خانه > قرآن و دانشجو >635


149

اول و پانزدهم هر ماه مهمان شماييم

 

بنام خدا - نسخه سوم نرم افزار پرسمان ويژه اندروید آماده شد

منو

بايگاني موضوعي
بايگاني شماره اي
گفتگوي زنده
عضويت
پرسش و پاسخ
پيگيري پاسخ
پاسخ سوالات غيرخصوصي
طرح سوال و ارتباط با ما

احكام نماز و روزه دانشجوي مسافر


جستجو



 

بورس مقالات

ابراز محبت دختر به...
درمان خود ارضايي ب...
قرص شب امتحان (تار...
پيامدهاي خودارضايي...
احضار روح با نعلبك...
نظرات مقاله «پيامد...
همجنسگرايي، علل و ...
هولوكاست چيست؟
عجم، دشمن اهل بيت؟...
علامت قبولي توبه
گناهان كبيره
چگونه از ياران اما...
چشم چراني، آثار و ...
رابطه دختر و پسر
احكام نماز و روزه ...
تقويت اراده در انج...
اخلاق پيامبر (4) -...
ماجراي دختران و پس...
شيوه هاي همسريابي
نقش قرآن در زندگي ...
لیست کتب اداره مشا...
شوخي هاي پيامبر
دوستي با نامحرم در...
جلسه خواستگاري
...

شيوه هاي کنترل نفس...
چه كنم گناه نكنم؟!
دفتر 30 پرسش ها و ...
چگونه با تقوي شوم
همه شرايط وضو
اثر بيدار ماندن بي...
گرايش دختران آمريك...
چرا فقط بي حجابي! ...
اگه روسري خود را ب...
فطريه چيست؟
ايميل هايي از شيطا...
جايگاه و ارزش نماز...
چرا جنگ را ادامه د...
دفتر 32 پرسش ها و ...
مهارت ارتباط مؤثر ...
اخلاق پيامبر(2)- م...

آمار سایت


تعداد مقالات:
2218

بازدید مقالات:
8468900

بازدید سوالات:
2662326



لبیک اللهم لبیک! بازديد: 4949

... از برادر عزيز و بزرگوارم آقاي حاج شيخ حسين انصاريان که در صندلي جلو نشستهبود، دعوت کردم تا لحظاتي کنارم آمده، يکي از خاطرات خوب و شيرين سفر حجّش را برايمبگويد. ايشان نيز درخواست مرا پذيرفته، چنين اظهار داشتند:

مدير يکي از کاروانها به نام حاج احمد کاشاني، که در پامنار تهران مغازه داشت،روزي براي من تعريف کرد که حدود چهل سال قبل کارواني را با حدود سي و پنج نفر راهاندازي کردم تا با اتوبوس از طريق عراق و سوريه به مکه مکرمه مشرف شويم، در آن زمانحاجي زياد نبود و لذا تعداد زائران هر کاروان کم بود و آنها خود غذا تهيّه کرده وهزينه مي کردند و مديران کاروان ها بيشتر جنبه راهنما داشتند. روزي که قرار بودحرکت کنيم، پير مرد خوش سيمايي، يک زن و مرد اصفهاني را به من معرفي کرد و گفت: خيلي مواظب اين دو مسافر باش. و مراعاتشان کن. سفارش هايش را کرد و رفت. در بين راهديدم اين دو، خيلي اهل تهجد و عبادتند وهر يک حال عجيب و خوشي داشتند.

سرانجام پس از طي مسير به مدينه رسيديم. در آن زمان، مثل الآن، ساختمان و منزلدر کار نبود، چند باغ وجود داشت که کاروان‌ها آنها را اجاره کرده و در آنجا سکونتمي گزيدند. تابستان بود و گرما بيداد مي کرد. حدود بيست روز در مدينه مانديم تا آنکه قرار شد براي محرم شدن به مسجد شجره برويم. در آن روزگار مسجد شجره مسجد کوچکيبود. وارد مسجد شديم، حاجي ها يکي پس از ديگري محرم شدند ولي اين مرد اصفهانيهمچنان ايستاده و در فکر بود. پرسيدم: احرام بسته اي؟ گفت: نه! گفتم دوست داريمستحبّات احرام را به جاي آوري؟ گفت: آري! پولي داده، مقداري آب خريد و با آن غسلکرد. حالت بکاء عجيبي داشت و زياد گريه مي کرد! همراهان تلبيه را گفته آماده حرکتبودند، اما ديدم او تلبيه نمي گويد. گفتم: چرا لبيک نمي گويي؟ پرسيد تلبيه يعني چه؟در حدّ اطلاعاتم پاسخش را گفتم که تلبيه يعني خدايا! تو خواندي و من آمدم. گفت: همين؟! گفتم: آري!

با همان حال گريه و بکايي که داشت، مرتب مي گفت: خدايا! آمدم، يا رب آمدم، آنقدرگفت و گريه کرد تا به زمين افتاد، وقتي بالاي سرش آمدم ديدم از دار دنيا رفته است! به همراه زائران غسلش داديم و کفنش کرديم و در پشت مسجد شجره قبري کنده، به خاکشسپرديم ... آقاي انصاريان سپس افزودند که: من مسجد شجره قديم را ديده بودم، گمانماين است که هم اکنون قبر آن آقا در توسعه جديد، داخل مسجد قرار گرفته است.(خاطرات حجت الاسلام قاضی عسگر)





ويژه


انتشار اينترنتي مطالب يا چاپ در نشريات دانشجويي با ذکر منبع موجب امتنان است

نقل مطالب در ديگر نشريات با اطلاع ين مجموعه و ذکر منبع بلامانع است

بري چاپ در کتب، کسب اجازه کتبي الزامي است

اداره مشاوره و پاسخ نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها