خانه> کتاب >1958


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
پيامدهاي خودارضايي...
قرص شب امتحان (تار...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
هولوكاست چيست؟
همجنسگرايي، علل و ...
گناهان كبيره
رابطه دختر و پسر
چشم چراني، آثار و ...
چگونه از ياران اما...
عجم، دشمن اهل بيت؟...
تقويت اراده در انج...
علامت قبولي توبه
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
اخلاق پيامبر (4) -...
نقش قرآن در زندگي ...
احكام نماز و روزه ...
شوخي هاي پيامبر
چه كنم گناه نكنم؟!
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
جلسه خواستگاري
...

گرايش دختران آمريك...
اثر بيدار ماندن بي...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
ايميل هايي از شيطا...
دفتر 30 پرسش ها و ...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
لیست کتب اداره مشا...
اخلاق پيامبر(2)- م...
موي بلند و وضو
خاطره اي جالب از ز...
اخلاق پيامبر - توص...
امام خميني(ره) و غ...
تا باشگاه هسته اي

آمار سایت


تعداد مقالات:
2049

بازدید مقالات:
6297966

بازدید سوالات:
2572220



دفتر پنجاه و دوم پرسش ها و پاسخ ها «پیرامون نهج البلاغه» بازديد: 456

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال


 

 

پرسش ها و پاسخ های دانشجویی

دفتر پنجاه و دوم

پیرامون نهجالبلاغه

 

 

 

 نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها

معاونت آموزشی و پژوهشی

 اداره مشاوره و پاسخ

 

 

مراكز پخش:

مديريت پخش دفتر نشر معارف: قم، خيابان شهدا، كوچه 32، پلاك 3، تلفن و نمابر: 37740004

 

پاتوق كتاب قم (شعبه 1): خيابان شهدا، روبه روى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن 37735451

 

پاتوق كتاب قم (شعبه 2): بلوار جمهورى اسلامى، نهاد رهبرى در دانشگاه ها، تلفن 32904440

 

پاتوق كتاب تهران: خيابان انقلاب، چهار راه كالج، پ 715، تلفن 88911212

 

قم، مؤسسه فرهنگى و اطلاع رسانى طلوع طاها، تلفن 37748345

 

نشانى اينترنت: www.Ketabroom.ir - www.porseman.org - www.porsemani.ir

 

پست الكترونيك: info@Ketabroom.ir   -   info@porseman.org

 

 

 

شناسنامه

سرشناسه: عزیزی، مصطفی،  ۱۳۵۶ -

عنوان و نام پديدآور: پیرامون نهجالبلاغه/ [تنظیم و نظارت] نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها، معاونت آموزشی و پژوهشی- اداره مشاوره و پاسخ؛ تدوین و تالیف مصطفی عزیزی.

مشخصات نشر: قم: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهه ، دفتر نشر معارف ، ۱۳۹۳.

فروست: پرسشها و پاسخهای دانشجویی؛ دفتر پنجاه و دوم.

شابک:978-964-531-689-9 ؛ 288 ص

یادداشت: کتابنامه: ؛ همچنین به صورت زیرنویس.

 موضوع: علیبن ابیطالب ، امام اول،  ۲۳قبل از هجرت -  ۴۰ق . نهجالبلاغه -- پرسشها و پاسخها

 شناسه افزوده: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهه . معاونت آموزشی- پژوهشی. اداره مشاوره و پاسخ

 شناسه افزوده: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهه . دفتر نشر معارف

 وضعیت فهرست نویسی: فیپا

 ردهبندی دیویی:  ۲۹۷/۹۵۱۵

 ردهبندی کنگره: ‫BP۳۸/۰۹۵ ۴پ۹ ۱۳۹۳

 شماره کتابشناسی ملی: ۳۷۳۰۸۷۶

تنظیم و نظارت: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها

(معاونت آموزشی و پژوهشی - اداره مشاوره و پاسخ)

تدوین و تألیف: مصطفی عزیزی

ناشر: دفتر نشر معارف

تایپ و صفحه آرایی: طالب بخشایش

نوبت چاپ: اول، تابستان 1394

شابک: 9-689-531-964-978 

«همه حقوق برای ناشر محفوظ است»

 

 

فهرست موضوعات (برای دسترسی سریع به متن روی موضوع مورد نظر کلیک کنید.)

 

مــقـدمـه 

 

شناخت نهجالبلاغه

نام گذاری نهج البلاغه - نگارش نهج البلاغه - نگارنده نهج البلاغه - دیدگاه دانشمندان درباره نهج البلاغه - مخاطب نهج البلاغه

 

اعتقادات در  نهجالبلاغه

خداشناسی توحیدی - اثبات خداوند - خداشناسی عرفانی - معاد در نهج البلاغه - پیامبر از زبان علی -علی از زبان علی - علم غیب و پیشگوییها

 

سیاست و حکومتداری

حکومت و سیاست - مشروعیت حکومت - اصول مدیریت علوی - انتقاد از امام علی - آموزه های اقتصادی - حقوق شهروندی - خطبه شقشقیه - وزیر باشم بهتره! - انتخاب شورایی - فـتـنــه - جهاد و شهادت - عزل و نصبها - فــدک - مدح و ستایش خلیفه دوم - دلایل خلافت امام

 

زن در نهـجالبلاغـه

نقصان عقل زن - زیبایى زن

 

عـلـم و اخــلاق

عقل و خرد - تزکیه نفس - مهارت های زندگی - زندگی زاهدانه

 

مطالعات نهجالبلاغه

سیر مطالعاتی نهج البلاغه  - ترجمه ها و شروح نهج البلاغه

 

کتابنامه

 


 

 

مقدمه

«پرسشگرى» از آغاز آفرینش انسان، رخنمایى کرده؛ بر بال سبز خود، فرشتگان را فرانشانده، بر برگ زرد خود، شیطان را فرونشانده و در این میان، مقام آدمیت را نشان داده است. آفتاب کوفه چه زیبا فرموده است:

«مَن اَحسَنَ السؤال عَلِمَ» و «من عَلِمَ اَحسَنَ السؤال».

هم سؤال از علم خیزد هم جواب         همچنانکه خار و گُل از خاک و آب

آری! هر که سؤالهایش آسمانی است، دانش و بینش پاسخش خواهد بود. پویایی و پایایی «جامعه» و «فرهنگ»، در گرو پرسشهای حقیقتطلبانه و پاسخهای خِردورزانه است.

از افتخارات ایران اسلامی، آن است که از سویی، سرشار از جوانانی پاک دل، کمال خواه و پرسش گر می باشد و از دیگر سوی، از مکتبی غنی برخوردار است که معارف بلند آن، گوارا نوش دل های عطشناک پرسش گر و دانش جوست.

اداره مشاوره و پاسخ معاونت آموزشی و پژوهشی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، محفل انسی فراهم آورده است، تا «ابر رحمت» پرسش ها را به «زمین اجابت» پذیرا باشد و نهال سبز دانش را بارور سازد. ما اگر بتوانیم سنگ صبور جوانان اندیشمند و بالنده ایران پرگهرمان باشیم، به خود خواهیم بالید.

شایان ذکر است در راستای ترویج فرهنگ دینی، اداره مشاوره و پاسخ نهاد، تاکنون بیش از سیصد هزار پرسش دانشجویی را در موضوعات مختلف اندیشه دینی و مشاوره ای پاسخ داده است.

این اداره دارای گروه های علمی و تخصصی، به شرح زیر است:

- قرآن و حدیث؛

- تربیتی و روان شناسی؛

- احـکـام؛   

- اندیشه سیاسی؛

- فلسفه، کلام و دین پژوهی؛        

- فرهنگی و اجتماعی؛

- حقوق و فلسفه احکام؛     

- تاریخ و سیره؛

- اخلاق و عرفان؛           

- ادیان و مذاهب.

آنچه پیش رو دارید، بخشی از پرسش های دانشجویی پیرامون نهجالبلاغه است که توسط حجت الاسلام مصطفی عزیزی پاسخدهی و توسط صاحب اندیشه و قلم دکتر محمدعلی مجد فقيهی ارزیابی شده است.

در پایان از همه همکاران اداره مشاوره و پاسخ به ویژه حجت الاسلام والمسلمین آقای صالح قنادی که در آمادهسازی و بازپژوهی این مجموعه ما را یاری داده اند، تشکر و قدردانی می شود.

دوام توفیقات این عزیزان را در جهت خدمت بیشتر به مکتب اهل بیت(علیهم السلام) و ارتقای فرهنگ دینی جامعه - به خصوص دانشگاهیان - از خداوند متعال مسألت داریم.

 الله ولى التوفیق

معاونت آموزشى و پژوهشى نهاد


 

  

شناخت نهج البلاغه

 

 

نام گذاری نهج البلاغه

درباره نام گذاری «نهج البلاغه» و امتیازات آن، اطلاعاتی می خواستم به دست آورم؟

شهید مطهری در این باره می گوید: «سیدرضی شخصاً شیفته سخنان علی(علیه السلام) بوده است، او مردی ادیب و شاعر و سخن شناس بود. سیدرضی به خاطر همین شیفتگی که به ادب عموماً و به کلمات علی(علیه السلام) خصوصاً داشته است بیشتر از زاویه فصاحت و بلاغت و ادب به سخنان مولی می نگریسته است، و به همین جهت در انتخاب آنها این خصوصیت را در نظر گرفته است، یعنی آن قسمت ها بیشتر نظرش را جلب می کرده است که از جنبه بلاغت برجستگی خاص داشته است؛ و ازاین رو نام مجموعه منتخب خویش را «نهج البلاغه» نهاده است.

نهج البلاغه شامل 241 خطبه، 79 نامه و 489 حکمت از سخنان گهربار امیرمؤمنان و پیشوای حقمداران است. البته نه سخنان و کلمات مولی علی(علیه السلام) منحصر است به آنچه سیدرضی گردآوری کرده؛ و نه گردآوران سخنان امیرمؤمنین(علیه السلام) منحصر به سیدرضی است.

مسعودی که تقریباً صد سال قبل از سیدرضی می زیسته در کتاب «مروجالذهب» می گوید: «آنچه مردم از خطبه های علی(علیه السلام) در مقامات مختلف حفظ کرده اند، بالغ بر چهارصد و هشتاد و اندی می شود. علی(علیه السلام) آن خطبه ها را با بیان رسا و بدون یادداشت و پیش نویس به گوش مردم می رساند و مردم از آن بهرهمند می شدند».[1]

استاد محمدتقی جعفری درباره بلندای محتوای نهج البلاغه می گوید: «نهج البلاغه تنها کتاب دیروز و امروز نیست، بلکه کتاب فردا هم هست؛ زیرا تشریح «انسان» و «جهان» در نهج البلاغه به طور جاودانی انجام گرفته است، قوانینی که در روش انسان و جهان فرموده است، ساخته شده زمان و مکان نیست تا محدود به چهار دیوار عصری و حداکثر قرنی بوده باشد، هر عصری می رسد و نوابغی تربیت می کند و به اندازه فهم و اطلاعشان از نهج البلاغه استفاده می کنند.»[2]

علامه جعفری در جای دیگر پیرامون بار معنایی نهج البلاغه می گوید: «سخنان امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) پاسخ گوی همه مسائل انسانی در ارتباطات چهارگانه، یعنی ارتباط انسان با خویشتن، ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با عالم هستی و ارتباط انسان با همنوعان خود می باشد. تاکنون دیده نشده است که بشریت توانسته باشد در جایی پاسخ های حقیقی این سوالات ششگانه اصلی را بدهد مگر در نهج البلاغه: 1. من کیستم؟ 2. از کجا آمده ام؟ 3. به کجا آمده ام؟ 4. با کیستم؟ 5. به کجا می روم؟ 6. برای چه آمده بودم؟»[3]

به تعبیر شهید مطهری نهج البلاغه چندین دنیا دارد: «دنیای زهد و تقوا، دنیای عبادت و عرفان، دنیای حکمت و فلسفه، دنیای پند و موعظه، دنیای ملاحم و مغیبات، دنیای سیاست و مسئوولیت های اجتماعی، دنیای حماسه و شجاعت و غیره است».[4]

آری، نهج البلاغه دایرةالمعارف مکتب اهل بیت(علیهم السلام) است؛ اوج معارف و آموزه های هستیشناسی و فلسفی را می توان در خطبه اول آن مشاهده کرد؛

دقیق ترین دستورالعمل ها و راه کارهای حکومتداری و بهترین شیوه های مدیریتی را می توان در نامه 53 معروف به عهدنامه مالک اشتر دید؛

زیباترین منشور اخلاقی – تربیتی را می توان در نامه 31 به امام حسن مجتبی(علیه السلام) یافت؛

عالی ترین آموزه های عرفانی و توحیدی را می توان در خطبه 185 و 186 ملاحظه نمود؛

و به طور کلی می توان ناب ترین و ژرف ترین آموزه ها و معارف را در زمینه هایی که مایه سعادت دنیا و آخرت انسان است در این کتاب ارزشمند یافت.

درباره انگیزه تألیف نهج البلاغه بهتر آن است به مقدمه زیبا و مهم سیدرضی بر نهج البلاغه مراجعه نمود؛ ایشان درباره انگیزه تألیف نهج البلاغه چنین می گویند: «من در روزگار جوانی و هنگام شادابی درخت زندگانی به نوشتن کتاب پرداختم، و گردآوری فضیلت های خاص پیشوایان دین را وجهه همت ساختم، تنی چند از دوستان و برادران از من خواستند تا کتابی بپردازم و گزیده سخنان مولی امیرالمؤمنین را در آن فراهم سازم. گفتارهایی از همه فنون و مجموعه ای از همه گون: از آداب و پند، یا نامه یا خطبه های کوتاه و بلند، که می دانستند چنین کتاب طراز فصاحت خواهد بود و پیرایه بلاغت، عربیت را بها فزاید و دین و دنیا را به کار آید؛ که بلاغتی چنان نه در گفتاری فراهم آمده است و نه یکجا در کتابی هم. چه امیرمؤمنان(علیه السلام) سرچشمه فصاحت است و آبشخور بلاغت. و دیدم که سخنان امام بر محور سه مضمون است، و از سه دسته نفائس، گفتار مشحون: خطبه و فرمان، نامه به این و آن، حکمت و اندرز. به توفیق خدا به کار پرداختم و نخست خطبه های اعجابانگیز، پس نامه های دلاویز، سپس سخنانِ کوتاه حکمت آمیز را فراهم ساختم».[5]

البته ناگفته نماند مرحوم سیدرضی در مقدمه ای که بر نهج البلاغه نگاشته اند، تصریح می کنند که در پی گردآوری و تألیف تمام سخنان امیرمؤمنان علی(علیه السلام) نبوده اند، بلکه به دنبال آن بودند که گلچینی از سخنان امام(علیه السلام) که در اوج فصاحت و بلاغت[6] و شیوایی بوده را گرد آورند؛ زیرا امام علی(علیه السلام) سرچشمه فصاحت و شیوایی و خاستگاه بلاغت و رسایی بوده اند.

مرحوم سیدرضی در مقدمه نهج البلاغه می گوید: «من ادعا نمی کنم که بر همه گفته های امام علی(علیه السلام) دست یافته ام و به همه جوانب آن احاطه دارم به گونه ای که هیچ نکته ای از آن را فروگذار نکرده ام، بلکه بعید نیست آنچه از سخنان امام(علیه السلام) دست نیافته ام بیش از آن چیزی است که در این کتاب آوردهام؛ و آنچه به دست آورده ام کمتر از آن چیزی است که بدان دست نیافته ام.»[7]

انگیزه و هدف اصلی سیدرضی از همان آغاز تألیف نهج البلاغه گزینش خطبه ها و نامه ها و حکمت هایی بوده که از جهت فصاحت و بلاغت و زیبایی در جایگاه برجسته ای قرار داشته است. ازاینرو کسانی پس از سیدرضی  آمدند و کتاب هایی تحت عنوان «مستدرک نهج البلاغه» نگاشتند.

اصطلاح «مستدرک» بدین معنی است که آنچه از احادیثی که باقی مانده و مؤلّف کتاب به هر دلیل و انگیزه ای فروگذار کرده، در کتابی جداگانه تدارک و جبران می گردد. مستدرک نهج البلاغه در واقع تکمیلکننده نهج البلاغه است و گاهی از آن به «ملحق نهج البلاغه» تعبیر می شود.

در این مجال به برخی از مهمترین مستدرک های نهج البلاغه اشاره می شود:

1. «مستدرک نهج البلاغه»

این اثر تألیف مرحوم شیخ هادی کاشف الغطاء است. ایشان این مستدرک را به همان روش نهج البلاغه، در سه بخش (خطبه ها، نامه ها و حکمت ها) تنظیم کرده اند. او برخی از سخنانی را که سیدرضی بخشی از آن را ذکر کرده، به طور کامل آورده و در بیش تر موارد نیز خطبه ها و کلمات جدیدی را افزوده است.

مؤلف در بخش خطبه ها 93 خطبه، در بخش نامه ها، 46 نامه و در بخش حکمت ها، حدود 700 حکمت را ذکر کرده است.

2. مصباح نهج البلاغه

این اثر تألیف مرحوم آیت الله سیدحسن میرجهانی اصفهانی است؛ او نام کتابش را «مصباح البلاغه فی مشکوة الصیاغة» نهاده و تاکنون چهار جلد آن منتشر شده است. مؤلف در آغاز هر خطبه و نامه، مأخذ خود را یاد کرده و سند احادیث را بهطور کامل آورده است.

3. نهجالسعاده فی مستدرک نهج البلاغه

این اثر گرانسنگ توسط استاد شیخ محمد باقر محمودی در سیزده جلد بدین ترتیب تنظیم شده است: جلد های اول تا سوم، خطبهها؛ جلد های چهارم و پنجم، نامهها؛ جلد ششم، دعاها، جلد هفتم و هشتم، وصیتها؛ جلد نهم تا دوازدهم، حکمتها؛ جلد سیزدهم، اشعار.

مؤلف در این کتاب کوشیده است تا از کتاب های تمام فرقه های اسلامی بهره برد و روایات را با ذکر مأخذ و سند و منابع مشابه ثبت کند.

استاد مطهری در کتاب «سیری در نهج البلاغه» که در آن هنگام فقط چهار جلد از «نهجالسعادة» منتشر شده بود، از آن یاد کرده و آن را ستوده است.[8]

این کتاب در واقع موسوعه سخنان امام علی(علیه السلام) است، چه در نهج البلاغه آمده باشد و چه نیامده باشد.

4. نهج البلاغه ثانی

این کتاب اثر شیخ جعفر حائری است. وی به گردآوری خطبه ها و نامه ها و حکمت هایی اقدام کرده که سیدرضی در کتابش نیاورده است. مؤلف در این کتاب 139 خطبه، 71 نامه و 336 حکمت را گردآورده و در سه بخش به همان ترتیب نهج البلاغه تنظیم کرده است.

5. تمام نهج البلاغه

این کتاب تألیف سید صادق موسوی است که با سبکی ویژه خطبه ها و کلماتی را که سیدرضی تقطیع کرده، شناخته و تمام حدیث را آورده و در لابهلای آن، بخشی را که سیدرضی برگزیده، معین نموده است. مؤلف کتابش را در دو باب و هر باب را در چند فصل با این عناوین قرار داده است:

باب اول، شامل چهار فصل: 1. خطبهها (62خطبه) 2. کلمات قصار (156کلمه) 3. وصایای شفاهی (12 وصیت) 4. دعاها(9 دعا).

باب دوم، شامل سه فصل: 1. نامه ها (75 نامه) 2. عهد ها و سوگندها (3عهد و 1 سوگند) 3. وصایای مکتوب (4 وصیت).[9]

بدیهی است اینگونه کتاب ها پس از سیدرضی تدوین گردیده است و با «نهج البلاغه» مشهور که توسط «سید رضی» تدوین شده است، از نظر حجم متفاوت است. اما از جهت محتوا با یکدیگر اشتراک دارند.

 

 

نگارش نهج البلاغه

با توجه به اینکه قسمتی از نهج البلاغه شامل سخنرانی های حضرت است؛ آیا در هنگام سخنرانی حضرت، افرادی مو به موی فرمایشات حضرت را یادداشت می کردند؟ چگونه می توانیم به درستی نهج البلاغه و انتساب آن به امام علی(علیه السلام) اطمینان پیدا کنیم؟

در دوران حکومت امام علی(علیه السلام) منع نقل و تدوین حدیث از بین رفت و آن حضرت(علیه السلام) همه را تشویق نمودند تا احادیث و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را ثبت و ضبط و منتشر کنند. خود امام نیز در قالب خطبه ها و تربیت شاگردان به تبلیغ و گسترش معارف قرآن و سنت نبوی اهتمام ویژه داشتند[10]، ازاینرو پرسابقه ترین دوران تدوین سخنان امام علی(علیه السلام)؛ دوران حکومت خود آن حضرت است.

ابواسحاق سبیعی می گوید: از حارث اعور شنیدم که امام علی(علیه السلام) پس از نماز عصر خطبه ای در توصیف و تعظیم پروردگار خواندند که مردم از زیبایی آن مبهوت شدند. از حارث پرسیدم: آیا آن خطبه را در حافظه داری؟ حارث گفت: آن را نوشته ام. آنگاه نوشته اش را بر ما املا کرد.[11]

در زمان حیات امیرمؤمنان علی(علیه السلام) برخی از اصحاب و یاران خاص حضرت به حفظ و تدوین و نگارش خطبه ها و سخن های امام(علیه السلام) اهتمام ویژه داشتند؛ به گونه ای که در همان لحظه سخنرانی کلمات گهربار امام(علیه السلام) ثبت و ضبط می گردید.

از جمله یاران حضرت امیر(علیه السلام) که سخنان ایشان را تدوین و ثبت می نمود و به عنوان کاتب امام(علیه السلام) معروف بوده، «زین بن وهب جهنی» است که کتابی تدوین کرده به نام «خُطب امیرالمؤمنین علی المنابر فی الجُمع و الأعیاد و غیرهما» این کتاب تا زمان شیخ طوسی موجود بوده است.[12]

از دیگر یاران حضرت که سخنان امام(علیه السلام) را می نگاشته «حارث بن عبدالله الأعور الهمدانی الکوفی» است که از یاران باوفای امیرمؤمنان(علیه السلام) به شمار می آمده است. همچنین «اَصبغ بن نباته مجاشعی» از اصحاب خاص امیرمؤمنان است که عهدنامه مالک اشتر و وصیت امام علی(علیه السلام) به فرزندش محمد بن حنفیه را نقل کرده است.[13]

همچنین «کمیل بن زیاد نخعی» که از اصحاب سرّ امیرمؤمنان است و نیز «نوفی بکالی» که از یاران خاص حضرت(علیه السلام) بود و نیز «ضرار بن ضمرة الضبائی» که از اصحاب خاص حضرت بوده و همچنین «میثم تمار، ابوالاسود دوئلی، رشید هجری، حجربن عدی»[14]، از جمله کسانی بوده اند که سخنان امیرمؤمنان علی(علیه السلام) را از نزدیک شنیده و آن را حفظ کرده و برای مردم روایت می کردند.

جاحظ که از بزرگان اهل سنت است می گوید خطبه های علی(علیه السلام) تدوین شده و در حافظه افراد موجود بوده و در حد بالایی از شهرت قرار داشته است.[15]

البته تعدادی از کارگزاران امیرمؤمنان که به آنها «شرطة الخمیس» می گفتند فراوان بوده اند که ابن داوود حلّی در کتاب رجال خود به نام آنان اشاره کرده است، و به یقین هر کدام از آنها مورد اعتماد حضرت بوده و عامل انتقال بخشی از سخنان آن حضرت بوده اند که از جمله آنها اصبغ بن نباته بوده  است.

گذشته از اصحاب و یاران امیرمؤمنان، شایسته ترین افراد برای حفظ و حراست از میراث گران بهای علوی و سخنان گهربار ایشان امامان معصوم(علیهم السلام) هستند که مهمترین رسالت آنها افزون بر حفظ و انتقال کتاب های به جا مانده از امام علی(علیه السلام) مانند: صحیفه ها و کتاب هایی که در روایات متعدد از آنها سخن رفته است، عهدهدار احیای سنت و رساندن علوم و معارف به نسل های بعدی بوده اند. و در بسیاری از روایات آنها مشاهده می شود که سند روایت خود را به امام علی(علیه السلام) می رسانند و از ایشان نقل قول می کنند.[16]

علاوه بر پیشوایان معصوم(علیهم السلام) که خود احادیث و سخنان امام علی(علیه السلام) را نقل می کردند اصحاب و شاگردان ائمّه نیز در حفظ و نگهداری کلمات امام علی(علیه السلام) می کوشیدند. افرادی همچون:

1. «محمد بن قیس بجلی کوفی (متوفای 151 هـ) از اصحاب امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) که کتابی داشته به نام «قضایا امیرالمؤمنین(علیه السلام)».

2. «مسعدة بن صدقه» از اصحاب امام صادق و امام موسی کاظم(علیهما السلام) که خطبه 91 (خطبة الأشباح) به نام او ثبت شده است.

3. «محمد بن خالد برقی» از اصحاب امام کاظم و امام رضا و امام جواد(علیهم السلام) که کتابی داشته به نام «خطب امیرالمؤمنین(علیه السلام)».

4. «اسماعیل بن مهران کوفی» از اصحاب امام رضا و امام جواد(علیهما السلام) که کتابی داشتند به نام «خطب امیرالمؤمنین(علیه السلام)».

5. «محمد بن عیسی اشعری» از اصحاب امام رضا و امام جواد(علیهما السلام) که کتابی داشته به نام «خطب امیرالمؤمنین(علیه السلام)».

6. «صالح بن ابی حماد رازی»، از اصحاب امام حسن عسکری(علیه السلام) و صاحب کتاب «خطب امیرالمؤمنین(علیه السلام)».

7. «عبدالعظیم حسنی» از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادی(علیهم السلام) که بسیاری از کلمات و مواعظ و خطبه های امیرالمؤمنین(علیه السلام) را روایت کرده است.[17]

بنابراین از زمان صدور خطبه ها و سخنان امیرمؤمنان علی(علیه السلام) تا زمان ائمه(علیهم السلام) و عصر غیبت صاحب الأمر(علیه السلام) و تا عصر سیدرضی، اصحاب و یاران ائمّه و دانشمندان امین و پارسا با تمام وجود از میراث گران قدر علوی پاسداری و نگه داری می کردند و سینه به سینه آن را به نسل های بعد از خود می رسانند.

نکته شایان ذکر که در واقع پاسخ بخش دوم پرسش است آن که:

افرادی که خطبه و سخنان نورانی امیرمؤمنان(علیه السلام) را می نگاشتند انسان های معمولی نبودند، بلکه برخوردار از حافظه ای بسیار قوی و دقیق بودند که با یک بار شنیدن همه دقایق و ظرایف را حفظ می کردند. به طور کلی کاتبان احادیث از صدر اسلام که سخنان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و خلفا را می نگاشتند افراد ویژه و کارآزموده ای بوده اند که از حافظه ای سرشار و قوی بهرهمند بودند. این افراد بعضاً از سوی امام علی(علیه السلام) برای این مسؤولیت سترگ انتخاب شده و افرادی پارسا و خداترس و پرهیزکار بودند. این افراد گاهی آنچه از سخنان حضرت(علیه السلام) را می نوشتند به امام(علیه السلام) نشان می دادند و مورد تأیید و امضای امام(علیه السلام) قرار می گرفت.

علاوه بر اینکه که همه خلفا برخوردار از دبیران و منشیانی بوده اند که امور نوشتاری و نامهنگاری حکومت را بر عهده داشته اند. امیرمؤمنان علی(علیه السلام) که خود کاتب وحی بوده اند، کاملاً به ضرورت دستگاه نوشتاری و دبیران آگاه بوده اند و در حکومت خود از آنها بهره می جسته اند. گواه این مدعا نامه 53 امام(علیه السلام) به مالک اشتر است که در آن بخشی را به ویژگی دبیران و منشیان اختصاص داده و به زیبایی شایستگی های آنها را توصیف می کنند.

 

 

نگارنده نهج البلاغه

درباره نگارنده نهج البلاغه مرحوم «سید رضی» و زندگی و شخصیت او توضیح دهید؟

«سید رضی» در سال 359 هـ.ق در یکی از خاندان علویان بغداد نوزادی متولد گشت که از جانب پدر و مادر نسبی بس شریف داشت. این نوزاد علوی که نامش «محمد» و بعدها مشهور به «سید رضی» و ملقّب به «ذوالحَسَبین» گردید؛ از طرف پدر با پنج واسطه به امام همام حضرت موسی کاظم(علیه السلام) متصل و از جانب مادر نیز بعد از شش پشت به امام چهارم حضرت علی بن الحسین(علیه السلام) نسبت می رساند.

حسین بن موسی پدر سیدرضی از طرف بهاء الدوله دیلمی ملقّب به «طاهر اوحد ذوالمناقب» گردید. وی بزرگ نقباء آل ابی طالب و امیر حاج و شخصاً مردی با عظمت و ستوده خصال بود. او در نزد خلفای عباسی و پادشاهان آل بویه و آل حمدان با جلالت قدر و کمال مهابت می زیست و از جانب آنان به منظور عقد صلح و میانجی گری و تنظیم امور رعایا و آسایش عباد سفارت داشت.

نیاکان پدری و مادری سیدرضی همه از اشراف نامور و برخی از علمای بزرگ بودند، جدّ مادری او حسین بن احمد معروف به «ناصر کبیر» یا «ناصر حق» متوفای 304 هـ.ق کسی است که در زمان خلافت مقتدر عباسی در مازندران قیام کرد و با سامانیان جنگ های عظیم نمود و سرانجام بر بلاد دیلم استیلا یافت و بیش تر مردم مازندران را که تا آن زمان مجوسی بودند، مسلمان گردانید.

ناصر کبیر گذشته از روح سلحشوری که از جدّش امیرالمؤمنین(علیه السلام) به ارث برده بود، از علمای نامی و فقهای بزرگ نیز به شمار می آمد.

دانشمندان شیعه و سنی نوشته اند که در ایام کودکی سیدرضی و برادر بزرگترش سید مرتضی، شبی شیخ مفید عالم معروف شیعه در خواب دید که یگانه دختر پیغمبر اسلام حضرت فاطمه(سلام الله علیها)، دست دو کودک گرامی خود امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) را گرفته نزد وی آورد و فرمود: «یا شیخ علّمهما الفقه!»؛ «ای مرد بزرگ، به دو فرزند من علم فقه بیاموز!». فردای آن شب مادر سیدرضی و سید مرتضی که اتفاقاً فاطمه نام داشت، در حالی که دست کودکان خود سید مرتضی و سیدرضی را در دست گرفته بود نزد شیخ مفید آمد و گفت: ای شیخ این دو فرزند من را علم فقه و احکام دین بیاموز.[18]

شیخ مفید از آن خواب و این تعبیر در شگفت ماند و گریست و با کمال اشتیاق تعلیم و تربیت آن ها را به عهده گرفت و در ارتقای آنان به مدارج عالی علمی و عملی کوشید تا آن جا که از نوابغ روزگار و علمای نامی به شمار آمدند.

مرحوم سیدرضی گذشته از مقام فقاهت و تبحّری که در تفسیر قرآن و سایر علوم دینی داشته، پیش از آن که بیستمین بهار عمر را پشت سر بگذارد استاد برجسته عصر خود در ادبیات عرب بود و در نظم و نثر بی نظیر بود.

از جلالت و بزرگی سیدرضی همین بس که شیخ الطائفه ابوجعفر الطوسی (متوفای 460) مؤسّس حوزه علمیه هزار ساله نجف، از شاگردان برجسته اوست.

مهمترین آثار و کتاب های سیدرضی عبارتند از: نهج البلاغه، خصائص الأئمّة، مجازات الآثار النبویة، تلخیصالبیان عن مجاز القرآن، حقائق التأویل فی متشابه التنزیل، معانی القرآن، دیوان شعر و ... است.[19]

دانشمندان زیادی از شیعه و سنی درباره پاکی و پارسایی و فضیلت و رتبه علمی سیدرضی سخن گفته اند که در این مجال به برخی از آنها اشاره می شود:

1. ابوالفرج بن الجوزی از دانشمندان اهل سنت در کتاب «المنتظم» می گوید: «سیدرضی» در بغداد، نقیب[20] خاندان ابیطالب بود، بعد از دوران سی سالگی، قرآن کریم را در مدتی اندک حفظ نمود. در فقـه و فرائـض اطلاعـات قوی داشت، دانشمندی فرزانه و شاعری سخندان بود. پارسا و باعفت و والا همت و متدین بود.»[21]

2. ابن ابیالحدید معتزلی درباره منزلت سیدرضی می گوید: «رضی» در مدت اندکی، پس از دوران سی سالگی قرآن را حفظ کرد. وی دانشمند ادیب و شاعری ماهر بود، با نظمی روان و فصیح و الفاظی پر معنی و بلیغ، در پرداختن قافیه توانا و در ساختن انواع شعر مقتدر بود. او پارسا و دارای روحی شریف و همتی والا بود که پایبند احکام دین و معتقد و با یقین بود. از هیچکس صله و جایزه نپذیرفت»[22]

3. علامه عبدالحسین امینی صاحب کتاب گرانسنگ «الغدیر» درباره جایگاه برجسته سیدرضی چنین می گوید: «اما سرورمان شریف رضی، از افتخارات خاندان عترت است، پیشوایی در علم حدیث و ادب و چهره درخشانی از چهره های آیین و مذهب. در آنچه از تبار والا گهرش به ارث برده، مقام اول را حائز گشته است؛ از علم سرشار، سرشت تابان، اندیشه روشن، مناعت طبع، شیوه والا، خاندان پاک؛ با تباری از نبی و شرافتی از علی، عظمتی از فاطمه و سیادتی از کاظم، تا برسد به فضایلی چون سیل خروشان، و افتخاراتی چون موج از پس موج بیکران»[23]

ابن کثیر دمشقی (م 774هـ.ق) که از دانشمندان متعصب اهل سنت است درباره فضیلت و کمالات سیدرضی می گوید: «میر رضی الدین بعد از پدر، نقیب علویه بغداد شد. او شاعری چیرهدست، سخاوتمند و بخشنده بود»[24]

بنابراین عدالت و تقوا و وثاقت این دانشمند گران قدر مکتب اهل بیت(علیهم السلام) و مدح و ستایش عالمان شیعه و سنی درباره شخصیت نورانی و گران قدر او، این توهم و تهمت ناروا را که او نهج البلاغه را با دست خود نوشته و آن را به امام(علیه السلام) نسبت داده، بر طرف می نماید.

نکته بسیار مهم آن که، امروزه در پرتو شیوه و سبک نگارش و جملهپردازی ها می توان یک نوشته را از نوشته دیگر متمایز ساخت و بازشناسی نمود. آثار مکتوب از سیدرضی امروزه در دسترس همگان وجود دارد کتاب هایی مانند: «المجازات النبویة»، «حقایق التأویل»، «خصائص الأئمّة» و غیره که می توان با تامّل و دقت و مقایسه آنها با یکدیگر سبک و شیوه نگارش و درجه و رتبه فصاحت و بلاغت آثار سیدرضی را به دست آورد.

بر اهل فن پوشیده نیست که سبک نگارش و جمله پردازی نوشته های سیدرضی به هیچ عنوان قابل سنجش با سطح بلاغت و فصاحت و سبک نگارش نهج البلاغه نیست؛ و با هم همخوانی ندارد. استعاره ها و مجازها و آرایه های ادبی و آهنگین بودن و سجع به کار رفته در خطبه ها و نامه های نهج البلاغه در یک افق برتر و والایی است که نه تنها سیدرضی بلکه برجسته ترین ادیبان و شعرای جهان هم که گرد هم آیند نمی توانند اثر معجزه گونه ای مانند نهج البلاغه را بیافرینند.

نکته مهم دیگر آن که بسیاری از سخنان و خطبه های امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در کتاب هایی که پیش از تولد سیدرضی[25] نگاشته شده، وجود داشته است.

یعقوبی (م 286هـ.ق) در این باره می نویسد: «از امیرمؤمنان(علیه السلام) چهارصد خطبه باقی مانده که در میان مردم رایج است و در سخن و سخنوری از آنها استفاده می کنند.»[26]

مسعودی (م 346هـ.ق) می نویسد: «از علی(علیه السلام) 480 خطبه به جا مانده است که مردم آنها را حفظ کرده اند»[27]

ابن ابیالحدید معتزلی از استادِ استاد خویش «ابن خشاب» نقل می کند که درباره خطبه سوم نهج البلاغه یعنی خطبه شقشقیه گفته است: «به خدا سوگند من این خطبه را در کتاب هایی دیده ام که دویست سال پیش از تولد شریف رضی تألیف شده است و آن را به خط عالمان و ادیبانی دیده ام که خط آنها را می شناسم و آنان پیش از تولد پدر شریف رضی می زیسته اند.»[28]

بنابراین با توجه به این شواهد، هیچ عقل سلیم و وجدان پاکی نمی پذیرد که کتاب نهج البلاغه با این ژرفا و غنای معرفتی و آموزه های اعجازگونه، ساخته و پرداخته سیدرضی باشد.

 

 

دیدگاه دانشمندان درباره نهج البلاغه

دیدگاه دانشمندان و فرهیختگان مسلمان و غیرمسلمان درباره «نهج البلاغه» چیست؟

اگر بخواهیم همه دیدگاه های فرزانگان را درباره نهج البلاغه گردآوریم «مثنوی هفتاد من کاغذ شود»؛ ازاین رو به دیدگاه برخی از اندیشمندان برجسته شیعی و سنتی و مسیحی می پردازیم.

دیدگاه بزرگان شیعه

1. امام خمینی

حضرت امام به نخستین کنگره نهج البلاغه که در سال 1360 هـ .ش برگزار گردید اینگونه خطاب فرمودند: «اما کتاب نهج البلاغه که نازله روح اوست برای تعلیم و تربیت ما خفتگان در بستر منیت و در حجاب خود و خودخواهی خود، معجونی است برای شفا و مرهمی است برای دردهای فردی و اجتماعی و مجموعه ای است دارای ابعادی به اندازه ابعاد یک انسان و یک جامعه بزرگ انسانی از زمان صدور آن تا هر چه تاریخ به پیش رود و هر چه جامعه ها به وجود آید و دولت ها و ملت ها متحقق شوند، و هر قدر متفکران و فیلسوفان و محققان بیایند و در آن غور کنند و غرق شوند.

هان فیلسوفان و حکمت اندوزان بیایند و در جملات خطبه اوّل این کتاب الهی به تحقیق بنشینید و افکار بلندپایه خود را به کار گیرند و با کمک اصحاب معرفت و ارباب عرفان این یک جمله کوتاه را به تفسیر بپردازند و بخواهند به حق، وجدان خود برای درک واقعی آن را ارضاء کنند به شرط آنکه بیاناتی که در این میدان تاخت و تازه شده است آنان را فریب ندهد و وجدان خود را برای فهم درست بازی ندهند و نگویند و بگذرند تا میدان دید فرزند وحی را دریافته و به قصور خود و دیگران اعتراف کنند و این است آن جمله: «مع کلّ شیئٍ لا بمقارنةِ و غیر کلّ شیئٍ لابمزایلةٍ» و این جمله و نظیر آن که در کلمات اهل بیت وحی آمده است بیان و تفسیر کلام الله است که در سوره حدید است و برای متفکران آخرالزمان آمده است: «وَهُوَ مَعَکُمْ أَيْنَ مَا کُنتُمْ»

اینک امید است که شما دانشمندان و متفکران متعهد که در کنگره ارجمند هزاره نهج البلاغه گرد هم آمدید ابعاد عرفانی و فلسفی و اخلاقی و تربیتی و اجتماعی و نظامی و فرهنگی و دیگر بُعدها را به مقدار میسور بیان فرمایید و این کتاب را به جوامع بشری معرفی نموده و عرضه دارید که این متاعی است که مشتری آن انسانها و مغزهای نورانی است.

صلوات و سلام بی پایان به رسول اعظم که چنین موجود الهی را در پناه خود تربیت فرموده و به کمال لایق انسانیت رساند.

و سلام و درود بر مولایمان که نمونه انسان و قرآن ناطق است و تا ابد نام بزرگ او باقی است و خود الگوی انسانیت و مظهر اسم اعظم است.»[29]

2. مقام معظم رهبری

1. «یک بُعد دیگر از ابعاد ارزش و اهمیت نهج البلاغه ترسیم شخصیت امیرالمؤمنین - علیه الصّلوة والسّلام - است، چیزی که ما امروز به آن کمال احتیاج را داریم. امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) این چهره ناشناخته، این انسان والا، این نمونه کامل مسلمانی که اسلام می خواهد انسانها آنچنان ساخته بشوند، در لابهلای اوراق و سطور نهج البلاغه کاملاً شناسایی و تعریف می شود. نهج البلاغه در حقیقت کتاب معرّفی علی بن ابیطالب(علیه السلام) است. چگونه ممکن است کسی به افقهای اسرارآمیز و شگفت آور، وادی های گوناگون معرفتی که در نهج البلاغه هست دست نیافته باشد و بتواند آنها را اینگونه زیبا و جذاب ترسیم و توصیف کند.

در نهج البلاغه همه ابعاد یک شخصیت والای انسانی وجود دارد: از معرفت، از اخلاق، از خصلت های ویژه یک انسان، و از اخلاق ویژه والایی که فقط اسلام به انسان ها تعلیم داده است، یک انسان کامل در نهج البلاغه مجسم می شود و آن انسان کامل خود امیرالمؤمنین(علیه السلام) است، و این نه فقط از باب شناسایی چهره امیرالمؤمنین(علیه السلام) مهم است، بلکه از باب شناسایی اسلام و اینکه اسلام چگونه انسانی را می خواهد بسازد حائز اهمیت است. امروز بشریت معاصرمان از ما سؤال می کند: «این اسلامی که شما از آن دم می زنید و فکر می کنید رسالت آن جهانی است، در صدد ساختن چگونه انسانی است؟ برای پاسخ، چه کسی را بهتر و زیباتر و جامع تر و والاتر از علی ابن ابیطالب(علیه السلام) می توان نشان داد؟ و چهره علی بن ابیطالب(علیه السلام) در هیچجا مانند نهج البلاغه آشکار نمی شود.»[30]

2. «این کتاب (نهج البلاغه) یک کتاب دسته اول اسلامی است و در این شرایط تاریخی، که با صدر اسلام تقریباً 1400 سال فاصله داریم، منابع دسته اول و اصیل اهمیت ویژه ای دارد، چرا که با طول زمان میل به تأویل و برداشت های تأویل گونه افزایش پیدا می کند و این یکی از آفات تفکّرات الهی است.

نهج البلاغه با این دیدگاه هرگز با کتاب حدیث فلان صحابی یا تابعی که پنجاه سال، شصت سال، صدسال، صد وچهل سال بعد از هجرت بوده قابل مقایسه نیست. نهج البلاغه کلام اوّلین مؤمن به وحی محمدی است، و کلام خلیفه پیغمبر، خلیفه ای که همه مسلمانها بر او اتفاق نظر دارند و امامی که به اعتقاد شیعه و بسیاری از اهل سنت افضل صحابه است. یعنی انسانی در این حد عظمت و اهمیت سخنانش عیناً باقی مانده، سخنرانی هایش، خطبه هایش، و این می تواند نشان دهنده متنی عظیم و اصیل از معارف اسلامی باشد، اخلاق هست، زهد هست، رهبری در جامعه هست، نظام سیاسی هست، نظام اجتماعی هست، عرفانی هست، ما می توانیم پایه های اعتقاد کامل و جامع به اسلام را در این کتاب پیدا کنیم.

این کتاب وقتی در کنار قرآن قرار بگیرد، یقیناً تالی قرآن است. یعنی ما دیگر کتابی نداریم که دارای این حد از اعتبار و جامعیت و قدمت باشد.

همچنان که در زمینه قرآن کریم کار شده، تفسیرهای زیادی نوشته شده، در علوم قرآنی کار شده، درباره نهج البلاغه هم باید این کار انجام گیرد. همانطور که قرآن خوانده می شود نهج البلاغه هم باید خوانده شود. چون تالی قرآن است، دنباله قرآن است. همانطور که مسلمان ها خودشان را موظف می دانند با قرآن انس پیدا کنند و ندانستن قرآن را برای خود نقص می شمارند، ندانستن نهج البلاغه هم باید نقص به حساب آید.»[31]

همچنین مقام معظم رهبری درباره راز جاودانگی «نهج البلاغه» چنین می گویند: «وقتی گوینده این سخنان (نهج البلاغه) را مورد مطالعه قرار می دهیم، می بینیم یک انسان عادی نیست، بلکه دو خصوصیت دارد که سخن او را، از این جنبه ای که می خواهم بگویم، به اهمیت فوقالعاده ای می رساند. آن دو خصوصیت یکی «حکمت» و دیگری «حاکمیت» اوست. علی(علیه السلام) اولاً یک حکیم است، از آن کسانیکه «يُؤتی الْحِکْمَةَ مَن يَشَاءُ»[32] یعنی حکمت الهی به او داده شده، جهان را و انسان و حقایق آفرینش را و دقایق هستی را می شناسد، حکیم یعنی این. به حقایق جهان واقف است، حالا به عقیده کسانیکه او را امام معصوم می دانند، به الهام الهی، و به عقیده آنهایی که او را امام معصوم نمی دانند به تعلیم از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و از اسلام. به هر حال در اینکه انسان بصیر و حکیمی است بهرهمند از حکمت پیغمبران، و به حقایق آفرینش و آنچه در گنجینه های خداوند است آشنا است؛ کسی تردید ندارد. این خصوصیت اول ایشان بود.

خصوصیت دوم اینکه آن حضرت در زمانی خاص حاکم جامعه اسلامی بود، و مسئولیت حکومت داشت. این دو خصوصیت یعنی حکمت و حاکمیت که در امیرالمؤمنین - علیه الصّلاة و السّلام - وجود داشته، سخنان او را از یک سخن حکمت آمیز معمولی بالاتر می برد.

اما راستی سخن او چیست؟ این امیری که هم حاکم جامعه اسلامی است، و هم آنچنان پایه و مایه ای از حکمت دارد چه گفته است؟ بدیهی است که سخن او مطابق با نیازهاست، و چیزی را که نیاز قطعی آن مرحله از تاریخ اسلام آن را طلب می کند، می گوید. ممکن نیست غیر از آن چیزی بگوید. ممکن نیست که آن طبیب حاذق دلسوز نسخه ای بنویسد، که بیمار او به آن احتیاج ندارد.

خوب، ما ملت ایران، به عنوان کسانیکه پایه های این نظام را روی دوشمان گرفتهایم اگر امروز به نهج البلاغه مراجعه کنیم در آن چیز جالبی خواهیم یافت. بیماری هایی که در این موقعیت ما را تهدید می کند و درمان این بیماری ها برای ما ارزنده و حیاتی است که برویم و این درمان ها را جستجو کنیم. نمی خواهم بگویم همه آن حوادثی که در صدر اسلام اتفاق افتاده، امروز هم همان ها مو به مو اتفاق می افتد، نه. اما جهت گیری ها یکی است دل مؤمنین با دل مؤمنان آن روز است، امید مؤمنین امروز با امید مؤمنان آن روز، تردید منافقین و ضعاف الایمان امروز همانند منافقین و ضعاف الایمان آن روز است.»[33]

آری راز جاودانگی نهج البلاغه در شناسایی دقیق و ریشه ای دردها و آسیب های فردی و اجتماعی بشریت و نیز ارائه نسخه ای شفا بخش و مرهم گونه برای ریشه کن کردن و مداوا نمودن آن دردهاست.

3. استاد شهید مرتضی مطهری

«از امتیازات برجسته سخنان امیرالمؤمنین که به نام «نهج البلاغه» امروز در دست ماست این است که محدود به زمینه خاصی نیست. علی به تعبیر خودش تنها در یک میدان اسب نتاخته است، در میدان های گوناگون - که احیاناً بعضی با بعضی متضاد است - تکاور بیان را به جولان آورده است. «نهج البلاغه» شاهکار است اما نه تنها در یک زمینه مثلاً موعظه یا حماسه یا فرضاً عشق و غزل یا مدح و هجا و غیره، بلکه در زمینه های گوناگون. اینکه سخن شاهکار باشد ولی در یک زمینه، البته زیاد نیست و انگشت شمار است ولی به هر حال هست. اینکه در زمینه های گوناگون باشد ولی در حد معمولی نه شاهکار، فراوان است، ولی اینکه سخنی شاهکار باشد و در عین حال محدود به زمینه خاصی نباشد از مختصات «نهج البلاغه» است.

بگذریم از قرآن کریم که داستانی دیگر است، کدام شاهکار را می توان پیدا کرد که به اندازه «نهج البلاغه» متنوع باشد؟!

سخن نماینده روح است؛ سخن هر کس به همان دنیایی تعلق دارد که روح گوینده اش به آنجا تعلق دارد. طبعاً سخنی که به چندین دنیا تعلق دارد نشانه روحیه ای است که در انحصار یک دنیای بهخصوص نیست. و چون روح علی(علیه السلام) محدود به دنیای خاصی نیست (در همه دنی ها و جهان ها حضور دارد و به اصطلاح عرفا «انسان کامل» و «کون جامع» و «جامع همه حضرات» و دارنده همه مراتب است) سخنش نیز به دنیای خاصی محدود نیست. از امتیازات سخن علی(علیه السلام) این است که چند بُعدی است نه یک بُعدی».[34]

همچنین شهید مطهری درباره راز جاودانگی نهج البلاغه می گوید: «کلمات امیرالمؤمنین(علیه السلام) از قدیم ترین ایام با دو امتیاز همراه بوده است و با این دو امتیاز شناخته می شده است: یکی فصاحت و بلاغت، و دیگری چند جانبه بودن و به اصطلاح امروز چند بُعدی بودن. هر یک از این دو امتیاز به تنهایی کافی است که به کلمات علی(علیه السلام) ارزش فراوان بدهد ولی توأم شدن این دو با یکدیگر، یعنی اینکه سخنی در مسیرها و میدان های مختلف و احیاناً متضاد رفته و در عین حال کمال فصاحت و بلاغت خود را در همه آنها حفظ کرده باشد، سخن علی(علیه السلام) را قریب به حد اعجاز قرار داده است و به همین جهت سخن علی(علیه السلام) در حد وسط کلام مخلوق و کلام خالق قرار گرفته است و درباره اش گفته اند: «فوق کلام المخلوق و دون کلام الخالق».[35]

4. علامه امینی

«نهج البلاغه کتابی است که حاملان علم و حدیث، از گذشته تا حال، در حفظ و صیانت آن کوشیده اند و همانند قرآن از آن تبرّک جسته و آن را در حافظه خویش نگاه می داشتند.»[36]

5. علامه محمد تقی جعفری

1. «آن روز که نهج البلاغه علی بن ابیطالب(علیه السلام) بی طرفانه و با دقت رسیدگی شود، از تمامی مکتب های اجتماعی و اخلاقی و اقتصادی و فلسفی بی نیاز خواهیم شد.»[37]

2. «کدامین کتاب است که معنای زندگی را مانند نهج البلاغه توضیح داده، و درد و درمان منحصر آن را مشخص نموده و حقیقت آن را چنان که هست بفهماند؟

آیا می توان در غیر از نهج البلاغه مفهوم زندگی و مرگ اسرار آمیز را دریافت؟

آیا اقتصادی را که علی(علیه السلام) در نهج البلاغه طرحریزی فرموده است، می توان در مکتب های گوناگون و در عین حال ناقص و ساخته شده افکار محدود بشری استنباط نمود؟»[38]

3. «بالاترین نکات نهج البلاغه این است که در تشریح هر یک از حقایق عالیه ای را که درباره انسان و جهان مورد توجه افراد بشری است، به طوری بیان فرموده است که در آن موضوع مفروض بالاتر از آن نمی توان تصور نمود.»[39]

 

دیدگاه دانشمندان اهل سنت

1. ابن ابیالحدید معتزلی

این دانشمند حنفی مذهب در ذیل خطبه 221 نهج البلاغه می گوید: «این خطبه از عمقی عجیب برخوردار است و حاوی الفاظی بلیغ، مشکل و فصیح است که اگر کسی این فصل از نهج البلاغه را بررسی کند خواهد فهمید که آنچه معاویه گفته است که: «علی بلاغت را برای قریش بنیانگذاری کرده»، صحیح گفته است».

ابن ابیالحدید سپس می گوید: «اگر تمام فصحای عرب در جایی جمع باشند و این خطبه بر آنان قرائت شود شایسته است همگی به خاک افتاده سجده کنند! همانطور که قرآن سوره هایی دارد و در آن سوره ها آیاتی است که اگر خوانده شود باید سجده کرد، علی بن ابیطالب (علیه السلام) هم خطبه هایی دارد که یکی از آنها همین خطبه است، که اگر آن را برای خردمندان فصیح و بلیغ و کارشناسان فصاحت و بلاغت بخوانند آنان باید سجده کنند»[40]

ابن ابیالحدید در جایی دیگر سوگند یاد می کند و می گوید: به آن مبدئی که همه امت ها بدان سوگند یاد می کنند، قسم یاد می کنم که: من این خطبه را از پنجاه سال پیش تاکنون، بیش از هزار بار خوانده ام و هر بار که می خواندم، برایم تازگی داشت و مطلب جدید و موعظه ای تازه در قلبم پدید می آورد، و ترس و وحشت و بیداری عمیقی تمام وجود مرا فرا می گرفت و در اعضای پیکرم لرزشی می نشست. هر زمان که در محتوای آن دقّت کردم؛ به یاد مردگان از خانواده و دوستانم افتادم و چنان پنداشتم که من همان کسی هستم که امام در لابه لای این خطبه توصیف می کند. چقدر واعظان و خطیبان و فصیحان در این زمینه سخن گفته اند و چقدر من در برابر سخنان آنها به طور مکرّر قرار گرفته ام، اما در هیچ کدام از آنها تأثیری را که این کلام در دل و حالم می گذارد، ندیده ام»[41]

2. ابوعثمان عمرو بن بحر جاحظ (متوفای 255هـ ق)

جاحظ از دانشمندان برجسته معتزله در کتاب «البیان و التبیین» پس از ذکر این سخن گهربار امام علی(علیه السلام) که می فرمایند: «قیمة کلّ امریءٍ ما یحسنه»[42]؛ «بهای هر مرد، کاری است که آن را نیکو انجام می دهد»، درباره شکوه و عظمت این کلام می گوید: اگر از تمام سخنان علی(علیه السلام) تنها به همین یک فراز دست یافته بودیم، هر آینه آن را شفا بخش و کفایت کننده و غنا بخش یافته بودیم؛ بلکه آن را بالاتر و برتر از حدّ کفایت می یافتیم که در رسیدن به غایت و هدف، نارسا و کوتاه نیست. نیکوترین کلام آن است که اندک آن تو را از بسیارش بی نیاز کند و معنی در لفظ پنهان نشده باشد بلکه ظاهر و نمودار باشد. گویا خداوند جامه ای از جلالت و پرده ای از نور حکمت متناسب با نیت پاک و تقوای گوینده اش، بر این جمله کوتاه پوشانیده است»[43]

مرحوم سیدرضی درباره عظمت این سخن حکیمانه «قیمة کلّ امریءٍ ما یحسنه» می گوید: «بر این سخن قیمت نمی توان نهاد، و هیچ سخن حکمت آمیزی همسنگ آن، و هیچ کلامی قرین آن نیست»[44]

3. سبط بن الجوزی (متوفای 654 هـ ق)

از دانشمندان بزرگ حنفی است که در کتاب «تذکرة الخواصّ» درباره جایگاه برجسته سخن امیرمؤمنان علی(علیه السلام) اینگونه می گوید: «علی(علیه السلام) همواره به کلامی سخن می گفت که پوشیده از عصمت و پاکی بود؛ ایشان بر اساس ترازوی حکمت سخن می گفت؛ کلامی که خداوند هیبت و عظمت را بر آن افکنده بود و هر کس سخن او را می شنید لرزه بر اندامش افتاد و ترسید. خداوند امتیازات حلاوت و ملاحت و زیبایی و طراوت و فصاحت را در وجود علی(علیه السلام) جمع کرده، کلمه ای از او ساقط نشده و حجّت و برهانی از دست نرفته است؛ تمام سخن گویان را ناتوان ساخته و گوی سبقت را از همگان ربوده است؛ واژگانی که نور نبوت بر آن تابیده و اندیشه ها و خردهای ناب را حیران و سرگردان ساخته»[45]

4. دکتر طه حسین

ادیب و نویسنده معروف مصری در کتاب «علی و بنوه» داستان مردی را نقل می کند که در جریان جنگ جمل دچار تردید می شود با خود می گوید: چهطور ممکن است که زبیر و طلحه و عایشه بر باطل باشند؟! این  تردید را به علی(علیه السلام) در میان می گذارد؛ امام(علیه السلام) به او می فرمایند:

«إنک لملبوسٌ علیک، إنّ الحقّ و الباطل لا یعرفان بأقدار الرّجال، إعرف الحقّ تعرف أهله، و اعرِفِ الباطل، تعرف أهله»[46]؛ «همانا امر بر تو پوشیده و مشتبه شده است، حق و باطل را براساس ميزان افراد و اشخاص نمی شناسند؛ تو حق را بشناس، اهل آن را خواهی شناخت؛ و باطل را بشناس تا اهل آن را بشناسی».

سخن حکیمانه امام علی(علیه السلام) بیانگر این حقیقت است که افراد و اشخاص ملاک و شاخصه حق و باطل نیستند؛ بلکه بالعکس، حق و باطل معیار ارزیابی و شناخت اشخاص است.

طه حسین پس از ذکر این جمله می گوید: «من پس از سکوت وحی و منقطع شدن خبر آسمان کلامی شگفت انگیزتر و با شکوه تر از این جواب نمی شناسم. پاسخی که می گوید: هیچ کس از خطا مصون نیست هر جایگاه و منزلتی که داشته باشد، و حق در انحصار احدی نیست در هر مکانت و جایگاهی که باشد»[47]

5. شیخ محمد عبده

مفتی اسبق مصر، از افرادی است که در اثر یک اتفاق و دوری از وطن با نهج البلاغه آشنا می شود و شگفت زده شده و شرحی بر نهج البلاغه می نگارد. وی در مقدمه شرح خود می گوید: «در میان همه عرب زبانان، کسی نیست مگر آن که معتقد است سخن علی(علیه السلام) بعد از قرآن و کلام نبوی، برترین و بلیغ ترین، در جوهر و مایه پربارترین، در شیوه و سبک بلندترین و در معنی جامع ترین کلام است»[48]

 

دیدگاه دانشمندان مسیحی

1. «جرج جرداق»

اندیشمند و فرزانه برجسته مسیحی در کتاب ارزشمند «امام علی(علیه السلام) صدای عدالت انسانی»؛ درباره «نهج البلاغه» می گوید: «نهج البلاغه» یا سبک و روش بلاغتی امام، از فکر و خیال و عاطفه، آیاتی به دست داده که تا انسان هست و تا خیال و عاطفه و فکر انسانی وجود دارد، با ذوق بدیع ادبی و هنری وی پیوند خواهد داشت. آیات به هم پیوسته و متناسب، جوشان از حسی عمیق و ادراکی ژرف، بیان شده با شور و شوق واقعیت و گرمی حقیقت، با میل به شناخت ماوراء این حقیقت و واقعیت، زیبا و نغز که زیبایی موضوع و بیان در آن به هم آمیخته، تا آنجا که تعبیر با مدلول و شکل با معنی چنان یکی می شود و متحد می گردد که حرارت با آتش، نور با خورشید، و هوا با هوا یکی هستند! و تو در قبال آن چیزی نیستی مگر به مثابه مردی در برابر سیل خروشان و دریای موّاج و تندبادی که می وزد و تکان می دهد! یا مانند مردی که در مقابل یک پدیده طبیعی که باید بالضرورة و به حکم جبر جریان، به آن نحوی باشد که اکنون هست! ... با یگانگی و وحدتی که اگر در اجزاء آن تغییری داده شود، وجود آن از بین می رود و تغییر ماهیت می دهد. بیانی که اگر برای انتقاد سخن گوید، گویی تند باد خروشانی است؛ اگر فساد و مفسدین را تهدید کند، همچون آتشفشان های سهمناک و پرغرّش، زبانه می کشد و اگر به استدلال منطقی بپردازد عقل ها و احساسات و ادراکات بشری را مورد توجه قرار می دهد و راه هر دلیل و برهانی را می بندد و عظمت منطق و برهان خود را ثابت می کند و اگر برای تفکر و دقت دعوت کند، حس و عقل را در تو همراه می سازد و به سوی آنچه که می خواهد، سوق می دهد و تو را با جهان هستی پیوند می دهد و نیروها و قوای تو را آنچنان متحد و یگانه می سازد که حقیقت را کشف کنی! و اگر تو را پند و اندرز دهد، مهر و عاطفه پدری و راستی و وفاء انسانی و گرمی محبت بی انتهاء را در آن خواهی یافت. و آنگاه که برای تو، از ارزش هستی و زیبایی های خلقت و کمالات جهان هستی سخن گوید، آنها را با قلمی از نور ستارگان!، در دل و قلب تو می نویسد! و ترسیم می کند!

بیانی که بلاغت از بلاغت و قرآنی از قرآن است! تا آنجا که درباره نهج البلاغه گفته اند: «سخن او پایین تر از کلام خالق و بالاتر از سخن مخلوق است!»[49]

2. هانری کُربَن

خاورشناس نامدار فرانسوی، پروفسور هانری کربن درباره شکوه و جلالت «نهج البلاغه» چنین می گوید: «نهج البلاغه پس از قرآن و احادیث پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، نه فقط به طور کلی برای حیات مذهبی تشیع، بلکه برای افکار فلسفی شیعیان مهمترین کتاب است. نهج البلاغه را می توان به عنوان یکی از مهمترین منابع اصول عقاید دانست که از طرف متفکران شیعی، به ویژه اندیشمندان دوره چهارم تعلیم شده است. تأثیر این کتاب را به شیوه های گوناگونی می توان حس کرد: تنظیم و ترتیب منطقی اصطلاحات، استنتاج نتایج صحیح، ایجاد اصطلاحات فنی در زبان عربی. این اصطلاحات با زیبایی و غنای فراوان در زبان ادبی و فلسفی وارد شده و از متون یونانی که به زبان عربی ترجمه شده کاملاً مستقل است. بعضی از مسایل فلسفی که به وسیله کلمات امام علی(علیه السلام) طرح شده از سوی ملاصدرا و مکتب او با کمال بسط و بلاغت، اقتباس شده است.

اگر به گفتگوهای امام با شاگرد خود کمیل بن زیاد مراجعه شود و به مطالبی که در پاسخ این پرسش که «حقیقت چیست؟» بیان می کند، توجه گردد و به اشارات وی راجع به توالی باطنی حکیمان در این جهان، و سایر افادات او دقت شود، طرز تفکری خاص مشاهده می گردد. فلسفه شیعه، ترکیب و سیمای مخصوص خود را از این منبع اتخاذ کرده است، زیرا متفکران شیعه با توجه به اینکه کلمات امام، یک دوره کامل فلسفه را تشکیل می دهد، از این کتاب کلیه مطالب مربوط به الهیات را استنتاج کرده اند.

جای تأسف دارد که تحقیق فلسفی در کتاب نهج البلاغه تا امروز هنوز مورد توجه قرار نگرفته است. زیرا با مطالعه دقیق و از خلال شرح و بسط های مفصل و متعدد که مفسران، از شیعه و سنی، مانند ابن میثم بحرانی، ابن ابیالحدید و خویی و غیره، بر آن نوشته اند، نیز از ترجمه های مکرر آن به فارسی و با اضافه کردن این کتاب به کلمات سایر ائمه، فهمیده می شود که چرا در دوره ای که در جهان اهل تسنن فلسفه متوقف ماند و مکتبی زنده به شمار نمی رفت، در همان مدت، در جهان تشیع افکار فلسفی لزوماً جهش و تکامل جدیدی یافت.»[50]

3. «نرسی سیان»

 رئیس منشیان کنسولگری انگلیس در بغداد در سال 1328هـ.ق که دانشمندی مسیحی و فاضل بود درباره جایگاه ویژه نهج البلاغه می گوید: «نهج البلاغه بر هر سخن عربی برتری دارد. زیرا سخنان سهل و ممتنع آن، و سجع های مشکلی که بدون تکلّف ادا شده و در آن فراوان دیده می شود، در هیچ کتابی جز آن نمی بینم. اگر این گوینده با عظمت (علی(علیه السلام)) امروز بر منبر کوفه قرار می گرفت، شما مسلمانان می دیدید که «مسجد کوفه» با همه وسعت خود از اجتماع مردم مغرب زمین برای استفاده از دریای خروشان دانش علی(علیه السلام) موج می زد.»[51]

4. «امین نخله»

دانشمند مسیحی و نویسنده مشهور، خطاب به شخصی که از وی خواسته است، چند کلمه از سخنان علی(علیه السلام) را برگزیند تا وی در کتابی گرد آورد و منتشر سازد می گوید: «از من خواسته ای که صد کلمه از گفتار بلیغ ترین نژاد عرب، ابوالحسن را انتخاب کنم، تا تو آن را در کتابی منتشر سازی. من اکنون دسترسی به کتاب هایی که چنین منظوری را تأمین کند ندارم، مگر کتاب هایی چند که از جمله «انجیل بلاغت» نهج البلاغه است. با مسرّت این کتاب با عظمت را ورق زدم. به خدا نمی دانم چگونه از میان صدها کلمات علی(علیه السلام) فقط صد کلمه را انتخاب کنم، بلکه بالاتر نمی دانم چگونه کلمه ای را از کلمه دیگر برگزینم، این کار درست به این می ماند که دانه یاقوتی را از کنار دانه دیگر بردارم (یعنی همه نغز و دلکش است). سرانجام من این کار را کردم، در حالی که دستم یاقوت های درخشنده را پس و پیش می کرد و دیدگانم از تابش نور آن ها خیره می گشت. باور کردنی نیست که بگویم به واسطه تحیر و سرگردانی با چه مشقّتی کلمه ای را از این معدن بلاغت بیرون آوردم!»[52]

5. میخائیل نعیمة

 نویسنده مسیحی و اندیشمند معروف عرب زبان می گوید: «این نابغه عرب (امام علی(علیه السلام)) آنچه اندیشید و گفت و عمل کرد – بین خود و خدا – چیزهایی است که هیچ گوشی نشنیده و هیچ چشمی ندیده است و بسیار بسیار بیش از آن است که مورّخ بتواند به دست و زبان و قلم بیان کند؛ بدین جهت هر صورتی که ما رسم کنیم، صورتی ناقص و کم ارزش است.»[53]

6. مستر کر نیکوی انگلیسی

استاد ادبیات در دانشگاه علیگره هندوستان در محضر استادان سخن و ادیبانی که در مجلس او حاضر بودند، از اعجاز قرآن از وی پرسیدند، در پاسخ گفت: «قرآن را برادری کوچک است که «نهج البلاغه» نام دارد، آیا برای کسی امکان دارد که مانند این برادر کوچک بیاورد تا ما را مجال بحث از برادر بزرگ (یعنی قرآن) و امکان آوردن نظیر آن باشد؟!»[54]

 

 

مخاطب نهج البلاغه

مخاطب «نهج البلاغه» کیست؟ و اساساً سخنان امام(علیه السلام) در چه بستر فرهنگی  تاریخی صادر شده است؟

اگر چه مخاطب نهج البلاغه و آموزه های علوی همه انسان های حقیقت جویی هستند که از فطرتی سلیم و عقلی درخشان برخوردارند - از هر آیین و مذهبی که باشند- ولی دانستن شرایط اجتماعی و فرهنگی زمانه امیرمؤمنان علی(علیه السلام) بسیار در فهم نهج البلاغه راهگشا است.

با توجه به اینکه مطالب و آموزه های نهج البلاغه تحت تأثیر زمان، مکان و شرایط فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی خاصی بیان شده است؛ آگاهی از آن شرایط و بسترهای تاریخی – فرهنگی که سخنان امام(علیه السلام) در آنها صادر شده است، ما را در فهم مقاصد و معارف نهج البلاغه بهتر یاری می کند.

طبق بررسی های موجود، بیشتر سخنان امیرمؤمنان علی(علیه السلام)، اعم از خطبه ها و نامه ها که در نهج البلاغه گرد آمده اند، مربوط به دوران حکومت آن حضرت در سرزمین عراق است. ازاین رو، شایسته است تاریخچه ای گذرا از بافت جمعیتی شهر کوفه- به عنوان خاستگاه فرهنگی نهج البلاغه – ارائه گردد.

بافت جمعیتی شهر کوفه

ساختار جمعیتی کوفه را دو گروه عمده تشکیل می دادند: ایرانیان (فارس ها) و غیر ایرانیان (عرب ها و نبطیان). از زمانی که کوفه تبدیل به یک شهر شد، رفت و آمد همگان به کوفه آزاد شد. از آنجا که اعراب مسلمان، نیاز به ساخت و ساز داشتند و خود نیز به این حرفه آگاهی نداشتند، و آنان که از مدینه و شهرهای اطراف آمده بودند نیز خود را از اشراف می دانسته، ساخت و ساز را در شأن خود نمی دانستند، ایرانیان این حرفه را به دست گرفته، به آبادانی شهر پرداختند.

از سوی دیگر، با سقوط ساسانیان، وضع اقتصادی ایران به شدّت نابسامان شد و ایرانیان به ناچار برای پیدا کردن کسب و کار به کوفه که سرزمینی حاصل خیز و آباد بود روی آوردند.

غیر ایرانی ها، اعرابی از طوایف یمن و نزار، گروهی از مسیحیان تغلب، نمر، ایاد و عده ای از نجران بودند. دو گروه نبطیان و سریانیان نیز به جمعیت کوفه پیوستند. سریانیان در به کارگیری و ترویج علوم فلسفی و ترجمه کتب یونانی در عراق مشهور بودند.

بلاذری و حِمَوی، شمار نخستین وارد شدگان عرب به کوفه را بیست هزار نفر، متشکل از دوازده هزار یمنی و هشت هزار نزاری دانسته اند.[55]

وقتی در زمان خلیفه دوم(17 هـ.ق) مسلمین از مدائن به کوفه منتقل شدند، خلیفه دوم و پس از آن خلیفه سوم به این امید که کوفه مرکز فرماندهی لشکر اسلام در برابر امپراتوری ایران شود، توجه ویژه ای به کوفه داشتند و نخبگانی همچون سعدبن ابیوقاص، و ابوموسی اشعری را به استانداری کوفه گماردند.

از یک سو، ورود اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و تابعین به عراق که در میان آنها شاعران، ادیبان، فقیهان، مفسران و پرورش یافتگان مکتب نبوی و علوی مانند عبدالله بن مسعود قرار داشتند، و از سوی دیگر، حضور موالی با هوش ایرانی و اقوام و طوایف مسلمان و غیر مسلمان – مسیحیان و یهودیان – با سوابق علمی و تمدّن های گوناگون، باعث رشد فکری و فرهنگی کوفه شد.

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) پس از پذیرش خلافت، در سال 36 هـ ق برای جنگ جمل مدینه را به قصد عراق ترک کردند حضرت امیر(علیه السلام) از شهرهای عراق، کوفه را پایتخت حکومت اسلامی خویش قرار دادند و بارها در سخنانشان از کوفه ستایش و تمجید کردند.

با توجه به بافت جمعیتی و وضعیت ویژه جغرافیایی و آب و هوای مناسب کوفه که در کنار فرات قرار دارد و در مسیر کاروان های حج می باشد، همچنین رشد و بالندگی فرهنگی و فکری مردم کوفه، و جهات دیگری، امیرمؤمنان کوفه را به عنوان پایتخت خود قرار دادند تا مردم با فرهنگ و فهیم کوفه حضرت را در برابر حکومت های جور و حاکمان ستمگر یاری دهند. کوفیان پس از کشته شدن عثمان بی درنگ برای بیعت با امام علی(علیه السلام) نمایندگانی به سوی آن حضرت فرستادند.

بنابراین حضور ساکنان ایرانی الأصل (موالی) که از پیشگامان گروندگان به اسلام بودند از یک سو، و کوفیان یمنی الأصل که از زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ارادت و علاقه ویژه ای به امام علی(علیه السلام) داشتند از سوی دیگر، و نیز وجود مسیحیان و اندکی از یهودیان در کوفه، بافت جمعیتی متنوّعی را در کوفه پدید آورده بود.[56]

سخنان امام علی(علیه السلام) در نهج البلاغه غالباً در چنین بستر فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی شکل گرفته بود. ازاین رو شکایت ها و نکوهش های امیرمؤمنان در نهج البلاغه، نسبت به کسانیکه در نبرد با دشمنان کوتاهی و سستی می کنند، قابل توجیه است؛ زیرا بسیج نمودن چنین بافت جمعیتی متنوع و گوناگونی، با فرهنگ ها و اندیشه های مختلف، کاری سخت و دشوار می نمود.

 

 

اعتقادات در نهج البلاغه

 

خداشناسی توحیدی

در برخی خطبه های نهج البلاغه برای اثبات توحید، از شگفتی های طاووس و مورچه یاد شده است و در برخی خطبه ها از مطالب عمیق فلسفی؛ راه اول که ساده است و اگر در نهج البلاغه هم نبود خودمان می فهمیدیم و راه دوم   هم خیلی سخته و ما نمی فهمیم!؟

آموزه های توحیدی نهج البلاغه را شاید بتوان اعجاب انگیزترین بحث های آن دانست، بدون مبالغه این بحث ها با توجه به مجموع شرایط پدیدآمدن آنها در حدّ اعجاز است.[57]

معارف توحیدی و خداشناسی نهج البلاغه متنوع و گوناگون است، بخشی از آنها به مطالعه در آفریده ها و آثار صنع و حکمت الهی می پردازد که برای عموم مردم قابل فهم است؛ اما دقت و ظرافت های مطرح شده در نهج البلاغه به ویژه در قرن های گذشته، نشان دهنده گسترش علم امام(علیه السلام) و اهمیت موضوع دارد. به عنوان مثال در نهج البلاغه نظام کلّی آسمان و زمین را مطرح می کند و گاهی موجود خاصی مثل «خفاش»[58] یا «طاووس»[59] یا «مورچه»[60] یا «ملخ»[61] را مورد مطالعه قرار می دهد و شگفتی های آفرینش و تدبیر الهی در مورد آنها را بیان می کند.

آنچه در اینگونه خطبه ها مهم است، رویکرد «خلقت» محور در تفسیر و بیان شگفتی های جهان است. به گونه ای که زیبایی های آفریده و آفریننده در آن نمایان می شود و محبت و معرفت هرچه بیشتر به خداوند را در دل و جان مخاطبان پرورش می دهد، در حالیکه بیشتر دانشمندان زیستشناسی رویکرد «طبیعت» محور در تفسیر و توضیح پدیده ها دارند و تنها به نگاه زمینی انسان توجه دارند و از نگاه آسمانی و ملکوتی بهره ای ندارند. در این نگاه پیوندی میان پدیده و پدیدآورنده و خداوند جهانیان برقرار نمی شود و تحلیل ها ناقص و بریده است.

شایان ذکر است که بیشتر معارف توحیدی نهج البلاغه بحث های تعقلی و فلسفی است، اوج فوق العاده نهج البلاغه در این بحث ها نمایان است.

«نامحدود و نامتناهی» بودن حق تعالی و احاطه ذاتی و قیومی او[62]، از معارف بلندی است که امام علی(علیه السلام) درباره آن سخن رانده است، به طوری که، نه پیش از او و نه بعد از او کسی به او نرسیده است.[63]

در این مجال نمی شود به همه مباحث ژرف توحیدی نهج البلاغه پرداخت اما در حد آشنایی اجمالی به برخی از آنها اشاره می شود:

ذات حق تعالی

در نهج البلاغه درباره ذات خداوند و اینکه او چیست و چه تعریفی دارد مطالب زیادی بیان شده است؛ ولی همه این مطالب در اطراف یک نکته محوری دور می زند و آن اینکه ذات خداوند وجودی بی حدّو نهایت و هستی مطلق است:

«لا یشمل بحدٍّ و لا یحسب بعدٍّ»؛ «حدّی او را در بر نگیرد و با شماره به حساب در نیاید».

او ذاتی است محدودیت ناپذیر و بی مرز، هر موجودی از موجودات حدّ و مرز و نهایتی دارد ولی ذات حق حدّ و مرز ندارد. او با همه چیز است ولی در هیچ چیز نیست. او از هر گونه کیفیت و چگونگی و تشبیه و تمثیل منزه است؛ زیرا همه اینها اوصافِ یک موجود محدود و ناقص است؛ امام علی(علیه السلام) به زیبایی در این باره می فرمایند:

«مع کلِّ شییءٍ لا بمقارَنة، و غیر کلِّ شییءٍ لا بمزایلةٍ»[64]؛ «خداوند با هر چیزی هست بی آن که با آن مقارن و مجاور باشد، و با هر چیزی مغایر است بی آن که از آن جدا باشد».

امام(علیه السلام) در جای دیگر می فرمایند:

«و لا یقال له حدّ و لا نهایة... لیس فی الأشیاء بوالجٍ و لا عنها بِخارج»[65]؛ «خداوند نه حدّی دارد و نه نهایتی، نه داخل در اشیاست و نه بیرون از آنها».

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در سخنانی دیگر[66] درباره نامتناهی بودن هستی و کمالات خداوند می فرمایند:

«الّذی لیس لصفتة حدٌّ محدود، و لا نعتٌ موجودٌ، و لا وقتٌ معدود، و لا أجلٌ ممدودٌ»[67]؛ «خداوندی که صفتش را نهایتی نیست و به تعریف نیاید، و به وصف در نیاید، و در وقت و زمان نگنجد، و آن را سرآمدی نباشد.»

مطلب دیگر «بساطت مطلق» و نفی هر گونه تجزیه پذیری و سلب هر گونه مغایرت صفات خداوند با ذات اوست:

امام علی(علیه السلام) در این باره می فرمایند:

1. «کذب العادلون بک إذْ شَبَّهوک بأَصنامهم و نحلوک حلیةَ المخلوقین بأَوهامهم، و جزّأوکَ تجزیةَ المجسّمات بخواطرهم، و قَدَّروک علی الخلقة المختلفةِ القُوی، بقرائحِ عقولهم»[68]؛ «آنان که غیر تو را با تو همانند می دانستند دروغ گفتند، هنگامی که تو را به بت هایشان تشبیه کردند، و با اوهام خود زیور مخلوقات را بر تو بستند و با تصورات (بی پایه خود) تو را همچون اجسام جزء جزء و تجزیه پذیر دانستند و با عقلِ ناقص خویش تو را با مخلوقات که ترکیبی از قوای گوناگون اند سنجیدند.»

اوّلیت حق تعالی در عین آخریت او

«الحمدُ للّه الأوّل قبلَ کلِّ أوّل، و الآخر بعدَ کلِّّ آخرٍ؛ و بأوّلیته وَجَبَ أن لا أَوّلَ له، وَ بآخریّته وَجَبَ أن لا آخِرَ له»[69]؛ «سپاس خدایی را که اوّل است پیش از هر اوّل، و آخر است پس از هر آخر، اوّلیت مطلق او واجب ساخته که اوّلی نداشته باشد؛ و آخریت مطلق او واجب نموده که آخری نداشته باشد.»

علامه جعفری می فرماید: «بدون تردید اگر ما خداوند را مانند دو نقطه آغاز و انجام یک امتداد یا سلسله هستی قرار بدهیم آن ذات نامتناهی را محدود و متعین کردهایم زیرا وسط هر سلسله ای غیر از آغاز و پایان آن خواهد بود و وجود خداوند در برگیرنده وسط سلسله نخواهد بود و این یعنی محدودیت و نقص»[70]

علامه طباطبایی در تفسیر آیه سوم سوره مبارکه حدید که می فرماید: «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ»؛ اوّلیت و آخریت و ظاهریت و باطنیت خداوند را اینگونه تبیین می کنند:

اوّلیت خدای متعال و آخریتش و همچنین ظهور و بطونش زمانی و مکانی نیست، و چنین نیست که در ظرف زمان اوّل و آخر باشد وگرنه باید خود خداوند جلوتر از زمان نباشد و از زمانی و مکانی بودن منزّه نباشد و حال آن که منزّه از آن است؛ چون خالق زمان و مکان و محیط به تمامی موجودات است، بلکه منظور از اوّلیت و آخریت و همچنین ظاهر و باطن بودنش این است که: او محیط به تمام اشیاء است، به هر نحوی که شما اشیاء را فرض بکنید. بنابراین، این اسماء چهارگانه یعنی «اوّل»، «آخر»، «ظاهر» و «باطن» چهار شاخه از نام «محیط» است، و اسم محیط هم شاخه ای از قدرت بی نهایت اوست چون قدرتش محیط به هر چیز است»[71]

ظاهر بودن خداوند در عین باطن بودن او

امام علی(علیه السلام) در مورد صفت ظهور و بطون خداوند و ظاهر بودن او در عین باطن بودنش، می فرماید:

«وَ لا یجِّنُه البطونُ عن الظّهور، و لا یقطعه الظّهورُ عن البطون، قَرُبَ فنأی، و علا فدنا و ظَهَر فَبَطَن، و بَطَن فَعَلَن»[72]؛ «نهان بودنش ظهور و آشکاری اش را نمی پوشاند، و عیان بودنش او را از نهان بودنش جدا نمی سازد، در عین نزدیکی دور از دسترس است، و در عین بلندی به همگان نزدیک است. آشکار است و نهان، پنهان است و عیان»

یعنی خداوند هم پیداست و هم پنهان، او در ذات خود پیداست، اما از حواس انسان پنهان است، پنهانی او از حواس انسان از جهت محدودیت حواس است. زیرا حواس ما به حکم محدودیتی که دارد تنها قادر است موجودات مقید و محدود به زمان و مکان را در خود منعکس کند. در حالی که ذات حق تعالی، هیچ مکان و زمانی او را محدود نمی کند.[73]

وحدت خداوند وحدت عددی نیست

یکی از آموزه های بلند توحیدی در نهج البلاغه این است که وحدت و یکتایی ذات اقدس خداوند وحدت عددی نیست. امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در این باره می فرمایند:

- «الأحد لا بتأویلِ عدد»[74]؛ «خداوند یکتاست نه از روی شمار»

- «لا یشمل بحدٍّ و لا یحسب بعدٍّ»[75]؛ «خداوند نه در حدّی در آید و نه در شمار آید»

- «مَن أشارَ الیه فقد حدَّه و مَن حدَّه فقد عَدَّه»[76]؛ «هر کس بدو اشاره کند او را محدود ساخته است و هر کس او را محدود سازد او را تحت شمارش در آورده است».

- «کلّ مسمّی بالوحدة غیره قلیل»؛ »هر چه را واحد نامند کم است و اندک»

در توضیح «وحدت عددی» باید گفت وحدت عددی یعنی وحدت چیزی که فرض تکرار وجود در او ممکن باشد و به بیان دیگر تکرارپذیر باشد. ولی اگر وجود چیزی به گونه ای باشد که فرض تکرار در او ممکن نیست یعنی به خاطر نامحدود و نامتناهی بودن تکرارناپذیر باشد آن را «وحدت غیر عددی» یا به تعبیر فلسفی «وحدت حقه حقیقیة» گویند. این وحدت در مقابل دو بودن و کثرت قرار نمی گیرد و معنای اینکه او یکی است آن است که دوم برای او فرض نمی شود.

این مسأله که وحدت حق تعالی وحدت عددی نیست از اندیشه های بکر و عالی اسلامی است و در هیچ مکتب فکری دیگر سابقه ندارد، خود فلاسفه اسلامی تدریجاً بر اثر تدبّر در متون اصیل اسلامی به ویژه سخنان علی(علیه السلام) به عمق این اندیشه پی بردند و آن را رسماً در فلسفه الهی وارد کردند. در کلمات فلاسفه قدیم مانند فارابی و ابن سینا اثری از این اندیشه لطیف دیده نمی شود.[77]

به عبارت دیگر «واحد» که طبق روایات بر خداوند صادق و ثابت است عبارت است از آن که کسی بگوید: «هو واحدٌ لیس له فی الأشیاء شَبَهٌ» خدا واحد است یعنی در میان اشیا شبیه و نظیری ندارد. آری پروردگار این چنین است. و قسم دیگر آن که کسی بگوید: «إنّه عزّوجلّ أحدی المعنی» یعنی خداوند بسیط است و نه در وجود و نه در عقل و نه در وهم انـقسام نمی پذیرد و این چنین است پروردگار ما عزّوجلّ.[78]

 

 

اثبات خداوند

امام علی(علیه السلام) چه دلایلی برای اثبات وجود خداوند در نهج البلاغه مطرح کرده اند؟

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در سخنان گهربار خود به وجود خداوند متعال استدلال نموده اند. به عنوان نمونه خطبه 185 نهج البلاغه در بردارنده برهان حدوث، برهان نظم و برهان علیت می باشد. امام(علیه السلام) در این خطبه می فرمایند:

«فالویلُ لِمَن أنکر المقدِّر و جَحَد المدبِّر! زعموا أنّهم کالنّبات ما لهم زارعٌ و لا لِأختلاف صُورهم صانعٌ، و لم یلجأوُا إلی حجّةٍ فیما ادّعوا، وَ لا تحقیقٍ لِما أوعوا، و هل یکون بِناءٌ مِن غیر بانٍ، أو جنایةٌ مِن غیر جانِ![79]؛ «وای بر کسی که (این نظم شگرف را ببیند) و نظام آفرین و تدبیر کننده این جهان را انکار کند. آن منکران گمان کرده اند همچون گیاهان خودرو هستند که برزگری ندارند و برای شکل های گوناگونشان سازنده ای نیست؛ آن منکران برای اثبات مدعای خویش به دلیلی پناه نبرده اند، و برای آنچه باور نموده اند تحقیقی نکرده اند، آیا هیچ ساختمانی بدون سازنده یا جنایتی بدون جنایت کار پدید می آید!»

این سخن حضرت امیر(علیه السلام) دربردارنده چند نکته مهم است:

1. امام(علیه السلام) نخست تصور نادرست منکران خداوند را بیان می کنند که آنها می پندارند همچون گیاه خودرو هستند که بدون آن که یک کشاورزی آنها را در زمین بکارد، پدید آمده اند. اگرچه خود آن گیاه خودرو نیز یک علت و فاعلی دارد ولی نگرش سطحی مردم آن است که آن گیاه خودرو، خود به خود و بدون علت پدید آمده و حضرت(علیه السلام) با توجه به این نگرش عرفی منکران را مورد خطاب قرار می دهد.

2. همانگونه که اثبات یک چیز نیازمند دلیل و برهان است، انکار یک واقعیت نیز نیازمند دلیل است؛ امام(علیه السلام) گویی به انسان این درس را می آموزند که هر اثبات و یا نفی و انکاری باید مستند به دلیل و برهان باشد؛ ازاین رو حضرت می فرمایند: «منکران خداوند برای مدعای خود به هیچ دلیل و یا تحقیقی تمسک نجسته اند».

3. اصلِ علیت از اصول پذیرفته شده نزد همه عقلای عالم است؛ ازاین رو حضرت امیر(علیه السلام) خرد و اندیشه منکران خداوند را مخاطب قرار داده و می فرمایند: آیا ساختمان ها و بناهایی که به طور حساب شده ساخته شده به صورت تصادفی ساخته شده و سازنده ای عاقل و باشعور و حسابگر نداشته است؟! نه تنها ساختمان و سازندگی نیاز به علم و تدبیر دارد؛ بلکه تخریب ها و جنایت های هدفدار نیز نیاز به برنامهریزی شخص خردمند و دور اندیش دارد.[80]

امام علی(علیه السلام) در قالب یک اصلِ کلّی می فرمایند:

«کلّ قائمٍ فی سواه معلول»[81]؛ «هر آنچه وابسته و متّکی به غیر باشد معلول است».

و پر واضح است که هر معلولی نیازمند به علّت و آفریننده است. از آنجا که خداوند غنی و بی نیاز است پس او علت همه چیز است و همه ماسوی الله وابسته و معلول او هستند؛ چنان که حضرت(علیه السلام) می فرمایند:

«کلّ شیء قائم به»[82]؛ «هر چیزی به خداوند متکی و وابسته است».

بنابراین با کنار هم گذاشتن این دو فراز از سخنان مولی(علیه السلام) به این نتیجه می رسیم که همه ماسوی الله معلول و خداوند علة العلل است.

نکته شایان ذکر آن است که اگر چه خداوند از دیدگاه امام علی(علیه السلام) با چشم سَر قابل دیدن نیست لکن با چشم دل و در پرتو نور ایمان می توان پروردگار را شهود نمود؛ البته هر کسی بر حسب گنجایش و ظرفیت وجودی و شناختی خود به معرفت پروردگار دست می یابد؛ هنگامی که امام(علیه السلام) به مردم فرمودند: «بپرسید پیش از آن که مرا از دست دهید»

شخصی به نام ذعلب یمانی از امام(علیه السلام) پرسید: ای امیرمؤمنان، آیا پروردگارت را دیده ای؟ حضرت فرمودند: «آیا چیزی را که نمی بینم می پرستم؟ ذعلب گفت: چگونه او را دیده ای؟ امام(علیه السلام) فرمودند:

«لا تراه العیون بمشاهدة العیان؛ و لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان. قریبٌ من الأشیاء غیرَ ملامسِ ، بعیدٌ منها غیرُ مباینِ، متکلّمٌ لا برویّـةٍ، مریدٌ لا بهمّةِ ، صانعٌ لابجارحةٍ. لطیفٌ لا یوصفَ بالخفاء. کبیرٌ لا یوصفُ بالجفاء. بصیرٌ لا یوصفُ بالحاسّة، رحیمٌ لا یوصف بالرّقة. تعنوا الوجوه لعظمته، و تجب القلوبُ مِن مخافته»[83]؛ «چشم ها او را آشکارا نبیند، لکن دل ها به حقیقت های ایمان درکش کند. به همه اشیا نزدیک است بی آنکه به آنها چسبیده باشد، و از اشیا دور است بی آنکه از آنها جدا باشد، سخن می گوید نه با اندیشه، اراده کننده است نه با عزم و تصمیم، و سازنده است نه به وسیله اعضا، لطیف است و پنهان نیست، و بزرگ است و جفاکار نیست، بیناست نه با چشم، و مهربان است بی آنکه نازک دل باشد. در برابر عظمتش چهره ها خاشع است و از بیمش دل ها لرزان».

هر آنچه با چشم ظاهری یا با ابزار دقیق مانند میکروسکوپ و تلسکوپ دیده شود حتماً باید جسم یا جسمانی باشد و باید قابل وضع و موقعیت خاصی باشد تا بتوان با آن ارتباط برقرار نمود. از آنجایی که با دلایل قطعی ثابت شده که خداوند متعال جسم یا جسمانی نیست پس نمی توان آن را با چشم سر دید. آری خداوند را نه چشمان ظاهری بلکه دل های پاک که از برکت ایمان به مقام والای شهود رسیده اند، می بینند.[84]

انسان در پرتو کنار زدن حجاب خودخواهی و خودپرستی و زدودن تاریکی های هوی و هوس به یک نورانیت و صفای باطنی دست می یابد که می تواند تجلیات و بارقه های نورانی خداوند را با تمام وجود بیابد؛ این نوع از معرفت همان معرفت حضوری و شهودی به حق تعالی است که در پرتو بندگی خالصانه خداوند بهدست می آید؛ و منظور از دیدن خداوند و کمال و جمال او همین معرفت حضوری و باطنی است که در قرآن کریم به اینگونه تعبیر شده است: «مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى»[85]؛  «آنچه را دل دید انکار نکرد»

برخی از شارحان نهج البلاغه چهار عامل را به عنوان علت جدایی انسان از خداوند و عدم معرفت حقیقی به او می دانند:

- خودخواهی با جلوه های گوناگون آن.

- تعریف و توصیف غلط درباره خداوند؛ ممکن است انسان به جای خدا با یک مفهوم ساخته ذهن خود سر و کار داشته باشد که با خدای حقیقی بسیار فاصله داشته باشد.

- جهل یا غفلت از استعداد و لطفی که خداوند متعال به بندگانش عنایت فرموده است که با تجلیات او و صفات پاکش ارتباط برقرار کنند.

- اشتغال به هوی و هوس و شهوات حیوانی و تجاوز از لذایذ قانونی تا حدّ لذتپرستی.[86]

یکی دیگر از براهین اثبات خداوند متعال که از زبان امیرمؤمنان علی(علیه السلام) بیان شده است؛ برهان «فسخ عزائم» است؛ ایشان می فرمایند:

«عرفتُ الله سبحانه بِفسخ العزائم، و حلِّ العقودِ، و نقضِ الْهِمَم»[87]؛ «خداوند سبحان را شناختم از سست شدن اراده های پایدار، و گشوده شدن بسته ها و شکستن قصدها و نیت ها»

در روایت دیگر است که مردی از حضرت علی(علیه السلام) پرسید:

«یا أمیرالمؤمنین بماذا عرفتَ ربّک؟ قال بفسخ العزم و نقض الهمّ، لمّا هممتُ فَحالَ بینی و بین همّی، و عزمتُ فخالف القضاءُ عزمی، علمتُ أنّ المدبّر غیری»[88]؛ «از امیرمؤمنان سؤال شد که پروردگارت را به چه چیز شناختی؟ حضرت فرمودند: «من پروردگارم را به وسیله سست کردن و فسخ نمودن اراده های پایدار و شکستن نیت شناختم، هنگامی که قصد و نیت کاری را کردم و مانعی بین من و تصمیم و نیتم پیدا شد، و چون عزم آن کردم قضا با عزم من مخالفت کرد، در آن هنگام دانستم که تدبیر کننده، غیر من است».

بنابراین انسان گاهی در زندگی تصمیم هایی می گیرد و با اراده ای قوی و انگیزه ای بالا می خواهد آن تصمیم را پیاده کند که مانعی پیش می آید و آن تصمیم و کار مورد نظر عملی و اجراء نمی شود؛ از سوی دیگر گاهی بن بست ها و گره های کوری در زندگی انسان پیش می آید که او امیدی به بازشدن و حلّ آن مشکلات ندارد که ناگهان گشایش و پیروزی پیدا شده و آن مشکل به آسانی برطرف می گردد؛ از این امور فهمیده می شود که آدمی را مالِک و آفریننده و مدبّری است که زمام امور انسان را در دست دارد و آن خداوند مهربان است.

امام علی(علیه السلام) در نامه 31 نهج البلاغه، خطاب به فرزندشان امام حسن مجتبی(علیه السلام) یکتایی خداوند را اینگونه اثبات می کنند:

«و أعلَم یا بنی أنّه لو کان لربّک شریکٌ لَأتتکَ رُسُله و لرأیت آثار مُلکه و سلطانه و لعرفتَ أفعالَه و صفاته و لکنّه إلهٌ واحدٌ کما وصَفَ نفسه، لا یضادّه فی ملکه أحدٌ، و لا یزولُ أبداً و لم یزلٌّ أوّلٌ قبل الأشیاء بلا أوّلیة، و آخرٌ بعد الأشیاء بلا نهایة»[89]؛ «پسرم! بدان که اگر پروردگارت شریکی داشت هر آینه فرستادگانش به سوی تو می آمدند، و آثار مُلک و پادشاهی او را مشاهده می کردی، و افعال و صفاتش را می شناختی، اما او خدایی یگانه است، آن سان که خود وصف کرده، کسی در قلمرو حکمرانیش بر ضدّ او نباشد، همواره هست و همواره بوده. اول است پیش از هر چیز  بی آنکه او را اوّلیتی باشد، و آخر است پس از هر چیز بی آنکه او را نهایتی باشد.»

امام علی(علیه السلام) در یک نگاه برای نفی شریک و همتا برای خداوند به اینگونه استدلال می کنند:

«اگر خداوند شریک و همتایی می داشت، شریک او بایستی دارای جمیع شرایط و اوصاف کمال مطلق باشد تا بتوان او را شریک خداوند متعال و کمال مطلق دانست؛ از جمله این صفات کمالی «حکمت» است. خداوند حکیم باید بندگان را از وجود خویش آگاه سازد و اوامر و نواهیش را توسط پیامبران خویش به گوش آنها برساند، در حالی که ما می بینیم تمام پیامبران بشر را به سوی خدای یکتا دعوت کرده اند، آیات قرآن و متون کتاب های آسمانی گواه این مطلب است. از سوی دیگر اگر پروردگار دیگری وجود می داشت باید آثار قدرت و سلطنت او در جهان نمایان می بود، در حالی که هر چه در این جهان بیشتر دقت می کنیم، به وحدت و یکپارچگی و انسجام قوانین و تدابیر به کار رفته در آن آشناتر می شویم»[90]

و این خود بهترین گواه بر آن است که خداوند واحدی بر جهان حکومت می کند. شبیه به این استدلال در قرآن کریم سوره مؤمنون آیه 91 چنین بیان شده است:

«مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَهٍ إِذًا لَّذَهَبَ کُلُّ إِلَهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ»[91]؛ «خدا هرگز فرزندی برای خود برنگزیده و معبود دیگری با او نیست؛ که اگر چنین می شد هر یک از خدایان مخلوقات خود را تدبیر و اداره می کردند و بعضی بر بعض دیگر تفوّق و برتری می جستند (و جهان هستی به تباهی کشیده می شد) منزّه است خدا از توصیفی که آنها می کنند».

 

 

خداشناسی عرفانی

خواستم درباره جنبه های عرفانی و معنوی نهج البلاغه بدانم و اینکه از چه راه هایی می توان به خداشناسی عرفانی رسید؟

یکی از جلوه های جذّاب و شورآفرین نهج البلاغه جنبه عرفانی و معنوی آن است. آموزه های عرفانی نهج البلاغه از دل و جان کسی برخاسته که خود فانی در جمال و کمال حق تعالی و با تمام وجود زیبایی مطلق و بی نهایت را شهود نموده است.

علامه طباطبائی در این باره می فرمایند: «در میان صحابه پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) (که نزدیک به دوازده هزار نفر از ایشان در کتب رجال ضبط و شناخته شده اند) تنها علی(علیه السلام) است که بیان بلیغ او از حقایق عرفانی و مراحل حیات معنوی، به ذخایر بی کرانی مشتمل است. و در آثاری که از سایر صحابه در دست است خبری از این مسایل نیست، در میان یاران و شاگردان او کسانی مانند «سلمان فارسی و اویس قرنی و کمیل بن زیاد و رشید هجری و میثم تمّار» پیدا می شود که عامه عرفا – که در اسلام به وجود آمده اند – ایشان را پس از علی(علیه السلام) در رأس سلسله های خود قرار داده اند.»[92]

حقیقت عرفان همان معرفت شهودی و باطنی است که انسان سالک در پرتو مجاهدت با نفس و ذکر و فکر و اخلاص جلوه های حق تعالی را شهود می کند.

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در چند مورد از تجلّی خدا و خداشناسی عرفانی و شهودی یاد کرده است:

«الحمد لله الْمتجلّی لِخلقه بخلقه، والظّاهِر لقلوبهم بحجّته»[93]؛ «سپاس خدای را که با آفرینش خود بر آفریدگان تجلّی کرد، و با حجّت و برهان خویش بر دل های آنان آشکار گشت».

از این سخن بر می آید که آفریده های خداوند جلوه ها و ظهورات حق تعالی هستند که هر کدام بر اساس مرتبه کمالی خود، خدواند و زیبایی های او را نشان می دهند. خداوندی که در سراپرده غیب و پنهانی بود در آینه آفریده های خویش خود را به انسان ها نمایاند، البته آینه و تجلّی گاه تمام نمای اسماء و صفات زیبای خداوند همان انسان کامل یا «ولی الله الأعظم» است.[94]

جمله «الظّاهر لقلوبهم بحجّته» دربردارنده نکته لطیفی است و آن آشکار شدن خداوند برای دل ها و قلب های آماده و مستعدّ است؛ حضرت امیر(علیه السلام) در این فراز تأکید بر ظهور و تجلّی حق تعالی بر دل ها دارند؛ نه آنکه خداوند در لباس مفاهیم و صورت های ذهنی بر عقل و خرد انسان آشکار شود؛ بلکه در پرتو معرفت حضوری و بی واسطه می توانیم کمال مطلق و زیبای نامتناهی را به اندازه ظرفیت خویش به شهود بنشینیم.

امام علی(علیه السلام) در فرازی دلنشین سخن از تجلّی و نمایان شدن خداوند در قرآن کریم به میان می آورند:

«فتجلّی لهم سبحانه فی کتابه مِن غیرِ أن یکونوا رأوه، بما أراهم مِن قدرته»[95]؛ «پس خداوند سبحان در کتاب خود بی آنکه او را ببینند خود را بر بندگانش آشکار ساخت، به آنچه از قدرتش به آنان نمایاند».

بنابراین خداوند یکبار در کتاب تکوین و جهان آفرینش تجلّی نمود و بار دیگر در کتاب تشریع و قرآن کریم خود را به بندگان پاک و آماده نمایاند. همانطور که کتاب یک نویسنده و سخنِ یک گوینده بیانگر هویت درونی و شخصیت اوست؛ قرآن کریم با همه آیات نورانی و ژرفش نشانگر صفات و ویژگی های نامحدود خداوند سبحان است. ازاین رو هر انسان خداجویی از دو راه می تواند جلوه ها و تجلیات خداوند را بیابد؛ یکی نظام آفرینش و دیگری قرآن کریم با همه لطافت ها و عمقی که دارد.[96]

نکته مهم دیگر آن که رابطه انسان های رشد یافته با خداوند، از راه تجلّی اوست در دل های شایسته و در پرتو نیروی ایمان. امام علی(علیه السلام) در پاسخ به پرسش ذعلب یمانی که «آیا پروردگارت را دیده ای؟» فرمودند:

«لا تدرکه العُیون بمشاهدة العِیان و لکن تدرکه القُلوب بحقایق الایمان»[97]؛ «چشم ها او را آشکار نبیند، لکن دل ها به حقیقت های ایمان درکش کند».

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) برای رهپویان کوی دوست و برای کسانیکه تشنه معرفت و فنای حق تعالی هستند و می خواهند زیبایی و کمال مطلق را بدون واسطه شهود کنند، یک سری ویژگی ها و اوصافی را بر می شمارند که در ذیل به آنها اشاره می شود:

1. اهتمام به نماز

امام علی(علیه السلام) در جای جای نهج البلاغه بر اهمیت ویژه نماز تأکید دارند؛ گاهی می فرمایند: «نماز مایه تقرّب پرهیزگاران است»[98]

 گاهی در وصیت به امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) می فرمایند: «خدا را، خدا را در نظر بگیرید درباره نماز، که نماز ستون دین شماست»[99]

امام(علیه السلام) درباره اهمیت نماز اول وقت به محمدبن أبی بکر می فرمایند: «نماز را در وقت معین آن بخوان، به سبب بیکاری نماز را پیش مینداز، و به جهت کار داشتن آن را از وقتش تأخیر مینداز و بدان که هر کاری که می کنی تابع نماز توست»[100]

امام علی(علیه السلام) همواره یاران خود را اینگونه سفارش می کرد:

«امر نماز را مراعات کنید، و بر آن محافظت نمایید، و این عبادت بزرگ را فراوان به جای آورید، و با آن به خداوند تقرّب جویید، که نماز بر مؤمنان فریضه ای است دارای وقت مخصوص. مگر پاسخ دوزخیان را نشنیدید که وقتی از آنان پرسیده می شود: «چه چیزی شما را وارد جهنم کرد؟ می گویند: ما از نمازگزاران نبودیم»[101]»

نماز گناهان را همچون برگ درختان می ریزد، و ریسمان معصیت را از گردن گناهکاران می گشاید آن گونه که مهار از گردن حیوانات باز می شود.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)  فرمودهاند:

«نماز را به چشمه آب گرمی تشبیه کرده که بر در خانه انسان است و او شبانه روزی پنج بار خود را در آن می شوید، آیا دیگر هیچ آلودگی در او باقی خواهد ماند؟»[102]

 

2. أنس با قرآن

تأکید فراوان امیرمؤمنان بر أنس با قرآن و تلاوت آن بسیار چشمگیر است؛ امام(علیه السلام) درباره ویژگی یاران حضرت مهدی(عج) می فرمایند:

«تُجلی بالتّنزیل أبصارُهم، و یرمی بالتّفسیر فی مسامِعهم، و یغبقُون کأس الحکمة بعدَ الصَّبوح»[103]؛ «در آن زمان قومی دیده هایشان به نور قرآن جلا می گیرد، و تفسیر قرآن گوش هایشان را می نوازد، و در شامگاه و بامداد جام های حکمت می نوشند.»

یاران حضرت مهدی(عج) کسانی اند که سه گوهر زهد و حکمت و شجاعت را در خود گرد آورده اند.[104]

امام علی(علیه السلام) در فرازی دیگر جایگاه منحصر به فرد قرآن را اینگونه ترسیم می کنند:

«بدانید قرآن همان نصیحت گری است که خیانت نمی ورزد، و هدایت گری است که گمراه نمی سازد، و گوینده ای است که دروغ نمی گوید. کسی با این قرآن ننشست (تلاوت و تدبّر نکرد) مگر آن که چیزی بر او افزود یا کاست: بر هدایت او افزود یا از کور دلی و گمراهیش کاست. بدانید آن که قرآن را دارد چیزی کم ندارد، آن که قرآن را ندارد چیزی ندارد. پس دوای درد خویش را از قرآن بجویید و برای غلبه بر مشکلات خود از آن یاری بخواهید، که دوای بزرگترین بیماری – یعنی کفر و نفاق و تباهی و گمراهی – در قرآن است. پس با توسّل به قرآن حاجات خود را از خدا بخواهید، با عشق به قرآن به خدا روی آورید.»[105]

 

3. شب زنده داری

یکی از مهمترین عواملی که امام علی(علیه السلام) برای سالکان به سوی خدا لازم و ضروری می دانند شب زنده داری و عبادت در دل شب است. یکی از یاران حضرت امیر(علیه السلام) نوف بکّالی است که می گوید شبی امیرمؤمنان را دیدم که از بستر خود بیرون آمد و به ستاره ها نگریست و آن گاه به من فرمود: ای نوف، خفته ای یا بیدار؟ گفتم: بیدارم. حضرت فرمودند: ای نوف خوش به حال آنان که از دنیا دل بریدند و به آخرت دل بستند. سپس فرمودند: ای نوف داود(علیه السلام) در چنین ساعتی از شب برخاست و گفت:

«إنّها ساعةٌ لا یدعوا فیها عبدٌ الاّ استجیبَ له»[106]؛ «اینک زمانی است که هر بنده ای در آن دعا کند دعایش به اجابت خواهد رسید.»

امیرمؤمنان در نامه زیبا و ژرفی که به عثمان بن حُنیف انصاری نگاشته اند از اینکه انسان مانند گوسفندان سیر بخورد و تا صبح بخوابد نهی نموده و می فرمایند:

«به خدا سوگند می خورم - سوگندی که فقط اراده خدا را از آن استثنا می کنم- نفس خود را چنان ریاضت دهم که هرگاه قرص نانی برای خوردن بیابد، شاد شود، و در نان خورشت به نمک قناعت کند، و چشمم را چنان به گریه وادارم، تا چون چشمه ای خشکیده آبی در آن نماند و تمام اشک خود را جاری سازد. آیا حیوان چرنده شکم را با چریدن پر سازد و بخوابد، و رمه گوسفند از علف سیر بخورد و به سمت آغل رود، و علی [نیز] از توشه خود بخورد و بخوابد؟ پس چشم علی روشن باد که پس از سالیان دراز به چهار پایان رها شده، و گوسفندان چرنده اقتدا کند!»[107]

امام صادق(علیه السلام) فرمودند:

«نماز شب، چهره را زیبا و اخلاق را نیکو و انسان را خوشبو و معطّر و رزق و روزی را فراوان و بدهکاری را ادا و غم و اندوه را برطرف می سازد و دیده را جلا می بخشد»[108]

امام صادق(علیه السلام) در تفسیر آیه: «إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَاتِ»[109]؛ «کارهای خوب، گناهان را از بین می برد»، فرمودند: «نماز شب مؤمن، اثر گناه روز او را از بین می برد»[110]

بنابراین رسیدن به کوی دوست بدون عبادت شبانه و نجوای عاشقانه همانند داشتن آرزویی بلند است که انسان برای دست یابی به آن تلاشی نمی کند.[111]

علی(علیه السلام) درباره شب زندهداران که قرآن تلاوت می کنند، می فرمایند:

«فأذا مرّوا بآیة فیها تشویقٌ رکنوا إلیها طََمَعاً، و تطلَّعت نفوسهم إلیها شوقاً، و ظنّوا أنّها نُصبَ أعینهم. و اِذا مروّا بآیة فیها تخویفٌ أصغَوا إلیها مسامع قلوبهم، و ظنّوا أنّ زفیرَ جهنّم و شهیقَها فی أصول آذانهم»[112]؛ «[سالکان شب زندهدار] در هنگام تلاوت قرآن هر گاه از آیه ای می گذرند که در آن بشارتی است، به آن طمع کرده می آرمند، و روحشان از سر اشتیاق به آن خیره خیره می نگرد، و گمان می کنند که آنچه بدان بشارت داده شده در برابر دیدگانشان قرار گرفته و هر گاه به آیه ای می رسند که در آن بیمی داده شده گوش دل به آن می سپارند، و پندارند که صدای شعله های فروزان آتش بیخ گوش ایشان است.»

آری پرهیزکاران شب زندهدار نه اینکه بپندارند بلکه به یقین و با چشم دل نعمت ها و خوشی های بهشت را می بینند، و با بصیرت کامل صدای شعله های آتش را در گوش جان خویش احساس می کنند. اینها همه نتیجه مخالفت با خواهش های نادرست و سرکش نفسانی است.

امام علی(علیه السلام) درباره شیوه برخورد سالکان با نفس سرکش خویش می فرمایند:

«إن استصعَبَت علیه نفسُه فیما تکره لم یعطها سؤلَها فیما تحبّ»[113]؛ «اگر نفسش از او در آنچه دشوار است فرمان وی نَبرَد، آنچه نفسش دوست می دارد در اختیارش نمی گذارد».

 

4. تمسّک به اهل بیت(علیهم السلام)

معرفت و عشق به انسان کامل که در وجود اهل بیت(علیهم السلام) تجلّی کرده، باعث می شود که سالک خود را به آنها شبیه سازد؛ زیرا از مهمترین ویژگی محبت آن است که مُحب تلاش می کند خود را به محبوب همانند سازد.

امیرمؤمنان درباره جایگاه و منزلت اهل بیت(علیهم السلام) می فرمایند:

«أین الّذین زعموا أنّهم الرّاسخون فی العلم دوننا، کذِباً و بغیاً علینا، أن رفعنا اللهُ و وضَعهم، و أعطانا و حرَمهم، و أدخَلنا و أخرجَهُم، بنا یُستعلی الهُدی، و یُستجلی العَمی»[114]؛ «کجایند کسانیکه می پندارند راسخان در دانش آنهایند نه ما؟ این پندار ادعایی دروغ و ستمی برماست، که خداوند مقام ما را رفیع و منزلت ایشان را پایین قرار داد، [دانش و فضیلت] را به ما ارزانی داشت و از آنان دریغ نمود، ما را به درون راه داد و آنان را بیرون ساخت. به وسیله ما هدایت خواسته می شود، و کوردلی زدوده می شود.»

در جای دیگر می فرمایند: «درهای حکمت و روشنایی امور نزد ما اهل بیت است»[115] همچنین می فرمایند:

«هر یک از شما که در بستر بمیرد در حالی که عارف به حق خدا و حق پیامبر و اهل بیت پیامبر است شهید از دنیا رفته است و اجرش بر خداوند است، و به پاداش عمل نیکی که قصد آن را داشته نایل می گردد.»[116]

امام علی(علیه السلام) درباره جایگاه ویژه اهل بیت(علیهم السلام) می فرمایند:

«هم موضع سرّه، و لَجأ أمره، و عَیبَةُ علمه، و موئلُ حُکمه، و کُهوفُ کُتُبه، و جبالُ دینه، بهم أقام انحناءَ ظهره و أذهب ارتعادَ فرائصه – لا یقاس بآل محمدٍ(صلی الله علیه و آله و سلم) مِن هذه الأمّة أحدٌ...، هم أساس الدّین و عماد الیقین»[117]؛ «خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جایگاه اسرار خداوند، پناه گاه امر او، معدن علم او، مرجع حکم و حکمت او، مخازن کتاب های او و کوه های استوار دین اویند، که خداوند توسط آنها خمیدگی پشت دین را راست نمود، و لرزش اندام هایش را از بین بُرد. هیچ کس از این امّت را با آلمحمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) مقایسه نتوان کرد. ایشان پایه دین و ستون یقین هستند.»

 

 

معاد در نهج البلاغه

مرگ و عوالم پس از مرگ از منظر نهج البلاغه چگونه ترسیم شده است؟

یکی از موضوعات اساسی در نهج البلاغه موضوع مرگ و رستاخیز است؛ امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در این باره به گونه ای موشکافانه و دقیق جزئیات مرگ و عوالم پس از مرگ را تبیین می کنند که گویی خود، این مسیر را طی نموده و بر دقایق و ظرایف آن کاملاً واقف هستند. امام(علیه السلام) در تسلیت به گروهی که یکی از آنها مرده بود، فرمودند:

«مرگ نه با شما آغاز شد، و نه بر شما به پایان خواهد رسید. این رفیق شما به سفر می رفت، اینک نیز او را در یکی از سفرهایش بشمارید، پس اگر نزد شما بازگشت که هیچ، و گرنه شما نزد او خواهید رفت.»[118]

ترس از مرگ در قاموس امیرمؤمنان وجود ندارد: «به خدا سوگند انس و اشتیاق پسر ابوطالب به مرگ از انس طفل شیر خوار به پستان مادر بیشتر است.»[119]

آمادگی برای سفر آخرت

سفر آخرت آغاز پیمودن یک زندگی جدید و غیرقابل برگشت به دنیاست که دارای گردنه های سخت و دشواری است و نیاز به آمادگی قبلی دارد؛ امام(علیه السلام) درباره آمادگی برای سفر آخرت می فرمایند:

«وبادروا آجالکم بأعمالکم , وابتاعوا ما یبقى لکم بما یزول عنکم، وترحّلوا فقد جدّ بکم، واستعدّوا للموت فقد أظلّکم. وکونوا قوما صیح بهم فانتبهوا، وعلموا أن الدنیا لیست لهم بدار فاستبدلوا . فإن الله سبحانه لم یخلقکم عبثا ولم یترککم سدى، و ما بین أحدکم و بین الجنة أو النار إلا الموت أن ینزل به. و إن غایة تنقصها اللحظة وتهدمها الساعة لجدیرة بقصر المدة»[120]؛ «و با اعمال نیک خود بر مرگ پیشی گیرید، و با آنچه از دستتان می رود چیزی را که برایتان می ماند بخرید. بار سفر ببندید که در بردن شما جدّی هستند. برای مرگ آماده باشید که بر سرتان سایه افکنده است. چون مردمی باشید که بانگ بر آنان زدند و دانستند که دنیا برایشان سرای اقامت نیست و ازاینرو آخرت را جایگزین آن کردند. خداوند شما را بیهوده نیافریده، و به حال خود رها نکرده. میان شما و بهشت یا دوزخ فاصله ای نیست جز مرگ که از راه برسد. مدت زمانی که چشم بر هم زدنی کوتاهش سازد، و آن ساعت مرگ بیخ و بن آن را براندازد، چه کوتاه مدتی است».

امام علی(علیه السلام) در جای دیگر درباره ضرورت آمادگی برای مرگ و قیامت می فرمایند:

«و بادروا الموت و غمراته، و أمهدوا له قبل حلوله، و أعدّوا له قبل نزوله، فأنّ الغایة القیامة. و کفی بذلک واعظاً لمَن عقل، و معتبراً لمَن جهل. وقبل بلوغ الغایة ما تعلمون من ضیق الأرماس، و شدة الا بلاس. وهول المطلع، و روعات الفزع، واختلاف الاضلاع واستکاک الاسماع، و ظلمة اللّحد، وخیفة الوعد، وغمّ الضّریح، و ردم الصّفیح»[121]؛ «- با کردار نیک – به پیشباز مرگ و سختی های آن بروید و پیش از بار گشادنش برای پذیرایی آن آماده شوید، و تا نیامده است خود را مهیای درآمدنش سازید، که پایان کار قیامت است؛ و این اندازه پند، خردمند را کفایت است و نادان را مایه عبرت؛ و پیش از رسیدن به قیامت – چنان که می دانید – تنگی گورهاست، و سختی نومید ماندن، و هراس دیدارگاهِ آن جهان، و در ترس و بیم به سر بردن، و در هم ریختن استخوانها، و کَر شدن گوشها، و تاریکی خوابگاه گور، و ترس وعده قیامت و تیرگی مغاک و به هم آمدن سنگِ قبر بر خاک.»

هنگامی که امام(علیه السلام) جنازه ای را تشییع می کردند، صدای خنده مردی را شنیدند و به او فرمودند:

«گویا مرگ را در این دنیا برای دیگران نوشته اند، و گویا حق را در آن بر دیگران واجب کرده اند، و گویا مردگانی که می بینیم مسافرانی هستند که خیلی زود به سوی ما باز می گردند. آنان را درون گورهایشان می گذاریم، و میراثشان را می خوریم، انگار ما پس از ایشان جاودانه هستیم، که اندرز هر پند دهنده ای را فراموش کرده ایم و در نتیجه گرفتار قهر و بلا و آفت شدهایم»[122]

 

یادآوری مرگ

از جمله آثار تربیتی یاد مرگ آن است که انسان نفس خویش را مهار نموده و آن را رام می سازد، امام علی(علیه السلام) در این باره به فرزندش امام حسن(علیه السلام) می فرماید:

 «و ذلّلْـهُ بذکر الموت»[123]؛ «نفست را با یاد مرگ رام و خوار ساز».

و نیز کسی که زیاد به یاد مرگ می افتد، از دنیا به اندازه ضرورت بهره می برد:

«و من أَکثر من ذکر الموت رضی من الدنیا بالیسیر»[124]

 

لحظه جان دادن

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) حالت انسانی که با مرگ دست به گریبان است را اینگونه تبیین می کنند:

«آنچه به آنان فرود آمد وصف ناشدنی است، اندام ها از آن سختی، سست و از اختیار برون؛ و رنگهاشان از بیم مرگ، دگرگون. مرگ پیوسته در تن او پیش راند، پس میان کسان خود خاموش بیفتد، نه زبانش سخنى گوید، نه گوشش چیزى شنود. نگاه خود را از چهره این به رخ آن مى افکند. گردش زبانشان را مى بیند، امّا نمى شنود که سخن آنان چیست، و در باره کیست؟! سپس، مرگ بیشتر بدو روى آرد و چشم او را چون گوشش از کار باز دارد، و جان از تنش برون رود، و مردارى میان کسان خود شود. آنان در کنارش ترسان، و از نزدیک شدن بدو گریزان. نه با نوحه گرى هم آواز، و نه با کسى که او را خواند دمساز. سپس او را به نقطه اى از زمین برند و در سپارند، و با کرده اش واگذارند، و دیده از دیدار او بردارند»[125]

 

بهشتیان و دوزخیان

امیرمؤمنان(علیه السلام) پس از بیان کیفیت جدا شدن روح از بدن، به ویژگی های روز قیامت و بهم پیچیده شدن تومار دنیا می پردازند، و حالت های بهشتیان و دوزخیان را بیان می کنند:

«تا آنکه زمان مقرر سر رسد، و قضاى الهى در رسد. و آخر آفریدگان به آغاز آن پیوندد- و مرگ تومار همه را بربندد-، و اراده خدا خواهد که خلق را نو گرداند- و براى کیفر و پاداش برانگیزاند-. آسمان را بشکافد و بخماند، و زمین را بجنباند و سخت بلرزاند. کوهها را از بن برکند، چنانکه از هیبت جلال، و بیم سطوت او برخى به برخى زند، و آنچه در زمین است برون آرد، و از پس کهنگى تازه شان گرداند، و پس از پراکندگى فراهمشان کند، و براى آنچه خواهد از هم جداشان دارد. از کردارهاى پنهان و کارهاى کرده در نهان، و آنان را دو گروه سازد: بر گروهى نعمت بخشیده، و گروه دیگر را در عتاب کشیده. امّا طاعت پیشگان، پاداش آنان را جوار خود ارزانى دارد و در خانه خویش جاودانى. جایى که فرود آمدگان از آن رخت نبندند، و دگرگون حال  نگردند. نه بیم آنان را فرا گیرد و نه بیمارى بدان ها روى آورد، نه خطرى شان پیش آید و نه سفرى شان از جاى برکند.

امّا نافرمانان، آنان را در بدترین جاى فرود آرد. و دست هاشان را با غل در گردن در آرد. و پیشانی هاشان را تا به قدم ها فرو دارد، و بر آنان بپوشاند جامه قطران و پاره آتش هاى سوزان. در عذابى که سخت در گداز است، و خانه اى در آن به روى ساکنانش فراز. در آتشى زبانه زن و غرّنده، با زبانه اى سوزان و آوایى ترساننده. باشنده آن رخت نتواند بست، و اسیر آن با سرب ها نتواند رست، و قیدهاى آن را نتوان شکست. نه- ماندن- را مدّتى است که سر رسد، و نه مردم را اجلى تا در رسد.»[126]

امام علی(علیه السلام) درباره برخی از ویژگی های آتش دوزخ و چگونگی برون رفت از آن می فرمایند:

«وَ نَارٍ شَدِیدٍ کَلَبُهَا عَالٍ لَجَبُهَا سَاطِعٍ لَهَبُهَا مُتَغَیّـظٍ زَفِیرُهَا مُتَأَجِّجٍ سَعِیرُهَا بَعِیدٍ خُمُودُهَا ذَاکٍ وُقُودُهَا مَخُوفٍ وَعِیدُهَا عَمٍ قَرَارُهَا مُظْلِمَةٍ أَقْطَارُهَا حَامِیةٍ قُدُورُهَا فَظِیعَةٍ أُمُورُهَا. وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً کَانَ لَیلُهُمْ فِی دُنْیاهُمْ نَهَاراً تَخَشُّعاً وَ اسْتِغْفَارًا وَ کَانَ نَهَارُهُمْ لَیلًا تَوَحُّشاً وَ انْقِطَاعاً فَجَعَلَ اللَّهُ لَهُمُ الْجَنَّةَ مَآباً وَ الْجَزَاءَ ثَوَاباً وَ کانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَهافِی مُلْکٍ دَائِمٍ وَ نَعِیمٍ قَائِمٍ»[127]؛ «و آتشى که آزار و اذیتش سخت، صدایش بلند، شراره اش فروزان، نعره و نهیبش خشم آگین، زبانه اش پرسوز و گداز، فرو نشستنش دور، هیزمش پر شعله، تهدیدش پر هول، ته آن ناپیدا، اطرافش تاریک، دیگهایش جوشان، و امور و کیفرش رسوا کننده است. و (چنان که خداوند در قرآن مى گوید:) آن کسانى که از پروردگارشان مى ترسند، به سوى بهشت راهنمایی شوند، آنها شبشان در دنیایشان از حیث خشوع و تضرع و استغفار روز، و روزشان از حیث دهشت و دورى (از دنیا) شب است، پس خداوند بهشت را جایگاه آنان و پاداش اعمالشان قرار داد و آنان به بهشت و اهل آن سزاوارتراند، با سلطنت همیشگى و نعمتی پایدار»

 

 

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از زبان علی(علیه السلام)

پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) از زبان امیرالمومنین علی(علیه السلام) چگونه توصیف شده اند؟

شایان ذکر است که کسی جز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، علی(علیه السلام) را آنگونه که باید و شاید نشناخت، و کسی جز امیرمومنان علی(علیه السلام) به عظمت شخصیت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دست نیافت، ازاینرو بهترین توصیف از زندگی و شخصیت پیامبر مکرم اسلام را می توان در بیان علی(علیه السلام) مشاهده نمود.

امام علی(علیه السلام) درباره اهمیت رسالت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و تلاش ایشان در جهت رشد و اصلاح جامعه می فرماید:

«أرسله و أعلام الهدى دارسة، و مناهج الدین طامسة. فصدع بالحق، ونصح للخلق. و هدى إلى الرشد، و أمر بالقصد»؛ «او را هنگامی فرستاد که نشانه های رستگاری فرسوده گشته و راه روشن دین تباه شده بود. او آمد و حق را آشکار نمود و مردم را نصیحت فرمود، و راه راست را نشان داد و به میانه روی فرمان داد».

امام علی(علیه السلام) درباره شدت وخامت اوضاع فرهنگی و اجتماعی مردمان آن روزگار و تلاش پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای هدایت آنان، می فرماید:

«و أهل الارض یومئذ ملل متفرّقة، و أهواء منتشرة، و طرائق متشتّتة بین مشبّه لله بخلقه أو ملحد فی اسمه أو مشیر إلى غیره. فهداهم به من الضلالة، و أنقذهم بمکانه من الجهالة»[128]؛ «مردم زمین در آن زمانه ملت هایی پراکنده، با خواسته های گوناگون بودند، که در راه های مختلفی سیر می کردند، دسته ای خدا را همانند آفریدگان دانسته، یا صفتی که سزای او نیست بدو بسته، یا به بُتی پیوسته و از خدا گسسته. خداوند به وسیله پیامبر خود این مردم را از گمراهی به هدایت رساند، و از ورطه جهالت نجات داد.»

ازاینرو بیدارگری فطرت ها و یادآوری نعمت ها و برانگیختن خردها، و نمایاندن نشان های قدرت پروردگار، از مهم ترین رسالت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به شمار می آید. امام علی(علیه السلام) درباره چرایی و حکمت فرستادن پیامبران می فرمایند:

«فبعث فیهم رسله و واتر إلیهم أنبیاءه لیستأدوهم میثاق فطرته، و یذکّروهم منسیّ نعمته، ویحتجّوا علیهم بالتبلیغ و یُثیروا لَهم دفائن العقول، و یُروهم الآیات المَقدرة»[129]؛ «خداوند پیامبرانش را پی در پی به سوی مردم فرستاد، تا حقِ میثاق اَلَست را بگزارند، و نعمتِ فراموش کرده را به یاد آرند، با حجت و تبلیغ، چراغِ معرفتشان را بیفروزند، و خرد های مدفون شده آنان را برانگیزند ، و به آیت های خدا چشم دوزند».

 

سیره عملی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)

در خطبه های نهج البلاغه امام علی(علیه السلام) بر الگو پذیری از زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز تأکید فرموده اند:

«فتأسّ بنبیّک الأطیب الأطهر(صلی الله علیه و آله و سلم)، فإن فیه أسوة لمن تأسّى، وعزاء لمن تعزّى و أحبّ العباد إلى الله المتأسّی بنبیّـه والمقتصّ لاِݘثره»[130]؛ «پس به پیامبر پاکیزه و پاک(صلی الله علیه و آله و سلم) خود اقتدا کن، که برای الگو طلبان اسوه ای نیکوست، و برای خواهان انتسابْ بهترین کسی است که می توان به او منتسب شد، دوست داشته ترین بندگان نزد خدا کسی است که رفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را سرمشق خود قرار دهد، و گام در جای پای او نهد.»

سپس امیرمؤمنان علی(علیه السلام) درباره زندگی ساده و بی آلایش پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

«ایشان از دنیا چندان نخورد که دهان را پر کند، و بدان ننگریست چندان که گوشه چشم بدان افکند. از همه مردم لاغرتر، و شکم او از همه خالی تر. دنیا را بدو نشان دادند، آن را نپذیرفت. و چون دانست خدا چیزی را دشمن می دارد، آن را دشمن داشت – و ترک آن گفت – و چیزی را که خوار شمرده آن را خوار انگاشت، و چیزی را که کوچک شمرده، آن را کوچک داشت.»[131]

در ادامه امیرمؤمنان علی(علیه السلام) درباره ساده زیستی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

«پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر روی زمین غذا می خورد، و همچون بندگان می نشست، و با دست خود کفشش را وصله می زد، و پارگی جامهاش را می دوخت. بر الاغ برهنه می نشست، و کسی را نیز پشت سر خود می نشاند. پرده ای با نقش و نگار بر در خانهاش آویخته بود، به یکی از همسرانش فرمود: «ای فلانی! این پرده را از جلوی چشمم دور کن، که هر گاه آن را می بینم به یاد دنیا و زینت های آن می افتم. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دل خویش را از دنیا کنده و به آن پشت کرده، و یاد و خاطره آن را در نفسش میرانده بود، و دوست داشت زینت دنیا از او نهان ماند تا زیوری از آن بر ندارد. دنیا را پایدار نمی دانست و در آن امید ماندن نداشت. دنیا را از دل خود بیرون کرد، از قلبش دور ساخت، و از دیدهاش پنهان نمود. آری کسی که چیزی را دشمن داشته باشد، خوش ندارد بدان بنگرد یا نام آن نزدِ وی بر زبان رود. و در زندگانی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) برای تو نشانه هایی است که تو را به زشتی ها و عیب های دنیا راهنماست، چه او با نزدیکان خویش گرسنه به سر می برد، و با منزلتی بزرگ که داشت زینت های دنیا از دیده او دور ماند – و آن را خوار شمرد – پس هر بیننده ای با کمک عقلش دقت کند؛ آیا خداوند – با این فقر و زندگی ساده – پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را گرامی داشته است و یا خوار گردانیده است؟! اگر گفته شود او را خوار داشته به طور حتم دروغ گفته به خداوند بلندمرتبه و اگر گفته شود او را گرامی داشته است، پس باید داشته شود که خداوند دیگران را که بساط دنیا را برای آنان گسترانیده خوار گرانیده است».

و درباره شجاعت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) امیرمؤمنان(علیه السلام) را اینگونه می فرمایند:

«کنا إذا احمرّ البأس اتّقینا برسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) فلم یکن منا أقرب إلى العدوّ منه»؛ «وقتی تنور جنگ داغ می شد، در پناه رسول خدا خود را حفظ می کردیم، چنانکه هیچیک ما از وی به دشمن نزدیکتر نبود».

آری معنی این سخن آن است که چون بیم از دشمن بسیار بود و اژدهای جنگ دهان می گشود، مسلمانان به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پناه می بردند و از او می خواستند تا خود دست به جنگ بگشاید، این هنگام به برکت پیامبر، خدا پیروزی بر آنان می فرستاد.

«حتى بعث الله محمدا(صلی الله علیه و آله و سلم) شهیدا و بشیرا و نذیرا: خیر البریّـة طفلا، وأنجبها کهلا. أطهر المطهّـرین شیمة، وأجود المستمطرین دیمةً»[132]؛ «تا سرانجام خداوند محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را به رسالت برگزید، در حالی که گواه بر همگان و نویدبخش (خوبی ها و خوبان) و بیم دهنده (بدی ها و بدها) باشد. بهترین آفرینندگان در کودکی بود و نجیب ترین و کریم ترین کهن سالان و پاک ترین پاکیزگان سرشت و بخشنده ترین به کسانیکه درخواست ریزش رحمت داشتند».

 

رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در آغوش امام علی(علیه السلام)

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در آغوش امیرمؤمنان جان به جان آفرین تسلیم نمودند؛ امیرالمومنین(علیه السلام) لحظات پایانی عمر شریف پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را اینگونه توصیف می نمایند:

«ولقد قبض رسول الله -صلىاللهعلیهوآله- وإنّ رأسه لعلى صدری. ولقد سالتْ نفسه فی کفّی فأمررتها على وجهی. ولقد وُلّیت غسله -صلىاللهعلیهوآله- والملائکة أعوانی، فضجّت الدار والاݘفنیة: ملأٌ یهبط وملأٌ یعرج و ما فارقتْ سمعی هَیمنةٌ منهم. یصلّون علیه حتى واریناه فی ضریحه. فمن ذا أحقّ به منّی حیّـاً و میّـتاً؟ فانفذوا على بصائرکم، ولتصدق نیاتکم فی جهاد عدوّکم. فوالذی لاإله إلا هو إنی لعلى جادّة الحق وإنهم لعلى مزلّة الباطل»[133]؛ «رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) جان سپرد در حالی که سر او بر سینه من بود، نفس او در کف دست من روان شد و آن را بر چهره خود کشیدم. غسل دادنش را برعهده گرفتم و فرشتگان یاور من بودند، در و دیوار خانه فریاد می کشید، گروهی از فرشتگان فرود می آمدند، و گروهی دیگر به آسمان می رفتند، لحظه ای بانگ و فریادشان از گوشم جدا نمی شد، بر او درود می فرستادند تا او را در مدفنش به خاک سپردیم. پس چه کسی سزاوارتر است بدو از من، چه در زندگی او و چه پس از مردنش؟ پس با دل بینا به راه افتید و نیت خویش را در جهاد با دشمن خود راست بدارید که به خدایی که جز او خدایی نیست من به راه حق می روم و آنان بر لغزش گاه باطلند.»

 

 

علی(علیه السلام) از زبان علی(علیه السلام)

آیا امام علی(علیه السلام) خویشتن را در نهج البلاغه معرفی نموده اند؟

شاید بتوان به دو روش مستقیم و غیرمستقیم تا حدودی به شخصیت امام علی(علیه السلام) آشنا شد. آن جایی که امام به توصیف شخصیت خود پرداخته و پرده از لایه های پنهان شخصیت خویش برمی دارند و آن جا که با مطالعه نهج البلاغه و ژرف اندیشی در آن شخصیت علمی – معنوی و اجتماعی امام علی(علیه السلام) آشکار می شود.

امیرمومنان(علیه السلام) در خطبه بسیار زیبای «قاصعه» اینگونه شخصیت خویش را معرفی می نمایند:

«شما می دانید مرا نزدِ رسول خدا چه مرتبت است، و خویشاوندیم با او در چه نسبت است. آن گاه که کودک بودم مرا در دامن خود می نشاند، و در آغوش به گرمی می فشرد و بوی خوش خود را به مشام من می رساند، و غذا در دهانم می گذارد. هیچگاه دروغی در گفتارم نشنید، و خطایی در کردارم ندید. خدا بزرگ ترین فرشتهاش را قرین و همراه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود تا راه های بزرگواری را بپیماید، و اخلاق نیک را فراهم نماید. من نیز در پی او بودم، چنانکه بچه شتر در پی مادرش است، هر روز روزنه ای از اخلاق کریمانهاش را برایم می گشود، و من را به پیروی آن می گماشت. هر سال به غار حراء خلوت می گزید، من او را می دیدم و جز من کسی وی را نمی دید، آن هنگام جز خانه ای که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و خدیجه در آن بود، در هیچ خانه ای مسلمانی راه نیافته بود و من سومین آنها بودم. نور وحی و پیامبری را می دیدم، و بوی نبوّت را می شنودم. من هنگامی که وحی بر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرود آمد، صدای ناله و فغان شیطان را شنیدم، گفتم: ای رسول خدا این صدای ناله چیست؟ فرمود: این شیطان است که از آن که او را نپرستند نومید و نگران است. همانا تو می شنوی آنچه را من می شنوم، و می بینی آنچه را من می بینم، جز اینکه تو پیامبر نیستی، ولی وزیر و یاور من هستی و به راه خیر می روی»[134]

از این سخن امام علی(علیه السلام) نکته مهمی استفاده می شود، و آن عبارت است از:

رابطه عاطفی و پیوند روحی بسیار قوی میان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امام علی(علیه السلام) و اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از همان آغاز، کمالات و فضایلی را در علی(علیه السلام) مشاهده کردند و در صدد تربیت و پرورش انسانی شایسته برای پذیرش بار سنگین امامت و خلافت پس از خود بودند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) توانمندی ها و شایستگی ها و پاکی هایی در امیرمؤمنان مشاهده نموده بودند که از آغاز زمام تربیت و پرورش او را برعهده داشتند. گواه این مدعا این فراز از سخن امام علی(علیه السلام) است:

«هیچگاه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دروغی در گفتارم نشنید، و خطایی در کردارم ندید.»

بنابراین علی(علیه السلام) دست پرورده پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ساخته تربیت و پرورش ویژه ایشان بود، به گونه ای که این عنایت ویژه برای هیچ یک از یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دیده نمی شود.

امام علی(علیه السلام) در پرتو تربیت الهی، به مرتبه ای از کمالات دست می یابند که آنچه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می دید و می شنید، او هم می دید و می شنید:

«إنک تسمع ما أسمع وترى ما أرى إلا أنک لست بنبیٍّ ولکنک وزیر و إنک لعلى خیر»

 

ویژگی های شخصیتی علی(علیه السلام)

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در پایان خطبه قاصعه اینگونه شخصیت و ویژگی های رفتاری و شخصیتی خویش را توصیف می نمایند:

«وَ إِنِّی لَمِنْ قَوْمٍ لاَ تَأْخُذُهُمْ فِی اَللَّهِ لَوْمَةُ لاَئِمٍ سِیمَاهُمْ سِیمَا اَلصِّدِّیقِینَ وَ کَلاَمُهُمْ کَلاَمُ اَلْأَبْرَارِ؛ عُمَّارُ اَللَّیلِ وَ مَنَارُ اَلنَّهَارِ؛ مُتَمَسِّکُونَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ؛ یحْیونَ سُنَنَ اَللَّهِ وَ سُنَنَ رَسُولِهِ؛ لاَ یسْتَکْبِرُونَ وَ لاَ یعْلُونَ وَ لاَ یغُلُّونَ وَ لاَ یفْسِدُونَ، قُلُوبُهُمْ فِی اَلْجِنَانِ  وَ أَجْسَادُهُمْ فِی اَلْعَمَلِ»[135]؛ «من از کسانی هستم که در راه خدا از سرزنش ملامتکنندگان باز نمی ایستند، نشانه های آنان، نشانه راستکاران و سخنشان، گفتار درستکرداران. شب زندهدارند و نشانه های روزند - برای هدایت – چنگ در ریسمان قرآن زده اند، سنت های خدا و پیامبرش را زنده می دارند، نه بزرگی می فروشند، و نه برتریجویی دارند، نه خیانت می کنند و نه تبهکارند. دلهایشان در بهشت است و پیکرهایشان را به کار – اطاعت خدا – وا می دارند.»

همچنین تمام ویژگی های یک پیشوا و زمامدار جامعه اسلامی در حد بسیار بالا در امیرمؤمنان(علیه السلام) یافت می شود.

امام علی(علیه السلام) در نامه 28 نهج البلاغه در پاسخ به نامه معاویه اینگونه خویشتن را معرفی می نمایند:

«فَإِنّا صَنائِعُ رَبِّنا وَالنَّاسُ بَعْدُ صَنائِعُ لَنا... وَ أَنّى یکُونُ ذلِکَ وَ مِنَّا النَّبِیُّ وَ مِنْکُمُ الْمُکَذِّبُ، وَ مِنّا اَسَدُاللَّهِ وَ مِنْکُمْ اَسَدُ الْاݘَحْلافِ، وَ مِنّا سَیّدا شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مِنْکُمْ صِبْیةُ النَّارِ، وَ مِنّا خَیرُ نِساءِ الْعالَمِینَ وَ مِنْکُمْ حَمّالَةُ الْحَطَبِ؟ فِی کَثِیرٍ مِمّا لَنا وَ عَلَیکُمْ»؛ «ما دست پرورده خداییم و مردم پرورش یافتگان ما هستند. به راستی شما را با ما چه نسبت؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از ماست و آن دروغ زن – ابوجهل– از شماست. «اسدالله» حمزه سیدالشهداء از ماست، و «اسدالاحلاف» - شیر سوگند های جاهلی ابوسفیان – از شماست. دو سید جوانان اهل بهشت – امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) – از مایند و کودکان آتش از شما (پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از جنگ بدر فرمان قتل عقبة بن ابیمعیط را صادر کرد. او گفت: چه کسی برای کودکان خواهد ماند؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: آتش)، و از ماست برترین زنان جهان – حضرت فاطمه(سلام الله علیها)– و «حمالة الحطب» - هیزم کشِ آتش جهنم زن ابولهب – از شماست. و بسیار چیزهای دیگر که فضیلت ما و عیب شما در آن است.»

امام علی(علیه السلام) در باره ویژگی های اخلاقی خویش می فرمایند:

«به خدا سوگند من در میان این سپاه بودم که به لشکر کفر تاخت و آنان را به شکست واداشت. نه نا توان شدم و نه ترسیدم. اکنون نیز بر همان حال هستم، قطعاً پرده باطل را می شکافم تا حق از پهلوی آن خارج شود»[136]

اگر کسی بخواهد به عظمت و بزرگواری امیرمؤمنان علی(علیه السلام) پی ببرد، کافی است به صبر و شکیبایی و از خودگذشتگی های ایشان در برابر غصب خلافت پی ببرد؛ امام(علیه السلام) به خاطر حفظ و پایندگی اسلام و قرآن و نیز برای صیانت از یکپارچگی و اتحاد و جلوگیری از خونریزی در جامعه اسلامی، دست به قبضه شمشیر نبرده و این گونه حکمت سکوت خود را تبیین می کنند:

«قد علمتم أنّی أحق الناس بها من غیری. و والله لأسلمنّ ما سلمت أمور المسلمین ولم یکن فیها جور إلا علیَّ خاصة التماسا لأجر ذلک وفضله، و زهداً فیما تنافستموه من زخرفه و زبرجه»[137]؛ «شما می دانید که من سزاوارترین شخص برای خلافت هستم. به خدا قسم (به آنچه کردید) گردن می نهم تا وقتی که امور مسلمانان به سامان باشد، و در آن جز  بر من ستم نشود، (و این ستم را تحمل می کنم) تا پاداش و فضل آن را بجویم، و از زر و زیور دنیا که شما در تصاحب آن به رقابت افتاده اید، دوری می کنم.»

 

 

علم غیب و پیشگوییها

نمونه ای از خبرهای غیبی و پیشگویی های امام(علیه السلام) در نهج البلاغه ذکر کنید؟

علم غیب مخصوص خداوند سبحان و پیغمبران و ائمه اطهار(علیهم السلام) می باشد؛ خداوند در قرآن کریم می فرماید:

«عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ»[138]؛ «خداوند دانای به غیب و نهان است و کسی را بر غیب خود آگاه نمی کند، جز پیامبری را که از او خشنود باشد».

بنابراین رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به اذن پروردگار و به وسیله وحی الهی از اسرار و اخبار پنهانی و آینده مطلع بودند.

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) که از همان کودکی پرورش یافته و تربیت شده رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) بودند، بسیاری از حقایق و اسرار غیبی را در گفتگوهای محرمانه و نجواهای اختصاصی، مستقیماً از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آموختند. چنان که در نهج البلاغه آمده که یکی از یاران امام علی(علیه السلام) پرسید: «ای امیرمؤمنان علم غیب به شما داده اند؟»

امام(علیه السلام) پاسخ دادند:

«لیس هو بعلم غیبٍ، و إنّما هو تعلّمٌ من ذی علمٍ»[139]؛ «این ها که می گویم علم غیب نیست، بلکه دانشی است که از یک صاحب دانش (پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)) آموخته ام».

سپس امام(علیه السلام) بر اساس آیه 34 سوره لقمان مصادیق علم غیب را بیان می کنند؛ خداوند می فرماید:

«إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَکْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ »[140]؛ «در حقیقت، خداست که علم به قیامت نزد اوست، و باران را فرو می فرستد، و آنچه را که در رحمهاست می داند و کسی نمی داند فردا چه به دست می آورد، و کسی نمی داند در کدامین سرزمین می میرد، به درستی خداست که دانا و آگاه است».

امام(علیه السلام) پس از آن که مصادیق علم غیب را بر اساس آیه شریفه بیان کردند می فرمایند:

«این است آن علم غیبی که هیچ کس جز خدا آن را نمی داند و غیر آنها، علمی است که خداوند به پیامبرش تعلیم فرموده، و ایشان به من آموخته است و برای من دعا کرد سینه ام آن را در خود جای دهد و جانم آن را احاطه کند.»[141]

بنابراین «علم غیب» همان علم ذاتی است که مخصوص خداوند است ولی علم آموختنی و اکتسابی، علم غیب نامیده نمی شود بلکه آن چیزی است که خدا به پیامبرش یاد داده و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز آن را به شایسته ترین یاران خود یعنی علی(علیه السلام) آموخته است.[142]

امام(علیه السلام) در این باره می فرمایند:

«لقد علّمنی رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) أَلفَ بابٍ من العلم، یفتح من کلّ باب ألفُ باب»[143]؛ «پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هزار باب از علم به من آموخت که از هر باب آن هزار باب بازمی شود»

 

پیشگویی های امام(علیه السلام) در نهج البلاغه

در این مجال به برخی از علوم پنهانی و پیشگویی های امام علی(علیه السلام) که در نهج البلاغه بیان شده، اشاره می شود:

1. پیشگویی فتنه «صاحب الزّنج»

در خطبه 128 نهج البلاغه؛ این سخن را امام(علیه السلام) در سال 36 هـ پس از جنگ جمل در شهر بصره ایراد فرمودند. امام(علیه السلام) «احنف بن قیس» را که از خردمندان بصره و از یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود، نسبت به حادثه و فتنه ای خونین با خبر ساختند که شارحان نهج البلاغه با توجه به ویژگی های مذکور در خطبه، آن را بر فتنه «صاحب زنج» تطبیق دادند. امام(علیه السلام) در آغاز خطبه می فرمایند:

«یا أحنف کأنّی به و قد سار بالجیش الّذی لا یکون له غبارٌ و لا لَجبٌ و لا قعقعةُ لُجُم و لاحمحمةُ خیلٍ یثیرون الأرض بأقدامهم کأنّها أقدام النّعام»[144]؛ «ای أحنف، گویا او را می بینم که با ارتشی بدون غبار و هیاهو و بی آن که صدای لجام و شیهه اسبانشان شنیده شود به راه افتاده اند، و با پاهای خود که همچون پای شتر مرغ است زمین را شیار می کنند.»

در سال 255 هـ در عهد حاکمیت خلیفه عباسی «المهتدی» مردی در بصره ظهور کرد که خود را «علی بن محمد» از نسل زینالعابدین و زید بن علی(علیهما السلام) می نامید. وی بردگان را به مخالفت با مالکان خود فراخواند و از آنجا که بردگان در سخت ترین شرایط زندگی می کردند گروهی در مزارع و باغ ها و گروهی در خانه ها به خدمت های طاقت فرسا با کمترین بهرهمندی از زندگی مشغول بودند، دعوت او را به سرعت پذیرفتند و در گروه های صدنفری و هزارنفری به او پیوستند او به آنها وعده داد که نه تنها شما را از بندگی آزاد می کنم، بلکه مالکان شما را به همراه اموال و مزارعشان به شما واگذار می کنم.

مسعودی در «مروج الذهب» می نویسد که شورش صاحب زنج پانصدهزار نفر از زن و مرد و کودک را به خاک و خون کشید و مسجد جامع بصره و خانه های زیادی را آتش زد و در کوچه های بصره جوی خون جاری شد.[145] صاحب زنج سرانجام حکومتی تشکیل داد که بر بخش عظیمی از عراق و ایران سلطه داشت و 14 سال به طول انجامید.

لشکر «صاحب الزّنج» لشکر پیاده ای بودند؛ چرا که بردگان اسب و مرکبی نداشتند که بر آن سوار شوند، گروهی پابرهنه و جان بر لب رسیده بر ضدّ اربابان خود قیام کردند. ازاین رو جمله «لا یکون له غبار» در خطبه نیز معنی پیدا می کند. همچنین به خاطر آن که بردگان یک عمر پای برهنه راه رفته بودند، پایشان همچون پای شترمرغ پهن شده بود.[146]

 

2. پیشگویی حمله مغول

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در همین خطبه 128 فتنه وحشیانه مغول و تاتار را توصیف می کنند. مرحوم سیدرضی و تقریباً همه شارحان نهج البلاغه، این سخن امام(علیه السلام) را بر «قوم مغول» تطبیق داده اند. امام(علیه السلام) در این پیشگویی می فرمایند:

«گویا قومی را می بینم که چهره هایشان همچون سپرهای چکّش خورده، سخت و خشن است، جامه هایی از ابریشم و دیبا بر تن می کنند و اسب های اصیل را یدک می کشند. در آن زمان چنان کشتاری به راه می اندازند که زخمی ها از روی پیکر کشته ها عبور می کنند، تعداد فراریان از اسیر شدگان کمتر می باشد.»[147]

تشبیه صورت های مغول ها به سپرها، به خاطر آن است که این قوم دارای صورت های پهن و بزرگ هستند، و توصیف به «مطرّقة» (چکّش خورده) ممکن است اشاره به این باشد که بسیاری از آنها صورتی آبله گون داشتند که دقیقاً شبیه جای چکش بر صفحه سپر است.[148]

«ابن ابیالحدید معتزلی» شارح نهج البلاغه که خود در زمان حمله مغول می زیسته و به گفته خودش بخشی از حوادث مربوط به حمله مغول را با چشم دیده و بخش های دیگر را شنیده، شرح مفصلی درباره حمله مغول به کشورهای اسلامی بیان می کند و تصریح می نماید که پیشگویی علی(علیه السلام) که در بالا ذکر شده، در زمان ما واقع شد و ما با چشم خود آن را دیدیم.[149]

 

3. پیشگویی از خوارج

در سال 38 هـ هنگامی که شرارت ها و جنایت های خوارج رو به فزونی نهاد، امام علی(علیه السلام) تصمیم گرفت چشم فتنه را بر کند و کار آنها را یکسره نماید. مرکز خوارج در نهروان، نزدیکی کوفه بود و حضرت به آن سو حرکت کردند. هنگامی که به نزدیکی نهروان رسیدند مردی به خدمت امام(علیه السلام) آمد و عرض کرد: بشارت ای امیرمؤمنان خوارج هنگامی که خبر ورود شما را به منطقه شنیدند از نهر عبور کردند و عقب نشینی نمودند امام فرمودند: «با چشم خودت دیدی که از نهر عبور کردند؟» گفت: آری. امام(علیه السلام) فرمودند:

«به خدا عبور نکردند و عبور نخواهند کرد و قتلگاه آنها این طرف نهر است»[150] سپس فرمودند: «والله لا یفلتُ منهم عشرةٌ، و لا یهلکُ منکم عشرةٌ»؛ «به خدا سوگند از آنان ده تن جان به در نبرند و از شما ده تن کشته نشود».

این پیشگویی با این صراحت و قاطعیت و آمیخته با سوگند نشانگر ارتباط امام(علیه السلام) با عالم غیب است. مورخان نوشته اند هنگامی که خوارج کشته شدند مسلّم شد که نه نفر از آنها از مرگ نجات یافته و فرار کرده اند و از سپاه امام کمتر از ده نفر به شهادت رسیدند.[151]

ابن ابیالحدید معتزلی در شرح این خطبه می گوید: «این خبر از اخبار متواتر است؛ زیرا خبری مشهور است و همگی آن را نقل کرده اند و این خطبه از معجزات امام علی(علیه السلام) است که به تفصیل از غیب خبر داده است. اخبار غیبی و پیشگویی ها دو دسته است؛ برخی به صورت مبهم و کلّی و سربسته است مثل اینکه فرمانده ای به یاران خود می گوید شما در این جنگ پیروز می شوید؛ که یک پیش بینی کلّی و مبهم است که می شود آن را توجیه کرد. اما گاهی پیشگویی در بردارنده خصوصیات و جزئیات و تعداد خاص با همه تفاصیل است؛ همانند همین خطبه امام علی(علیه السلام) که بدون کم و کاست محقق شد؛ اینگونه خبرهای غیبی امری الهی است که به پیامبرش آموخته و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آن را در اختیار امام(علیه السلام) قرار داده است.»[152]

خطبه 60 نیز در بردارنده پیشگویی دیگر درباره خوارج است که در واقع تتمه سخن امام(علیه السلام) در خطبه 59 است.

 

4. پیشگویی درباره معاویه

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در سال 40 هـ. در اواخر عمر شریفشان در هشدار و نکوهش کوفیان فرمودند:

«امّا إنّه سیظهرُ علیکم بعدی رجلٌ رحبُ البُلعُوم، مُندَحقُ البَطن، یأکل ما یجدُ، و یطلب ما لا یجد، فاقتلوه و لن تقتلوهُ»[153]؛ «پس از من مردی بر شما مسلّط می گردد گشاده گلو و شکم برآمده، آنچه بیابد ببلعد، و آنچه نیابد طلب می کند. او را بکشید، ولی هرگز نخواهیدش کشت».

ابن ابیالحدید معتزلی در شرح این خطبه می گوید: «بسیاری از مردم برآنند که مقصود امام علی(علیه السلام) در این گفتار «زیاد» است؛ برخی می گویند منظور امام(علیه السلام) «حجّاج» و یا «مغیرة بن شعبه» است. ولی به نظر من منظور از این سخن «معاویة بن ابیسفیان» است؛ زیرا معاویه حریص در خوردن و پُرخور بود. معاویه بسیار غذا می خورد و صدا می زد سفره غذا را از مقابل من بردارید، به خدا سوگند سیر نشدم ولی خسته شدم.

روایات فراوانی داریم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) کسی را در پی معاویه فرستاد تا او را احضار کند، دید مشغول خوردن غذا است؛ دو مرتبه به دنبال او فرستاد، دید مشغول خوردن است؛ سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) او را نفرین کردند و فرمودند:

«اللّهم لا تُشبع بطنه»؛ «خدایا شکم او را سیر نکن».[154]

امام(علیه السلام) در این خطبه 57، پیشگویی می کنند که مردم موفق به کشتن معاویه نخواهند شد. همچنین امام(علیه السلام) در ادامه خطبه پرده از حوادث آینده بر می دارند و می فرمایند:

«آگاه باشید او به زودی به شما فرمان می دهد که مرا دشنام و ناسزا گویید و از من بیزاری جویید، اما ناسزا و بدگویی (به هنگام اجبار دشمن) را به شما اجازه می دهم؛ زیرا موجب پاکی من و سبب نجات شما خواهد شد. ولی از من بیزاری نجویید، چون من بر فطرت الهی متولد شدم، و در ایمان و هجرت از همه پیش قدم بوده ام».[155]

 

5. پیشگویی های کلّی

در برخی از سخنان گهربار امیرمؤمنان علی(علیه السلام) پاره ای از ویژگی های آینده و اوصاف «آخرالزمان» به روشنی ترسیم شده است که قابل تطبیق بر زمانه و روزگار ما نیز هست؛ در ذیل به برخی از آنها اشاره می شود:

1. «در آن زمانی که در پیش است (آخرالزمان) نجات پیدا نمی کند (از فتنه و فساد) مگر مؤمن گمنام و بی نام و نشان که اگر در میان مردم باشد شناخته نمی شود، و اگر در میان جمع نباشد به جستجویش برنخیزند. آنان چراغ های هدایتند و نشانه های روشن اند برای کسانیکه در تاریکی ره می سپارند. اینان سخن چینی نمی کنند، و عیوب نهان دیگران را فاش نمی سازند و سخن بیهوده بر زبان جاری نمی سازند.»[156]

2. «ای مردم! به زودی زمانی بر شما خواهد آمد که اسلام در آن همچون ظرفی واژگون، سرازیر شود (از اسلام جز اسم و از قرآن جز درس و از ایمان جز رسم باقی نماند)[157]»

3. «پس از من بر شما روزگاری خواهد آمد که در آن چیزی پوشیده تر از حق، و آشکارتر از باطل، و رایج تر از دروغ بر خدا و پیامبرش نباشد. نزد مردم آن زمان کالایی کسادتر از قرآن نیست اگر به درستی تلاوت شود، و کالایی رایج تر از آن نیست اگر آن را واژگونه معنا کنند، چیزی در شهرها ناشناخته تر و بدتر از معروف، و شناخته شده تر و بهتر از منکر نباشد. آن مردم بر پراکندگی اتفاق کرده، از وحدت روی گردانند. گویا آنان پیشوای قرآنند نه قرآن پیشوای آنان»[158]

4. «روزگاری مردم را فرا رسد که جز سخن چین ارجمند نگردد، جز بدکار را هنرمند نخوانند و جز منصف را ناتوان ندانند و تضعیف نکنند، کمک به نیازمندان را زیان شمارند، و رسیدگی به خویشاوندان را منّت گذارند، و عبادت خداوند را وسیله برتری خود بر مردم قرار دهند در این هنگام امور حکومت با مشورت زنان و فرمانروایی کودکان و تدبیر خواجگان انجام پذیرد»[159]

ابن ابیالحدید در شرح خود بر این حکمت می نویسد: فرمایش امام(علیه السلام) از جمله اخبار غیبی و یکی از آیات و معجزات است که اختصاص به آن حضرت دارد.

5. «مردم را زمانی فرا رسد که از قرآن در میان آنها جز خطوطش و از اسلام جز نامش بر جای نماند. در آن روز مسجدهایشان از جهت ساختمان (و زینت و زیبایی) آباد است و از جهت هدایت و رستگاری ویران. ساکنان و سازندگان آن مسجدها بدترین مردم زمین اند، که از آنها فتنه برخیزد و در آنها گناه و خطا لانه گیرد.»[160]

 

 

 

سیاست و حکومت داری

 

حکومت و سیاست

نگاه حضرت علی(علیه السلام) به حکومت و حکومتداری چگونه است؟

در بینش امیرمؤمنان علی(علیه السلام) حکومتداری به خودی خود هدف و غایت اصلی و نهایی نیست؛ بلکه حکومت ابزار و وسیله ای برای پیاده ساختن یک سری اهداف والای الهی و اجرای حق و عدالت در جامعه است.

شهید مطهری به زیبایی در این باره می گوید: «علی(علیه السلام) مانند هر مرد الهی و رجل ربّانی دیگر، حکومت و زعامت را به عنوان یک پست و مقام دنیوی که اشباع کننده حس جاه طلبی بشر است و به عنوان هدف و ایده آل زندگی، سخت تحقیر می کند و آن را پشیزی نمی شمارد؛ آن را مانند سایر مظاهر مادی دنیا از استخوان خوکی که در دست انسان خوره داری [جزامی] باشد بی مقدارتر می شمارد، اما همین حکومت و زعامت را در مسیر اصلی و واقعی اش یعنی به عنوان وسیله ای برای اجرای عدالت و احقاق حق و خدمت به اجتماع، فوق العاده مقدس می شمارد و مانع دست یافتن حریف و رقیب فرصت طلب و استفادهجو می گردد و از شمشیر زدن برای حفظ و نگهداری اش از دستبرد چپاولگران دریغ نمی ورزد»[161]

مهمترین پیامدهای این گونه نگرش ابزار گونه به حکومت آن است که حکومت بایستی در خدمت رسیدن به اهداف متعالی مثل اجراء حق و عدالت و مبارزه با ظلم و فساد باشد؛ نه اینکه این اهداف والای الهی برای دست یابی به حکومت ذبح شود و از بین برود. کسانیکه برای دستیابی به حکومت و سلطه زود گذر دنیایی تمامی ارزش های انسانی و اخلاق و انصاف و عدالت را زیر پا گذاشته و لگد مال می کنند؛ در واقع دچار یک نوع استکبار و فرعون صفتی هستند که هدفی جز ارضا کردن حس برتری خواهی و جاه طلبی ندارند.

ابن عباس می گوید که در «ذی قار» خدمت امیرمؤمنان(علیه السلام) رسیدم، و او مشغول وصله کردن کفش خود بود. به من فرمود: این کفش چقدر ارزش دارد؟ گفتم: هیچ. امام(علیه السلام) فرمودند:

«و الله لَهی أحبّ إلیَّ مِن إمرَتکم، إلّا أن اُقیم حقّاً أو اَدفع باطلاً»[162]؛ «به خدا سوگند این کفش کهنه را بیش از حکومت بر شما دوست دارم، مگر آنکه حقی را بهپا دارم، و باطلی را از بین ببرم»

امام(علیه السلام) تنها در یک صورت حکومت را از کفش کهنه بیشتر دوست دارند و آن هم فقط برای به پا داشتن حقی و از میان برداشتن باطلی.

امیرمؤمنان در نامه ای به أشعث بن قیس کارگزار خود در آذربایجان نگرش صحیح به حکومت را اینگونه ترسیم می کنند:

«و إنَّ عملَک لیس لک بطُعمةٍ و لکنّه فی عُنُقک أمانةٌ، و أنت مُسترعی لمن فوقک»[163]؛ «کاری که بر عهده توست [حکمرانی] طعمه تو نیست، بلکه امانتی بر گردنت است، و از تو خواسته شده تا فرمانبردار مافوق خود باشی».

بر پایه این سخن حکیمانه امام(علیه السلام)، حکومتداری و فرمانروایی برای کارگزاران نبایستی وسیله ای برای آب و نان و ابزاری برای برتریجویی و دستیابی به منافع شخصی و گروهی باشد؛ بلکه از نگاه امام(علیه السلام) حکومت امانتی است الهی که حاکم و فرمانروا در مراقبت از آن مسؤول و پاسخگو است؛ قرآن کریم می فرماید:

«إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُکُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا»[164]؛ «خداوند به شما فرمان می دهد که امانت ها را به صاحبان آنها برگردانید».

از نگاه فقهی چند نکته درباره «امانت» وجود دارد:

1. انسان مالک امانت نیست که هر گونه خواست در آن تصرّف نماید؛ بلکه امانتی که از سوی دیگری به طور موقت به عهده انسان داده شده بایستی مورد مراقبت و نگهداری قرار بگیرد که آسیبی نبیند، و آن را صحیح به صاحبش برگرداند.

2. در صورت آسیب دیدن امانت؛ فرد امانتدار اگر کوتاهی و تقصیری در نگهداری آن داشته باشد، ضامن است و بایستی جبران کرده و صاحب آن را راضی نماید.

حکومت داری نیز نوعی امانت الهی است که نبایستی در آن خیانت کرد و آن را مِلک شخصی خود دانست؛ و در صورت کوتاهی و تفصیر ضامن و پاسخگوی مردم است. ازاین رو امام(علیه السلام) در ادامه همین نامه به کارگزار خود درباره یکی از مهمترین عوامل فساد حکومت ها که ثروت و ذخایر کشور است هشدار می دهند: «در دست تو بخشی از اموال خداوند است و تو یکی از خزانهداران او هستی باید آن را حفظ کنی تا به دست من برسانی»[165]

تعبیر «مال الله» در این نامه همان تعبیری است که قرآن کریم می فرماید:

«وَآتُوهُم مِّن مَّالِ اللَّهِ الَّذِي آتَاکُمْ»[166]؛ «و از آن مالی که خداوند به شما داده به ایشان بدهید»

بنابراین حکمران جامعه اسلامی خزانه دار اموال الهی است؛ او «مال الله» را که ذخایر کشور است امانت الهی می داند و در مصرف درست آن در راستای مصالح جامعه کمال دقت و تدبیر را به کار می گیرد.[167]

در سخنان امام(علیه السلام) به حکمران «راعی» و به توده های مردم «رعیت» گفته شده؛ به این دلیل که «رعیت» از ماده «رعی» به معنی حفظ و نگهداری است و به مردم از این جهت «رعیت» گفته شده که حکمران و کارگزار عهدهدار حفظ و نگهداری جان و مال و حقوق و آزادی های آنهاست.[168]

ازاینرو امیرمؤمنان اینگونه به مالک اشتر درباره برخورد محبت آمیز سفارش می کنند:

«و أشعر قلبک الرّحمة للرّعیة، و المحبّة لهم، واللُّطف بهم، و لا تکوننّ علیهم سَبعاً ضاریاً تغتنم اَکلَهم، فأنّهم صنفان: إمّا أخٌ لک فی الدّین، أو نظیرٌ لک فی الخَلق»[169]؛ «مهربانی و محبت ورزیدن و لطف به مردم را در دل خود جای ده، و با آنان چونان حیوان درّنده مباش که خوردنشان را غنیمت شماری زیرا مردم دو دسته اند: یا برادر دینی و ایمانی تو هستند و یا نظیر تو در آفرینش (هم نوع تواند)»

همچنین امام علی(علیه السلام) به مأموران جمع آوری مالیات می فرمایند:

«فأنصفوا الناس من أنفسکم، واصبروا لحوائجهم، فأنّکم خزّان الرّعیة و وکلاءُ الأمّة و سفراء الأئمّة و لا تُحشِموا أحداً عن حاجته و لا تَحبسوهُ عن طلبته»[170]؛ «میان خود و مردم با انصاف باشید، و برای انجام نیازهایشان شکیبایی بورزید، که شما خزانه داران رعیت، و وکیلان امت و سفیران پیشوایان هستید. هیچ کس را به سبب نیازمندیش مرنجانید، و او را از خواسته اش باز ندارید».

آری کارگزاران حکومتی دارای سه ویژگی هستند، آنها «خزّان الرّعیة» و «وکلاء الأمّة» و «سفراءٌ الأئمّة» هستند که بایستی در حکومت داری راه و روش عدل و انصاف را در پیش گیرند.

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در فراز دیگری فلسفه تشکیل حکومت اسلامی را اینگونه ترسیم می کنند:

«اللّهم إنّک تعلم أنّه لم یکن الّذی کان منّا منافسةً فی سلطان و لا التماس شیءٍ من فُضول الحُطام، و لکن لِنَرِدَّ المعالم من دینک، و نُظهر الأصلاح فی بلادک، فیأمن المظلومون من عبادک و تقام المعطّلة من حدودک»[171]؛ «خدایا تو می دانی که آنچه از ما سرزد نه به خاطر تمایل به کسب قدرت و سلطنت بود، و نه برای به دست آوردن چیزی از مال بی ارزش دنیا، بلکه برای آن بود که نشانه های دین تو را به جای خود باز گردانیم، و امور شهر ها را اصلاح نموده و سامان دهیم، تا بندگان ستمدیده تو ایمنی یابند و حدود و احکام تعطیل شده تو اجرا شود».

 

 

مشروعیت حکومت

از نگاه امام علی(علیه السلام) آیا حکومت مشروعیتش را از مردم می گیرد؟ اساساً نقش مردم در حکومت چیست؟

یکی از محورهای مهم در فلسفه سیاسی، مفهوم مشروعیت حکومتهاست. پرسش از مشروعیت حکومت ها در واقع پرسش از چگونگی به قدرت رسیدن رهبران و زمامداران و حق فرمانداران و حاکمیت آنهاست. حق حکمرانی و ولایت و فرمانروایی بر مردم از چه منشأ و سرچشمه ای برخاسته است؟ آیا انتخاب اکثریت مردم به رهبران قدرت و حق فرمان می دهد؟ یا آن که این اعمال قدرت و حق فرمانروایی بر مردم از یک سرچشمه دیگری نشأت می گیرد؟

مبنای مشروعیت و حاکمیت در دیدگاه امیرمؤمنان علی(علیه السلام) خداوند متعال است. خداوند تنها منبع ذاتی مشروعیت و حقانیت است.[172] زیرا خداوند آفریننده و مالک مطلق هستی است «وَ لِلّهِ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ»؛[173] امام علی(علیه السلام) در این باره می فرمایند:

«فأنّما أنا و أنتم عبیدٌ مملوکون لربّ لا ربّ غیره یملک منّا ما لا نملک من أنفسنا»[174]؛ «من و شما بندگان مملوک خداوندی هستیم که پروردگاری جز او نیست، مالک چیزی از ماست که ما خود مالکِ آن نیستیم».

هر گونه تصرّف و دخالت در مُلک و پادشاهی خداوند بدون اذن و اجازه او ناپسند و نامعقول است؛ حکومت بر مردم و تصرّف در جان و مال آنها یک نوع دخالت و تصرّف در ملک و مملکت خداوند است و حتماً باید با اذن و اجازه خداوند متعال باشد. خداوند مالک مطلقِ انسان و جهان هستی است و حق دارد به بندگانش تکلیف نماید و انسان ها موظف به اطاعت از اوامر و نواهی الهی هستند.[175]

به بیان دیگر حق ولایت و حاکمیت ذاتاً از آن خداوند است؛ خداوند این حق ولایت و حکومت بر بندگان خویش را به پیامبر خاتم خود حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) اعطاء نمود. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز به اذن خداوند این حق ولایت و حاکمیت را پس از خود به امیرمؤمنان علی(علیه السلام) واگذار نمود و امام علی(علیه السلام) در پرتو این ولایت و مشروعیت الهی در زمان خود کارگزارانی را نصب و عزل می نمود. بنابراین ولایت و حق سرپرستی امام علی(علیه السلام) در طول ولایت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و ولایت و حاکمیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) برگرفته از ولایت و حاکمیت مطلق خداوند متعال است.

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در عهد نامه ای که به مالک اشتر نگاشته اند، مبنای مشروعیت حکومت را خداوند معرفی می نمایند. ایشان پس از توصیه مالک اشتر به نادیده گرفتن خطاهای مردم و عفو گذشت نسبت به آنها می فرمایند:

«فأنّک فوقهم، و والی الأمر علیکَ فوقک، واللهُ فوقَ من ولّاک»[176]؛ «زیرا تو بالاتر از مردم هستی، و آن که تو را حاکم مصر کرده بالاتر از توست، و خداوند بالاتر از کسی است که تو را حاکم مصر قرار داده است».

این بالایی و «فوقیت» همان ولایت و فرمانروایی است که والی و فرمانروا آن را نسبت به مردم اعمال می نماید.

امیرمؤمنان در فرازی دیگر منبع مشروعیت حکومت را خداوند دانسته و اینگونه می فرمایند:

«و إنّما الأئمّه قُوّام الله علی خلقه، و عُرَفاؤهُ علی عباده، و لا یدخُل الجَنّة اِلّا من عرفهم و عرفوه و لا یدخلُ النارَ الّا مَن أنکرهم و أنکروه»[177]؛ «امامان [معصوم] از سوی خداوند اداره کننده امور مردم، و مراقب بندگان خدا هستند، تنها کسی که آنان را می شناسد و آنان نیز او را می شناسند وارد بهشت می شود، و فقط کسی که آنان را انکار دارد و آنان نیز او را انکار می کنند، وارد دوزخ می گردند.»

در این کلام امام(علیه السلام)، پیشوایان معصوم(علیهم السلام) به عنوان «قُوّام الله» معرفی شده اند، یعنی کسانیکه از طرف خداوند ولایت داشته و اداره امور بندگان را بر عهده دارند.

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در موارد گوناگونی در نهج البلاغه از حقّ پایمال شده خود که از سوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و به دستور خداوند به ایشان واگذار شده بود، شکوه کرده اند. در خطبه شقشقیه می فرمایند:

«أری تُراثی نهباً»[178]؛ «نظاره گر غارت میراث خود شدم».

این میراث همان حق ولایت و خلافتی بود که در روز غدیر خم با نزول آیه اکمالالدین[179] و آیه ابلاغ[180] به امیرمؤمنان علی(علیه السلام) واگذار شد؛ این میراث خلافت از سوی مردم و با رأی اکثریت به امام نرسیده؛ زیرا مردم پس از جریان غدیر خم و رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از اهل بیت(علیهم السلام) فاصله گرفتند و از آنها حمایت ننمودند.

در جای دیگر می فرمایند:

«وَ لَهُم خَصائِص حقّ الولایة و فیهم الوصیةُ والوراثة، الآن إذ رجع الحقّ إلی أهله»[181]؛ «ویژگی ها و مختصّات حقّ ولایت متعلّق به آنها [اهل بیت(علیهم السلام)]، و وصایت و وراثت پیامبر در میان آنان است. اینک حق به صاحب حق رسیده است.»

حال پرسش اساسی آن است که اگر امیرمؤمنان مشروعیت حکومت خود را از خداوند متعال می گیرد. پس نقش و کارکرد مردم در حکومت چیست؟

پاسخ آن است که نقش و کارکرد مردم در حکومت فراهم کردن شرایط و بسترهای حمایتی است تا حکمران و رهبر جامعه بتواند ولایت و حاکمیت الهی خود را در جامعه پیاده سازد؛ که از آن به «مقبولیت» تعبیر می گردد. اگر مردم در صحنه نیایند و با حضور خود رهبر و پیشوای دینی را یاری و حمایت نکنند؛ امام و رهبر نمی تواند آن ولایت و حاکمیتی را که خداوند به او داده إعمال و اجرا نماید. ازاین رو امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در مواردی نقش مردم را اینگونه توصیف می نمایند:

«أما والّذی فلق الحبّة و برأ النّسمة، لو لا حضورُ الحاضر، و قیامُ الحجّة بوجود النّـاصر و ما أخذ الله علی العلماء أن لایقارُّوا علی کِظّة ظالم و لا سَغب مظلوم لألقیتُ حبلها علی غاربها»[182]؛ «هان به خدایی که دانه را شکافت، و انسان را پدید آورد، اگر نبود حضور مردم، و تمام بودن حجت بر من به جهت وجود یاور، و پیمانی که خداوند از آگاهان گرفته که در برابر پُرخوری ستمکاران [و تجاوز آنان به حقوق مظلومان] و گرسنگی ستمدیدگان ساکت ننشینید، بی تردید دهنه شتر حکومت را بر کوهانش می افکندم».

 

 

اصول مدیریت علوی

حکومت داری و مدیریت صحیح از دیدگاه امام علی(علیه السلام) چه ویژگی هایی دارد؟

بدون تردید یک پیوند تنگاتنگی میان تشکیل حکومت و «مدیریت» وجود دارد؛ زیرا ارکان اساسی حکومت توسط مدیران و برنامهریزان ساماندهی و مدیریت می شود؛ امروز مسأله «مدیریت» در کانون توجّه و اهتمام انسان معاصر است به گونه ای که برخی عصر ما را «عصر مدیریت» می گویند.

کتاب ارزشمند نهج البلاغه در بردارنده گوهرهای ارزشمندی است که می توان به عنوان منشور مدیریت به همه انسانها با هر کیش و مذهبی و با هر گرایش و حزبی ارائه نمود.[183] چنانکه امروزه عهدنامه امام علی(علیه السلام) به مالک اشتر به عنوان منشور اخلاقی و مدیریتی در سازمان ملل مطرح شده است.

در ذیل به برخی از مهمترین و برجسته ترین اصول مدیریت علوی می پردازیم:

1. دور اندیشی و تدبیر

از مهمترین شاخصه های مدیریت درست، برنامهریزی و دوراندیشی و توجه به پیامدها و آثار مطلوب یا نامطلوب تصمیمهاست؛ امیرمؤمنان درباره اهمیت دوراندیشی می فرمایند:

«الظّفر بالحَزم، والحزمُ بـأِجالة الرّأی، والرّأی بتحصین الأسرار»[184]؛ «پیروزی در گرو دوراندیشی، و دوراندیشی در گرو به کار انداختن فکر و اندیشه؛ و اندیشه در گروِ حفظ اسرار است».

مدیر موفق و دوراندیش کسی است که فکر و اندیشه خود را در اطراف و جوانب یک موضوع به جولان در آورده و دقیق همه ابعاد و زوایای آن را مورد مطالعه و بررسی قرار می دهد تا بتواند تصمیمی درست و پایدار بگیرد. البته اندیشهورزی و دور اندیشی پیوند تنگاتنگی با حفظ اسرار و رازهای مربوط به سازمان دارد. علی(علیه السلام) درباره آثار و پیامدهای دوراندیشی می فرمایند:

«ثمرة التفریط النّدامة، و ثمرة الحزمِ السّلامة»[185]؛ «نتیجه کوتاهی و تقصیر در امور پشیمانی است؛ و میوه دوراندیشی سلامت و درستی است».

