خانه> کتاب >1363


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
علامت قبولي توبه
تقويت اراده در انج...
احكام نماز و روزه ...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
جلسه خواستگاري
...

همه شرايط وضو
اثر بيدار ماندن بي...
گرايش دختران آمريك...
چرا فقط بي حجابي! ...
لیست کتب اداره مشا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
دوستي با نامحرم در...
اخلاق پيامبر(2)- م...
شيوه هاي کنترل نفس...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2146

بازدید مقالات:
6792088

بازدید سوالات:
2602916



دفتر 31 پرسش ها و پاسخ ها « شیعه و اهل سنت » بازديد: 2808

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


 

 

 

پرسش ها و پاسخ های دانشجویی

دفتر سی و یکم

شیعه و اهلسنت

 

 

 

 

 

هاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها

معاونت آموزشی و پژوهشی

 اداره مشاوره و پاسخ

 

 

 

مراكز پخش:

مديريت پخش دفتر نشر معارف: قم، خيابان شهدا، كوچه 32، پلاك 3، تلفن و نمابر: 37740004

 

پاتوق كتاب قم (شعبه 1): خيابان شهدا، روبه روى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن 37735451

 

پاتوق كتاب قم (شعبه 2): بلوار جمهورى اسلامى، نهاد رهبرى در دانشگاه ها، تلفن 32904440

 

پاتوق كتاب تهران: خيابان انقلاب، چهار راه كالج، پ 715، تلفن 88911212

 

قم، مؤسسه فرهنگى و اطلاع رسانى طلوع طاها، تلفن 37748345

 

نشانى اينترنت: www.Ketabroom.ir - www.porseman.org - www.porsemani.ir

 

پست الكترونيك: info@Ketabroom.ir   -   info@porseman.org

 

 

شناسنامه :

سرشناسه: رضوانی، علی اصغر، 1341

عنوان و نام پدیدآور: شیعه و اهلسنت / مؤلف: علی اصغر رضوانی ـ مصطفی عزیزی؛ تنظیم و نظارت: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، معاونت آموزشی و پژوهشی - اداره مشاوره و پاسخ.

وضعیت ویراست: [ویراست دوم با اضافات]

مشخصات نشر: قم: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، دفتر نشر معارف، 1393.

فروست: پرسش ها و پاسخ های دانشجویی؛ دفتر سی و یکم (کلام و دین پژوهی 12)

مشخصات ظاهری: 224 ص.

شابک: 5-603-531-964-978

یادداشت: کتابنامه ؛ همچنین به صورت زیرنویس.

عنوان دیگر: اهلسنت واقعی!!.

موضوع: شیعه - دفاعیه ها و ردیه ها

موضوع: شیعه - پرسش ها و پاسخ ها.

موضوع: اهلسنت - پرسش ها و پاسخ ها.

موضوع: وهابیه - عقاید

شناسه افزوده: عزیزی، مصطفی، 1356

شناسه افزوده: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، معاونت آموزشی و پژوهشی - اداره مشاوره و پاسخ.

شناسه افزوده: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، دفتر نشر معارف.

ردهبندی کنگره: 9الف57ر/5/212  BP

ردهبندی دیویی: 417/297

شماره کتابشناسی ملی: 3619404

تدوین و تألیف: علی اصغر رضوانی - مصطفی عزیزی

تایپ و صفحه آرایی: طالب بخشایش

نوبت چاپ: هفتم (اول از ویراست دوم)، بهار 1394

تیراژ: 3000 نسخه

شابک: 5-603-531-964-978

«همه حقوق برای ناشر محفوظ است»

 

 

 

فهرست موضوعات (برای دسترسی سریع به متن روی موضوع مورد نظر کلیک کنید.)

 

 

فصل اول - شیعه و اهلبیت(علیهم السلام)

تاریخ شیعه - شیعه جعفری - رافضی - عبدالله بن سبأ - مرجعیت اهلبیت(علیهم السلام) - قرآن و اهلبیت(علیهم السلام) - عدم تحریف قرآن

 

 

فصل دوم - اهل سنت و دیدگاهها

معنای اهلسنت - عدالت صحابه - عشره مبشّره - خدای وهابیت

 

 

فصل سوم - سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و تفاوتها

وضوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) - اذان زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) - نماز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) - نماز شیعه و اهل سنت - فاصله دو نماز - نماز دست بسته - آمین گفتن - تشهد اهلسنت

 

 

فصل چهارم - آداب و فرهنگها

جشن میلاد - گنبد و بارگاه - فلسفه گریه و عزاداری - ذکر صلوات - لعن و سلام - سجده بر تربت امام حسین(علیه السلام) - نام گذاری «عبد» و «غلام» - نامگذاری ها - ازدواج موقت

 

 

فصل پنجم  - زیارت و شفاعت

شفاعت در قرآن - حقیقت شفاعت - شفاعت توحیدی - کرامات و معجزات امامان(علیهم السلام) - توسّل - واسطه خدا و بندگان - زیارت - زیارت امامان(علیهم السلام) - تبرّک به امامان(علیهم السلام) - وهابیان و حرمت زیارت - هدیه ثواب به اموات

 

 

فصل ششم  - احکام

ازدواج با اهل سنت - طواف نساء - نماز جماعت اهل سنت - نماز شکسته - نماز میت

 

 

فصل هفتم - موضع گیری

تکفیریها - وهابیون پاسخ دهند! - کوتاه پاسخ «آیات برگزیده»

 

 

کتابنامه


 

 

فصل اول - شیعه و اهلبیت(علیهم السلام)

تاریخ شیعه

شیعه به چه معنا است؟ در تاریخ اسلام چه جایگاهی دارند؟

شیعه در لغت بر دو معنا اطلاق میشود، یکی توافق و هماهنگی دو یا چند نفر بر مطلبی، و دیگری، پیروی کردن فردی یا گروهی، از فرد یا گروهی دیگر؛ ابن منظور در لسان العرب میگوید: «الشیعه القوم الذین تجتمعوا علی امر، و کل قوم اجتمعوا علی أمر فهم شیعه، و کل قوم أمرهم واحد یتبع بعضهم رأی بعض هم شیع»[1]

و در اصطلاح به آن عده از مسلمانان گفته میشود که به خلافت و امامت بلافصل علی(علیه السلام) معتقدند، و بر این عقیدهاند که امام و جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از طریق نصّ شرعی تعیین میشود، و امامت حضرت علی(علیه السلام) و دیگر امامان شیعه نیز از طریق نص شرعی ثابت شده است.[2]

 

تاریخ پیدایش تشیّع:

گرچه، در عصر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره پارهای از مسایل، اختلاف نظرهایی میان مسلمانان پدید آمد[3]، ولی فرقهها و دستهبندیهایی که بعدها پیدا شد، در آن زمان وجود نداشت. ولی پس از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) اختلافاتی پدید آمد که سبب پیدایش فرقههای مختلف در میان مسلمانان گردید. مهمترین اختلافی که در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) پدید آمد، مربوط به مسئله خلافت و امامت بود که مسلمانان را به دو دسته تقسیم کرد.

یک دسته معتقد بودند که امامت، همانند نبوت، منصب و مقامی الهی است و از شرایط امام این است که معصوم از خطا و گناه باشد، و این صفت را جز خداوند کسی نمیداند، بنابراین راه تعیین امام نصّ الهی است که در قرآن یا احادیث نبوی بیان شده است، و طبق این نصوص، علیّ بن ابیطالب(علیه السلام) جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امام مسلمین است. حضرت علی(علیه السلام) و بنیهاشم و گروهی از بزرگان صحابه، اعمّ از مهاجرین و انصار، طرفدار این نظریه بودند. و این همان عقیده شیعه - خصوصاً شیعه امامیه - در مسئله امامت است.

و دسته دیگر - که در رأس آنها ابوبکر و عمر قرار داشتند - بر این عقیده بودند که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) برای خود جانشین تعیین نکرده است، و این کار را به مسلمانان واگذار کرده است. بر این اساس، و با توجه به اهمیت مسئله خلافت و امامت و نقش حیاتی آن در سرنوشت امت اسلامی، در یک اقدام شتابزده - در شرایطی که حضرت علی(علیه السلام) و عدهای از بزرگان صحابه به تجهیز بدن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مشغول بودند - عدهای از مهاجران و انصار در سقیفه بنی ساعده گرد آمده، و پس از گفتگوهایی که در مورد خلیفه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) میان آنها مطرح شد، سرانجام با ابوبکر به عنوان خلیفه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت کردند.

البته منشأ و خاستگاه تشیع را می توان در قرآن مجید نیز جستجو نمود:

«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُم خَیرُ البَرِیَّةِ»[4]؛ «کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، اینانند که بهترین آفریده شدگانند»

محمد بن جریر طبری(م 310هـ.ق) در ذیل فراز «أُولئِکَ هُم خَیرُ البَرِیَّةِ» از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) این گونه روایت می کند: «قال النبی(صلی الله علیه و آله و سلم): أنتَ یا علی و شیعتک»[5]؛ «پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: ای علی منظور از «خیر البریّة» تو و شیعیانت هستی»

جلال الدین سیوطی (م 911 هـ.ق) در تفسیر آیه هفتم سوره بیّنه روایتی را از جابربن عبدالله نقل می کند که جابر گفت: ما نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بودیم که علی(علیه السلام) وارد شد؛ فقال النبی(صلی الله علیه و آله و سلم) «والّذی نفسی بیده، إنّ هذا و شیعته لهم الفائزون یوم القیامه»[6]؛ «پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «سوگند به کسی که جانم در دست اوست، هر آینه این مرد (علی(علیه السلام)) و شیعیان او تنها رستگاران در روز قیامتند»

سیوطی چهار روایت به همین مضمون از چهار صحابی جلیل القدر، یعنی جابربن عبدالله، ابو سعید خدری، ابن عباس و امام علی(علیه السلام) نقل می کند.

این آیه آن قدر در زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره امام علی(علیه السلام) به کار برده می شد که یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هنگامی که علی(علیه السلام) بر آنها وارد می شد، می گفتند: «قد جاءَ خیرُ البریّه»[7]؛ «بهترین آفریده شدگان آمد»

ابن حجر هیتمی (م 973هـ.ق) آیه هفتم سوره بیّنه را یکی از آیاتی می داند که در فضیلت اهل بیت(علیهم السلام) و شیعیانشان نازل شده است و روایات مذکور را در ذیل این آیه بیان می کند.[8]

بنابراین اساس و بنیان تشیع در زمان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و به دست مبارک ایشان پایه گذاری شد؛ ایشان امیرمؤ منان علی(علیه السلام) و شیعیانشان را «خیرالبریّة» معرفی کردند.

البته آیه 7 سوره بیّنه یکی از دلایل و نصوصی است که بر شکل گیری هویت تشیع در زمان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) دلالت دارد؛ نصوص و روایات متواتر دیگری مانند حدیث ثقلین، حدیث غدیر، حدیث یوم الدار، حدیث منزلت، حدیث ولایت و ده ها حدیث دیگر نیز مبنا و زیر ساخت هویت تشیع می باشند.

دانشمند بزرگ اهلسنت «ابن عبدالبرّ قرطبی» (م 463 هـ.ق) در کتاب برجسته خود «الأستیعاب فی معرفة الأصحاب»، نام هفت نفر از صحابه و یاران گران قدر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را ذکر می کند که معتقد به فضیلت و برتری امام علی(علیه السلام) بر سایر یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بودند؛ ابن عبدالبرّ می گوید: «و رُوی عن سلمان، و أبی ذرّ، و المقداد، و خباب، و جابر، و أبی سعید الخدری، و زیدبن الأرقم، أنّ علی بن أبی طالب أول مَن أسلم، و فضّله هؤلاء علی غیره»[9]؛ «روایت شده از سلمان، ابوذر، مقداد، خباب، جابر، ابو سعید خدری، زیدبن ارقم، که علی بن ابی طالب نخستین کسی است که اسلام آورد، و نیز این افراد علی(علیه السلام) را بر غیر او برتری و فضیلت دادند»

همچنین ابن خلدون بر این باور است که گروهی از صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جزو شیعیان امام علی(علیه السلام) بودند و ایشان را شایسته تر از دیگران به جانشینی و خلافت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می دانستند.[10]

خلاصه آن که بذر تشیّع به وسیله پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و نصوص و روایات معتبر ایشان افشانده شد. از این نکته نباید غفلت نمود که هویت مکتب تشیّع همان هویّت قرآن کریم و سنّت قطعی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است که توسط برترین و شایسته ترین شاگرد ایشان یعنی حضرت امیرمؤ منان علی(علیه السلام) و فرزندان معصومشان تبیین گردید.[11]

 

علت سکوت حضرت علی(علیه السلام) :

چون شرایط سیاسی و اجتماعی دنیای اسلام و جهان به گونهای بود که امام علی(علیه السلام) و هواداران او، برای اثبات عقیده خود و عملی ساختن آن، به اقدامات عملی و خصمانه دست میزدند، موجودیت اسلام از ناحیه دشمنان خارجی (امپراطوری ایران و روم) و دشمنان داخلی (منافقین) آسیب جدّی میدید، امام علی(علیه السلام) مصلحت اسلام و مسلمین را پیروی از روش صبر و مدارا دید، و گرچه در مواقع مناسب، دیدگاه خود را درباره نادرستی عمل آنان بیان میکرد، ولی از درگیریهای خصومتآمیز خودداری کرد، و در هدایت و پیشبرد جامعه اسلامی، از هیچ گونه کوشش و تلاشی خودداری نمیکرد و در حل مشکلات، دستگاه خلافت را یاری مینمود. تا آنجا که از خلیفه دوم نقل شده که هفتاد بار گفته است «اگر علیّ نبود عمر هلاک میشد» و نیز گفته است: «خدایا مرا برای برخورد با مسئله دشواری که علیّ بن ابیطالب در آن حضور ندارند، باقی مگذار»[12]

 

شیعه در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) :

در هر حال، شیعه به عنوان پیروان علی بن ابیطالب و معتقدان به امامت بلافصل او در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پدید آمد. البته روایاتی نیز یافت میشود که لفظ شیعه در زمان حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر چهار تن از صحابه اطلاق میشد که عبارت بودند از: سلمان، مقداد، ابوذر و عمار یاسر.[13]

این افراد از جمله کسانی هستند که در مسئله خلافت و امامت، علی(علیه السلام) را خلیفه بلافصل پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) میدانستند با این وصف، و با توجه به این که نظریه‌ ‌شیعه در مسئله امامت به نصوص کتاب و سنت مستند گردیده است، میتوان گفت: تشیع، در حقیقت، با اسلام همراه بوده است، هر چند به عنوان یک مذهب، پس از رحلت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) موجودیت یافت.

 

فرقههای شیعه:

در تاریخ شیعه، فرقههایی پدید آمده است، که بسیاری از آنها منقرض شدهاند، و بحث درباره آنها فایده چندانی ندارد. فرقههای اصلی شیعه که هم اکنون نیز موجودند عبارتند از: شیعه اثنا عشریه، شیعه زیدیه، و شیعه اسماعیلیه.

اکثریت شیعه، را شیعه امامیه یا اثنا عشریه تشکیل میدهد، از آنجا که آنان جانشینان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را دوازده نفر میدانند، اثنا عشریه (دوازده امامی) نامیده شدهاند.

شیعه اثنا عشریه بر مسئله امامت تأکید خاصّی داشته و عصمت امام و افضیلت او را بر دیگر افراد امت اسلامی بسیار مهم و اساسی میداند. و از طرفی، امامت را، پس از سه امام نخست، منحصر در فرزندان امام حسین(علیه السلام) میداند. با توجه به این عقاید ویژه درباره امامت، شیعه اثنا عشریه به «امامیه» شهرت یافته است.

شیخ مفید، پس از تعریف شیعه به کسانی که به امامت بلافصل علی(علیه السلام) عقیده دارند درباره شیعه گفته است: «این عنوان، مخصوص آن دسته از شیعه است که به وجود امام در هر زمان، و وجوب نصّ جلیّ، و عصمت و کمال برای هر امامی معتقد است، و امامت را (غیر از سه امام نخست) منحصر در فرزندان امام حسین(علیه السلام) میداند...»[14]

 

نام ائمه شیعه:

نام و خصوصیات امامان دوازدهگانه شیعه در احادیثی که از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده، بیان گردیده است آنان عبارتند از:

۱ـ علیّ بن ابیطالب(علیه السلام) ۲ـ حسن بن علی(علیه السلام) ۳ـ حسین بن علی(علیه السلام) ۴ـ علیّ بن حسین(علیه السلام) (امام سجاد) ۵ـ محمد بن علی(علیه السلام) (امام باقر) ۶ـ جعفر بن محمد(علیه السلام)  (امام صادق) ۷ـ موسی بن جعفر(علیه السلام) (امام کاظم) ۸ـ علی بن موسی(علیه السلام) (امام رضا) ۹ـ محمد بن علی(علیه السلام) (امام جواد) ۱۰ـ علی بن محمد(علیه السلام) (امام هادی) ۱۱ـ حسن بن علی(علیه السلام) (امام عسکری) ۱۲ـ حجه بن الحسن (مهدی موعود(عجل الله تعالی فرجه الشریف)).

 

 

شیعه جعفری

چرا شیعه را جعفری می گویند؟

در پاسخ به این پرسش مهم به نکاتی اشاره می شود:

1. امام جعفر صادق(علیه السلام) نیز همچون سایر معصومین(علیهم السلام) سینه دانش را شکافت و دنیا را از دانش و معارف ناب و همه جانبه خود آکنده ساخت.

امام صادق(علیه السلام) می فرمودند: «سَلونی قبل أن تفقدونی فأنه لا یحدّثکم أحدٌ بعدی بمثل حدیثی»[15]؛ «از من سؤ ال کنید و بپرسید پیش از آن که مرا از دست بدهید. به درستی که پس از من، کسی مانند حدیث مرا به شما نخواهد گفت» و این سخنی بود که جز جدّ بزرگوارش امام امیرالمؤ منین(علیه السلام)، کسی را یارای آن نبوده است.[16]

ابوحنیفه، رئیس مذهب حنفی که خود از خرمن علم و دانش امام صادق(علیه السلام)  خوشه چینی کرده، درباره عظمت و جایگاه علمی امام صادق(علیه السلام) می گوید: «ما رأیتُ أفقه مِن جعفر بن محمد»[17]؛ «من فقیه تر و داناتر از جعفربن محمد ندیده ام».

مالک بن أنس، پیشوای مذهب مالکی که معاصر با امام صادق(علیه السلام) در مدینه بوده است درباره امام(علیه السلام) می گوید: «ما رأت عینٌ و لا سَمِعت أذنٌ و لا خَطر علی قلب بَشر أفضل مِن جعفر بن محمد»[18]؛ «چشمی ندیده و گوشی نشنیده و به خیال بشری خطور نکرده مردی با فضیلت تر از جعفر بن محمد»

2. بررسی شرایط و اوضاع سیاسی و اجتماعی زمان امام صادق(علیه السلام) ؛ زمینه ساز  پاسخ گویی به این پرسش است که چرا مذهب شیعه را مذهب «جعفری» نام نهادند.[19]

از سال هشتاد و سوم هجرت، سال ولادت امام صادق(علیه السلام) تا سال یکصد و چهل و هشت، سال رحلت امام صادق(علیه السلام) دوازده تن از دو خاندان مروانی و عباسی حکومت مسلمانان را به دست گرفتند. به جز عبدالملک بن مروان و هشام بن عبدالملک که هر یک بیست سال حکومت کرده اند، روزگار حکومت دیگر زمام داران کوتاه بوده است. طبیعی است تغییر حاکمان خودکامه، آشفتگی وضع سیاسی و اجتماعی را به دنبال داشته باشد، به ویژه که در دو دهه اخیر زندگانی امام صادق(علیه السلام)، حکومت از خاندان اموی به خاندان عباسی انتقال یافت و این انتقال با آشوب ها و کشتارها همراه بود. علت این دگرگونی ها و آشوب ها را بایستی در شیوه حکمرانی حاکمانی ستمگر دانست که خود را جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می دانستند و داعیه دار اخلاق و عدالت و زهد بودند؛ ولی در عمل به زندگی اشرافی خو کرده بودند و از شیوه پادشاهی حاکمان ایران و روم پیروی می کردند.[20]

آری این شرایط سیاسی اجتماعی آشفته و بی سامان، بستر مناسبی را فراهم نمود که دو حزب اموی و عباسی به یکدیگر مشغول شوند و امام صادق(علیه السلام)  از این برهه زمانی که مراقبت ها و فشارها برایشان کاسته شد، بهترین استفاده و بهره بری را به نفع ارتقای علمی و معرفتی مکتب تشیع برداشتند و توانستند دانشگاه جامعی در علوم و دانش های گوناگون پایه ریزی کنند.

 از این نکته نباید غفلت نمود که آموزه های معرفتی و دینی امام صادق(علیه السلام)  یکسره بر پایه احکام اسلام قرار دارد و مکتب جعفری او همان مکتبی است که شالوده اش به دست مبارک «محمد مصطفی»(صلی الله علیه و آله و سلم) در هم پیوست و «امیرمؤ منان علی(علیه السلام) » در آن به آموزگاری برخاست؛ اما فراهم شدن شرایط و بسترهای مناسب سیاسی و فرهنگی و اجتماعی برای حضرت صادق(علیه السلام)  و رویارویی جدّی ایشان با جریانات و فرقه های انحرافی و تبیین احکام فقهی و مسایل عقیدتی و کلامی باعث شد مکتب اصیل شیعه به نام بلند «جعفری» مرسوم گردد. در عصری که از یک سو به خاطر فتوحات فراوان، دروازه های قلمرو اسلامی بر روی دانش های گوناگون گشوده شد و از سوی دیگر جنجال مکتب داران عقاید و مذهب سازان، بلند بود، مکتب ریشه دار تشیع به آموزگاری «جعفر بن محمد الصادق(علیه السلام)» موجودیت و اعتباری بی مانند یافت.[21]

مرحوم علامه سید محسن امین، در کتاب گران سنگ «اعیان الشیعه» درباره علت نام گذاری مکتب تشیّع به مذهب جعفری این گونه می گوید: «از آنجایی که روایات نقل شده از امام صادق(علیه السلام) در فروع و احکام فقهی بیش از دیگر ائمه(علیهم السلام) است؛ این مذهب را جعفری نام نهاده اند. علت فزونی روایت ها و احادیث رسیده از امام صادق(علیه السلام) آن است که عصر زندگانی ایشان مصادف بود با سستی و ضعف دولت بنی امیه و آغاز حکومت عباسی؛ و نیز دولت عباسی یک دولت هاشمی بود که در آغاز حکومت خود با تعصب شدید با اهل بیت(علیهم السلام) برخورد نمی کرد. ازاینرو امام صادق(علیه السلام) با آزادی بیشتر و بدون خوف و هراس به نشر و گسترش مذهب خود که از جدشان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) دریافت کرده بودند، پرداختند، ازاینرو راویان حدیث از ایشان افراد زیادی بودند».[22]

مرحوم شیخ مفید درباره سرّ این مطلب که چرا مذهب شیعه را «جعفری» نام نهاده اند؟ می گوید:«دانشمندان از هیچ یک از اهل بیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به مقدار آنچه از امام صادق(علیه السلام) روایت دارند، نقل نکرده اند و هیچ یک از آنان شاگردانی به اندازه شاگردان امام صادق(علیه السلام) نداشته اند؛ و روایات هیچ یک از آنان برابر با روایت های رسیده از او نیست. حدیث نگاران نام راویان از امام صادق(علیه السلام) را که مورد وثوق و اطمینان بوده چهار هزار تن نوشته اند. نشانه آشکار امامت او خردها را حیران می کند و زبان مخالفان را از طعن و ایراد شبهات و اعتراض لال می سازد».[23]

آری زمان امام صادق(علیه السلام) از نظر اسلامی یک زمان منحصر به فرد است؛ زمان نهضت ها و انقلاب های فکری است. از سویی زنادقه و جریان های مادی گرایانه و الحادی که منکر خدا و دین و پیغمبر بودند، فعالیت دارند. افرادی مثل: ابن ابی العوجاء و ابوشاکر دیصانی مروجان زندقه و الحاد در آن عصر بودند. از سوی دیگر تصوّف و تظاهر به زهد به شکل دیگری ظاهر شد، افراد مقدس مآب و خشک فکری مانند سفیان ثوری و سفیان بن عیینه و عبّادبن کثیر بصری سردمداران جریان صوفی مسلک بودند. اینها به عنوان جریانی انتقادی - اعتراضی، سخن نمی گفتند، بلکه اصلاً می گفتند حقیقت اسلام آن است که ما می گوییم.

 همچنین فقهایی در عصر امام صادق(علیه السلام) پیدا شده بودند که به خاطر دوری از سرچشمه زلال اهل بیت(علیهم السلام) احکام فقهی را براساس قیاس، استحسان، رأی و سلیقه شخصی صادر و ترویج می کردند، در برابر همه آنان؛ مکتب امام صادق(علیه السلام) در فقه، قوی ترین و نیرومندترین مکتب فقهی آن زمان بود به طوری که تمام پیشوایان چهارگانه اهلسنت، بدون واسطه و یا با واسطه، شاگرد امام صادق(علیه السلام) بوده اند و نزد ایشان شاگردی کرده اند.

مالک بن انس که پیشوای مذهب مالکی است نیز معاصر امام صادق(علیه السلام) در مدینه بوده است. او هم نزد امام(علیه السلام) می آمد و به شاگردی امام(علیه السلام) افتخار می کرد.

شافعی و احمد بن حنبل نیز با واسطه از مکتب امام صادق(علیه السلام) بهره مند شده اند.[24]

پایان سخن این که امام صادق(علیه السلام) را «شیخ الأئمه» نام نهاده اند، زیرا نسبت به همه ائمه(علیهم السلام)، عمر بیشتری نصیب ایشان شد، شصت و پنج ساله بودند که از دنیا رحلت نمودند. عمر نسبتاً طولانی آن حضرت و ضعف و سستی که در دستگاه خلافت رخ داد که امویان و عباسیان سرگرم زد و خورد با یکدیگر بودند، فرصتی طلایی و استثنایی برای امام صادق(علیه السلام) به وجود آورد که بساط تعلیم و تربیت را بگستراند و به تربیت شاگردان و تأسیس حوزه علمی عظیمی بپردازد.

تربیت شاگردانی که هم از جهت کمی تعدادشان فراوان بود - بیش از چهار هزار شاگرد و راوی تربیت نمودند - و هم به لحاظ کیفی با تخصص های گوناگون شاگردانی را در موضوعات فقه، حدیث، اصول، تفسیر قرآن، کلام و عقیده، حکمت، و حتی رشته های تجربی و انسانی پرورش دادند، مانند جابربن حیان که در شیمی شاگرد امام(علیه السلام) بوده است.

نکته شایان ذکر آن که نام گذاری شیعه به مذهب «جعفری» در زمان خود امام صادق(علیه السلام) و توسط خود ایشان صورت گرفت. امام صادق(علیه السلام) در ضمن وصایا و سفارش هایی به یاران خود فرمودند: «از شما کسی که در دین خود تقوا را رعایت کند و در گفتارش راستگو باشد و ادای امانت کند و با مردم نیک رفتار باشد، مردم می گویند او «جعفری» است (منسوب به امام جعفر صادق(علیه السلام) است) و من خوشحال می شوم، و اگر رفتارتان این گونه نباشد، مایه ننگ و عار من خواهد بود و مردم می گویند این تربیت شده «جعفر» است.[25]

 

 

رافضی

چرا شیعه را رافضی می نامند؟

«رافضه» در لغت از ماده «رفض» به معنای ترک کردن و رها کردن است. به سپاهیانی که امیر و سرلشکر خود را ترک و رها کنند، «روافض» گفته می شود.[26] همچنین به عملکرد فردی که گوسفندان و شتر خود را رها و طرد می کند تا هرجا خواست بچرد، «رفض» گویند.[27]

ابن خلدون در تعریف اصطلاحی «رافضه» می گوید: «رافضه آن گروهی از امامیه هستند که معتقدند پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره جانشینی و امامت علی(علیه السلام) وصیت کرده است، ازاینرو علی(علیه السلام) را «وصّی» گویند و از شیخین (ابوبکر و عمر) به خاطر آن که حق ولایت و امامت علی(علیه السلام) را نداده اند، بیزاری می جویند.[28]

بنابراین «رافضی» به کسی گفته می شود که علی(علیه السلام) را برتر از همه صحابه دانسته و ایشان را خلیفه و جانشین بدون واسطه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می داند و از سوی دیگر خلفای سه گانه را «رفض» و ردّ می نماید.[29]

در مورد علت نام گذاری شیعه به «رافضه» از سوی مخالفین امامیه؛ چندین دیدگاه وجود دارد؛ ابوالحسن اشعری می گوید: «دومین گروه از شیعه، رافضه یا امامیه اند که به خاطر انکار خلافت ابوبکر و عمر، از سوی اهلسنت بدین نام شهرت یافته اند. همگی بر این باور استوارند که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر خلافت علی بن ابی طالب(علیه السلام) به نصّ روشن اقرار فرموده و نیت خویش را آشکار ساخته اند. پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بیشتر صحابه، از اطاعت فرمان او، سرباز زدند و به گمراهی افتادند و علی(علیه السلام) در کلیه امور و مطالب، مصیب و درستکار است و خطایی مرتکب نشده است.[30]

 کلمه «رافضی» لفظ عامی است که گاهی بر گروه و فرقه خاصی از شیعه و گاهی بر همه فرقه های شیعه و گاهی بر کسانی که محبت اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را ابراز می کردند، به کار می رفته است. به عنوان مثال امام شافعی، پیشوای مذهب شافعی در مدح و ستایش اهل بیت(علیهم السلام) و فضایل امام علی(علیه السلام) و فرزندان پاک ایشان اشعاری را سروده است؛ ازاینرو برخی وی را از این کار نهی کرده و به او اتهام می زدند که سخن رافضیان را می گویی. شعر امام شافعی بدین قرار است:

إن کان رفضاً حبّ آل محمد              فلیشهد الثّقلان أنّی رافضی[31]

«اگر محبت و دوستی آل محمد نشانه رافضی بودن است؛ پس جن و انس شهادت بدهند که من رافضی هستم».

نکته مهم شایان ذکر آن که لفظ «رافضه» را حکومت های ستمگر و مستبد برای شیعه به کار بردند تا آنها را از صفوف اهلسنت و سایر مسلمانان جدا و متمایز ساخته و آنها را منزوی و مطرود سازند؛ و از سوی دیگر دست ستمگران را برای آزار و شکنجه و انتقام از شیعه باز گزارند.[32]

عنوان «رافضی» در عصر بنی امیه و سایر حاکمان ستمگر، گناهی نابخشودنی و به معنای خروج از اسلام بوده که صاحب آن سزاوار قتل و شکنجه می باشد.

شایان ذکر است که لفظ «رافضی» در زمان امامان معصوم(علیهم السلام) از یک بار معنوی و مثبتی برخوردار بوده است؛ به عنوان نمونه: از ابوبصیر نقل شده که گوید به امام صادق(علیه السلام) گفتم: ما را به نامی می خوانند که به سبب آن مال و جانمان را مباح و حلال می دانند و ما را شکنجه می دهند. حضرت فرمودند: به شما می گویند «رافضه»؟ گفتم: آری.

امام صادق(علیه السلام) فرمودند: «به خدا سوگند! آنان شما را «رافضه» ننامیدند، بلکه خداوند شما را به این لقب نامیده است. همانا هفتاد نفر از مردان بنی اسرائیل پیرو راه و روش فرعون بودند، لکن هنگامی که ضلالت و گمراهی فرعون و هدایت و حقانیت موسی(علیه السلام) را دیدند، فرعون را رها و ترک کرده (رفضوا فرعون) و به موسی(علیه السلام) ملحق شدند و در لشکر حضرت موسی(علیه السلام) در عبادت و تلاش کوشاترین مردم بودند. خداوند به حضرت موسی(علیه السلام) وحی نمود که این نام و لقب را برای آنها در تورات ثبت کن، زیرا این نامی است که من به شما و آن افراد بخشیده ام»[33]

بنابراین مفهوم «رافضه» در بردارنده دو عنصر تولّی و تبرّی است؛ به بیان دیگر این مفهوم یک رکن ایجابی دارد و آن اعتقاد به خلافت بلاواسطه امیرمؤ منان علی(علیه السلام) پس از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است؛ و یک رکن سلبی دارد و آن نفی و ردّ خلافت کسانی است که به ناحق بر مسند جانشینی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تکیه زدند و دین خدا را به انحراف کشاندند.

 

 

عبدالله بن سبأ

عبدالله بن سبأ کیست؟

بیش از هزار سال است که مورّخان درباره «عبدالله بن سبأ» قلم فرسایی کردند و به او و سبئیان (پیروان ابن سبأ) کارهای شگفت انگیزی را نسبت می دهند.

در تاریخ، سخن از دو عبدالله بن سبأ به میان آمده است: یکی در زمان حضرت علی(علیه السلام) بوده که در حق او غلوّ می کرده است و دیگری در عهد خلافت عثمان که در فتنه ها محرک اصلی بوده است.

آنچه صحت دارد؛ شخصی به نام عبدالله بن سبأ درباره امام علی(علیه السلام) غلوّ می کرد و می گفت: او خداست - نعوذ بالله تعالی - و من رسول اویم. این موضوع چندان قابل انکار نیست و داعی بر انکار آن نیز وجود ندارد؛ زیرا در روایات معتبر که از طرق اهل بیت(علیهم السلام) وارد شده به وجود او اشاره شده است؛ از همین رو، به دلیل وجود این روایات، بزرگان علم رجال به طور صریح نسبت غلو و کفر به او داده اند؛ و انتساب او را به شیعه رد کرده اند:

1. شیخ طوسی می گوید: «عبدالله بن سبأ کسی است که کافر شد و اظهار غلو نمود».[34]

2. علامه حلّی می گوید: «او غالی و ملعون است... او گمان نمود که علی، خدا و خود، نبی اوست. خداوند او را لعنت کند»![35]

3. ابوداود می گوید: «عبدالله بن سبأ به کفر بازگشت و اظهار غلو نمود».[36]

ولی آنچه باطل و ساختگی است وجود شخصی به نام «عبدالله بن سبأ» در زمان عثمان خلیفه سوم می باشد. خلاصه آنچه مورّخان به ویژه طبری درباره عبدالله بن سبأ آورده اند، عبارت است از:

عبدالله بن سبأ مردی یهودی از اهالی صنعای یمن است که در زمان عثمان به حسب ظاهر اسلام آورد، ولی در خفا و پنهانی به ایجاد تفرقه میان مسلمانان اشتغال داشته، و در شهرهای بزرگ اسلامی مانند شام، کوفه، بصره و مصر، سفر می کرده، در مجامع مسلمین حاضر می شده، و برای مردم تبلیغ می نمود که پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) همانند حضرت عیسی(علیه السلام) رجعت خواهد کرد.

همچنین عبدالله بن سبأ این انگاره را در میان مردم رواج داد که «هر پیغمبری جانشین و وصیی داشته و وصی محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) علی(علیه السلام) است و او خاتم اوصیاست همچنان که محمد خاتم انبیا بود، و عثمان حق این وصی را غصب کرده و درباره وی ستم نموده است، پس باید امت اسلامی قیام نموده و عثمان را از اریکه خلافت به زیر کشیده و حکومت را به علی(علیه السلام) واگذار کنند.

تاریخ نگاران نام قهرمان این داستان را «عبدالله بن سبأ» و لقبش را «ابن امه السوداء» فرزند کنیز سیاه گذاشته و چنین ادعا کرده اند که همین عبدالله بن سبأ، مبلّغین خود را به شهرها و ممالک اسلامی فرستاده و به آنها دستور داده که به بهانه امر به معروف و نهی از منکر، فرمانداران وقت را تضعیف کنند.
در نتیجه عدّه زیادی از مسلمانان به وی گرویده و از برنامه او پیروی کردند، تا آنجا که برخی از اصحاب عالی قدر رسول خدا
(صلی الله علیه و آله و سلم) و گروهی از تابعین نیکوکار به او گرویدند؛ از میان صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم): ابوذر غفاری، عمّاربن یاسر، محمدبن ابی حذیفه، عبدالرحمن بن عدیس؛ و از میان تابعین: مالک اشتر، صعصعة بن سوهان، محمدبن ابی بکر و دیگران فریب افکار او را خوردند و به عبدالله بن سبأ پیوستند و گویند سبئیان، هرجا که بودند، به منظور پیشرفت برنامه رهبرشان، مردم را علیه فرمانداران وقت می شورانیدند و اعلامیه هایی در انتقاد از حکومت وقت می نوشتند و به شهرهای خارج از محیط خود می فرستادند.

نتیجه این تبلیغات آن شد که عده ای از مسلمانان با این تحریکات برانگیخته شده، و به سوی مدینه رهسپار گردیده اند و عثمان را در خانه اش محاصره نمودند، تا آنجا که کار به کشته شدنش انجامید.

همچنین گویند پس از آن که مسلمانان با علی(علیه السلام) بیعت کردند و عایشه به همراه طلحه و زبیر برای خونخواهی عثمان به سوی بصره حرکت کردند، در خارج شهر بصره بین علی(علیه السلام) و طلحه و زبیر مذاکراتی صورت گرفت، و «سبئیان» دیدند که اگر این تفاهم و آشتی صورت بگیرد، مسبّب اصلی قتل عثمان که خود «سبئیان» بودند مشخص گشته، گرفتار خواهند شد، ازاینرو شبانه تصمیم گرفتند به هر وسیله و دسیسه ای که شده آتش جنگ را برافروزند. پیرو این تصمیم دسته ای از آنها به طور مخفی به میان سپاه علی(علیه السلام) و دسته دیگر داخل لشکر طلحه و زبیر شدند و در دل شب، هنگامی که هر دو لشکر به امید صلح در خواب بودند، آن عده از ایشان که در سپاه علی(علیه السلام) بودند، به سپاه مقابل تیراندازی نمودند و آنها هم مقابله به مثل کردند. در نتیجه ترس و حس بدبینی که در دو لشکر نسبت به یکدیگر پیدا شد جنگ جمل برپا گردید.

این افسانه سرا، داستان سبئیان را به همین جا پایان داده و دیگر از سرنوشت آنان سخنی به میان نمی آورد.[37]

این افسانه تاریخی بیان گر چند مطلب است:

1. جریان ویران گر «سبئیان» به سرکردگی عبدالله بن سبأ یک جریان نفاق گونه است که به هدف تفرقه افکنی در میان امت اسلامی پدید آمده است.

2. عبدالله بن سبأ بدعت هایی مانند: اعتقاد به رجعت و وصایت جانشینی علی(علیه السلام) پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)؛ و این که عثمان غاصب حق علی(علیه السلام) است را پایه گذاری کرد.

3. کسانی که با خلیفه سوم (عثمان) جنگیدند و بر علیه او قیام و زمینه کشته شدنش را فراهم کردند همین گروه سبئیان (پیروان عبدالله بن سبأ)  هستند.

4. فتنه جنگ جمل را عبدالله بن سبأ و طرفدارانش بر پا کردند.

نقد و بررسی

امروزه مخالفان مکتب تشیع ناجوانمردانه به شیعه اتهام می زنند که مؤسس مکتب تشیع فرد یهودی الأصلی به نام «عبدالله بن سبأ» است. ازاینرو شایسته است با یک پژوهش عمیق تاریخی، ریشه ها و سرنخ های این افسانه تاریخی، را پیدا نموده و سند و دلالت آن را در بوته نقد قرار دهیم.[38] ازاینرو در نقد آن به چند نکته اشاره می شود:

اول. تمام تاریخ نگاران و مستشرقانی که افسانه عبدالله بن سبأ را در کتاب های خود ذکر کرده اند، همگی وامدار «تاریخ طبری» هستند و همه این جریان را از تاریخ او اقتباس نموده اند.[39]

محمدبن جریر طبری (متوفای310 هـ.ق) قصه عبدالله بن سبأ را فقط از یک راوی نقل می کند و آن فردی به نام «سیف بن عمر» است. همه نقل ها و روایت های این افسانه نشأت گرفته و ساخته و پرداخته دروغ پرداز معروف «سیف بن عمر تمیمی کوفی» (متوفای 170 هـ.ق) است. کتب رجال و تراجم همگی بر «کذّاب» و «وضّاع» بودن «سیف بن عمر» اتفاق نظر دارند.

دوم. پذیرش این افسانه ساختگی در حقیقت توهین به صحابه گرامی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و فرو کاستن از قدر و منزلت آنهاست. زیرا چگونه ممکن است بزرگانی همچون ابوذر و عمّاربن یاسر که در دامن رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) پرورش یافته و از آموزه های نبوی بهره مند شده اند پیرو یک شخص یهودی زاده شوند و بدعت ها و کجروی های او را بپذیرند؟ آنان که این افسانه را ساخته اند نمی دانستند که ناخودآگاه دارند به جایگاه ویژه صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آسیب می زنند.

سوم. این قصه با عملکرد و شیوه سیاسی عثمان سازگاری ندارد؛ زیرا کسی که به طور دقیق و تحلیلی روش حکومت داری عثمان را بررسی کند، پی خواهد برد که او با معارضین و مخالفین خود با شدّت و خشونت برخورد می کرده است. تاریخ، برخورد خشونت آمیز عثمان با ابوذر غفاری و تبعید او به «ربذه»[40] و نیز ضرب و شتم عمّار بن یاسر تا سر حد مرگ توسط عثمان[41]؛ و اخراج ابن مسعود از مسجد با زور و اکراه[42] را فراموش نمی کند. حال با این وضع و روش آیا می توان باور کرد که عثمان شخصی یهودی زاده را رها و آزاد گذاشته تا مردم را فریب داده و بر ضدّ او بشوراند، و او را دستگیر و مجازات نکند؟![43]

چهارم. بر فرض که این قصه صحیح باشد؛ آنچه جای پرسش دارد آن است که چه ارتباطی بین این افسانه و این که عبدالله بن سبأ مؤسس و پایه گذار مذهب شیعه باشد، وجود دارد؟ کسی که به منابع معتبر کلامی شیعه مراجعه کند پی خواهد برد که پایه گذار این مکتب، اهل بیت(علیهم السلام) و پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است که در نصوص معتبری همچون حدیث ثقلین، امت اسلامی را به پیروی از قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) دعوت می کند و بر وصایت و امامت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) تأکید می نماید.

