه با ايمان فرق دارد؟··· 79

پرسش 16. راههاى رقت قلب چيست؟··· 80

پرسش 17. نقش استاد اخلاق و مرشد در تكامل انسان چيست؟··· 80

پرسش 18. شرايط توبه و مراحلش چيست؟··· 81

پرسش 19. چه كنيم كه بعد از توبه مجددا آلوده نشويم؟··· 82

پرسش 20. چه كنيم كه بر افكار خود به ويژه افكار شيطانى پيروز شويم؟··· 82

پرسش 21. آيا كسى كه شيطان وجود او را تسخير كرده، نماز او به حساب شيطان و مانند او گذاشته مى شود؟··· 83

پرسش 22. در مورد صراط مستقيم كه با حركت در آن از راه هاى انحرافى مصون مى مانيم توضيح دهيد.··· 83

پرسش 23. براى مقابله با شبهات و رسيدن به يقينى كه هيچ شكى نتواند در آن خللى ايجاد كند غير از راه مطالعه و تحقيق چه راهى را پيشنهاد مى كنيد.··· 84

پرسش 24. براى بهتر انجام دادن عبادات چه كنيم؟··· 85

پرسش 25. عبادت فردى ما را زودتر به كمال مى رساند يا عبادت اجتماعى؟··· 86

پرسش 26. آيا مى شود از راه هيپنوتيزم براى رسيدن به كمال استفاده كرد؟··· 87

پرسش 27. اگر نماز شب بخوانم در طول روز به درسم لطمه وارد مى شود چه كنم؟··· 88

پرسش 28. نماز خواندن بهتر است يا اختراعات اديسون؟··· 90

پرسش 29. جايگاه عرفان در قرآن چيست؟··· 90

پرسش 30. آيا صرف خواندن عرفان نظرى براى دانشجويان مفيد است يا خير؟··· 93

پرسش 31. راه كشف و شهود چيست؟ راه پى بردن به اسرار مردم چيست؟··· 96

پرسش 32. چگونه مى توان بين اجتماع بود و زندگى معمولى داشت و خودسازى كرد؟··· 96

پرسش 33. وظايف زن در خانواده و در جامعه را توضيح دهيد.··· 97

پرسش 34. در حديثى از پيامبر اكرم  (صلی الله علیه وآله) آمده است: «اطلبوا العلم و لو بالصين»، آيا منظور آن حضرت علوم اخلاقى، اعتقادى و مانند آن بوده يا فيزيك، رياضى و... را هم شامل مى شود؟··· 97

پرسش 35. اگر كسى امر به معروف كند ولى خودش عمل نكند، آيا به اندازه همان گفتن ثواب مى برد؟··· 99

پرسش 36. تفاوت دفع بلا و رفع بلا چيست؟ در اين مسئله صدقه چه نقشى دارد؟··· 99

پرسش 37. اگر كسى شرك خفى داشته باشد و خود نداند يا درجات خفيفى از نفاق داشته باشد، آيا دينش مرضى خدا است و در درگاه حضرت حق مورد شفاعت ائمه قرار مى گيرد؟··· 99

پرسش 38. در مورد اعتكاف و چلّه نشينى خانم ها توضيح فرماييد؟··· 100

پرسش 39. گاه گرفتار سلب توفيق مى شويم. از ميان صدها گناهى كه مبتلاييم، چگونه منشأ سلب توفيق را پيدا كنيم.··· 100

پرسش 40. چرا برخى داراى ديد برزخى هستند، ولى ما محروميم؟··· 101

پرسش 41. آيا موسيقى هاى عرفانى مى تواند ما را به خدا نزديك كند، اشعار عارفانه چطور؟··· 103

پرسش 42. چرا انسان به جايى مى رسد كه دچار احساس پوچى مى شود؟··· 106

پرسش 43. آيا تحصيل در علوم غير دينى، غير از ماديات كه اشتغال باشد، رهاوردى دارد؟ آيا اين علوم حجاب معنويت و شناخت حق است؟··· 107

پرسش 44. استغفار ائمه: با توجه به مقام عصمت آن ها چگونه توجيه مى شود؟··· 108

پرسش 45. با توجه به اين كه ذكر شده انسان فطرتا عبادت را دوست دارد، چرا ما از عبادت هاى خود لذت نمى بريم؟··· 109

پرسش 46. اين كه گفته مى شود اگر كسى غيبت كند صاحب دلان مى بينند از دهانش آتش بيرون مى آيد، آيا با ستار بودن حضرت حق منافات ندارد؟··· 109

پرسش 47. علم اخلاق را بايد از كجا شروع كرد؟ به خصوص ما كه به استاد اخلاق دسترسى نداريم.··· 110

پرسش 48. چه كنيم خود را از وسوسه هاى شيطان نجات دهيم؟··· 111

پرسش 49. چگونه خود را اصلاح كنيم؟ سلامت و بيمارى قلب چيست؟··· 113

پرسش 50. چرا نفس بدترين دشمن انسان است؟··· 119

پرسش 51. چرا در دستورهاى دينى براى شب زنده دارى و سحر اهميت بسيار قائل شده اند؟··· 119

پرسش 52. چگونه در نماز حضور قلب داشته باشيم؟··· 120

پرسش 53. از كجا بفهميم كه برخى رؤياها صادق است و اضغاث احلام نيست؛ براى مثال وقتى كسى امامان معصوم را در خواب مى بيند، آيا ممكن است شيطان در آن تصرف داشته باشد؟··· 122

بخش چهارم - پرسش هاى كلامى

پرسش 54. هدف از خلقت و آفرينش چيست؟··· 128

پرسش 55. من نمى خواستم آفريده شوم تا خدا در مقابل نافرمانى هايم مجازاتم كند، آيا اين ظلم نيست؟··· 132

پرسش 56. مى گويند روزى پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) ابن ملجم را قاتل حضرت امير خواند؛ ابن ملجم گريست و گفت: مرا همين الان بكشيد. حضرت على نيز مكرر او را قاتل خود خواند. اگر اين روايات درست است  با توجه به اين تأكيدها، ابن ملجم چگونه مى توانست خود را نجات دهد. اگر راه فرارى براى ابن ملجم وجود نداشته باشد، با عدل الهی سازگار نيست. بنابراين، براى فرار ابن ملجم از اين حادثه حتما راه فرارى وجود دارد، آن راه چيست؟··· 133

پرسش 57. چرا انسانى كه در دنيا مدتى محدود گناه مى كند، به عذاب ابدى مبتلا مى شود؟ اين با عدل خداوند سازگار نيست.··· 135

پرسش 58. آيا خداوند متعال ظرفيت انسان ها را براى كسب عصمت تعيين مى كند يا خودشان آن ظرفيت را به دست مى آورند؟··· 136

پرسش 59. آيا مى توان گفت درخت ممنوعى كه حضرت آدم (علیه السلام)  از نزديك شدن به آن نهى شده بود به بخشى از اسماى الهى مربوط مى شود؛ اسمايى كه ظرف ظهور آن ها طبيعت و زمين است و براى متجلى شدن آن ها بايد بشر عصيان كند؛ به عبارت ديگر، آيا مى توان گفت بعضى اسماى الهى چون غفور، تواب، منتقم و... تنها پس از تحقق عصيان متجلى مى گردند و در جنت حضرت آدم (علیه السلام) امكان تجلى نداشتند. آيا حلاوت نام غفار، آدم (علیه السلام) را بر آن داشت تا به تلخى عصيان تن دهد؟··· 137

پرسش 60. بين سمع و بصر غير مادى چه تفاوتى وجود دارد كه دريافت كلام خدا به سمع باطن در دنيا ممكن است ولى رؤيت حضرتش به بصر باطن جز در آخرت مقدور نيست؟··· 138

پرسش 61. با توجه به اين كه خداوند رحيم و رحمان است، چرا عده اى گرفتار مرگ مفاجات و ناگهانى مى شوند.··· 139

پرسش 62. مى دانيم كه مرگ براى مؤمن شيرين است، مؤمن از مرگ استقبال مى كند و هيچ گونه عذابى ندارد؛ ولى در روايتى نقل شده كه همه عذاب قبر مى بينند. حتى وقتى فاطمه بنت اسد (علیهاالسلام) از دنيا رفت، رسول اكرم  (صلی الله علیه وآله) پيراهنش را بر وى پوشاند و در قبرش خوابيد تا فشار قبر او را نيازارد. در اين مورد توضيح دهيد.··· 140

پرسش 63. گفته شده رسيدن به مقام امامت محال است ولى انسان مى تواند به مقام شاگردان امامان معصوم دست يابد. از سوى ديگر، در احاديث آمده است: انسان مى تواند به مقامى برسد كه به خداوند امر و نهى كند و خداوند مطيع او شود. آيا اين مقام از مقام امامان كم تر است؟··· 141

پرسش 64. درباره عالم مثال و بدن مثالى يا برزخى توضيح دهيد.··· 142

پرسش 65. ميزان علم معصوم (علیه السلام)  به غيب چقدر است و آيا در مسائل دنيوى هم از اين علم بهره مى برد يا نه؟ اگر جواب مثبت است، پس چرا حضرت على (علیه السلام)  مدتى پس از خلافت فرمود: اگر مى دانستم چنين مسائلى پيش مى آيد، بيعت نمى كردم.··· 143

پرسش 66. آيا انسان بعد از مرگ سير تكاملى دارد يا نه؟ اگر اين گونه است آيا افراد عادى بعد از مدتى به همان كمال مطلقى كه ائمه (علیهم السلام)  مى رسند، دست مى يابند؟··· 144

پرسش 67. حديث «السعيد سعيد فى بطن امه و الشقى شقى فى بطن امه» چگونه با اختيار شخصى قابل توجيه است؟··· 144

پرسش 68. حضرت موسى (علیه السلام)  در شهود خداوند قوى تر بود يا اهل بيت (علیهم السلام) ؟··· 145

پرسش 69. مگر فرشتگان از مجردات نيستند و هميشه دريك حد باقى نمى مانند، پس چرا برخى از آن ها مانند فطرس خطا كردند؟··· 146

پرسش 70. تفاوت ولايت تشريعى و ولايت به معناى سرپرستى و حكومت را توضيح دهيد. با توجه به اين كه ولى فقيه، گاه از اختيارات خوداستفاده مى كند و حكم حكومتى مى دهد، قلمرو اين دو ولايت چيست؟ آيا وضع قوانين حكومتى به معناى ولايت تشريعى نيست؟··· 147

پرسش 71. آيا زندگى ابدى و پايان ناپذير در بهشت، خسته كننده نيست؟··· 149

پرسش 72. هرگاه از هفت آسمان سخن به ميان مى آيد، چنان بيان مى شود كه مراد اين آسمان كه بشر به آن نگاه مى كند، نيست. آيا اين تعبير با اعتقاد به جسمانى بودن معراج پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) منافات ندارد؟··· 150

پرسش 73. آيا همه ذريه صالح و عادل حضرت ابراهيم (علیه السلام)  به مقام امامت رسيدند؟ آيا حضرت زهرا (علیهاالسلام)  نيز به مقام امامت رسيد؟··· 151

پرسش 74. آيا طبق حديث شريف علوى كه فرمود: «عقول النساء فى جمالهنّ و جمال الرّجال فى عقولهم» عقل زن در جمال او و جمال مرد در عقل او خلاصه مى شود، تا وسيله اى براى سرزنش زن و برترى مرد باشد؟··· 152

پرسش 75. گاهى گفته مى شود كه عقل مرد بيش از عقل زن است و تجارب گذشته و حال نيز مؤکد اين مطلب مى باشد آيا چنين گفته اى صحيح است؟··· 155

پرسش 76. آيا اين گفته حضرت على (علیه السلام)  در بيان وهن عقول زنان است كه فرمودند: «ايّاك و مشورة النساء فانَّ رأيهنّ الى اَفنٍ و عزمهنّ الى وهن» بپرهيز از مشورت با زنان كه رأى آنان ناقص و تصميم آنان سست است. وكلاً چنين مسئله اى شامل حال تمام زنان اعم از تحصيل كرده و تحصيل نكرده است؟!··· 158

پرسش 77. به چه دليل زنان نمى توانند به مقام مرجعيت برسند؟··· 159

پرسش 78. نظام حاكم بر جهان، قضا و قدر و جبر و اختيار را توضيح دهيد.··· 159

پرسش 79. خداوند بعد از اينكه نظام عالم را آفريد، برابر نظامى كه خلق كرده كارى به قوانين حاكم ندارد و دست به اين نظام نمى زند. با توجه به اين مسئله جريان معجزه و كرامت و امثال آن چيست؟ زيرا معجزه، كرامت و امثال آن بر هم زدن نظام عالم است. در حالى كه خداوند جهان را با نظام احسن آفريد.··· 166

پرسش 80. حيات حضرت ولى عصر ارواحناله الفدا چگونه با قوانين علمى توجيه مى شود؟··· 167

پرسش 81. چگونه مى توان امام زمان (ارواحناله الفدا) را شناخت؟··· 169

پرسش 82. حضرت حجّت(عج) چه سودى براى جهان هستى دارند؟ ايشان كه غايبند و حكومتى هم كه تشكيل نداده اند؛ درست است كه در آينده حكومت تشكيل مى دهند. پس فعلاً نقش آن حضرت در جهان هستى چيست، آيا وجودشان فايده اى دارد؟··· 170

پرسش 83. معراج پيامبر اكرم  (صلی الله علیه وآله) جسمانى است يا روحانى؟··· 174

پرسش 84. آيا خدا در آخرت با چشم عادى ديده مى شود؟ زيرا گفته شده كه معاد جسمانى است.··· 175

پرسش 85. سرّ سلام كردن به اهلبيت: چيست؟··· 177

پرسش 86. فايده صلوات بر خاندان پيامبر چيست؟ آنها كه نيازى به درود و صلوات ما ندارند.··· 178

پرسش 87. درباره جن قدرى توضيح دهيد.··· 179

پرسش 88. شيطان جنّ بود يا فرشته؟ اگر جن بود چگونه در جريان سجده ملائك بر آدم حاضر بود.··· 180

با توجه به اين كه خلقت شيطان از آتش است، چگونه به آتش جهنم خواهد سوخت؟··· 181

پرسش 89. آيا مقام خليفة اللهى (جانشينى خداوند) مخصوص آدم و انبيا: است يا انسان هاى ديگر را نيز شامل مى شود؟··· 182

پرسش 90. رابطه بين حبّ ذات و حبّ خدا و ائمة: و حبّ خوبى ها چگونه است؟··· 183

پرسش 91. چرا در بين 124 هزار پيامبر و 14 معصوم يك نفر زن است؟··· 184

پرسش 92. آيا بين زن و مرد تفاوت اساسى هست يا نه؟··· 185

پرسش 93. چگونه فرشتگان مى توانند از اسرار درونى انسان آگاه شوند و آن ها را ثبت كنند؟ چون در قرآن ذكر شده كه در قيامت حتى اسرار درونى شما مورد بازخواست واقع مى شود.··· 186

پرسش 94. چرا تأكيد شده قبل و بعد از دعاها صلوات بفرستيم؟ تفاوت صلوات فرستادن خدا بر پيامبر اكرم  (صلی الله علیه وآله) و بر مؤمنان چيست؟··· 188

پرسش 95. حقيقت صراط در قيامت چيست؟··· 191

 

 

  

پيشگفتار

حضور در پيشگاه عالمان وارسته، حلاوتى وصف ناپذير دارد كه همگان و به ويژه جوانان با ولع و عطش خاصى به دنبال آنند. چرا كه براى عبور از گذرگاه هاى صعب العبور زندگى نيازمند رهنمودهاى اساتيدى هستند كه دستگير آنان در اين مسير باشند.

آنچه پيش رو داريد سخنرانى ها، توصيه ها و پاسخ هاى حكيم فرزانه و مفسّر گرانقدر قرآن، حضرت آيت اللّه جوادى آملى به پرسش هاى دانشجويان شركت كننده در همايش هاى كوثر، سال هاى 1377 الى 1381 در مشهد مقدس مى باشد كه پس از تنظيم، ويرايش و فصل بندى تقديم جويندگان معرفت مى گردد.

اين مجموعه كه قبلاً در دو جلد مجزّا به دفعات مكرر به چاپ رسيده، و به لطف حضرت حق با استقبال خوب مراكز فرهنگى و دانشگاهى مواجه گرديده است، اينك در قالب يك جلد با اضافات جديد به چاپ مى رسد.

اميد است اين اثر بتواند راهگشاى خوبى براى جوانان و دانشجويان عزيز باشد و ان شاء اللّه آنان را در پيمودن مسير كمال و قرب الى اللّه، دستگيرى نمايد.

در پايان از تلاش هاى مخلصانه جناب آقاى دكتر قدوسى زاده كه در آماده سازى اين اثر تلاش فراوان كرده اند، تشكر و قدردانى مى شود.

 

 

 

 

بخش اول :

توصــيه هـا

 

1. مراقبت از خويشتن

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ؛ توفيقى است در جوار بارگاه ملكوتى ثامن الحجج على بن موسى الرضا (علیه السلام) در جمع خواهران و برادران دانشجو مشرف هستيم و از ذات اقدس اله مسئلت مى كنيم به بركت ولايت اين خاندان، حسنات دنيا و آخرت را بهره همه بفرمايد و عموم علاقه مندان به قرآن و عترت را از اين فيض عظيم بهره مند نمايد.

در هر سنى كه باشيم مهم ترين مشكل ما همان هستى خود ما است. گاهى اسرائيل، سرزمين فلسطين را اشغال مى كند و سعى مى كند صاحب اصلى را از آن سرزمين بيرون كند؛ همگان مى فهمند و عليه اسرائيل مى شورند. دشمن درونى ما يعنى شيطان نيز چنين كارى انجام مى دهد؛ يعنى سرزمين هستى ما را اشغال مى كند، ما را از سرزمين خودمان بيرون مى كند و خودش به جاى ما مى نشيند و براى ما تصميم مى گيرد.

يك نفر ممكن است در تمام مدت عمر تحت ولايت شيطان باشد و زمين زندگى او به وسيله شيطان اشغال شده باشد، يعنى شيطان به جاى او حرف بزند، تصميم بگيرد و... و آن شخص خيال كند خودش اين كارها را انجام مى دهد. شيطان هرگز با مال، جان، خانه و زندگى كارى ندارد؛ او نمى خواهد ما را از بين ببرد چون جنگ شيطان كه جنگ صغير و كوچك نيست، جنگ كبير است. در جنگ كوچك، دشمن مى كوشد انسان را از پا درآورد و بكُشد، اما در جنگ بزرگ اين چنين نيست، او كه نمى خواهد ما را بِكُشد، او مى خواهد ما را به اسارت بگيرد. از اين رو، ما كارى مهم تر از اين نداريم كه خويشتن خويش را بشناسيم و پاسدار او باشيم و خودمان به جاى خودمان تصميم بگيريم.

البته اين كار كوچكى نيست؛ هم هوش عميق مى طلبد و هم طهارت روح. اگر اين دو عنصر محورى جمع شد به انسان مى گويند تو نگهبان خويشتن باش. يعنى اگر كسى خيلى اهل عقل و فكر و خيلى طاهر بود مى گويند اينجا ديده بانى بده و مراقب باش ديگرى به جاى تو تصميم نگيرد.

تمام تلاش و كوشش عارفان اين است كه اولاً اين سرزمين را حفظ كنند تا بيگانه اشغال نكند، ثانياً خودشان را مهماندار بدانند و جان خويش را به عنوان امانت الهى حفظ نمايند و ثالثاً ديگرى به جاى آنها ننشيند و تصميم نگيرد، اين كار عارفان و مؤمنان است.

يعنى مى خواهند بكوشند كه بيگانه، خيال خام، كينه باطل، گناه و مانند آن در حرم امن دلشان راه پيدا نكند. اين صحنه دل را تطهير كنند و خودشان براى خود تصميم بگيرند، چون مى دانند با ابديت در ارتباطند و علمشان محدود است. مى كوشند اين زمام را فقط به دست خداوند بدهند كه به جاى آنها بنشيند و تصميم بگيرد.

در مقابل، آن كسى كه هستى را مى بازد در هر سه بخش، گرفتار ويرانى است، يعنى اول راه ها را ناامن مى كند، در مرحله بعد راهزنان وارد حرم امن دل او مى شوند، و سرانجام وقتى كه اين سرزمين را اشغال كردند صاحبخانه را از خانه اش بيرون مى كنند و فرمانرواى مطلق او مى شوند و به صاحب خانه مى گويند اين حرف هايى كه ما مى زنيم حرف هاى تو است.

اينها علومى نيست كه در حوزه و يا دانشگاه بتوان فرا گرفت، اينها علم وحى است و انبيا هم براى همين آمده اند. البته انبيا علوم فراوانى را براى بشر به ارمغان آورده اند اما مهمترين آن همين است؛ زيرا علومى است كه انسان نه با پيشرفت مسائل تجربى مى تواند ياد بگيرد و نا با پيشرفت مسائل رياضى، فيزيك، شيمى و غيره.

ما مى توانيم با استفاده از ابزار، دورترين كهكشان هاى جديد را ببينيم، آنچه را كه در دل خاك ها نهفته است ببينيم، اما نمى توانيم معانى را با آن صُوَر هماهنگ كنيم.

دو نفر حضور رسول اكرم (صلی الله علیه وآله)  رسيدند، حضرت آنها را به خوردن غذايى دعوت كرد، گفتند: ما روزه داريم، حضرت فرمودند: نه، شما روزه دار نيستيد، من نشانه خوردن گوشت را در دستگاه هاضمه شما مى بينم. عرض كردند: ما روزه داريم و چيزى نخورده ايم، حضرت دستور داد تشتى حاضر كردند و به آنها فرمود تهوع كنيد، محصول تهوع آنها گوشتى بود كه در تشت افتاد و موجب تعجب آنها شد.

عرض كردند يا رسول اللّه! ما كه چيزى نخورده ايم، حضرت فرمود: اين كه غيبت برادر مؤمن را كرده ايد مثل خوردن گوشت او است. اگر او مشكلى داشت به عنوان امر به معروف و نهى از منكر نه تنها عيب نداشت بلكه بر شما لازم بود بااو در ميان بگذاريد و هدايتش كنيد. اين كه در غياب او با آبرويش بازى كرديد مثل اين است كه گوشت بدنش را خورده باشيد؛ او كه نمى توانست از خود دفاع كند.

در قرآن كريم آمده است: «لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ»[1] اين معنا را فقط وحى مى تواند مجسم كند. اين را مى گويند تجسّم و تمثّل اعمال، اين كار در حيطه علوم تجربى نيست، فقط علوم وحى قدرت بيان اين مطلب را دارد.

بد نيست جهت تنبّه اين نكته را هم به عرض برسانيم: مرحوم استاد علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه نقل مى كردند؛ عصر پنج شنبه و شبه جمعه بسيارى از مؤمنين به زيارت قبور وادى السلام در نجف اشرف مى رفتند.

وادى السلام قبرستان بسيار وسيعى است پشت حرم مطهر حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام)  و اگر كسى از دور به سرزمين نجف اشرف نظر داشته باشد، اين چنين برايش مشهود است كه وجود مبارك حضرت امير (علیه السلام) جلو و همه مؤمنين پشت سر او خوابيده اند.

علامه طباطبايى مى فرمودند: بعضى از علما كه عازم زيارت اهل قبور بودند، ديدند يكى از بزرگان اهل معرفت - كه در نجف نزد خواص معروف بود به اين كه چشم باطنى دارد - در حال برگشتن از زيارت وادى السلام است. در بين راه از او سؤال كردند: چه ديدى؟ چون مى دانستند او يك فرد عادى نيست كه برود و قرائت قرآنى داشته باشد و برگردد، بلكه عارفانه مى رود و عاشقانه بر مى گردد.

از او سؤال كردند: چه ديدى؟ گفت چيزى نبود، رفتيم و فاتحه اى خوانديم و زيارتى كرديم و برگشتيم. اصرار كردند كه چه ديدى؟ گفت: من كه وارد وادى السلام شدم (مى دانيد كه در قبرستان هاى عمومى هميشه تعدادى از قبرها آماده است، وادى السلام منطقه شنى است و خيلى از قبور كهنه فرو ريخته و قبرها هم مخروبه است، هم قبرهايى كه تازه حفر كرده بودند باز بود، هم قبرهاى كهنه فرو ريخته درونش پيدا بوده است) اين قبرها را بررسى كردم ولى مار و عقربى نديدم، خزنده و گزنده اى نديدم، از قبرها سؤال كردم: اين علما به ما مى گويند داخل قبر، مار و عقرب هست ولى اينجا خبرى نيست. قبرها در جواب گفتند: آرى اينجا مار و عقرب هست ولى ما خودمان مار و عقرب نداريم، هر كس به همراه خود مى آورد.

اين معنا در حوزه قابل درك است نه در دانشگاه. اهانت به مسلمان، تجاوز به حق مردم، هتك حيثيت، ريختن آبروى كسى، ظلم به ملت، تجاوز به بيت المال و... به صورت مار و عقرب درآمدن، اين ها را نه علم مى تواند تشخيص دهد نه فقه معمولى، نه فلسفه معمولى و نه علوم ديگر. علوم حوزوى امكانش را اثبات مى كند ولى قدرت تمثيل ندارد. اين، راه ديگرى مى طلبد.

به هر حال مهم ترين مسئله ما بايد اين باشد كه مواظب خودمان باشيم و ببينيم آيا به جاى خودمان نشسته ايم يا ديگرى زمين زندگى ما را اشغال كرده و سخنگوى ما است و به جاى ما تصميم مى گيرد، مى انديشد و حرف مى زند.

براى مواظبت از خود چند كار لازم است انجام دهيم: اول اينكه مراقب باشيم در حرم امن وجودمان بيگانه نيايد و شيطان وارد آن نشود؛ امام صادق (علیه السلام)  فرمودند: «اَلْقَلْبُ حَرَمُ اللّه فَلا تُسْكِنْ فى حَرَم اللّهِ غَيْرَ اللّهْ».[2] دوم اينكه بايد خدا در دل حضور و ظهور پيدا كند، او بايد فيض برساند و به جاى ما تصميم بگيرد. بنابراين، مقدمات را بايد براى اين ميهمان بزرگ آماده كنيم. سوم اينكه وقتى چنين ميهمانى را پذيرا شديم آنگاه بگوييم:

روزى رُخش ببينم و جان تسليم وى كنم لازم نيست بميريم و در هنگام مرگ، جان را به او بدهيم، همين كه خدا را صاحب خانه اصلى دانستيم، بگوييم خدايا! تو جاى ما تصميم بگير. ما به تو توكل كرديم، يعنى تو وكيل مايى، حرف ما را تو بزن و تلاش كنيم بالاتر از توكل به مقام رضا برسيم.

پسندم آنچه را جانان پسندد و بالاتر از رضا، من كى هستى كه بگويم راضى هستم به رضاى تو، حكم آنچه تو انديشى لطف آنچه تو فرمايى اين مقام تسليم است. اين مرحله سوم بعد از مرحله اول و دوم است، مرحله نهايى يك انسان كامل است كه انبيا و اولياء (علیهم السلام)  به اينجا رسيدند و ما را هم به اين سمت فرا خوانده اند.

از سوى ديگر شيطان سعى مى كند از طريق كينه، حسد، اختلاف، هوس و ساير رذايل اخلاقى وارد حرم امن دل شود و كم كم زمينه را آماده كرده و ما را منزوى كند، آنگاه خود به جاى ما بنشيند و به ما بگويد آنچه من مى گويم گفته تو است.

مرحوم كلينى و بسيارى از بزرگان اهل تشيع و اهل سنت حديثى را از وجود مبارك رسول اكرم (صلی الله علیه وآله)  و ائمه (علیهم السلام)  نقل كرده اند كه به حديث «قُربِ نوافل» معروف است. قرب نوافل يعنى انسان نه تنها كارهاى واجب، بلكه كارهاى مستحب را هم انجام دهد تا محبوب خدا شود.

«ما يتقرَّبُ الىَّ عبدٌ مِنْ عِبادى بِشى ءٍ أحَبُّ اِلىَّ ممّا افتَرضْتُ عَليْهِ و اِنَّهُ ليَتَقَرَّبُ اِلىَّ بِالنّافِلَة حتّى اُحبَّهُ فَاذا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمعَهُ الّذى يُسمِعُ بِه و بَصَرَهُ الّذى يُبصِرُ به و لِسانَهُ الَّذى يَنطِقُ بِه وَ يَدَهُ الّتى يَبْطِشُ بها»[3] انسان مى تواند لحظه به لحظه در اثر اعمال واجب و مستحب، به خدا نزديك شود.

اين كه گفته اند: «اَلصَّلوةُ قُرْبانُ كّلِ تَقى»[4] نماز قربان هر تقى است يعنى هر انسان با تقوايى با نماز قربانى مى كند. هر عملى كه انسان را به خدا نزديك كند، قربانى او است و اين كه در روز دهم ذى الحجه يا عيد قربان عده اى در سرزمين «مِنى» يا غير منى گوسفند قربانى مى كنند براى آن است كه اين عمل وسيله تقرب الى اللّه است و گرنه نماز، روزه، حج، درس هاى صحيح، تعليم و تعلّم صحيح، خدمت به مردم، همه و همه اگر براى رضاى خدا باشد قربانى است.

درباره نماز از حضرت رضا (علیه السلام)  وارد شده است كه «الَصَّلوةُ قُربانُ كلِّ تَقِىٍّ» نماز قربانى هر انسان با تقوا است، درباره زكات هم همين طور است. اگر كسى مال دارد زكات مال انفاق است، علم دارد زكاتش گفتن و نوشتن است. جمال دارد زكاتش عفاف است. اگر جوانى از جمال بيشترى برخوردار بود او بايد زكاتش را با عفت بيشتر بپردازد. همگان بايد عفيف باشند اما جمال بيشتر عفاف بيشتر مى طلبد.

اگر كسى شجاع بود، بايد بيش از ديگران به جبهه كمك كند «زَكاةُ الشَّجاعَةِ الجَهادُ فى سَبيلِ اللّه»[5] كسى كه موجه و آبرومند است زكات جاه و مقامش، خدمت به مردم است.

انسان با اعمال واجب و مستحب به خدا نزديك مى شود، وقتى نزديك شد محبوب خدا مى شود. دنباله روايت مى فرمايد: «حتّى اُحبَّهُ فَاذا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمعَه الّذى يُسمِعُ بِه و بَصَرَهُ الّذى يُبصِرُ بِه و لِسانَهُ الَّذى يَنطِقُ بِه وَ يَدَهُ الّتى يَبْطِشُ بها»[6]

ذات اقدس اله نه در مقام ذات و نه در مقام صفات ذات - كه اين ها منطقه ممنوعه است -  بلكه در مقام فضل و در مقام فيض خاص مى فرمايد: من زبان گوياى اين شخص مى شوم، زبان او چيزى را كه من مى خواهم مى گويد، گوش او همان را كه من راضى هستم مى شنود.

انسان مى تواند با انجام كارهاى واجب و مستحب، زمينه را فراهم كند تا مهمان دار خدا شود. بعد از آن كه خودش منزوى شد و صاحب خانه اصلى كه فيض ذات اقدس اله است به جاى او نشست، به جاى او هم تصميم مى گيرد، مى بيند، مى شنود و... چنين انسانى به ابديت راه پيدا كرده است.

وجود مبارك حضرت امير المؤمنين (علیه السلام)  كه هم انسان كامل است و هم انسان شناس كامل، قسمت مهم رهنمودهايش در همين محورها است. آن حضرت مى فرمايد: گروهى شيطان را پشتوانه خود گرفتند و او از آنها دام ها بافت، در سينه هايشان جاى گرفت و در كنارشان پرورش يافت «اِتَّخَذُوا الشَّيْطَانَ لأِمْرِهِمْ مِلاكاً، وَاتَّخَذَهُمْ لَهُ أَشْرَاكاً. فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِى صُدُورِهِمْ. وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِى حُجُورِهِمْ. فَنَظَرَ بِأَعْيُنِهِمْ. وَ نَطَقَ بأَلسِنَتِهِم».[7]

شيطان اول فريب مى دهد و پس از آن كم كم وارد حرم دل مى شود. گاهى انسان  گناهى را انجام مى دهد و از آن متنفر است بعد استغفار مى كند و چهار قطره اشك مى ريزد و جبران مى كند. گاهى بعد از انجام يك گناه از آن لذت مى برد و در صدد توجيه اين كار بر مى آيد؛ مى گويد اين كار بدى نبود، كم كم مى گويد نه تنها بد نيست بلكه كار خوبى است، وقتى گفت كار خوبى است يعنى حرم امن دل را براى پذيرش شيطان باز كرد، آن وقت شيطان بر او احاطه مى يابد.

به اين ترتيب است كه شيطان درون قلب به تخم گذارى مى پردازد: «باضَ و فَرَّخَ» باضَ يعنى تخم گذارى كرد، اول تخم مى گذارد و بعد آنها را به بچه شيطان تبديل مى كند - اين ها چيزى نيست كه انسان با دستگاه بفهمد كه شيطان آمده و تخم گذارى كرده، فقط آنكه چشم ملكوتى دارد مى بيند - وقتى تخم گذارى كرد اين تخم ها به صورت جوجه شيطان در آمده و جنب و جوش پيدا مى كنند و «دَرَجَ» يك وقت شما مى بينيد در درون تان غوغايى است كه شما را مى شوراند و آرام نيسيد. وقتى به سخن حضرت على (علیه السلام) نگاه مى كنيد مى بينيد اين غوغا و بلوا ناشى از بچه شيطان ها است.

خاطرات بد، شورشى درونى ايجاد مى كند. شيطنت هم يعنى همين، اين ها افسانه و خيال نيست، اين شورش كه ما در خود احساس مى كنيم همين است. انسان وقتى به اين جا رسيد هر چه مى خواهد راهش را برگرداند نمى تواند، چرا؟ براى اين كه شيطان آمد، آشيانه ساخت، تخم گذارى كرد و تخم ها را به جوجه تبديل نمود. بعد از اين كم كم صاحب خانه را منزوى و در يك گوشه اسير مى كند، دست و پايش را مى بندد، بعد: «فَنَظَرَ بِأَعْيُنِهِمْ وَ نَطَقَ بأَلسِنَتِهِمْ». با زبان اين ها حرف مى زند، آن وقت انسان بيچاره نمى داند كه گوينده شيطان است.

آن كه در مقابل خدا ايستاد و گفت: «أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ»[8] همو امروز با زبان تو حرف مى زند و گرنه تو يك بچه مسلمان و شيعه هستى، چگونه چنين ادعايى دارى و مى گويى من نظرم اين است، دلم مى خواهد اين كار را بكنم، دلم مى خواهد اين گونه بپوشم، دلم مى خواهد اين طور از خانه بيرون بروم. اين ها همه تصميم هاى شيطان است كه به وسيله انسان اجرا مى شود.

اين است كه به ما گفته اند هرگز از جانتان غفلت نكنيد، مبادا بيگانه اى به جاى شما بنشيند و تصميم بگيرد و شما خيال كنيد خودتان هستيد. خيلى ها مى گويند من نظرم اين است، در حالى كه اين نظر را وقتى مقابل سخنان حضرت امير (علیه السلام)  قرار دهيد مى بينيد رو در روى سخن او است يا در مقابل قرآن قرار دهيد مى بينيد مخالف آن است.

در اوايل سوره نساء آمده است: «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً»[9] آنها كه مال حرام مى خورند مخصوصاً مال يتيم، اين ها در شكمشان آتش است. كسى كه چشم ملكوتى دارد اين حقايق را مى بيند، چنانكه برخى از بزرگان در كتاب تفسيرشان نوشته اند.

انسان تا جوان است خيلى به اين دنيا مى چسبد، ولى وقتى سن يك مقدار بالا رفت مى بيند به چيزى علاقه ندارد. مثل ميوه خام كه محكم به درخت چسبيده است، اما بعد از مدتى كه رسيد اگر باغبان نچيند بالاخره مى افتد. ميوه وقتى رسيد (انسان در اواخر عمر مى رسد) كم كم آن خوشه و شاخه را رها مى كند چه سيب و گلابى شيرين باشد چه حنضل تلخ، ولى بالاخره شاخه را رها مى كند.

همه ما همين طورى هستيم. سن كه يك قدر بالا آمد، اين همه علاقه اى كه نسبت به دنيا داريم يكى پس از ديگرى از دست مى رود و آن وقت همه چيز را بايد بگذاريم و برويم؛ آن هم به كوى ابد، سخن از يك سال و دو سال و يك ميليون سال و يك ميليارد و اين ها كه نيست، سخن از بى نهايت است.

2. سير الى اللّه[10]

آيه 125 سوره مباركه نحل: «ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ...» دستور خاصى است كه ذات اقدس اله به رسول گرامى ـ عليه آلاف التحية و الثناءـ فرمود كه از راه «حكمت» و «موعظه حسنه» به راه خدا دعوت كن.

دعوت به راه خدا از راه حكمت، يعنى حكيمانه زندگى كردن، تا مردم راه حكمت را از راه سنت و سيرت تو بياموزند. اين دعوت نامه غير از آن راه، چيز ديگرى نيست.

اگر مؤسسه اى داشته باشيم و بخواهيم مردم را براى حضور در آن مؤسسه دعوت كنيم، راه خاصى براى دعوت هست؛ اما اگر گفتند مردم را از طريق حكمت به راه خدا دعوت كنيد، يعنى راه خدا، همان حكمت است؛ راه خدا، موعظه است؛ چون در مورد راههاى الهى، راه، غير از رونده نيست.

در راههاى علمى و سفرهاى طبيعى، يك رونده، يك راه و يك مقصد داريم؛ مثلاً اگر كسى بخواهد به مشهد مشرف شود از راه هوايى، يا راه زمينى، طى مسير مى كند تا به روضه رضوى مشرف شود.

يك مسافر به عنوان رونده و يك راه كه هوايى يا زمينى است و يك مقصد داريم. آيا سبيل خدا و راه خدا نيز اين چنين است؟! يعنى راه، غير از رونده و مقصد است؟ در راه هاى الهى، راه و رونده يكى است و اگر رونده خيلى ممتاز باشد راهش همان «مقصد» است. اينها توضيح مى خواهد كه اين توضيح شايد بتواند تفسير كوتاهى از آيه كريمه 125 سوره مباركه نحل باشد.

انسان اگر خواست اهل سير و سلوك باشد، آيا جز آن است كه در عقايد، اخلاق و فضائل نفسانى حركت كند؟! آيا عقايد و اخلاق و فضايل نفسانى جداى از جان ما هستند؟ آيا ما كه رونده ايم چيز ديگرى هستيم؟ آيا علوم و افعال و اوصاف چيز ديگر است؟ يا نه، اين راه درون خود ما است و ما هم رونده ايم. «مرا همراه و هم، راه است يارم».

اين چنين نيست كه اگر كسى بخواهد سير كند، مسافر غير از مسير باشد. آن كه سير هوايى، سير زمينى و جهانگردى كند ولى در نهان و نهاد خود متحول نشود، يك سنگ جامد و راكد است كه حركتى نكرده است. اگر در جانش سير كند، از جهل به علم و از جهالت به عقل آيد، عالم و عاقل شده و سفر كرده است و اگر هيچ يك از اين دو راه را طى نكرده باشد، همچنان در اين منزل آرميده و اصلاً راه نيفتاده است؛ پس در سفرهاى روحانى و معنوى، مسافر و راه عين هم اند.

اگر كسى درون خود هيچ سفر نكرده باشد، يك كودك بيست ساله است، بعد سى ساله مى شود، بعد هفتاد ساله مى شود، بعد هشتاد ساله مى شود، حداكثر بعد هم اگر عمر كرد يك كودك صد ساله است و مى ميرد. سفرها كرده، خيلى از جاها را ديده ولى در درون خود، هيچ سيرى نكرده است. گاهى نيز انسان در درون خود سير كرده و متحول شده و يك شبه ره صد ساله را پيموده است.

راه خدا كه رهبران الهى مردم را به آن دعوت مى كنند راه زمين و آسمان و هوا و دريا نيست. بلكه راه خدا «علم و معرفت» و «عدل و فضايل»، است و اينها در درون جان آدمى است. پس در سير الى الله رونده و راه يكى است. اين مربوط به افراد عادى مثل ما است، اگر ان شاءالله اهل حركت باشيم. اما براى تعداد بسيار اندكى از انسانها، راه همان مقصد است. آنها وقتى ذات اقدس اله را مى بينند، در اوصاف و اسماى حسناى خداوند و در اصل در مقصد سير مى كنند، اين كه در دعاى عرفه و دعاى ابوحمزه ثمالى و ساير ادعيه اهل بيت (علیهم السلام)  آمده است كه «بِكَ عَرَفْتُكَ وَ اَنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ» و مانند آن، اينها خدا را مى يابند و در اسما و صفات جمال و جلال او غرقند. براى اين گونه از مردان الهى، راه همان مقصد است.

مطلب ديگر آن است كه آيا ما هم از اين طريق بهره اى داريم يا اين طريق بهره ما نيست؟ ائمه (علیهم السلام)  كه خودشان غرق در سير اين راهند، دست شاگردانشان را مى گيرند، دعوت ميكنند و مى گويند گوشه اى از اين راه را شما مى توانيد طى كنيد. برخى از آيات قران كريم به ما نشان مى دهد كه اين راه براى ما هم باز است، منتهى آنها در اوج و قله اند و ما در دامنه آن كوه؛ آنها معصومانه مى بينند و ما با اشتباه مشاهده مى كنيم.

وجود مبارك امام صادق (علیه السلام)  به بعضى از شاگردانشان فرمودند: اين چنين نباشد كه شما با مشاهده كوهها، درختان، آسمان و زمين و در واقع با علائم و نشانه ها خدا را بشناسيد. اگر آن محبوب، نزديكتر از اين علامت و نشانه باشد باز به دنبال علامت و نشانه مى گرديد؟!

مثلاً اگر كسى از خارج، وارد شهر مشهد شود و به دنبال حرم بگردد، كوى و برزن را مى بيند، خيابانها را مى بيند و مى بيند كه تابلويى كه راهنماى حرم است به كدام سمت است. او چون به حرم نرسيده به تابلو و راهنما محتاج است؛ اما اگر كسى در حرم و در كنار ضريح، مشغول به دعا و مناجات است، آن گاه باز دنبال فلش و علامت و تابلو مى گردد؟!

آيا معاذالله ذات اقدس اله، نظير حرم است؟! يا همه جا حرم اوست؟ اگر «وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ »، اگر «فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ »، اگر «وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ »، اگر «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»؛ خوب حالا اگر كسى در حرم الهى بود آن وقت به دنبال دليل و تابلو مى گردد؟ جايى هست كه خدا در آن حضور و ظهور نداشته باشد؟!

اصولاً استدلال كردن و دليل خواستن براى اين است كه انسان، محبوب و مطلوب غايبى دارد، و با نشانه و علامت مى خواهد او را بشناسد و به او برسد. اگر شما بخواهيد كسى را بشناسيد، معرفى مى كنند و مى گويند فلان شخص قيافه اش اين، مدارك تحصيلى اش اين و سابقه اش اين است، به وسيله اوصاف، او را به شما معرفى مى كنند؛ اما اگر شخصى پيش شما حاضر باشد ديگر او را با ذكر قيافه و علامت كه او رنگين پوست است يا نه، قدش متوسط است يا نه و... معرفى نمى كنند، شما خود شخص را مى شناسيد، ديگر لازم نيست كسى براى شما معرفى كند كه فلان شخص قدش متوسط يا بلند است و رنگش كذا و مويش كذا.

وجود مبارك امام صادق (علیه السلام)  فرمود: انسان در معرفت شناسى، غايب را از راه وصف مى شناسد؛ يعنى اول وصف و بعد موصوف را مى شناسد، ولى در مشاهده، اول خود موصوف و بعد وصف را مى شناسد. اول فلان آقا را مى بيند بعد سؤال مى كند شما كجايى هستيد؟ سوابق تحصيلى تان چيست؟

پس غايب را اگر خواستيم بشناسيم اول وصف و بعد موصوف را مى شناسيم؛ شاهد را اگر بخواهيم بشناسيم، اول موصوف و بعد وصف را مى شناسيم.

بعد از اين كه وجود مبارك امام صادق (علیه السلام)  اين مطلب معرفت شناسى را براى شاگردانش بيان كرد، فرمود: نمونه قرآنى آن، اين است كه برادران يوسف بعد از آن كه آن قضيه تلخ تاريخى را مرتكب شدند و بر اثر گرانى و قحطى، با گذشت سالهاى متمادى، خود را به يوسف (علیه السلام)  رساندند، او را نمى شناختند، فكر مى كردند يوسف در چاه مرده است، وقتى كه او را ديدند اول او را ديدند بعد گفتند: تو يوسفى؟ اول او را شناختند. اول اين هيكل و اين شخص با جمال را ديدند بعد پى بردند و گفتند تو يوسفى؟! از ديگرى سؤال نكردند، يوسف كيست تا معرفى كند، اول خود او را ديدند، گفتند: تو يوسف نيستى؟ گفت: بله.

امام مى فرمايد: شما در تعبير قرآنى نگاه كنيد، اينها گفتند: «أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ». نگفتند: «أيوسف أنت»، نگفتند: يوسف تويى، گفتند: تو يوسفى؟ اگر كلمه يوسف بر «انت» مقدم بود اينها به دنبال يوسف بودند، مى خواستند يوسف را بشناسند؛ از راه يوسف تطبيق مى كردند، و مى گفتند آن يوسف تويى؟ ولى آنها كه از اين راه سؤال نكردند، آنها اول «انت» را ديدند، گفتند تو را كه مى شناسيم، تو همان يوسفى؟ تقدم «انت» بر «يوسف» نشانه آن است كه اول، ذات را ديدند بعد به نام پى بردند.

اگر خدا در قرآن مى فرمود «أ يوسف أنت»، آيا يوسف تويى؟ معلوم مى شد يوسف را شناختند بعد به ذات پى بردند. لكن اين راه را قرآن طى كرد. قبل از اين كه شما در فارسى بگوييد «خدا» يا در عربى بگوييد «الله» آن را مى بينيد و مى گوييد تو «اللهى»، نمى گوييد «الله» تويى.

ذات خداوند، مشهود همه است. جايى نيست كه از او خالى باشد. قبل از اين كه خودمان را بفهميم او را مى فهميم، قبل از اين كه چيزى را بفهميم او را مى فهميم و بالاتر از همه قبل از اين كه فهم را بفهميم او را مى فهميم. چون اگر يك حقيقت، نامحدود باشد، فيضش هه جا حضور و ظهور دارد و جايى براى غير نمى گذارد و ما قبل از اين كه فهم را بفهميم او را مى فهميم. لذا انكار خدا مستحيل است.

يعنى ممكن نيست كسى منكر خدا باشد منتهى افراد نمى دانند خدا چيست؟ خدا كيست؟ چنين حقيقتى با ما هست. اگر ما با او باشيم اول او را مى بينيم بعد در او سير مى كنيم، اين همان «سير من الله، الى الله، فى الله» است. اين همان «مرا همراه و هم راه است يارم» همه اين ها در ذكرها و مناجات ها وجود دارد.

 گاهى ائمه به ما اجازه «دلال» با خدا مى دهند؛ «دلال» آن غنج و ناز كردنى است كه دوست براى دوستش مى كند. گاهى به ما گفته اند اظهار مذلت و بندگى كنيد، كه اكثر ادعيه و مناجات ها اين گونه است. گاهى هم گفته اند ديگر نزديك شده ايد اجازه دلال و ناز كردن هم داريد؛ اين كه در دعاى ماه رمضان است، «مُدلاً عَلَيْكَ» ادلال است.

اين كه در مناجات شعبانيه مى گوييم خدايا من مى خواهم ناز كنم و آن ناز من اين است كه «إِلَهِي إِنْ أَخَذْتَنِي بِجُرْمِي أَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ وَ إِنْ أَخَذْتَنِي بِذُنُوبِي أَخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِكَ وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِي النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّي أُحِبُّكَ»[11] اگر در قيامت بخواهى مرا بسوزانى و بگويى چرا گناه كردى؟ من هم مى گويم چرا تو نبخشيدى؟! اگر من خلاف كردم تو چرا نمى بخشى؟ اين را مى گويند «نازكردن» و تا اينجا هم به ما اجازه داده اند.

تا اينجا، مال كسى است كه وارد حرم شود. هدف را مى بيند و در هدف سير مى كند. اين راه باز است.

وجود مبارك امام صادق (علیه السلام)  اين راه را به شاگردان ياد داد؛ فرمود: شما يوسف گم گشته اى داريد كه يعقوب وار به دنبالش مى گرديد، يك وقت مثل برادران يوسف، او را مى بينيد و بعد به يوسف بودنش پى مى بريد. تمام تلاش و كوشش ما بايد اين باشد كه چشم را باز كنيم كه اگر چشم را باز كرديم همه عالم با ما سخن مى گويد.

مطلب ديگر اين است كه آنها كه اين راه را رفته اند با ما يك جور زندگى مى كنند و ما همه بر حسب ظاهر با آنها يك جور زندگى مى كنيم، زن دارند، فرزند دارند، مسكن دارند، جامه اى دارند، مثل ما زندگى مى كنند ولى تفاوت ما با آنها يك تفاوت جوهرى است.

شما فرض كنيد كسى در اتاقى زندگى مى كند كه داراى سقف، كف در و پنجره و پرده است همه اينها نعمت الهى است، اما اينها فقط خودشان را نشان مى دهند، بيرون را نشان نمى دهند كه پشت اين ديوار چه خبر است. اگر كسى سالنى داشته باشد كه سقف، كف، ديوارها و پرده هايش، همه شيشه اى باشد، شيشه قبل از اين كه بشكند نشان مى دهد پشتش چه خبر است. خوب فرق پرده و شيشيه چيست؟ هر دو نعمت است منتهى مشكل پرده اين است كه فقط خودش را نشان مى دهد. وقتى پاره شد به دور انداختيم مى فهميم پشتش چه خبر است.

تفاوت عارف با ما اين است: ما نعمت سلامت، عمر، مال و مقام داريم و چهار كلمه درس خوانده ايم، اما همه اينها براى ما پرده است، پرده نعمت خوبى است اما فقط خودش را نشان مى دهد. عارفان در شيشه زندگى مى كنند يعنى، در، ديوار و سقف هست، مصون هست ولى بيرونش را هم مى بينند. چرا وقتى سرمان درد مى گيرد و مريض مى شويم، مى گوييم يا الله، براى اين كه اين سلامت، پرده است. اين پرده كه پاره شد، پشتش كه قدرت خداست آن را مى بينيم و مى گوييم يا الله. تا اين سر نشكند يعنى اين پرده پاره نشود پشتش را نمى بينيم.

چرا اگر خداى نكرده حادثه تلخى براى ما پيش آيد، از عزت به ذلت، سقوط مى كنيم و آن وقت مى گوييم يا الله؟! براى اين كه مادامى كه عزيز بوديم، اين عزت پرده بود، نگذاشت ما ببينيم پشتش چه خبر است، اين پرده كه پاره شد، حالا مى بينيم كار به دست ديگرى است. تمام تلاش و كوشش خداى سبحان اين است كه بفرمايد همه اين نعمتها هست، از حلالش هم استفاده كنيد، اما اگر بتوانيد در يك قصر شيشه اى زندگى كنيد بهتر از آن است كه در قصرى كه از در و ديوار و پنجره است زندگى كنيد.

در، نعمت است ولى نجار را نشان نمى دهد امّا وقتى بشكند شما مى گوييد نجار بيايد، چرا قبل از اين كه بشكند نمى گوييد نجار بيايد؟ ديوار تا خراب نشود بنا را نشان نمى دهد؛ اما شيشه بشكند يا نشكند بالاخره پشتش را نشان مى دهد. مردان الهى، در حيطه يك زندگى ساده از نعمتها برخوردارند اما اين نعمت براى آن ها پرده نيست.

اغلب ما روز نصب و عزل، فرق مى كنيم، ما كه با دو سطر ابلاغ مى آييم و با دو سطر ابلاغ مى رويم، بايد هر دو را شيشه بدانيم. غالب ما در حال سلامت و مرض فرق مى كنيم در حالى كه در سوره مباركه فجر فرمود: مردم يا مبتلا به سلامتند يا مبتلا به مرض؛ «فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ وَ أَمّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهانَنِ»[12]، فرمود: بعضى را به سلامت مبتلا مى كنيم و مى آزماييم، برخى را به مرض مبتلا مى كنيم و مى آزماييم. الان كه اينجا نشسته ايم مبتلا به سلامتيم، آنها كه در بستر بيمارستان هسند مبتلا به مرضند.

پاداش در بهشت است، در دنيا هر چه مى دهند آزمايش است. بنابراين اگر كسى موحدانه زندگى كند، از همه نعمت هاى حلال بدون اسراف استفاده مى كند، و همه اينها را شيشه و آينه مى داند.

همه فرمايشات ائمه (علیهم السلام)  ريشه قرآنى دارد و براى ما حيات بخش است و زندگى ما را مثل آينه شفاف مى كند.

وجود مبارك اميرالمؤمنين (علیه السلام)  فرمودند: «الْعَالِمُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ وَ كَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا يَعْرِفَ قَدْرَهُ »[13].

عالم كسى است كه قدر خود را بداند. اگر كسى قدر خود را نداند در خويشتن خويش سفر نمى كند. همان گونه كه قرآن هر آيه اش آيه ديگر را تفسير مى كند و شرح مى دهد «يُفَسِّرُ بَعْضُهُ بَعْضاً» احاديث اهل بيت هم همين طور است «يفسر بعضه بعضاً»؛ وجود مبارك حضرت امير فرمود: «إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا؛[14] اين دلها مانند ظروف است و بهترين دل، آن است كه ظرفيتش بيشتر باشد».

انسان نظير اقيانوس آرام و اقيانوس كبير نيست. اقيانوس كبير چقدر آب جمع مى كند؟ بالاخره محدوديت دارد و با مقدارى آب پر مى شود؛ اما جان انسان مثل اقيانوس نيست كه پر شود. بعد فرمود: «كُلُّ وِعاءٍ يَضيقُ اِلاّ وِعاءَ الْعِلْمِ». ظرف علم مثل دريا نيست كه آب بريزيد و پر شود. ظرف دل يك ظرف ملكوتى است كه هر چه علم (مظروف) در آن وارد شود، دو كار مى كند.

1. دل (ظرف) طعم و بوى علم (مظروف) را به خود مى گيرد (انسان عالم مى شود) 2. عمق و طول و عرض اين ظرف را هم توسعه مى دهد. مظروف هاى مادى وقتى وارد جايى شد آن را اشغال مى كند و ديگر نوبت به غير نمى دهند، اما مظروف هاى ملكوتى وقتى وارد جايى شوند آن را توسعه مى دهند كه ديگرى و ديگران بيايند.

فرمود هر ظرفى با آمدن مظروف تنگ مى شود مگر جان آدمى كه ظرف دانش است و با آمدن مظروف توسعه پيدا مى كند. دانشجويى كه توان دارد، صد مسئله ياد بگيرد حال كه صد مسئله را ياد گرفت، توان آن را دارد كه هزار مسئله را هم ياد بگيرد، اگر استاد شد توان آن را دارد كه ده هزار مسئله را نيز ياد بگيرد، پس انسان حدى ندارد.

اگر كسى ظرف با اين عظمت را خالى نگه دارد يا با قصه و افسانه و جك و طنز و... پر كند، حيف نيست!؟ وجود مبارك اميرالمؤمنين (علیه السلام) به پسرش فرمود: نكند در جلسات، حرفى بزنى كه ديگرى بخندد؛ تو انسانى! بگذار ديگرى اين كار بكند.

اگر كسى در ظرف دل هيچ نريخت يا حرفهاى بيهوده ريخت، اينها در حكم فاضلاب است، ولى اگر معارف و علوم ريخت، مثل علوم رياضى، و بالاتر از همه علوم قرآنى و عرفانى، آن گاه است، كه اين ظرف دل را از آب حيات پر كرده است.

حيف است بدن بهشت نرود. دستى كه به سوى خدا دراز مى شود، پيشانى كه در راه خدا به خاك مى افتد، حيف است به بهشت نرود.

معناى ديگرى كه براى قدر گفته اند معناى «ارزش» است، يعنى انسان بايد بفهمد، چقدر مى ارزد. ائمه (علیهم السلام)  در روايتى فرموده اند: «اِنَّ لاَنْفُسِكُمْ ثَمَنا وَ هِىَ الْجَنَّة اَلا فَلا تَبيعوُها اِلاّ بِها»[15]. نه تنها جان شما به اندازه بهشت مى ارزد بلكه بدن شما هم به اندازه بهشت مى ارزد.

3. تشخيص حق از باطل

ما هر مشكلى كه داشته باشيم مشكل اصلى خود را نبايد فراموش كنيم. مشكلات فرعى در كوتاه مدت حل مى گردد. خواه مشكل عملى باشد خواه علمى؛ اما بعضى از امور است كه به آسانى حل نمى شود، تا انسان نميرد و نشئه عوض نشود و وارد ملكوت و عالَم برزخ نگردد مشكل براى او حل نمى شود. زمانى هم حل مى شود كه ديگر قابل علاج نيست.

بنابراين درباره دو مطلب بايد بينديشيم و بحث كنيم: يكى مطلب فرعى كه در كوتاه مدت يا دراز مدت حل مى شود، و ديگرى مطالب اصلى و اساسى كه در اين مورد اگر به مشكلى برخورد كرديم نه تنها به آسانى حل نمى شود بلكه بعد از مرگ تازه مشكل روشن مى شود كه ديگر راه براى معالجه نيست.

در جريان هاى فكرى كه نمى دانيم چه كسى درست مى گويد چه كسى باطل، پس از مدتى مشاوره فكرى، بالاخره مى فهميم چه كسى حق است و چه كسى باطل. قرآن كريم فرمود: «أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ يُخْرِجَ اللّهُ أَضْغانَهُمْ ».[16] آيا كسانى كه قلبشان بيمار است نمى ترسند كه به وسيله زبان خود، قلم خود، دست خود، فكر خود و... خود را لو دهند و ديگران بفهمند. بعضى ها نسبت به حق كينه دارند. هر قدر هم قدرتمند باشند نمى توانند اين كينه را بيش از چند سال مخفى كنند، بالاخره روشن مى شود. بنابراين اگر ما چنين مشكلى نسبت به ديگران داشته باشيم يا آنها نسبت به ما داشته باشند، مهم است ولى به هر حال ظرف مدت دو تا ده سال قابل حل است.

 خَلَد گر به پا خارى آسان برآرم

 چه سازم به خارى كه در دل نشيند

اگر خارى يا تيغى به دست يا پا يا حتى به چشم فرو رفت قابل علاج است. اما اگر خار در دل نشست چه بايد كرد؟ ما تا زمانى كه قدرت فهم داريم مى توانيم بفهميم كدام گروه حق است كدام باطل، ولى اگر دستگاه فهم ما آسيب ديد چه كنيم؟ اگر هر چيزى را با ساعت تشخيص دهيم، و ساعت خراب شود چه كنيم؟

بنابراين هميشه با دو امر مواجه هستيم، يكى اين كه بفهميم كدام جريان حق و كدام باطل است. دوم اين كه بفهميم خودمان كجاييم و اين دومى نسبت به مورد اول بسيار با اهميت تر است. يعنى بايد مراقب باشيم ترازويى كه افراد، اعمال و عملكردها را با آن مى سنجيم خراب نشود.

در اوايل انقلاب براى بعضى معلوم نبود چه كسى درست مى گويد و چه كسى غلط؛ انفجارها و ترورهايى پيش آمد، ده ها نفر به شهادت رسيدند، و سرانجام خون هاى پاك شهدا مشخص كرد حق با كيست و خيلى از اشخاص آمدند طرف امام و انقلاب. بعضى ها، حتى با انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى، نخست وزيرى و دادستانى هم نيامدند و هنوز هم كه هنوز است نمى فهمند و نيامده اند. سِرَّش اين است كه در وجود اين ها ترازوى حقيقت سنج خراب شده است. ترازوى خراب، كاه و آهن را مساوى نشان مى دهد.

حال مطلب اساسى اين است كه ما چه كنيم ترازو و ساعت وجودمان به هم نخورد، قرآن كريم صريحاً از ذات اقدس اله نقل مى كند كه از نظر علمى امكان به هم خوردن ترازوى وجود اشخاص هست و عملاً هم ديده ايم و مى بينيم. «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالاً * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً»[17] عده اى به طرف فساد مى روند و در حال انجام كار بد هستند و خيال مى كنند كار خوب انجام مى دهند.

جريان كربلا مصداق بارز همين اشخاص است. 30 هزار نفرى كه از كوفه و اطراف كوفه آمدند همان هايى بودند كه ساليان متمادى پاى منبر حضرت امير (علیه السلام) بودند. اين ها به زعم خود براى رضاى خدا آمدند و امام حسين (علیه السلام) را در كربلا شهيد كردند: «كُلٌّ يَتَقَرَّبونَ اِلى اللّهِ بِدَمِ الحُسَين (علیه السلام) » فقط سران آنها كه مى دانستند چه خبر است، براى حكومت رى و امثال آن آمده بودند و گرنه اين جمعيت عظيم، فقط براى رضاى خدا و رفتن به بهشت، امام حسين (علیه السلام) و يارانش را شهيد كردند. در وجود اين ها ترازو به هم خورده بود، يعنى واقعاً قدرت تشخيص حق از باطل را از دست داده بودند.

مطلب دوم اين است كه محور جنگ ما با شيطان كجاست؟ در جنگ ما با اهريمن درون، خاكريز مقدم كجاست؟ چه كسى با ما مى جنگد و از ما چه مى خواهد؟

كسى به جنگ ما مى آيد كه در بين مخلوقات خدا از او عصبانى تر و خشمگين تر نيست. خشم هيتلر و چنگيز و امثالهم مشخص است. اين ها يك ميليون نفر يا دو ميليون نفر را بيشتر نكشته اند، به هر حال به چهار نفر هم رحم كرده اند. همين صدام ملعون، گر چه نسبت به ايران تهاجم وحشيانه داشت ولى نسبت به خيلى از خودى ها ترحم داشت، نسبت به خود (به خيال خام خودش) رحم داشت. هيچ چنگيزى، هيچ صدامى مثل شيطان نيست.

وجود مبارك اميرالمؤمنين (علیه السلام)  فرمود: شيطان شش هزار سال خدا را پرستش كرد به گونه اى كه در رديف فرشته ها و تا مقام آن ها صعود كرده بود «وَ كَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ لَا يُدْرَى أَ مِنْ سِنِي الدُّنْيَا أَمْ مِنْ سِنِي الْ آخِرَةِ»[18] معلوم هم نيست كه اين شش هزار سال از سال هاى دنيا است (كه هر روزش 24 ساعت است) يا از سال هاى آخرت (كه هر روزش 50 هزار سال دنيا است). «فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ»[19]. اگر حداقل از سال هاى دنيا باشد حساب كنيد چقدر مى شود.!

شيطان با چنين خوى استكبارى كه در جريان امتحان سجده بر آدم ظهور كرد، شش هزار سال عبادت خود را سوزاند، يك چنين موجود عصبانى با چنين خشمى با ما چه خواهد كرد؟!

شيطان سوگند ياد كرده است كه من فرزندان آدم را احتناك مى كنم: «لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلاّ قَلِيلاً»[20] احتناك يعنى زير گلوى كسى را گرفتن، سوار كار مسلط كه بر اسب سوار مى شود و زمام و حنك اسب را در اختيار مى گيرد، اين كار را مى گويند احتناك.

شيطان گفت: من بر فرزندان آدم سوار مى شوم و بر حَنَكِ آنها افسار مى زنم و لجام آنها را به دست مى گيرم. كسى كه محصول شش هزار سال عبادت خود را اين گونه به آتش كشيده با ما چه مى كند؟! شيطان نه جان از ما مى خواهد نه خاك، جان و خاك گرفتن كار دشمن بيرونى و مربوط به جهاد اصغر است. شيطان از ما ايمان و آبرو مى خواهد. تمام تلاش او اين است كه اولاً انسان را اسير بگيرد و ايمان را از كف او بربايد تا كافر شود. ثانياً او را بى آبرو و بى حيثيت كند. بالاخره انسان كافر آبرويى هم دارد و با آن آبرو زندگى مى كند. شيطان مى خواهد اين آبرو را هم از بين ببرد.

شيطان براى اينكه دين و آبرو را از ما بگيرد چه مى كند؟ كارش اين است كه آن دستگاهى كه حق و باطل را ارزيابى مى كند خراب كند و از ما بگيرد. يعنى انسان قدرت تشخيص حق از باطل را از دست بدهد. تمام تلاش او اين است كه به جاى اصلى ما بنشيند و هر چه خواست انجام دهد. انبيا و اوليا (علیهم السلام)  در صددند كه خودشان بيايند و  جاى اصلى را بگيرند و حرف هاى الهى را به زبان ما جارى كنند تا ما را سخن گوى فرشته ها قرار دهند، و شيطان را خارج كنند. اين است كه به ما گفته اند هميشه مراقب باشيد.

4. رعايت تقوى

مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار از امام باقر (علیه السلام)  نقل مى كند: «من عَمِلَ بَما يَعْلَم عَلَّمَهُ اللّه ما لَمْ يَعْلَمْ».[21] يعنى اگر كسى چيزهايى را كه مى داند عمل كند، ذات اقدس اله به او توفيقى مى دهد كه آنچه را نمى داند ياد بگيرد.

خيلى از حلال ها و حرام ها را مى دانيم، اگر همين ها را عمل كنيم راه براى آنها كه نمى دانيم باز مى شود و اين را مسلّم بدانيم كه اگر خداى ناكرده انسان، مكروهات و بعد گناهات صغيره را مرتكب شد كم كم به گناهان كبيره مبتلا مى شود. اين تعبيرى كه در سوره مباركه احزاب آمده است كه ذات اقدس اله مى فرمايد: آن مرد يا زنى كه با شنيدن صداى نامحرم تحريك مى شود، قلب او مريض است اين يك امر جدّى است. قرآن سخنش فصل الخطاب است: «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ»[22] و هرگز هزل و شوخى در او راه ندارد.

يك عده قلبشان مريض است، اگر كسى خداى ناكرده با نامحرم تماس گرفت، نگاه به نامحرم داشت قلبش مريض است. اين در واقع مثل سرماخوردگى جزئى است كه اگر معالجه نكرد به ويروس هاى مهلك مبتلا مى شود. در سرماخوردگى جزئى اگر پرهيز نكرد حتى احتمال هلاكت هست.

در بيان نورانى اميرالمؤمنين (علیه السلام)  هست كه اولِ جنگ، كسى شمشير نمى كشد. اول تند حرف مى زند و بعد سيلى و كم كم شمشير. خيلى از چيزها است كه ما مى دانيم كدام خوب است كدام بد، اگر آن چه را مى دانيم بد است انجام ندهيم كم كم روح عادت مى كند به امور ملكوتى و حال خوب و خواب هاى خوب نصيب ما مى شود.

5. قناعت و ازدواج

در مسئله ازدواج، عمده آن است كه انسان قانع ترين و ساده ترين راه را انتخاب كند، خداوند در سوره مباركه نحل فرمود: اگر كسى مؤمن بود و عمل صالح داشت چه زن و چه مرد، به او حيات طيبه مى دهيم. «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً»[23] در ذيل اين آيه نورانى، حيات طيب به قناعت تفسير شده است.

اگر شما تاريخ زندگى ديگران را بررسى كنيد مى بينيد اين امكانات فعلى كه براى بعضى هست براى آنها نبود. ما بخواهيم همه زندگى را از اول با تشريفات شروع كنيم البته سخت است و اين خداى ناخواسته امكان دارد انسان را به بعضى از معاصى بكشاند، بهترين راه همان قناعت است. مشكل ما اين است كه لذت قناعت را نچشيده ايم و خيال مى كنيم داشتن، لذيذ است. البته فى الجملة لذيذ هم هست اما انسان در اثر روح قناعت از بعضى چيزها بى نياز باشد بهتر از آن است كه به وسيله آن بى نياز باشد. اگر از راه حلال پيدا شد كه بهتر، نشد اوايل به سادگى به سر مى برد. وقتى لذت قناعت را چشيد، زندگى طلبگى و دانشجويى گوارا مى شود. ان شاءالله هم روح قناعت در ما ايجاد شود، هم مسؤولين محترم چاره انديشى نمايند.

 

 

 

بخش دوم :

پرسـش هاى قـرآنى

 

تحريف قرآن

پرسش 1. اخيراً برخى مى گويند قرآن تحريف شده است، در مورد عدم تحريف قرآن توضيح دهيد.

قرآن كريم عين آن قرآنى است كه از لب هاى مطهر رسول گرامى اسلام (صلی الله علیه وآله) رسيده است و آنچه كه از لب هاى مطهر آن حضرت شنيده شد عين چيزى است كه خداوند بر قلب پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  نازل كرده است و آن چه كه بر قلب او نازل شده عين آن چيزى است كه از ذات اقدس اله تنزل پيدا كرده است. دلايل عقلى و نقلى متعددى بر اين موضوع دلالت دارند.

دليل عقلى مسئله اين است كه خداوند هرگز بندگان خود را بدون هادى و راهنما رها نمى كند: «كَفى بِرَبِّكَ هادِياً وَ نَصِيراً»[24]. اگر دينى خاتم اديان و پيامبر اين دين، خاتم انبيا باشد و دين قابل تحريف باشد، معنايش اين است كه ذات اقدس اله از هدايت بشر صرف نظر كرده است. براى اين كه كتاب و دينى فرستاده كه اين دين در دسترس حوادث، كم و زياد گرديده و از سلامت و صحت آن كاسته شده است. پس دينى باطل است يعنى خداوند بشر را به حال خود رها كرده است و اين با حكمت او سازگار نيست.

دليل نقلى، خود قرآن كريم است. در سوره مباركه حجر فرمود: «إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ»[25] ما اين قرآن را نازل كرديم و خود ما حافظ آن هستيم. در سوره فصّلت هم فرمود: «وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ»[26] اين كتاب آسمانى از عزت الهى برخوردار است، هيچ بطلانى در آن راه ندارد. اگر قرار باشد قرآن تحريف شود، بيگانه به اين قرآن راه يابد و چيزى از آن كم كند يا بر آن بيفزايد، اين قرآن بطلان پذير مى شود؛ در حالى كه خدا درباره قرآن فرمود: «لا يَأْتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ» نه در زمان نزول خود قرآن، نه بعد از نزول قرآن و نه بعد از رحلت رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) چيزى او را باطل نمى كند.

موارد تاريخى متعددى وجود دارد كه نشان دهنده اهتمام اهلبيت و صحابه براى صيانت قرآن از تحريف است. در اين جا به ذكر نمونه اى از آن اكتفا مى كنيم.

ما اولين بار، اين قصه را از مرحوم علامه طباطبايى(ره) شنيديم و بعد در كتب روايى هم يافتيم كه وقتى معاويه قصد كرد آن تكاثر و ثروت اندوزى را براى درباريان خود تجويز كند و بگويد: سرمايه اندوزى و ثروت هاى باد آورده را مى توانيم داشته باشيم و ديگران نمى توانند داشته باشند، دستور داد تا در انجمن هاى قرائت قرآن «واو» اين آيه را قرائت نكنند: آيه چنين است:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ»[27] «اى مؤمنان بدانيد كه بسيارى از احبار و راهبان، اموال مردم را به ناحق مى خورند و [مردمان را] از راه خدا باز مى دارند، و كسانى كه زر و سيم مى اندوزند و آن را در راه خدا خرج نمى كنند، ايشان را از عذابى دردناك خبر ده» كه اگر واو حذف شود «الذين» توضيح همان احبار و رهبان مى شود. يعنى عالمان يهود، سردمداران و سلاطين يهود، حق جمع كردن ثروت را ندارند، و آيه دلالت ندارد بر اين كه اگر يك مسلمانى بخواهد ثروت اندوز باشد، عيب دارد. اباذر رضوان الله عليه ـ كه در شام ـ در تبعيد اول ـ به سر مى برد، شمشير را روى دوش گذاشت و گفت: لا أضَعُ السَّيف مِن عاتقى حَتّى توضَعُ الواو فى مَكانِها؛ من اين شمشير را از دوشم پايين نمى آورم تا اين كه واو در جاى خود قرار گيرد. بسيارى از شنوندگان اين شعار، نمى دانستند كه منظور اباذر چيست. بعد معلوم شد كه درباريان اموى طبق يك توطئه شوم، قصد حذف آن «واو» را داشتند تا «الذين» مخصوص احبار و رهبان شود. اباذر كه حافظ و حامى قرآن بود، گفت: اگر دست به اين واو بزنيد من شمشير مى كشم. اين واو بايد باشد تا جمله مستقل باشد. يعنى مسلمان و غير مسلمان در يك جامعه انسانى حق ثروت اندوزى ندارد. اين آيه پيامش بين المللى است. نمى گويد يهودى ها و مسيحى ها حق ثروت اندوزى ندارند. مى گويد انسان، نه «المؤمنون» است و نه «اهل الكتاب». «و الذين» چه مسلمان، چه يهودى، چه ترسا، چه زرتشت و چه لاييك، هيچ كدام از اين فرقه پنجگانه حق ثروت اندوزى در جامعه انسانى را ندارد. اباذر (رضوان الله عليه) با اين شعار آميخته با شعور قرآنى، جلو تصرف خائنانه درباريان اموى را گرفت. بنابراين، آن مثل معروف هم درباره اين جريان است و هم درباره اين آيه: «وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ...»[28] خداوند در اين آيه اعلام كرده است كه از سه طايفه راضى است و ايشان از خداوند راضى هستند و براى ايشان باغ هايى آماده كرده است كه هميشه در آنجا خواهند ماند. دسته اول: پيشگامان نخستين از مهاجران؛ دسته دوم: پيشگامان نخستين از انصار؛ دسته سوم: كسانى كه با نيكوكارى از آنان پيروى كردند.

در تاريخ نقل شده است كه خليفه دوم، آيه فوق را چنين مى خواند: «وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ...» يعنى «واو» قبل از «الذين» را حذف مى كرد و «انصار» را عطف به «السابقون» مى نمود كه معنا چنين مى شود «پيشگامان نخستين از مهاجران و انصار كه با نيكوكارى از ايشان تبعيت كردند». در نتيجه مقام مهاجرين بسيار برتر مى گردد و انصار تابع مهاجرين شمرده مى شوند و بدين وسيله معتقد بود، مقام مهاجرين قابل مقايسه با انصار نيست. در اين جا بود كه ابىّ ابن كعب به عمر گفت: رسول خدا آيه را براى من با «واو» خواند و تو آن روزها در مدينه ابزار دباغى مى خريدى (كنايه از اين كه ما با رسول خدا (صلی الله علیه وآله)  بوديم و قرائت صحيح را مى شنيديم). عمر بدو گفت: درست مى گويى وقتى شما نزد ايشان بوديد، ما غايب بوديم و وقتى شما فارغ البال در خدمت رسول خدا بوديد، ما مشغول كارهاى خود بوديم، اگر مى خواهى بگو، ما بوديم كه مسمانان را جا داديم و كمك كرديم (يعنى بگو: ما انصار هستيم و بدين ترتيب كنايه اى هم به كعب زد) و در جاى ديگر نقل شده است كه عمر گفت: من فكر مى كردم خداوند با اين آيه پيشگامان از مهاجرين را به مقامى رسانده كه هيچكس به آن مقام نرسيده است. به هر حال مى بينيم كه صحابه رسول خدا (صلی الله علیه وآله)  چقدر دقت داشتند كه حتى يك «واو» از قرآن كريم كم و زياد نشود و حتى به خليفه هم تذكر مى دادند و از تحريف كتاب خدا جلوگيرى مى كردند.[29]

 

نزول قرآن

پرسش 2. پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  فرمودند قرآن هر سال يكبار بر من نازل مى شد و امسال كه آخرين سال عمر من است دو بار نازل شد. سؤال اين است كه در نقل فوق آيا منظور كل قرآن بوده است يا نه؟ و اگر جواب مثبت است پس چرا پيامبر قسمتى از قرآن را بر مردم مى خواند؟

انسان كامل از آن جهت كه ولى اللّه است، آنچه را كه ذات اقدس اله به او عطا ميكند مى گيرد ولى از آن جهت كه رسول اللّه است بايد دو كار انجام دهد: اول اينكه تدريجاً مردم را آگاه كند، دوم اينكه به اندازه سطح فهم مردم با آنها صحبت كند.

تمام قران هر سال بر آن حضرت نازل مى شد اما رسالت او در اين نبود كه همه آيات را براى همه مردم نقل كند. حتى آن چه را هم كه نقل مى كرد به اندازه فهم مردم بود. پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) الفاظ را ذكر مى كرد ولى هر كس به اندازه درك و ظرفيت خود مطالب را مى فهميد. همان مطلبى كه وجود مبارك حضرت امير به كميل فرمود: «اِنَّ هذِهِ الْقُلُبُ اَوْعِيَةٌ فَخَيْرُها اَوْعاها»[30] اى كميل! اين دل ها ظرفيت هاى گوناگون دارند و بهترين دل آن است كه ظرفيتش بيشتر و حافظ اسرار باشد.

مرحوم شيخ صدوق رضوان اللّه تعالى عليه در كتاب شريف «معانى الاخبار» نقل مى كند كه شخصى آمد در محضر وجود مبارك امام صادق (علیه السلام) و عرض كرد چرا پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  را ابوالقاسم مى نامند.

حضرت ابتدا جواب ساده اى داد، فرمود آن حضرت پسرى داشت به نام قاسم و به اين دليل كنيه آن حضرت ابوالقاسم است. شاگرد امام عرض كرد اين را مى دانم، توضيح بيشترى بدهيد. حضرت فهميد كه او آمادگى و ظرفيت بيشترى دارد، معنايى را برايش بيان نمود كه به ذهن هيچكدام از ما خطور هم نمى كند.

فرمودند به اين علت پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  را ابوالقاسم گفته اند كه:

1. على بن ابيطالب (علیهماالسلام)  تقسيم كننده بهشت و جهنم است «قَسيمُ النّارِ وَ الْجَنَّة». آن حضرت در روز قيامت به بهشت دستور مى دهد اين شخص دوست من است او را بپذير و به آتش جهنم دستور مى دهد فلان شخص دشمن من است او را بگير.

2. على بن ابيطالب (علیهماالسلام)  شاگرد پيامبر است و علوم فراوانى از پيامبر فراگرفته است.

3. هر شاگردى فرزند معلم است و هر معلمى حق پدرى بر گردن شاگرد خود دارد (پدر معنوى او است).

 از اين سه مقدمه اين نتيجه حاصل مى شود كه اگر على بن ابيطالب (علیهماالسلام)  قاسم (تقسيم كننده) بهشت و جهنم است و پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  پدر (معنوى) اين قاسم است پس كنيه پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  ابوالقاسم مى شود. ببينيد اين گونه معنا كردن آيا به ذهن احدى مى آيد، يا اگر غير امام اين گونه معنا مى كرد كسى قبول مى نمود؟

بنابراين پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  مأمور بود در هر هفته يا در هر ماه مقدار مشخصى از قرآن را بيان كند. متناسب با قدرت دريافت و درك مردم و ظرفيت محدود آنها.

 

خطاب هاى قرآنى

پرسش 3. چرا خطاب هاى قرآنى همه جا با مردان است؟

در فرهنگ محاوره، كلمه مردم اختصاص به مردان ندارد، گاه مى گويند مردان، گاه مى گويند زنان، گاه مى گويند مردم. مردم يعنى همه افراد جامعه، اعم از زن و مرد. اگر گفتند مردان، اين در مقابل زنان است و اگر گفتند زنان، اين در مقابل مردان است.

در فرهنگ محاوره در غرب و شرق عالم مى گويند مردم اين چنين اند، مردم انقلاب كردند، مبارزه كردند. وقتى مى گويند مردم، اختصاصى به مردان ندارد. قرآن كريم هم سه گونه سخن مى گويد، گاهى كه خطاب به عموم جامعه است به مذكر اشاره دارد مثل «اَلَّذينَ» و «اَلْمُؤمِنُون» گاهى كه تعبير به «رجال» دارد، وظيفه اختصاصى مردان را ذكر مى كند، گاهى هم تعبير به «نساء» دارد كه وظيفه اختصاصى زنها را بيان مى كند.

فرهنگ محاوره، فرهنگ مردم است نه مردان و قرآن كريم هم بر اساس همين فرهنگ محاوره سخن مى گويد. گاهى ذات اقدس اله مى فرمايد: مريم (علیهاالسلام)  نمونه مردم خوب است، يا آسيه نمونه مردم خوب است: «وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ»[31] در مورد زن نوح و لوط هم فرمود اينها نمونه مردم بد هستند: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ»[32].

ائمه (علیهم السلام) نمونه مردم خوبند و همه افراد جامعه، چه زن و چه مرد بايد به آنها اقتدا كنند. فاطمه زهرا (علیهاالسلام)  هم اين چنين است، نمونه مردم خوب است، نه نمونه زنان خوب. ذات اقدس اله در آيه اى كه تلاوت شد نفرمود نمونه زنان خوب زن فرعون است، نفرمود نمونه زنان خوب مريم است بلكه فرمود: مريم و آسيه نمونه مردم خوب هستند.

پس انسان خوب، نمونه انسان هاى ديگر است چه مرد باشد چه زن. خداوند متعال در سوره مباركه نحل مى فرمايد: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً»[33] اگر كسى داراى جان و عقيده سالم بود و كارهاى صالح انجام داد، زن باشد يا مرد، ما به او حيات طيبه مى دهيم.

در اواخر سوره آل عمران (كه مستحب است انسان موقعى كه براى نماز شب برمى خيزد اين جملات را قرائت كند) آمده است: «فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ»[34] اگر كسى مؤمن باشد و عمل خير انجام دهد چه زن و چه مرد، اجر او را ضايع نمى كنيم. در سوره مباركه احزاب هم مفصلاً مردان و زنان را كنار هم ذكر مى كند: «إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤمِنِينَ وَ الْمُؤمِناتِ وَ  الْقانِتِينَ وَ الْقانِتاتِ...»[35] بنابراين هرگز خطاب هاى قرآنى به مردان نيست، خطاب به مردم است.

 

الفاظ شك و ترديد

پرسش 4. در قرآن كريم الفاظى نظير لعلّ و مانند آن آمده است آيا اين لفظ به همان معنى كه در بين مردم رايج است (كه نشانه شك و ترديد و عدم يقين است) بكار رفته يا نه؟

برخى بر اين باورند كه «شايدِ» خدا، «بايد» است ولى بايد توجه داشت كه لفظ «شايد»، گاهى به «گوينده» و گاهى به «فعل» بر مى گردد. گوينده هم گاهى عالم است گاهى جاهل و گاه شك دارد. ذات اقدس اله گوينده اى نيست كه به چيزى جهل يا شك داشته باشد؛ زيرا: «اِنَّهُ بِكُلِّ شَى ءٍ عَليمْ» است، «بِكُلِّ شَى ءٍ شَهيْد» است، «بِكُلِّ شَى ءٍ مُحيطْ»است و مانند آن. پس استعمال اين كلمات بر اساس خصوصيت گوينده آن يعنى خدا نيست بلكه مربوط به فعل است.

گاهى انجام فعل و شدنِ كارى در حد پنجاه، هفتاد و يا نود درصد است، مى گويد شما اين كارها را انجام دهيد شايد فلان هدف تأمين شود؛ زيرا اين پنجاه درصد، همه اجزاء علت نيست بلكه بخشى از اجزاء علت است. مثلاً كسى بر اساس اصول كشاورزى زمين را شخم زده، بذرافشانى، آبيارى و سمپاشى و غيره را انجام داده، اما آيا مى شود گفت صددرصد اين ها به بار مى نشينند؟ مسلماً جواب منفى است.

اگر كسى بخواهد با ديد باز در اين مورد صحبت كند مى گويد: شايد اين بذرها به بار بنشينند (مقام فعل) چون يك سرى عوامل پيش بينى نشده اى در راه است كه امكان دارد مانع باردهى بذرها شود و البته ذات اقدس اله مى داند كدام يك به بار مى نشيند و كدام يك نمى نشيند، ولى شدن كار را (به بار نشستن) براى ما با لَعَلَّ بكار مى برد.

اينكه مى فرمايد روزه بگيريد «لَعَلَّكُم تَتَّقُونُ» به اين معنى نيست كه خدا معاذاللّه شك دارد، بلكه او مى داند روزه حقيقى تقوا مى دهد ولى اينكه روزه ما آلوده به چه حوادث تلخ و ناگوارى شود و آيا به درجه قبولى برسد يا نه، اين لعلّ مربوط به فعل ما است.

مطلب ديگر اين است كه در بسيارى از موارد اگر به شخصى بگويند فلان كار تو، صد در صد آينده شما را تأمين مى كند گرفتار غرور مى شود. براى اينكه غرور او را نگيرد تعبير اخلاقى اين است كه به او گفته شود شايد به مقصد برسى. به هر حال كلمه لَعَلَّ، ليت، عَسى كه در قرآن كريم آمده هرگز به ساحت الهى بر نمى گردد.

 

عزت و ذلت

پرسش 5. آياتى نظير «تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ»[36] يا «يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ»[37] نشان مى دهد خدا هر كس را بخواهد عزت مى دهد و هر كه را بخواهد ذلت. همچنين در قرآن داريم: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاّ لِلّهِ؛ غير از حكم خدا حكمى نيست.»[38] نقش «بنده و عبد» در اين ميان چيست؟ آيا انسان در ذلت و عزت خويش نقشى دارد؟

هيچ يك از اين آيات دخالت مردم را نفى نمى كند؛ زيرا «ان الحكم الالله»، يعنى تنها حكم او نافذ است. پس حاكم سراسر جهان امكان خدا است.

اين يك اصل كلى است؛ ولى خداوند خودش حكم كرد كه اگر كسى تلاش و كوشش كند، پاداشش مى دهم و عزيزش مى كنم و اگر كوشش نكرد، از فيض من بهره اى نمى برد. اين حكم خدا است. بر اين اساس فرمود:«إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا»[39] و «إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ»[40]. بهشت و جهنم بردن افراد هم بر اساس حكم خدا است. كسى كه ايمان بياورد و عمل صالح انجام دهد، اهل بهشت است و كسى كه مسير تباهى را طى كند، اهل دوزخ است.

تهيه زمينه هم بر اساس حكم خدا است. خدا حكم كرده، اگر كسى زمينه فراهم كند، من او را از رزق برتر و عزت بيش تر برخوردار مى سازم.

 

عرش الهى

پرسش 6. اين كه قرآن مى فرمايد: «وَكانَ عَرشُهُ عَلَى الْماء»[41] عرش الهی بر آب واقع شده، چه معنايى دارد؟

آب مفهومى جامع است و مصاديق بسيار دارد. علم هم يكى از مصاديق آب است. علم در حقيقت آب زندگانى است و عالم براى هميشه زنده است: «اَلعُلماءُ باقُونَ كَما بَقِىَ الدَّهْر».[42] منظور از اين علم، علم تدبير و فرمانروايى است. در آيه اى كه فرمود: «وَكانَ عَرشُهُ عَلَى الْماء»[43] يا «ثُمَّ استَوى عَلَى الْعَرش»[44] آب زندگانى و آب حيات كه علم و قدرت الهی است، زير بناى تمام مسائل عالم است نه آب ظاهرى؛ زيرا آب ظاهرى مانند خاك و هوا بعدا پديد آمده است. آب ظاهرى حقيقتى دارد كه كه عرش بر آن استوار است؛ چنان كه آتش و هوا و خاك هم روى آب است. بنابراين، آبى كه عرش بر آن استوار است شى ءِ مادى نيست و مى تواند يك حقيقت معنوى باشد.

 

تعليم اسماء

پرسش 7. مقصود از «تعليم اسماء» در آيه: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» چيست؟

تعليم دو قسم است:

1. علم رسمى كه در حوزه و دانشگاه آموخته مى شود. استاد سخنى مى گويد يا كتابى مى نگارد و مخاطب مى شنود يا مطالعه مى كند. در اين جا پيك انتقال علم الفاظ، مفاهيم، نقوش و مانند آن است. اين علوم حرفه اى بيش نيست؛ گاه با عمل همراه است و گاه نه؛ گاه تا آخر عمر مى ماند و زمانى از ياد مى رود. اين علم خودش وسيله فهم حقايق است.

2. علمى كه از نوع لفظ و مفهوم نيست. آهنگ نيست تا گوش بشنود؛ رسم و نقش نيست تا چشم ببيند؛ مفهوم نيست تا ذهن دريافت كند. اين جا راه دل است. گاه انسان كلمه آفتاب را مى نويسد ياعكس خورشيد را مى كشد تا به ديگرى بفهماند آفتاب يعنى چه. زمانى به كودك مى گويد به آفتاب نگاه كن و گاه يك آيينه در برابر آفتاب نگاه مى دارد تا صورت آفتاب از آينه منعكس شود و به چشم برسد.

اين شخص اگر چه مستقيما آفتاب را نمى بيند؛ ولى با انعكاس آينه نور را مى بيند. ممكن است نتواند كلمه آفتاب را بنويسد يا لفظ هاى آفتاب و شمس را نشناسد؛ ولى حقيقت نور را درك كرده است. علومى كه ذات اقدس اله به اولياى خود عطا مى كند، از نوع عبرى و عربى و فارسى نيست، از نوع لفظ و مفهوم هم نيست. حقيقتى را به انسان كامل نشان مى دهد.

اگر انسان ظرفيت بالايى داشته باشد، عين حقيقت را به او ارائه مى كنند و اگر ظرفيت بالا نداشته باشد، آن حقيقت رادر آينه به او نشان مى دهند. اگر كسى توان داشته باشد، مستقيما با چشم آفتاب را مى بيند؛ هر چند نداند در فارسى به اين جرم نورانى آفتاب و در عربى شمس مى گويند. اگر نتواند، با آينه يا با عينك مخصوص به آفتاب مى نگرد و تصوير آفتاب را مى بيند. اين گونه علوم را علم شهودى يا حضورى مى نامند؛ يعنى خود واقع را، از طريق شهود، به كسى نشان مى دهند. اين علم در صحنه جان انسان مى ماند و از بين رفتنى نيست.

علم هاى حصولى مانند علوم حوزه و دانشگاه است. انسان مى فهمد آفتاب از چه نورهايى تشكيل شده، كلمه آفتاب را چگونه مى نويسند، طول و عرض آفتاب چقدر است ولى اين علوم به انسان نور و گرما نمى دهد.

«تعليم اسماء» از نوع علوم حصولى و لفظ نيست. ذات اقدس اله اسماى حسناى خود را به انسان كامل نشان داد. حضرت آدم ـ سلام الله عليه ـ مصداقى از انسان كامل است. امروز آدم عصر، وجود مبارك ولى عصر (عج) به شمار مى آيد كه متعلم به اسماى الهی است.

«سمة» يعنى علامت و نشانه. تمام جهان اسماى الهی و نشانه و علامت آن بى نشانند. در دعاى كميل مى خوانيد: «وَبِأَسْمائِكَ الَّتى مَلَأَتْ اَرْكانَ كُلِّ شَىْ ء». اين الفاظى كه ما مى گوييم «اسما»، اسماى «الاسماء» است، يعنى لفظ آفتاب اسم است براى جرم نورانى اى كه ما در ذهن داريم.

مفهوم ذهنى ما اسم است براى حقيقتى كه در آسمان داريم. آن حقيقت نشانه اسمى از اسماى حسناى الهی است. مسماى اين اسم ذات اقدس اله است. هويت الهی مسما است. اين هويت را با يك وصفى كه مشاهده مى كنند، مى شود اسم الهی كه «مَلأَتْ اَرْكانَ كُلِّ شَىْ ء». اين اسم را آفتاب خارجى به ما نشان مى دهد. آفتاب خارجى را مفهوم ذهنى براى ذهن ما ترسيم مى كندو مفهوم ذهنى را به كلمه آفتاب يا شمس منتقل مى كنيم. پس آنچه تحت عنوان آسمان، زمين، ماه، آفتاب،... مى نگاريم، اسماى اسماى اسماء الله اند.

پس «حقايق اسماء» را ذات اقدس اله به انسان كامل نشان داد. ائمه و تمام انبياى الهی از اين امتياز برخوردارند. البته همه يكسان و در يك درجه نيستند. با ذكر مطالب فوق چند نكته روشن شد:

1. مقصود از «تعليم اسماء» شهود حضورى حقايق است.