امام(علیه السلام) در این فراز «حزم» و دور اندیشی را در مقابل «تفریط» و کوتاهی قرار می دهند؛ و این یعنی انسان دوراندیش به خط اعتدال و میانهروی نزدیک است و هر چه انسان از تدبیر و آیندهنگری و دوراندیشی فاصله بگیرد از اعتدال فاصله گرفته است.

نکته مهم آن که از آثار مثبت دوراندیشی، پرهیز از شتابزدگی یا سهلانگاری یا لجاجت در تصمیم ها است؛ امیرمؤمنان به مالک اشتر اینگونه می فرمایند:

«إیّاک و العَجَلة بالأمور قبل أوانها، أو التّسقّط فیها عند إمکانها، أو اللّجاجة فیها إذا تنکّرت، أو الوهن عنها إذا إستوضَحَتْ. فَضَعَ کلَّ أمرٍ موضعه، و أوقِع کلّ أمرٍ موقعَه»[186]؛ «بپرهیز از شتاب کردن در کار پیش از رسیدن زمانش، و سهلانگاری در آن وقتی که انجامش ممکن شده، و لجاجت و اصرار در آن هنگامی که ابهامانگیز باشد، و سستی در آن، زمانی که آشکار شده باشد. هر چیزی را در جای خویش بگذار، و هر کار را در جای مناسب خویش قرار بده».

آری شتابزدگی درباره کار یا تصمیمی که وقتش نرسیده، و یا کوتاهی و سهلانگاری در کار یا تصمیمی که به جا و به موقع است و نیز لجاجت در تصمیم های مبهم و نادرست از مهمترین آفات مدیریت به شمار می آید.

همچنین امام علی(علیه السلام) درباره ویژگی های مثبت مالک اشتر که از مدیران برجسته و موفق حضرت بوده می فرمایند:

«مالک اشتر کسی نیست که بیم سستی و یا خطا و لغزش بر او رود و در جایی که شتاب باید کرد، کندی کند، و یا در جایی که درنگ باید کرد، شتاب کند.»[187]

 

2. اصل شایسته سالاری

گزینش مدیران بایستی بر پایه صلاحیت ها و شایستگی ها باشد و در یک سخن انسان های متعهد و متخصص بایستی زمام امور را در جامعه به دست گیرند تا جامعه اسلامی به قله های سعادت و نیک بختی دست یابد. امام علی(علیه السلام) در توصیه به مالک اشتر اینگونه می فرمایند:

«در امور کارگزاران خود بنگر، آنان را با آزمایش [و تحقیق در صلاحیت] به کار بگمار، نه از روی میل خود و بی مشورت با دیگران، زیرا پیروی از هوا و هوس و خود رأیی مجموعه ای از شاخه های ستم و خیانت است. کارگزارانت را از میان گروهی برگزین که اهل تجربه اند و حیا و شرم دارند، از خاندان های صالح و آنان که در اسلام پیش قدم ترند، زیرا اخلاق اینان بزرگوارانه تر، و آبرویشان محفوظ تر، و طمعشان کمتر، و در ارزیابی سرانجام کارها ژرف اندیش ترند (دوراندیش هستند)»[188]

دو ویژگی «با تجربه بودن» و «با حیا بودن» نشانگر دو شرط اصلی هر مدیر یعنی تخصص و خبرگی؛ و تعهّد و خویشتنداری است. همچنین از سخن امام(علیه السلام) استفاده می شود که بدون آزمایش و سنجش نباید به کسی مسؤولیتی سپرد؛ بلکه نخست توانمندی و خبرگی او باید احراز شود سپس به او مسؤولیتی واگذار گردد.

امام(علیه السلام) در فراز دیگری مالک اشتر را اینگونه سفارش می کنند:

«در برگزیدن دبیران و مدیران به فراست و اعتماد و حسن ظنّ خود تکیه مکن، زیرا مردان با ظاهرآرایی و خوش خدمتی نظر حاکمان را به خود جلب می کنند، اما در پس این ظاهر نیکو و خوش خدمتی خبری از خیرخواهی و امانت داری نیست. آنها را به مسئوولیت ها و کارهایی که برای حاکمان پیش از تو بر عهده داشته اند آزمایش کن، و از میانشان به کسی روی آور که در میان توده های مردم اثری نیکوتر نهاده و در امانت داری شناخته شده تر است.»[189]

امام(علیه السلام) به ظاهر فریبی برخی از کارگزاران هشدار داده و معیار گزینش را پیشینه درخشان و مؤثّر بودن آنها در عامه مردم و امانتداری آنها می دانند.

امام علی(علیه السلام) درباره اینکه انسان های ناشایست و بی کفایت زمام امور جامعه را به دست گیرند هشدار می دهند و می فرمایند:

«و لکنّنی آسی أن یلی أمر هذه الأمّة سفهاؤها و فُجّارها، فیتّخذوا مال الله دُولاً و عبادَهُ خَوَلاً و الصّالحین حرباً و الفاسقین حزباً»[190]؛ «اما دریغم می آید که حکومت این امت به دست بی خردان و بدکاران آنان افتد، و مال خدا را میان خود دست به دست بگردانند، و بندگان خدا را به بردگی گیرند، و با صالحان بجنگند، و فاسقان را همدست خود سازند.»

ازاینرو توانمندی و کاردانی یکی از ویژگی های مهم یک مدیر است که امیرمؤمنان بر آن تأکید می فرمایند:

«أیها الناس، إنّ أحقّ النّاس بهذا الأمر أقواهم علیه، و أعلَمَهُم بأمر اللهِ فیه»[191]؛ «ای مردم! سزاوارترین فرد به خلافت و حکومت کسی است که از همه بر این کار تواناتر، و به احکام خدا در این باره داناتر باشد»

امام(علیه السلام) با تکیه بر اصل شایستهسالاری فرودستان شایسته و کاردان را بر مسند قدرت نشاندند و فرادستان بی لیاقت و زیاده خواه را به زیر کشاندند؛ ایشان در این باره می فرمایند:

«سوگند به خدایی که پیامبر را به حق بر انگیخت، شما در هم آمیخته شده غربال می گردید، و مانند حبوباتی که در دیگ جوشان است بالا و پایین می شوید، تا آنجا که پایین دست هایتان بالا آیند، و بالا دست هایتان به زیر کشیده شوند و عقب افتاده ها که کوتاهی کردند جلو افتند، و کسانیکه از پیش جلو افتاده بودند عقب بمانند»[192]

آری امام(علیه السلام) در زمان حکومت کوتاه خود معیارهای عصر جاهلیت را کنار زدند و معیارهای انسانی و الهی را جایگزین آن نمودند.

 

3. اصل تقسیم کار

واگذاری وظایف و مسؤولیت ها بر اساس ظرفیت ها و توانمندی افراد یکی از ویژگی های مدیر موفق است؛ مدیری که همه بار مسؤولیت و تکالیف را خود به تنهایی تحمل می کند و از واگذاری کارها به انسان های شایسته خودداری می کند؛ نمی تواند مجموعه زیر دست خود را به طور پسندیده ساماندهی کند؛ امیرمؤمنان علی(علیه السلام) درباره تقسیم کار و تفویض مسؤولیت، به فرزند عزیزشان امام حسن مجتبی(علیه السلام) اینگونه سفارش می کنند:

«وأجعل لکلّ انسانٍ من خَدَمک عملاً تأخذه به؛ فأنّه أَحری أن لا یتواکلوا فی خدمتک»[193]؛ «برای هر یک از خدمت گزاران خود وظیفه ای مشخص کن که مسؤول آن باشد، زیرا این کار سبب می شود که هر کدام کار را بر عهده دیگری نیندازند».

آری مهمترین پیامد تقسیم کار آن است که کارگزاران کار را بر عهده دیگری نگذاشته و هر کدام حدّ و مرز وظایف خویش را بشناسند و به نحو احسن آن را انجام دهند.

امام(علیه السلام) در عهدنامه خویش به مالک اشتر اینگونه می فرمایند:

 «بر سرِ هر یک از کارهایت رئیسی از ایشان بگمار، کسی که بزرگی کار ناتوانش نسازد، و بسیاری کارها پریشان خاطرش نکند. اگر در دبیران تو ایرادی باشد و تو از آن غافل باشی، تو مسؤول آن خواهی بود.»[194]

 

4. اصل تشویق و تنبیه

یکی از شیوه های مهم مدیریتی توجه به عملکرد مدیران و کارگزاران و ارزیابی آنهاست؛ بدین معنی که مدیری که وظیفه خود را به بهترین شکل انجام داده و تمام تلاش و فکر و نیروی خود را در دستیابی به اهداف ترسیم شده، به کار می گیرد، نباید با مدیر کم کار و بی تدبیر و لغزش کار یکسان نگریسته شود؛ بلکه بایستی مدیر پرتلاش و موفق مورد تشویق و تکریم قرار گرفته و مدیر نالایق و ناشایست مورد بازخواست و تنبیه قرار گیرد؛ علی(علیه السلام) به زیبایی به مالک اشتر در این باره هشدار می دهند:

«و لا یکوننّ المُحسنُ و المسیئُ عندک بمنزلةٍ سواءٍ، فأنّ فی ذلک تزهیداً لأهل الأحسان فی الأحسان، و تدریباً لأهل الأساءة علی الأساءَة! و ألزِم کلّاً منهم ما ألزَمَ نفسه»[195]؛ «نیکوکار و بدکار نزد تو در منزلت و جایگاه برابر نباشند، که این امر نیکوکار را به نیکوکاری بی میل و بی انگیزه سازد، و بدکاران را به بدکاری تشویق نماید. به هر یک همان کن که خود را بدان ملتزم کرده اند».

اصل قدرشناسی و تقدیر از مدیران شایسته و کارآمد و وظیفه شناس باعث تقویت و انگیزه بیشتر آنها در انجام وظایف خواهد بود.

امام(علیه السلام) درباره قدردانی و ستایش مدیران وظیفه شناس اینگونه به مالک اشتر سفارش می کنند:

 «پی در پی آنها را ثنا و ستایش کن، و رنج و تلاش کسانی را که کوشیده اند بر زبان آور، زیرا فراوان سخن گفتن از کارهای نیکشان شجاع و دلیر را به هیجان و جنبش می آورد، و از کارماندگان را به تلاش تشویق می کند، اگر خدا بخواهد.»[196]

 

5. اصل نظارت مستمرّ

یکی از ویژگی های بنیادین در مدیریت اسلامی؛ نظارت و بازرسی دقیق عملکرد کارگزاران است؛ نظارت دقیق باعث آفت شناسی و آسیب شناسی تصمیم ها و رفتارهاست و از بسیاری از فریبکاری ها و انحرافات جلوگیری می کند. امیرمؤمنان علی(علیه السلام) به مالک اشتر توصیه می کنند که بر کارگزاران خود مأموران مخفی بگمار تا عملکرد آنها را برای تو گزارش دهند؛ این مأموران مخفی بایستی راستگو و وفادار باشند:

«آنگاه کارهای کارگزاران خود را بررسی کن، و جاسوسانی راستگو و وفادار بر آنان بگمار، زیرا مراقبت تو از کارهای آنان سبب امانت داری و مدارای ایشان با مردم است. معاونان خویش را با دقت زیر نظر بگیر اگر یکی از آنان دست به خیانت گشود و جاسوسان تو به اتفاق، آن را گزارش کردند، برای اثبات آن جرم کافی است و نیازی به شاهد دیگر نیست، او را تنبیه بدنی کن، و آنچه را به دست آورده از او بگیر و او را به ذلّت و خواری درآور، و نشان خیانت بر او بگذار، و طوق ننگ بر گردنش بیاویز»[197]

البته این قرار دادن جاسوس و بازرس مخفی مخصوص کارگزاران است و ارتباطی با زندگی توده های مردم ندارد. به بیان دیگر مردم نبایستی در فضای جامعه احساس کنند که یک فضای سنگین امنیتی و پلیسی حاکم است؛ در عین حال کارگزاران بایستی زیر ذره بین نظارت باشند.

امام علی(علیه السلام) با شدّت و تندی خیانت کاری و تضییع حقوق مردم بیچاره را نکوهش کرده و اینگونه می فرمایند:

«آن که امانت را مهم نشمارد، و در آن خیانت کند و جان و دین خود را از لوث آن پاک نسازد، خود را در دنیا در ذلت و خواری افکنده و در آخرت ذلیل تر و خوارتر خواهد بود. همانا بزرگ ترین خیانت، خیانت به مردم، و رسواترین دغل کاری، دغل کاری با پیشوایان است»[198]

امیرمؤمنان در همه مناطقی که کارگزاری را نصب فرموده بودند، همواره یک مأمور مخفی و چشم پنهانی را بر او می گماردند تا عملکرد و رفتار او را مراقبت نموده و به ایشان گزارش دهد؛ به عنوان مثال در نامه ای به قُثم ابن عباس می نگارند:

«فأنّ عینی بالمغرب کتب اِلیّ یعلمنی أنه...»[199]؛ «جاسوس من در مغرب به من نوشت و من را با خبر کرده از قضیه ای».

از این نامه به دست می آید که امام(علیه السلام) حتی برای کارگزارانی که در دوردست ترین مناطق اند مأموران و بازرسان مخفی و امانتداری را گمارده اند.

 

6. پرهیز از خودمحوی و استبداد

امیرمؤمنان اینگونه به مالک اشتر می فرمایند:

«فریاد مزن که من امیر شما هستم، فرمان می دهم و باید اطاعت شوم، که این کار دلت را تباه و دینت را سست و دگرگونی نعمت ها را نزدیک می سازد. هرگاه سلطه و قدرتی که داری در تو نخوت یا تکبّری پدید آورد، به عظمت سلطنت خداوند که بالاتر از توست بنگر و قدرتش بر تو را ببین که تو آن اندازه بر خودت قدرت نداری. این توجه، آتش غرورت را فرو می نشاند، و تندی تو را فروکش می سازد، و عقل از دست رفته ات را به تو باز می گرداند.»[200]

راه کاری که امام(علیه السلام) در هنگام غرور و نخوت و مستی قدرت به کارگزاران پیشنهاد می کنند، همان توجه به عظمت و سلطه خداوند بر همه آفرینش است؛ دیدن عظمت و تدبیر زیبای خداوند باعث تعدیل و توازن روحی و اخلاقی مدیر شده و سرمستی او را مهار می کند. ازاین رو بر کارگزاران واجب است که پیوند ژرف و عاشقانه ای با سرچشمه زیبای هستی یعنی خداوند متعال داشته باشند، تا همواره عظمت و بزرگی او را فراموش نکنند.

در فرازی دیگر امام علی(علیه السلام) به مالک می گویند:

«بپرهیز از خودپسندی و تکیه برآنچه تو را به خودپسندی کشاند، و نیز بترس از دوستی ستایش و تمجید مردم از تو. زیرا این امور در نظر شیطان از مطمئن ترین فرصتهاست برای آنکه نیکی نیکوکاران را تباه سازد.»[201]

یکی از شاخه های خودمحوری لجاجت و ستیزگی است؛ امام(علیه السلام) می فرمایند:

«اللّجاجةُ تَسُلّ الرّأی»[202]؛ «لجاجت و ستیزهجویی تدبیر را تباه می کند»

یک مدیر موفق از لجاجت و پافشاری بر راه و روش نادرست به دور است.

 

7. جلوگیری از چاپلوسی و تملّق

امام علی(علیه السلام) به مالک اشتر تأکید می کنند که اطرافیان تو باید کسانی باشند که نواقص و کاستی ها و اشتباهات تو را یادآوری کنند و از انتقادات سازنده دریغ نکنند:

«باید برگزیده تو کسی باشد که از همه به گفتن سخن تلخ حق گویاتر است، و در اموری که در اثر هوای نفس از تو سر می زند و خداوند بر اولیائش نمی پسندد، کمتر یاریت دهد، در هر کجا که باشد»[203]

سپس امام(علیه السلام) در ادامه اینگونه می فرمایند:

«وَ الْصَق بأهل الوَرع و الصِّدق، ثم رُضهُم علی أنْ لا یُطرُوکَ و لا یَبجَحوک بباطلٍ لم تفعله، فأنّ کثرة الأطراءِ تُحدثُ الزّهوَ و تُدنی مِن العزّة»[204]؛ «به پارسیان و راستگویان بپیوند، و آنان را چنان پرورش ده که تو را فراوان نستایند و به کاری که نکرده ای بیهوده شادمانت نسازند. زیرا ستایش فراوان؛ کبر و نخوت پدید آورد و آدمی را به سرکشی کشاند.»

 

8. اصل رعایت انصاف و عدالت

امیرمؤمنان درباره ترجیح ندادن خویشان و نزدیکان در امکانات و مزایا و رعایت انصاف به مالک می فرمایند:

«مالک میان خدا و مردم از یک سو، و خود و خویشان نزدیکت و هر کس از رعیت که دوستش داری از سوی دیگر، انصاف را رعایت کن، که اگر انصاف نَوَرزی ستم کرده ای، و هر که به بندگان خدا ستم کند، خدا به جای بندگانش دشمن اوست، و هر کس خداوند دشمن او باشد عذرش را باطل نماید. چنین کسی به جنگ با خدا برخاسته مگر آنکه از ستم دست بر دارد و یا توبه نماید. هیچ چیزی مانند ستمکاری نعمت خدا را دگرگون نمی سازد، و کیفر او را سرعت نبشخد، زیرا خداوند دعای ستمدیدگان را می شنود، و در کمین ستمکاران است.»[205]

امام(علیه السلام) در فرازی دیگر می فرمایند:

«حق» را برای هر کسی که لازم باشد، از نزدیک و دور، رعایت نما، و در این راه شکیبایی بورز و پاداش خویش را به حساب خدا بگذار. هر چند اجرای حق به زیان خویشان و نزدیکانت باشد. در این کار آنجا که بر تو سنگین و گران می آید، جویای عاقبتش باش که رعایت حق سرانجام خوش و پسندیده ای دارد»[206]

 

9. اصل مردم داری و مهرورزی

علی(علیه السلام) به مالک می فرمایند:

«و أشعر قلبک الرّحمة للرّعیة و المحبّة لهم و اللّطف بهم، و لا تکوننَّ علیهم سبُعاً ضاریاً تغتنم أکلهم، فأنّهم صنفان: إمّا أخٌ لک فی الدّین أو نظیرٌ لک فی الخلق»[207]؛ «مهربانی و محبت ورزیدن و لطف به رعیت را در دل خود جای ده، و با آنان چونان حیوان درّنده مباش که خوردنشان را غنیمت بشماری. زیرا رعیت دو دسته اند: یا برادر ایمانی تو هستند، و یا نظیر تو در آفرینش (هم نوع تواند)»

یکی از جلوه های مردمی بودن کارگزاران دیدارهای مستقیم آنها با مردم است که در فضایی کاملاً آرام و بدون هول و هراس باید باشد؛ امیرمؤمنان(علیه السلام) در این باره به مالک می فرمایند:

«بخشی از وقت خود را برای مراجعه نیازمندان قرار ده، و در آن وقت خود را از هر کار دیگری فارغ گردان، برای آنان مجلس عمومی قرار بده، و در آن مجلس برای خدایی که تو را آفریده تواضع کن، و سپاهیان و یاران خود از نگهبانان و محافظان را از این مجلس دور ساز، تا سخنگوی ایشان بدون بیم و هراس و بی لکنت زبان با تو سخن گوید که من از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در موقعیت های گوناگون شنیدم که فرمود: «امتی که در آن حق ضعیف از قدرتمند، بی هراس و لکنت زبان گرفته نشود، به پاکی و قداست نخواهد رسید». آنگاه درشتگویی یا نادرست سخن گفتن آنان را تحمّل کن، و بی حوصلگی و خودپسندی نسبت به آنان را از خود دور ساز تا خداوند درهای رحمتش را به رویت بگشاید»[208]

امام علی(علیه السلام) در نامه ای به یکی از کارگزاران خود اینگونه می نگارند:

«واخفِض للرّعیة جناحک وابسُط لهم وَجهک و ألِن لهم جانبک»[209]؛ «و برای رعیت بالت را فرود آور و فروتن و گشاده روی باش، و پهلویت را نرم کن و با آنان با نرمی و ملاطفت رفتار کن».

 

10. خطر پذیری سنجیده

یکی از مباحث مهم در دانش مدیریت «خطر پذیری و ریسک» در مدیریت یا «مدیریت ریسک» می باشد. مدیران پیشرو و موفق کسانی هستند که خطرپذیر بوده و راه های برون رفت از خطرات و آسیب ها را می دانند. البته خطرپذیری و ریسک باید با تدبیر و مشاوره با کارشناسان و کاردانان باشد؛ و از هرگونه شتابزدگی و تصمیم نسنجیده باید پرهیز نمود. امیرمؤمنان علی(علیه السلام) درباره خطرپذیری در مدیریت می فرمایند:

«إذا هبتَ أمراً فقَع فیه، فأنّ شدّة توقّیه أعظمُ ممّا تخاف منه»[210]؛ »هرگاه از کاری ترسیدی خود را در آن افکن، زیرا سختی حذر کردن و پرهیز از آن بزرگتر است از آنچه از آن می ترسی».

البته این خطرپذیری و اقدام به موقع بایستی بر اساس تدبیر و خرد باشد؛ ازاین رو امام علی(علیه السلام) درباره ویژگی های شخصیتی مالک اشتر می فرمایند:

«فأنّه ممّن لا یخاف وهنُهُ و لا سقطتُهُ و لا بطؤُه عمّا الأسراع إلیه أحزَمُ، و لا إسراعُه إلی ما البُطءُ عنهُ أمثل»[211]؛ «مالک اشتر کسی نیست که بیم سستی و یا خطا و لغزش بر او رود و در جایی که شتاب باید کرد کندی کند، و یا در جایی که درنگ باید کرد شتاب نماید.»

تشخیص اینکه در هر شرایط و موقعیتی چه تصمیم مناسبی باید گرفته شود که به خیر و صلاح جامعه باشد، یکی از ویژگی های مدیران برتر و خردمند است. اگر چه خطرپذیری یکی از لوازم اقدامات و تصمیم های بزرگ است، لکن اگر مدیری با تدبیر و مشورت آسیب ها و آفت هایی را در یک تصمیم مشاهده نمود، باید از فرورفتن در آن ورطه بپرهیزد، امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در این باره به فرزند خویش امام حسن(علیه السلام) می فرمایند:

«و أمسک عن طریقٍِ أذا خِفتَ ضلالته، فأنّ الکفَّ عند حیرةَ الضّلال خیرٌ من رکوب الأهوال»[212]؛ «از حرکت در راهی که بیم گمراهی در آن هست باز ایست، که خودداری از کاری که سبب سرگردانی و ضلالت است بهتر از افتادن در ورطه ای خطرناک است.»

البته این ترس و بیم از گمراهی باید یک بیم حساب شده و سنجیده باشد؛ نه اینکه از روی ترس بی جا و سستی شخصیت باشد.

 

 

انتقاد از امام علی(علیه السلام)

امام علی(علیه السلام) در خطبه 216 نهج البلاغه فرموده اند: «از گفتن حق یا مشورت دادن به من خودداری نکنید؛ زیرا خود را از آن که اشتباه کنم مصون نمی دانم، مگر آن که خداوند من را حفظ کند». آیا این سخن با عصمت امام(علیه السلام) منافات ندارد؟

یکی از زیباترین خطبه های نهج البلاغه خطبه 216 است که بخش مهمی از آن به حقوق و تکالیف زمامداران و مردم اختصاص یافته است. هنگامیکه سخن امام علی(علیه السلام) در این موضوع به اوج خود رسید، یکی از یاران ایشان به پا خواست و با گفتاری طولانی که در آن مدح و ستایش فراوانی بود امام(علیه السلام) را ستود و تحسین کرد.

امام علی(علیه السلام) در انتقاد به این انسان ستایش گر و ثناگو، سمت و سوی خطبه را به بخش خاصی از حقوق زمامداران و مردم هدایت کردند و آن، ترک مدح و ستایش و چاپلوسی برای حاکمان و رهبران جامعه است. امام علی(علیه السلام)در این خطبه بر این نکته تأکید می کنند که رابطه و پیوند میان مردم و رهبر جامعه، نباید بر پایه تملق و چاپلوسی و پوشاندن حقایق تلخ به خاطر ناخوشایند بودن آن باشد؛ بلکه بایستی با رعایت ضوابط اخلاقی و منطقی به انتقاد سالم و سازنده از مسئولین پرداخت:

«فلا تکلّمونی بما تکلّم به الجبابرة ولا تتحفّظوا مِنّی بما یتحفّظ به عند أهل البادرة، و لا تخالطونی بالمصانعة و لاتظنّوا بی  إستثقالا فی حقّ قیل لی، وَلا التماس إعظام لنفسی، فانه مَن إستثقل الحقّ ان یقال له او العدل ان یعرض علیه، کان العَمل بهما أثقل علیه»[213]؛ «با من آن گونه که با زمامداران گردنکش سخن گفته می شود، حرف نزنید، و آن گونه که مردم خود را در برابر حاکمان تندخود و جبار حفظ می کنند، محدود نسازید، و با چاپلوسی و تملق با من در نیامیزید، و نپندارید که شنیدن سخن حق بر من گران می آید، و یا خواهان آنم که مرا بزرگ دارید، زیرا کسی که شنیدن سخن حق و یا پیشنهاد انجام عدالت بر او سنگین باشد، مسلماً عمل به آن دو، برایش سخت تر و دشوارتر است».

آری یکی از تفاوت های برجسته زمامداران عدالت محور با رهبران ستمگر در همین شیوه حکومت داری است. در کتاب «العقد الفرید» بیان شده هنگامی که هارون الرشید در مکه بر فراز منبر خطبه می خواند، مردی از میان جمعیت برخواست و این آیه را تلاوت کرد:

«کَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ»[214]؛ «هرگاه سخنی بگویید و عمل نکنید خشم عظیم خداوند را بر می انگیزید».

هارون دستور داد به این مرد معترض یکصد تازیانه زدند به گونه ای که شب تا به صبح ناله می کرد و می گفت: مُردم مُردم![215]این در حالی است که بارها در تاریخ زندگی امیرمؤمنان علی(علیه السلام) افراد منافقی همچون اشعث بن قیس و برخی از خوارج و دیگران تعابیر زشت و تندی را در برابر حضرت به کار بردند و توهین کردند ولی آن حضرت بزرگوارانه از کنار آن گذشتند.[216]

سپس امام علی(علیه السلام) در مقام تشویق مردم به انتقاد سازنده و سودمند می فرمایند:

«فَلَا تَکُفُّوا عَنْ مَقَالَةٍ بِحَقٍّ أَوْ مَشُورَةٍ بِعَدْلٍ فَإِنِّی لَسْتُ فِی نَفْسِی بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِئَ وَ لَا آمَنُ ذَلِکَ مِنْ فِعْلِی إِلَّا أَنْ یکْفِی اللَّهُ مِنْ نَفْسِی مَا هُوَ أَمْلَکُ بِهِ مِنِّی»[217]؛ «بنابراین، از اینکه سخن حقی را بگویید یا مشورت به عدل نمایید، خودداری نکنید، زیرا من خود را برتر از آن نمی دانم که خطا کنم و از اشتباه در کارم ایمن نیستم، مگر آن که خداوند مرا در کارِ نفس کفایت کند که بیش از من مالک آن است».

جمله «فأنّی لستُ فی نفسی بفوق أن أخطِیءَ» دستاویز برخی از مخالفان عصمت امام علی(علیه السلام) شده بدینگونه که خود حضرت می فرمایند: من خود را بالاتر از آن نمی دانم که اشتباه کنم.

در پاسخ به این مطلب به چند نکته اشاره می شود:

اول. امام علی(علیه السلام) در ادامه کلام فوق، خود پاسخ این توهم نادرست را می دهند و می فرمایند:

«إلاّ أن یکفی اللهُ مِن نفسی ما هو أملک به منّی»؛ «من به خودی خود به عنوان یک انسان از خطا و اشتباه مصون و ایمن نیستم مگر اینکه خداوندی که قادرتر است من را از خطا و اشتباه نگه دارد».

به بیان دیگر امام(علیه السلام) می خواهند بفرمایند: اگر خداوند من را به خود واگذارد و من را حمایت و کفایت نکند، من نیز برتر از آن نیستم که خطا کنم؛ ولی چتر حمایت و کفایت خداوند مانع از ارتکاب اشتباه و رفتار نادرست من می شود.

شبیه این تعبیر دو جا در قرآن کریم در مورد حضرت یوسف(علیه السلام) آمده است؛ یکی آنجا که حضرت یوسف(علیه السلام) می فرماید:

«وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ ربِّی»[218]

«من خود را تبرئه نمی کنم زیرا نفس، آدمی را به سوی بدی ها و زشتی ها وامی دارد مگر آنچه پررودگارم ترحم کند».

یعنی اگر نبود مهربانی و دستگیری خداوند از من، هر آینه نفس من یوسف نیز به زشتی ها و بدی ها گرایش پیدا می کرد.

در جای دیگر قرآن کریم درباره حضرت یوسف(علیه السلام) می فرماید:

«وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذَلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء»[219]

«و به یقین (زلیخا) آهنگ او کرد؛ و (یوسف نیز) اگر دلیل روشن پروردگارش را ندیده بود، آهنگ وی می نمود!! این چنین کردیم تا بدی و زشتی را از او برگردانیم».

یوسف به عنوان یک انسان بیم آن می رفت که آلوده هوس نفسانی زلیخا شود؛ ولی شهود برهان ربّ که اشاره به یقین و ایمان قوی است، او را نگه داشت.[220]

نگرش منظومه وار و جامع به نهج البلاغه می طلبد که انسان حق جو همه سخنان حضرت در این موضوع را بررسی کند. امام علی(علیه السلام) درجای دیگری از نهج البلاغه عصمت و مصونیت خویش از خطا و اشتباه را اینگونه توصیف می کنند:

«وَ إِنِّی لَعَلى بَیّـنَـةٍ مِنْ رَبِّی وَ مِنْهَاجٍ مِنْ نَبِییّ وَ إِنِّی لَعَلَى الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ أَلْقُطُهُ لَقْطاً»[221]؛ «من یقینا بر اساس دلیل روشنی از جانب پروردگارم، و راه مستقیم پیامبرم گام برمیدارم و بی تردید در راه روشنی حرکت می کنم که آن را از میان راه های گوناگون یافته و برگزیده ام».

دوم. حضرت امیر(علیه السلام) درباره لزوم پیروی مطلق از اهل بیت(علیهم السلام) که خود سرور آنهاست می فرمایند:

«انْظُرُوا أهل بیت نَبِیّکُمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ وَ اتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ فَلَنْ یخْرِجُوکُمْ مِنْ هُدًى وَ لَنْ یعِیدُوکُمْ فِی رَدًى فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا وَ إِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا وَ لَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا وَ لَا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِکُوا»[222]؛ «به اهل بیت پیامبر خود بنگرید، و به همان سو روید که آنان می روند و شیوه آنان را پیروی کند، که هرگز شما را از راه هدایت خارج نمی کنند و به ورطه گمراهی بازنمی گردانند.اگر ایستادند بایستید، و اگر حرکت کردند حرکت کنید. از آنان جلو نیفتید که گمراه می شوید و عقب نمانید که هلاک می گردید».

این فرازها به صراحت دلالت بر عصمت اهل بیت(علیهم السلام) و پاک بودن آنها از هرگونه اشتباه و لغزش و گناه و فراموشی دارد.

سوم. نکته مهم دیگر درباره این سخن امام علی(علیه السلام) که فرمودند: «فأنّی لستُ فی نفسی بفوق أن أُخطی» آن است که حضرت(علیه السلام) در مقام تعلیم و تربیت یاران خویش هستند و می خواهند یک شیوه حکومتی صحیحی را برای آیندگان به عنوان الگوی برتر معرفی نمایند. ازاین رو به زمامداران می آموزند که در هر شرایطی باشید احتمال خطا و اشتباه درباره خود بدهید؛ ولی از روی تواضع خود را هم در زمره آنها قرار می دهند. چنان که امام(علیه السلام) در نکوهش انسان از خودراضی می فرمایند: «مَن رضی عن نفسه کَثُر السّاخط علیه»[223]

امام(علیه السلام) خواستند راه انتقاد منطقی و سازنده از زمامداران باز باشد؛ تا مردم با روش چاپلوسی و تملق آمیز با مسئولین برخورد نکنند.

بنابراین شایسته نیست با توجه به دلایل عقلی و نقلی متعددی که بر عصمت ائمه(علیهم السلام) وجود دارد، تنها با دستاویز قراردادن این یک جمله، در عصمت امام(علیه السلام) تردید نمود.

 

 

آموزه های اقتصادی

شمه ای از اندیشه ها و آموزه های اقتصادی نهـج البلاغه را باز گویید؟

بازپژوهی اندیشه های اقتصادی از دیدگاه امام علی(علیه السلام)، نیازمند یک تلاش جدی است که کارشناسان برجسته اقتصاد بایستی در این زمینه انجام دهند[224]؛ لکن در این مجال اندک از گلستان خرم نهج البلاغه گلچینی از آموزه های اقتصادی بیان می گردد. در ذیل به چند اصل از اصول کلی اقتصادی که در سخنان امیرمؤمنان(علیه السلام) آمده اشاره می شود:

1. تمرکز زدایی ثروت و سرمایه

از دیدگاه اسلام مالکیت حقیقی متعلق به خداوند متعال است؛ و مردم امانتدارانی هستند که دارای مالکیت اعتباری هستند و در مِلک خداوند تصرّف می کنند. ازاین رو در قرآن کریم از مال و ثروت به «مال الله»[225] تعبیر شده است. بر این اساس کسی حق ندارد به دلخواه هر گونه که میل او کشید، حتی در مال و ثروت خود تصرّف کند یا آن را در حساب خود انباشته سازد. تمرکز ثروت و مال در دست طبقه یا افرادی خاص زیان ها و مفاسد فراوانی برای فرد و جامعه دارد؛ ازاین رو امیرمؤمنان علی(علیه السلام) بر اصل تمرکززدایی ثروت و سرمایه تأکید می کنند و می فرمایند:

«و لکنّنی آسی أن یلی أمرَ هذه الأمّة سُفهاؤها و فجّارُها، فیتّخذوا مالَ الله دُوَلاً»[226]؛ «اما دریغم می آید که حکومت این امت به دست بی خردان و تبهکاران آن افتد و مال خدا را در میان خود دست به دست بگردانند».

این جمله امام(علیه السلام) که می فرمایند: «فیتّخذوا مالَ الله دُولاً»؛ در واقع برگرفته از بخشی از این آیه شریفه است که می فرماید:

«... کَيْ لَا يَکُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاء مِنکُمْ»؛[227]

«آنچه خداوند از دارایی این آبادیها عاید پیامبرش گردانید، از آنِ خدا و از آنِ پیامبر و خویشاوندان او، و یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان است تا میان توانگران و ثروتمندان شما دست به دست نگردد»

 

2. تشویق به تولید

یکی از راه های صحیح برای کسب عادلانه ثروت ترغیب به کار و تولید است. امیرمؤمنان(علیه السلام) در طول زندگی درخشان خود با کار و تلاش خستگیناپذیر به طور عملی درس استقبال از کار و تولید را به همگان آموختند. چاه ها و قنات های متعددّی که در مدینه به دست امام علی(علیه السلام) حفر گردید؛ و نیز نخلستان ها و درخت هایی که با زحمت و عرق جبین مبارک امام کاشته شد و وقف مستمندان و نیازمندان گردید، خود بهترین گواه بر این مطلب است.

امام(علیه السلام) در ترغیب مردم به ویژه نسل جوان به کار و تلاش می فرمایند:

1. «لا یُدرَک الحقُّ اِلّا بالجدّ»[228]؛ «حق جز در سایه تلاش و کوشش به دست نیاید»

2. «والحِرفة مع العفّة خیرٌ من الغنی مع الفُجور»[229]؛ «کار و پیشه با پاکدامنی بهتر از توانگری با بدکارگی و آلودگی به گناه است».

امام علی(علیه السلام) به کارگزار خود «مالک اشتر»؛ سفارش به کار و آبادانی می نماید و می فرمایند:

«و لیکُن نظرک فی عمارة الأرض أبلغ من نظرک فی اِستجلاب الخراج، لأنّ ذلک لا یدرک اِلّا بالعمارة؛ و مَن طلب الخراج بغیر عمارةٍ أخرب البلاد و أهلک العباد، و لم یستقم أمره اِلّا قلیلاً»[230]؛ «اما باید پیش از آن که درباره جمع مالیات بیاندیشی، در فکر آبادانی زمین باشی، زیرا مالیات جز از طریق آبادانی زمین به دست نیاید، و هر کس بدون آباد کردن زمین مالیات طلب کند شهرها را ویران و بندگان را هلاک سازد، و حکومتش جز اندک زمانی پایدار نماند».

بنابراین یکی از وظایف مهم دولتمردان حمایت از تولید کننده و رونق بخشیدن به چرخه تولید داخلی است.

 

3. جلوگیری از مفاسد اقتصادی

یکی از نمونه های برجسته مفاسد اقتصادی «احتکار» است؛ احتکار کالاها نوعی فعالیت اقتصادی ناپسند در قلمرو توزیع است. احتکار، کالاها را از چرخه توزیع خارج می کند و بازار عرضه را با کمبود مصنوعی مواجه می سازد. عرضه کننده با احتکار، بر قیمت بازار اثر می گذارد و اقتصاد را از وضعیت کارایی خارج می کند؛ در نتیجه، هزینه مبادله ها افزایش می یابد. در چنین وضعیتی همه مردم متضرّر می شوند و رفاه عمومی کاهش می یابد. علاوه بر اینکه احتکار یک رفتار انحصار گرانه است که باعث آسیب زدن به بازار رقابتی شده و نبض بازار به دست گروهی سودجو و منفعت طلب می افتد.[231]

امام علی(علیه السلام) در عهدنامه خود اینگونه مالک اشتر را نسبت به احتکارکنندگان و مفسدان اقتصادی هشدار می دهند:

«بدان که بسیاری از آنان – بازرگانان و تاجران – مردمی تنگ نظر و سخت بخیل اند و در پی احتکار منافع هستند؛ و به دلخواه خود بر کالای مردم قیمت می گذارند و با این سودجویی و گران فروشی به عموم مردم زیان می رسانند و مایه ننگ و عیب والیان می گردند. پس، از احتکار بازدار، چرا که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از آن منع می کرد. خرید و فروش باید آسان و بر اساس قوانین و موازین عادلانه انجام پذیرد، و با قیمت هایی صورت پذیرد که به فروشنده یا خریدار آسیب نرسد. پس از منع از احتکار اگر کسی دست به احتکار زد عقوبت و مجازاتش کن ولی در مجازاتش زیاده روی مکن»[232]

امام علی(علیه السلام) درباره یکی از کارگزاران خود که به اموال بیت المال و مردم خیانت کرده و به اصطلاح «اختلاس» نموده بود و گریخته بود در نامه ای سرزنش کننده چنین می نگارند:

«هنگامی که فرصت خیانت بیشتر برایت فراهم شد سریع تاختی، و به شتاب از جای جَستی، و هر چه توانستی از اموالی که برای بیوه زنان و یتیمان نهاده بودند، ربودی، آنسان که گرگ تیز پا بُز مجروح از پا افتاده را می رباید. سپس آن مال را با خاطری آسوده به حجاز بردی، بی آنکه در این غارتگری خود را گناهکار بدانی! وای بر تو، گویی میراث رسیده از پدر و مادرت را برای خانواده ات می بری. سبحان الله! آیا به قیامت ایمان نداری؟ یا از حساب رسی خدا باکی نداری؟ ای کسی که نزد ما از خردمندان شمرده می شدی، چگونه این آشامیدن و خوردن را برای خود گوارا می شماری در حالی که می دانی لقمه ای حرام می خوری و جرعه ای حرام می نوشی؟ از مال یتیمان و مستمندان و مؤمنان مجاهدی که خداوند این اموال را به آنان بخشیده و توسط آنان این شهرها را محفوظ داشته، کنیزها می خری و با زنان ازدواج می کنی؟ از خدا بترس، و اموال این مردم را به سویشان بازگردان، که اگر چنین نکنی سپس خداوند مرا بر تو چیره سازد، هر آینه درباره (به کیفر رساندن) تو نزد خداوند عذر بیاورم.»[233]

سپس امام(علیه السلام) قاطعانه به این فرد خیانتکار چنین می فرمایند:

«و لأضربنّک بسیفی الّذی ما ضربتُ به أحداً الّا دخل النّار! والله لو أنّ الحسن و الحسین فعلا مثل الّذی فعلت، ما کانت لهما عندی هوادةُ، و لا ظفرا منّی بأرادةٍ، حتّی آخذ الحقّ منهما، و اُزیح الباطلَ عن مظلمتهما»[234]؛ «و به تحقیق با شمشیرم که هر کس را با آن زدم در آتش شد، گردنت را می زنم. به خدا سوگند، اگر کاری را که تو کردی حسن و حسین کرده بودند از من نرمی نمی دیدند و به مرادی نمی رسیدند، تا آنکه حق را از آنان باز گیرم و باطلی را که از ستم آن دو پدید آمده نابود سازم».

قاطعیت امام(علیه السلام) در برخورد با مفاسد اقتصادی بسیار الگوی مناسبی برای کارگزاران می باشد.

 

4. تکافل اجتماعی

توجه و اهتمام ویژه به اقشار آسیب پذیر و محروم و از کار افتاده، از جمله دستورالعمل ها و سفارش هایی است که امیرمؤمنان به کارگزاران خود داشته اند، امام(علیه السلام) اینگونه مالک اشتر را توصیه می کنند:

«خدا را خدا را در نظر بگیرد در حق طبقه پایین جامعه، آنان که بیچاره اند، از مساکین، نیازمندان، بینوایان و زمین گیران، در میان اینان برخی اظهار نیاز کنند و برخی دست نیاز به سوی دیگران نگشایند، حقوقی را که خداوند از تو خواسته درباره ایشان نگه داری، حفظ نما. برای آنان سهمی از بیت المال و سهمی از غلاّت اراضی خالصه اسلام در هر شهر را قرار ده. و بدان دورترین آنان همان اندازه سهم دارد که نزدیک ترین آنان از آن برخوردار است. و از تو خواسته شده که حق همه ایشان را رعایت کنی. هرگز به امور آنان بی اهتمام مباش، و روی از آنان مگردان. به کارهای ضعیفانی که دستشان به تو نمی رسد رسیدگی کن، همان ها که در چشم تو خوارند، و مردم تحقیرشان می کنند. کسی را که بدو اعتماد داری و خداترس و فروتن است مأمور رسیدگی به امور ایشان قرار ده، تا نیازها و مشکلات آنان را برایت گزارش دهد. آنگاه با آنان چنان رفتار کن که روز ملاقات خداوند معذور و سربلند باشی، زیرا در میان مردم این طبقه از همه نیازمند تر به انصاف و داد ورزی هستند، و حقوق همه اقشار جامعه را چنان ادا کن که نزد خداوند معذور و سربلند باشی. اداره امور یتیمان و سالخوردگان را که بیچاره گشته اند و دست نیاز پیش کسی دراز نکنند، بر عهده گیرد. این کار بر حاکمان سنگین است، و البته حقّ، تمامش سنگین است.»[235]

نکته شایان ذکر آن است که رسیدگی و اهتمام به تهیدستان و از کار افتادگان تنها وظیفه کارگزاران و دولتمردان نیست؛ بلکه از دیدگاه امام علی(علیه السلام) توانگران و ثروتمندان جامعه نیز در این باره مسؤولیت سنگینی دارند؛ امام(علیه السلام) در سخنی بسیار ژرف و حکیمانه می فرمایند:

«إن الله سبحانه فرض فی أموال الأغنیاء أقوات الفقراء: فما جاع فقیر إلّا بما منع [متّع به] غنی، و الله تعالی سائلهم عن ذلک»[236]؛ «به درستی خدای سبحان روزی تهی دستان را در اموال توان گران واجب کرده است. هیچ فقیری گرسنه نماند مگر به خاطر آن که توان گری حق او را نداد [یا توان گری از حق او خود را به نوایی رساند]. خداوند متعال از توان گران درباره گرسنگی ایشان خواهد پرسید.».

 

5. توزیع عادلانه بیت المال

یکی از اصول بنیادین در عدالت اقتصادی؛ توزیع عادلانه ثروت و امکانات جامعه است؛ فرد یا گروهی خاص حق بهره مندی از امتیاز ویژه را ندارند و کارگزاران بایستی امکانات و ثروت های عمومی را عادلانه توزیع کنند. در خطبه 126 نهج البلاغه چنین ذکر شده: هنگامی که برخی از سران و بزرگان، امام(علیه السلام) را توبیخ کردند که چرا بیت المال را به طور مساوی میان مردم تقسیم می کند و سابقه شرافت اشخاص را لحاظ نمی نماید و خلاصه همچون معاویه برای جذب صاحبان قدرت و نفوذ، بذل و بخشش نمی کند؛ امیرمؤمنان در پاسخ آنها فرمودند:

«آیا به من فرمان می دهید که با ستم کردن به کسانیکه حاکم آنها شده ام برای خود پیروزی بجویم؟ به خدا قسم تا [زنده ام] و شب و روز برقرار است، و ستارگان از پی هم طلوع و غروب می کنند، به چنین کاری دست نمی زنم. اگر مالِ خودم بود آن را به طور مساوی تقسیم می کردم، تا چه رسد به این اموال که از آنِ خداوند است. بدانید که پرداخت مال به کسی که استحقاق ندارد تبذیر و اسراف است. چنین کاری فرد را در دنیا بالا می برد اما در آخرت پست خواهد کرد، در میان مردم گرامی اش می گرداند، امّا نزد خداوند خوارش می سازد. آن که ثروت خود را به ناحق و نزد غیرمستحق مصرف کرد خداوند او را از سپاسگذاری همان مردم محروم ساخت و دوستی آنان را متوجه دیگری نمود، و اگر روزی بلغزد و محتاج یاری آنان شود همان مردم بدترین رفیق و پست ترین دوست او خواهند بود.»[237]

امامی که اینگونه عادلانه بیت المال را تقسیم می کند؛ وقتی به زندگی شخصی او که در اوج قدرت و حاکمیت و برخورداری از ثروت است می نگریم؛ می بینیم که جز پیراهنی وصله دار و خوراکی بسیار ساده و سخت، بهره ای از دنیا ندارد و خود حضرت امیر(علیه السلام) در این باره می فرمایند:

«و الله لقد رقّعت مدرعتی هذه حتّی استحییتُ من راقعها. و لقد قال لی قائلٌ: ألا تُنبذُها عنک؟ فقلتُ: أُغرب عنّی، فعند الصّباح یحمد القومُ السُّری»[238]؛ «به خدا سوگند این پیراهن پشمین خود را چندان وصله زده ام که از وصله کننده اش شرمسارم. کسی به من گفت: آن را دور نمی اندازی؟ به او گفتم: از من دور شو، که هنگام صبح مردم، رهروان شب را ستایش می کنند. [کنایه از اینکه آینده متعلّق به صابران و استقامت کنندگان است]»

 

 

حقوق شهروندی

حقوق متقابل مردم و حکمرانان از دیدگاه امام علی(علیه السلام) چیست؟ به طور کلی حقوق یک شهروند چیست؟

واژه «حق» دارای کاربردهای گوناگونی است؛ گاهی حق در مورد هستی و امور خارجی به کار می رود؛ نقطه مقابل آن انکار و نفی واقعیت و ثبوت خارجی است؛ این معنای از حق در واقع کاربرد تکوینی «حق» است.

اما گاهی «حق» در امور اعتباری و ارزشی به کار می رود نظیر «حق حیات»؛ «حق آزادی و امنیت»، «حقوق بشر» در این موارد، نظر به یک امر وضعی و قرار دادی و اعتباری است که در پرتو آن حقی را برای کسی ثابت می کنیم و در مقابل هم فرد دیگری است که این حق علیه او اعتبار می شود.

به همین دلیل در همه مواردی که «حق» را در امور اجتماعی و روابط انسان ها با یکدیگر به کار می بریم، حق و تکلیف با هم تلازم دارند. یعنی به همراه اثبات کردن حقی به سود یک نفر، تکلیف و وظیفه ای برای فرد دیگری اثبات می شود.

به بیان دیگر در امور اجتماعی و روابط انسانی هیچ گاه حق از تکلیف جدا نمی شود، و این دو، دو روی یک سکه اند. یعنی حق همیشه دو طرف دارد: یکی کسی که حق برای او و به نفع اوست که اصطلاحاً «مَن له الحق» نامیده می شود؛ و دیگری کسی که حق بر عهده او گذاشته می شود و از او خواسته می شود تکلیفی را انجام دهد که به او «مَن علیه الحق» گفته می شود.[239] قرآن کریم درباره تلازم و همدوشی حق و تکلیف می فرماید:

«وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ»[240]؛ «و برای زنان، همانند وظایفی که بر دوش آنهاست، حقوق شایسته ای قرار داده شده است»

یعنی زنان در برابر حقوق و منافعی که از شوهر خود بهرهمند می شوند مانند حق نفقه، دارای تکالیف و وظایفی در مقابل همسر خود هستند، بنابراین هر کجا سخن از حقّ و منفعت است؛ پای وظیفه و تکلیف نیز در میان است. اگر کسی «رسالة الحقوق» امام سجاد(علیه السلام) را مطالعه کند؛ تمام این حقوق و تکالیف نسبت به همه حتی اعضاء و جوارح انسان به خوبی تبیین شده است. امیرمؤمنان علی(علیه السلام) هنگامی که سخن از حقوق متقابل شهروندان و کارگزاران مطرح می کنند، تلازم و پیوند میان حق و تکلیف را به زیبایی اینگونه بیان می کنند:

«و لکم علیَّ من الحقّ مثلُ الّذی لی علیکم، فالحقّ أوسعُ الأشیاء فی التّواصف و أضیقُها فی التّناصف. لا یجری لأحدٍ اِلاّ جری علیه، و لا یجری علیه اِلاّ جری له»[241]؛ «شما مردم نیز حقی مانند حقی که من بر شما دارم، بر عهده من دارید. حق در مقام توصیف گسترده ترین چیزها، و در هنگام عملِ منصفانه تنگ ترین چیزهاست. حق چیزی است که به نفع کسی جریان نمی یابد جز آنکه [روزی دیگر] بر زیان او جاری می شود، و نیز بر زیان کسی جریان نمی یابد جز آنکه [روزی دیگر] به سود او جاری می گردد».

امام(علیه السلام) در ادامه بیان می کنند که بزرگ ترین حقی را که خدای سبحان واجب کرد حق زمامدار و حاکم بر مردم و حق مردم بر حاکم است. این حقی است الزامی که خداوند سبحان بر هر یک از ایشان نسبت به دیگری واجب نموده است.

سپس امام(علیه السلام) به آثار و پیامدهای نیک وظیفه شناسی و ادای حقوق متقابل مردم و حاکمان می پردازند:

«فَجَعلها نظاماً لِاُلفتِهم، و عزّاً لدینهم، فلیست تَصلُحُ الرّعیة الّا بصلاح الوُلاة و لاتصلُحُ الوُلاة الّا بأستقامة الرّعیة، فأذا أدّت الرعیة إلی الوالی حقّه و أدّی الوالی إلیها حقّها عزّ الحقُّ بینهم، و قامت مناهجُ الدّین، و اعتدلت معالمُ العدلِ و جرت علی أذلالها السُّنن، فَصلح بذلک الزّمان، و طُمع فی بقاء الدّولة و یئسَت مطامعُ الأعداء»[242]؛ «خداوند این فریضه [حقوق متقابل مردم و حکمرانان] را موجب برقراری پیوند و الفت میان آنها و عزّت دینشان قرار داده است. بنابراین امور مردم هرگز اصلاح نمی شود مگر با اصلاح زمامداران و حاکمان، و امور حاکمان اصلاح نمی گردد مگر با استقامت مردم و قرار گرفتن آنها در مسیر صحیح و مستقیم. پس هنگامی که مردم حق حاکم را ادا کردند، و حاکم نیز حق مردم را ادا نمود حق میان ایشان عزیز شود، و راه های روشن دین برپا، و نشانه های عدالت استوار گردد، و سنت ها در مجرای صحیح خود جریان یابد. در نتیجه [اوضاع و احوال] زمان اصلاح گردد، و به بقای دولت امید رود، و طمع های دشمنان به یأس مبدّل گردد.»

سپس امام علی(علیه السلام) به بیان آثار و پیامدهای نامطلوب وظیفه ناشناسی مردم و حکمرانان و تخلّف کردن آنها از انجام تکالیف خود پرداخته و هفت اثر منفی را بر می شمرند:

«اما اگر مردم بر حاکم بشورند و چیره شوند، یا حاکم بر مردم ستم ورزد، در این هنگام اختلاف کلمه پدید آید، و نشانه های ظلم و تجاوز آشکار شود، و فریب کاری در دین رواج یابد، و راه های روشن سنت ها رها گردد. در این هنگام است که از روی هوا و هوس عمل شود، و احکام خدا تعطیل گردد، و بیماری ها و رذایل اخلاقی فزونی یابد در چنین شرایطی دیگر مردم نترسند که حقی بزرگ فروگذار شود، یا باطلی بزرگ انجام گیرد. در این هنگام نیکوکاران ذلیل، و اشرار عزیز شوند، و مجازات های خداوند در حق بندگان بزرگ گردد.»[243]

امیرمؤمنان در فراز دیگری از نهج البلاغه «حقوق متقابل مردم و رهبری» را اینگونه بیان می فرمایند:

«أیها الناس، إنّ لی علیکم حقّاً، و لکم علیَّ حقٌ: فأمّا حقّکم علیَّ فالنصیحة لکم، و توفیر فیئکم علیکم، و تعلیمکم کیلا تجهلوا، و تأدیبُکُم کیما تعلموا. و أمّا حقّی علیکم فالوَفاء بالبیعة، و النصیحة فی المشهدِ و المغیب، و الأجابةُ حینَ أدعوکُم، و الطّاعة حین آمرُکم»[244]؛ «ای مردم! من بر شما حقی دارم، و شما نیز بر من حقی دارید. اما حق شما بر من آن است که نصیحت کننده و خیرخواهتان باشم، و غنیمت و حقوق شما را به تمامی به شما بدهم، و شما را تعلیم و آموزش دهم تا ناآگاه نباشید، و تربیت کنم تا بدانید. اما حق من بر شما آن است که به بیعت خود وفادار باشید، در پنهان و آشکار خیرخواه من باشید، هر گاه شما را می خوانم، اجابت کنید، و هر گاه فرمان می دهم اطاعت کنید».

در این منشور حکومتی امام(علیه السلام) نخست حقوق مردم و تکالیف خود را برمی شمرد و سپس حقوق خود و تکالیف مردم را ذکر می کنند تا این نکته را بفهمانند که حکومت علوی از خودکامگی و استبداد دور بوده و حکومتی است مردمی و در خدمت منافع مادی و معنوی مردم.

دیگر نکته آن است که امام علی(علیه السلام) «نصیحت و خیرخواهی» را هم از حقوق مردم و هم از تکالیف آنها بر شمرده اند. هم زمام دار و حکم ران بایستی خیرخواه و خالص برای مردم باشد و هم توده های مردم بایستی در آشکار و نهان خیرخواه و خالص برای رهبری باشند. خیرخواهی حاکم بر مردم همان برنامهریزی و تدبیر صحیح و جامعی است که همه منافع مردم را تأمین کند.[245]

دیگر آن که مردم دو گونه حقوق بر عهده کارگزاران دارند؛ یکی «حقوق مادی» و دیگری «حقوق معنوی» است. حقوق مادی همان تقسیم عادلانه بیت المال و امکانات و سرمایه های ملی است، و حقوق معنوی عبارت است از: خیرخواهی مردم، تعلیم و آموزش و رفع جهل و بی سوادی، توجه به امر پرورش و تهذیب اخلاق و رشد معنوی افراد جامعه.[246]

اگر چه تعلیم و تربیت افراد جامعه از وظایف حکومت و کارگزاران است؛ ولی از دیدگاه امام علی(علیه السلام) شایسته ترین فرد به آموزش و تربیت خود کارگزاران هستند:

«مَن نصب نفسَه للنّاس إماماً فلیبدأ بتعلیم نفسِه قبل تعلیم غیره، ولْیکن تأدیبه بسیرته قبل تأدیبه بلسانه، و مُعلّم نفسِه و مؤدّبُها أحقّ بالأجلالِ من معلّم النّاس و مُؤدِّبهم»[247]؛ «آن که خود را پیشوای مردم قرار داد، باید پیش از آنکه دیگران را [ادب] بیاموزد، خود را تعلیم دهد، و باید پیش از آن که با زبانش تربیت کند، با کردارش فرهیختگی را تعلیم دهد. آنکه خویش را دانش و ادب می آموزد به تعظیم و تکریم سزاوارتر است از کسی که فقط دیگران را دانش و ادب می آموزد».

از دیگر حقوق شهروندی که بر عهده حکمرانان است فراهم نمودن امنیت در زمینه های مختلف سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی است.

امام علی(علیه السلام) در پاسخ به کج فهمی خوارج که می گفتند: «هیچ حکمی جز برای خدا نیست» فرمودند:

 «این سخن حقی است که از آن باطلی قصد شده، آری حکمی جز برای خدا نیست، ولی اینان می گویند: زمامداری و حکومت جز برای خدا نیست. در حالی که مردم ناچارند حاکمی داشته باشند، خواه نیکوکار و خواه بدکار، که مؤمن در سایه حکومت او به کار خود بپردازد، و کافر از متاع دنیا برخوردار گردد، و خداوند زمان هر یک را به سر آورد و توسط آن حاکم غنائم جمع آوری گردد، و با دشمن پیکار شود، و راه ها ایمنی یابد و حقّ ضعیف از قوی ستانده شود، تا نیکوکار در آسایش به سر برد و از شرّ مردم بدکار در امان باشد.»[248]

یکی دیگر از حقوق مهم شهروندی پیاده نمودن عدالت اجتماعی است؛ امیرمؤمنان که خود جلوه عدل الهی است، در سخنان خود بسیار بر این موضوع تأکید می نمایند؛ ایشان به مالک اشتر چنین توصیه می کنند:

«و لیکن أحبّ الأمور إلیک أوسَطَها فی الحقّ و أعمّها فی العدل، و أجمعها لرضا الرّعیة، فأنّ سُخط العامّة یجحفُ برضا الخاصّة، و إنّ سخط الخاصّة یغتفرُ مع رضا العامّة»[249]؛ «باید محبوب ترین کارها نزد تو کاری باشد که به حق نزدیک تر، و در عدالت فراگیرتر، و خشنودی مردم را شامل تر باشد، زیرا خشم توده های مردم خشنودی خواص را از بین می برد، و خشم خواص در صورتِ خشنود بودن توده های مردم، اهمیتی ندارد».

محبوب ترین تصمیم ها و برنامه ها و عملکردها، نزدیک ترین آنها بامعیار حق و عدالت و کسب رضایت عمومی افراد است؛ نه اینکه کارگزار تنها به یک اقلیت خواص اهتمام ویژه بورزد و اکثریت توده های مردم را ناراضی و ناامید رها کند.

یکی از نمونه های بارز عدالت اجتماعی و تکالیف کارگزاران از نظرگاه امام علی(علیه السلام) احسان و نیکی به مردم و سبک کردن هزینه های زندگی و کاستن از بار رنج مردم و اجبار نکردن آنها به کاری است که بر عهده آنها نیست.[250] امام(علیه السلام) بر پایی عدالت را مایه چشم روشنی حکمرانان می دانند و می فرمایند:

«و إنّ أفضل قرّة عین الولاةِِ إستقامة العدل فی البلاد، و ظهور مودّة الرّعیة»[251]؛ «برترین چیزی که مایه چشم روشنی حاکمان می شود برپایی عدالت در شهرها، و ظهور محبت مردم جامعه است».

روش و سیره حکومتداری امام علی(علیه السلام) و سختگیری شدید ایشان در اجراء عدالت در نهج البلاغه بسیار برجسته است؛ در آغاز حکومت خود درباره زمین هایی که عثمان خلیفه سوم از بیت المال به دیگران بخشیده بود می فرمایند:

«به خدا سوگند اگر آن زمین ها و املاک را بیابم که مهریه زنان شده یا با آن کنیز خریده اند، آن را به بیت المال باز می گردانم، زیرا با عدالت گشایش حاصل می شود، و کسی که عدالت بر او دشوار آید، ستم برایش دشوارتر خواهد بود».[252]

یعنی کسی که روش عادلانه و عدالت محور را بر نتابد؛ به طریق اولی هرگز شیوه ستمگرانه ظلم محور را بر نخواهد تابید. هنگامی که برخی از سران و بزرگان، امام علی(علیه السلام) را توبیخ کردند که چرا بیت المال را به طور مساوی میان مردم تقسیم می کند و سابقه شرافت و بزرگی افراد را در نظر نمی گیرد و همچون معاویه بذل و بخشش نمی کند، امام(علیه السلام) در پاسخ فرمودند:

«آیا به من فرمان می دهید که با ستم کردن به کسانیکه حاکم آنها شده ام، برای خود پیروزی بجویم؟ به خدا قسم، تا زنده ام و شب و روز برقرار است، و ستارگان از پی هم طلوع و غروب می کنند، به چنین کاری دست نمی زنم. اگر مالِ خودم بود آن را به طور مساوی تقسیم می کردم، تا چه رسد به این اموال که از آن خداوند است. بدانید که پرداخت مال به کسی که استحقاق ندارد تبذیر و اسراف است»[253]

آری اوج عدالت علی(علیه السلام) را بایستی در ژرفای این فراز از نهج البلاغه جستجو نمود:

«و الله لو أعطیتُ الأقالیم السّبعة بما تحتَ أفلاکها، علی أن أعصی الله فی نملةٍ أسلُبُها جلبَ شعیرةٍ ما فعلتُه، و إنّ دنیاکم عندی لأهونُ من ورقةٍ فی فم جرادةٍ تقضمها»[254]؛ «به خدا سوگند اگر هفت اقلیم عالم را با آنچه زیر آسمان های آن است به من دهند، تا خداوند را به اندازه ربودن پوست جُوی از دهان مورچه ای معصیت کنم چنین نخواهم کرد. دنیای شما در نظر من از برگی که یک ملخ آن را در دهان خود می جود بی ارزش تر است.»

در پایان به نکته مهمی اشاره می شود و آن اینکه از دیدگاه امام علی(علیه السلام) سه عامل مهم باعث تضییع و پایمال شدن حقوق می شود:

1. پیروی از هوا و هوس و تمایلات نفسانی

«فأمّا اتّباع الهَوی فیصُدُّ عن الحقّ»[255]؛ «پیروی از هوای نفس، آدمی را از پیمودن راه حق باز می دارد»

2. سستی ورزیدن

«من أطاع التّوانی ضیَّع الحقوقَ»[256]؛ «آن که سستی بر وجودش حاکم گردد حقوق دیگران را تباه می سازد».

3. رشوه خواری

«و لا الْمرتشی فی الحکم فیذهب بالحقوق»[257]؛ «و نباید در حکومت و زمامداری رشوه خوار باشد تا حقوق مردم را ضایع کند».

وجود رشوه خوار در پست های حکومتی باعث تضییع حقوق مردم شده و حق به حق دار نمی رسد.

 

 

خطبه شقشقیه

آیا امام علی(علیه السلام) درباره غصب خلافت در نهج البلاغه مطلبی فرموده اند؟

یکی از اسناد مهم در این باره، خطبه شقشقیه است که از خطبه های مشهور و پرآوازه امیر مؤمنان علی(علیه السلام) است که شیعه و سنی در کتاب های خود آن را ثبت و ضبط نموده و شرح کرده اند. چنان که شیخ صدوق، شیخ مفید، شیخ طوسی و مرحوم طبرسی و قطب الدین راوندی(رضوان الله علیهم) همگی این خطبه نورانی را نقل کرده اند.[258]

نام این خطبه، برگرفته از فراز پایانی آن است. هنگامیکه سخن امیرمؤمنان علی(علیه السلام) به اوج خود رسیده بود مردی از اهل عراق از جای خود برخاست و نامه ای به دست ایشان داد. حضرت مشغول خواندن آن شدند. وقتی از خواندن نامه فارغ گردیدند ابن عباس به امام(علیه السلام) گفت: ای امیرمؤمنان ای کاش سخن خود را ادامه می دادید! حضرت فرمودند:

«هیهات یابن عباس تلک شقشقة هدرت ثمّ قرّت»؛ «هیهات ابن عباس این آتش درونی بود که زبانه کشید و فروکش کرد».

واژهپژوهان برآنند که «شقشقه» یک تکه پوستی است شبیه ریه که در گلوی شتر عربی قرار دارد و هنگامی که شتر به هیجان در می آید در آن پوستِ بادکنک مانند می دمد و آن را از دهانش بیرون می فرستد که صدایی دلخراش را به همراه دارد و هنگامی که هیجانش فرو نشست به جای خود باز می گردد.[259]

جمله «تلک شقشقة هدرت ثمّ قرّت» کنایه از اسرار و سوزدل های امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) دارد که زبانه کشید و سپس فروکش نمود.

در مورد زمان این خطبه، می توان گفت براساس این فراز از سخن امام(علیه السلام) که فرمودند:

«فلمّا نهضت بالأمر نکثت طائفة و مرقت أخری، و قسط آخرون»؛ «هنگامیکه زمام حکومت را به دست گرفتم عده ای بیعت خود را شکستند، و گروهی از دین خارج شدند و دسته ای دیگر راه طغیان پیش گرفتند».

حضرت(علیه السلام) این خطبه را پس از ماجرای جنگ «جمل، صفین و نهروان» که همان «ناکثین و مارقین و قاسطین» بودند، بیان فرمودند.

برخی از شارحان نهج البلاغه بر این باورند که امیرمؤمنان علی(علیه السلام) این خطبه را در مسجد کوفه بیان فرمودند. از سوی دیگر از ابن عباس نقل شده که حضرت(علیه السلام) این سخنان را در «رحبة»[260] ایراد فرمودند و این هنگامی بود که سخن از مسأله خلافت به میان آمد، طوفانی در قلب مبارک امام(علیه السلام) برخاست و این سخنان را بیان فرمودند.[261]

نکته مهم درباره خطبه شقشقیه سند آن و اثبات استناد آن به حضرت علی(علیه السلام) می باشد. از آنجا که این خطبه دربردارنده شکوه ها و دادخواهی ها و مظلومیت های حضرت علی(علیه السلام) است و نیز بیانگر برخی از انتقادات و کاستی ها و کوتاهی های خلفای پیش از خود می باشد، از سوی برخی از متعصّبان و جاهلان مورد تردید قرار گرفته و آن را ساخته و پرداخته «سیدرضی» می دانند.

مرحوم علامه امینی در کتاب گرانسنگ الغدیر در ضمن یک جستجوی گسترده تاریخی نام بیست و هشت نفر از دانشمندان شیعه و سنی را با مستندات متقن ذکر نموده که آنها خطبه شقشقیه را بدون هیچ نقد و اشکالی در سند آن، به طرق مختلف از علی(علیه السلام) ذکر نموده اند.[262]

از جمله دانشمندان اهل سنت که خطبه شقشقیه را در کتاب های خود ذکر نموده و آن را به امیرمؤمنان علی(علیه السلام) منسوب می دانند عبارتند از: ابوعلی جبّائی (م303)، ابوالقاسم بلخی (م317)، قاضی عبدالجبّار معتزلی (م415)، ابوالمظفر سبط بن الجوزی (م654)، جمالالدین ابن منظور افریقی صاحب کتاب لسان العرب (م 711) و دیگران.

برخی از دانشمندان اهل سنت مانند ابن ابیالحدید معتزلی و محمدعبده و دکتر صبحی صالح این خطبه را به زیبایی شرح و تبیین نموده اند.

ابن میثم بحرانی (م 679) شارح بزرگ نهج البلاغه در شرح خطبه شقشقیه تصریح می کند که من در دو جا تاریخ نگارش خطبه را مدتی پیش از تولد سیدرضی دیده ام: یکی در کتاب «الانصاف» از ابوجعفر بن قبه معروف به «ابن قبة» که شاگرد ابوالقاسم بلخی معتزلی بوده است. وفات ابن قبه پیش از تولد سیدرضی بوده است. و دیگربار این خطبه را در نسخه ای دیدم که بر آن نسخه خط ابوالحسن علی بن محمد بن فرات بود که شصت و اندی سال قبل از تولد سیدرضی می زیسته است.[263]

همچنین ابن ابیالحدید معتزلی حنفی در شرح خود بیان می کند که من بخش های زیادی از این خطبه شقشقیه را در کتاب های شیخ ابوالقاسم بلخی (م317) که حدود نود سال پیش از سیدرضی می زیسته یافته ام.[264]

همچنین ابن ابیالحدید معتزلی از ابن خشاب (م 567) نقل می کند که او به خدا سوگند می خورد که خطبه شقشقیه را در کتاب هایی که دویست سال پیش از تولد سیدرضی نگاشته شده بود، یافتم و مطالعه کردم. سپس ابن خشاب بیان می کند که سیدرضی و غیر او اساساً فاقد چنین توانایی و بیانی هستند که بتوانند چنین خطبه زیبا و بلیغی را که در اوج زیبایی و فصاحت و بلاغت قرار دارد، بیان کنند.[265]

مرحوم سیدرضی متوفای 406 هـ .ق است و این خطبه در کتاب های دانشمندان شیعه و سنی که پیش از سیدرضی می زیسته اند، موجود بوده است.

موضوع «حکومت و رهبری سیاسی جامعه» و تبیین مسائل مربوط به رهبری پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از جمله مباحث روزآمد و بسیار مهمی است که هر مسلمانی شایسته است از آن آگاه شود. خطبه شقشقیة از مهمترین اسناد و مدارک معتبر تاریخی است که با سند قوی و مضمونی بسیار متقن و محکم به دست ما رسیده است و دربردارنده هفت موضوع و محور اساسی است:

- جایگاه ویژه و شایستگی های حضرت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) نسبت به امر خلافت.

- برخورد و واکنش حضرت علی(علیه السلام) در برابر غصب خلافت.

- ویژگی های خلفا و انحرافات و بدعت های آنها پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم).

- چگونگی بیعت مردم با علی(علیه السلام) و استقبال بی نظیر آنها از رهبری حضرت(علیه السلام).

- حوادث جنگ جمل، صفین و نهروان.

- ریشهیابی و آسیب شناسی انحراف حاکمیت و رهبری پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم).

- دلایل و انگیزه های به دست گیری حکومت از سوی حضرت علی(علیه السلام) و به طور کلی فلسفه حکومت داری از نگاه ایشان.

نخستین محور خطبه شقشقیه تأکید بر جایگاه ویژه و عالی حضرت علی(علیه السلام) نسبت به خلافت است. ایشان در طلیعه سخن به خداوند سوگند می خورند که خلیفه اول لباس خلافت را بر تن کرد در حالی که نیک می دانست جایگاه من در خلافت مانند محور سنگ آسیاب است که بدون آن از چرخش باز می ماند.

تشبیه خلافت به «لباس» بسیار لطیف و زیباست؛ زیرا اندازه و شکل و ویژگی های لباس باید با اندام پوشنده آن متناسب باشد وگرنه بر تن او زشت و ناپسند می نمایاند.

خلیفه اول لباس خلافت را بر تن کرد در حالی که ویژگی ها و مختصات خلافت مناسب برای او نبود. ازاین رو عمر بن الخطاب درباره خلافت ابوبکر می گوید: «انّما کانت بیعة أبی بکر فلتة و تمّت ولکن الله وقی شرّها»[266]؛ «بیعت ابوبکر ناگهانی و از روی فکر نبود ولی خداوند شرّ آن را نگه داشت».

نکته شایان ذکر علم و آگاهی خلیفه اول نسبت به جایگاه ویژه حضرت علی(علیه السلام) بود:

«و انّه لیعلم أنّ محلّی منها محلّ القطب من الرّحا»

در این فراز چندین تأکید ذکر شده که ابوبکر به شایستگی و جایگاه بلندمرتبه علی(علیه السلام) به خلافت و رهبری علم و آگاهی داشت؛ ولی با این حال لباس خلافت را بر تن خود کرد.

سپس حضرت در مورد جایگاه برجسته خود می فرمایند:

«ینحدرُ عنّی السّیل ولایرقی إلیَّ الطّیر»؛ «سیل علم و معرفت از کوهسار وجود من فرومی ریزد، و مرغ اندیشه را یارای پرواز به بلندای من نیست».

شمّه ای از عظمت و برتری علمی امام(علیه السلام) در کتاب گران سنگ نهج البلاغه جلوه گر شده که هر انسان منصفی در برابر آن سر تعظیم فرود می آورد. از سوی دیگر هیچ یک از صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چنین ادعایی نکرد که بگوید:

«أیها النّاس سلونی قبل أن تفقدونی، فلأنا بطُرق السّماء أعلم منّی بطرق الأرض»[267]؛ «ای مردم! پیش از آنکه مرا از دست دهید، پرسش های خود را بازگویید، که من به راه های آسمان داناتر از راه های زمینم».

محور دوم در خطبه شقشقیه واکنش حضرت امیر(علیه السلام) در برابر غصب خلافت است. امام(علیه السلام) می فرمایند:

«در آن زمان که خلافت به انحراف گرایید، پرده ای میان خود و زمامداری افکندم و روی از آن گردانیدم، و در اندیشه شدم که با دست بریده و بدون یاور برای به دست آوردن حق غصب شده ام پیکار نمایم، یا در برابر آن رویداد تاریک و پر ابهام صبر کنم. رویدادی که پیران را فرتوت و جوانان را پیر می کند و مؤمن در آن همواره در سختی به سر می برد تا خدایش را دیدار نماید. به این نتیجه رسیدم که شکیبایی و صبر، خردمندانه تر از مبارزه و پیکار است، پس در حالی که خار در چشم و استخوان در گلو داشتم صبر کردم! و نظاره گر غارت میراث خود شدم».

حضرت علی(علیه السلام) در این فراز، نداشتن یار و یاور را دلیل دست کشیدن از قیام علیه غاصبان خلافت می دانند؛ چنان که در خطبه 26 و خطبه 217 نیز بر این نکته تأکید می کنند که:

«نگریستم جز خاندانم یاوری برای خود نیافتم، آنگاه دریغم آمد از اینکه آنان را در نبردی نابرابر به کشتن دهم. خار در دیدگان داشتم و چشم پوشیدم، و جام تلخ حوادث را در حالی که استخوان در گلویم بود نوشیدم، و بر فرو بردن خشم شکیبایی کردم و بر رویدادی که از درخت علقم تلخ تر بود صبر نمودم».

امام علی(علیه السلام) در جای دیگر تصریح می کنند که مردم پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دارای دین و ایمانی نوپا و نونهال بودند و وارد شدن در جنگ و خونریزی برای احقاق حقّ خود را موجب نابودی دین و باورهای مسلمانان و نیز بازگشت کفر و جاهلیت در میان آنها می دیدم همچنین دست بردن به شمشیر موجب تفرقه و زوال وحدت و یکپارچگی امت اسلامی می شد.[268]

اگرچه سکوت در برابر حق از دست رفته جایز نبود ولی حضرت علی(علیه السلام) از باب «دفع أفسد به فاسد» و برای جلوگیری از فساد و زیان بزرگتری که همان تفرقه مسلمانان و نابودی دین و اعتقادات آنها و خونریزی مسلمانان بود، دست به شمشیر نبرده و برای حفظ قرآن و مصلحت جامعه اسلامی و جلوگیری از سوءاستفاده منافقین داخلی و کفّار خارجی سکوت پیشه نمودند؛ سکوتی که بسیار تلخ و دردآور بود. این از خود گذشتگی و مجاهدت و صبر نشانگر عظمت روحی و اخلاص امام علی(علیه السلام) در راه دین حق و اعتلای کلمه توحید می باشد.

محور سوم سخنان امام علی(علیه السلام) در خطبه شقشقیه ویژگی های خلفا و انحرافات آنها پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد. ابوبکر که در سال 11هـ به خلافت رسیده بود، در جمادی الاخر سال 13 هـ در گذشت. حضرت علی(علیه السلام) در این خطبه از اینکه ابوبکر، عمر بن الخطاب را برای جانشینی پس از خود انتخاب کرد، شدیداً انتقاد می کند و می فرماید:

«شگفتا! با آن که ابوبکر در زمان حیاتش قصد کناره گیری از خلافت را داشت، عقد عروس خلافت را برای پس از مرگش با دیگری (عمر بن الخطاب) بست. آن دو چه سخت دو پستان خلافت را میان خود تقسیم کردند و از آن دوشیدند»[269]

این فراز از سخن امیرمؤمنان ناظر به سخن معروفی است که خلیفه اول هنگامی که به حکومت رسید گفته است:

«أقیلونی فلست بخیرکم»[270]؛ «من را بر کنار کنید زیرا من بهترین شما نیستم».

در نقل های دیگر آمده که ابوبکر گفت: «قد وُلّیت أمرکم ولستُ بخیرکم»[271]؛ «من زمامدار شما شدم ولی بهترین شما نیستم».

اگر بپذیریم که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) حکومت و انتخاب رهبر را به خود مردم واگذار نموده، جای این پرسش هست که چرا خلیفه اول بر طبق سیره و روش پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رفتار ننمود و چرا خلافت را به مردم واگذار نکرد و برای پس از خود، عمر بن خطاب را تعیین کرد؟!

به بیان دیگر: اگر تعیین جانشین کار خوب و پسندیده ای است، چرا از سوی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پذیرفته نشود؟! و اگر تعیین خلیفه کار زشت و ناپسندی است پس چرا ابوبکر چنین کرد؟ این یک پرسش بسیار مهمی است که ذهن هر حق جویی را به خود جلب می کند.

سپس حضرت امیرمؤمنان(علیه السلام) در بیان ویژگی های خلیفه دوم می فرمایند:

«ابوبکر امر حکومت را به روحیه ای خشن سپرد، کسی که سخنش درشت و همراهی با او سخت و دشوار بود، با لغزش های فراوان و عذرخواهی بسیار، همراهی با حکومت او مانند سواری با شتری سرکش بود، که اگر سوار، مهار آن را بکشد بینیش مجروح می شود و اگر به حال خود رهایش کند سوارش را زمین می زند و به هلاکت می رساند! به خدا سوگند مردم در دوران حکومت او گرفتار خطا و ناآرامی و تبدّل رأی و کج روی شدند و من در آن دوران با آنکه طولانی بود و بار سنگین بلاها را بر دوش داشتم، صبر کردم»[272]

دوران خلیفه دوم، دوران بدعت گذاری های آشکار بود و تحمل این وضع برای حضرت علی(علیه السلام) بسیار سخت بود.

از جمله بدعت های خلیفه دوم، تحریم متعه حج و متعه زنان[273] و خواندن نماز تراویح به جماعت که یک نماز مستحبی در شب های ماه مبارک رمضان است.

جلال الدین سیوطی در کتاب «تاریخ الخلفاء» بدعت های خلیفه دوم را برمی شمرد.[274]

همچنین مرحوم علامه امینی در کتاب الغدیر (ج 6) با استناد به منابع معتبر، صد مورد از این بدعت ها و کجروی ها را برمی شمرند.

در عصر حکومت خلیفه دوم چهار روش خطرناک نسبت به سنت وحدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پایهگذاری شد:

- نهی از گسترش و انتشار حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)،

- صدور اجازه رسمی از مقام خلافت بر نشر افکار بنی اسرائیلی (اسرائیلیات) بین مسلمانان،

- عمل کردن خلیفه دوم براساس رأی و اجتهاد خود و برخلاف نصّ صریح کتاب خدا و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)،

- جعل احادیث در تأیید سیاست حکومت و به ناروا آن را به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت دادن.[275]

حضرت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در این بخش از خطبه شقشقیه سخن از شورای شش نفره ای به میان می آورند که خلیفه دوم برای پس از خود تعیین کرده بود. تعیین شورای شش نفره از جمله بدعت های خلیفه دوم بود که نه مطابق با روش و سیره رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بود و نه با روش و سیره ابوبکر مشابهت داشت.

امام علی(علیه السلام) در مورد قصه شورا می فرمایند:

 «عمر امر خلافت را به گروهی سپرد که می پنداشت من هم یکی از آنهایم. پناه به خدا از آن شورا! چه زمانی فضیلت و برتری من بر اولین آنها (ابوبکر) مورد شک و تردید بود تا امروز بخواهم در کنار و همپایه اینان (اعضای شورا) قرار داده شوم؟!»[276] چینش اعضای شورا به گونه ای بود که تنها عثمان از آن جمع به خلافت می رسید.[277]

سپس امام علی(علیه السلام) سخن از ویژگی های خلیفه سوم به میان می آورند و می فرمایند:

«مانند شتری که علف های تازه بهار را با حرص و ولع می بلعد به چپاول بیت المال پرداختند، تا وضع به گونه ای شد که آنچه رشته بود از هم گسست، و کردار ناشایستش کار او را ساخت و شکمبارگیش او را بر زمین زد»[278]

مرحوم علامه امینی در جلد هشتم «الغدیر» تعداد زیادی از بدعت ها و انحرافات عثمان در دین خداوند را با سندهای معتبر بر میشمرد. از جمله این بدعت ها تعطیلی حکم قصاص در مورد عبیدالله بن عمر است که سه نفر بی گناه را به قتل رسانده بود و طبق حکم قرآن می بایست قصاص شود ولی عثمان مانع از اجرای حکم الهی شد.[279]

همچنین عثمان، ولید بن عقبه را که شراب خورده بود و در محراب عبادت قی کرده و به خاطر شدت مستی نماز دو رکعتی صبح را چهار رکعتی خواند، چنین فرد فاسقی را به عنوان حاکم کوفه تعیین نموده و وقتی به خاطر شراب خواری و مستی چهار نفر علیه ولید شهادت دادند، عثمان آن شاهدان را تهدید کرد و از اجرا کردن حکم حدّ شراب خواری بر ولید طفره رفته و امتناع ورزید.[280]

از جمله انحرافات خلیفه سوم برخورد نادرست و ناشایست با صحابه گرامی رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بود. عثمان، ابوذر را به خاطر حق گویی و اعتراض به ریخت و پاش ها و بذل و بخشش های ناشایست به بنی امیه، مورد اهانت قرار داد و او را نخست به شام و سپس به بیابان ربذة تبعید نمود و سپس پس از سال ها رنج طاقت فرسا در آن دیار غربت درگذشت.[281]

همچنین عثمان، عمار بن یاسر صحابی جلیل القدر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را به خاطر حق گویی و انتقاد از او آن چنان مورد ضرب و جرح قرار داد که بیهوش شد و دنده هایش را شکست. وقتی این خبر به عایشه رسید، بسیار خشمگین شد و قطعه ای از موی مبارک پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و لباس و کفش ایشان را بیرون آورد و گفت: چه زود سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را رها کردید در حالی که این مو و لباس و کفش رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) هنوز کهنه و پوسیده نشده است؟! عثمان به شدت از سخن عایشه خشمگین شد.[282]

بذل و بخشش های نابجا از بیت المال مسلمین به سود بنی امیه و نیز سپردن پست ها و مسؤولیت های حساس و کلیدی به افراد فاسد و ناشایست بنی امیه که هیچ پروایی از حیف و میل کردن بیت المال نداشتند، از جمله کارهای خلیفه سوم بود که اعتراض و خشم شدید مردم را در پی داشت.[283]

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در فرازهای پایانی خطبه شقشقیه پس از آن که با آهی سوزان مصیبت ها و انحرافات امت اسلامی را پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بر می شمرد، سخن از استقبال بی نظیر و بیعت تاریخی مسلمانان با حکومت و خلافت ایشان پس از درگذشت خلیفه سوم به میان می آورند و می فرمایند:

«ناگهان دیدم که مردم مانند یال کفتار[284] بر سرم ریختند، و از هر سو به من روی آوردن. ازدحام مردم چنان بود که دو انگشت شصت پایم در فشار جمعیت کوبیده شدند، و ردای من از دو طرف پاره شد، و مردم همانند گله گوسفند گردم را گرفتند».

اگر اصول دموکراسی و انتخاب اکثریت مردم را معیار انتخاب رهبر در جامعه قرار دهیم؛ بایستی اعتراف کرد که تنها این معیار در مورد حکومت مردمی حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) صدق کرد؛ در مقایسه با حکومت سه خلیفه پیشین. هیچ حکومتی به اندازه حکومت و زمامداری امام علی(علیه السلام) مورد مقبولیت و حمایت مردم قرار نگرفت.

اما متأسفانه انحرافات و بدعت های سه خلیفه گذشته، زمینه سه جنگ جمل و صفین و نهروان را پدید آورد که حکومت کوتاه حضرت علی(علیه السلام) را به اصلاح این کجروی ها مشغول نمود.

امام(علیه السلام) علت اساسی انحراف غاصبین خلافت و زمامداران ناشایست را دنیاطلبی معرفی نموده و می فرمایند:

«گویا اینان سخن خدا را نشنیدند که می فرماید: این سرای آخرت را برای کسانی قرار می دهیم که در زمین خواهان برتری و فساد نیستند، و عاقبت خوش برای پرهیزکاران است. آری، به خدا سوگند که این آیه را شنیده بودند و آن را به خاطر سپرده بودند ولی دنیا در چشم آنان زیبا جلوه کرد، و زر و زیورش آنان را فریفت»[285]

ابوحامد غزالی نیز در نوشته های خود به این نکته تصریح می کند که چیره شدن هواهای نفسانی و دنیاطلبی و زر و زیور دنیا در چشم خلفای پیشین مهمترین عامل انحراف مسیر رهبری پس از رحلت پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) است.[286]

آخرین و مهمترین محور سخنان امیرمؤمنان نگرش ایشان به حکومت و رهبری جامعه است. این همه اعتراض و صبر و بردباری در برابر غصب خلافت؛ نه برای این بود که حکومت کردن بر مردم و زمام داری و رهبری آنها برای حضرت علی(علیه السلام) مقصود و مطلوب باشد؛ بلکه نگاه حضرت به حکومت یک نگاه ویژه ای است. حکومت وسیله ای است برای اجرای عدالت و حق در جامعه و زدودن ظلم و باطل از آن؛ نه آن که خود هدفی اصیل و نهایی به شمار آید.

از عبدالله بن عباس نقل شده که گفت: در ذی قار خدمت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) رسیدم و ایشان مشغول وصله کردن کفش خود بودند. به من فرمودند: این کفش چقدر ارزش دارد؟ گفتم: هیچ بهایی ندارد. فرمودند:

«به خدا سوگند این کفش کهنه را بیش از حکومت بر شما دوست دارم، مگر آنکه حقی را بهپا دارم یا باطلی را بردارم»[287]

امام علی(علیه السلام) در پایان خطبه شقشقیه می فرمایند:

«سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید؛ اگر حضور فراوان مردم برای بیعت با من نمی بود، و گرد آمدن یاران و یاوران، حجت را بر من تمام نمی کرد و خدا از اهل دانش و آگاهان پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگی و پرخوری ستمکاران و گرسنگی ستمدیدگان ساکت ننشینند، بی تردید دهنه شتر حکومت را بر کوهانش می افکندم، و پایان آن را همچون آغازش با پیاله تهی سیراب می کردم، و در آن هنگام می دیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی بزغاله ای بی ارزش تر بود»[288]

از این نکته نباید غفلت نمود که حق حاکمیت از آن خداوند است و مشروعیت حکومت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امام(علیه السلام) از سوی خداوند می باشد؛ نقش مردم، پذیرش و فراهم سازی شرایط است. ازاین رو در سراسر نهج البلاغه امام(علیه السلام) سخن از حق الهی خود بر حکومت به میان می آورند.