پنجم. مؤسس و پایه گذار هر مکتبی نزد پیروان آن مکتب محبوب و پذیرفته شده است و از احترام و جایگاه ویژه ای برخوردار است؛ در حالی که شخصیت ساختگی عبدالله بن سبأ نزد شیعیان ناشناخته و مجهول است و احترام و محبوبیتی ندارد و این خود بهترین گواه بر دروغین بودن چنین اتهامی به مکتب ریشه دار تشیع است.

 

 

مرجعیت اهلبیت(علیهم السلام) 

چرا شیعه معتقد به مرجعیت علمی اهلبیت(علیهم السلام) بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است؟

در پاسخ به این پرسش به چند نکته اشاره می شود:

اول. قرآن در آیات متعددی پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) را به عنوان تبیین گر و مفسّر خود معرفی فرمود:

«وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُم عَنهُ فَانتَهُو»[44]؛«آنچه را پیامبر به شما داد بگیرید، و از آنچه شما را از آن بازداشت، دست بردارید».

«مرجعیت علمی» یک منصب الهی است که هر کسی شایستگی و لیاقت به دوش کشیدن آن را ندارد. کسی که در جایگاه تعلیم و تربیت و رشد و  شکوفایی علمی و معرفتی مردم قرار می گیرد بایستی خود پیراسته و مصون از اشتباه و غفلت و فراموشی و گناه باشد؛ وگرنه نمی تواند توده های مردم را به آنچه خواست خدا و هدایت الهی است رهنمون گردد، و موجب نقض غرض شده و با هدف آفرینش انسان که تقرّب به پروردگار است منافات دارد؛ ازاینرو «مرجعیت علمی» ملازم با عصمت از خطا و گناه و فراموشی و جهالت است.

از آنجا که انسان موجود پیچیده و شاهکار هستی است؛ احکام و قوانین فردی و اجتماعی او در همه زمینه های سیاسی، اقتصادی، عبادی، قضایی نیز بسیار گسترده و فراوان است؛ و با گذشت زمان و رشد و تکامل زندگی اجتماعی، انسان با مسایل و چالش های جدید و نویی روبرو می شود که دین اسلام بر اساس آن که خاتم ادیان الهی است، باید پاسخگوی آن نیازهای جدید باشد.

از سوی دیگر از امتیازات ادیان و شرایع، تدریجی بودن بیان احکام و تکالیف است.

از طرف دیگر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در دوران حیات مبارکشان فرصت کافی و لازم برای تبیین و تفسیر همه احکام جزیی و آنچه را مردم تا روز قیامت بدان نیازمندند پیدا نکردند، ازاینرو ادامه این مسئولیت باید بر عهده کسانی باشد که مورد تأیید خداوند و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) باشد.

دوم. مهم ترین دلیل «مرجعیت علمی» اهل بیت(علیهم السلام)؛ حدیث متواتر «ثقلین» است که بیست و چهار نفر از صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و نوزده نفر از تابعین آن را از پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده اند.[45]

زید بن ارقم نقل کرده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

 «إنّی تارکٌ فیکم الثقلین ما إن تمسکتم بهما لَن تضلّوا بعدی؛ أحدهما أعظم من الآخر کتاب الله حبلٌ ممدودٌ من السّماء إلی الأرض، و عترتی أهل بیتی. و لن یتفرّقا حتّی یردا علیَّ الحوض. فانظروا کیف تخلفونی فیهما»[46]؛ «به درستی که من چیزی را در میان شما نهاده ام که تا زمانی که به آن تمسّک بجویید هرگز پس از من گمراه نخواهید شد یکی از آنها با عظمت تر از دیگری است کتاب خدا ریسمانی است کشیده شده از آسمان به سوی زمین و عترت و اهل بیتم. و هرگز این دو از یکدیگر جدا نخواهد شد تا این که سرحوض (کوثر) بر من وارد شوند. لیک مواظب باشید که چگونه با آن دو رفتار می کنید».

این حدیث زید بن ارقم همان حدیثی است که در «صحیح مسلم» بیان شده است ولی ترمذی به صورت کامل تر نقل کرده است.

مرحوم علامه طباطبایی در توضیح و تبیین حدیث نورانی ثقلین چنین می گوید: «حدیث ثقلین از احادیث مسلّم و قطعی است که به سندهای بسیار و عبارات مختلفی روایت شده و سنی و شیعه به صحتش اعتراف و اتفاق دارند. از این حدیث و امثالش چند مطلب مهم استفاده می شود:

1. چنانچه قرآن تا قیامت در بین مردم باقی می ماند، عترت پیغمبر نیز تا قیامت باقی خواهد ماند؛ یعنی هیچ زمانی از وجود امام و رهبر حقیقی خالی نمی گردد.

2. پیغمبر اسلام به وسیله این دو امانت بزرگ (قرآن و عترت)، تمام احتیاجات علمی و دینی مسلمین را تأمین نموده و اهل بیتش را به عنوان مرجع علم و دانش به مسلمین معرفی کرده و اقوال و اعمالشان را معتبر دانسته است.

3. قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) نباید از هم جدا شوند و هیچ مسلمانی حق ندارد از علوم اهل بیت(علیهم السلام) اعراض کند و خودش را از ارشاد و هدایت آنان بیرون نماید.

4. مردم اگر از اهل بیت(علیهم السلام) اطاعت کنند و به اقوال آنان تمسّک جویند، گمراه نمی شوند و همیشه حق نزد آنها خواهد بود.

5. هم چنان که قرآن جاودانه است و از هرگونه خطا و اشتباه مصون است؛ اهل بیت(علیهم السلام) نیز راهشان ادامه دارد و از خطا و اشتباه معصومند. و به واسطه همین قرینه معلوم می شود که مراد از اهل بیت و عترت، تمام خویشان و اطرافیان پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیست بلکه افراد معینی می باشند که از جهت علومِ دین، کامل باشند و خطا و عصیان در ساحت وجودشان راه نداشته باشد، تا صلاحیت رهبری داشته باشند و آنها عبارتند از: علی بن ابی طالب و یازده فرزندش که یکی پس از دیگری به امامت منصوب شدند. چنانچه در روایات نیز به همین معنا تفسیر شده است».[47]

حدیث دیگری که بیانگر «مرجعیت علمی» اهل بیت(علیهم السلام) است؛ حدیث «سفینه» است؛ هشت نفر از بزرگان صحابه مانند علی(علیه السلام)، ابوذر غفاری، ابن عباس، و دیگران حدیث سفینه را از رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده اند[48] که ایشان فرمودند: «مثل أهل بیتی کمثل سفینة نوح مَن رکبها نجا و مَن تخلّف عنها غرق»[49]؛ «مثل اهل بیت من همانند کشتی نوح است که هر کس بر آن سوار شد نجات یافت و هر کس تخلّف نمود غرق گشت».

 سوار شدن بر کشتی اهل بیت(علیهم السلام) به معنی گرفتن علوم و معارف ناب اسلامی و نبوی از آنها و عمل نمودن بر طبق آنهاست و این همان اثبات «مرجعیت علمی» اهل بیت(علیهم السلام) است.

نکته شایان ذکر آن که مخالفت و دشمنی و کینه توزی دشمنان اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) با ایشان به ویژه خلفای ستمگر بنی امیه و بنی عباس؛ باعث گردید که مردم جرأت نکنند در خانه اهلبیت(علیهم السلام) آمده و دانش ها و آموزه های ناب اسلامی و وحیانی را از آنها دریافت کنند؛ دانشمندان اهلسنت در اثر محروم شدن از سرچشمه زلال معارف اهلبیت(علیهم السلام) برای آن که پاسخ پرسش های جدید را پیدا کرده و خلأهای موجود خود را پر کنند، مجبور شدند به دلایل قیاسی، استحسانی و ظنّی که بی نیاز کننده از حق و حقیقت نبود، مراجعه کنند.

مرحوم علامه طباطبایی درباره میراث حدیثی اهلسنت می گوید:

«نبودن روح تحقیق در عامّه صحابه از یک طرف، و ممنوع بودن بحث و انتقاد در معارف دینی از طرف دیگر، و قدغن نمودن مقام خلافت (که مفترض الطاعه شمرده می شد) از کتابت و تألیف از دیگر سوی، و پیدا شدن عدّه قابل توجّهی از ظاهر الأسلام های اسرائیلی که اخبار و معارف انبیای سلف را آن طور که دلشان می خواست نقل می کردند، از طرف چهارم، و اقبال بیرون از حدّ و اندازه عموم مسلمین به حدیث ناقلین و محدّثین آن که طبعاً جمعی از جاه طلبان و سودپرستان را برای کسب امتیازات اجتماعی تطمیع نموده و وادار می کرد که از هر مصدری باشد و به هر مفهومی باشد، حدیث تهیه کنند، یا طبق تمایلات و مقاصد سران امور و متنفذّین وقت، حدیث جعل کرده و بازاری گرم کنند، از سوی پنجم، باعث شد که حدیث از ارزش واقعی خود انداخته شود».[50]

اما یاران و اصحاب اهل بیت(علیهم السلام) از همان آغاز پیدایش تشیع و زیر نظر دقیق پیشوایان معصوم، میراث حدیثی و معرفتی شیعه را با دقت و امانت و پاکی تدوین نمودند و با معیاری که اهل بیت(علیهم السلام) در اختیار آنها قرار داده بودند، توانستند احادیث معتبر را از غیرمعتبر تمییز دهند و آن معیار همان «سفارش امامان شیعه درباره عرضه اخبار و احادیث بر قرآن» بود؛ که اگر احادیث ما با قرآن موافق بود، به آن عمل کنید وگرنه آنها را کنار بگذارید.

هم اکنون مذهب غنی شیعه برخوردار از میراث معرفتی گرانمایه ای در اصول و فروع دین است که از زمان صدر اسلام تا آغاز غیبت کبری بیش از 250 سال در اختیار او قرار گرفته و دانشمندان سخت کوش و مجاهد شیعه، مانند: شیخ صدوق و شیخ کلینی و شیخ طوسی و دیگران در حفظ و حراست از این میراث غنی و گران بها نهایت تلاش را کرده اند.

 

 

قرآن و اهلبیت(علیهم السلام) 

آیا قرآن کریم به فضایل اهلبیت(علیهم السلام) اشاره کرده است؟

فضایل اهلبیت(علیهم السلام) را با ذکر چند مقدمه می توان به اثبات رسانید:

مقدمه اول:

در قرآن کریم می خوانیم:

«إِنَّهُ لَقُرآنٌ کَرِیمٌ. فِی کِتابٍ مَکنُونٍ. لا یَمَسُّهُ إِلاَّ المُطَهَّرُونَ»[51]؛«همانا آن، قرآن کریمی است که در کتاب محفوظی جای دارد و جز پاکان نمی توانند به آن دست یابند».

منظور از «المطهّرون» در آیه شریفه، طهارت از حَدَث و با وضو بودن نیست؛ در این صورت میبایست «لایمسُّه الاّ المتطهّرون یا المطِّهرون» باشد، در حالی که آیه شریفه «المطهَّرون» اسم مفعول از «تطهیر» است؛ یعنی آنهایی که از پلیدیها پاک و مطهّر شدهاند. بر طبق این آیه، تنها «مطهَّرون» به حقیقت و ژرفای قرآن کریم راه دارند.[52]

مقدمه دوم:

در این که مطهّران چه کسانی اند؟ باز به قرآن مراجعه می کنیم؛ خداوند متعال می فرماید:

«إِنَّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ اهل البَیتِ وَ یُطَهِّرَکُم تَطهِیر»[53]؛«همانا خدا چنین می خواهد که هر رجس و پلیدی را از شما خانواده نبوّت دور سازد و شما را از هر عیب پاک و منزه گرداند.»

در این آیه شریفه، مصداقِ مطهّران مشخص و معین شده است؛ آنان کسانی جز اهلبیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیستند.

مقدمه سوم:

با مراجعه به روایات فریقین شیعه و سنی پی می بریم که مقصود از «اهلبیت(علیهم السلام)» در آیه شریفه، پیامبر اکرم، علی، فاطمه، حسن و حسین(علیهم السلام) می باشند.[54] اگر چه حصر در آیه اضافی است در مقابل همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و بقیه صحابه، تا آن ها از شمول آیه خارج گردند؛ در نتیجه آیه تطهیر شامل بقیه اهلبیت(علیهم السلام)  از دوازده امام نیز می شود.

از مجموع این مقدمات استفاده می شود که اهلبیت عصمت و طهارت(علیهم السلام)  مرجع دینی مردم بوده و بر مردم امامت دارند و بیانات آنان در ذیل آیات حجّت است.

این مطلب با سه آیه دیگر نیز به اثبات رسیده و مضمون آیه «لا یَمَسُّهُ إِلاَّ المُطَهَّرُونَ» را تأیید می کند. خداوند متعال می فرماید:

«وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَستَ مُرسَلاً قُل کَفی بِاللهِ شَهِیدا بَینِی وَبَینَکُم وَمَن عِندَهُ عِلمُ الکِتابِ»[55]؛ «آن ها که کافر شدند و می گویند [تو پیامبر نیستی] بگو: کافی است که خداوند و کسی که علم کتاب [و آگاهی بر قرآن] نزد او است، میان من و شما گواه باشند.»

بر طبق روایات رسیده از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در ذیل آیه، «وَمَن عِندَهُ عِلمُ الکِتابِ»؛ «کسی که علم کتاب نزد اوست» بر علی(علیه السلام) تطبیق داده شده است.

ابوسعید خدری گوید که از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره «وَمَن عِندَهُ عِلمُ الکِتابِ» پرسیدم؛ حضرت در پاسخ فرمودند: «ذاک أَخی علی بن ابی طالب»؛ «این برادر من علی بن ابی طالب است»[56]

اگر این آیه کریمه سوره رعد را در کنار این آیه سوره نمل قرار دهیم که  می فرماید:

«قالَ الَّذِی عِندَهُ عِلمٌ مِنَ الکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبلَ أَن یَرتَدَّ إِلَیکَ طَرفُکَ»[57]؛ «آن کس که دانشی از کتاب داشت، گفت: من آن را (تخت بلقیس) پیش از آن که چشم بر هم زنی نزد تو می آورم»

می فهمیم که جایگاه علمی امام علی(علیه السلام) چه جایگاه والا و سترگی است، زیرا کسی مثل آصف بن برخیا که «علمٌ من الکتاب» داشت و برخی از علم کتاب را به او داده بودند، توانست تخت بزرگ بلقیس را در یک چشم بر هم زدن از آن سرزمین دور نزد حضرت سلیمان(علیه السلام) احضار کند، اگر قسمتی از علم کتاب چنین اثر شگفت انگیزی دارد پس اگر همه علم کتاب نزد کسی همچون امیرمؤمنان علی(علیه السلام) باشد چه آثار خارق العاده ای خواهد داشت.

و نیز می فرماید:

«بَل هُوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا العِلمَ...»[58]؛«... ولی این آیات روشنی است که در سینه دانشوران جای دارد...»

«... ثُمَّ أَورَثنَا الکِتابَ الَّذِینَ اصطَفَینا مِن عِبادِنا...»[59]؛«... سپس این کتاب [آسمانی] را به گروهی از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم...»

 

 

عدم تحریف قرآن

دیدگاه شیعه درباره تحریف قرآن چیست؟

شیعه امامیه در طول تاریخ با شیوه ها و روش های گوناگون در صدد گسترش معارف قرآنی برآمده و از این رهگذر، گستره ادبیات و علوم قرآنی را پربرگ و بار ساخته است. همچنین سعی کرده طبق شرایط زمانی هرگاه قرآن مورد هجوم بیگانگان و اهل کتاب قرار گرفته، از آن دفاع کند، ولی متأسفانه برخی از دشمنان مدت هاست که شیعه را به اعتقاد به تحریف قرآن متّهم می کنند؛ با این قرینه که چند نفر معدود و انگشت شمار، روایات تحریف را نقل کرده اند.

اینان دیدگاه ها و اقوال و کلمات اکثریت قریب به اتفاق علمای شیعه را نمی بینند و از طرف دیگر از احادیث «تحریف» در کتاب های خود چشم می پوشند. در حقیقت این اتهام بیشتر متوجه برخی علما و کتاب های اهلسنت است تا آنجا که از خلیفه دوم نقل کرده اند که قرآن 000/027/1 حرف داشته؛ یعنی، بیش از سه برابر آیات موجود و یا از خلیفه دوم نقل شده که در قرآن آیه رجم بوده که حذف شده است.[60]

همچنین یکی از موارد دیگری که دلالت بر تحریف به نقصان و کاستی قرآن کریم می کند، روایتی است که در صحیح بخاری ذکر شده که عمربن الخطاب چنین می گفت: یکی از آیاتی که ما از کتاب خداوند می خواندیم این آیه است: «أن لاتَرغبوا عَن آبائکم، فأنّه کفرٌ بکم أن تَرغبوا عن آبائکم»[61]؛ «از پدرانتان روی برمتابید، چرا که این کفر است که شما از پدرانتان روی گردان شوید».

 این آیه ای که خلیفه دوم ادعا می کرد ما آن را جزو قرآن می دانستیم و آن را از قرآن تلاوت می کردیم، اکنون در هیچ قرآنی پیدا نمی شود. آیا نمی توان گفت نخستین کسی که معتقد به تحریف قرآن بوده، عمربن الخطاب است؟! روایت مذکور در صحیح ترین کتاب های اهلسنت پس از قرآن یعنی «صحیح بخاری» آمده که احادیثش نزد دانشمندان اهلسنت صحیح است و نیاز به بررسی سندی ندارد.

شایان ذکر است که برخی از علمای اهلسنت بر این باورند که در قرآن کریم تحریف رخ داده است و در این زمینه کتاب هایی نیز به نگارش درآورده اند. از جمله یکی از دانشمندان الازهر مصر به نام محمد عبداللّطیف الخطیب، کتابی به نام «الفرقان فی تحریف القرآن» نوشته که اکنون چاپ شده و در کتابخانه های مسلمانان موجود است.[62]

همچنین سجستانی کتابی نوشته به نام «المصاحف» که دلالت بر تحریف قرآن دارد. آیا نگارش یک یا چند کتاب درباره تحریف قرآن نشانگر آن است که همه دانشمندان دینی آن مذهب به تحریف قرآن اعتقاد دارند؟! هرگز چنین نیست. هیچ کس نه شیعه و نه سنی ارزشی برای چنین کتاب هایی قائل نیست.

آری، در کتاب های حدیثی و تفسیری، روایاتی در باب قرآن وارد شده که برخی، آنها را دلیل بر تحریف قرآن دانسته اند، ولی باید توجه داشت که:

اوّلاً، اکثر روایات از طریق افراد و کتاب هایی نقل شده که از وثاقت و اعتبار لازم برخوردار نیستند مانند کتاب قراءات احمد بن محمد سیاری (متوفی 286هـ.) که علمای رجال او را تضعیف کرده و مذهب او را فاسد دانسته اند.[63] یا کتاب علی بن احمد کوفی (متوفی 353هـ.) که علمای رجال درباره او گفته اند: «در پایان عمر راه غلوّ را پیش گرفته است».[64]

ثانیاً، بخش دیگری از روایات که بر تحریف حمل شده جنبه تفسیری دارد، به این معنا که در روایت مفاد کلی آن بر مصداق اتمّ و اکمل تطبیق شده یا بر یکی از مصادیقش؛ برخی گمان کرده اند این تفسیر و تطبیق جزء قرآن بوده و از آن حذف شده است. مثلاً در سوره حمد آیه «اهدِنَا الصِّراطَ المُستَقِیمَ»، به صراط پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان او؛ یا به صراط علی(علیه السلام) تفسیر شده است و روشن است که چنین تفسیری از باب تطبیق کلّی بر فرد اتمّ و اکمل آن است.[65]

امام خمینی روایاتی را که احتمال تحریف از آنها به دست می آید، سه قسم کرده اند:

الف. روایات ضعیفی که نمی توان به آنها استدلال نمود.

ب. روایات جعلی که شواهدی بر ساختگی بودن آنها وجود دارد.

ج. روایات صحیح که دقت در آنها روشن می سازد که مقصود از تحریف در قرآن، تحریف معنوی است نه لفظی.[66]

ثالثاً، کسی که قصد دارد درباره یک مذهب قضاوت کند باید عقاید آن مذهب را از علمای آن، اعم از متکلمین، فقها و مفسرین بیابد نه این که تنها به برخی از کتب حدیثی آن مذهب مراجعه کند؛ مرحوم علامه محمدجواد بلاغی در مقدمه تفسیر گران سنگ خود «آلاء الرحمن» در ذیل عنوان «قول الامامیة بعدم النقیصة فی القرآن»، دیدگاه مرحوم شیخ صدوق، سیدمرتضی، شیخ طوسی، شیخ بهایی و دیگران را درباره عدم تحریف قرآن ذکر می کند. این عالم مجاهد سپس بحث مبسوطی در عدم تحریف قرآن نموده و روایات وارد شده در این زمینه را نقد و بررسی می کند.

این همه مفسران شیعه که در طول تاریخ صدها تفسیر بر قرآن نوشته اند، آیا جز بر همین قرآنِ موجود تفسیر نگاشته اند؟ و آیا قائل به تحریف قرآنند؟ و فقهای شیعه که در ابواب گوناگون فقهی خود به قرآن استناد می کنند، آیا فتوای آنها برخلاف این قرآن است؟ و آیا قائل به تحریف قرآنند؟ متکلمان شیعه که در اثبات عقائد حقه شیعه همواره به آیات همین قرآن تمسک کرده اند، همگی اعتراف به عدم تحریف قرآن دارند.

این حقیقت را برخی از محقّقان اهلسنت دریافته و دامن مذهب شیعه را از اتهام اعتقاد به تحریف منزه دانسته اند.

چنان که شیخ رحمت الله هندی مؤلّف کتاب ارزشمند و معروف «اظهار الحق» گفته است: «قرآن کریم از نظر اکثر علمای شیعه امامیه از هرگونه تغییر و تبدیل محفوظ مانده است و قول کسانی را که قایل به تحریفِ به کاهش در قرآن می باشند، مردود می دانند».[67]

بنابراین گروهی از علمای وهّابی که بر نسبت دادن اعتقاد به تحریف قرآن به شیعه اصرار ورزیده و دیدگان خود را بر آن همه اقوال صریح در نفی تحریف قرآن فرو می بندند، از جاده انصاف خارج شده و راه عناد و لجاج را می پیمایند.

 

   

فصل دوم - اهل سنت و دیدگاهها

 

معنای اهلسنت

اهلسنت به چه معنا است؟ و زمان پیدایش و فرقههای مذهبی آنان چگونه است؟

اهلسنت:

واژه اهلسنت از دو کلمه اهل و سنت ترکیب یافته است. «اهل» در لغت به معنای گروهی است که در امری از امور با هم شریک باشند[68] و «سنّت» در لغت به معنای طریقه و روش است[69] که این واژه از دیرباز و قبل از اسلام در اشعار جاهلیت نیز به کار رفته است.[70]

سنت در اصطلاح در معانی متعددی همچون: استحباب؛ عمل مطابق با عمل صاحب شرع؛ آثار رسیده از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، صحابه و تابعین؛ قول، فعل و تقریر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، به کار میرود.[71]

سنّت در اصطلاح کلامی، معمولاً همراه با کلمه «اهل»، یعنی «اهل السنّة» و یا به اضافه واژه «الجماعة»، یعنی «اهل السنّة و الجماعة» میآید[72] که نام مذهبی از مذاهب اسلام است.

 

تاریخ پیدایش:

تاریخ و نحوه پیدایش اصطلاح اهلسنت چندان روشن نیست و در این باره اقوالی ذکر شده است:

1. از کلمات برخی از اهل حدیث و اشاعره استفاده میشود که به نظر آنان این اصطلاح در عصر صحابه معروف بوده است، ولی هیچ گونه شاهدی از حدیث یا تاریخ آن را تأیید نمی کند.[73]

2. برخی هم گفتهاند که تاریخ پیدایش اهل سنّت به عهد خلفای عباسی بر میگردد، صاحب کتاب اعیان الشیعه از ابوحاتم رازی نقل میکند که: «در عصر معاویه گروهی از مسلمانان که هواخواه عثمان بودند «عثمانیه» نامیده میشدند و دوستداران علی(علیه السلام) «علویه» خوانده میشدند و آنان پیش از آن به شیعه معروف بودند، آن گاه در عهد حکومت عباسیان نام «علویه و عثمانیه» نسخ و «علویه» به نام پیشین خود یعنی «شیعه» معروف شدند و دیگران نیز «اهلسنّت» نامیده شدند و این دو نام پس از آن ادامه یافت.[74]

 3. قول دیگر این است که تاریخ این اصطلاح، به اواخر قرن اول یا اوایل قرن دوم هجری باز میگردد.[75]چنان که در رساله ای که عمر بن عبدالعزیز (متوفای 101 هـ.) در ابطال نظریه قدر نوشته است، اصطلاح (اهلسنت)  به کار رفته است، آن چه از ظاهر کلام عمر بن عبدالعزیز استفاده میشود، اهلسنت به معنای اصطلاحی آن نیست، بلکه مقصود محدثان و ناقلان و عاملان به سنت نبوی است، چنان که گفته است: تحقیقاً شما دانستید که اهلسنت میگفتند: چنگ زدن به سنت راه نجات است.[76]

با در نظر داشتن این مطلب که قول اول را هیچ گونه شاهدی از حدیث و تاریخ تأیید نمی کند، و در قول سوم این احتمال وجود دارد که، مراد از اهلسنت، اهلسنت به معنای اصطلاحی نبوده، بلکه مقصود محدثان و ناقلان و عاملان به سنت نبوی بوده است، پس قول دوم به واقعیت نزدیکتر است، بنابر این تاریخ پیدایش اصطلاح اهلسنت در زمان خلفای عباسی بوده است.

 

مذاهب کلامی و فقهی اهلسنت:

اهلسنت از نظر کلامی فرقههای متعددی دارند که مهمترین آنها فرقههای ذیل میباشند:

1. ماتُریدیه

ماتریدیه یکی از مذاهب کلامی معروف و مورد قبول در میان اهلسنت است که در اوایل قرن چهارم هجری پدید آمد، مؤسس این مذهب کلامی، ابومنصور ماتریدی(م 333 ق) است.

عقلگرائی در ماتریدیه بر ظاهرگرائی غالب است.[77] از این لحاظ ماتریدیه در خط میان معتزله و اشاعره  قرار دارند.[78]

به عقیده برخی، امروزه ماتریدیه بزرگترین مذهب کلامی اهلسنت است و بیش از نیمی از اهلسنت جهان بر این مذهب هستند.

 در هند، بنگلادش، پاکستان، افغانستان، چین، ترکیه، کشورهای جنوب شرق آسیا و برخی بلاد عربی خاورمیانه و شمال آفریقا (و مناطق شرقی ایران) تقریباً عموم اهلسنت ماتریدی هستند.[79] از سوی دیگر اکثر قریب به اتفاق حنفیان که حدود 53 درصد اهلسنت جهان را تشکیل میدهند ماتریدی هستند.[80]

2. معتزله

گروهی که به عقل، بیش از حد بها دادهاند و در موارد زیادی به دلیل تصادم نصوص با عقل، به تأویل آ‎نها میپرداختند.

این گروه پنج مسأله را از اصول اعتزال میشمارند: توحید؛ عدل؛ وعده و وعید؛ امر به معروف و نهی از منکر، و منزلة بین المنزلتین.

پایهگذار این مکتب کلامی «واصل بن عطاء» شاگرد «حسن بصری» بود است که در یک جریان از حوزه درس او جدا شد و حوزه مستقلی تشکیل داد و بدین مناسبت حسن گفت «اعتزل عنّا» یعنی از ما جدا شد. به همین مناسبت بود که پیروان واصل «معتزله» نامیده شدند.[81]

معتزلیان تا قرن هشتم هجری وجود داشتند اما عملاً در قرن هشتم هجری نابود شدند.[82] با این حال در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادی جهان اسلام شاهد یک رویکرد عقلگرایانه نوینی بود که برخی از آن با عنوان معتزله جدید یاد کردهاند که خاستگاه آن هند و پاکستان میباشد.[83]

3. اشاعره

این گروه عقاید اهل حدیث را با تعدیل خاصی پذیرفتهاند. پایهگذار این مکتب ابو الحسن اشعری میباشد. وی در سال 260هجری در بصره متولد شده و در سال 324هجری در بغداد درگذشت.[84] وی قبل از پایهگذاری این مکتب بر مکتب معتزله بود، او در قرن چهارم هجری به دفاع از عقاید اهل حدیث و مخالفت با آرای معتزله قیام کرد و مکتب جدیدی به وجود آورد که در جهان تسنن شهرت بسزائی یافت.[85]

اکثر شافعیها و مالکیها پیرو مکتب اشاعره هستند و بعد از ماتریدیه بزرگترین مکتب کلامی اهلسنت به حساب میآید. هر چند برخی این مکتب را بزرگترین مکتب کلامی اهلسنت میدانند.

4. خوارج

گروهی که نسبت به دو خلیفه نخست، مهر ورزیده و از خلیفه سوم و چهارم تبری میجویند. این گروه در اصول و فروع برای خود آرایی دارند. این فرقه در سال 37 هجری در جریان جنگ صفین و مسألهی حکمیت پدید آمد.

خوارج را «مارقه» یا «مارقین» نیز مینامند، در سخنان امام علی(علیه السلام) از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره فردی به نام «ذی الخویصره» روایت شده که فرمود:

«از نژاد این مرد، قومی پدید خواهد آمد که چنان از دین خارج میشوند که تیر از کمان خارج میگردد»[86]

از میان گروههای خوارج تنها فرقه اباضیه که فرقه ای معتدل از خوارج است باقی ماندهاند که هم اکنون پایگاه اصلی آنان کشور عمان است و مذهب رسمی این کشور نیز اباضیه است. البته آنان در بخشهایی از لیبی و جنوب الجزایر نیز وجود دارند.[87]

5. اهل حدیث

این شاخه کسانی هستند که در اصول و فروع، به کتاب و سنت مراجعه میکنند و عقل را در این قلمروها دخالت نمیدهند، امروزه از این گروه به عنوان «سلفیه» یاد میکنند و در گذشته «حشویه» و یا «حنابله» نامیده میشدند.[88] اکثریت حنبلیها پیرو مکتب اهل حدیث میباشند.

6. وهابیّت

 مسلک وهابی منسوب به شیخ محمد فرزند «عبدالوهاب» نجدی است، وی در سال 1115 هجری قمری در نجد تولد یافت. این گروه خود را «سلفیه» مینامند و مسائلی را بر اصول «سلفیه» افزودند که بیشتر مربوط به توحید و شرک است.

محمد بن عبدالوهاب با مطالعه کتابهای ابن تیمیه، گرایش خاصی به احیای اندیشههای او پیدا کرد، در این رابطه زیارت پیامبر، تبرک به آثار او، توسل به وی و بنای گنبد و بارگاه بر قبور را شرک دانست و دیگر طوایف مسلمین را متهم به شرک و خروج از دین کرد و تنها مذهب وهابیت را اهل نجات دانست.[89]

وهابیون خود را منتسب به حنبلیها میدانند بدین معنی که بسیاری از اعتقادات خود را از احمد بن حنبل و آراء و عقاید وی گرفتهاند. با این حال بسیاری از علمای حنبلی، وهابیت را فرقه ای جدا از خود قلمداد کرده و از آن خود را مبرا کردهاند.

مرکز وهابیت کشور عربستان است که به طور گستردهای برای گسترش این مذهب تلاش میکند.

اهلسنت در مسائل فقهی به چهار مذهب تقسیم میشود:

در واقع از چهار تن از فقهای اهلسنت پیروی کرده و میکنند. این چهار نفر، هیچ کدام از صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نبودند و در هیچ حدیثی حتّی در کتابهای خود اهلسنت پیروی از هیچ کدام توصیه نشده است، این مذاهب عبارتند از:

1. حنفی

این مذهب که بزرگترین مذهب فقهی اهلسنت به شمار میرود منسوب به ابوحنیفه نعمان بن ثابت است، وی در سال 80 هجری به دنیا آمده و در سال 150 هجری قمری درگذشته است.

امروزه، در عراق، ترکیه، قفقاز، کشورهای حوزه بالکان، افغانستان، هند، چین، پاکستان، برزیل و بسیاری از کشورهای آسیای مرکزی بیشتر اهلسنت، حنفی مذهب هستند. در مصر، جمعیت زیادی حنفیاند و هر چند اکثریت با آنان نیست ولی مذهب رسمی مصر مذهب حنفی است. در منطقه شام، جز در فلسطین، بیش از نیمی از جمعیت حنفیاند.

البته عده حنفیان در مغرب، الجزایر، تونس، لیبی و نیز در حجاز و یمن و کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس اندک است.

تخمین زده میشود که بیش از یک سوم اهلسنت جهان حنفی باشند.[90]

در ایران حنفیها اکثراً در استانهای گلستان، خراسان جنوبی، فارس، هرمزگان، سیستان و بلوچستان حضور دارند.

2. مالکی

منسوب به مالک بن انس، وی در سال ۹۳ هجری در مدینه به دنیا آمد و در سال ۱۷۹ هجری در همین شهر چشم از جهان فرو بست.[91] تکیه بر سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و تا حدود زیادی پرهیز از رأی و قیاس از ویژگیهای فقه اوست.[92]

او هم چنین مدتی از محضر امام صادق(علیه السلام) بهره گرفت و پیوسته آن حضرت را به کثرت عبادت میستود.[93]

مذهب او در شمال آفریقا، قطر، بحرین و کویت طرفدارنی دارد.[94]

3. شافعی

 منسوب به محمد بن ادریس شافعی، وی در سال 150 هـ.، در غزه به دنیا آمد و در سال 204 هـ.، در مصر از دنیا رفت. شافعی زمانی که به سن جوانی رسید، به شهرهای مختلف از جمله مکه، بغداد، مصر و یمن مسافرت نمود و با مشاهده مسلکهای گوناگون، مذهب جدیدی پدید آورد که از اختلاط دو مذهب حنفی و مالکی بود. شافعی همچون دیگر اهلسنت؛ کتاب، سنت، اجماع و قیاس را حجت میداند.[95]

مذهب شافعى به دست شاگردانش در بسیارى از بلاد اسلامى گسترش یافت و در مصر و عراق و خراسان و ماوراء النهر نفوذ کرد و رقیب نزدیک مذهب حنفی به شمار مى رفت.[96] و امروزه در مصر، اردن، سوریه، لبنان، عراق، هند و اندونزى مذهب شافعى پیروان فراوانى دارد.[97]

در ایران عمدتاً شافعیها در استانهای کردستان، آذربایجان شرقی و غربی و بخشی از فارس حضور دارند.

4. حنبلی

منسوب به احمد بن حنبل، وی در سال 165 هجری به دنیا آمد و در سال 241هجری در گذشت.[98]

وی نیز مانند استادش محمد بن ادریس شافعی کوشید تا با الهام از دو مذهبِ حنفی و مالکی راه میانهای را بگشاید ولی رفته رفته مذهب چهارمی را با گرایشی متمایز و مبتنی بر التزام شدید به نص قرآن و حدیث پایه گذاری کرد.[99]

در میان مذاهب اهلسنت، مذهب حنبلی کمترین طرفدار را دارد. اکنون مذهب رایج و رسمی عربستان حنبلی است و در برخی از شهرهای عراق و شام نیز پیروانی دارد.[100]

تعداد کمی از حنبلیان نیز در قطر، بحرین و افغانستان هستند.[101]

 

 

عدالت صحابه

دیدگاه مسلمانان درباره عدالت صحابه چیست؟

«عدالت صحابه» یکی از موضوعاتی است که در هنگام گفت و گو به فراوانی از سوی وهابیون طرح می شود؛ بدیهی است احترام صحابه پسندیده است اما از تأکید آنان این طور به دست می آید که می خواهند همه صحابه را در یک ردیف به شمار آورده و در پی اثبات عدالت همه صحابه؛ چهره های غیرقابل قبول را مورد قبول جلوه بدهند و حق اعتراض را از حق جویان سلب کنند!! در حالی که احترام به همه صحابه غیرمعقول است و از آنجا که برخی از آنان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را رنجانده اند و حتی توطئه بر علیه آن حضرت داشته اند، احترام به همه آنان غیرمشروع است.

جهت تحلیل و بررسی این موضوع توجه شما را به مطالب زیر جلب می کنیم:

معنای صحابه

شهید زین الدین عاملی، می فرماید: «صحابی کسی است که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را ملاقات نموده، به او ایمان آورده و مسلمان، از دنیا رفته است»[102] این رأی مکتب اهل بیت(علیهم السلام) است.

اما در مقابل احمدبن حنبل می گوید: «افضل مردم، بعد از اهل بدر، کسانی هستند که در قرنی واقع شده اند که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در آن قرن بوده است و هر کس با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مصاحب بوده یک سال یا یک ماه یا یک روز یا یک ساعت، یا یک لحظه او را دیده، از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است»[103]

بخاری می گوید: «هر مسلمانی با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مصاحبت داشته یا او را ملاقات نموده، از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است»[104]

به دنبال این معنای بسیار گسترده برای صحابه، به نقل از ابن حجر عسقلانی، به حدیثی از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز استناد می کنند: «أصحابی کالنّجوم بأیّهم إقتدیتم إهتدیتم»[105]؛ «اصحاب من مانند ستارگانند از هر کدام پیروی کردید هدایت یافته اید!!»

در حالی که بسیاری از علمای اهلسنت مانند احمدبن حنبل، ابن حزم، ابن عساکر و... این حدیث را ضعیف دانسته اند.[106]

علاوه بر این که با آیات قرآن کریم و حتی روایات معتبر اهل سنت نیز سازگاری ندارد.

ناسازگاری با قرآن

در آیات بسیاری از قرآن مجید، درباره تخلف و مخالفت برخی از یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) سخن گفته شده است و در بسیاری از آیات درباره اعراض و اعتراض برخی اطرافیان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ ها و در سختی ها سخن به میان آمده است که همگی حکایت از آن دارد که همه اطرافیان و اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  مورد رضایت خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نبودند و حتی برخی تهدید به عذاب در آخرت شده اند.

اینک به چند نمونه اشاره می شود:

1. «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا زَحفًا فَلا تُوَلُّوهُمُ الادبَارَ»[107]؛«ای کسانی که ایمان آورده اید: هنگامی که با انبوه کافران به نبرد روبه رو شوید، به آنها پشت نکنید و فرار ننمایید».

در این آیه شریفه خداوند به گروهی از صحابه که از جنگ فرار می کردند و حضرت را تنها گذاشتند و جایگاهشان جهنم است؛ اشاره می کند.

2. «اِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوا مِنکُم یَومَ التَقَی الجَمعَانِ إِنَّمَا استَزَلَّهُمُ الشَّیطَانُ بِبَعضِ مَا کَسَبُوا وَلَقَد عَفَا الله عَنهُم إِنَّ اللهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ»[108]؛«روزی که دو گروه [در احد] با هم رویاروی شدند کسانی که از میان شما [به دشمن] پشت کردند در حقیقت جز این نبود که به سبب پاره ای از آنچه [از گناه] حاصل کرده بودند شیطان آنان را بلغزانید و قطعاً خدا از ایشان درگذشت زیرا خدا آمرزگار بردبار است».

و حتی در برخی آیات مؤ منان اطراف پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به دلیل دنیاطلبی از سوی خداوند مورد نکوهش قرار گرفته اند:

3. «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَا لَکُم إِذَا قِیلَ لَکُمُ انفِرُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ اثَّاقَلتُم إِلَی الاَرضِ أَرَضِیتُم بِالحَیَاةِ الدُّنیَا مِنَ الاخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الحَیَاةِ الدُّنیَا فِی الاخِرَةِ إِلاَّ قَلِیلٌ»[109]؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید شما را چه شده است که چون به شما گفته می شود در راه خدا بسیج شوید، کُندی به خرج می دهید آیا به جای آخرت به زندگی دنیا دل خوش کرده اید، متاع زندگی دنیا در برابر آخرت جز اندکی نیست»

ناسازگاری با روایات

رشته ای از احادیث در صحیح بخاری و مسلم ذکر شده تحت عنوان «احادیث حوض»؛ که مفاد آنها با عدالت همه صحابه ناسازگار است. در حدیث حوض این گونه آمده که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «یَردُ علیّ یوم القیامة رَهطٌ مِن اَصحابی، فَیُجلونَ عن الحوض، فأقول: یا رب أصحابی؟ فَیَقولُ: اِنّک لا علمَ لک بما أحدَثوا بعدَک، إنّهم ارتدّوا علی أدبارهُم القَهقَری»[110]؛ «گروهی از اصحاب من در روز قیامت بر من وارد می شوند، آنها از حوض کوثر کنار زده و طرد می شوند، پس من می گویم: بار پروردگارا اصحابم چه می شوند؟ ندا می آید: ای پیامبر تو نمی دانی که اینها پس از تو چه کردند، آنها مرتدّ شده و عقبگرد کردند (به همان روش جاهلی برگشتند)»

درباره احادیث «حوض» که به طور متعدد ذکر شده چندین نکته شایان ذکر است:

1. براساس این احادیث، گروهی از صحابه از کنار حوض کوثر رانده شده و طرد می شوند و اجازه بهره مندی از آب کوثر به آنها داده نمی شود. این در حالی است که در حدیث ثقلین، درباره قرآن و عترت گفته شده: «انهما لَن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض» پس کسی که به قرآن و عترت چنگ زند، بر حوض کوثر وارد می شود و کسی که از حوض کوثر طرد شود معلوم است که یا از قرآن و یا از اهل بیت(علیهم السلام) و یا از هر دو فاصله گرفته و جدا شده است.