2. «اسماء» يعنى حقايق الهی كه نشانه خداى بى نشانند.

3. آدم يعنى انسان كامل.

هر كس به انسانيت نزديك شد، به اين صحنه تعليم نزديك است و اسماى بيش تر و كامل تر به او تعليم مى دهند.

4. «تعليم اسماء» يك قضيه تاريخى نيست كه در يك زمانى تحقق و پايان يافته است. يك نشئه است كه هميشه بوده، هست و خواهد بود. كلاس درسى هميشگى است كه خداوند، معلم و انسان كامل، شاگرد است و اسماى حسنا برنامه درسى. اين كلاس هميشه بوده، هست و خواهد بود.

اگر كسى واجد شرايط و انسان شد، در رديف شاگردان اين كلاس قرار مى گيرد و مى شنود كه خدا سخن مى گويد و با فرشتگان مرتبط است. اين مقام براى تمام افراد انسانى وجود دارد؛ يعنى اگر كسى از مرز حيوانيت گذشت و انسان شد، او را در كلاس «تعليم اسماء» راه مى دهند. آن كلاس اكنون نيز دائر است. اين كلاس در محدوده زمان و مكان نيست؛ يعنى زمان و مكان ندارد.

نكته ديگر اين كه اين گونه با حقايق عالم، مثل آفتاب، آشنا شدن هم انسان را نور مى دهد هم گرما. ديگر انسان احساس پوچى نمى كند. ديگر خود را بى هدف و يله و رها نمى بيند. اگر انسان از طهارت و نيكى و خوبى و مانند اين ها لذت ببرد، معلوم مى شود آفتاب را تا حدى به او نشان داده اند يا بدون آينه يا از طريق آينه.

اگر از بوى بدگناه متأثر شديم و دورى جستيم، معلوم مى شود به كلاس «تعليم اسماء» راه پيدا كرده ايم. اگر سراسر عالم را آهنگ و صداى داوود فرا گرفته باشد، براى كسى كه گوش شنوا ندارد، فايده نخواهد داشت. چنانچه روز روشن و آسمان آفتابى براى كسى كه چشم بينا ندارد، سودمند نيست. اگر سراسر عالم مشك ختن باشد، براى كسى كه از شامه قوى بى بهره است سود ندارد.

تمام تلاش ها براى اين است كه ما چشمى، گوشى يا شامه اى مناسب آن عالم بيابيم و حقايق را درك كنيم. تمام درس و بحث ها براى اين است. اين كه برخى بزرگان قدرت تحمل دنيا و ماندن در آن را ندارند، براى اين است كه حقايق و زيبايى هاى غير عادى ديده اند؛ حقايق و زيبايى هايى كه هرگز در دنيا نيست.

استاد ما مرحوم الهى قمشه اى، در شعر معروف خود، مى فرمايد: شيطان كه براى ابد از درگاه خدا رانده شد، به خاطر اين نبود كه بر آدم سجده نكرد؛ زيرا بسيارى نماز نمى خوانند و خدا را سجده نمى كنند.

 جرمش اين بود كه در آينه عكس تو نديد

 ورنه بر بوالبشرى ترك سجود اين همه نيست

جرم شيطان و اصولاً شيطنت اين است كه انسان، به جاى آن كه نور «اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[45] را ببيند، خود را ببيند؛ و گرنه ترك يك سجده عذاب جاودان در پى ندارد.

تمام تلاش انبيا اين است كه به ما بفهمانند سرمايه اى چنين عظيم داريم. بفهمانند كه راه خدا را بپوييم و راه جديد احداث نكنيم. گناه، راه ديدن حقايق اسماى الهی را مى بندد. تمام دستورها و سفارش هاى عبادى براى اين است كه ما راهزن نشويم و راه خود را نبنديم. اگر چنين شد، شاگرد كلاسى خواهيم شد كه معلم آن خدا است. گاه مى بينيد انديشه اى در شما پيدا شد كه شما را روشن مى كند، پيدا است در آن لحظه نسيمى از آن كلاس بر ما وزيده است. گاه اين حالت دوام پيدا مى كند؛ «خوشا آنان كه دائم در نمازند».

بيانى نورانى از رسول گرامى (صلی الله علیه وآله)  نقل شده است كه فرمود: شب بلند است، آن را با خواب كوتاه نكنيد؛ و روز به اين روشنى را با گناه تاريك نسازيد. كسى كه شب 8 ساعت مى خوابد، اين 8 ساعت را به يك ربع كه به عبادت مى پردازد، تبديل مى كند.

بنابراين، هر چه مى توانيد، از حرام و گناه بپرهيزيد تا گاه گاهى به آن كلاس با عظمت  راه يابيد؛ روح نشاط و اميد پيدا كنيد و زندگى خود را به راحتى و سلامت پشت سرگذاريد.

 

عالم ذر

پرسش 8. آيه يكصد و هفتاد و دوم سوره اعراف كه معروف به آيه ذرّ است: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى» را توضيح دهيد.

اين آيه از نشئه اى سخن مى گويد كه انسان در آن نشئه به ربوبيت خدا و عبوديت خود آگاه شد و پيمان بست و تعهد سپرد: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى» فرمود ما در نشئه اى انسان ها راگواه خودشان قرار داديم. نفسشان را به خودشان نشان داديم و آن ها به ربوبيت خدا و عبوديت خود اعتراف كردند. اين كار را انجام داديم تا در قيامت كه روز حساب است، كسى بهانه نياورد و نگويد من در محيط غير مذهبى تربيت شدم و سنت هاى قومى در من اثر گذاشت: «أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنّا كُنّا عَنْ هذا غافِلِينَ»[46] به اين ترتيب، بهانه هاى سياسى، جغرافيايى، قومى و نژادى بى تأثير خواهد بود.

خداوند فرمود شما در آن نشئه به حقيقت خود پى برديد كه شما عبد خداييد و خدا رب شما است. آن نشئه، نشئه تاريخى نيست كه شما بگوييد فراموش كرديم. الان هم با شما هست و خواهد بود. و اذ يعنى واذكر؛ به ياد آن صحنه باش؛ يعنى اگر الان هم تفكر كنيد، آن صحنه را به ياد مى آوريد، اين گونه نيست كه عالم ديگرى باشد و از ياد شما رفته باشد تا بگوييد يادمان نيست. اين مطلب را خداى سبحان در سوره اعراف مدلل كرد و فرمود: دليل اين كار آن است كه هيچ كس در قيامت بهانه نياورد.

اصل توحيد و نبوت و وحى و شريعت در درون هر كسى پيش بينى شده است: «أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنّا كُنّا عَنْ هذا غافِلِينَ؛ مبادا در قيامت كسى بگويد ما وارث سنتى باطل بوديم و در محيط بد تربيت شديم».

اين صحنه كجا است؟ اين صحنه،  پشت صحنه نعمت است. نعمت يا نعمت جوانى است يا علم است يا مال است يا زيبايى است. اگر انسان الهی باشد، اين نعمت ها برايش مانند يك شيشه شفاف است كه از پشت آن، همه حقايق را مى بيند؛ و اگر غير الهی باشد، اين نعمت ها برايش مانند پرده اى است كه نمى توان پشت آن را ديد.

فرد بايد اين پرده را بالا بزند تا حقايق را ببيند. تفاوت عارف با بقيه مردم در همين است. عارف در يك اتاق شيشه اى زندگى مى كند و تمام حقايق بالا و پائين و جلو و عقب و راست و چپ عالم را آشكارا مى بيند ولى بقيه نه.

 تمام اين نعمت ها براى ما كه غافليم پرده است؛ براى مثال سلامت براى ما پرده است. همين كه اين پرده در اثر بيمارى پاره شود، مى گوييم: يا الله؛ همين كه جوانى به پيرى گراييد، مى گوييم: يا الله؛ وقتى از مقامى عزل شديم، نداى «يا الله» مان بالا مى رود. فرق غافل و عاقل همين است. عاقل اگر جوان باشد، عالم باشد، پولدار باشد، همه اين ها برايش شيشه است؛ يعنى مى داند اين ها را خداوند عطا كرده وامانت است. بدين سبب مغرورانه زندگى نمى كند. و جوانى و علم و مال و مقام خود را به جا مصرف مى كند.

غافل به عكس است. جوان غافل وقتى پير شد، پرده غفلت جوانى اش كنار مى رود و به فكر قضاى نمازهاى خود مى افتد. وقتى تندرستى اش به بيمارى تبديل شد، «أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ»[47] مى خواند. ذات اقدس اله در درون همه ما شيشه شفافى گذاشته است كه گردو غبار غفلت و گناه روى آن را مى پوشاند و در اثر طول زمان و غفلت مدام به پرده و حجاب تبديل مى شود.

انسان نه مى تواند از فقر خود چشم پوشد و نه از نيازش به غنى. ما فقيريم. تنها كسى كه مى تواند نيازمان را برآورد، غنى با لذّات است. اگر سفينه فضايى در كره ماه گرفتار مشكلى شود، سرنشينانش به چه كسى متوسل مى شوند؟ مسلما به قدرتى كه «فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ»[48] است، متوسل مى شوند.

در ادبيات عرفانى معشوق را دلارام مى گويند، يعنى چيزى يا كسى كه دل انسان، با رسيدن به آن، آرام مى شود و قرار مى گيرد.

اول، جوانى معشوق انسان است؛ ولى بعد مى فهمد چنين نيست. بعد مقام، بعد مال و مانند اين ها. انسان اين امور را يكى پس از ديگرى پشت سر مى گذارد و به تدريج در مى يابد هيچ يك از آن ها نمى تواند براى او آرامش به ارمغان آورد. تمام اين موارد واسطه و نردبان صعودند نه دلارام. براى اين كه بفهميم به معشوق رسيده ايم يا نه، بايد ببينيم آرام شده ايم يا نه. اگر در سوره مباركه رعد آمده است «أَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»[49] براى همين است.

اين طمأنينه در عربى همان است كه در فارسى به آن دلارام مى گوييم. اين دل در اختيار خود ما است و همه مى دانيم با چه چيز آرامش مى يابد.اينكه انسان بعد از به دست آوردن مدرك، پول، همسر و مانند اين ها آرام نمى شود، دليل بر اين است كه آن ها معشوق او نيستند. معشوق حقيقى ذات اقدس اله است.

به هر حال، در درون انسان همه چيز هست. اگر گاهى نسيمى نشاط آور بر شما وزيد و لحظاتى نشاط يافتيد، بدانيد قلب كسى را خوشحال كرده ايد و اثر آن خوشحالى به صورت نسيم بهشتى بر شما وزيده است.

اگر نيشى زديد يا غيبتى كرديد يا كسى را رنجانديد، اين به شكل نسيمى جهنمى بر شما مى وزد و مى بينيد مضطرب يا غمگين شده ايد. اگر انسان مراقبه و محاسبه داشته باشد و هر روز اين شيشه درونى را گردگيرى كند، هميشه شفاف مى ماند؛ و گرنه اين گردها زياد و به حجابى ضخيم تبديل مى شود. پس اين آيه شريفه مى گويد: هر روز به ياد صحنه اقرار باشيد.

 

كمال روح در دنيا

پرسش 9. آيا وقتى ارواح در عالم «ذر» بلى گفتند در حالت كمال بودند؟ اگر در حالت كمال بودند - با توجه به آيه اى كه مى فرمايد: «أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً»[50] - چگونه است كه روح كمالش را در اين دنيا به دست مى آورد؟

قرآن كريم دو نحوه معرفت بيان مى كند: يكى علم حضورى كه فطرى است و اكتسابى نيست و با انسان بوده و هست؛ و ديگر علوم حصولى كه از طريق حوزه و دانشگاه كسب مى گردد. درباره دانش هاى حصولى در سوره نحل فرمود: «أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ...»[51]. علوم حضورى و فطرى كه به ربوبيت خدا و عبوديت خود انسان بر مى گردد، همواره با انسان هست.

بر اين اساس، اگر چه در سوره نحل فرمود: «خداوند شما را از رحم مادر به دنيا آورد در حالى كه هيچ چيز نمى دانستيد»، در سوره مبارك روم فرمود: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها»[52] يا در سوره مبارك الشمس مى فرمايد: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»[53]. معرفت هاى شهودى كه در سوره هاى روم و شمس آمده، از آغاز آفرينش انسان با او همراه هست؛ اما دانش هاى حصولى را بايد انسان ياد بگيرد.

 

ثقل اكبر و ثقل اصغر

پرسش 10. چرا قرآن را ثقل اكبر و اهل بيت (علیهم السلام)  را ثقل اصغر مى نامند.

در نشئه ظاهر و طبيعت، اهل بيت (علیهم السلام)  حافظان قرآنند و در راه احياى قرآن شربت شهادت مى نوشند؛ ولى حقيقت اهل بيت كه همان ولايت است، همتاى قرآن است. اهل بيت (علیهم السلام)  ـ مثلاً حسين بن على ـ جسم خود را فداى قرآن كردند نه جان خود را. هيچ كس جانباز نيست؛ سرباز هست، بدن باز هست؛ اما جانباز نيست. جان كه قابل باختن نيست. انسان جان را به خدا مى دهد نه به ديگرى. جان اهل بيت همتاى قرآن كريم است.

 

هدايت و گمراهى

پرسش 11. منظور از آيه: «يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ» چيست؟ چون ظاهر آيه نشان مى دهد خداوند هر كه را بخواهد هدايت مى كند و هر كه را بخواهد، گمراه مى سازد.

هدايت خداوند دو قسم است: هدايت ابتدايى و هدايت پاداشى.

هدايت ابتدايى سرمايه هايى است كه ذات اقدس اله از راه عقل و فطرت (درون) و وحى و نبوت (بيرون) به انسان عطا كرده است.

بر اين اساس، خداوند همه را با سرمايه هاى درونى و بيرونى به راه راست هدايت كرده است. كسانى كه اين هدايت رامغتنم شمرده، دنبالش حركت كردند و چند قدم رفتند، از هدايت پاداشى خداوند برخوردار مى شوند؛ به معارف الهی و به فضائل گرايش نشان مى دهند و دوست دارند آدم خوبى باشند. وقتى جلسه خير و شر هست، گرايش آن ها به سمت خير است.

اضلال يا گمراهى ابتدايى از صفات سلبيه است و هرگز در ذات اقدس اله وجود ندارد. خدا هرگز كسى را گمراه نكرده است و نمى كند. خدايى كه از درون، عقل و فطرت و از بيرون عزيزترين مخلوقاتش يعنى پيامبران و على و اولاد على را براى هدايت ما فرستاده، هرگز كسى را گمراه نخواهد كرد، اگر كسى با وجود اين هدايت ها بيراهه رفت، خداوند راه توبه و بازگشت را باز گذاشته است. اگر انسان باآن كه راه توبه باز است به بيراهه رفتن خود ادامه دهد، از آن به بعد، خداوند او را «اضلال» مى كند.

آيا اين بدان معنا است كه خداوند چيزى به عنوان ضلالت به او مى دهد؟ خير؛ چون ضلالت امر عدمى است. پس گمراه مى كند، يعنى لطف خود را از او مى گيرد و او را به حال خود رها مى سازد. آن وقت اين شخص مى ماند و شهوت و خشمش. به هر سمتى كه اين دو بكشانند، مى رود و به آسانى به سمت گناه حركت مى كند.

بنابراين، هدايت ابتدايى اصلاً مقابل ندارد؛ يعنى خداوند همگان رابدون استثنا هدايت كرده است. منظور آيه: «يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ»[54] هدايت ثانوى و ضلالت كيفرى است. هدايت ثانوى است كه مقابل دارد. پس هدايت ابتدايى سرمايه اى است كه خداوند بدون استثنا به همه عنايت كرده است. كسانى كه از اين هدايت استفاده مى كنند، فيضى خاص، به عنوان پاداش، دريافت مى كنند كه همان هدايت پاداشى است. اين كه فرمود: «مَنْ يُؤمِنْ بِاللّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ»؛[55]«وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا»[56] يا «زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ»[57] از همين قبيل است.

اين ها از جايزه و پاداشى الهی برخوردار مى شوند و كارها را به آسانى انجام مى دهند. اگر قبلاً روزه گرفتن يا نماز خواندن برايش سخت بود، الان اين كارها را به آسانى انجام مى دهد.

تمام اضلال ها كيفرى است؛ يعنى خداى سبحان به كسانى كه از هدايت تكوينى اوليه پيروى نكردند، آن پاداش خاص را نمى دهد، و به حال خود رهاشان مى سازد. در اين حال او مى ماند و شهوت و خشم. علم او به حس محدود مى شود و عملش به شهوت. البته به لطف الهی اين اضلال هم به وسيله بنده قابل جبران است. هر وقت يك يا الله  بگويد و برگردد، از اضلال نجات پيدا مى كند و خود را در جرگه مؤمنانى كه از هدايت ثانوى وپاداشى برخوردارند ،مى يابد. در قرآن كريم فرمود: «إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا»[58]؛«إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ»[59]

 

كرامت انسان

پرسش 12. در فرهنگ قرآن، انسان از كرامت برخوردار است و خداوند او را موجود كريم معرفى كرده است: «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ». ذهن پژوهشگر از انسان سؤال مى كند چرا انسان كريم است؟ كرامتش براى چيست؟

كرامت آدمى به پاس كرامت خدايى است كه فرمود «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً». پس كرامت انسان به استناد خليفة الله بودن او است. اگر انسان خليفة الله است، بايد حرف خدايى را كه از جانب او خليفه است بزند، بايد اراده خدا، علم خدا، سيره خدا، سنت خدا، منطق خدا و روش خدا را تقديس كند. نه اين كه نان خلافت را بخورد و حرف خودش را بزند.

اگر كسى خداى ناكرده حرف خودش را زد و نان خلافت را خورد، او غاصب است؛ چنين انسانى ديگر خليفه نيست. وقتى خليفه نشد، ديگر كريم نيست. وقتى كرامت نداشت، ديگر آن حقوق و مزايا را مستحق نخواهد بود. وقتى واجد حقوق و مزايا نبود، تازيانه «إِنْ هُمْ إِلاّ كَالْأَنْعامِ»[60] و «شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ»[61] را مى خورد. اين مقدمه سخن ما است؛ يعنى اگر مردم سالارى دينى و حقوق و مزايا هست، با رعايت مسائل ذكر شده در اين مقدمه است.

امام هشتم (علیه السلام) در تُحَفُ العُقُول فرمود: مؤمن وقتى مؤمن است كه سنتى از خدا داشته باشد، سنتى از پيامبر و سنتى از امام.[62] وقتى خليفه خدا شد و سنت خدا را داشت، قهرا سنت خلفاى الهی را هم خواهد داشت. سنت خدا در مؤمن باشد؛ يعنى خصلت و اخلاق خدايى داشته باشد.

خلافت مؤمن در بهشت به خوبى روشن است؛ يعنى همان طور كه كار خدا بر اساس «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»[63] است و نظام هستى بدون عمل مادى و با اراده خدا كار مى كند، مؤمن هم در بهشت چنين است؛ يعنى هر كارى كه مى خواهد با مشيت و اراده انجام مى شود: «لَهُمْ ما يَشئون فِيها وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ»[64].

مؤمن در بهشت به جايى مى رسد كه به خوبى آثار خلافت را دارد؛ يعنى تمام نعم بهشت با خواست بهشتيان پديد مى آيد. هر چه بخواهند حاصل است. البته هرگز بد نمى خواهند و طغيانگرى ندارند.

مرحوم طبرسى ذيل آيه: «يُفَجِّرُونَها تَفْجيرا»[65] در مجمع البيان نقل مى كند كه چشمه هاى بهشتى تابع مشيت بهشتى ها است. نظير چشمه هاى دنيا نيست. در دنيا هر جا چشمه است مردم آن جا چادر مى زنند؛ ولى در بهشت مجراى چشمه به اراده بهشتيان است. هر طور آن ها بخواهند چشمه مى جوشد. اگر درخت و ميوه اى هست، اگر نهر شراب و عسل و آب هست: «أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّارِبِينَ وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى وَ...»[66] همه اين نهرها را خود بهشتى جوشانده و جارى كرده است.

اين كه در بهشت انسان به جايى مى رسد كه خليفه خدا مى شود و با قدرتِ «كُن فيكون» كار انجام مى دهد، همين كار را اولياى الهی در دنيا انجام مى دهند. 

گوشه بى گوشه دل شهرهى است

 تا به لاشرقى و لاغربى معى است

جناب مولوى حرفش اين است كه گوشه دل ـ دل گوشه ندارد چون مجرد است ـ شاهراه است، اتوبان است. تا كجا؟ تا به لاشرقى و لاغربى معى است؛ يعنى الان شما بالاخره يا در زمين يا در آسمان يا در مشرق و يا در مغرب هستيد. از اين گوشه دل بزرگراهى است تا لامكان. لامكان است كه لاشرقيه و لاغربيه است.

خوب ما چه كنيم كه خليفه خدا شويم؟ چون كسى كه ما خليفه او هستيم لاشرقى و لا غربى است: «اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِي زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى نُورٍ يَهْدِي اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللّهُ الْأَمْثالَ لِلنّاسِ وَ اللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ»[67].

ما هم مى توانيم به جايى برسيم كه لاشرقى و لاغربى است، لاشمالى و لاجنوبى، لاسمائى و لاارضى است. اين كه در حديث قدسى آمده است آسمان و زمين نمى تواند مرا تحمل كند و من در قلب شكسته بنده صالحم هستم همين است.[68] تمام تلاش و كوشش ما بايد اين باشد كه اين خلافت را حفظ كنيم؛ يعنى حرف خودمان را نزنيم. بالاخره يا خليفه حضور صاحب خلافت مى رود يا صاحب خلافت به حضور خليفه مى آيد. چون ممكن نيست كسى خليفه خدا باشد و خدا خليفه خود را رها كند. گاه خليفه را به حضور خود مى برد؛ او مى شود ميزبان و خليفه مهمان؛ و گاه خودش مى آيد؛ خليفه مى شود ميزبان و او مهمان. «اَنَا عِنْدَ المُنْكَسِرَةِ قُلوبِهِم»[69]؛ وقتى دل كسى مى شكند، انسان ميزبان است و خدا مهمان.

همه خلفا را يا بردند يا گفتند بيا. حضرت موسى (علیه السلام)  مهمان خدا بود، ولى به او گفتند بيا. «وَ لَمّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا»[70]، او با پاى خود رفت. وجود مبارك رسول گرامى اسلام هم مهمان بود، ولى نگفتند بيا. گفتند ما مأمور مى فرستيم خدمت شما، شما را مى آوريم. بين رفتن پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) به عروج، و ميقات حضرت موسى (علیه السلام)  خيلى فرق وجود دارد. به همان مقدارى كه بين وجود مبارك پيغمبر و موسى (علیهماالسلام) فرق هست. به يكى مى گويند بيا: «جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا» و ديگرى را مى برند: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى»[71].

به هر حال اين راه ها رفتنى است و اگر كسى به كم تر از اين قناعت كرد، خودش را مغبون كرده است. آنچه همه ما در فضاى ذهنمان مى بينيم اين است كه گاه ممكن است عوام بميريم. براى اين كه محصول 50 ـ 60 ساله تحصيل ما مجموعه اى از مفاهيم است. كتاب نوشتيم، درسى گفتيم، الفاظى بود و مفاهيم؛ و همه اين ها علم حصولى است. هيچ كدام از ذهن ما بيرون نيست، خوب اگر از ذهن ما بيرون نيست، پشتوانه اش چيست؟ ضامن اجرايش چيست؟

حدوثا همه ما عوام بوديم: «وَ اللّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً»[72]. ممكن است بسيارى از ما بقائا هم عوام بميريم: «وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفّى وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً وَ...»[73]. بعضى ها در دوران فرسودگى همه چيز از يادشان مى رود. شايد همه ما سالمندانى را ديده ايم كه از خواندن يك سطر عبارت فارسى عاجزند. اين كه گفته اند علما در قيامت حق شفاعت دارند، مراد كسى است كه عالما زندگى كند، عالما بميرد، عالما برزخ برود و عالما مبعوث شود. او قدرت شفاعت دارد نه كسى كه حجمى از معلومات دارد.

از كسى كه در دنيا عالم بود و در آخرت عالم نيست شفاعت ساخته نيست. قرآن نمى گويد هر كس كار خوب كرد خدا به او جزا مى دهد. مى گويد هر كسى كار خوب آورد پاداش دارد: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ». خوب، چه كسى مى تواند حسنه بياورد؟

خيلى از ماها تجربه كرده ايم، بيمارى حصبه يا مشكلات ديگر باعث مى شود محفوظات انسان از يادش برود. فشار مرگ مثل فشار سرطان و حصبه و امثال ذالك نيست. مگر فشار مرگ مى گذارد علوم حوزه و دانشگاه براى انسان بماند؟!

علمى كه «حال» است رفتنى است، علمى كه «ملكه» شد تا يك مدتى مى ماند و بعد مى رود؛ اما علمى كه «فصل مقوِّم هويت» انسان شد مى ماند. آن هم با بحث و درس نيست، علم با عمل در درون ما هويت پيدا مى كند و هويت ما را مى سازد. وقتى هويت ما را ساخت ديگر ما عالمى مى شويم كه عالما مى ميريم، عالما وارد برزخ مى شويم، عالما وارد قيامت مى شويم و عالما وارد بهشت مى شويم.

اين است كه در مورد عده اى فرمود: «بَعَثَهُ اللّهُ يَوْمَ القِيامَةِ فَقيها». پس ما بايد از خلافت طرفى ببينديم تا چنين علمى پيدا كنيم؛ و اين شدنى است. قرآن كريم به ما فرمود سعى كنيد آنچه برايتان معلوم شده است، مشهود شما شود.

خدا رحمت كند مرحوم علامه طباطبايى را، ايشان بارها مى فرمودند: تمام تلاش و كوشش ما اين است كه به معلوم برسيم؛ ولى علم نصيب ما نمى شود، آن چيزى كه نصيب ما مى شود يك سرى مفاهيم ذهنى است.

اگر معلوم در جايى ظهور كند، آدم نمى گذارد. ذات اقدس اله فرمود: اگر قرآن را بر كوه نازل كنيم، متلاشى مى شود: «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ وَ...»[74] كوه تحمل ندارد.

آنچه در آيه فوق به آن اشاره شده است، يعنى هر چيزى كه قرآن بر آن صادق است، خواه كل قرآن باشد خواه 10 سوره، خواه يك سوره خواه يك آيه. اگر يك آيه از قرآن بر كوه نازل شود، كوه متلاشى مى شود. نشانه اش اين است كه ذات اقدس اله به موسى رُخى نشان داد، «فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً»[75] و موسى بى هوش شد.

پس ما با الفاظ و مفاهيم قرآنى در مدار علم حصولى سر و كار داريم. چه كنيم تا اين مفاهيم «از علم به عين آيد و از گوش به آغوش»؟ اين كه تنها با درس و بحث شدنى نيست. فقط با عمل است كه انسان به شواهد مى رسد. اين جا است كه ذات اقدس اله فرمود: اگر به علم اليقين دست يافتيد، زمينه براى اين كه مفاهيم و معلومات برايتان مشهود شود فراهم مى گردد و همين جايى كه هستيد بهشت و جهنم را مى بينيد: «كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ».[76] اگر كسى به علم اليقين نرسيد، با وهم و خيال و قياس و گمان رو به رو است.

اگر بخواهيم اصحاب نظر بشويم، بايد از غيب به حضور بياييم؛ و اگر بخواهيم از نظر به بصر برسيم، بايد از حضور به فنا راه پيدا كنيم. مقام فنا همين است كه وجود مبارك امام سجاد (علیه السلام)  عرض مى كند: «اَنَا ابن مَكَّةَ و مِنَى، اَنَا ابُنُ عَلِىٍّ المرتضى، اَنَا ابُنُ فَاطِمَةَ الزَّهراَء؛ تمام مكه و مدينه را ما احيا كرديم.»

اگر خلافت تمام هويت انسان كامل را پر كند، زمانى كه مى خواهد شناسنامه خودش را شرح بدهد، مى گويد: «اَنَا اَقَلُّ اُلاَقَلِّينَ و اَذَلُ اُلاَذَلِّين مِثْقَالُ ذَرَّةٍ...؛ خدايا از من پست تر در جهان احدى نيست». اگر بخواهد به زبان كسى كه از جانب او خليفه شده است حرف بزند، مى گويد: مكه و مدينه مال ما است، ما همه اين ها را احيا كرديم.

اين كه خداوند فرمود: «كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ* لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ»[77]، مربوط به بعد از مرگ نيست؛ چون بعد از مرگ كافران هم مى توانند بگويند: «رَبَّنا أَبْصَرْنا و سَمِعْنا»[78]. كافر جهنم را مى بيند، ولى در خصوص بهشت و انبيا و اوليا نابينا است. فقط جهنم را مى بيند؛ چون در دنيا غير از بدى چيزى ديگر نمى ديد.

آن ها كه تمام مظاهر حسن و فضيلت نظير مساجد، مراكز مذهبى، صُحف انبياى الهی و ساير حقايق جهان را نديدند و طرف باطل و رذيلت رفتند، خداوند درباره آن ها فرمود: «وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى»[79]؛ يعنى «اَعْمى عَنِ الحَقِّ» كور نسبت به حقايق. اين هايى كه كورند فقط جهنم را مى بينند. پس ديدن جهنم نصيب همه كفار خواهد شد. اين كه فرمود: اگر علم اليقين داشته باشيد، جهنم را مى بينيد؛ يعنى در اين دنيا هر جايى كه نشسته ايد جهنم را مى بينيد. حضرت على (علیه السلام) فرمود: متقيان گويا بهشت و جهنم را مى بينند، گويا اهل جهنم و اهل بهشت را مى بينند. «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُونَ»[80].

 

تبديل در خلقت

پرسش 13. با اشاره به آيه كريمه: «لاتَبْديلَ لِخَلْقِ اللّه» جريان جوان شدن زن عزيز مصر و امثال آن چيست؟ چگونه مى شود زن سالمندى جوان شود؟

اولاً آن قصه وضع تاريخى خاص خود را دارد و بايد در صحت و سقم آن جداگانه بحث كرد. اما «لاتَبْديلَ لِخَلْقِ اللّه» معنايش مربوط به فطرت است. خداوند در باره آفرينش انسان فرمود: هيچ انسانى شبيه انسان ديگر نيست، حتى سرانگشتان هر شخصى با شخص ديگر تفاوت دارد. لذا امضا كاملاً قابل جعل است ولى اثر انگشت قابل جعل نيست.

هر كسى يك شناسنامه طبيعى همراه خود دارد كه قابل جعل نيست مثل رنگ و لهجه و سرانگشتان. اما همه انسان ها از آن جهت كه انسان هستند يك فطرت مشترك دارند كه آيه: «لاتَبْديلَ لِخَلْقِ اللّه» ناظر به آن است.

ذات اقدس اله در سوره مباركه روم فرمود: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ»[81] از نظر فطرى همه انسان ها خداجو و خدا خواهند، هيچ كس نيست كه از حقيقت روى گردان باشد. گاه ممكن است كسى بر اساس خطا به بيراهه برود، ولى هيچ كس از حقيقت منحرف نيست و در نهان او  اين حقيقت خواهى هست. «لا تَبديلَ لِخَلقِ اللّه»يعنى كسى اين آفرينش را عوض نمى كند كه مثلاً بعضى خداخواه باشند، بعضى نباشند. چون اين بهترين آفرينش است كه انسان به كمال مطلق متوجه باشد، از كمال مطلق خير طلب كند و به غير او تكيه نكند. اين گرايش به كمال مطلق را خدا در وجود همه گذاشت و فرمود: هيچ مبدايى نيست كه بخواهد اين فطرت را عوض كند. خدا كه قادر است عوض كند، عوض نمى كند چه رسد به ديگرى، چون اين زيباترين خلقت است.

در اوايل سوره مؤمنون بعد از اين كه جريان طبيعى خلقت انسان را ذكر مى كند نوبت به بخش فرا طبيعى كه مى رسد مى فرمايد: «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»[82] چون انسان احسن المخلوقين است خالقش احسن الخالقين مى شود و چون زيبا آفريده شده است: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ»[83] پس خدا اين را عوض نمى كند، غير از خدا هم كه قدرت ندارد. لذا به عنوان نفى جنس فرمود: «لا تَبديلَ لِخَلْقِ اللّه».

پس جمله «لا تَبديلَ لِخَلْقِ اللّه» ناظر به خلق كردن نيست بلكه ناظر به آن فطرت درونى انسان است. اين قضيه كه سالمندى جوان مى شود يا بالعكس مربوط به يك جريان تاريخى است و اگر از نظر صحت و سقم ارزيابى و معلوم شد كه صحت دارد، آسيبى به آيه مذكور نمى زند؛ براى اين كه «لا تَبديلَ لِخَلْقِ اللّه» ناظر به فطرت است و فطرت انسان هيچ گاه عوض نمى شود.

 

شكست خدا

پرسش 14. در سوره مباركه انفال خطاب به پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  آمده است: «ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ رَمى»[84] يعنى تو در جريان جنگ وقتى پيروز شدى اين پيروزى از آن تو نبود، تو رَمى نكردى بلكه خدا رمى كرد. آيا مى توان گفت: در بخش شكست هم معاذاللّه چنين است، يعنى آنجا هم كه پيامبر شكست مى خورد مى توان گفت خدا شكست خورده است.

گاهى ذات اقدس اله بر اساس معجزه، قدرت خود را نشان مى دهد؛ زيرا در جهان بينى توحيدى وقتى مى تون گفت خدا شكست خورده است كه شخص تبهكار كه به صورت مشرك و كافر، فاتحانه از ميدان جنگ برمى گردد از قلمرو قدرت خدا بيرون رود، اين را مى گويند شكست خدا و چنين چيزى محال است.

براى روشن شدن بحث لازم است به نكته اى اخلاقى از قرآن كريم اشاره كنيم. خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: ما انسان را با كرامت آفريديم: «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ»[85] از طرف ديگر در تعبيرات قرآن است كه فرمود خداوند باغبان خوبى است: «وَ اللّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً»[86] خدا همه شما را آفريد و نهال هاى هستى شما را آبيارى كرد. از سوى ديگر فرمود من به شما كوثر دادم: «إِنّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ»[87] دين كوثر است، صراط مستقيم كوثر است، وحى و رسالت كوثر است، اهل بيت كوثرند و نمونه بارز آن سيده نساء عالميان فاطمه زهرا (علیهاالسلام) است.

خداوند به انسان فرمود: من همه وسايل را براى تو آماده كردم و تنها يك كار را به عهده خودت گذاشتم و آن نوشيدن اين آب حيات است، اين دهان باز كردن و كوثر را به فضاى دهان بردن و از مجراى هاضمه به دستگاه درون رساندن، كار تو است. من همه نعمت ها را به پاى نهال هستى تو آوردم، راه را هم به تو نشان دادم، به تو گفتم دهان خود را به چه سمتى باز كن و چه چيز بخور و چه چيز نخور، همه را گفتم اگر خوردى بُردى و اگر نخوردى مُردى. به تعبير جناب سعدى كه گفت:

 «حرم در پيش و حرامى در پس

 اگر رفتى بردى اگر خفتى مردى».

اگر شما اين كوثر را در دهانتان ريختيد نهال هستى شما بارور مى شود و گرنه هيزم مى شويد و مى سوزيد.

اگر بخواهيد كوره اى را آماده افروختن كنيد، سه كار انجام مى دهيد: اول موادى نظير زغال سنگ را درون كوره مى ريزيد، بعد مواد انفجارى نظير تى ان تى را به اين ذغال سنگ مى زنيد تا مشتعل شود، در نهايت موادى را كه مى خواهيد ذوب كنيد - مثل آهن - در كوره مى ريزيد.

پس يك سرى مواد خام است براى سوخت و سوز مثل زغال سنگ، يك آتش زنه است مثل تى ان تى، و يك سنگ آهن براى ذوب شدن.

هر سه كار را در جهنم داريم، هر سه هم از سنخ آدميان است. جهنم هيزم مى خواهد، هيزم جهنم چه كسانى هستند؟ فرمود: «وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً»[88] قاسط از قَسط است، قَسط يعنى ظلم و جور - در قبال قِسط به معنى عدل - قاسطان همان ظالمانند. فرمود: افراد ظالم هيزم هاى جهنم هستند.

سران و ائمه كفر و امثال آنها؛ مواد آتشزنه و به اصطلاح تى ان تى جهنم اند كه عرب از آنها تعبير به وقود مى كند، وقود يعنى كبريت. آنها كه در روستا زندگى كرده اند مى دانند، چوب هاى بزرگ دير سوزى هست كه اگر هيزم هاى قبلى سوخت و خاكستر شد اين ها را با آن هيزم ديرسوز مشتعل مى كنند. آن هيزمى كه آتش دارد و هيزم هاى ديگر با آتش آن روشن مى شود آن را وقود مى گويند. «فَاتَّقُوا النّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ»[89].

هيزم هاى جهنم را با بنزين يا كبريت نمى سوزانند، بلكه با سران كفر به آتش مى كشند. سران كفر در حقيقت حكم مواد منفجره و تى ان تى جهنم اند. پس ظالمان عادى، هيزم جهنم اند و سران ستم و كفر «وقودالنار»اند.

حال باز گرديم به پاسخ اين سؤال كه آيا كسى كه در جنگ به حسب ظاهر فاتح برگشت، آيا خدا را شكست داد؟ آيا بر خدا غالب شد؟ يا نه، بر اثر اين تبهكارى، خودش هيزم جهنم يا وقود النار شده است و جزء افرادى است كه با سوخت و سوز جهنم افروخته مى شوند.

اصلاً مى شود تصور كرد كه چنين كسى خدا را شكست بدهد؟ شما فرض كنيد در دنياى كنونى كه بيش از پنج ميليارد بشر در آن زندگى مى كنند و در اثر ارتباطات علمى، اين پنج ميليارد در حد اعضاى يك خانواده بوده و يك نفر بر آنها حكومت مى كند و همه مطيع او هستند، حال شخصى پيدا شود و بگويد من اين حاكم روى زمين را كه پنج ميليارد امت دارد قبول ندارم. عقلاً چنين چيزى امكان دارد ولى همين كه قيام كرد شكست مى خورد.

درباره ذات اقدس اله اصلاً چنين چيزى فرض ندارد كه كسى بگويد من خدا را قبول ندارم و در برابر خدا مى ايستم، اين فرضش محال است، چرا؟ چون اين شخص كه الان در برابر خدا قد عَلَم كرده با همه انديشه ها و افكارى كه دارد خودش از سربازان خدا است. اينكه در چند قسمت از قرآن فرمود: «وَ ما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاّ هُوَ»[90] يا فرمود: «لِلّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[91] معنايش اين است كه سراسر جهان هستى سربازان خدا هستند. حتى خود اين شخص از سربازان خدا است.

حضرت على (علیه السلام)  مى فرمايد: «جَوَارِحُكُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُكُمْ عُيُونُهُ وَ خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُهُ»[92] اعضاى و جوارح شما سربازان خدا هستند. دست شما، پاى شما، چشم شما، سرباز خدا هستند، اگر خداى ناكرده بيراهه رفتيد، ممكن است خدا با زبانتان، شما را بگيرد. با دستتان، شما را بگيرد. گاهى انسان حرفى مى زند و سقوط مى كند، جايى را امضاء مى كند سقوط مى كند. خدا با دست انسان، انسان را مى گيرد، با زبان او، او را مى گيرد.

يعنى بايد شخصى در مقابل خدا باشد تا خدا با او بجنگد و شكست بخورد. وقتى خود اين شخص با همه هستى خود در قبضه قدرت خدا و جزء سربازان خدا است ديگر جنگ در برابر خدا فرض ندارد. چنين چيزى محال است. در برابر خدا چيزى نيست تا بتواند بگويد خدا آنجا من اين جا، من در برابر خدا مى جنگم منتها شكست مى خورم.

يك نَم در برابر يَم [دريا] يا به اصطلاح يك قطره در برابر دريا، چقدر است؟ اگر كسى سوزنى را به دريا فرو ببرد و نوك سوزن تر شود، اين ترى نوك سوزن در برابر اقيانوس مى تواند بگويد من نم هستم و تو دريا، و تو را قبول ندارم؛ منتها شكست مى خورد چون جداى از او است. اما سخن بنده و خالق، سخن نَم و يَم نيست، چون خود اين شخص از محدوده قدرت خدا بيرون و جدا نيست، بلكه از سربازان خدا است. لذا شكست ذات اقدس اله نه تنها فرضى محال است، بلكه خود اين فرض، محال است.

 

 

 

 

بخش سوم :

پرسش هاى اخلاقى

 

مقام طمأنينه

پرسش 15. مقام طمأنينه چيست و آيا طمأنينه با ايمان فرق دارد؟

ايمان درجاتى دارد كه برخى از آن ها ممكن است با تزلزل همراه باشد. ولى مقام والاى ايمان همان طمأنينه است و راه رسيدن به اين درجه والا هم گناه نكردن است. اگر ما خود را با گناه مسموم نكنيم و در مسير خدا باشيم هيچ مشكلى پيش نمى آيد. اگر هم آسيبى ديديم اين براى پخته شدن و امتحان ما است.

گندم مادامى كه در انبار است قيمت ارزانى دارد، وقتى كه زير سنگ آسياب قرار گرفت و فشار ديد و آرد شد قيمتش بيشتر مى شود. وقتى به تنور رفت و به نان تبديل شد، قيمت آن از قبل گران تر و غذاى آدم مى شود. همين فشار ديدن باعث كمال گندم است. خداوند در قرآن كريم فرمود: «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرِينَ»[93]. بنابراين طمأنينه آن مرحله والاى ايمان است.

 

رقت قلب

پرسش 16. راههاى رقت قلب چيست؟

رقت قلب داريم و ضعف قلب، ممكن است كسى بگويد من در مدت عمرم يك گوسفند را سر نبريده ام يا مرغى را نديده ام كه سر ببرند، اين رقت قلب نيست بلكه ضعف نفس است. زيرا همين شخص كه مى گويد من تحمل ديدن گوسفند ذبح شده را ندارم وقتى كباب گوسفند را مى خورد و بوى كباب به مشام فقرا مى رسد بى خيال است و قلبش تكان نمى خورد و به فكر آن هانيست. رقت قلب و عاطفه از فضائل انسانى است در حالى كه ضعف نفس فضيلت نيست. راهى كه انسان با طى آن برابر دستورات الهى خدمتى به خلق خدا انجام مى دهد رقت قلب است و آن راهى كه با دستورات الهى برابر نيست، ضعف نفس است.

رقيق القلب بودن اين است كه انسان وقتى فقيرى را ديد واقعا متأثر شود، از قيامت و دوزخ كه گفته مى شود، از نابسامانى وضع يك عده اى واقعا متأثر شود، اين را مى گويند رقت قلب. راه رقت قلب هم گناه نكردن است. از حضرت على (علیه السلام) روايت شده است: «ما جَفَّتِ الدُّومُوُع اِلاّ لِقَسوَةِ الْقُلُوب وَما قَسَّتِ الْقُلُوبُ اِلاّ لِكَثْرَةِ الُّذنُوب»[94] چشم ها گرفتار خشكى نمى شوند مگر در اثر قساوت قلب، و قلب گرفتار قساوت نمى شود مگر در اثر گناه زياد.

 

استاد و مرشد اخلاق

پرسش 17. نقش استاد اخلاق و مرشد در تكامل انسان چيست؟

اگر استاد و مربى پيدا شود كه نقش مهمى دارد. گفت: «آن كه يافت مى نشود آنم آرزوست».

بعضى درس اخلاق مى گويند، بعضى معلم اخلاق اند، بعضى راهنما هستند. اين راهنما يا استاد، گذشته از اين كه كليات و تئورى را مى داند بايد روانشناس خوبى هم باشد تا خصوصيات اشخاص مختلف را درك كند. بعضى از كارها است كه براى يك شخص خوب است و براى ديگرى بد.

داروها همه اش براى همه افراد خوب نيست. دارويى كه براى يك نفر شفا است براى شخص ديگر سم است. بعضى از پژوهشگران پزشكى 2500 نوع سر درد كشف كرده اند (حدود 11 سال قبل) و شايد الان به 5000 نوع رسيده باشد اين فقط يك گوشه از بدن است، روح كه اسرار اعجاب آميزترى دارد.

خلاصه كسى بايد استاد و راهنما باشد كه خصوصيات روحى آدم را بداند، بگويد فلان كار براى تو اين گونه خوب است براى فلانى آن گونه، اگر واقعا كسى باشد كه اين خصوصيات را داشته باشد و لحظه به لحظه انسان را راهنمايى كند، نعمت خوبى است ولى بسيار كم نصيب انسان مى شود.

 

شرايط توبه

پرسش 18. شرايط توبه و مراحلش چيست؟

بعضى از شرايط توبه واجب و اساسى است؛ بعضى مستحب. شرايط اساسى توبه چند چيز است:

1. انسان جدّا از گذشته پشيمان شود؛ 2. تصميم جدى بگيرد كه در آينده آن كار را نكند؛ 3. بعد از پشيمانى نسبت به گذشته و تصميم نسبت به آينده با اخلاص به پيشگاه ذات اقدس اله عرض كند و بگويد: خدايا آمدم.

چرا دست يازم چرا پاى كوبم

مرا خواجه بى دست و پا مى پسندد

نه رو به قبله بودن لازم است، نه آب توبه خوردن و نه طهارت ظاهرى مثل وضو و غسل، فقط بگويد: خدايا آمدم. اين اساس توبه است و بقيه تشريفات و مستحبات است مثل: رو به قبله بودن، غسل توبه نمودن، ذكر خاص گفتن. به هر حال خود توبه در حكم آب است و انسان را شستشو مى دهد، اين طور نيست كه توبه دشوار باشد.

 

حفظ حالت توبه

پرسش 19. چه كنيم كه بعد از توبه مجددا آلوده نشويم؟

مراقبت كنيد. مراقبت يعنى مراقب خود بودن. رقيب از رقبه به معنى گردن گرفته شده است. كسى كه در امتحانات سر مى كشد تا ببيند ديگران تقلب نكنند به او مى گويند رقيب. گفته اند رقيب خود باشيد، هميشه گردن بكشيد ببينيد چه كسى سراغ شما آمده است، چه كسى مى خواهد به جاى شما بنشيند، شيطان آمده است يا فرشته، اگر خداى ناكرده انسان لغزيد اين طور نيست كه براى هميشه محروم شود. خداوند توبه او را قبول مى كند و مى پذيرد.

