|

اولين نامه را که برايتان نوشتم, بعد از مدتي انتظار و عدم پاسخ از سوي شما ديگر نااميد شدم. ولي پس از حدود ده روز جواب نامه ام را دريافت کردم. اين نامه به هر حال هر چند نتوانست مشکل مرا حل کند ولي دلگرمي خاصي به من داد. وقتي مقاله هايتان را مي خواندم, هميشه فکر مي کردم شما يکسري آدمهاي خشک مذهبي هستيد. ولي پاسخ شما ديد مرا نسبت به شما عوض کرد (شماره نامه 104280) پاسخ شما مرا بر آن داشت تا دومين نامه خود را بنويسم و اميدوارم به خوبي نامه اولي مرا راهنمايي کنيد. من يک دختر چادري با افکار مذهبي–سنتي کاشاني هستم. مثل تمام[!!] جوان هاي ايروني, آرزويم اين بود که من هم يک شهروند اروپايي يا آمريکايي شوم. البته هدف من آزادي ظاهري در آن کشورها نبود, بلکه مي خواستم به عنوان انسان بهم احترام بگذارند و از اينکه انسان هستم خوشحال باشم. و من فرنگ را به قول اقبال نه براي ظاهرش, بلکه براي پيشرفت هايش مي خواستم. خب بگذريم. همانطور که در نامه قبلي شرح دادم. من دختري به ظاهر سر به زير و آرامي هستم. از سال 79 وارد اينترنت شدم. به منظور عدم سوء استفاده آقايان از من به عنوان دختر, حتي ايميل و اسم هاي خود را به عنوان پسر انتخاب مي کردم. پس از مدتي اگر مي ديدم طرف اهل اذيت کردن و سوء استفاده نيست, بهش مي گفتم که من دختر هستم. اوايل دوستان خوبي پيدا کردم که بهترين آنها يک آقاي آلماني بود که با وي نامه هاي طولاني مي نوشتم. ما درباره اسلام, حجاب, اسرائيل, جنگ ايران و عراق, فرهنگ ايراني و بسياري از موارد ديگر با هم مکاتبه مي کرديم و او بهترين دوستي بود که هيچگاه فراموشش نمي کنم. حتي به منظور اينکه ازم سوء استفاده نشود, سعي مي کردم با مردهاي متأهل صحبت کنم که به قولي چشم و گوششان سير بود. در نهايت از يک پسر پاکستاني خوشم آمد و به قولي در دامش گرفتار شدم. شرطم اين بود که وي بايد شيعه شود و براي ادامه زندگي به ايران بيايد, وي در ابتدا به ظاهر قبول کرد ولي پس از مدتي به قول خودش فکرهايش را که کرد, ديد اين مسئله امکان پذير نيست. اين مسأله در آن زمان بهم يه مقدار ضربه زد ولي به هر حال گذشت. هر چي بيشتر مي گذشت مي ديدم که فساد اينترنتي بيشتر مي شود, از اين رو سعي مي کردم زياد وارد اينترنت نشوم. تا اينکه يه روز با يکي آشنا شدم که ادعا مي کرد از پدر ايراني و مادر انگليسي است و در حال حاضر در ديبرگ انگليس زندگي مي کند. واسم خيلي جالب بود با فرهنگ اين پسر دورگه بيشتر آشنا شوم. اينکه فرهنگ پدر بر روي وي اثر گذاشته يا تربيت مادر. براي همين دوستيم را با وي ادامه دادم. دفعه اول بهم گفت که يک خواهر و برادر هم دارم که اونها در جايي ديگر زندگي مي کنند. و وي مجرد زندگي مي کند. در ضمن گفت که پدرش حدود هشت سال پيش فوت کرده است و مادرش پس از دو ماه ازدواج مجدد کرده است و از اينرو از مادرش متنفر بود. در حال حاضر هم سنش 32 سال بود. دو سه جلسه بعد از صحبت هايمان سراغ خواهر و برادرش را گرفته و حالشان را جويا شدم. ولي گفت که خواهر برادري ندارد, وقتي گفتم که جور ديگردي گفته بودي, گفت که اشتباه کردي. خب چشمم را به روي اولين دروغش بستم. در نوشته هايش غلط املايي مي ديدم که هر دفعه همان غلط ها تکرار مي شد. تعجب کردم که وي اگر انگليسي باشد, نبايد چنين غلط هايي داشته باشد. ولي باز هم چشمم را بسته و سکوت کردم. ابتدا ادعا مي کرد که فارسي را به سختي متوجه مي شود و مي تواند صحبت کند, ولي پس از مدتي به راحتي باهاش صحبت مي کردم و هيچ مشکلي در فهم لغات نداشت, با وجودي که شک کرده بودم, باز هم چشمم را بستم. در مورد خانواده پدريش در ايران صحبتهاي ضد و نقيضي داشت که مرا به شک وا مي داشت. ولي باز هم عشق!!!!!!! ظاهري چشمان مرا کور کرده بود. خلاصه يک بار ادعا کرد که از من خوشش اومده و مي خواهد مرا از خانواده ام خواستگاري کند. گفت من هميشه دنبال دختر ايراني بودم و به خانواده ات مي گويم من اگر براي هوي و هوس دنبال دختر باشم در انگلستان پر است, من از دختر شما خوشم اومده است. خب من که آرزوي رفتن به کشور ديگر تو ذهنم بود, کيس خوبي بود. به اصرار وي دوربين اينترنتي گرفتم که با وي راحت تر صحبت کنم, که خوشبختانه بيش از يکي دو بار استفاده نکردم. نمي دانم مرا طلسم کرده بود يا من خيلي ابله و خنگ بودم. جالب است من هميشه در اينترنت به همه چيز شک داشتم ولي در مورد اين شخص نه!!! خلاصه روابطمان آن قدر صميمي شده بود که هر گونه صحبت خصوصي را با من مطرح مي کرد. حال که دارم فکر مي کنم, واقعا داخل منجلاب بزرگي داشتم مي افتادم. خب, قرار گذاشتيم براي ژوئن به ايران بيايد. مرحله بعدي اين بود که موضوع را با خانواده در ميان بگذارم. محرم اسرار من خواهرم بود, براي همين يه سفر به تهران رفتم, تا ضمن خريد يکسري لباس موضوع را با خواهرم در ميان بگذارم. خواهرم هيچ موقع, هر نوع فکري داشتم, توي ذوقم نمي زد. واسه همين خاطر جرأت گفتن همه چيز را به وي داشتم. به او گفتم که براي اولين بار است که نسبت به يک مرد احساس شوهر بودن براي خود دارم. حتي افرادي که در گذشته دوست داشتم, فقط دوست داشتم و هيچ احساس شوهر بودن نسبت به اونها نداشتم. بهش گفتم ممکن است اين علاقه باعث شود که من دست به کاري بزنم که در اسلام حرام باشد. واسه همين پيشنهاد کردم که براي مدت کوتاهي صيغه کنم. راستي فراموش کردم که بگم اسمش آلن بود. به آلن قول داده بودم که سعي کنم در خانه خواهرم ساکن شود, البته اصرار مي کرد که به هتل برود. خلاصه موضوع را با شوهر خواهرم مطرح کرده و از وي خواستيم که اجازه دهد آلن براي مدت کوتاهي در خانه آنها بماند. ولي شوهر خواهرم گفت که مرد غريبه اي که نمي شناسم, اجازه نمي دهم به خانه ام بيايد. هر چه اصرار کرديم. موافقت نکرد. يکبار در حالي که دوستم در کنارم بود زنگ زد. اون موقع ما در امامزاده صالح(ع) بوديم. در حين صحبت کردن گوشي را روي گوش دوستم گذاشتم. دوستم که ترک است گفت: لحن صدايش شبيه ترک هايي است که فارسي را به سختي صحبت مي کنند نه شبيه يه اروپايي. از اينکه فارسي را به راحتي مي فهميد, خيلي تعجب کرده بود. بهم گفت حتما به شماره هايي که ازش داري تماس بگير و ببين آيا ادعاهايش درست است يا نه. ولي باز هم چشمم را بستم. نکته جالب اينکه در هر دفعه گفتمان دعوايمان مي شد و دوباره آشتي مي کرديم. هميشه سر مسائل مسخره دعوا مي کرديم. خب مرحله بعد, استخاره بود. گفتم قبل از اينکه بيايد يه استخاره اي بکنم. استخاره از طريق يکي از سايت هاي وابسته به تبيان بود: با افرادي برخورد مي کني که نه دنيا دارند نه آخرت و تو را از راه راست منحرف مي کنند. آبرويت را مي