2. این گروه از صحابه از چه چیز مرتدّ و رویگردان شده اند؟ و آن حادثه ای که پس از رحلت رسول گرامی اسلام، انجام دادند چه بود؟!

3. آیا می شود این گروه از صحابه که از حوض کوثر رانده شده و واپس گرا شدند را عادل دانست؟!

همچنین در روایتی است که: «قالَ رسولُ الله(صلی الله علیه و آله و سلم) لاصحابه: انکم ستحرصون علی الامارة و ستصیر ندامة و حسرة یوم القیامة»[111]؛ «پیامبر مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به اصحاب می فرماید: شما حریص بر امارت و خلافت هستید و این باعث ندامت و حسرت شما در قیامت است»

ناسازگاری با حقایق تاریخی

با مراجعه به تاریخ صحابه نیز درمی یابیم که عدالت همه صحابه خلاف واقعیت های تاریخی است.

1. ابن عباس می گوید: هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درخواست قلم و دوات نمود تا وصیت خود را بنویسد برخی از صحابه به او جسارت کرده و نسبت هذیان دادند.[112]

2. جابر می گوید: ما با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نماز می خواندیم که قافله ای با کالایشان از شام وارد مدینه شدند، همه نمازگزاران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را رها کرده و به سراغ قافله رفتند مگر دوازده نفر، که در این موقع آیه ای در مذمت آنان وارد شد:

«وَ إِذا رَأَوا تِجارَةً أَو لَهواً انفَضُّوا إِلَیها وَ تَرَکُوکَ قائِماً قُل ما عِندَ اللَّهِ خَیرٌ مِنَ اللَّهوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللهُ خَیرُ الرَّازِقِینَ»[113]؛

«و چون داد و ستد یا سرگرمی ای ببینند به سوی آن روی آور می شوند و تو را در حالی که ایستاده ای ترک می کنند بگو آنچه نزد خداست از سرگرمی و از داد و ستد بهتر است و خدا بهترین روزی دهندگان است»[114]

3. آیا می توان ولیدبن عقبه را که به نص قرآن فاسق نامیده شده و در عصر عثمان شراب نوشید و در حالت مستی امام جماعت شد و نماز صبح را چهار رکعت خواند، عادل بنامیم.[115]

ابن کثیر دمشقی در ذیل آیه «إِن جاءَکُم فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُو»[116] می گوید: «بسیاری از مفسران بر این باورند که این آیه درباره «ولید بن عقبه» نازل گردید.[117] اگر نقطه مقابل عادل، «فاسق» است، پس براساس این آیه شریفه نمی توان گفت که همه صحابه عادل اند.

4. آیا می توان مغیرة بن شعبه را که چند نفر بر زنای او شهادت دادند - در حالی  که از بیعت کنندگان در زیر درخت حدیبیه بوده است - عادل بنامیم.[118]

5. چگونه می توان «معاویة بن ابی سفیان» را که دستش به خون بزرگان صحابه همچون «عمار بن یاسر»[119]، «حجر بن عدیّ» و «عمر بن حمق خزاعی» آلوده است را عادل دانست؟! آیا کسی را که بر خلیفه زمان خود امیرمؤمنان علی(علیه السلام) خروج کرد و در جنگ صفین صدها هزار نفر را به کشتن داد می توان عادل خواند؟!

6. خالدبن ولید، مگر مالک بن نویره را به خاطر این که زکات مالش را به او نداد، نکشت و همان شب با همسر او زنا نکرد[120]؛ آیا او عادل است؟

از مجموع این آیات، روایات و حقایق تاریخی به خوبی معلوم می شود که اعتقاد به عدالت و وثاقت جمیع صحابه به طور قطع و یقین، نادرست است.

نکته شایان ذکر آن که وهابیت به پیروان مذهب اهل بیت(علیهم السلام) اتهام می زنند که شما به صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دشنام و ناسزا می گویید؛ در حالی که کتاب های خودشان بزرگترین توهین ها را نسبت به صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دارد؛ در ذیل به دو نمونه اشاره می شود:

الف. در زمان خلافت عمربن الخطاب، عباس عموی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرمؤمنان علی(علیه السلام) نزد عمر آمدند و از او درخواست ارث و میراث کردند. خلیفه دوم از ابوبکر نقل می کند که وی گفته: «پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند که ما ارث و میراثی از خود نمی گذاریم، آنچه باقی گذاشتیم صدقه است». سپس عمربن الخطاب رو به عباس بن عبدالمطلب و علی(علیه السلام) نموده گفت: «فرأیتماهُ کاذبا آثما غادرا خائنا»؛ «شما دو نفر ابوبکر را دروغ گو، گنهکار، فریبکار و خائن می دیدید». عمر گفت: پس از ابوبکر من خلیفه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) شدم و شما دو نفر نیز من را «دروغ گو، گنهکار، فریبکار و خائن» می دیدید.[121]

 نکته اینجاست که خلیفه دوم اقرار می کند که علی(علیه السلام) و عباس عموی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وی و خلیفه اول را دارای این ویژگی های چهارگانه می داند. آیا ذکر این اوصاف ناپسند، خود بزرگ ترین توهین به صحابه نیست و عدالت آنها را زیر سؤال نمی برد؟

ب. بخاری در کتاب «الخمس» این روایت را درباره أم المؤمنین عایشه نقل می کند: «قام النبیّ خطیبا، فأَشار نحوَ مسکنِ عایشه فقال: هُنا الفتنه - ثلاثا - مِن حیثُ یَطلُعُ قرنُ الشّیطان»[122]؛ «پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای سخنرانی ایستادند و به سمت خانه عایشه اشاره کردند و سه بار فرمودند: فتنه اینجاست، شاخ شیطان از اینجا سر برمی آورد»

آیا این گونه روایات که در صحیح ترین کتاب های اهلسنت ذکر شده، توهین و جسارت به یاران و همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیست؟!

شاید پرسیده شود چه اصراری وجود دارد که درباره این گونه موضوعات اختلافی این مقدار بحث شود؟! این شخصیت ها مربوط به گذشته اند و اختلاف در این باره، برای امروز ما فایده ندارد!

در این باره باید گفت؛ اتفاقاً حل این موضوع برای امروز ما بسیار مهم است. زیرا اگر به دلایل قرآنی، روایی و تاریخی و حتی عقلی ثابت شود همه صحابه در یک رتبه نبودند، فضیلت و برتری برخی بر برخی ثابت خواهد شد و به آسانی می توان اولویت پیروی از با فضیلت ترین را اثبات نمود و از سوی دیگر اگر ثابت شود برخی صحابه عادل نبوده اند؛ موقعیت سیاسی و اجتماعی آنها زیر سؤ ال می رود و احادیث نقل شده از آنها، فاقد اعتبار  خواهد شد و در نتیجه، پیروی از مکتب اهل بیت(علیهم السلام) به عنوان مطمئن ترین راه تشخیص حق به اثبات خواهد رسید.

 

 

عشره مبشّره

برخی اهلسنت حدیثی را از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مطرح می کنند به عنوان «عشره مبشّره» که وعده بهشت به این ده نفر داده شده است. آیا چنین چیزی واقعیت دارد؟

در مسند احمدبن حنبل آمده است: عن عبدالرحمن بن حمید عن ابیه عن عبدالرحمن بن عوف، ان النبی(صلی الله علیه و آله و سلم) قال: «ابوبکر فی الجنة و عمر فی الجنة و علی فی الجنة و عثمان فی الجنة و طلحه فی الجنة و الزبیر فی الجنة و عبدالرحمن بن عوف فی الجنة و سعدبن ابیوقاص فی الجنة و سعیدبن زید فی الجنة و ابوعبیدة بن الجراح فی الجنة»[123]؛ عبدالرحمن عوف از قول پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده است: «ابوبکر در بهشت است، عمر در بهشت است، علی در بهشت است، عثمان در بهشت است، طلحه در بهشت است، زبیر در بهشت است، عبدالرحمن بن عوف در بهشت است، سعدبن ابیوقاص در بهشت است، سعیدبن زید در بهشت است، ابوعبیده بن الجراح در بهشت است!!»

بررسی سند روایت

حدیث ساختگی «عشره مبشّره» در هیچ یک از دو صحیح بخاری و مسلم ذکر نشده است و این خود نشان گر آن است که اگر این حدیث صحیح می بود هر آینه بخاری و مسلم آن را در صحاح خود می آوردند.

سند روایت عشره مبشره به دو نفر می رسد. «سعیدبن زید» و «عبدالرحمن بن عوف» و از غیر این دو نفر چنین روایتی نقل نشده است و هر دو نفر آنها از کسانی هستند که جزو عشره مبشّره هستند!!

روایت «عبدالرحمن بن عوف» تنها از طریق «عبدالرحمن بن حمید» از پدرش حمیدبن عبدالرحمن زهری نقل شده؛ این سند باطل است به جهت این که حمیدبن عبدالرحمن صحابی نبوده و تابعی بوده و عبدالرحمن بن عوف را درک نکرده بود چون او در سال 105 هـ.ق در سن 73 سالگی فوت کرده بنابراین وی متولد سال 32 هـ.ق است که سال وفات عبدالرحمن بن عوف است و یا یک سال پس از آن، به همین جهت «ابن حجر» روایت حمید را از عمر و عثمان منقطع می داند.

روایت «سعیدبن زید»، در کوفه و معاصر با معاویه اظهار شده است، سؤ ال جدی در اینجا این است که اگر این صحابی روایت را از پیامبر شنیده چرا نقل آن را تا زمان معاویه به تأخیر انداخته است؟! در حالی که در زمان های قبل یعنی زمان خلیفه اول و دوم نیاز بیشتری به این حدیث بود.

از سوی دیگر این روایت را چرا خلیفه اول و دوم در اثبات حقانیت و خلافتشان برای دیگران نقل نکرده اند؟!

و از سوی دیگر در این روایات نامی از هیچ یک از صحابه والا مقام مانند: سلمان، ابی ذر، عمّار و مقداد نیامده، در حالی که در کتاب های اهل سنت درباره اهل بهشت بودن این بزرگواران روایات متعددی نقل شده است.

بررسی متن روایت

در متن این روایات ابهامات و تأملات فراوانی وجود دارد که به برخی از آنها اشاره می شود:

1. چگونه ممکن است همه این افراد در بهشت باشند، با وجود اختلاف و مخالفت های آشکاری که میان آن ده نفر در تاریخ ثبت شده است؟! به گونه ای که طلحه و زبیر به جنگ امام علی(علیه السلام) اقدام می کنند.

2. بسیاری از شخصیت های مهاجرین و انصار بر علیه عثمان خروج کردند و برخی قصد جان وی را کردند و برخی به قتل او راضی بودند و پس از قتلش تا سه روز به جسدش بی احترامی کردند و دفن نشد، چگونه می شود برای کسی که از سوی پیامبر بشارت داده شده به بهشت، بزرگانی از صحابه چنین رفتاری کنند؟!

چگونه عبدالرحمن بن عوف که این روایت به وی نسبت داده شده در روز شورا بر علی(علیه السلام) شمشیر می کشد و می گوید بیعت کن و الا تو را می کشیم؟!

و آیا همین عبدالرحمن بن عوف نیست که پس از شورش مسلمین علیه عثمان، به علی(علیه السلام) می گوید: اگر مایلی شمشیرت را بردار و من شمشیرم را برمی دارم و به سراغ عثمان می رویم و قسم خورد تا زنده است با عثمان سخن نگوید و از بیعتش با عثمان به خدا پناه برد و وصیت کرد عثمان بر جنازه اش نماز نخواند و عثمان او را به نفاق متهم می کرد و منافق می خواند؟ آیا این مسائل با صحت این روایت سازگار است؟![124] و آیا ابوبکر و عمر که به بهشت بشارت داده شده بودند همان کسانی نبودند که حضرت صدیقه طاهره(سلام الله علیها) از دنیا رفت در حالی که از آنان ناراحت بود؟!

در صحیح بخاری آمده است: «فَوَجَدَت فَاطِمَةُ عَلَی أبِی بَکرِ فَهَجَرَتهُ فَلَم تُکَلِّمهُ حَتّی تُوُفِیَّت فَلَمَّا تُوُفِیَّت دَفَنَهَا زَوجُهَا عَلیٌّ لَیلاً وَ لَم یُؤذن بِهَا أبابَکرِ»[125]؛ «فاطمه(سلام الله علیها) بر ابوبکر غضب کرد و از او کناره گیری کرد و با او سخن نگفت تا از دنیا رفت و برای تشییع جنازه اش هم اجازه حضور ابوبکر را نداد»

این در حالی است که از مقامات خلیفه خواندن نماز بر میت بوده است و عدم اجازه حضرت زهرا(سلام الله علیها) اعلام مخالفت صریح و عدم رضایت ایشان تا آخر عمرشان است.

صحیح مسلم نقل می کند: قالَ رسولُ الله(صلی الله علیه و آله و سلم) : «إنَّ فِی أصحَابی إثنَا عَشَرَ مُنَافِقاً ثَمَانِیَّةٌ مِنهُم لا یَدخُلُونَ الجَنَّةَ حَتّی یَلِجَ الجَمَلُ فی سَمِّ الخِیَاطِ»[126]؛ «همانا در اصحاب من دوازده منافق وجود دارد که هشت نفر از آنان امکان ورود به بهشت را ندارند مگر این که شتر [یا طناب کلفت] از سوراخ سوزن عبور کند». (یعنی محال است)

چرا یکی از اصحاب مرتب از حذیفه بن یمان که آگاه به اسامی منافقین بود مکرر می پرسید: «تو را به خدا قسم می دهم؛ آیا اسم من جزء آن گروه منافقین هست؟» چرا هیچ گاه حذیفه بن یمان او را تبرئه نکرد؟! ترس آن صحابی به چه خاطر بود؟!

آیا طلحه و زبیر همان دو نفری نبودند که در قتل عثمان شرکت داشتند و بر او سخت گرفتند و آن چنان بودند که امیرالمؤ منین(علیه السلام) فرمود: «...و هما یریدان الامر لأنفسهما و کانا اول من طعن و آخر من اَمَر، حتی اراقا دمه»؛ «طلحه و زبیر کمترین کارشان آن بود که بر عثمان یورش برند و او را برنجانند و ناتوانش سازند، پس مردم را علیه او جمع کردند و راه نفسش را تنگ نمودند و آن دو خلافت را برای خود می خواستند و آن دو نخستین کسانی بودند که بر او (عثمان) عیب گرفتند و آخرین کسانی بودند که امر نمودند تا این که خونش را ریختند؟!»

آیا اینها با تصدیق این روایت جمع می شود؟! منزه است خداوندی که در بهشت خود ظالم و مظلوم، قاتل و مقتول را گرد هم جمع کند، این چیزی جز دروغ نیست.[127]

 

 

خدای وهابیت

دیدگاه وهابیت درباره توحید و خداوند چیست؟

پایه گذار فرقه وهابیت ابن تیمیه و احیاکننده آن محمدبن عبدالوهاب و پیروانشان بر این باورند که تنها خودشان یکتاپرست و موحدان حقیقی هستند، و سایر مسلمانان مشرک و گمراهند. در حالی که این مدعیان توحید و یکتاپرستی خود آلوده به بزرگ ترین درجات شرک هستند، زیرا به خداوند اوصاف و صفاتی را نسبت می دهد که شایسته ساحت قدسی حق تعالی نیست. آنها درباره خداوند معتقد به تجسیم و جسم انگاری هستند و از اظهار این عقیده هیچ ابایی ندارند.

البته به لحاظ تاریخی دیدگاه جسم انگاری و تجسیم خداوند پیش از ابنتیمیه در اندیشه های احمد بن حنبل وجود داشته و حتی قبل از احمدبن حنبل اهلحدیث و حشویه بر این پندار نادرست تأکید می کردند.

ریشه این باور و پندار غلط را که نه با عقل و فطرت سلیم سازگار است و نه با قرآن و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، بایستی در اسرائیلیات و روایات ساختگی جستجو نمود که توسط کعب الأحبارها و یهود در میراث حدیثی اهلسنت وارد گردید. اینان با این رویکرد ظاهری گری و قشری گرایانه به برخی از آیات قرآن مراجعه نموده و آنها را بر معانی ظاهری آن حمل نمودند؛ آیاتی مانند:

«یَدُ اللّهِ فَوقَ أَیدِیهِم»[128]؛

«الرَّحمنُ عَلَی العَرشِ استَوی»[129]؛

«ما مَنَعَکَ أَن تَسجُدَ لِما خَلَقتُ بِیَدَیَّ»[130]

ابن تیمیه و پیروان این مسلک قشری نگر بر این باورند که: اوصافی که برای خداوند در این آیات ذکر شده، بایستی بر معنای ظاهری و حقیقی آن بار شود و ما حق هیچ گونه تأویل و توجیه و تفسیری نداریم؛ ازاینرو «یدالله» یعنی دست خدا به همان معنای دست ظاهری که همه مردم آن را می فهمند و معنای حقیقی دست است.

این در حالی است که دانشمندان بزرگ شیعه و اهلسنت بر این باورند که آیات قرآن به دو دسته محکم و متشابه تقسیم می شود؛ چنان که در سوره آل عمران آیه 7 این تقسیم بندی بیان شده؛

«مِنهُ آیاتٌ مُحکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ»؛ «پاره ای آن، آیات محکم (صریح و روشن) است، آنها اساس کتابند و پاره ای دیگر متشابهاتند»

آیات محکم، آیاتی است که تنها یک معنای صریح و روشنی دارد و مراد از آن معین و مشخص است و بر چند معنی حمل نمی گردد؛ مثل آیه «لَیسَ کَمِثلِهِ شَــیءٌ»[131]؛ که محکم ترین آیات محکم در قرآن کریم است. آیات متشابه، آیاتی است که شنونده وقتی آن را می شنود بین چند معنی مرددّ می گردد ازاینرو معنای آن معین و مشخص نیست؛ مثل آیه «الرَّحمنُ عَلَی العَرشِ استَوی»[132] که شنونده مردد می شود که معنای «استواء» استقرار و قرار گرفتن بر روی عرش است که مستلزم مکان مندی خداوند می باشد، یا استواء به معنای تسلّط و احاطه حق تعالی بر مخلوقات است.

ازاینرو آیات محکمات به «أمّ الکتاب» شناخته شده، «أمّ» یعنی اصل و ریشه، که چیزی به آن باز می گردد؛ پس باید آیات متشابه را با معیار آیات محکم سنجید و متشابهات را به محکمات برگرداند؛ در آیه مذکور ما «استواء» را بر معنای ظاهری و جسمانی آن بار نمی کنیم؛ بلکه آن را به آیه محکمی مانند «لَیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ»؛ برمی گردانیم و استواء را به معنای تسلّط و احاطه خداوند بر هستی معنا می کنیم.[133] یا آیه «وُجُوهٌ یَومَئِذٍ ناضِرَةٌ. إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ»[134] را که یک آیه متشابه است، به آیه «لا تُدرِکُهُ الاَبصارُ وَ هُوَ یُدرِکُ  الاَبصارَ»[135] برمی گردانیم.

یکی از بزرگان شیعه در مناظره ای که با یکی از عالمان برجسته وهابی داشت به او گفت: نظر شما درباره این آیه شریفه چیست که می فرماید:

«مَن کانَ فِی هذِهِ أَعمی فَهُوَ فِی الاخِرَةِ أَعمی وَ أَضَلُّ سَبِیل»[136]؛«و هر کس در این دنیا کور [دل] باشد در آخرت هم کور [دل] و گمراه تر خواهد بود»

جالب آن که عالم وهابی خود کور مادرزاد بود و نتوانست پاسخ این دانشمند شیعه را بدهد، در حالی که منظور از آیه شریفه، کوری باطن و نابینا شدن چشم دل است نه چشم سر؛ چنان که آیه محکم دیگری این معنا را تأیید می کند:

«فَإِنَّها لا تَعمَی الأَبصارُ وَ لکِن تَعمَی القُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ»[137]؛«در حقیقت، چشمها کور نیست لیکن دل هایی که در سینه هاست کور است»

نکته دیگر در نقد دیدگاه وهابیت آن است که از دیدگاه فلسفی و عقلی هر جسمی دارای ویژگی ها و خصوصیاتی است که از لوازم آن جسم است و از آن جدا نمی شود؛ مثلاً هر جسمی در جهات سه گانه طول و عرض و عمق امتداد دارد و محدود به این سه جهت است، هر جسمی مرکب از اجزا و مقدار است، هر جسمی قابلیت تغییر و تبدّل دارد، هر جسمی مکان مند و زمان مند است، هر جسمی انقسام پذیر است. ازاینرو هر چیزی که عنوان «جسم بودن» بر او صدق کند، ویژگی ها و لوازم جسمانی بودن مانند محدودیت، ترکّب، تغیر، انقسام پذیری، و زمان مندی و مکان مندی به طور قهری بر آن شی ء منطبق خواهد بود.

کسی که درباره اوصاف خداوند متعال به تجسیم و جسم انگاری معتقد می شود، به طور گریزناپذیری لوازم و آثار جسمانیت مثل محدودیت و ترکیب و تغییر را درباره خداوند پذیرفته است!! و همه اینها آمیخته به شرک است.

امیرمؤ منان علی(علیه السلام) در نهج البلاغه بر این مطلب تأکید می کنند که خداوند با چشم سر دیده نمی شود:

«الحمدلله المَعرُوفِ مِن غَیرِ رُؤیَة»[138]؛ «سپاس خدایی را که بدون دیده شدن (به چشم) شناخته شده است؛

«و لا تدرکه الحواسُّ فتُحِسّه، و لا تلمسهُ الأیدی فتمسُّه. و لا یتغیّر بحالٍ و لایتبدّلُ فی الأحوال و لا تُبلیه اللّیالی و الأیام و لا یغیّره الضّیاءُ والظّلام»[139]؛ «حواسّ او را درک نکند تا احساسش نماید، و دست ها به او نرسد تا لمسش نماید. از حالی به حالی تغییر نکند و در احوال دگرگون نشود، و شب ها و روزها او را فرسوده نسازد، و روشنی و تاریکی در او تغییری پدید نیاورد»

در مکتب اهل بیت(علیهم السلام) مسأله تجسیم و دیدن خداوند با چشم سر به شدت از سوی ائمّه(علیهم السلام) نفی شده است، ازاینرو شیخ صدوق در کتاب ارزشمند «توحید»، احادیث معتبری در ردّ و انکار دیدن خداوند با چشم و جسم انگاری پروردگار ذکر شده است.

وهابیت و جسم انگاران برای آن که لوازم فاسد و نادرست نظریه تجسیم خداوند را نپذیرند دست به توجیهی زدند که آنها را بیشتر در تنگنا و ورطه تناقض گویی قرار می دهد. آنها می گویند: خداوند دو دست دارد اما کیفیت آن برای ما معلوم نیست، او بر عرش ایستاده است ولی کیفیت این استواء نامعلوم است، در واقع با اضافه کردن قید (بلاکیف) می خواهند از پذیرش لوازم نامعقول تجسیم فرار کنند.

مرحوم علامه سید محسن امین در کتاب ارزشمند و فاخر «کشف الأرتیاب» به این توجیه سست و نادرست این گونه پاسخ می دهند که:

شما از یک طرف می گویید این صفاتِ جسمانی مانند دو دست داشتن، استواء، مرئی بودن، صورت داشتن و غیره را بر معنای حقیقی آنها بار می کنید و تأویل و دست برداشتن از ظاهر لفظ را جایز نمی دانید و از سوی دیگر می گویید که کیفیت این صفات برای ما مجهول است و این تناقض گویی است؛ زیرا اگر این الفاظ بر معانی حقیقی آنها بار شود، قطعاً معنای حقیقی آنها دارای کیفیت خاصی است، چگونه شما با آوردن قید (بلا کیف)  می خواهید آن را نفی کنید؟![140]

شایان ذکر است که دانشمندان اهلسنت در زمان حیات ابن تیمیه او را به خاطر اعتقاد به تجسیم، تکفیر کرده و او را گمراه و منحرف دانستند و او را زندانی کردند.[141] در طول تاریخ پیدایش وهابیت همواره انگاره تجسیم از سوی دانشمندان اهلسنت مورد انتقاد قرار گرفته است.

 

 

فصل سوم - سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و تفاوتها

 

وضوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) 

کیفیت وضوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به چه شکل بوده است؟ و اختلاف در شیوه وضوی اهلتسنن و تشیع از چه زمانی شروع شد؟

خداوند درباره وضو می فرماید:

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمتُم إِلَی الصَّلاةِ فَاغسِلُوا وُجُوهَکُم وَ أَیدِیَکُم إِلَی المَرافِقِ وَ امسَحُوا بِرُؤُسِکُم وَ أَرجُلَکُم إِلَی الکَعبَینِ»[142]؛ «ای مؤ منان! هرگاه قصد نماز کردید، صورت هایتان و نیز دست ها را تا آرنج بشویید و سرها و پاهایتان را تا برآمدگی آن دو، مسح کنید».

این آیه شامل امور ذیل است: الف. شستن صورت، ب. شستن دو دست، ج. مسح سر، د. مسح دو پا.

درباره چگونگی تفسیر آیه وضو و نوع وضوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در «شستن دست ها» و «مسح سر و دو پا»، چند نکته زیر تقدیم می شود:

1. درباره شستن دست ها از آرنج، برخی مفسران قرآن، واژه «الی» (تا) در آیه وضو را به «مع» (با) تفسیر کرده اند. دانشمند و فقیه سنی مذهب، وهبه الزحیلی می گوید: «در نزد تمامی دانشمندان و عالمان - از جمله امامان مذاهب چهارگانه اهل سنت - داخل نمودن دو آرنج در شستن واجب است؛ زیرا حرف «الی» که برای انتهای غایت است در این جا به معنای «مع» می باشد؛ مانند دو آیه:

«وَ یَزِدکُم قُوَّهً  إِلی قُوَّتِکُم»[143]؛

«لا تَأکُلُوا أَموالَهُم إِلی أَموالِکُم»[144]

که در این دو نیز «الی» به معنای «مع» (با) است.[145]

علامه طباطبایی «الی» را برای نشان دادن غایت دست می داند و نه غایت شستن؛ یعنی «الی» به همان معنای مشهور انتهای غایت (تا) است و می فرماید: «شستن از بالا به پایین، امری طبیعی و عادی است و از روایات معصومین: به دست می آید که باید همین گونه عمل شود وگرنه از آیه شریفه به دست نمی آید که تنها راه شستن دست، از آرنج است»[146]

به عنوان مثال، اگر شما به نقاش بگویید که دیوار را تا فلان نقطه رنگ بزن، این جمله، هیچ دلالتی بر این نکته ندارد که آیا باید از بالا به پایین رنگ زد یا از پایین به بالا و فقط انتهای غایت، یعنی حد نهایی آن مشخص می شود که همان بالای دیوار است و چگونگی سیر از این جمله، معلوم نمی شود.

2. زراره می گوید: وقتی از کیفیت وضوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از امام باقر(علیه السلام) پرسیدم، حضرت طشت آبی را درخواست کرد و پس از شستن صورت، مشتی آب از آن بر دست راست خود ریخت و آن را از آرنج تا سرانگشتان شست و هیچ گاه آب را به طرف آرنج برنگرداند.[147]

وهبة الزحیلی درباره نحوه وضو گرفتن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) چنین می گوید: دارقطنی (از دانشمندان حدیث اهل سنت) از جابر نقل کرده است که گفت: «پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) زمانی که وضو می گرفت، آب را بر دو آرنج می ریخت».[148]

 در آیه وضو، خداوند امر به مسح سر و پاها نموده است؛ در حالی که اهل تسنن پاها را می شویند.

ابن عباس از یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می گفت: «وضو عبارت است از دو شستن و دو مسح کردن (یا دو شسته شده و دو مسح شده) »[149]

وی می گوید: «نزل فی القرآن بالمسح و أبی الناس إلا الغسل»[150]؛ «قرآن درباره پاها دستور مسح داده، ولی مردم جز شستن، به چیزی تن ندادند»

حمران می گوید: عثمان آبی خواست و وضو گرفت و سپس گفت: «رأیت رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) توضّأ کما توضّأت فتمضمض و استنشق و غسل وجهه ثلاثاً و یدیه ثلاثاً و مسح برأسه و ظهر قدمیه»[151]؛ «رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدم وضو گرفت؛ آن چنان که من وضو گرفتم؛ او مضمضه کرد و استنشاق نمود و صورت و دست ها را سه بار شست و بر سر و پشت پا مسح کشید».

ابن عبد خیر می گوید: «دیدم علی(علیه السلام) را که وضو گرفت و سپس روی دو پای خود را مسح نمود».[152]

برخی از منابع تاریخی حکایت از این دارد که وضوی همه مسلمانان تا خلافت عثمان، صورت واحدی داشته و مانند وضوی کنونی شیعه بوده است. این مسئله، با آیه وضو تطبیق دارد و علت تغییر وضو این بود که عثمان در اواسط دوران خلافت خود نسبت به چگونگی وضوی پیامبر، گرفتار تردید شد. سپس او وضوی پیامبر را به شکلی که اکنون در میان اهلسنت مرسوم است، اعلام کرد. این قضیه، مورد مخالفت بسیاری از اصحاب پیامبر واقع شد؛ امّا حکومت اموی بنا به اغراض سیاسی، در نقاط مختلف دولت اسلامی، شیوه عثمان را تبلیغ کرد و جوّی به وجود آورد که برخی از اصحاب، جرأت مخالفت با روش دستگاه حاکم را نداشتند و در نتیجه، این گونه وضو گرفتن، رواج یافت.[153]

 

 

اذان زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) 

چرا اذان شیعه با اهلسنت تفاوت دارد؟ زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  چگونه بوده است؟

در ابتدا باید دانست اذان از سوی جبرئیل به حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) تعلیم داده شده است. اذانی که در عصر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) برای نماز قرائت می شد به این صورت بوده است: «الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان لااله الا الله. اشهد ان محمداً رسول الله، اشهد ان محمداً رسول الله. حی علی الصلوه، حی علی الصلوه، حی علی الفلاح، حی علی الفلاح، حی علی خیرالعمل، حی علی خیرالعمل، الله اکبر، الله اکبر، لا اله الا الله، لا اله الا الله».[154]

متقی هندی در کنزالعمال از معجم طبرانی نقل می کند: «کان بلال یؤذن بالصبح فیقول: حَیّ عَلی خیر العمل»[155]؛ «بلال در اذان صبح «حیّ عَلی خیرالعمل» می گفت».

امّا وقتی عمر زمام خلافت را به دست گرفت، گفت: «دَعوا حیَّ عَلی خیرِالعَمل لِئلا یشتغل الناس عن الجهاد فکان أوّل من ترکها»[156]؛ «گفتن حیّ علی خیرالعمل را ترک کنید تا مردم به بهانه این که نماز بهترین عمل است، جهاد را ترک نکنند. او (عمر) نخستین فردی بود که این فصل از اذان را ترک کرد».

محقق شهیر، سعدالدین تفتازانی در شرح مقاصد، و متکلم معروف اشعری به نام علاءالدین قوشجی (متوفای 879) می گویند: عمربن خطاب نسبت به سه چیز هشدار داد و گفت: «سه چیز در عهد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) رسمیت داشت و من از آنها بازمی دارم، و انجام دهنده آن را مؤاخذه می نمایم: 1. متعه زنان، 2. متعه حج، 3. گفتن حَیّ عَلی خَیرِ العمل».[157]

ازاینرو اهلسنت، به دلیل حذف «حی علی خیرالعمل» در اذان و اضافه کردن «الصلاة خیر من النوم» در اذان نماز صبح، مورد نقد قرار دارند.

و اما درباره شهادت بر ولایت امام علی(علیه السلام) در اذان شیعه، باید توجه داشت عبارتی از اذان کاسته نشده و بنابر نظر علمای شیعه نباید کسی این شهادت را به نیت اذان بگوید.

محقق قمی (متوفی 1231هـ.) می نویسد: «اگر شهادت به ولایت به قصد استحباب باشد نه به قصد جزئیّت اشکالی ندارد، زیرا در اخبار مطلقه وارد است که هرگاه یادی از محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) نمودید، خدا را یاد کنید و هرگاه یادی از رسالت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نمودید، «علیّ ولیّ الله» بگویید.[158]

رهبر معظم انقلاب نیز معتقد است: «گفتن اشهد ان علیاً ولی الله به عنوان شعار تشیع خوب و مهم است و باید به قصد قربت مطلقه گفته شود، ولی جزو اذان و اقامه نیست».[159]

ممکن است کسی بپرسد: اصلاً چرا این جمله مطرح شد؟ در جواب باید گفت: بنی امیه تمام تلاش خود را به کار بردند تا نام و آثار حضرت علی(علیه السلام)  محو شود. شیعه برای زنده نگه داشتن نام علی و ولایت آن حضرت در طول تاریخ با همه تلاش، با ذکر جمله ی «اشهد ان علیاً ولی الله» و امثال آن، مانع موفقیت دشمن شده است.

فخر رازی در تفسیر سوره فاتحه، در مسأله فقهی جهر به «بسم الله» می گوید: «علی(علیه السلام) بسم الله الرحمن الرحیم را در نمازها بلند می گفت و بر بلند گفتن تأکید داشت. وقتی که حکومت و دولت به بنی امیه رسید، آنان از بلند گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم» ممانعت کردند و در این ممانعت بسیار تأکید داشتند و علت اصلی ممانعت آنها این بود که آنان سعی داشتند آثار علی(علیه السلام) را از بین ببرند. بعد می گوید: دلایل عقلی موافق نظر ما است و عمل حضرت علی هم کمک ما است و هر کس علی را امام دین خود کند، در دین و جان خود به ریسمان ناگسستنی چنگ زده است».[160]

البته برخی از متون حدیثی گواه بر این نکته است که گویا از دوران  رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، برخی از اصحاب در اذان بر شهادت امیرمؤمنان(علیه السلام) اصرار داشتند.

شیخ عبدالله مراغی مصری نقل می کند: «سلمان فارسی در اذان و اقامه شهادت به ولایت علی(علیه السلام) را بعد از شهادت به رسالت در زمان حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می گفت».

شخصی بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد و عرض کرد: «ای رسول خدا! چیزی شنیدم که تاکنون نشنیده بودم. پیامبر فرمود: چه شنیده ای؟ عرض کرد: سلمان در اذان بعد از شهادت به رسالت، شهادت به ولایت علی(علیه السلام) می دهد؟ حضرت فرمود: خیر شنیدی».

همو روایت کرده است: «شخصی بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد و عرض کرد: ای رسول خدا! ابوذر در اذان بعد از شهادت به رسالت، شهادت به ولایت علی(علیه السلام)  داده و می گوید: «اشهد انّ علیاً ولیّ الله؟». حضرت فرمود: «همین طور است، آیا فراموش کرده اید گفتار روز غدیر را «من کنت مولاه فعلیّ مولاه؟» هر کس عهد بشکند بر خود ضرر کرده است»[161]

 

 

نماز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) 

کیفیت نماز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چگونه بود؟

در ابتدا خوب است بدانیم؛ قرآن مجید به طور آشکار از برپایی نماز در ادیان گذشته خبر داده است. چنان که در سفارش لقمان به فرزندش آمده است:

«یَا بُنَیَّ أَقِمِ الصَّلَاةَ»[162]

هم چنین از برخی ویژگی های نماز در ادیان توحیدی یاد شده است. چنان که به حضرت مریم(سلام الله علیها) سفارش شده است.

«یَمَریَمُ اقنُتی لِرَبِّکِ وَ اسجُدِی وَ ارکَعِی مَعَ الرَّکِعِینَ»[163]

در خصوص کیفیت و چگونگی اقامه نماز در ادیان مسیحی و یهودی و سایر ادیان آسمانی پیش از اسلام باید گفت: آنچه براساس تاریخ ادیان و آیات و روایات غیرقابل انکار می باشد این است که نماز به عنوان عبادت در کلیه ادیان وجود داشته و دارد و متناسب با تکامل دین، روند تکاملی داشته است و این تکامل در دین مبین اسلام - همانند جنبه های دیگر آن معارف، مثل قوانین مقرّرات اجتماعی - متناسب با انسان رشد یافته عصر خاتمیت به اوج خود رسیده است.[164]

یهودیان روزی سه بار نماز می خوانند. نماز صبح، نماز عصر و نماز مغرب. نماز در کنیسه بهتر است و در صورتی که حداقل ده نفر مرد حضور داشته باشند، نماز جماعت برقرار می شود. در این حال یک نفر کاهن، لاوی یا مسن ترین فرد که عبری را خوب می داند، جلو می ایستد و دعاها و متونی از تورات را می خواند. معروف ترین عبارتی که می خوانند شِمَع (بشنو) (Shema) نام دارد که عبارت است از: «ای اسرائیل بشنو؛ یهوه خدای ما یهوهِ واحد است. پس یهوه خدای خود را به تمامی جان و تمامی قوّت خود محبّت نما».[165]

شستن دست ها تا مچ (وضو) و بستن بازوبند و پیشانی بندی که در آن آیاتی از تورات نوشته شده (تفیلین) (Tefilin) برای مردان در نماز صبح واجب است. قبله یهود شهر اورشلیم است.

در مسیحیت نماز به شیوه خاصی که در اسلام وجود دارد مطرح نیست، بلکه آنها در برابر خدا دعا به جا می آورند. مسیحیان کاتولیک پیش از ورود به کلیسا با آب مقدس خود را تطهیر می کنند، به این صورت که دست خود را در آب فرو برده و به صلیب می کشند.[166]

یکی از دعاهای مرسوم برای برگزاری نماز، دعای زیر است: «ای پدر ما که در آسمانی نام تو مقدّس باد، اراده تو چنان که در آسمان است در زمین نیز به انجام رسد. نان کفاف امروز ما را بده، گناهان امروز ما را ببخش چنان که ما نیز کسانی را که به ما بدی می کنند ببخشیم. ما را در آزمایش نیاور، بلکه از شریر رهایی ده؛ زیرا ملکوت، قوت و جلال از آن توست. «آمین».[167]

البته برخی از حرکت های بدن مانند دست ها را رو به آسمان گرفتن و یا خم کردن زانو در نماز مسیحیان مرسوم است.

بنا بر آنچه گفته شد؛ نماز در ادیان آسمانی گذشته نیز سابقه داشته است اگرچه برگزاری آن به شکل های متفاوت بوده است.

اما درباره کیفیت نماز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) باید دانست؛ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از بعثت نیز مناجات با خدا داشته و نماز می خواند. و بنا بر شواهدی نمازهای اولیه، مشتمل بر مقداری تلاوت قرآن و سجده بوده است. در بعضی از روایات هم آمده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در اوایل بعثت با خدیجه و علی(علیهما السلام) نماز می خواندند[168] و در هنگام معراج نمازهای پنج گانه همراه با رکوع و سجده و ذکرهای خاص، به تعلیم حضرت جبرئیل(علیه السلام) انجام گرفت.