 

تسلط بر افكار خود

پرسش 20. چه كنيم كه بر افكار خود به ويژه افكار شيطانى پيروز شويم؟

مراقبت براى همين است. به ما گفته اند هر كارى انجام مى دهيد بگوييد «بِسْمِ اللّه الَّرحْمنِ الرَّحيمِ». يعنى هر كارى مى خواهيد انجام دهيد طورى باشد كه در مدخل ورودى آن بتوان گفت: خدايا به نام تو. اين عمل دو دستور به ما مى دهد يكى اين كه هر كارى را بدون مطالعه و تفكر و عاقبت سنجى انجام ندهيم، دوم اين كه كارى را انتخاب كنيم كه بتوانيم بگوييم خدايا به نام تو. چنين كارى، يا واجب است يا مستحب. حرام و مكروه را كه نمى توان به نام خدا انجام داد. اگر ما اين كار را انجام داديم شيطان در اسارت ما قرار مى گيرد.

 

شيطان و نماز

پرسش 21. آيا كسى كه شيطان وجود او را تسخير كرده، نماز او به حساب شيطان و مانند او گذاشته مى شود؟

خير، نماز او به حساب خودش نوشته مى شود منتها جزء كسانى است كه «خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً»[95].

افراد چند گروهند: بعضى ها منزه محض هستند، مخلِص و مخلَص هستند كه در نامه عمل آن ها جز فضيلت چيز ديگرى نيست مثل ائمه معصومين (علیهم السلام) . بعضى ها متأسفانه كسانى هستند كه در نامه عمل آن ها جز تباهى و سياهى چيزى نيست، اين ها كسانى اند كه «خَتَمَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ»[96] گروه سوم كسانى اند كه «خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً»، گاهى به طرف فضيلت و گاه به طرف رذيلت حركت مى كنند، اين ها مادامى كه تسليم شيطان نشوند و عقائدشان محفوظ باشد اميد نجات دارند و نماز و عبادات اين ها به حساب خودشان است، چون اصل عقيده را حفظ كرده اند و اجازه نداده اند بيگانه در مسائل عقيدتى به جاى ايشان تصميم بگيرد.

 

صراط مستقيم

پرسش 22. در مورد صراط مستقيم كه با حركت در آن از راه هاى انحرافى مصون مى مانيم توضيح دهيد.

صراط مستقيم دين خدا است، جايى است كه شيطان كمين كرده است. كسى كه با معرفت و اهل مراقبت است، مى داند راهى كه مى رود صراط مستقيم است يا نه. انسان اگر يك مقدار از راه را با اخلاص طى كند بقيه راه را با عنايت خدا مى پيمايد. شيطان هم در راه مستقيم كمين كرده و الاّ كج راهه را شيطان خودش اداره مى كند. يعنى كسانى كه بر اثر شيطنت شيطان اغوا شده اند در كج راهه هستند.

شيطان گفت من خودم در صراط مستقيم به كمين هستم: «لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ»[97]؛ ولى ذات اقدس اله وعده داد كه اگر شما مقدارى جلوى شيطنت شيطان را بگيريد نصرت الهى شامل حال شما خواهد شد. «وَ مَنْ يُؤمِنْ بِاللّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ»[98]؛ «وَ إِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا» يعنى كسى كه در مراحل ابتدايى به خدا ايمان بياورد و از خدا و رسولش اطاعت نمايد پاداش او اين است كه صراط مستقيم را به آسانى طى مى كند. «فَأَمّا مَنْ أَعْطى وَ اتَّقى * وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنى * فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرى»[99] اگر كسى با تقوا بود و در راه خدا انفاق كرد ما انجام كارهاى خير را برايش آسان مى كنيم. بنابراين براى پيمودن صراط مستقيم بعد از معرفت بايد كمى انسان خالصانه حركت كند، بقيه اش به آسانى طى خواهد شد.

 

رسيدن به يقين

پرسش 23. براى مقابله با شبهات و رسيدن به يقينى كه هيچ شكى نتواند در آن خللى ايجاد كند غير از راه مطالعه و تحقيق چه راهى را پيشنهاد مى كنيد.

تحقيق و مطالعه پنجاه درصد راه است. پنجاه درصد مابقى بستگى به عمل انسان دارد. يعنى انسان بايد هم محقق باشد هم متحقق. محقق كسى است كه از نظر علمى عميقا تحقيق نموده و مطالب را براى خود حل نموده است ولى متحقق كسى است كه آنچه را فهميده باور كرده و برابر آن عمل مى كند. اگر كسى عالم محض بود يعنى حرف هاى خيلى متقن و محكم داشت ولى ايمان نداشت، به علوم خود باور نداشت، اهل عمل به حقايقى كه برايش مكشوف شده نبود، كم كم دُچار شك و شبهه مى شود.

خداوند درباره فرعون و همفكرانش تعبير لطيفى دارد، مى فرمايد: «وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً»[100] موساى كليم هم طبق آيات قرآن به فرعون فرمود: «لَقَدْ عَلِمْتَ ما  أَنْزَلَ هؤلاءِ إِلاّ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[101] تو مى دانى كه اين ها را كسى نفرستاده به جز خداى آسمان ها و زمين، ولى باور نداشت.

ما يك فهم داريم يك باور، فهم در اختيار ما نيست ولى باور در اختيار ما است. يعنى اگر فكر كرديم، درس خوانديم و مطالعاتى انجام داديم علمى براى ما حاصل مى شود و از اين به بعد نمى توانيم بگوييم من نمى خواهم بفهمم.

اراده در فهم دخيل نيست اما در باور دخيل است. يعنى انسان بعد از آن كه چيزى را فهميد، مى تواند باور كند و مى تواند باور نكند، مى تواند گردن بنهد يا ننهد. گاهى دو نفر با هم بحث مى كنند و با اين كه يكى براى ديگرى حق را روشن مى كند ولى اين شخص زير بار نمى رود؛ يعنى نفس به قدرى شرور است كه مى تواند در برابر 4=2×2 بايستد و بگويد من باور نمى كنم با اين كه فهميده است.

براى اين كه به ويروس درونى «شك و شبهه» مبتلا نشويم بايد آن چه را فهميده ايم باور و عمل كنيم. تا عمل در كار نباشد يقين حاصل نمى شود.

براى نجات از گزند شبهه، بهترين راه اين است كه هر چه را فهميديم عمل كنيم و باور كنيم و پا روى نفس بگذاريم.

 

انجام عبادات

پرسش 24. براى بهتر انجام دادن عبادات چه كنيم؟

بيانى نورانى از امام صادق ـ سلام اللّه عليه ـ رسيده است كه «ما ضَعُفَ بَدنٌ عَمّا قَوِيَتْ عَلَيْهِ النِّيَّةُ»[102] با اراده قوى هرگز بدن، گرفتار ضعف نمى شود. در بين تن و جان اصالت از آن جان است. اين چنين نيست كه بدن بتواند مستقيما فتوا دهد و بگويد من اين كار را نمى توانم انجام دهم. اگر اراده قوى باشد هرگز بدن گرفتار ضعف نمى شود. اين از غُرَرِ بيانات امام ششم (علیه السلام)  است. وقتى نيّت نسبت به يك امر، قطعى و قوى شد بدن همراهى مى كند.

به ما گفته اند بدن مركوب خوبى است، اين مركوب و ابزار را از دست ندهيد، كارى كه به اين بدن آسيب برساند نكنيد. لذا گفتند اگر وضو براى بدن ضرر دارد تيمم كنيد، اگر روزه در ماه رمضان براى بدن ضرر دارد در وقت ديگر قضايش را بجا آوريد. اگر احيانا مى بينيد بدن بعضى ها در قبر نمى پوسد براى اين است كه بدن تعديل شده است و تحت رهبرى روح درست حركت كرده است، حيف است انسان اين زير دست را برنجاند.

روح نسبت به بدن ولايت دارد انسان حق ندارد به بدن خود ظلم كند، كارى كند كه باعث هلاكت اين بدن شود، چنين كارى حرام است. بدن اسير روح است چه بهتر كه از اين بدن حداكثر بهره را ببريم، بنابراين با پرهيز از افراط و تفريط، انسان مى تواند حد متعادل و اراده قوى داشته باشد. اگر خداى ناكرده بدن از پا در افتاد ديگر به درد كسى نمى خورد. شما ان شاء اللّه در آينده بايد به اين جامعه خدمت كنيد، تدريس كنيد، كتاب بنويسيد، پس يكى از بهترين كارها اين است كه به فكر سلامت بدن خود باشيد.

 

عبادت فردى و اجتماعى

پرسش 25. عبادت فردى ما را زودتر به كمال مى رساند يا عبادت اجتماعى؟

عبادات فردى كه واحب است حتما بايد انجام گيرد و قابل تغيير و تبديل نيست، اما اگر بخواهيم مستحبات فردى را نسبت به خدمات اجتماعى بسنجيم مثلاً اگر انسان مشغول خدمتى است كه جامعه را در راه صحيحى وارد مى كند و دل هاى عده زيادى را به دين و خداى سبحان نزديك مى كند، البته اين اثرش خيلى بيشتر است.

اگر كسى با خواندن نماز مستحبى يا روزه مستحبى از خدمات عمومى كه دل هاى عده اى را به سمت دين مى كشاند محروم شود نبايد اين كار را بكند و بايد كار اجتماعى را انجام دهد كه اثرش بيشتر است. كار اجتماعى اگر جنبه دينى داشته باشد يعنى انسان غرضش اين باشد كه دل هاى مردم را به يك نظام الهى دعوت كند اين كار بر مستحبات فردى ارجح است.

 

هيپنوتيزم و كمال

پرسش 26. آيا مى شود از راه هيپنوتيزم براى رسيدن به كمال استفاده كرد؟

هيپنوتيزم راه رسيدن به كمال نيست. گاهى ضرورت اقتضا مى كند انسان از خواب مصنوعى كمك بگيرد وگرنه راه صادق و مستقيمى كه همه انبيا رفتند و به ديگران ارائه كردند راه كمال است. انسان راه حق را بفهمد، بعد در اين راه به مقدار معتدل حركت كند و ديگران را هم به همراه خود ببرد اين راه، راه كمال است. به ما گفته اند راه كمال، راه خيلى آسانى است، سخت نيست. چرا به دنبال هيپنوتيزم و امثال آن باشيم.

قرآن كريم تعبيرش اين است: «لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ»[103] ما قرآن را براى ياد حق آسان قرار داديم، شما اگر خودتان را به امور بد عادت ندهيد، كارهاى خوب خيلى سهل است.

شما كه الحمدللّه اهل استعمال دخانيات نيستيد خيلى به آسانى سيگار را ترك مى كنيد چه رسد به بالاتر از سيگار، چون جسم خود را به آن عادت نداده ايد. الان براى شما ترياك نكشيدن و سيگار نكشيدن اصلاً مسئله اى نيست، چون در دوران جوانى، خودتان را به اين سموم عادت نداده ايد ولى اگر كسى خود را به اين سموم معتاد كرد چون اين كار تحميلى است بر بدن، ترك آن مشكل است.

گناهان واقعا براى ما همين حكم را دارند. اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود: «تَعَطّروا بِالْاِسْتِغْفارِ لا تَفْضَحَكُمْ رَوائِحُ الذُّنُوب»[104] عطر دو قسم است: عطر ظاهرى كه استفاده از آن مستحب است بخصوص موقع نماز، عطر باطنى كه شامّه جان را مى پروراند و آن فضيلت و طهارت روح است.

در روايات فرمودند با استغفار خود را معطر كنيد وگرنه بوى بد گناه آبروى شما را مى برد. كسانى كه با مكتب اهل بيت آشنا شدند خيلى به آسانى از گناه مى گذرند و اجازه نمى دهند بوى تعفن گناه، روح آن ها را آلوده سازد. البته اوايل كار مختصرى تمرين اين ها دشوار است ولى بعد از آن خيلى آسان مى شود و ديگر نيازى نيست كه انسان از كارهاى غير طبيعى و غير عادى مثل هيپنوتيزم استفاده كند.

 

نماز شب

پرسش 27. اگر نماز شب بخوانم در طول روز به درسم لطمه وارد مى شود چه كنم؟

اگر انسان بخواهد نماز شب بخواند به درس روز لطمه وارد نمى شود به شرط اين كه شب ها يك مقدار زود بخوابد و شام را سبك تر ميل كند. شام را هر چه سبك تر ميل كنيد بهتر است. شما مى دانيد بدن دو وعده غذا بيشتر احتياج ندارد. به ما گفته اند اگر سير هستيد غذا نخوريد، در روايات آمده است در حال سيرى غذا خوردن استعداد را كم مى كند.

يكى از بيانات نورانى حضرت امير اين است كه «لَمْ تَجْتَمِعَ الْفِطنَةُ و الْبِطْنَة؛ فطانت و هوشمندى با پُرخورى جمع نمى شود». پُرخور هرگز خردمند نمى شود، چرا؟ براى اين كه تمام تلاش و كوشش روح اين است كه اين غذاها را هضم كند و ديگر فرصت انديشيدن ندارد. درست مثل آن است كه شما يك انسان متخصص دانشمند را رفتگر كوى و برزن كنيد تا زباله ها را جمع كند.

اگر كسى بتواند استاد باشد چرا او را به رفتگرى وادار كنيم. روح انسان مى تواند استاد و مربى خوبى باشد، حيف است او را رفتگر جسم كنيم، بگوييم زباله ها را جمع كن. غذايى كه مى خوريم تا به مواد دفعى و زباله تبديل شود طول مى كشد. اين كار را كه بدن انجام نمى دهد؛ اين روح است كه باواسطه بدن اين كارها را انجام مى دهد.

روح يك سلسله قواى ادراكى دارد يك سلسه قواى تحريكى. قواى تحريكى روح نيز يك سرى ابزار فيزيكى دارد مثل معده و روده و ريه و قلب، ولى آن كه غذا را به صورت خون در مى آورد و عادلانه بين مو و ناخن و گوش و چشم و مژه تقسيم مى كند، نفس انسان است، روح آدم است.

خلاصه حيف است انسان روح خود را به رفتگرى وادار كند. وجود مبارك اميرالمؤمنين (علیه السلام)  فرمود: «لا تَجْتَمِعُ عَزِيَمَةٌ وَ وَليمَةٌ».[105] يك وقت انسان اهل سورچرانى است، مى خواهد اين جا سور بخورد و آنجا سور بخورد، هر روز يك جا ميهمان باشد. آدم سورچران اهل عزم نيست.

انسان تا مى تواند بهتر است دستش كنار سفره خودش باشد. اگر كسى بخواهد اهل عزيمت و جزء وارثان اولولعزم باشد، در همان رفت و آمد با ارحام هم مراقب است.

گاهى ميهمانى هايى پيش مى آيد كه عيبى ندارد انسان برود، اما اين كه سورچران باشد با اهل عزم بودن سازگار نيست. پس نماز شب انسان را از كار روز باز نمى دارد، به شرط آن كه انسان مراقب مسائل جنبى باشد.

خيلى از برنامه هاى تلويزيون است كه انسان مى تواند نگاه نكند، همه سريال ها كه سودمند نيست. خيلى از جلسات و گفتن ها و شنيدن ها سودمند نيست. حضرت امير (علیه السلام)  به فرزندش فرمود: جوان! مبادا كارى كنى يا حرفى بزنى كه ديگران به تو بخندند. اين كار، تو را كوچك مى كند. اگر نيم ساعت به اذان صبح بلند شويد هم به نماز شب مى رسيد هم به نماز اول وقت؛ بعد هم كمى استراحت مى كنيد و به درس روز هم لطمه اى وارد نمى شود.

 

نماز و اختراعات

پرسش 28. نماز خواندن بهتر است يا اختراعات اديسون؟

نماز كه پيوند خلق و خالق و ستون دين است با هيچ چيز قابل مقايسه نيست. اختراعات و عبادات از دو سنخ جداگانه اند كه نمى شود آن ها را با هم سنجيد. اگر كسى به مبدأ و معاد معتقد باشد مثل همين جناب اديسون كه بالاخره مسيحى و به خدا معتقد بوده است، چنين كسى مطابق دين خودش اگر كارى كرده كه رضاى خداوند را در نظر داشته اجرش محفوظ و در آخرت مأجور است.

نماز سرچشمه تمام خوبى ها است و به هيچ وجه قابل مقايسه با اختراعات نيست. به بركت نماز است كه بقيه اعمال ما مورد قبول واقع مى شود. «اَوَّل ما يُحاسَبُ بِهِ العَبْد الصّلوة اِن قُبِلتْ قُبِل ما سِواها»[106] هيچ جايگزينى براى نماز نمى توان يافت كه بركات نماز را داشته باشد.

 

عرفان و قرآن

پرسش 29. جايگاه عرفان در قرآن چيست؟

در عرفان چند مطلب اساسى داريم. اول اين كه عرفان علم حصولى (كه از راه تحصيل به دست آيد) نيست بلكه قسمت عمده آن از راه تهذيب و تزكيه نفس به دست مى آيد. آنجا كه ذات اقدس اله فرمود: «وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ»[107] بخش اول مربوط به فقه، اصول، حكمت و امثال اين ها است و بخش دوم يعنى يُزَكّيهِمْ مربوط به عرفان است. اگر كسى آينه جان را شفاف كند و بفهمد اين آينه را به كدام سمت بچرخاند، اسرار عالم در آينه وجودش مى تابد و به آن ها پى مى برد.

حارثة بن مالك كه درسى نخوانده بود آمد حضور پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  و عرض كرد: من شب را صبح كرده ام در حالى كه به مقام يقين رسيده ام. حضرت فرمود: هر چيز نشانه اى دارد، علامت يقين تو چيست؟ گفت: گويا عرش خدا را مى بينم، بهشت را مى بينم، جهنم و زوزه اهل جهنم را مى بينم و مى شنوم، حضرت فرمود: «عَبْدٌ نَوَّرَ اللّه قَلْبَهُ» بنده اى است كه خداوند قلب او را نورانى كرده است.

بحث هاى قرآنى نشان مى دهد كه اگر كسى جان خود را شفاف كرد، يعنى اهل دغل و شبهه و خيانت نبود، سليم الفطره بود و فهميد آينه جان را به كدام سمت بچرخاند، اسرار عالم را مى يابد. گاه انسان آينه جانش را به طرف مار و گرگ و عقرب نگه مى دارد. خوب، اين آينه به جز گرگ و عقرب چيز ديگرى نشان نمى دهد. اين كه تقصير آينه نيست بالاخره بايد كسى باشد تا به انسان بگويد آينه را درست نگه دار.

خداوند در قرآن فرمود: «كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ * لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ»[108] اگر اهل علم اليقين باشيد و صفاى ضمير داشته باشيد هم اكنون جهنم را مى بينيد. و الاّ بعد از مرگ، كافر هم جهنم را مى بيند و مى گويد: «رَبَّنا اَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا».[109]

زمانى در عمره مفرده در حرم مطهر پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  روبه روى حرم نشسته بوديم، جوانى نزد من آمد و گفت: حاج آقا قصه اى دارم مى خواهم با شما در ميان بگذارم، اجازه مى دهيد اين قصه را بگويم. گفتم: بفرماييد.

گفت: من اهل فلان شهر ايران و آب ميوه فروش هستم. براى اينكه آب ميوه خنك و گوارا باشد ما يك تكه يخ داخل ليوان مى اندازيم، بعد آب ميوه روى آن مى ريزيم تا ليوان پر شود و به قيمت معمول مى فروشيم. آن تكه يخ كه قيمتى ندارد، ما تعهد كرده ايم يك ليوان آب ميوه بدهيم صد ريال، مقدارى از اين ليوان را آن تكه يخ اشغال مى كند و قاعدتا از حجم آب ميوه كاسته مى شود.

بعد گفت: من يك روز صبح كه آمدم مغازه در را باز كنم، ديدم قالب هاى يخى كه معمولاً صبح قبل از آفتاب مى آورند جلوى در مى گذارند شعله ور شده و آتش از اين يخ ها بلند است. فهميدم كه مشكل كجاست، و اين ناشى از غلّ و غش ما در فروش آب ميوه ها است. بعد از آن رفتم ليوان هاى بزرگترى تهيه كردم و يخ داخل آن مى اندازم و يك ليوان آب ميوه كامل را داخل ليوان بزرگتر مى ريزم و به مشترى مى دهم. اين جوان د ركنار قبر پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  بعد از اين جريان همين آيه را قرائت كرد: «كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ* لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ». خلاصه لقمه حرام آتش است. در سوره نساء فرمود: «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً»[110] كسانى كه اموال يتيمان را به ظلم مى خورند، همانا در حال خوردن آتشند.

ما درسى مى خواهيم كه فارغ التحصيلى نداشته باشد چون دشمن اصلى ما شيطان، فارغ التحصيل نمى شود. تا زنده ايم ما را رها نمى كند ما هم تا زنده ايم بايد درس بخوانيم. درس هاى حوزه و دانشگاه هم كه بالاخره بعد از 30 ـ 20 سال ملال آور است. درسى بايد خواند كه ملال را از بين ببرد و اين همان راه تهذيب نفس يا عرفان حقيقى است. پالايش كردن درون و مراقبت دائم داشتن راه عرفان است.

مرحوم كلينى روايتى نقل مى كند به اين مضمون كه انسان هاى نخستين خواب نمى ديدند. انبيا به آن ها مى گفتند: حساب و كتابى هست و هر كسى در برابر اعمالش مسئول است ولى مردم باور نمى كردند. كم كم رؤيا نصيب افراد بشر شد، پس از آن افرادى كه خواب مى ديدند، بامداد حضور پيامبرشان رسيدند و گفتند: اين ها چيست كه ما در خواب مى بينيم؟ پيامبرشان فرمود: اين ها نمونه هايى از آن چيزهايى است كه ما درباره بعد از مرگ مى گوييم. به هر حال راه تهذيب نفس بهترين راه عرفان حقيقى است و اختصاصى هم به درس خوانده ها يا حوزه يا دانشگاه ندارد و ملال آور هم نيست.

 

تحصيل عرفان نظرى

پرسش 30. آيا صرف خواندن عرفان نظرى براى دانشجويان مفيد است يا خير؟

دانشجويان يك سلسله كارهايى دارند كه نظام نيازمند آن ها است و برخى از آن ها واجب عينى و برخى ديگر واجب كفايى است. تحصيل در رشته هايى مثل عرفان نظرى خواسته هاى درونى را ارضا نمى كند، اين ها علمى است كه بعد از بازنشسته شدن، كم كم از ياد مى رود.

آنچه مهم تر است اين است كه دانشجويان در كنار مطالعات رشته خود، يكسرى مباحث اخلاقى را هم مطالعه كنند. عقايد انسان بايد به وسيله مواعظ اخلاقى تقويت شود. دعاها، زيارت ها، شعرهاى آموزنده و امثال اين ها هر كدام به نوعى سودمند است و هر كس از هر كدام از اين راه ها بتواند در جهت بهبود اخلاق خود استفاده كند بايد از همان طريق عمل كند.

بزرگانى مثل مرحوم فيض كاشانى، صدرالمتألهين شيرازى و حكيم سبزوارى از كسانى بودند كه به خواندن غزل هاى حافظ اهتمام داشتند. انسان وقتى غزلى مى خواند، احساسى الهى پيدا مى كند و شورش و تبهكارى را كنار مى گذارد. بعضى با شعر و غزل مأنوسند، بعضى با دعا و مناجات، بعضى با قرآن. البته دعا و قرآن را همه مى توانند استفاده كنند اما آثار ديگر عموميت ندارند.

ببينيد در اين سن چه چيزى شما را بيشتر به سمت خدا جذب مى كند، همان را مغتنم شماريد. مرحوم بوعلى در نمط نهم اشارات مى نويسد: گاهى عارف احتياج به نغمه رخم، يعنى آهنگ ملايم دارد كه او را متّعظ كند. وقتى ما در درس مرحوم الهى قمشه اى به اين قسمت نمط نهم اشارات رسيديم (سه نفر در آن درس بوديم) در اثناى درس به ذهنمان رسيد كه وقتى درس تمام شد از استاد اجازه بگيريم كه جناب آقاى ربانى خراسانى كه از علماى بزرگ تهران اند (يكى از آن سه نفر) هر شب بعد از درس يكى از غزل هاى استاد را براى ما بخوانند و ايشان هم اجازه دادند.

گاه يك مناجات جوان را اداره مى كند، گاه يك غزل يا قصيده كمبودهاى درونى را ترميم مى كند. لذتى كه انسان از يك غزل خوب مى برد هرگز از ترانه نمى برد، ترانه سمّى است كه لذت كاذب ايجاد مى كند اما غزل، شهد است كه لذت صادق ايجاد مى كند و تا آخر پيرى با انسان هست. غزل حافظ و سعدى ازاين قبيل است.

مرحوم آقا على حكيم كه تقريبا يك قرن قبل زندگى مى كرده و از حكماى اسلامى است در كتاب «سبيل الرشاد فى علم المعاد» مى گويد: ديدم در تهران خبر تازه اى منتشر شده و مى گويند در اثر بارندگى شديد، سيلى در «شهر رى» جارى و بعضى از قبرها ويران شده و قبرى در آمده كه بدن صاحب آن تازه است و اين قبر مربوط به مرحوم «ابن بابويه» است.[111]

عده زيادى از مردم شريف تهران رفتند و زيارت نمودند، بعد از چند روز كه اوضاع آرام شد، من خودم شخصا رفتم، ديدم اين بدن مطهر تازه است. چه رمزى در كار است كه بدن يك انسان 900 ـ 800 سال زير خاك باشد و نپوسد؟ اين گونه اشخاص خود را با ترانه و ساير گناهان مسموم نكرده اند و در حال حيات و بعد از آن بركات الهى شامل حال آن ها شده است.

به هر حال اگر كسى خود را با ترانه سرگرم كند، همين كه سنش مقدارى بالا آمد، افت مى كند و مى بيند با ذائقه او جور در نمى آيد، در حالى كه با مناجات و غزل انس ديگرى دارد. غزل حافظ هميشه مى ماند و حتى هر چه سن، افزايش يابد انسان بيشتر با آن مأنوس مى شود. بنابراين اگر شما اين راه را طى كنيد مطلوب است.

مى دانيم آهنگ سه قسم است:

1. آن هايى كه پيام خوبى دارد و حالت روحى و پاكى در انسان ايجاد مى كند كه مشخص است و اشكال ندارد.

2. آهنگى كه ريتم خاصى دارد و پيدا است مربوط به مجلس لهو و لعب است و خوى شهوت را تحريك مى كند، نامشروع است.

3. برخى هم كه مشكوك است انسان گوش نمى كند. عمده آن است كه ما بخواهيم كِيف كنيم، اگر يك راه صحيح داشته باشيم به دنبال مشكوك نمى رويم، همين غزل ها و مناجات ها را با صداى خوب خواندن كه خصيصه ما شيعيان است و به خواندن، بيش از نواختن علاقه منديم خيلى به انسان حال مى دهد و چيز بسيار خوبى است و بيش از آن هم نياز ما نيست.

به ما گفته اند كسى كه اذان مى گويد مستحب است صَيِّتْ ـ خوش صوت ـ باشد تا نياز قوه سامعه تأمين شود. اشعار خوبى هست كه با صداى خوش اگر خوانده شود نياز انسان را تأمين مى كند.

اگر كسى اين راه را برود مى بيند كمبودى ندارد، هرگز خود را به ترانه آلوده نمى كند. از طرف ديگر اشعارى را فرا گرفته كه تا دم پيرى براى او گواراست و هر چه سن بالاتر مى رود بهره او از اين اشعار پيام دار بيشتر مى شود.

سعى كنيد منزوى نباشيد. انزوا دو گونه است: ممدوح و مذموم؛ انزواى ممدوح اين است كه انسان دنيا را كنار بگذارد. اين من و ما دنيا است، اين چيز مال من است، اين مقام مال من است، چرا حرف من را نگفتند، چرا اسم مرانبردند و امثال اين ها حرف هاى كودكانه است و براى كسى سودى ندارد و بالاخره آدم را رسوا مى كند. انزواى مذموم انزواى از جامعه است كه بسيار بد است. انسان تا زنده است بايد در جامعه باشد و خدمت كند و از خلق خدا جدا نشود.

 

راه كشف و شهود

پرسش 31. راه كشف و شهود چيست؟ راه پى بردن به اسرار مردم چيست؟

راه كشف و شهود را قرآن كريم اين گونه مشخص كرد: «...لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ* لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ»[112] شما اگر معارف دين را با برهان و يقين بدانيد و به آن عمل كنيد، هم  اكنون كه در دنيا هستيد جهنم را مى بينيد؛ بعد از مرگ كافران هم جهنم را مى بينند و مى گويند: «رَبَّنا اَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا».[113]

افرادى مثل حارثة بن مالك كه مرحوم كلينى در اصول كافى قصه آن را نقل مى كند، در محضر رسول اكرم (صلی الله علیه وآله)  مى گفتند: گويا ما بهشت و دوزخ و اهلشان را مى بينيم. اگر ما واقعا به آنچه كه از حلال و حرام مى دانيم عمل كنيم و چشم و گوش و دست و پا و غيره را تطهير كنيم و علم همراه با عمل صالح داشته باشيم به اينجا مى رسيم. خلاصه راه كشف و شهود، بندگى خدا است.

پى بردن به اسرار مردم كار خوبى نيست، و آن هايى هم كه به اين مرحله رسيده اند مرتب از ذات اقدس اله مسئلت دارند كه اسرار مردم را بر آن ها بپوشاند.

 

خودسازى و اجتماع

پرسش 32. چگونه مى توان بين اجتماع بود و زندگى معمولى داشت و خودسازى كرد؟

جهاد اكبر و مبارزه با هوس و خيالات، كار آسانى نيست. لكن قرآن كريم ما را به اين  جهاد اكبر دعوت كرد: «فَأَمّا مَنْ أَعْطى وَ اتَّقى* وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنى* فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرى»[114] اگر كسى اوايل، مشكلات را تحمل كند و مراقب خود باشد و محبوب والايى را انتخاب كند، آنگاه به ديگران به چشم محبوب نگاه نمى كند. اگر كسى قلبش به حبّ خدا مُتَيَّم بود و ديگران را به عنوان ابزار كار دانست كه خدمت به آن ها فضيلت دارد، هرگز مشكلى در كارهاى اجرايى برايش به وجود نمى آيد.

 

زن در خانواده

پرسش 33. وظايف زن در خانواده و در جامعه را توضيح دهيد.

اگر زن بتواند در خانواده مادر خوبى باشد، يكى از بهترين فضيلت ها است. تربيت فرزند و رعايت اصول خانوادگى كار كوچكى نيست، اين كه امام راحل مى فرمودند: «از دامن زن، مرد به معراج مى رود» اهميت مسئله خانواده را نشان مى دهد. مهم ترين كار زن پروراندن نسل صحيح و سالم است و اين از مهم ترين بركات الهى است. در جامعه هم، آن مقدارى كه زن فراغت دارد اگر بتواند كارى كه زن هاى جامعه نياز دارند انجام دهد خوب است.

 

گستره علوم در اسلام

پرسش 34. در حديثى از پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  آمده است: «اطلبوا العلم و لو بالصين»، آيا منظور آن حضرت علوم اخلاقى، اعتقادى و مانند آن بوده يا فيزيك، رياضى و... را هم شامل مى شود؟

علوم دو قسم اند. بعضى از علوم علاوه بر سعادت دنيا، سعادت آخرت انسان را هم تأمين مى كنند، يعنى اسنان را با ملكوتش آشنا مى سازند مثل علم توحيد و معرفت نفس و اخلاق، اين ها در درجه اول اهميت قرار دارند. علوم ديگر مثل فيزيك و رياضى علومى است كه براى رفع نيازها است.

دين اسلام چون جامع دنيا و آخرت است هر علمى را كه مورد نياز جامعه است و در تدين و تمدن انسان نقش سازنده دارد تجويز نموده است؛ منتها فرا گرفتن اين علوم مراتب دارد، گاه واجب عينى و گاه واجب كفايى است. بنابراين، حديث فوق شامل فيزيك و شيمى و رياضى و امثال اين ها هم خواهد شد. ليكن اگر كسى فيزيكدان يا رياضيدان بود بايد بداند نردبان خوبى در اختيار او قرار گرفته تا ترقى كند و بالا رود نه اين كه مانند مقنّى به چاه برود.

شما دنياى كنونى را كه بررسى كنيد مى بينيد قسمت مهم بودجه جهانى صرف سلاح هاى كشتار جمعى، مفاسد اخلاقى، قاچاق مواد مخدر و امثال آن و بخش كمى از آن جهت ارتزاق مردم مصرف مى شود. در حالى كه پيام رسمى اسلام چيز ديگرى است.

مرحوم كلينى رضوان اللّه تعالى عليه حديثى را در اصول كافى نقل مى كند كه فردى آمد امام را زيارت كند عرض كرد: دو گروه از كافران به جان هم افتاده اند، خريد و فروش سلاح هم الان سود آور است، شما اجازه مى دهيد به اين ها اسلحه بفروشيم يا نه؟ حضرت جوابى داد كه با تحليل به سه فتوا منجر مى شود فرمود: 1. بفروش؛ 2. به هر دو گروه بفروش؛ 3. سلاح دفاعى بفروش نه كشتارى، سپر و زره و چكمه بفروش ولى دشنه و نيزه و شمشير و تير نفروش؛ اين را مى گويند آن علم اساسى كه به دست اين مهندسين ملكوتى است.

اين علم است كه گفتند تا چين برو و ياد بگير. يعنى هر علمى كه انسان را متخلق به اخلاق الهى كند، فيزيك باشد يا رياضى، طب باشد يا فقه، اگر آن خاصيت اصلى را داشت ارزش پيدا مى كند. ولى اگر انسان را به خدا نزديك نكرد هر چه باشد ولو علم دين، فايده ندارد.

 

امر به معروف

پرسش 35. اگر كسى امر به معروف كند ولى خودش عمل نكند، آيا به اندازه همان گفتن ثواب مى برد؟

البته بايد بكوشد عمل كند تا حرفش موثر باشد. اگر هم خداى ناكرده خودش اهل عمل نيست، مثل شمعى است كه مى سوزد و ديگران را نور مى دهد؛ به هر حال ثواب مى برد. حتى اگر عمل نكند، وظيفه گفتن از او ساقط نمى شود.

 

دفع و رفع بلا

پرسش 36. تفاوت دفع بلا و رفع بلا چيست؟ در اين مسئله صدقه چه نقشى دارد؟

دفع بلا يعنى انسان كارى انجام دهد كه بلا نيايد؛ مثل واكسنى كه انسان استفاده مى كند تا بيمار نشود. در واقع پيشگيرى است. رفع بلا آن جا است كه بلا آمده و بايد آن را برطرف كرد؛ مثل اين كه شخصى بيمار شده و بايد درمان شود. صدقه هر دو كار را انجام مى دهد.

 

شرك خفى

پرسش 37. اگر كسى شرك خفى داشته باشد و خود نداند يا درجات خفيفى از نفاق داشته باشد، آيا دينش مرضى خدا است و در درگاه حضرت حق مورد شفاعت ائمه قرار مى گيرد؟

اگر كسى شرك خفيف داشته باشد، مؤمن است؛ چون فرمود: «وَ ما يُؤمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ؛ اكثر مؤمنان مشركند.»ريشه اين شرك يا ريا است و يا قصور در توحيد.

بر اساس برخى روايات، اين كه عده اى مى گويند اگر فلان كس نبود مشكل ما حل نمى شد يا همين تعبير نارواى عرفى ما كه مى گوييم اول خدا دوم طبيب، با توحيد ناب سازگار نيست؛ زيرا خدا اولى است كه آخر هم هست و در قبال خدا موجود ديگرى مؤثر نخواهد بود. بنابراين، اميد است اين گونه افراد به اذن حضرت حق مورد شفاعت واقع شوند.

 

اعتكاف

پرسش 38. در مورد اعتكاف و چلّه نشينى خانم ها توضيح فرماييد؟

رواياتى كه از اهل بيت (علیهم السلام)  در مورد اربعين رسيده است ـ مثل «مَنْ اَخْلَصَ لِلّهِ اَرْبَعينَ صَباحا...؛ كسى كه چهل روز مراقب اعمال و اخلاق خود باشد،...»[115] يعنى جز حلال نخورد و نگويد و نينديشد و از حرام بپرهيزد و از دنيا منزوى باشد نه از خلق خدا؛ - تفاوتى ميان زن و مرد نمى گذارد.

چله گيرى به معناى انزوا از دنيا است نه انزوا از خلق. انسان اگر كارگر است يا كارمند، بايد در متن كار باشد اما كارهايش را لِله كند. پس آن كه به چله روى مى آورد، بايد بيش تر كار و فعاليت كند، درس بخواند و تحقيق انجام دهد؛ چون كار و درس و تحقيق خودش «آخرت» است نه دنيا. خدمت به جامعه براى رضاى خدا آخرت است.

 

سلب توفيق

پرسش 39. گاه گرفتار سلب توفيق مى شويم. از ميان صدها گناهى كه مبتلاييم، چگونه منشأ سلب توفيق را پيدا كنيم.

چند چيز در چند چيز مخفى است؛ شب قدر در چند شب مخفى است. انسان بايد تمام آن ها را پاس دارد تا شب قدر واقعى را دريابد. طاعت مقبول در ميان طاعت ها  مخفى است؛ معلوم نيست خداوند كدام اطاعت راقبول مى كند. پس انسان نبايد هيچ اطاعتى را ترك كند. عقاب در بين گناه ها مخفى است؛ معلوم نيست خدا انسان را براى كدام گناه عقاب مى كند. در بسيارى از موارد خداوند عفو مى كند.

در سوره مائده مى خوانيم: «وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ»[116]؛ دعاى «يامَنْ يَقْبَلُ الْيَسيرُ وَ يَعْفُو عَنْ كَثيرٍ»[117] از همين آيه گرفته شده است. گناهانى كه خداوند نمى بخشد، پنهان است معلوم نيست از كدام گناه نمى گذرد. پس انسان بايد از هر گناهى دورى كند. ولىِّ خدا، در ميان اوليا مستور است معلوم نيست چه كسى در شمار اولياى خداوند جاى دارد. پس حق نداريم كسى را تحقير كنيم.

 

ديد برزخى

پرسش 40. چرا برخى داراى ديد برزخى هستند، ولى ما محروميم؟

اين مسئله مطلوب همه است. ما موظفيم هر اندازه از اسرار پشت پرده به ما خبر داده اند، بپذيريم و كوشش كنيم از آن اسرار خبردار شويم. البته اين كار بسيار دشوار است؛ زيرا براى روشن شدن بخشى از اسرار پشت پرده غيب دو راه داريم:

يك راه آن است كه انسان با رنج و تلاش، خود را به پرده نزديك كند و گوشه پرده را كنار بزند؛ و راه دوم مرتب بيدار و هوشيار باشد تا نسيمى بوزد وپرده كنار برود و انسان براى يك لحظه از پشت پرده خبر دار شود.

مطلب اصلى اين است كه اگر كسى از اسرار غيب مطلع شد، خيلى كم مى شود بتواند تحمل كند.

همه ما از جمال يوسف حرف هايى شنيده ايم؛ براى مثال شنيده ايم وقتى زن هاى مصر او را ديدند، بى اختيار شدند و دست خود را بريدند. تازه وجود مبارك يوسف مانند اين است كه انسان عكس ماه را روى كاغذ كاهى بكشد. اين عكس چه مقدار از حقيقت ماه را مى تواند نشان دهد؟ مگر پشت پرده را ديدن قابل تحمل است؟ مگر براى انسان زندگى مى ماند؟

بسيارى از دوستان و پدران ما كه از دنيا رحلت كرده اند، نه به خواب ما مى آيند و نه به عالم ما توجه دارند؛ با آن كه ما اين قدر برايشان فاتحه مى خوانيم، صدقات مى فرستيم و... چون آن ها به جايى رفته اند كه اصلاً مزبله دنيا را فراموش مى كنند. آن جا چنين عالمى است.

بنابراين، بسيار دشوار است كسى اسرار پشت پرده را ببيند؛ و اگر ديد، ديگر قدرت ماندن در اين دنيا ندارد. خيلى سخت است. در نهج البلاغه مى خوانيم: عده اى هستند كه ديگران، وقتى آن هارا مى بينند، مى گويند: خردشان را از دست داده اند و خُل شده اند؛ در حالى كه حواسشان اين جا نيست[118]، مشغول آن طرفند. اين بزرگواران هم مى گويند:

 كس ندانست كه منزلگه و مقصود كجاست

 آن قدر هست كه بانگ جرسى مى آيد

اگر ما هوشيار باشيم و بانگ جرسى هم بشنويم، خوب است؛ يعنى بدانيم رفتگان ديار رحمت حق نابوده نشده اند و ما هم به زودى به آن ها خواهيم پيوست. اين كه انسان به فكر رفتن و تهيه توشه براى سفر آخرت باشد، در حد خود خوب است.

 

موسيقى عرفانى

پرسش 41. آيا موسيقى هاى عرفانى مى تواند ما را به خدا نزديك كند، اشعار عارفانه چطور؟

انسان يك بخش بينش و علم دارد ويك بخش گرايش. از نظر بينش وعلم، بسيارى از افراد امكان دارد ترقى كنند؛ يعنى اين استعداد در ما هست كه مى توانيم خوب و بد را بفهميم. اين استعداد با درس و بحث بيش تر شكوفا مى شود. اين به بينش و دانش ما مربوط است. در فهميدن بد و خوب، ما در يك مرز مشترك هستيم؛ يعنى هم بدها را به خوبى تشخيص مى دهيم و هم خوب ها را. 

اما در حوزه گرايش اين طور نيست كه ما در برابر بد و خوب گرايش يكسان داشته باشيم. ما به كارهاى خوب گرايش كامل داريم و به بد اصلاً گرايش نداريم؛ يعنى در درون ما گرايش به بد و خوب يكسان نيست. پس بينش ما به بد و خوب يكسان است؛ اما گرايش ما اين گونه نيست؛ براى مثال ما غذاى خوب و بد و سودمند و زيانبار را يكسان تشخيص مى دهيم. تشخيص ما درباره هر دو نوع غذا يكسان است؛ اما گرايش دستگاه گوارشى ما به هر دو نوع غذا يكسان نيست.

دستگاه گوارش غذاى خوب را به راحتى هضم و جذب مى كند و غذاى مسموم را تحمل نكرده، با تهوع پس مى زند؛ مگر آن كه با بد آموزى و تربيت غير صحيح كسى خود را به غذاهاى بد معتاد كند.

اين پديده در روح هم وجود دارد. روح ما اخلاق خوب و بد، عدل و ظلم، امانت و خيانت و صدق و كذب رايكسان تشخيص مى دهد؛ ولى به اين ها يكسان گرايش ندارد. گرايش روح به سوى عدل، امانت و صدق است. بدين سبب، وقتى كودكى مى خواهد براى نخستين بار دروغ بگويد، بدنش مى لرزد؛ ولى هنگام راست گفتن با شجاعت حرف مى زند.

براى آن كه دستگاه بينش و دانش (عقل نظرى) ما تنظيم شود، بايد راه هاى برهانى نظير فلسفه و رياضى و حكمت و كلام و عرفان را بپيمائيم؛ و براى آن كه بخش گرايش ما (عقل عملى) تنظيم شود، بايد سراغ كارهاى عملى برويم.

عقل عملى كه كارش گرايش است، تمام تصميم گيرى ها را بر عهده دارد و كارهايى نظير عزم، اراده، محبت، اخلاق، نيت و غيره را مديريت مى كند. اگر ما اين مدير عامل را نرم خو كرديم، ديگر گريزپا نيست و در برابر فتواهاى عقل نظرى خاضع مى شود؛ يعنى هر كارى مى خواهد انجام دهد، از عقل نظر فتوا مى گيرد.

ولى اگر اين مدير عامل خودسر شد، از مركز فرهنگى خود كه عقل نظرى و دانش است، استفتا نمى كند؛ از زير مجموعه خود كه شهوت و غضب است، نظر مى خواهد و بر اساس ميل آن ها عمل مى كند. آن وقت ديگر عقل عملى مدير عامل نيست، شيطنت است.

براى آن كه اين مدير عامل را نرم كنيم، راه هاى فراوانى وجود دارد. يكى از اين راه ها همان است كه در دعاى شريف كميل آمده است: «وَسِلاحُهُ الْبُكاء». اسلحه بيرونى مؤمن در برابر دشمن آهن است و اسلحه درونى اش آه و گريه و اشك.

بنابراين، اگر باطن مؤمن به سلاح اشك و ناله مسلح  باشد، در مقابل خواست هاى غضب و شهوت مى ايستد و از آن ها پيروى نمى كند؛ ولى اگر مسلح نباشد، تسليم مى شود و طبق ميل خشم و شهوت تصميم مى گيرد. گروهى مى گويند: من هر كار بخواهم انجام مى دهم و به كسى كارى ندارم. اين بدان معنا است كه انسان از مركز فرهنگى روح پيروى نمى كند و در پى ارضاى خواسته هاى شهوت و غضب است.

موسيقى و خوانندگى مى تواند بر عقل عملى (مدير عامل روح) اثر بگذراد. آن كه با دعا و مناجات و گريه و آه و ناله سرو كار دارد، عقل عملى اش نرمش صادق مى يابد؛ از عقل نظر پيروى مى كند و بر خلاف رضاى خدا هيچ كارى انجام نمى دهد.

خواندن و گفتن شعر يا نثرهاى دلپذير در نرمى عقل عملى بسيار مؤثر است. ما بايد بكوشيم از نواختن به خواندن اشعار منتقل شويم؛ چون در نواختن احيانا نرمش و اشك كاذب پيدا مى شود. همان گونه كه خنده صادق و كاذب داريم، گريه صادق و كاذب نيز وجود دارد.