ريزند. جز ابطال وقت هيچ سود ديگري ندارد و حتما ترک شود. خدايا! اين چه استخاره اي بود. خدايا! اون که مي خواست منو خوشبخت کنه, پس اينا چيه. اين دفعه جنگ نفس و يک عمر اعتقاد بود. شايد زمان استخاره بد بوده! شايد اصلا استخاره اينترنتي اشکال داشته باشد! شايد ... و شايد هاي زيادي که سعي داشتم استخاره را نفي کنم. خدايا! انسان چقدر مي تواند چشمش را ببندد. مرحله بعدي بايد موضوع را با داداشم مطرح مي کردم. يکبار باهاش تماس گرفتم و موضوع را باهاش مطرح کردم. شوکه شده بود. گفت: شب ميام خونه بابا, بيشتر صحبت مي کنيم. شب اومد ولي چون مامان و بابام بودند, مجبور شديم به بهانه اي بيرون رفته و با يکديگر صحبت کنيم. اون شب با ماشين خيابان ها را دور زديم. داداشم سعي داشت به من بفهماند که دارم راهم را اشتباه انتخاب مي کنم و به صورت ضمني گفت که مانع از کارم خواهد شد. از اينکه او مي خواست مانع خوشبختي ام شود, ناراحت شدم. خب مشکل ديگه دو تا شده بود. داداشم و بدي استخاره. داداشم از من خواست که شماره هايي که ازش دارم را به وي بدهم. دو تا شماره از انگلستان و چند شماره از ايران که آلن ادعا مي کرد چون از کارت اينترنتي استفاده مي کند, شماره ايران مي افتد. داداشم به دليل موقعيت شغلي که داشت, خيلي راحت توانست, شماره ها را رديابي کرده و آدرس و موقعيت شماره ها راشناسايي کند. جالب است يکي از شماره ها به اسم يکي از دوستانش بود که ادعا مي کرد در انگلستان با هم دوست هستند. حالا تازه متوجه مي شدم چرا اصرار مي کرد, موقعي که به ايران مي آيد, به استقبالش نروم و يا در بيرون از سالن انتظار منتظرش باشم. حالا تازه متوجه مي شدم, چرا اتاقش شبيه يه اتاق تو يه خونه نبود. چون در محل يه شرکت با من صحبت مي کرد. حالا تازه متوجه مي شدم که چرا پاسپورتش براي يکي از کشورهاي عربي بود. ايشان و دوستانشان در يکي از مراکز پخش لوازم خانگي مستقر هستند و احتمالا با يک شرکت انگليسي براي واردات طرف قرارداد هستند و يا شايد موضوعات ديگر. خلاصه طبق توافق آنها داراي شماره تلفني از آن شرکت هستند, تا تماس هاي روزمره شان راحت تر باشد. از اين رو آنها در داخل خود ايران داراي شماره کشور انگلستان هستند. اسم دستگاه مورد استفاده fx مي باشد. البته شايد از ساير ترفندها استفاده مي کنند که حتي عقل من هم به آنها قد نميدهد. خب. بعد از اينکه داداشم موضوع را مطرح کرد, با يکديگر فکرهاي زيادي کرديم تا وي را ادب کنيم. ولي ترس از آبرو, ترس از رويارويي با يک باند و تلاش آنها براي آزار و اذيت و ساير افکار ديگر باعث شد تا موضوع را در سکوت تمام کنيم. من که برادر عاقل و دانايي داشتم از اين دام رهايي پيدا کردم ولي تکليف دختران ديگر که روزانه قرباني اين شخص و دوستانش مي شوند, چه مي شود. داداشم نظرش اين است که ما قيم مردم نيست. ديگران بايد خانواده هايشان ازشان حمايت کنند. متن نگاشته شده را در معرض ديد ساير دختران قرار دهيد تا تجربه تلخي دوباره تکرار نشود و مثل من فکر نکنند که اين مسائل هميشه تو مجله ها و فيلم هاست و هيچ موقع قرار نيست براي آنها اتفاق بيفتد. البته هنوز هم تماس مي گيرد و من از اينکه باهاش صحبت کنم و بگم که همه چيز را در موردش مي دانم, مي ترسم. واسه همين يا موبايل را قطع مي کنم يا روي منشي مي گذارم.
|