امام رضا(علیه السلام) در خصوص تعداد رکعات نماز و روند تغییر آن فرموده اند:

«اصل نماز یک رکعت است چون اصل عدد، یک می باشد لذا هر گاه نماز را از یک رکعت کمتر بیاورند عمل آورده شده نماز نیست. اما از آنجا که خداوند می دانست آن یک رکعت را بندگان به طور کامل به جا نیاورده بلکه ناقص ادا می نمایند لذا یک رکعت دیگر را با آن مقرون ساخت تا با رکعت دوّم نقص رکعت اوّل جبران شود و بدین ترتیب نماز دو رکعت واجب گردید...».[169]

در حدیثی امام سجاد(علیه السلام) با اشاره به چگونگی و علّت تغییر نماز فرموده اند:

«در مدینه و زمانی که دعوت عمومی به اسلام آشکار گردید و اسلام قوّت یافت و خداوند متعال جهاد را بر مسلمانان واجب فرمود، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) هفت رکعت به نمازهای شبانه روز افزود به این ترتیب: دو رکعت به نماز ظهر و دو رکعت به نماز عصر، و یک رکعت به نماز مغرب، و دو رکعت به نماز عشاء و نماز صبح را به همان صورت که در مکّه واجب گردیده بود باقی گذاشت و بر آن نیفزود».[170]

درباره چگونگی برگزاری نماز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز در احادیث شیعه و اهلسنت روایاتی آمده که به دو نمونه آن اشاره می شود:

الف. حدیث ابی حُمید ساعدی

«رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) هرگاه می خواست به نماز بایستد، دست ها را تا برابر شانه هایش بالا می بُرد، سپس تکبیر می گفت و هنگامی که همه اعضایش به حال اعتدال در جای خود قرار می گرفت به قرائت می پرداخت، آن گاه تکبیر می گفت و دست ها را تا برابر شانه بالا می بُرد، پس از آن به رکوع می رفت و دو کف دست را بر زانوها می گذاشت و در حال اعتدال که نه سرش را بالا می گرفت و نه پایین می انداخت، رکوع را انجام می داد. سپس از رکوع سر بلند می کرد (می ایستاد) و می گفت: «سمع الله لمن حمده». آن گاه دست ها را تا برابر شانه ها بالا می بُرد و تکبیر می گفت، سپس (برای سجده) متوجّه زمین شده و دست هایش را (در سجده) از پهلوهایش جدا می گرفت، آن گاه سر از سجده برمی داشت و پای چپش را خم می کرد و بر آن می نشست. انگشتان پاهایش را در سجده باز می نمود و سجده دوم را نیز همین گونه انجام می داد و پس از سجده، تکبیر می گفت، سپس پایش را خم کرده بر آن می نشست در حالی که هر عضوی به حال اعتدال قرار می گرفت. رکعت بعدی را هم به همین کیفیت انجام می داد و پس از دو رکعت در حال قیام، تکبیر می گفت و دست هایش را تا برابر شانه ها بالا می برد همان گونه که تکبیر افتتاحیه را انجام می داد و در بقیه نمازش نیز همین طور عمل می کرد تا به سجده آخر. پس از آن سلام می گفت، پای چپ را عقب قرار می داد و بر سمت چپ بر وَرِک[171] می نشست»

همه گفتند: ابوحمید راست گفت، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بدین گونه نماز می گزارد.[172]

ب. حدیث حمّاد بن عیسی

حمّاد بن عیسی از امام جعفر صادق(علیه السلام) روایت کرده که آن حضرت فرمود:

«چه قدر ناپسند است برای مردی که 60 یا 70 سال از عمرش بگذرد و یک نماز با شرایط کامل انجام نداده باشد. حمّاد گفت: (از این سخن امام(علیه السلام)) در دلم احساس حقارت کردم و عرض کردم: فدایت شوم، نماز را (با شرایط کامل) به من تعلیم فرما. پس ابوعبدالله(علیه السلام) (جعفربن محمّد(علیه السلام)) راست قامت رو به قبله ایستاد و دست هایش را با انگشتان بسته بر روی ران هایش انداخت و پاهایش را نزدیک به هم به فاصله سه انگشت باز قرار داد و انگشتان پاهایش همه رو به قبله بود و آنها را از قبله منحرف نمی کرد و با خشوع و فروتنی تمام بود، پس تکبیر گفت و سوره «حمد» و «قل هو الله احد» را با ترتیل قرائت کرد، سپس به اندازه نفس کشیدنی در حال قیام صبر کرد و پس از آن تکبیر گفت در حالی که هنوز ایستاده بود، آن گاه به رکوع رفت و دو کف دستش را با انگشتان باز روی کاسه زانوهایش قرار داد و زانوها را به عقب داد تا پشتش صاف شد به طوری که اگر قطره ای آب یا روغن بر پشتش ریخته می شد به واسطه راست بودن پشتش به هیچ طرف مایل نمی گشت، امام گردنش را (در رکوع) راست گرفت و چشمانش را بست و سه مرتبه با ترتیل تسبیح «سبحان رَبّی العظیم وبحمده» گفت، سپس راست قامت ایستاد و چون کاملاً به حال قیام درآمد، گفت: «سمع الله لمن حمده» و بعد از آن در همان حال قیام، تکبیر گفت و دست ها را تا مقابل صورت بالا آورد، و آن گاه به سجده رفت و دست هایش را قبل از زانوها بر زمین گذاشت و سه مرتبه گفت: «سبحان ربّی الأعلی وبحمده»، و (در سجده) عضوی از بدنش را بر عضو دیگر نگذاشت و بر هشت موضع سجده کرد: پیشانی، دو کف دست، دو کاسه زانو، دو انگشت ابهام پا و بینی[173]، سپس سر از سجده برداشت و هنگامی که راست نشست، تکبیر گفت و ساق پای چپ را خم کرده، روی آن نشست و پشت پای راستش را بر کف پای چپش گذاشت و گفت: «أستغفر الله ربّی و أتوب إلیه»، و در همان حال نشسته تکبیر گفت و بعد سجده دوم را مانند سجده اوّل به جا آورد و همان ذکر تسبیح را در سجده دوم نیز گفت و از عضوی از بدنش برای عضو دیگر در رکوع و سجود کمک نگرفت و در حال سجده دست هایش را به صورت بال از بدنش جدا گرفت و ذراعِ دست ها را بر زمین نگذاشت و بدین ترتیب دو رکعت نماز به جا آورد».

سپس فرمود: «ای حمّاد، این گونه نماز بخوان، و در نماز به هیچ سویی التفات مکن و با دست ها و انگشتانت بازی مکن و آب دهان به راست و چپ یا پیش رویت مینداز».[174]

 

 

نماز شیعه و اهل سنت

چه تفاوت هایی میان نماز شیعیان و اهل تسنن وجود دارد؟ لطفا با جزئیات بیان فرمایید.

در اصل تعداد نمازهای واجب بین شیعه و سنی اختلاف نیست، بلکه در برخی جزئیات و چگونگی انجام نماز اختلافاتی وجود دارد که به بعضی اشاره می شود:

1. اذان و اقامه

 از نظر فقهای شیعه، اذان باید پس از داخل شدن وقت گفته شود.

از نظر اهل سنت، اذان گفتن پیش از طلوع فجر مستحب است، که در حقیقت اعلام وقت نافله است و چون وقت نماز صبح می رسد یک بار دیگر اذان می گویند و این اذان برای اعلام داخل شدن وقت نماز صبح است، و پس از آن اقامه می گویند. بنابراین برای نماز صبح دوبار اذان و یک بار اقامه گفته می شود.

شیعه عبارت «اَشهَدُ اَنَّ عَلیًاً وَلِیُ الله» را جزء اذان نمی داند ولی گفتن آن را جایز می داند.

اهل سنت «حیَّ  علی خیرالعمل» را در اذان صبح نمی گویند و در برخی از کتاب های آنان آمده است که در زمان پیامبراسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) و زمان خلیفه اول، این جمله در اذان گفته می شد و خلیفه دوم از آن نهی کرد و دستور داد در اذان صبح به جای این جمله دوبار بگویند: «الصلوة خیر من النوم».

2. خواندن «بسم الله» در اول هر سوره

اهل سنت درباره خواندن «بسم الله» در نماز، دیدگاه متفاوتی با شیعه دارند؛ از نظر شیعه، «بسم الله» جزئی از سوره است و باید خوانده شود و خواندن سوره های قرآن بدون «بسم الله» در نماز سبب بطلان نماز است و ترک آن در نماز جایز نیست و مستحب است که حتی در نمازهایی که آهسته خوانده شود، «بسم الله» در نماز بلند خوانده شود و این یکی از شعائر شیعه است.

ولی بسیاری از اهل سنت، «بسم الله» را جزء سوره نمی دانند. حنفی ها و حنبلی ها خواندن آن را در آغاز حمد و سوره مستحب می دانند؛ ولی به نظر آنها اگرچه نماز جهری باشد مانند نمازهای مغرب و عشاء باید «بسم الله» آهسته خوانده شود. اما از نظر شافعی «بسم الله» جزء هر سوره است و ترک آن در نماز جایز نیست.

3. قرائت سوره فاتحه در نمازهای یومیه

از نظر شیعه واجب است در دو رکعت اول نمازهای یومیه سوره فاتحه خوانده شود. اگر سوره دیگری از قرآن به جای آن خوانده شود، صحیح نیست و نماز باطل است. در دو رکعت سوم و چهارم، نمازگزار می تواند تسبیحات اربعه بخواند و می تواند به جای آن سوره حمد یعنی فاتحه را بخواند.

اما از نظر اهل سنت: بنا بر مذهب حنفی، خواندن سوره فاتحه در دو رکعت اول نماز به طور معین لازم نیست، بلکه اگر سوره دیگری به جای فاتحه خوانده شود، نماز صحیح است.

اما نظر شافعی و مالکی و حنبلی آن است که خواندن سوره فاتحه در تمام رکعت های نماز واجب است، بدون فرق بین دو رکعت اول یا رکعت های سوم و چهارم نماز. هم چنین فرق بین نماز واجب و مستحب نمی باشد. در تمام نمازها و در تمام رکعت ها خواندن حمد به نظر این سه مذهب واجب است.

4. خواندن سوره بعد از فاتحه

از نظر شیعه خواندن سوره در رکعت اول و دوم نماز بعد از خواندن سوره حمد (فاتحه) واجب است و باید یک سوره کامل خوانده شود.

اما از نظر اهلسنت: به نظر حنبلی؛ در دو رکعت اول نماز فقط خواندن یک سوره کفایت می کند، هر سوره که باشد، بلکه هر مقداری که از آیات قران خوانده شود، کفایت می کند؛ اگر کسی حمد را هم بخواند، خواندن سوره بعد از حمد واجب نیست.

اما به نظر سه مذهب دیگر، خواندن یک سوره در دو رکعت اول نماز بعد از  خواندن سوره فاتحه، مستحب است، نه واجب.

5. جهر و اخفات در نماز

از نظر شیعه؛ واجب است قرائت حمد و سوره در نماز صبح و مغرب و عشا بلند خوانده شود. در نماز ظهر و عصر واجب است آهسته خوانده شود.

اما از نظر اهل سنت؛ حنفی ها: جهر و اخفات در نماز واجب نیست، بلکه مستحب هم نیست و نمازگزار مخیر است که قرائت را بلند بخواند یا آهسته. شافعی ها: مطابق با مذهب شیعه در مسئله جهر و اخفات فتوا دارد. از نظر مالکی و حنبلی: جهر در نماز صبح و مغرب و عشا مستحب است.

6. تکتف (دست گذاشتن روی هم در نماز)

از نظر شیعه گذاشتن دست روی هم در نماز موجب بطلان نماز می شود.

اما از نظر مذاهب اهل سنت؛ از نظر هر چهار مذهب، دست روی هم گذاشتن در نماز مستحب است، نه واجب. از نظر مذهب مالکیه، تکتف جایز است و مستحب هم نیست لکن آزاد گذاشتن دستان در نماز واجب مستحب است.

7. گفتن آمین در نماز

از نظر شیعه گفتن آمین در نماز حرام است و نماز باطل می شود. اما از نظر چهار مذهب اهلسنت مستحب است.

8. خواندن قنوت

به نظر شیعه در تمام نمازهای یومیه خواندن قنوت مستحب است.

اما به نظر مذاهب اهلسنت: حنفی ها و حنابله: در غیر نماز وتر در نمازهای دیگر قنوت ندارد. شافعی و مالکی: خواندن قنوت فقط در نماز صبح مستحب است.

9. برگرداندن صورت به چپ و راست در حال خواندن سلام

شافعی ها و حنفی ها و حنبلی ها عقیده دارند که مستحب است نمازگزار در حال خواندن سلام نماز، در سلام اول صورت خود را به طرف راست و در سلام دوم به طرف چپ برگرداند، آن هم به اندازه ای که از پشت سر صورت او دیده شود. مالکی ها نیز این کار را مستحب می دانند، ولی آن را به سلام آخر اختصاص داده اند.

از نظر شیعه نمازگزار هنگام سلام نماز نباید صورتش از قبله منحرف شود.

10. عبور از مقابل نمازگزار

از نظر اهل سنت عبور کردن از مقابل نمازگزار حرام است، حتی در بعضی از کتاب های حدیثی آنان آمده است که نمازگزار باید مانع عبور عابر از مقابل خود باشد، اگرچه این کار به درگیری بکشد، و کسی که از مقابل نمازگزار عبور می کند شیطان است. به همین جهت وقتی در مکه یا مدینه از مقابل کسی که نماز می گذارد، عبور کنید، با اعتراض شدید او و دیگران روبرو می شوید و حتی ممکن است برای این کار خشونت هم نشان بدهند. بنابراین زائران ایرانی باید از پیش، به این مسئله توجه داشته باشند.

از نظر شیعه عبور از مقابل نمازگزار حرام نیست ولی مستحب است که نمازگزار حایلی مانند: عصا، تسبیح، چوب و یا ریسمان قرار دهد تا میان او و کسانی که از مقابل او عبور می کنند قرار گیرد، و این از باب احترام به نماز و رمز انقطاع از مردم به سوی خداست.

11. سجده

از نظر شیعه، سجده باید بر زمین (خاک و سنگ) و چیزهای غیرخوراکی که از زمین می روید باشد و سجده بر خاک از همه بهتر است. ولی اهلسنّت سجده بر فرش، سجاده و... را نیز جایز می دانند.

12. ارکان نماز

اهلسنّت ارکان نماز را چهار تا می دانند (قیام و رکوع، سجود و قرائت) و بعضی از آنها نیّت را اضافه نموده اند ولی شیعیان ارکان نماز را پنج تا می دانند (نیّت، تکبیرة الاحرام، قیام، رکوع، سجود).

13. اوقات نماز

اهلسنّت می گویند نمازهای پنجگانه باید در پنج وقت (ظهر، عصر، مغرب، عشاء، صبح) خوانده شود ولی از نظر شیعه در پنج وقت خواندن افضل و مستحب است.

14. ذکر صلوات

درباره صلوات عبارت آل محمد را اهل سنت از صلوات حذف می کنند و در تشهد که صلوات آن واجب است این عبارت را نمی گویند.

15. نماز مستحبی

شیعه نیز مانند اهل سنت، نسبت به نمازهای مستحبی و نوافل معتقد است اما در برخی مسایل مانند به جماعت خواندن آن اختلاف دارد.

شیعه بر این باور است که نمازهای مستحبی را باید فرادا خواند؛ به جز نمازهای واجب روزانه (17 رکعت)، نمازهای دیگری هم وجود دارد که انجام آنها مستحب است و بسیار ثواب دارد و چون این نمازها، اضافه بر نماز واجب است، به آنها نافله و نوافل گفته می شود (نفل، به معنای زاید و افزون است).

 اهل تسنن به نمازهای مستحبی شب های ماه مبارک رمضان، تراویح می گویند که 20 رکعت با 10 سلام خوانده می شود و چون در هر چهار رکعت به اندازه خواندن یک نماز استراحت می کنند، به این نماز تراویح گفته می شود. اینها این نمازها را به جماعت می خوانند که بدعت است. چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)  نماز مستحبی را به جماعت نمی خواند. اولین بار، عمر این بدعت را گذاشت و برخی اصحاب گفتند که این کار بدعت است. او جواب داد: بدعت خوبی است؛ چه کاری بهتر از خواندن نماز با جماعت؟![175]

 

 

فاصله دو نماز

چرا شیعه بین دو نماز را جمع می کند؟

شیعه همچون دیگر مذاهب مختلف اسلامی بر آن است که انجام هر یک از نمازهای واجب در وقت خودش برتر و مستحب است، ولی بر اساس روایات رسیده از پیامبر و اهل بیتش: و نیز به جهت تسهیل امور و پیش گیری از رنج و زحمت، حکم به جواز جمع بین دو نماز نموده است، برخلاف اهلسنت که اکثر آنان جمع بین دو نماز در یک وقت را جایز نمی دانند.

 در این مجال شایسته است دیدگاه های فقهی درباره این موضوع ذکر گردد:

1. همه گروه های اسلامی در این مسأله اتفاق نظر دارند که در سرزمین عرفات و در روز «عرفه» می توان هر دو نماز ظهر و عصر را در وقت ظهر، با هم و بدون فاصله ادا نمود، و نیز در مشعر و مزدلفه نیز جایز است نماز مغرب و عشا را در وقت عشا به جا آورد.

2. حنفی ها می گویند: جمع بین نماز ظهر و عصر در یک وقت، و نماز مغرب و عشا در یک وقت، تنها در همان دو مورد «عرفه» و «مزدلفه» جایز است و در سایر موارد، نباید صورت پذیرد.

3. حنبلی ها، مالکی ها و شافعی می گویند: جمع بین دو نماز ظهر و عصر و یا جمع میان نماز مغرب و عشا در یک وقت خاص، علاوه بر دو مورد مذکور، در حالت سفر و مسافرت نیز جایز است. برخی از این مذاهب فقهی، با هم خواندن دو نماز را، در موارد اضطراری، مانند زمانی که باران ببارد و یا نمازگزار بیمار یا در هراس از دشمن باشد، جایز می دانند.

4. شیعه بر آن است که هر یک از نمازهای ظهر و عصر و نمازهای مغرب و عشا، یک «وقت خاص» دارند و یک «وقت مشترک».

به عنوان مثال وقت خاص نماز ظهر، از آغاز ظهر شرعی (وقت زوال) است تا مقدار زمانی که چهار رکعت نماز خوانده می شود، در این مدت محدود، تنها نماز ظهر را می توان به جا آورد. وقت خاص نماز عصر، زمانی است که از آن لحظه تا وقت غروب، تنها به اندازه مدت خواندن نماز عصر، فرصت باشد. وقت مشترک بین دو نماز ظهر و عصر، از انتهای وقت خاص نماز ظهر تا ابتدای وقت خاص نماز عصر است.

شیعه بر اساس ادله فقهی بر این باور است که در تمام این وقت مشترک، می توانیم نماز ظهر و عصر را با هم و بدون فاصله بخوانیم اگرچه مستحب است هر نمازی را در وقت خاص خود انجام داد.[176]

در این جا لازم است به روایات فراوانی که درباره جواز با هم خواندن دو نماز به دست ما رسیده، نیز اشاره ای گذرا بشود؛ از آنجا که جواز جمع بین دو نماز از امور پذیرفته شده نزد پیروان اهل بیت(علیهم السلام) است، برای اثبات این مدعی به روایاتی که در منابع معتبر اهلسنت آمده اکتفا می کنیم:

1. ابوعبدالله بخاری صاحب «صحیح بخاری» باب ویژه ای را به نام «باب تأخیر الظّهر إلی العصر» گشوده، که خود این عنوان، گویاترین گواه بر آن است که می توان نماز ظهر را به تأخیر انداخت و در وقت نماز عصر، هر دو را با هم به جا آورد. آن گاه بخاری این روایت را می آورد: «إنّ النّبی(صلی الله علیه و آله و سلم) صلّی بالمدینه سبعاً و ثمانیاً، الظّهر و العصر، و المغرب و العشاء»[177]؛ «پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هفت رکعت نماز (نماز مغرب و عشا) و هشت رکعت نماز (نماز ظهر و عصر) را در مدینه به جای آورد»

از این روایت به خوبی روشن می گردد که نه تنها می توان نماز ظهر را به تأخیر انداخت و در وقت نماز عصر، هر دو را با هم ادا نمود، بلکه به قرینه سیاق استفاده می شود که به پیروی از پیامبر گرامی(صلی الله علیه و آله و سلم)، می توان نماز مغرب را نیز به تأخیر انداخت و در وقت نماز عشا به جای آورد. این روایت دلالت می کند که در شرایط عادی و معمولی می توان بین دو نماز جمع نمود.

2. مسلم بن حجاج در کتاب «صحیح مسلم» بابی را گشوده تحت عنوان «باب الجمع بین الصّلاتین فی الحَضر» و چندین روایت در جواز جمع بین دو نماز ذکر می کند:

«عن ابن عباس؛ قال: صلّی رسولُ الله(صلی الله علیه و آله و سلم) الظّهر و العصر جمیعاً، و المغرب و العشاء جمیعاً، فی غیرخوفٍ و لا سفر»[178]؛ «پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هر دو نماز ظهر و عصر را با هم خواند و هر دو نماز مغرب و عشا را نیز با هم به جا آورد، بدون این که از دشمن بهراسد و یا در سفر باشد»

جالب آن است که ابن عباس علت آن که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دو نماز را با هم خواندند، این گونه بیان می کند: «أراد أن لا یُحرِجَ أحداً من أمّته»[179]؛ «پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خواستند که امت خود را به سختی و مشقت نیاندازند»؛ یعنی مصلحت تسهیل و سهولت در زندگی اقتضا می کند که جایز باشد انسان بین دو نماز را جمع نماید.

مسلم در صحیح خود روایت دیگری در خصوص جواز جمع بین دو نماز بیان می کند: «قال ابن عباس: جَمَعَ رسولُ الله(صلی الله علیه و آله و سلم) بین الظّهر و العصر، و المغرب و العشاء، بالمدینه، فی غیر خوفٍ و لا مَطَرٍ»[180]؛ «پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بین نمازهای ظهر و عصر و مغرب و عشا جمع نمود در مدینه، بدون این که خوف و ترسی یا بارندگی در کار باشد».

3. مالک بن أنس رئیس مذهب مالکی در کتاب خود «الموطّأ» بابی را گشوده تحت عنوان «باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر و السّفر» و روایات گوناگونی را در جواز جمع بین دو نماز می آورد: «صلّی رسولُ الله(صلی الله علیه و آله و سلم) الظّهر و العصر جمعیاً، والمغرب والعشاء جمیعاً فی غیرخوف و لا سفرٍ»[181]؛ «پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نماز ظهر و عصر را با هم خواند و نیز نماز مغرب و عشا را با هم به جا آورد بدون هیچ ترسی و بدون آن که در سفر باشد»

4. احمد بن حنبل پیشوای مذهب حنبلی در مسند خود از عبدالله بن شقیق چنین نقل می کند: «ابن عباس پس از نماز عصر، برای ما سخنرانی نمود تا آن گاه که خورشید غروب کرد و ستارگان آشکار شدند و مردم ندای نماز دادند و در آن میان، مردی از قبیله بنی تمیم به تکرار کلمه «نماز» پرداخت. ابن عباس، خشمگین گردید و گفت: آیا تو می خواهی سنّت پیامبر را به من بیاموزی؟ من شاهد و ناظر بودم که رسول خدا بین نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشا جمع نمود»[182]؛ «شهدتُ رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) جمع بین الظّهر والعصر، والمغرب والعشاء» در ادامه حدیث آمده که ابوهریره نیز همین ادعای ابن عباس را تأیید نمود.

از مجموع این روایات به دست می آید که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و صحابه گران قدر ایشان در شرایط عادی بین دو نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را با هم جمع می کردند بدون این که ترس یا بارندگی یا در حال مسافرت باشند، و این دلالت بر جواز این کار می کند.

شایان ذکر است که یکی از دانشمندان اهلسنت به نام «شیخ احمد صدیق غماری» هم سو با دیدگاه امامیه معتقد است که غیرمسافر نیز می تواند نماز خود را جمع بخواند، وی کتابی در جواز جمع بین دو نماز تألیف کرده به نام «إزاله الحظر عمّن جمع بین الصّلاتین فی الحَضر».[183]

 

 

نماز دست بسته

چرا اهلسنت دست بسته نماز می خوانند؟

در ابتدا باید دانست که علاوه بر شیعیان، یکی از فرقه های اهلسنت به نام «مالکی»ها، نیز نماز خواندن بدون دست بسته را جایز می دانند و به آن عمل می کنند.

شیعیان، روش و کیفیت نماز و عبادات خود را از اهلبیت(علیهم السلام) فراگرفته اند و اهلبیت نزدیک ترین، افراد به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و میراث دار علم و سنت ایشان می باشند. از سوی دیگر دست بسته نماز خواندن در میان اهلسنت اختلافی می باشد؛ برخی دست خود را بالای ناف و برخی زیر ناف و برخی روی سینه می گذارند و چنین اختلافات زیادی در کیفیت دست بسته نماز خواندن، خود بهترین گواه بر نادرستی آن است و به خوبی می توان اطمینان یافت که روش شیعیان مطابق با واقع و براساس سنت و سیره پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد. علاوه بر این که؛

اولاً، روایات تکتّف (دست روی دست گذاشتن در نماز) در هاله ای از اجمال و ابهام است.

ثانیاً، نقل آن محدود به تعدادی خاص است.

ثالثاً، غالب سندهای آن ضعیف است.

رابعاً، در مقابل روایات تکتف، احادیثی وجود دارد که ظهور در عدم جزئیّت و عدم استحباب تکتف در نماز دارد.

 ابن رشد قرطبی می گوید: «روایات صحیحه ای از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شده که در آن خصوصیات نماز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ذکر شده، ولی در آنها از تکتف و قرار دادن دست راست روی دست چپ سخنی به میان نیامده است... و لذا جماعتی معتقدند لازم است روایاتی را بپذیریم که در آنها این زیادتی، یعنی تکتف وجود ندارد، زیرا نقلش بیشتر است».[184]

از جمله روایاتی که با احادیث تکتف سازگاری ندارد، روایت ابوحمید ساعدی است، که جماعتی از محدثان اهلسنت آن را نقل نموده اند.

ابوحمید می گوید: هنگامی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به نماز می ایستاد، دست هایش را محاذی دو شانه خود قرار می داد و تکبیر می گفت، تا آن که هر عضوی از اعضای او در جای خود به طور اعتدال قرار می گرفت؛ آن گاه قرائت خوانده و تکبیر می گفت، و دست هایش را هنگام تکبیر محاذی شانه هایش قرار می داد. سپس به رکوع می رفت...»[185]

از این حدیث چنین استفاده می شود:

1. بزرگان صحابه کیفیت نماز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را گزارش و توصیف نموده اند.

2. ابوحمید ساعدی هنگام توصیف و بیان کیفیت واجبات و مستحبّات نماز، اشاره ای به تکتّف هنگام قیام در نماز نکرده است. و بسیار بعید است که ذکر نکردن او را حمل بر نسیان و فراموشی کنیم، خصوصاً با در نظر گرفتن این که اصل در قرار گرفتن دست ها، رها شدن است نه بسته بودن.

با مراجعه به روایات اهلبیت(علیهم السلام) نیز پی می بریم که آنان از تکتف احتراز جسته و آن را از عمل مجوس نزد پادشاهان خود می دانسته اند:

1. محمد بن مسلم از امام صادق یا امام باقر(علیهما السلام) نقل می کند که به آن حضرت عرض کردم: شخصی دست راستش را در حال نماز روی دست چپ خود می گذارد؟ حضرت فرمود: این همان تکفیر است که نباید انجام داده شود.[186]

2. زراره از امام باقر(علیه السلام) نقل می کند که فرمود: «بر تو باد! به اقبال در نماز و از (قرار دادن دست راست روی دست چپ) احتراز کن، زیرا این عمل از کارهای مجوس است».[187]

از شواهد آشکار بر اختلاف و مخالفت تکتف با سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آن است که هرکدام از مذاهب به نوعی در نماز اقدام می کنند. برخی دست چپ و راست را روی همدیگر می گذارند و برخی مشت دست را گره می زنند و مقابل سینه قرار می دهند؛ اما مالکی ها همانند شیعیان براساس سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و مکتب اهل بیت(علیهم السلام) بدون تکتف به نماز می ایستند.

 

 

آمین گفتن

چرا اهلسنت در نمازشان «آمین» می گویند؟

تأمین به معنای گفتن آمین بعد از قرائت سوره حمد است. طبق نظر اهل بیت(علیهم السلام) نه تنها گفتن آن در نماز مستحب نیست، بلکه موجب بطلان نماز می گردد، زیرا دلیلی بر مشروعیت آن در نماز وجود ندارد. ولی مذاهب اهلسنت آن را از سنت های نماز دانسته یا مستحب می دانند.

شکی نیست که نماز جزء عبادات است و اصل در عبادات، توقیفی بودن است، یعنی در مقدار و کیفیت آن باید اجازه شارع باشد و خروج از این قاعده مصداق بدعت و تشریع محرّم است.

ابن قدامه حنبلی می گوید: «عبادات توقیفی است و هیچ جزء یا شرطی از آن با قیاس یا علت تراشی ثابت نمی گردد؛ خصوصاً نماز»[188]

یکی از اجزایی که اهلسنت آن را در نماز مستحب دانسته اند «تأمین» بعد از قرائت سوره حمد است که باید بر این ادعا دلیل اقامه نمایند وگرنه منجر به تشریع و بدعتی می شود که به طور قطع در اسلام حرام است. لذا پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:

«این نماز صلاحیت ندارد که در آن چیزی از کلام انسان ها افزوده شود»[189]

با مراجعه به روایات اهلسنت که در آن ها کیفیت نماز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را بیان کرده پی می بریم که ذکری از تأمین در آنها نیامده است؛ از جمله روایت ابوحمید ساعدی است که در بیان کیفیّت نماز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می گوید: «هرگاه که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به نماز می ایستاد دست های خود را تا محاذی دو شانه خود بالا می برد، آن گاه تکبیر می گفت تا این که هر عضوی از اعضایش در موضع خود به صورت اعتدال قرار می گرفت. سپس قرائت خوانده و تکبیر می گفت و هنگام تکبیر دستان خود را محاذی دو کتف خود قرار می داد. سپس به رکوع می رفت...»[190]

در این حدیث ابوحمید ساعدی فرایض، سنن و مستحبات نماز را به طور مفصّل نقل می کند، ولی در آن نامی از تأمین به عنوان یک جزء مستحب یا سنت به میان نمی آورد.  با مراجعه به مصادر روایی اهلبیت(علیهم السلام) نیز پی می بریم که آنان به جهت حفظ سنت پیامبر از تحریف شدیداً با اضافه کردن «تأمین» در نماز مخالفت نموده شیعیان را از گفتن آن در آخر قرائت بازداشته اند:

1. کلینی به سند خود از امام صادق(علیه السلام) نقل می کند که فرمود: «هرگاه پشت سر امام جماعت مشغول نماز بودی، هنگامی که امام از قرائت حمد فارغ شد بگو: الحمدلله ربّ العالمین و آمین مگو»[191]

2. نیز به سند خود از محمّد حلبی نقل می کند که از امام صادق(علیه السلام) سؤال نمودم: هنگامی که از فاتحة الکتاب فارغ شوم آمین گویم؟ حضرت فرمود: هرگز.[192]

3. زراره از امام باقر(علیه السلام) نقل می کند که فرمود: «هرگز هنگامی که از قرائت فارغ شدی آمین مگو و اگر خواستی بگو: «الحَمدُ للهِ رَبِّ العَالَمِینَ»[193]

البته گفتن «الحمدلله رب العالمین» به عنوان مستحب و ذکر مطلق است، لذا اگر این عبارت نیز به عنوان واجب و یا جزء نماز گفته شود جایز نیست.

 

 

تشهد اهلسنت

چرا اهلسنت هنگام تشهد با انگشت سبابه خودشان اشاره کرده و آن را تکان می دهند؟

یکی از مستحبات تشهد در نزد اهلسنت، اشاره کردن با انگشت سبّابه (انگشت اشاره) است که هنگام شهادت دادن به وحدانیت و یکتایی خداوند، صورت می گیرد.

مذاهب چهارگانه اهلسنّت در کیفیت اشاره کردن با انگشت سبّابه اختلاف نظر دارند. مذهب مالکی حرکت دادن انگشت سبابه در تشهد به سمت چپ و راست را مستحب می داند، ولی مذهب حنبلی و شافعی تصریح می کنند که انگشت اشاره را نباید حرکت داد و تنها باید با انگشت سبابه اشاره کرد.

همچنین، مذهب شافعی بر آن است که هنگام ذکر «الاّ الله» انگشت اشاره را بالا می بریم و تا آخر تشهد همانطور آن را ثابت نگه می داریم؛ ولی حنفی ها برآنند که هنگام نفی الوهیت از غیر خدا انگشت سبّابه را بالا می بریم و هنگام اثبات الوهیت برای خداوند آن را پایین می آوریم.

از آنچه گفته شد سرّ بلند کردن انگشت اشاره در نماز روشن گردید؛ این عمل در واقع هنگام ذکر لفظ جلاله (الله) یا هنگام شهادت به یکتایی و وحدانیت خداوند انجام می گیرد، که در واقع بیانگر اعتقاد نمازگزار به یکتایی و الوهیت وحدانیت خداوند متعال است.

در مذهب اهل بیت(علیهم السلام)، استحباب اشاره کردن با انگشت سبّابه در حالت تشهد، ثابت نشده است، و روایاتی در این زمینه، وجود ندارد.[194]

علاوه بر آن که اختلاف در کیفیت اشاره با انگشت سبابه در میان مذاهب مختلف اهل سنت، خود بهترین گواه بر عدم مشروعیت این عمل است.

 

 

  

فصل چهارم - آداب و فرهنگها

جشن میلاد

آیا برپایی مراسم جشن برای اولیا مجوز شرعی دارد؟

باید گفت زمان و ایام به خودی خود تقدس یا مذمت ندارند؛ بلکه آنها ظرف وقوع حوادث و اتفاقاتی هستند که آن وقایع موجب تقدس یا نحوست می شود؛ ازاینرو روز ولادت انبیا به خاطر وجود آنها در آن ظرف زمانی، روزی مهم و مبارک است. خداوند در شأن حضرت یحیی فرمود:

«وَ سَلامٌ عَلَیهِ یَومَ وُلِدَ وَیَومَ یَمُوتُ وَیَومَ یُبعَثُ حَیًّ»[195]؛ «سلام و درود بر او، آن روز که تولد یافت و آن روز که می میرد و آن روز که زنده، برانگیخته می شود»

حضرت عیسی برای روز تولد خودش گفت:

«وَالسَّلامُ عَلَیَّ یَومَ وُلِدتُ وَیَومَ أَمُوتُ وَیَومَ أُبعَثُ حَیًّ»[196]؛ «و سلام بر من در آن روز که متولد شدم، و آن روز که می میرم و آن روز که زنده، برانگیخته می شوم»

سخّاوی می گوید: «لایزال أهل الاسلام من سائر الاقطار والمدن الکبار یعملون المولد و یتصدّقون فی لیالیه بأنواع الصّدقات و یعتنون بقراءة مولده الکریم و یظهر علیهم من برکاته کلّ فضل عمیم»[197]؛ «به طور مداوم و پیوسته مسلمانان در اقصی نقاط بلاد اسلامی مراسم جشن میلاد برگزار می کردند و در شب میلاد به انواع صدقات به دیگران صدقه می دادند و به خواندن مولودی اهتمام می ورزیدند و برکات زیادی بر آنها ظاهر می گردید». در سوره مائده می خوانیم:

«قَالَ عِیسَی ابنُ مَریَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِل عَلَینَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ تَکُونُ لَنَا عِیدًا لاَوَّلِنَا وَ آخِرِنَا وَ آیَةً مِنکَ»[198]؛«عیسی بن مریم عرض کرد: خداوندا! پروردگارا! از آسمان مائده ای بر ما بفرست! تا برای اولین و آخرین ما عیدی باشد و نشانه ای از تو»

روز نزول غذای آسمانی، روز عید و مبارک است. اگر روزی که در آن غذای آسمانی نازل شد عید است و مبارک پس چرا روزی که در آن وحی الهی نازل گردید و روزی که پیامبری که رحمت برای همه جهانیان است به دنیا آمد، عید نباشد؟!

نکته دیگر آن که: پیروان دین اسلام، از دیرزمان به برپایی مراسم جشن و شادی برای بزرگداشت یاد و خاطره پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می پرداختند. حسین بن محمد دیار بکری از دانشمندان اهلسنت در کتاب «تاریخ الخمیس» می گوید: «مسلمانان جهان، همواره در ماه ولادت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جشن می گیرند و ولیمه می دهند و در شب های آن ماه، صدقه می دهند و ابراز شادمانی می کنند و کارهای نیک و شایسته انجام می دهند و به خواندن یادنامه میلاد ایشان، اهتمام می ورزند و رحمت ها و برکت های فراگیر او بر همگان آشکار می گردد».[199] بنابراین سیره مستمره مسلمانان از صدر اسلام تاکنون برپایی مراسم جشن و بزرگداشت میلاد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بوده است.

نکته دیگر آن که بزرگداشت میلاد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان پاکش از مصادیق تعظیم شعائرالله و اظهار مودّت و محبت به «ذی القربی» است که اجر رسالت شمرده شده است:

«قُل لاَ أَسأَلُکُم عَلَیهِ أَجرا إِلاَّ المَوَدَّةَ فِی القُربَی»[200]

«ذَلِكَ وَمَن يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوبِ»[201]

 

 

گنبد و بارگاه

چرا بر روی قبر امامان(علیهم السلام) گنبد و بارگاه می سازیم؟

قرآن کریم به مسئله بزرگداشت آثار اولیای الهی و بنای بر قبور به طور ضمنی اشاره کرده است:

الف. بنای بر قبور، تعظیم شعائر الهی

خداوند متعال در قرآن کریم امر به تعظیم شعائر الهی کرده و آن را دلیل تقوای قلوب می داند، آنجا که می فرماید:

«وَمَن یُعَظِّم شَعائِرَ اللهِ فَإِنَّها مِن تَقوَی القُلُوبِ»[202]؛«و هر کس شعائر دین خدا را بزرگ و محترم دارد، این، صفت دل های باتقواست.»

شعائر جمع شعیره، به معنای دلیل و علامت است. شعائرالله؛ یعنی اموری که دلیل و علامت و نشانه به سوی خداست و هر کسی که می خواهد به خدا برسد با آن دلیل و نشانه می تواند به خدا برسد.

در قرآن کریم، صفا و مروه از شعائر الهی شمرده شده است:

«إِنَّ الصَّفا وَالمَروَةَ مِن شَعآئِرِ اللهِ»[203]؛«همانا صفا و مروه از شعائر دین خداست»

و نیز شتری که برای نحر به منی برده می شود:

«وَالبُدنَ جَعَلناها لَکُم مِن شَعآئِرِ اللهِ»[204]؛«و نحر شتران فربه را از شعائر دین خدا مقرّر گردانیدیم»

پس اگر شتری که می خواهد در کنار خانه خدا سربریده شود این احترام و جایگاه را دارد که جزو «شعائرالله» است، به طریق اولی انبیا و ائمه طاهرین جزو شعائرالله هستند و تعظیم آنها لازم و واجب است؟ آیا ساختن قبر و ضریح برای قبرها و مشاهد اهل بیت(علیهم السلام) تعظیم آنهاست؛ یا تبدیل کردن قبرهای آنها به خرابه و ویرانه ای؟! این نیست مگر از آن جهت که این امور از نشانه های دین حنیف ابراهیم(علیه السلام) است و کسانی که با حضور خود در این مکان های مقدس و انجام مناسک به تعظیم شعائر الهی می پردازند در حقیقت از پیروان حقیقی ابراهیم حنیف هستند.

بدیهی است بقیه مکان ها که به پیامبران و اولیای الهی تعلق دارد از این قاعده مستثنی نیستند. چنان که مسلمانان به نوبت می ایستند تا در محراب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نماز بخوانند و یا هر جا که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) حتی توقف داشته به یادبود آن مسجد ساخته شده و مردم جهت بزرگداشت نام و یاد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  به آنجا مراجعه می کنند. ازاینرو حفظ و صیانت آثار پیامبران و امامان(علیهم السلام)  و بنای قبر و گلدسته برای آن ها نیز در راستای همین اهداف است؛ زیرا این اعمال در حقیقت تعظیم اشخاصی است که خود و سنتشان شعائر و راهنمایی به سوی خدایند. بدون شک نگه داری از آثار و قبرهای پیشوایان معصوم و جلوگیری از نابود شدن و محو گردیدن قبرهای آنها یک نوع از تعظیم شعائرالله به شمار می آید.

قرطبی در تفسیرش می گوید: «شعائر خدا عبارت است از عَلَم ها و نشانه های دین خدا؛ خصوصاً اموری که مربوط به مناسک است».[205]

ازاینرو می بینیم مردم دنیا یک مکان خاصی را برای قبرهای بزرگانشان اختصاص داده و حفظ و نگهداری از آن را به منزله حفظ و نگهداری اندیشه ها و راه و روش آنها می دانند.[206] البته گنبد و بارگاه سازی نباید جنبه تزیینی و تجملاتی پیدا کند بلکه به مقدار حفظ هنر اسلامی و تعظیم شعائر الهی و جلب توجه احترام آمیز مردم باشد.

ب. بنای بر قبور اولیای الهی مصداق ترفیع بیوت

خداوند متعال در قرآن کریم اذن داده که خانه هایی که در آن ها یاد خدا شده، رفعت پیدا کند، آنجا که می فرماید:

«فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللهُ أَن تُرفَعَ وَیُذکَرَ فِیهَا اسمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالغُدُوِّ وَ الآصالِ. رِجالٌ لاتُلهِیهِم تِجارَةٌ وَلا بَیعٌ عَن ذِکرِ اللهِ...»[207]؛ «در خانه هایی که خدا رخصت داده رفعت یابد و در آن، ذکر خدا شود و صبح و شام در آن تسبیح ذات پاک او کنند. پاک مردانی که هیچ کسب و تجارت، آنان را از یاد خدا غافل نگرداند...»

لازم به ذکر است «ترفیع بیوت» دارای دو جنبه مادی و معنوی است. چنان که حضرت ابراهیم(علیه السلام) به دستور خداوند از نظر ظاهری و جنبه مادی دیوارهای خانه خدا را بالا برد و از جهت معنوی طواف و مناسک حج را کنار کعبه احیا کرد.

«وَ إِذ یَرفَعُ إِبراهِیمُ القَواعِدَ مِنَ البَیتِ وَ إِسماعِیلُ رَبَّنا تَقَبَّل مِنّا إِنَّکَ أَنتَ السَّمِیعُ العَلِیمُ. رَبَّنا وَ اجعَلنا مُسلِمَینِ لَکَ وَ مِن ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسلِمَةً لَکَ وَ أَرِنا مَناسِکَنا وَ تُب عَلَینا إِنَّکَ أَنتَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ»[208]؛ «و هنگامی که ابراهیم و اسماعیل پایه های خانه [کعبه] را بالا می بردند، [می گفتند:] «ای پروردگار ما، از ما بپذیر که در حقیقت، تو شنوای دانایی. پروردگارا، ما را تسلیم [فرمان] خود قرار ده؛ و از نسل ما، امتی فرمانبردار خود [پدید آر]؛ و آداب دینی ما را به ما نشان ده؛ و بر ما ببخشای، که تویی توبه پذیر مهربان»

استدلال به آیه فوق متوقف بر بیان دو امر است:

سیوطی از انس بن مالک و بریده نقل کرده که: «رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آیه «فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللهُ أَن تُرفَعَ...» را قرائت نمود. شخصی جلو آمد، عرض کرد: این بیوت کدامند؟ حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بیوت انبیا. ابوبکر در این هنگام نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)  آمد و خطاب به خانه علی و فاطمه(علیهما السلام) کرده و عرض کرد: ای رسول خدا! آیا این خانه از آن بیوت است که خدا و تو اراده کرده ای که تعظیم شود؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آری، از بهترین آن بیوت است».[209]

علاوه بر این که بنای بر قبرهای ائمه معصومین: مصداقی از ابراز «مودّت فی القربی» است که در آیه 23 شوری بر آن تأکید شده است:

«قُل لاَ أَسأَلُکُم عَلَیهِ أَجرا إِلاَّ المَوَدَّةَ فِی القُربَی»

شواهد تاریخی نیز بر درستی این گونه بزرگداشت دلالت دارد، چنان که؛ روزی که اسلام انتشار یافت، قبور پیامبرانی که مدفن آنها معلوم بود دارای سقف و سایبان و قبه و بارگاه بود، قبور هاجر و اسماعیل در مسجدالحرام و دانیال در شوش و هود و صالح و یونس و ذوالکفل در عراق و ابراهیم و اسحاق و یعقوب و یوسف در بیت المقدس همگی دارای بنا و بارگاه بودند. همه اینها جلوی چشم مسلمانان بود و هیچ کدام اقدام به انهدام و ویران کردن این قبرهای انبیا و صالحان ننمودند. اگر بناء بر قبرها کار حرامی می بود، هر آینه بر مسلمانان و جامعه اسلامی واجب بود که بر خراب کردن و ویران ساختن آن قبرها اقدام کنند و از تجدید بنای آن ممانعت کنند، ولی مسلمانان هرگز دستور به ویران کردن آنها ندادند بلکه همواره بر تعمیر و بازسازی آنها در طول قرن های متمادی اصرار ورزیدند. بنابراین باقی گذاردن بناها و قبّه ها بر روی قبرهایی که در منظر علما و فقهای مسلمانان بوده وعدم تخریب آن، دلیل واضحی بر جواز بناء بر قبور است.[210]

به بیان دیگر «سیره مستمره مسلمین» بر ساختن بناء بر قبور، نسلی پس از نسل دیگر، خود بهترین گواه بر جواز و مشروعیت این کار است.[211]

ابن تیمیه در کتاب «الصراط المستقیم» می گوید: در فتح بیت المقدس قبور انبیا دارای بناء بود و تا سال چهارصد هجری درب آنها بسته بود.[212]

اگر ساخت بناء و بارگاه بر قبور شرک و حرام است، چرا تا زمان ظهور  ابن تیمیه هیچ کس دستور به تحریم و تخریب نداده است؟! آیا مسلمان تر از ابن تیمیه تا آن زمان وجود نداشته است؟[213] و چرا هنگامی که عمربن الخطاب بیت المقدس را فتح کرد، دستور نداد تا قبرها و بناهای ساخته شده بر آنها را خراب و ویران کنند؟! آیا وی همراه و همسوی با مشرکین بوده است؟

علاوه بر این که حفظ آثار ملی و دینی و بزرگداشت شخصیت های بزرگ اجتماعی از اصول پذیرفته شده نزد همه اقوام و ملت هاست و نشانه هویت و پیشینه آن ملت است به ویژه اگر به تقویت جنبه های مثبت و حفظ ارزش ها کمک کند.

همچنین خداوند متعال درباره اصحاب کهف و مشورتی که درباره آن ها داشتند می فرماید:

«قالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمرِهِم لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیهِم مَسجِد»[214]

«ولی آن ها که از رازشان آگاهی یافتند [و آن را دلیلی بر رستاخیز دیدند] گفتند: ما مسجدی در کنار [مدفن] آن ها می سازیم [تا خاطره آنان فراموش نشود]»

مطابق برخی از تفاسیر این پیشنهاد از جانب موحدان بوده تا مردم به زیارت اصحاب کهف آمده و در کنار آن ها در مسجد نماز و دعا بخوانند و خداوند این پیشنهاد را نقل کرده و آن را اشکال نکرده است و لذا از تقریر آن استفاده جواز می شود.[215]

 

 

فلسفه گریه و عزاداری

چرا شیعه در سوگ اولیای الهی عزاداری و گریه می کند؟

نخست باید دانست؛ گریه در فراق یا سوگ اولیای الهی مورد تأیید قرآن مجید است. چنان که درباره حضرت یعقوب(علیه السلام) در فراق حضرت یوسف(علیه السلام)  می خوانیم:

«وَ قالَ یا أَسَفی عَلی یُوسُفَ وَ ابیَضَّت عَیناهُ مِنَ الحُزنِ فَهُوَ کَظِیمٌ»[216]؛«گفت: «ای دریغ بر یوسف!» و در حالی که اندوه خود را فرومی خورد، چشمانش از اندوه سپید شد»

بنابراین گریه بر اولیای الهی خصوصاً بر سالار شهیدان اباعبدالله الحسین(علیه السلام)  موافق با عقل سلیم بوده و دارای آثار و فواید بسیاری است که به برخی از آنها اشاره می کنیم:

1. گریه بر اهلبیت(علیهم السلام) خصوصاً امام حسین(علیه السلام) از مظاهر محبّت به آنان است که خداوند متعال به آن امر نموده و نیز عقل آن را تأیید می کند.

همچنین یکی از مهم ترین لوازم دوستی؛ همدردی و همدلی با دوستان در مواقع سوگ یا شادی آنان است.

حضرت علی(علیه السلام) می فرمایند:

«یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا»[217]؛ «شیعه و پیرو ما در شادی و حزن ما شریکند».

2. اشک بر اهلبیت(علیهم السلام) خصوصاً امام حسین(علیه السلام) از مصادق تعظیم شعائر الهی است، زیرا با این عمل در حقیقت شعارهای آن حضرت را به پا می داریم.

3. از آنجا که در فرهنگ شیعی، عزاداری باید از سر معرفت و شناخت باشد؛ هم دردی با آن عزیزان، در واقع یادآوری فضایل، مناقب و آرمان های آنان بوده و بدین شکل، آدمی را به سمت الگوگیری و الگوپذیری از آنان سوق می دهد. فردی که با معرفت در مجالس عزاداری شرکت می کند و شناخت و عاطفه را در هم می آمیزد، انگیزه قوی در او پدیدار گشته و به دنبال پیاده کردن اوصاف و ویژگی های محبوب در وجود خویشتن است. همچنین یکی از حکمت های عزاداری، ساختن جامعه براساس الگوی ارائه شده از سوی اسلام و حفظ آرمان های امام حسین(علیه السلام) است.

4. گریه بر امام حسین(علیه السلام) در حقیقت توبه و انابه به سوی خداوند و تمام خوبی هاست، زیرا گریه بر امام حسین(علیه السلام) جهت شخصی ندارد، بلکه به این دلیل است که او فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و دارای تمام خوبی هاست که در راه  احیای دین الهی مظلومانه به شهادت رسیده است. پس گریه برای چنین افرادی انابه و بازگشت و ارتباط با خوبی هاست. در روایات اسلامی آمده است: هر کس بر امام حسین(علیه السلام) گریه کند یا بگریاند یا خود را گریان نشان دهد (تباکی کند) بهشت بر او واجب می گردد، زیرا این گونه گریه با این گرایش در حقیقت توبه و انابه و رجوع به خداوند متعال است.

5. به راستی عزاداری و تعزیه یکی از عناصر و عوامل برجسته ای است تا آموزه های نظری و عملی امامان راستین، به نسل های آینده منتقل شود.

6. انسان تا به باطن خود رجوع نکرده و از آن طریق با ولیّ خدا خصوصاً امامحسین(علیه السلام) ارتباط پیدا نکند، دلش نمی شکند و اشکش جاری نمی گردد، پس گریه بر امام حسین(علیه السلام) در حقیقت ارتباط از راه باطن بین وجودی محدود با وجودی بی کران و نامحدود است.

7. گریه بر مظلوم، انسان را مدافع مظلوم خواهد کرد، خصوصا کسی که معصوم بوده و امام و وصیّ و جانشین صاحب شریعت باشد، که در این هنگام انسان مدافع شریعت خواهد شد. همچنین با دیدن مظلومی به فکر دفاع از او بر خواهد آمد، از همین رو می بینیم که شیعیان برای بهره برداری از این اکسیر عظیم همواره در طول تاریخ حمایتگر مظلومان بوده اند.

8. گریه بر ولیّ خدا خصوصا امام حسین(علیه السلام) آرام بخش قلب های سوخته ای است که به جهت مصائبی که بر آن حضرت(علیه السلام) وارد شده آتش از آن شعله ور شده و با این قطره های اشک مرهمی بر دل سوخته عاشقان آن حضرت خواهد بود.

9. اشک، خصوصاً برای اولیای الهی سبب رقت قلب شده و قساوت را از انسان دور می کند و زمینه را برای ورود انوار خداوند در دل انسان فراهم می سازد، زیرا اشک توجیه شده صیقل دهنده زنگار دل است.

10. اشک بر امام حسین(علیه السلام) در حقیقت مبارزه منفی و عملی با حاکمان جائر است، که با این عمل وانمود می کنند که از رفتار آنان بیزارند، همان گونه که حضرت زهرا(سلام الله علیها) بعد از وفات پدرش رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و بعد از واقعه «سقیفه» گریه های فراوانی کرد، تا از جهتی به مردم بفهماند که برای چه دختر رسول خدا ناراحت است و می گرید؟ با آن که اهلبیت(علیهم السلام) الگوی صبر و مظهر بردباری و استقامت و شکیبایی اند.

نکته مهم آن است که عزاداری و گریه، سیره و روش پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و یاران گرامی ایشان بوده است؛ در روایت است هنگامی که ابراهیم فرزند عزیز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت پیامبر گریه می کردند و می فرمودند: «العینُ تَدمعُ، والقلبُ یَحزن، ولانقول، الاّ ما یُرضی ربّنا، و انّا بکَ یا ابراهیم لمَحزونون»[218]؛ «چشم می گرید و دل اندوهناک می شود و ما چیزی نمی گوییم جز آنچه پروردگار ما را خشنود کند و ای ابراهیم ما در ماتم تو هر آینه اندوهناک و محزونیم».

عزاداری و گریه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر فرزند عزیزشان ابراهیم، خود بهترین گواه بر جواز گریه و سوگواری است؛ اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در فراق ابراهیم سوگوار بودند و اشک ماتم می ریختند به طریق اولی در سوگ فرزند دلبند خود امام حسین(علیه السلام)  ناراحت و محزوم می شدند.

در جریان شهادت حضرت حمزه سیدالشهداء هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از جنگ احد برگشتند، شنیدند که زنان انصار بر شهدای خود می گریند و سوگواری می کنند؛ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «لکنّ حمزَة لا بَواکیَ له»؛ «عمویم حمزه گریه کن ندارد»، انصار با شنیدن این سخن به زنان خود گفتند: پیش از آن که بر حمزه سیدالشهدا گریه نکردید، بر هیچ کس دیگر گریه نکنید»[219]

همچنین در صحیح بخاری آمده است که حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا(سلام الله علیها) در از دست دادن رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) گریه و سوگواری کردند.[220]

این روایت را شیعه و سنی نقل کرده اند که امام علی(علیه السلام) فرمودند: یک روز بر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شدم دیدم که اشک از چشمان مبارک ایشان سرازیر است. گفتم: ای رسول خدا آیا کسی شما را به خشم آورده؟ چرا این گونه گریه می کنید؟! پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: جبرئیل نزد من بود و به من خبر داد که حسین(علیه السلام) در شط فرات کشته می شود. جبرئیل گفت: آیا می خواهی تربت او را استشمام کنی؟ گفتم آری. پس دست خود را دراز کرد مشتی از تربت او را به من داد. ازاینرو اشک از چشمانم جاری شد.[221]

براساس این روایت، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) خود جزو گریه کنندگان و سوگواران بر اباعبدالله الحسین(علیه السلام) بوده اند.

نکته شایان ذکر آن که اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) دوست داران و شیعیان  خود را بر گریه بر مظلومیت و مصائب امام حسین(علیه السلام) ترغیب و تشویق می کردند.

امام رضا(علیه السلام) به پسر شبیب فرمودند: «یابن شبیب ان کنت باکیا لشی ءٍ فابکِ للحسین بن علی بن ابی طالب(علیه السلام) »[222]؛ «ای پسر شبیب اگر می خواهی بر چیزی گریه کنی، بر حسین بن علی بن ابیطالب(علیه السلام) گریه کن». بنابراین گریه بر مصیبت ها و مظلومیت های اهل بیت(علیهم السلام) علاوه بر این که بیان گر پیوند روحی و عاطفی با آنهاست، نوعی ابراز محبت و هم دردی با ایشان است که آثار تربیتی و اخلاقی بسیاری دارد و نیز مورد سفارش اکید امامان معصوم(علیهم السلام) می باشد.

دکتر تیجانی تونسی که از جمله علمای اهلسنت بوده و مدت مدیدی است که شیعه شده درباره گریه بر اولیای الهی خصوصاً امام حسین(علیه السلام) می گوید: «...با دوستم به کربلا مسافرت کردیم و در آن جا به مصیبت سرورمان حسین - مانند شیعیان - پی بردم و تازه فهمیدم که حضرت حسین(علیه السلام) نمرده است و این مردم بودند که ازدحام می کردند و گرداگرد آرامگاهش پروانه وار می چرخیدند و با سوز و گدازی که نظیرش را هرگز ندیده بودم گریه می کردند و بیتابی می نمودند که گویی هم اکنون حسین(علیه السلام) به شهادت رسیده است. و سخنرانان را می شنیدم که با بازگو کردن فاجعه کربلا، احساسات مردم را برمی انگیختند و آنان را به ناله و شیون و سوگ وامی دارند و هیچ شنونده ای نمی تواند این داستان را بشنود و تحمل کند، بلکه بی اختیار از حال می رود. من هم گریستم و گریستم و آن قدر گریستم که گویی سال ها غصّه در گلویم مانده بود، و اکنون منفجر می شود.

پس از آن شیون، احساس آرامشی کردم که پیش از آن روز چنان چیزی ندیده بودم. تو گویی در صف دشمنان حسین(علیه السلام) بوده ام و اکنون در یک چشم بر هم زدن منقلب شده بودم و در گروه یاران و پیروان آن حضرت که جان خود را نثارش کردند، قرار می گرفتم. و چه جالب که در همان لحظات، سخنران، داستان حرّ را بررسی می کرد.

حرّ یکی از سران سپاه مخالف بود که به جنگ با حسین(علیه السلام) آمده بود، ولی یک باره در میدان نبرد بر خود لرزید و وقتی اصحابش از او سؤال کردند که تو را چه شده است؟ نکند که از مرگ می هراسی؟ او در پاسخ گفت: به خدا سوگند! هرگز از مرگ هراسی ندارم ولی خود را مخیّر می بینم که بهشت را برگزینم یا دوزخ را. او ناگهان اسب خود را به سوی حسین(علیه السلام) حرکت داد و به دیدار او شتافت و گریه کنان عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا! آیا توبه برایم هست؟»

درست در همین لحظه بود که دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و شیون کنان خود را بر زمین افکندم، و گویا نقش حر را پیاده می کردم و از حسین(علیه السلام) می خواستم که «ای فرزند رسول خدا! آیا توبه ای برایم هست؟ یابن رسول الله! از من درگذر و مرا ببخش».

صدای واعظ چنان تأثیری در شنوندگان گذاشته بود که گریه و شیون مردم بلند شد. دوستم که صدای فریادم را شنید، با گریه مرا در بغل گرفت و معانقه کرد. همان گونه که مادری فرزندش را در بر می گیرد و تکرار می کرد: «یا حسین! یا حسین!». لحظاتی بود که در آن گریه واقعی را درک کرده بودم، و احساس می کردم  اشک هایم قلبم را شست و شو می دهند و تمام بدنم را از درون تطهیر می کنند».[223]

نکته شایان ذکر این که در صحیح مسلم این حدیث آمده که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قبر مادرشان را زیارت کردند و در سوگ ایشان گریستند و صحابه را نیز به گریه درآوردند: «عن أبی هریرة قال: زار النبی(صلی الله علیه و آله و سلم) قبر أمّه فبکی و أبکی مَن حوله».[224]

 

 

ذکر صلوات

صلوات بر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با چه کیفیتی باید باشد؟

در دو مورد صلوات بر محمد و آل او (علیهم السلام) واجب است:

الف. در نماز

برخی علمای اهلسنت و همه فقهای شیعه امامیه اتفاق دارند بر این که در تشهدِ نماز اکتفا به درود فرستادن بر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جایز نیست؛ بلکه واجب است که بعد از درود بر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، بر آل او نیز درود فرستاده شود. احمدبن حنبل و شافعی در این باره روایت نقل کرده اند:[225]

- کعب بن عجره می گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) دائماً در نمازهای خود این چنین می گفت: «اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد کما صلّیت علی ابراهیم و آل ابراهیم انّک حمید مجید»[226]

- شکّی نیست که متابعت از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در نماز واجب است؛ زیرا که آن حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «همچنان که من نماز می خوانم، شما نیز نماز بخوانید»[227]

- ابومسعود انصاری می گوید که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «من صلّی صلاة و لم یصلّ فیها علیّ و علی اهل بیتی لم تقبل منه»[228]؛ «هر کس نماز بخواند و در آن به من و اهلبیتم درود نفرستد، نمازش مورد قبول نیست.»

- جابر بن یزید جعفی از امام باقر(علیه السلام) و او از ابومسعود انصاری نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «من صلّی صلاة لم یصلّ فیها علیّ و علی اهل بیتی لم تقبل منه»[229]؛ «هر گاه شخصی نمازی بخواند و در آن بر من و اهلبیتم درود نفرستد، نمازش مورد قبول واقع نمی شود»

ب. در غیر نماز

از روایات نیز استفاده می شود که هنگام درود فرستادن بر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در غیر نماز، لازم است اهلبیت او را نیز در آن شریک گردانید.

ابومسعود انصاری می گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد مجلس سعد بن عباده شد. بشیر بن سعد - که همان ابوالنعمان بن بشیر است - به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد: امر کردید ما را که درود بر شما بفرستیم، کیفیت درود را برای ما ترسیم کنید؟

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) لحظاتی سکوت نمود که ما آرزو کردیم کاش از آن حضرت سؤال نکرده بودیم؛ آن گاه فرمود: بگویید: «اللّهم صلّ علی محمّد و علی آل محمّد کما صلّیت علی ابراهیم، و بارک علی محمّد و علی آل محمّد، کما بارکت علی ابراهیم فی العالمین انّک حمید مجید والسلام کما قد علمتم»[230]

ابوسعید خدری می گوید: به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کردیم: کیفیّت سلام بر تو را دانستیم، حال کیفیّت درود بر تو چگونه است؟

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بگویید: «اللّهم صلّ علی محمّد عبدک و رسولک، کما صلّیت علی ابراهیم، و بارک علی محمّد و آل محمّد، کما بارکت علی إبراهیم»[231]

 

 

لعن و سلام

چرا ما لعن می کنیم؟

نخست باید دانست؛ اصل «لعن» در قرآن وجود دارد: آن جا که می خوانیم:

«إِنَّ الَّذِینَ یُؤذُونَ الله وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ الله فِی الدُّنیا وَ الاخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُم عَذاباً مُهِین»[232]؛ «بی گمان کسانی که خدا و پیامبر او را آزار می رسانند خدا آنان را در دنیا و آخرت لعنت کرده و برایشان عذابی خفت آور آماده ساخته است»

مهم آن است که معنای «لعن» را بدانیم و کسانی که سزاوار «لعن» هستند را مشخص کنیم و چگونگی و کیفیت «لعن» را نیز آشنا باشیم. تا علاوه بر این که به طور منطقی این کار را انجام می دهیم؛ احساسات و عواطف دیگران را تحریک یا جریحه دار نکنیم.

واقعیت این است که بسیاری از اهلسنت، علاقه مند به اهل بیت(علیهم السلام) هستند و امامان را به عنوان فرزندان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) احترام می گذارند و حتی موارد بسیاری دیده شده که از ترکمنصحرا و کردستان به زیارت امام رضا(علیه السلام) و حضرت معصومه(سلام الله علیها) آمده اند و علاوه بر نماز و زیارت حتی حاجت خود را گرفته اند. اینها اگر به بعضی افراد احترام می گذارند از جهت این است که آنها را صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می دانند و به عنوان صحابه پیامبر به آنها احترام می گذارند. اما اگر همین ها ببینند که برخی مانند یزید فرزندان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را کشته اند ناراحت می شوند و بیزاری می جویند.

اینک جهت تحلیل و بررسی این موضوع به طور مختصر مطالبی را مطرح  می کنیم؛

معنای لعن:

«لعن» در لغت به معنای راندن و دور کردن است[233] و در اصطلاح به معنای دور کردن از رحمت الهی، سلب توفیق و گرفتار شدن به عذاب الهی است.[234]

لعنت شدگان در قرآن:

- کتمان کنندگان حق[235]

- کشندگان و قاتلان مؤمنان[236]

- پیمان شکنان و مفسدان[237]

- آزاردهندگان خداوند و پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) [238]

آزار دهندگان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم):

پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) از سوی بسیاری از مشرکان، منافقان و حتی تازه مسلمانان بدخواه اذیت و آزار دید و این آزارها نسبت به آن حضرت و خاندان و فرزندانش حتی پس از رحلت ایشان ادامه یافت که به چند نمونه آن اشاره می شود:

1. قالَ رسولُ الله(صلی الله علیه و آله و سلم) : «فاطِمَةُ بِضعَةٌ مِنّی یُؤذینی مَا آذاهَا»[239]؛ «فاطمه پاره تن من است، مرا آزار داده آنچه او را بیازارد»

2. قالَ رسولُ الله(صلی الله علیه و آله و سلم) : «مَن آذَی عَلِیّاً فَقَد آذَانِی»[240]؛ «هر کس علی را بیازارد، همانا مرا آزرده است»

و شدیدترین آزارها و جنایات در صحنه کربلا و در روز عاشورا به وقوع پیوست. به طوری که حقانیت و مظلومیت امام حسین(علیه السلام) و خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در طول تاریخ به یادگار ماند و روسیاهی و پلیدی یزیدیان و لشکریان ابن زیاد در طول تاریخ بیش از پیش رسوا گشت.

چگونگی لعن:

باید بدانیم «لعن» غیر از «سب» و دشنام است. چنان که در قرآن مجید می خوانیم:

«وَلاَ تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدوًا بِغَیرِ عِلمٍ کَذَلِکَ زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُم ثُمَّ إِلَی رَبِّهِم مَّرجِعُهُم فَیُنَبِّئُهُم بِمَا کَانُوا یَعمَلُونَ»[241]؛ «و آنهایی را که جز خدا می خوانند دشنام مدهید که آنان از روی دشمنی [و] به نادانی خدا را دشنام خواهند داد این گونه برای هر امتی کردارشان را آراستیم آنگاه بازگشت آنان به سوی پروردگارشان خواهد بود و ایشان را از آنچه انجام می دادند آگاه خواهد ساخت».

 همچنین امام علی(علیه السلام) هنگامی که در جنگ صفین، لشکریانش در مقابل دشنام های لشکریان معاویه، زبان به دشنام آنان گشودند آنان را از دشنام دادن منع کردند و گفتند که: «إنی أکره لکم أن تکونوا سبّابین...»[242]؛ «من خوش ندارم شما دشنام دهنده باشید...»

ازاینرو لازم است از هرگونه دشنام، کلمات ناسزا و رفتارهای افراطی و توهین آمیز خودداری شود.

در ادعیه و زیارات و روایات معتبر شیعی، برخی از چهره های سیاسی مشهور، هیچ گاه به نام نفرین و لعنت نشده اند و حتی در نهج البلاغه امام علی(علیه السلام) از آنان به نام، اعتراض و شِکوه نمی کند - اگر چه معلوم است که اعتراض حضرت از چه کسانی است - بلکه بیشتر تلاش شده است تا معیار دوستی و دشمنی ارائه گردد.

رعایت این نکته، در حساسیت زدایی و حفظ اتحاد میان مسلمانان تأثیرگذار است اگر چه باید معیارها و مفاهیم را بدون کاستی و انحراف ارائه کرد تا نسل های آینده بر عمق مظلومیت شیعه و هر آنچه بر امامان معصوم(علیهم السلام)  رفته است آگاهی داشته باشند.

لعنت در زبان قرآن، دوری از رحمت حضرت حق است که صفت فعل خداوند است که خواه در دنیا و خواه در آخرت، همان عذاب و عقوبت است... و لعنت سایر لعنت کنندگان درخواست دوری از رحمت خداست که اثر روانی در جامعه انسانی نیز دارد و موجب دوری و طرد شخص ملعون می شود و شخص ملعون را از حیث اجتماعی، رسوا می سازد. پس لعنت تنها نفرین و ابراز تشفی و تنفر بدان نیست بلکه اعتراض به هر آنچه ستمگری و کتمان حقیقت و... است.

از روایات متعدد به دست می آید که جریان لعن فرستادن و لعنت کردن، ریشه ای سیاسی - اجتماعی دارد.

در جوامع امروزی نیز شعار مرگ بر... که در مبارزات سیاسی - اجتماعی علیه کسانی داده می شود نیز موجب نفرت و تأثیر روانی خاص در جامعه است. اگر این اعلام نفرت توسط گروه حق و جویای حقیقت انجام شود موجب روشن گری، بیداری و توجه دادن به ابعاد سیاسی اجتماعی دین است.

خطر بنی امیه

واقعیت این است که امام علی(علیه السلام) و خاندان رسالت، با تمام ناسپاسی ها و مظلومیت هایی که تحمل کردند؛ جهت حفظ وحدت مسلمانان، حریم ها را رعایت کردند. اما نسل ابوسفیان، آنجا که منافع و دنیاطلبی خودشان را در خطر می دیدند هیچگونه حریمی را رعایت نمی کردند به همین جهت حضرت امیرالمؤ منین علی(علیه السلام) در نهج البلاغه نسبت به خطر بنی امیه هشدار می دهد و به ستمگری هایش علیه دین و مردم، خبر می دهد: «الا و ان اخوف الفتن عندی علیکم فتنه بنی امیه فانها فتنه عمیاء مظلمه...»[243]؛ «آگاه باشید همانا ترسناک ترین فتنه ها در نظر من، فتنه بنی امیه بر شماست، فتنه ای کور و ظلمانی که سلطه اش همه جا را فراگرفته و بلای آن دامن گیر همه نیکوکاران است... فتنه های بنی امیه پیاپی با چهره ای زشت و ترس آور و ظلمتی مانند تاریکی عصر جاهلیت بر شما فرود می آید»

پدیدار شدن حکومتی چون بنی امیه نتیجه رفتارهای ناشایست بعد از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است. عدم ترویج صحیح اندیشه های دینی، عدم نشر مناسب و شایسته فرهنگ قرآنی، مشغول کردن مردم به جنگ های غیرضروری و بسنده کردن به ظاهر قرآن و بازماندن از حقیقت و ژرفای آن، منع کتابت حدیث، جلوگیری از پرسش گری و ایجاد فضای خفقان و وحشت در جامعه، خشونت ورزی و مقابله تند و سخت با مخالفان، تلاش برای حفظ حکومت و قدرت به هر نحو ممکن و ادعای تلاش در راه حفظ دین برای عوام، خانه نشین کردن علی(علیه السلام) این مبلّغ راستین اسلام و یاور بی بدیل پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و رشد جهالت و خرافات و تعصبات و بالاخص دنیاگرایی موجب شد تا مردم به حکومتی مانند معاویه و یزید تن دهند و گردن به فرمان آنان نهند.

حریم شکنی معاویه کار را به جایی رساند که حتی مورد اعتراض فرزند خلیفه اول قرار گرفت ولی او برای حفظ قدرت و سلطنت خویش، حتی احترام خلفا را رعایت نکرد.

هنگامی که محمدبن ابی بکر به حکومت منصوب گردید نامه ای به معاویه نوشت که در آن به بیان فضائل امام علی در جهاد و حلم و سبقت در اسلام و... و ذکر مطاعن و خباثت های معاویه اشاره کرد و در آن معاویه را «انت اللعین ابن اللعین» خطاب نمود.

وقتی این نامه به معاویه رسید جوابیه ای نوشت که بخشی از آن چنین است:

«هان ای پسر ابی بکر، اندیشه ی خود بنمای و اندازه و قدر خویش بشناس... این پدر تو بود که مهار سلطنت مرا زمینه سازی و اساس ملک مرا تثبت کرد. اگر آنچه با علی می کنیم درست است پدرت اول این کاره بود و اگر ستم و جور است، پدرت اصل آن بوده و ما به یاری او این کار را کرده ایم، هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وفات کرد پدر تو و فاروق او عمر، اول کسی بودند که حق وی گرفتند و مخالفت او نمودند، آنگاه او را به بیعت خود دعوت کردند و چون او تعلل کرد در صدد قتل او بر آمدند. پس تو اول پدرت را عیب جویی کن یا این حرف ها را ترک کن»[244]

بدون شک پایه گذار سبّ و دشنام به صحابه و خلفا، معاویه بن ابی سفیان است. و ده ها حدیث دیگر حاکی از این است که معاویه دشنام و لعن به حضرت علی(علیه السلام) را پایه گذاری کرد.

در صحیح مسلم آمده که معاویه به سعد بن أبی وقاص دستور داد تا امیرمؤمنان علی(علیه السلام) را سبّ و دشنام دهد: «أمر معاویة بن أبی سفیان سعداً فقال ما منعک أن تسبَّ أباتراب»[245]

حریز بن عثمان علی(علیه السلام) را در صبحگاهان هفتاد مرتبه و در شامگاهان نیز هفتادمرتبه لعن می کرد؛ «إنَّهُ کانَ یَلعَنُ عَلیاً فی الصَّبَاحِ سَبعینَ مَرَّةٍ و فِی العِشَاءِ سَبعِینَ مَرَّةٍ»[246]

رفتار معاویه و یزید با بهترین صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و عزیزترین افراد نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  هیچگونه توجیهی ندارد آنها حتی به دشنام و ناسزا اکتفا نکردند بلکه به قتل و جنایت آلوده شده اند.

خداوند متعال، کسانی که تنها کتمان حق کرده اند را سزاوار لعنت دانسته است:

«إِنَّ الَّذِینَ یَکتُمُونَ مَا أَنزَلنَا مِنَ البَیِّنَاتِ وَالهُدَی مِن بَعدِ مَا بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی  الکِتَابِ أُولَئِکَ یَلعَنُهُمُ الله وَیَلعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ»[247]؛«کسانی که نشانه های روشن و رهنمودی را که فرو فرستاده ایم بعد از آن که آن را برای مردم در کتاب توضیح داده ایم نهفته می دارند آنان را خدا لعنت می کند و لعنت کنندگان لعنتشان می کنند»

آیا چنان افرادی که جامعه بشریت را از امام به حق محروم ساخته اند سزاوار لعن و نفرین در طول تاریخ نیستند؟!

البته باید بدعت گذاران و قاتلان را از پیروان ناآگاه جدا دانست و نسبت به دوست داران صحابه راستین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) احترام گذاشت و با سلام و سلامتی با آنها زندگی مسالمت آمیز داشت و هر چه بیشتر از فضایل اهل بیت(علیهم السلام) برای آنان گفت تا با حق و حقیقت بیش از پیش آشنا شوند.

 

 

سجده بر تربت امام حسین(علیه السلام) 

فلسفه سجده بر تربت سیدالشهدا(علیه السلام) چیست؟

در این باره نخست باید دانست، سجده بر زمین، سنگ و خاک، مورد اتفاق همه مسلمانان است و تمام فرقه های اهلسنت نیز به درستی سجده بر زمین اعتقاد دارند. اما نسبت به درستی سجده بر فرش، پوشیدنی ها و خوردنی ها، اختلاف است.

در اینجا شایسته است روایت امام صادق(علیه السلام) درباره علت و فلسفه سجود بر خاک و زمین و بطلان سجود بر پوشیدنی ها و خوردنی ها بیان شود.

هشام بن حکم می گوید: از امام صادق(علیه السلام) درباره آنچه سجده بر آنها صحیح است و آنچه سجده بر آن صحیح نیست پرسیدم، حضرت(علیه السلام) فرمودند: «سجده تنها باید بر زمین و آنچه زمین می رویاند - به جز خوردنی ها و پوشیدنی ها - انجام گیرد». گفتم: فدایت گردم علت و دلیل آن چیست؟

حضرت صادق(علیه السلام) فرمودند: «لانّ السجود هو الخضوع لله عزوجلّ فلا ینبغی أن یکون علی ما یُؤکل و یُلبَس، لأَنّ أبناء الدّنیا عبیدُ ما یأکلون و یلبسون، والساجد فی سجوده فی عبادة الله عزّ و جلّ فلا ینبعی أن یضعَ جبهته فی سجوده علی معبود أبناء الدنیا الّذین اغترّوا بغرورها والسجود علی الارض أفضل لانّه أبلغُ فی التواضع و الخضوع لله عزوجلّ»[248]؛ «سجده، خضوع و کرنش بر خداوند عزوجل است، پس شایسته نیست بر خوردنی ها و پوشیدنی ها صورت پذیرد؛ زیرا دنیاپرستان، بندگان خوردنی ها و پوشیدنی ها هستند، در حالی که سجده کننده به هنگام سجده در حال پرستش خداوند عزوجلّ است، پس سزاوار نیست پیشانی خود را بر آنچه معبود دنیاپرستان است - کسانی که فریب دنیا را خورده اند - قرار دهد. سجده نمودن بر زمین، بالاتر و برتر است؛ زیرا با فروتنی و خضوع در برابر خداوند عزوجلّ تناسب و سازگاری بیشتری دارد»

درباره سجده بر زمین روایت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که مورد اتفاق شیعیان و اهلسنت است، نقل می کنیم: «جُعلت لی الارضُ مسجدا و طهورا»[249]؛ «زمین برای من، سجده گاه و مایه پاکیزگی قرار داده شده است»

از این روایت به خوبی استفاده می شود؛ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خاک و زمین را به عنوان سجده گاه و جهت تیمم استفاده می کردند و در این باره تمامی شیعیان و اهلسنت اتفاق نظر دارند. نسبت به دیگر موارد اگر اختلاف نظر هست، عقل داوری می کند که به مورد اتفاق نظر، عمل شود.

اما در خصوص برتری تربت امام حسین(علیه السلام)، علامه امینی می فرماید:

«این امر بر دو اصل اساسی استوار است:

الف. آن که شیعه امامیه در صدد آن است که برای خود تربت و مهری پاک به همراه داشته باشد تا بر آن سجده نماید.

ب. برخی از مکان ها بر بعضی دیگر برتری دارد، لذا آثار و برکاتی بر آن مترتب است؛ به همین دلیل کعبه و حرم، حکم خاصی به خود گرفته است. از جمله سرزمین هایی که بر سایر بقاع برتری پیدا کرده و دارای آثار و برکاتی خاص است محلی است که بدن شریف سیدالشهدا(علیه السلام) را در خود جای داده است. همان بقعه ای که امام علی(علیه السلام) قبل از شهادت امام حسین(علیه السلام) قبضه ای از خاک آن را برداشت و استشمام کرد و چنان گریست که زمین از اشک های حضرتش مرطوب گشت.

سپس فرمود: از این سرزمین هفتاد هزار نفر محشور شده و بدون حساب وارد بهشت می گردند.[250] آیا سجده بر چنین تربتی مطلوبیّت و قداست ندارد و سبب تقرّب به خداوند متعال نمی گردد؟ آیا سزاوار نیست که انسان بر تربتی سجده کند که در آن نشانه های توحید و شهادت در راه معبود است؟ تربتی که در صورت توجه خاص به حقیقت آن حالت رقّت قلب در انسان ایجاد شده و انسان را به سوی خداوند نزدیک می کند...»[251]

استاد عباس محمود عقاد - نویسنده مصری - در مورد سرزمین کربلا می نویسد: «سرزمین کربلا حرمی است که مسلمانان برای عبرت و یادآوری به زیارت آن می آیند و غیرمسلمین برای مشاهده و بازدید، ولی اگر بنا باشد که حقّ این سرزمین ادا شود باید آن را زیارت گاه هر انسانی قرار داد که برای نوع خود نصیبی از قداست و بهره ای از فضیلت قائل است، زیرا ما به یاد نداریم که قطعه ای از زمین به مانند کربلا این چنین دارای فضیلت و منقبت باشد و این نیست مگر به جهت آن که این سرزمین با اسم کربلا و منزلگاه حسین(علیه السلام) مقرون و عجین شده است»[252]

نکته شایان ذکر آن که تربت امام حسین(علیه السلام) مورد توجه و اهتمام پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت ایشان بوده است. این حدیث را شیعه و سنی نقل کرده اند که: امام علی(علیه السلام) فرمودند: روزی نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رفتم در حالی که اشک از چشمان مبارک ایشان جاری بود؛ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: الان جبرئیل نزد من بود و به من خبر داد که حسین(علیه السلام) کشته خواهد شد. جبرئیل به من گفت: آیا می خواهی تربت و خاک او را به تو نشان دهم تا آن را استشمام کنی؟ گفتم: بله؛ «فمدّ یَدَه فقبَضَ قبضةً من تراب»[253]؛ «جبرئیل(علیه السلام) دست خود را دراز کرد و مشتی از خاک را برداشت و به من داد» ازاینرو دیگر ناخودآگاه اشک چشمم جاری است.

این روایت را دانشمندان اهلسنت از جمله شمس الدین ذهبی در کتاب خود «سیر اعلام النبلاء» ذکر کرده است.

مرحوم علامه مجلسی روایت را به این مضمون در بحارالانوار از انس بن مالک نقل می کند: «جبرئیل به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: امت تو فرزندت حسین(علیه السلام) را خواهد کشت. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با شگفتی فرمودند: امت من فرزندم را می کشند؟! جبرئیل فرمود: آری. اگر بخواهی آن تربت و خاکی که حسین(علیه السلام) بر روی آن کشته خواهد شد را به تو نشان دهم. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: آری. سپس جبرئیل خاک و تربتی قرمز رنگ و خوشبو را به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نشان داد و گفت: اگر این خاک به خون تازه تبدیل شد، این علامت کشته شدن فرزندت حسین(علیه السلام) است.»[254]

جریان نشان دادن تربت امام حسین(علیه السلام) به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) توسط جبرائیل، و این که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آن را استشمام نمودند، بوسیدند و گریستند، در منابع معتبر و به طور فراوان ذکر شده است. بنابراین این هدیه ارزشمندی که حضرت جبرئیل برای رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آوردند و ایشان آن را بوییدند و گریستند و احترام کردند، نزد ما نیز ارزشمند است و ما به پیروی از سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آن تربت پاک را ارزشمند و مقدس می دانیم و چرا بر تربتی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آن را بوییدند و بوسیدند و بر آن گریه کردند سجده نکنیم.[255]

نکته دیگر آن که پیشوایان معصوم ما در رفتار و سخن خویش عنایت و توجه ویژه ای به تربت امام حسین(علیه السلام) و سجده بر آن داشتند.

مرحوم شیخ حرّ عاملی در کتاب «وسائل الشیعه» بابی را گشوده اند تحت عنوان باب «استحباب السجود علی تربة الحسین(علیه السلام)» و روایات معصومین(علیهم السلام) در فضیلت و استحباب سجده بر تربت امام حسین(علیه السلام) را ذکر کرده اند که در ذیل به چند نمونه اشاره می شود:

1. امام صادق(علیه السلام) یک دستمال زرد رنگی داشتند که در آن تربت ابی عبدالله الحسین(علیه السلام) را نگه می داشتند و هرگاه وقت نماز می رسید، آن تربت را بر روی سجاده خود قرار می دادند و بر آن سجده می کردند و سپس می فرمودند: «إن السّجود علی تربة أبی عبدالله(علیه السلام) یَخرُق الحُجُب السّبع»[256]؛ «به درستی که سجده کردن بر تربت امام حسین(علیه السلام) حجاب های هفتگانه را پاره می کند و از میان برمی دارد»

2. امام صادق(علیه السلام) فرمودند: «السجود علی طین قبر الحسین(علیه السلام) ینوّر الی الارضین السّبعة و من کانت معه سُبحة من طین قبر الحسین(علیه السلام) کتب مسبّحا و إن لم یسبّح بها»[257]؛ «سجده کردن بر خاک قبر امام حسین(علیه السلام) زمین های هفتگانه را منور و روشن می کند و هر کس همراه او تسبیحی از قبر امام حسین(علیه السلام) باشد، جزو تسبیح کنندگان نوشته می شود، اگرچه با آن، تسبیح و ذکر نمی گوید»

 

 

نام گذاری «عبد» و «غلام»

آیا نام گذاری «غلام حسین» یا «عبدالرسول» یا «عبدالزهرا» صحیح است؟ مگر نباید همه بنده خدا باشیم؟

در این باره باید دانست، در قرآن مجید، از غلامان به عنوان «عبد» یاد شده است:

«وَ أَنکِحُوا الاَیامی مِنکُم وَ الصّالِحِینَ مِن عِبادِکُم وَ إِمائِکُم»[258]؛ «بی همسران خود و غلامان و کنیزان درستکارتان را همسر دهید»

«عبد» به معنای در اختیار بودن و اطاعت کردن از مولاست و به معنای شرک نیست. هدف از نام گذاری فرزندان به صورت «عبدالنبی» یا «عبدالحسین» نیز تشبیه آنان به بندگان است و در حقیقت اشاره به رمز اطاعت است، یعنی همان طور که بندگان از مولای خود اطاعت می کنند صاحب این نام نیز پیرو و ارادتمند پیامبر و یا سالار شهیدان است و از آنها اطاعت می کند.

در لغت عرب یکی از معانی «عبد»، مطیع بودن است[259] و مسلمانان به حکم آیه: «أَطِیعُوا اللهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الاَمرِ مِنکُم»[260]؛  در حقیقت مطیعان خدا و پیامبر و صاحبان امرند. لذا کاربرد لفظ «عبدالنبی» یا «غلام حسین» به عنوان ارادتمند آن بزرگواران و اطاعت کننده از آنان، اشکالی ندارد بلکه نشان دهنده شدت محبت و پیروی می باشد.

نکته شایان ذکر آن که در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اسم های این چنینی وجود داشته است و ثابت نشده که پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) نام آنها را به خاطر شرک بودن تغییر دهد.

برخی از نام ها که در کتاب «الاصابة» ابن حجر عسقلانی آمده است: عبدرضا (ابو مکنف)، عبدشمس بن الحرث، عبد عمرو بن عبدجبل الکلبی، عبد عوف الحرث، عبد قیس بن لای، عبدالمطلب بن ربیعه، عبد یزیدبن هاشم، عبد یالیل بن عمرو، عبدالجد بن عبدالعزیز، عبد خیربن یزید.

 

 

نامگذاری ها

چرا اهل بیت(علیهم السلام) نام برخی از فرزندان خود را به نام های خلفا، نام گذاری کرده اند؟ آیا این کار دلیل بر رابطه خوب و دوستانه میان اهل بیت(علیهم السلام) و خلفا نیست؟!

برخی خواستند از این نکته استفاده کنند که، امام علی(علیه السلام) نام فرزندان خود را «عثمان» یا «عُمر» یا «ابوبکر» نهاده و این نشانگر رابطه دوستانه میان امام علی(علیه السلام) و خلفا بوده است و هیچ گونه تنش و مخالفتی بین آنها وجود نداشته است. در پاسخ به این توهم نادرست به چند نکته اشاره می شود:

1. نام ها واژگانی هستند که در انحصار هیچکس یا گروهی خاص قرار ندارند، بلکه این نام ها در میان عرب شایع و رایج بوده است و بسیاری از مردم، قبل و بعد از خلفا، از این نام های مشهور عربی استفاده می کرده اند. چه بسیارند در میان صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که نامشان «عمر» یا «عثمان» بوده است.[261] بنابراین این اسم ها اختصاص به خلفا نداشته و در انحصار هیچ کس نبوده است. چنان که نام یکی از سفیران و نایبان حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)  «عثمان» بوده است.

2. این که انسان نام کسی را برروی فرزندش بگذارد، ملازمه ای با دوست داشتن آن فرد ندارد، مگر این که نام گذار تصریح کند که من به خاطر عشق و محبتی که به فلان کس دارم، نام او را برای فرزندم انتخاب کرده ام.

انگیزه و هدف در نام گذاری همیشه محبت و دوست داشتن نیست، زیرا گاهی هدف از نامگذاری به نام فردی خاص به خاطر دفع ضرر و آسیب ها و ایمن شدن از شرّ و زیان اوست، یا گاهی نام گذاری به انگیزه به دست آوردن پاره ای از امتیازات و منافع است.[262] ازاینرو انگیزه و هدف در نام گذاری نقش مهمی دارد.

3. چه کسی گفته که امیرمؤ منان علی(علیه السلام) نام فرزندان خود را به خاطر دوستی با خلفا، به نام آنها نام گذاری کرده است؟! امیرالمؤ منین علی(علیه السلام) خود درباره سبب نام گذاری فرزندشان به «عثمان» می گویند: «إنّما سمیته بأسم أخی عثمان بن مظعون»[263]؛ «من نام او را به نام برادرم عثمان بن مظعون نهادم»

عثمان بن مظعون صحابی جلیل القدری است که محبوبیت ویژه ای نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرمؤ منان داشت، ایشان در سال های نخست هجرت از دنیا رفت و نخستین فردی است که در قبرستان بقیع دفن گردید. بنابراین امام(علیه السلام) به خاطر علاقه شدیدی که به عثمان بن مظعون داشت نام فرزندش را عثمان گذارد. همچنین چه دلیلی وجود دارد که امام(علیه السلام) به خاطر محبتش به عمربن الخطاب نام فرزندش را «عمر» نهاده؟! شاید امام علی(علیه السلام) فرزندش را به خاطر محبتی که به «عمر بن أبی سلمه» داشته، به این نام گذاشته است.

عمر بن ابی سلمه فرزند خوانده پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود که در جنگ جمل در رکاب امیرمؤ منان می جنگید و کارگزار امام علی(علیه السلام) در بحرین و فارس بود. وی از افراد مورد اطمینان و محبوب علی(علیه السلام) بود.[264]

در مورد نام «ابوبکر»، باید گفت که برخی مانند ابوالفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبین تصریح می کنند که نام «ابوبکر بن علی بن ابی الطالب» شناخته شده نیست و علی(علیه السلام) فرزندی به نام ابوبکر نداشته است. برخی می گویند «ابوبکر» کنیه «محمد اصغر» فرزند امام علی(علیه السلام) یا کنیه «عبدالله» فرزند دیگر امام(علیه السلام) بوده است.[265]

4. رویه ای در دوران خلفا شکل گرفت که در برخی از شرایط، آنان به اجبار نام فرزندان را تعیین می کردند؛ ابن حجر عسقلانی از دانشمندان و بزرگان اهلسنت تصریح می کند که خلیفه دوم، خود نام فرزند امیرمؤ منان علی(علیه السلام)  را «عمر» نهاد و بعدها این نام جا افتاد.[266]

5. این پرسش مطرح است که چرا خلفا نام فرزندانشان را علی، حسن، حسین، فاطمه و زهرا نگذاشتند، آیا مسیر محبت و الفت جاده ای یک طرفه است؟! طبیعی است حسن رابطه دو سویه قابل دفاع است.

اما متأسفانه در تاریخ می بینیم که عکس این مطلب اتفاق افتاد، اهلبیت(علیهم السلام)  هیچ مشکلی با نام گذاری فرزندانشان نداشتند، ولی دشمنان اهلبیت(علیهم السلام)  یعنی بنی امیه و به ویژه معاویه با نام «علی» هم دشمنی و کینه داشت، ازاینرو دستور داد هر کس که نامش «علی» است، سهمش از بیت المال قطع شود یا دستور به کشتن او می داد؛ لذا در شرح حال «علی بن رباح» آمده است: «کانت بنو أمیه إذا سمعوا بمولودٍ إسمه علی قتلوه»[267]؛ «بنی امیه هرگاه می شنیدند فرزندی به دنیا آمده و نامش «علی» است، او را می کشتند»

6. اگر کسی می خواهد از رابطه امیرمؤمنان علی(علیه السلام) با خلفا آگاهی یابد، تنها کافی است که به خطبه شقشقیه (خطبه 3 نهج البلاغه) مراجعه نماید تا از انتقادات شدید حضرت نسبت به غصب خلافت و حق پایمال شده ایشان، اطلاع یابد.

 

 

ازدواج موقت

 آیا متعه و ازدواج موقت در قرآن و یا زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  وجود داشته است؟

متعه یک نوع پیوند زناشویی مشروع است همانند ازدواج دائم، با این تفاوت که متعه به صورت ازدواج موقت است؛ ازاینرو متعه یکی از مصادیق «أزواجهم» در این آیه شریفه است:

«وَ الَّذِینَ هُم لِفُرُوجِهِم حافِظُونَ. إِلاّ عَلی أَزواجِهِم أَو ما مَلَکَت أَیمانُهُم»[268]؛«کسانی که پاکدامنند مگر در مورد همسرانشان یا کنیزانی که به دست آورده اند»

متأسفانه برخی از وهابی ها «متعه» و ازدواج موقت را به معنای زنا و فحشا می دانند و شیعه را متهم به زنا می کنند، در حالی که در کتاب های تفسیری و حدیثی خودشان احکام و شرایطی برای متعه بیان شده که آن را از زنا متمایز می کند، در ذیل به شرایط و احکام متعه اشاره می شود:

1. تعیین اجرت یا مهریه.

2. تعیین وقت و زمان.

3. صیغه عقدی که مشتمل بر ایجاب و قبول است.

4. جدا شدن به وسیله سپری شدن زمان عقد یا این که مرد، مدت خود را بذل کند و ببخشد.

5. عدّه نگه داشتن زن پس از متعه (زنی که دارای عادت ماهانه است باید یک دوره عدّه نگه دارد و زنی که عادت ماهانه ندارد چهل و پنج روز باید عدّه نگه دارد).[269]

6. ارث نبردن زن.

7. اگر فرزندی به دنیا بیاید، فرزند مشروع است و از پدر خود ارث می برد و نفقه فرزندان بر عهده پدر است.

8. ازدواج با دختر باکره نیاز به اذن و اجازه ولی او دارد و بدون اذن ولی عقد باطل است.[270]

مفسران بزرگ اهلسنت مانند ابن کثیر دمشقی، امام قرطبی و سیوطی و فخر رازی در تفاسیر خود ذیل آیه 24 سوره نساء، شرایط و احکام مذکور را برای متعه ذکر کرده اند.[271]

اگر انسان منصفی این شروط و احکام را با زنا و فحشا مقایسه کند، خواهد فهمید که به هیچ عنوان این دو عمل با هم قابل مقایسه نیستند، هرگز در زنا و فحشا، عدّه نگه داشتن و صیغه عقد و تعیین وقت و سایر احکام وجود ندارد، در حالی که رعایت این احکام در ازدواج موقت الزامی است.

نکته دوم آن که ازدواج موقت و متعه مشروعیت خود را از قرآن کریم گرفته است؛ آیه 24 سوره مبارکه نساء می فرماید:

«فَمَا استَمتَعتُم بِهِ مِنهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً»؛ «زنانی را که متعه کرده اید، مهرشان را به عنوان فریضه ای به آنان بدهید».

شیعه و سنی بر این باورند که این آیه درباره ازدواج موقت و نکاح متعه نازل گردیده است؛ هفده تفسیر مهم از تفاسیر اهلسنت تصریح به نزول آیه در مورد متعه دارند.[272]

جالب آن که برخی از مفسران مانند طبری و ابن کثیر و دیگران از ابن عباس و أبی بن کعب و سعید بن جبیر و سدی نقل می کنند که آنها آیه را بدین گونه تلاوت می کردند: «فما استمتعتم به منهنّ إلی أجلٍ مسمّی»[273]، قید «إلی أجلٍ مسمّی» خود بهترین گواه برای آن است که آیه شریفه درباره متعه و ازدواج موقت نازل گردیده است.

ابن کثیر دمشقی که تفسیرش در میان وهابیت جایگاه برجسته و ممتازی دارد، در ذیل آیه 24 نساء می گوید: «به عموم این آیه بر نکاح متعه استدلال شده است و بدون شک، متعه در آغاز اسلام مشروع و حلال بوده سپس حکم آن نسخ شده است. البته ابن عباس و گروهی از صحابه پیامبر قایل به مباح بودن متعه در حالت ضرورت و اضطرار بوده اند و این روایتی است که احمد بن حنبل نقل کرده است»[274]

آری، متعه در آغاز اسلام مشروع بوده است ولی هیچ دلیل معتبری بر نسخ شدن آن توسط پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نداریم.

سیوطی در کتاب تاریخ الخلفاء تصریح می کند که نخستین کسی که متعه را حرام کرد، خلیفه دوم عمربن الخطاب بود، «هو (عمر) اوّل مَن حرَّم المتعة»[275]

همچنین در صحیح مسلم از جابربن عبدالله انصاری این گونه روایت شده است: «عن جابر بن عبدالله قال: کنّا نستمتع بالقبضة مِنَ التمّر و الدّقیق الأیامَ علی عهد رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) و أبی بکر حتی نهی عنه عُمر فی شأن عمر و بن حریث»[276]

«جابر بن عبدالله گفت: ما در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و زمان ابوبکر متعه انجام می دادیم در مقابل یک مشت خرما و آرد تا این که عمر بن الخطاب متعه را در قضیه عمروبن حریث، حرام کرد»

آری عمر بن الخطاب در آن خطبه ای که برای مردم خواند، چنین گفت: «متعتان کانتا علی عهدِ رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) و أنا أنهی عنهما و أعاقبُ علیهما متعة النساء و متعة الحج»[277]؛ «دو متعه بود (متعه حج و متعه نساء) که در عهد رسول خدا مباح و حلال بود ولی من از آن دو نهی می کنم و هر کس آن را انجام دهد او را مجازات می کنم، یکی متعه زنان و یکی متعه حج است»

ازاینرو یحیی بن أکثم از مردی در بصره پرسید: در جواز «متعه» به چه کسی اقتدا کرده ای؟ آن مرد گفت: به عمر بن الخطاب. گفت: چگونه به وی اقتدا کردی در حالی که عمر شدیدترین و سخت گیرترین مردم نسبت به متعه بود. آن مرد گفت: در خبر صحیح آمده که عمربن الخطاب بر فراز منبر رفت و گفت: خدا و رسولش دو متعه را بر شما حلال کرد (متعه نساء و متعه حج) و من این دو متعه را بر شما حرام می کنم و هر کس آن را انجام داد او را مجازات می کنم. ما شهادت عمر بر حلال بودن آن دو متعه را قبول کردیم ولی تحریم آن دو را از وی نپذیرفتیم.[278] یعنی خود خلیفه دوم در این خطبه اش تصریح می کند که متعه در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) حلال بوده و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آن را تحریم نکردند و من حلال خدا را حرام می شمارم!!

امام علی(علیه السلام) درباره عملکرد نادرست خلیفه دوم می فرمایند: «لو لا أنّ عمر رضی الله عنه نهی عن المتعه ما زنی إلاّ شقی»[279]؛ «اگر عمر بن خطاب از انجام متعه نهی نمی کرد، جز انسان شقاوتمند مرتکب زنا نمی شد»

نکته شایان ذکر آن که بسیاری از صحابه گران قدر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) معتقد به جواز و حلال بودن متعه، پس از رحلت ایشان بوده اند.

علامه امینی در کتاب گرانسنگ «الغدیر» نام بیست نفر از صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  که معتقد به جواز و حلیت متعه بوده اند را ذکر می کند[280] و این خود بهترین گواه بر عدم نسخ متعه می باشد.

ابن حزم آندلسی که از طرفداران تفکر اُموی است و فرد متعصبی است، درباره صحابه ای که پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) معتقد به جواز و مباح بودن متعه بوده اند، می گوید: «هر آینه پس از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) گروهی از سلف صالح از صحابه بر حلال بودن و جواز متعه ثابت قدم ماندند، از صحابه افرادی همچون: اسماء دختر ابوبکر صدیق، جابربن عبدالله انصاری، ابنمسعود، ابن عباس، معاویة بن ابی سفیان، عمرو بن حُریث، ابوسعید خدری، سلمه بن امیه بن خلف، معبد بن أمیه بن خلف. و از تابعین افرادی همچون: طاووس، عطاء، سعید بن جبیر و سایر فقهای مکه معتقد به حلال بودن و جواز متعه پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بوده اند».[281]

نکته مهم دیگر درباره متعه این است که ازدواج موقت همراه با شرایط و زمینه های آن، یک راه کار منطقی و خردپذیر برای حل پاره ای از مشکلات و آسیب های اجتماعی است.

جالب آن که کسانی که حلال خداوند را حرام نمودند، یا امور ناپسند دیگری مثل جهاد نکاح را جایگزین آن کرده اند و یا ازدواج موقت را با شکل و قالب دیگری پذیرفته اند. اهلسنت ازدواجی دارند به نام «الزواج بِنیّة الطّلاق» که حقیقت آن در واقع همان ازدواج موقت و متعه است ولی از نام بردن آن امتناع می ورزند.[282]

امام نووی بزرگ شارح صحیح مسلم، در شرح خود این گونه می آورد: «اگر مردی با زنی ازدواج کند و صیغه عقد را به طور مطلق بخواند - قید نکند که عقد او دایم یا موقت است - و نیت این مرد آن باشد که مدّت معینی با این زن زندگی کند و بعد از او جدا شود، غالب فقهای اهلسنت بر این باورند که این نکاح صحیح و حلال است».

در میان بزرگان اهلسنت، کسانی بوده اند که خود ازدواج موقت انجام می داده اند؛ به عنوان نمونه، راغب اصفهانی در کتاب «محاضرات الأدباء» نقل می کند که «عبدالله بن زبیر» فرزند متعه بوده است، هنگامی که زبیر، اسماء دختر ابوبکر را متعه نمود، حاصل این ازدواج موقت «عبدالله بن زبیر» بود.[283]

 

 

فصل پنجم  - زیارت و شفاعت

 

شفاعت در قرآن

آیا قرآن به مسئله شفاعت اشاره کرده است؟

آیات مربوط به شفاعت را می توان بر چند دسته تقسیم نمود:

الف. آیاتی که شفاعت را نفی می کنند

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقنَاکُم مِن قَبلِ أَن یَأتِیَ یَومٌ لاَ بَیعٌ فِیهِ وَلاَ خُلَّةٌ وَلاَشَفَاعَةٌ وَالکَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ»[284]؛«ای اهل ایمان! از آنچه روزی شما کردیم، انفاق کنید پیش از آن که روزی بیاید که نه خرید [و فروشی] هست و نه دوستی و شفاعتی به کار آید و کافران در آن روز درمی یابند که به خود ستم کردند»

ب. اختصاص شفاعت به خداوند

«قُل للهِ الشَّفَاعَةُ جَمِیعا لَهُ مُلکُ السَّماوَاتِ وَالاَرضِ ثُمَّ إِلَیهِ تُرجَعُونَ»[285]؛ «بگو [ای پیامبر!] شفاعت تنها از آن خداست که مالک زمین و آسمان هاست و پس از مرگ، بازگشت همه شما به سوی اوست.»

اختصاص شفاعت به خداوند، یعنی اوست که شفیع را شفیع قرار داده و به او اجازه می دهد که بین خود و مردم وساطت و شفاعت کند. هر شفاعت کننده ای بایستی در طول خداوند و با اذن او شفاعت کند.

ج. شفاعت مشروط برای غیر خدا

«مَا مِن شَفِیعٍ إِلاَّ مِن بَعدِ إِذنِهِ»[286]؛«هیچ شفیعی جز به اجازه او نخواهد بود».

«وَلاَ تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ إِلاَّ لِمَن أَذِنَ لَهُ...»[287]؛«و نفع نمی دهد شفاعت نزد خدا مگر برای کسی که خداوند به او اذن دهد»

«یَومَئِذٍ لا تَنفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَن أَذِنَ لَهُ الرَّحمنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَول»[288]؛«در آن روز شفاعت به کسی سود نبخشد، مگر کسی را که خدای رحمان اجازه دهد و سخنش او را پسند آید».

مقتضای جمع بین آیات این است؛ شفاعت تنها برای خداوند سزاوار است و کسانی که خداوند به آنها اذن و اجازه شفاعت می دهد. بدیهی است خداوند به کسانی اجازه شفاعت می دهد که پیامبر و یا از اولیای الهی و مورد رضایت خداوند باشند.

 

 

حقیقت شفاعت

حقیقت شفاعت چیست؟

برای روشن شدن مطلب و این که درخواست شفاعت از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر اولیای الهی کار باطلی نیست، به دو نکته اشاره می کنیم:

1. این که طلب شفاعت همان طلب دعا است.

2. این که طلب دعا از صالحان کاری پسندیده و رایج در میان مسلمانان در طول تاریخ بوده است.

شفاعت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و سایر شفیعان در حقیقت درخواست آنان از خداوند متعال و طلب مغفرت از خداوند سبحان برای گناه کاران است و خدای سبحان به آنان اذن داده تا در ظرفیت های خاص برای مردم دعا کنند، و در همان موارد نیز، استجابت دعا را ضمانت کرده است و لذا آنان در غیر مواردی که اذن داده شده، دعا نمی کنند و معنای جمله «یا وجیها عندالله اشفع لنا عند الله» همین است.

نیشابوری مفسر معروف اهلسنّت، از مقاتل در تفسیر قول خداوند: «مَن یَشفَع شَفاعَةً حَسَنَةً یَکُن لَهُ نَصِیبٌ مِنها وَمَن یَشفَع شَفاعَةً سَیِّئَةً یَکُن لَهُ کِفلٌ مِنه»[289] نقل کرده که گفت: «الشفاعة إلی الله إنّما هی دعوة الله لمسلم»[290]؛ «شفاعت نزد خدا همانا خواستن از خدا برای مسلمان است»

فخر رازی شفاعت را به دعا و توسل به سوی خدای متعال معنا می کند. او می گوید: «خداوند متعال به محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «وَاستَغفِر لِذَنبِکَ وَ لِلمُؤمِنِینَ وَالمُؤمِناتِ...»[291] محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) را امر کرده که اوّلاً برای خودش استغفار کند و سپس برای مردان و زنان مؤمن استغفار نماید...[292]

مسلم در صحیح خود از ابن عباس نقل کرده که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

«ما من رجل مسلم یموت فیقوم علی جنازته أربعون رجلاً لایشرکون بالله إلاّ شفّعهم الله فیه»[293]؛ «هیچ فرد مسلمانی نیست که بمیرد و بر جنازه او چهل مرد که به خدا شرک نمی ورزند قیام کرده [و بر او دعا کنند] جز آن که خداوند آنان را در حقّ آن میت شفیع گرداند.»

بخاری در صحیح خود، بابی را منعقد کرده تحت عنوان: «اذا استشفعوا الی الامام لیستسقی لهم لم یردّهم»[294]، هر گاه امام را شفیع خود قرار دهند تا برای آن ها طلب باران کند خداوند آنان را رد نخواهد کرد. از این عبارت استفاده می شود که حقیقت شفاعت همان دعا و خواستن از خداوند است و طلب شفاعت از ولی خدا به معنای طلب دعا است.

طلب دعا و خواستن از مؤمن نه تنها شرک و حرام نیست، بلکه امری مستحب و راجح می باشد و انسان می تواند در حال حیات و ممات از کسی بخواهد تا برای او دعا کند و کاری را برای او از خدا بخواهد.

ابن عباس روایت کرده: «لمّا فرغ أمیرالمؤمنین(علیه السلام) من تغسیل النبیّ(صلی الله علیه و آله و سلم) قال: «بأبی أنت واُمّی، أذکرنا عند ربّک...»[295]؛ «چون امیرالمؤمنین(علیه السلام) از غسل پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فارغ شد خطاب به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد: پدر و مادرم به فدای تو، ما را نزد پروردگارت یادکن...»

نیز روایت شده: «لمّا توفّی رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) جآء أبوبکر من سلع و وقف علی فوته و کشف عن وجهه وقبّله وقال: بأبی أنت وأمّی طبت حیا ومیّتا، واذکرنا عند ربّک»[296]؛ «چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رحلت نمود ابوبکر از سلع آمد و چون از وفات حضرت مطّلع شد، پارچه را از روی حضرت کنار زده و او را بوسید و گفت: پدر و مادرم به فدای تو، تو در حال حیات و ممات خود خوب بودی، ما را نزد پروردگارت یاد بنما».

از این روایات به خوبی استفاده می شود که طلب دعا و شفاعت، حتی پس از رحلت و شهادت اولیای الهی جایز و صحیح است.

شایسته است در اینجا تحلیل ویژه شهید مطهری را درباره حقیقت شفاعت نیز بیان کنیم. ایشان می فرمایند: «اولاً، در جهان هستی رحمت و مغفرت پروردگار بر خشم و عذاب او سبقت و پیشی دارد، «یا مَن سَبَقت رحمتُه غضبَه»؛ «ای کسی که رحمت او بر غضبش پیشی و تقدّم دارد».

اصل مغفرت و رحمت الهی یک پدیده استثنایی نیست؛ بلکه یک فیض و بخشش عام و فراگیر است که به هر موجودی به اندازه قابلیت او می رسد؛ خداوند در قرآن کریم می فرماید:

«وَ رَحمَتِی وَسِعَت کُلَّ شَیءٍ فَسَأَکتُبُها لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ»[297]؛ «رحمتم همه چیز را فراگرفته است؛ و به زودی آن را برای کسانی که پرهیزگاری می کنند مقرر می دارم»

ثانیاً، رابطه مغفرت الهی و شفاعت آن است که مغفرت پروردگار همانند هر رحمت دیگر دارای نظام و قانون است. امکان ندارد رحمت و مغفرت پروردگار بدون نظام و بدون گذار از اسباب و علل و کانال های فیض به آفریده ها برسد. به همین دلیل مغفرت پروردگار هم باید از طریق نفس های کامل و ارواح بزرگ انبیا و اولیا به گنه کاران برسد و این لازمه نظام مند بودن جهان هستی است؛ چنانچه رزق و روزی مادی از راه اسباب و وسایل و وسایط به موجودات می رسد، رزق و روزی معنوی که همان رحمت و مغفرت الهی است نیز از راه اسباب و واسطه ها به آفریده ها می رسد.

در واقع شفاعت وقتی به خداوند که سرچشمه همه خیرها و رحمت هاست نسبت داده شود به آن «مغفرت» گویند، و هرگاه به واسطه ها و مجاری رحمت نسبت داده شود، «شفاعت» نام دارد. ازاینرو هر شرطی برای شمول مغفرت الهی هست، برای شمول شفاعت نیز هست. از نظر عقلی شرط مغفرت همان قابلیت داشتن شخص و استعداد او برای دریافت مغفرت است. اگر کسی از رحمت پروردگار محروم گردد صرفاً به خاطر قابل نبودن خود اوست، نه آن که - معاذالله - در رحمت پروردگار محدودیت و کاستی باشد».[298]

البته تفسیر نخست از شفاعت - که همان درخواست دعا و التماس دعا بود - با تعریف استاد مطهری از شفاعت هیچ منافاتی با هم ندارد و با هم قابل جمع است؛ زیرا ما از شفیعان درخواست داریم که خداوند رحمت و مغفرت خود را از طریق آنها به ما برسانند.

 

 

شفاعت توحیدی

چه تفاوتی میان عقیده مشرکان در خصوص شفاعت بت ها و عقیده شیعیان درباره امامان خود وجود دارد؟

وهابی ها درخواست شفاعت از پیامبران و اولیای صالح الهی یا فرشتگان را موجب شرک و کفر می دانند، و به سبب آن مسلمانان را تکفیر می نمایند. پیروان ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهّاب بر این باورند که هر کس بین خود و خدایش واسطه هایی قرار دهد و از آنها درخواست شفاعت کند، در واقع آن واسطه ها را عبادت و پرستش کرده و مرتکب شرک شده است.[299]

سلفی ها شفاعت را برای پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در روز قیامت بر حسب روایات می پذیرند، ولی درخواست شفاعت از ایشان را در دنیا، شرک و عبادت غیر خدا می دانند.

ابن تیمیه درخواست شفاعت از بندگان صالح خدا را از کارهای مشرکان و انصار بر می شمارد و می گوید؛ همان گونه که مشرکان بت های خود را واسطه قرار می دادند تا به خداوند تقرّب بجویند، درخواست کنندگان شفاعت نیز همان کار مشرکان را انجام داده و با واسطه قرار دادن پیامبر و خاندانش می خواهند به خدا نزدیک شوند، در حالی که خداوند عملکرد مشرکان را نکوهش کرده است؛[300] وی به آیاتی از قرآن در نفی شفاعت تمسک می جوید:

«وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَولِیاءَ ما نَعبُدُهُم إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلفی»[301]؛«کسانی که جز او معبودانی برگرفته اند [می گویند:] ما آنها را تنها برای این که ما را به خدا نزدیک می سازند، می پرستیم»

و یا خداوند در جای دیگر این گونه عملکرد مشرکان را نکوهش می کند:

«وَ یَعبُدُونَ مِن دُونِ اللّهِ ما لا یَضُرُّهُم وَ لا یَنفَعُهُم وَ یَقُولُونَ هؤلاءِ شُفَعاؤنا عِندَاللّهِ»[302]؛ «غیر از خدا چیزهایی را می پرستند که نه به آنان زیان می رساند و نه به آنها سود می دهد، و می گویند: اینان نزد خدا شفاعتگران ما هستند»

یا این که خداوند می فرماید:

«فَلا تَدعُوا مَعَ اللّهِ أَحَد»[303]؛«هیچ کس را با خدا نخوانید».

در پاسخ به این شبهه و دیدگاه نادرست وهابیت به چند نکته اشاره می شود:

1. حقیقت شفاعت آن است که انسان از شفیع و واسطه بخواهد که به خاطر تقرّب و منزلتی که نزد خداوند دارد، برای درخواست کننده دعا کند که خداوند نیاز و حاجت او را برآورده سازد. در واقع شفاعت عبارت است از دعا و درخواست واسطه و شفیع از خداوند. شفاعت خواستن از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) یعنی این که از آنها بخواهیم که در حق ما دعا کنند و از خدا درخواست کنند که حاجت ما را برآورده سازد و گناهان ما را ببخشد. پس شفاعت یک نوع دعاست؛ پس طلب شفاعت از غیر همان درخواست دعا از اوست، و هر آینه درخواست دعا و التماس دعا از غیر خداوند امری جایز است، از هر مؤ منی که باشد؛ وهابیت و ابن تیمیه نیز درخواست و التماس دعا از بندگان خدا را به شرط آن که زنده باشند، جایز می دانند. در نتیجه درخواست شفاعت از هر مؤ منی جایز است، چه رسد به درخواست شفاعت از پیامبر و خاندان پاکش.[304]

اما درخواست شفاعت از مردگان که ابن تیمیه آن را شرک و حرام می داند، طبق روایات صحیح السند، امری جایز است؛ زیرا یکی از کارشناسان برجسته وهابیت در علم رجال یعنی ناصرالدین الألبانی روایت کرده که: «الأنبیاء أحیاءٌ فی قبورهم یصلّون»[305]؛ «پیامبران در قبرهایشان زنده اند و نماز می خوانند»

البانی این حدیث را در موارد گوناگونی از کتابش ذکر کرده و آن را صحیح می داند.

این حدیث صحیح به صراحت بیان می کند که پیامبران در قبرهای خود زنده اند و مشغول به نماز خواندن می باشند. اگر پیامبران پس از مرگ در قبرهای خود زنده هستند، پس می توان از آنها طلب شفاعت نمود و درخواست کرد که برای ما دعا کنند.

2. نکته محوری در استدلال وهابیت درباره شرک بودن استشفاع این است که: طلب شفاعت از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، عبادت و پرستش ایشان است و عبادت و پرستش غیر خدا شرک است.

کبرای این برهان مورد پذیرش است که پرستش غیر خدا شرک است؛ ولی صغرای این استدلال نادرست و باطل است، زیرا طلب شفاعت از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  هرگز به معنای عبادت و پرستش ایشان نیست.

وهابیت درخواست شفاعت از پیامبر را همانند درخواست مشرکان از بت های خود می دانند، در حالی که این یک قیاس باطل و مع الفارق است؛ زیرا این دو موضوع از چند جهت با یکدیگر متفاوت است:

1. مشرکان پیامبر خداوند را تکذیب می کردند و بت های خود را عبادت و پرستش می کردند تا نزد خداوند برای آنها شفاعت کند.

«ما نَعبُدُهُم إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلفی»[306] «ما آنها را تنها برای این که ما را به خدا نزدیک می سازند، می پرستیم»

در واقع پرستش و عبادت بت ها علّت و سبب شفاعت کردن آنها نزد خداست؛ و خداوند بت پرستان را به جهت آن عبادت و پرستش غیر خدا مذمّت و نکوهش می کند نه به درخواست شفاعت از بت ها. بت پرستان سنگ ها و چوب های بی جان را عبادت می کردند و در برابر آنها کرنش می کردند تا آن بت ها برای آنها شفاعت کنند. در حالی که وقتی شیعیان از امامان خود طلب شفاعت می کنند، هرگز آنها را عبادت و پرستش نمی کنند، عبادت مختص ذات مقدس خداوند است، و درخواست شفاعت در حقیقت طلب و التماس دعا از آنهاست و این با پرستش و عبادت بت ها تفاوت جوهری دارد.

2. بت ها از سوی خداوند اذن و اجازه ای در شفاعت کردن نداشتند، بلکه شفاعت قرار دادن بت ها نهی شده است؛ ولی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از طرف خداوند اذن و اجازه به شفاعت کردن دارند. گواه بر این مدعی آیاتی است که شفاعت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندانش را جایز دانسته و به آن اذن داده است:

«وَ لا یَشفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارتَضی»[307]؛«جز برای کسی که او رضایت دهد شفاعت نمی کنند».

«مَن ذَا الَّذِی یَشفَعُ عِندَهُ إِلاّ بِإِذنِهِ»[308]؛«کیست آن کس که جز به اذن خداوند در پیشگاهش شفاعت کند».

«لا یَملِکُونَ الشَّفاعَةَ إِلاّ مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحمنِ عَهد»[309]؛ «آنان اختیار شفاعت ندارند، مگر کسی که در پیشگاه خداوند رحمان عهدی گرفته باشد»

بنابراین خداوند نه برای بت ها حق شفاعت کردن قرار داده و نه آنها را شایسته برای این کار می دیده است. در حالی که خداوند حق شفاعت کردن را برای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قرار داده و ایشان به خاطر جایگاه برجسته ای که در نظام هستی دارند، شایسته و لایق شفاعت کردن می باشند.

3. بت ها نفع و ضرری ندارند و هیچ به حال مشرکان سودی ندارند، در حالی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از حیات و زندگی متعالی بهره مند است و هر موجود زنده ای دارای علم و قدرت است و می تواند برای ما دعا کند.

4. تقرّب و نزدیکی پیامبر و خاندان پاکش به خداوند یک قرب حقیقی و واقعی است، ازاینرو می توانند واسطه و شفیع بین خداوند و مردم قرار بگیرند، ولی قرب بت ها به خداوند یک تقرب خیالی و موهوم است، مشرکان به پندار باطل خود این گونه تصور می کردند که بت ها نزد خداوند مقرّبند، در حالی که در واقع چنین نبودند. بنابراین، نمی توان درخواست شفاعت را که نوعی طلب دعاست از اولیا و مقرّبین درگاه خداوند، با عملکرد نادرست و شرک آلود بت پرستان قیاس نمود.

شهید مطهری به خوبی درباره تفاوت میان شفاعت مشروع و درست و شفاعت باطل می گوید: «هنگامی که انسان متوسل می شود یا استشفاع می کند باید توجّهش به خدا، و از خدا به وسیله و شفیع باشد، زیرا شفاعت واقعی آن است که مشفوعٌ عنده (خداوند)، شفیع را برانگیخته است برای شفاعت، چون خدا خواسته و رضایت داده است شفیع شفاعت می کند، برخلاف شفاعت باطل که توجه اصلی به شفیع است برای این که اثر بر روی مشفوعٌ عنده بگذارد، لهذا مجرم در این وقت همه توجهش به شفیع است که برود با قدرت و نفوذی که در مشفوعُ عنده دارد او را راضی گرداند. پس اگر توجه اصیل به شفیع باشد و از ناحیه توجه به خدا پیدا نشده باشد، شرک در عبادت خواهد بود.

به بیان دیگر در شفاعت حقیقی، مشفوعٌ عنده یعنی خداوند، برانگیزاننده وسیله یعنی شفیع است؛ و در شفاعت باطل، مشفوعٌ له، یعنی گنهکار، برانگیزاننده او است. در شفاعت های باطل که نمونه آن در دنیا وجود دارد، شفیع، صفت وسیله بودن را از ناحیه مجرم کسب کرده است؛ زیرا اوست که وسیله را برانگیخته و به شفاعت وادار کرده است، اوست که وسیله را وسیله قرار داده است. ولی در شفاعت های حق که نسبت دادن آن به انبیا و اولیا، و مقرّبان درگاه الهی صحیح است، وسیله بودن شفیع از ناحیه خداست، خداست که وسیله را وسیله قرار داده است».[310]

 

 

کرامات و معجزات امامان(علیهم السلام) 

آیا اعتقاد به کرامات و قدرت فوق طبیعی برای غیرخداوند شرک است؟

اعتقاد به معجزه و قدرت غیبی اگر با این اعتقاد همراه باشد که تمام این امور به خداوند متعال مستند است، شرک نخواهد بود.

حضرت یوسف(علیه السلام) پیراهن خود را به برادرانش می دهد تا به چشمان پدرش  یعقوب انداخته، بینا شود.

قرآن در این باره از قول حضرت یوسف(علیه السلام) می فرماید:

«اِذهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلقُوهُ عَلی وَجهِ أَبِی یَأتِ بَصِیر»[311]؛«اکنون پیراهن مرا نزد پدرم یعقوب برده، بر روی او افکنید تا دیدگانش بینا شود».

در دنباله آیه می فرماید:

«فَلَمّا أَن جآءَ البَشِیرُ أَلقاهُ عَلی وَجهِهِ فَارتَدَّ بَصِیر»[312]؛«پس از آن که بشارت دهنده آمد و پیراهن او را بر رخسارش افکند، دیده اش بینا شد»

قرآن در ظاهر بازگشت بینایی به یعقوب را، مستند به پیراهن و اراده یوسف(علیه السلام) می داند، اگرچه این فعل ناشی از اراده و قدرت و مشیت الهی است. همچنین خداوند متعال به حضرت موسی(علیه السلام) دستور می دهد؛ عصایش را به سنگ بزند تا از آن آب بجوشد؛ آنجا که می فرماید:

«فَقُلنَا اضرِب بِعَصاکَ الحَجَرَ فَانفَجَرَت مِنهُ اثنَتا عَشرَةَ عَین»[313]؛«ما به او دستور دادیم که عصای خود را بر سنگ بزن، پس دوازده چشمه آب از آن سنگ بیرون آمد.»

خداوند متعال در جایی دیگر این گونه کرامت و قدرت مافوق طبیعی را برای یکی از نزدیکان حضرت سلیمان(علیه السلام) ثابت می نماید؛ آنجا که می فرماید:

«قالَ الَّذِی عِندَهُ عِلمٌ مِنَ الکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبلَ أَن یَرتَدَّ إِلَیکَ طَرفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُستَقِرًّا عِندَهُ قالَ هذا مِن فَضلِ رَبِّی»[314]؛ «و آن کس که به اندکی از علم کتاب دانا بود، گفت: من پیش از آن که چشم بر هم زنی تخت را به اینجا می آورم. چون سلیمان سریر را نزد خود مشاهده کرد؛ گفت: این توانایی از فضل خدای من است.»

همچنین خداوند متعال در آیه 74 سوره توبه تصریح می کند که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز میتواند به فضل خدا مردم را بینیاز کند:

«وَمَا نَقَمُواْ إِلاَّ أَنْ أَغْنَاهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ»؛ «کافران به عیبجویی و انتقام برنخاستند مگر [بعد از] آنكه خدا و پيامبرش از فضل خود آنان را بى نياز گردانيد»

در این آیه شریفه «إغناء» به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت داده شده است؛ البته این اِغناء و بینیاز کردن به اذن خداوند و در طول فضل الهی است.

بنابر آنچه گفته شد؛ اگر کسی معتقد به قدرت فوق طبیعی و سلطه غیبی برای کسی شد، نه به صورت مستقل بلکه به اذن و مشیت الهی، این اعتقاد مطابق آیات قرآن است و هیچ گونه شرکی اتفاق نیفتاده است. اما برخی از بدخواهان و سطحی نگران، هنگامی که در برابر ظهور آشکار این گونه آیات، پاسخی ندارند اعلام می دارند این گونه کرامات و معجزات فقط در زمان حیات اولیای الهی اتفاق می افتد، غافل از این که اولیای الهی حتی بعد از مرگ و در عالم برزخ همچنان به اذن الهی تأثیرگذارند، اگر چه برای بسیاری این قدرت غیبی ناشناخته باشد و این نشانه درک ضعیف و عدم شعور آنهاست. به همین جهت در قرآن می خوانیم:

«وَلا تَقُولُوا لِمَن یُقتَلُ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمواتٌ بَل أَحیاءٌ وَ لکِن لا تَشعُرُونَ»[315]؛«و کسانی را که در راه خدا کشته می شوند، مرده نخوانید، بلکه زنده اند؛ ولی شما نمی دانید».

 

 

توسّل

آیا توسل نمودن به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان مطهرشان شرک است؟

وهابیت بر این پندار نادرستند که توسل به اولیای الهی و اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  کاری شرک آلود است؛ زیرا از سویی مردگان توانایی شنیدن و برآورده کردن نیازهای ما را ندارند و از سوی دیگر راه ارتباط و پیوند ما با مردگان بسته است و ما نمی توانیم با آنها سخن بگوییم. ازاینرو اگر کسی بگوید: ای محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) از خدا بخواه که خداوند حاجت من را برآورده سازد و برای من دعا کن، او مرتکب شرک شده است.

وهابیت بسیاری از مسلمانان شیعه و سنی را به خاطر توسل به اولیای دین، مشرک دانسته و خون و مال و آبروی آنها را هدر می داند.

در پاسخ به این توهّم نادرست به چند نکته اشاره می شود:

1. بر فرض که مردگان هیچ درک و شعوری ندارند و سخن ما را نمی شنوند و یا نمی توانند نیازهای ما را برآورده کنند و برای ما دعا کنند، درخواست از چنین موجود عاجزی لغو و بیهوده است، نه آن که شرک باشد. مثلاً اگر کسی از یک سنگ بخواهد که نیاز او را برآورده کند، نهایت چیزی که می توان درباره آن گفت این است که این فرد کار لغو و بیهوده ای انجام داده و نیاز خود را از یک موجود عاجز و ناتوان خواسته است.

مفهوم شرک بار معنایی بس بزرگی دارد؛ شرک یعنی آن که انسان در کنار قدرت بی نهایت و مطلق پروردگار جهان، معتقد به یک سرچشمه مستقل قدرت و تأثیرگذاری دیگری باشد به نام پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و اولیای دین.

کسانی که به اولیای الهی متوسل می شوند بر این باورند که اولیای دین هر چه دارند از خداوند و عنایات الهی است و خداوند آنها را وسیله قرار داده است. چنان که در امور مادی خداوند وسایلی قرار داده است که مردم سریع تر و آسان تر به خواسته های خود برسند.

2. این ادعا که رابطه و پیوند زندگان با مردگان در دنیا قطع است و مردگان نمی توانند در جهان برزخ برای زندگان دعا کنند، پوچ و باطل است و با روایات و آیات مورد پذیرش وهابیت سازگار نیست؛ ابن کثیر دمشقی که خود از پیروان مکتب فکری ابن تیمیه و طرفدار تفکر اُموی است، در تفسیر خود ذیل آیه شریفه 105 سوره توبه:

«وَ قُلِ اعمَلُوا فَسَیَرَی الله عَمَلَکُم وَ رَسُولُهُ وَ المُؤمِنُونَ»؛ «و بگو: [هر کاری می خواهید] بکنید، که به تحقیق خداوند و پیامبر او و مؤ منان در کردار شما می نگرند».

این حدیث صحیح را از مسند احمدبن حنبل و مسند ابوداود طیالسی نقل می کند که رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «إنّ أعمالکم تُعرضُ علی أقربائکم و عشائرکم فی قبورهم، فأن کان خیراً استبشروا به، و إن کان غیرذلک قالوا: أللّهم ألهِمهُم أن یعملوا بطاعتک»[316]؛ «پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: اعمال و کردار شما بر خویشاوندان و نزدیکان شما در قبرهایشان عرضه می گردد، اگر آن کارها و عملکردهای شما خیر و خوب باشد به آنها مژده و بشارت می دهند، و اگر غیر از این باشد می گویند: «پروردگارا به آنها الهام کن تا بر اساس طاعت تو  رفتار کنند».

بر اساس این حدیث صحیح که ابن کثیر در تفسیر خود آورده است، رفتار و اعمال زندگان بر مردگان در قبرها عرضه می گردد و آنها به عملکرد زندگان مطلع و آگاه می شوند و می توانند خوب و بد آنها را از یکدیگر تمییز دهند و نیز برای زندگان دعا می کنند که: «اللّهم ألهِمهُم أن یعملوا بطاعتک»

اگر مردگان معمولی در قبرهایشان برای زندگان دعا می کنند، پس پیامبر و خاندان پاکش - صلوات الله علیهم اجمعین - به طریق اولی می توانند در قبرهایشان رفتار ما را ببینند و نیازهای ما را مطلع شوند و برای ما دعا کنند.

بنابراین توسل به اولیای الهی پس از مرگشان شرک نیست بلکه امری معقول و پسندیده است که در آیات و روایات به آن تأکید شده است.

 

 

واسطه خدا و بندگان

چرا برای درخواست حوایج به سراغ واسطه می رویم؟

توسّل، وسیله و واسطه قرار دادن چیزی بین خود و مطلوب است. وسیله گاهی از امور مادی است؛ مثل آب و غذا که وسیله رفع تشنگی و گرسنگی است. از آنجا که جهان براساس نظام علّت و معلولی و اسباب و مسببات، آفریده شده است؛ نیازمندی های طبیعی بشر با عوامل و اسباب برآورده می گردد.

فیوضات معنوی، همچون هدایت، مغفرت و آمرزش نیز بر اساس نظامی خاص بر انسان ها نازل می شود و اراده حکیمانه خداوند بر این تعلق گرفته که امور از طریق اسباب خاص و علل معیّن به انسان ها برسد. بنابراین، همان گونه که در عالم ماده نمی توان پرسید: چرا خداوند متعال زمین را با خورشید نورانی کرده و خود بی واسطه به چنین کاری دست نزده است؟ در عالم معنا نیز نمی توان گفت: چرا خداوند مغفرت خویش را به واسطه توبه یا به واسطه اولیای الهی، شامل حال بندگان می کند؟

شهید مطهری می فرماید: «به طور کلی، توسل به وسائل و تسبّب به اسباب، با توجه به این که خداست که سبب را آفریده است و خداست که سبب را سبب قرار داده و خداست که از ما خواسته است از این وسائل و اسباب استفاده کنیم، به هیچ وجه شرک نیست، بلکه عین توحید است. در این جهت هیچ فرقی میان اسباب مادی و اسباب روحی، میان اسباب ظاهری و اسباب معنوی، میان اسباب دنیوی و اسباب اخروی نیست؛ منتهای امر، اسباب مادی را از روی تجربه و آزمایش علمی می توان شناخت و فهمید که چه چیزی سبب است و اسباب معنوی را از طریق دین، یعنی از طریق وحی و از طریق کتاب و سنت باید کشف کرد. فعل خدا، دارای نظام است. اگر کسی بخواهد به نظام آفرینش اعتنا نداشته باشد گمراه است. به همین جهت است که خدای متعال، گناه کاران را ارشاد فرموده است که درِ خانه رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)  بروند و علاوه بر این که خود طلب مغفرت کنند، از آن بزرگوار بخواهند که برای ایشان طلب مغفرت کند.

قرآن کریم می فرماید:

«وَلَو أَنَّهُم إِذ ظَلَمُوا أَنفُسَهُم جآؤُوکَ فَاستَغفَرُوا اللهَ وَاستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّابا رَحِیم»[317]؛«اگر ایشان هنگامی که [با ارتکاب گناه] به خود ستم کردند، نزد تو می آمدند و از خدا آمرزش می خواستند و پیامبر هم برای ایشان طلب مغفرت می کرد، خدا را توبه پذیر مهربان می یافتند.»

از همین رو می بینیم که در قرآن و سنّت تأکید فراوانی بر وسیله و توسل شده است.[318]خداوند متعال می فرماید:

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَابتَغُوا إِلَیهِ الوَسِیلَةَ»[319]؛ «ای مؤمنین! تقوا پیشه کنید و برای رسیدن به او وسیله طلب نمایید.»

از آیات قرآن به خوبی استفاده می شود که انسان ها جهت توبه و بهره مندی از آمرزش الهی سه وضعیت می توانند داشته باشند؛

1. توبه به درگاه الهی به طور مستقیم توسط خود شخص گناهکار انجام گیرد. چنانکه در قرآن مجید می خوانیم:

«فَأَمّا مَن تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَعَسی أَن یَکُونَ مِنَ المُفلِحِینَ»[320]؛ «و امّا کسی که توبه کند و ایمان آورد و به کار شایسته پردازد، امید که از رستگاران باشد»

2. علاوه بر این که انسان ها به طور مستقیم به درگاه الهی توبه کنند، پیامبران یا اولیای الهی نیز برای آنها طلب آمرزش کنند. چنانکه در قرآن مجید می خوانیم:

«وَ لَو أَنَّهُم إِذ ظَلَمُوا أَنفُسَهُم جاؤوکَ فَاستَغفَرُوا اللّهَ وَ استَغفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِیم»[321]؛ «و ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر آن که به توفیق الهی از او اطاعت کنند. و اگر آنان وقتی به خود ستم کرده بودند، پیش تو می آمدند و از خدا آمرزش می خواستند و پیامبر [نیز] برای آنان طلب آمرزش می کرد، قطعاً خدا را توبه پذیرِ مهربان می یافتند»

بدیهی است در این صورت بندگان خدا، از آمرزش و لطف بیشتر خداوند بهره مند خواهند شد و علاوه بر دعای خودشان، از دعای اولیای الهی نیز کمک می گیرند.

3. گاهی به جهت شدت تواضع و یا به جهت شدت خطا انسان های گناهکار و یا نیازمند، ترجیح می دهند تنها از سوی پیامبران و اولیای الهی برای آنها، از خداوند طلب آمرزش و یا طلب حاجت شود. چنان که برادران حضرت یوسف(علیه السلام) به جهت شدت خطای خود به حضرت یعقوب(علیه السلام) مراجعه کردند و گفتند:

«قالُوا یا أَبانَا استَغفِر لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئِینَ. قالَ سَوفَ أَستَغفِرُ لَکُم رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحِیمُ»[322]؛«گفتند: ای پدر، برای گناهان ما آمرزش خواه که ما خطاکار بودیم. گفت: به زودی از پروردگارم برای شما آمرزش می خواهم، که او همانا آمرزنده مهربان است»

علاوه بر آمرزش در آخرت، گاهی برای رفع عذاب دنیا نیز می توان اولیای الهی را واسطه قرار داد. چنان که درباره قوم حضرت موسی(علیه السلام) می خوانیم:

«وَ لَمّا وَقَعَ عَلَیهِمُ الرِّجزُ قالُوا یا مُوسَی ادعُ لَنا رَبَّکَ بِما عَهِدَ عِندَکَ...»[323]؛ «و هنگامی که عذاب بر آنان فرود آمد، گفتند: ای موسی، پروردگارت را به عهدی که نزد تو دارد برای ما بخوان، اگر این عذاب را از ما برطرف کنی حتماً به تو ایمان خواهیم آورد و بنی اسرائیل را قطعاً با تو روانه خواهیم ساخت»

بنا بر آنچه گفته شد هر سه روش طلب آمرزش و طلب حاجت از سوی خداوند و آیات قرآنی تأیید شده است و واسطه قرار دادن اولیا به هیچ وجه شرک نیست و منافات با درخواست مستقیم از خدا ندارد بلکه اگر آدمی از وساطت اولیای الهی بهره مند شود از لطف و آمرزش بیشتر خداوند نیز بهره مند خواهد شد.

نکته شایان توجه دیگر درباره فلسفه و چرایی واسطه قرار دادن اولیای الهی، آن است که خداوند متعال خواسته است از رهگذر دعوت مردم به توسل، جایگاه و منزلت ویژه وسایط و شفیعان را به ما بنمایاند.

خداوند خواسته به ما بفهماند که اولیای الهی و اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چنان جایگاه و قربی نزد او دارند که انسان با واسطه قرار دادن آنها در پیشگاه خداوند می تواند به مغفرت و رحمت او دست یابد.

بهترین گواه بر این مدعی توسل جستن حضرت آدم(علیه السلام) به محمد و آلمحمد(صلی الله علیه و آله و سلم) است؛ در حدیثی که شیعه و سنی نقل کرده اند آمده است که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: هنگامی که حضرت آدم(علیه السلام) مرتکب اشتباه شد (ترک اولی نمود) سرش را بالا برد و گفت: «یا ربّ بحقّ محمّدٍ الاّ غفرتَ لی»؛ «پروردگارا به حق محمد سوگند که من را بیامرز».

خداوند به حضرت آدم(علیه السلام) وحی کرد که: محمد کیست؟! آدم(علیه السلام) گفت: پروردگارا هنگامی که آفرینش من را به اتمام رساندی سرم را به سوی عرش تو بلند کردم و دیدم که نوشته است «لا اله الا الله محمّد رسول الله»، پس دانستم که «محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)» گرامی ترین آفریده نزد توست زیرا نام او را با نام خودت مقرون ساختی. خداوند فرمود: آری، تو را بخشیدم. او آخرین پیامبر از نسل و فرزندان توست و اگر او نبود تو را خلق نمی کردم»[324]

آری، نام محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت پاک ایشان همان کلماتی بود که آدم آنها را از خداوند دریافت کرد و با توسل به آنها توبه نمود: «فَتَلَقّی آدَمُ مِن رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیهِ»[325] و بدین وسیله جایگاه برجسته و ممتاز پیامبر خاتم و اهل بیتش را به آدم(علیه السلام) نمایاند.

 

 

زیارت

میزان در توحید عبادی و زیارت صحیح چیست؟

برخی به شیعیان اتهام می زنند که نماز شما در زیارتگاه های امامان(علیهم السلام) و یا حاجت خواستن از آنها به معنای عبادت آنها و شرک است در حالی که شیعیان در زیارتگاه ها به دو صورت نیت می کنند:

1. نماز را برای خداوند و به نیت تقرب به خدا می خوانند و ثواب آن را به روح امامان هدیه می کنند.

2. به نیابت از امامان، نماز می خوانند و باز هم برای خداوند رکوع و سجود به جا می آورند.

در این باره باید دانست؛ «عبادت» در اصطلاح قرآن و حدیث ارکان خاصی دارد که با بودن آن ها، عبادت اصطلاحی تحقّق یافته و بدون آن تنها مطلق خضوع محقق می شود:

1. انجام فعلی که گویای خضوع و تذلّل و کرنش باشد.

2. عقیده و انگیزه خاصی که انسان را به عبادت و خضوع نسبت به شخص وا داشته است؛ از قبیل:

الف. اعتقاد به الوهیت کسی که برای او خضوع کرده است:

خداوند متعال درباره مشرکان می فرماید:

«الَّذِینَ یَجعَلُونَ مَعَ اللهِ إِلها آخَرَ فَسَوفَ یَعلَمُونَ»[326]؛«آنان که با خدای یکتا خدایی دیگر گرفتند، به زودی خواهند دانست که در چه جهل و اشتباهی بوده اند و با چه شقاوت و عذابی محشور می شوند.»

در جای دیگر می فرماید:

«وَاتَّخَذُوا مِن دُونِ اللهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُم عِزًّ»[327]؛«و مشرکان خدای یگانه را ترک گفته و برای احترام و عزّت دنیوی، خدایان باطل را برگرفتند.»

از این دو آیه و آیات دیگر استفاده می شود که رکن عبادت غیرخدا و شرک، اعتقاد به الوهیت غیرخداوند است. در حالی که شیعیان، امامان(علیهم السلام) را بنده خدا می دانند و هیچ شیعه ای به الوهیت و خدایی پیامبر و خاندان مطهرشان معتقد نیست.

ب. اعتقاد به ربوبیت کسی که بر او خضوع کرده است:

خداوند متعال می فرماید:

«یا بَنِی إِسرائیلَ اعبُدُوا اللهَ رَبِّی وَ رَبَّکُم»[328]؛«ای بنی اسرائیل! خدایی را که آفریننده من و شماست بپرستید.»

در جایی دیگر می فرماید:

«إِنَّ اللهَ رَبّی وَرَبُّکُم فَاعبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُستَقیمٌ»[329]؛«همانا پروردگار من و شما خداست، بپرستید او را که همین است راه راست.»

از این دسته آیات نیز استفاده می شود که یکی از ارکان عبادت غیر خدا و شرک، اعتقاد به ربوبیّت استقلالی غیرخداوند است، در حالی که شیعیان، احترام و خضوعی که در برابر امامان دارند به عنوان بندگان خوب خدا و اولیای الهی می باشد و برای آنها جدا از ربوبیت و اراده الهی هیچ نقش و جایگاهی را قبول ندارند. بنابراین معیار و شاخصه عبادت غیرخدا دو چیز است؛ یکی اعتقاد به الوهیّت و خدایی معبود و دیگر کرنش و خضوع و خاکساری در برابر او. ازاینرو صرف خضوع و فروتنی در برابر غیرخدا شرک نیست؛ زیرا در داستان حضرت یوسف قرآن کریم می فرماید:

«وَ رَفَعَ أَبَوَیهِ عَلَی العَرشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّد»[330]؛«(یوسف) پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همه در برابر او خضوع کنان به زمین افتادند»

اگر مطلق خضوع و کرنش در برابر غیرخدا شرک باشد، آیا می توان حضرت یعقوب پیامبر که نماد توحید و یکتاپرستی است و در برابر یوسف خاضعانه به خاک افتاد را بگوییم عبادت غیرخدا کرده؟! آیا هنگامی که ملائکه بر حضرت آدم(علیه السلام) سجده کردند «فَسَجَدَ المَلائِکَةُ کُلُّهُم أَجمَعُونَ»[331] و در برابر او تواضع کردند را می توان گفت عبادت غیرخدا انجام داده و مرتکب شرک شده اند. یا آنجا که خداوند دستور می دهد در برابر پدر و مادر تواضع کنیم و بال فروتنی و خاکساری برای احترام آنها بگسترانیم، یعنی دستور به شرک و عبادت غیرخدا داده است؟! هرگز چنین نیست. عبادت غیرخدا دو شرط دارد: یکی خضوع و کرنش در برابر غیرخدا و دیگر اعتقاد به الوهیّت و ربوبیّت معبود.

 

 

زیارت امامان(علیهم السلام) 

چرا به زیارت قبور اولیا می رویم؟

در ابتدا باید دانست، سلام دادن به پیامبران و اولیای الهی حتی پس از فوت و رحلت آنها ریشه قرآنی دارد. چنان که در آیات الهی می خوانیم:

«سَلامٌ عَلَی نُوحٍ فِی العالَمِینَ»[332]

«سَلامٌ عَلَی إِبرَاهِیمَ»[333]

«سَلامٌ عَلَی مُوسَی وَ هارُونَ»[334]

«سَلامٌ عَلَی إِل یاسِینَ»[335]

«وَ سَلامٌ عَلَی المُرسَلِینَ»[336]

زائر را از آن رو زائر گویند که وقتی به زیارت تو می آید از غیر تو عدول می کند و روی برمی گرداند.[337] لذا برخی زیارت را به معنای قصد کردن و توجه نمودن می دانند.[338] بنابراین زیارت اولیای الهی به معنای روی گردانی و عدول از امور مادی و جهان طبیعت و توجه و اقبال به عالم روحانیت و معنویت و انسان های کمال یافته است.[339]

زیارت، حضور عارفانه عاشق در دیار معشوق، دیدار عاشقانه زائر از سرای مزور (زیارت شونده)، اظهار عشق و ارادت محبّ به محبوب، دل دادن صمیمانه، دل داده در کوی دل دار، سرسپردن سرباز فداکار در پیش پای سردار، اعلان فروتنی دین دار در برابر دین و پیشوایان دینی و اذان ایمان و دین داری است.

 زیارت، اعلام وفاداری صادقانه مرید است به مراد، ابراز علاقه مطیع است به مطاع و اعلام خودفراموشی جان بر کف مخلص است نسبت به جانان.

 زیارت، عرضه خویشتن بر ترازو و ابزار سنجش است، ایستادن در برابر آینه و معیار کمال و دیدن اندازه کمال خویش در آن آینه.

 زیارت، سفری مشتاقانه، آگاهانه و عاشقانه است که از سرای دل آغاز می شود، از راه دل عبور می کند و سرانجام نیز در منزل دل به مقصد و مقصود می رسد و بار بر زمین می نهد.

 زیارت، واکنشی به یک گرایش فطری است، هر کسی با کشش درونی و خداداد خویش، زیبایی را دوست دارد، به کمال عشق می ورزد، صاحبان کمال و زیبایی را می ستاید و در برابر آنان از خود فروتنی نشان می دهد. زیارت انسان کامل و زیبا، تجلّی گرایش کمال خواهی و زیبایی طلبی اوست.

 زیارت، پیوند و اتحاد روحی و قلبی زایر با مزور است که در پرتو این ارتباط روحی، نفس زائر به اندازه استعداد و طهارتی که دارد از فیوضات و برکات انسان برتر و کامل الهی، بهره مند می گردد.[340]

علاوه بر این که زیارت قبور اولیای الهی؛ خصوصاً پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان معصوم(علیهم السلام) آثار و برکاتی دارد که می تواند ملاک حُسن و رُجحان آن باشد.

اینک به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

1. بزرگان دین و اولیای الهی در حقیقت الگوهایی هستند که با اقتدای به آنان به کمال و سعادتِ دنیا و آخرت خواهیم رسید. این مسئله تنها اختصاص به جوامع دینی ندارد، بلکه همه جوامع بشری درصدد بزرگ جلوه دادن الگوهایی هستند که مردم با اقتدای به آنان در طریق سعادت و کمال قرار گیرند. این الگوها اگرچه زنده نیستند، ولی با دعوت مردم به زیارت قبرشان، مردم را به یاد خود انداخته و آن ها را به کمالات سوق خواهند داد؛ مثلاً در بسیاری از کشورها میدان و مجسمه ای را به نام سرباز گمنام قرار می دهند، که رمز فداکاری خالص در راه وطن است تا مردم از این طریق همیشه به این فکر باشند که هرگاه کشور مورد هجوم اجانب قرار گرفت، از خود فداکاری نشان دهند. بنابراین حضور یافتن بر سر قبر بزرگان و اسوه ها، از حیث روانی آثار و برکات خاصّی دارد که روان شناسان از آن غافل نبوده اند.

عباس محمود عقاد از نویسندگان مشهور مصری می گوید: «خواست روزگار و اتفاقات این بوده که قافله حسین بعد از آن که از هرطرف جلو آن گرفته شد به سوی کربلا سوق داده شود، کربلایی که تاریخش تا امروز با تاریخ اسلام گره خورده و حقّش آن است که به تاریخ بنی نوع انسان گره بخورد. کربلا امروز حرمی است که مسلمانان به جهت عبرت و درس آموزی، او را زیارت کرده و غیرمسلمانان نیز به جهت سیر و سیاحت به زیارت او می روند. ولی کربلا اگر قرار باشد که حقّش ادا شود سزاوار است که مزار هر انسانی باشد که برای نوع خود قداست و فضیلتی قائل است؛ زیرا به یاد نداریم بقعه ای از بقعه های زمین که اسمش با جمله ای از فضایل و مناقب انسانی مقرون باشد، بزرگ تر از زمین کربلا بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام)...»[341]

2. زیارت از مظاهر حبّ است. شکی نیست که اهلبیت(علیهم السلام) محبتشان از جهات مختلف بر ما لازم و واجب است. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «أحبّوا أَهل بیتی لحبّی»[342]؛ «اهلبیتم را به جهت دوستی من دوست بدارید». لذا همان گونه که محبت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) واجب است، محبت اهلبیتش هم لازم است. از طرفی دیگر می دانیم که حبّ، مظاهر و بروز دارد، و تنها در اطاعت و دوستی قلبی خلاصه نمی شود. یکی از این مظاهر، زیارت قبر آنان است.

3. زیارت قبور اولیای الهی از اهلبیت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پرداخت اجر و مزد رسالت است. خداوند متعال می فرماید:

«قُل لاَ أَسأَلُکُم عَلَیهِ أَجرا إِلاَّ المَوَدَّةَ فِی القُربَی»[343]؛«بگو: من از شما اجر رسالت نمی خواهم جز این که مودت مرا در حقّ خویشاوندانم منظور بدارید»

یکی از مصادیق مودت ذوی القربی، زیارت قبور آنان است.

4. زیارت قبور اولیای الهی تعبیری از عمق ارتباط انسان با خط اولیای خداوند متعال است.

5. زیارت اولیای الهی در حقیقت تجدید عهدی با آن ها است. می دانیم که هر یک از امامان بر ما ولایت دارند و ما هم باید ولایت آنان را پذیرفته و با آنان بیعت نماییم. این بیعت تنها با گفتن نیست، بلکه باید بیعت قلبی خود را ابراز نماییم، که در حال حاضر با زیارت قبور آن ها و حضور در کنار مرقد شریفشان صورت می گیرد.  لذا در روایتی از امام رضا(علیه السلام) آمده: «همانا برای هر امامی عهدی بر گردن اولیا و شیعیانشان است که وفای به آن عهد و حسن ادای آن، زیارت قبور آنان است. پس هر کس با رغبت و شوق آن امام را زیارت کند و آنچه امام نسبت به آن رغبت دارد را تصدیق نماید، همانا امام(علیه السلام) شفیع او در روز قیامت است»[344]

بر طبق این روایت زیارت قبر امام(علیه السلام) نشانه وفاداری و تعهد به پیشوای معصوم است و این که زیارت باید همراه با رغبت و شوق باشد.

6. حضور در کنار قبر اولیای خدا انسان را از جنبه روحی و معنوی زنده کرده و روح تازه معنوی به انسان افاضه می کند.

7. با این عمل، اولیای الهی نیز ما را دوست می دارند که خود سبب نزول برکات بر ما می گردد.

8. زیارت کردن و قرار گرفتن در کنار قبور اولیای الهی، ما را به یاد فداکاری های آنان انداخته و لذا با خدای خود پیمان می بندیم که مانند آنان باشیم.

9. زیارت قبور اولیای الهی در حقیقت اعلان عملی به ادامه دادن راه آن بزرگان و انزجار و تبرّی از دشمنان آنان است.

حدیث نگاران بزرگ اهلسنّت روایات بسیاری را در صحاح و مسانید خود درباره اصل زیارت قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و استحباب آن ذکر کرده اند.

اینک به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

1. عبدالله بن عمر از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده که فرمود: «من زار قبری وجبت له شفاعتی»[345]؛ «هر کس به زیارت قبر من آید شفاعتم بر او واجب می شود»

 2. و نیز از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که فرمود: «من جآءنی زائرا لاتهمّه إلاّ زیارتی کان حقّا علیّ أن أکون له شفیعا یوم القیمة»[346]؛ «هر کس برای زیارت نزد من آید و تنها کار او زیارت من باشد، بر من سزاوار است که شفیع او در روز قیامت شوم»

3. و نیز نقل کرده که فرمود: «من حجّ فزار قبری بعد وفاتی کان کمن زارنی فی حیاتی»[347]؛ «هر کس حج به جای آورد و قبر مرا بعد از وفاتم زیارت کند، مثل کسی است که مرا در زمان حیاتم زیارت کرده است.»

نکته مهمی که در زیارت اولیای الهی و پیشوایان دین باید در کانون توجه قرار گیرد، زیارت همراه با معرفت است. آنچه مایه کمال زیارت می گردد، معرفت و شناخت مقام و جایگاه و حق امام(علیه السلام) است نه زیارت بی روح و بدون معرفت و حضور قلب. ازاینرو امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) در نامه ای فرمودند: «این پیام را به شیعیان ما برسانید که زیارت من در پیشگاه الهی با هزار حج برابر است»

بزنطی گوید که تعجب کردم و به امام جواد(علیه السلام) گفتم: واقعاً با هزار حج برابری می کند؟ فرمودند:«آری، به خدا سوگند با هزار هزار حج برابری می کند، لکن برای کسی که عارف به حق امام(علیه السلام) باشد»[348]

 

 

تبرّک به امامان(علیهم السلام) 

آیا تبرّک جستن به آثار انبیا و اولیا، شرک است؟

واژه تبرّک از ریشه «برکت» است؛ برکت در زبان عرب به معنای زیادت و فزونی و نموّ و رشد است.[349]

و تبرّک جستن به معنی کسب خیر و فزونی و رشد است.

وهابی ها تبرّک جستن به آثار پیامبران و اولیای الهی و بوسیدن ضریح آنها و دست کشیدن به آن را شرک و حرام می دانند؛ زیرا آن را نوعی خضوع و کرنش در برابر غیر خداوند می دانند.

این در حالی است که مطلق کرنش و تواضع در برابر غیر خداوند شرک نیست؛ زیرا حضرت یعقوب(علیه السلام) و همسرشان در برابر یوسف پیامبر به سجده افتادند و سجده کردن اوج کرنش و فروتنی است:

«وَ رَفَعَ أَبَوَیهِ عَلَی العَرشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّد»[350]؛«و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همه در برابر او خضوع کنان به زمین افتادند»

بنابراین نمی توان پیامبر الهی حضرت یعقوب(علیه السلام) را به دلیل سجده و تواضع در برابر حضرت یوسف(علیه السلام)  - نعوذ بالله - متهم به شرک نمود.

اگر بخواهیم از نظرگاه عقلی به موضوع «تبرّک» نگاه کنیم باید بگوییم؛  یک اصل و قاعده عقلانی وجود دارد و آن این که «مَن أَحبّ شیأً أحبَّ آثاره»؛ «هر کس چیزی را دوست داشته باشد آثار متعلّق به آن چیز را هم دوست دارد».

کسی که پدر عزیز خود را از دست داد و به او عشق می ورزیده، پس از مرگش آثار به جای مانده از او مانند سجاده نماز، تسبیح، لباس و غیره را دوست دارد و از آنها نگه داری و مراقبت می کند.

شاید علاقه انسان به فرزندان خود یا محبت یک نویسنده به آثار علمی خود یا وابستگی یک هنرمند یا مخترع به اثری که آفریده، به همین دلیل باشد که «من أحبَّ شیأً أحبَّ آثاره».

سرّ این دوست داشتن و ابراز علاقه را بایستی در «انتساب» آن شی ء به صاحبش دانست. در مثال بالا لباس و سجاده و تسبیح پدر به خاطر انتسابش به پدر است که ارزشمند و دوست داشتنی است وگرنه لباس ها و وسایل زیادی در اطراف ما هست که به آنها علاقه ای نشان نمی دهیم.

به بیان دیگر نسبت داشتن اثری به محبوب و معشوق باعث سرایت محبوبیت و مطلوبیت به آن شی ء می کند و آن اثر باقی مانده از محبوب را نزد ما ارزشمند و دوست داشتنی می کند.

بنابراین آنچه در درجه اول برای ما مطلوب و خوشایند است، خود محبوب و معشوق است؛ ولی در درجه دوم آثار و اشیاء منسوب به او نیز برای ما مطلوبیت می یابد و این به خاطر عشق ما به خود محبوب است، این اصل عقلی و قاعده کلّی در مورد آثار به جای مانده و منسوب به پیامبران و اولیای الهی نیز جاری می گردد. کسی که به برترین آفریده ها و اشرف مخلوقات حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان پاکش عشق می ورزد و آنها را از خود و فرزندان خود بیشتر دوست دارد؛ در واقع آثار به جای مانده و منسوب به آنها را هم دوست دارد، زیرا «مَن أحبَّ شیأً أحبّ آثاره».

کسی که دست در شبکه های ضریح مطهر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می اندازد و آن را می بوید و می بوسد و به آن تبرّک می جوید؛ در واقع به خود پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) عشق می ورزد و او را سرچشمه برکت و خیر می داند نه این که یک تکه آهن را تقدیس و احترام کند؛ این آهن به جهت انتسابش به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مقدّس و مبارک است؛ چنان که جلد قرآن به خاطر انتسابش به قرآن مورد احترام و بوسیدن است، نه این که خود به خود تقدّس و احترامی داشته باشد.

علاوه بر این که بوسیدن و تبرّک جستن به ضریح مقدس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نوعی ابراز عشق و محبت و دلدادگی به ساحت نورانی و پر برکت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است.

یکی از دانشمندان شیعه که به مسجدالنبی(صلی الله علیه و آله و سلم) رفته بود و هنگام بوسیدن و دست کشیدن به ضریح مطهر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، فردی وهابی مانع او شده بود، در استدلال برای جواز تبرّک به آن وهابی گفته بود: «چه طور پیراهن یوسف(علیه السلام)  سود و زیان دارد و چشم یعقوب را شفا می دهد ولی ضریح محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) سود و زیان ندارد و نمی تواند شفا دهد!».

قرآن مجید از زبان حضرت یوسف(علیه السلام) می فرماید:

«اذهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلقُوهُ عَلی وَجهِ أَبِی یَأتِ بَصِیر»[351]؛«این پیراهن مرا ببرید و بر صورت پدرم بیندازید تا بینا شود»

در ادامه قرآن کریم می فرماید:

«فَلَمّا أَن جاءَ البَشِیرُ أَلقاهُ عَلی وَجهِهِ فَارتَدَّ بَصِیر»[352]؛ «هنگامی که مژده رسان آمد، پیراهن را بر صورت یعقوب انداخت و او بینا گردید»

بدیهی است که خود پیراهن به خودی خود اثری ندارد؛ این اثر شفابخشی، به اذن خداوند و به دلیل انتسابش به حضرت یوسف پیامبر است.

جالب آن که تبرّک جستن به آثار و اشیای منسوب به پیامبر اکرم حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) سیره و روش همیشگی یاران و اصحاب ایشان بوده است.

در منابع معتبر اهلسنت آمده است که صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به «آب وضوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) »، «موی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) »، «تیر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) » تبرّک می جستند.[353] آیا می شود صحابه پیامبر را به جرم تبرّک جستن به آثار به جای مانده از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) متهم به شرک نمود؟! هرگز!

شگفت تر آن که در صحیح بخاری آمده که خلیفه اول ابوبکر، هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رحلت فرمودند، کنار جسد مطهر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) حاضر شد و روپوش را از صورت مبارک ایشان کنار زد و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را بوسید! و گفت: «بأبی أنت و أمّی، طبتَ حیاً و میتاً»[354]؛ «پدر و مادرم به فدایت، پاک زندگی کردی و پاک از دنیا رفتی»

این روایت که در صحیح ترین کتاب ها نزد اهلسنت ذکر شده، دربردارنده دو نکته اساسی است:

1. ابوبکر، جسد مطهر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را در حالی که از دنیا رفته بودند، بوسید؛ و این خود بهترین دلیل بر جواز بوسیدن میت و تبرّک جستن به او در میان صحابه است.

2. ابوبکر با پیامبری که از دنیا رفته بود سخن گفت و او را مورد خطاب قرار داد؛ و این خود بهترین دلیل بر جواز زیارت و ارتباط و سخن گفتن با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان(علیهم السلام) پس از وفاتشان است.

نتیجه آن که تبرّک جستن به آثار پیامبران از دیدگاه عقل و قرآن و روایات و سیره صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، امری جایز و مشروع می باشد.

 

 

وهابیان و حرمت زیارت

چرا وهابیان از مسافرت به جهت زیارت قبور اولیا نهی می کنند؟

عمده دلیل وهابیان بر حرمت زیارت قبور - حتی قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) - روایت ابوهریره از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) است که فرمود: «شدّ رحال» یعنی بار سفر بستن، جایز نیست، مگر به سوی سه مسجد: «مسجدالنبیّ، مسجدالحرام و مسجدالاقصی»[355]

در جواب از استدلال به این حدیث می گوییم:

اولاً، از نظر سند به اعتقاد ما ابوهریره موثق نمی باشد و یکی از جاعلان حدیث است. در نتیجه روایات نقل شده توسط او به هیچ وجه قابل اعتماد نیست.

ثانیاً، از نظر دلالت نیز مخدوش می باشد؛ زیرا در این حدیث دو احتمال است:

اول، تحریم بار سفر بستن به سوی تمامی مساجد مگر مساجد سه گانه!

دوم، تحریم بار سفر بستن به همه جا مگر مساجد سه گانه!!

بنابر معنای اوّل دلیلی بر حرمت «شدّ رحال» برای زیارت قبر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیست؛ زیرا قبر پیامبر مسجد نیست. علاوه بر این که در روایات متعددی از عبدالله بن عمر نقل شده که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) روزهای شنبه سواره و پیاده به مسجد قبا می رفتند و در آنجا دو رکعت نماز می خواندند.[356] در حالی که مسجد قبا جزو این مساجد سه گانه نیست ولی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به آنجا رفت و آمد می کردند.

در صورت دوّم نیز چنین حکمی ممکن نیست؛ زیرا لازمه آن حرمت هر نوع سفری مثل سفر علمی یا سفر برای صله رحم است. اگرچه به قصد زیارت هم نباشد، که هیچ کس قائل به آن نیست.

غزالی نیز به این نکته التفات پیدا کرده، می گوید: «مسافرت عبادی مستحب است؛ از جمله مسافرت به جهت زیارت قبور انبیا، صحابه، تابعین و سایر علما و اولیا. پس به طور کلی هر کس که در حال حیات به او تبرک جسته می شود، در حال ممات نیز می توان به زیارتش تبرک جست. لذا شدّ رحال برای تحقق این غرض جایز می گردد. این موضوع با حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) : «لا تشدّ الرحال إلاّ إلی ثلاثة مساجد» منافات و تعارض ندارد؛ زیرا حدیث مربوط به مساجد است و مساجد از آنجا که همه در فضیلت یکسانند، ترجیحی در سفر برای آن ها نیست، مگر این سه مسجد که به جهت خصوصیتی که دارند، سفر به خاطر آن ها اشکالی ندارد و این مسئله غیر از سفر برای زیارت قبور اولیای الهی است»[357]

نکته شایان ذکر آن که زیارت قبور، سنت و روش پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و اصحاب ایشان  بوده است؛ در حدیث معتبری، در صحیح مسلم چنین آمده است: «زار النّبی(صلی الله علیه و آله و سلم) قبر أمّه فبکی و أَبکی مَن حوله»[358]؛ «پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قبر مادرشان را زیارت کردند و گریستند و هر کس اطراف ایشان بود را گریاندند»

این حدیث بیان می کند که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و صحابه گران قدر ایشان به زیارت قبر مادر بزرگوار پیامبر می رفتند و بر سر قبر آن مادر گران قدر می گریستند. این حدیث هم دلالت بر جواز بلکه استحباب زیارت قبور دارد و هم بیان گر جواز گریه بر سر قبر مردگان است.

دانشمندان اهلسنت در مورد حضرت صدیقه فاطمه زهرا(سلام الله علیها) می گویند: «کانت فاطمه - رضی الله عنها - تزور قبر عمّها حمزة کلّ جمعة فتصلّی و تبکی عنده»[359]؛ «فاطمه (سلام الله علیها) همواره قبر عمویشان حضرت حمزه سیدالشهدا را در هر جمعه زیارت می کردند و نزد آن نماز می خواندند و گریه می کردند»

 

 

هدیه ثواب به اموات

آیا بهره ای از زنده ها به اموات می رسد؟

از آیات و روایات به خوبی استفاده می شود که ثواب هدیه استغفار و قرائت قرآن، به مردگان می رسد. در قرآن مجید می خوانیم:

«وَالَّذینَ جآؤُوا مِن بَعدِهِم یَقُولُونَ رَبَّنَا اغفِر لَنا وَ لأِخوانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونا بِالإِیمانِ»[360]؛ «و آنان که پس از مهاجران و انصار آمدند، دائم در دعا به درگاه خدا عرض می کنند: پروردگارا! بر ما و برادران دینی ما که در ایمان پیش از ما شتافتند ببخش»

همچنین از روایات استفاده می شود که میت از اعمال خیری که زندگان برایش می فرستند بهره مند می شود.

بخاری و مسلم از عایشه نقل می کنند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «هر کس بمیرد و بر عهده اش روزه باشد، ولیّش از طرف او روزه بگیرد».[361]

از ابن عباس نقل شده است که گفت: شخصی نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد: «ای رسول خدا! مادرم از دنیا رفته و برعهده اش یک ماه روزه است، آیا می توانم از طرف او قضایش را به جای آورم؟». حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «آری؛ زیرا دیْن خدا سزاوارتر است که قضا شود»[362]

در روایتی دیگر آمده که دیگری سؤال کرد: «مادرم حج انجام نداده و از دنیا رفته است، آیا می توانم از طرف او حج انجام دهم؟». حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «آری، از طرف او حجّ انجام ده».[363]

همچنین از ابن عباس نقل شده که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«هفت عمل است که ثواب آن پس از مرگ انسان در نامه عمل او نگاشته می شود: فردی که درخت خرمایی کاشته باشد، یا چاهی حفر کرده باشد، یا رودی را جاری ساخته باشد، یا مسجدی را بنا کند، یا کتابی بنویسد، یا علم و دانشی را به ارث بگذارد و یا فرزند صالح و شایسته ای را پس از خود به جای بگذارد تا برای او پس از مرگ استغفار نماید»[364]

باید یادآوری نمود که درخت خرما در این حدیث موضوعیت ندارد بلکه هر درختی یا هر اثر نیکی که به سود جامعه باشد، مقصود از این حدیث است.

در اینجا شایسته است سخن فخر رازی در ذیل آیه «وَ یَسئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ»[365] ذکر گردد: «ما می بینیم همه فرقه های دنیا از هند و روم و عرب و عجم و همه ارباب ملل و نحل از یهود و نصاری و مجوس و مسلمانان و سایر فرقه ها و گروه ها در جهان، از طرف مردگان خود صدقه می دهند و برای مردگان خود دعای خیر می کنند و به زیارت قبرهای آنها می روند. اگر این مردگان پس از موت جسدشان زنده نباشند هر آینه صدقه دادن از طرف آنها و دعا کردن برای آنان و رفتن به زیارتشان لغو و بیهوده است.

پس اجماع و اتفاق همه مردم دنیا - با هر دین و آیینی - بر صدقه دادن از طرف مردگان و طلب دعای خیر برای آنها و رفتن به زیارت آنها، دلالت می کند که فطرت سلیم و اصیل مردم گواه بر این مدعاست که حقیقت انسان غیر از این بدن خاکی است و دارای روحی است که از بین نمی رود بلکه زنده و باقی است»[366]

 

 

فصل ششم  - احکام

 

ازدواج با اهلسنت

حکم ازدواج دختر شیعه با مردی از اهل تسنن چیست؟

همه مراجع (به جز بهجت، تبریزی و وحید): ازدواج دختر شیعه با مرد سنی، مکروه است ؛ ولی اگر بترسد که بر اثر ازدواج با او به گمراهی بیفتد، جایز نیست.[367]

آیات عظام بهجت، تبریزی و وحید: اگر بترسد که بر اثر ازدواج با او به گمراهی بیفتد، جایز نیست و در غیر این صورت بنا بر احتیاط واجب، با او ازدواج نکند.[368]

تبصره. ازدواج با برخی از فرقه ها مانند: غلات، ناصبی ها و خوارج - که خود را مسلمان می پندارند، ولی در حقیقت محکوم به کفر هستند - جایز نیست.

 

 

طواف نساء

درباره «طواف نساء» برایم توضیح دهید؟

خداوند در قرآن کریم می فرماید:

«ثُمَّ لیَقضُوا تَفَثَهُم وَ لیُوفُوا نُذُورَهُم وَ لیَطَّوَّفُوا بِالبَیتِ العَتِیقِ»[369]؛ «سپس آلودگی هایشان را بر طرف سازند و به نذرهای خود وفا کنند و بر گِرد آن خانه کهن طواف نمایند»

امام رضا(علیه السلام) درباره آیه «وَ لیَطَّوَّفُوا بِالبَیتِ العَتِیقِ» فرمودند: مقصود از طواف واجب، طواف نساء است.[370]

در روایت است که تا زمانی که مرد «طواف نساء» را انجام نداده بهره مندی از زن برای او حرام است. همچنین زن تا هنگامی که طواف نساء را انجام نداده، جایز نیست که به مرد نزدیک شود و با او آمیزش کند.[371]

آری! مُحرم، هنگامی به طور کامل از احرام خارج می شود و همه محرّمات بر او حلال می گردد که به نیت طواف نساء هفت مرتبه طواف کرده و دو رکعت نماز طواف نساء به جا آورد.[372] آن قدر طواف نساء اهمیت دارد که یکی از یاران امام صادق(علیه السلام) می گوید از حضرت(علیه السلام) در مورد مردی که طواف نساء را فراموش کرده و به شهر و دیار خود برگشته، پرسش نمودم؛ امام(علیه السلام) فرمودند: همسر او بر او حلال نمی شود تا این که یک نفر را اجیر کند و بفرستد به مکه تا به نیابت از او طواف نساء را انجام دهد، و اگر پیش از آن که به نیابت از او طواف انجام دهند از دنیا برود، ولی او باید به نیابت از او طواف نساء را انجام دهد.[373]

راوی گوید که از امام کاظم(علیه السلام) پرسیدم: آیا بر خواجگان یا پیره زنان هم طواف نساء واجب است؟ امام(علیه السلام) فرمودند: آری بر همه آنها طواف نساء واجب است.[374]

شایان ذکر است که اهلسنت به جای طواف نساء «طواف وداع» دارند، آنها طواف نساء را واجب نمی دانند.[375] برخی از فقها، مانند شیخ صدوق و شیخ طوسی، برآنند که اگر کسی طواف نساء را ترک کرد ولی طواف وداع را انجام داده بود، طواف وداع جایگزین طواف نساء او خواهد بود.[376]

در روایت دیگر امام صادق(علیه السلام) فرمودند:

«لولا ما منّ الله عزّوجلّ علی النّاس من طواف النّساء لَرَجع الرّجل إلی أهله و لیس یحلُّ له أهله»[377]؛ «اگر نبود که خداوند به وسیله طواف نساء بر مردم منت می گذاشت، هر آینه مرد به نزد خانواده و همسرش بر می گشت در حالی که همسرش بر او حلال نبود».

 

 

نماز جماعت اهلسنت

روایتی است از حضرت امام جعفر الصادق(علیه السلام) که فرمودهاند هرکس در نماز جماعت به امام جماعت اهلسنت اقتدا کند، از ثواب اقتدا به رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) بهرهمند خواهد شد.

سوال این است: اولاً، آیا این حدیث و روایت صحیح است یا خیر؟ ثانیاً، آیا علمای وهابیت از اهلسنت محسوب میشوند؟

در این روایت که از حیث سند صحیح و معتبر است امام صادق(علیه السلام) میفرماید:

«مَنْ صَلَّی مَعَهُمْ فِی الصَّفِّ الْأَوَّلِ کَانَ کَمَنْ صَلَّی خَلْفَ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)»[378]؛ «هرکس با اهلسنت، در صف اوّل آنها نماز بگزارد، مانند کسی است که پشت سر رسولاللّه(صلی الله علیه و آله و سلم) در صف اوّل نماز گزارده است».

مرحوم شیخ حر عاملی نیز در کتاب وسائل الشیعه بابی را به روایات داله بر استحباب شرکت در نماز جماعت اهلسنت و شرکت در صف اول نماز آنها اختصاص داده است.[379]

هدف از جواز این عمل و استحباب و فضیلت آن این است که این عمل موجب جلب دوستی اهلسنت و موجب وحدت کلمه و اتحاد بیشتر مسلمانان میگردد.

امام خمینی طبق روایاتی که در این باب آمده به تقیه مداراتی با اهلسنت حکم کرده است.[380] تقیه مداراتی یکی از اقسام تقیه است که در این نوع تقیه ترس از ضرر مالی و جانی مطرح نیست؛ بلکه تقیهای است که برای جلب دوستی و ایجاد وحدت با اهلسنت مدارا میگردد.

اما در خصوص سؤال پایانی شما باید بگوییم که امام جماعت مساجدی مانند مسجدالحرام و مسجدالنبی نیز گرچه جزء علمای وهابی هستند. اما از این روایات خارج نیستند و چه بسا در مورد اینها اهمیت بیشتری هم وجود داشته باشد.

در روایات نقل شده که امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) پشت سر مروان بن حکم نماز میخواندند.[381]

مروان بن حکم همان کسی است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) وی را ملعون بن ملعون[382] نامیده بود. وی بعد از صلح امام حسن با معاویه از سوی معاویه والی و حاکم مدینه شده بود. امامت جمعه و جماعات در صدر اسلام از جایگاه بسیار مهمی برخوردار بوده است به طوری که معمولاً حاکمان و والیان هر شهر این منصب مهم را در اختیار خود داشته و با حضور دائم خویش از این منصب محافظت میکردند.

مرحوم امام میفرمایند: در وقتی که در مسجدالحرام یا مسجد النبی نماز جماعت منعقد شد مومنین نباید از آنجا خارج شوند و باید از جماعت تخلف نکنند و با سایر مسلمین به جماعت نماز بخوانند.

مقام معظم رهبری نیز نماز جماعت پشت سر اهل تسنن را جایز و صحیح میدانند.[383]

 

 

نماز شکسته

چرا شیعیان نماز را در سفر شکسته می خوانند، اما برخی اهل سنت نماز خود را در سفر کامل به جا می آورند؟ آیا براساس سنت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، نماز در سفر شکسته یا کامل بوده است؟

امروزه شرایط سفر و امکانات آن فراوان شده لذا ممکن است بسیاری تصور کنند چون علت قصر و نماز شکسته مشقت و سختی در گذشته و سفرهای صدر اسلام بوده است حال که سفرها به این راحتی شده و امکانات و ابزار موجود مشقت و سختی برای نماز را از بین برده پس دیگر نیازی به شکسته خواندن نماز و افطار روزه در سفر نیست و نماز با آن اهمیت فوق العاده که در دین دارد چرا ناقص گردد و چرا با کامل خواندن نماز و روزه ثواب بیشتری نبریم.

پاسخ به این سؤالات نیاز به بررسی مفصلی در مسئله قصر نماز در سفر و شرایط و معیارها و ملاک های آن دارد لکن در اینجا دیدگاه شیعه و اهلسنت مختصراً مطرح می گردد.

شرایط قصر نزد مشهور علمای امامیه 6 مورد است:

1. مسافت، 2. قصد مسافت و استمرار آن، 3. خارج شدن از حد ترخص، 4.شغلش سفر نباشد، 5. قصد اقامت بیش از ده روز نداشته باشد (قواطع دیگر سفر پیش نیاید)، 6. سفر مباح باشد یا حرام نباشد.

در بیان شرایط قصر علمای امامیه تفاوت هایی وجود دارد که در نهایت، برگشت به همین 6 شرط دارد؛ مانند: علامه حلی[384]، شهید اول[385]، شیخ طوسی[386] و امام خمینی.[387]

 در بین مذاهب اهلسنت در شرایط قصر اختلاف وجود دارد به طوری که از حداقل دو شرط تا حداکثر 8 شرط نقل شده است.

حنفی: 1. قصد مدت سفر 2. خروج از ساختمان های شهر[388]

شافعی: سمرقندی از شافعیه؛ 8 شرط گفته است[389] ولی موسی الحجاوی 5شرط بیان کرده[390] و محیی الدین نووی 4 شرط ذکر کرده.[391]

مالکی: الآبی از علمای مالکیه 5 شرط ذکر کرده است.[392]

حنبلی: ابن قدامه از حنبلیه سه شرط ذکر کرده است.[393]

در کلیه اقوال مسافت از اصلی ترین شرایط قصر بیان گردیده است بنابراین فریقین در مسافت اتفاق نظر و اجماع دارند هرچند در مقدار و حد آن اختلاف نظر دارند.

دلائل قصر از دیدگاه فریقین

آنچه مسلم است از دیدگاه فریقین قصر نماز در سفر سنت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و آن حضرت در تمام سفرها نماز را شکسته خوانده است[394] و به کسانی که مسافر نبودند تذکر می دادند که نمازشان را کامل بخوانند زیرا ما که شکسته می خوانیم مسافریم.[395]

همچنین یکی از بدعت های عثمان که سبب اعتراض و آغاز مخالفت های مسلمانان با وی گردید کامل خواندن نماز در منی در سال 29 هجری و سال ششم خلافتش بوده است.[396]

ملاک و معیار قصر چیست؟

به اجماع فریقین ملاک و معیار اصلی قصر مسافت است فقهای امامیه و عامه صرف نظر از اینکه قائل به وجوب قصر یا جواز آن باشند مسافت را معیار و ملاک اصلی قصر نماز مسافر ذکر کرده اند.[397] زیرا موضوع قصر در آیه و روایات و ادله؛ تحقق عنوان سفر و مسافر است و مسافر کسی است که به قصد مسافت معین از وطن یا محل اقامت خارج گردد لذا مسافت ملاک و معیار قصر است.

در صحاح جوهری؛ سفر به معنای روشنایی روز یا طی مسافت آمده است[398] و مسافت: به معنای دور، یا فاصله بین دو نقطه است و شرط اصلی عنوان مسافر، طی مسافت خاص است.[399]

اطلاق آیه 184 بقره تحقق عنوان سفر در جواز افطار و قصر است و منطوق و مفهوم روایات متعدد تقصیر؛ بر مسافت معین دلالت دارد مگر آنچه که به دلیل خارج است مانند کثیرالسفر.

تعیین مقدار مسافت توسط رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) 

تعیین مسافت توسط جبرئیل برای رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) دلیل دیگری بر این است که ملاک و معیار قصر؛ مسافت است و مقدار مسافت شرعی به وسیله رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) تعیین شده است که در روایت موثقه خزاز از امام صادق(علیه السلام) نقل گردیده است[400] و عامه با عمل به محتوای آن در واقع آن را پذیرفتند و گفتیم تقصیر به اتفاق فریقین سنت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بوده که کمترین حد مسافت آن به استناد این روایت یک برید یا 4 فرسخ رفت است که با برگشت 8 فرسخ می شود و عمل رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در موسم حج در عرفات و منا که نماز را شکسته خواندند.

در بیان کلیات شرایط قصر از دیدگاه فریقین هیچ کدام از علمای فریقین در بیان شرایط قصر به مشقت و سختی سفر اشاره نکرده اند لکن چون در گذشته و مخصوصاً در صدر اسلام و زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ؛ سفر مشقات و سختی های فراوانی داشته لذا گفته می شود اگر مشقت و سختی از شرایط قصر باشد و به این دلیل نماز مسافر شکسته شده است بنابر این در بسیاری از سفرهای این روزگار که بدون هیچ سختی و مشقتی است نمی شود گفت نماز شکسته است لذا ضروری است که تحقیقی مختصر در این خصوص بیان گردد.

در قرآن در دو آیه مربوط به تقصیر اشاره ای به مشقت نشده است و در روایات نیز صراحتاً مشقت نیامده لکن بعضی از علمای امامیه از برخی روایات مشقت را فهمیدهاند از جمله دو روایت فضل از امام رضا(علیه السلام).[401]

 گرچه در ذیل این روایت اشاره ای به مشقت در سفر شده است ولی هیچ کدام از علمای امامیه به آن برای بیان مشقت به عنوان ملاک قصر استناد نکرده اند، تنها عدّه ای از علما، در مباحث جنبی مثل ترک نافله ها این روایت را ذکر نموده اند از جمله صاحب جواهر[402] اما این حدیث را آیت الله میلانی مؤید این مطلب آورده است که مشقت از اقتضائات سفر است و در ادامه به حدیث امام صادق(علیه السلام) اشاره نموده که قصر را هدیه الهی دانسته، و تأکید بر وجوب اقتضا و قبول هدیه نموده است.[403]

دیدگاه عامه در مشقت

علمای عامه در قول به چهار برید و سه شبانه روز به این مطلب اشاره دارند که مشقت و سختی سفر در سه شبانه روز حاصل می گردد. شافعی و حنبلی قائل به قصر در مسافت 48 میل شده اند با استناد به روایت ابن عباس و ابن عمر که تقصیر به کمتر از 4 برید را نمی پذیرند و بین عسفان و مکه را مسافت قصر گفته اند چون در این صورت مشقت سفر حاصل می گردد.[404]

ابن قدامه در مذهب حنبلی به این حدیث استناد نموده.[405] موسی الحجاوی قائل به سببیت مشقت شده[406] و شربینی و بکری[407] در مذهب شافعی دلیل قصر را مشقت سفر دانسته. اما عامه در بیان شرایط تقصیر آن را نیاورده اند.

علمای امامیه این دیدگاه عامه را رد کرده اند مثلاً علامه حلی در رد نظر ابوحنیفه فرموده است: «همانا مشقت انضباط ندارد پس نمی توان آن را علت قرار داد و اگر هم علت باشد پس در مسیر یک روز حاصل می گردد و به مشقت یک روز حکم ثابت می گردد»[408]

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: «همانا خدا برداشته از مسافر روزه و قسمتی از نماز را پس هر کس که اسم مسافر بر او صدق کند جایز است برایش قصر و افطار»[409]

بنابراین ذکر مشقت یک روز در اقوال علمای امامیه بیشتر از جهت پاسخ گویی و اقناع عامه در بحث تقصیر می باشد نه اینکه مشقت را علت قصر بدانند.

دلایل عدم موضوعیت مشقت در قصر

اولاً، علمای فریقین مشقت و سختی در سفر را از شرایط قصر ذکر نکرده اند و در هیچ رساله عملیه در شرایط قصر مشقت و سختی سفر را مطرح نکرده اند.

ثانیاً، ادله تصریحی بر مشقت و سختی نداشتند و ظاهر آیه جواز تقصیر در سفر است و قصر تنها برای مسافر ثابت شده است و در تحقق عنوان مسافر مشقت و سختی سفر موضوعیت ندارد.

ثالثاً، مشهور فریقین قصر از بعد از حد ترخص[410] می دانند این در حالی است  که هنوز مسیر زیادی را طی ننموده تا مشقت حاصل شده باشد لکن نماز را می تواند شکسته بخواند حتی اگر پس از آن توقف کند و در روزهای بعد ادامه سفر نماید.

رابعاً، اکثر علمای امامیة مشقت را از باب حکمت در قصر می دانند از جمله: علامه حلی، شهید ثانی، محقق حلی، محقق اردبیلی، محقق نراقی[411] و محقق کرکی آن را امر معنوی و آیت الله میلانی اقتضای سفر و آیت الله مشکینی تخفیف و هدیه الهی و آیت الله سبحانی به خاطر مصلحت خارجی دانسته اند.[412]

با توجه به اینکه ثابت گردید ملاک و معیار قصر مسافت است حال این پرسش مطرح است که مقدار مسافتی که سبب قصر می گردد چقدر است؟

بعضی در جدیدترین اقوال مسیر یک روز با وسایل نقلیه جدید را معیار قصر نماز دانسته اند که منوط به طی صدها الی هزاران کیلومتر می باشد.[413]

برای واضح شدن مطلب بحثی را تحت عنوان تحدید مسافت مطرح می کنیم:

تحدید مسافت

 در اینکه ملاک و معیار قصر نماز در سفر مسافت است هیچ جای تردید نیست و فریقین اجماع بر آن دارند و ادله فراوانی بر آن اقامه گردید. لکن اختلاف نظر در تحدید مسافت است که آیا زمانی است یا مکانی و در مقدار آن و در اولویت یکی از آن دو و یا هر دو با هم نظرات مختلفی وجود دارد.

در تحدید زمانی اتفاق و اجماع علمای امامیه بر یک روز کامل است؛ در عامه اکثریت قائل به سه شبانه روز هستند هر چند که اقوال یک روز؛ یک شبانه روز هم دارند ولی فتوایی بر آن نداده اند. در تحدید مکانی اتفاق و اجماع علمای امامیه بر هشت فرسخ است - اعم از امتدادیه یا تلفیقیه-. در عامه اختلاف نظر شدیدی وجود دارد ولی اکثریت 48 میل قائل هستند.

در جمع بندی اقوال مطرح شده به این نتیجه می رسیم که اصل در تحدید مسافت هشت فرسخ است و مسیر یک روز و تعبیرات دیگر مثل روشنایی یک روز یا شغل یک روز کاشف از این است که هشت فرسخ محقق شده و طریق برای هشت فرسخ خواهد بود و در عامه نیز طی مسافت مکانی کافی است؛ لذا آیت الله سیدابوالحسن اصفهانی ضمن تأکید بر این مطلب، رابطه هشت فرسخ و مسیر یک روز را مانند پانزده نوبت خورن شیر در بحث رضاع یا یک شبانه روز شیرخوردن می داند که کشف از موضوع حکم؛ روییدن گوشت به وسیله شیر خوردن می کند؛ لذا یک روز را کاشف از تحقق موضوع قصر هشت فرسخ دانسته؛ نه اینکه خودش به تنهایی تمام موضوع حکم باشد و عنوان خاصی در مقابل دیگری باشد.[414]

 بنابر آن چه گفته شد براساس سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نماز مسافر شکسته است و در قصر نمار مسافر ملاک و معیار اصلی به اتفاق و اجماع فریقین مسافت است و مشقت و سختی سفر و یا سرعت وسیله نقلیه و مدت زمان طی مسیر دخالتی در تحقق موضوع قصر نماز ندارند.

 

 

نماز میت

نماز میت و ذکرهای مختصر آن چیست؟ تفاوت شیعه و سنی در این باره چگونه است؟

مشهور اهلسنت در نماز میت چهار تکبیر را واجب می دانند؛ ولی شیعه به پیروی از اهل بیت(علیهم السلام) پنج تکبیر را واجب می دانند.

 امام صادق(علیه السلام) درباره حکمت پنج تکبیر فرمودند: «همانا خداوند تبارک و تعالی پنج نماز واجب کرده و برای میت به ازای هر نمازی تکبیری را قرار داده است».[415]

نماز میت به دو صورت مفصّل و مختصر خوانده می شود؛ که در اینجا صورت مختصر آن بیان می شود:

بعد از نیت و گفتن تکبیر اول بگوید: «أشهد أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمّداً رسولُالله».

بعد از تکبیر دوم بگوید: «اللهمّ صلّ علی محمّدٍ و آلِ محمّدٍ».

و بعد از تکبیر سوم بگوید: «أللّهمّ اغفِر للمُؤمنین و المؤ مناتِ».

و پس از تکبیر چهارم اگر میت مرد است بگوید: «أللّهمّ اغفِر لِهذا المیت».

و اگر زن است بگوید: «أللّهمّ اغفِر لِهذه المیتِ».

و بعد تکبیر پنجم را بگوید.[416]

 

 

 

فصل هفتم - موضع گیری

 

تکفیریها

آیا می توان کسی را که شهادتین می گوید کافر نامید؟

برخی از تندروهای وهابی؛ هنگامی که به برخی مسلمانان از جمله شیعیان می رسند، توهین می کنند و اتهام شرک و عدم مسلمانی را نثار آنان می کنند! یکی از پاسخ های قاطع (و دندان شکن) به این تندروی ها، استناد به این آیه شریفه است:

«وَلاَتَقُولُوا لِمَن أَلقَی إِلَیکُمُ السَّلامَ لَستَ مُؤمِنا تَبتَغُونَ عَرَضَ الحَیَاةِ الدُّنی»[417]؛«به کسی که سلام میگوید - و یا اظهار صلح و اسلام می کند - نگویید: مسلمان نیستی شما متاع دنیا را میجویید!!».

از این آیه شریفه استفاده می شود که نمی توان دیگران را به راحتی مسلمان ندانست لذا میتوان گفت: تندروهای بدخواه، با اتهام به مسلمانان و شیعیان، انگیزه های دنیاطلبی و فزون خواهی دارند.

(همچنین) بخاری به سندش از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده که فرمود: «أُمرت ان أُقاتل الناس حتی یشهدوا ان لا اله الاّ الله و انّ محمّدا رسول الله و یقیموا الصلاة و یؤتوا الزکاة، فاذا فعلوا ذلک عصموا منّی دماءهم و أَموالهم الاّ بحقّ الاسلام و حسابهم علی الله»[418]؛ «من مأمور شده ام که با مردم بجنگم تا شهادت به وحدانیّت خدا و رسالت محمد داده و نماز به پا داشته و زکات دهند، و چون چنین کردند خون و اموالشان از ناحیه من - به جز به حقّ اسلام - محفوظ می ماند و حساب آنان بر خداوند است».

ابن حجر عسقلانی در شرح این حدیث می گوید: «و فیه دلیل علی قبول الأعمال الظاهرة و الحکم بمایقتضیه الظاهر»[419]؛ «این حدیث دلیل بر قبول اعمال ظاهر و حکم بر طبق مقتضای ظاهر است». ازاینرو تندروی های وهابی براساس منابع اسلامی از جمله اهلسنت هیچ گونه توجیه منطقی ندارد.

شایان ذکر آن که احادیث موجود در کتاب های شیعه و سنی بر این نکته تأکید می ورزند که هر کس به زبان شهادتین را جاری ساخت او مسلمان است و جان و مال و آبروی او در امان است؛ در ذیل به چند نمونه اشاره می شود:

1. ابو داود از اسامة بن زید روایت کرده است که گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ما را به عنوان گروهی نظامی به سوی حرقات (تیره ای از قبیله جهینه) فرستاد، آنها مطلع شدند و فرار کردند، ما به یک مردی از آنها دست یافتیم، وقتی شمشیر را بالا بردیم گفت: لا إله إلّا الله، ما او را زدیم تا کشتیم، من این داستان را به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گفتم، ایشان گفتند: «چه کسی در روز قیامت در برابر جمله «لا إله إلّا اللّه» از تو حمایت میکند؟»، من گفتم: او فقط از ترس سلاح و مرگ این چنین گفت، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «آیا قلب او را نشکافتی تا بدانی که به خاطر ترس گفته یا نه؟ چه کسی در روز قیامت در برابر جمله لا اله إلا اللّه از تو حمایت میکند؟»، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) همیشه این سخن را میگفت.[420]

2. وقتی ذو الخویصرة[421] رسول أعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) را خطاب[422] کرد و گفت: عادل باش؛ غوغایی در مجلس به پا شد، خالد بن ولید گفت: یا رسول الله گردنش را بزنم؟ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: « نه، شاید او نماز میخواند»، خالد گفت: چه بسیار نماز گزاری که چیزی میگوید که در قلبش نیست، رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «من مأمور نیستم که قلب مردم را سوراخ و شکمهایشان را بشکافم»[423]

3. در صحیح بخاری و مسلم این حدیث آمده است: مقداد بن عمرو به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: ای رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نظر شما درباره کافری که با همدیگر مبارزه و جنگ کرده ایم و او یکی از دست هایم را با شمشیر قطع کرده سپس به درختی پناه برده و می گوید: اسلام آوردم، آیا من می توانم او را بکشم پس از آن که او این سخن را گفت (اظهار اسلام کرد) ؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«لا تقتُله، فأن قتلته فأنّه بمنزلتک قبل أن تقتله، و انّک بمنزلته قبل أن یقول کلمته الّلتی قال»[424]؛ «او را نکش، زیرا اگر او را بکشی، او به منزله تو - مسلمان صحابی - خواهد بود پیش از آن که تو او را بکشی و تو همانند آن مرد خواهی بود هنگامی که او اظهار اسلام نکرده بود»

آری کشتن کافری که بر حسب ظاهر برای حفظ جان خود اظهار اسلام نمود، مانند آن است که مقداد آن صحابی مؤمن و جلیل القدر در جایگاه آن کافر حربی قرار بگیرد و آن کافر حربی پس از اظهار اسلام، به منزله آن صحابی گران قدر باشد.

4. امام باقر(علیه السلام) به حمران بن أعین فرمودند:

«اسلام، گفتار و کردار ظاهری است و اسلام همان است که همه فرقه ها بر آن اتفاق نظر دارند و به سبب آن خون ها حفظ می شود و ارث و میراث و ازدواج بر پایه آن جاری می شود و مردم به وسیله آن بر نماز و زکات و روزه و حج اتفاق و اجتماع می کنند، پس به سبب این اسلام است که مردم از کفر خارج شده و به ایمان منتسب می شوند»[425]

آری اسلام با شهادتین «اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) » محقق می شود و این همه آثار و احکام دینی بر آن بار می شود.

شایان توجه است مرحوم سید عبدالحسین شرف الدین در کتاب ارزشمندش «الفصول المهمّه» به تفصیل درباره «تکفیر» و حرمت آن، بر اساس احادیث شیعه و اهلسنت، بحث نموده است.

نکته مهم آن که «منافقین» با این که در پایین ترین درجات دوزخ جای دارند «انّ المنافقین فی الدَّرک الأسفل مِن النّار»[426] و دارای کفر باطنی هستند اما به آنها مسلمان گفته می شود و احکام اسلام بر آنها جاری می شود، بر آنها نماز خوانده می شود و با آنها می شود ازدواج کرد. دینی که گروه منافقین را جزو مسلمانان به شمار می آورد، صرفاً به دلیل این که به ظاهر، شهادتین را بر زبان جاری کرده اند، چگونه می توان بر اساس آن مسلمانان واقعی و مؤمنان به خدا و رسولش را کافر دانست؟!

عمده دلیل کسانی که مسلمانان را تکفیر می کنند آن است که مسلمانان، اولیای الهی و رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) و خاندان پاکش را بین خود و خدا شفیع و واسطه قرار می دهند و به وسیله آنها به خدا نزدیک می شوند. این شفاعت و واسطه قرار دادن غیرخدا شرک است و باعث می شود خون و مال آنها حلال گردد، در حالی که هیچ گاه واسطه قرار دادن اولیای الهی باعث شرک نشده و نمی شود فرد را با آن تکفیر کرد.

هشدار:

در جهان کنونی، آیا یهود اسرائیلی و آمریکایی که دشمنان سر سخت اسلام هستند و بارها خود به این خصومت اذعان کرده اند، از چه کسانی و چه دینی خشنود هستند و آن را حمایت می کنند؟

فتاوا و آراء علمای کدام دین و فرقه ای با سیاست های تفرقه انگیز صهیونیسم سازگار و همسو است؟

آیا وهابیت با آن تاریخ و این اعتقادات و رفتارهای غیرانسانی سنت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را برپا کرده است؟!

از سوی دیگر دشمنان قسم خورده اسلام ناب با کدام دین و اعتقادی مبارزه می کنند؟ با کدام مسلک و راهی سرناسازگاری و عداوت دارند؟ چرا؟

براساس آیه 82 سوره مائده:

«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الیَهُودَ وَ الَّذِینَ أَشرَکُو»؛ «بی تردید، یهودیان و مشرکان را دشمن ترین مردم نسبت به مؤمنان خواهی یافت»

یهود در این دوران کنونی بیشترین دشمنی و کینه توزی را با شیعیان و جریان مقاومت اسلامی در منطقه خاورمیانه دارد و از سوی دیگر بهترین روابط را با جریان سلفی گری و حاکمان مرتجع دارد و از آنها انواع حمایت های مادی، نظامی و رسانه ای را انجام می دهد!!

 

 

وهابیون پاسخ دهند!

در فرودگاه عربستان مأمور کنترل گذرنامه از من پرسید چرا شیعه هستی؟ من برای چند لحظه ساکت ماندم! به نظر شما در این وقت ها چی بگیم بهتره؟

در این گونه موارد بهترین راه کار، مطرح کردن یک یا چند پرسش خوب است. به طور نمونه به چند پرسش مهم اشاره می شود:

پرسش اول. در منابع معتبر اهلسنت، مثل صحیح بخاری و مسلم، روایتی است از پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) که می فرمایند: «لا یزال الدّین عزیزاً منیعاً إلی اثنی عشر خلیفه»[427]؛ «همواره این دین عزیز و محفوظ است تا زمانی که دوازده خلیفه جانشینان من باشند»

به نظر شما منظور از این دوازده خلیفه چه کسانی هستند؟ زیرا از نگاه آنان خلفای راشدین چهار نفرند و خلفای بنی امیه از دوازده نفر کمتر و بنی عباس از دوازده نفر بیشترند و پاسخ صحیحی ندارند مگر این که اعتقاد به دوازده امام داشته باشیم.

پرسش دوم. در منابع معتبر حدیثی و تاریخی آمده است که خلیفه دوم عمربن الخطاب راویان حدیث را از نقل احادیث و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نهی می کرد، حتی بزرگان صحابه مانند ابن مسعود، ابوذرّ، ابوالدّرداء را به جرم نقل احادیث از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) زندان نمود.[428]

پرسش این است که چرا و به چه انگیزه ای خلیفه دوم «منع تدوین و نقل حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) » را پایه گذاری کرد؟

آیا احتمال نمی رود که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در احادیث فراوانی مردم را راهنمایی و فضایل اهل بیت(علیهم السلام) را بیان کرده است که اگر احادیث پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در میان مردم می ماند این گونه برخی مسلمانان از اهل بیت(علیهم السلام) جدا نمی شدند و اختلافات به این مقدار نمی رسید؟

پرسش سوم. همه مسلمانان خطبه حجة الوداع پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را قبول دارند که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده اند: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» اما برخی اهلسنت «مولا» را فقط به معنای محبت و دوستی می دانند. بر فرض که درست بگویند؛

- آیا دوست داشتن با جنگیدن و منزوی کردن امام علی(علیه السلام) سازگار است؟!

- آیا دوست داشتن با کشتن امام حسین(علیه السلام) و یاران و اسارت خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  سازگار است؟

پرسش چهارم. در قرآن مجید می خوانیم:

«لَن تَرضی عَنکَ الیَهُودُ وَ لاَ النَّصاری حَتّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم»[429]

آمریکا و اسرائیل از چه کشورهایی راضی اند و با چه کشورهایی مخالفت می کنند؟! رابطه آمریکا با عربستان و قطر چگونه است؟ و مخالفت آمریکا با ایران و مقاومت حزب الله لبنان چگونه است؟

پرسش پنجم. شما می گویید شورش بر علیه خلیفه مسلمانان جایز نیست، در حالی که طلحه و زبیر و حتی عایشه جنگ جمل را بر علیه امام علی(علیه السلام) برپا کردند؟!

پرسش ششم. در قرآن می خوانیم:

«السّابِقُونَ السّابِقُونَ. أُولئِکَ المُقَرَّبُونَ»[430]

امام علی(علیه السلام) اولین مسلمان بوده است در حالی که بقیه چندین سال سابقه شرک و بت پرستی داشته اند! کدام یک انتخاب شوند بهتر است؟!

پرسش هفتم. در قرآن می خوانیم:

«هَل یَستَوِی الَّذِینَ یَعلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعلَمُونَ»[431]؛ «آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند یکسانند؟!»

آیا خلفای دیگر مانند نهج البلاغه امام علی(علیه السلام) دارند؟ آیا بارها خلیفه دوم در قضاوت اشتباه نکرد و اعتراف نکرد «لولا علی لهلک عمر»[432]

پرسش هشتم. در قرآن می خوانیم:

«فَضَّلَ الله المُجاهِدِینَ عَلَی القاعِدِینَ أَجراً عَظِیم»[433]

امام علی(علیه السلام) در جنگ بدر و احد و احزاب و تصرف خیبر و... بهترین و بیشترین جهاد را داشته است. به نظر شما کدام یک از خلفا برتری دارند؟

پرسش نهم. آیا تعیین خلیفه کار خوبی است یا نه؟ اگر خوب است چرا می گویید پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خلیفه تعیین نکرد؟ اگر بد است چرا ابوبکر و عمر این کار را کردند؟

پرسش دهم. آیا می شود محبت علی(علیه السلام) و معاویه در یک دل جمع گردد؟ این تناقض را چگونه به جوانان خود پاسخ می دهید؟

پرسش یازدهم. یزید دستور کشتن امام حسین(علیه السلام) را داد و جنایات فراوانی در مدینه انجام داد و معاویه مردم شام را به لعن امام علی(علیه السلام) تشویق می کرد،[434] این در حالی است که یزید توسط معاویه حاکم شد و معاویه توسط خلیفه دوم حاکم شام شد!! حال مقصر اصلی کیست؟!

پرسش دوازدهم. در موارد متعددّی در صحیح بخاری حضرت موسی(علیه السلام) بر پیامبر عظیم الشأن اسلام حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) برتری و فضیلت داده شده است و از پیامبر روایت شده است: «لا تخیّرونی علی موسی»[435]؛ «من را بر موسی برتری ندهید»!!

آیا احتمال نمی رود که چنین روایاتی را یهودیان وارد کرده باشند و در صحاح شش گانه و سیره ابن هشام و تاریخ طبری اسرائیلیات فراوانی آمده است. به طوری که موجب سوء استفاده دشمنان شده و کتاب آیات شیطانی را بر علیه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نوشته اند.

پرسش سیزدهم. در صحیح بخاری آمده است که حضرت فاطمه(سلام الله علیها) از ابوبکر خشمناک و آزرده گردید و تا آخرین لحظه حیاتشان با وی سخن نگفتند: «فغضبت فاطمه بنتُ رسولِ الله(صلی الله علیه و آله و سلم) فَهَجَرت أبابکر، فلم تزل هاجرتْه حتّی توفّیت»[436]

از سوی دیگر در صحیح بخاری از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده است: «فاطمة بضعة منی من اغضبها اغضبنی»[437]؛ «فاطمه پاره تن من است هر کس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است». در نتیجه چه کسانی مورد خشم و ناخشنودی پیامبرند؟!

پرسش چهاردهم. در صحیح بخاری حدیثی از عمر بن الخطاب آمده که نشانگر باور وی به تحریف، قرآن است. او این آیه را می خوانده است: «أن لا ترغبوا عن آبائکم فأنّه کفرٌ بکم أن ترغبوا عن آبائکم»[438]؛ «از پدران خود رویگردان نشوید زیرا این کفر است که از پدران خود روی برتابید». در حالی که این آیه در قرآن موجود و مورد اعتماد مسلمانان وجود ندارد!! آیا خلیفه دوم قایل به تحریف قرآن بود؟!

پرسش پانزدهم. می دانیم که یزید بن معاویه سه سال حکومت کرد؛ در سال نخست حکومتش دستور داد که امام حسین(علیه السلام) را به شهادت برسانند، در سال دوم حکومت خود به مدینه حمل کرد و واقعه خونین و ننگین «حرّه» را پدید آورد که بسیاری از صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به شهادت رسیدند و در سال سوم حکومتش دستور داد که کعبه را به منجنیق بسته و آن را به آتش کشید.

حال پرسش مهم این است که چرا ابن تیمیه (پایه گذار و نظریه پرداز وهابیت) یزیدبن معاویه را تقدیس نموده و او را جزو جانشینان دوازده گانه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می داند!![439]

پرسش شانزدهم. معاویه بن ابی سفیان بر خلیفه زمان خود امام علی(علیه السلام) خروج کرد و بیعت ایشان را نپذیرفت، از سوی دیگر دست معاویه به خون صحابه جلیل القدری مانند «عمار بن یاسر»[440]،«حُجر بن عدی»[441]؛ «عمر بن حمق خزاعی»[442] و دیگران آلوده است؛ چگونه وهابی ها شیعه را متهم به دشنام دادن به صحابه می کنند، اما دوست دار کسی هستند که دستش به خون صحابه آلوده است؟!

مگر پیامبر نفرمودند: «یا علی جز مؤ من تو را دوست ندارد و به جز منافق، تو را دشمن ندارد». آیا دشمنی با حضرت امیرمؤ منان طبق این روایت نشانه نفاق نیست؟!

پرسش هفدهم. درباره آخرین پنجشنبه زندگانی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در صحیح بخاری و مسلم و صحاح دیگر آمده: «برای من قلم و کاغذ بیاورید تا نوشته ای برای شما بنگارم که پس از من هرگز گمراه نشوید».

اما خلیفه دوم در برابر درخواست پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) سرپیچی و مخالفت کرد و گفت: «حسبنا کتاب الله»؛ «وی پیامبر را متهم به هذیان و درد شدید نمود که نمی فهمد چه می گوید (نعوذ بالله) !![443]

حال گناه این همه گمراهی و خون ریزی و اختلاف بین مسلمانان به گردن چه کسی است؟!

پرسش هیجدهم. ابن تیمیه نظریه پرداز وهابیت در کتاب «منهاج السّنه» امام علی(علیه السلام) را طبق آیه «تِلکَ الدّارُ الاخِرَةُ نَجعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الاَرضِ وَ لافَساد»[444] خواهان برتری و فساد در زمین معرفی کرده و می گوید این ویژگی فرعون است - نعوذ بالله - و امام علی(علیه السلام) را اهل سعادت اخروی نمی داند.[445]

آیا این عداوت و دشمنی با امام علی(علیه السلام) موجب خروج او از اسلام نمی گردد؟! آیا این طعن در عدالت صحابه و مصداق ناسزا و توهین به خلفا نیست؟!

 

 

کوتاه پاسخ «آیات برگزیده»

آنان می گویند: هنگام زیارت فقط رو به قبله بایستید و به سوی خدا دعا کنید و از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی نخواهید. او از دنیا رفته است و کاری از او ساخته نیست!!

 ما می گوییم: قرآن می فرماید:

«وَ لا تَقُولُوا لِمَن یُقتَلُ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمواتٌ بَل أَحیاءٌ وَ لکِن لا تَشعُرُونَ»[446]؛ «و کسانی را که در راه خدا کشته می شوند مرده نخوانید، بلکه زنده اند ولی شما نمی دانید»

 آنان می گویند: گریه برای مردگان و امامان(علیهم السلام) نشانه نارضایتی از خداست؟!

 ما می گوییم: قرآن مجید درباره گریه حضرت یعقوب(علیه السلام) در فراغ حضرت یوسف(علیه السلام) می فرماید:

«... ابیَضَّت عَیناهُ مِنَ الحُزنِ فَهُوَ کَظِیمٌ»[447]؛ «... در حالی که اندوه خود را فرو می خورد چشمانش از اندوه سپید شد»

آنان در بقیع و منطقه احد روی تابلوهای خود این آیه را آورده اند:

«أَفَتَعبُدُونَ مِن دُونِ اللّهِ ما لا یَنفَعُکُم شَیئاً وَ لا یَضُرُّکُم»[448]؛ «آیا جز خدا چیزی را می پرستید که هیچ سود و زیانی به شما نمی رساند»

ما می گوییم: این آیه مربوط به مشرکان است که بت های سنگ و چوب را عبادت می کردند.

اما درباره زیارت خواندن و دعا کردن در خانه اولیای الهی و حرم امامان(علیهم السلام)   قرآن مجید می فرماید:

«فِی بُیُوتٍ أَذِنَ الله أَن تُرفَعَ وَ یُذکَرَ فِیهَا اسمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالغُدُوِّ وَ الاصالِ»[449]؛ «در خانه هایی که خدا رخصت داده که [قدر و منزلت] آنها رفعت یابد و نامش در آنها یاد شود در آن [خانه]ها هر بامداد و شامگاه او را نیایش می کنند»

 آنان می گویند چرا حضرت علی(علیه السلام) را از صحابه دیگر برتر می دانید؟

 ما می گوییم: قرآن می فرماید: «هر کس در اسلام سابقه بیشتری دارد و سابقه شرک نداشته باشد برتر است:

«وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ. أُولئِکَ المُقَرَّبُونَ»[450]؛ «و سبقت گیرندگان مقربند. آنانند همان مقربان [خدا]»

 آنان می گویند: فقط به درگاه خدا دعا کنید و کسی دیگر را واسطه نگیرید و به آیه قرآن استناد می کنند:

«وَ أَنَّ المَساجِدَ لِلّهِ فَلا تَدعُوا مَعَ اللّهِ أَحَد»[451]؛ «و مساجد ویژه خداست پس هیچ کس را با خدا مخوانید»

 ما می گوییم: آیه درباره مشرکان است که بت ها را همانند خدا عبادت  می کردند. اما درباره درخواست از اولیای الهی قرآن می فرماید:

«قالُوا یا أَبانَا استَغفِر لَنا ذُنُوبَنا إِنّا کُنّا خاطِئِینَ»[452]؛ «گفتند: ای پدر برای گناهان ما آمرزش خواه که ما خطاکار بودیم»

 آنان می گویند چرا شما برخی را لعن می کنید؟!

 ما می گوییم: قرآن می فرماید:

«إِنَّ الَّذِینَ یُؤذُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ الله فِی الدُّنیا وَ الاخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُم عَذاباً مُهِین»[453]؛ «بی گمان کسانی که خدا و پیامبر او را آزار می رسانند خدا آنان را در دنیا و آخرت لعنت کرده و برایشان عذابی خفت آور آماده ساخته است»

 برخی از آنان می گویند شما مشرک هستید؟!

 ما می گوییم: اینها از اعتقادات ما که برگرفته از مکتب اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  است خبر ندارند و جاهلند در این صورت خوب است در پاسخ آنان فقط یک سلام کنیم. قرآن می فرماید:

«... وَ إِذا خاطَبَهُمُ الجاهِلُونَ قالُوا سَلام»[454]؛ «... و چون نادانان ایشان را طرف خطاب قرار دهند به ملایمت پاسخ می دهند»

 

 

کتابنامه :

قرآن.

نهج البلاغه.

الحسینی الزُّبیدی، إتحاف السّاده المتّقین بشرح إحیاء علوم الدّین، بیروت، دارالفکر.

فلاح زاده، محمد حسین، احکام مبتلا به حجّاج، تهران: مشعر، 1389 ش.

أزرقی، ابوالولید محمد بن عبدالله، أخبار مکّه و ما جاء فیها مِن الآثار، تحقیق: رشدی الصالح، بیروت، دارالأندلس، 1411هـ.ق.

جوادی آملی، عبدالله، ادب فنای مقرّبان، قم: نشر إسراء، 1385 ش.

کلینی، اصول کافی، ترجمه سیدجواد مصطفوی، تهران: انتشارات گلگشت، 1375هـ.

ابوریّة، محمود، اضواءٌ علی السّنة المحمدیة، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بی تا.

امین، سید محسن، أعیان الشیعه، تحقیق: سیدحسن امین، بیروت، دارالتّعارف للمطبوعات، 1418هـ.

شیخ مفید، الأرشاد، ترجمه: شیخ محمدباقر ساعدی خراسانی، تصحیح محمدباقر بهبودی، تهران: کتابفروشی اسلامیه، 1376ش.

ابن عبدالبرّ القرطبی، الأستیعاب فی معرفه الأصحاب، تحقیق: شیخ علی معوض، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1415هـ، چاپ اول.

شیخ صدوق، الأعتقادات، قم: مؤسسه للأمام الهادی(علیه السلام)، 1389ش، چاپ اول.

شیخ محمد حسین المظفّر، الأمام الصادق(علیه السلام)، قم: مؤسسه النشر الأسلامی، بی تا.

امینی، محمد أمین، الأمام جعفر الصادق(علیه السلام) رمز الحضاره الأسلامیه، قم: نشر ذوی القُربی، 1423هـ.

ابن کثیر دمشقی، البدایة و النهایة، بیروت، مؤسسه التاریخ العربی، بی تا.

الطوسی، شیخ الطائفه، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بی تا.

 القرطبی، ابو عبدالله، الجامع لأحکام القرآن، تحقیق: عبدالله التّرکی، بیروت، مؤسسه الرساله، 1427هـ.

شیخ صدوق، الخصال، تحقیق: علی اکبر غفّاری، بیروت، مؤسسه الأعلمی، 1410هـ.ق، چاپ اول.

جلال الدین سیوطی، الدرّ المنثور، بیروت، دارالفکر، 1414هـ.

بیهقی، ابوبکر