گاه طنز ادبى ظريفى گفته مى شود و انسان مى خندد. اين خنده صادق است. گاه قلقلك مى دهند و شخصى مى خندد. اين خنده كاذب و بى ارزش است. گريه هم اين گونه است. گاه انسان براى مظلوميت امام حسين (علیه السلام) گريه مى كند و گاه مارش عزا مى زنند و بى آن كه متوفا را بشناسد، مى گريد. اين اشك كاذب است.

آهنگ ها ممكن است چنين خطرى در پى داشته باشند؛ يعنى اشك و نرمش كاذب پديد مى آورند و ما خيال كنيم در عقل عملى مانرمش ايجاد كرده، ولى در واقع چنين نيست. اين مشكل موسيقى هاى به اصطلاح عرفانى است. ساير موسيقى ها كه مسلما اثر مخرب و مخدر دارند و موجب نافرمانى عقل عمل از عقل نظر شده و انسان را در دام گناه و سقوط مى افكنند.

مرحوم الهی قمشه اى مى فرمود: من شعرى درباره نيازردن مور سرودم كه برخى آن را از شعر جناب فردوسى ظريف تر مى دانند. فردوسى فرموده است:

 ميازار مورى كه دانه كش است

 كه جان دارد و جان شيرين خوش است

مرحوم الهی قمشه اى مى فرمايد:

هر كس كه دلى دارد يك مور نيازارد

 كان مور هم از دلبر دارد اثرى بر دل

بعد فرمودند: زمانى به خراسان رفته بودم و انجمن ادبى خراسان نزدم آمدند. من دو غزل از غزل هاى خودرا به آن ها تقديم كردم تا داورى كنند كدام غزل به دوران جوانى من مربوط است و كدام به دوران پيرى.

آن ها كاملاً وارونه داورى كردند. گفتم: شما كاملاً به عكس قضاوت كرديد.

گفتند: پس چطور شور و عشق در سروده ايام پيرى شما بيش تر است. گفتم: بايد همين گونه باشد؛ شاعر هر چه پيرتر مى شود، عاشق تر مى گردد. در جوانى شور و عشق خام دارد؛ وقتى پير شد مى فهمد معشوق حقيقى اش ديگرى بوده است.

هر چه انسان بالاتر مى رود، حرف هايش عاشقانه تر و شورانگيزتر مى شود. آنگاه همان طور كه نواختن را در قدم اول رها كرد، خواندن را هم در قدم دوم رها مى كند. خواندن اگر غنا نباشد، از بهترين نعمت ها است. اگر مى خواهيد در بهشت از صوت خوش داوود (قارى بهشت) برخوردار شويد، بايد از گوش خود مواظبت كنيد تا هر چيزى رانشنود. در قدم سوم به جايى مى رسيد كه وقتى اشعار يا مطالب اخلاقى ـ عرفانى را مطالعه مى كنيد، اشك از ديدگانتان جارى مى شود. اين مرحله، از نواختن و خواندن با صوت، بسيار بالاتر است.

 

احساس پوچى

پرسش 42. چرا انسان به جايى مى رسد كه دچار احساس پوچى مى شود؟

براى آن است كه با هدف كار نمى كند؛ و گرنه «النَّاسُ مَعَادِنٌ كَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ؛ انسان ها مانند معادن نقره و طلايند كه در درون خود گوهر مى پروراند.»[119] البته انسان مثل موزه كه از خارج در آن اشياى گرانبها مى ريزند، نيست؛ مانند دريا است كه در درون خود گوهر مى پرورد. 

چو دريا به سرمايه خويش باش

 هم از بود خود سود خود برتراش

تمام گوهرهاى دريا پرورش يافته خود دريا است. كسى از خارج آن ها را در دريا نمى ريزد. انسان از هر دريايى درياتر است و از هر اقيانوسى اقيانوس تر. وقتى مى تواند گوهرى بپروراند، چرا احساس پوچى كند. اگر انسان احساس پوچى هم بكند، بدان معنا است كه دنيا و متعلقات دنيوى پوچند؛ مقام پوچ است. اين كه هر روز يكى مى رود و ديگرى مى آيد، نشانه ناپايدارى و پوچى مقام است.

 

تحصيل علوم غيردينى

پرسش 43. آيا تحصيل در علوم غير دينى، غير از ماديات كه اشتغال باشد، رهاوردى دارد؟ آيا اين علوم حجاب معنويت و شناخت حق است؟

اصلاً ما علوم غير دينى نداريم. هر چه در عالم هست، علوم دينى است؛ يعنى علومى كه در عالم است يا مانند فقه و اصول مستقيمابه احكام بر مى گردد و يا مثل علوم تجربى به موضوعات. علوم تجربى يا واجب است يا مقدمه واجب. قرآن كريم و اسلام هم غالب اين علوم را طرح كرده اند.

مشكل علوم رايج تجربى اين است كه در ابتدا و انتهاى آن ها از نماياندن خداوند و تبيين معارف الهی سخن به ميان نمى آيد؛ براى مثال معدن شناسى و زمين شناسى و ستاره شناسى يك سير افقى دارد؛ يعنى هر چه انسان از نظر علمى در آن پيش برود، از خدا دورتر مى شود. چرا؟ چون در هيچ كدام از آن ها از خدا و پيامبر سخن گفته نمى شود. اگر شخصى اين علوم را فراگيرد تا براى رضاى خدا مشكل كشور امام زمان (علیه السلام)  را برطرف كند، اين كار اسلامى و مورد رضايت خداوند است؛ هر چند ظاهرا علم اسلامى نيست.

قرآن كريم تمام اين علوم مورد نياز جامعه اسلامى را با شرايطى اسلامى معرفى مى كند. علومى كه الان در دانشگاه ها رايج است، لاشه علم و سير افقى علوم است.

براى مثال زمين شناس بااستفاده از نشانه هاى خاص مى تواند بفهمد كه فلان معدن در چندين ميليون سال قبل چگونه بوده، اكنون در چه حالتى است و در صدها هزار سال بعد چه مى شود. در كيهان شناسى، گياه شناسى وغيره نيز همين سير افقى جارى است. قرآن كريم به اين لاشه علوم، دو بال مى دهد تا اين علوم در جهت بالا به پرواز در آيند و انسان دريابد چه كسى و براى چه اين علل و عوامل را آفريده است. اسلام اين «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الآخِرُ»[120] را به تمام علوم مى دهد.

جريان باد و باران و معدن شناسى هم در قرآن هست و هم در علوم دانشگاهى؛ اما قرآن مى گويد چه كسى و براى چه باد و باران و غيره را آفريده است. در واقع به علوم تجربى قدرت پرواز عمودى مى دهد تا اوج بگيرند و از سير افقى خارج شوند .اين مى شود علم اسلامى.

اگر در كتاب هاى دانشگاهى اين «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الآخِرُ» اضافه شود، با توجه به اين كه اين علوم براى برطرف كردن نيازهاى مردم مسلمان و كشور اسلامى از بيگانگان است، اين علم مى شود اسلامى. انسان مى تواند براى فراگرفتن اين علم قصد قربت كند و كارش در اين حال عبادت خواهد بود.

 

استغفار ائمه

پرسش 44. استغفار ائمه (علیهم السلام)  با توجه به مقام عصمت آن ها چگونه توجيه مى شود؟

استغفار براى اولياى خداوند جنبه دفع دارد و براى ما جنبه رفع؛ يعنى ما استغفار مى كنيم تا لغزش هايى كه مرتكب شده ايم بخشيده شود و آن ها استغفار مى كنند تا نلغزند و اصلاً گناه سراغ آن ها نيايد. آن ها ذاتا معصوم نيستند و نفس استغفار برايشان عبادت است. آن بزرگان با عبادت و اطاعت معصومند و استغفار و توبه در عصمت آن ها دخالت دارد.

 

لذت بردن از عبادت

پرسش 45. با توجه به اين كه ذكر شده انسان فطرتا عبادت را دوست دارد، چرا ما از عبادت هاى خود لذت نمى بريم؟

گرايش به ذات اقدس اله فطرى است؛ ولى شهوت و غضب نيز به عنوان ابزار كار در نهاد ما وجود دارد. انسان عاقل اين دو را تعديل مى كند نه تعطيل. انسان جاهل شهوت و غضب را امير فطرت مى كند. در اين حال، فطرت اسير و در بين غرائز دفن مى شود؛ و از فطرت مدفون شده كارى ساخته نيست: «لَقَدْ خاِبَ مَنْ دَسّيها»[121].

اگر كسى نفس ملهمه را كه به توحيد گرايش دارد دفن كرد، ديگر اثرى از آن ظاهر نمى شود؛ يعنى از عبادت لذت نمى برد. فطرت شفاف و شكوفا شده، از عبادت لذت مى برد. اگر بخواهيم از عبادت لذت ببريم، بايد جدا از مال حرام بپرهيزيم.

كسى كه جز حلال نمى خورد و جز به حلال نمى انديشد، حتما از عبادت لذت مى برد. چنان كه انسان گرفتار سرماخوردگى و گرفتگى بينى از بوى خوش لذت نمى برد و چشم ضعيف و كم نور لذت مشاهده مناظر زيبا را در نمى يابد، انسان گنهكار نيز از عبادت لذت نمى برد. فطرت شفاف و شكوفا شده از عبادت لذت مى برد.

 

باطن غيبت

پرسش 46. اين كه گفته مى شود اگر كسى غيبت كند صاحب دلان مى بينند از دهانش آتش بيرون مى آيد، آيا با ستار بودن حضرت حق منافات ندارد؟

خداوند متعال كه ستار العيوب است، مى داند كجاستارى كند و كجا ستارى نكند. اگر كسى ستار عيوب ديگران باشد و در عين حال مخفيانه مرتكب گناهى شود، ذات اقدس اله اجازه نخواهد داد اسرارش نزد ديگران افشا شود.

حتى در قيامت خداوند اجازه نمى دهد كسانى كه در كنار يكديگرند از اعمال هم باخبر شوند. بنابراين، عملكرد خود شخص بسيار مهم است. اگر كسى پرده ديگران را ندرد و آشكارا به گناه دست نيازد، خداوند پرده اش را نمى درد.

بنابراين، كسى كه با قلم و بيان و انديشه هاى ناصواب خود آبروى دين خدا و مردم را مى برد، به جايى مى رسد كه شايسته نيست خداوند متعال آبروى او را حفظ كند. در اين موقعيت، خداى سبحان اجازه مى دهد صاحبدلان ببينند او چه كرده است و حتى احتمال دارد در قيامت، در مقابل ديگران، رسوا شود.

 

علم اخلاق

پرسش 47. علم اخلاق را بايد از كجا شروع كرد؟ به خصوص ما كه به استاد اخلاق دسترسى نداريم.

علم اخلاق يك بخش نظرى دارد كه با مطالعه و درس و بحث تأمين مى شود و يك بخش عملى كه به هدايت و راهنمايى معلم اخلاق وابسته است. اگر انسان هر چه را مى داند عمل كند، اولاً، اثر مثبت اين اعمال ظهور مييابد؛ و ثانيا، ذات اقدس اله آنچه را نمى داند به وى مى آموزد. اهل بيت (علیهم السلام) فرمودند: «مَنْ عَمِلَ بِما عَلِمَ وَرَّثَهُ اللّه عِلْمَ ما لَمْ يَعْلَمْ»[122]

اگر عمل به دنبال علم باشد، علم افزون بر ماندگارى، شكوفايى نيز مى يابد. اگر انسان بكوشد واجبات را انجام دهد، مستحبات را در حدى كه ملالت نياورد به انجام رساند، محرمات را ترك كند، از مكروهات در حد توان دورى جويد و كلاً در كارهايش افراط و تفريط را كنار بگذارد، بسيار مؤثر است.

 

نجات از وسوسه هاى شيطان

پرسش 48. چه كنيم خود را از وسوسه هاى شيطان نجات دهيم؟

ابليس كه دشمن بيرونى انسان است و از بيرون حمله مى كند، تا پايگاه درونى نداشته باشد و عده اى از درون او را حمايت نكنند، هرگز در انسان اثر نمى گذارد.

شيطان كارش صادر كردن سم و وارد كردن آن به درون انسان است. مثل اين كه كسى بخواهد با سم ديگرى را از پاى در آورد. اگر سم را در جيب او بگذاد، بديهى است اثر نمى كند. اگر سم را به او بخوراند و او بالا بياورد و تحويل نگيرد، باز هم اثر نمى كند. بايد دستگاه گوارش سم را بپذيرد و آن را جذب كند و پس از ورود به خون اثر زيان آور خود را بگذارد. وسوسه ها هم چنين است.

هوا و هوس و شهوترانى هاى گوناگون كه رقيق ترين و سبك ترينش در جوان ها است و سنگين ترينش در سالمندان به صورت «حب جاه و مقام» ديده مى شود، نشانه تأثير آن سم است. فرمود: «آخَرُمَا يَخُرُجُ مِنْ قُلُوب الصِّدِّيقينِ حُبُّ الْجَاهِ؛ واپسين عقبه اى كه بزرگان سير و سلوك مى توانند از آن نجات پيدا كنند «مقام خواهى» است؛يعنى همين بازى هايى كه بسيارى به آن گرفتارند.

اگر كسى از تعريف كردن ها و القابى كه به او مى دهند لذت ببرد، معلوم مى شود سم در درون بدنش اثر كرده است. اگر از اين حرف ها لذت نبرد، بايد شاكر باشد كه دستگاهش اين سم را قبول نمى كند.

وجود مبارك اميرالمؤمنين (علیه السلام)  در عهدنامه اى كه به مالك اشتر نوشت، فرمود: شيطان هميشه در صدد حمله كردن است، اما آن وقتى كه از تو تعريف مى كنند خط مقدم آتش شيطان است و بايد مواظب بود.

اگر كسى آبروى كسى را برد، شب خوابش نمى برد؛ چرا؟ زيرا او از درون آتش گرفته است نه از بيرون. او هر چه قرص خواب مى خورد خوابش نمى برد، هر چه بستر نرم فراهم مى كند خوابش نمى برد. يك وقت انسان روى تشك نرم خوابيده است، يك وقت اين تشك پر از تيغ است؛ او به هر پهلو بغلتد تيغ مى خورد. تيغى كه از درون انسان بر مى خيزد با قرص خواب برطرف نمى شود.

 چه آسايد به هر پهلو بغلتد

 كسى كز خار سازد او نهالى

نهال يعنى تشك. اگر كسى تشكى تهيه كرد و به جاى پنبه آن را از تيغ پر كرد، به هر پهلو بغلتد تيغ مى خورد. اگر خداى نكرده كسى حسود بود، لجوج بود، بد خواه بود، كينه توز بود، به هر پهلو بغلتد تيغ مى خورد.

پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  فرمود:هيچ كس به اندازه نفس تان دشمن شما نيست: «اَعْدَى عَدُوِكَ نَفْسُكَ الَّتى بَيْنَ جَنْبَيْكَ».[123] مگر دشمن بيرون چه مى كند؟ هيتلر و صدام چه مى كنند؟ غير از اين كه خانه را بسوزانند و آدم را بكشند كارى نمى توانند بكنند. بالاخره همه اين ها در محدوده جسم است. بعد آدم شهيد و راحت است. شهيد كه اصلاً آسيب نمى بيند. مرحوم استاد علامه طباطبايى(ره) مى فرمود: شهيدى كه در ميان جنگ تير مى خورد و در خون خودش دست و پا مى زند، ديگران خيال مى كنند دارد جان مى كَند در حالى كه او مثل آدم گرمازده اى است كه وارد استخر زلال شده است. اگر او مى توانست حرف بزند مى گفت: روح و ريحان است. اين جان كندن نيست. جان كندن يعنى انسان از دنيا وارد برزخ شود. مرگ انتقال از دنيا به برزخ است.

اگر انسان بخواهد از دنيا به برزخ منتقل شود با سختى همراه است؛ چرا؟ براى اين كه اولاً، به همه مسائل دنيا دل بسته است. ثانيا، مرگ عبارت از آن است كه امور مورد علاقه را از او مى گيرند. ثالثا، تعلق و وابستگى مى ماند؛ و رابعا، درد فراغ شروع مى شود. چرا وقتى آدم معتاد به زندان مى آيد دردش شروع مى شود؛ زيرا اولاً، به مواد مخدر دل بسته است. ثانيا، وقتى كه دستگير شد اين مواد از او گرفته مى شود. ثالثا، اعتياد و وابستگى او به مواد همچنان باقى است؛ و رابعا، اگر تعلق باشد و متعلَّق نباشد، درد شروع مى شود. كسى كه مى ميرد چنين است؛ يعنى اولاً، به امور دنيا وابسته است؛ ثانيا، هنگام مرگ اين امور را از او مى گيرند؛ ثالثا، تعلق و وابستگى مى ماند؛ و رابعا، حفظ تعلق با فقدان متعلق دردآور است.

بهتر است انسان به چيزى دل ببندد كه او را رها نكند. به چيزى علاقه مند باشد كه با او بماند و از او جدا نشود. بدين سبب، وجود مبارك پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  از طرف خداوند پيام آورد كه مهم ترين مزد رسالت من ولايت اهل بيت است؛ يعنى شما دوست اوليا باشيد و وابستگى تان به اين سمت باشد كه اين ها از شما گرفته نمى شود؛ هم تعلق محفوظ است هم متعلق.

البته وقتى انسان زنده است از اين تعلق چندان استفاده نمى كند؛ چون مشاغل او را سرگرم مى سازد. وقتى مى ميرد، آن مشاغل رخت بر مى بندد، و اين تعلق لذتبار انسان را شيرين كام مى كند و فشار مرگ و انتقال از دنيا به بزرخ را از ميان بر مى دارد.

 

اصلاح خويشتن

پرسش 49. چگونه خود را اصلاح كنيم؟ سلامت و بيمارى قلب چيست؟

در پاسخ به پرسش فوق لازم است چند مطلب ذكر گردد:

1. تمام علومى كه در حوزه ها و دانشگاه ها مطرح است، مستقيم يا غير مستقيم به انسان شناسى نيازمند است. علومى كه در دانشگاه ها مطرح است يا انسانى است يا تجربى. اگر علوم انسانى باشد، بدون انسان شناسى به نتيجه نمى رسد؛ زيرا عنصر محورى علوم انسانى را هويت انسان تشكيل مى دهد. علوم تجربى مستقيما با انسان شناسى ارتباط ندارد ولى كارايى علوم تجربى درباره انسان است.

اگر يك مهندس بخواهد خانه سازى كند، شهرسازى كند، خيابان و بيابان را تنظيم كند، براى آن است كه انسان بهتر زندگى كند؛ و اگر كسى دريا شناس، اخترشناس، زمين شناس، گياه شناس، جانورشناس يا معدن شناس است، همه براى اين است كه انسان از آن ها بهتر بهره ببرد.

بنابراين، تمام علومى كه در حوزه و دانشگاه ها مطرح مى شود، بدون انسان شناسى سودمند نيست؛ يعنى يا خودِ آن علم ناقص است يا كارايى و كارآمدى اش. از اين رو، بخش وسيعى از آيات قرآن درباره حقيقت انسان است.

هويت انسان چيست؟ عوامل اصلى سازنده انسانيت انسان چه چيزهايى است؟ بيمارى هاى انسان چه چيزهايى است؟ باغبانان اين شجره طوبى چه كسانى هستند و راهزنان و راهنمايان او چه كسانى؟

قرآن در بخش وسيعى اين ها را مشخص مى كند. بنابراين، اگر ما خود را نشناسيم، از علومى كه فرا مى گيريم بهره اى نمى بريم.

2. در فرهنگ قرآن، انسان آن نيست كه فقط در تالار تشريح خلاصه شود. كارايى بدن و جسم در محدوده طب است. آن كه اين بدن را تدبير و هدايت و راهنمايى مى كند، جان آدم است. اين حقيقت را در علوم انسانى مى توان تشخيص داد نه در علوم تجربى.

3. همان طور كه اجرام گاه از درون آفت پيدا مى كنند و گاه از بيرون؛ گاه از دورن مشتعل مى شوند گاه از بيرون؛ ارواح نيز همين گونه اند. براى مثال، گاه آتشى از بيرون به پارچه اى سرايت مى كند و پارچه را مى سوزاند. گاهى هم آتش از درون است نه از بيرون. شناخت و درمان و مهار كردن آتش درونى آسان نيست.

 در ارواح و جان ها هم همين طور است؛ مثلاً سنگ چخماق خودش آتش زنه است. طورى نيست كه كسى از بيرون به آن آتش بزند.

جريانى نورانى و شيرين از وجود مبارك اميرالمؤمنين (علیه السلام)  نقل مى كنيم تا ضمن آن تأثير تربيتى اش روشن شود.

در زمان خليفه سوم كسى نزد او آمد و گفت: شما مسلمان ها معتقديد بعد از مرگ، انسان ها يا پاداش مى بينند يا كيفر؛ اگر صالح هستند پاداش مى بينند و اگر ناصالح هستند، كيفر. من از كنار گورستان مى گذشتم، جمجمه كافرى را همراه آورده ام. به گمان شما كافر بعد از مرگ مى سوزد؛ ولى من هر چه به اين استخوان دست مى زنم سرد است و نشانه حرارت و سوختگى در آن نيست، پس آتش قبر كجا است؟

عثمان كه از درك اين معارف عاجز بود، گفت او را به على بن ابى طالب (علیهماالسلام) ارجاع دهيد تا حضرت مشكل را حل كند. وجود مبارك اميرالمؤمنين (علیه السلام) تشريف آوردند و آن شخص سؤالش را تكرار كرد: اگر در قبر اثرى از سوخت و سوز باشد، چرا استخوان سرِ اين كافر سرد است؟ وجود مبارك على (علیه السلام)  براى اين كه مسئله را مقدارى تنزل دهد، به دست اندركاران محفل فرمود: زند و مسعار حاضر كنيد. زند و مسعار مانند سنگ چخماق است كه وقتى به هم مى زدند جرقه و آتش توليد مى شد. قبل از اين كه كبريت اختراع شود، دامداران و ساربان ها در بيابان از همين ها استفاده مى كردند.

حضرت فرمود: به اين دو سنگ چخماق دست بزنيد، هر دو سردند. گفتند: بلى، چنين است. بعد فرمود: اين ها را به هم بزنيد. اين ها را بهم زدند، ديدند آتش و جرقه از درونشان توليد شد. فرمود: اگر گفته اند در قبر آتش هست، در قبر كسى را از بيرون نمى سوزانند. آتش از درون اين ها بر مى خيزد.

در امور معنوى نيز همين گونه است. گاهى انسان از بيرون آسيب مى بيند و مى سوزد و گاهى از درون. آتش بيرون بر جسم اثر مى كند و همه ما به خوبى آن را و راه فرار از آن را مى شناسيم. آن چه مهم است آتش درون است كه جان و روح ما را به آتش مى كشاند. جان ما در درون خود يا آفت زا است يا ان شاء الله نور به همراه دارد.

حالا برگرديم و همه اين بحث ها را به محضر قرآن ببريم كه اصل همه اين حرف ها و ريشه همه اين معارف در قرآن است. ذات اقدس اله هم درباره سوخت و سوز جسم سخن گفته و هم درباره سوخت و سوز جان؛ چنان كه درباره پر فروغ بودن جسم و جان هم سخن گفته است. درباره جسم فرمود: عده اى هيزم جهنم هستند: «وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً».

قاسط يعنى كسى كه اهل قسط است و قسط يعنى ظلم و جور. اين در مقابل قِسط به معناى عدل و ميانه روى است. فرمود ظالمان هيزم جهنم هستند. خودِ اين ها سوخت و سوز جهنم را تأمين مى كنند، مواد خام سوخت و سوز جهنم، خودِ انسان تبهكار است.

عده اى از درون خود آتش توليد مى كنند كه از آن ها به وقود ياد مى كند. آن ها رهبران و ائمه كفرند كه در مورد آن ها فرموده است: «وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ»[124] اين ها آتش زنه اند، آتش گيرند و آتش شان از جاى ديگر نيست.

درباره روح و جان هم فرمود: عده اى دل هايشان چنين است: «نارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ»[125]؛ آتش خدا از دل آن ها شعله مى كشد.

4. ذات اقدس الهی هيچ كس را به صورت هيزم يا نظير سنگ چخماق كه از درون آتش داشته باشد، نيافريده است. خداى سبحان همه را پاك و شفاف و صاف آفريده است. اين مواظبت نكردن ها، مراقبت نكردن ها ـ اين كه انسان هر غذايى را بخورد، هر چيزى را نگاه كند، هر جايى برود، هر حرفى بزند، هر حرفى بشنود ـ كم كم به مشوش شدن آب كوثر درون مى انجامد.

جان انسان مانند درياى آب زلالى است كه اگر انسان با اعمال و افكار ناشايست خود آن را آلوده نسازد، بسيارى از اسرار عالم هستى در آن منعكس و متجلى مى شود.

اگر كسى خداى ناكرده كوشيد خيالات باطل، افكار حرام، و نفسانيات زشت را وارد درياى جان كند، مثل آن است كه آب شفاف را گل آلود كرده است. آب گل آلود چيزى را نشان نمى دهد. بعضى آب را، هم گل آلود كرده اند و هم مشوش. اين ديگر هيچ چيزى را منعكس نمى كند.

ذات اقدس اله به ما فرمود: من به شما سرمايه اى داده ام كه مانند آب پاك و شفاف و زلال است. اگر تدبّر كنيد ، مسئله براى شما روشن مى شود. تعبيرات مختلف قرآن مانند «يَعْقِلوُنَ، يَتَفَكَّرونَ، يَتَذَكَّروُنَ و يَتَدَبَّرونَ» براى همين است. فرمود اگر شما اين آب پاك جان را آلوده نكنيد، خيلى از اسرار در آن مى تابد و اگر خداى ناكرده آلوده يا مُشوش كرديد يا هم آلوده و هم مشوش كرديد، چيزى را نمى بينيد؛ «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ»[126].

اگر كسى بتواند اين كوثر را نگهدارى كند، نه بد كسى را بخواهد و نه به فكر تباه كردن خود باشد، اين شخص زلال مى ماند. وقتى زلال و شفاف ماند، بسيارى از اسرار برايش حل مى شود. بزرگانى كه مى بينيد به جايى رسيده اند از همين راه رسيده اند. غذاى حرام، فكر باطل، چاه كندن براى ديگران، زشت گفتن به ديگران و هتك حيثيت ديگران، هم آتش درون است و هم آلوده كننده كوثر جان.

خلاصه اگر ما چنين سرمايه اى را محافظت كنيم، هم در علوم انسانى كاميابيم و هم در علوم تجربى.

از پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  نقل شده است كه فرمود: انسان بايد در شبانه روز، به مدت نيم ساعت، يك ساعت، ده دقيقه، پنج دقيقه خلوت كند و خودش را حسابرسى كند كه من در اين 24 ساعت چه كرده ام؟

گاهى انسان در اواخر عمر خود آرزو مى كند يك لحظه زنده باشد و نفسى بكشد و حرفى بزند و ذكرى بگويد. همه ما موظفيم در شبانه روز چند لحظه اى خودمان را حساب كنيم كه من 24 ساعت عمر داده ام چه چيز گرفته ام؟

بزرگان مَثَلى ذكر مى كنند: كشاورزى چندين سال تلاش و كوشش كرد. بعد از 40 سال، وقتى در انبار را باز كرد، ديد چيزى در انبار نيست. فهميد موش دزدى در انبار بوده و همه محصول را برده است. وقتى در انبار قفل است و كسى نمى تواند از بيرون بدان دستبرد زند، معلوم مى شود در درون مشكلى داشته است. حرف جناب مولوى اين است:

 گرنه موش دزد در انبارِ ماست

 گندم اعمال 40 ساله كجاست؟

كسى چهل سال زحمت بكشد، الان به او بگويند چه دارى؟ آيا مى توانى به خدا بگويى اين ها را من براى تو انجام داده ام؟

فلان كار را براى اين كه نامى پيدا كنى انجام دادى؛ چهار نفر از تو تعريف كردند خوشت آمد يا دو نفر اعتراض كردند از صحنه خارج شدى، اين ها همه براى خودت بوده است. براى خدا چه كرده اى؟

آيا يك عمل نقد در دست ما هست كه بگوييم خدايا اين را براى رضاى تو انجام داده ايم؟ ما موظفيم هر روز اين حساب را داشته باشيم، براى اين كه موش دزد در زواياى درون دل ما بسيار است، از رشوه و عشوه و غيبت و تهمت و كبر گرفته تا ديگر بيمارى ها.

البته همه اين ها را مى شود اصلاح كرد؛ مخصوصا در دوران جوانى؛ براى مثال اگر ديديم يكى از رفقاى ما در المپياد موفق شد و گفتيم خدا را شكر، خدايا بر توفيقات او بيفزا و به ما نيز توفيق بده كه بهتر از او يا مثل او باشيم و سجده شكر به جاى بياوريم، بايد بدانيم كه موش دزد، به انبار وجود ما راه پيدا نكرده است.

اما اگر شروع كرديم به نق زدن ها و بدگويى ها و تهمت ها، بايد بفهميم كه موش دزد به درون ما راه پيدا كرده است. اين موش از درون اعمال را مى پوساند و از بين مى برد. اگر ديگرى ترقى كرد و ما خوشحال شديم و گفتيم لَكَ الحَمد، معلوم مى شود كه قلب ما شفاف است؛ اين استخر را كه زلال است، نه آلوده كرده ايم و نه شورانده ايم.

 

دشمنى نفس

پرسش 50. چرا نفس بدترين دشمن انسان است؟

جهات فراوانى را مى توان در توجيه آن بيان كرد:

1. نفس دشمنى نيست كه انسان او را بشناسد. پوشيده و در درون است نه در بيرون.

2. نفس دشمن قهار و مكارى است كه ما را مى بيند و ما او را نمى بينيم.

3. دشمنى اش دائمى است نه موقت.

4. گزيده ترين كالا يعنى ايمان و عقل ما را مى برد نه مال و خانه را.

5. با تمام دشمن ها فرق دارد. دشمن يا حيوان است مثل مار و عقرب و گرگ و سگ و يا انسان. اگر دشمن از نوع گرگ و مار و سگ باشد، همين كه انسان چيزى به او بدهد حداقل يك ساعت از دستش راحت است. اگر دشمن نظير هيتلر و صدام باشد، وقتى مقدارى خاك، نفت يا... به آن ها بدهد، چند روزى از شرشان راحت مى شود.

اما دشمن درون اين گونه نيست، حتى اگر چيزى به او بدهى، چند لحظه آرام نمى شود. اگر ما به ميل او عمل كنيم و آنچه خواست به او بدهيم، به همان اندازه كه به ميل او عمل كرديم، حمله مى كند و جلوتر مى آيد. اين طور نيست كه مثل گرگ و مار و عقرب عقب نشينى كند.

 

اهميت نماز شب

پرسش 51. چرا در دستورهاى دينى براى شب زنده دارى و سحر اهميت بسيار قائل شده اند؟

در هنگام روز مشاغل انسان زياد است: «إِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَوِيلاً»[127]. رفت و آمد، گفت و گو و ديد و بازديد زياد است؛ اما سحر آرام است. با كسى گفت و گويى نداريد، كسى مزاحم شما نيست و شما با كسى كار نداريد؛ مى توانيد با دوست حقيقى تان كه خدا است، گفت و گو كنيد: «إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِيلاً»[128]. اين در صورتى است كه در روز مزاحم ها را به درون راه ندهيم، آن قدر واردات به دل نسپاريم كه اگر سحر خواستيم با خدا سخن بگوييم، همه اين ها سر بر آورند.

گفتن، شنيدن و بحث درباره مسائلى كه مربوط به ما نيست سودى ندارد. چرا عمر را تلف كنيم. در قرآن كريم فرمود: يك عده زندگى هرج و مرج دارند: «فَهُمْ فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ»[129]. مريج يعنى هرج و مرج. اين افراد خواب هم كه مى بينند خوابشان اضغاث احلام است. اگر انسان باغى داشته باشد كه در آن سبزى و خوراكى بكارد و علف هاى هرزش را وجين نكند، اگر فرضا يك دسته هزار برگى از سبزى هاى اين باغ را بچينيد، 5 ـ 6 برگ آن خوراكى است. اين را اضغاث مى گويند. اضغاث احلام يعنى خواب هاى پريشان كه همه اش نتيجه و اثر افعال روزانه انسان است.

 

نماز و حضور قلب

پرسش 52. چگونه در نماز حضور قلب داشته باشيم؟

هر كدام از ما در حكم جماعتى هستيم كه به امامت يك نفر كار مى كند. امام اين جماعت در دنيا، درون ما است كه يا عقل است يا خيال يا وهم است و يا عشق، بالاخره هر كسى امام جماعت خود را مى شناسد، شئون مادون و اعضا و جوارح زير دست، همه به امامت او كار مى كنند؛ يعنى اگر كسى ان شاء الله انسان سالم و سالكى بود، همه قواى درون و بيرونش به امامت عقل او كار مى كند.

انسان عاقل قواى درون و رفتار و گفتار و نوشتار بيرونى را عاقلانه تدبير و تنظيم مى كند. ما اگر خواستيم ببينيم در درون مان امام جماعت عقل است يا هواى نفس، از اعمال و رفتار و اقوال مان بايد بفهميم. يعنى گفتار انسان، رفتار انسان، نوشتار انسان، سيره و سنت انسان شاهد امامى است كه در محراب درون او نهادينه شده است.

ما از كجا مى فهميم فلان شخص آدم خوبى است؟ مى بينيم حرفِ خوب مى زند، كارِ خوب مى كند، حرفش با كارش مطابقت دارد. بدِ كسى را نمى خواهد. ظاهر و باطنش يكى است. همه اعمال او را جمع بندى مى كنيم و مى گوييم همه اين ها نشانه آن است كه در درون او نورى وجود دارد.

اما اگر كسى كار بدى كرد و دروغ گفت و عشوه اى كرد و رشوه اى برد و اختلاس كرد، نشانه آن است كه در دورن او خائنى امام شده است. پس اگر اعضا و جوارح سالم بود، اين ها مأمومان آن امام اند كه رو به قبله نماز خوانده است. اگر اعضا و جوارح به فساد آلوده شدند، مأمومان امامى هستند كه پشت به قبله دارد.

كسى كه درنده خو است در قيامت به صورت سگ در مى آيد و اعضا و جوارح او شهادت مى دهد كه او موجودى درنده است. آدم پر طمع به صورت موش در مى آيد و لازم نيست اعضا و جوارح او حرف بزنند.

به هر حال، بعضى ها مختالانه زندگى مى كنند نه عاقلانه. در قرآن آمده است: «إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ»[130]. مختال و متخيل يعنى كسى كه با خيال زندگى مى كند. كسى كه با خيال زندگى مى كند نه با عقل، محبوب خدا نيست. همين ارزش هاى اعتبارى زود گذر، همين من و ماهاى زود گذر، اين ها خيالبافى است. اگر خداى ناكرده كسى سرگرم اين گونه مسائل بود و خود را به غير خدا مشغول كرد، مختال است.

آدم مختال آن است كه زندگى عاقلانه و نماز عاقلانه ندارد. نماز عاقلانه را كسى انجام مى دهد كه در بيرون نماز قواى خود را تطهير كرده باشد. حرف ها، خواندنى، و گفتار ناروا سبب مى شود ما زندگى و در نتيجه نماز عاقلانه نداشته باشيم.

اگر انسان سعى كند در تمام لحظات زندگى مراقب اعضا و جوارح و انديشه هاى خود باشد كه خلافى از آن ها سر نزند، قطعا با حضور قلب بيش ترى نماز مى گزارد؛ زيرا حضور قلب چند دقيقه اى در نماز عصاره و خلاصه حفظ حضور قلب در محضر خدا در تمام ساعات زندگى است. كسى كه هر لحظه خود را در محضر خدا مى بيند ، به راحتى و با حضور قلب كامل به نماز مى ايستد؛ اما آن كه در طول شب و روز به فكر همه چيز هست مگر خدا، قطعا نمى تواند در نماز حضور قلب داشته باشد.

 

روياى صادق

پرسش 53. از كجا بفهميم كه برخى رؤياها صادق است و اضغاث احلام نيست؛ براى مثال وقتى كسى امامان معصوم را در خواب مى بيند، آيا ممكن است شيطان در آن تصرف داشته باشد؟

رؤياى صادق گاه تعبير نمى خواهد؛ مانند آنچه حضرت ابراهيم (علیه السلام) در مورد ذبح فرزندش مشاهده كرد: «إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ»[131]. چنين خوابى تعبير نمى خواهد.

گروه ديگرى از خواب هاى صادق به تعبير نياز دارد؛ يعنى قوه خيال حقيقتى را صورتگرى مى كند و معبّر بايد عبور كند و اين صورت خيالى را به معناى واقعى برساند. گاه خواب ها به اندازه اى پريشان است كه همان ساخته هاى نفسانى است و اضغاث احلام خوانده مى شود. بنابراين، اگر خوابى كه انسان مى بيند مستقيم باشد، مانند آنچه معصوم مى بيند، اين خواب حق و صحيح است؛ چون در آن فضا باطل وجود ندارد و شيطان امكان حضور نمى يابد.

صدق و كذب ساير رؤياهاى صادق با معيارهايى كه معبران ماهر دارند، قابل تشخيص است.

در مورد اين كه اگر كسى پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  يا ائمه (علیهم السلام)  را در خواب ببيند چگونه بفهمد آن ها خودشان هستند يا شيطان به صورت آن ها در آمده است، بايد ياد آورد شد روايتى داريم كه مى فرمايد: شيطان به صورت معصوم ظاهر نمى شود. اما مشكل اين جا است كه اغلب ما معصوم را نديده ايم. اگر صورتى نورانى در خواب ببينيم و صاحب صورت ادعا كند كه من فلان امام هستم، چگونه بفهميم شيطان نيست؟ چون شيطانى كه ادعاى ربوبيت كرده، از كجا معلوم كه ادعاى نبوت و امامت نكند؟!

پس اگر كسى در بيدارى يكى از ذوات مقدس معصوم را ببيند و بعد در خواب صورتى نورانى مشاهده كند و بشناسد كه چهره همان امام است، اين خواب صحيح است؛ اما اگر صورت ناشناسى را ديد و اين صورت ناشناس ادعاى امامت كرد، تشخيص آن مشكل است؛ چون امام را قبلاً نديده است و شيطان مى تواند ادعاى دروغين كند. البته او نمى تواند به شكل امام و معصوم در آيد؛ ولى همان گونه كه ادعاى ربوبيت كرد مى تواند ادعاى امامت كند.

 

 

 

 

بخش چهارم :

پرسش هاى كلامى

 

پيش از ورود به پرسش هاى كلامى توجه به نكات زير اهميت دارد:

1. هر دانشى يا در شاخه علوم انسانى مى گنجد و يا كاربردش انسانى است؛ يعنى تا انسان را نشناسيم، از آن بهره نمى بريم.

2. خداوند به انسان كرامت و بزرگوارى بخشيده است: «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ»[132]

3. معيار بهره مندى انسان از اين كرامت خليفة الله بودن است؛ يعنى جانشين خداوند بودن كرامت دارد.

4. هر خليفه اى بايد سخن آن كس را كه از طرف او خليفه است، بر زبان راند و از بيان نظر خود چشم پوشد.

اگر كسى بر كرسى خلافت نشست و حرف خود را زد، غاصب است نه خليفه، خليفه پيامبر بايد سنت و سيرت پيامبر را داشته باشد و از گرايش به سنت و سيرت ديگران بپرهيزد. تمام اختلاف رهبران الهی با ديگران در همين مسئله است.

اگر كسى حرف خود را زد و گفت خودم نظر دارم، همان است كه قرآن درباره اش مى فرمايد: «أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ»[133] اين به ميل خود سخن مى گويد. ميل انسان مرز ندارد؛ ولى دانش و آگاهى اش محدود است. اگر انسان زمام خود را به دست ميل دهد، چون علمش محدود است، به يارى ميل راه مى سپارد كه مصيبتى بزرگ است.

 

هدف آفرينش

پرسش 54. هدف از خلقت و آفرينش چيست؟

همه ما در درون خود با اين سؤال مواجه هستيم كه چرا ما خلق شديم؟ اين سؤال با ذكر دو مطلب حل مى شود. اول اينكه هدف خدا از آفرينش چيست؟ دوم اينكه هدف از خلق شدن ما چيست؟

پاسخ مطلب اول اين است كه اين سؤال صحيح نيست، چون خدا خود هدف است نه اين كه هدف داشته باشد. هر كس كارى را انجام مى دهد براى آن است كه نقص خود را با آن كار برطرف كند. احتياجى دارد و مى خواهد آن احتياج را برطرف كند، تا به كمال برسد.

اگر خود كمال مطلق يعنى خدا، خواست كار انجام دهد، ديگر اين سؤال صحيح نيست كه كمال مطلق براى چه اين كار را انجام مى دهد. هر فاعلى كارى را انجام مى دهد كه به كمال برسد، خود كمال مطلق به چه منظور كارى را انجام مى دهد؟ اين سؤال درست نيست.

بلكه درباره كمال مطلق اينطور گفته مى شود كه: او چون كمال مطلق و خَيِّر محض است و يكى از شعب كمال، جود و سخا است، از چنين ذاتى، جز خير و احسان و جود، صادر نمى شود و آن اِفاضه هستى است، افاضه هستى بهترين جود است.

پاسخ مطلب دوم اين است كه: انسان، موجودى است كه هم مى انديشد و هم كار مى كند، بنابراين بايد براى انديشه و كار انسان هدف در نظر گرفته شود. درباره انديشه، قرآن كريم فرمود: هدف از آفرينش انسان اين است كه او جهان را با ديدگاه الهى ببيند و بشناسد.

«اللّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ أَنَّ اللّهَ قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً»[134] اين مجموعه آفريده شد تا شما با ديد الهى جهان را ببينيد و بدانيد همه اين ها مخلوق يك مبدأ است، مبدأيى بنام خدا كه عين قدرت است و «بِكُلِّ شَيْءٍ قَدير» است، عين علم است و «بكل شى ء عليم»است، چيزى از علم و قدرت او خارج نيست.

اعتقاد به مبدأيى كه علم و قدرتش نامتناهى است براى ما سازنده است، به اين صورت كه چون او به همه چيز عالِم است پس مواظبيم كه آلوده نشويم و چون به همه چيز توانا است مواظبيم كارها را با او در ميان بگذاريم و فقط از او كمك بخواهيم.

البته بعضى از موجودات به خدا نزديك ترند و كمال برترى دارند و مى شود به آنها متوسل شد و از آنها شفاعت گرفت. شفاعت و توسل هم نه با توحيد مخالف است و نه با شرك موافق، بلكه با توحيد ناب سازگار است.

همه ما وقتى تشنه مى شويم آب مى نوشيم، وقتى به روشنى نيازمند شديم از آفتاب كمك مى گيريم با اين كه آب و آفتاب را خدا آفريد، ولى در حقيقت براى نورگيرى به آفتاب و براى رفع عطش به آب متوسل شده ايم. ما به آفتاب توسل مى جوييم نه اين كه آفتاب را مبدأ نور بدانيم، اين عين توحيد است.

وقتى به خاندان عصمت و طهارت كه آب زندگى و آب كوثر و از هر آفتابى بالاترند متوسل مى شويم به اين معنى نيست كه آنها را مبدأ وجود بدانيم، بلكه همان طور كه آب مى نوشيم تا زنده بمانيم، از آب حيات زندگانى اين خاندان هم بهره مى گيريم تا عالِم شويم.

در آيه مذكور فرمود: يكى از اهداف آفرينش انسان اين است كه عالم شود به علمى كه به درد او مى خورد، علمى كه او را به غير خداوند واگذار نكند، نه به خودش متكى كند نه به غير خدا، اين هدف بخش علمى انسان.

در مورد بخش عملى در قسمت هاى پايانى سوره «ذاريات» آمده است: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ»[135] يعنى آفرينش جن و انسان براى اين است كه خداپرست شوند و غير خدا را نپرستند، چون ممكن نيست بشر دين نداشته باشد. هر كسى بالاخره دينى دارد، يعنى قانونى را احترام مى كند، حرف كسى را گوش مى كند، اگر آن كس خدا بود دين اين شخص اسلام است كه: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّه الاِسْلامْ»[136] و او مسلّماً اوامر خدا را اطاعت مى كند، از نواهى پرهيز مى كند و از ارشادات خدا كمك مى گيرد.

اگر اين راه را طى نكرد و نفس خود را به جاى خدا نشاند، مى شود هواپرست. اينكه بعضى ها مى گويند: من هر چه مى خواهم مى كنم يعنى هواى من خداى من است، من هر جا بخواهم مى روم، هر چه بخواهم مى كنم يعنى دين من برابر هوس من تنظيم مى شود، اين همان است كه ذات اقدس اله در قرآن مى فرمايد: «أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ»[137] چنين كسى هواپرست است و اگر مشكلى براى او پيدا شد، آهش به جايى نمى رسد:

«نتوان زدن به تير هوايى نشانه را»

بنابراين هيچ كس بى دين نيست، يا خدا پرست است يا هواپرست. لذا قرآن كريم فرمود: انسان بايد در بخش عمل خداپرست و در بخش نظر خدابين باشد. مجموعه اين دو، هدف علمى و عملى آفرينش انسان را تشريح مى كند.

در اول بحث اشاره شد اين سؤال كه خدا هدفش از خلقت چه بود روا نيست. چرا؟ براى اين كه اگر فاعل ناقص باشد حتماً هدفى دارد كه براى رسيدن به آن هدف كارى را انجام مى دهد، بين اين فاعل و آن هدف كار واسطه است، تا فاعل كمال خود را باز يابد. اما اگر آن فاعل نامتناهى و كمال محض بود، كمبودى ندارد تا كارى انجام دهد و به وسيله آن به مقصد برسد.

در سوره ابراهيم فرمود: «إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ»[138]  اگر همه مردم روى زمين كافر شوند نقصى بر خدا وارد نيست و كمبودى براى خدا ايجاد نمى شود.

بعضى ها كارى را انجام مى دهند براى اين كه سودى ببرند، مثلاً كسى خانه اى مى سازد كه در آن سكونت كند يا خانه اى مى سازد كه بفروشد و از آن سود ببرد. غرض از خانه سازى در اين جا، سود بردن صاحب خانه است.

گاه هدف از ساختن اين بنا سود بردن نيست، جود كردن است، مثل كسى كه وضع مالى اش از راه حلال درست است، مسكن دارد و در عين حال براى دانشجويان خوابگاه مى سازد. او سودى نمى برد ولى جود مى كند، اگر اين كار را نكند ناقص است، سخا ندارد، چون مى خواهد به جود و سخا كه يك كمال است برسد خوابگاه مى سازد.