مرحوم علامه امینی در جلد هفتم «الغدیر» با استناد به منابع متقن نام بزرگان از مهاجرین و انصار که از بیعت کردن با ابوبکر سرباز زدند، را ذکر می کند و می فرماید: «سران از مهاجرین و انصار که از بیعت با خلیفه اول امتناع ورزیدند عبارتند از: علی(علیه السلام) و دو فرزندش امام حسن و امام حسین(علیهما السلام) و عباس بن عبدالمطلب و فرزندانش از بنی هاشم، سعد بن عبادة و فرزند و خانواده اش، حباب بن المنذر، زبیر، طلحه، سلمان، عمّار، ابوذر، مقداد، خالد بن سعید، سعد بن ابیوقاص، عتبة بن ابیلهب، براء بن عازب، أبی بن کعب، ابوسفیان بن حرب و غیر آنها»[289]

نکته بسیار مهم دیگر آن که در منابع معتبر تصریح شده که حضرت علی(علیه السلام) شش ماه با خلیفه اول بیعت ننمودند و معتقد بودند که ابوبکر نسبت به اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) استبداد ورزیده و حق آنها را تضییع نموده اند.[290]

همچنین در صحیح مسلم ذکر شده که خلیفه دوم خود اعتراف کرده است؛ که حضرت علی(علیه السلام) و عباس بن عبدالمطلب نسبت به خلیفه اول و دوم اعتراض داشته و آن دو را «دروغگو، گنهکار، نیرنگ کار و خیانت پیشه» معرفی کرده اند.[291]

امام علی(علیه السلام) علاوه بر خطبه شقشقیه در جای جای نهج البلاغه از حق پایمان شده خود و خلافتی که تنها شایسته او بود و دیگران آن را غصب نمودند سخن می گویند.[292]

حضرت امیر(علیه السلام) در خطبه دوم نهج البلاغه می فرمایند:

«الان اذ رجع الحقّ إلی أَهله و نقل إلی منتقله» اکنون حق به اهلش بازگشته است، و به جایی که از آن بیرون شده، باز آمده».

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در نامه 62 نهج البلاغه با صراحت کامل اینگونه از حق ولایت و خلافت غصب شده سخن می گویند:

«چون پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به سوی خدا رفت، مسلمانان پس از وی در کار حکومت به هم افتادند – و دست ستیز گشادند- و به خدا در دلم نمی گذشت و به خاطرم نمی رسید که عرب خلافت را پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از خاندان او برآرد، یا مرا پس از وی از عهده دار شدن آن بازدارد و چیزی مرا نگران نکرد و به شگفتم نیاورد، جز شتافتن مردم بر فلان از هر سو و بیعت کردن با او».

امام علی(علیه السلام) در ادامه همین نامه که به اهل مصر نگاشته اند، فلسفه صبر و شکیبایی خود در برابر حق پایمال شده را به زیبایی تبیین می کنند.

همچنین در نامه 36 قریش را نفرین نموده و می فرمایند:

«فجزت قریشاً عنّی الجوازی،فقد قطعوا رحمی و سلبونی سلطان ابن أمّی»؛ «قریش کیفر این کار زشت را از خدا ببیند که رشته پیوند مرا پاره نمود و حکومتی را که از آن فرزند مادرم بود از من ربود».

تعبیر «سلبونی» به معنای ربودن، دارای بار معنایی شگفتی است که اوج شکوه حضرت را بیان می کند.

 

 

وزیر باشم بهتره!

امام علی(علیه السلام) می فرمایند: اگر من وزیر شما باشم بهتر است از آن که امیرتان باشم»؛ آیا امام(علیه السلام) به این گفته اش ایمان داشتند یا فقط از روی احساسات این را گفتند؟ چرا؟

شایسته است در گام نخست توضیح کوتاهی پیرامون این خطبه داده شود؛ سپس به اشکالات و شبهات مطرح شده درباره آن پرداخته گردد.

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) این خطبه را هنگام بیعت مردم با ایشان – روز جمعه بیست و پنجم ذی الحجّه سال 35هـ- پس از کشته شدن خلیفه سوم عثمان، بیان فرمودند.

جمعیت انبوهی پس از کشته شدن عثمان به حضرت علی(علیه السلام) روی آوردند تا با ایشان بیعت کنند، امام(علیه السلام) در خطبه شقشقیه هجوم مردم برای بیعت کردن با ایشان را اینگونه توصیف می کنند:

«ناگهان دیدم که مردم مانند یال کفتار[293] بر سرم ریختند، و از هر سو به من روی آوردند. ازدحام مردم چنان بود که دو انگشت شصت پایم در فشار جمعیت کوبیده شد و ردای من از دو طرف پاره شد، و مردم همانند گله گوسفند گِردم را گرفتند»[294]

اینکه چرا مردم با این حالت حرص و ولع و اشتیاق به حضرت(علیه السلام) روی آوردند تا با او بیعت کنند؛ دلایلی دارد که در ادامه بحث به آن اشاره می شود.

امام علی(علیه السلام) در واکنش به این استقبال پرشور بیعت کنندگان نخست امتناع ورزیدند و نپذیرفتند و فرمودند:

«دعونی و التمسوا غیری»[295] «من را رها کنید و دیگری را بجویید».

سپس دلیل نپذیرفتن این مسئوولیت سترگ را اینگونه بیان فرمودند:

«فأنّا مستقبلون أمراً له وجوهٌ و ألوانٌ؛ لا تقومُ له القلوبُ و لا تثبتُ علیه العقول»[296]؛ «زیرا ما به استقبال کاری می رویم که چهره ها و رنگ هایی گوناگون دارد بهگونه ای که دل ها بر آن استوار نیست و عقل ها زیر بار آن نخواهند رفت».

سپس در ادامه این سخن، چشم انداز تاریک و مبهم آینده را با واقعبینی و تیزبینی ژرفی ترسیم می کنند و می فرمایند:

«و إنّ الآفاقَ قد أغامَت و المحجَّةَ قد تنکّرت»؛ «افق ها را ابر سیاه (ستم و بدعت) پوشانده؛ و راه روشن و مستقیم ناشناخته مانده است».

در ادامه بر این موضوع تأکید می کنند که اگر من زمام امور را به دست گیرم روش های نادرست پیشین را ادامه نخواهم داد؛ بلکه همچون سیره و روش رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) حق و عدالت ناب را اجرا خواهم کرد:

«واعلموا أَنّی إن أجبتُکُم رکبتُ بکم ما أعلَم، وَ لَم أُصغِ اِلی قول القائل وَ عَتب الْعاتب»؛ «آگاه باشید اگر دعوت شما را اجابت نمایم به گونه ای که خود می دانم با شما برخورد می کنم و به گفته هیچ گوینده، و نکوهش هیچ نکوهش گری ترتیب اثر نمی دهم».

سپس برای اتمام حجت و اثبات بی اعتنایی خود به پُست و مقام ظاهری می فرمایند:

«وَ إن ترکتمونی فأَنا کأحدِکم؛ ولعلّی أسمَعکم و أطوعکُم لِمَن و لّیتموهُ أمرَکم؛ و أنا لکم وزیراً، خیرٌ لکم منّی أمیراً»؛ «و اگر من را ترک گویید و رها کنید همچون یکی از شما خواهم بود (و با نبود یار و یاور مسؤولیتی نخواهم داشت)، و شاید برای حاکمی که بر می گزینید از همه شنواتر و فرمانبردارتر باشم. اگر وزیرتان باشم برای شما بهترم تا آنکه امیرتان باشم.»

در این جا پرسش بنیادین و مهمی که به ذهن خطور می کند این است که: اگر امام علی(علیه السلام) از سوی پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) برای جانشینی پس از ایشان نصب و تعیین شدند؛ پس چرا حضرت در این خطبه 92 می فرمایند:

«دعونی و التمسوا غیری»؛ «من را رها کنید و دیگری را بجویید»

یا اینکه می فرمایند:

«و لعلّی أسمعکم و أطوعکم لمَن و لَّیتموه أمرَکم»؛ «و شاید برای حاکمی که بر می گزینید از همه شنواتر و فرمانبردارتر باشم»؛

و یا اینکه می فرمایند:

«و أنا لکم وزیر خیرٌ لکم منّی أمیراً؛ «اگر وزیرتان باشم برای شما بهترم تا آنکه امیرتان باشم».

شاید پرسیده شود؛ اگر خلافت و حکومت حق خداوندی امیرمؤمنان علی(علیه السلام) می بود که توسط پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به ایشان تفویض گردید؛ امام(علیه السلام) نمی بایستی آن حق الهی را پس زده و از پذیرفتن آن شانه خالی می کردند![297]

و شاید گفته شود؛ از خطبه مذکور این مطلب به دست آید که ملاک و معیار برای امامت و خلافت تنها انتخاب و آرای مردم است؛ زیرا حضرت تعیین خلیفه و حاکم را به خود مردم سپردند!

در پاسخ به این پرسش که چرا امام علی(علیه السلام) فرمودند «دست از من بردارید به سراغ دیگران بروید» به چند نکته اساسی اشاره می شود:

اول. منشأ و ریشه امتناع ورزیدن امیرمؤمنان از پذیرش مسئوولیت حکومت داری را بایستی در حوادث و رویدادهای تلخ پس از رحلت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و بدعتگذاری ها و سنّتشکنی های خلفا جستجو نمود. بسیاری از سنت ها و روش های پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به انحراف و کجروی کشانده شد؛ و بسیاری از سلیقه های شخصی در دین خداوند داخل گردید.[298] از جمله آنها جلوگیری خلفا از نقل و انتشار و تدوین سنّت و احادیث پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در میان مردم بود که تا زمان عمربن عبدالعزیر ادامه داشت و آثار و پیامدهای بسیار منفی و نامطلوبی در جامعه اسلامی به جای گذاشت؛[299] ازاین رو امام شافعی در کتاب «الأمّ» که از کتاب های مهم فقهی اهلسنت است از وهب بن کیسان نقل می کند: «کلّ سنن رسول الله قد غُیّرت حتی الصلاة»[300]؛ «همه سنت های رسول خدا تغییر کرده بود حتی نماز».

از دیگر بدعت هایی که در زمان برخی خلفا گذاشته شد، تقسیم بیت المال مسلمین بود برخلاف سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود. خلیفه دوم در توزیع امکانات و بیت المال مسلمین به برخی از طبقات جامعه امتیازات ویژه ای عطا کرد؛ به عنوال مثال، عرب را بر عجم، موالی را بر بردگان؛ مهاجرین را بر انصار، برتری و رجحان داد و به همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و برخی از خویشان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) سهم بیشتری اختصاص داد.[301]

این روش تبعیض آمیز و منافی با سیره پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان خلیفه سوم عثمان بن عفّان ادامه داشت بلکه تشدید گردید. عثمان در اثر بذل و بخشش های نابجا و حیف و میل در بیت المال و مسلّط ساختن بنی امیه و مروانیان بر جان و مال مردم و بروز اغتشاشات در مناطق مختلف به قتل رسیده بود.[302]

در پیش گرفتن چنین شیوه مخالف سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از سوی خلفا موجب پیدایش یک طبقه مرفّه و پرتوقع و زیاده خواه شده بود. افرادی که در زمان عثمان از امتیازات ویژه و پست و مقام های خاصی برخوردار بودند انتظار داشتند حضرت علی(علیه السلام) نیز بیت المال و امکانات و پست ها را مطابق میل آنها تقسیم کند؛ زیرا آنها به مدت بیست و دو سال به این روش زندگی و بهرهمندی از حقوق و مزایای ویژه خو گرفته بودند و مبارزه و ایستادگی در برابر این عادت های نادرست کار آسانی نبود.

دوّم. از سوی دیگر حضرت علی(علیه السلام) به عنوان برجسته ترین شخصیتی که در دامن اسلام ناب و پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) تربیت شده بود، روش حکومت داری او همان روش عادلانه اسلام و سیره و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود. حساسیت ویژه امام(علیه السلام) در اجرای دقیق و کامل عدالت به گونه ای بود که حتی برای برادرش عقیل هیچ امتیازی را در نظر نگرفت. اگرچه نیازمند و نابینا بود؛ بلکه با آهن گداخته او را از آتش دوزخ ترساند.[303]

حضرت علی(علیه السلام) درباره ویژگی حاکم شایسته می فرمایند:

«و لا یقیم أمرَالله سبحانه الّا مَن لا یصانع و لا یضارع و لا یتّبع المطامع»[304]؛ «امر خداوند را بر پا نمی دارد مگر کسی که اهل سازش نباشد، خود را خوار نسازد، و در پی طمع ها نرود».

بر این اساس هر کسی تاب تحمّل چنین عدالت شدیدی را نداشت؛ امام علی(علیه السلام) درباره بازگرداندن زمین هایی که عثمان از بیت المال به دیگران بخشیده بود، فرمودند:

«واللّه لو وجدتُه قد تُزُوّجَ به النّساء، و مُلِکَ به الأماءُ لَرَددتُه؛ فأنّ فی العدل سِعَة، و مَن ضاق علیه العدلُ، فالجورُ علیه أَضیق!»[305]؛ «به خدا سوگند اگر آن املاک را بیابم که مهریه زنان شده، یا با آن کنیز خریده اید، آن را به بیت المال باز می گردانم، زیرا با عدالت گشایش حاصل می شود، و کسی که عدالت بر او دشوار آید، ستم برایش دشوارتر خواهد بود.»

دانشمند مصری و شارح نهج البلاغه آقای محمد عبده به زیبایی بر نتافتن عدل علوی از سوی زیاده خواهان را اینگونه ترسیم می کند: «طمع هایی که در بسیاری از مردم در عهد عثمان به خاطر بخشش های بی دریغ از بیت المال و انواع تبعیض های ناروا حاصل شده بود، به آسانی به آنها اجازه نمی داد که بعداً با دیگران مساوات و برابری داشته باشند و هرگاه عدل علی(علیه السلام) به سراغ آنها می آمد، از آن می گریختند و به سراغ بر پا ساختن فتنه ها می رفتند تا به مقصود خود برسند و این در اکثر رؤسا و سران قوم وجود داشت و امام علی(علیه السلام) بر سر دو راهی قرار داشت، اگر همه امتیازات را به آنها می داد مرتکب ستم و ظلم بزرگ و مخالفت با دین و شریعت می شد؛ (و اگر تسلیم آنها نمی شد فتنهگری ها آغاز می شد».[306]

و از سوی دیگر، توده مردم که بر ضدّ مظالم و ستم های عثمان به پا خاسته بودند، خواهان عدل و داد بودند و می بینیم آنچه را علی(علیه السلام) پیش بینی می کرد، پس از پذیرش بیعت مردم رخ داد (و فریاد مخالفت دنیا پرستان در سه جنگ جمل، صفین، و نهروان بلند شد.)

ابن ابیالحدید معتزلی جریان گفتگوی میان حضرت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) را با طلحه و زبیر و انتظارات آن دو از حضرت(علیه السلام) را در شرح خود بر نهج البلاغه ذکر می کند.[307] آن دو در اعتراض به علی(علیه السلام) گفتند: روش عمر بن الخطاب در تقسیم بیت المال بر خلاف شیوه تو است؛ تو حق و سهم ما را در توزیع بیت المال همانند سهم دیگران قرار دادی و اموالی که ما با شمشیرها و نیزه های خود، سواره و پیاده به دست آوردیم بین همه به طور مساوی تقسیم کردی! امام(علیه السلام) در پاسخ فرمودند:

«من نخستین کسی نیستم که این روش را پیاده می کند؛ من و شما دو نفر، سیره و روش رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را اینگونه یافتیم؛ و کتاب خداوند نیز تأییدکننده این روش عادلانه است. پیش از شما گروهی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را در جنگ ها با شمشیرهای خود یاری کردند، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به برخی امتیاز ویژه و برتری نداد و بیت المال را بین همگان به طور مساوی تقسیم نمود»[308]

بنابراین پیش بینی حضرت(علیه السلام) که فرمودند «ما با اموری مواجه هستیم که چهره ها و ابعاد گوناگونی دارد و دل ها نسبت به آن ها استوار نیست و عقل ها بر آن ثابت نمی ماند»، تحقق یافت و سه جنگ جمل، صفین و نهروان بر امام(علیه السلام) تحمیل شد.

سوم. بر اساس دلایل و مدارک معتبر و محکم روایی و تاریخی شایسته ترین و بر حق ترین فرد برای جانشینی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و حکومت داری، حضرت علی(علیه السلام) بودند.[309]

امام علی(علیه السلام) پس از جریان سقیفه و غصب خلافت ایشان در موارد گوناگون و مناسبت های مختلفی زبان به اعتراض گشوده و حق الهی خود را مطالبه می کردند؛ به عنوان نمونه به مواردی اشاره می شود:

الف. «لقد علمتم أنّی أحقُّ الناس بها مِن غیری ، و والله لَأُ سلمنّ ما سلمت أمور المسلمین؛ و لم یکن فیها جُورٌ الّا علیَّ خاصّة»[310]؛ «شما می دانید که من سزاوارترین شخص برای خلافت هستم. به خدا قسم به [آنچه کردید]  گردن می نهم تا وقتی که امور مسلمانان به سامان باشد، و در آن جز بر من ستم نشود. من این ستم را تحمّل می کنم تا پاداش و فضل آن را بجویم.»

ب. امام علی(علیه السلام) در پاسخ به فردی که می گفت: «پسر ابوطالب چقدر بر خلافت حریص است»؛ فرمودند:

«بل أنتم و الله لَأَحرصُ و أبعَد، و أنَا أخصُّ و أقربُ، وَ إنّما طلبتُ حقّاً لی و أنتم تَحُولون بَینی و بَینه»[311]؛ «به خدا سوگند شما به خلافت حریص تر و از آن دورتر هستید (نالایق ترید)؛ و من به آن سزاوارتر و نزدیک ترم. من حق خود را خواهانم و شما میان من و آن حائل و مانع می شوید.»

ج. «و لهم خصائص حقّ الولایة، و فیهم الوصیّة والْوراثة؛ الآنَ اِذْ رجَعَ الحقُّ إلی أهله و نُقِلَ إلی مُنتَقَله»[312]؛ «ویژگی ها و مختصات حقّ ولایت متعلق به آنها (اهل بیت(علیهم السلام)) و وصایت و وراثتِ پیامبر در میان آنان است، اینک حق به صاحب حق رسیده و به محلّ خود بازگشته است».

پس از ذکر این سه مقدمه مهم در جمع بندی و نتیجه گیری بحث می گوییم:

علت اینکه امیرمؤمنان علی(علیه السلام) فرمودند: «من را واگذارید و دیگری را بجویید» آن نیست که حضرت برای خود حقّی در خلافت و حاکمیت نمی دیدند؛ زیرا چنان که در مقدمه سوم گذشت، امام(علیه السلام) در موارد گوناگونی از نهج البلاغه سخن از حق الهی حاکمیت خویش و پایمال شدن و غصب آن از سوی نا اهلان به میان آورده اند.

بلکه منظور امام(علیه السلام) از این سخن یک نوع اتمام حجّت بر مردم است؛ ایشان در واقع با این سخن می خواستند به بیعت کنندگان و انسان های متوقّع و زیاده خواه بگویند که اگر می خواهید من همان روش و سیره خلفای پیشین را ادامه دهم و به توزیع نابرابر بیت المال و امتیاز دهی بی جا و تبعیض اقدام کنم، سخت در اشتباهید؛ من اگر زِمام حکومت و رهبری جامعه اسلامی را در دست بگیرم عدالت کامل و فراگیر را اجرا خواهم کرد و به سیره و سنت پیامبر اسلام که همان روش قرآن کریم است رفتار خواهم کرد.

حضرت علی(علیه السلام) می دانست که برخی از مردم به رفاه طلبی و زیاده خواهی و شیوه تبعیض آمیز خو کرده اند، و نمی توانند عدل علوی و سخت گیری امام(علیه السلام) در اجراء عدالت را برتابند ازاین رو فرمودند: «من برای شما وزیر باشم بهترم تا آن که امیرتان باشم» چرا که اگر من امیر و رهبر باشم شما هرگز نمی توانید به خودکامگی و غصب حقوق محرومان ادامه دهید، ولی در مشاورت با من بهره هایی از حق خواهید برد بی آنکه مسئوول اعمال شما باشم.

نکته دیگر آن که امام علی(علیه السلام) با عدم پذیرش خلافت در آغاز کار خواستند بی اعتنایی و عدم دلبستگی خود به خلافت و مقامات ظاهری را نشان بدهند تا کسی گمان نبرد پذیرش بیعت امام به خاطر علاقه و وابستگی او به خلافت و حکومتداری است[313]، بلکه سوار شدن بر مرکب چموش و خطرناک حکومت فقط به خاطر وظیفه و تکلیف الهی است. چنان که حضرت امیر(علیه السلام) در پایان خطبه شقشقیه درباره تحقق شرایط این تکلیف الهی می فرمایند:

«اما والّذی فلق الحبّة و برأالنَّسَمة، لو لا حضور الحاضر و قیام الحجّة بوجود الناصر، و ما أخذ الله علی العلماء أن لا یقارّوا علی کظّة ظالم و لا سَغَب مظلوم، لَألقیتُ حبلَها علی غارِبها و لسقیتُ آخرها بکأس اوّلها»[314]؛ «هان به خدایی که دانه را شکافت، و انسان را پدید آورد، اگر نبود حضور مردم و تمام بودن حجّت بر من به جهت وجود یاور، و پیمانی که خداوند از آگاهان گرفته که در برابر پرخوری ستمکاران و گرسنگی ستمدیدگان ساکت ننشینید، بی تردید دهنه شتر حکومت بر کوهانش می افکندم و پایان آن را همچون آغازش با پیاله تهی سیراب می کردم.»

حاکم اسلامی در صورتی می تواند حکومت حق تشکیل دهد که جامعه پذیرای آن باشد، و اگر چنانچه حاکم منصوب از طرف خداوند، قادر به اجرای حق نباشد و به تعبیر فقهی «بسط ید» نداشته باشد، تشکیل حکومت و یا پذیرش مسؤولیت بر او واجب نیست. همان طوری که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در مدتی که مکّه بودند اقدام به تشکیل حکومت نکردند ولی پس از هجرت به مدینه و اعلام آمادگی مردم، اقدام به تشکیل حکومت نمودند.

 

 

انتخاب شورایی

در نامه ششم نهج البلاغه امام علی(علیه السلام) می فرمایند: «هر کس را مهاجرین و انصار انتخاب کنند، رضای خدا در آن است»  منظور حضرت از این جمله چیست؟

امام علی(علیه السلام) پس از جنگ جمل نامه ای به همراه صحابی جلیل القدر «جریر بن عبدالله بجلّی» برای معاویة بن ابیسفیان فرستاد و او را به بیعت و پیروی از خود دعوت کرد.

در آغاز این نامه که مرحوم سیدرضی بخش نخست آن را در نهج البلاغه ذکر نکرده، امام علی(علیه السلام) پس از حمد و ستایش خداوند فرمودند:

«بیعتی که مردم در مدینه با من کردند برای تو که در شام بودی الزام آور است»[315]

سپس امام(علیه السلام) افزودند:

«همان مردمی که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند، با همان شرایط دست بیعت به من دادند، بنابراین آن که حضور داشته، حق ندارد دیگری را برگزیند و آن که غایب بوده، حق ندارد آن را رد کند. شورا تنها برای مهاجران و انصار است؛ هرگاه همگی کسی را برگزیدند و او را پیشوا خواندند، خداوند از آن راضی و خشنود است»[316]

حال پرسش اساسی آن است که چرا امیرمؤمنان علی(علیه السلام) به جای آن که به نصّ و نصب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر حقانیت خود استناد کنند؛ به انتخاب و بیعت مهاجرین و انصار استناد کردند؟ آیا این برخلاف دیدگاه شیعه در موضوع امامت و خلافت نیست؟ از سوی دیگر چرا امام علی(علیه السلام) می فرمایند:

«اگر مهاجرین و انصار برخلافت کسی اتفاق کردند و او را پیشوای خود قرار دادند، خداوند را خشنود ساخته اند»؟

در پاسخ به این پرسش به نکاتی اشاره می شود:

یکی از روش های استدلال که در علم منطق آموخته می شود؛ روش «جدل» است. در تعریف «جدل» گفته شده: «شیوه ای از استدلال است که آدمی با آن می تواند از مقدمات مسلّم و مورد قبول طرف مقابل و یا از مقدمات مشهور استفاده کرده و مطلب مورد نظر خویش را اثبات یا ردّ کند»[317]

در همین روش جدلی نیز امام(علیه السلام) اشاره کرده اند که «اگر همگی انصار و مهاجرین کسی را برگزیدند خداوند از آن راضی و خشنود است» در حالی که در سقیفه تعدادی از انصار و مهاجرین مخالف بودند.

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) این نامه ششم نهج البلاغه را خطاب به معاویه نگاشته اند، چگونه ممکن است امام(علیه السلام) در این نامه برای حقانیت و خلافت خویش به نصّ و حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) استدلال کنند؛ چیزی که معاویه از اساس با آن مخالف بود و وجود هر نصّ و حدیثی که دلالت بر تعیین و نصب علی(علیه السلام) بر خلافت و رهبری جامعه داشته باشد را انکار می کرد. ازاین رو امام(علیه السلام) بایستی از دلیل و روشی استفاده کنند که مورد پذیرش معاویه است و راهی برای نفی و انکار آن ندارد و آن، مسئله شورا و بیعت مهاجرین و انصار است. روش شورایی روشی بود که خلفای پیشین بر اساس آن انتخاب شدند؛ همان کسانیکه معاویه از سوی آنها به خلافت شام منصوب گردید.

در واقع امام علی(علیه السلام) در دعوت معاویه به بیعت با ایشان، از روش جدلی استفاده کردند.[318] بدین معنی که اگر بیعت مهاجرین و انصار به عنوان اهل حلّ و عقد، شاخصه انتخاب خلیفه مسلمانان است؛ و سه خلیفه پیشین با همین معیار و روش انتخاب شدند و معاویه تنها همین روش را می پذیرد، در مورد خلافت علی(علیه السلام) نیز دقیقاً همین معیار و شاخصه به طور قوی تر وجود دارد؛ پیشگامان از مهاجرین و انصار مانند طلحه و زبیر و دیگر یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه با علی(علیه السلام) بیعت کردند؛ و معاویه حق سرکشی و طغیان در برابر خلیفه ای که منتخب مردم است را ندارد و همانطور که معاویه با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت نمود و گردن به اطاعت آنها نهاد، بایستی با امیرمؤمنان علی(علیه السلام) نیز بیعت کند.

شگفت از کسانیکه به این نامه ششم حضرت امیر(علیه السلام) در تأیید نظریه شورا و انتخاب مردم استناد می جویند ولی هنگامی که به خطبه شقشقیه[319] می رسند که حضرت در آن از خلفای پیشین انتقاد می کنند و از میراث به غارت رفته خود سخن می گویند؛ آن را مورد تردید قرار می دهند!

اگر حضرت امیرمؤمنان(علیه السلام) در این نامه به روش جدلی سخن از انتخاب شورایی به میان می آورند؛ در موارد گوناگونی از نهج البلاغه از حق پایمال شده خود و خلافت غصب شده اعتراض و انتقاد می کنند. اگر امام(علیه السلام) در این جا سخن از «شورا» می گویند؛ در جای دیگر نهج البلاغه می فرمایند:

«فیا لله و للشّوری»[320]؛ «پناه به خدا از آن شورا».

با مراجعه به منابع معتبر می یابیم انتخاب شورایی و اجماع همگانی درخصوص انتخاب خلیفه اول و دوم برخلاف واقعیت است؛ زیرا پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مهاجرین و انصار در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند در حالی که انصار بر انتخاب «سعد بن عباده» نظر داشتند و خطاب به مهاجرین گفتند: «یک امیر و فرمانده از ما و یک امیر و فرمانده از شما»[321]

در این میان خلیفه اول ابوبکر در پاسخ به انصار گفت: «ما امیران و فرمانروایان هستیم؛ و شما وزیران هستید»[322]

این نزاع و کشمکش و غوغا بالا گرفت و هر کدام از مهاجرن و انصار از شایستگی و لیاقت خود برای خلافت سخن گفتند، خلیفه اول گفت: «پس با عمر و ابوعبیده جراح بیعت کنید». عمر گفت: بلکه ما با تو بیعت می کنیم ای ابابکر؛ عمر دست ابوبکر را گرفت و با او بیعت کرد.[323]

از مطالعه جریان سقیفه به دست می آید که صحابه حاضر در سقیفه برای به دست آوردن خلافت منازعه و کشمکش و اختلاف شدید داشته اند به گونه ای که کار به نفرین و ناسزا می انجامد و خلیفه دوم به «سعد بن عباده» که بزرگ انصار بوده توهین نموده و می گوید: «خدا او را بکشد»[324]

بخاری از عمر بن الخطاب نقل می کند که هنگامی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) وفات نمودند همه انصار با ما مخالفت نمودند و همگی در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند و نیز علی(علیه السلام) و زبیر و هر کس که با آن دو نفر بودند با ما مخالفت نمودند و بیعت نکردند.[325]

از آنچه گفته شد فهیمده می شود که صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد خلافت خلیفه اول هیچ گونه اجماع و اتفاق نظری نداشته اند، بلکه دچار نزاع و اختلاف شدید شده اند.

 

 

فـتـنــه

اینکه امام علی(علیه السلام) می فرمایند: «در فتنه ها مانند بچه شتر باشید» یعنی چه؟ اساساً فتنه به چه معناست و چه ویژگی هایی دارد؟

واژه «فتنه» در لغت به معنای ابتلاء و آزمون و امتحان کردن و واقع شدن در رنج و فشار است.[326] هنگامی که طلا و نقره را می گدازند تا خالص آن را از ناخالص جدا نماید؛ می گویند: «فتنتُ الفضّةَ والذّهبَ»[327]؛ ازاین رو در قرآن کریم در مورد داخل کردن گناهکاران در آتش می فرماید:

«يَوْمَ هُمْ عَلَى النَّارِ يُفْتَنُونَ»[328]؛

فتنه از دیدگاه نهج البلاغه و قرآن کریم دو معنا دارد؛ گاهی به معنای امتحان الهی و آزمودن است چنان که قرآن کریم می فرماید:

«أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَکُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ»[329]

«آیا مردم پنداشتند، همین که بگویند: «ایمان آوردیم» رها می شوند در حالی که آنان آزمایش نمی شوند؟!»

فتنه به معنای آزمایش و امتحان کار خداوند است که برای همه انسان ها در طول زندگی فردی و اجتماعی رخ می دهد؛ فتنه به معنای آزمایش و امتحان الهی بدین معناست که انسان همواره در طول زندگی فردی و اجتماعی بر سر دو راهی حق و باطل، نور و ظلمت، عقل و هوای نفس، خدا و شیطان قرار دارد؛ و اوست که با اراده و میل خود یکی از این دو راه را انتخاب می کند. به دیگر سخن انسان همیشه در حالت انتخاب و گزینش است؛ یا حق و درست را بر می گزیند و یا باطل و نادرست را و این انتخاب و گزینش است که به انسان ارزش و هویت می دهد.

فتنه به معنای آزمایش و امتحان الهی یکی از حکمت های زیبای خداوندی است که زمینه بروز و فعلیت استعدادها و توانمندی ها یا پیشرفت انسان را فراهم می کند؛ و حس حقجویی و حق یابی و حرکت به سوی کمال یا پیشرفت را شکوفا می سازد. همان گونه که در معنای لغوی فتنه بیان شد، انسان ها زیر فشار و رنج مشکلات و بلاها قرار می گیرند تا گوهر وجودشان خالص و ناب گردد و از آلودگی های رفتاری و اخلاقی پیراسته گردند.

بنابراین تا وقتی رویدادهای زندگی قابل تقسیم به حق و باطل باشد؛ و تا دو عاملِ متضادِّّ «خود طبیعی» و «خود انسانی» قدرتی برای فعالیت و تکاپو در درون آدمی داشته باشند، برای زندگی انسان راهی جز مسیر فتنه ها وجود ندارد.[330] ازاینرو امیرمؤمنان علی(علیه السلام) فرمودند:

«کسی از شما نگوید: «خدایا من از فتنه و امتحان به تو پناه می آورم»؛ زیرا هیچکس را از فتنه خلاصی نباشد. اما اگر خواستید به خدا پناه آورید باید از فتنه ها و آزمون های گمراه کننده به او پناه جویید؛ که خداوند سبحان می فرماید: «و بدانید که دارایی ها و فرزندان شما فتنه [وسیله آزمایش شما] هستند»[331]

معنای این سخن آن است که خدای سبحان مردم را با دارایی ها و فرزندانشان می آزماید تا روشن شود چه کسی از روزی خداوند ناخشنود و خشمگین است و چه کسی به سهم و روزی خود راضی و خشنود است. گرچه خدای سبحان مردم را بهتر از خودشان می شناسد، اما این آزمون برای آن است که کارهایی که سزاوار پاداش و کیفر هستند ظاهر و آشکار گردد»[332]

معنای دیگر «فتنه» که بسیار در نهج البلاغه به کار رفته؛ عبارت از آشوب و آشوبگری است. آشوب به مجموعه ای از فعالیت ها و هیجانات سردرگمی گفته می شود که دارای ابعاد گوناگونی از حق و باطل است.[333]

به بیان دیگر در شرایطی که یک امر باطل و نادرستی خود را با جلوه هایی از حق و درستی بپوشاند به گونه ای که تشخیص حق از باطل برای توده های مردم کار سخت و دشواری باشد؛ این فضای تیره و تار که حق و باطل در هم آمیخته می گردد را فتنه گویند. آمیختگی حق و باطل گاهی در شیوه استدلال و برهان؛ و آگاهی در رفتار و عملکرد منافقانه است. ازاین رو اموری که حق محض اند یا باطل محض، مجالی به آشوبگران نمی دهد؛ زیرا هر باطلی تا زمانی که با حق و راستی پوشانده و جلوه داده نشود مورد پذیرش خردمندان قرار نمی گیرد.

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) درباره آمیختگی جنبه های حق و باطل در فتنه چنین می فرمایند:

«فلو أنّ الباطلَ خَلَص مِن مزاج الحقّ لَم یخفَ علی المُرتادین؛ و لو أنّ الحقّ خَلَصَ مِن لَبس الباطل إنقَطَعت عنه ألسُنُ المعاندین؛ و لکن یؤخَذُ مِن هذا ضِغثٌ و مِن هذا ضغثٌ، فیمزجان! فهنالک یستولی الشیطانُ علی اَولیائه و ینجو «الّذین سبقت لهم مِنَ الله الحُسنی»[334]؛ «اگر باطل به طور صریح چهره می نمود و با حق در آمیخته نمی شد، حق جویان آن را می شناختند. و اگر حق از پوشش باطل خالص می گشت، زبان دشمنان از آن کوتاه می شد. اما قسمتی از حق و قسمتی از باطل را می گیرند و با هم می آمیزند، و در این هنگام است که شیطان بر دوستانش مسلّط می گردد و کسی که لطف خداوند پیش از این شامل حالشان شده، نجات می یابند.»

امام علی(علیه السلام) در نهج البلاغه فتنه را به «شب تاریک»، «دریای متلاطلم»[335]، «امواج خروشان»[336] و «گردباد ویرانگر»[337] تشبیه می کنند که نشانگر جنبه های سردرگمی و سرگردانی و کوبندگی و تباهی گری فتنه هاست. ازاین رو یک رابطه نزدیک میان فتنه و «شبهه پراکنی» وجود دارد؛ امام(علیه السلام) در تعریف «شبهه» می فرمایند:

«شبهه را ازاین رو شبهه نامیدند که به حق شباهت دارد. اما اولیای خدا چراغشان در فضای شبهه ناک یقین است»[338]

حضرت امیر(علیه السلام) در زمان خویش با سه فتنه جنگ جمل، صفین و نهروان رو دررو بودند؛ ایشان در مورد فتنه بنی اُمیه به مردم هشدار دادند و فرمودند:

«آگاه باشید که نزد من بیمناک ترین فتنه ها برای شما فتنه بنی امیه است، زیرا که آن فتنه ای کور و تاریک است. همگان را در بر می گیرد و مصیبتش خاصّ مؤمنان است...»[339]

همچنین درباره فتنه جنگ نهروان و خوارج فرمودند:

«من چشم فتنه را کور کردم، و کسی جز من جرأت چنین کاری نداشت و این پس از آن بود که تاریکی فتنه همه جا را در بر گرفته بود و بیماری هاری آن شدّت یافته بود»[340]

همان گونه که در تعریف فتنه بیان شد باطل برای آن که بتواند مجالی برای جولان دادن پیدا کند زیر پوشش و نمادهای حق پنهان می شود؛ در این سه جنگ جمل و صفین و نهروان، فتنه گران گاهی با جلو انداختن همسر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و گاهی با بر نیزه کردن قرآن ها و شعار «لا حکم الّا لِلّه» و گاهی در پوشش تلاوت قرآن و تقدّس مآبی چهره باطل خود را پنهان کردند.

نکته مهمّی که در سخنان امیرمؤمنان علی(علیه السلام) مورد تأکید قرار گرفته؛ تبیین علل و عوامل پیدایش «فتنه» است؛ امام(علیه السلام) به طور کلی سه عامل و منشأ مهم را برای بروز فتنه در جامعه ذکر می کنند؛ «پیروی از هوا و هوس»؛ «بدعتگذاری»؛ و «تفرقهافکنی و اختلاف».

«إنّما بَدءُ وقوع الفِتن أهواءٌ تُتّبَع و أحکامٌ تُبتَدَع؛ یخالَف فیها کتابُ الله و یتولّی علیها رجالٌ رجالاً، علی غیرِ دین الله»[341]؛ «آغاز و منشأ پیدایش فتنه ها پیروی از خواهش های نفس است و بدعت هایی که گذارده می شود. در آن فتنه ها و بدعت ها با کتاب خدا مخالفت می شود، و بر پایه آن بدعت ها گروهی از مردان، مردان دیگر را یاری و پیروی می کنند.»

امام علی(علیه السلام) در مورد عامل تفرقه و نقش آن در بروز فتنه می فرمایند:

«شیطان راه های خود را برایتان هموار می کند، و می خواهد گره های رشته ایمانتان را یکی یکی باز کند، و به جای وحدت و یکپارچگی شما را پراکنده سازد، و از پراکندگی فتنه بر پا کند. پس، از وسوسه ها و فسادهای او روی برتابید و خیرخواهی کسی که آن را نثار شما می کند بپذیرید، و آویزه گوش خود سازید.»

در فتنه های صدر اسلام به ویژه فتنه سقیفه که پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اتفاق افتاد این سه عاملِ «هواپرستی»، «بدعتگذاری» و «تفرقهافکنی»[342] به خوبی مشاهده می شود چنان که حضرت علی(علیه السلام) در خطبه شقشقیه به این عوامل پرداخته اند.

در خطبه 156 ذکر شده که مردی برخاست و گفت: ای امیرمؤمنان از «فتنه» برای ما سخن بگو. آیا درباره فتنه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) هرگز سؤال کردهای؟

حضرت علی(علیه السلام) فرمودند: وقتی خداوند این آیه را نازل فرمودند: «الم. أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَکُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ»[343] می دانستم تا زمانی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در میان ما هست فتنه بر ما فرود نمی آید. گفتم: ای رسول خدا! این فتنه که خداوند تو را از آن باخبر ساخته چیست؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«یا علی؛ إنّ أمّتی سَیُفتَنونَ مِن بعدی» «ای علی! دیری نپاید که امّتم پس از من آزموده می شوند.»

سپس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بشارت شهادت علی(علیه السلام) را به ایشان دادند و درباره نمونه ها و مصادیقی از فتنه فرمودند:

«ای علی دیری نپاید که مسلمانان پس از من با اموالشان آزموده می شوند. آنان با دینداری خود بر خدا منّت می گذارند، و رحمتش را آرزو می کنند، و از قهر و خشمش خود را ایمن می شمارند، و با شبهه های دروغین و هواهای غفلت آفرین حرام او را حلال ساخته، شراب را به نام آب انگور، و رشوه را به اسم هدیه، و ربا را به عنوان معامله مباح می شمارند»[344]

نکته شایان ذکر که در سخنان امام علی(علیه السلام) بر آن تأکید شده آثار و پیامدهای منفی و ویرانگر فتنه است؛ امام(علیه السلام) آثار و پیامدهای نامطلوبی که فتنه و آشوب از خود به جای می گذارد را اینگونه برمی شمرند:

1. سست شدن رشته دین، 2. لرزان شدن پایه های یقین، 3. لغزش دل های پایدار، 4. مشتبه شدن امور و در هم آمیختن درست و نادرست، 5. کشته شدن و به هدر رفتن خون ها، 6. پوشیده شدن سیمای واقعی حقیقت، 7. ایجاد رخنه در نشانه های دین، 8. گسستن پیوند های خویشاوندی، 9. فروکش کردن چشمه های حکمت، 10. جسارت پیدا کردن ستمگران و به سخن آمدن آنها، 11.شبهه پراکنی و آمیختن حق و باطل، 12. تشخیص ندادن حق از باطل، 13.فتنه از گذرگاه مخفی و ناپیدا روی می آورد، 14. سختی و زشتی آن در پایان کار آشکار می شود، 15. آغازش همچون دوران جوانی با سرعت و نشاط است، 16. آثار فتنه همچون آثار برجای مانده در سنگ های سخت ماندگار است، 17.ستمکاران براساس پیمانی که با یکدیگر دارند، آن را از هم ارث می برند.[345]

این پیامدهای منفی فتنه از معجزات و شگفتی های سخن امیرمؤمنان است؛ انسان این نشانه ها و پیامدهای فتنه را در فتنه ها و آشوب هایی که در عصر کنونی اتفاق می افتد، به خوبی مشاهده می کند.

مطلب مهم دیگر که در آموزه های ژرف نهج البلاغه بیان شده؛ چگونگی برخورد با فتنه و راه های برون رفت از آن است. نکته نخست در شیوه برخورد با فتنه آن است که شروع فتنه و پیدایش نطفه آن به صورت آرام و پنهانی است و به طور خزنده و نامحسوس پیش می رود و گسترش می یابد. بنابراین لازم است که در همان آغاز شکلگیری فتنه، با عوامل آن قاطعانه برخورد کرد و پایداری و استقامت نمود. امام علی(علیه السلام) درباره برخورد پیش گیرانه از فتنه ها می فرمایند:

«و تثبّتوا فی قَتام العِشوَة، واعوجاج الفتنه عند طلوع جنینها، و ظهور کمینها، وانتصابِ قُطبِها، و مدارِ رَحاها»[346]؛ «چون گرد و غبار شبهه ها برخاست، و ناهمواری راه فتنه ها نمایان شد، و آن وقت که طلیعه فتنه پدیدار گشت، و نهانش آشکار، و محورش برقرار شد، و آسیابش به گردش آمد، بر جای خود ثابت بمانید».

راه کار دوم در برخورد با فتنه ها آن است که انسان با فتنه گران همکار و همراه نشود و خود را بازیچه دست آنها قرار ندهد و نگذارد موج سواران از او سوء استفاده کنند. حضرت علی(علیه السلام) در این باره می فرمایند:

«فلا تکونوا أنصاب الفتن، و أعلام البدَع، والزموا ما عُقِدَ علیه حبلُ الجماعة و بُنیت علیه أرکان الطاعة»[347]؛ «پس شما ای مؤمنان! پرچم های فتنه و نشانه های بدعت نباشید و آنچه را که پیوند امت اسلامی بدان استوار، و ارکان طاعت بر آن پایدار است، برخود لازم شمارید».

در سخن حکیمانه دیگری امام علی(علیه السلام) درباره همراهی نکردن با فتنه گران می فرمایند:

«کُنْ فی الفتنه کابن اللّبون، لاظهرٌ فَیرکَب وَ لا ضرعٌ فَیحلب»[348]؛ «هنگام رویارویی با فتنه و آشوب [که طرفین نزاع در آن باطل گرایند] همچون بچه شتر باش، که نه پشتی دارد که بر آن سوار شوند، و نه پستانی که از آن شیر بدوشند».

در نقل کامل حدیث که مرحوم علامه مجلسی در بحارالأنوار آورده اند یک فراز دیگری در ادامه سخن حضرت(علیه السلام) وجود دارد و آن عبارت است از:

«وَ لا وَ بَرٌ فَیسلبْ»؛ «و نه پشمی دارد که آن را بچینند».[349]

«لبون»، به شتری گفته می شود که به جهت زاییدن مکرر، همواره در پستانش شیر است، و «ابن لبون» به بچه شتری گفته می شود که دو سال آن تمام شده و وارد سال سوم شده است؛ نه توان جسمانی و قدرت چندانی دارد که بتوان بر پشت او سوار شد و نه پستان پر شیری دارد که بتوان از شیر آن استفاده کرد.

مقصود امام علی(علیه السلام) آن است که در فتنه ها و آشوب ها نباید ابزار دست فتنه گران شد؛ بلکه باید خود را از آتش فتنه دور نگه داشت و به هیچ یک از دو طرف که هر دو باطل هستند کمک نمود.

نمونه این شیوه کناره گیری در فتنه ها، در سیره امامان معصومین(علیهم السلام) دیده می شود؛ در قضیه قیام ابومسلم خراسانی بر ضدّ بنی امیه، گرچه در ظاهر برای از بین بردن باطلی بود ولی در باطن برای جایگزین کردن حکومت بنی عباس بود که در ستم گری و فساد کمی از بنی امیه نداشتند. به همین دلیل هنگامی که ابومسلم به وسیله نامه ای پیشنهاد حکومت و خلافت را به امام صادق(علیه السلام) داد، امام(علیه السلام) آن را نپذیرفت. زیرا می دانست در پشت پرده این قیام چه افرادی کمین کرده اند و این یک فتنه ای است که دو گروه باطل باهم درگیر شده اند و نباید به هیچ کدام امتیازی داد.[350]

از این نکته نباید غفلت نمود که این موضوع بیطرفانه و کناره گیری به معنای آن نیست که انسان در جایی که باید حق و حقیقت را یاری دهد و رهبران صالح و شایسته را تنها نگذارد، کناره گیری نماید؛ بلکه آنجایی که تکلیف اقتضا می کند و جبهه حق در غربت و تنهایی است، بایستی به طور صریح و شفاف به دفاع از حق پرداخت.

مقام معظم رهبری در دیدار با اعضای مجلس خبرگان رهبری در این باره می فرمایند: «بعضی ها در فضای فتنه، این جمله «کن فی الفتنة کابن اللّبون لاظهر فیرکب و لاضرع فیحلب» را بد می فهمند و خیال می کنند معنایش این است که وقتی فتنه شد و اوضاع مشتبه شد، بکش کنار! اصلاً در این جمله این نیست که «بکش کنار»!. این معنایش این است که به هیچ وجه فتنه گر نتواند از تو استفاده کند؛ از هیچ راه. «لاظهر فیرکب ولاضرع فیحلب»؛ نه بتواند سوار بشود، نه بتواند تو را بدوشد؛ مراقب باید بود... خوب، این کنار کشیدن، خودش همان ضرعی است که «یحلب»؛ همان ظهری است که «یرکب»! گاهی سکوت کردن، کنار کشیدن، حرف نزدن، خودش کمک به فتنه است. در فتنه همه بایستی روشنگری کنند؛ همه بایستی بصیرت داشته باشند».

راه کار دیگری که امیرمؤمنان در رویارویی با فتنه پیشنهاد می کنند سوارشدن بر کشتی نجات است:

«أیها الناسُ، شُقّوا أمواج الفِتَنِ بسُفُن النَّجاة»[351]؛ »این مردم! امواج فتنه ها را با کشتی های نجات بشکافید»

منظور از کشتی نجات همان رهبران پاک الهی و پیشوایان معصوم و اهل بیت(علیهم السلام) هستند که به کشتی نوح تشبیه شده اند و هر کس در آن کشتی وارد شود نجات یافته و هر کس از آن جدا گردد به هلاکت می افتد.

از همین جا به ویژگی «بصیرت» که به طور شاخص در رهبران الهی و پیشوایان شایسته وجود دارد باید توجه نمود. انسان یا باید خود بصیرت و قدرت تشخیص حق از باطل را داشته باشد و یا بایستی در فضای غبارآلود و تیره فتنه ها دست در دست پیشوایان با بصیرت دهد که در پرتو خرد و تجربه و نور ایمان و معنویت می توانند دست باطل را در لباس حق شناخته و آن را به مردم بشناسانند. امام علی(علیه السلام) درباره ویژگی «بصیرت» و ضرورت آن می فرمایند:

«و لا یحمل هذا العَلَم اِلّا أهلُ الْبَصر و الصَّبر و العلمِ بمواضع الحقّ»[352]؛ «و این پرچم [مبارزه] را نمی تواند بر دوش کشد مگر آن که اهل بصیرت و پایداری و صبر و آگاه به جایگاه حق باشد».

حضرت امیر(علیه السلام) در جای دیگر درباره ویژگی انسان با بصیرت می فرمایند:

«فأنّما البصیر مَن سمع فتفکّر، و نَظَر فأبصر، و انتفع بالعِبر ثم سلک جدداً واضحاً یتجنّب فیه الصّرعةَ فی المهاوی و الضَّلالُ فی المغاوی، و لا یعین علی نفسه الغُواةَ بتعسُّفٍ فی حقٍّ او تحریفٍ فی نطقٍ، أو تخوّفٍ مِن صدقِ»[353]؛ «بینا کسی است که بشنود و بیندیشد، بنگرد و ببیند، از عبرت ها پند گیرد، آنگاه در راه روشن گام بر دارد، و از اینکه در آن راه به تباهی فرو افتد، و در گمراهی فرو رود بپرهیزد، و با بیراهه روی در حق، یا تحریف در سخن و یا ترس از راستگویی، گمراهان را علیه خود یاری نرساند»

 

 

جهاد و شهادت

جهاد و شهادت از نظر امام علی(علیه السلام) چگونه توصیف شده است؟

یکی از ابعاد برجسته نهج البلاغه جنبه «جهاد و حماسه و شهادت» است. امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در موارد متعددی مردم زمان خود را به جهاد و از جان گذشتگی ترغیب می نمودند.

«جهاد» در لغت با همه مشتقاتش مانند «اجتهاد»، «مجتهد»، «جَهد» و غیره به معنای مشقت و سختی است.[354]

«جهاد» در اصطلاح به تلاش و تکاپوی مشقت آمیز گفته می شود که همراه با نوعی جانبازی و از خود گذشتگی در راه رسیدن به هدف الهی باشد.[355]

مهمترین هدف و فلسفه جهاد در اسلام دفاع از مظلوم و مقابله با تهاجم و تجاوز و سلطه دیگران است.[356]

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در خطبه 27 که معروف به «خطبه جهادیه» است؛ به زیبایی جایگاه ویژه جهاد فی سبیل الله را تبیین می کنند. امام(علیه السلام) مهمترین عامل عزّت و سرافرازی را ایستادگی در برابر تهاجم و سلطه گری دشمن می دانند و می فرمایند:

«فَو الله ما غُزی قومٌ قَطُّ فی عُقر دارهم إلاّ ذلُّوا»[357]؛ «به خدا سوگند هیچ قومی در میان خانه خود مورد حمله و هجوم قرار نگرفت جز آنکه خوار و ذلیل شد».

آری اگر در بیرون خانه و دیار خود شجاعانه و دلیرانه با دشمن رویارو نشویم و به او اجازه دهیم در خاک و سرزمین ما نفوذ کند سپس از خواب غفلت بیدار شویم، قطعاً طعم تلخ خواری و شکست را خواهیم چشید.

امام(علیه السلام) در ادامه فراز مذکور سخن از شبیخون و تجاوز دشمن به یکی از سرزمین های اسلامی به میان می آورند و غیرتمردانه اینگونه می فرمایند:

«با خبر شدم مردانشان (سپاه معاویه) بر زن مسلمان و زنی دیگر که در پناه اسلام به سر می برده هجوم آورده و خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره آنها را به غارت برده اند، و آن بیچاره در برابر مهاجم جز گریه و التماس وسیله ای برای دفاع از خود نداشته. آنگاه این مهاجمان با غنیمت فراوان بازگشتند بی آنکه به یک نفرشان زخمی رسیده و یا از آنانی خونی ریخته شده باشد. اگر پس از این رویداد مسلمانی از غم بمیرد نکوهشی بر او نباشد، بلکه نزد من جای آن هست که از غصه جان دهد.

شگفتا، شگفتا! به خدا قسم وحدت آنها بر باطلشان و پراکندگی شما از حقّتان دل را می میراند و غصه را موجب می گردد. رویتان زشت باد و همواره اندوهناک باشید، که خود را هدف تیر دشمن ساختید. شما را غارت می کنند و شما به آنان حمله نمی کنید! به شما هجوم می آوردند و شما نمی جنگید! خدا را معصیت می کنند و شما راضی هستید!»[358]

ببینید امیرالمؤمنین که خود نماد شجاعت و دلیری است و ضربه های او در جنگ تک بوده و تنها با یک ضربه شمشیر دشمن را از پا در می آورده؛ چگونه از بی غیرتی و سستی برخی از مردم زمانه خود شکایت می کند و چگونه از ناموس ستمدیده امت اسلامی دفاع می نماید؟!

آن قدر یاران حضرت در نبرد با دشمنان اسلام سستی کردند که قریش به امام(علیه السلام) اتهام می زند که: اگر چه علی بن ابیطالب شجاع هست ولی راه و روش جنگ را نمی داند! امام(علیه السلام) در پاسخ می فرمایند:

«لله أبُوهم! وَ هَل أحدٌ منهم أشدّ لها مراساً و أقدمُ فیها مَقاماً منّی؟! لقد نهضتُ فیها و ما بلغتُ العشرین، و ها أنا ذا قد ذرّفتُ علی السّتّین! و لکن لا رَأی لِمَن لا یطاع»[359]؛ «خدا پدرشان را جزا دهد! آیا کسی از آنان هست که بیش از من در میدان جنگ به سر برده و ممارست و جدیت مرا در جنگ داشته باشد و نیز پیش قدم تر از من در میدان کارزار باشد. هنوز بیست سال نداشتم که برای جنگ مهیا شدم، و اکنون بیش از شصت سال از عمرم گذشته ولی برای کسی که فرمانش را نمی برند رأی و تدبیری نیست.»

اگر مردم زمانه حضرت(علیه السلام) با سستی و کاهلی امام(علیه السلام) را تنها نمی گذاشتند به قله های سربلندی و عزّت دست می یافتند و هرگز خواری و ذلت را به خود نمی دیدند.

امیرمؤمنان در طلیعه خطبه 27، «جهاد» را دری از درهای بهشت، لباس تقوا، زره استوار خداوند و سپر محکم او معرفی می کنند و پیامدهای نامطلوب و منفی ترک کردن جهاد را اینگونه بیان می کنند:

«فمن ترکه رغبةً عنه، أَلْبسهُ اللهُ ثوبَ الذُّلِّ، و شَملَهُ البَلاءُ، و دُیّثَ بالصّغار و القَماءَةَ، و ضُرب علی قلبه بالأِسهابِ، و أُدیلَ الْحَقُّ منه بتضییعِ الْجهادِ و سِیمَ الخَسفَ، و مُنعَ النَّصَفَ»[360]؛ «پس هر کس جهاد را ترک کند و از آن دوری گزیند خداوند لباس ذلّت و خواری بر او می پوشاند، و غرق در بلا و مصیبتش می کند، و به پستی و حقارت و زبونی گرفتار می آید، و بر قلبش پرده بی خردی و سفاهت می افتد، و به خاطر نرفتن به جهاد و ضایع کردن آن، حقّ از او گرفته می شود، و به نکبت و بیچارگی گرفتار گردیده، از عدل و انصاف محروم می گردد».

امیرمؤمنان در خطبه ها و سخنان متعددی از بی وفایی و بی رغبتی مردم زمان خود به جهاد و مبارزه با دشمنان اسلام، شکایت می کند و آنها را به شدّت مورد سرزنش و نکوهش قرار می دهد؛ از جمله در خطبه 34 پس از نکوهش کوفیان و نافرمانی آنها چنین می فرمایند:

«تو اگر می خواهی اینگونه باش، ولی من به خدا قسم پیش از آنکه به دشمن فرصت دهم با شمشیر مَشرَفی[361] چنان ضربه ای بر او وارد سازم که تکه های استخوان سرش به آسمان رود، و دست و پایش قطع شود».[362]

در سال 37 هـ وقتی یاران معاویه در جنگ صفین بر یاران امام علی(علیه السلام) پیشی گرفته، بر شریعه فرات تسلط یافتند، و سپاه آن حضرت را از آب بازداشتند، امام(علیه السلام) فرمودند:

«قد إسْتَطعَموکُم القِتالَ، فَأَقّروا علی مذلّةٍ، و تأخیر مَحلّةٍ؛ أو رَوُّوا السُّیوفَ من الدِّماء تروَوا مِن الْماء؛ فالموتُ فی حیاتکم مقهورین والحیاةُ فی موتکم قاهرین»[363]؛ «آنان [با بستن شریعه فرات و منع شما از برداشتن آب] شما را به جنگ فرا خواندند، پس شما یا بر ذلّت و خواری اقرار کرده، شجاعت و شرافت را از دست بدهید، یا آنکه شمشیرهایتان را از خون آنان سیراب کنید تا از آب سیراب شوید. مرگِ (حقیقی) شما در زندگی توأم با شکست است؛ و زندگی (حقیقی) شما در مرگ پیروزمندانه است».

این جمله های حماسی کار خود را کرد، خون ها را به جوش و غیرت ها را در خروش آورد، غروب نشده «شریعه» در اختیار یاران علی(علیه السلام) قرار گرفت و یاران معاویه به عقب رانده شدند.

آری زندگی و مردگی این نیست که آدم نفس بکشد یا نکشد، آدم بمیرد و پیروز، زنده است؛ ولی بماند و مغلوب و محکوم دیگران، مرده است.

فردوسی شاعر حماسه سرا در این باره می گوید:

تن مرده و گریه دوستان            به از زنده و طعنه دشمنان

مرا مرگ بهتر از آن زندگی            که سالار باشم کنم بندگی[364]

جالب آنکه مروّت و مردانگی امیرمؤمنان اجازه نداد که لشکریان معاویه تشنه باشند و مقابله به مثل را در این مورد کاری غیر انسانی دانستند و پس از تصاحب شریعه فرات اجازه دادند یاران معاویه از آب بهرهمند شوند.

در شجاعـت شیـر ربّا نیسـتــی

در مروّت خود که داند کیستی

اما درباره عشق و اشتیاق امیرمؤمنان به شهادت باید از زبان خود ایشان شنید که فرمودند:

«و الله لَابنُ أََبی طالب آنَسُ بالمُوتِ من الطّفلِ بِثَدی أُمّه»[365]؛ «به خدا سوگند! علاقه و اشتیاق پسر ابوطالب به مرگ از أنس طفل شیرخوار به پستان مادر بیشتر است».

آری این عشق طبیعی و ذاتی به شهادت و رسیدن به لقاء الله به گونه ای در دل حضرت امیر (علیه السلام) شعله ور است که هنگامی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در جنگ احد به علی(علیه السلام) بشارت شهادت در آینده را می دهد، از ایشان می پرسند: «در آن هنگام صبر تو چگونه خواهد بود؟» ؛ امام علی(علیه السلام) پاسخ می دهند:

«یا رسول الله، لیس هذا من مواطن الصّبر، و لکن من مواطن البُشری و الشّکر»[366]؛ «ای رسول خدا! آن زمان زمان صبر نیست، بلکه هنگام شادمانی و شکرگزاری است.»

 

 

عزل و نصبها

آیا عزل و نصب های امام علی(علیه السلام) خود منافی با عصمت ایشان نیست؟ مثلاً حضرت علی(علیه السلام) ابوموسی اشعری یا کمیل بن زیاد یا مصقلة بن هبیرة را پس از نصب به خاطر ناشایستگی های آنها عزل نمودند؟

در پاسخ به پرسش مذکور توجه به چند نکته ضروری است:

1. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان(علیهم السلام) در امور مربوط به دنیا به طور معمول از علم غیب و دانش های فرا عادی بهره نمی بردند. آنها امور مادی و دنیوی را بر پایه روش عقلانی و دانش های در دسترس دیگران ساماندهی می نمودند تا رفتار و شیوه حکومتی آنها برای انسان ها الگویی ماندگار و قابل پیروی باشد. برای مثال پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) با آن که انسان کامل و دانای کامل است، از سوی خداوند مأمور به مشورت با مردم می شود، و یکی از علل آن، الگو شدن این روش برای دیگر حاکمان و مدیران است. چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:

«إنّما أقضی بینکم بالبیّنات والاݘَیمان»[367]؛ «من براساس دلایل و شواهد و سوگندها میان مردم قضاوت می کنم»

عزل و نصب های امیرمؤمنان علی(علیه السلام) نیز بر اساس قاعده مذکور و بر پایه روش شناخته شده در میان خردمندان بوده است. حضرت(علیه السلام) افراد شایسته و صلاحیتدار را تا زمانی که برخوردار از شایستگی و صلاحیت بودند، بر مسند مسئو لیت نگه می داشتند ولی به مجردی که از معیارها و شاخصه های یک مدیر شایسته و در خور جامعه اسلامی فاصله می گرفتند، امام(علیه السلام) آنها را نکوهش نموده و عزل می کردند. امام(علیه السلام) بهترین ها و با کفایت ترین ها را برای مسؤولیت های حکومتی بر می گزیدند؛ ولی از آنجا که آن افراد معصوم و مصون از اشتباه نبودند و عصمت تنها به امام علی(علیه السلام) اختصاص داشت، ممکن بود در شرایط خاصی خطایی از آنها سر بزند که سریع بازخواست می شدند.

2. مشکل امام علی(علیه السلام) در کارهای اجرایی و مسئوولیت های اجتماعی این بوده که به ميزان نیاز، از نیروهای انسانی شایسته و کارآمد و متعهد برخوردار نبودند. افراد مؤمن و پارسا و پرهیزکاری بودند که از بصیرت و هوش سیاسی و کارآمدی، بهره ای نداشتند؛ و یا بالعکس افراد سیاستمدار و زیرکی بودند که از تقوا و پاکی و خویشتن داری دور بودند. امام(علیه السلام) در این باره به کمیل بن زیاد فرمودند:

«ای کمیل بدان که در اینجا [با دست به سینه خود اشاره فرمودند] دانش فراوانی است، اگر حاملانی برای آن می یافتم [به آنان می آموختم]. آری، فرد تیزهوش برای آن یافتم، محلّ اعتماد نبود، کسی بود که دین را وسیله ای برای دنیا ساخته، و با نعمت های خدا بر بندگانش بزرگی نموده، با حجّت های او بر دوستان او فخر می فروخت. یا دیگری را می بینم که فرمانبردار و مطیع حاملان [پیام] حق است، اما به جوانب حق بصیرت ندارد، با اولین شبهه ای که مواجه می شود شک در دلش پدیدار می گردد. نه این صلاحیت دارد و نه آن، یا فردی را می یابم که سخت در پی لذّت است، و زمام خویش را به شهوت سپرده و یا کسی که شیفته گرد آوردن و انباشتن ثروت گشته، این دو تن هیچ اندازه پاسداری از دین نکنند.»[368]

3. به طور کلی پست ها و مسؤولیت ها بستری مناسب برای بروز و ظهور استعدادها و قابلیت ها است. به بیان دیگر این تکالیف اجتماعی امتحانی است بزرگ که برخی در آن پیروز و سربلند بیرون آیند و گروهی دیگر در معرض سقوط و رسوایی قرار می گیرند و به جامعه و مردم خیانت می کنند. ازاین رو علی(علیه السلام) افزون بر توجه به صلاحیت ها و شایستگی ها به اصلِ نظارت مداوم و خبرگیری از عملکرد کارگزاران، اهتمام ویژه داشتند؛ امام(علیه السلام) در نامه خود به مالک اشتر فرمودند:

«ثم تفقّد أعمالهم وابعث العیون من أهل الصّدق والوفاء علیهم فأنّ تعاهدک فی السّرّ لأمورهم حَدوَةٌ لهم علی استعمال الأمانة والرّفق بالرّعیة»[369]؛ «سپس با فرستادن مأموران مخفی، راستگو و وفادار، کارهای آنان را زیر نظر بگیر؛ زیرا بازرسی مداوم و مراقبت نهانی تو از کارهای آنها سبب می شود که آنها به امانت داری و مدارا کردن به زیر دستان ترغیب شوند.»

شیوه رفتاری و مدیریتی امام علی(علیه السلام) نیز بازرسی و مراقبت مستمرّ و پنهانی بود؛ حضرت افرادی امین را گمارده بودند تا از نزدیک ناظر عملکرد کارگزاران باشند؛ ازاین رو در نامه ای به عثمان بن حنیف و سرزنش او برای شرکت در میهمانی ویژه فرمودند:

«یا بن حنیف فقد بلغنی أن رجلاً من فتیة أهل البصرة دعاک اِلی مأدبة فأسرعتَ إلیها»[370]؛ «ای پسر حُنیف به من گزارش رسیده که یکی از جوانان بصره تو را به مهمانی خوانده و تو نیز بدانجا شتافتهای».

همچنین در نامه خود به «مصقلة بن هُبیرة شیبانی» فرماندار «اردشیر خُرّة» یکی از شهرهای فارس چنین نوشتند:

 «به من درباره تو گزارشی رسیده است که اگر درست باشد و چنان کرده باشی پروردگارت را به خشم آورده و امام خویش را نافرمانی کرده و در امانت خیانت نمودهای»[371]

نکته مهم در شیوه مدیریتی امام(علیه السلام) آن است که اولاً عملکرد کارگزاران خویش را به دقت رصد می کردند و ثانیاً بدون تسامح و تساهل و چشم پوشی به مسؤول خطاکار تذکر داده و در صورت نبود صلاحیت های لازم وی را بر کنار می کردند؛ این قاطعیت حکیمانه امام(علیه السلام) در عزل و نصب ها کاری ستودنی و قابل الگوبرداری برای نسل های آینده است. مهم آن است که عزل و نصب های حضرت علی(علیه السلام) ضابطهمند و بر اساس شایسته سالاری بوده نه آنکه بر پایه روابط و تمایلات نفسانی و منافع حزبی یا گروهی باشد.

نکته مهم دیگر آن که غالب کارگزارانی که توسط امیرمؤمنان علی(علیه السلام) نصب شده بودند، از بزرگان صحابه و افرادی بسیار با کفایت و شایسته بودند. امام(علیه السلام) «ابو قتاده» را که از صحابه ای بود که در جنگ بدر شرکت داشت، به عنوان استاندار مکّه برگزید. همچنین «سهل بن حُنیف» را که از صحابه جلیلالقدر بود فرماندار مدینه ساخت. ابوایوب انصاری پس از جنگ نهروان، کارگزار مدینه شد، عبدالله بن عباس فرماندار یمن، قرظة بن کعب استاندار کوفه گشت. همه این افراد انسان های لایق و کاردانی بودند که توسط امیرالمؤمنین به مسؤولیت های سترگی منصوب شدند.

در خصوص «کمیل بن زیاد» باید گفت که او از اصحاب خاص امیرمؤمنان(علیه السلام) بوده که دعای پرمحتوایی که امام علی(علیه السلام) در اختیار او گذارد و معروف به دعای کمیل است برای شیعیان نقل کرده است. ماجرای نکوهش کمیل بن زیاد که در نامه 61 نهج البلاغه آمده بدین قرار بوده که کمیل به گمان خود، برای مقابله به مثل کردن،سپاهی را که در اختیار داشته به سوی «قرقیسیا» که از شهرهای مرزی شام بود فرستاد و به آنجا شبیخون زد و محل فرماندهی خود را که «هیت» در شمال بغداد بود، رها کرد. معاویه باخبر شد و گروهی از لشکر خود را به «هیت» فرستاد و به غارتگری و فساد پرداخت. امام علی(علیه السلام) در این نامه کمیل بن زیاد را مورد سرزنش قرار داد که چرا مرتکب این کار خلاف شده و محلی را که باید از آن پاسداری کند رها کرده و محلی را که مربوط به او نیست بدون کسب اجازه از امام مورد حمله قرار داده است.[372] البته این لغزش کمیل از مکانت و جایگاه برجسته او نمی کاهد.

بنابراین عزل و نصب های سنجیده و ضابطهمند امیرمؤمنان هیچ منافاتی با عصمت امام(علیه السلام) ندارد؛ زیرا ایشان بر پایه سیره و روش عقلا و خردمندان، تمام تلاش خویش را برای نصب کارگزاران شایسته و لایق به کار گرفتند و تا زمانی که به معیارها و شاخصه های یک مدیر موفق و سالم پایبند بودند آنها را در جایگاه خود نگه داشت و هنگامی که دچار اشتباه شده و از آن معیارها فاصله گرفتند، آنها را عزل نمودند.

 

 

فــدک

چرا امام علی(علیه السلام) فدک را در زمان حکومت خود بازپس نگرفت؟

 «فدک» نام دهکده ای است در سرزمین حجاز در حوالی شرق خیبر که فاصله آن تا شهر مدینه دو یا سه روز راه می باشد.[373]

از آنجا که یهودیان خیبر[374] خطر و تهدید بزرگی برای مسلمانان به شمار می آمدند، رسول خدا در سال هفتم هجری پس از بازگشت از حدیبیه با 1400نفر به سوی خیبر رهسپار شدند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) خیبر را محاصره کردند و یکی پس از دیگری دژهای خیبر فتح شد؛ گروهی باقی مانده از اهل خیبر به دژی پناه بردند و از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درخواست کردند خون آنها را نریزد و راه را بر آنها بازگذارد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز به آنها آسیبی نرساند و به آنها امان داد. مردم منطقه فدک این خبر را شنیدند و هنگامی که گذشت و بخشش پیامبر را فهمیدند تصمیم گرفتند بدون جنگ و خونریزی تسلیم شوند. آنها نماینده ای نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرستادند و با ایشان صلح کردند و قرار گذاشتند نصف درآمد و محصولات فدک یا همه آن را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بدهند و هرگاه ایشان خواستند، ساکنان فدک را از آنجا کوچ دهند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شرایط آنها را برای مصالحه پذیرفتند و فدک بدون جنگ و درگیری در اختیار پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قرار گرفت.[375] بنابراین فدک ملکِ خالص پیامبر است زیرا اهالی فدک آن را از راه صلح به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تملیک نمودند.

«وَمَا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَلَا رِکَابٍ »[376]؛ «و آنچه را خداوند از آنان (از یهود) به رسولش بازگردانده (و بخشیده) چیزی است که شما برای به دست آوردن آن (زحمتی نکشیدید) نه اسبی تاختید و نه شتری، و خداوند پیامبرانش را بر هر که بخواهد مسلّط می سازد»

بر پایه آیه مذکور، هر آنچه از غنیمت ها و درآمدهایی که بدون جنگ و خونریزی به دست مسلمانان قرار می گیرد، اختصاص به رسول خداوند دارد و بین مسلمانان تقسیم نمی گردد. ازاینرو چون «فدک» بدون جنگ و خونریزی به دست مسلمانان فتح گردید، به دستور خدا درآمدها و عایدات آن در اختیار پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) قرار گرفت و مِلک شخصی ایشان گردید.[377] و خلیفه اول خود به این موضوع اعتراف داشت که فدک ملکِ شخصی و خالص پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است.[378]

 

بخشش فدک به فاطمه(سلام الله علیها)

روایات فراوانی گواه آن است که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) «فدک» را در زمان حیاتشان به دختر گرامی شان حضرت فاطمه(سلام الله علیها) بخشیدند. این موضوع در کتاب های تفسیر و حدیث و تاریخ و کلام و لغت بیان شده است و جای تردیدی نسبت به آن وجود ندارد.

ابن عباس گوید: هنگامی که آیه «وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ»[379]؛ «حق خویشاوندان را بده» نازل گردید، رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فاطمه را خواند و فدک را به ایشان داد.[380]

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در نامه 45 نهج البلاغه به عثمان بن حنیف انصاری تصریح می کنند که «فدک» در اختیار ما اهل بیت(علیهم السلام) بود:

«بَلی کانت فی أیدینا فدکٌ مِن کلِّ ما أظَلّتهُ السّماءُ»[381]؛ «آری در دستِ ما از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده فدکی بود»

عبارت «کانت فی أیدنا فدکٌ» به روشنی گواه آن است که در زمان حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فدک در دست فاطمه(سلام الله علیها) و فرزندانشان بوده و از درآمد و محصولات آن بهرهمند بوده اند.

 

غصب فدک و دادخواهی فاطمه (سلام الله علیها)

مرحوم طبرسی از امام صادق(علیه السلام) روایت کند که حضرت فرمودند: هنگامی که با ابوبکر بیعت شد و خلافت او تثبیت گردید، کسی یا کسانی را فرستاد تا وکیل فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را از فدک اخراج کند، و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) نزد او آمد و فرمود:

«یا أبابکر لِمَ تَمنَعُنی میراثی مِن أبی رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) بأمر الله تعالی؟»؛ «ای ابابکر چرا من را از میراثی که پدرم رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به دستور خداوند به من عطا فرمودند، منع می کنی؟»

ابوبکر گفت: شاهدان خود را بر اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فدک را به تو بخشیده بیاور.

حضرت زهرا(سلام الله علیها) أمّ أیمن همسر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امام علی(علیه السلام) را برای شهادت و گواهی دادن احضار فرمودند و گفتند: ای ابوبکر به خدا سوگندت می دهم مگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نفرمودند: «اُمّ اَیمن زنی است از اهل بهشت»! گفت: آری! اُم اَیمن شهادت داد که هنگامی آیه «فَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ»[382] نازل شد، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به دستور خداوند «فدک» را به فاطمه(سلام الله علیها) بخشیدند. امام علی(علیه السلام) نیز حاضر شدند و به همین مطلب شهادت و گواهی دادند.[383]

ابوبکر گفت: ای دختر رسول خدا تنها شهادت دو مرد یا یک مرد و دو زن جایز و پذیرفته شده است.[384]

پس از این ماجرا، تا پایان خلافت ابوبکر و سال های متمادی پس از آن فدک به فاطمه(سلام الله علیها) و فرزندان او بازگردانیده نشد.

اکنون به بررسی این داوری می پردازیم؛ در این داوری اشتباهات گوناگونی روی داده است:

1. از امور قطعی در فقه و قضاوت اسلام آن است که اگر کسی خانه ای را در تصرف داشته باشد و دیگری ادعای مالکیت آن را نماید، شخص مدّعی باید ادعای خود را اثبات کند، نه کسی که خانه در دستِ تصرّف اوست. این همان استدلالی است که امام علی(علیه السلام) برای احقاق حق فاطمه(سلام الله علیها) نزد خلیفه اول بیان کردند. امام(علیه السلام) فرمودند: «ای ابوبکر اگر یک چیزی در اختیار و تملّک مسلمانی باشد سپس من آن شیی را ادعاء کنم که مال من است؛ از چه کسی درخواست بینه و شاهد می کنی؟ ابوبکر گفت: از تو درخواست بیّنه و شاهد می کنم. امام(علیه السلام) فرمودند: پس چرا از فاطمه(سلام الله علیها) نسبت به چیزی که در دست اوست درخواست بیّنه و شاهد می کنی در حالی که در زمان حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مالک فدک شده است. امام علی(علیه السلام) در همین گفتگو به حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) استناد می کنند که فرمودند:

«البیّنة علی المدّعی و الیمین علی المدّعی علیه»[385]؛ «اقامه بیّنه و شاهد بر فردی است که ادعاء می کند، و قسم خوردن بر عهده فردی است که علیه او ادعاء شده و منکر است».

بنابراین اگر فدک در دست فاطمه(سلام الله علیها) بوده و در زمان حیات پیامبر از درآمدِ آن بهرهمند می شده، کسی که بعداً ادعاء دارد فدک ملک ِاوست باید بیّنه و شاهد بیاورد نه حضرت صدّیقه(سلام الله علیها).

2. از مسلمات فقه است که تا زمانی که کسی علیه تصرف کننده شکایت نکرده است، قاضی نمی تواند ترتیب اثر دهد، و درباره فدک کسی نزد خلیفه شکایت نبرده بود. بله اگر خودِ خلیفه شکایت داشت، می بایست طبق مقررات قضاء اسلامی نزد قاضی دیگر شکایت می کرد؛ زیرا فاطمه(سلام الله علیها) مدّعی، و وی منکر بوده است، و لازم بود داور غیر از مدّعی و منکر باشد. اولین خلاف شرع ِ خلیفه اول در ماجرای فدک این است که قبل از طرح مدعای خود در محکمه ای عادل و بی طرف، فدک را از فاطمه(سلام الله علیها) گرفته است.

2. بر پایه موازین حقوقی، قاضی می تواند براساس علم خود عمل کند و ابوبکر به حکم آیه تطهیر «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيرًا»[386] که درباره اهل بیت(علیهم السلام) و فاطمه(سلام الله علیها) نازل شده بود، می دانست که فاطمه(سلام الله علیها) دروغ نمی گوید، اما سخن او را نپذیرفت. امام علی(علیه السلام) در جریان اعتراض به غصب فدک برای صدق ادعای حضرت فاطمه درباره مالکیت بر فدک به آیه تطهیر تمسک نمودند و فاطمه(سلام الله علیها) را مصداق آیه تطهیر دانستند و بر طهارت و پاکی ایشان تأکید کردند.[387]

3. از میان دو شاهد حضرت زهرا(سلام الله علیها) یکی امام علی(علیه السلام) که مصداق آیه تطهیر و معصوم بود و دیگری همسر پیامبر اُمّ اَیمن بود که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) او را اهل بهشت معرفی کردند.[388]

روشن است که شهادت دادن امام علی(علیه السلام) به دلیل عصمت او، برای کسی که به آیه تطهیر اعتقاد داشته باشد، علم آور است و می تواند جایگزین دو شاهد باشد. همچنین شهادت أم ایمن به دلیل سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره او، اطمینان آور است و می تواند جایگزین شهادت دو زن باشد، اما ابوبکر شهادت این دو شاهد را نپذیرفت.[389]

4. به دلیل کثرت مصاحبت و همراهی خلیفه اول و دوم با رسول خدا، آنان به طور قطع، از واگذاری فدک به حضرت زهرا(سلام الله علیها) اطلاع و آگاهی داشتند اما مسأله را به گونه ای دیگر وانمود کردند.

ابن ابیالحدید می گوید: از علی بن الفارقی که از استادان مدرسه غربیه بغداد بود، پرسیدم: آیا فاطمه در ادعای خود راست می گفت؟ گفت: آری. به او گفتم: با اینکه ابوبکر می دانست فاطمه(سلام الله علیها) در موضوع فدک راست می گوید، چرا فدک را به او نداد؟ آن استاد لبخندی زد و سخن لطیفی گفت. او گفت: اگر آن روز ابوبکر به مجرد ادعای فاطمه(سلام الله علیها) فدک را به او می داد، فاطمه(سلام الله علیها) روز دیگر می آمد و برای همسرش علی(علیه السلام) ادعای خلافت می کرد – و مسأله خلافت علی(علیه السلام) را از قول پدرش مطرح می کرد – و ابوبکر را از خلافت کنار می زد و ابوبکر در عدم پذیرش گفتار او عذر و بهانه ای نداشت، زیرا قبلاً به راستگویی فاطمه(سلام الله علیها) اعتراف کرده و آن را بر خود مسجّل می دانست، بدون نیاز به گواه و شاهد. ابن ابیالحدید پس از نقل این گفتار از استاد مدرسه در بغداد می گوید: این سخن اگر چه از روی شوخی گفته شد ولی کلام صحیح و درستی است.[390]

5. شاید از مهمترین ادله بی اساس بودن داوری خلیفه اول این باشد که هیچگاه در طول تاریخ قضاوت او توسط همه حکمرانان پذیرفته نشد و بارها فدک به اهل بیت(علیهم السلام) و فرزندان حضرت زهرا(سلام الله علیها) برگردانده شده است. این کار نخستین بار به دست عمر بن عبدالعزیز صورت گرفت.[391]

ادعا و مطالبه اصلی فاطمه زهرا(سلام الله علیها) مالکیت فدک بود، اما وقتی دید خلیفه ادعای او را نمی پذیرد، فرمود: اگر فدک مِلک من نیست، ملکِ پدر من است و آن را از او به ارث می برم.[392]

خلیفه اول با استناد به یک حدیث بی اساس که تنها خود او از پیامبر روایت کرده بود، فاطمه(سلام الله علیها) را از ارث محروم کرد؛ آن حدیث این بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«نحن معاشر الأنبیاء لا نورّث ما ترکناه صدقة»[393]؛ «ما گروه انبیاء از مال دنیا چیزی به ارث نمی گذاریم، آنچه به جای گذاریم صدقه است».

حضرت زهرا(سلام الله علیها) در آن خطبه معروف «فدکیه»[394] که در اوج فصاحت و بلاغت است با استناد به آیاتی که پیامبران خداوند در قرآن ارث برده اند و از خود میراثی به جای گذاشته اند، از حق خود دفاع می نماید. از جمله ارث بردن حضرت سلیمان از حضرت داود(علیهما السلام):

«وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ»[395]؛ «سلیمان از داود ارث برد»

و نیز آیه:

«فَهَبْ لِي مِن لَّدُنکَ وَلِيًّا. يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ »[396]؛ «حضرت زکریا فرمودند: پروردگارا فرزندی به من عطا کن که از من و از آلیعقوب ارث ببرد»

علامه امینی در نقد این روایت که «نحن معاشر الأنبیاء لا نورّث» می گویند: که اگر واقعاً پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) این حدیث را بیان فرمودند می بایستی آن را به گوش خاندان و خویشاوندان خود می رساندند تا ادعای ارث و میراث نکنند و عذر و بهانه را از دست آنها می گرفت؛ زیرا خاندان پیامبر با تمسک به عمومات آیات ارث می توانستند ادعای ارث کنند. آیا رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از فتنه ها و آشوب های پس از خود به خاطر این موضوع ارث و میراث آگاه و مطلع نبودند تا خاندان خود را نسبت به آنها هشدار دهند؟! هرگز چنین نبوده.

آیا می شود گفت امیرمؤمنان که در روایات به «صدّیق اکبر» ملقب هستند و حضرت «صدّیقه کبری» پس از علم و آگاهی به این حدیث دروغین و ساختگی، سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را برای کالای ناچیز دنیا زیر پا گذاشته و ادعای فدک کرده اند؟! هرگز چنین نبوده است.

چرا باید سخن ابوبکر که بر خلاف قرآن و سنت قطعی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است – و تنها خود او که ذی نفع است و آن را نقل کرده-، راست و درست باشد، ولی ادعای فاطمه(سلام الله علیها) و امیرمؤمنان که فدک از آنِ آنهاست، نادرست باشد؟![397] در حالی که این دو بزرگوار در حدیث ثقلین در کنار قرآن و حجّت بر مردم معرفی شده اند.

به تواتر نقل شده که فاطمه زهرا(سلام الله علیها) پس از خارج شدن از مجلسی که درباره ارث و مطالبات خود با ابوبکر سخن گفته بود، تا پایان عمر کوتاهشان با ابوبکر و عمر سخن نگفت و وصیت کرد که وی را شبانه دفن کنند.

در صحیح بخاری آمده است: چون ابوبکر از دادنِ مطالبات فاطمه زهرا(سلام الله علیها) خودداری کرد، فاطمه بر او غضبناک شد و تا زنده بود با وی سخن نگفت تا از دنیا رفت. هنگامی که فاطمه(سلام الله علیها) وفات نمود همسر او علی شبانه او را دفن کرد، و به ابوبکر اطلاع نداد تا در تشییع جنازه فاطمه(سلام الله علیها) شرکت کند و بر او نماز گذارد.[398]

برخورد خلفا با قضیه فدک کاملاً چندگانه و تناقض آمیز بود؛ زیرا ابوبکر فدک را از دست اهل بیت(علیهم السلام) بیرون آورد و خلیفه دوم فدک را به اهل بیت برگرداند و عثمان خلیفه سوم دو مرتبه آن را از اهل بیت(علیهم السلام) گرفت و به مروان بن حکم اختصاص داد.[399] این برخورد چندگانه و تناقض آمیز، خود بهترین گواه بر باطل بودن آن حدیث ساختگی ابوبکر است که «نحن معاشر الانبیاء لانورّث»؛ زیرا اگر فدک به همه مسلمان ها اختصاص داشت چرا باید عثمان آن را به مروان عطا کند؟!

امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) در نامه 45 نهج البلاغه به عثمان بن حنیف موضوع فدک را مطرح می کنند:

«بلی! کانت فی أیدینا فدکٌ مِن کلِّ ما أظَلّتهُ السّماءُ، فشحَّت علیها نفوس قومٍ و سَخَت عنها نفوسُ قومٍ آخرین، و نِعم الحَکَم اللّه»[400]؛ «آری از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده، فدک در اختیار ما بود، اما گروهی به آن بخل ورزیدند، و گروهی دیگر سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند و خداوند نیکو داوری است»

این فراز از سخن امام(علیه السلام) در واقع بیانگر شکایت و مظلومیت ایشان در موضوع غصب فدک است؛ عبارت «کانت فی أیدینا» تصریح دارد که فدک در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به مدت چهار سال – از فتح خیبر تا رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) – در دست اهل بیت(علیهم السلام) بوده و در آن تصرّف می کردند سپس از دست ایشان خارج گردید.[401] و این همان قاعده معروف فقهی است که «النّاس مسلّطون علی أموالهم» «مردم بر اموال خود سلطه و حق تصرّف دارند».

جمله «فَشَحَّت علیها نفوس قوم» اشاره به غاصبان حکومت است که آنها نسبت به مالکیت فدک بخل ورزیدند و از آن بیم داشتند که اگر در دست بنی هاشم و اهل بیت قرار بگیرد مردم گرد آنها جمع شوند و قدرت منازعه و بازپس گیری حکومت در آنها افزون گردد.

عبارت «سَخَت عنها نفوس قوم آخرین»؛ دو احتمال دارد؛ یکی آنکه منظور بنی هاشم باشند که وقتی دیدند مخالفان اصرار بر غصب فدک دارند از حق فاطمه(سلام الله علیها) چشم پوشی کردند و آن را در دست غاصبین رها کردند. احتمال دیگر آن که مقصود انصار هستند که نسبت به مطالبه حقّ اهل بیت(علیهم السلام) ساکت ماندند و اهل بیت(علیهم السلام) را یاری نرساندند.[402]

سپس امام فرمودند: «نعمَ الحَکمَ الله»؛ این جمله بیانگر اوج مظلومیت و غم و اندوه جان کاهی است که پس از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) برای اهل بیت و همسر ایشان اتفاق افتاد. امام(علیه السلام) قضاوت و داوری در این امر را به روز قیامت و در محکمه عدل الهی واگذار نمودند. امام علی(علیه السلام) در ادامه، بی رغبتی و عدم دلبستگی خود به کالای پست دنیا را اینگونه بیان می کنند:

«و ما أصنَعُ بفدک و غیر فدک، و النفسُ مظانّها فی غدٍ جَدَثٌ»[403]؛ «مرا با فدک و غیر فدک چه کار؟ در حالی که فردا جایگاه هر کسی گور اوست».

امام(علیه السلام) این سخن را فرمودند تا به مردمی که پس از ایشان می آیند و در تاریخ جستجو می کنند، بفهماند که ایشان اگر سخن از فدک به میان می آورند، نه به خاطر دنیاپرستی و رغبت به دنیا است؛ بلکه «فدک» نماد حق پایمال شده امام علی(علیه السلام) در موضوع خلافت و جانشینی پس از رسولخدا(صلی الله علیه و آله و سلم) است.

از همین جا می توان به بخش دوم پرسش پاسخ داد که چرا امام علی(علیه السلام) در زمان خلافت خود فدک را بازنگرداند و آن را پس نگرفتند؟

نکته محوری آن است که قضیه «فدک» به مرور زمان نماد و نشانی برای غصب خلافت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) گردید؛ به بیان دیگر «فدک» عنوان مشیر است به جریان غصب خلافت. گواه بر این مدعی گفتگوی®