پس بعضى ها ناقصند، كار انجام مى دهند تا سود ببرند، بعضى ها ناقصند كارى انجام مى دهند تا جود كنند. ذات اقدس اله نه از قسم اول است نه از قسم دوم، نه جهان را آفريد كه سودى ببرد و نه جهان را آفريد كه جودى كند [كه اگر نكرده بود معاذاللّه ناقص بود] او غَنّىٌ عَنِ الْعالَمين است.

كسى كه هستى محض و كمال صرف است كمبودى ندارد تا كارى را انجام دهد و آن كمبود را رفع كند؛ بلكه چون عين كمال است، جود و سخا از او ترشح مى شود و نشأت مى گيرد. او خودش هدف است و عين الهدف، منزّه از آن است كه هدف داشته باشد.

 

آفرينش اجبارى

پرسش 55. من نمى خواستم آفريده شوم تا خدا در مقابل نافرمانى هايم مجازاتم كند، آيا اين ظلم نيست؟

همه ما قبلاً يك مشت خاك بوديم در خيابان ها و بيابان ها و مراتع و...

اگر كسى به پشت بام دستگاه خلقت برود و از بالا نگاه كند، در مى يابد اين پنج ـ شش ميليارد انسانى كه اكنون روى زمين زندگى مى كنند، تقريبا دو قرن پيش در همين بيابان ها و مراتع به صورت خاك بودند و دو قرن بعد هم به همان شكل در خواهند آمد.

در اين ميان، فقط يك خليفة اللهى به انسان اضافه شده است كه هرگز مرگ در آن راه ندارد. اين خاك است كه گاه مرده است و گاه زنده؛ وگرنه روح هميشه زنده است.

ذات اقدس اله به يك مشت خاكى كه زير پاها بود، بهترين شرف و كرامت را عرضه كرد و او را جانشين خود ساخت. به او عقل و فطرت از درون و وحى و نبوت از بيرون عطا كرد تا هدايت شود و رشد كند. چه نعمتى از اين بهتر كه يك مشت خاك خليفة الله شود. حال ما با داشتن اين همه سرمايه چرا بيراهه رويم؟! اگر كسى خداى ناخواسته بيراهه رفته است، با سوء اختيار خود بد كرده است.

گذشته از اين، آن كه مى گويد من راضى نبودم خلق شوم، مى تواند داراى شخصيتى گردد كه جامعه اى از او بهره برد. حال اگر بهترين نعمت را خداوند به ما داد، ولى ما نتوانستيم استفاده كنيم؛ اين به انگيزه درونى ما مربوط است.

مطلب ديگر اين است كه مجازات هاى الهی از سنخ مجازات هاى ستمگران كه براى تسلاى خاطر ستم ديدگان انجام مى شود، نيست. از سنخ مجازات محاكم قضايى كه قاضى از بزهكار انتقام مى گيرد تا جامعه را به امنيت برسد هم نيست، بلكه شبيه مجازات بيمار متخلف به وسيله طبيب است. اگر پزشك حاذق به بيمار بگويد فلان غذا را نخور يا فلان دارو را استفاده كن، چنانچه بيمار به اين نسخه عمل نكرد و رنجور شد و طبيب دارويى تلخ برايش نوشت، آيا طبيب از او انتقام گرفته يا اين رنجورى در پى آن داروى تلخ، رهاورد عدم رعايت سفارش پزشك است؟!

كارهاى خلاف ما ناپرهيزى است و تقوا پرهيز است. تهمت و دروغ و آبروريزى و... براى روح مانند غذاى سمى است. غذاى مانده يا سمى براى دستگاه گوارش خوب نيست و با خوردن آن بدن آسيب مى بيند. سخنان، نوشته ها، شنيده ها و كردار نيز اگر سمى باشند، روح را مسموم مى كند. اين انتقام الهی است.

راه ديگر براى شرح مجازات هاى الهی، توجه به رفتار مادران است. وقتى مادرى فرزندش را از نزديكى به آتش باز مى دارد، اين از سنخ خوردن غذاى مسموم نيست كه 24 ساعت بعد اثر كند. دست زدن همان و سوختن همان. حقيقت گناه اين است. ارتكاب همان و سوختن همان.

قرآن كريم مى فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً؛ آن ها كه اموال يتيمان را مى خورند، اكنون آتش مى خورند.»[139] لقمه حرام شعله آتشى است كه جان را مى سوزاند.

 

جبر و اختيار

پرسش 56. مى گويند روزى پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  ابن ملجم را قاتل حضرت امير خواند؛ ابن ملجم گريست و گفت: مرا همين الان بكشيد. حضرت على نيز مكرر او را قاتل خود خواند. اگر اين روايات درست است  با توجه به اين تأكيدها، ابن ملجم چگونه مى توانست خود را نجات دهد. اگر راه فرارى براى ابن ملجم وجود نداشته باشد، باعدل الهی سازگار نيست. بنابراين، براى فرار ابن ملجم از اين حادثه حتما راه فرارى وجود دارد، آن راه چيست؟

ابن ملجم انسانى است كه مى توانست راه درست يا نادرست را بپيمايد. انسان هميشه بين دو راه واقع است: «وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ؛ ما انسان را به دو راه حق و باطل آشنا ساختيم.»[140] انسان با ميل و اراده خود راه حق يا باطل را بر مى گزيند و به حركت در آن مى پردازد. ذات اقدس اله كه از گذشته و آينده و حال با خبر است، مى داند كه فلان شخص وقتى به بلوغ رسيد و سر دو راهى واقع شد، با اختيار خود، رفيق ناباب بر مى گزيندو كج راهه مى رود. خداوند اين علم غيب را به امام و پيامبر نيز عطا مى كند. آن ها هم مى دانند اين شخص آن كار را انجام مى دهد؛ ولى اين آگاهى حق انتخاب را از فرد سلب نمى كند. او مى تواند گزينش درست انجام دهد و در مسير صحيح قرار گيرد. بدين سبب، معصومين (علیهم السلام) لب به اندرزش مى گشايند؛ هر چند مى دانند با ميل خود آن كار را انجام مى دهد.

داستانى به حضرت على (علیه السلام)  منسوب است كه نشان مى دهد انسان مى تواند هر راهى را انتخاب كند و در برابر اين انتخاب نيز مسؤول است. حضرت على (علیه السلام)  در كوفه در حال سخنرانى بود. شخصى آمد و گزارش داد كه خالدبن عرطفه مرد. حضرت فرمود: او نمرده است. بار ديگر گفتند: خبر مطمئن داريم كه او مرد.

بعد از بار سوم، امام فرمود: او زنده است و 20 سال ديگر، به نفع يزيديان اموى عليه امام حسين قيام مى كند و گروهى نيز در پى او راه مى افتند. بعد حضرت به يكى از حاضران اشاره كرد و فرمود: فلان شخص هم او را همراهى مى كند. آن شخص عرض كرد: من همراهى اش مى كنم؟ حضرت فرمود: آرى، همراهى نكن؛ ولى مى كنى. بعدها پيش بينى امام تحقق يافت.

اين خاصيت علم غيب است. آن ها كه علم غيب دارند، مى دانند فلان شخص با ميل و اراده خود فلان كار را مى كند و مى تواند نكند. به دليل اين كه وقتى انجام داد پشيمان مى شود. وقتى انسان از كارى پشيمان مى شود بدان معنا است كه با اختيار خود انجام داده است. خدا مى داند كه او، در حالى كه مى تواند اين كار را انجام ندهد، با اختيار خود مرتكب مى شود. البته قبل از ارتكاب، قصاص نمى توان كرد؛ چون احتمال دارد در آينده بيدار گردد و از ارتكاب ناشايست چشم پوشد.

 

عدل الهى و عذاب هميشگى

پرسش 57. چرا انسانى كه در دنيا مدتى محدود گناه مى كند، به عذاب ابدى مبتلا مى شود؟ اين با عدل خداوند سازگار نيست.

ابديت و خلود به همه انسان ها مربوط نيست. اگر كسى مسلمان بود و معصيت كرد، با توبه پاك مى شود. اگر پاك نشد، در برزخ و قيامت پاك مى گردد. چنانچه با اين ها هم پاك نشد، به جهنم كشيده مى شود؛ ولى اهل نجات است.

اگر كسى دراين دنيا براى پاك كردن خود از كدورت معاصى اقدام نكرد، در آن دنيا پاكش مى كنند؛ ولى آن پاك كردن كجا و اين پاك كردن كجا؟ آن جا با آتش انسان را پاك مى كنند.

علت سخت بودن مرگ براى برخى از انسان ها همين است. هنگام مردن روح بايد از بدن جدا شود. تصور كنيد دندان كسى را بدون بى حسى بكشند، چرا درد مى آيد؟ چون مى خواهند روح را از اين دندان جدا كنند. حال اگر بخواهند بدون تخدير روح را از تمام بدن جدا كنند، چه خواهد شد؟ سبب سختى جان كندن همين است.

مردان الهی قبل از مردن خود را ميرانده اند؛ «موتوا قبل ان تموتوا»[141]. آن ها روح خود را از تعلقات بدن نجات داده اند و به دلارام حقيقى پيوسته اند. اين است كه جان كندنشان دشوار نيست. هر چه تعلق انسان به بدن كم تر باشد، جان كندن برايش آسان تر است.

از معصوم (علیه السلام)  پرسيدند: شهداى كربلا اين همه تير و نيزه و سنگ و شمشير را چگونه تحمل كردند؟ حضرت فرمود: علاقه آن ها به تن نبود تا درد احساس كنند. مثل اين كه يكى از شما مقدارى از گوشت انگشت را با دست ديگر فشار دهد، خيلى درد ندارد.

 

عصمت و ظرفيت انسان

پرسش 58. آيا خداوند متعال ظرفيت انسان ها را براى كسب عصمت تعيين مى كند يا خودشان آن ظرفيت را به دست مى آورند؟

ذات اقدس اله همه انسان ها رابراى ظرفيت عدالت آماده كرده است. اين حداقل است. عادل يعنى كسى كه واجبات راانجام مى دهد و حرام راترك مى كند. اين حداقل وظيفه هر مسلمانى است.

خداوند به همه ما استعداد كسب عدالت داده و راه آن را هم نمايانده است. عدالت مراتب دارد. از ضعيف ترين مرحله عدالت كه همان انجام واجبات و ترك محرمات است تا نزديك مقام عصمت، مراتب بسيار وجود دارد.

از مرز عدالت كه بگذريم ـ البته عادل ممكن است سهوا خلاف كند؛ ولى معصوم سهوا هم خلاف نمى كند ـ به ملكه عصمت مى رسيم. اگر كسى در راستاى كسب عدالت تمرين كرد، كم كم به مرز عصمت نزديك مى شود؛ يعنى اگر قبلا هم معصوم نبود، از اين به بعد مى تواند معصوم باشد.

البته عصمت نيز درجات فراوان دارد. معصوم شدن مخصوص كسى نيست، وجود مبارك حضرت زينب و حضرت ابوالفضل و بسيارى از فرزندان اهل بيت (علیهم السلام)  شايد به درجاتى از عصمت رسيده باشند؛ ولى ذات اقدس اله پست هاى كليدى مثل نبوت، امامت و خلافت را به افراد خاص مى دهد؛ يعنى به كسى كه مى داند با اين كه مى تواند بلغزد تا آخر عمر نمى لغزد. به چنين افرادى مقام ميدهد: «اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ»[142]

حضرت على (علیه السلام) در نهج البلاغه مى فرمايد: اگر تمام اقاليم هفتگانه را به من دهند و بگويند به مورى ظلم كن، نمى كنم؛ يعنى من با آن كه مى توانم، ظلم نمى كنم: «وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ».

بنابراين، راه معصوم شدن باز است؛ هر چند رسيدن به مراحل عاليه عصمت كار ساده اى نيست.

 

تجلى اسماء الهى و عصيان آدم

پرسش 59. آيا مى توان گفت درخت ممنوعى كه حضرت آدم (علیه السلام)  از نزديك شدن به آن نهى شده بود به بخشى از اسماى الهى مربوط مى شود؛ اسمايى كه ظرف ظهور آن ها طبيعت و زمين است و براى متجلى شدن آن ها بايد بشر عصيان كند؛ به عبارت ديگر، آيا مى توان گفت بعضى اسماى الهى چون غفور، تواب، منتقم و... تنها پس از تحقق عصيان متجلى مى گردند و در جنت حضرت آدم (علیه السلام) امكان تجلى نداشتند. آيا حلاوت نام غفار، آدم (علیه السلام) را بر آن داشت تا به تلخى عصيان تن دهد؟

در جريان عصيان آدم توجه به چند مطلب ضرورت دارد:

1. اين عصيان، عصيان تحريمى يا تنزيهى (كراهتى) نبود؛ زيرا هر دو تحريم، فرع بر شريعت است و شريعت بعد از هبوط آدم و حوا به زمين، پديد آمد. وقتى شريعت نازل نشده باشد، احكام پنجگانه شريعت (واجب، حرام، مستحب، مكروه و مباح) هم در كار نيست. پس عصيان آدم نه عصيان تحريمى است نه تنزيهى.

2. اگر بگوييم آن درخت ممنوع به اسماى حسناى الهی مربوط است و اين اسماى الهی تجلى اش در زمين است و در آن جا اصلاً تجلى ندارد، چنين چيزى محال است.

يعنى اگر تجلى اسمى از اسماى الهی به عالم طبيعت محدود باشد، تجلى اش در ماوراى طبيعت محال مى شود. در اين صورت ارتكاب آدم و حوا نيز محال مى شود؛ به عبارت ديگر نهى آن ها تكوينى است نه تشريعى؛ و در اين صورت عصيان، محال مى گردد؛ يعنى محال است آدم به طرف درخت ممنوع برود.

يعنى، اگر شجره ممنوعه اسامى حسناى تواب و غفار و منتقم و... باشد و اين ها به عالم طبيعت بعد از ظهور عصيان اختصاص داشته باشد، در ماوراى طبيعت، قبل از تنزل حضرت آدم به طبعيت، چنين چيزى ممكن نيست؛ يعنى آن جا تجلى ندارند و تقرب به آن اسما ممكن نيست. وقتى ممكن نبود، مى شود نهى تكوينى و عصيان پذير نيست؛ مگر اين كه تواب و غفار... را توسعه دهيم و بگوييم عالم مجردات را هم شامل مى شود؛ مثل اين كه خدا در سوره مباركه انبيا فرشتگان را هم تهديد كرده است كه اگر فرشته اى داعيه اى داشته باشد، عذاب خواهد شد. بنابراين، سخن فوق درباره درخت ممنوعه، تمام نيست.

 

سمع و بصر مادى و معنوى

پرسش 60. بين سمع و بصر غير مادى چه تفاوتى وجود دارد كه دريافت كلام خدا به سمع باطن در دنيا ممكن است ولى رؤيت حضرتش به بصر باطن جز در آخرت مقدور نيست؟

همان گونه كه سمع و بصر مادى گاهى غير همانند و يكى قوى تر از ديگرى است، سمع و بصر باطنى نيز اين گونه است. از سوى ديگر، سمع و بصر باطنى درجاتى دارد. گوش دل ها يكسان نيست؛ چون دل ها يكسان نيست. چشم دل ها نيز يكسان نيست.

خداوند در بخش پايانى يكى از «حم» هفتگانه فرمود: آن ها كه سخن حق را مى شنوند سه گونه اند، بعضى بلاواسطه مى شنوند، بعضى من وراء حجاب و بعضى از راه پيك و ارسال رُسُل: «وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ»[143]. شايد آن كه توانمند است كلام الهی را بلاواسطه بشنود، بتواند ذات اقدس خداوند را بلاواسطه شهود كند. البته بارها ذكر شده كه هويت مطلقه ذات الهی در دسترس شهود هيچ كس حتى پيامبر اسلام نيست؛ زيرا «حارَتِ الاْنبياءُ و الاْولياءُ فيها». ولى بعد از مرحله ذات، امكان شهود، با توجه به مراتب و درجات اشخاص، متفاوت خواهد بود؛ يعنى كسى به شهود بلا واسطه مى رسد و ديگرى شهود با واسطه دارد.

 

مرگ ناگهانى

پرسش 61. با توجه به اين كه خداوند رحيم و رحمان است، چرا عده اى گرفتار مرگ مفاجات و ناگهانى مى شوند.

خداى سبحان، رحيم و رحمان و حتى ارحم الراحمين است. مرگ ناگهانى براى مؤمن رحمت است؛ يعنى مؤمنى كه تمام حقوق الهی را ادا كرده و حقوق مردم را پرداخته ـ نه دينى ازخدا بر عهده او است و نه دينى از مردم ـ وصيت نامه خود را هم نوشته و تكليف بعد از مرگ خود را مشخص كرده است، با مرگ راحت مى شود؛ بدون اين كه در پايان عمر ناراحتى و درد و سختى بيمارى و بيمارستان را متحمل شود.

از اين رو، در روايات داريم كه مرگ ناگهانى براى مؤمن رحمت و بركت است و مستقيما از دنيا به باغى از باغ هاى بهشتى منتقل مى شود؛ ولى اشخاصى كه آمادگى ندارند با مشكل مواجه مى شوند و ابتداى گرفتارى آن ها است.

به همين دليل، بسيار سفارش شده كه به فكر مرگ باشيد و هميشه خود را آماده نگاه داريد. وجود مقدس اميرالمؤمنين (علیه السلام) تمام شب ها، بعد از نماز عشا با صداى بلند كه همه بشنوند، مى فرمود: «تَجَهَّزُوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ فَقَدْ نُودِيَ فِيكُمْ بِالرَّحِيلِ[144]؛ آماده باشيد و بارها را ببينديد». يعنى انسان بايد هميشه آماده باشد؛ چون مسافر است.

 

فشار قبر

پرسش 62. مى دانيم كه مرگ براى مؤمن شيرين است، مؤمن از مرگ استقبال مى كند و هيچ گونه عذابى ندارد؛ ولى در روايتى نقل شده كه همه عذاب قبر مى بينند. حتى وقتى فاطمه بنت اسد (علیهاالسلام)  از دنيا رفت، رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) پيراهنش را بر وى پوشاند و در قبرش خوابيد تا فشار قبر او را نيازارد. در اين مورد توضيح دهيد.

فشار قبر نوعى عذاب است. مؤمن ناب و محض عذاب قبر ندارد. اگر مؤمنى به بعضى از سيئات آلوده بود و مشكلى در كارهايش داشت، ممكن است در حال احتضار مختصرى مشكل داشته باشد يا در قبر اندكى سختى ببيند تا پاك شود؛ ولى اگر مؤمنى ايمان ناب داشت، دليلى ندارد در حال احتضار يا در قبر عذاب ببيند.

بعضى امور دنيايى در حكم رنج است نه عذاب؛ مثل رنج پيرى و بيمارى. اين ها لازمه عالَم طبيعت است. خوابيدن پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) در قبر فاطمه بنت اسد (علیهاالسلام)  يا پوشاندن پيراهن خود بر وى، وسيله راحت تر بودن او در قبر است. او در باغى از باغ هاى بهشت آرميده است، باغى كه با آن حركت پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) شكوفاتر و آراسته تر گرديد.

البته احساس غربت و تنهايى و وحشت در آستانه رحلت از دنيا و ورود به عالم آخرت وجود دارد؛ ولى در روايات داريم كه در حال احتضار مؤمن، ائمه (علیهم السلام) حضور پيدا مى كنند و مؤمن با ديدن آن ها چنان شادمان مى شود كه با آغوش باز از مرگ استقبال مى كند. بنابراين، دو نكته است كه بايد به آن توجه داشت:

1. خوف از عذاب قبر و احتضار مايه نجات انسان است.

2. عذاب قبر و احتضار براى گروهى وجود دارد نه همه مؤمنان.

 

مقام امامت

پرسش 63. گفته شده رسيدن به مقام امامت محال است ولى انسان مى تواند به مقام شاگردان امامان معصوم دست يابد. از سوى ديگر، در احاديث آمده است: انسان مى تواند به مقامى برسد كه به خداوند امر و نهى كند و خداوند مطيع او شود. آيا اين مقام از مقام امامان كم تر است؟

انسان هاى كامل همان انبيا و اوليايند. كسانى كه در شمار امت آن ها جاى دارند، هرگز نمى توانند به مقام آن ها برسند. البته انسان مى تواند به مقام ولايت برسد و از اولياى الهی شود؛ اما مقام نبوت و امامت به نص و نصب ذات اقدس اله وابسته است نه كسب.

پس چند مطلب داريم كه بايد از هم تفكيك شود:

1. نبوت، رسالت و امامت انتصابى است نه اكتسابى.

2. ولايت يعنى نزديكى به خدا و تقرب الى الله به گونه اى كه خدا كارهاى انسان را به عهده گيرد، هر چه خدا فرمود انسان اطاعت كند و تحت تدبير مستقيم خداى سبحان باشد. اين امر براى هر انسانى ممكن است.

3. مؤمنانى كه در شمار امت جاى دارند، همان طور كه از نبوت و رسالت و امامت بى بهره اند، به مقام ولايتى كه در حد انبيا و اوليا باشد، نيز دست نمى يابند. بسيار بعيد است امت به جايى برسد كه در حد پيامبر گردد؛ اما مى تواند به آن ها نزديك شود. مقام ولايت تا روز قيامت باز، و ولى الله شدن ممكن است.

درباره بخش دوم سؤال بايد ياد آور شد، اين مطلب در دعاى ماه رجب آمده و به مقام فعل ناظر است؛ وگرنه محال است انسان به جايى برسد كه به خدا فرمان دهد و خدا از او اطاعت كند. البته در مقام فعل، گاه خداوند مى فرمايد: «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً»[145] يا در روايات هست كه خداوند به برخى انبيا فرمود: من بيمار شدم چرا از من عيادت به عمل نياورديد؛ آن قدر مؤمن در پيشگاه خداى سبحان عظمت دارد كه خداوند مريضى مؤمن را، مريضى خود مى داند، چون مؤمن در حقيقت آيت و نشانه خدا است. در اين گونه موارد كه اشاره به مقام فعل است نه مقام ذات، از امر و نهى سخن به ميان مى آيد؛ يعنى مؤمن به جايى مى رسد كه مظهر اسمى از اسماى خدا مى شود. اين مظهر كه اسمى از اسماى برتر است دستور مى دهد و مظاهر ديگر اسماى الهی اطاعت مى كنند، نه اين كه مؤمن فرمان دهد و خدا اطاعت كند.

 

عالم مثال

پرسش 64. درباره عالم مثال و بدن مثالى يا برزخى توضيح دهيد.

آنچه درعالم رؤيا مى بينيم، داراى ابعاد و اندازه است؛ ولى ماده ندارد. بدن مثالى شبيه آن است. در عالم طبيعت، بدن، حجم، ابعاد، جرم و جسم دارد. در عالم رؤيا بدن طبيعى در بستر آرميده است؛ ولى روح ما با آن بدن مثالى بدون جرم و داراى ابعاد در حال حركت است. اين را بدن مثالى مى گويند.

همه ما بعد از مرگ تا قيامت با چنين بدن مثالى همراه هستيم. بى ترديد ما بدن مثالى را با علم و عمل خود مى سازيم؛ يعنى تمام اعمال و حركات ما در شكل گيرى آن بدن مثالى دخالت دارد؛ براى مثال كسى مى خواهد بدنش در قيامت شبيه يوسف (علیه السلام) باشد، مى تواند با كردارش اين كار را انجام دهد. اگر آن چه «حسنه» و زيبا است انجام دهد، آن بدن به شكل يوسف در مى آيد. چنانچه خداى ناكرده گناهان را مرتكب شود، بدن مثالى اش سياه و بد چهره مى گردد.

آيه صدو ششم آل عمران كه مى فرمايد: «يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ»[146] به همين مسئله اشاره دارد. وضو نور است و انسان را نورانى مى كند. وقتى در وضو صورت را مى شوييد، در واقع به خداوند عرض مى كنيد: خدايا از گناهانى كه با صورتم انجام داده ام، توبه مى كنم؛ صورتم را پاك گردان. هنگام شستن دست ها بايد نيت اين باشد كه گناهان انجام شده با دست را ترك كنيد و... . به هر حال، آنچه بدن مثالى انسان را مى سازد ،اعمال و نيات و كارهايى است كه هر لحظه انسان انجام مى دهد.

 

علم معصومين

پرسش 65. ميزان علم معصوم (علیه السلام)  به غيب چقدر است و آيا در مسائل دنيوى هم از اين علم بهره مى برد يا نه؟ اگر جواب مثبت است، پس چرا حضرت على (علیه السلام)  مدتى پس از خلافت فرمود: اگر مى دانستم چنين مسائلى پيش مى آيد، بيعت نمى كردم.

معصوم به اذن خدا از غيب باخبر است و از همه آن چه در مصالح امت اسلامى دخالت دارد، آگاه است؛ ولى بايد به چند نكته توجه داشت:

1. علم غيب تكليف آور نيست؛ يعنى اگر علم از راه شرايط حجيت و مانند اين ها حاصل شود، انسان در برابرش تكليف دارد؛ ولى علمى كه از ناحيه غيب به دست آمده، تكليف آور نيست.

2. از سوى ديگر، سنت خداوند چنان اقتضا دارد كه معصومان هم مانند افراد ديگر آزموده شوند وآسيب ببينند.

بنابراين نبايد از آن علم استفاده كنند يا مأمور به استفاده نبودند. البته گاه از غيب براى يارى دين كمك مى گرفتند؛ ولى اساس بر اين است كه در جريان امور عادى از علم غيب بهره نبرند.

 

سير تكاملى بعد از مرگ

پرسش 66. آيا انسان بعد از مرگ سير تكاملى دارد يا نه؟ اگر اين گونه است آيا افراد عادى بعد از مدتى به همان كمال مطلقى كه ائمه (علیهم السلام) مى رسند، دست مى يابند؟

انسان بعد از مرگ كمال علمى پيدا مى كند، ولى تكامل عملى ندارد؛ يعنى بعد از مرگ بسيارى از مسائل برايش روشن مى شود، حقيقت حيات و مرگ، وحى و نبوت، بهشت و جهنم، فرشته و جن و... روشن مى شود آن هم به صورت شهودى نه حصولى. البته براى هر كس در حد هستى خاصى كه دارد.

 

سعيد وشقى

پرسش 67. حديث «السعيد سعيد فى بطن امه و الشقى شقى فى بطن امه» چگونه با اختيار شخصى قابل توجيه است؟

حديثى كه از پيامبراكرم (صلی الله علیه وآله)  نقل كرده اند اين است: «الشَّقِيُّ مَنْ شَقِيَ فِي بَطْنِ أُمِّهِ وَ السَّعِيدُ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِهِ»[147]. بعد از وجود مبارك معصوم مى پرسند: شقى در بطن مادر شقى  است، يعنى چه؟

حضرت فرمود: كودكى كه در رحم مادر است، خداوند مسير زندگى اش را مى داند؛ مى داند اين كودك به چه صورت دوران كودكى و نوجوانى و... خود را مى گذراند، كى به كاروان طالبان علم مى پيوندد، با چه كسى رفيق مى شود، در فلان دو راهى با اختيار خود كدام را بر مى گزيند و با مقدم داشتن شهوت و غضب خود در كارها، با اراده خود به طرف شقاوت مى رود.

پس شقى بودن در رحم مادر به اين معنا نيست كه وقتى در رحم مادر است، به او سرنوشت شقاوت دهند و بگويند تو حتما بايد شقى باشى. ذات اقدس اله همه را سعادتمند خلق كرد. در سوره شمس مى فرمايد: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها؛ هر دو راه فجور و تقوا را به انسان نماياند.»[148]

 

شهود الهى

پرسش 68. حضرت موسى (علیه السلام)  در شهود خداوند قوى تر بود يا اهل بيت (علیهم السلام) ؟

ذات اقدس اله با چشم ديده نمى شود،، صوت و آهنگ هم نيست كه با گوش شنيده شود، رايحه هم نيست كه با بينى حس گردد. او از ماديات منزه و مجرد محض است.  انسان تنها از طريق مشاهده دل مى تواند آن وجود مجرد محض را تا حدودى ـ در حد وسعت ذات خود نه در حد شناخت ذات خداوند ـ بشناسد؛ يعنى حقيقت انسان با حقيقت حضرت حق، به اندازه اى كه محدود مى تواند با نامحدود رابطه برقرار كند، پيوند وجودى برقرار مى سازد و او را مشاهده مى كند.

عمده اين است كه اگر درجه شهودى شاهد قوى بود، آن ذات را قوى تر مشاهد مى كند و اگر ضعيف بود، ضعيف تر. وجود مبارك موسى (علیه السلام)  به اندازه سعه وجودى خود با ذات اقدس اله مرتبط بود. اهل بيت (علیهم السلام)  در اين مورد به مقام والاترى بار مى يابند؛ زيرا هر پيامبرى به اندازه كتاب خود پيام مى آورد و درجه وجودى اش معادل همان كتاب است.

قرآن كريم افزون بر آن كه مصدق كتاب هاى گذشته است، مهيمن بر آن ها است؛ يعنى بر همه آن ها برترى و سيطره دارد. اهل بيت (علیهم السلام) همتاى قرانند و در هيچ درجه از درجات وجودى از قرآن عقب نيستند وگرنه افتراق حاصل مى شود؛ در حالى كه پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: «لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوض»[149].

موسى (علیه السلام)  در حد تورات بود و اهلبيت در حد قرآن. قرآن مهيمن بر تورات است و قهرا همتايان قرآن كريم بر همتايان كتاب هاى آسمانى ديگر مهيمن هستند.

با اين براهين مى توان دريافت كه مقام اهلبيت از انبياى گذشته برتر و در نتيجه شهودشان قوى تر و بيش تر است.

درك ما از خودمان به صورت شهودى است نه حصولى و مفهومى. مفهوم «من» و «اَنَا» كه وسيله درك نيست و از ذهن ما غايب است در حالى كه ما از ذات خويش هرگز غيبت نداريم و هميشه ذات خود را ثابت و واحد مى يابيم.

كسى كه بيمار است و به پزشك مراجعه مى كند، او حقيقت مريضى را درك مى كند ولى وقتى گزارش مى دهد پزشك صورتى از اين بيمارى را در ذهن دارد و با علم حصولى از مرض بيمار خبردار مى گردد. خود بيمار با علم شهودى مرض خود را مى يابد. شهود قلبى در سطح اين احساس درونى نيست بلكه بسيار بالاتر است و مثال مذكور فقط براى اين كه شهود قلبى تا حدى به ذهن نزديك شود، مطرح گرديد.

 

خطاى فرشتگان

پرسش 69. مگر فرشتگان از مجردات نيستند و هميشه دريك حد باقى نمى مانند، پس چرا برخى از آن ها مانند فطرس خطا كردند؟

فرشته ها البته يكسان نيستند. فرشتگان حامل عرش و حامل وحى مقامى والا دارند: «وَ ما مِنّا إِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ»[150] فرشتگان حامل وحى معصومند؛ زيرا در قرآن كريم آمده است: «لا يَعْصُونَ اللّهَ»[151] اين گروه تكامل هم ندارند. البته اين كه تمام فرشته ها از يك سنخ باشند يا هيچ فرشته اى شبيه انسان داراى نفس مستكمله نباشد، مشخص نيست و هيچ دليلى نداريم.

جريان فطرس هم به اثبات نياز دارد؛ زيرا فطرس واژه اى يونانى است و در دعاى سوم شعبان هم فرشته خوانده نشده است. عبارت دعا اين است: «و عاذ فطرس بمهده». از سوى ديگر، سند اين دعا هم بايد تحقيق شود و ميزان اعتبارش به دست آيد. چنانچه درستى سند و فرشته بودن فطرس هر دو اثبات شود، اين امر با آيه فوق مزاحم نيست؛ زيرا امكان دارد فطرس از فرشتگان زمينى به شمار آيد و با فرشتگان آسمانى يا اخروى تفاوت داشته باشد.

 

ولايت تشريعى

پرسش 70. تفاوت ولايت تشريعى و ولايت به معناى سرپرستى و حكومت را توضيح دهيد. با توجه به اين كه ولى فقيه، گاه از اختيارات خوداستفاده مى كند و حكم حكومتى مى دهد، قلمرو اين دو ولايت چيست؟ آيا وضع قوانين حكومتى به معناى ولايت تشريعى نيست؟

ابتدا بايد دو نكته مشخص شود:

1. ولايت بر تشريع؛ يعنى حق قانون گذارى كه به ذات اقدس اله اختصاص دارد.

2. ولايت تشريعى؛ يعنى در محدوده قوانين شريعت چه كسى والى و سرپرست است نه اين كه چه كسى حق دارد قانون و شريعت جعل كند.

در عصر غيبت، كسى كه جانشين حضرت بقية الله (عج) است، ولىّ به شمار مى آيد، او ولايت دارد شريعت را بفهمد و تبيين، حمايت و اجرا كند. فقيه جامع الشرايط سه كار رسمى دارد. وقتى اين ها بررسى شود، در مى يابيم فقيه، يك شخصيت حقيقى دارد و يك شخصيت حقوقى.

فقيه جامع الشرايط كه ولى مسلمين است، از آن جهت كه مرجع تقليد است، اگر فتوا دهد فلان چيز حلال است و فلان چيز حرام، عمل به آن بر او و مقلدانش هر دو واجب است. اگر حكم قضايى داد، عمل به آن حكم هم بر دو طرف دعوا واجب است و هم بر خود او؛ يعنى نقض آن حكم، هم بر خودش حرام است هم بر دو طرف دعوا.

اگر ولى فقيه نظير مرحوم ميرزاى شيرازى حكم ولايى دهد - كه اين ديگر فتوا نيست، حكم قضايى هم نيست - عمل به حكم ولايى بر خود ولى فقيه و يكايك مردم حتى فقهاى ديگر واجب است.

با اين تحليل، فقيه يك شخصيت حقوقى دارد و يك شخصيت حقيقى. شخصيت حقيقى اش با ساير شهروندان يكى است؛ ولى شخصيت حقوقى او كه «امام المسلمين» است با ديگران تفاوت دارد. بازگشت اين تحليل به ولايت فقاهت و عدالت است. فقاهت، ولىّ مسلمانان است نه فقيه؛ عدالت، ولىّ مسلمانان است نه فقيه.

براى باز شدن مطلب به يك مثال توجه كنيد. امام ـ رضوان الله تعالى عليه ـ تا اواخر عمر خود درتمام انتخابات شركت مى كردند. ايشان از آن جهت كه روح الله الموسوى الخمينى بودند، با ديگر اعضاى دفتر تفاوت نداشتند؛ يعنى مثل آن ها يك رأى به صندوق مثلاً رياست جمهور مى انداختند؛ اما از آن جهت كه به مقام فقاهت و ولايت فقاهت رسيده است، رأى ميليونى مردم را تنفيذ مى كند. اين دو سمت نشان دهنده دو شخصيت حقيقى و حقوقى است.

بنابراين، ولايت تشريعى فقيه يعنى ولايت در محدوده شريعت و هرگز فقيه جامع الشرايط، ولايت بر تشريع ندارد. البته گاه تزاحم پيش مى آيد. در موارد تزاحم چه بايد كرد؟

تزاحم همان طور كه در مسائل شخصى رخ مى نمايد، در مسائل اجتماعى نيز پديد مى آيد؛ براى مثال اگر كسى سوار كشتى باشد، شرعا حق ندارد چمدان خود را به دريا بيندازد؛ چون اسراف و حرام است. چنانچه كشتى دچار سانحه شود و بگويند بايد سبك گردد، يا بايد انسان ها به دريا افكنده شوند يا چمدان ها و اثاثيه در اين موقعيت، ريختن چمدان ها به دريا واجب است و نمى توان آن را اسراف و حرام خواند.

اگر چنين تزاحمى در كشور پديد آيد، بايد كسى باشد كه حرف آخر را بزند و مشكل را حل كند. اين فرد همان ولى فقيه است و كارش هم در محدوده ولايت تشريعى است نه ولايت بر تشريع.

 

زندگى ابدى در بهشت

پرسش 71. آيا زندگى ابدى و پايان ناپذير در بهشت، خسته كننده نيست؟

اگر معناى ثبات را از سكون جدا كنيم و روشن شود كه آن جا دارالقرار است نه دارالسكون، اين مشكل حل مى شود. سكون با نابودى همراه است؛ مانند درخت يا ساختمانى كه در يك مكان قرار دارد؛ بالاخره روزى مى پوسد و از بين مى رود. ثبات مانند معادلات رياضى است كه زمان و مكان ندارد. آن چه زمان و مكان ندارد، ثابت است نه ساكن.

آيا قانون عليت روزى فرو مى ريزد؟ آيا 4=2×2 تبديل مى شود؟ خير؛ چون ثابتند. در اين دنيا، خستگى مربوط به تن است و روح چون متعلق به تن است، احساس خستگى مى كند؛ در آخرت، برعكس دنيا بدن همراه روح است، ديگر زوال و خستگى و مرگ در آن راه ندارد، انسان به دارالقرار مى رسد.

از اين موجودات ثابت بسيار داريم؛ مانند فرشتگان، حتى فرشتگانى كه بدن دارند. به هر حال، در قيامت انسان جسم دارد، حس دارد، لذت هاى جسمانى دارد؛ ولى نظام آن جا با نظام دنيا متفاوت است. در آن نظام، فرسودگى و خستگى و سكون راه ندارد. بنابراين خستگى نيز وجود ندارد.

 

جسمانى بودن معراج

پرسش 72. هرگاه از هفت آسمان سخن به ميان مى آيد، چنان بيان مى شود كه مراد اين آسمان كه بشر به آن نگاه مى كند، نيست. آيا اين تعبير با اعتقاد به جسمانى بودن معراج پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) منافات ندارد؟

در پاسخ به اين پرسش بايد به چند مطلب توجه داشت.

مطلب اول: در معراج پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  هم جسم حضرت حضور داشت و هم روحش.

مطلب دوم: بعيد است اين آسمانى كه الان كفار و ملحدان سفينه هاى فضايى به آن مى فرستند، آسمانى باشد كه قرآن كريم به آن اشاره دارد؛ چون در قرآن كريم فرمود: «لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ؛ درهاى آسمان ها به روى كفار باز نيست»[152]. اگر منظور اين آسمان ظاهرى است كه صحيح نيست؛ زيرا اين آسمان مرتب محل تردد سفينه هاى فضايى كافران است. پس معلوم مى شود منظور از آسمان، آسمان معنوى است.

شاهد ديگر آن است كه فرمود: «وَ أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها؛ امرهر آسمانى را به مسؤولش ارسال كرده است.»[153] آن وقت آسمان هاى ظاهرى در حكم ابدان و آسمان هاى معنوى به منزله غيب و ارواح آسمان هاى ظاهريند كه درهاى آن ها به روى كفار باز نمى شود و مدبرات امر در واقع با ارواح اين آسمان ها ارتباط دارند. در سايه اداره آسمان هاى باطنى اين آسمان هاى ظاهرى نيز اداره مى شود.

مطلب سوم: در قرآن كريم فرمود: «إِنّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزِينَةٍ الْكَواكِبِ»[154]. ستاره هايى كه شما مى بينيد همگى زينت آسمان اول به شمار مى آيند. از مجموع مطالب فوق اين نتيجه حاصل مى شود كه اولاً، منظور خداوند از آسمان هاى هفت گانه آسمان هاى معنوى اند نه مادى و ثانيا، هيچ منافاتى با معراج پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  ندارند؛ چون معراج ايشان هم جسمانى بود و هم روحانى.

 

امامت حضرت زهرا (علیهاالسلام) 

پرسش 73. آيا همه ذريه صالح و عادل حضرت ابراهيم (علیه السلام)  به مقام امامت رسيدند؟ آيا حضرت زهرا (علیهاالسلام)  نيز به مقام امامت رسيد؟

برابر دعاى حضرت ابراهيم (علیه السلام)  همه ذريه صالح و عادل آن حضرت به مقام امامت رسيدند. البته امامت دو قسم است: امامت ملكوتى كه به ولايت مربوط است؛ و امامت ملكى كه رهبرى و اداره امور را بر عهده دارد.

مهم ترين مقام همان امامت ملكوتى است. امامت ملكوتى به اين معنا است كه عقايد، اخلاق، اعمال و عبادات انسان ها كه به عالم بالا صعود مى كند: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ»[155] يك سلوك معنوى است كه مسلك و راهنما و صراط مستقيم و رهبر مى خواهد. صراط مستقيم همان حق ممتد است كه بين عبد و مولا كشيده شده و راهنماى قافله عظيم عقايد و اخلاق و عبادات، عقيده و خُلق و عبادت معصوم است.

يعنى نماز امام پيشاپيش نمازها است. و نمازهاى امت به دنبال آن بالا مى رود؛ عقيده امام پيشاپيش حركت مى كند و عقايد امت به دنبال آن است. اين كه گفته مى شود اگر كسى نماز اول وقت بخواند به امام زمانش اقتدا كرده است، ناظر به اين است كه چون امام زمان (علیه السلام)  اول وقت نماز مى خوانند مثل اين است كه انسان به آن حضرت اقتدا كرده است؛ وگرنه امكان دارد امام در جايى تشريف داشته باشند كه افق آن متفاوت باشد. بنابراين، در شرق و غرب عالم هر كس نماز اول وقت بخواند به امام زمانش اقتدا كرده است.

پس امامت ملكوتى يعنى رهبرى اخلاق، عقايد و اعمال و بالاتر از همه اين ها رهبرى ارواح، موصوف به عقيده و خُلق و عمل امام است؛ چون تمام اين موارد صفات ارواح است و ارواح اگر بخواهند صعود كنند، روح طيب امام ـ صلوات الله و سلام عليه ـ پيشاپيش و راهنماى اين كاروان است.پس امام ارواح، روح امام است و امام عقايد و اخلاق، عقيده و خُلق امام است.

چنين امامت ملكوتى را تمام ذريّه صالح و معصوم ابراهيم (علیه السلام) دارا هستند و بالاترين و برجسته ترين آن مربوط به اهل بيت (علیهم السلام) است كه وجود مبارك صديقه كبرى (علیهاالسلام) از مصاديق بارز اين انوار پاك به شمار مى آيد. اما امامت مُلكى به معناى رهبرى امور اجرايى كه تماس با مردم و شركت در جنگ و صلح لازم دارد، به مردها مربوط است و زن ها را شامل نمى شود.

 

عقل زنان

پرسش 74. آيا طبق حديث شريف علوى كه فرمود: «عقول النساء فى جمالهنّ و جمال الرّجال فى عقولهم» عقل زن در جمال او و جمال مرد در عقل او خلاصه مى شود، تا وسيله اى براى سرزنش زن و برترى مرد باشد؟

براى پاسخ به اين سؤال لازم است به اين نكته توجّه كنيد كه: زيور جان آدمى به ايمان است نه چيز ديگر، چنان كه خداى سبحان فرمود: «حَبَّبَ اِلَيْكُمُ الاْيمانَ و زَيَّنَهُ فى قُلُوبِكُمْ»[156] خدا ايمان را براى شما دوست داشتنى گردانيد و آن را در دل هاى شما زينت داد.

و چون روح انسان مجرد است نه مادّى و ايمان نيز امرى است معنوى، اين امر معنوى يعنى ايمان، مايه جمال و زيبائى آن امر مجرد يعنى جان انسانى شده است و از آنجا كه خصوصيت ذكورت و انوثت در حقيقت انسان (كه همان جان اوست) و ايمان او تأثيرى ندارد يعنى حقيقت انسان و ايمان و امثال آن نه مؤث است نه مذكر، بلكه امرى مجرد است كه در زن و مرد يكسان مى باشد؛ بنابراين از حديث شريف علوى كه فرمود: «عقول...» مى توان معناى دستورى فهميد نه معناى وصفى، يعنى منظور آن نباشد كه حديث شريف در توصيف دو صنف از انسان باشد كه عقل زن در جمال او خلاصه شود و جنبه سرزنش داشته باشد و جمال مرد در عقل او تعبيه شود و عنوان ستايش بگيرد، بلكه ممكن است معناى آن دستور، يا وصف سازنده باشد.

به بيان ديگر زن موظف است و يا مى تواند عقل و انديشه انسانى خويش را در ظرافت عاطفه و زيبايى گفتار و رفتار و كيفيت محاوره و نحوه برخورد و نظائر آن ارائه دهد چنانكه مرد موظف است و مى تواند هنر خود را در انديشه انسانى و تفكر عقلانى خويش متجلى سازد.

تحصيل كرده و آگاه به معارف ايثار و شهادت توان آن را دارد كه در نقش مادرى مهربان، فرزندش را تشويق به جهاد كند و در بدرقه او هنگام عزيمت به جبهه، عقل طريف[157] خود را در جامه هنر ظريف ارائه دهد. يا هنگام استقبال فرزندش كه از جبهه و ميدان رزم، پيروزمندانه برگشته است انديشه وزين عقلى خود را در لباس زيباى شوق و نظاير آن نشان دهد. هرگز اين ظرايف هنرى كه تَمَثُّل عينى طرايف عقلى است براى مردان هنرمند ميسّر نخواهد بود.

خلاصه آنكه زن بايد حكمت را در ظرايف هنر ارائه دهد و مرد بالعكس بايد ظرايف هنر را در طرايف حكمت جلوه گر كند يعنى جلال زن در جمال او نهفته است و جمال مرد در جلال او متجلّى شده است و اين توزيع كار نه نكوهشى براى زن است و نه ستايشى است براى مرد. بلكه رهنمود و دستور عملى هر يك از آنها است تا هر كس به كار خاص خويش مأمور باشد و در صورت امتثال دستور مخصوص خود، درخور ستايش گردد و در صورت تمرّد از آن، مستحق نكوهش شود.

پس تفاوت زن و مرد در نحوه ارائه انديشه هاى درست ظهور مى نمايد وگرنه زن نيز چون مرد شايستگى فراگيرى علوم و معارف را داشته و مستحق تقدير است.

مطلب ديگرى كه بايد به آن توجّه داشت اين است كه دو گونه عقل داريم: عقل نظرى و عقل عملى. انسان با عقل نظرى مى فهمد و با عقل عملى كار انجام مى دهد. يقين، جزم، ظن و گمان، وهم، خيال و مانند آن جزو شئون عقل نظرى است؛ امّا نيّت، عزم، اخلاص و اراده، محبت، تولى، تبرّى، تقوى و عدل و مانند آن جزو عقل عملى است[158] و همين عقل عملى هم معيار فضيلت در انسان است.

عقل نظرى معيار اعلميت انسان و عقل عملى معيار كرامت و افضليت انسان است. «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقيكُمْ»[159] و اين كه در روايت آمده است كه «عقول النساء فى جمالهن و...»[160] اشاره به عقل نظرى است نه عقل عملى. يعنى اگر بين مرد و زن تفاوتى از نظر عقلى باشد در مورد عقل نظرى يا ابزارى است نه عقل عملى.

عقل نظرى، عقلى است كه انسان با او بتواند علوم حوزوى و دانشگاهى را فراهم كند تا چرخ دنيا بچرخد و اين هم معيار فضيلت انسان (مردها) نيست. بلكه معيار فضيلت انسان، عقلى عملى است كه در تعريف آن آمده است «اَلْعَقْلُ ما عُبِدُ بِهِ الرَّحْمنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الجَنان»[161] انسان به وسيله آن خدا را عبادت مى كند و بهشت را كسب مى نمايد و به مقام قرب مى رسد و اين عقل در مرد و زن تفاوتى ندارد.

بنابراين اگر كسى خواست بين زن و مرد داورى كند نبايد عقل به معناى علم مصطلح را معيار قرار دهد (يعنى عقل نظرى را) بلكه بايد عقل عملى را كه وسيله قرب انسان و معيار فضيلت است معيار قرار دهد و در اين صورت است كه جمال مرد و زن هر دو در عقلى است كه «عُبِدَ بِهِ الرَّحْمانُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجنان» و در اين صورت، هم «جَمالُ الرِّجالِ فى عُقُولِهِم» و هم «جَمالُ النِّساءِ فى عُقُولِهِنّ» مى باشد.[162]

 

عقل زن و مرد

پرسش 75. گاهى گفته مى شود كه عقل مرد بيش از عقل زن است و تجارب گذشته و حال نيز مؤکد اين مطلب مى باشد آيا چنين گفته اى صحيح است؟

اين موضوع را مرحوم علامه طباطبايى قدس سره در تفسير شريف الميزان آورده و فرموده اند: آن عقلى كه در مرد بيش از زن است يك فضيلت زائده است نه معيار فضل.

توضيح مطلب اين كه عدهّ اى گفته اند عقل در اسلام معيار كمال انسانى است يعنى هر كس كه عاقلتر است به كمال انسانى نزديك تر و نزد خدا مقرب تر است، و هر كه از عقل دورتر است از كمال انسانى كم بهره تر و از مقام قرب الهى محرومتر است، بنابراين چون عقل در مرد بيش از زن است پس مردها بيش از زن ها به خدا نزديك تر هستند. در صورتى كه اين استدلال تمام نيست بلكه مغالطه اى است كه در اثر اشتراك لفظ رُخ مى دهد.

چون عقل به صورت اشتراك لفظى بر معانى گوناگون اطلاق مى شود، لذا بايد اوّلاً، روشن شود كدام عقل معيار كمال انسانى و قرب الهى است و ثانياً در كدام عقل، زن و مرد با يكديگر اختلاف و تفاوت دارند؟

منشأ مغالطه آن است كه گرچه گفته مى شود كه زن و مرد در عقل تفاوت دارند، و عقل معيار قرب الى اللّه است، و هر كه عقلش بيشتر باشد به خدا نزديك تر است، امّا عقلى كه در مقدمه دوم ذكر مى شود، غير از عقلى است كه در مقدمه اولى آمده است. به عبارت ديگر عقلى كه در آن، زن و مرد اختلاف و تفاوت دارند غير از عقلى است كه مايه تقرب الى اللّه است.

اگر دو معناى عقل از هم جدا شود، و دو مقدمه را با حفظ يك حد وسط كنار هم ذكر كنيم، مى بينيم كه هرگز نمى توان قياسى ترتيب داد تا از آن، فضيلت مرد بر زن استنتاج شود؛ زيرا عقلى كه در زن و مرد متفاوت است عقل نظرى است كه در نحوه مديريت در مسائل سياسى، اقتصادى، علمى، تجربى، رياضى و مانند آن دخيل است.

و بر فرض هم كه ثابت بشود دراين گونه از علوم و مسائل اجرايى، عقل مرد بيش از عقل زن است ـ كه اثبات اين مطلب نيز كار آسانى نيست ـ ولى اين سؤال وجود خواهد داشت: آيا آن عقلى كه مايه تقرب الى اللّه است همين عقلى است كه بين زن و مرد مورد تمايز مى باشد؟ آيا مى توان گفت هر كس مسائل فيزيك، رياضى، طب، طبيعى و مانند آن را بهتر بفهمد به خدا نزديك تر است؟ آيا اين عقل مايه تقرب است يا عقلى كه «عبد به الرّحمان و اكتسب به الجنان»[163] مى باشد مايه تقرب است؟

چه بسا ممكن است مردى در علوم اجرايى بهتر از زن بفهمد امّا توان عقال كردن غرايز خويش را نداشته باشد. همه مذهب هاى باطلى كه در برابر انبيا صف بستند، به وسيله مردها جعل شد. اكثر متنبّى ها[164] كه در برابر انبيا به مبارزه مذهبى برخاستند، مرد بودند. قرآن كريم در مورد كسانى كه نظير فرعون مذهب هاى جعلى آوردند مى فرمايد: «يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَومَ الْقِيامَةِ»[165] آنان كه پيشاپيش ديگران به جهنّم رفته و مى روند آيا مردند يا زن؟

بنابراين، اگر كسى در مسائل علمى يا سياسى و اجرايى فكر برتر داشت اين نشانه تقرب الى اللّه نيست، بلكه يك فضيلت زايد است، زيرا: «ذاكَ عِلْمٌ لايَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ»[166] علمى است كه ندانستنش زيان نمى رساند.

اگر كسى ادّعا كند كه عقل مرد در جنبه «يعبد به الرحمان و يكتسب به الجنان» قوى تر از زن است، هر گز اثبات آن مقدور نيست، چرا كه نه تجربه آن را نشان مى دهد و نه برهان آن را تأييد مى كند.

مضافاً اين كه همه كمالات به انديشه هاى نظرى وابسته نيست. زيرا كه گاهى انسان خوب مى فهمد امّا فهمش همراه با خشونت است. اگر انسان دو صنف است: بخشى محكم كارند به نام مرد، و بعضى ظريف كارند به نام زن، اسماء الهى هم دو صنف است و كمالات نيز از دو راه نصيب انسان مى شود. بعضى از كمالات بر اساس جنگ و قوام و قيام و مبارزه و ستم ستيزى و مظهر قهر و جلال حق بودن است، و بعضى مظهر مهر و رأفت و عاطفه و محبت و جمال و لطف حق بودن است و اگر يكى از اين دو صنف در خشونت و انديشه قوى ترند، دليلى بر آن نيست كه در بخش هاى مهر، عاطفه، لطف، رأفت، صفا، صميميت و رقّت نيز قوى تر باشند.

ذات اقدس اله، عالم را بر محور محبت اداره مى كند و بسيارى از آيات قرآن درس محبت مى دهد و راه محبت را زن بهتر از مرد درك مى كند. اگرچه راه قهر را ممكن است مرد بهتر از زن درك كند.[167]

 

مشورت با زنان

پرسش 76. آيا اين گفته حضرت على (علیه السلام)  در بيان وهن عقول زنان است كه فرمودند: «ايّاك و مشورة النساء فانَّ رأيهنّ الى اَفنٍ و عزمهنّ الى وهن»[168] بپرهيز از مشورت با زنان كه رأى آنان ناقص و تصميم آنان سست است. وكلاً چنين مسئله اى شامل حال تمام زنان اعم از تحصيل كرده و تحصيل نكرده است؟!

چنين تعبير هايى به لحاظ غلبه خارجى موضوع در زمان بيان آن است. يعنى در آن زمان اين صنف گرانقدر (يعنى زنان) از تعليم و تربيت صحيح محروم بوده اند در صورتى كه اگر شرايط درست براى فراگيرى آن ها در صحنه تعليم و تربيت فراهم شود اگر غلبه بر عكس نشود لااقل غلبه با مردان نخواهد بود تا منشأء نكوهش گردد.

يعنى اگر زنان در پرتو تعليم صحيح و تربيت وزين پرورش يابند و چون مردان بيانديشند و چون رجال تعقّل و تدبّر داشته باشند تمايزى از اين جهت با مردها ندارند و اگر گاهى تفاوت ديده شود، همانند تفاوتى است كه در اين مورد بين خود مردها نيز مشهود است.

مثلاً اگر زنان مستعد به حوزه ها و دانشگاه هاى علمى راه يابند و همانند مردان به فراگيرى علوم بپردازند و در دروس مشترك آگاهى كامل يابند ديگر نمى توان گفت رواياتى كه در نكوهش زنان آمده و احاديثى كه در پرهيز از مشورت با آن ها وارد شده و دلايلى كه در نارسايى عقول آنان رسيده اطلاق دارد و هيچگونه استثنايى نسبت به زنان دانشمند و محقق ندارد، بلكه قطعاً اين گونه زنان، مستثنى خواهند بود و زنها در اين زمينه تمايزى با مردها ندارند. (37 ـ 36)

 

زنان و مرجعيت

پرسش 77. به چه دليل زنان نمى توانند به مقام مرجعيت برسند؟

بايد بين مرجعيت و فقاهت فرق گذاشت. زن از آن جهت كه داراى روح مجرد است، از جهت حقيقت انسانى، بامرد تفاوت ندارد؛ زيرا محور اصلى بحث پيامبران، انسان است نه مرد و زن. انسانيت انسان به روح است و روح نه مرد است و نه زن. اين بدن است كه مذكر و مؤمنث دارد.

در وظايفى كه به بدن مربوط است، مرد و زن اختلاف دارند؛ اما كمالات علمى، عقايد، اخلاق، معنويت و... به جان مربوط است و به مذكر و مؤمنث ارتباط ندارد. پس بايد بين فقاهت كه يك مقام علمى است، با مرجعيت كه يك كار اجرايى است، فرق گذاشت.

در فقاهت هيچ شرطى نيست. زن مى تواند در بحث هاى علمى به كامل ترين مرحله فقاهت برسد و حتى شاگردانش مرجع تقليد باشند. اما مرجعيت يك مقام اجرايى است. مردم مراجعه دارند. مصافحه مى كنند و...اين با مقامى كه زن دارد، هماهنگ نيست. البته زن مى تواند مرجع تقليد زن ها باشد و اشكال ندارد.

 

قضا و قدر

پرسش 78. نظام حاكم بر جهان، قضا و قدر و جبر و اختيار را توضيح دهيد.

نظام حاكم بر جهان بر اساس بينش توحيدى آن است كه يك حقيقت نامتناهى كه هستى محض و عين علم و حيات و اراده است و آن خداست، خود به جهان، هستى بخشيده و با نظم و تدبير آنها را اداره نموده است.

قرآن كريم از اين نظم عمومى حاكم بر جهان چنين ياد كرده است: «هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ[169]» خدا آن حقيقت نامتناهى است كه بر آسمان ها و زمين حاكم است و باز فرمود: «أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ»[170] به هر سمت كه رو كنيد آثار وجود خدا را مى يابيد، به هر موجودى كه بنگريد شما را به خدا راهنمايى مى كند.

براى اين كه هر چه را شما بنگريد چه زمينى باشد و چه آسمانى، چه انسانى چه غير انسانى، به خودش قائم نيست، وجودش به وجود خدا وابسته است. بيان نورانى امير المؤمنين (علیه السلام)  كه در نهج البلاغه آمده اشاره به همين موضوع است.

آن حضرت فرمود: «كُلُّ قَائِمٍ فِي سِوَاهُ مَعْلُولٌ»[171] يعنى هر موجودى كه به غير خود متكى است، معلول است و علت دارد. شما به هر سمتى كه بنگريد چيزى كه به ذات خود قائم باشد نمى بينيد، به دليل اين كه در يك مرحله هست و در مرحله ديگر نيست، در جايى هست و در جاى ديگر نيست. پس هر چه به غير خود متكى است غير خدا است، لذا قرآن كريم فرمود: «أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ»[172]

اما جريان جبر و قضا و قدر اين است كه خداوند يك سلسه قوانين كلى و جزئى آفريد. آن قوانين كلى به عنوان قضا و موارد جزئى به عنوان قدر است. مثلاً «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ»[173] يعنى اينكه هر كسى بايد بميرد و مرگ براى همه است و هيچ كس براى ابد زنده نخواهد بود، اين «قضاى» الهى است.

اين قانون كلى نسبت به اشخاص، متفاوت پياده مى شود يعنى براى هر كس اندازه اى خاص در نظر گرفته مى شود كه آن را «قدر» مى نامند. «قدر» تغيير پذير است ولى «قضا» تغيير پذير نيست. يعنى اين كه همه بايد بميرند (قضا) تغييرناپذير است ولى اين كه چگونه بميرند (قدر) تغييرپذير است. هيچ كس براى ابد نخواهد بود، چون دنيا مسافرخانه و محدوده حركت است، نمى شود حركتِ يك شى ء دائمى باشد و گرنه به هدف نمى رسد. دنيا چون دار كار و حركت است يقيناً بايد به پايان برسد تا انسان به هدف خود نائل شود و جزا يا كيفر اعمال خود را ببنيد.

بنابر اين بودن مرگ براى همه قضاى الهى و تخلف ناپذير است ولى اين كه هر شخصى چگونه بميرد، قدر و تغييرپذير است. اين اجمالى از قضا و قدر.

در مورد جبر و اختيار هم بايد گفت: يك نوع جبر در مسئله علت و معلول مطرح است و يك نوع در مسئله آزادى و فعل انسان. آن جبرى كه در مسئله علت و معلول مطرح است اين است كه مى گويند: «اَلشِّىْ ءُ ما لَمْ يَجِبْ لَمْ يُوجَدْ» يعنى هر چيزى تا وجود او ضرورت صد در صد پيدا نكند يافت نمى شود؛ اين را جبر عِلّى مى نامند.

معلول، مجبور علت و علت، جابر معلول است يعنى اگر علت به حد صد در صد نرسد هرگز معلول پديد نمى آيد و اگر به نصاب صد در صد رسيد تحقق معلول ضرورى و حتمى خواهد بود. اين جبر عِلّى است. جبر علّى در بحث جبر و اختيار و تفويض راه ندارد.

و اما آن جبرى كه در مسئله آزادى و فعل انسان مطرح است اين است كه برخى بر آنند كه انسان در كارها مجبور است، يعنى ديگرى فاعل فعل است و انسان ابزار و غلام فرمان او است. در مقابل عده اى ديگر مى گويند چون انبيا آمده اند جزا و پاداش و كيفر حق است، بهشت و جهنم حق است، مدح و ذمّ حق است پس معلوم مى شود انسان آزاد است.

آنها كه قدرت بيكران خدا را ديدند گفتند: انسان مجبور است، آنها كه جزاى خدا و بهشت و جهنم را ديدند انسان را آزاد و مفّوض دانستند، يعنى آزادى انسان به معناى تفويض است و خدا تمام كار انسان را به خود انسان واگذار كرده است و هيچ كارى با او ندارد؛ فقط در قيامت او را به محاكمه دعوت مى كند. اين معنى با توضيح كوتاهى به معتزله و آن معناى اول به اشاعره اسناد داده شده است.

اما حكماى الهى با رهنمود عقل از يك سو و كمك گرفتن از روايات اهلبيت (كه منشاء اساسى و اصلى است) از سوى ديگر فرمودند: «لا جَبْرَ وَ لاتَفْويض بَلْ اَمرٌ بَيْنَ اَمْرَيْن»[174] انسان نه مجبور است كه ابزار كار باشد و هيچ اختيار از خود نداشته باشد و نه مستقل است كه خداوند او را به حال خود رها كرده باشد؛ زيرا انسان در مشهد عقل و در محضر نقل و قرآن كريم يك موجود ضعيف است، يك موجود نيازمند فقير است كه نمى تواند روى پاى خود بايستد. خداوند وقتى از انسان ياد مى كند مى فرمايد: «يا أَيُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللّهِ»[175] همه شما در مقابل خدا فقير هستيد.

«فقير» به معنى ندار نيست، فقير به كسى نمى گويند كه مال ندارد، آن كه مال ندارد فاقد مال است. بلكه فقير به كسى مى گويند كه ستون فقراتش شكسته است و قدرت قيام ندارد. معنى اصلى فقير اين است كه انسان در پيشگاه ذات اقدس اله مهره هاى كمرش شكسته است، اگر كسى نباشد دست او را بگيرد، هرگز او قدرت قيام ندارد.

اين كه ما در نماز مى گوييم بِحَوْلِ اللّه تَعالى وَ قُوَّتِهِ اَقُومُ وَ اَقْعُدُ اين يك اصل اعتقادى است كه در نماز به صورت ذكر بر زبان مى آوريم ولى فقط مخصوص نماز نيست بلكه در تمام شئون زندگى ما جارى است.

در نماز نمى گوييم إِيّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّاكَ نَسْتَعِينُ يعنى از تو كمك مى گيرم فقط در خصوص نماز، بلكه إِيّاكَ نَعْبُدُ در همه امور و إِيّاكَ نَسْتَعِينُ در همه امور. ساير جملات نماز هم همين طور است، نماز براى تنطيم برنامه هاى حياتى ما در تمام شئون زندگى است.

اين كه هنگام برخاستن مى گوييم: بِحَوْلِ اللّه تَعالى وَ قُوَّتِهِ اَقُومُ وَ اَقْعُدُ معنايش اين است كه من در تمام امور، در نماز و در غير نماز، نشست و برخاستم به حول و قوه خدا است. آن جانبازى كه در جبهه هاى جنگ قطع نخاع شده يا ستون فقراتش شكسته است، اگر كسى دستش را نگيرد كه نمى تواند برخيزد. انسان خود را در پيشگاه ذات اقدس اله اين چنين مى بيند. مى گويد خدايا! نه تنها برخاستن من به حول و قوه توست، حتى نشستن من هم به حول و قوه تو است.

وقتى انسان خود را فقير دانست يعنى در مقابل خدا ستون فقراتش را شكسته ديد و بر ذكر شريف لا حول و لا قوةِ الا باللّه مداومت داشت (به معنى حقيقى) آن وقت دست از طغيان بر مى دارد. مى گويد خدايا! نه تنها برخاستن و نشستن من، بلكه خوابيدن و خوردن و پوشيدن و قلم به دست گرفتن و همه چيز من به كمك تو است. ما در نمازاين ذكر را مى گوييم كه خارج از نماز هم با اين ذكر زندگى كنيم.

بنابراين تفويض (آزاد گذاشتن انسان، به خود واگذاشتن انسان) محال است به دو دليل: يكى اين كه قدرت خدا نامحدود است و در همه كارهاى انسان حضور و ظهور دارد؛ دوم اين كه انسان فقير است و نمى شود كار او را به خودش واگذار كرد. آيا مى توان به يك معلول قطع نخاع گفت من كار شما را به شما واگذار مى كنم؟ او قدرت قيام ندارد. تا كسى چرخى به او ندهد كه نمى تواند بنشيند، پس تفويض به اين معنى محال است.

اما چرا جبر محال است؟ در اين مورد دلايل زيادى ذكر شده است. از يك سو همه انبيا آمدند و گفتند: اگر كسى وارسته بود بهشت مال او است، تبهكار بود دوزخ مال او است، اين پاداش و كيفر با عدل خدا سازگار است. اگر پرهيزكار در پرهيزش و بزهكار در بزهكاريش مجبور است، چرا يكى را دوزخ و ديگرى را بهشت ببرند. ديگر بهشت و جهنم معنى ندارد. بهشت و جهنم وقتى معنى دارد كه اختيار و انتخاب در كار باشد.

خداى سبحان كه عادل محض است در قرآن كريم فرمود: «وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً»[176] خداى تو به احدى ظلم نمى كند و باز فرمود: هر كسى هر كارى انجام دهد اگر به اندازه ذره اى بسيار كوچك هم باشد از حساب ما پنهان نيست و ما به اندازه سر سوزنى هم به كسى ستم نمى كنيم. به هر حال بررسى دوزخ و بهشت بهترين راه است براى اثبات اين كه انسان مجبور نيست.

دليل ديگر اين كه اگر ما به خودمان مراجعه كنيم مى بينيم براى انجام يك كار مهم مدت ها فكر مى كنيم، مشورت مى كنيم، بررسى مى كنيم كه آيا اين كارخوب است يا بد، انجام دهيم يانه؛ دلايلى بر انجام و شواهدى بر ترك مى آوريم تا جمع بندى نهايى كنيم كه آيا اين كار را انجام دهيم يا نه. اگر خوب درآمد، خود را مى ستاييم و ديگران هم ما را مى ستايند و اگر بد درآمد پشيمان مى شويم و مورد سرزنش ديگران هم واقع مى شويم.

 ندامت ما و تقبيح ديگران نشان دهنده اين است كه ما مختاريم. همه اين مقدمات يعنى فكر كردن، مشورت، ارزيابى و دو طرف را معادل هم قرار دادن نشانه آن است كه ما آزاديم و از خود اختيار داريم.

يكى از شبهاتى كه جبرى ها دارند اين است كه مى گويند آيا خداوند در ازل مى دانست، كه فلان شخص دست به فلان تباهى مى زند يا نه، فلان شخص در فلان مقطع از زمان دست به فلان گناه دراز مى كند يا نه. اگر مى دانست پس آن شخص حتماً بايد آن گناه را انجام دهد و گر نه علم خدا جهل مى شود.

 مِى خوردن من حق ز ازل مى دانست

 گر مِى نخورم علم خدا جهل بود

پاسخى كه حكما (مخصوصاً محقق طوسى) به اين شبهه داده اند اين است كه:

1. خدا در ازل به تمام اشياء، عالم است چون علمش نامتناهى است؛

2. به تمام آثار و افعال آن اشياء هم عالِم است؛

3. به تمام مبادى و مبانى و علل دور و نزديك فعل آن اشياء هم عالم است.

مثلاً حق ز ازل مى دانست كه فلان رگه هاى خاك در دامنه فلان كوه بعد از چند قرن «لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن» اين را خدا مى دانست، حتى چگونگى معدن شدن اين ها را هم خدا مى دانست كه اين خاك ها در اثر جاذبه هاى خاص و استعدادهاى ويژه، بعد از گذشت قرن ها و ديدن تابش ها و بارش ها «لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن» اين مربوط به جمادات.

در مورد گياهان هم به اين شرح: حق ز ازل مى دانست كه چندين قرن بعد در فلان قسمت قناتى ايجاد مى شود يا چشمه اى مى جوشد و فلان بذر در آنجا كاشته مى شود و فلان گياه مى رويد و آن درخت ثمر مى دهد و ديگرى بى ثمر مى شود. ميوه فلان درخت شيرين و ديگرى تلخ مى شود، همه اين ها را حق از ازل مى دانست.

يا در مورد حيوانات: خداوند از ازل مى دانست كه فلان حيوان در دامنه كوه فلان متولد مى شود، فلان غذاها را مى خورد، فلان شكار را مى كند و سرانجام خودش هم شكار فلان صياد مى شود. همه اين امور را خدا مى دانست.

بخش چهارم، انسان ها هستند، حق ز ازل مى دانست كه در فلان عصر چه جمعيتى زندگى مى كنند، انسان هايى به دنيا مى آيند يكى تبهكار مى شود يكى پرهيزكار. در يك خانواده دو برادر يكى در اثر حُسن انتخاب، راه خير را مى رود و ديگرى با سوء انتخاب راه بد را، در حالى كه هم خوب مى توانست بد شود هم بالعكس.

خدا از ازل مى داند فلان شخص با ميل و اراده نماز مى خواندو فلانى گناه مى كند و فلان تبهكار خودش مى تواند پرهيزكار شود ولى با اراده خودش نمى شود و بالعكس. خدا افعال و مبادى آن ها و اين كه قابل تغيير و تبديل است ولى شخص عوض نكرد را هم مى دانست، مى توانست عوض بكند را هم مى دانست.

اين چنين نيست كه خداوند آن وقتى كه شخصى جام مِى را سر مى كشد بداند اما آن مبادى قبلى را نداند. در بيانات ائمه اين مضمون آمده است كه فرمودند: «وَ اعْلَمُوا عِبادَ اللّه اَنَّ عَلَيْكُمْ رَصَداً مِنْ اَنْفُسِكُم وَ عُيوناً مِنْ جَوارِحِكُم»[177] بدانيد شما يك سلسله رصد و نگهبانى از خودتان داريد و جوارح شما سربازان الهى اند.

آن چه كه در نهان و نهاد شما است براى خدا معلوم است «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما فِي أَنْفُسِكُمْ فَاحْذَرُوهُ»[178] بدانيد هر خاطره اى كه درون فكر شما مى گذرد خدا مى داند، آنجا كه شخص تصميم مى گيرد كار بد انجام دهد ولى دوستى به او تذكر مى دهد كه پيامد اين كار سقوط است، نرو و او بر مى گردد اين را هم خدا مى داند.

تمام مبادى را كه منتهى مى شود به مِى گسارى انسان تبهكار، يا غم گسارى انسان وارسته هر دو را خدا مى داند. خلاصه حق از ازل مى داند كه فلان شخص مِى مى خورد، فلان شخص مى تواند مِى نخورد ولى با ميل و اراده خود مِى مى خورد، برادر و دوست و همكار او كه لب به مِى نزده است او هم مى توانست مِى گسار بشود ولى نشد، خدا همه اين ها را مى دانست. اينكه تصميم خود را هم عوض مى كنند مى دانست. علم به انجام كار، آن را جبرى نمى كند و دليل عدم اختيار نيست.

 

نظام عالم و جريان معجزه

پرسش 79. خداوند بعد از اينكه نظام عالم را آفريد، برابر نظامى كه خلق كرده كارى به قوانين حاكم ندارد و دست به اين نظام نمى زند. با توجه به اين مسئله جريان معجزه و كرامت و امثال آن چيست؟ زيرا معجزه، كرامت و امثال آن بر هم زدن نظام عالم است. در حالى كه خداوند جهان را با نظام احسن آفريد.

ما يك نظام عِلّى داريم و يك نظام عادى. ذات اقدس اله جهان را بر اساس نظم علّى يا علت و معلول آفريد، يعنى هر معلولى با علتى خاص در ارتباط است و از علت خاص، معلول مخصوص پديد مى آيد. يكى از قوانين اصلى نظام علّىِ حاكم بر جهان هستى، اين است كه ذات اقدس اله بايد بشر را بپروراند، تربيت كند، هدايت كند و وحى و نبوت را نصيب او كند. مردم كه نمى دانند فلان شخص پيغمبر است يا نه، بنابراين براى تشخيص پيامبر ناچارند از كرامت و معجزه استفاده كنند.

پيامبر بايد نشانه اى بياورد كه ادعاى خود را ثابت كند و نشانه درستى ادعاى پيامبر همان معجزه او است. بنابراين خود وحى و نبوت همراه با معجزه، جزء نظام عِلّى حاكم بر عالم است.

كارى كه معجزه مى كند اين نيست كه نظام علّى را بر هم بزند، بلكه معجزه خرق عادت است نه خرق عليّت. معناى اعجاز اين نيست كه معلولى بدون علت پيدا شود، بلكه معناى اعجاز اين است كه اين شى ء (معجزه) علت هاى فراوانى دارد كه بعضى از آنها شناخته شده و برخى ديگر شناخته نشده است مگر براى اولياى الهى.

اگر كارى از راه علل شناخته شده صورت گيرد مطابق با نظم علّى و عادّى است. و اگر از راه علل ناشناخته صورت پذيرد مطابق با نظم علّى هست ولى عادى نيست و معجزه خرق (خلاف) عادى است نه خرق عليّت. بنابراين نظام حاكم بر جهان با معجزه و كرامت بر هم نمى خورد و هيچ تغييرى نمى كند.

 

زندگى امام زمان و قوانين علمى

پرسش 80. حيات حضرت ولى عصر ارواحناله الفدا چگونه با قوانين علمى توجيه مى شود؟

اولاً حيات طولانى امام زمان (علیه السلام)  بر خلاف عادت است نه بر خلاف عليّت. يعنى بطور عادى كسى نمى تواند هزار يا ده هزار سال زندگى كند، اما به صورت غير عادى (خرق عادت) اين كار ممكن است. ثانياً اگر بدانيم انسان چيست و بدنش را چه كسى اداره مى كند، اين سؤال اصلاً براى ما مطرح نيست. براى عرفا و حكماى بزرگ چنين سؤال هايى اصلاً مطرح نيست.

بنده يك وقتى به دندانپزشك محترمى مراجعه كردم، او مى گفت بعضى ها هستند كه دندان هايشان صد سال دوام دارد و نمى پوسد؛ ولى اگر فولاد صد سال شبانه روز كار كند فرسوده مى شود. چون فولاد و آهن اگر فرسوده شد ديگر جايگزين نمى شود اما دندان هر روز عوض مى شود، مرتب سلول هاى جديد جاى سلول هاى مرده و قديمى را مى گيرند.

با اين توضيح اگر تمام ذرات بدن در حركت و تعويض هستند و روح آدمى حركات تمام اين ذرات را دقيقاً تحت كنترل دارد در اين صورت اگر روح انسان كاملى، بر خلاف عادت (نظم عادى) بهترين سلول ها را جايگزين كند، و دقيق ترين كنترل ها را روى قسمت هاى مختلف بدن داشته باشد، يك انسان كامل مى تواند حتى ميليون ها سال نيز زنده بماند (و اين مطلبى است كه علم پزشكى امروز به اثبات رسانده است).

مُلاى رومى مى گويد: اگر شما روز يا شب در كنار نهر روانى كه آب آن خيلى آرام در حركت است بنشينيد و تصوير خورشيد يا ماه در اين جوى آب بيفتد - مانند آينه اى كه شما تصوير خود را در آن مى بينيد - صدها عكس مى آيد و مى رود و شما خيال مى كنيد ساعت ها با عكس خود روبرو بوده ايد در حالى كه آينه ها و عكس هاى متعدد در هر لحظه آمدند و رفتند.

 شد مبدل آب اين جو چند بار

 عكس ماه و عكس اختر بر قرار

همين بزرگوار در جاى ديگر مى گويد:

اى برادر تو همان انديشه اى

 ما بقى خود استخوان و ريشه اى

بنابراين اگر كسى روح و سلطه آن را بر بدن خود بشناسد، سَيَلان و حركات و تعويض ذرات بدن را تحت كنترل روح بداند و قدرى با حكمت و عرفان آشنا شود، اصلاً اين اشكال كه چطور يك انسان مى تواند يك ميليون سال، دو ميليون سال يا بيشتر بماند برايش مطرح نيست.

اگر روح پيوندش با خالق جهان هستى به حدى بود كه قدرت خاصى مافوق قدرت افراد عادى پيدا كرد مى تواند همان طورى كه بدن خود را مى گرداند، خارج از بدن خود را هم اداره كند. زيرا خارج از روح او حكم بدن او را دارد.

وجود مبارك حضرت امير (سلام الله عليه) در نهج البلاغه ضمن روايتى نورانى در خطبه قاصعه مى فرمايد: من در حضور پيامبر اكرم عليه آلاف التحيه و الثناء ايستاده بودم، مشركين حجاز به پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  گفتند: اگر تو پيغمبر هستى يك معجزه حسّى بياور تا تو را بپذيريم. فرمود چه كنم؟ گفتند: دستور بده نيمى از درختى كه روبروى تو است از نيمه ديگر جدا شود و به حضور تو بيايد.

حضرت فرمود اگر اين كار را انجام دادم ايمان مى آوريد. گفتند: بلى. حضرت على (علیه السلام)  در ادامه مى گويد: من ديدم درخت دو نيم شد، نيمى از آن در جاى خود ايستاد و نيم ديگر حركت كرد و جلو آمد به طورى كه شاخه هايش روى دوش ما قرار گرفت: مشركين گفتند: دستور بده نيمه ديگر آن هم از جاى خود حركت كند و نزد تو بيايد. پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  اين كار را هم انجام دادند. بعد گفتند: دستور بده اين دو نيمه درخت به هم متصل شود و سر جاى اول برگردد با وجود اين، مشركين باز ايمان نياوردند.

كرامات همه محال عادى هستند، نه محال عقلى. محال عقلى كرامت بردار نيست مثل 5=2×2 اين شدنى نيست، اعجاز بردار هم نيست.

در هر حال حيات حضرت ولى عصر(عج) محال عادى است نه محال عقلى.

 

شناخت امام زمان(عج)

پرسش 81. چگونه مى توان امام زمان (ارواحناله الفدا) را شناخت؟

يك شناخت تاريخى داريم و يك شناخت واقعى كه مهم تر از اولى است. عمده آن است كه ما حضرت را حقيقتاً بشناسيم و حضرت ما را ببيند نه ما حضرت را ببينيم.

در زمان پيامبر (صلی الله علیه وآله)  (كه مقامش بالاتر از همه ائمه است) كم نبودند كسانى كه وجود مبارك حضرت را مى ديدند، اما خداى سبحان درباره آنها فرمود: «وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ»[179] آنها را مى بينى كه به تو نگاه مى كنند ولى تو را نمى بينند، اهل نظرند ولى اهل بصيرت نيستند. اگر ما طورى رفتار كنيم كه وجود مبارك امام زمان (علیه السلام) ما را ببيند، هنر است.

در قرآن كريم آمده است: خدا كه به «كُلِّ شَى ءٍ بَصير» است روز قيامت به يك عده نگاه نمى كند: «لا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ»[180]. آن نگاه تشريفى را نسبت به عده اى اعمال نمى كند.

اگر ما واقعاً در مسير صحيح حركت كنيم، حضرت ما را مى بيند، و ديدن و نظر تشريفى ايشان براى ما شرف است و گرنه ديدن فيزيكى خيلى كارساز نيست. همچنان كه خيلى ها پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) ، اميرالمؤمنين (علیه السلام) و حضرت زهرا (علیهاالسلام)  را مى ديدند، ولى بصيرت نداشتند.

ديدن هاى تشريفى مهم است، نه نگاه صورى، البته گاهى همان نگاه صورى هم پديد مى آيد و انسان وجود حضرت را از نزديك زيارت مى كند و فيضى مى برد و مشكل او هم به بركت حضرت از طرف ذات اقدس اله حل مى شود. اما مهم همان ديدن از روى بصيرت است.

 

نقش امام زمان(عج) در هستى

پرسش 82. حضرت حجّت(عج) چه سودى براى جهان هستى دارند؟ ايشان كه غايبند و حكومتى هم كه تشكيل نداده اند؛ درست است كه در آينده حكومت تشكيل مى دهند. پس فعلاً نقش آن حضرت در جهان هستى چيست، آيا وجودشان فايده اى دارد؟

براى پاسخ به اين پرسش ذكر مطالبى چند ضرورت دارد:

1. انسان، طبق فرموده قرآن كريم، به سوى خداى سبحان در حركت است و پايان سفرش ملاقات با خداست: «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ»[181]

بشر، براى رسيدن به اين هدف، به دو محور اصلى مُلكى (ظاهرى) و ملكوتى (باطنى) نياز دارد. انسان در محور مُلكى و ظاهرى، به رهبرى نيازمند است كه همان بحث امامت، اداره جامعه و كشوردارى و رهبرى نظام است. محور دوم كه بسيار مهم تر از اولى است و تكيه گاه آن به شمار مى رود، رهبرى باطنى و ملكوتى است. اين سير، سيرى عمودى و طولى است كه «صيرورت» نيز خوانده مى شود؛ يعنى انسان در درون خود سفرى با مراتب و منازل متعدد دارد و براى پيمودن اين منازل نياز به رهبر، انكارناپذير است.

«سير» يعنى حركتى (ظاهرى) كه در همه اجرام زمينى و آسمانى وجود دارد؛ امّا «صيرورت» يعنى تحول و شدن و از نوعى به نوعى ديگر و از منزلتى به منزلت ديگر تكامل يافتن.

يك خودرو كه شتابان در بزرگراه پيش مى رود و ميوه اى كه مرحله هاى گوناگون را پشت سر مى گذارد، هر دو حركت دارند؛ امّا اولى به نحو «سير» و دومى به نحو «صيرورت»؛ يعنى ميوه از خاك حركت كرده و به مرحله شكوفه رسيده و پس از آن به ميوه خام و پخته تبديل شده است. اين «شدن» را كه حركتى درونى است، «صيرورت» مى خوانند. انسان ها نيز بدون استثنا، در تحول درونى و صيرورتى به سر مى برند كه نهايت آن «لقاى حق» تبارك و تعالى است.

2. وقتى معلوم شد انسان در صيرورت است و به سوى خدا حركت مى كند، ناگزير بايد حركت دهنده اى داشته باشد؛ زيرا در هر حركتى وجود متحرك، محرّك و مسير و ابتدا و انتها (هدف) ضرورت دارد؛ و مهم تر از همه وجود رهبرى كه متحرك را به هدف نهايى هدايت كند.

3. افزون بر امور عادى و مادّى انسان (زندگى روزمره) تمام اعمال عبادى و باطنى انسان نيز به رهبر نياز دارد؛ يعنى همان گونه كه تأمين معاش و امور ظاهرى و زندگى اجتماعى انسان نيازمند رهبر است، تمام عبادت ها و اعمال باطنى وى نيز كه با صيرورت و تحول درونى همراه است، به محرك و رهبرى نياز دارد تا آن ها را هدايت و به سرمنزل مقصود (قرب الى اللّه) برساند.

4. امامان معصوم علاوه بر رهبرى ظاهرى و اداره ملكى جامعه، رهبرى ملكوتى جامعه بشرى را نيز بر عهده داشتند. همان گونه كه گذشت، سير باطنى انسان (صيرورت او) از نظر اهميّت با سير ظاهرى و ملكى و دنيايى قابل مقايسه نيست.

5. گرچه بيگانگان رهبرى ظاهرى را از ائمّه اطهار (علیهم السلام)  گرفتند و آنان را خانه نشين كردند؛ امّا رهبرى ملكوتى انسان ها و جوامع بشرى حقيقتى است كه از وجود مقدس آنان جدا نمى شود.

6. نماز، روزه، زكات، حج و ديگر عبادات هر كدام نوعى صعود و تقرب به سوى خداى سبحان دارند. «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ»[182] اين صعود، حركتى  به نحو صيرورت است و مسلماً به محرك و رهبر نياز دارد؛ يعنى بايد انسان كاملى باشد كه عمل صالح اش اعمال بندگان را بالا ببرد و رهبرى كند تا به درگاه قبول حضرت حق برسد.

اين انسان كامل همان امام معصوم است كه نمازش نماز هر متقى را امامت مى كند و حج و زكات و تمام اعمالش، اعمال بندگان صالح را تا وصول به بارگاه حضرت حق رهنمون مى شود.

بر اين اساس، هر كه اول وقت نماز به پا دارد، به امام زمان خويش اقتدا كرده است. چون امام زمان (علیه السلام)  هماره اول وقت نماز مى گزارد و هر كس در هر اقليمى كه باشد، اگر اول وقت نماز بخواند، در اين عمل با فضيلت به امام خود اقتدا كرده است؛ يعنى نماز او به كاروان نمازهايى پيوسته كه با امامت نماز ولىّ خدا، به سوى خدا در حال صعود است.

7. از آنچه ذكر شد در مى يابيم وجود مقدس حضرت مهدى (علیه السلام) رهبرى ملكوتى تمام انسان ها را و هر چه داراى صيرورت و تحول است، به عهده دارد. او به اذن خدا، مدبر امور است و خلقت و هدايت و تدبير و درمان و حيات و مرگ به واسطه او تحقق مى يابد. به همين سبب امامان معصوم (علیهم السلام) را وسائط فيض حق و مجارى روزى خلايق مى دانيم.[183]

وجود آن ها همچون دو دستى است كه با يكى ارزاق و مقدرات خلايق از درگاه ربوبى دريافت و در عالم هستى توزيع مى شود و با ديگرى اعمال صالح بندگان تاعرش الهی رهبرى و هدايت مى گردد. اگر ولى اللّه الاعظم عملى را امضا كند، قطعاً مورد قبول خداوند متعال است وگرنه هيچ يك از اعمال انسان پذيرفته نمى شود. بدين سبب، در زيارت جامعه كبيره مى خوانيم:

«بِكُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِكُمْ يَخْتِمُ، وَ بِكُمْ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ، وَ بِكُمْ يُمْسِكُ السَّمآءَ اَنْ تَقَعَ عَلَى الْاَرْضِ اِلاَّبِاِذْنِهِ، وَ بِكُمْ يُنَفِّسُ الْهَمَّ، وَ يَكْشِفُ الضُّرَّ؛ خدا به وسيله شما آغاز كرد و به شما ختم مى كند و به خاطر شما باران را فرو مى فرستد و به وسيله شما آسمان را از اين كه بر زمين افتد نگه داشته است، مگر به اجازه او. و به خاطر شما اندوه را بيرون برد و سختى را برطرف كند.»[184]

«اِنْ ذُكِرَ الخْيَرُ كُنْتُمْ اَوَّلَهُ، وَ اَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ، وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْويهُ وَمُنْتَهاهُ؛ هرگاه خير و خوبى ها ياد شود، شما اول و اصل و فرع ها و معدن و جايگاه و سر حدّ نهايى اش هستيد.»[185]

و شايد راز بعضى از روايات و دعاهاى ائمّه معصومين (علیهم السلام) در همين امر نهفته است:

- اگر زمين بدون امام باشد، نظمش از هم بپاشد و در هم فرو ريزد.[186]

- كجاست آن وسيله اى كه فيوضات آسمان را به اهل زمين مى رساند.[187]

- به ماندن او است كه دنيا باقى مانده است و به خير و بركت او تمام مخلوقات روزى داده مى شوند.[188]

و شايد سرّ خواندن دعاى فرج در شب قدر نيز همين امر است.

 

معراج پيامبر

پرسش 83. معراج پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  جسمانى است يا روحانى؟

اولاً حضرت در حال معراج بيدار بود و ثانياً جسم داشت. منتها بخشى از سير او مربوط به زمين و بخشى ديگر مربوط به ملكوت بود. الان كه ما در اين مكان در حال صحبت كردن هستيم و اين معارف الهى هم مطرح مى شود اولاً بيدار هستيم، ثانياً جسم داريم، ثالثاً گفتگو، ديدن و شنيدن ما جسمانى است، رابعاً فهميدن ما جسمانى نيست.

ممكن است در جمع ما كسى باشد كه اين معارف را متوجه نشود و درك نكند هر چند جسمش اين جا حضور داشته باشد. مثلاً كودكى كه در جمع ما است مى بيند و مى شنود و بيدار هم هست ولى پيام و محتواى مطالب مطرح شده را درك نمى كند.

در مورد معراج پيامبر هم اين مطلب مطرح است. بخشى از معراج مربوط به جسم است يعنى همان سير شبانه از مسجد الحرام تا مسجد الاقصى: «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَه»[189] اما بخشى ديگر از معراج كه مربوط به مشاهده انبيا و سدرة المنتهى و گفتگو با جبرئيل و دريافت وحى و رسيدن به مقام قاب قوسين و امثال ذلك است جسمانى نبوده، گر چه پيامبر در اين قسمت جسم داشته و بيدار هم بوده است، ولى درك آن حقايق والا به وسيله روح صورت مى گرفته است.

اگر قرار باشد همه معراج، جسمانى تلقى شود لازمه اش آن است كه آنجا كه قرآن مى فرمايد: «ثُمَّ دَنا فَتَدَلّى فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى»[190] جسمانى باشد، يعنى دُنُوّ (يعنى نزديك شدن)، قاب قوسين (كه نشانه شدت نزديكى است)، سدره المنتهى و... هم جسمانى باشد در حالى كه جسمانى بودن اين امور محال است.

 

مشاهده خداوند

پرسش 84. آيا خدا در آخرت با چشم عادى ديده مى شود؟ زيرا گفته شده كه معاد جسمانى است.

معراج و معاد، هم جسمانى است و هم روحانى. در جريان معاد حتماً حسّ، چشم و گوش هست ولى خدا جسم نيست كه ديده شود. انسان با چشم خود ظاهر اشياء مادى را مى بيند ولى از ديدن باطن اشياء مادى هم ناتوان است چه رسد به ديدن موجودات غير مادى. بنابراين درست است كه معاد جسمانى است اما انسان، خدا را با جان خود درك مى كند. قرآن كريم فرمود: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ»[191] چشم ها خدا را نمى بيند و خدا چشم ها را مى بيند و او لطيف خبير است.

اين آيه چهار قسمت دارد. 1. چشم ها خدا را نمى بيند براى اينكه او يك موجود مجرد است، ماده نيست، در يك جهت معين نيست، او خودش جهت آفرين است، چشم آفرين است لذا به چشم نخواهد آمد.

2. خدا چشم ها را ادراك مى كند، ديدن چشم، امانت و خيانت چشم را هم درك مى كند. او مى داند كه فلان انسان، نگاهش همراه با مهربانى است ياخشم و غضب، به نامحرم نگاه مى كند يا نه، استراق بصر دارد و نامه اى را كه نبايد بخواند ديد مى زند يا نه: «يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ»[192] حتى آن چه را كه درون دل ها نهان است مى بيند و مى داند.

3. چون لطيف و مجرد است چشم او را نمى بيند

4. چون خبير است همه چشم ها را مى بيند.

در اينكه ذات اقدس اله را در قيامت مى بينيم ولى نه با چشم مادّى حرفى نيست. همه ما خواب مى بينيم و چيزهايى در خواب رؤيت مى كنيم و مى شنويم اما اين ديدن ها و شنيدن ها با چشم باطن و با جان صورت مى گيرد. بعضى اشخاص چشم و گوش سالم دارند ولى قرآن مى فرمايد اين ها كر، كور و گنگ هستند: «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ»[193].

در واقع قرآن به آن چشم و گوش باطنى اشاره دارد - كسى كه نشنود، حرف زدن هم ياد نمى گيرد يعنى گنگ است - قرآن مى فرمايد بعضى به سخنان معلم الهى گوش ندادند، و سخنان الهى را ياد نگرفتند، به اين دليل حرف زدن نمى دانند و گنگ هستند. به هر حال انسان با چشم باطن خدا را در قيامت مى بيند و اگر در دنيا كور باطن بود در قيامت هم كور وارد محشر مى شود.

قرآن كريم درباره اين گروه فرمود: «وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى»[194] روز قيامت آنها را كور وارد محشر مى كنيم، آن وقت اعتراض مى كنند كه خدايا! چرا ما را كور محشور نموده اى در حالى كه در دنيا بينا بوديم: «رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً»[195] در جواب آنها خداوند مى فرمايد: «كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى»[196] تو در دنيا كور بودى (كور باطنى) و آن معارف الهى و حقايق معنوى كه بايد مى ديدى، نديدى. در دنيا حق و باطل بود، راه صحيح و اشتباه بود تو عمداً خود را به كورى زدى و فقط باطل را ديدى.

قيامت فقط محل ظهور حقايق است و باطل در آن راه ندارد. آن حقايقى كه در آخرت هست در دنيا نديدى، در آخرت هم نمى توانى ببينى. لذا اين شخص جهنم و شعله آن را به خوبى مى بيند و هراسناك مى شود ولى انبيا و اوليا و بهشت را نمى تواند ببيند؛ كورى آخرت كورى فيزيكى نيست.

مرحوم ابن بابويه از ابوبصير (ابوبصير به اشخاص نابينا مى گويند) شاگرد امام صادق (علیه السلام)  نقل مى كند كه او خدمت حضرت عرض كرد: آيا مى توان خدا را در قيامت ديد؟ حضرت فرمود آرى، بلكه قبل از قيامت هم مى توان ديد. عرض كرد چه موقع؟ حضرت فرمود روز «اخذ ميثاق»، همان روزى كه خداوند در مورد آن فرمود: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ»[197] در قيامت مى توان خدا را ديد ولى نه با چشم سر، بلكه با چشم جان.

 

سلام بر اهل بيت

پرسش 85. سرّ سلام كردن به اهلبيت (علیهم السلام)  چيست؟

يكى از آداب مجلس علم آن است كه معلم به متعلّمان و مخاطبان درود فرستد و سلام كند. اين ادبى است كه ذات اقدس اله در سوره مباركه انعام به ما آموخت، فرمود: «وَ إِذا جاءَكَ الَّذِينَ يُؤمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ»[198] يعنى وقتى مؤمنين براى فراگيرى علوم الهى به محضر تو آمدند بگو سلامٌ عليكم. مخاطبانى كه در مجلس رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) شرف حضور داشتند دو گروه بودند. متوسطين آنها سلام را از خود پيغمبر و برخى از آنها سلام را از خدا دريافت مى كردند. البته سلام خدا همان اعطاى سلامتى است. اين طور نيست كه خدا لفظاً به كسى سلام كند، و مهمترين نوع سلامتى هم، سلامتى دل است.

اگر دلى از ياد غير خدا خالى بود چنين دلى سالم است. وقتى ظرف دل سالم بود جا براى مظروف وجود دارد و آنگاه است كه علوم و معارف را در چنين ظرفى مى ريزند. بنابراين ذات اقدس اله اول به انسان ظرف مى دهد بعد ظرفيت و در نهايت مظروف عطا مى كند.

از طرف ديگر سلامت دل در شكستن دل است و لذا اگر انسان حالى پيدا كرد كه دلش شكست بايد شاكر باشد، اگر مطلبى فرا گرفت بايد شاكر باشد چون همه اينها از عطاياى الهى است. به هر حال سلامت دل نيمى از راه است براى اينكه ظرف سالم، مادامى كه تهى از مظروف باشد سودى ندارد.

اينكه ما در عرض ادب به پيشگاه معصومين (علیهم السلام)  در زيارت ها مى خوانيم السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته اين سلامت مربوط به سلامت قلب و ظرف است و آن رحمتى كه مسئلت مى كنيم ناظر به مظروف است.

در واقع از خدا دو چيز طلب مى كنيم: يكى سلامت ظرف دل و دوم داشتن مظروف خوب، يعنى از خدا مى خواهيم كه رحمت و بركات خود را بر قلب ما، نازل كند و قلب ما را از ياد غير خود تطهير نمايد.

 

فايده صلوات

 پرسش 86. فايده صلوات بر خاندان پيامبر چيست؟ آنها كه نيازى به درود و صلوات ما ندارند.

مرحوم علامه طباطبايى قدس سره به فردى كه چنين سؤالى از ايشان پرسيده بود در پاسخ لطيفى فرمودند: صلواتى كه ما مى فرستيم اولاً از خودمان چيزى اهدا نمى كنيم بلكه به خدا عرض مى كنيم و از او مى خواهيم كه بر پيامبر و خاندانش (علیهم السلام) رحمت ويژه بفرستد و ثانياً گر چه اين خاندان نسبت به ما محتاج نيستند ولى به ذات اقدس اله كه نيازمندند و بايد دائماً فيض الهى بر آنها نازل شود. در واقع با اين صلوات خود را به اين خاندان نزديك كرده ايم. بعد مثال مى زدند و مى فرمودند: اگر باغبانى در باغى كه همه گل ها و ميوه هايش مِلك صاحب باغ است كار كند و از صاحب باغ حقوق بگيرد، روز عيد، يك دسته گل از باغ تهيه كند و به حضور صاحب باغ ببرد آيا عمل او موجب تقرب به صاحب باغ هست يا نه؟ مسلماً هست. اين عمل نشانه ادب باغبان است. صلوات هم ادب ما را ثابت مى كند و اِلاّ ما كه از خودمان چيزى نداريم. بلكه از ذات اقدس اله مسئلت مى كنيم بر مراتب و درجات اين بزرگواران بيفزايد. و همين عرض ادب براى ما تقرّب است.

 

جن

پرسش 87. درباره جن قدرى توضيح دهيد.

جن ها موجوداتى هستند كه مسلمان و كافر دارند. استاد ما مرحوم علامه طباطبايى از بعضى اشخاصى كه با اين مسائل مأنوس بودند، چنان نقل مى كردند كه يكى از جنيان گفته بود در گروه ما سُنّى وجود ندارد؛ زيرا هنوز بين ما اشخاصى هستند كه ماجراى غدير را درك كرده و در آن صحنه حاضر بوده اند.

سطح درك اينها از انسان بسيار كمتر است؛ ولى تحركشان بيش تر مى نمايد. هنوز نقل نشده كه آن ها پيامبر داشته باشند؛ امت پيامبر ما هستند. بسيارى از جنيان درخدمت انسانند و مزاحم نيستند. هراس از جن و جن زدگى نيز درست نيست. در ميان آن ها، مردان و زنان بزرگى ديده مى شود؛ ولى به مقام نبوت و امامت نمى رسند.

 

حقيقت شيطان

پرسش 88. شيطان جنّ بود يا فرشته؟ اگر جن بود چگونه در جريان سجده ملائك بر آدم حاضر بود.

قرآن كريم مى فرمايد: ما به فرشتگان امر كرديم بر آدم سجده كنند و همگان سجده كردند مگر ابليس: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ»[199] ظاهر آيه اين است كه ابليس از فرشتگان است اما به چند دليل معلوم مى شود كه فرشته نبود.

1. قرآن كريم به صراحت مى فرمايد: شيطان از نوع جن بود و از راه و رسم بندگى خدا خارج بود. فِسْقْ يعنى خروج از طريق. در جاى ديگر خدا مى فرمايد: «وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ»[200] ما جن را از آتش آفريديم. يا در جاى ديگر مى فرمايد: «أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ»[201] شيطان گفت من بهتر از انسانم، چون مرا از آتش خلق كردى و او را از گِل. همه اين ها نشان مى دهد كه شيطان جن است و از آتش آفريده شده است.

2. قرآن درباره فرشتگان فرمود: «لا يَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ»[202] فرشتگانى كه حريم جهنم را حفظ مى كنند اهل نافرمانى نيستند چه رسد به فرشتگانى كه حريم بهشت را پاسبانى مى كنند يا فرشتگان عرش الهى. پس فرشته گناه نمى كند و شيطان فرشته نبود، اين پاسخ بخش نخست سؤال.

اما در پاسخ به قسمت دوم سؤال كه چگونه شيطان كه از جنس جن بود در جريان سجده ملائك بر آدم حاضر بود، بايد گفت اينكه قرآن فرمود: «قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ»[203] اين علامت تغليب است يعنى اگر صد نفر از يك گروه در جايى باشند ولى در جمع آنها يك نفر غريبه باشد مثلاً نود و نه نفر دانشجو داشته باشيم و يك نفر غير دانشجو، موقعى كه صدا مى زنيم مى گوييم دانشجويان بيايند، آن يك نفر هم جزء اين ها صدا زده مى شود. در فرهنگ محاوره اين غلبه كثير بر قليل رايج است. شيطان بقدرى عبادت كرده بود كه در جرگه فرشتگان و همراه آنان بود نه اينكه فرشته باشد.

عذاب شيطان :

با توجه به اين كه خلقت شيطان از آتش است، چگونه به آتش جهنم خواهد سوخت؟

خلقت اصلى شيطان از آتش است؛ اما عناصر ديگر نيز در تشكّل او دخالت دارد؛ مثل انسان كه اصل وجودش از خاك است، ولى عناصر ديگر نيز در وجودش به چشم مى خورد. خاك به صورت پوست و گوشت در آمده، ولى نيروى حساس و درك كننده اى به او افاضه شده است كه درد را احساس مى كند.

اگر كلوخى به كلوخ ديگر زده شود، نرم مى شود؛ ولى چون درك ندارد، درد ندارد. اگر همين خاك درك داشت، حتما درد را احساس مى كرد.

شيطان نيز همين گونه است؛ يعنى از آتش و نيروى ادارك كننده خلق شده است. كار اين نيرو آن است كه اگر مؤثرى در وجود شيطان اثر گذاشت، آن را درك و احساس كند. بنابراين، خلقت شيطان از آتش است؛ ولى چون روح و قدرت درك دارد آتش جهنم او را مى سوزاند.

 

جانشينى خداوند

پرسش 89. آيا مقام خليفة اللهى (جانشينى خداوند) مخصوص آدم و انبيا (علیهم السلام) است يا انسان هاى ديگر را نيز شامل مى شود؟

همانگونه كه نبوت درجاتى دارد: «وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى بَعْضٍ»[204] و رسالت مراتبى: «تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ»[205] خلافت هم مراتب و درجاتى دارد. همه انسان هاى كامل خليفه خدا هستند، همه انبيا و مرسلين و اوليا، خلفاى الهى اند، مؤمنين صالح نيز خليفه خدا هستند منتها تمام اين ها اختلاف درجات دارند.

خليفه خدا بودن يعنى اينكه انسان هر كارى كه خدا مى پسندد، از طرف خدا و به عنوان مظهر و آيت خدا انجام دهد. ذات اقدس اله فرمود: شما وقتى مال حلال پيدا كرديد در انفاق كردن، خليفه(جانشين) من باشيد. بدانيد كه اين مال از آن شما نيست، از من است.

خداوند اصول مالكيت و روابط اقتصادى را در بين انسان ها پايه ريزى كرد يعنى هر كس چيزى را از راه حلال كسب كرد مال او است اما نسبت به خدا اين طور نيست، انسان نسبت به خدا مالك نمى شود، نمى تواند بگويد اين چيز مال من است و مال خدا نيست. انسان فقط نسبت به اشخاص ديگر مى تواند ادعاى مالكيت كند و در مقابل خدا فقط امين و خليفه است. لذا در قرآن فرمود: «آتُوهُمْ مِنْ مالِ اللّهِ الَّذِي آتاكُمْ»[206] از مال خدا كه به شما عطا كرده است انفاق كنيد. با اينكه در قرآن مكرر سخن از «اَمْوالُكُمْ» است مثل: «لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ»[207].

پس مقام خلافت مقامى است كه هر انسان شايسته اى مى تواند آن را عهده دار شود. البته خلافت درجات فراوانى دارد و هر مؤمنى به اندازه ايمان و عمل صالحش خليفه و جانشين خدا است.

 

محبت خدا و ائمه

پرسش 90. رابطه بين حبّ ذات و حبّ خدا و ائمة (علیهم السلام)  و حبّ خوبى ها چگونه است؟

انسان كمال محض را دوست دارد و اگر به خود علاقه مند است براى اين است كه به كمال برسد. قهراً آنچه به خود انسان برمى گردد بايد در مسير آن هدف باشد. انسان بايد خود را به عنوان وسيله دوست داشته باشد نه به عنوان هدف. يعنى اگر امر دائر شود به اينكه دست از خود بردارد يا از كمال برتر، بايد دست از خود بكشد و خود را براى رسيدن به كمال برتر قربانى كند. قربانى هم معنايش اين است كه متقرّب شود نه فانى، عملى را قربانى گويند كه انسان را به هدف نزديك كند. قربانى يك عمل وجودى است نه عدمى و فانى، يعنى هرگز انسان با قربانى كردن چيزى را از دست نمى دهد.

نماز قربانى انسان است، يعنى وسيله تقرب او است. زكات و ساير عبادات هم چنين است، درس و بحث هم قربانى است.

انسان وقتى چيزى را در راه خدا قربانى كند بهتر از آن به دست مى آورد. اگر در قرآن آمده است: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها»[208] ناظر به بخش كمّى مسئله نيست، يعنى فقط مسئله ده برابر مطرح نيست بلكه بخش كيفى را هم شامل مى شود؛ زيرا در آيه ديگر فرمود: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها»[209] اگر كسى دست و پا و چشم خود را در راه  خدا داد، خدا دست و پا و چشم ديگرى بهتر از اين ها به او عطا مى كند. اينكه وجود اميرالمؤمنين (علیه السلام)  فرمود خدا به برادرم جعفر دو بال داد كه با آنها در بهشت همراه با فرشتگان پرواز مى كند (جعفرطيار) معنايش اين است كه جعفر بن ابيطالب چيزى را قربانى كرده و بهتر از آن را گرفته است. بنابراين علاقه به خود و شئونات خود اشكال ندارد به شرطى كه قصد قربانى كردن آنها را داشته باشيم.

اگر به پيامبر و دين و ائمه (علیهم السلام)  علاقمنديم به اين جهت است كه از همه آنها در مسير تقرب به حضرت حق استفاده كنيم.

در سوره مباركه توبه فرمود: «ما كانَ لِأَهْلِ الْمَدِينَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللّهِ وَ لا يَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ»[210] كسى حق ندارد خود را در جنگ حفظ كند و پيغمبر را در خطر اندازد، بلكه همه بايد سنگر باشند و پيغمبر را در سنگر خويش حفظ كنند. پس ما جسم خود را بايد قربانى جسم پيغمبر كنيم؛ زيرا با اين كار از بين نمى رويم: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتاً»[211] بلكه از اين عالم آلوده مى رهيم و با جسمى بهتر در عالمى ديگر به حيات طيّبه مى رسيم.

محبت و علاقه به اهلبيت نيز همين طور است. دوستى آنها عقلى است نه اينكه مثل  دوستى پدر و مادر و فرزند عاطفى باشد. انسان آنها را براى معارفى كه در اختيار جامعه بشرى قرار داده اند و افراد بشر را هدايت كرده اند دوست مى دارد.

 

زن و مقام نبوت

پرسش 91. چرا در بين 124 هزار پيامبر و 14 معصوم يك نفر زن است؟

اين طور نيست كه فقط يك زن معصومه داشته باشيم، و آن هم وجود زهراى مرضيه (علیهاالسلام)  باشد. ما دليلى بر عدم عصمت بعضى از زنهاى ديگر نظير زينب كبرى و حضرت فاطمه معصومه (علیهاالسلام)  نداريم.

اينكه 124 هزار پيامبر همه مرد هستند براى اين است كه نبوّت و رسالت، كارهاى اجرايى دارد و خصوصيات بدنى و جسمى مردها به گونه اى است كه كارهاى اجرايى وظيفه مردها است. از طرف ديگر پشتوانه نبوت و رسالت، مقام ولايت است. كمال انسان در آن است كه بشود ولى الله و اين مقام اختصاصى به مرد يا زن ندارد.

زنان بزرگى نظير آسيه، مريم، حضرت زهرا، زينب كبرى و حضرت معصومه در عالم بوده اند و اين ها هر كدام با حفظ مرتبه و درجه خاص خود مى توانند به ولايت رسيده باشند.

نبوت و رسالت امر اجرايى است، اينكه زنى پيامبر نشده است براى اين است كه زن بايد با همه افراد جامعه تماس بگيرد، در جنگ و صلح فرماندهى جنگ را به عهده بگيرد. اين كار اجرايى براى زنان دشوار است. چنين نيست كه اگر پيامبران همه از جنس مرد بودند معنايش اين باشد كه كمال معنوى مخصوص مرد است، بلكه كمال معنوى مربوط به ولايت است و در ولايت الهى بين زن و مرد تفاوتى نيست، زن و مرد هر دو مى توانند ولى الله شوند.

 

تفاوت زن و مرد

پرسش 92. آيا بين زن و مرد تفاوت اساسى هست يا نه؟

در مسائل علمى، اعتقادى، اخلاقى و آنچه به كمال انسانى بر مى گردد بين زن و مرد هيچ فرقى نيست، ولى در مسائل اجرايى و تقسيم كار بين زن و مرد تفاوت هست منتها اين تفاوت نقشى در تكامل انسان ندارد.

در توضيح مطلب اول بايد گفت: هدف از رسالت همه انبيا، مخصوصاً رسول اكرم (صلی الله علیه وآله)  تعليم كتاب و حكمت از يك سو و تزكيه نفوس از سوى ديگر است. يعنى انبيا آمدند تا مردم را با معارف الهى آشنا و عقايد و اخلاق جامعه راكامل كنند. قرآن كريم فرمود: «يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ»[212] انبيا آمدند براى تعليم و تزكيه، و اين دو خصوصيت، مربوط به جان انسان است و جان انسان از آن جهت كه موجودى ملكوتى است، زن و مرد ندارد.

همه انبيا براى تعليم و تربيت و تزكيه آمده اند كه هم در بخش نظرى، جامعه را به علوم الهى و صحيح آشنا كنند، هم در بخش عملى مردم را به نزاهت و طهارت روح برسانند. همه اين ها به جان انسان برمى گردد كه نه مذكر است نه مؤمنث. اين بدن است كه يا مذكر است يا مؤمنث و گرنه روح، مجرد است. مثل اينكه شما سؤال كنيد كه فلان عده از فرشته ها با اين عده از فرشته ها با هم تفاوت دارند يا نه؟ پاسخش اين است كه اصلاً فرشته زن و مرد ندارد، نه زن است و نه مرد چون مجرد است.

و اما توضيح مطلب دوم: در عالم طبيعت كارها برابر خصوصيات طبيعى و بدنى تقسيم شده است. يك سرى كارها مشترك بين زن و مرد و يك سرى كارها مخصوص هر جنس به طور جداگانه است؛ آن هم از باب اجراييات و تقسيم وظيفه است. اگر مرد در انجام كارها با تقوا و با اخلاص تر بود او كامل تر است و اگر زن در انجام كارهايش با  اخلاص تر بود او كامل تر است.

 

علم فرشتگان به اسرار انسان

پرسش 93. چگونه فرشتگان مى توانند از اسرار درونى انسان آگاه شوند و آن ها را ثبت كنند؟ چون در قرآن ذكر شده كه در قيامت حتى اسرار درونى شما مورد بازخواست واقع مى شود.

امام سجاد (علیه السلام)  در پاسخ به اين سؤال جواب بسيار مناسبى ارائه كرده اند كه از اين قرار است.

يكى از شاگردان از حضرتش سؤال كرد: فرشتگان اعمال ما را كه مى نويسند بجاست؛ براى اين كه مى بينند و مى نويسند. اما آيا خاطرات و نيت هايى را كه فقط از دل گذرانده ايم و هنوز به لباس عمل در نياورده ايم هم مى نويسند؟ آنها را كه نمى بينند پس از كجا مى فهمند تا بنويسند؟ و اين كه خداوند مى فرمايد: «وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللّهُ»[213] اسرار درونى را كه به كسى افشا نكرده ايد، در قيامت بايد حسابش را پس دهيد. اين اسرار درونى را فرشتگان چگونه مى دانند و از كجا مى نويسند؟

حضرت فرمودند: آيا بوى باغ و بستان و بوى كثافت و گنداب يكى است؟ اگر انسان از كنار باغى پر از گل و معطر بگذرد، بوى خوب احساس مى كند. و چنانچه بوى بد به مشام انسان برسد، مى فهمد كه اين جا كثافت و زباله است. از بو مى توان فهميد كه از كنار باغ مى گذريم يا از كنار چاه.

فرشتگان از بوى خوشْ تشخيص مى دهند كه در قلب اين مؤمن اسرار و نيت ها و اراده ها خير و طيّب و طاهر است. و نيز از بوى بد هم مى فهمند كه در درون اين شخص، پليدى است.[214]

چه جور مى شود كه انسان در چاه زندگى كند و از بوى چاه اظهار تنفر نكند و با خبر نباشد؟ اگر كسى به ملكوت رسيده باشد بوى بد و خوب ديگران هم به مشام او مى رسد، و مؤمن را از منافق باز مى شناسد.

روزى اميرالمؤمنين على (علیه السلام)  مشغول سخنرانى بود، عده اى پاى منبر حضرت نشسته بودند. بعضى از جاسوسان اموى خبر آوردند كه «خالد بن عرفطه» مُرد!.

حضرت اعتنا نكردند. عده اى قبول كرده پذيرفتند كه خالد مُرده است. حضرت به سخنان خود ادامه دادند. بار ديگر گفته شد: خالد مُرد.

حضرت اعتنا نكردند. بار سوم گفتند: يا اميرالمؤمنين اين خبر رسمى شد. فرمودند: نه؛ او نمرده است او هنوز شورش و بلوايى در پيش دارد و به تحريك حكومت هاى طاغى، عليه من مى شورد و از درب اين مسجد وارد مى شود. آنگاه حضرت به كسى كه پاى منبر بود اشاره كرده فرمود: پرچم او هم به دست اين شخص است كه عليه حق قيام مى كند! او هنوز نمرده است.

اين قضيه بعدها واقع شد. و اين عِلم غيب اميرمؤمنان (علیه السلام)  و آشنايى به اسرار درونى كسى كه پاى سخنان حضرت نشسته تحقق پيدا كرد.

حضرت، مانند فرشته اى، كه درون افراد را مى بيند درون وى را ديد.

 

صلوات خدا بر پيامبر و مؤمنين

پرسش 94. چرا تأكيد شده قبل و بعد از دعاها صلوات بفرستيم؟ تفاوت صلوات فرستادن خدا بر پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله)  و بر مؤمنان چيست؟

معناى صلوات بر آن حضرت اين است كه: خدايا رحمتت را بر پيامبر و آل او نازل فرما. وقتى رحمت بر حضرت نازل شد به ديگران هم مى رسد چون او مجراى فيض است و اگر بخواهد خيرى به ديگران برسد بايد به عنوان رحمت خاصه، نخست بر حضرت نازل شود و سپس به ديگران برسد. على (علیه السلام) مى فرمايد: دعا يا حاجت خود را محفوف (در برگرفته و پيچيده) به صلوات بر رسول خدا كنيد؛ زيرا صلوات بر حضرت دعايى مستجاب است و چون به همراه صلوات حاجت خود را خواسته ايد، چنين نيست كه خداى سبحان يكى از دو حاجت را برآورد و ديگرى را رد كند.[215]

امام سجاد (علیه السلام)  در صحيفه سجاديه، روش دعا كردن و حاجت خواستن را به ما مى آموزد؛ در بسيارى از فقرات ادعيه آن حضرت صلوات به چشم مى خورد، هر مطلبى را كه از خدا مى خواهد قبل يا بعدش صلوات است، چون خدا در پرتو صلوات دعاى همراه آن را نيز مستجاب مى كند.

صلواتى را كه خدا و فرشتگان بر پيامبر مى فرستند بر مؤمنان نيز مى فرستند! مؤمن، به جايى مى رسد كه خداى سبحان و فرشتگان بر او صلوات مى فرستند! در سوره احزاب هر دو مسئله بازگو شده است، يعنى هم صلوات خدا و ملائكه بر پيامبر و هم صلوات خدا و فرشتگان بر مؤمنان.

صلوات خدا، كه صفت فعل او است همان نورانى كردن است، قول خدا همان فعل خدا است، وقتى توفيقى نصيب انسان شد كه در فضاى دلش تاريكى احساس نكرد بلكه نورانيتى ديد معلوم مى شود صلوات الهى و فرشتگان نصيب او شده است.

خداى متعال در تجليل از پيامبر مى فرمايد: «إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ»[216] وقتى خدا بخواهد بر پيامبر عظيم الشأن صلوات بفرستد همه فرشتگان را همراه خود ذكر مى كند، مثل اين كه وقتى مهمان عزيزى وارد شهرى مى شود و شخصيتى بخواهد از او به نحو احسن تجليل كند با همه دوستان و آشنايانش به ديدار او مى روند.

ليكن خداى متعال در تجليل از مؤمنان و صلوات بر آنان، مى فرمايد: «هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»[217] يعنى خدا جدا و فرشتگان جدا بر مؤمنان درود مى فرستند.

تفاوت ديگر در اين است كه درباره پيامبر نفرمود كه ما بر او صلوات مى فرستيم تا او را از ظلمت خارج و به نور برسانيم؛ زيرا او خود نور است و مصداق كامل آيه: «وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّاسِ»[218] است ولى درباره مؤمنان مى فرمايد: خداوند بر شما درود مى فرستد و فرشتگان نيز، تا شما را از ظلمت ها به نور خارج كنند؛ معلوم مى شود صلوات خدا يعنى نورانى كردن و اگر اين فيض قطع شود و خداوند بر كسى درود نفرستد، او در ظلمت خواهد ماند.

بايد خود را با اين معيار بسنجيم كه اگر توفيق اطاعت و انجام تكاليف شرعى نصيب ما شد و از احكام و آداب عبادات كم و بيش به حكمت آنها ره يافتيم، بدانيم كه صلوات خدا و فرشتگان نصيب ما شده است و گرنه لغزش داشته و گرفتار گناه شده ايم.

وقتى مؤمن از اين راه نورانى شد هم راه خود را مى بيند و هم مى تواند راهبر باشد و به ديگران راه را نشان دهد. على (علیه السلام) مى فرمايد: «لَيْسَ فِى الْبَرْقِ الْخطِفِ مُسْتَمْتِعٌ لِمَنْ يَخُوضُ فِى الظُّلْمَةِ»[219] انسانى كه در تاريكى فرو رفته، و مسافرى كه در شب تاريك ره گم كرده براى او رعد و برق لحظه اى مفيد نخواهد بود، او با يك لحظه برق آسمانى راهى به جايى نمى برد. انسان دنيازده هم مانند گرفتارى است كه در تاريكى فرو رفته باشد براى چنين شخصى اگر گاهى نورى در دلش جهيد و خاموش شد چندان مفيد نيست.

ذيل آيه: «وَ ما تَشئون إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ»[220] روايتى شريف از معصوم (علیهاالسلام) نقل شده كه فرمود: «بَلْ قُلوُبُنا اَوْعِيَةٌ لِمَشِيَّةِ اللّه»[221] دلهاى ما ظرف اراده خدا است، خداى سبحان اگر بخواهد در جهان، كار مشخصى انجام دهد با اراده انجام مى دهد و اراده خدا صفت فعل و زايد بر ذات او است و در موجودى ممكن و مظهر ظهور مى كند، آن مظهر قلب معصوم اولياى الهى است.

لذا مرحوم استاد علامه طباطبايى قدس سره مى فرمودند: معناى صلوات بر محمد و آل محمد (صلی الله علیه وآله)  اين است كه خدايا! رحمتت را بر آنان فرو فرست كه از آنان به ما برسد، اگر بخواهد رحمتى ببارد ابتدا بر اين خاندان مى بارد و سپس به ديگران مى رسد لذا طلب رحمت كردن مستلزم اجابت دعا است.

مرحوم سيد حيدر آملى اين سخن بلند را نقل مى كند و به محقق طوسى هم منسوب است كه درباره حضرت ولى عصر (ارواحنا فداه) گفته مى شود: «بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَى وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْأَرْضُ وَ السَّمَاءُ»[222] به يمن وجود امام عصر (عجل اللّه فرجه الشريف) جهانيان روزى مى خورند و به پاس وجود آن حضرت آسمان و زمين برجا است. پس همه بركات از اين خانواده به سايرين مى رسد.

 

حقيقت صراط

پرسش 95. حقيقت صراط در قيامت چيست؟

در روايات از دو صراط سخن به ميان آمده است: يكى در دنيا كه امامت است و ديگرى در قيامت كه دين است. امام شارح و مفسر دين است. به هر تقدير، پل صراط نظير پل هاى عادى نيست كه از مصالح ساختمانى تشكيل شده باشد. هر كس در دنيا طبق دستورهاى اهل بيت (علیهم السلام) كه همان دين حقيقى است، حركت كند و اعمال و رفتارش در حد امكان با اعمال و رفتار آن ها مطابق باشد، در آخرت نيز مى تواند از صراط بگذرد و از جهنم نجات يابد. اگر كسى در دنيا از دستورهاى دينى فاصله گرفته باشد، در قيامت نيز از ناجيان واقعى يعنى اهل بيت (علیهم السلام) فاصله خواهد گرفت و به ميزان فاصله از آن ها گرفتار عذاب خواهد شد.

 


 

 

پی نوشتها :

 

[1]. سوره حجرات 49: آيه 12.

 

[2]. بحارالانوار، ج 70، ص 25.

 

[3]. الاصول الكافى، ج 2، ص 352.

 

[4]. الفروع الكافى، ص 265.

 

[5]. شرح غررالحكم، ج 4، ص 106. 

 

[6]. الاصول الكافى، ج 2 ص 352.

 

[7]. نهج البلاغه، خطبه هفتم.

 

[8]. سوره ص 38، آيه 76.

 

[9]. سوره نساء4: آيه 10.

 

[10]. سخنرانى در جمع اساتيد دانشگاه مشهد - مرداد 79.

 

[11]. مفاتيح الجنان، مناجات شعبانيه.

 

[12]. سوره فجر89: آيه 16.

 

[13]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص 107.

 

[14]. نهج البلاغه، حكمت 147.

 

[15]. غررالحكم، حديث 4623.

 

[16]. سوره محمد47: آيه 29.

 

[17]. سوره كهف 18: آيات 104-103.

 

[18]. نهج البلاغه، خطبه 109.

 

[19]. سوره معارج 70: آيه 4.

 

[20]. سوره اسراء 17: آيه 62.

 

[21]. بحارالانوار، ج 78، ص 189.

 

[22]. سوره طارق 86: آيه 13.

 

[23]. سوره نحل16: آيه 97.

 

[24]. سوره فرقان 25: آيه 31.

 

[25]. سوره حجر15: آيه 9.

 

[26]. سوره فصلت 41: آيه 42.

 

[27]. سوره توبه9: آيه 34.

 

[28]. سوره توبه9: آيه 100.

 

[29]. نشريه قرآنى بشارت، شماره 10، ص 12 و 13.

 

[30]. بحارالانوار، ج 1، ص 188.

 

[31]. سوره تحريم66: آيه 11.

 

[32]. سوره تحريم 66: آيه 10.

 

[33]. سوره نحل 16: آيه 97.

 

[34]. سوره آل عمران 3: آيه 5.

 

[35]. سوره احزاب 33: آيه 35.

 

[36]. سوره آل عمران3: آيه 26.

 

[37]. همان، آيه 27.

 

[38]. سوره يوسف12: آيه 67.

 

[39]. سوره اسراء17: آيه 8.

 

[40]. سوره انفال8: آيه 19.

 

[41]. سوره هود11: آيه 7.

 

[42]. يَا كُمَيْلُ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ؛ بحارالأنوار، ج 1، ص 187.

 

[43]. سوره هود11: آيه 7.

 

[44]. سوره اعراف7: آيه 54.

 

[45]. سوره نور11: آيه 35.

 

[46]. سوره اعراف7: آيه 172.

 

[47]. سوره نمل27: آيه 62.

 

[48]. سوره زخرف43: آيه 84.

 

[49]. سوره رعد12: آيه 28.

 

[50]. سوره نحل16: آيه 78.

 

[51]. همان.

 

[52]. سوره روم30: آيه 30.

 

[53]. سوره شمس91: آيات 7 و 8.

 

[54]. سوره نحل16: آيه 93.

 

[55]. سوره تغابن64: آيه 11.

 

[56]. سوره نور24: آيه 54.

 

[57]. سوره محمد47: آيه 17.

 

[58]. سوره اسراء17: آيه 8.

 

[59]. سوره انفال 8: آيه 19.

 

[60]. سوره فرقان25: آيه 44.

 

[61]. سوره انعام6: آيه 112.

 

[62]. قال الرضا (علیه السلام)  «لا يكون المؤن مؤنا حتى تكون فيه ثلاث خصال: سنة من ربه و سنة من نبيه (صلی الله علیه وآله) و سنة من وليه (علیه السلام)   فأما السنة من ربه فكتمان السر و أما السنة من نبيه (صلی الله علیه وآله)  فمداراة الناس و أما السنة من وليه (علیه السلام) فالصبر في البأساء و الضراء» تحف العقول، ص 442

 

[63]. سوره يس36: آيه 82.

 

[64]. سوره ق50: آيه 35.

 

[65]. سوره انسان76: آيه 6.

 

[66]. سوره محمد47: آيه 15.

 

[67]. سوره نور24: آيه 35.

 

[68]. «و روي في الحديث القدسي لم يسعني سمائي و لا أرضي و وسعني قلب عبدي المؤن» بحارالأنوار، ج 55، ص 39.

 

[69]. «و سئل أين الله فقال عند المنكسرة قلوبهم»؛ الدعوات، ص 120.

 

[70]. سوره اعراف7: آيه 143.

 

[71]. سوره اسراء17: آيه 1.

 

[72]. سوره نحل16: آيه 78.

 

[73]. سوره حج22: آيه 5.

 

[74]. سوره حشر59: آيه 21.

 

[75]. سوره اعراف7: آيه 143.

 

[76]. سوره تكاثر102: آيات 5 و 6.

 

[77]. سوره تكاثر102: آيات 5 و 6.

 

[78]. سوره سجده32: آيه 12.

 

[79]. سوره طه20: آيه 124.

 

[80]. نهج البلاغة، خطبه متقين.

 

[81]. سوره روم30: آيه 30.

 

[82]. سوره مؤمنون23: ايه 14.

 

[83]. سوره تين95: آيه 4.

 

[84]. سوره انفال 8: آيه 17.

 

[85]. سوره اسراء17: آيه 70.

 

[86]. سوره نوح 71: آيه، 17.

 

[87]. سوره كوثر108: آيه 1.

 

[88]. سوره جن72: آيه 15.

 

[89]. سوره بقره2: آيه 24.

 

[90]. سوره مدثر74: آيه 31.

 

[91]. سوره فتح48: آيه 4.

 

[92]. نهج البلاغه، خطبه 199.

 

[93]. سوره بقره2: آيه 155.

 

[94]. بحارالانوار، ج 70،ص 55.

 

[95]. سوره توبه9: آيه 102.

 

[96]. سوره بقره2: آيه 7.

 

[97]. سوره اعراف7: آيه 16.

 

[98]. سوره تغابن64: آيه 11.

 

[99]. سوره ليل92: آيات 7-5.

 

[100]. سوره نمل27: آيه 14.

 

[101]. سوره اسراء17: آيه 102.

 

[102]. وسائل الشيعه، ج 1، ص 53.

 

[103]. سوره قمر54: آيه 17.

 

[104]. بحارالانوار، ج 90، ص 278.

 

[105]. نهج البلاغه، خطبه 241.

 

[106]. الاصول الكافى، ج 3، ص 268.

 

[107]. سوره بقره2: آيه 129.

 

[108]. سوره تكاثر102: آيات 6-5.

 

[109]. سوره نساء5: آيه 10.

 

[110]. سوره نساء4: آيه 10.

 

[111]. ابن بابويه همان مرحوم صدوق بزرگ يعنى صاحب كتاب من لايحضره الفقيه است كه در شهر رى و پدر بزرگوارش در قم مدفون است و اين پدر به خدمت حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) رسيده و به دعاى حضرت، خداوند آن پسر را به او عطا نموده است.

 

[112]. سوره تكاثر102: آيات 6-5.

 

[113]. سوره نساء5: آيه 10.

 

[114]. سوره ليل92: آيات 7-5.

 

[115]. مَنْ اَخْلَصَ لِلّه أربَعينَ صَباحَا ظَهَرَت يَنابيع الحِكمَةِ مِنْ قَلْبِه عَلى لِسانِه، جامع الأخبار، ص 94.

 

[116]. سوره مائده5: آيه 15.

 

[117]. «يَا مَنْ يَقْبَلُ الْيَسِيرَ وَ يَعْفُو عَنِ الْكَثِيرِ اقْبَلْ مِنِّي الْيَسِيرَ وَ اعْفُ عَنِّي الْكَثِيرَ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَفُوُّ الْغَفُورُ» وسائل الشيعة، ج 2، ص 462، ح 39.

 

[118]. «يَنْظُرُ إِلَيْهِمُ النَّاظِرُ فَيَحْسَبُهُمْ مَرْضَى وَ مَا بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ وَ يَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ» نهج البلاغه، خطبه المتقين.

 

[119]. الاصول الكافى، ج 8 ص 177.

 

[120]. سوره حديد57: آيه 3.

 

[121]. سوره شمس91: آيه 10.

 

[122]. الخرائج والجرائح، ج 3، ص 1058.

 

[123]. بحارالأنوار، ج 67، ص 64.

 

[124]. سوره بقره2: آيه 24.

 

[125]. سوره هُمَزه104: آيات 6 و 7.

 

[126]. سوره بقره2: آيه 18.

 

[127]. سوره مزمل73: آيه 7.

 

[128]. همان، آيه 6.

 

[129]. سوره ق50: آيه 5.

 

[130]. سوره لقمان31: آيه 18.

 

[131]. سوره صافات37: آيه 102.

 

[132]. سوره اسراء17: آيه 70.

 

[133]. سوره جاثيه45: آيه 23.

 

[134]. سوره طلاق 65: آيه، 12.

 

[135]. سوره ذاريات 51: آيه، 56.

 

[136]. سوره آل عمران3: آيه، 19.

 

[137]. سوره فرقان 25: آيه، 43.

 

[138]. سوره ابراهيم 14: آيه، 8.

 

[139]. سوره نساء4: آيه 10.

 

[140]. سوره بلد90: آيه 10.

 

[141]. بحارالانوار، ج 66، ص 317.

 

[142]. سوره انعام6: آيه 124.

 

[143]. سوره شورى42: آيه 51.

 

[144]. نهج البلاغة، ص 321، كلام 204.

 

[145]. سوره بقره2: آيه 245.

 

[146]. سوره آل عمران3: آيه 106.

 

[147]. الاصول الكافى، ج 8، ص 81.

 

[148]. سوره شمس91: آيه 8.

 

[149]. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله)  «فِي آخِرِ خُطْبَتِهِ يَوْمَ قَبَضَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِ إِنِّي قَدْ تَرَكْتُ فِيكُمْ أَمْرَيْنِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي فَإِنَّ اللَّطِيفَ الْخَبِيرَ قَدْ عَهِدَ إِلَيَّ أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ كَهَاتَيْنِ وَ جَمَعَ بَيْنَ مُسَبِّحَتَيْهِ وَ لَا أَقُولُ كَهَاتَيْنِ وَ جَمَعَ بَيْنَ الْمُسَبِّحَةِ وَ الْوُسْطَى فَتَسْبِقَ إِحْدَاهُمَا الْأُخْرَى فَتَمَسَّكُوا بِهِمَا لَا تَزِلُّوا وَ لَا تَضِلُّوا وَ لَا تَقَدَّمُوهُمْ فَتَضِلُّوا». الاصول الكافى، ج 2، ص 414. و در نقل ديگر از پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) چنين وارد شده است: إنّي_'20تاركٌ فيكُمُ الثّقلَينْ كِتابَ اللّهِ و عِتْرَتْي أَهْل بَيْتي فَإنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَردا عَلىَّ الْحَوض. بحارالأنوار، ج 23، ص 133.

 

[150]. سوره صافات37: آيه 164.

 

[151]. سوره تحريم66: آيه 6.

 

[152]. سوره اعراف7: آيه 40.

 

[153]. سوره فصلت41: آيه 12.

 

[154]. سوره صافات37: آيه 6.

 

[155]. سوره فاطر35: آيه 10.

 

[156]. سوره حجرات49: آيه 24.

 

[157]. لطيف و خوش و پسنديده.

 

[158]. 3. اين برداشت و تفسير از «عقل عملى» نظر خاص برخى از انديشمندان از جمله حضرت آيه الله جوادى آملى مى باشد. ر.ك: فطرت در قرآن از سلسله كتب تفسير موضوعى قرآن، ص29ـ30. برخى از صاحب نظران ديگر از جمله حضرت آية الله مطهرى و مصباح يزدى بلكه مشهور فلاسفه نظير فارابى و ابن سينا، بر اين باورند كه عقل در انسان، قوه واحدى است كه همان قوه مدركه است ليكن به لحاظ مطلق ادراك به دو قسم عقل نظرى و عقل عملى تقسيم مى شود و آن شأن از قوه ادراك بشر كه به «هست ما و نيست ما» تعلق مى گيرد و راجع به واقعيات هستى نظر مى دهد «عقل نظرى» ناميده مى شود، اما آن شأن از عقل كه به «بايدها و نبايدها» تعلق مى گيرد و راجع به رفتار عملى انسان يعنى حوزه ارزش ها نظر مى دهد، عقل عملى ناميده مى شود. ر.ك: فلسفه اخلاق مصباح يزدى؛ ده گفتار استادمطهرى ص46.

 

[159]. سوره حجرات49: آيه 13.

 

[160]. بحارالأنوار، ج 103، ص 224.

 

[161]. الاصول الكافى، ج 1، باب 1، 11.

 

[162]. پاسخ اين سؤال از كتاب زن در آئينه جلال و جمال تأليف حضرت آيت ا... جوادى آملى گزينش شده است، صفحات 36 ـ 32 و 288 ـ 255.

 

[163]. اصول كافى، ج 1، باب 1، 11.

 

[164]. مدعيان دروغين نبوت.

 

[165]. سوره هود11: آيه 98.

 

[166]. الاصول الكافى، ، ج 1، باب 3، 32.

 

[167]. برگرفته از كتاب زن در آيينه و جلال و جمال، صص 222-217 و 249.

 

[168]. نهج البلاغه، نامه 31.

 

[169]. سوره زخرف 43: آيه، 84.

 

[170]. سوره بقره 2: آيه 115.

 

[171]. نهج البلاغه، خطبه 186.

 

[172]. سوره آل عمران 3: آيه 185.

 

[173]. سوره عنكبوت29: آيه 57.

 

[174]. الاصول الكافى، ج 1، ص 160.

 

[175]. سوره فاطر35: آيه، 15.

 

[176]. سوره كهف 18: آيه، 49.

 

[177]. بحارالانوار، ج 5، ص 234.

 

[178]. سوره بقره 2: آيه، 235.

 

[179]. سوره اعراف7: آيه 198.

 

[180]. سوره آل عمران3: آيه 77.

 

[181]. سوره انشقاق 84: آيه 6.

 

[182]. سوره فاطر 35، آيه 10.

 

[183]. آيت اللّه جوادى آملى: تفسير موضوعى قرآن كريم، ج 14، ص 120 - 97، با تصرف و تلخيص.

 

[184]. مفاتيح الجنان، زيارت جامعه كبيره.

 

[185]. مفاتيح الجنان، زيارت جامعه كبيره.

 

[186]. «لَوْ بَقيَتِ الْاَرْضُ بِغَيْرِ اِمامٍ لَساخَتْ» الاصول الكافى، ج 1، ص 179.

 

[187]. «اَيْنَ السَّبَبُ الْمَتَّصِلُ بَيْنَ الْاَرْضِ وَ السَّماء؟» مفاتيح الجنان، دعاى ندبه.

 

[188]. «بِبَقائِهِ بَقيَتِ الدُّنيا وَ بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرى».

 

[189]. سوره اسراء17: آيه 1.

 

[190]. سوره نجم53: آيه 9.

 

[191]. سوره انعام6: آيه 103.

 

[192]. سوره غافر40: آيه 19.

 

[193]. سوره بقره 2: آيه 17.

 

[194]. سوره طه20: آيه، 124.

 

[195]. سوره طه20: آيه 125.

 

[196]. سوره طه 20: آيه، 126.

 

[197]. سوره اعراف 7: آيه 172.

 

[198]. سوره انعام 6: آيه 54.

 

[199]. سوره كهف18: آيه 50.

 

[200]. سوره حجر15: آيه 27.

 

[201]. سوره اعراف7: آيه 12.

 

[202]. سوره تحريم66، آيه 6.

 

[203]. سوره بقره2: آيه 34.

 

[204]. سوره اسراء17: آيه 55.

 

[205]. سوره بقره 2: آيه 253.

 

[206]. سوره نور24: آيه 33.

 

[207]. سوره نساء4: آيه 32.

 

[208]. سوره انعام6: آيه 160.

 

[209]. سوره نمل 27: آيه 89.

 

[210]. سوره توبه9: آيه، 120.

 

[211]. سوره آل عمران3: آيه 169.

 

[212]. سوره بقره2: آيه129.

 

[213]. سوره بقره2: آيه 284.

 

[214]. الاصول الكافى، ج 2، ص 429، ح 3.

 

[215]. نهج البلاغه، حكمت 361.

 

[216]. سوره احزاب33: آيه 56.

 

[217]. سوره احزاب33: آيه 43.

 

[218]. سوره انعام6: آيه، 122.

 

[219]. نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 20، ص 435، ملحقات حكمت 165.

 

[220]. سوره انسان76: آيه 30.

 

[221]. بحارالانوار، ج 25، ص 336.

 

[222]. مفاتيح الجنان، دعاى عديله.

 



نظر شما راجع به اين مقاله

 

 نظر سنجي: عالي خوب متوسط  ضعيف  

     نظر متني:
    
نام/نشاني ايميل :
     متن :
              
                                                                         
               

     ارسال براي دوستان :
     نام شما:    نشاني ايميل:  
   
      

 



ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها